یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

لطفا اگه سوالی می خواین بپرسین راجع به تحصیل، کار و ... تو آلمان، اول ادامه ی مطلب این پستو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱٤٠٠/٧/۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گفته بودم قبلا که اینجا پروسه ی ویزا عوض کردن خودش یه پروسه ایه که جون آدمو به لبش میاره. این دفعه هم مثل خیلی از دفعه های قبل همین طور بود!

تو شهر قبلی که بودیم، انتخاب با خودت بود که بگی ویزا رو برات تو پاسپورتت بزنن یا برات کارت صادر کنن. اگه بگی تو پاسپورت میخوام، یه هفته ای ویزاتو میدن. اگه بگی کارت می خوام، حدود یکی دو ماه طول می کشه.

کلا هم به طور معمول میگن باید حدود دو ماه قبل از تموم شدن ویزاتون درخواست ویزای جدیدتونو بدین. که البته اصولا ما از اونجایی که همیشه قراردادهای دقیقه نودی داشتیم، نتونستیم هشت هفته قبلش درخواست بدیم. همیشه برامون نامه میومد که داره هشت هفته میشه به اتمام ویزاتون، بیاین درخواست بدین. ما هم جواب میدادیم به فلان دلیل، ما هنوز مثلا قراردادو نداریم و باید صبر کنیم تا چند هفته ی دیگه. یا مثلا پاسپورتمونو دادیم تمدید کنن و هنوز نگرفتیم.

اما چون همیشه گفتیم ویزامونو بزنین تو پاسپورت برامون، مشکلی نبوده. چون این کار یه هفته ای انجام میشه و حتی وقتی مثلا دو هفته به اتمام ویزامون درخواست دادیم، بازم مشکلی نبوده.

اما این دفعه وضع فرق می کرد. هر شهری قوانین خودشو داره. مثلا تو شهر قبلی فقط ایمیلی باید وقت می گرفتی برای اداره اقامت. اما اینجا باید زنگ می زدی. همسر زنگ زد و گفت می خوایم ویزامونو تمدید کنیم. اونم یه وقت به همسر داده بود. تو سایتشون هم نوشته بود 5 هفته قبل از اتمام ویزا باید درخواستتونو داده باشین.

بعد که طرف اسم و فامیلی همسرو پرسیده بود و بهش وقت داده بود، همسر گفته بود برای خانومم هم می خوام. گفته بود مدارک اونو هم همون روز بیارین. اسم کسی که باهاش قرار داریم رو هم گفته بود. تو شهر قبلیمون مسئولا بر اساس حروف الفبا تعیین می شدن و مسئول من با همسر فرق داشت. اما اینجا مثل اینکه کلا قضیه متفاوته.

ما هم روز قرارمون رفتیم پیش خانومی که مسئولمون بود. خانوم جوون و مهربونی بود. مدارکمونو گرفت و گفت فکر نمی کنم مشکلی باشه.

بهش گفتیم میشه توی پاسپورتمون بزنین ویزاها رو؟ گفت نه. فقط وقتی کمتر از یه سال باشه تمدید ویزاتون می تونین تو پاسپورت داشته باشین ویزاتونو. برای ویزای یه ساله و بالاتر، باید کارت درخواست بدیم براتون.

توی قرارداد من، رئیسم نوشته بود ما می خوایم این شخص رو "حداقل" تا فلان تاریخ استخدام کنیم و من می دونستم که اون تاریخ زودتر از یه ساله. اما خب چیزی نگفتم دیگه. گفتم بذار یه ساله بده ویزا رو. باز سه روز دیگه پا نشیم بیایم اینجا دوباره درخواست ویزا بدیم.

خانومه هم اول توجه نکرد و به ما کارت داد تا بریم هزینه رو پرداخت کنیم. فک کنم قبلا گفتم، ولی حالا باز چون به نظرم سیستم جالبیه دوباره میگم چشمک. برای جلوگیری از گرفتن پول نقد و دردسرهای خورد کردنش و شاید حتی گرفتن پول های اضافی و رشوه و این حرفا، تو اداره اقامت، وقتی قراره پول بدین، یه کارت مخصوصی رو مسئولتون براتون به مقداری که باید بدین شارژ میکنه و میده دستتون. یعنی مثلا ما دو نفر بودیم، 160 یورو شارژ کردن کارت رو. این کارتو می برین می زنین تو یه دستگاهی که مثل عابربانکه. دستگاه اونو می خونه و میگه شما باید 160 یورو پرداخت کنین. حالا اونجا شما می خواین پول بدین به دستگاه، می خواین کارت بکشین یا هرچی به عهده ی خودتونه. وقتی پولو پرداخت می کنین، کارت مبلغش صفر میشه. کارتو میارین میدین به مسئولش، رسید پرداختتونو هم میدین (که البته دو تا رسید داره، یکیش هم برای شماست) و تموم.

خلاصه ما هم رفتیم 160 یورو رو پرداخت کردیم و اومدیم. تو این فاصله خانومه قرارداد منو خونده بود و گفت اینجا نوشته حداقل تا فلان تاریخ. این تاریخ زودتر از یه ساله، اما از سبک نوشتن طرف مشخصه که بعدش هم قراره این کار ادامه داشته باشه. میتونی یه نامه ی دیگه از رئیست بگیری که یه ساله باشه و توش تاریخ دقیق داشته باشه و کلمه ی "حداقل" رو نداشته باشه؟ گفتم باشه. حالا بهش میگم، ببینم چی میشه.

اون روز جمعه بود و رئیسم برای یه قرار کاری رفته بود برلین. بعدش هم یه هفته قرار بود بره مسافرت. منم سریع همون روز بهش ایمیل زدم و گفتم میشه فلان چیزو برام بفرستی. ولی جواب نداد. اون یه هفته ای هم که مسافرت بود که قطعا جواب نداد.

هفته ی بعدش که اومد، همون اول صبحی، اولین کاری که کرد تو اسکایپ بهم زد فلان کار رو که می خواستی رن انجام داد یا نه؟ گفتم من نمی دونستم رن می تونه انجام بده. بهش نگفتم اصل. گفت پس الان برات میفرستم. دو دقیقه بعدش برام یه نامه ی دیگه ایمیل کرد. منم نامه رو برای همسر فوروارد کردم. اونم برای خانومه فوروارد کرد!

اون موقع درست یه هفته از تاریخ درخواست ویزامون گذشته بود. ولی خب در واقع نقص مدرک داشتیم و بررسی پرونده مون منتظر این مدرکه بود دیگه.

یکی دو روز بعد از اون درخواست اولیه ی ویزامون، همسر رفته بود ماشینو پلاک کنه. برای پلاک کردن ماشین یه نامه ای از آدم می خوان (این نامه رو همه جا می خوان) که نشون بده شما تو شهرداری ثبت نام کردین. در واقع این نامه آدرس رسمی شما رو نشون میده و شما هر وقت آدرستون عوض میشه، باید برین به شهرداری بگین. خیلی این نامه مهمه. وقتی طرف نامه رو دیده بود، به همسر گفته بود اینجا فامیلیت با فامیلی پاسپورتت همخوانی نداره. همسر نگاه کرده بود، دیده بود بعله، یه حرف فامیلیشو جا انداخته طرف.

دوباره رفته بود شهرداری و این اشتباهو درست کرده بود و فرداش دوباره رفته بود برای پلاک گرفتن.

چند هفته بعد از درخواست ویزاهامون، یه نامه اومد به اسم من که این پین کد شماست. تاریخ نامه مال حدود دو سه هفته بعد از درخواست اولیه ی ما بود. اما حدود یه ماه بعد از درخواست به دست ما رسیده بود. یه کم تعجب کردیم که فقط نامه برای من اومده بود، ولی خب گفتیم حتما چون با هم درخواست دادیم، یکیش بیاد یعنی اون یکی هم ویزاش آماده است دیگه.

سر پنج هفته مون از درخواست اولیه (که مطمئن نبودیم تاریخ درست اونه یا وقتی مدارکو تکمیل کردیم)، رفتیم اداره اقامت تا ویزامونو بگیریم. تو شهر قبلیمون کارتو پست می کردن. اما اینجا تو سایتش نوشته بود 5 هفته بعدش خودتون بیاین تحویل بگیرین. اونم از باجه ی اطلاعات. یعنی حتی لازم نبود مسئولتو ببینی دوباره.

خلاصه، ما هم رفتیم و گفتیم اومدیم ویزامونو بگیریم. اول من پاسپورتمو دادم، خانومه نگاه کرد و کارتمو درآورد، بهم داد. گفتم مال همسرم هم بدین. نگاه کرد، گفت کارتش هنوز نیومده. نامه ی پین کد رو دریافت کردین؟ گفت من فقط نامه رو گرفتم.

گفت خب پس هنوز طول می کشه. گاهی وقتا این طوری میشه و دست ما نیست و ما فقط درخواست رو میدیم و از این حرفا (کارتا تو برلین صادر میشن فقط). شما یه هفته دیگه صبر کن. هفته ی دیگه بیا، اگه نیومده بود، برات ویزای موقت صادر می کنیم. آخه ویزای همسر فقط تا آخر سپتامبر اعتبار داشت. ویزای موقت یه ویزای معمولا سه ماهه است که باید براش حدود 20 30 یورو بدین و همون جا می زنن تو پاسپورتتون.

گفتم، اینجا قوانین خیلی شهر به شهر فرق می کنه. مثلا تو شهر الانمون شما اجازه ندارین حتی یه روز بدون ویزا باشین. میشه اقامت غیرقانونی. باید حتما یه ویزای معتبر داشته باشین. حالا چه به صورت کارت، تو پاسپورت یا ویزای موقت تو پاسپورت. اما تو شهر قبلیمون، من یه بار همین مشکلو داشتم. از مسئولش پرسیدم، گفت همین که شما درخواست ویزا رو دادین کافیه. اینکه چقدر ویزاتون طول بکشه مشکل ماست. گفتم یعنی الان اگه پلیس تو خیابون به من بگه کارت شناسایی نشون بده، اشکالی نداره که ویزای من نامعتبره و تموم شده؟ گفت نه. هر اتفاقی افتاد، بهشون بگو با ما تماس بگیرن. وقتی شما درخواست میدین یعنی شما وظیفه تونو انجام دادین. دیگه دیر و زود شدن کار ما مسئولیتش با ماست.

خلاصه، اون خانوم باجه ی اطلاعات یه حرف هایی هم از امنیت و این حرفا زد که ما ترسیدیم! آخه وقتی کسی از ایران درخواست میده، ممکنه درخواستش بره چک امنیتی و اگه بره، پروسه اش چند ماه طول می کشه. اما هیچ وقت نشنیده بودیم که کسی که چند سال اینجا زندگی کرده همچین چیزی براش پیش بیاد. جرئت هم نداشتیم دوباره بپرسیم. گفتم الان حساس هم میشن که ما نگران شدیم بره چک امنیتی و قضیه بدتر میشه!

اومدیم خونه با خودمون هزار فکر و خیال کردیم که چرا و به چه علت ویزای همسر نیومده. یعنی میشه الان بعد از این همه سال چک امنیتی خورده باشه ویزامون؟! همسر گفت شاید همون حرف افتاده ی فامیلیم تو نامه ی شهرداری که برای ویزا هم لازم بود باعثش شده. ما وقتی درستش کردیم، دیگه نرفتیم دوباره نامه رو بدیم به اداره اقامت.

قرار شد فرداش همسر دوباره بره و پرس و جو کنه. یه سری سوالا هست که خود باجه ی اطلاعات جواب میده. یه سری کارا هم هست که می تونین براش از باجه ی اطلاعات وقت بگیرین برای همون روز (یعنی مثل بانک شماره بگیرین) و منتظر بشین و با مسئول مربوطه اش صحبت کنین.

فرداش همسر رفت که وقت بگیره و همونجا بشینه تا تکلیف این قضیه معلوم شه. فک کنم همسر ساعت 10 اونجا بود و نوبت گرفت. ساعت 2 نوبتش شد! چهار ساعت تمام اونجا نشسته بود. از بس که شلوغ بود!! هر نیم ساعت هم مثل اینکه یه شماره بیشتر اعلام نمی کردن.

همسر می گفت رفتم به باجه ی اطلاعات مشکلمو میگم که بهم شماره بده (شماره ها اولشون یه حرف داره که با هم مختلفن و این که از کدوم سری شماره ها بهتون بده بستگی به نوع کارتون داره)، دیدم طرف اصلا گوش نمیده. همین جوری شماره میده. تازه از 10.5 به بعد هم دیگه به کسی شماره نداد!!

خلاصه، بعد از هزار بار که هی من به همسر پیام دادم چی شد؟ نوبتت شد؟ چقد بهت مونده؟ بالاخره ساعتای 2 نوبت همسر شد.

فرستاده بودنش پیش یه مسئولی که از قضا خانوم مسئول ویزامون هم اون موقع تو اتاقش بوده و داشته به یه کارآموز نشون میداده که چیکار باید بکنه. همسر هم به هر دوشون گفته بود مشکل چیه. طرف چک کرده بود، گفته بود اصلا برای شما درخواستی داده نشده!!

قضیه از این قرار بوده که پرونده ی ما باز می مونده، منتظر مدرک ناقص من. که ما اونو یه هفته بعد بردیم. این وسط این خانوم مسئول ما میره مسافرت و مدتی نیست. اون کسی که به جاش میاد، اشتباهی فقط برای من درخواست میده و اصل نگاه نمی کنه که اینا دو نفرن!

همسر هم گفته بود ویزای من فقط تا آخر سپتامبره، راهی داره که برام تو پاسپورت بزنین ویزا رو که دیگه من ویزای سه ماهه نگیرم؟ خانومه هم کلللللللی عذرخواهی کرده بود و گفته بود الان برات میزنم تو پاسپورت. همونجا ویزای همسرو صادر کرده بود و زده بود تو پاسپورت. گفته بود شماره حسابتم بده تا 50 یوروی اضافه اش رو برات انتقال وجه بدم (برای ویزای توی پاسپورت فقط 30 یورو باید پرداخت کنین، ولی برای کارت اقامت 80 یورو).

جالب اینه که ویزامونو یه ماه هم بیشتر از اون تاریخی که رئیسم نوشته بود تمدید کرده و الان خدا رو شکر بعد از مدت هاااااااا ما یه بار ویزای یه ساله دار شدیم لبخند!!

--

اطلاعات اضافی: ویزای موقت و کوتاه مدت خیلی بده. خدا برای هیچ کس نخواد! میخوای خونه بگیری، میگن ویزات تا کیه؟ می خوای کار بگیری، میگن ویزات تا کیه؟ حتی میخوای قرارداد اینترنت ببندی، یه وقتایی میگن ویزات تا کیه؟! کلا ویزات کوتاه مدت باشه، عملا از زندگی ساقطی اینجا!

تازه اون ویزای موقتی که طرف می خواست به همسر بده، یه مشکل دیگه هم داره و اون اینکه لزوما باهاش مسافرت خارج از آلمان نمیشه رفت. باید بپرسی از اداره اقامت. اونم مثل اینکه انواع مختلف داره. بعضی هاش فقط برای داخل آلمان معتبره.

 

[ ۱۳٩٥/٧/۳ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول از همه، عید گذشته تون مبارک باشه لبخند.

--

دوشنبه همون طور که قرار بود، رفتیم حسینیه افغان ها. خیلی خوب بود و خوش گذشت. گفته بودن مراسم ساعت شیش و نیمه. ما یه کمی دیرتر از شیش و نیم رسیدیم. باز به همون دلایل درگیری با سیستم Navigation نیشخند. ولی خب بالاخره پنج دقیقه دیرتر چیزی نبود.

از راه که رسیدم همون خانومی رو دیدم که اون روز دیده بودم و از همه مهربون تر بود و خیلی زود اعلام دوستی کرد. خیلی خوش آمد گفت و بفرمایید و خوشحال شد که دوباره اومدم. بعد هم که رفتم تو، تقریبا تمام اونایی که اون روز دیده بودم اونجا بودن.

افغان ها فرهنگشون با ما فرق داره یه مقدار. مثلا هر کس رو به روم بود (دور تا دور حسینیه صندلی چیده شده بود) سلام و علیک می کرد همون طور نشسته. در حالی که ما ایرانی ها اصولا تو همچین مراسمی که چندین نفر هستن، دیگه با غریبه ها سلام و علیک نمی کنیم. حتی بعضی هاشون می اومدن با همه دست می دادن و احوال پرسی می کردن و عیدو تبریک می گفتن، حتی بعضی ها روبوسی هم می کردن با همه!! یه ربع طول می کشه خب!

البته جمعیت خانوم ها چندان زیاد نبود. شاید 50 60 نفری بودیم. از اونجایی که جمعیت آقایون هم زیاد نبود، با همون سیستم همه یه طرف، با یه جدا کننده، نشسته بودیم و سالن بزرگی که اون طرف بود و برای مراسم شلوغ بود، کلا بلااستفاده مونده بود. البته اتفاقا استفاده ی خیلی مناسبی هم داشت. بچه ها رو فرستاده بودن اونجا. یه ده دوازده تا بچه بودن فک کنم، برا خودشون می دویدن و بازی می کردن و اصلا هم سر و صداشون این ور نمیومد.

وقتی رفتم نشستم رو صندلی، دیدم یه سفره پهن کردن اون وسط با کلی شیرینی و کیک. بیشتر کیک بود البته. خوب شد چیزی نپختم ببرم. ماشاءالله چقد خانوم هنرمند داشتن اینا بینشون! فک کنم حدود 7 8 مدل کیک و شیرینی بود. هر کس هر چی می آورد، دو قسمت می کردن که یه قسمتشو بدن به آقایون. البته قبلش همه رو چیدن رو سفره و عکساشونو گرفتن و بعد بردن سمت آقایون.

چون تعداد کم بود، این سیستم خیلی خوب جواب میداد. وگرنه تو مراسم ایرانی ها، این قدر آدم زیاده که جا برای خود آدما نیست، چه برسه به سفره و این حرفا.

مراسم ساعت 7 شروع شد. اول که یه کسی -که فک می کنم نوجوون بود- قرآن خوند. خیلی تلفظاش غلط داشت بنده خدا. ولی خب همین که حاضر شده بودن بدن تو همچین مراسمی یه بچه بخونه خیلی خوب بود لبخند.

بعد از قرآن، یه شعری خوندن راجع به جضرت علی. ما معمولا یه چیزی می خونیم که همه دست بزنن. این شعری که اینا خوندن بیشتر اشک آدمو درمیاورد. و واقعا من چند تا از خانوما رو دیدم که داشتن گریه می کردن! خب بابا یه فرقی بین مراسم شادی و عزا بذاریم دیگه سوال.

بعد از اون هم یه حاج آقای اصفهانی سخنرانی کردن. سخنرانیش خیلی خوب بود. اولین بار بود می دیدم یه نفر تو عیدغدیر به جای اینکه هی به به و چه چه کنه از شیعه و بگه شیعه ی علی جاش بهشته، به دید کاملا انتقادی به شیعه ی فعلی نگاه می کرد و راجع به اشتباهای شیعیان صحبت می کرد و راجع به خشک مذهب بودن و متعصب بودن خیلی از اونایی که خودشونو شیعه می دونن.

اولین بار بود چیزای جدید میشنیدم و یاد می گرفتم. خیلی خوب بود. تازه آخر مجلس، همون خانومی که الان دیگه دوستمه (چشمک) - اسمشو فرض کنین فاطمه- گفت هفته ی بعد چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه حتما بیا. یه حاج آقایی میاد خیلی خوب صحبت می کنه. جالب بود که اتفاقا برای همسر هم تعریف همین حاج آقا رو کرده بودن.

حاج آقای سخنران هنوز وسط حرفاش بود که صدای اذون یه گوشی بلند شد. هرچی همه گوشیشونو چک می کردن، معلوم نشد مال کدوم گوشی و کدوم کیف بود! فک کنم کلا تو سمت خانوما نبود. حاج آقا هم گفت لطفا اون گوشی ای که داره اذون میگه رو صداشو قطع کنن که راحت تر بشه سخنرانی رو ادامه داد. یا اینکه اول نماز بخونیم و بعد ادامه بدیم سخنرانی رو.

این شد که همه موافقت کردن که اول نماز بخونیم. نمازو که خوندیم حاج آقا یه چند دقیقه ای سخنرانی کرد و بعد دیگه گفت من باید برم. چون از یه شهر دیگه میومد.

بعد از اینکه سخنرانی تموم شد، نوبت نذری شد. نذری یه غذایی بود که ما اسمشو بلد نبودیم. همسر پرسیده بود از بغل دستیش، گفته بود بهش می گیم "قابلی". حالا سرچ کنین قابلی، ببینین چی میاره چشمک.

چلوگوشتی بود که توش یه چند دونه کشمش و روش یه مقدار اندکی هویج داشت. ولی یه عالمه گوشت داشت ها. دستشون درد نکنه. خیلی خوشمزه بود. کنارش، توی ظرف یه بار مصرف، سالادی شبیه سالادشیرازی ما -ولی خیلی تند- و اسفناج پخته -اونم تند- هم گذاشته بودن. غذا رو باید فقط با قاشق می خوردیم. چنگال نداشتن. البته نون بربری تیکه تیکه شده بود و میشد یه کم آدم برداره و به عنوان چنگال استفاده کنه دیگه. سیستمشون این طوری بود. قاشق ها هم یه بار مصرف نبود. قاشق استیل معمولی بود.

قبل و بعد از غذا، تا غذا رو بیارن و جمع کنن و این حرفا، رو صندلی ها نشسته بودیم. خانوم بغل دستی من از دو تا خانومی که دور سفره بودن پرسید جواب شما اومد؟ شما جواب گرفتی؟ هر دوشون گفتن نه. بعد رو به من میگه شما جواب گرفتی؟ گفتم ما پناهندگی نیومدیم. دانشجویی اومدیم. گفت آها!

مشکل اصلی ای که اینجا وجود داره برای ما همینه. تمام آدمایی که میان حسینیه پناهنده هستن. من هیچ کسو ندیدم که سن و سالش به اومدن دانشجویی بخوره. همه شاید مثلا 40 سال به بالا باشن و خب بعضی هاشون بچه های مثلا 15 20 ساله دارن. اما خب کسی تو مایه های ما نیست.

سمت آقایون هم همین طور بوده. البته باز حداقل اونجا سه تا ایرانی بودن. سمت ما که اصلا ایرانی هم نداشت. البته اون سه تا ایرانی هم به درد ما نمی خوردن. یکیشون که سال 1994 اینا اومده آلمان. یکیشون که عضو هیئت امنای حسینیه است و سنش خیلی زیاده. اون یکی هم اصلا تمایلی به برقراری ارتباط با ایرانی ها نداشته.

اونی که سال 94 اومده اینجا، از همسر پرسیده بود خونه تون کجاست. گفته بود فلان جا. گفته بود خب از اونجا چه جوری اومدین اینجا؟ (آخه گفتم که راه ما خیلی دوره). همسر هم گفته بود با ماشین. انگار برای طرف عجیب بوده. واقعا نمی دونم این بندگان خدا چه زندگی هایی داشتن و دارن اینجا که داشتن ماشین باکلاس حساب میشه از نظرشون.

بعد که اومدیم، همسر گفت از دفعه ی بعد بپرسیم، اگه کسی مسیرش به ما می خوره، دو نفرو که می تونیم برسونیم. محوطه ی حسینیه جا برای پارک داشت، ولی ماشین زیادی اونجا نبود. وقتی ما رفتیم که چند تا ماشین بیشتر پارک نبود. من اصلا فک نمی کردم جا برای پارک باشه. ولی ظاهرا تعداد زیادی نیستن اونایی که ماشین دارن.

البته مطمئنا مراسم امام حسین که بشه تعداد زیادتر میشه و ماشین ها بیشتر. امیدوارم اون موقع بتونیم دوستای بیشتری پیدا کنیم لبخند.

حالا چهارشنبه ی هفته ی بعد بریم ببینیم چی میشه دیگه لبخند.


[ ۱۳٩٥/٦/۳۱ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

پنج شنبه همسر دوباره پیشنهاد داد بریم دنبال حسینیه ی افغان ها بگردیم که برای عید غدیر دیگه بلد باشیم کجاست. تقریبا دیروقت شده بود و باز داشت دم غروب میشد. ولی گفتم اشکال نداره، بریم. قرار بود بریم بنزین بزنیم قبلش. فک کنم یه بار بهتون گفتم، اینجا یه نرم افزار هست برای گوشی که بهتون قیمت بنزین تو پمپ بنزین های مختلفو می ده. می تونین ببینین کدوم (با توجه به مسیرش و دوریش از محلی که شما هستین و قیمتش) به صرفه تره و کجا برین بزنین بزنین.

همسر تو نرم افزار زد یه جایی که نزدیک محلی باشه که می خوایم بریم یا حداقل تو راه باشه. اونم یه آدرسی رو بهمون داد و راه افتادیم. قرار بود 5 کیلومتر بریم، برسیم. بعد ما یه عالمه راه رفته بودیم، هنوز نرم افزار می گفت 5 کیلومتر دیگه مونده!! ما هم بی خیال نرم افزار شدیم و یه جا همون جاها بنزین زدیم و گفتیم بریم دنبال کار خودمون که دیر نشه و هوا تاریک نشه.

البته تو راه پمپ بنزین هایی دیدیم که قیمتشون کمتر بود (همه جا قیمت رو روی برد می زنن برای همه چیز، بنزین، بنزین سوپر، دیزل و ... ). ولی خب دیگه، ما بنزین زده بودیم.

برای رفتن به حسینه هم اون نرم افزار navigation ما به درد نمی خورد انگاری! می گفت 7 کیلومتر دیگه مونده. همسر تصمیم گرفت به حرف نرم افزار گوش نده و از یه جایی که فک می کرد درسته بره. بالاخره هرچی باشه حداقل یه بار دیگه رفته بودیم این راهو. مسیرمونو خودمون عوض کردیم. بعد نرم افزاره میگه حالا 6 کیلومتر مونده! کلا نمی دونم بر چه اساسی حساب می کنه نرم افزار ما که این همه ما رو می پیچونه.

ولی به هر حال یه جاهایی از مسیرو مجبور بودیم به حرفش گوش بدیم دیگه. بالاخره رسیدیم به همون جایی که اون روز رسیده بودیم. دوباره ماشینو پارک کردیم و در جست و جوی حسینیه راه افتادیم! خب اون شماره پلاک هایی که تو اینترنت پیدا کرده بودیم که به درد نمی خورد و می دونستیم که اونجا نیست حسینیه، چون دفعه ی پیش اونا رو چک کرده بودیم.

اون آقایی که تو مسجد افغان ها بهمون آدرس داده بود، گفته بود پشت فلان بانک. این دفعه گفتیم بر اساس بانک پیش بریم، شاید راحت تر پیدا کنیم. بانکو خیلی راحت پیدا کردیم، اما اثری از حسینیه دور و برش نبود. کوچه ی پشتشو هم تا یه جایی رفتیم، اما چیزی نبود اونجا.

به همسر گفتم بذار ببینم تو فیس بوکی، جایی نیست این حسینه هه. با گوشی و فیس بوک سرچ کردم، یه چیزی پیدا شد ولی گوشی من اصلا نمیذاشت اسکرول کنم بقیه ی صفحه رو ببینم!! همسر با گوشی خودش سرچ کرد و بالاخره پیدا شد آدرس. ولی یه آدرس دیگه بود. اسم اون خیابونی که همسر گفت اینجا نوشته حسینه اونجاست رو من قبلا رو نقشه دیده بودیم. گفتم اون وره این خیابون، ولی خیلی دور نیست.

از اون جایی که آدرس در خلاف جهت پارک ماشین بود، تصمیم گرفتیم بریم ماشینو برداریم و با ماشین بریم. همین کارم کردیم. با Navigation این دفعه رفتیم سراغ این آدرس جدیدی که پیدا کرده بودیم و بالاخره حسینیه رو پیدا کردیم لبخند.

گفتیم خب بریم یه نگاه بهش بندازیم و برگردیم دیگه. الان که مطمئنا خبری نیست. فقط اومده بودیم آدرسو پیدا کنیم. ولی وقتی رفتیم تو کوچه ای که درش از اون تو بود، دیدیم انگاری خبریه اون تو. چراغاش روشنه.

رفتیم دیدیم بله، یه عالمه کفش هست و برو و بیاییه. همسر گفت پس بریم یه نماز بخونیم و بریم دیگه. اون موقع دیگه از اذون هم گذشته بود. رفتیم داخل، معلوم شد که چون پنج شنبه بوده و دعای کمیل، حسینیه باز بوده. این طور که خانومی بعدا توی حسینیه به من گفت، حسینیه روزای سه شنبه و پنج شنبه به خاطر دعای توسل و کمیل بازه. اما مثل اینکه مسئولی که آقا بود به همسر راجع به دعای توسل چیزی نگفته بود. گفته بود فقط پنج شنبه ها! حالا نمی دونم کدوم اشتباه می کردن.

به هر حال، رفتیم تو نماز خوندیم. تو سمت خانوما که از من خیلی استقبال شد. آخه کاملا مشخص بود جدیدم و هیچی بلد نیستم. از اونجایی که نماز و دعا هم تموم شده بود، اونایی که مونده بودن، همه خودمونی بودن و انگاری از پایه های حسینیه.

از یه خانومی راجع به مراسم و دعا و این چیزا سوال کردم و جوابمو داد. جالب اینه که اینجا دعای کمیل قبل از نماز خونده میشه. گفت ساعت 7 اینا دعای کمیل می خونیم، بعدش هم که دیگه نمازه.

وقتی من نمازمو تموم کردم، دیدم سفره پهنه (البته قبلش هم بود، ولی کسی دورش نبود). یه سفره بود با نون و پنیر و سبزی و خیار و گوجه و دو سه مدل حلوا و چایی.

من که نمازم تموم شد، خانوما خیلی با مهربونی به من اشاره کردن که بیا، بیا بشین دور سفره. منم رفتم تو تنها جایی که جا بود نشستم. یه خانومی اومده بود، می گفت خانوما سفره رو کوچیک انداختین. یکی دیگه از اون ور می گفت اشکال نداره، این جوری مهربون تر می شینیم. یکی دو نفر دیگه هم اومدن و مجبور شدیم مهربون تر بشینیم باز لبخند.

اولش که هیچ کس چیزی نگفت و فقط همه از همه طرف به من چیزی تعارف می کردن. یکی نون میداد، یکی پنیر می داد، یکی خیار و گوجه میداد. خلاصه در نهااااااااایت مهربونی با من برخورد شد. بعد که خوردیم، یکیشون بالاخره طلسمو شکست و ازم پرسید شما تازه اومدین؟ گفتم بله، ما تو این شهر چند ماهیه اومدیم. ازم پرسید خونه تون کجاست. گفتم فلان جا. یه خانومی که اون ور بود، میگه مگه اونجا کمپ هست؟!! گفتم نه، ما پناهنده نیستیم. دانشجویی اومدیم، فلان شهر بودیم، از 2011 آلمانیم، الانم واسه کار تو این شهریم.

جالب بود که پیش فرض همه شون این بود که ما پناهنده ایم. اونم از نوع جدیدش. یکی از خانوما گفت من فک کردم شما از این پناهنده های جدیدین که تازه اومدین (منظور همین موج پناهندگی یه سال اخیره).

خلاصه، باهاشون صحبت کردم و گفتم ما کلی دنبال این مسجد گشتیم و متاسفانه نتونستیم روز عید قربان پیداش کنیم. الانم اتفاقی اومدیم که فقط حسینیه رو پیدا کنیم برای روز عید غدیر. کلی ابراز تاسف کردن و گفتن قبلا آدرسش اونی بوده که الان تو سایتا هست، ولی جا به جا شدن الان و آدرسا هنوز قدیمین تو اینترنت.

بهشون گفت ما تو این شهر هیچ کسو نمی شناختیم، گفتیم بیایم اینجا بله چند تا دوست پیدا کنیم و کسی رو بشناسیم. خانومه میگه الان دیگه همه رو میشناسی، کسی که حسینو شناخت، همه رو شناخته. الان دیگه همه باهات دوستن لبخند.

جمله هاش خیلی قشنگ بود به نظرم. واقعا تا الان هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که آدمایی هستن که 1400 سال بعد از فوتشون هم باعث نزدیک شدن آدما به هم میشن! اون وقت ما تو زنده بودنمون هم هیچ دو نفری رو به هم نزدیک نکردیم!

یه خانومه از اون ور دستشو برده بالا میگه من فلانی هستم. منو به عنوان اولین دوستتون تو این شهر قبول کنین لبخند. اون یکی از اون ور میگه منم خواهرشوهرشم! منم هستم.

خلاصه، تو یه جو بسیار بسیار صمیمی قرار گرفتم که واقعا همه شون باهام مهربون بودن.

آخرش هم اعلام کردن (البته من قبلش پرسیده بودم ازشون و می دونستم) که دوشنبه ساعت 6.5 مراسم جشنه برای عید غدیر. هر کس هم می تونه خوبه که هرچی بلده درست کنه و بیاره، یا شکلاتی، آب نباتی، شیرینی ای، هرچی می تونه بخره و بیاره. بالاخره اینا که از جایی بودجه نمی گیرن، همین آدما خودشون دور هم زحمت می کشن و مراسمو سر پا نگه می دارن.

راستی از خود حسینه اش نگفتم. خیلی خوب و شیک و تمیز و مرتب بود. دور تا دورش رو هم صندلی چیده بودن. بین خانوما و آقایون هم یه جدا کننده بود. البته یه خانومی که باهاش صحبت می کردم گفت وقتی تعداد زیاده و مراسم هست، خانوما کلا اون ورن (وقتی میرفتم وضو بگیرم، اون ور دیدم، خیلی جای بزرگ و خوبی بود، اونم دور تا دورش صندلی داشت) و این قسمت رو جدا کننده اش رو ور میدارن، همه شو برای آقایون استفاده می کنن.

کم کم وقت رفتن شد، خداحافظی کردم و تشکر کردم و اومدم بیرون. همسر هم که اومد میگم چطور بود. بعد فهمیدم که اونم اولین سوالی که ازش پرسیدن همین بوده که تازه اومده یا نه و تصورشون هم این بوده که پناهنده است!

اما ظاهرا آقایون اصلا اون برخورد گرم خانوما رو نداشتن و همسر خودش مجبور شده بره باهاشون صحبت کنه و بگه آقا منم هستم!

جالب اینکه به دلیل همون قضیه ی هر کی هرچی می تونه بیاره، چیزی که اون ور سرو شده بود متفاوت بود با این ور! مثلا اونا تخم مرغ داشتن که ما نداشتیم، ما حلوا داشتیم که اونا نداشتن! ما سفره داشتیم، ولی واسه اونا همه رو یه جا گذاشتن و سلف سرویس بوده!

اخر سر، همسر از یکی از مسئولاشون خواسته بود تو کانال تلگرامی که دارن عضوش کنه تا مراسمو بفهمیم که کی هست. حالا همسر عضو شده و پیام هاش مدام میاد. یه خوبی بزرگش اینه که هر روز اوقاعت شرعی فردا رو برای شهرمون می زنه. دیگه خیالمون راحته و با این اپلیکیشن هایی که هر کدوم برای خودشون یه ساعتی رو می گین سر و کله نمی زنیم!

حالا منتظریم زود دوشنبه شه، بریم ببینیم چه خبره تو حسینه ی شهرمون لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب