یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

لطفا اگه سوالی می خواین بپرسین راجع به تحصیل، کار و ... تو آلمان، اول ادامه ی مطلب این پستو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱٤٠٠/٧/۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گفتم بیام کل اتفاقات باقی مونده از امسالو بگم که یه وقت نمونه واسه سال بعد چشمک.

--

خب از مهمونی ای که داشتیم نگفتم. اول از همه عذرخواهی می کنم که حتی یه دونه عکسم نگرفتیم که بخوام بذارم! آخه دلم می خواست این دفعه از همون آبدوغ خیارمون عکس بگیرم، ولی بازم نشد!!

کلا موقع شام انقدر همه چی قر و قاطی بود که نمیشد.

همه چی مهمونی خیلی خوب بود. مخصوصا اینکه یه غذای راحت گذاشته بودیم که نخوایم زحمت بکشیم. سایر چیزها رو هم از قبل آماده کرده بودیم، مثل سالاد و این چیزا. غذا رو هم قرار گذاشتیم به صورت سلف سرویس بذاریم. واسه همین همه ی قاشق ها و بشقاب ها و این چیزا از قبل روی میز چیده شده بودن و زحمتی نداشت. فقط زحمت کشیدن برنج تو دیس مونده بود و کشیدن خورش.

واسه همین از این نظر مهمونی خیلی خوب برگزار شد.

فقط مشکل اصلی ای که وجود داشت بچه ها بودن! کلا گریه شون با هم سنکرون بود. یکیشون گریه اش می گرفت، اون یکی هم گریه می کرد. باز تا وقتی وقت بیداریشون بود خوب بود. ولی بعدش خب خیلی اذیت میشدن. مخصوصا که بچه ی ما بیشتر گریه می کرد. کلا بچه ی ما به سر و صدا عادت نداره. طبیعی هم هست خب. آخه وقتی من می برم بخوابونمش باباش با دیوار که حرف نمی زنه!! خب ساکته دیگه. واسه همین بچه مون عادت نداره به صدای مردم. حتی جالب اینه که باز با صدایی مثل صدای لپ تاپ یا همچین چیزی راحت تر کنار میاد تا صدای آدما. دقیقا به همون علتی که گفتم! آخه نهایت خونه مون اینه که مثلا همسر داره چیزی با لپ تاپ نگاه می کنه یا گوش میده و من بچه رو می خوابونم.

خلاصه، بچه ی ما هر پنج دقیقه یه بار گریه می کرد و بچه ی اونا رو هم بیدار می کرد. تازه ما لباس های بچه مونم کم کرده بودیم که دیگه با ما یه کم کنار بیاد. یه جورایی حق السکوت بهش داده بودیم چشمک. ولی بازم خیلی راه نمیومد.

البته آخراش، یعنی دیگه ساعتای 11 اینا فکر کنم واقعا خوابید!!

اواخر شب هم بعد از شام و غذا و حرف زدنا و همه چی، کلید دوستامونو دادیم و گفتیم نخود نخود هر که رود خانه ی خود نیشخند. قرار شد برن اتاقشون و برای صبحانه بیان.

ما قبلا گفته بودیم صبح از ساعت 8 بیداریم. البته ما که اصولا به خاطر بچه زودتر بیداریم، اما خب این دفعه مهمونم داشتیم دیگه. نمی شد زودتر بگیم. اگه یادتون باشه مهمونامون دو تا خانواده بودن که قرار شد یکیشون پیش ما بخوابه، اون یکی ها برن اتاقی که تو هتل براشون رزرو کرده بودیم.

حالا از ساعت هشت ما دو تا خانواده بیدار شده بودیم، چایی رو گذاشته بودیم، تخم مرغ آب پز کرده بودیم، خبری از دوستامون نشد! آخرش خبر دادن که بچه شون هنوز خوابه و هر وقت بیدار شه میان. ساعت 9.5 ده بود که اومدن و صبحانه خوردیم.

طفلکی ها خیلی اذیت شده بودن. خانومش خیلی کم خوابیده بود. میگه هر دفعه که بچه شب بیدار میشه، من بلند می شم، می شینم، بهش شیر میدم، میذارمش تو تخت خودش، بعد می خوابم! میگم خب این که یه عالمه طول می کشه. میگه میترسم دراز بهش شیر بدم بیفتم روش!! میگم خب بچه ی شما الان 7 ماهشه. گریه می کنه، صدا در میاره از خودش!! چطور از همچین چیزی می ترسی؟ میگه نمی دونم، من می ترسم.

هیچی دیگه. بچه دو بار بیدار شده بود شیر بخوره، یه کمی هم بی تابی کرده بود و نخوابیده بود، واسه همین مامانش کلا شب سه چهار ساعت بیشتر نخوابیده بود.

راستی یادم رفت بگم دیگه خانوم دوستمون کلا با ما فارسی حرف می زنه!! ماشاءالله چه فارسی ای. من اصلا باورم نمیشد این قدر خوب فارسی یاد گرفته باشه. حتی همسرشو "عزیزم" صدا می زد.

البته هنوز ایرادات زیادی داره حرف زدنش ها، اما کاملا قابل فهمه و اونم کاملا حرفای ما رو می فهمه لبخند. واقعا من شرمنده شدم از آلمانی حرف زدنم! والا!

کلمه ها رو هم خیلی می پرسه این یعنی چی. یعنی هر چی رو به کار ببریم و نفهمه، می پرسه. مثلا می پرسید "خفن" یعنی چی؟! حالا یکی بیاد اینو ترجمه کنه نیشخند.

بچه مون کلی آروم بود، تا اینا اومدن، نمی دونم چی شد که چند بار پشت سر هم -گلاب به روتون- بالا آورد. همسر هم یه بارش گفت بچه جان، آبرومونو فروختی! حالا این دوستمون کلا یاد گرفت باید بگه "آبرومونو فروختی". جالبش این بود که تو بافت های بعدی هرچی هی می گفتیم آبرومونو بردی، باز می گفت آبرومونو فروختی نیشخند.

همین دیگه. جلوی کسی که داره تازه فارسی یاد می گیره، چیزای طنزگونه نگین  چشمک.

--

چند وقت پیش رفته بودیم یه اداره ای با همسر. یه خانومی مسئولش بود بسیاااااااار جدی. البته من دیگه لبام داشت پاره میشد از بس سعی می کردم لبخند بزنم بلکه خانومه یه کم از قیافه ی جدی و عبوسش کم بشه. ولی خب آخرش نتیجه داد و خانومه هم لبخندکی زد. لبخند بزنین، کلا چیز خوبیه لبخند.

--

چند روز پیش که صبح داشتیم بچه رو می بردیم مهد کودک، تو خیابون جلوی مهد کودک پلیس وایستاده بود که آدمایی مثل ما رو جریمه کنه نیشخند. حق هم داشتن خب. بچه رو گذاشته بودم تو صندلی کودک، ولی کمربندی که صندلی رو محکم نگه میداره نبسته بودم. خیلی حیف شد. آخه واقعا کوتاهی از من بود. حالا خدا رو شکر بچه بغلم نبود! وگرنه بعید نبود همسر نمره منفی هم بگیره و پول بیمه مون هم اضافه شه. تو برگه ی جریمه نوشت صندلی کودک ایمن نبوده.

بچه خیلی تو ماشین گریه می کنه، قبلا می دیدیم نمی مونه، برش می دادم بهش شیر میدادم، یا بغلم آرومش می کردم. بعد اگه می خوابید دوباره میذاشتمش تو صندلیش، وگرنه همون طوری ادامه می دادیم.

از وقتی پلیس جریمه مون کرده، دیگه اگه خودشو هلاک کنه از گریه ورش نمی داریم! البته خیلی خیلی کار سخت و طاقت فرساییه. وسط اون جیغ و داد باید سعی کنی یه جوری بلند حرف بزنی و شعر بخونی که از صدای خودش بلندتر باشه، بلکه آروم شه!! آخرش بیشترشو گریه می کنه. اما خب کاریش نمی شه کرد. باید یاد بگیره بمونه تو صندلیش. براش خوبه لبخند.

--

رفتیم برا عیدمون از مغازه ایرانی شهرمون شیرینی بخریم، تموم شده بود. یه بسته شیرینی زبون و برنج و چایی ای که می خواستیم خریدیم فقط.

از اونجا رفتیم یه فروشگاه معمولی که آرد و شکر بخریم و سریع برگردیم. چون بچه واقعا دیگه خیلی بساز نبود. حالا این وسط بارون هم گرفته بود.

علاوه بر اینا، یه گلدون گل هم قرار بود بخریم برای خونه ی دوستامون که امروز دعوت بودیم. یه دوست جدید که البته قبلا من و خانومه همدیگه رو خونه ی ریحانه خانوم اینا دیده بودیم روز نذریش، اما بعدا دیگه ندیده بودیم همو لبخند.

حالا شما تصور کنین اومدنمونو تو بارون، با گلدون گلی که گذاشته بودیم زیر پای من که من با پاهام نگه دارم، صندلی بچه که بچه توش بود و من که خودم کمربند بسته بودم و خم شده بودم رو صندلی بچه که باهاش بازی کنم یه کم آروم بمونه!

فکر کنم اگه قرار باشه هر روز با همین بساط ادامه بدیم، من ستون فقراتم به سمت چپ متمایل بشه چند وقت دیگه!!

البته خوبیش اینه که الان دیگه چون بچه رو می بندیم کاملا مطمئنیم. واسه همین وقتایی که بچه خوابه، میذاریمش تو صندلیش و من جلو میشینم لبخند.

--

امروز خونه ی همون دوستامون که بالا گفتم دعوت بودیم! ساعت 4.5 عصر تا 6 اینا اونجا بودیم. برای یه آشنایی اولیه خوب بود. فکر می کنم بیشتر از تمام کسایی که تا حالا اینجا باهاشون آشنا شدیم تو تیپ ما بودن. حداقل از ظاهر خودشون و خونه شون که این طور بر می اومد. یه بچه هم دارن که تقریبا 5 6 ماه از بچه ی ما بزرگ تره. البته با خانومه هم من دقیقا تو یه ساختمون کار می کنم! ولی خب اون فعلا مرخصی زایمانه هنوز (2 سال مرخصی گرفته) و هنوز در عمل با هم کار نکردیم یه جا.

نکته ی جالب اینه که همسر از آقاهه پرسید شما مال کدوم شهرین؟ آخه خانومه رو می دونستیم و مال یه شهر کوچیک بود. همسر یه دوستی داشت که مال شهر خانومه بود. فکر کرد که شاید آقاهه هم مال همون شهره، گفت خب اگه اونم مال همون شهر باشه، با توجه به اینکه رشته اش هم به رشته ی دوست من شبیهه، ممکنه همو بشناسن.

ولی آقاهه متولد تهران بود و خانومه هم که رشته اش اصلا ربطی به رشته ی اون بنده خدا نداشت و نمی شناختش.

بعدش خانومه از ما پرسید مال کدوم شهریم و گفت که اتفاقا من سه تا هم اتاقی از شهر شما داشتم! یکیشونو که هنوز گفت باباش یه موسسه ی زبان داشته گفتم فلانی؟ گفت آره. گفت یکی دیگه اسم و فامیلیش این بود، همسر گفت این که نوه ی عمه ی منه! اون یکی رو هم خودش فامیلیشو یادش نمیومد.

به این ترتیب به صورت ناخواسته کم و بیش آشنا دراومدیم لبخند.

با ریحانه خانوم اینا هم که فامیل دراومدیم. بریم از بقیه ی مردم شهر هم بپرسیم، یه وقت دیدی یه عالمه فامیل و آشنا پیدا کردیم نیشخند.

 

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢٩ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اونایی که برنامه نویسی کردن می دونن، برنامه ها به صورت دلخواه یه روزایی اجرا نمیشن خنثی. برای منم پنج شنبه از اون روزا بود. هرچی هم زور می زدم مشکل رفع نمی شد. یعنی اصلا نمی دونستم مشکل کجا هست که رفعش کنم. قضیه از این قرار بود که من چهارشنبه کارامو کردم و لپ تاپو خاموش کردم. پنج شنبه روشن کردم، هر کار می کردم اجرا نمی شد!!

تا جمعه زور زدم، بازم حل نشد. آخرش با ترس و لرز از رن یه کمیشو پرسیدم!! بازم نپرسیدم دقیق که چی شده که. ولی خب جواب درستی نگرفتم. یعنی پرسیدم تا حالا فلان مشکلو داشتی؟ گفت نه. از مهمت بپرس. از مهمت پرسیدم، اونم که کلا یه جواب کاملا پرت داد!

دیگه شنبه و یکشنبه تمام مدت داشتم همین مشکلو حل می کردم. آخه اصلا یه مشکل جانبی بود. یعنی یه چیزی بود که نمیذاشت من کارمو بکنم. وگرنه اصلا ربطی به من نداشت که بگم این یه تیکه از وظایفم بود. از اون طرف هم چون پروژه بزرگ شده، الان از چندین نرم افزار مختلف استفاده می کنیم و وقتی ارور الکی میاد، نمی دونیم در عمل مشکل مال کدوم نرم افزاره.

شنبه تا 1.5 شب باهاش ور رفتم، درست نشد. دیگه رفتم خوابیدم. یکشنبه هم از ظهر نشسته بودم پاش. صبحم به کیک درست کردن و صبحانه آماده کردن و صدالبته خوابیدن تا یه ربع به نه گذشت!

خلاصه، نزدیکای عصر بود که موفق شدم مشکلو حل کنم اوه. می خواستم پرواز کنم اون لحظه دیگه بغل. آخه با خودم گفتم باز اگه دوشنبه برم پیش رن و بگم من کلا برنامه ام اجرا نمیشه از پایه و اساس، کلی منو دعوا می کنه که این جوری و اون جوری.

کلا رن آدم صبوری نیست. خیلی زود عصبانی میشه. البته خیلی خیلی خیلی احترامو حفظ می کنه و سعی می کنه آروم باشه. یعنی داد بزنه یا بلند حرف بزنه و این حرفا نیست. اما کاملا مشخصه که پشت اون چهره ی آروم، یه آدم کاملا عصبانی و اعصاب خورد نشسته چشمک. ولی خب از اون ور هم آدم خوبیه. این جوری نیست که بگم فقط آدمو دعوا می کنه. از اون طرف هم خوبی هاتو بهت یادآوری می کنه.

مثلا جمعه داشت تو اسکایپ بهم می گفت که خیلی تست هایی که کردی تست های خوبی بود و چیزایی بود که من اصلا به ذهنم هم نمی رسید لبخند. (برای اینکه نرم افزار قراره به cebit برسه، هفته ی قبل قرار بود فقط تست کیس تعریف کنیم و بعد امتحان کنیم، ببینیم درست انجام میشه یا نه. بعد این قسمت وظیفه ی من بود. منم نشستم یه ده 15 تایی تست کیس تعریف کردم که ماشاءالله اکثرش هم fail  شد نیشخند. یعنی دیگه فکر کنم کل ارورهای کدو در آوردم.)

--

ولی خداییش، من نفهمیدم مشکل چطوری به وجود اومد و نفهمیدم هم مشکل چطوری رفع شد!! آخراش که خیلی جالب شده بود. هی پروژه رو تمیز می کردم، دوباره اجرا می کردم، یا مثلا یه جاییشو دوباره فایلشو تولید می کردم (با همون کد قبلی ها!)، دوباره اجرا می کردم، یه ارور جدید می داد. و جالب اینکه هر دفعه بیشتر نزدیک میشد به جایی که اشتباه تو اونجا بود. یعنی ارور هی هر دفعه از حالت کلی درمیومد و به یه خطی اشاره می کرد که حداقل تو رو به یه جایی راهنمایی می کرد!

البته در نهایت هم مشکل چیز خاصی نبودها. فقط همون پروژه ای که دیدم ارور توشه، دوباره ریست کردم یه جورایی، درست شد خنثی.

خلاصه، الان یک عدد دخترمعمولی خوشحال اینجا نشسته که خوشحالیش اصلا در وصف نمی گنجه لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢۳ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ظاهرا عنوانای زندگی ما تغییر قابل توجهی ندارن!!

از مهد بچه مون بگم که خیلی خوبه واقعا. مسئولای خیلی خوب و مهربونی هم داره. همیشه این طوریه که اول که میریم، باید با بچه بریم داخل، دو سه تا شعر با هم می خونن، بچه های یه کم بزرگتر با حرکت دست و گفتن بعضی کلمه ها همراهی می کنن، بچه های ما هم که نگاه می کنن لبخند، بعد ما خداحافظی می کنیم و میایم بیرون می شینیم تا اگه احیانا مشکلی پیش اومد دوباره بریم تو. فعلا که من و این خانم افغانستانی این شرایطو داریم و بچه هامون تو فاز عادت کردنن هنوز. بقیه فقط میان بچه هاشونو میذارن و میرن.

این خانوم افغانستانی آلمانی بلد نیست. واسه همین خانوم مسئول مهد با من صحبت می کنه، من براش ترجمه می کنم. چند روز پیش که رفته بودیم، اون تو که بودیم، خانومه گفت اینو لطفا واسه دوستمون هم ترجمه کن. بعد گفت از این به بعد وقتی می خواین برین به وضوح با بچه تون خداحافظی کنین. تا الان این طوری بود که ما بچه رو رو به مسئولا می گرفتیم، بچه میرفت بغل اونا و ما زود در می رفتیم نیشخند. گفت از الان دیگه با بچه هاتون خداحافظی کنین و حتما بهشون بگین که "برمی گردین". حتما این کلمه رو به زبون خودتون بگین تا بچه تون که زبون و کلمه هاتون الان یا بعدا می شناسه، حس خوبی داشته باشه و بدونه که برمی گردین.

خلاصه، ما هم الان داریم خداحافظی می کنیم با بچه هامون. البته دیروز که باهاش خداحافظی کردم، نگام کرد، یهو گریه کرد دید دارم میرم ولی خب سریع آرومش کردن لبخند. واقعا به یه چیزایی دقت می کنن که آدم هی دلش می خواد تحسینشون کنه با این همه دقتشون. اینکه اول اولش می خوان رفتنتو نبینه، اینکه بعد می خوان بفهمه و واقعیت رو بپذیره، اینکه چند روز تو این حالت باشه، از کی ببرنش تو حالت دوم، کلا واقعا خیلی مهندسی شده است کارشون. خوشحالم که دوره های خاصی برای هر هنر و مهارتی دارن و باعث میشن هر کس تو شغلی که داره تخصص لازم رو داشته باشه لبخند.(البته من از ایران خبر ندارم، چه بسا ایران الان بهتر از این باشه. به هر حال، هر چی که هست، خیلی خوبه. )

قبلا گفته بودم که در حالت عادی بچه چهار هفته برای عادت کردن داره. چند روز پیش خانومه به ما گفت بعد از اینکه بچه رو گذاشتین اینجا (یعنی بعد از همون چند تا شعر)، بیاین تو اتاقم، باید راجع به یه موضوعی صحبت کنیم. منم یه کم ترسیدم، گفتم خدا کنه مشکلی پیش نیومده باشه. بچه رو که گذاشتم، من و همسر رفتیم تو اتاق خانومه. گفت من اشتباه سن بچه ی شما رو حساب کرده بودم، فکر می کردم که وقتی زمان عادت کردنش تموم بشه، میشه شیش ماهه، اما بچه ی شما اون موقع هنوز پنج ماهه است. ما قانونا اجازه نداریم بچه ی زیر شیش ماه قبول کنیم. اگه مشکلی پیش بیاد برای بچه، از نظر بیمه و این چیزا مشکل داریم. ولی ما قراردادو بسته بودیم، واسه همین من زنگ زدم به رئیسمون، گفت نمیشه کاریش کرد. منم بهشون گفتم ما قراردادو بستیم، و نمی خوایم کنسل کنیم. این پدر و مادر هم از اونان که واقعا می خوان بچه شونو اینجا بذارن. آخه بعضی ها یه خط در میون میان. اما شما هر روز سر وقت میاین بچه تونو میارین. نمیشه اینو به عنوان یه استثنا در نظر بگیرین؟

رئیسم گفته باید با یه سطح بالاتر تماس بگیری و مستقیم بپرسی که میشه اینو استثنا در نظر گرفت یا نه. منم زنگ زدم به اونا (این جایی که زنگ زده اسمش jugendamt هست اگه احیانا کسی براش مهمه، این اداره مسئول تمام مهدکودک ها و کودکستانا و این چیزاست). اونا هم گفتن باشه، اما نمیشه همین طوری هم بگیم باشه. باید یه راه حلی براش پیدا کنیم که بچه زیر شیش ماه نباشه تو مهد.

این شد که راه حلی که پیدا کردیم اینه که تصمیم گرفتیم یه نفر رو مخصوص بچه ی شما بذاریم. یعنی هر روز یه نفر فقط مراقب بچه ی شماست، بقیه ی بچه ها بین مربی ها تقسیم می شن و علاوه بر اون، زمان عادت کردن بچه ی شما به جای 4 هفته، 8 هفته بشه. یعنی تا وقتی بچه تون هنوز شیش ماهش نشده، پیشش باشین همیشه. یعنی بچه بدون (حداقل یکی از) والدینش نمونه تو مهد.

و به این ترتیب، ما حالا حالاها درگیر مهد این بچه ایم که عادت کنه لبخند.

البته از شنبه می تونیم بچه رو بذاریم، بریم دنبال کارمون، یه ساعت و نیم بعدش بیایم ورش داریم. یعنی تا الان کل مدتی که بچه اونجا بود رو موظف بودیم تو مهد، تو قسمت انتظارش، بمونیم. اما از الان دیگه می تونیم بریم و برگردیم.

--

حالا همین که قبول کردن هنوز بچه رو نگه دارن، خیلی هم خدا رو شکر می کنیم لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/۱٢/٢۱ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب