یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

لطفا اگه سوالی می خواین بپرسین راجع به تحصیل، کار و ... تو آلمان، اول ادامه ی مطلب این پستو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱٤٠٠/٧/۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بچه مونو بردیم دکتر برای معاینه و واکسن. وزنش الان از دو برابر زمان تولدش هم بیشتره. معمولش اینه که تو شیش ماهگی باید بچه وزنش دو برابر بشه ولی خب پسر ما هنوز چهار ماهش نشده این قدره! و به همین دلیل هم وقتی دکتر به شکم گذاشتش، هیچ عکس العملی نداشت و فقط نگاه کرد دور و اطرافو نیشخند. نه سینه خیزی، نه تکونی، نه هیچی! دکتر هم گفت چون وزنش سنگینه تکون نمی خوره. از این به بعد هر روز صبحا بذارینش رو شکم که یه کم تلاش کنه نیشخند.

حالا الان صبحا پسرمون ورزش می کنه! البته اصولا علاقه ای هم به ورزش نداره ظاهرا. یه چند دقیقه ای تلاش می کنه و بعد جیغ می زنه که ورش داریم نیشخند.

تازه دکتر گفت بهش غذا میدین؟ گفتیم نه! گفت خب می تونین بهش بدین دیگه. از هفته ی بعد شروع کنین. حالا باید از دو سه روز دیگه شروع کنیم به غذا دادن. دکتر که گفت با سیب زمینی و هویج شروع کنیم.

تو اینترنت سرچ کردم، دیدم بین اینکه پنج ماه بچه تموم شده باشه یا چهار ماه که غذا خوردن بچه رو شروع کنیم، اختلاف نظر هست بین پزشکا. بعضی ها میگن چهار ماه تمام دیگه باید غذا رو شروع کنین. ولی ظاهرا تو ایران همون پنج ماه تمومو در نظر می گیرن.

اما جالب اینه که امروز که با دوستامون بیرون بودیم، گفتن که اونا چهار ماه بچه تموم شروع کردن، دکتر دخترشون گفته چرا انقدر زود شروع کردین؟ نباید تا شیش ماه بهش غذا بدین. ظاهرا هر دکتری نظر خودشو داره. ولی خب ما به دکتر بچه ی خودمون اعتماد می کنیم دیگه لبخند.

--

واسه واکسن هم بچه مون اصلا تب نکرد ماشاءالله. اگه بچه مون تو اخلاقی که داری همین فرمونو تا آخر عمرش بره که خیلی عالیه. من که ازش راضیم چشمک. آدم مگه چی میخواد غیر از اینکه مامانش ازش راضی باشه؟ اصلا جاش بهشته بچه مون. والا نیشخند.

--

دوباره قرار داشتیم با مهد بچه مون که بریم قراردادو امضا کنیم و راجع به جزئیات مهد بردن بچه مون بیشتر صحبت کنیم. طفلکی بچه مون یه عالمه کارو باید با هم انجام بده. اول از همه اینکه باید شیشه شیریش کنیم! تا الان تجربه ی شیشه گرفتنو نداشته طفلکی. ولی خب کم کم باید یاد بگیره. غذا هم که باید بخوره کم کم. به مهد و آدماش هم که باید عادت کنه. ولی به هر حال میتونه. من مطمئنم چشمک.

خانوم مسئول مهد بهمون میگه ما فقط تا سه سالگی نگه میداریم ها.بهتره برای سه سال به بعدش از الان ثبت نام کنین! خیلی ها بچه شون که به دنیا میاد بچه رو ثبت نام می کنن. الان مهدهایی هستن که هشتاد نفر تو لیست انتظار دارن. بهتره هر چه سریع تر برای کودکستانش از الان اقدام کنین!

حالا هنوز مهدکودک نرفته، باید دوباره ثبت نامش کنیم برای کودکستان. خداییش وقتی حساب و کتاب می کرد، می گفت برای سال 2019 من اصلا تو مخیله ام نمی گنجید که بخوام برای کاری تو سه سال دیگه برنامه ریزی کنیم. اصلا با ذات ایرانی من در تناقض بود چشمک.

به خانوم مسئول مهد گفتم میشه من وسط روز یه بار بیام سر بزنم به بچه؟ من محل کارم زیاد دور نیست؟ گفت اشکالی نداره. گفتم خب بچه بیشتر گریه نمی کنه؟ گفت می تونیم امتحان کنیم. برای بعضی بچه ها اصلا مسئله ای نیست. می تونن مامانشونو ببینن و گریه هم نکنن لبخند. من میدونم پسر ما پسر خوبیه، حتما گریه نمی کنه چشمک.

--

چند روز پیش رفته بودیم فروشگاه مواد غذایی. یه سری خرت و پرت برای خونه مون خریدیم. قصد داشتیم یه دسر هم برای خودمون بخریم. ولی همه ی دسرا توشون ژلاتین داشت. یادمه تو شهر قبلیمون بودن دسرایی که توشون ژلاتین نداشت. نمی دونم چرا مال این فروشگاه همه شون این جوری بودن. ما هم تصمیم گرفتیم خودمون پودر پودینگ بخریم و درست کنیم. پودر وانیلی خریدیم و اومدیم. یه بار طبق دستور پشتش درست کردیم، انگاری داشتیم نون می خوردیم! اصلا شیرین نشده بود.

یه بار دیگه اومدیم درست کنیم، یه کمی از پودینگ شکلاتی قبلا هم مونده بود. همسر پودرا رو قاطی کرد و درست کرد. اول اینکه رنگش رنگ حلوا شد نیشخند. دوم اینکه همسر حساب کرده بود که خب اون پودرها قهوه این و شاید یه کمی تلخ کنن دسرو. واسه همین یه کم بیشتر شکر ریخته بود از چیزی که فکر می کردیم بسه. باز زیادی شیرین شده بود! حالا باید یه بار دیگه امتحان کنیم، بلکه یه پودینگ ساده ی آماده رو بتونیم درست کنیم نیشخند.

--

قبلا تو خونه ی دوستمون دیده بودم که از این رشته های سوپ داره. یه بار ازش پرسیدم اینا رو از کجا خریدی؟ گفت نزدیک ماکارونی ها هست تو فروشگاها. ما هم دفعه ی بعد که رفتیم خرید، یه بسته از اون رشته ها (که البته مال ما رشته ای نبود، شکل حروف الفبای انگلیسی بود) خریدیم.

علاوه بر اون، پودر سوپ پیاز (منظورم از این آماده هاست) هم خریدیم. آوردیم خونه، درست کردیم انقدر شور شد که نگو. دوباره رفتیم این دفعه سوپ آماده ی گوجه خریدیم. آوردیم خونه. باز درست کردیم انقدر شور شد که نگو.

چند روز پیش یه غذایی درست کردیم که مرغ لازم داشت، ولی آبشو لازم نداشت. منم گفتم بذار با آبش سوپ درست کنم. انقدر خوب شد که نگو. آخرش نفهمیدیم مشکل مال چی بود؟ چرا سوپ آماده ها انقدر شور بود؟ یا شایدم اون رشته های سوپ خیلی شور بودن.

حالا تا اینجا رو داشته باشین.

امروز دوستامون گفتن با هم بریم بیرون. چون قرار بود ناهارو ساعت 2 بخوریم، من گفتم یه سوپ درست می کنم تا موقع. چند روز پیش رفته بودیم یه سری کنسرو خریده بودیم که هر از گاهی غذای قاطی پاطی درست کنیم تو فر و از این حرفا. یکی از این کنسروا توش بیشتر عدس داشت و یکی دو تا چیز میز دیگه که اون روز تو سوپی که خودم درست کرده بودم ریختم و خیلی خوب شد.

گفتم بیام با همین کنسرو عدسه که امتحانشو پس داده دوباره سوپ درست کنم که تا ساعت 2 گرسنه مون نشه. چون صبحانه رو به لطف سحرخیزی پسرمون زود خورده بودیم.

سوپو درست کردم و آوردم. انقدر شور بود که خدا می دونه!! دیگه فهمیدیم مشکل با اون رشته های سوپ و سوپ های آماده نبوده. با اون دو تا طعم دهنده ای بوده که میزدم. یکیش سبزیجات بود که قبلا هم استفاده کرده بودم وقتی خودم اون اوایل اومده بودم اینجا و هنوز خونه نداشتیم. واسه همین احتمالا شوری مال اون طعم دهنده ی مثلا مرغیه که از مغازه ترکا خریدیم!

هیچی دیگه. حالا باید اون سوپای آماده ی پیاز و گوجه فرهنگیو دوباره امتحان کنیم ببینیم مزه اش چی بود بالاخره چشمک.

--

یه ورژن از کاری که قراره به CeBIT برسه رو تموم کردم و جمعه راجع بهش با رن صحبت کردم. میگم خب الان چی کار کنم؟ میگه هیچی، الان فقط بشین با نرم افزارمون بازی کن. اشکالاشو درآر. جلوی خودم داشت امتحان می کرد که بگه مثلا این طوری.

یه چیزی که امتحان کرد این بود که یه نفر یه ایمیل بزنه تو سیستم به یه نفر دیگه. میگه ببین. مثلا من الان امتحان کردم به یه نفر پیام دادم. حالا بریم ببینیم تو قسمت sent هست. رفته تو قسمت sent ها رو نگاه می کنه. می بینه نوشته شما به فلانی پیام دادین. ولی اسم و عکس یه نفر دیگه اونجاس خنثی خنده. البته پیغام واسه شخص درست رفته بودا! ولی نمی دونم چرا اونجا اسم و عکس یه نفر دیگه بود.


 

 

 

[ ۱۳٩٥/۱٢/۱ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

شنبه ی هفته ی پیش خونه ی دوستامون دعوت بودیم (همون ریحانه خانوم اینا) به صرف آبگوشت! خیییییییییییلی عالی بود. هم آبگوشت، هم مهمونی. همه چی خیلی خوب بود.

یه چیزی که راجع به این دوستامون خیلی برام جالبه و دوست دارم اینه که قرارو گذاشتیم مثلا شنبه به صرف شام. همیشه همون روز مهمونی آقای خونه دوباره زنگ می زنه و به قولی کانفرم می کنه اومدنمونو!! نمی دونم دقیقا چرا این کارو می کنه ولی واقعا واسم جالبه. یه حس خوبی هم به آدم میده. انگاری معنیش اینه که ما منتظرتونیم ها. بیاین!

به جز ما دو تا خانواده ی دیگه هم دعوت بودن. یکیشونو قبلا دیده بودیم، یکیشونو نه. البته من خانومشونو تو مهمونی نذری دیده بودم ولی آقاهه کلا جدید بود برامون چشمک.

هر خانواده ای هم یه دونه بچه داشت. این خانواده ی جدید، با خودشون یه مهمون دیگه هم آورده بودن. یعنی اول از همه ما رفتیم. یه نیم ساعتی شاید گذشت، دیدیم در زدن. گفتن این آقا ساسان اینان. آقای خانواده رفت جلوی در که سلام و علیک کنه. ما موندیم تو هال. من یهو دیدم یه پسر بور با قیافه ی آلمانی اومد صاف رفت تو اتاق بچه ها! با خودم فکر کردم مگه اینا آلمانین؟ لابد خانومش آلمانیه. وقتی اومدن دیدم نه، هر دوشون ایرانین. خانومه رو هم قبلا دیده ام. یه چند ثانیه بعد از اون پسر آلمانی، یه پسر چشم و ابرو مشکی و ایرانی اومد، دست داد و سلام و علیک کرد و اونم مستقیم رفت تو اتاق بچه ها (صاحبخونه دو تا بچه داره).

بعدتر خانومه توضیح داد که این پسر آلمانی، پسر یکی از آشناهاشون هست که یه جورایی با هم همکارن و پنج ساله همو میشناسن. بچه هاشون هم باهم توی یه تیم ورزشی بودن و خلاصه همو میشناسن. اینه که خانومه وقتی کاری داره (مثل همون روز مهمونی که خانومه تازه از جایی اومده بود)بچه شو میذاره پیش اونا و متقابلا هر وقت دوستشون کار داره هم پسرشو میذاره پیش اینا.

اینا هم هر جا میرن این پسر دوستشونو با خودشون می برن! جالب این که این پسر آلمانی (فرض کنین اسمش تام بود) کاملا با فرهنگ ایرانی آشنا شده بود دیگه! سر سفره یه عالمه چیز میز بود، گوشت و آب گوشت و انواع ترشی و سبزی و نون سنگک و این حرفا. این پسر آلمانی از نون سنگک خیلی خوشش اومده بود! نون سنگک خالی می خورد.

می گفت، تام گفته دفعه ی بعد ایرانم میام باهاتون. انقد خوشش اومده از فرهنگ ایرانی! تازه یه سری کلمه ی فارسی هم یاد گرفته دیگه از بس که با بچه ها بازی کرده! بچه ها با هم بازی می کردن، یکیشون دستشو زد به یه صندلی گفت بچه ها سک سک اینجا! میگم خب این بنده خدا یکی باید براش ترجمه کنه. می گفت نه، سک سکو می فهمه! دیگه یاد گرفته.

خلاصه که بین اون همه مهمون، یه نفر هم آلمانی بود دیگه نیشخند.

--

دوشنبه با پسرمون رفتم سر کار. ساعت 9:34 شروع کردم کارمو. 9:40 اینا رن اومد پای لپ تاپم چون یه مشکل داشتم و بهش گفتم بی زحمت بیا نگاه کن. تا ساعت 3.5 یه بند سرش بود تا حلش کنه! البته من اصلا ناراحت نشدم از اینکه مجبور شد این همه وقت سر لپ تاپ من باشه. آخه چند روز پیش یه مشکلی داشتم، مثلا ساعت 9 زد حل شد؟ گفتم نه. ساعت 2 دوباره پرسید. گفتم نه هنوز. حالا بعدترش (این وسط یه سری حرف دیگه زده شده بودها، یعنی دقیقا به دلیل اون موضوع نبود) گفت اگه بیای از اینجا کار کنی خیلی بهتره. مثلا اون مشکل رو اگه اینجا بودی، نهایت دو ساعته حلش می کردیم. ولی بازم هر جور برای خودت راحت تره.

بعد حالا نمی دونه که من صبحا ساعت شیش بیدار میشم تا 9 اینا که بچه خوابه یا اگر هم بیداره سرحاله، کار می کنم. بعد تو کل روز یکی دو ساعت بیشتر کار نمی کنم و ساعت شیش هفت عصر که بچه می خوابه دوباره کار می کنم. یعنی عملا من تو طول روز زیاد کار نمی کنم و اگه من ساعت نه بهش گفتم مشکل حل نشده، ساعت 2 هم گفتم حل نشده، معنیش این نیست که من 5 ساعت داشتم روش کار می کردم و حل نشده! من اصلا کار نکرده بودم اون وسط.

خلاصه، دوشنبه خودش فهمید که وقتی بهش می گم یه روزه درگیر این مشکلم، واقعا حق دارم و اون مشکل همون شیش هفت ساعت کارو لازم داره!

البته این وسط بچه هم دیگه خسته شده بود و ساکت کردنش راحت نبود. آخه بالاخره دو نفر دیگه هم تو اتاق بودن. نمی تونستم راحت باهاش حرف بزنم و براش شکلک دربیارم که ساکت شه نیشخند.

خلاصه، سه شنبه که رفتم، همین که از در رفتم رن گفت ببین اگه کار کردن تو اون یکی اتاق برات راحت تره، شما برین تو اون اتاق خنده. و به این ترتیب ما تبعید شدیم به اون یکی اتاق.

اتفاقا سه شنبه خیلی هم بچه آروم بود و اصلا سر و صدا نکرد. البته خب طبیعی هم بود. اول اینکه خب همه جا ساکت بود و کسی با کسی حرف نمی زد و در هی باز و بسته نمیشد. دوم اینکه همین که رفتم تو و یه کمی دیدم ناآروم شد، پنجره رو باز کردم. دیگه گرفت خوابید تا همون عصر که می خواستم بیام! کلا شاید یه ساعت بیدار بود. البته یه مقدار زیادیشو هم خواب نبود، ولی چون تو بغلم نگهش داشته بودم، فقط دراز بود و داشت از شرایط لذت می برد لبخند.

--

چند روز پیش برامون یه نامه اومد که یه خانومی قراره بیاد بچه مونو ببینه و خوش آمد بگه بهش و به ما تبریک بگه و از این حرفا. خانومه قرار بود از طرف Familienkasse بیاد. familienkasse رو نمی دونم چی باید ترجمه کنم. همون موسسه ایه که یارانه ی بچه ها رو هم پرداخت می کنه! خلاصه، کاراش مربوط به همون بچه ها و خانواده و این حرفاست.

یه تاریخ هم مشخص کرده بودن که خانوم فلانی فلان روز، فلان ساعت میاد. اگه براتون امکان پذیر نیست یا می خواین کنسل کنین خبر بدین. ما هم گفتیم خب بذار بیان خوشامد بگن به بچه مون چشمک.

هیچی دیگه. خانومه اومد نیشخند. یه خانوم خوش اخلاق و مهربون بود. در واقع اومده بود یه سری اطلاعات بهمون بده. یه سری چیزای اولیه ای که لازمه هر خانواده ای راجع به بچه اش بدونه، مثل ماساژ دادن بچه و از کی غذا بخوره و چی بخوره و از این حرفا.

یه ساعتی پیشمون بود، سوالامونو هم جواب داد. یه سری چیز میز (مثل پیشبند و لیوان و لیف ) هم برای پسرمون آورده بود. بعد دیگه رفت. دم رفتن یه کم با بچه مون صحبت کرد. اتفاقا بچه مون هم خیلی رغبت نشون داد و خوش اخلاق بود و بازیش هم گرفته بود. کلی خندید با خانومه لبخند.

وقتی راجع به مهدکودک بچه با خانومه صحبت کردیم، متوجه شدیم که ما بسیار بسیار خوش شانس بودیم که تونستیم به این زودی یه جا پیدا کنیم تو مهد. حتی خانومه پرسید چطوری جا پیدا کردین؟!! نمی دونم فکر می کرد مثلا ما حضوری رفتیم صحبت کردیم یا کار دیگه ای کردیم. آخه عادیش اینه که شما آنلاین ثبت نام می کنین و خودشون بهتون زنگ می زنن. یعنی بعد از اینکه آنلاین ثبت نام کردین دیگه شما کاری ندارین واسه انجام دادن.

----

دیگه بچه مون داره با خودش اساسی آواز می خونه و حوصله ی همسرو سر می بره! بقیه شو تو یه پست جدا بعدا می گم نیشخند.

 

[ ۱۳٩٥/۱۱/٢۸ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هووووووووووف. دو قرنه میخوام بیام بنویسم. نمی دونم چرا هی نمیشه!

دو سه روز پیش از یکی از مهدهایی که ثبت نام کرده بودیم (و رفته بودیم دیده بودیم) خانومه زنگ زد و گفت از اول مارچ یه جا خالی میشه. می خواین؟ گفتم باید با همسرم صحبت کنم. گفت اشکالی نداره. تا جمعه به من خبر بدین پس. اگر اکی بود، جمعه ی هفته ی بعد، یعنی هفدهم، با قرارداد و اینا (که قبلا بهمون داده بود) بیاین. سر مسائل دیگه اش هم صحبت می کنیم. مثلا اینکه چیا رو باید ببریم اونجا بذاریم و از این حرفا.

منم با همسر صحبت کردم و قرار شد بهش بگیم می خوایم. فرداش خانومه زنگ زد یه چیزی رو بگه، دیگه منم همونجا بهش گفتم که می خوایم. آخه اگه بگیم نمیخوایم، معلوم نیست دوباره گیرمون بیاد.

همسر می گفت خب حالا اشکال نداره دیگه، یه ما زودتر میره. بعدا که خوب فکر کردیم دیدیم دو ماه قراره زودتر بره طفلکی خنثی.

واقعا خودم دلم نمیاد بذارمش مهد از 4 ماهگی. ولی خب چیکار میشه کرد؟ زندگی همینه دیگه لبخند. هر چیزی یه خوبی هایی داره، یه بدی هایی. خوبی مهد رفتن بچه مون هم اینه که بالاخره با آلمانی ها سر و کار داره و هم یه کم فرهنگش آلمانی میشه و نظم و نظامو یاد می گیره، هم از اول آلمانی یاد می گیره که مثل ما کج و کوله حرف نزنه!

از اون مهم تر اینکه چون زود میره، راحت تر عادت می کنه. الان هنوز تو مرحله ای نیست که بغل هیشکی به جز خودمون نره. اگه خودمون همون دور و بر باشیم، خیلی غریبگی نمی کنه. ولی اگه شیش هفت ماهه آدم بچه رو ببره این مشکل واقعا وجود داره.

اتفاقا راجع به این موضوع سرچ می کردم، دقیقا یه جا نوشته بود، تو 4 ماه تا 6 ماه بهترین وقت گذاشتن بچه است تو مهد. هشت ماه تا یه سال بدترین موقعش. از یک سال به بعد دوباره این مشکل غریبگی بچه حل میشه و راحت تر می پذیره.

قبلا اگه کسی می گفت دلم نمیاد بچه رو بذارم مهد و دلم براش تنگ میشه و این حرفا فکر می کردم این قرتی بازی ها چیه؟!! ولی الان که قراره واقعا بذارمش انگاری قراره یه تیکه از وجود خودمو ببرم بذارم یه جا. آخه فکر کن آدم هر روز ببره مثلا دستشو یا پاشو بذاره یه جا، عصری بره برش داره. مگه میشه آخه؟

حالا فعلا که این جوریه دیگه. حالا هفته ی بعد برم ببینم باید چیکار کنیم. خوبی مهدهای اینجا اینه که (شاید الان ایرانم این طوری باشه، نمی دونم) یه ماه زمان عادت کردن بچه داره. یعنی یه ماه من هر روز باید با بچه برم مهد تا بچه کم کم عادت کنه. اوایلش باید باهاش دقیقا تو همون اتاقی بشینم که اون میشینه و بازی می کنه. بعد کم کم تو هفته های بعد از نظرش محو شم نیشخند. البته بازم باید همون دور و بر باشم. یعنی باید بیرون اتاق بشینم که اگه گریه کرد یا مشکلی پیش اومد، دوباره بیارنش پیشم و بچه بدونه که مامانش همین دور و بره.

 

[ ۱۳٩٥/۱۱/٢٢ ] [ ٦:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب