یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

من راجع به ماشین از همسر پرسیدم و چیزایی که گفت رو نوشتم. ممکه خیلی پراکنده نویسی شده باشه. ببخشید دیگه. چون قرار شد همسر به من بگه و من بعدا خودم ویرایش کنم. ولی این قدر زیاد شد که من حوصله ی ویرایش جدی ندارم نیشخند.

در مورد اینکه مردم چی می خرن، قبلا خیلی ازم سوال شده. خوبه بدونین خرید مدل های بالای ماشین هایی مثل بنز و بی ام و و آئودی برای مردم متوسط کار سختیه. این تصورو نداشته باشین که همه اینجا بنز سوار میشن، حتی کسی که سال اول کارشه و تازه شروع کرده و این حرفا!

معمولا ماشین نو رو کسایی می خرن که وضعشون خیلی خوبه. مردم متوسط ماشین نو نمی خرن، چون افت قیمت ماشین تو سال های اولیه اش خیلی زیاده.

مثلا (بر اساس اطلاعی که از خرید ماشین توسط یکی از دوستامون داریم میگم) ماشین مرسدس بنز کلاس سی که قیمت نوش هست 45 هزار یورو، بعد از یه سال استفاده، با هفت هزار کیلومتر کار، قیمتش شده 30 هزارتا، همین ماشین رو دوستمون برداشته با یازده هزار یورو پول نقد و ماهی 150 یورو به مدت سه سال.

یعنی در کل حدود 15 هزار یورو براش پول میده. تو این سه سال، قیمت ماشین 15 هزار یورو دوباره افت می کنه. یعنی قیمت ماشین بعد از چهار سال از روزی که تولید شده، میشه 15 هزار یورو. حالا اون کسی که این ماشین رو خریده، بعد از سه سال که ماهانه پول داده، می تونه 15 هزار یورو بده و ماشین رو مال خودش کنه یا اینکه ماشین رو دوباره به همون شرکت بنز برگردونه.

به عبارتی همون شرکت ماشین رو با 15 هزار یورو ازش می خره. یعنی طرف قرار بود 15 هزار یوروی دیگه بده که ماشین مال خودش بشه، یعنی 15 هزار یورو قرض داشت به شرکت برای اینکه ماشینو بخره، حالا اون 15 هزار یورو رو نمیده و ماشین دوباره مال شرکت میشه.

البته این در صورتی ممکنه که ماشین کاملا سالم باشه. اگه مشکل داشته باشه، شرکت ماشین رو ارزون تر ازش می خره. البته خب طرف هم اگه فکر می کنه می تونه جایی گرون تر بفروشه ماشینو، می تونه 15 هزار یورو رو به شرکت بده و ماشینو برداره و بعد خودش به عنوان یه شخص ماشینو بفروشه.

به دلیل همین افت قیمت، معمولا مردم علاقه ای ندارن ماشین خیلی نو بخرن. ماشین های 4 5 سال کار کرده می خرن، چون بعد از اون دیگه افت قیمت چندان زیاد نیست.

البته شرکت ها آپشن های مختلفی دارن. به عنوان مثال، همه ی شرکت ها آپشن ماشین قسطی میدن به مردم.

در مورد ماشینی که مردم عادی سوار میشن، باید بگم این طور نیست که همه بنز و بی ام و سوار بشن، میشه گفت بیشتر فولکس واگن مناسب طبقه ی عادیه. به عنوان مثال فولکس واگن مدل گلف بیشترین فروش رو تو اروپا داره و خیلی ها ازش استفاده می کنن. البته فک نمی کنم این شرکت تو ایران ماشین داشته باشه و چیزی به ایران صادر کنه.

اگه قرار باشه کسی از طبقه ی متوسط ماشین بنز و بی ام و بخره، از بنز، همون کلاس های آ و بی و سی رو می خره، نه کلاس ئی. از بی ام و هم، تا سری سه رو می خره، نه مدل های بالاتر. همینا رو هم نه نو از کارخونه در اومده اش دیگه، به همون شکلی که گفتم می خرن. آئودی هم تا سری 4 اینا برمی دارن، نه بالاتر. بقیه اش گرون میشه.

یه چیز دیگه هم اینکه اینجا شاید هزینه ی خرید ماشین زیاد نباشه، اما هزینه ی نگهداری ماشین زیاده. مثلا اگه یه ماشین شیش هزار یورویی بخرین و برای اولین بار تو آلمان بخواین بیمه ی ماشین بگیرین، حدود هزار یورو باید برای سال اول پول بیمه بدین. تازه این در صورتیه که حداکثر 12 هزار کیلومتر در سال ماشین رو راه ببرین، اگه بیشتر بشه، باید بیشتر پول بدین. سیستم بیمه تو آلمان با ایران خیلی فرق داره *.

هزینه های جانبی دیگه هم داره، مثلا مالیات ماشین که به خیلی چیزا بستگی داره. مثلا ماشین دیزلی هزینه ی مالیاتش سه برابر ماشین بنزینیه و خب در عوض مصرفش کمتره. معمولا اگه بخوان بالای 15 هزار کیلومتر در سال از ماشین استفاده کنن، معولا ماشین دیزلی می خرن، اگه کمتر قصد استفاده داشته باشن، ماشین بنزینی می خرن.

از تفاوت های دیگه در نگهداری اینه که مثلا شما حق ندارین ماشینو تو خونه یا تو خیابون یا پارک یا هر جای دیگه ای خودتون بشورین، باید ببرین کارواش که خب این خودش هزینه بره.

هزینه های تعمیر اینجا هم که بسیار بسیار بالائه. چک آپ هاش تا زمانی که گارانتی داره مجانیه، اما بعدش باید خودتون پول بدین و خیلی هم گرونه. مخصوصا چک آپ تسمه تایمینگ عوض کردن. قیمتش هم بسته به ماشین فرق داره. مثلا برای مزدا6 برای این چک آپ حدود 800 900 یورو باید پول بدین. تازه این در صورتیه که نبرین پیش نمایندگی. تو نمایندگی گرون تره، یعنی همین چکاپ چیزی حدود 1500 یورو میشه تو نمایندگیش.

خود هزینه ی بنزین هم اینجا زیاده. مثل ایران هم نیست که ثابت باشه. قیمتش کاملا وابسته به پمپ بنزین (توتال باشه یا شل یا هر چیز دیگه)، تعطیل بودن یا نبودن اون روز، زمان روز، محل پمپ بنزین (که تو شهر باشه، تو ورودی شهر باشه یا خروجی شهر (پمپ بنزین جلوی خروجی شهر از پنپ بنزین جلوی ورودی شهر گرون تره!) یا بغل اتوبان) و خیلی چیزای دیگه داره. و صد البته به قیمت نفت بستگی داره. مثلا الان قیمت بنزین بین 1.25 تا 1.35 هست. اما یه مدت حدود 1.5 بود. قیمت دیزل هم الان حدود 1 تا 1.10 هست.

دیگه از هزینه های نگهداری ماشین باید بگم که تعویض لاستیک زمستونی و تابستونی اجباریه. البته قانونا اجباری نیست. یعنی تو خیابون پلیس بهتون گیر نمیده که چرا لاستیکات مثلا زمستونی نیست. اما اگه تو زمستون با لاستیک تابستونی تصادف کنین، بیمه پولشو نمیده.

یه مدل دیگه هم ماشین گرفتن هست تو اینجا که leasing ایه. این مدل ظاهرا تو ایران هم هست. مثلا یه بی ام و سری 2 که قیمت نوش 46 هزار یورو بوده، دوست ما بعد از یه سال کار، این ماشین رو که 18 هزار کیلومتر راه رفته و قیمتش شده 35 هزار یورو، به صورت leasing ای گرفته، به این صورت که 5 هزار یورو پول نقد داده، هر ماه هم 325 یورو پول میده تا سه سال. بعد از سه سال هم ماشینو به شرکت پس میده. و صد البته ماشین باید هیچ مشکلی نداشته باشه و همه چی درست و صحیح و سالم باشه. هرچی خراب شده باشه، باید پولشو بده.

همه نوع ماشینو اینجا میشه leasing ای گرفت. همه ی شرکت ها این آپشنو دارن. اون مدل اولی که گفتم در مورد ماشین بنزی که دوستمون گرفته بود، بهش می گن finanzierung . همه ی شرکت ها اینجا این آپشنا رو دارن، برای اینکه مجبورن تو بازار با آپشن های بقیه رقابت کنن.

از نظر محبوبیت ماشین های آلمانی اولن و بعدش ماشین های ژاپنی. ماشین های سوئدی هم جزو ماشین های لوکس حساب میشن، مثل ماشین های ولوو. اما ماشین های آمریکایی اصلا اینجا طرفدار زیادی نداره و دلیلش هم هزینه ی نگهداری زیادشون هست.

ماشین های فرانسوی هم تقریبا هم قیمت ماشین های آلمانی درمیان، اما در کل این ماشین ها خیلی محبوب نیستن بین آلمانی ها.

اگه طرف دنبال ماشین شیک باشه، آلمانی می گیره. اما اگه کسی دنبال ماشین خوب و کم هزینه باشه، ماشین ژاپنی می گیره. ماشین های آلمانی هزینه ی نگهداری بالاتری دارن. تویوتا و مزدا و نیسان اینجا محبوبیت بالایی دارن.

--

* بیمه گرفتن تو آلمان قیمت ثابتی نداره و به چندین عامل مختلف بستگی داره. مثلا:

1- چند هزار کیلومتر در سال قراره ماشین راه بره.

2- چند نفر با این ماشین رانندگی می کنن. اگر بیشتر از یه نفر باشه، باید تک تک اون اشخاص رو نام ببرین و شرایطشون رو هم بگین، یعنی مثلا سن طرف چقدره؟ کی گواهی نامه گرفته؟ تو چند سال اخیر تصادف داشته یا نه؟ نمره منفی تو گواهی نامه اش هست یا نه؟ تخلف داشته تو چند سال اخیر یا نه؟ همه ی این اطلاعات رو باید برای تمام کسایی که قراره راننده ی ماشین باشن بگین. و اگه کس دیگه ای پشت فرمون باشه و ماشین تصادف کنه، بیمه پولشو نمیده.

3- پارکینگ دارین یا نه؟ اگه دارین روبازه یا روبسته؟ گاراژه یا نه؟ (کلمه ی گاراژ رو نمی دونم درست استفاده کردم یا نه، گاراژ رو ترجمه ی tiefgarage گرفتم و پارکینگ رو ترجمه ی Parkplatz، خودتون سرچ کنین و تفاوتشونو ببینین. منظور از گاراژ اینه که طبقه ی زیرزمین پارکینگ باشه، اما پارکینگ می تونه روبسته باشه، ولی طبقه ی زیرزمین نباشه.) پارکنیگتون با کس دیگه ای مشترکه یا فقط مال خودتونه؟ منظور از مشترک بودن این نیست که دقیقا محل ماشین شما فقط مال خودتون باشه، مثلا اگه تو یه پارکینگ 40 تایی، پارکینگ شماره ی 10 مال شماست، شما بازم باید بگین پارکینگم مشترکه. یعنی کسای دیگه ای هم حق دارن به محوطه ی پارکینگ شما وارد بشن و پارک کنن (و شاید با شما تصادف کنن!).

4- چند نفر جزو خانواده هستن و قراره از این ماشین استفاده کنن؟ اگه بچه دارین بچه تون چند سالشه؟ زیر 17 ساله یا بالای 17 سال؟

5- قبلا چند کیلومتر کار کرده ماشین (تا الان)؟

6- آیا عضو ADAC هستی یا نه؟ ADAC یه شرکتیه که خدمات ماشین ارائه میده و اگه بخواین میتونین سالانه پول بدین و عضو بشین. اگه جایی مشکلی پیش اومد، میان براتون رفع می کنن.

7- آیا کارت تخفیف قطارهای آلمان رو دارین یا نه؟ این کارت تخفیف همون کارت تخفیفیه که بارها راجع بهش توضیح دادم برای خودمون. همون که مدل های 25 و 50 و 100 درصد داره. در واقع دلیل پرسیدن این سوال اینه که مثلا کسی که کارت تخفیف 100 درصد یا 50 درصد قطار آلمان رو داشته باشه، احتمال بیشتری داره که از قطار زیاد استفاده کنه و کمتر ماشینشو استفاده کنه.

8- اشتراک یک ساله ی public transport شهرتونو داری یا نه؟

9- سال تولید ماشین، قیمت ماشین وقتی شما خریدین؟ البته قیمت رو از شما نمی پرسن، همین که شما مدل ماشین و اینکه چقدر کار کرده و اطلاعاتش رو بهشون بدین، شرکت های بیمه خودشون یه تخمین قیمت دارن و بر اساس اون مبلغ بیمه ی شما رو تعیین می کنن.

--

یه چیز دیگه هم همسر این وسط گفته که من نمی دونم به کدوم قسمت وصلش کنم! همین طوری جدا نوشتمش:

اگه ماشینتون تو راه خراب بشه و بخواین ببرین تعمیرگاه، پول جرثقیل خیلی خیلی زیاده. مثلا برای 10 کیلومتر داخل شهر ممکنه مجبور بشین 500 600 یورو پول بدین. واسه همین خب همه یه بیمه مخصوص همین موضوع می گیرن. یعنی اگه این بیمه روی بیمه ی ماشینتون نباشه، معقوله که پول بیشتری بدین که اینو هم شامل بشه.

--

دیگه در مورد بیمه ی ماشین اینکه اگه سه یا چهار سال (فک می کنم چهار سال) تصادفی نداشته باشین، قیمت بیمه تون میشه 55 درصد قبلش. اما اگه تصادف کنین، قیمت بیمه تون چند درصد اضافه میشه. مطمئن نیستم عددش رو، اما فک می کنم 118 درصد میشه. یعنی 18 درصد اضافه میشه به پول بیمه ای که داشتین می دادین.

--

 

بعدا اضافه شد:

تو آلمان مردم بیشتر به ماشین های استیشن (که اینجا بهش میگن kombi) علاقه دارن تا ماشین هایی که مدل لیموزین هستن. علتش هم اینه که میخوان کالسکه ی بچه شونو بذارن یا سگشونو. کلا ترجیح میدن ماشینشون جای بار بیشتری داشته باشه.


[ ۱۳٩٥/٦/۸ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

جدیدا چون نمی رسم زود به زود بنویسم، نمیتونم عنوان بذارم رو نوشته هام! آخه موضوعای نوشتنم توی یه پست هم خیلی متنوع میشه!

--

دو قرن پیش نمره ی شاگردامو برای استادم ایمیل کردم. چون من اجازه ی دسترسی به سیستم و وارد کردن نمره رو ندارم، همیشه باید نمره ها رو بدم به استادم، اون وارد کنه. نکته ی اولش این بود که به همه ی بچه ها ایمیل زدم، گفتم لطفا بگین این درس رو تو کدوم ماجول برداشتین. فک کنم دو هفته طول کشید تا دو سوم بچه ها جواب بدن!! همچین بچه های تعطیلات رفته ای داریم ما!!

بعد که بالاخره یه تعداد معقولیشون برام فرستادن جواباشونو، من نتیجه ها رو به استادم ایمیل کردم. بعضی هاشونم یه سری سوال داشتن راجع به همین برداشتن درس به صورت اختیاری و غیراختیاری و غیره که من بلد نبودم جوابشو، چون تو سیستم نیستم اون قدری. منم اون سوالا رو به همراه نمره های دانشجوهام برای استادم ایمیل کردم. خب طبیعتا انتظار جواب داشتم دیگه. چون فقط نمره ها که نبود، یه سری سوال هم بود.

یکی دو تا سوال هم راجع به تزم داشتم. آخه دو قرنه استاد باید یه کاری رو انجام بده، بعد من بر اساس اون آزمایش ها رو تکرار کنم و نتیجه رو دوباره تو تزم بنویسم ولی من هیچ ایملی در اون زمینه دریافت نکردم. از استادم پرسیده بودم تو ایمیل زدی و احیانا من اشتباهی پاک کردم یا کلا انجام ندادی هنوز؟

خلاصه، استاد جواب نداد. دو سه تا سوال و مشکل دیگه هم هی راجع به دانشجوهام پیش اومد که ایمیل زدم و پرسیدم، ولی بازم جواب نداد. حدس زدم تعطیلات باشه. یکی دو هفته ای گذشت تا بالاخره استادم جواب داد و گفت من از تعطیلات برگشتم.

تازه اون موقع اون شروع کرده بود به ایمیل زدن بنده خدا. البته من تو نصف ایمیل ها cc بودم. آخه وارد کردن نمره ی یه سری از بچه ها دچار مشکل شده بود. مثلا با یه استاد دیگه ثبت نام کرده بودن، بعد استاد من دسترسی نداشت که بخواد نمره هاشونو وارد کنه و نمی دونست که اصلا با کی ثبت نام کردن که به اون استاد بگه نمره ی اینا رو وارد کن.

خلاصه، بالاخره استاد ایمیل های منو جواب داد و اون قسمتی که باید انجام میداد رو هم انجام داد. حالا دیگه نوبت منه که برم سراغ تزم و ببینم بالاخره این کفش های میرزانوروز کی تموم میشه!

--

گفته بودم که یه نفر جدید اومده تو شرکتمون که به عنوان مدیرپروژه کار کنه. فک می کنم اونم تمام وقت نیست کارش. آخه روز اول که ساعت 2 3 کارشو شروع کرد! روز بعدش نیومد. دیروز 9 اومد، 3 اینا رفت!

تو این فاصله، وقت ناهار هم شد. رن اومد گفت امروز ناهار سلف زیاد خوب نیست، ما میریم دونری، شمام میاین؟ من گفتم میام، ولی اون گفت نمیام.

من و فیلیکس و رن رفتیم دونری. فیلیکس فک می کنم لاماجون (یا همون لحم معجون) سفارش داد. رن رو نمیدونم. منم که مثل همیشه یه دونر گوشت مرغ سفارش دادم. وقتی خوردیم، تموم شد، رفتیم حساب کنیم، فیلیکس پول نداشت! یه کیف کوچیک داره همیشه که کیف پولشه فقط و کارتاش. یعنی ابعادش در حد یه کارته فقط ولی خب یه قسمتش هست که میشه توش سکه هم گذاشت. نمیدونم به این مدل کیف ها دقیقا چی میگن. اصلا کیف پول حساب میشه یا جاکارتی. به هر حال که بنده خدا نگاه کرد و دید آخ! هیچی پول توش نیست.

از اونجایی که دیدم رن حساب نکرد براش، دیگه منم چیزی نگفتم. برای همین فیلیکس به فروشنده گفت من الان میرم پول برمیدارم میام. دیگه فیلیکس و رن رفتن به سمت عابربانک، منم اومدم به سمت اتاق.

رفتم می بینم در اتاق بازه، پنکه هم روشنه. پسره هم نیست! یه نیم ساعت بعدش اومد پسره فک کنم. بهش میگم تو کلید نداری؟ میگه نه!

با خودم فک کردم خب کلید نداشتی، درو باز گذاشتی. دیگه پنکه رو چرا روشن گذاشتی؟!سوال

--

پریشب، نصف شبی بلند شدم، گلاب به روتون، برم دستشویی. همسر هم بیدار شد. اصولا من هر تکونی بخورم تو تخت، همسر یه بار بیدار میشه! من که رفتم و برگشتم، همسر هم رفت دستشویی. من حدس زدم دیگه نزدیکای صبح باشه، وضو هم گرفتم و اومدم. همسر که برگشته، میگه اذون گفتن؟ اگه گفتن که نماز بخونیم الان دیگه. گوشیمو چک کردم، گفتم اوووووه ساعت چهاره، آره بابا. نماز خوندیم و خوابیدیم.

دیشب که میخواستم بخوابم، گوشیمو چک کردم، می بینم اذونو تقریبا ساعت 5 میگن خنثی. یعنی ما یه بار اومدیم نماز اول وقت بخونیما! تازه یه چیز دیگه هم اینکه فهمیدم هر دفعه که گوشیمونو نزدیک ساعت 5 کوک می کردیم، اتفاقا داشتیم نماز اول وقت می خوندیم. اگه تا الان می دونستم این همه نماز اول وقت داشتم که یه جور دیگه از خدا طلبکار می شدم چشمک. حیف شد!


[ ۱۳٩٥/٦/٦ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

رئیس دوشنبه از تعطیلات برگشت. خوش به حالشون چقدر تعطیلات دارن واقعا. متاسفانه ماها که اینجا خارجی هستیم، اونم از نوع خارجی دور، عملا تعطیلاتی برامون نمی مونه. مثلا اگه یه ماه در سال تعطیلات داریم، بیست روزشو میریم ایران! تازه از اون بیست روز هم که پنج روزشو این ور و اون ور تو راهیم تا برسیم شهر و دیار خودمون! اینه که عملا نمیتونیم مثل اینا تفریح کنیم. یه ده روز بیشتر از تعطیلاتمون نمی مونه که اونم اگه بتونیم یه چهار پنج روزشو بریم یه کشور دیگه تو همین اروپا.

ولی همین فیلیکس مثلا، وقتی من اومدم یه هفته رفته بود تایلند. الان یه هفته رفته ایسلند (که دوشنبه برگشت). آپریل اینا هم که تقریاب دو هفته میره ایران. قشنگ از سی روز تعطیلتشون استفاده می کنن و جاهای مختلفی رو می بینن.

هر وقت هم اراده می کنن خانواده شونو ببینن که یه آخر هفته است زحمتش دیگه. میرن دو تا شهر اون ور تر، پیش خانواده شون.

حالا تازه ما وقتی میریم ایران، بابای من همیشه شاکیه، میگه مگه شما سی روز مرخصی ندارین؟!! میگم خب بذار ده روزشم نگه داریم، بلکه اتفاقی افتاد یهویی مجبور شدیم مرخصی بگیریم. باز نیم ساعت دیگه همین سوالو می پرسه نیشخند.

خلاصه که رئیس از مسافرت برگشت. چند وقت پیش رفته بودیم برای تمدید ویزا. نامه ای که رئیس داده بود، یه جاهایی تو تاریخش اشتباه داشت، یه مشکلی هم داشت که بهتر بود رفع میشد. خانومه گفت میتونی یه نامه ی دیگه از رئیست بگیری؟ گفتم باشه. منم همون روز ایمیل زدم به فیلیکس. اون روز هنوز فیلیکس آلمان بود. اما برای یه قرار کاری رفته بود یه شهر دیگه. امید داشتم که همون روز جواب بده، ولی خب نداد و بعدش هم که دیگه مسافرت بود و اینا کلا تو مسافرت جواب ایمیل نمیدن.

دوشنبه که اومد، اومد یه سلام کرد و رفت دوباره تو اتاق خودش نشست. پنج دقیقه بعد دیدم تو اسکایپ بهم زده از رن گرفتی نامه رو یا خودم بنویسم برات؟ گفتم بنویس لطفا. من راجع بهش با رن صحبت نکردم. چون اصلا فکر نمی کردم رن در موقعیتی باشه از نظر سمت که بتونه همچین نامه ای بهم بده. آخه رن برای این مدل کارهایی که مسئولیت کارفرما بودن رو داره، معمولا مسئولیتی نداره در قبال من.

به هر حال، رئیس نامه رو درست کرد و برای من ایمیل کرد و منم برای همسر ایمیل کردم و همسر هم برای اون خانوم مسئول ویزامون ایمیل کرد!

نمیدونم چرا رئیس هر وقت از مسافرت میاد، سگشو هم با خودش میاره. فک کنم چون قبلش یه مدت سگشو تنها گذاشته، همین که از راه میاد، به عنوان جایزه سگشو فرداش با خودش میاره چشمک. این قدر سگش خوشحال بود دوشنبه که خدا می دونه!! تمام مدت داشت با دمش بازی می کرد و این ور اون ور می دوید.

--

از دیروز یه کارمند جدید اومده که اومده تو اتاق من. یعنی الان اتاقم با یه نفر دیگه مشترک شده. اسمشو هنوز بلد نیستم! اخه دفعه ی اول خودشو معرفی کرد. ولی خب دیدین که ماها اسمای خارجی رو کجا بلدیم که بخواد با یه دفعه معرفی کردن تو ذهنمون بمونه!! منم روم نشد دوباره بپرسم نیشخند.

قراره به عنوان مدیرپروژه کار کنه برامون. البته هنوز دانشجوی ارشده و گفت فعلا تا زمانی که تز ارشدمو تحویل بدم اینجا کار می کنم، تا بعدش ببینم چی میشه.

--

دیروز رفته بودیم مغازه ترک ها خرید. برگشتنی یه خانواده چند تا جوجه یا یه چیزی تو این مایه ها خریده بودن که یخ زده بود و تو کارتن. برای اینکه اون طوری خیلی جا می گرفت (البته احتمالا دلیلش این بود، شایدم برای جابه جایی راحت تر)، جوجه ها رو از تو کارتن و نایلون های اضافه ای که دورشون بود در آوردن و گذاشتن بین وسایلشونو بردن. البته من این صحنه ها رو ندیدم، همسر تعریف کرد. من وقتی رسیدم یه سری نایلونی که مشخص بود توشون گوشت بوده و یه کمی قرمز بودن توی یه کارتن همون بغل بودن.

خب طبیعتا کار قشنگی نبود دیگه. یه نایلون گوشتی خیلی چیز کثیفیه و میدونیم که خیلی سریع مگس جمع می کنه و کثیف کاری میشه. ولی خب دیگه، حتی تو سطل آشغال هم ننداختن و رفتن.

وقتی رفتیم بیرون از مغازه، یه ماشین داشت میرفت بیرون. همسر میگه ماشینشونو نگاه کن، این مال همون آدماست. یه آئودی آ هفت بود که حداقل 70 80 هزار یورو قیمتشه!

اینجاست که آدم می بینه کلا فرهنگ و شعور و این حرفا، مطلقا ربطی به ثروت و دارایی و این چیزا نداره اصلا.

--

یه چیز دیگه هم که الان یادم اومد و شاید جالب باشه براتون اینه که خیلی ها که میخوان بیان آلمان، از ما می پرسن یه کارمند یا مهندس یا دکترای فلان رشته اونجا چه ماشینی سوار میشه؟ و فکر هم می کنن الان بیان اینجا مهندس شن یا دکترای رشته شونو بگیرن، دیگه بالاترین مدل بنزها رو سوار میشن.

درحالی که شاید بد نباشه بدونین ماشین های ترک های اینجا رو که نگاه می کنن خیلی وقتا بسیار بسیار باکلاس تر از ماشین های مهندس ها و دکترادارهاست! همین ترک هایی که خیلی هاشون درس درست و حسابی نمی خونن و میرن تو کار رستوران و تعمیرکاری و غیره!

البته قطعا این معنیش این نیست که هر کس درس نخونه، پولدارتر میشه. منظورم اینه که اینجا هم شغل آزاد از کارمندی درآمد بیشتری میتونه داشته باشه. و این تصور که چون اینجا آلمانه حتما کسی که درس خونده بیشتر از کسی که درس نخونده پول درمیاره، غلطه.

--

یه چیز دیگه هم که برای خودم جالب بود، پست قبلی بود. خیلی وقت ها کامنت هایی می گیرم از آدمای مختلف که میگن از مشکلات زندگی تو آلمان هم بنویسین، از بدی هاش هم بنویسین و غیره.

ولی تو واقعیت که نگاه می کنم می بینم من گاهی، فقط گاهی، لا به لای حرفام راجع به مشکلاتمون تو اینجا توضیح میدم، همه تعجب می کنن و حتی شاید یه عده باور نکنن یا فکر کنن خب حالا این یه دفعه یه اشتباهی شده که این طوری شده. من نمی دونم اگه واقعا بخوام از مشکلات اینجا بنویسم چه برداشتی میتونه بشه از آلمان.

فک می کنم بد نباشه به شکل صریح و شفاف بگم دوستای عزیزم، اینجا بهشت نیست. اینجا هم مشکلات ریز و درشت خودشو داره که من تقریبا میتونم بگم تا الان مشکلات عمده و اصلیشو ننوشتم. ما هم خیلی وقتا اذیت شدیم، ولی خب من معمولا سعی می کنم از قسمت های خوب زندگیمون بنویسم لبخند.

اگر من از مشکلاتمون نمی نویسم، این تصور براتون شکل نگیره که خوش به حالشون، ما اینجا هر روز داریم دنبال فلان کار و فلان کار می دویم، در حالی که اونا همه ی کاراشون رو رواله. خیالتون راحت. اصلا این طوری نیست لبخند.


[ ۱۳٩٥/٦/۳ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز رفته بودیم شهر بغلی. بالاخره اومدیم یه شهر جدید و اینجا هم شهر بغلی های خودشو داره! کم کم باید باهاشون آشنا بشیم.

البته یه مقداری هم کار داشتیم. شهرش یه شهر کوچیک و دنج بود. خیلی کوچیک. البته شایدم به چشم ما این طوری اومد. آخه ما که کل شهرو نرفتیم بگردیم. اصولا آدم فقط جاهای توریستی و قشنگ شهرا رو میره. حالا از قضا اونجا هم خیلی جاهاشو داشتن درست می کردن و مدام باید مسیرمونو عوض می کردیم.

اصولا هر شهری تو آلمان یه قلعه داره به عنوان جای دیدنی! قلعه هاشون هم اکثر وقتا خیلی بیخوده نیشخند. مثلا می بینی کلا مال 200 سال پیشه. همچین قدمتی نداره. یه ساختمون خیلی معمولیه. فقط فرقش اینه که تو بالاترین نقطه ی شهره و رو تپه است!

خلاصه، رفتیم قلعه ی این شهرو ببینیم که اونجا هم به دلیل یه مراسمی که برگزار شده بود، مسیرش بسته بود. باید ماشینو پارک می کردیم. ولی خب این قدر آدما اومده بودن و ماشیناشونو پارک کرده بودن که جای پارک نبود.

بنابراین، همسر منو پیاده کرد، من همونجا نشستم کنار پیاده رو تا همسر بره ماشینو یه جایی که ممکنه پارک کنه و برگرده. تقریبا یه ده دقیقه ای طول کشید تا همسر بره و برگرده. اون جایی که مسیر بسته بود، دو نفر نشسته بودن که مسئول این بودن که یه عده رو که مربوط به مراسم بودن و یا مشکلاتی مثل معلولیت داشتن راه بدن. یعنی برای اونا مسیرو باز می کردن که برن، ولی بقیه اجازه نداشتن برن. فک کنم تو همون ده دقیقه ای که من اونجا بودم واسه چهار پنج نفر هی مجبور شدن بلند شن و بیان توضیح بدن که قضیه چیه!

خلاصه، همسر برگشت و ما بقیه ی راهو پیاده رفتیم. اون قسمتی که مراسم بود خیلی قشنگ بود ظاهرا مراسمش، ولی ورودیش زیاد بود ما نرفتیم نیشخند. فقط از بیرون نگاه کردیم. یه محلی بود عین قرون وسطی درست کرده بودن. یعنی همه لباسای اون مدلی پوشیده بودن و نقش های مختلفی هم داشتن. مثل یه بازار بود. یکی نوشیدنی میفروخت (به همون سبک قدیم)، یه عده تو چادر بودن. یه عده مثل شوالیه ها لباس پوشیده بودن. خلاصه چیز قشنگی بود.

خلاصه، ما به راهمون ادامه دادیم و رفتیم قلعه رو ببینیم. مثل همه ی قلعه های دیگه رفتیم دیدیم و گفتیم خب اینم قلعه بود دیگه! یه چند تا عکس از همون بالا که کل شهر دیده میشد گرفتیم و برگشتیم.

هوا هم اصلا خوب نبود، همه اش بارون میومد و سرد بود. خدا رو شکر که چتر داشتیم. وگرنه من که اصلا لباس نبرده بودم. یه دونه پیرهن تنم بود فقط. نه کاپشنی داشتم، نه لباس گرمی.

از اونجا که اومدیم پایین، از یه مسیر دیگه اومدیم پایین و نمیدونستیم ماشین دقیقا چقدر با ما فاصله داره. رفتنی از یه راهی رفتیم که سطح شیب دار بود. برگشتنی از یه مسیر پله ای برگشتیم. هر چند تا پله منتهی میشد به یه مسیر ماشین روی صاف. ما نمی دونستیم ماشین تو کدوم یکی از این مسیرای ماشین رو پارک شده! ما چقدر داریم میریم پایین الان. خلاصه، این قدر رفتیم پایین که رسیدیم به سطح همکف داخل شهر خنثی.

البته -خدا رو شکر- همسر گفت جا نبوده برای پارک و ماشینو تقریبا تو همون همکف پارک کرده. ولی خب ما که اسم خیابونو بلد نبودیم. باید فقط میرفتیم تا ببینیم کی میرسیم به همچین خیابونی. یه پنج شیشه دقیقه ای، یا شایدم ده دقیقه ای، پیاده روی کردیم تا رسیدیم به ماشین.

سوار شدیم بریم یه چیزی بخوریم. قبلش من گشته بودم و یه رستوران ترک پیدا کرده بودم. هلک و هلک رفتیم که به این رستورانه برسیم. باز یه جا رو تو شهر خراب کرده بودن و باید دور می زدیم. جای پارک هم نبود. کلا شهرش مشکل پارک داشت شدیدا! بالاخره یه جا پارک کردیم.

تو یه خیابونی پارک کردیم که پشت خیابونی بود که قصد داشتیم بریم. پیاده رفتیم تا اونجا. کلا یه ساعت وقت داشتیم، باید زود یه جا پیدا می کردیم و غذا می خوردیم و برمی گشتیم. آخه پارکش پولی بود و فقط هم دستگاهش سکه قبول می کرد. ما هم تنها چیزی که داشتیم یه سکه ی یه یورویی بود! اما نکته ی جالبش این بود که وقتی برگشتیم متوجه شدیم که یه ساعت و پنج دقیقه حساب می کنه دستگاه. یعنی هر ساعت یه یوروئه، اما وقتی شما یه یورو میندازین، دستگاه یه طوری تنظیم شده که به شما یه ساعت و پنج دقیقه وقت میده. چون توی یه مسیر مثلا 100 متری فقط یه دونه دستگاه پارک هست و ممکنه تا شما پارک کنین و بیاین از دستگاه کارت بگیرین و برین روی شیشه ی ماشینتون بذارین، یه چند دقیقه ای طول بکشه. برای اینکه حقتون ضایع نشه، دستگاه پنج دقیقه بیشتر براتون در نظر می گیره. خدا خیرشون بده که به این چیزای این قدر کوچیک هم توجه می کنن لبخند.

خلاصه، هلک و هلک رفتیم محلی که رستوران قرار بود باشه، اما خب یه رستوران دیگه جاش بود که هم حلال نبود و هم گرون بود و هم بسته بود!! من گفتم تو راه که داشتیم دور میزدیم که جای پارک پیدا کنیم، من یه مغازه ی کباب ترکی به چشمم خورده، بریم اونجا یه چیزی بخریم و برگردیم دیگه. رفتیم تا اون مغازه، ولی زیاد جای جالبی نبود. همسر گفت منم فک می کنم یه دونه اون ور تر دیدم، یه کم دیگه هم بریم. یه کم دیگه که رفتیم دیدیم یه رستوران ترکی دیگه هست. گفتیم دیگه همینو بریم تو. رفتیم تو و یه چیزی سفارش دادیم و نشستیم خوردیم.

اینجا وقتی میخوان سالاد و سس و این چیزا رو بریزن ازت می پرسن تند می خوای یا نه. اصولا ماها میگیم تند، ولی تندی که تو آلمان میگن با تندی که تو ایران هست فرق داره! همسر هم به طرف گفت واقعا تند لطفا. طرف یه چیزی به ما داد که تا یه ساعت دهنمون ذق ذق می کرد نیشخند!! ولی خب تقصیر خودمون بود دیگه. با این حال خوشمزه بود چشمک.

تو این فاصله که داشتیم غذا می خوردیم، همسر گوشیشو زد به شارژ. تا می خواستیم بریم 68 درصد شارژ شده بود. گوشی رو لازم داشتیم، آخه navigation نداره ماشینمون و ما هم هنوز براش چیزی نخریدیم. بنابراین باید با گوگل مپ و اینترنت گوشی می رفتیم. همون طور که تو راه رفت ازش استفاده کرده بودیم.

خلاصه، ما ساعتای پنج و نیم اینا تقریبا راه افتادیم به سمت خونه مون و قاعدتا باید حدود 7:09 (طبق گوگل مپ) خونه می بودیم.

مسیر بین این دو تا شهر یه جوری بود که اصلا به اون صورت نمیشد از بزرگراه رفت. همه اش جاده بود. اونم خیلی پیچ در پیچ و ناجور. رفتنیش هم همین طور بود.مدام باید چشممون به گوگل مپ میبود که کی میگه بپیچ. کی میگه مستقیم برو. این طوری نبود که با خیال راحت بخوایم مثلا 50 کیلومترو سرراست بریم.

خلاصه، تا یه جایی رفتیم و کم کم شارژ گوشی داشت تموم میشد. گوشی من هم که از قبل داشت می مرد طفلک. یه جا بود که رسیدیم به اتوبان و دیگه تقریبا خیالمون داشت راحت میشد که خب از این به بعد حداقل تو یه اتوبانیم که ما رو می رسونه به شهرمون دیگه. گوشی هم نداشتیم، مهم نیست. ولی درست همون موقع همسر گفت ولی این راه بسته است. یه کم جلوتر تابلو زده بود که فلان مسیر بسته است. در همین حین هم پیام Battery low گوشی همسرو دیدیم!

یه کم دیگه رفتیم جلو و دقیقا همون طور که همسر دیده بود، جلوی مسیر بسته بود. واقعا کاری نمی تونستیم بکنیم. دقیقا هیچ کاری! حدود 40 50 کیلومتر هم هنوز تا شهرمون مونده بود. یه خروجی بود که به سمت یه روستا یا یه شهر کوچیک میرفت، همونجا دور زدیم و رفتیم اونجا یه جا نگه داشتیم ببینیم چیکار می تونیم بکنیم. گوگل مپ هم به سلامتی دوباره به ما پیشنهاد میداد که دور بزنیم و بریم تو همون مسیر!!

وقتی از navigation استفاده می کنین، یه آپشن داره که وقتی بهتون یه مسیرو پیشنهاد میده، شما می تونین رد کنین و بگین میخوام یه مسیر دیگه بهم بدی. اما گوگل مپ همچین آپشنی نداره. یعنی هر چی خودش صلاح بدونه بهتون پیشنهاد میده! اگه شما باید یه جا می پیچیدین، نپیچین، گاهی یه مسیر دیگه بهتون پیشنهاد میده، گاهی یه جوری پیشنهاد میده که شما دوباره میفتین تو همون مسیر قبلی. این دفعه از اون دفعه ها بود که اصرار داشت باید از همین مسیر برین!

یه جا همسر پیاده شد و از یه نفر پرسید ما چطوری می تونیم بریم فلان شهر که طرف گفت من مال اینجا نیستم و بلد نیستم. یه کم اون ورتر یه کافه هست. میتونین از اونا بپرسین. رفتیم اون کافه هه و همسر دوباره پرسید. طرف بهمون گفت مطمئنین مسیر اتوبان بسته است؟ اگه بسته باشه، باید برین دو تا شهر/روستا اون ورتر، از اونجا می تونین برین. از اینجا نمیشه مستقیم رفت شهر شما.

ما هم راه افتادیم که بریم. ولی قبلش یه بار دیگه گفتیم بریم ببینیم با گوگل مپ میشه راه به جایی برد یا نه. اما خب درست مثل دفعه ی قبل رسیدیم به جایی که جلوی اتوبان بود و بسته بود، همونجا وایستادیم تو خاکی. دقیقا تو همین لحظه، یه ماشین دیگه هم اومد پشت ما و وایستاد. معلوم بود که اون بنده خدا هم دقیقا همون اشتباه ما رو کرده بود. طرف داشت برمی گشت که همسر سریع پیاده شد و رفت ازش پرسید اونا هم همون شهر ما میرن؟ اونم گفت آره. اونا هم دقیقا مثل ما داشتن از گوشیشون استفاده می کردن و گوگل مپ. اما خب حداقل گوشیشون کار می کرد! بهشون گفتیم که ما گوشیمون خاموش شده و کاری نمی تونیم بکنیم. میشه دنبال شما بیایم تا یه مسیری؟ اونا هم گفتن بیاین.

خلاصه، ما راه افتادیم دنبال این بنده خداها. یه عالمه پیچ در پیچ و این روستا به اون روستا رفتیم و بالاخره فک کنم بعد از یه ربع بیست دقیقه ای افتادیم تو جاده. دیگه وقتی افتادیم تو جاده اون بنده خدا گازشو گرفت و رفت. خدا خیرش بده، ما رو رسوند تا یه جایی لبخند. البته هر از گاهی تو مسیر می دیدیمش ولی خب دیگه اصراری نبود حتما جلوی ما باشه.

این وسط یه ماشین دیگه هم بود که دقیقا مسیر ما رو میومد. معلوم بود اونم می خواد بره همون شهر ما. خلاصه، تو نصف مسیر ما سه تا ماشین پشت هم بودیم!

این وسط مسطا، گوشی من که هنوز نیمه جونی داشت رو روشن کردیم که مثلا کمکمون کنه که اونم کلا فک کنم پنج دقیقه ای دووم آورد و بعد ترکید!

اینجا navigation خاموش رانندگی کردن، عینهو چراغ خاموش رانندگی کردنه! علامتی که نشون بده شما کجایین و کجا می تونین برین و این حرفا وجود نداره. مثل ایران نیست که مدام تابلو باشه بغل جاده که تا فلان شهر فلان قدر مونده. البته خیلی جاها هست ها. اما مثل اینکه دلبخواهیه! بین خیلی شهرها هم اصل از این چیزا نمی بینین. بین این دو تا شهر تقریبا میشه گفت اصلا از این چیزا نبود. هر از گاهی که خروجی ای چیزی بود، مشخص کرده بودن این خروجی کجا میره.

خلاصه، از یه جایی به بعدو دیگه فقط با توکل به خدا اومدیم دیگه! البته دیگه نزدیک شهر بود و دیگه کم کم تابلوها پیدا میشدن و ما باید منتظر می بودیم که ببینیم تابلوی خروجی بزرگراه به سمت شهر ما کدومه. ولی خب شهر چند تا خروجی مختلف داشت که ما نمی دونستیم باید از کدوم بریم. ما هم از یکیش رفتیم که حدس می زدیم درست باشه و اتفاقا خوب هم رفتیم و خدا رو شکر صحیح و سالم، فقط با نیم ساعتی تاخیر، رسیدیم خونه مون لبخند.

اینم از تجربه های ماشین داری.

--

مثل روزای اول کارم که هی از تجربه های محل جدید کار می نوشتم، فک کنم تا چند وقت هی سوتی های مربوط به ماشین داریمونو بنویسم چشمک.


[ ۱۳٩٥/٦/۱ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب