یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

لطفا اگه سوالی می خواین بپرسین راجع به تحصیل، کار و ... تو آلمان، اول ادامه ی مطلب این پستو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱٤٠٠/٧/۱ ] [ ٦:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

انقدر دیر به دیر میام که حرفام بیات میشن!

شنبه ریحانه خانوم یه پیام صوتی تو ایمو به من داد، گفت یکشنبه ظهر ما میریم بیرون. تو هم بیا. همسر نمی تونست بیاد. منم چون پدرم فوت کرده، اینا فکر می کنن حتما باید با کسی باشم و دورم خلوت نباشه و از این حرفا. چندین بار هم یکی دیگه از دوستامون پیام گذاشته و هی گفته دختر معمولی بیا خونه مون، بیا پیش هم باشیم، یا با هم بریم بیرون. خلاصه، دیگه نمی خواستم هی بگم نه من نمیام. این شد که گفتم باشه، من و پسرمون میایم.

گفت پس ساعت 12 جلو خونه ی ما باش، تا با هم بریم. منم با کلی بدوبدو (طبق معمول چشمک) بچه رو آماده کردم و راه افتادم. یه کمی زودتر راه افتادم که برم بانک، پول بردارم.

ریحانه خانوم اینا یه ماشین خیلی قدیمی دارن که همیشه خرابه. اون یکی دوستامون که الان رفتن ایران، ماشینشونو گذاشتن پیش اینا. البته اونا دو تا ماشین دارن. برا همین همسر ریحانه خانوم اگه بخواد جایی بره، با ماشین اونا میره.

علاوه بر ریحانه خانوم اینا یه خانواده ی دیگه هم قرار بود بیان (همونا که Tommy یه جورایی فرزندخوانده شون شده چشمک). اونا هم دو تا ماشین دارن. ریحانه خانوم گفت اونا با دو تا ماشینشون میان و با هم میریم.

ظاهرا همسر ریحانه خانوم خیلی با ماشین دوستمون راحت نیست که بخواد رانندگی کنه. ترجیح دادن که همه با هم، با دو تا ماشین اون یکی خانواده بریم.

چون قرار بود با ماشین بریم، من باید صندلی ماشین بچه رو هم می بردم. با کالسکه و صندلی ماشین به دست راه افتادم رفتم بانک. پول گرفتم و رفتم به سمت خونه ی ریحانه خانوم اینا که کلا زیاد راه نیست تا خونه ی ما. تقریبا یه شیش دقیقه ای هم تاخیر داشتم، ولی خب رسیدم دیگه. تو مقیاس ریحانه خانوم اینا قابل چشم پوشی بود تاخیرم چشمک.

کالسکه رو خونه ی اونا گذاشتم و با ماشینا رفتیم. البته اون دوستامون گفته بودن ما 12:15 جلوی در خونه تونیم. واسه همین من یه ده دقیقه ای رو تو خونه شون بودم باهاشون.

خلاصه، تقریبا همون 12:15 اینا اومدن و تا راه افتادیم شد 12:30 اینا. هلک و هلک یه عالمه راهو رفتیم تا رسیدیم به یه پارکی که کنار یه دریاچه بود. دور هم بود از شهر یه کم. درست به محض اینکه رسیدیم، دوستمون میگه ئه من گوشت های کباب کوبیده رو یادم رفته خنثی.

پسرمون تو راه خیلی خوابش میومد، دیگه آخراش که داشتیم می رسیدیم خوابید. واسه همین من با صندلی بچه پیاده شدم، بقیه ی وسایلو هم گذاشتن بیرون. اونا برگشتن برن گوشتا رو بیارن!

ریحانه خانوم اینا جوجه آورده بودن، اون یکی دوستامون کوبیده. یه 40 دقیقه ای طول کشید تا دوستامون رفتن و برگشتن. ظاهرا اومدن یه جا هم میون بر بزنن، اشتباه کردن و راه طولانی تر شده.

تا موقع آقایون رفتن سراغ درست کردن زغال. من هم که به خاطر بچه مجبور بودم روی فرش بشینم و اصلا نمی تونستم کمکشون کنم. حالا شما فکر کن زغال تو ده دقیقه نهایتش آماده میشه، اینا 40 دقیقه صبر کردن تا اومدن!!

بعد تازه می خواستن هنوز گوشتا رو سیخ بکشن نیشخند.

اول جوجه ها رو گذاشتن. گفت میذاریم نیم پز بشه، بعد کوبیده ها رو میذاریم و آخر دوباره جوجه ها رو میذاریم. خلاصه، درست کردن ناهارو دیگه. چیکار دارین؟ چشمک.

ریحانه خانوم هم به مناسبت سالگرد پدرش (البته سال ها پیش فوت کردن ها) آش درست کرده بود. اول آشو خوردیم، بعد من اصلا دیگه جا نداشتم واسه غذا که! واسه ی سه تا خانواده (کلا سه تا هم بچه داشتن)، 40 تا سیخ دوستمون کوبیده زد!! جوجه هم که بود. هی هم می گفتن بخور، بخور! خب مگه آدم چقدر جا داره؟ تازه همه رو خالی خوردم من.

--

سرما خورده ام، خسته هم هستم، تب هم دارم. بقیه شو بعدا می نویسم. ببخشید.

[ ۱۳٩٦/۳/۳ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول هفته، فکر کنم دوشنبه بود، به یکی از آشناهای قدیمی ایمیل زدم؛ یکی که قبلا آلمان بود، ولی الان رفته ایران. هم خودش و هم خانومش رشته شون شبیه بود به من. یه سوالی پرسیدم که می دونستم خانومش می تونه جواب بده.

در واقع اول خود آقاهه چند وقت پیش یه چیزی رو لازم داشت، گفت من ایمیل زدم؛ ولی مثل اینکه به ایرانی ها نمی دن؛ اگه میشه شما ایمیل بزنین  بگیرین. منم نگاه کردم، دیدم رو سرور دانشگاه هست؛ بهش دادم اون نرم افزارو. بعد یه کمی ایمیل بازی شد و از حال و احوال هم پرسیدیم و اینکه چیکار می کنیم.

من گفتم شرکتمون روی فلان موضوع کار می کنه که اتفاقا یه مقاله هم از خانوم شما در این زمینه دیده ام. گفت آره، خانوم من هنوزم رو این موضوع کار می کنه. اگه دوست داشتین و سوالی داشتین، می تونین بپرسین ازش.

حالا منم اول هفته دیدم یه سوالی برام پیش اومده که مدلش طوری نیست که بشه تو اینترنت جوابشو پیدا کرد. گفتم بذار بپرسم.

خلاصه، از آقاهه پرسیدم و اونم ایمیل و شماره ی خانومشو داد که تو تلگرام یا ایمیلی باهاش هماهنگ کنم و یه روز صحبت کنیم. منم تو تلگرام زدم و قرار گذاشتیم برای شنبه ساعت 12:30 تا 1 به وقت ایران. چون گفته بودم سوالم در حد یه ربع بیشتر نیست.

قرار شد اسکایپی باشه قرارمون. منم آی دی اسکایپمو تو همون تلگرام نوشتم برای دوستمون. ولی خب فعلا که نه خبری ازشون شد. نه وقتی تو تلگرام بهش زدم الان که من آی دی اسکایپتو ندارم پیامم بهش رسید، نه ایمیلی که الان زدم جواب داد.

هیچی دیگه، فکر کنم یه هفته من خودمو الکی علاف کرده بودم. آخه جوابش برای ادامه ی مسیر کارمون خیلی مهم بود برام.

--

پریروز همون طور که قرار بود، بچه رو گذاشتم پیش ریحانه خانوم. رفتم یه ربعی هم پیش ریحانه خانوم موندم قبلش که بچه مون عادت کنه نیشخند. نرفتم از دم در بدمش و برم. دم رفتن، ریحانه خانوم گفت اگه تا 3.5 اومدی که هیچ. اگه نیومدیف من بچه هامو باید ببرم کلاس تکواندو. بچه ی تو رو هم می برم؛ بیا از اونجا بگیرش. آدرسشو داد. منم گفتم باشه.

برگشتنی بهش زنگ زدم. گفت ما راه افتادیم. اون موقع ساعت 3:09 اینا بود. بیا کلاس تکواندو. گفتم باشه. حالا درست همون موقع تو قطار پیج کرد که ما مسیرمون عوض شده به دلیل یه مشکل فنی. اونایی که میخوان برن فلان جا، باید قطارو عوض کنن.

منم پیاده شدم و سوار یه قطار دیگه شدم. بارون هم میومد. منم دیده بودم هوا گرمه، فقط با یه پیرهن رفته بودم. البته گرم هم بود. ولی خب بهتر بود برای بارون یه بارونی میداشتم. چتر هم که دیگه کلا ندارم. چون با کالسکه هل دادن، اصلا نمی تونم چتر نگه دارم. بردنش کار بیهوده ایه.

خلاصه، کم و بیش خیس شدم. ولی خب بازم بارون خیلی شدید نبود. یعنی اون موقعی که شدید شد و رگباری شد من تو قطار بود.

رفتم کلاس کاراته و بچه رو گرفتم. یکی دیگه از دوستامونم اونجا بود. کلا اینا بچه هاشونو با هم می برن کلاس تکواندو. مربی بچه ها به مامان میگه شمام باید بیاین با بچه هاتون ورزش کنین تا این قدر هی گیر ندین به بچه هاتون که دقت کن و این کارو بکن و اون کارو اشتباه کردی. بقیه ی مامانا میگن ما تنبلیم، نمیایم. ولی ریحانه خانوم میره تو زمین نیشخند.

این دوستمون که باهاش بود، میگه به ریحانه میگم بدش به من؛ تو برو تو زمین. میگه تا وقتی مامانش نیاد نمیدم.

خوشحال شدم دیدم این قدر آدما مسئولیت پذیرن لبخند. خدا این آدما رو زیاد کنه.

--

ریحانه خانوم خیلی از بچه مون راضی بود. گفت خیلی پسر خوبی بوده. اصلا هم گریه نکرده. بازم خوشحال شدم لبخند.

--

دیروز باید پسرمونو حداکثر تا ساعت 14:20 برمیداشتم. از ساعت 3 تا 6 جشن بود تو مهد کودک. اول می خواستم نرم. بعد گفتم واسه چی ما همش خودمونو جدا کنیم و تو جشناشون شرکت نکنیم و اینا. منم برم یه نیم ساعت، یه ساعتی باشم حداقل.

خلاصه، بچه رو برداشتم، رفتم از مغازه ی ترکا که همون نزدیکیا بود نون خریدم و دوباره برگشتم با بچه. کلا بهتون بگم زبون غالب عربی بود! یه عده هم ترک بودن، یه تعدادی هم افغانستانی. فکر کنم فقط مربی ها آلمانی بودن از بزرگسالا خنثی. یه سری بچه ی آلمانی بودن، ولی نمی دونم چرا پدر و مادر آلمانی من فقط یکی دو تا دیدم.

فرهنگ هم همون عربی و این مدلی بود. اصلا از اون آرامش ههمراه با صدای خنده های مهمونی های آلمانی خبری نبود. همه اش داد و بیداد فلااااااااانی، فلااااااااانی کو؟ و این جور چیزا بود!

یه کم موندم و یه کیک و چایی خوردم و اومدم که بیام بیرون. اومدم کالسکه رو دربیارم، یه عالمه کالسکه جلوش بود. با هر بدبختی بود با کمک خانومی که کیک توزیع می کرد، کالسکه رو درآوردیم. حالا یه خانوم (نا)محترم، کالسکه شو دقیقا گذاشته بود جلوی در. مهد یه در اصلی ورودی داره. بعد حدود دو متر بعدش، یه در دیگه است. این گذاشته بود جلوی در دوم. یه جایی بود که حتی آدم هم درست از کنارش رد نمیشد، چه برسه به کالسکه. بعد یه عده هم که کالسکه هاشون جا نمیشد، بیرون گذاشته بودن کالسکه هاشونو. یعنی یه جوری بود که حتی بیرون هم راحت جا نبود که طرف کالسکه شو ببره. تو هم درست نیاورده بود که بشه فقط همون تو جا به جاش کرد. با به هم خوردن وضعیت کالسکه ها هم دیگه نمیشد بگی خب اینو بیاریم تو، بعد من اونو ببرم بیرون.

خلاصه، تقریبا یه ربع، بچه به بغل، تو اون اتاقی که یه عالمه آدم توش بود و گرم شده بود از نفس مردم، کاپشن به تن (دیگه فکر کردم الان میرم بیرون دیگه)، شر شر عرق می ریختم و ایستاده بودم تا خانومه لطف کنه و بیاد کالسکه شو برداره. بالاخره اومدن یه کاریش کردن و ما خلاص شدیم از اونجا!!

بچه هم انقدر خسته بود که تو راه خوابید. خونه هم که میایم، همیشه زود بیدار میشه. ولی این دفعه انقدر خسته بود که خوابید و منم رفتم یه دوش گرفتم.

تا من باشم دیگه از این مهمونی ها برم نیشخند. والا! دیروز اگه اومده بودم خونه قشنگ با پسرمون بازی کرده بودم یه عالمه. یه عالمه هم خوش می گذشت.

آخه مهمونی واقعا به درد بچه ی ما نمی خورد. مثلا برای بچه های بزرگ تر، همین خانوم های عرب روی دستشون از این طرح هایی می کشیدن که با حنا میکشن (البته اونا با یه رنگ مشکی کشیده بودن). یه خانوم دیگه نشسته بود و صورت بچه ها رو مثل موش و گربه و خرگوش و از این چیزا نقاشی می کرد. ولی خب پسر ما در اون حد نبود سنش دیگه.

--

تعداد بچه ها خیلی بیشتر از بچه های مهد بود. فکر کنم خیلی ها دوستاشونو هم آورده بودن.

یه محل بازی هم نزدیک همون مهد کودک هست. سه تا پسر بچه ی آلمانی فکر کنم از همون جا اومده بودن. احتمالا کسی مثلا بهشون گفته اینجا جشنه. اونا هم اومده بودن. یه آقایی که پدر یکی از بچه های مهد بود بهشون گفت برین کیک و قهوه بخورین. یکیشون خیلی کم رو و خجالتی اومد با صدای آروم پرسید قیمتش چقدره؟ خانومه خندید گفت مجانیه. انقدر خوشحال شدن که نگو. سریع اومدن گفتن ما هم می خوایم. ای جانم این بچه ها لبخند. کاش می شد همه چی واسه بچه ها مجانی باشه.

--

این دوستمون که به وقت ما ده باهاش قرار داشتم تا 10.5. 10:28 اومد! حالا اسکایپ هم روی لپ تاپش نصب نداشت. رو گوشیش هم نمی تونست وارد بشه. قرار شد اسکایپو رو لپ تاپش نصب کنه و بعد صحبت کنیم.

--

دیشب پسرمون از رو تخت تقریبا افتاد پایین. خدا رو شکر گیر کرد، کامل نیفتاد! همیشه وقتی خودمون نیستیم تو اتاق (آخه اون ساعت 6 7 می خوابه دیگه)، میذاریمش وسط تخت خودمون. یهو دیدم صدای گریه اش میاد، خیلی هم بلند گریه میکنه. دویدم تو اتاق. دیدم انقدر غلت زده که خودشو رسونده به لبه ی تخت. بعد درست کنار تخت خودمون، تخت بچه اس. یعنی چسبیده به تخت خودمونه تخت بچه که بچه نتونه بیفته. ولی انقدر لگد زده و فشار آورده به تختش که تخت یه کم رفته کنار، حالا بچه بدنش افتاده اون وسط. ولی سرش جا نشده بود، گیر کرده بود. گریه می کرد.

اول یه کم کشیدمش دیدم نمیاد بالا. بعد تازه به عقلم رسید خب تخت بچه رو یه کم بکشم اون ور. با پام یه کم تختشو کشیدم اون ور، برش داشتم. طفلک هنوز خواب بود. گذاشتمش رو تخت خودمون دوباره که آرومش کنم. گریه می کرد هنوز. فکر کنم هم از گیر کردنش، هم از اینکه من کشیده بودمش دردش اومده بود. شیر هم نمی خورد. یه کمی بغلم کردمش، یه کمی آرومتر که شد، بهش شیر دادم خورد. بعدم گذاشتم تو تخت خودش که مطمئن باشم دور و برش حصار داره.

تو کتاب "من و کودک من" نوشته بود تو این سن (شیش ماه به بعد) هرگز بچه رو حتی وسط تخت خودمون رهاش نکنین. من اشتباه کردم که گوش ندادم. شما وقتی می خونین کتابو، گوش بدین. هیچ وقت فکر نکنین بچه ی ما هنوز نمی تونه غلت بزنه. همیشه بچه از "یه روزی" به بعد شروع می کنه به انجام یه کار و شما هرگز نمی دونین اون روز کی میرسه.

 

[ ۱۳٩٦/٢/۳٠ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هر روز که میرم بچه رو بردارم، از یه دختر جوون باید تحویل بگیرم. بقیه همه رفتن و این خانوم تنها کسیه که می مونه. در واقع این خانوم فقط روزی دو ساعت اونجا کار می کنه، از 2.5 تا 4.5. بقیه دیگه 4 اینا میرن.

دیروز که رفتم بچه رو بردارم، بهش گفتم که من پس فردا بچه ام یه قرار دکتر داره، بچه رو از ظهر به بعد میارم. میشه به خانوم فلانی بگین؟ گفت باشه. آخه خانوم مسئول مهد گفته بود همیشه باید روز قبلش خبر بدین اگه بچه رو نمی خواین تا نه بیارین.

امروز که رفته بودم بچه رو بذارم، خود خانوم مسئول مهد بود. بهش گفتم من فردا بچه رو از ظهر میارم. گفت شرمنده، نمیشه. اگه بچه رو تا 10.5 آوردین، آوردین، وگرنه ما قبول نمی کنیم. کلا ما فقط تا 10.5 بچه رو تحویل می گیریم. اگه می خوای می تونی صبح بیاریش، 10.5 بیای ببریش. گفتم خب صبح میارمش، 10.5 می برمش، دوباره 12 میارمش. گفت نمیشه. دیگه وقتی بردیش، باید بقیه شو پیش خودتون باشه. ما قانوننمون اینه!

هیچی دیگه. زنگ زدم به دکتر، گفتم میشه قرار منو عوض کنین؟ من نمی تونم بچه رو بیارم. گفت تا دو ماه دیگه وقتامون پره، نمیشه! خب منم بچه مون چک هفت ماهگی داره، نمی تونم تو نه ماهگی ببرمش که!! گفتم پس هیچی دیگه.

از اون طرف هم تو شرکت ساشا می خواد ارائه بده پنج شنبه، من به هوای اینکه می تونم بچه رو بذارم مهد، گفتم عصر باشه، من می تونم. حالا نه صبح می تونستم، نه عصر. آخه صبح ساعت 9 هم یه قرار اسکایپی دارم با استادم. برا همین عملا باید کل صبح رو خونه می موندم.

دیگه آخرش دست به دامن ریحانه خانوم شدم. گفتم با کمال شرمندگی، یه دو سه ساعتی بچه ی ما رو به فرزندی قبول کنین لطفا خجالت. اون بنده خدا هم با کمال میل پذیرفت.

داشتن دوستایی که خودشون بچه دارن، واقعا نعمت بزرگیه. آدم با خیال راحت می تونه بچه شو بذاره پیششون. تجربه دارن. اگه پیش دوستای دیگه مون بود، با اینکه ما باهاشون خیلی راحت تریم، ولی واقعا فکر نمی کنم که می تونستیم بچه رو پیششون بذاریم. چون بیشتر از اینکه بچه اذیت بشه، خود اون نگه دارنده اش اذیت میشه. چون آدم وقتی تجربه نداره، همه اش ممکنه فکر کنه وای من چیکار کردم که بچه شون گریه می کنه؟ الان باید چیکارش کنم؟ نکنه طوریش شده؟ ولی اونی که بچه داره خیلی راحت می تونه با گریه ها و بهونه گیری های بچه کنار بیاد.

خلاصه، حالا قراره فردا یه قرار اسکایپی داشته باشم. ظهر پسرمونو ببرم دکتر. عصری هم ریحانه خانوم نگهش داره تا من برم شرکت و برگردم!

از اون جایی که مرخصی هم نگرفتم، کل آخر هفته رو باید بشینم کار کنم که فردا و پس فردا جبران بشه!

آخه پس فردا، یعنی جمعه، هم صبح خودم قرار دکتر دارم. این آخرین چک آپمه! اینجا بعد از زایمان هم آدم دو تا چک آپ داره. یکی هشت هفته بعد از زایمان، یکی 6 ماه بعد از زایمان. که مال من اون شیش ماه یه کم دیر شد چون رفتم ایران و اینا. بعدش هم که اومدم دکتر وقت نداشت تا الان.

از اون طرف هم یه نامه بهمون داده مهد پسرمون که جمعه جشن تابستونی داریم، بچه هاتونو حداکثر تا ساعت 2:20 باید بیاین وردارین! بعد ساعت 3 تا 6 جشنه، می تونین با بچه هاتون بیاین شرکت کنین!!

با اینکه مسئولای مهد بچه مون اصلا بد نیستن، ولی کم کم دارم متقاعد میشم که متاسفانه مهد خوبی نیست. سه هفته هم تعطیلات تابستونی دارن!! از مسئولش می پرسم خب تکلیف بچه های ما چیه تو اون مدت. میگه دیگه به عهده ی خودتونه!!! میگم خب لااقل اگه می دونین مهدی هست که نگه میداره و می تونیم بچه مونو بذاریم، بگین. میگه متاسفانه ما اطلاعی نداریم.

حالا مهد دوستمون، این اطلاع رسانی رو بهشون کردن که فلان تاریخا ما تعطیلیم، می خواین بچه تونو بیارین یا نه. احتمالا اگه بخواین، مثلا با یه هزینه ی گرون تری نگه می دارن. مهد ما که کلا آپشنی هم نداره. میگه سه هفته بچه هاتونو خودتون نگه دارین!! فقط امیدوارم فردا نگن که اون سه هفته رو هم می خوایم ازتون پول بگیریم!!

حالا جالب تر اینکه اون دفعه که با دوستامون رفته بودیم بیرون، من اینو گفتم. خانوم دوستمون گفت نه. بچه ی ما که مهدش اصلا همچین تعطیلی ای نداره. بعد همسرش گفت ئه چرا! به ما هم یه برگه دادن، گفتن می خواین بچه تونو نگه داریم یا نه؟ من زدم نه!!! حالا خانومه بیچاره اون تاریخا امتحان داره خنده.

هیچی دیگه، همون جا گفت پس من برم بگم ما می خوایم بچه مونو نگه دارین.

امروز من به همین دوستمون پیام دادم، گفتم بی زحمت بپرس ببین بچه ی ما رو هم نگه میدارن احیانا. که همون جا جواب داد، واسه بچه ی خودمون هم نتونستم کاری بکنم، وقتش گذشته بود.

حالا سه هفته هم که این طوری بچه رو نگه نمی داره مهد کودک پسرمون. کلا هم که خیلی گرونه. ما داریم 274 یورو میدیم در ماه. در حالی که دوستامون برای زمان مشابه حدود 200 یورو میدن. تازه این دنگ و فنگ ها و ادا و اصول های مهد ما رو هم ندارن.

تازه پنج شنبه رو هم اول نوشته بودن بچه هاتونو باید زود ببرین، ما جلسه ی کاری داریم! بعدا گفتن مثل اینکه یه اتفاقی افتاده و جلسه فعلا کنسل شده!!

--

امروز ساعت نه اینا، سر کار بودم که از مهد زنگ زدن. سریع گوشی رو ورداشتم. گفتم نکنه اتفاقی افتاده. خانومه میگه یه اتفاقی افتاده. میگم چی شده؟ چه اتفاقی؟ میگه پسرتون حالش خوبه. نگران نباشین. ما نایلون غذای بچه تونو برداشتیم (توی نایلون سه تا ظرف شیشه ای غذا بود). حالا نمی دونم کجا گذاشتیم. هرچی می گردیم نیست. الان نیم ساعته با همکارام همه ی مهدو گشتیم، پیدا نکردیم!! اگه اجازه میدین، ما با هزینه ی خودمون میریم از این فروشگاه رو به رو براش غذای کودک می خریم. گفتم اشکالی نداره، ولی من یه پودر غله هم براش گذاشته بودم که. می تونین از اون بهش بدین. گفت آره، از اون خورده. دوست هم داره. ولی خب اگه اشکالی نداره براش غذا هم بخرم. گفتم نه. اشکالی نداره.

عصری که رفتم بگیرمش، دیدم خانومه یه یادداشت گذاشت که ما غذاها رو پیدا کردیم. این ظرف های غذا رو هم به عنوان عذرخواهی باشه برای شما دیگه. منم کل ظرفا رو که چهار پنج تایی بود (خالی ها و پرها) جمع کردم، ورداشتم آوردم خونه نیشخند.

--

قبلا یه خانومی بود اسمش نصرت بود (همون نواز که قبلا هم گفته بودم فکر کنم بهتون)، عصرا اگه زودتر برم، هنوز اونجاست. نصرت خیلی خوب با پسرمون ارتباط برقرار می کرد و نگهش میداشت. وقتی هم که تحویلش می گرفتم همه چیش مرتب بود و بچه آماده ی رفتن بود. ولی این خانومه مثل اون نیست. وقتی میرم خودم هی باید بپرسم کاپشنش کو؟ سر شیشه اش کو؟ ظرف غذاش یکیش کمه.

کاش همه نصرت بودن!

--

امروز که رفتم میگم یکی از لباسای پسر من باید اینجا باشه. خانومه میگه نمی دونم، لباس داره اینجا؟ میگم اون روز شما لباس بچه رو عوض کردین. وقتی به من تحویل دادین، یه بادید آستین بلند داشت. صبح که من تحویل داده بودم یه بادی آستین کوتاه داشت با یه بلوز. بادی آستین کوتاهش کثیف شده بود و تو نایلون بود. یعنی من وقتی تحویلش گرفتم دیدم یه لباس تو نایلونه تو کیفش ولی فکر کردم هر دو تا لباسشه. ولی وقتی رسیدم خونه دیدم فقط یه دونه لباس اون توئه. یعنی بلوزش هنوز اینجاست. گفت نمی دونم، بذار از همکارام بپرسم. برم باکس پسرتونو نگاه کنم. رفت و اومد، لباسو آورد.

--

اصلا هم دلم نمی خواد مهد پسرمونو عوض کنم. چون مهم ترین چیز، نه پوله، نه نامرتب بودن اون خانومه، نه گم شدن لباس بچه، نه خیس شدن لباساش با شیر (هر روز تقریبا!)، مهم اینه که پسرمون بتونه اونجا با مربی هاش خوب بمونه. و از همه بدتر اینه که من نمی تونم اینو بفهمم. چون پسرمون که حرف نمی زنه که بخواد تعریف کنه باهاش چه رفتاری داشتن.

البته وقتی میرم تحویل می گیرمش، اخلاقش خیلی خوبه. به ندرت در حال گریه یا نق نق می بینمش. که حتی وقتی می بینمش هم بهش حق میدم. بالاخره بعد از نه ساعت میرم تحویلش می گیرم. آدم بزرگ هم 9 ساعت خسته میشه، چه برسه به بچه.

به هر حال ،امیدوارم پسرمون راضی باشه از مهدش لبخند.

 

[ ۱۳٩٦/٢/٢۸ ] [ ٩:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب