یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

لطفا اگه سوالی می خواین بپرسین راجع به تحصیل، کار و ... تو آلمان، اول ادامه ی مطلب این پستو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱٤٠٠/٧/۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

چیز جدیدی واسه گفتن ندارم.

اون روز در راستای اینکه به خودم یه کمی استراحت بدم و اصراری نداشته باشم خودم به خودم استرس بدم، بعد از اینکه بچه رو از مهد برداشتم، رفتم یکی دو تا فروشگاهی که همون جا بودن. از یکیش که سوپرمارکتی بود نون خریدم و یه بسته کباب ترکی. جدیدا این فروشگاه کباب ترکی حلال هم میاره. دیگه فکر کنم آلمانی ها ترکوندن کباب ترکیو!! انقدر خوردن که تو فروشگاهای خودشونم میارن حالا نیشخند.

از اون یکی یه ماسک می خواستم. گفتم که چشمام خیلی درد می کرد. گفتم برم از این ماسکای خیار و این چیزا هست، بگیرم، بزنم، شاید یه کمی آرامش بخش باشه واسه پوستم. من که آدم این نیستم که خودم برم خیار بخرم و حلقه کنم و از اینا! باید یه چیز آماده باشه.

قبلش یه دوری تو اینترنت زدم واسش، دیدم چیزای ارزونی هم هستن. اما خب خیار و از این چیزای خنک کننده نبودن. بیشتر برای چین و چروک پوست بودن!! اما خب به هر حال، با توجه به شرایط من که خودم حس می کردم کم آب می خورم و یکی از دلایل اذیت شدن چشمام همینه، بازم شاید بد نبود.

به هر حال، رفتم از اون یکی فروشگاهم یه بسته از اینا خریدم. یه بسته اش چهار قسمت داشت، که هر قسمتو باید تو یه بار استفاده می کردی. اون شب همونو زدم به چشمم و یه ده دقیقه بعدش همون طور که روش نوشته بود، شستم. بعدش هم ساعت 10.5 اینا خوابیدم. صبح خیلی بهتر بود چشمم. حالا نمی دونم مال اون ماسکه بود، یا مال اینکه زودتر از همیشه خوابیدم. آخه یکی دو شب بود 11.5 12 می خوابیدم.

دیشب هم دوباره از همون ماسکه زدم و بازم زود خوابیدم. الان خیلی بهتره چشمام. دیگه نمی سوزه. فکر می کنم تاثیر اصلیش مال همون زود خوابیدنه. فقط سوالی که برام بی جواب مونده اینه که مثلا دیروز صبح من بعد از نماز صبح، دیگه نتونستم بخوابم. یعنی از 5 بیدار بودم! یعنی عملا تعداد ساعت های خوابم هیچ فرقی نکرده بود، ولی خب بازم صبح خیلی حالم بهتر بود. چرا واقعا؟ متفکر

--

کم کم دارم احساس می کنم کاملا که از وزن قبل از بارداریم هم کمتر شدم. کلا زیاد وزن زیاد کردن تو بارداری بازی دو سر باخته نیشخند. وزنه رو تو شیش ماه کم کنی، بدنت از شکل و قیافه میفته. مثلا من الان کاملا حس می کنم که چشام داره گود میفته. سرچ کردم، دیدم دقیقا یکی از علل اصلیش همینه. این که تو یه مدت کوتاه آدم زیاد وزن کم کنه. برای بقیه ی بدن هم همین طوره. یهویی وزن کم کردن خیلی بده. بدن وقت نمی کنه خودشو هماهنگ کنه. اگه وزنه رو کم نکنی تو شیش ماه، دیگه کم نمی کنی! اینم یه قانون نانوشته است که البته سایتا نوشتن چشمک. اکثرا آدما اگه تو شیش ماه اول که بچه عمدتا شیر می خوره وزنشونو کم نکنن و به وزن قبل از بارداری نرسن، بعدش دیگه خیلی خیلی سخته که بخوان کم کنن.

اینه که شما سعی کنین بعدا وزنتون خیلی زیاد نشه. هرچند اصلا دست خودتون نیست! من اون قدری نمی خوردم که بخوام بیشتر از بیست کیلو وزن اضافه کنم، ولی خب اتفاق افتاد دیگه. در نتیجه، به این نتیجه می رسیم که اصلا بی خیال وزن و این حرفا شین، زندگیتونو بکنین. والا چشمک.

--

الان که میرم سلف، تازه متوجه میشم چقدر من تو دوران بارداری ذائقه ام فرق داشته. الان همه ی دسرها به نظرم بیش از حد شیرینه!! اصلا نمی تونم تا آخر بخورم دسرا رو. تازه سعی می کنم دسرایی که با چیزایی مثل توت فرنگی درست میشه وردارم که یه کم مزه ی ترش داشته باشه، ولی بازم برام شیرینه.

--

امروز ناهار سلف (برای من البته)، ماکارونی ای بود که فکر نمی کردم سرد باشه، ولی سرد بود. خیلی خوب بود. خیلی هم خوشمزه بود. اصلا به نظرم برای روزای گرمی مثل الان هر روز باید یه غذا باشه که مدلش این باشه که سرد سرو بشه لبخند. آخه اینا که تهویه ی درست و حسابی ندارن تو سلفشون، آدم غذای داغم می خوره، فعالیت غذا خوردن هم که خودش هست، اون همه لباسی هم که آدم پوشیده هست، اون همه جمعیت هم هست، خفه میشی از گرما تا غذات تموم بشه!

--

دیروز اسباب کشی داشتیم. اومدیم یه اتاق جدید. اتاقمون دو تا در داره. یکی از طبقه ی صفر، یکی از طبقه ی منفی یک! کلا ساختمون کجه یعنی نیشخند. اتاقمون خودش دوبلکسه. یه سری پله داره که میره بالا، اونجا یه فضای کوچیک داره که فیلیکس گفت برای میتینگ ها و اینا اگه کسی کاری داشت، می تونه بره بالا. پایین هم که همگی دور همیم!

من فقط یه کمی تونستم تو اسباب کشی کمک کنم. چون باید میرفتم پسرمونو از مهد برمی داشتم. اونا هم که تازه ساعت 3.5 می خواستن شروع کنن اسباب کشی رو. آخه اشتفان گفته بود 3.5 میتونه واسه کمک بیاد. من یه دو سه تا صندلی رو بردم و بعد دیگه خداحافظی کردم، اومدم خونه.

دیشب رن پیامک داد که دختر معمولی، تو فردا میخوای یه کمی از خونه کار کن، یا دیرتر بیا. چون اینترنت نداریم. باید ببینیم چیکار می تونیم بکنیم براش.

منم بهش گفتم باشه، مرسی که گفتی. بعد دیدم خب من که با پسرمون نمی تونم کار کنم، همون بهتر که ببرم بذارمش مهد. سر کار اولش کارایی که نیاز به اینترنت نداره رو انجام بدم.

وقتی رفتم سر کار، دیدم همون اول، خودش لپ تاپم وصل شد! اینترنت هم داریم خدا رو شکر لبخند.

--

میزا رو یه جوری چیده بودن که من و اشتفان رو به روی هم بودیم، ساشا قرار بود رو به روی یه میز دیگه باشه که فعلا خالیه و کسی نیست. ولی بعد به دلیل صعب الدسترسی (!!) بودن پریزهای برق، ساشا هم میزشو آورد چسبوند به ما. الان این جوریه که از در وارد می شی، سمت چپ میز فیلیکسه، سمت راست، میز رن. بعد یه عالمه فضای خالی. بعد سه تا میز چسبیدن به هم، سه تا آدم گولّه شدن یه جا نیشخند.

--

اتفاق دیروزو که شما هم حتما دیدین و شنیدین و هزار تا چیز راجع بهش خوندین دیگه. در این راستا می خواستم بگم، من هر وقت اتفاقای این طوری میفته که میخوام خبرا رو لحظه به لحظه دنبال کنم، با بی بی سی چک می کنم. الحق والانصاف واقعا باید تحسینشون کرد با این همه نظم و دقت و سرعت عمل. انقدر قشنگ واقعا آدم اخبار لحظه به لحظه رو میتونه پیگیری کنه که واقعا رغبت می کنه به اینکار. حالا با سایت های ایرانی که چک می کردم، یه ربع بعد بی بی سی تازه می زدن خبرو!! خوبه تازه بی بی سی تو ایران خبرنگار نداره. وگرنه چیکار می کرد؟!

واقعا آخه چرا ما این جوری ایم؟ بعضی چیزا اصلا ربطی به امکانات ندارن. ربط به برنامه ریزی و فکر و وقت گذاشتن داره.

--

البته اینم بگم که ماشاءالله کانال های تلگرامی ظاهرا اخبارشون خیلی به روز تره. من اخبارو به دوستم می گفتم (پیرامید که یادتونه؟ همون)، اون می گفت نه بابا، این که تکذیب شده. این که این جوری نیست. خبرا رو از کانالای تلگرام برام فوروارد می کرد. بی بی سی پنج دقیقه بعدش خبرو میذاشت رو سایتش. یه ربع بعدترش سایت های خبری ایران میذاشتن!

--

الان که اینو گفتم یاد یه چیز دیگه افتادم. روزی که آقای هاشمی رفسنجانی فوت کرد، ما خونه ی دوستامون بودیم و می خواستیم راه بیفتیم، بیایم شهر خودمون. یهو تلویزیونشون که روشن بود ( فکر کنم بی بی سی هم بود) اطلاع داد و زیرنویس کرد و اینا. بعد خب هنوز تایید نشده بود. بچه ها نمی دونستن از کجا پیگیری کنن و کجا رو چک کنن. خواستم بگم تو این جور مواقع، ویکی پدیا رو چک کنین. برخلاف تصور خیلی ها، ویکی پدیا به صورت اتوماتیک آپدیت میشه و سایت های خبری مهم رو مدام چک می کنه و آپدیت می کنه. همون روز یادمه وقتی بی بی سی با قطعیت اعلام کرد، چند دقیقه بعدش ویکی پدیا هم آپدیت شد. اونم سایت های معتبر رو چک می کنه.

گفتم که در جریان باشین لبخند.

--

اون روز تو یه وبلاگ حدیثی دیدم بس تکان دهنده:

"نمازتان همان‌قدر قبول است که از گناه دور می‌کندتان".

کلا فکر کنم من نخونم سنگین ترم نیشخند. من اصلا ارتباطی بین این دو موضوعی که گفته نمی بینم واسه خودم!

--

فردا صبح ساعت 8 قرار دارم تو مهد بچه با مربیش. به رن میگم من فردا یه کم دیرتر میام. میگه اشکال نداره، تازه یعنی مثل ما میای دیگه؟ گفتم آره لبخند.

 

[ ۱۳٩٦/۳/۱٩ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه سری چیزا هست که هی یادداشت کردم که اینجا بنویسم و هی نشده. خیلی پراکنده است. بخشیش مربوط به وقتیه که ایران بودم. بخشیش هم شاید مال اینجا باشه:

عمه و عموی کوچیک تر و خواهر بزرگتر، با هم یه مراسم عزا گرفتن برای بابا. از اونجایی که مراسم تو یه شهر دیگه بود، خب خیلی سخت بود که همه بخوان بیان. هیچ کدوم اینا هم تو اون شهر این قدری مهمون نداشتن که بخوان جدا جدا بگیرن. این شد که قرار شد دیگه همه شون با هم بگیرن مراسمو.

خب طبیعتا ما هم از شهر خودمون رفتیم اونجا دیگه. واقعا برام جالب بود که چه کسایی طفلکی ها به خودشون زحمت داده بودن و اومده بودن. من فکر کردم فقط ما چون صاحب عزاییم می ریم. اما حتی کسایی مثل مادر عروس عمه که به خاطر عزای بابا تا شهر ما اومده بود، یه روز واسه عزایی که عمه تو شهر خودشون گرفته بود برگشته بود (تو همون شهر عمه ام اینا زندگی می کنن)، بعد دوباره فرداش دیدیم تو شهر خودمونه! واقعا شرمنده ای این طور آدما شدیم. خیلی زحمتشون شده بود. یا حتی بعضی ها مثل دختردایی ها و دخترخاله های بابام. واقعا خیلی زحمت کشیده بودن و اومدنشون واقعا من یکی رو خیلی خوشحال کرد.

--

تو همون مراسم، عمه می گفت هرچی مقنعه ای میاد دوستای خواهر بزرگتره! خواهر کوچیکتر هم می گفت هر چی هم سانتال مانتاله میاد، آشناهای شماست خنده.

--

تو مراسم، هی تشکر می کنن از فلانی ها و فلانی ها دیگه! زن عموم کنار من نشسته بود. آقاهه هی تشکر می کرد از خانواده ی فلان و فلان و قیافه، تشکر می کنیم. من نزدیک بود بخندم. خوب شد نخندیدم. هنوز فامیلی رو اعلام کرد، زن عموم گفت قیافه زهرائه، عروس ماست. گفتم آها نیشخند. خیلی فامیلیشون بامزه بود آخه.

--

گفتم که مراسمی که رفتیم در واقع مال ما نبود و ما کسی رو به اون صورت نمی شناختیم. چون دیگه اونجا همه "آشنا"ها بودن، نه "فامیل"ها. و خب طبیعیه که من نه همکارای خواهر بزرگترو می شناختم، نه همکارای شوهرعمه مو، نه همکارای عمومو! حتی فامیل هایی که بودن رو هم من نمی شناختم، چه برسه به آشنا! یه نمونه اش همون عروس عموم اینا که من تا حالا ندیده بودمش خب!

حالا بگذریم. تازه هنوز نشسته بودیم و من با توجه به اینکه از اون جمعیت -که البته هنوز چندان زیاد هم نبودن- هیچ کسو نمی شناختم، خیلی حس غریبی داشتم. مامان و خواهرها هم هر کدوم یه جا بودن. یهو یه لحظه یه آشنا دیدم. خواستم برم جلو، یهو تو کسری از ثانیه مغزم فرمون داد اون عکس بابائه اون گوشه، زل زده به دوربین.

--

مدتی که ایران بودیم، خیلی کارا رو باید انجام میدادیم. یکیش اینکه باید گواهی نامه ی منو درخواست میدادیم. من وقتی اومدم آلمان، درست قبلش امتحان رانندگی داده بودم و دیگه گواهی نامه ام رفت خونه. من هیچ وقت ازش استفاده نکردم. حالا اون دفعه که رفتم ایران، هرچی گشتم، پیداش نکردم. این دفعه که رفتیم گفتیم بریم درخواست المثنی کنیم.

با توجه به اینکه کار مار زیاد بود، همه چی قر و قاطی شده بود و کار زیاد بود. برادر کوچیک تر هم مثل اینکه کارت معافیت سربازیش قدیمی بود، اونم باید می رفتم عوضش می کرد و جدید می گرفت. کارت گواهی نامه شو هم همین طور. خواهرها قرار بود به برادر بزرگتر وکالت بدن که برادر بزرگتر بتونه کارهای انحصار وراثتو انجام بده.

همسر هم که گواهی نامه ی ایرانیشو اینجا تحویل داده، رفت تو ایران درخواست المثنی کرد. بعد به من گفت که مدارکی که می خواد فلانه، تا ساعت فلان هستن، الان پا شو برو. منم سریع بند و بساطمو جمع کردم و بچه رو گذاشتم پیش خواهر کوچیک تر و رفتم.

رفتیم پلیس + 10، داشتیم سوال می کردیم که دیدیم برادر کوچیک تر اومد باجه ی بغلی. ما رو هم ندید. بعد که کارشو به طرف گفت، صداش کردیم. میگه الان رفته بودم محضر واسه ی یه کار اداری دیگه ام، برادر بزرگتر اونجا بود، اومدم اینجا شما اینجایین!

کلا اون روز فکر کنم اون اداره ها و محضرهای دور و بر در خدمت ما بودن بس که رفتیم و اومدیم!

--

از خانومه پرسیدم من الان عینک می زنم، گواهی نامه ی قبلیم بدون عینک بوده، الان باید عکس با عینک بگیرم؟ گفت نه، عکستون باید بدون عینک باشه، ولی باید بری چشم پزشکی برای گواهی نامه ات.

این وسط یه چیزی رو تو پرانتز بگم: تو آلمان که بودم یه بار حس کردم چشمام خوب نمی بینه، فکر کردم مثل ایران باید بریم چشم پزشک، پا شدم وقت گرفتم و رفتم چشم پزشک. بعد چشم پزشک به من گفت ما نمره عینک تعیین نمی کنیم. اگه مشکلی داشتی با چشمت باید بیای اینجا. برای نمره ی عینک باید بری عینک فروشی ها. ولی با این وجود چشم منو معاینه کرد. گفت چشمت مشکل خاصی نداره که به من مربوط باشه. ولی رانندگی می کنی؟ گفتم اینجا نه. گفت خب پس مشکل خاصی نداری. ولی اگه بخوای رانندگی کنی حتما باید عینک بزنی.

نمره ی چشمامم که بهتون گفتم، یکیش 1.5 ه. یکیش نیمه.

پرانتز بسته!

خلاصه، رفتم مطب دکتر و یه کم صبر کردیم، ما رو فرستادن تو. به دکتره میگم من عینک دارم. با عینک باید جواب بدم یا بدون عینک. گفت حالا بدون عینک جواب بده. یکی دو تا از ردیف یکی به آخر ازم پرسید، بهش گفتم. یکی از ردیف اخر ازم پرسید، گفتم نمی بینم. تاره. باید عینک بزنم. گفت نه، چشمات که خوبه. شما اصلا برای رانندگیت عینک لازم نداری!

هیچی دیگه، برگه مو امضا کردن و اومدم خنثی.

--

تو مطب دکتر نه کامپیوتری بود، نه چیزی. خانومه هنوز با دست یادداشت می کرد روی برگه و روی فرم من یه چیزی می نوشت، روی برگه هایی که اونجا داشت یه چیزی. فکر می کردم دیگه نسل این جور کارهای دستی منقرض شده، ولی مثل اینکه این طور نیست هنوز!

خب واقعا چرا از کامپیوتر استفاده نمی کنن؟ خب حتی با فرض اینکه طرف هیچ نرم افزاری هم نمی خواد بخره برای کارش، بابا تو ورد و اکسل هم که وارد کنه اطلاعات طرفو، باز کار خودش موقع گشتن تو مدارک راحت تر میشه. نمی دونم چرا مردم استفاده از تکنولوژی رو دوست ندارن یاد بگیرن!

--

روزای آخر، خب طبیعتا بابا چیز خاصی به یاد نمیاورد. بیشتر باید از خاطرات دور باهاش حرف می زدی. از جمله چیزایی که یادش مونده بود قرآن خوندن بود و شعر و این چیزا. خیلی دوست داشتیم با بابا شعر بخونیم. ولی در عمل هیچ کس دلش نمی خواست شعرای محبوب بابا رو باهاش بخونه. شعرای محبوب بابا این بود و این.


[ ۱۳٩٦/۳/۱٦ ] [ ٧:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از معایب قوی بودن اینه که دچار خودسانسوری میشی، یه روزایی که دلت می خواد بگی خسته ای، جرئتشو نداری. یعنی کسی باور نمی کنه. اصلا کسی قبول نمی کنیه. همه میگن نه، تو میتونی. تلاش کن. کم نیار، خسته نشو! فکر هم می کنن دارن بهت انرژی میدن.

در حالی که این حرفا، هر کدومش، هر لحظه اش از انرژی آدم کم می کنه. در واقع یه جورایی حق خسته شدن از آدم سلب میشه، یا دقیق تر بگم حق زندگی کردن مثل یه آدم که می تونه یه جاهایی خسته بشه، بشینه، نفس در کنه، خستگی بگیره، بعد به زندگیش ادامه بده، حق اینکه نخواد مثل یه ماشین همه اش کار کنه.

وقتی هفته ی دیگه یه امتحان داری، وقتی چهار هفته بعدترش یه امتحان دیگه داری، وقتی سه ساعت به خودت کار عقب مونده ی شرکتو بدهکاری، وقتی استرس تمام اینا رو داری، وقتی چشمات می سوزه، ولی هنوز باید تزتو درست کنی، وقتی مدت هاست باید بری دکتر، ولی وقت دکتر رفتن نداری، وقتی مدت هاست می خوای بری دندون پزشک، ولی حتی وقت نمی کنی تو اینترنت بگردی دکتر خوب پیدا کنی، وقتی مدت هاست گوشِت صدا میده از وقتی از ایران برگشتی ولی وقت نوبت دکتر گرفتن هم نداری، وقتی با تب و لرز میری سر کار، وقتی، وقتی، وقتی، وقتی خیلی چیزای دیگه که حتی نمینویسیشون، حالا گیرم که آدما هی تحسینت کنن و بگن خوش به حالت که این قدر قوی ای...

دوباره یاد این شعره افتادم:

از جهان خواهش مکن بیش از توانایی خویش

بشکند شاخ ار بود بیش از توانایی بَرَش

--

چشمام بیشتر از اینا میسوزه که بخوام ادامه بدم.

شب بخیر.

[ ۱۳٩٦/۳/۱٥ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب