یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

لطفا اگه سوالی می خواین بپرسین راجع به تحصیل، کار و ... تو آلمان، اول ادامه ی مطلب این پستو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱٤٠٠/٧/۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دوشنبه اولین معاینه ی بچه مون پبش دکتر اطفال بود.این دکتره ظاهرا دکتر کاردرستیه و سرش خبلی شلوغه. به ما ساعت 8:15 وقت داده بود. طفلکی بچه مون خواب بود. بلند شدم پوشکشو عوض کردم و لباس پوشوندمش بیدار شد. تو راه هم نخوابید. جدیدا تو کالسکه هم نمیمونه و همش بغلمه تقریبا.

خوب شد به قطار رسیدم وگرنه باید پیاده بیس دقیقه میرفتیم. دما هم منفی ده بود! هنوز دستم نیومده کی باید شروع کنم به آماده شدن که به موقع به قطار برسم. خودم که تنها بودم ده دقیقه به اومدن قطار شروع میکردم به لباس پوشیدن. سه دقیقه هم تا ایستگاه راه بود. هر وقت هم میرسیدم سه دقیقه مونده بود که قطار بیاد. الان حساب کردین لباس پوشیدنم چقد طول میکشید؟ چشمک

ولی الان با بچه و کالسکه و این حرفا هنوز یا خیلی زود میرم یا خیلی دیر! ولی خب خدا رو شکر رسیدم لبخند.

وقتی رسیدم دیدم اون جلو پله داره. خیلی تعجب کردم. خب من کالسکه رو چطور ببرم تو؟ همون موقع یه خانومی اومد که بره تو. گفتم کالسکه رو نمیشه برد تو اینجا؟ گف چرل. من واست میرم. کالسکه رو از رو دو تا پله ای که بود رد کرد و تا بالا هم برام آورد. آخه من بچه بغلم بود.

کالسکه رو برام یه جا پارک کرد و من رفتم پیش منشی. کارت بیمه ی بچه مونو دادم بهش و بعد تو اتاق انتظار نشستم. هنوز شاید یه دقیقه ننشیته بودم که یه خانومی اومد اسم کوچیک بچه مونو صدا زد! دنبال اون خانوم رفتیم تو یه اتاقی که برای قد و وزن و کارای اولیه ی بچه بود.

گفت همه ی لباساشو دربیار. منم در آوردم. قد و وزنش کرد و گفت پوشکشو ببند ولی لباساشو نپوشون. فقط پتوشو دورش بگیر که یخ نزنه! بعد منتطر شدیم تو همون اتاق تا بیاد صدامون کنه واسه رفتن به اتاق دکتر.

شاید ده دقیقه ای اونجا بودیم. نمیدونم چرا بچه ی ما (یا شایدم همه ی بچه ها) انقد از بی لباس لذت میبره! تمام مدت رو میز بود. صداشم در نیومد!

خانومه اومد صدامون کرد و رفتیم اتاق دکتر. مثل همون چیزایی که این ور اون ور دیده بودم، بچه مونو به انواع مختلف آویزون کرد و گفت همه چی خوبه نیشخند.

بعدم یه سونوگرافی از هر دو پاش گرفت و گفت همه چی اکیه. یه قسمتش هم یه کاری میخواس بکنه که بچه دیگه داش گریه اش شروع میشد کم کم. گف انگشتتو بذار تو دهنش. من اول گذاشتم ولی زاویه ش خوب نبود انگار. دکتر خودش انگشتمو جا به جا کرد و بچه شروع کرد به مکیدن. ماشاالله بهشون نمیاد ولی از جاروبرقی بیشتره قدرت مکش این بچه ها!!

خدا رو شکر همه چی خوب بود و گفت برو قرار بعدیتو با منشی ست کن. منشی دو تا قرار گذاشت. یکی واسه واکسنش، یکی واسه معاینه ی بعدی. یکیش تو ژانویه اس، یکی تو فوریه.

برگشتنی بچه خوابش برد تو کالسکه. منم گفتم بذار یه کم پیاده روی کنیم. پیاده یکی دو ایسگاهو اومدم و بقیه شو با ترم برگشتیم. آخه دستام داش یخ میزد تو اون دما کالسکه رو هل میدادم.

فرداش نوبت آخرین معاینه ی خودم بود. قرار خودم خوب بود. ساعت 2 ظهر بود. دما هم خیلی بهتر شده بود و منفی چهار اینا بود فک کنم.
باز با شازده رفتم دکتر . ساعت ده دقیقه به دو رسیدم. در مطب بسته بود. در زدم کسی باز نکرد. پشت درو خوندم، گفتم شاید من اشتباه کردم ولی درست بود. از ساعت 2 دوباره کارشون شروع میشد. 12 تا 2 کار نمی کردن انگاری. همون جا رو پله ها نشستم. پنج دقیقه بعد منشی از داخل درو باز کرد. معاینه شدم. اونجا هم خدا رو شکر همه چی خوب بود لبخند.

البته یه چک آپ دیگه هم برای شیش ماه دیگه دارم که گفت اونو بعدا زنگ بزن، هماهنگ کن.

--

بعد از زایمانم رفتیم یه ترازو خریدیم. به همسر میگم چرا ترازوی دکتره منو یه کیلو بیشتر نشون میده؟ میگه تو با همون ترازوی خودمون وزن کن نیشخند.

[ ۱۳٩٥/٩/٢٠ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

شنبه و یکشنبه مهمون داشتیم. مهمونای شنبه مون تازه ساعت 4.5 راه افتادن. صبحش رفتیم خرید با همسر و یه عالمه چیزی خریدیم. که البته خیلی هاش هم بلااستفاده موند. یعنی با وجود بچه اصلا نتونستیم دسر و پیش غذا و این چیزا درست کنیم. فقط یه سالاد ماکارونی درست کردیم و فسنجون. برای دسر هم برلینر و نون خامه ای خریدیم از بیرون. البته خامه و اینا خریدم که شاید دسر درست کنیم باهاش، ولی درست نکردیم دیگه. نتونستیم.

واسه شنبه هم که دوستای صمیمی ترمون اومدن قیمه گذاشتیم. البته تو مهمونی یکشنبه من تقریبا هیچی از غذا رو درست نکردم. فقط همسر درست کرد و خانوم دوستمون. یعنی بیشتر بیچاره ها اومده بودن میزبانی تا مهمونی!

شنبه با دوستای اینجامون هم صحبت کرده بودیم که بریم یه وافل بخوریم بیرون. واسه همین به دوستامون که داشتن میومدن گفتیم شما کی می رسین؟ اگه می رسین که با هم بریم، اگه نمی رسین که ما با دوستامون بریم و برگردیم. رسیدن اونا یه طوری شد که بهشون گفتیم مستقیم بیاین کافه دیگه.

اونا هم اومدن، ولی از وقتی که زنگ زد و گفت ما جلوی در پارکینگیم تا وقتی که اومدن تو کافه یه نیم ساعتی طول کشید. آخه پارکینگی که رفته بودن (که ما هم یه بار رفتیم و همین بلا سرمون اومد!) این جوریه که اگه پر باشه، در باز نمیشه تا یکی ماشینشو دربیاره. بعد نکته اش هم اینه که مجبوری وایستی، یه طوری نیست که بگی آقا من اصلا پشیمون شدم، دور می زنم میرم یه پارکینگ دیگه!! اگه رفتی تو صف پارکینگش دیگه باید انقد وایستی که ماشینا درآن!

تقریبا ساعت 7 بود که دوستامون رسیدن کافه. کافه رو بچه ها از ساعت 6 رزرو کرده بودن برای شیش نفر. دوستامون ساعت 6 اونجا بودن. ما تقریبا 6:10 اینا رسیدیم چون قبلش می خواستیم بریم یه کادو برای دوستای دعوت شده مون (همونا که به خاطر اشتباه دوستمون دعوت شدن) بخریم. ما که رسیدیم سفارشامونو دادیم، ولی کم کم خوردیم که دوستای دیگه مون هم برسن. البته با وجود بچه ها اصلا نمیشد تندتند خورد!

قرار بود بعد از کافه بریم با دوستامون بازار کریسمس شهرمونو هم ببینیم. اینجا دم کریسمس هر شهری برای خودش یه بازاری داره. البته همه هم بازاراشون مشابهه. ولی خب تزئیناتش فرق داره دیگه. وگرنه محتواش یکسانه. یه عالمه هم خوردنی فروشی داره که یا سوسیس می فروشن یا گلوواین (یه جور مشروب داغه) که ما هیچ کدومو نمی تونیم بخوریم. البته یه دونه دونری هم بود اون وسط خوردنی ها که برای من جالب بود. آخه من تو شهر خودمون همیشه فکر می کردم این همه خوردنی فروشی، عجیبه که هیچ دونری ای نیست! همسر میگه آخه این کالا بازار خودشونه دیگه، مال آلمانی هاست و فرهنگ اونا. کسی نمیاد اونجا دونر بخوره. ولی خب جالب بود که عده ی زیادی هم دونر دستشون بود. ببینین دونر تا کجا رسوخ کرده تو فرهنگ اینا دیگه چشمک.

وقتی از کافه اومدیم بیرون، هم برای دیدن بازار دیر شده بود، هم بچه مون دیگه کم کم داشت بیدار میشد. واسه همین قرار شد بریم خونه. ولی یه چیزی رو ما باید از مغازه ترکا می خریدیم. واسه همین همسر رفت که بره اونو بخره. منم کلیدو از همسر گرفتم و قرار شد با دوستامون برم خونه مون. اون یکی بچه ها هم که نخود نخود هر که رود خانه ی خود چشمک.

حالا اومده بودیم جلوی در پاساژی که ماشین توش پارک بود، این بچه ها وایستاده بودن با هم حرف می زدن. آخه فکر کنم گفتم بهتون که این دوستای اینجامون قراره برن از این شهر. الان دیگه قطعی شده و می خوان برن همون شهری که الان دوستای ما از اونجا اومده بودن. واسه همین داشتن با هم راجع به اون شهر صحبت می کردن و شماره رد و بدل می کردن و این حرفا.

بچه ی ما هم گشنه اش شده بود، گریه می کرد و جیغ می زد. هر کاری هم می کردم ساکت نمی شد. آخه خودمم می دونستم که گشنشه. تو اون سر و صدای مردمی که داشتن تو پاساژ راه می رفتن و حرف می زدن (به خاطر بازار کریسمس خیلی شلوغ بود)، صدای بچه ی ما اصلا شنیده نمیشد که این دوستامون بفهمن بابا! بچه داره گریه می کنه، بریم. بعدا حرفاتونو تلفنی بزنین. از اینکه با بچه ها اومدم اصلا پشیمون شده بودم. گفتم کاش با همسر می رفتم، بالاخره خودمون بودیم، یا یه جا وای میستادم بهش شیر می دادم، یا من سوئیچو می گرفتم، میرفتم تو ماشینمون. به دوستامون که نمی تونستم بگم سوئیچو بدین من برم تو ماشین به بچه شیر بدم!

بالاخره یه پنج دقیقه ای پیوسته بچه گریه کرد تا بچه ها حرفاشون تموم شد و رفتیم. البته دیگه به راه پله ها که رسیدیم بچه خوابش برد. فکر کنم خسته شد دیگه از اون همه جیغی که زد. دیگه اخراش احساس کردم صداش داره خش میشه از بس جیغ زده. رسیدیم به ماشین، نشستم بهش شیر دادم، طفلک بعدش دیگه راحت خوابید.

از این به بعد باید خودم حواسمو جمع کنم، ریمایندر بذارم که مثلا هر دو ساعت خودم بهش شیر بدم، چه خواب بود، چه نبود. فکر کنم این طوری خیلی بهتره. این جوری که منتظر بشم خودش شیر بخواد، ممکنه یه جایی بخواد که امکانش نباشه.

البته تو همون کافه هم وقتی آخراش بیدار شد حدس زدم که الان ابراز گرسنگی بکنه!! ولی گفتم دیگه الان میریم دیگه، ده دقیقه دیگه خونه ایم.

از اونجایی که برای شام هنوز زود بود، ما برای شام هیچ کاری نکرده بودیم و رفته بودیم. وقتی رفتیم تازه شروع کردیم به شام درست کردن. البته زحمت خاصی هم براش نکشیدیم. گوشتا رو گذاشتیم تو زودپز. بعدم که با لپه ها قاطی کردیم و پخت. سیب زمینی خلالی هم که از بیرون گرفته بودیم. پیش غذا و پس غذا رو هم که بی خیال شده بودیم نیشخند!

دوستامون یه کادو برای بچه مون آورده بودن که تقریبا میشه گفت روروک بود. البته یه کمی سخت تر از روروک های معموله که بچه توش می شینه. عملکردش شبیه واکره. یعنی بچه کلا باید وایسته پشتش و دستشو بگیره به دو طرفش لبخند.

دو تا کتاب هم به سفارش من از ایران برای بچه مون آورده بودن که خیلی بامزه بودن. هر دو تا کتاب حموم بودن، یکی پلاستیکی بود، یکی پارچه ای. یه دونه کتابم آورده بودن که برای من بود در مورد بچه و آموزش هاش و این حرفا. یه شنل شیردهی هم باز به سفارش من آورده بودن.

به دوستم گفته بودم اگه پیدا کردی، یه شنل شیردهی/کاور شردهی برای من بگیر، بیار. گفت باشه. بعد که اومده میگه رفتم گفتم کاور شیردهی دارین؟ گفت نه. گفتم شنل شیردهی دارین؟ گفت نه، چی هست؟ گفتم از اینا که به خودشون می بندن به بچه شیر میدن. گفت آها! حجاب شیردهی! آره داریم. خلاصه تو مملکت اسلامی باید بگین حجاب شیردهی چشمک.

ما هم برای این دوستمون یه کادو داشتیم که برای دفاعش بود. حدسشون از کادو این بود که یه عکس مشترکو بزرگ کردیم. تقریبا درست بود، ولی خب دقیقا نه. 9 تا عکسو کُلاژ کرده بودیم و روی شاسی زده بودیم. جالبیش این بود که یه سری از عکسا رو خودشون نداشتن. آخه همیشه همسر عکس می گیره. عکسا هم همه جوره بود، عکس تکی، عکس خودشون دو تا، عکس با ما، عکس با ما و بقیه ی بچه ها همه با هم، از مسافرت بلژیک، از فرانسه، از ایتالیا، از جنگل های سیاه آلمان، حتی از جلوی خونه ی ما. خلاصه، من خودم که خیلی خوشم اومده بود از عکسه، اونا رو نمیدونم نیشخند.

برای روز یکشنبه یه عالمه کار برای انجام دادن بود که همون طور که گفتم من خیلی کمشو انجام دادم. برای فسنجون، همسر گفت فسنجونای دوستمون توی مرغش سفید نیست هیچ وقت و من اون طوری دوست دارم. ازشون بپرسیم چیکار می کنن. ما هم فسنجونو سپردیم به اونا. ولی خب از اون جایی که بالاخره هر از گاهی دخالت می کردیم، آشپز دو تا شد و فسنجون اون چیزی که می خواستیم نشد نیشخند. البته مزه اش خیلی خوب شده بود، ولی اولا اون اندازه که دوست داشتیم روغن ننداخت چون من با سیستم خودم شروع کرده بود، یعنی دیر گذاشته بودم و باید هر نیم ساعت، یه کم بهش آب سرد اضافه می کردیم، ولی خب چون موقع درست کردن دیگه من سرش نبودم، کسی آب اضافه نکرده بود و خوب روغن پس نداد! دوما اینکه اصلا مهم نبود روغن پس داد یا نه، چون کلا آبش خشک شد خنثی.

هی این دوستمون گفت آبش زیاده، زیادش کن تا آبش کم بشه. منم زیادش کردم، آخراش همسر اومد گفت این آب نداره ها! همه اش گوشته. آخه یه عالمه گوشت تو قابلمه بود، رنگ فسنجون هم که سیاهه، اصلا دیده نمیشه چقدر گوشته، چقدر آبه. به دوستمون گفتم، گفت نه خوبه. ولی بعد که خواستیم بکشیم دیدیم راست میگه. همه اش گوشته و آب زیادی نمونده! ولی خب مزه اش خوب بود لبخند. البته من که ترجیح میدم از این به بعد با همون سیستم خودم درست کنم چشمک.

سالاد ماکارونی و سالاد شیرازی رو هم که من تقریبا کلا در جریانش نبودم دیگه! همه شو بقیه درست کردن.

بالاخره تا ظهر که دوستامون می خواستن از راه برسن، بچه تازه خوابید. ما هم بعد از این موفقیت عظیم، فقط به حالت پچ پچ صحبت می کردیم! حالا بچه ها اومده بودن، هنوز داشتیم با پچ پچ سلام و علیک می کردیم خنده. ولی خب همسر مجوزو صادر کرد که میشه بلند هم صحبت کنیم و دیگه بعدش بلند حرف زدیم! آخه دیگه تعداد زیاد شده بود، بچه اگه بیدار هم می شد، یکی پیدا میشد که حاضر بشه نگهش داره چشمک.

بچه هر روز همین جوریه. همسر هم هر روز میگه امروز خیلی گریه می کنه ها. هر روز این جوری نبود نیشخند!

از بین دوستامون، بچه بغل همسر همین دوستامون که زودتر اومده بودن خیلی حرف گوش کن بود! نمیدونم چرا! این دوستمون بغلش می کرد، تو گوشش فیلم تعریف می کرد، بچه هم با دقت گوش می داد!! یه ده دقیقه ای گوش می داد، بعد نمی دونم چی می شد یهو تصمیم می گرفت دیگه گوش نده! یه کم ساکتش می کردیم، باز دوباره یه ده دقیقه ای فیلم گوش می داد نیشخند.

بغل خانوم همون دوستمون که قرار نبود دعوت بشن و در نهایت شدن هم خیلی آروم بود. اون که از همه بهتر بود. خودش هم دوست داشت بچه نگه داره، دیگه ما هم با کمال میل بچه رو می سپردیم بهش چشمک. خیلی هم خوب بلد بود بچه نگه داره.

راستی اون دوستامونم که بچه داشتن، گفتن نمی تونن بیان متاسفانه. می گفت قرار بوده بیان، اونم یه روز زودتر، شبو تو هتل بمونن، فرداش هم بیان مهمونی، ولی مثل اینکه بچه شون زیاد باهاشون راه نیومده دیگه. ولی خب اینکه این قدر ارزش قائل بودن برای ما که همچین قصدی داشتن که از اون راه دور که تقریبا فک کنم 4 ساعتی میشه، بخوان به خاطر ما بیان، اونم یه روز زودتر بیان و برن هتل، خیلی ارزشمنده. حالا ان شاءالله یه بار دیگه می بینیمشون.

تقریبا ساعت 6.5 دیگه همه ی دوستامون رفتن. ما موندیم و یه عالمه ظرف که باید جمع میشدن و مرتب میشدن.

بچه که خوابید، ساعت از نه گذشته بود. چون خیلی خسته بودم، با خودم گفتم تا ساعت 10 هر چی رو شد جمع می کنم و کارا رو انجام میدم. بقیه اش باشه واسه فردا. ولی همه اش تا همون 10 تموم شد. فکر می کردم خیلی بیشتر از اینا کار مونده باشه، ولی چیزی نمونده بود دیگه. چون ظرفا رو همه رو بچه ها شسته بودن، فقط ظرف های چایی و دسر و دیس ها و قابلمه ها مونده بود.

ولی حسابی خسته کننده بود مهمونی. باید برای دفعه ی بعد طور دیگه ای برنامه ریزی کنیم. باید چیزایی درست کنیم که بشه از روز قبل درست کرد و گذاشت تو یخچال که عملا کارها رو تو دو روز انجام داده باشیم. خریدها رو هم باید یه هفته قبل ترش انجام داد اصلا چشمک.


[ ۱۳٩٥/٩/۱۸ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تفاوت گریه ی بچه ی آدم با گریه ی بچه ی مردم اینه که گریه ی بچه ی مردم گوش خراشه، گریه ی بچه ی آدم دل خراش.

[ ۱۳٩٥/٩/۱٧ ] [ ۳:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب