یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

لطفا اگه سوالی می خواین بپرسین راجع به تحصیل، کار و ... تو آلمان، اول ادامه ی مطلب این پستو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱٤٠٠/٧/۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

انقدر الان خسته ام که فکر نمی کنم این لیوان چایی رو به روم هم بتونه خستگی رو از تنم دربیاره!

امروز با رن قرار داشتم. از این به بعد قراره هر هفته سه شنبه ها قرار داشته باشم. احتمالا همیشه همین ساعت 2.

دیشب یه کمی بیشتر کار کردم، 47 دقیقه بیشتر . زمان دقیقشو میدونم چون کار کردنام دیگه این مدلی شده. یعنی دقیق می نویسم کی شروع کردم، کی رفتم، کی برگشتم. خیلی وقتا مثلا پنج دقیقه میرم که به بچه برسم، دوباره برمی گردم. اینه که دقیق می دونم چند دقیقه کار کردم و دقیقه ها رو تا 360 می شمرم!

عمدا بیشتر کار کردم دیشب که امروزم جبران بشه. چون حدس زدم وقتی برم و برگردم، وقتم تو راه تلف میشه و نمی تونم امروز شیش ساعتمو کار کنم.

امروز صبح هم از ساعت 5:50 مثل هر روز شروع کردم. البته با این تفاوت که با بچه مون با هم شروع کردیم خنثی. کلا کاری نداره کی خوابیده، علاقه داره با من بیدار بشه!!

دیروزم با من بیدار شد. ولی من تحویلش نگرفتم، نیم ساعتی بیدار بود، باز خودش خوابش برد! برای اینکه دم دست باشم که اگه گریه اش گرفت بتونم سریع ساکتش کنم که دوباره بخوابه، صبحا لپ تاپمو می برم رو تخت و کارامو انجام میدم. بعد که ساعت 8.5 9 اولین سانس کارم تموم میشه، لپ تاپو میارم تو هال و از اون به بعد با هم تو هالیم.

امروز ولی بچه خیلی دیر خوابید. تقریبا تا 7 7.5 با من بیدار بود. اما خب با توجه به اینکه دیشب بیشتر کار کرده بودم، مشکلی نبود. تا ظهور بیشتر از 5 ساعت کار کردم و یک اینا که می خواستم راه بیفتم، دیگه مطمئن بودم که شیش ساعت امروزم تکمیله. چون پیش رن هم مطمئنا یه ساعتی کارم طول می کشید.

از اونجایی که امروز بچه مون خیلی زود بیدار شده بود، خوابش مثل هر روز نبود. ساعت های خواب معمولش دیگه دستم اومده. اگه 8 بیدار شه، ده یه بار می خوابه، دوازده یه بار، دو یه بار، چهار یه بار. دفعه ی بعد هم دیگه مستقیم میره تا صبح. معمولا هم خواباش بیشتر از نیم ساعت طول نمی کشه دیگه. اینو از وقتی ساعتای دقیق کارمو می نویسم بهتر فهمیده ام!!

خلاصه، امروز دوازده هنوز خوابیده بود که من مجبور بودم بیدارش کنم که بریم. البته تا من داشتم لباس می پوشیدم بیدار شده بود. اما هنوز لود نشده بود طفلکی و حتی اگه یه کمی بهش شیر میدادم، مطمئنم دوباره یه کم دیگه می خوابید. اما خب گفتم اشکالی نداره، بهتره وقتی من می خوام حرف بزنم با رن بخوابه!

لباس تنش کردم و راه افتادیم باهم (باهمو باید سر هم بنویسم یا جدا؟ یه کلمه است یا دو تا؟ سوال). از اون جایی که الان دیگه زیاد بیرون نمی رم و اگر هم برم گشت زدنیه و همین دور و بره، دیگه واسه این ماه بلیت ماهانه نخریدم. حساب کردم، دیدم اگه هر دفعه بلیت تک سفره بخرم به نفع تره تا اینکه یه بلیت ماهانه بخرم، ولی حتی روزی یه بار هم نخوام با قطار جایی برم.

ایستگاه نزدیک خونه مون 8 دقیقه مونده بود تا قطارش بیاد. گفتم خب پس تا موقع تا ایستگاه بعدی رو پیاده میرم. هم یه کمی پیاده روی کردم، هم ایستگاه بعدی، ایستگاه مرکزی قطاره و قطارهای بیشتری از اونجا رد میشه. آخه فقط یه قطار هست که درست از دم در خونه مون میره تا جلوی محل کار من. اینایی که از ایستگاه مرکزی قطار رد میشن، بهترینشون تا یه ایستگاه مونده به جایی که من میرم، میرن. ولی خب گفتم اشکالی نداره، اون یه ایستگاه اون ورو هم به عنوان ورزش پیاده میرم.

خلاصه، تا من رسیدم به ایستگاه بعدی، همون قطاری که از جلوی در خونه مون رد میشد هم اومد و من سوار شدم. این شهری که هستیم، باید بلیت تک سفره رو از دستگاه داخل قطارش بخریم. تو بعضی شهرها میشه بلیتو از دستگاهای توی ایستگاه بخری. بعد وقتی که سوار میشی، یه دستگاه کوچیک هست که بلیتو میزنی اون تو که معتبر بشه.ولی تو این شهری که الان ما هستیم و خیلی شهرهای دیگه، سیستم این طوریه که دستگاه خرید بلیتی توی ایستگاها وجود نداره و بلیتو باید از داخل قطار بخرین.

تو هر واگنی هم یه دونه دستگاه هست. تو بعضی قطارا اول هر واگنه، تو بعضی قطارا آخر هر واگن. حالا من نمی دونستم کجاست دقیقا دستگاه. از جلویی ترین در سوار شدم، بعد دیدم دستگاه یه کمی این ورتر بوده. رفتم جلوی دستگاه، دیدم نوشته "خارج از سرویس".

از اون جایی که واگن ها ربطی به هم ندارن و در ندارن به هم، مجبور بودم پیاده بشم، ایستگاه بعدی از در واگن بعدی سوار بشم که بتونم با دستگاه اونجا امتحان کنم. همه ی اینا رو هم باید بچه به بغل انجام می دادم. نه بچه تنها می موند که بخوام تو کالسکه بذارمش و برم ته واگن، نه خودم حاضر بودم همچین کاری بکنم.

خلاصه، ایستگاه بعدی پیاده شدم. چقددددر هم که آدم بود برای سوار شدن. تجربه شد که دیگه این ساعت راه نیفتم. مثل اینکه ساعت تعطیل شدن بچه مدرسه ای ها بود. بچه ها هم که دیدین اصلا حوصله ی رعایت کردن و این حرفا که طرف بچه داره و این حرفا ندارن. یهویی می ریزن تو قطار نیشخند.

از وقتی من پیاده شدم و بچه رو یه کمی مرتب کردم، قطار رفت! نشد برم از واگن بعدی سوار شم. البته اگه می دویدم می شد ها. ولی من واقعا نمی خواستم به خودم فشار بیارم. هنوز وقت داشتم.

صبر کردم تا قطار بعدی بیاد که تا یه ایستگاه به محل کارم می رفت. اون یکی اومد و سوار شدم. این قطار از اون یکی بدتر و شلوغ تر. باز این دفعه من آخر واگن سوار شدم که دستگاه اونجا باشه، دستگاه اول واگن بود!

بچه رو بغلم کردم و راه افتادم به سمت دستگاه. این وسط هم مدام از لا به لای آدما. هی می گفتم ببخشید میشه من رد شم؟ اونا هم خودشونو یه وری می کردن. ولی خب مگه من با کوله ی لپ تاپ و بچه به بغل جا میشدم که از بغلشون رد بشم؟!متفکر

بیچاره ها، اونام با من در جهتی که من می خواستم برم حرکت می کردن تا برسن به یه جای گشادتر که من بتونم رد بشم نیشخند. و از اونجایی که کیف پول داشتم دستم، همه می دونستن میخوام برم بلیت بخرم و دیگه باید کنار میومدن با رفتن من.

هلک و هلک رفتم پیش دستگاه. این دستگاه هم کار نمی کرد. اون یکی دستگاه از اول روش نوشته بود خارج از سرویس. این یکی هیچی ننوشته بود، ولی قسمت پرداختش کار نمی کرد، نه پول نقد می گرفت، نه کارت. به یه خانومه که اونجا بود گفتم خب حالا من چیکار کنم؟ گفت هیچی، همین جوری برو تا هر جا می خوای بری.

قبلا هم شنیده بودم و دیده بودم که وقتی دستگاه کار نمی کنه، مسئولیتی با شما نیست و می تونین همین جوری مسیرتونو برین دیگه.

حالا می خواستم برگردم سمت کالسکه!! شما فکر کنین که این وسط یکی دو ایستگاه دیگه هم گذشته و مدام به تعداد آدما و مخصوصا بچه هایی که سوار شدن اضافه شده!

تو راه برگشتم که فکر کنم یکی دو ایستگاه طول کشید! (!!)، هی آدما بلند میشدن، می گفتن بشین اینجا! شاید فکر می کردن من دنبال جا می گردم واسه نشستن. هی میگفتم بابا من کالسکه ام اون وره! باید برم اونجا. خلاصه، با زحمت برگشتم ته واگن.

دیگه شالم به سرم چسبیده بود بس که عرق کرده بودم تو همین بغل کردن بچه و این ور و اون ور رفتن. بچه مون که گرماییه که دیگه خدا میدونه چش شده بود. خیلی بی تابی می کرد. با اینکه سه چهار ایستگاه بیشتر نمونده بود، ترجیح دادم برم یه جا بشینم و کاپشن بچه رو دربیارم. همین کارم کردم. کلا فکر کنم دو ایستگاه نشستم. باز ایستگاه آخر که مجبور بودم بلند شم برم کاپشنشو تنش کنم و بذارمش تو کالسکه. می دونستم گریه هم می کنه و الان سازش کوک نیست، ولی خب کار دیگه ای نمی تونستم بکنم.

بالاخره از قطار پیاده شدیم با آقاکوچولو! گفتم که یه ایستگاه هم باید پیاده می رفتیم. یه کمی از راهو گریه کرد و یه کمی تو کالسکه موند. یه جاهایی مجبور بودم بغلش کنم، ولی باز تا آروم میشد میذاشتم تو کالسکه. همه جا خوب بود. فقط یه کمی سرد بود. دما منفی یک بود. همه جا روی زمین شن ریخته بودن که سر نباشه به خاطر برف هایی که روزای پیش اومده بود. فقط یه قسمت که درست مسیر منم بود شن نداشت. خیلی سعی می کردم مواظب باشم که سر نخورم، ولی چندین بار نزدیک بود سر بخورم و یه بار هم که پخش زمین شدم. خدا رو شکر اون لحظه بچه بغلم نبود. گذاشته بودمش تو کالسکه. با سالم و صلوات این قسمت یخی رو رد کردم. قشنگ عینهو یخ اسکیت سواری شده بود مسیر! منم چون کالسکه داشتم و رد کردن کالسکه از جدول سخت بود و یهویی هم باید از وسط خیابون (بدون خط عابر پیاده) برم اون ور خیابون، ترجیح دادم همین ور بمونم.

بالاخره ساعت 2 رسیدم! یعنی من اون همه زودتر راه افتاده بودم، آخرش همون دو رسیدم. وقتی رسیدم، بچه هنوز داشت گریه می کرد. از آسانسور که اومدم یه کمی بغلش کردم و آرومش کردم که تو راهروها که صدا می پیچه، کمتر سر و صدا بشه.

وقتی رفتم تو اتاق، همه بودن، یعنی 4 نفر. رن گفت همین جا بشین. گفتم بهتره بریم تو اون یکی اتاق. اینجا بچه احتمالا اذیت میکنه بقیه رو. گفت باشه. رفتیم اون اتاق. گفت البته اینجا یه کمی از اون اتاق سردتره. گفتم اتفاقا خیلی بهتر. تو اون اتاقی که همه بودن، محال بود بچه ی ما بمونه! هلاک می شد طفلکی از گرما !!

چون اتاق سرد بود، بچه یه کمی بهتر با ما راه اومد. یه جاهایی هم تلاش کرد واسه خوابیدن، ولی مثل اینکه صدای من و رن اذیتش می کرد. فکر می کنم بیشتر صدای من! آخه اون دفعه که جلسه بود و بیشتر بقیه حرف می زدن، راحت خوابید. ولی این دفعه خیلی اذیت شد.

یه جا هم لازم شد پوشکشو عوض کنم! رن گفت اینجا اتاق تعویض بچه باید داشته باشه. صبر کن برات پیدا کنم. رفت و اومد گفت تو دستشویی مخصوص معلولین (فکر کنم الان باید بگیم توان یاب. آره؟ سوال) باید یه میز تعویض بچه باشه. رفتیم، نبود. گفت پس بذار بریم طبقه همکف. رفتیم اونجا، تو دستشویی مخصوص معلولین اونا یه میز تعویض بچه هم بود. رن برگشت بالا و من بعد از اینکه کارمو انجام دادم رفتم.

بقیه ی کارمونو ادامه دادیم و راجع به مشکلات کار صحبت کردیم. یه کمی الان فشار کاریمون زیاده. یه تیکه از کارو می خوان به CeBIT برسونن، ولی من همون اول هم به رن گفتم این نمی رسه تا اون موقع. کار زیاد می بره. گفت ما تلاشمونو می کنیم، ما می تونیم. دیگه منم بحث نکردم که خب باید هدفمونم منطقی باشه که بتونیم! دیدم اگه بحث کنم ممکنه این طوری برداشت بشه که من نمی خوام تلاش کنم.

امروز که رن مشکلای برنامه رو دید (که در واقع مشکل من نیست و مشکل اون نرم افزاریه که ازش استفاده می کنیم)، متوجه عمق فاجعه شد. قرار شد تا جمعه روش کار کنیم، اگه به نتیجه ای نرسیدیم، ببینیم کلا چه راه دیگه ای می تونیم در پیش بگیریم.

ساعت 3:20 از اونجا اومدم بیرون. به محض اینکه اومدم بیرون، همون جلوی در، بچه که بغلم بود، همین طوری سرشو گذاشت رو شونم و خوابید. منم گذاشتم تو کالسکه. اون لباسه که گفته بودم خریدم رو می خواستم ببرم پس بدم. این قدر خانومه فس فس کرد موقع پس گرفتن بسته که بچه از گرمای فروشگاه بیدار شد. دیگه هم نخوابید، حتی وقتی بردمش بیرون.

وقتی رسیدم خونه ساعت 4.5 بود. تندتند لباسای بچه و اسباب و سایل همراهمو یه جا پرت کردم و وضو گرفتم و نماز خوندم تا بچه ساکت بود!

بعدش هم انقدررررررر گشنه ام بود که نگو. ناهار نخورده بودم. فقط ساعتای 11 12 یه لیوان شیرکاکائو خورده بودم. یه کمی سیب زمینی سرخ کردم و با بقیه ی سوسیس های چند روز قبل خوردم. یه کمی بچه رو خوابوندم و اتاقو سر و سامون دادم، یه چایی ریختم واسه خودم و خلاصه یه کمی حداقل خستگی ذهنم از اون همه نامرتبی ای که در بدو ورود به وجود آورده بودم، در رفت لبخند.

--

رن میگه قیافه ی پسرت کاملا عوض شده. اصلا مثل وقتی که پارسال آوردیش (یعنی همین حدود 20 روز پیش) نیست. من که متوجه عوض شدن قیافه ی بچه مون نمیشم اصلا! ولی مثل این که خیلی تغییر کرده. من فقط می فهمم که هر روز داره سنگین تر از قبل میشه! و صد البته عاقل تر و فهمیده تر و بامزه تر لبخند.

--

ظهر که پیش بچه بودم داشتم برا خودم قرآن می خوندم. برای اینکه بچه ساکت بمونه، بلند می خوندم که اونم بشنوه. یه جزئو باید تموم می کردم. دیگه آخراش بود که صداش در اومد. می خواستم به زور نگهش دارم تا تموم بشه جزئم. با بدبختی، بدون اینکه ورش دارم، تا آخر خوندم جزئمو. بعد که تموم شد، اومدم برش دارم، دیدم خوابش برد. مثل اینکه صدام مزاحمش بود طفلکی نیشخند.

--

یکشنبه که قرار بود با بچه ها بریم رستوران، رفتیم. ولی متاسفانه یا خوشبختانه، بازم همون آقای سرآشپز -که خانومش هم چیزی کم از آقاشون نداره از نظر آشپزی فکر می کنم- همه رو مهمون کرد. من موندم ما این دعوتی ها رو چطور باید پس بدیم؟!سوال

سالگرد ازدواجشون چند روز پیش بود، سوم ژانویه بود فکر کنم. صبر کرده بودن بچه ها بیان از ایران، که همه رو با هم دعوت کنن. تولد یکی از بچه هاشونم همون سه ژانویه بود. واسه همین یه کیک تولد بزرگ هم مامان بچه ها درست کرده بود که خیلی عالی بود. از اینکه بافت داخل کیک سرشار از خامه و این چیزا نبود خیلی لذت بردم. بعضی لایه های کیک معمولی بود، بعضی هاش کاکائویی. لابه لاشون هم به مقدار معقولی خامه ریخته شده بود. واسه همین من کیکشونو خیلی دوست داشتم. فقط حیف خیلی غذا خورده بودم، جا زیاد نداشتم واسه کیک.

کیکشون خیلی بزرگ بود. سه کیلو شکر فقط برای فوندانتش استفاده شده بود. حدود نصف کیکو بردن دادن به رستورانی ها. از اون نصفه ی باقی مونده، نصفشو خوردیم. کلا چهارتا خانواده بودیم. صاحب مجلس و یکی دیگه از خانواده ها رو که قبلا دیده بودیم، اون یکی خانواده رو هم من قبلا خانومشو دیده بودم، همسر قبلا آقاهه رو دیده بود.

واسه همین، کم و بیش آشنا بودیم با هم. خیلی خوش گذشت بهمون. خیلی خوب بود لبخند. مخصوصا با خاطراتی که تعریف می کردن. واسه این یه پست جدا میذارم.


[ ۱۳٩٥/۱٠/٢٩ ] [ ٦:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بعد از چند بار به تعویق افتادن، بالاخره پنج شنبه رفتم (البته در واقع رفتیم چون بچه مونم بردم با خودم دیگه!) پیش رن و فیلیکس. قبلا رن بهم گفته بود که ما سه تا همدیگه رو می بینیم ولی وقتی رفتم معلوم شد که قرار عوض شده! قرار شده تقریبا دو هفته یا بار یا شاید با فاصله ی بیشتر، کل بچه ها همدیگه رو ببینن و راجع به کارایی که داریم صحبت کنیم. یعنی دو نفر دیگه (نیکول و مهمت) هم باشن.

البته دو سه نفر دیگه هم با شرکت همکاری دارن که دو تاشون به صورت فریلنسر کار می کنن (یکیشون از روسیه، یکیشون از پرو!) و یکیشون هم که تو کارهای فروش و این چیزا کمک می کنه که اصولا خیلی ربطی به ما پیدا نمی کنه که بخوایم حتما تو جلسات باشه. همون خود رن و فیلیکس ببیننش کافیه.

از اونجایی که من بچه رو قبلش عمدا نخوابونده بودم، وقتی رسیدیم حدود دو ساعتی بود که بیدار بود و دیگه وقت خوابش شده بود. همون اول که از کالسکه درش آوردم و سلام و علیک کردیم بیدار بود و بعدش با یه کم شیر خوردن (که اونم الکی بود و فقط برای خوابیدنش بود!) تا آخر جلسه رو خوابید و آبروداری کرد حسابی چشمک. البته اون اولش یه کمی تو بغلم گریه و نق نق کرد تا جاگیری کنه و ببینه کجا براش مناسبه که اونجا سرشو بذاره! ولی اونم فیلیکس خیلی با روی گشاده ای گفت اصلا اشکالی نداره که من استرس نگیرم چرا بچه سر و صدا می کنه. بعدش هم که دیگه قشنگ گرفت خوابید.

البته جلسه مون هم زیاد طول نکشید و حدود 40 دقیقه بود. بعدش نیکول و مهمت می خواستن برن. اما من یه سری ایده و این چیزا داشتم که می خواستم با فیلکس و رن راجع بهش صحبت کردم. واسه همین وایستادم و راجع بهش باهاشون حرف زدم که این قسمت حدود یه ساعتی طول کشید!

با توجه به اینکه تو دعامون واسه خوابیدن بچه از خدا نخواسته بودیم که تو مدت این جلسه هم بخوابه (!!)، تو کل مدت جلسه ی دوم شازده بیدار بود و من مدام مجبور بودم بلند شم و راهش ببرم که آروم بشه.

--

دیروز به مناسبت سالگرد ازدواجمون رفتیم کافه الکس با همسر. بچه هم که تمام مدتو قشنگگگگ تو کلاسکه خوابید. دوست داشتم چند تا عکس دو تایی هم تو خونه بگیریم که چون هوا ابری بود و حس و حالش هم نبود به امروز موکول شد.

امروز چند تا عکس گرفتیم تو خونه. عکسامون تقریبا تموم شده بود که بچه بیدار شد و با اونم چند تا عکس سه تایی گرفتیم لبخند.

فقط مشکل عکسا این بود که تا وقتی من پشت دوربین بودم بچه مون خوب به دوربین نگاه می کرد. همین که میذاشتم رو اتوماتیک ده ثانیه ای و میومدم که منم بشینم سر جایی که باید، بچه مون با چشماش منو دنبال می کرد که از پشت دوربین میام تا بشینم! به این ترتیب موقعی که عکس گرفته میشد، معمولا بچه دیگه نگاهش به دوربین نبود خنثی.

حالا اگه قسمت بشه، می خوام فردا چند تا عکس تکی از بچه مون بگیرم فردا. حیفه چهار تا عکس از این دورانش نداشته باشه.

--

من و همسرم اصولا هیچ وقت فیلم نمی گیریم از چیزی. فقط عکس می گیریم. چون هر دومون از اوناییم که به شدت از صدای ضبط شده مون بدمون میاد!! یعنی تو بیمارستان - روز به دنیا اومدن بچه مون- همسر می گفت من فیلم می گیرم تو حرف بزنم، من می گفتم تو حرف بزن! یه پنج دقیقه ای فکر کنم بحث کردیم سر اینکه کی حرف بزنه تو فیلم!! آخرش هم قرار شد هر دومون حرف بزنیم. وگرنه اون یکی کنار نمی اومد چشمک.

--

البته من تا الان چند تا فیلم صامت از بچه مون گرفتم نیشخند. کلا فیلما بدون شرحن! معلوم نیست چند وقتگی بچه است! بعدها باید واسه این فایل ها README بذارم!

--

تو اون دو ماهی که نمی رفتم سر کار، نشستم یه کلیپ با عکس های فرانسه مون درست کردم. خیلی خوب شد. راضیم از خودم نیشخند. یکی دو هفته داشتم دنبال نرم افزار مجانی واسه این کار می گشتم و دانلود می کردم و بعد می دیدم یه مشکلی داره، مثلا واترمارک میذاره پایین فایل خروجیش یا تنوع ترانزیشن هاش زیاد نیست یا اصلا اون کاری که من می خوام بکنم توش مجانی نیست یا اصلا مشکل نصب شدن داره و ... . خلاصه، بعد که نرم افزارمو پیدا کردم تو دو روز درستش کردم!

به همسر نشون دادم، همون مدت شیش هفت دقیقه ی فیلمو نگاه کرده. آخرش میگه، اهم خوب شده. میگم لااقل یه بار دیگه نگاه کن خب این همه زحمت کشیدم نیشخند.

--

قبلا بهتون گفته بودم که بچه مون خیلی گرماییه. چند وقت پیش رفته بودیم بیرون، بچه مون خیلی همکاری کرد و تو کالسکه موند و گریه نکرد. تو راه همسر بهش میگه: امروز خیلی پسر خوبی بودی بابا جان، بهت تشویقی میدیم، اجازه میدیم دستاتو بذاری بیرون! بعد دستای بچه رو از زیر پتو درآورده نیشخند

--

دیروز که از کافه الکس می اومدیم، پلیس داشت یه ماشینی رو که پارک کرده بود جریمه می کرد. اینجا بین پیاده رو و خیابون جدول نداره مثل ایران یا اگه داره جدولش خیلی خیلی کوتاهه و ماشین به راحتی میتونه بیاد تو پیاده رو. معمولا هم محل پارک ماشین ها کنار خیابون مشخصه و معمولا کلش یا نصفش توی اون قسمتی هست که آسفالت نیست و مثل پیاده رو سنگفرشه. ولی سنگفرش این قسمت با سنگفرش قسمت پیاده رو فرق داره که شما متوجه بشین کجا حق داری ماشینتو پارک کنی. این ماشینی که داشتن جریمه می کردن و ازش عکس می گرفتن، اندازه ی شاید بیست سانت لاستیکاش تو پیاده رو بود.

--

اون اوایل که اومده بودیم، یه بار که اینترنت نداشتیم، رفتیم کافه ی رو به روی خونه مون که به بهونه ی چیزی خوردن، از اینترنتش استفاده کنیم. اونجا نشسته بودیم که یه آقایی اومد. خانومه ازش پرسید همون همیشگی؟ آقاهه سرشو به نشونه ی تایید (عین تو فیلما!) تکون داد، گفت بله!

حالا ما چند باری که رفتیم کافه الکس همیشه یه چیز سفارش دادیم. فکر کنم چند وقت دیگه بریم، می تونیم به این درجه ی والای "همون همیشگی" برسیم چشمک.

--

فردا قراره با دوستامون بریم همون رستوران ترکی ای که اون دفعه رفته بودیم. قراره با آدمای جدیدی آشنا بشیم. آدمایی که چون تعطیلات ایران بودن، قسمت نشده تا الان بشناسیمشون لبخند.

--

دو روزه میخوایم بچه رو ببریم حموم. هر شب که میایم این قدر قشنگ خوابیده که دیگه تا صبح بیدار نمیشه. دیروز که از چهار عصر یه جوری خوابید که تا فردا صبحش باشه و خب طبعا ساعت 4 صبح نه تنها بیدار بود، بلکه داشت با خودش بازی هم می کرد! هرچی هم می خواستیم به زور بخوابونیمش نمیشد. دیگه ته تهش تا 7 تونستیم آروم نگهش داریم تو تخت!

یه روزم که آخر هفته بود نشد درست و حسابی بخوابیم.

--

یه لباس چند وقت پیش سفارش داده بودم؛ اومد. شفافیت رنگش اون طوری که دوست داشتم نبود و یه کمی کدر بود. ولی با توجه به کمبود لباس الانم و پولی بودن برگشتش و اینکه مدلشو دوست داشتم، نگهش داشتم و استفاده کردم ازش. یه لباس چهار خونه ی مشکی و قرمز بود.

یه لباس دیگه هم همون موقع ها از یه فروشگاهی سفارش دادم اینترنتی و گفتم از شعبه برمی دارم (این مدل قابلیت خریدم بعضی فروشگاها دارن). این لباسه هم چند روزی بود که اومده بود و باید میرفتم می گرفتم. اون روز که رفتم پیش رن و فیلیکس، برگشتنی رفتم لباسو گرفتم. لباس توی یه کارتن بود. آوردم خونه که تست کنم و اگه خوشم نیومد، ببرم پس بدم.

وقتی باز کردم دیدم مدلش دقیقا همون لباسیه که تازه خریدم خنثی. یعنی اون زمانی که سفارش دادم احتمالا فکر کردم که ممکنه سایزش بهم نخوره (آخه همه ی s ها هم که واقعا هم اندازه نیستن. هر شرکتی یه جور می زنه)، دو تا رو شبیه هم سفارش دادم! باز نکرده قرار شد ببریم پس بدیم.

--

امروز رفته بودیم خرید کنیم و اون لباسه رو پس بدیم. قرار شد اول خریدا رو انجام بدیم، بعد بریم اونو پس بدیم. چون فقط چند تا خرید کوچیک داشتیم و بچه هم تو ماشین خوابید، همه ی خریدا رو همسر تنهایی رفت انجام داد و ما تو ماشین نشستیم! وقتی رفته بودیم مغازه ترکا، وقتی همسر برگشت، یه عالمه برف اومده بود. با اینکه کار همسر شاید کمتر از ده دقیقه طول کشیده بود.

تو راه برگشت این قدر این برف ها لغزنده کرده بودن خیابونا رو که تصمیم گرفتیم برگردیم خونه و اون لباسو بعدا پس بدیم. خیلی بد بود. با اینکه سرعتمون خیلی کم بود، ولی یه جاهایی کنترل ماشین از دست می رفت و ماشین سر می خورد. تازه این با وجود لاستیکای زمستونی بود. برف هم هنوز تازه ی تازه اومده بود و تو هیچ کدوم از خیابونا هنوز شن نپاشیده بودن. یه ماشینم وسط راه، درست جلوی ما، گیر کرده بود و نمی تونست تکون بخوره و در نتیجه ما هم یه کمی مجبور شدیم پشتش بمونیم. بعد که دیدیم این نمی تونه بره، مجبور شدیم سبقت بگیریم و از کنارش بریم. من که اصلا نفهمیده بودم، یهو دیدم یکی داره یه چیزی میگه، برگشتم دیدم مثل اینکه یه آقایی از پشت سر داره ماشین ما رو هل میده و کمک می کنه که بتونه حرکت کنه و سبقت بگیره! آخه همه پشت این ماشینه مونده بودن دیگه. علاقه مند بودن که ما زودتر بریم تا راه بقیه هم باز بشه و بیان.

این اولین باری بود که من همچین تجربه ای داشتم. واقعا جاده ها که لغزنده میشه، مردم چیکار می کنن؟! بیخود نیست میگن زنجیر چرخ داشته باشینا. راست میگن! داشته باشین!

--

رفته بودیم خونه ی دوستامون، متوجه شدم یه لباس قرمز و مشکی چهارخونه هم دوستمون داره! یعنی ما این قدر سلیقه هامون شبیهه؟ البته لباس اون دقیق مال من نبود، اما می تونم بگم 90 درصد شباهت داشت.

یه بار هم همسر یه کاپشن خریده بود، بعد رفتیم دیدیم دوستمون هم دقیقا همونو خریده! یعنی دقیقاها، نه حتی با 90 درصد شباهت! یعنی الان اگه ما اون لباس قرمز و مشکی هامونو بپوشیم و همسرامون اون کاپشنا رو، انگاری این دو تا خانواده دوقلوئن چشمک!!


[ ۱۳٩٥/۱٠/٢٦ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول از همه یه چیزی رو بگم:

من همه ی کامنت ها رو تایید کردم و همه ی ایمیل ها رو هم جواب دادم. اگه کسی جوابشو نگرفته، یعنی سوال یا کامنتش نرسیده. یه دونه کامنت هم اشتباهی پاک شد با عرض شرمندگی. اصلا نمی دونم مال کی بود یا تو کدوم پست بود. هر کس بره کامنتای خودشو چک کنه نیشخند.

--

این چند روز که ننوشتم، یه مقدار اندکیش فقط مال شلوغی سرم و بچه داری بود. قسمت عمده اش مال این بود که پروژه ام یه جا گیر کرده بود (البته الانم یه جا دیگه گیر کرده). از اون مدل گیرا که لپ تاپو خاموش می کنی، روشن می کنی، اروری که میگیری فرق داره!!

یعنی ارور در این حد مسخره بود که می گفت تو خط فلان برنامه ات ایراد داره، روش کلیک می کردم، می گفت این فایل اصلا خط شماره ی فلان نداره!! بعد می دیدم اشتباهی کلا رفته تو یه پروژه ی دیگه، داره به اونجا اشاره می کنه این اروری که نوشته!

خلاصه، بساطی داریم با این برنامه نویسی دیگه. دو روز کامل رو تا الان سرش بودم که این مشکلو حل کنم. تازه امروز تونستم مشکل رو ،حل که نه، عوض کنم!

--

فردا باید برم پیش رن و فیلیکس واسه قرار دوهفتگیمون. قرار شده دو هفته یه بار همدیگه رو ببینیم و در مورد پروژه ها و روند کار صحبت کنیم.

--

آخر هفته پیش دوستامون بودیم. از یه هفته پیش گفته بودن بیاین و ما هم همون روز بلیت خریدیم. آخه یه بار دیگه هم قرار بود بریم پیششون که نشد و خیلی ناراحت شدن. دیگه این دفعه تا گفتن بیاین، ما هم سریع بلیت خریدیم.

روز پنج شنبه تو گروه چهار نفریمون زدن بلیتاتونو خریدین؟ حدس زدیم یه اتفاقی افتاده که شاید می خوان برنامه رو عقب بندازن. ولی چون ما بلیتامونو گرفتیم، نگرانن. خلاصه، صحبت کردیم و فهمیدیم دوستمون آنفلوانزا گرفته و نگرانن که بچه ی ما هم بگیره.

قرار شد تا جمعه آخر وقت به ما خبر بدن که حالشون چطوره. اگه بهتر شده بود و مریضی برطرف شده بود، بریم. جمعه دوستمون گفت که الان بهتره. ما هم رفتیم خونه شون! اصلا هم نگران این نبودیم که بچه مون بخواد سرما بخوره!!

اتفاقا خیلی هم بهمون خوش گذشت. بچه مون هم اصلا سرما نخورد ماشاءالله لبخند. از دو روزی که اونجا بودیم، روز اول دوستمون هنوز یه کمی بی حال بود کسالت داشت. اما یکشنبه دیگه خیلی بهتر شده بود.

--

درست روز بعد از مهمونی، یعنی دوشنبه، اولین واکسنای بچه مونو باید می زدیم. هنوز دفترچه شو نگاه نکردم ببینم واکسنا چی بودن. سه تا بود. یکیش خوردنی بود. دو تاش آمپول زدنی بود که هر کدومشو به یکی از پاهاش زد. اولیش زیاد درد نداشت براش، فقط یه کمی گریه کرد، ولی تو دومی اساسی گریه کرد طفلکی.

البته ظاهرا خیلی زود دردش آروم شد و گریه اش قطع شد. بعد که داشتم لباس تنش می کردم، دوباره گریه کرد. دکتر میگه این گریه مال واکسن نیست دیگه ها، مال لباس تنش کردنه. بعد دیگه رفت بیرون تا من لباسای بچه رو تنش کنم.

یکی از لباسا رو تنش کردم، برش داشتم که یه کمی آروم بشه. بعد از یکی دو دقیقه اومدم دوباره لباس تنش کنم. این دفعه باید کاپشنشو تنش می کردم. همون موقع دکتر از در اومد تو. میگه حالا مطمئن شدی مال لباس تنش کردنه گریه هاش؟ چشمک

--

خدا رو شکر الان که دو سه روز از واکسنش گذشته، هنوز تب هم نکرده. ان شاءالله که همین طوری بمونه. دکتر گفت بین یک تا هفت روز از واکسنش، ممکنه علائمی مثل بیقراری و گریه و تب و این چیزا داشته باشه. اگه داشت - یه نسخه بهم داد- اینو می تونی بری از داروخونه بگیری. فعلا که لازمش نشده لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/۱٠/٢۳ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب