یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

لطفا اگه سوالی می خواین بپرسین راجع به تحصیل، کار و ... تو آلمان، اول ادامه ی مطلب این پستو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱٤٠٠/٧/۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٦/٢/٢ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این مدتی که نبودم، ایران بودم.

دوشنبه ی هفته ی پیش سر کار بودم، دیدم خواهر بزرگتر یه عکس از بابا گذاشته تو گروه خانواده مون تو تلگرام. یه عکس بود روی تخت بیمارستان، البته به حالت نشسته و -در حد یه مریض- سرحال. یه لحظه استرس گرفتم. گفتم نکنه طوری شده. بعد با خودم گفتم نه بابا. اگه چیزی بود که حتما می گفتن. این عکس حتما مال چند ماه پیشه که بابا واسه یه عملی رفته بود بیمارستان. حالا خواهر بزرگترو باش، آخه این عکسه تو از بابا گذاشتی؟ خب آدم ناراحت میشه که. لااقل یه عکس بهتر بذار که آدم دلش وا بشه.

ولی خب چیزی نپرسیدم. عمه اومد پرسید چی شده؟ چند ساعت بعدش خواهر بزرگتر نوشت بابا خونریزی مغزی کرده، الان بیمارستانه، ولی حال عمومیش خوبه.

وقتی بچه رو از مهد برداشتم و رسیدم خونه زنگ زدم خونه مون. مامان بود و خواهر بزرگتر. بابا و برادر بزرگتر (به عنوان همراه) بیمارستان بودن. خلاصه، از کم و کیف قضیه پرسیدم و قطع کردم. خدا رو شکر روحیه ی هردوشون خوب بود. از این بابت خیلی خوشحال شدم.

بلافاصله وقتی قطع کردم برادر کوچیک تر زنگ زد به من. آخه اصولا بقیه ی خانواده تو کار آنلاین بودن و این چیزا نیستن. منم همون چیزایی که بهم گفته بودنو به اون گفتم و اونم گفت الان زنگ می زنم خونه.

بعد که قطع کردم نمی دونستم الان باید برم ایران یا بمونم، یه کمی  دیرتر برم. همسر گفت برو. گفتم خب بچه تازه داره به مهد عادت میکنه. اونا هم که بیمارستانن و یه همراه بیشتر نمیتونه تو بیمارستان بمونه. جدا از اینکه من با بچه اصلا نمی تونم برم تو بیمارستان کشیک بدم که.

ولی همسر نظرش این بود که الان برم. منم به رن گفتم میشه اسکایپ کنیم؟ چند دقیقه بعد گفت باشه. زنگ زدم بهش گفتم این طوری شده و من می خوام فردا برم. گفت اشکالی نداره، برو.

بلیت خریدیم برای من و پسرمون از ترکیش. سه شنبه من راه افتادم، چهارشنبه صبح رسیدم ایران. تا رسیدم خونه ظهر شده بود.

رفتم خونه، یه دوش گرفتم و زمان ملاقات با مامان اینا رفتیم پیش بابا. ظاهرا روز قبل یه عالمه آدم اومده بودن ملاقات بابا و بابا هم از نظر روحی اعصابش خورد شده بود. امیدوار بودن امروز تعداد زیادی نیان. البته اون بیچاره هایی که میان تقصیری ندارن ها. اونا که علم غیب ندارن که طرف ممکنه اعصابش خورد بشه، میگن شاید خوشحال بشه. خلاصه، رفتیم و بابا رو دیدیم. بد نبود، اما خب به هر حال بیماری سنگینیه که مدت ها طول می کشه تا شخص به حالت اولش (با فرض این که بتونه به اون حالت برگرده) برگرده.

--

الان دو شبه برگشتم. هنوز که صبحا بیدار میشم استرس دارم. همین که بیدار میشم با خودم فکر می کنم وای دیر شد، برم به بابا غذا بدم، برم ببینم بیدار شده یا نه، برم ببینم حالش خوبه یا نه. بعد یادم میاد من اصلا دیگه ایران نیستم!

--

فعلا فقط خواستم اعلام وضعیت کنم! بعدا میام جزئیات بیشتری از این مدتی که نبودم می نویسم.

 

[ ۱۳٩٦/٢/۱ ] [ ٧:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

جدیدا اتفاق خاصی نیفتاده که بیام بگم. آخر هفته دوستامون زنگ زدن، گفتن با هم بریم بیرون؟ ما هم گفتیم باشه.

با هم رفتیم بیرون. اسماشونو تو این وبلاگ میذاریم نسرین اینا. این خانواده رو من قبلا فقط خانومشو تو مهمونی ریحانه خانوم اینا دیده بودم. یه بچه دارن که حدود 5 6 ماه از بچه ی ما بزرگ تره و قبلا هم فکر کنم گفتم که خانومه دقیقا تو ساختمون ما کار می کرده. ولی از وقتی من اومدم مرخصی زایمان بوده. اینه که ما هیچ وقت همو ندیدیم.

خلاصه، قسمت شد و با هم رفتیم پارک. بچه شون خیلی آروم بود ولی مامان بچه خیلی حساس بود. من و نسرین رو یه نیمکت نشسته بودیم، همسر و همسر نسرین هم روی نیمکت بعدی (روی یه نیم کت چهار نفری راحت جا نمی شدیم). بعد تا بچه می گفت ئه ئه، نسرین می گفت من برم پیش پسرم، داره گریه می کنه. کلا تعریفشون از گریه مثل اینکه با ما فرق داشت نیشخند.

--

این چند روز سرما خورده بودم. خودمو بسته بودم به چایی که زود خوب شدم. الان خدا رو شکر خوب شده ام تقریبا لبخند. خوشم میاد بچه مون انقدر قویه -ماشاءالله- که من و همسر و پسرمون هر سه تا سرما خوردیم، اون وقت شدت بیماری پسرمون از همه کمتره چشمک.

--

از سبیت که داشتم میومدم خونه، تو قطار، گفتم خب در راستای حمایت از تولید داخلی و این حرفا، بیام همین نرم افزاری که خانوم ایرانیه تو سبیت گفت ما طراحی کردیم رو نصب کنم و استفاده کنم. چیز خوبی به نظر می رسه. یه نرم افزار بود برای حساب و کتاب ماهانه ی آدم که حواست به مدیریت مالیت باشه در واقع. گفتم خب چی از این بهتر. فارسی هم باشه، هم راحت تایپ کنم و هم مطمئنا خود به خود با فرهنگمون جورتره. مثلا گزینه های پیش فرضش مطمئنا بیشتر به فرهنگ ما می خوره.

آخه به عنوان مثال، وقتی شما تو سایت ها دنبال هزینه ی زندگی توی شهرهای آلمان می گردین، خیلی جاها، یکی از هزینه های اصلی ای که لیست میشه قیمت مشروب و سیگار و کلاب و این چیزاست که عملا به درد ما نمی خوره.

خلاصه، به دلیل جوگیریدگی تو همون راه گفتم خب بیام نصب کنم دیگه. تو قطاری که هی وارد تونل میشد و اینترنت گوشیم قطع و وصل می شد دانلود کردم نرم افزارو و نصب کردم.

همون اول گفت شماره تلفن بدین برای فعال سازی. خب شماره مو طبیعتا باید با کد آلمان میدادم دیگه، دادم، نگرفت. فرمودن حتما باید با 09 شروع بشه خنثی.

خانومه کلی تبلیغ نرم افزارشونو کرد که اینو می تونین با کس دیگه ای هم به اشتراک بذارین و در واقع تغییرات همدیگه رو یعنی ببینین. هر کسی یه ورژن جدا نداشته باشه که بعد هی مجبور بشین داده هاتونو رد و بدل کنین و ورژن خودتونو آپدیت کنین.

گفتیم خب باشه، بی خیال این حالت میشیم و اون گزینه ای رو زدم که گفته بود بدون ثبت نام و فقط روی همین گوشی نرم افزارو استفاده می کنم. گفتیم باشه. همین کارو بکن!

رفتیم تو نرم افزار که ببینیم چی به چیه. قبلا به خانومه گفته بودم میشه واحد پولو یورو کنم، گفته بود آره میشه. خلاصه، ما رفتیم خوشحال و خندان واحد پولو هم یورو کردیم. بعد رفتیم یه سری خرج و برجو وارد کنیم ببینیم سیستم چطوریه. دیدیم تقویمش ایرانیه خنثی.

از اونجایی که نمیشد تقویمش رو تبدیل به میلادی کرد، حمایت ما از تولید داخلی در همین جا به پایان رسید و ما تصمیم گرفتیم مشابه های خارجیش رو که به دردمون می خورد دانلود و نصب کنیم خنثی. البته از این دوستامون تشکر می کنم که این ایده رو به ما دادن که بابا خب یه بار همچین چیزی نصب کن، هی هر دفعه تو ذهنت حساب و کتاب نکن چیو کجا خرج کردم و چی به چیه؟!

--

حالا احیانا شما اگه نرم افزار درست و حسابی ای میشناسین که میشه با تقویم میلادی و واحد پولو یورو باهاش کار کرد و خدمات خوبی داره، لطفا معرفی کنین. فعلا که با یه چیزی شروع کردم به کار کردن، بد نیست. اما خب اون چیزی هم که دوست دارم نیست.

--

از سری دیالوگ های من و همسر بعد از جمع کردن ظرف های صبحانه، وقتی همسر تو آشپزخونه است و من تو هال:

همسر (-): تو همون ... (بقیه شو نشنیده ام).

من (+): آره، آره.

- چی گفتم من؟

+(فکر کردم اشتباه فهمیده ام):چی گفتی؟

- نه، تو بگو من چی گفتم؟

+ درست نشنیده ام، ولی فکر کردم گفتی تو همون لیوانای صبحانه دوباره چایی بریزم؟

- آره منظورم همون بود، ولی جمله ای که گفتم این بود: "تو همون قاشق دم کنم؟" نیشخند

 

[ ۱۳٩٦/۱/٢٠ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب