یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ
[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٥/۳۱ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٥/۳۱ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یهو به ذهنم رسید بیام راجع به همسر بودن یه چیزی بنویسم.

من نمی دونم چرا یه سری اینقدر اصرار دارن زندگی رو میدون جنگ ببینن. اصلا نمی فهمم اونایی رو که همه اش میگن، من، پول من، مهریه ی من، طلاهای من، جهیزیه ی من... در مقابلش هم می شنون، من، خونه ی من، ماشین من، خانواده ی من و الی آخر دیگه.

واقعا چرا بعضی ها این جوری میشن؟ چی میشه که فکر می کنن اگه همه اش خودشونو از همسرشون جدا کنن و به داشته های مادی یا حتی خانواده ی قبلیشون بچسبونن زندگیشون بهتره؟

حتی کسی رو دیدم که خودش تعریف می کرد سر یه موضوعی با همسرش مخالفت کرده، بعد با خنده میگفت اصلا با مردا باید لج کرد، باید مخالفت کرد. یعنی دقیقا خودش میگفت دلیل اینکه با همسرم مخالفت می کردم این بود که باید با مردا لج کرد. آخه واقعا چرا؟ تعجب

واقعا خیلی دوست داشتم میتونستم یه بار بفهمم توی ذهن این آدما چی میگذره؟ واقعا همسرشونو دوست دارن؟ حاضرن یه روزی دیگه نباشه؟ یعنی اینقدر نسبت بهش بی تفاوتن؟ اگه نیستن، اگه از دست دادنش اشک میاره به چشماشون، خب چرا همین امروز نمی خوان قدرشو بدونن؟ چرا همین امروز ازش تشکر نمی کنن؟ چرا همین امروز بهش نمی گن که چقدر براشون مهمه؟

من توی زندگیم، خودمو خیلی خوشبخت میدونم با اینکه شاید از خیلی نظرا موقعیت خیلی ها رو نداشته باشم ولی فکر میکنم بخش مهمی از خوشبختیم به خاطر همسرمه. واسه همین واقعا برام سواله اونایی که همه اش از همسرشون بد میگن، آیا واقعا به این معتقدن یا همین جوری میگن؟ اگه واقعا دارن میگن یعنی به نظرشون واقعا دارن سی چهل سال از زندگیشونو تلف میکنن با همسرشون؟؟!! خب چه کاریه؟متفکر خب اصلا چرا ازدواج کردن؟! والا!!!

این عکسه رو هم خیییییییییلی دوست دارم.

 آدم لازم نیست خیلی به خودش زحمت بده تا علاقه شو به یه نفر نشون بده. همین که همیشه و توی تمام لحظات خوشی، سختی و حتی معمولی کنارش باشه به اندازه ی کافی عشقشو ثابت کرده.

 

 

[ ۱۳٩٢/٥/۳٠ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از دیروز که این دوستامون اومدن، یاد کارایی افتادم که در بدو ورود به اینجا باید انجام می دادیم. حالا گفتم اینجا بذارم شاید یه روز به کار یکی اومد.

اول اینکه بر خلاف اون تصوری که خیلی ایرانی ها از اینجا دارن، اینجا خیلی هم بهشت نیست و وقتی خارجی هستین هزار تا مشکل داری، هزار مدل هم سرت کلاه میذارن و مشکل برات درست می کنن. برای همین آدم باید خیلی مواظب باشه، مخصوصا اون اولش، مخصوصا اگه آلمانی بلد نیست یا خوب بلد نیست.

یادمه ما که تازه رفته بودیم دانشگاه توی ایران، کلی جلسات معارفه داشتیم، با استادا، با مسئولین دانشگاه و حتی یادمه ما رو گروه بندی کردن و بردن کل دانشگاه رو بهمون نشون دادن که چی کجاست.

اینجا از این خبرا نیست. باید همه چی رو خودت پیدا کنی. البته شاید اینا هم برای لیسانساشون چیزی داشته باشن، اگه دارن من نمی دونم.

خلاصه آدم از راه که میاد نمی دونه باید چیکار کنه. حالا من میگم باید چیکار کنه.

کارایی که آدم باید انجام بده ایناست:

1- ثبت نام توی دانشکده

2- ثبت نام توی دانشگاه

3- ثبت نام توی شهرداری

4- باز کردن حساب

5- گرفتن بیمه

6- درخواست ویزای طولانی مدت

هر کدوم اینا خودش کلی کار اداری و برو و بیا داره.

1 که راحت انجام میشه، چون دانشکده است و خودمونی و همه جوابتونو راحت میدن، چون به هر حال دانشجوی خودشونین.

2 رو که میخواین انجام بدین میگن باید بیمه تو بیاری نشون بدی.

میرین 5، 5 بهتون میگه باید شماره حساب داشته باشین.

میرین 4، 4 بهتون میگه باید توی شهرداری ثبت نام کرده باشین. میرین 3، 3 بهتون میگه یه برگه نشون بده که تو دانشجو هستی و شما گیر می افتین!!نیشخند. چون هنوز ثبت نام دانشگاه نشدین.

این روند رو فک کنم همه ی اونایی که اومدن آلمان پشت سر گذاشته باشن و به همین مشکل برخوردن.

حالا اینجا شما برای اینکه از این دور باطل بیاین بیرون، همون ثبت نام دانشکده رو ارائه بدین، انشاءالله که قبول می کنن (آخه بعضی جاها قبول نمی کنن و باید برین توی قسمت ثبت نام دانشگاه و بگین یه برگه ای چیزی بهتون بده که شما بتونین کاراتونو انجام بدین).

پس به این ترتیب، ترتیب واقعی ای که باید انجام بدین این طوری میشه:

1- ثبت نام توی دانشکده

2- ثبت نام توی شهرداری

3- باز کردن حساب

4- گرفتن بیمه

5- ثبت نام توی دانشگاه

پروسه ی اولی رو که گفتم کاری نداره. برای دومی باید برین یه جایی به اسم Burgeramt که همون شهرداری خودمونه. آدرستون رو میدین و ثبت نام می شین.

برای باز کردن حساب:

ابتدا در به در دنبال یه بانک می گردین که برای ایرانی ها حساب باز کنه!! امیدوارم بعد از تحولات اخیر، فرجی بشه و دیگه انقد گیر ندن به ایرانی ها و براشون راحت حساب باز کنن.

خلاصه بانکو پیدا می کنین و اونا براتون یه قرار میذارن، مثلا میگن برای سه شنبه بهت وقت ملاقات می دین. شما اون روز میرین. مدارکتون رو هم می برین (بهتون میگن چیا لازم دارین)، بعد حساب باز می کنن. میگن در عرض یکی دو هفته کارتت میاد.

بعد از چند روز پسورد کارتتون میاد در خونه. بعد از چند روز دیگه اش خود کارت میاد.

برای گرفتن بیمه:

مدارکتونو میبرین و خیلی راحت بیمه می گیرین، البته به دانشجوهای دکترا یه سری گیر میدن و میگن که نمی تونین بیمه ی دولتی بگیرین ولی خب یه بیمه ای هست به اسم AOK که من دیدم دانشجوهای دکترا رو هم بیمه میکنه، همونایی که جاهای دیگه بهشون گیر دادن و بیمه شون نکردن، چطوریشو من نمی دونم.

 

بعد از همه ی این کارا هم که میرین ثبت نامتونو تکمیل می کنین و تموم. بعدش می تونین برین سمستر تیکت بگیرین که به ازاش ترمی یه مبلغی پول میدین و با بلیتتون میتونین تا فاصله ی خیلی خوبی از شهرو با حمل و نقل عمومی (اتوبوس، قطارهای محلی و ترم) رایگان برین (البته توی بعضی از شهرها فقط کل داخل شهرو می تونین رایگان برین).

بعد که همه چی انجام شد میرین اداره ی اقامت و میگین که میخواین ویزاتونو تمدید کنین. اون وقت باز یه سری فرم پر می کنین و مدارک لازمش رو می برین (بیمه و برگه ی ثبت نام توی شهرداری و پاسپورت و عکس و ....). براتون یه قرار ملاقات تعیین می کنن. اون روز میرین، ویزاتونو تمدید می کنن، بعد میشینین تا کارت اقامتتون بیاد.

نکته ی کنکوری:

ویزا اون چیزیه که وقتی ایران هستین بهتون دادن و مدت اعتبارش کمه (سه ماهه است)، وقتی میرسین آلمان، در واقع درخواست اقامت میدین. یعنی اون کارتی که میاد و مثلا اعتبارش یه ساله است، اسمش کارت اقامته، نه کارت ویزا. اینو از این جهت گفتم که ما میریم بعضی جاها طرف میگه باید اقامت داشته باشی تا بشه این کارو کرد، بعد ما هی میگیم ویزا داریم، طرف میگه پس نمیشه. آخرش بعد از کلی بحث کارتو میگیره نگاه می کنه میگه خب تو که اقامت داری!! نیشخند و این طوری آبروی ما به عنوان قشر تحصیل کرده ی مملکتمون میرهخنثی.

[ ۱۳٩٢/٥/٢٩ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

امروز (19/8/2013) این بندگان خدایی که قرار بود بیان اومدن و ما مجبور شدیم بریم کامل شهرو با هم بگردیم، اونم پیادهابرو، کاری که فک کنم در عرض کل نزدیک به دو سالی که اینجا بودیم انجام ندادم.

بقیه شو فردا می نویسم. الان فقط خواستم تاریخ ثبت بشه!نیشخند

------

بعدا اضافه شد:

ماشاءالله بعضی ها چه انرژی ای دارن. این دوستامون صبح ساعت 8 اینا از ایران راه افتادن، از فرودگاه. حالا ببین کی از خونه راه افتادن. ساعتای بیست دقیقه به سه رسیدن به مقصد. رفتیم دنبالشون از ایستگاه قطار آوردیمشون مهمونخونه ی دانشگاه که از قبل رزرو کرده بودن. خونه ی ما هم به اونجا نزدیکه. رفتیم از خونه یه کمی براشون غذا بردیم، بهشون گفتیم بخورین، یه کمی استراحت کنین، بعد اگه دوست داشتین میریم شهرو می بینیم. نیم ساعت بعد پیغام میدن بریم شهرو بگردیم؟!!متفکر

من واقعا داشتم می مردم از بیخوابی، آخه من همیشه باید بعد از ناهار بخوابم، وگرنه از ده شب دیگه خوابم.

حالا اصرار هم داشتن پیاده بریم. یعنی ما کل شهرو پیاده روی کردیم!! ساعتای 6:15 از خونه رفتیم بیرون، ساعتای 8.30 کل شهرو گشته بودیم.

کلا شهرای اینجا خیلی کوچیکه. یعنی جاهای دیدنی و اصلی شهرشو که بخوای بگردی همون دو ساعت بیشتر طول نمیکشه پیاده اش.

خوب بود و خوش گذشت ولی من یه خرده خسته بودم. یعنی از قبل از اینکه بریم خسته بودم.

بعدش هم که برگشتیم رفتیم خونه ی اونا و یه سری کلوچه و لواشک وطنی گرفتیم و برگشتیم خونه ی خودمون. این قسمت قشنگ ترین قسمت ماجرا بودنیشخند.

به هر حال که به سلامتی تموم شد و اینا هم اومدن اینجا و یه زوج به خانواده های ایرانی اینجا اضافه شد.

[ ۱۳٩٢/٥/٢٩ ] [ ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

هیچ اتفاق خاصی نیست، فقط امروز باید برم کلید مهمونخونه ی دانشگاهو برای یه بنده ی خدایی که داره میاد بگیرم. کلا اینجا دانشجوهای ایرانی با رشد قابل توجهی دارن زیاد میشن، چقدر خوب و چقدر بد.....

[ ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٥/٢۸ ] [ ٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٥/٢٧ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

این پست برای تکمیل اون پست دعایی هست که گذاشتم.

یادم نیست دقیقا سر چی بود که یه عالمه گشتم که یه دعای خوب پیدا کنم ولی به هر حال به این نتیجه رسیدم که همه جا گفته بودن هفت تا ذکر هست که به شدت توصیه شده و کلا از هر کدوم هر چند تا که می تونین با خودتون بگین. اون ذکرها اینا هست:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم صل علی محمد و آل محمد

الله اکبر

سبحان الله

الحمدلله

لا اله الاالله

لا حول و لا قوه الا بالله

 

شاید به نظر بعضی ها گفتن این ذکرا خیلی مسخره بیاد ولی برای من که همیشه گفتن این ذکرا خیلی مفید بوده. حداقلش اینه که آدم فکرای الکی نمی کنه. حواسش پرت میشه. به دردسراش فکر نمی کنه، به مشکلاش یا خیلی چیزای دیگه.

[ ۱۳٩٢/٥/٢٧ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٥/٢٧ ] [ ۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٥/٢٧ ] [ ۱:۱٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

یه مدت بود خیلی رفته بودم تو خط دعا و این چیزا. آخه میدیدم این همه دعا، هر کدومو واسه یه مناسبتی میگن بخونین. بعد واسه هر مناسبتی که نگاه می کنی می بینی صد تا دعا هست که هر کدوم چند ساعت وقت میخواد. مثلا یکی گفته هزار بار فلان ذکرو بگین، یکی گفته 70 بار فلان چیزو بگین. دیدم این جوری نمیشه، بالاخره حتما یه سری ذکر و دعا هستن که گفتنشون بیشتر توصیه شده. اصرار داشتم ببینم بالاخره در حالت کلی چه ذکری گفتنش بهتره. خیییییییییلی گشتم. یه عالمه کتاب دانلود کردم از آدمای بزرگ، مثل شیخ بهایی. هر کدوم یه عالمه حدیث آورده بودن که فلان امام گفت اینو بخونین، فلان امام گفت اونو بخونین ولی بالاخره اینا باید یه چیزای مشترکی میداشتن دیگه.

کلی گشتم دنبال یه ذکر ساده که همه روش اتفاق نظر داشته باشن (به دلیل تنبلی بنده در گفتن اذکار گفتن طولانی و حفظ کردن اذکار جدیدنیشخند). نتیجه اش خیلی جالب بود!

ذکری که بیشترین توصیه رو داشت بین همه ی کتابایی که من پیدا کردم این بود:

بسم الله الرحمن الرحیم!

از اون موقع این ذکرو خیلی دوست دارم، بیکار میشم با خودم اینو تکرار می کنم.

 

[ ۱۳٩٢/٥/٢٥ ] [ ٤:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

اشتراسبورگ اسم یه شهره توی فرانسه ولی چون قبلا مال آلمان بوده، اسمش آلمانیه. مردمش هم، هم آلمانی بلدن هم فرانسوی.

فردا قراره بریم اونجا. چون خیلی به مرز نزدیکه با قطار میریم تا لب مرز، بقیه شو با دوچرخه میریم. تقریبا نیم ساعتی باید دوچرخه سواری کنیم. یه صبح تا شب توی شهر می چرخیم عصری برمی گردیم.

خیلی ها تا همین شهر میرن، بعد میان میگن ما فرانسه رفتیممتفکر. به نظر من وقتی میشه گفت فرانسه رفتیم که پاریسو رفته باشی و برج ایفل و موزه ی لور و خیابون شانزه لیزه رو دیده باشی.

[ ۱۳٩٢/٥/٢٥ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٥/٢٥ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

پیرو پست قبلی بگم البته این چیزا کلا مثل اینکه توی مجله ها عادیه!

دفعه ی پیش یه مقاله فرستاده بودم، اکی اش هم اومده بود. با خود مسئولش هم صحبت کردم تلفنی، بهم گفت که احتمالا مقاله ی شما برای فلان شماره ی مجله آماده میشه. بعد دم رسیدن اون زمانی که گفته بود، یه بار بهم زنگ زده میگه دختر معمولی شما آخرین نسخه ی مقاله تون رو دارین برای ما بفرستین؟ مقاله تون گم شده!!تعجب

حالا منم اون موقع نمی تونستم پیدا کنم آخرین نسخه رو، یعنی فکر میکردم که ندارمش. بهش گفتم نه. گفت اکی سعی میکنیم خودمون پیداش کنیم. منم که این شکلی: خنثی

خلاصه اونم بعد از عمری دیدم خبری ازش نشد، پیگیری کردم، به استادم گفتم تکلیف این مقاله چی شد؟ گفت اون که چاپ شد فلان تاریخ!!! دیدم بعله، کلا به ما خبر ندادن که مقاله تون چاپ شده.

ماشاءالله سیستم آنلاین دارن در حد آیتم های جهانی. به خودشون زحمت ندادن یه سیستم بذارن یه ایمیل اتوماتیک بزنن هر وقت وضعیت مقاله ی آدم تغییر میکنه.

 

[ ۱۳٩٢/٥/٢٥ ] [ ٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

یه مقاله بود حدود دو سال پیش فرستادم برای یه مجله ی علمی پژوهشی داخلی (قبل از اینکه بیایم اینجا). مدل فرستادنش هم ایمیلی بود. یعنی من رفته بودم توی سایت مجله نوشته بود که اگه مقاله ای دارین که میخواین چاپ کنین به این آدرس فلان فایل ها (با اسم نویسنده، بدون اسم نویسنده و ...) رو ارسال کنین. منم همین کارو کردم. بعد برام ایمیل اومد که شما حق ندارین مقاله رو سابمیت کنین، باید اونی که ایمیل میکنه مقاله رو عضو هیات علمی دانشگاه باشه!!متفکر (به نظر من این فقط یعنی ما یه سری بده بستون داریم بین خودمون استادا!)

به هر حال، منم به استاد گفتم که بابا خدا خیرت بده بیا تو این مقاله رو سابمیت کن، میگن من نمی تونم. استادم هم خییییییییییلی آدم ماهی بود (و هست)، گفت باشه. بهم گفت که من بهشون میل زدم و فایل ها رو فرستادم.

بعد از شیش هفت ماه دیدم هیچ خبری ازش نیست، نه ایمیلی، نه تلفنی، هیچی. ایمیل هم زدم به مجله هیچی. هیچ کس جواب نداد. دیدم این طوری نمیشه، میل زدم به استادم گفتم خب تکلیف این مقاله چی شد، لااقل بگن به دست ما رسیده، مثلا توی نوبت بررسیه! اینجوری که نمیشه.منتظر

خلاصه استاد پیگیری کرد و فرمودن که سیستم مجله عوض شده، الان باید از طریق پورتال ارسال مقاله به صورت آنلاین اقدام کنن. همه ی اونایی هم که قبلا ایمیلی ارسال کردن باطله و خود طرف باید میرفته دوباره آنلاین اقدام می کرده!! حتی یه ایمیل نزدن خبر بدن که خب بابا برین آنلاین مقاله رو سابمیت کنین.عصبانی

خلاصه اون موقع رفتم آنلاین مقاله رو سابمیت کردم. دو تا داوری انجام شد براش که گفتن اصلاحات انجام بده و انجام دادم و داور سوم هرگز مقاله ام رو داوری نکرد. یعنی من توی سیستم می دیدم که داوری سوم وضعیتش ناتمامه (یا یه چیزی مشابه این).

بعد از عمری (حدود یه سال ) که بالاخره اکی مقاله رو دادن، فرمودن که چون استاد شما مقاله توی نوبت زیاد دارن، مقاله تون دیرتر چاپ میشه، آیا هنوز مایل هستین که بره توی نوبت چاپ یا میخواین مقاله تون رو پس بگیرین؟!!! ما هم گفتیم بی زحمت بذارین تو نوبت چاپ.

مدت های مدیییییییدی می رفتم وضعیت مقاله رو نگاه می کردم، هنوز در نوبت چاپ بود!

امروز که رفتم دیدم خدا بده مقاله! کلا تعداد مقاله های ارسال شده ی منو زده صفر. حالا خدا به دادم برسه دیگه. نمی دونم بعد از دو سال مقاله رو چاپ کردن که کلا از سیستم خارج شده یا باز سیستم عوض شده باید دوباره سابمیت کنمنیشخند.

بهشون هم زنگ زدم، کسی ورنداشت. امیدوارم که علت برنداشتنشون پنج شنبه بودن امروز باشه و امیدوارم که مقاله ام چاپ شده باشه که از سیستم خارج شده.

جالبه که آخرین نسخه ی مجله رو هم رفتم نگاه کردم مال بهار و تابستون 91 ه! که مسلما مقاله ی منم توی اون چاپ نشده. حالا امیدوارم چاپ جدید مجله منتشر شده باشه و مقاله ی منم توش باشه و مشکل فقط این باشه که مجله رو هنوز آنلاین نذاشتن.

 

 

[ ۱۳٩٢/٥/٢٥ ] [ ۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

در یک عملیات انتحاری تصمیم گرفتم هر روز یا کتاب بخونم یا لااقل گوش بدم. این همه کتاب صوتی تولید شده! زحمت کشیدن براشون.

تا الان کتاب مدیر مدرسه ی جلال آل احمد و آنا کارنینای تولستوی رو گوش دادم. هر دوشون خیلی قشنگ بودن. یعنی من که پسندیدم.

مدیر مدرسه خیلی کوتاهه ولی گوش دادن آناکارنینا واقعا وقت و حوصله میخواد ولی به نظرم می ارزه. از خوندنش بهتره. آخه من یه بار کتابشون گرفتم از کتابخونه انقد ریز بود که حوصله ام نشد بخونم، چشمای آدم اذیت میشه. خب بابا یه ذره بیشتر هزینه کنین چهار صفحه بیشتر بزنین ولی آدم بتونه بخونه خب!ناراحت

خلاصه کلی کتاب صوتی اینجا هست

[ ۱۳٩٢/٥/٢٤ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٥/٢۳ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

یکشنبه عصر اینجا، مثل جمعه عصر دلگیره. واقعا چرا؟

[ ۱۳٩٢/٥/٢٠ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

دیروز با بچه ها رفتیم جیگر کباب کنیم.

ما هم که همیشه دقیقه نودی! قرارمون ساعت شیش بود. ساعتای یک اینا پا شدیم تازه بریم جیگر بخریم. هوا خوب بود گفتیم با دوچرخه بریم. رکاب زنان رفتیم مغازه ی ترکا، نداشت، گفت دوشنبه میاریم. خب مسلما دوشنبه دیر بود! دوباره رکاب زنان رفتیم که به تِرَم برسیم. میشه با دوچرخه رفت داخل ترم. اونم که رفتیم، قطار جلو چشمون حرکت کرد. بهش نرسیدیم.

دوباره رکاب زنان خودمون رفتیم یه مغازه ی دیگه. زیاد دور نبود. از اونجا جیگر خریدیم. نمی دونستم جیگر انقد سفته و راحت بریده نمیشه وگرنه میگفتم خودش تیکه کنه. شلوغ بود سرشون، آخه آخر هفته همه میخوان برن چیزی کباب کنن، زیاد میان گوشت میخرن. خلاصه یه تیکه جیگر گنده خریدیم به این امید که خودمون راحت تیکه اش می کنیم. بعد نون هم میخواستیم که این مغازه از اون نونایی که ما میخواستیم نداشت. همون جیگرو خریدیم و اومدیم بیرون، گفتیم نونو میریم از یه جای دیگه می خریم.

برگشتنی با ترم برگشتیم، مستقیم رفتیم مغازه ی عربا که نون بخریم. عربه هم از اون مدل نونا که ما میخواستیم نداشت، فقط یه دونه رب از اونجا ورداشتیم و دوباره رهسپار مغازه ی ترکای اول (که رفته بودیم گوشت نداشت!) شدیم. رفتیم اونم از اون مدل نون نداشت (آخه ما بار اول اصلا نگاه نکردیم که اگه نون داره بخریم، چون گفتیم از اون یکی ترکا که گوشت بخریم، خب نونم میخریم). خلاصه اونم از اون مدل نونی که ما میخواستیم نداشت و در واقع تموم کرده بود. یه مدل نون دیگه برداشتیم که باید خودمون دوباره میذاشتیم توی فر به مدت دو سه دقیقه.

نونا رو آوردیم و پختیم! خرت و پرت های بردنی و خوردنی، از قبیل میوه و چایی و آب و دوغ رو هم آماده کردیم و ریختیم توی کوله ها. یه کیک شکلاتی هم پخته بودم که تقریبا خوب شده بود، هرچند من خودم کیک شکلاتی دوست ندارم اصلا ولی خب این کیکه رو درخواستی پخته بودمنیشخند، تازه روشم با شکلات اضافی تزئین کرده بودم!

خلاصه، علاوه بر کوله ها، زغال و آتش زنه و منقلو برداشتیم (دست گفتم دیگه، بهش میگیم منقل؟ یه سه پایه است که قسمت بالاش یه جایی داره برای گذاشتن زغالا و روش هم یه چیز فلزی میذاریم که سیخ ها رو بذاریم روش). این منقل یه خرده بردنش سخته.

قرار شد همسر این منقلو بذاره پشت دوچرخه و زغالا رو هم نایلونشو آویزن کنه به دسته ی دوچرخه و بیاره و من و یکی از بچه ها هم با کوله هامون با اتوبوس بریم.

همسر با دوچرخه راه افتاد و ما هم رفتیم سمت ایستگاه اتوبوس. یه شیش هفت دقیقه ای صبر کردیم و اتوبوس اومد و سوار شدیم، هنوز یه ایستگاه نرفته بود که فهمیدیم بلیت نداریم (بلیتا رو همیشه چک نمی کنن، یه سری مامور هستن، یهویی توی یه ایستگاهی وارد اتوبوس میشن و بلیت همه رو چک می کنن و هرکی نداشته باشه باید جریمه بده، و چون اگه گیر بیفتی جریمه اش زیاده، همه همیشه بلیت دارن و معقول نیست که آدم بدون بلیت سوار بشه). خلاصه ایستگاه بعدی پیاده شدیم و این بار شیلنگ زنان حرکت کردیم به سمت قرارمون!

از اون طرف اون یکی دوستامون گفته بودن ما داریم با ماشین میایم و میایم دنبالتون ولی ما رد کردیم پیشنهادشونو و گفتیم ما با اتوبوس میایمنیشخند. خلاصه شدیم از اینجا مونده از اونجا رونده.

داستان به همین جا ختم نشد، حواسمون نبود یه تیکه از راهو هم اشتباه رفتیم! خلاصه وقتی ما رسیدیم همه اونجا بودن و ما آخرین نفرا بودیم.خیال باطل

به هر حال، مهم این بود که بالاخره رسیدیم. دیگه یه کمی کیک خوردیم و عکس گرفتیم و خوش گذروندیم.

بعدش رسیدیم به قسمت خونین و مالین ماجرا که همون تیکه کردن جیگر بدون دستکش باشه! نایلون فریزر دستمون کردیم و این جیگرایی که مثل ماهی از دستمون لیز میخوردنو سعی می کردیم تیکه کنیم. با کلی مشقت این کارم به انجام رسید و جیگرها رو کباب کردیم و نوش جان نمودیمخوشمزه. خییییییییییلی وقت بود جیگر نخورده بودم. خیلی خوب بود.

بعدش هم که دوباره بساط میوه و خوردنی و از این جور چیزا. حیف شد که هوا زود سرد شد و مجبور شدیم زود برگردیم. تقریبا ساعتای ده برگشتیم.

همه چی خیلی خوش گذشت، فقط بدترین قسمت ماجرا وقتی بود که رسیدیم دم در خونه و فهمیدیم که قفل دوچرخه نیست، حالا یا ورداشتن یا توی راه افتاده و گم شده. به هر حال خیلی حیف بود، اون قفلو 15 یورو پول داده بودیم، خیلی قفل خوبی بود.

نتیجه اش این شد که الان علاقه ی من و همسر باید بیشتر بشه و هیچ کدوممون بدون اون یکی نمی تونه با دوچرخه جایی بره، چون یه دونه قفل بیشتر نیست و دوچرخه ها دوتایی به هم قفل ان.مژه

بله، اینم یکی از راه های افزایش علاقه بین خانواده هاس!!چشمک

[ ۱۳٩٢/٥/٢٠ ] [ ۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

امسال اولین ماه رمضونی بود که من و همسر پیش هم، مثل یه خانواده ی واقعی بودیم.

کلا سه سال و نیمه ساله ازدواج کردیم.

یه سال که خونه ی همسر اینا بودیم (خییییییییییلی خوب بود، مامان همسر که اصلا نمیذاشت و نمی ذاره من دست به هیچی بزنم، همیشه سحری و افطاری آماده میکرد، ما رو صدا می زد از اتاق بیایم بیرون و بشینیم سر سفره و نوش جان کنیم، واقعا دستش درد نکنه و خدا خیر دنیا و آخرت بهش بده).

سال دوم (پارسال) که همسر یه شهر دیگه دانشجو بود، من یه جای دیگه. من توی این ماه دو بار رفتم شهر همسر، ولی خب من مسافر بودم و روزه نمی گرفتم. همسر هم نمی تونست بگیره چون روزاشون خیلی طولانی بود، ساعت 1.5 اذون صبح بود، 10 و خرده ای اذون مغرب!!، تازه همسر امتحان هم داشت اون موقع). اصلا حال و هوای ماه رمضون نداشت انگاری برای ما.

سال سوم (امسال) بالاخره ما مثل یه خانواده با هم زندگی می کنیم و واقعا در عین خوشی(!!) من هر شب باید سحری فردا رو آماده می کردم، نصف شب بلند میشدم، سحری رو گرم می کردم، می کشیدم و با همسر نوش جان می کردیممژه

خب قطعا توی سال اول و دوم نه افطاری ای دادیم (اگر دعوتی انجام شد از طرف خانواده ی همسر بود) و نه جای خاصی رفتیم. به جز خونه ی مامانم جای دیگه ای یادم نمی آد که رفته باشیم.

امسال ولی دو تا افطاری رفتیم که خیلی برام خاطره شد و خیلی خوش گذشت. جایی که آدم زیاد دوست و آشنا نداره، وقتی همون چند نفر دوستی که داره دعوتش می کنن و میره خیلی خوش میگذره و آدم کلی لذت می بره.

دفعه ی اولی که یه مقداری از برنج افطاری رو هم ما درست کردیم و با خودمون بردیم. انقد هم حرف زدیم و بگو و بخند و بخور بخور کردیم که تا برگشتیم خونه ساعتای یک شده بود. کلی به نظرمون دیر شده بود. دیگه اون شب سحری نخوردیم.

دفعه ی دوم که بازم خیلی خوش گذشت، ما واقعا مثل مهمون رفتیم، بدون اینکه هیچ زحمتی بکشیم و انقدر هم دیر رفتیم که از راه رسیدیم دقیقا شروع کردیم به خوردن! و انقدر حرف زدیم و زدیم و زدیم که ساعت 1.5 شد. خانم صاحبخونه رفت استراحت کنه توی اتاق نیشخندو بالاخره ما از رو رفتیم و گفتیم بابا پاشیم بریم دیگه و بالاخره ساعتای 2 رسیدیم خونه. بازم سحری نخوردیم، آخه واقعا تا خود 1.5 داشتیم می خوردیم. هی بحث داغ میشد، هی ما وسطش چیز میز می خوردیممژه.

نمی دونم چرا آدم هر چی توی خونه ی دیگران می بینه به نظرش خوشمزه تر میاد!!

امسال یه بارم افطاری دادیم. اونم خیلی ناگهانی و بدون پیش بینی. یهویی ساعت 7 عصر تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم به دو تا از دوستامون بیان. اونا هم نامردی نکردن تا گفتم افطاری بیاین اینجا، گفتن چشم!

هیچی دیگه گفتم خب پا شم یه چیزی درست کنم. ماشاءالله هیچ مدل گوشتی توی یخچال نبود، به جز یه سینه ی مرغ و یه عالمه ماهی! آخه ماه رمضون ما اصلا ماهی نخوردیم. هیچی دیگه مجبور شدم همونا رو بپزم. فکر کن افطاری به صرف ماهی بری جایی!! اون بنده های خدا هم خوردن و چیزی نگفتن، انشاءالله که دوست داشتن.

یه سری مثلا بامیه هم بود که پخته بودم که هیچ گونه شباهتی به بامیه نداشتن ولی مزه اشون خیلی بی راه هم نبود. اونا رو هم خوردنلبخند چیز دیگه ای هم که توی خونه نبود، به جز یه کمی میوه و چایی و همین چیزای معمولی.

اینم اولین افطاری ای که ما توی زندگی متاهلیمون دادیم. تازه الان که اینو نوشتم، فهمیدم این اولی بوده! پس حتما یادم بمونه!

[ ۱۳٩٢/٥/۱٧ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آخرین باری که از خونه رفته بودم بیرون، چند روز پیش بود (شنبه) که برای افطاری دعوت شده بودیم خونه ی یکی از دوستامون. از اون به بعد همش خونه بودم. اکثر روزا هوا خیلی گرم بود، گاهی بارون می اومد ولی دو دقیقه بعد بارون تموم میشد و دوباره آفتاب گرم.

خلاصه منم که با این هوا حس و حال بیرون رفتن نداشتم. بالاخره امروز مجبور شدیم بریم خرید، یخچال تقریبا خالی شده بود! این شد که توفیق اجباری رفتم بیرون. اتفاقا امروز از صبح هوا ابری بود و خیلی خوب ، حتی یه ذره هم خنک بود.

کلید خرید کردیم، همه اش خوراکی! از جمله پیتزا واسه افطاری امشب!!!نیشخند

نمی دونم فقط ما افطاری پیتزا می خوریم یا کس دیگه ای هم هست تو این کره ی خاکی که این طوری باشه.

پیتزا مارگاریتا میخریم، میاریم خونه، خودمون روش کالباس و ذرت و فلفل دلمه ای و پیتزا میریزیم می خوریم. آخه پیتزا مارگاریتا در واقع هیچی نداره، فقط یه نونه که روش یه ذره سس و پنیرپیتزا ریختن.

اینم از افطاری امشب. شاید آخرین شب باشه. گرچه از روزه گرفتن خسته شدم ولی یه جورایی هم دوس ندارم تموم بشه. عادت کردیم به نصف شب پا شدن. همیشه به نظرم صبح عید فطر یه جوریه، عین صبح جمعه می مونه!!!

[ ۱۳٩٢/٥/۱٧ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه کتاب هست که خییییییییلی دوسش دارم. من کلا به متون قدیمی، مخصوصا نثر مسجع علاقه مندم، این کتاب هم گرچه در اصل کتاب اخلاقه ولی متنش قدیمیه و به همین دلیل من خیلی دوسش دارم، البته کاملا هم قابل فهمه.

اسمش "مقامات العلیه" است که در واقع خلاصه ی کتاب معراج السعاده ی ملا احمد نراقی هست.

تو اینترنت هم میتونین پیداش کنین، آنلاین هم میشه خوندش از سایت www.ghadeer.org

مدتی بود نتونسته بودم بخونمش خیلی ناراحت بودم، الان که رفتم فهرستشو دیدم فهمیدم تقریبا تا آخراش خوندمش!

این یه تیکه از همون کتابه:

 

و ضد غنا فقر است و آن عبارتست از نبودن آنچه محتاج الیه انسان است.

پس اگر از ضروریات باشد صاحب آنرا مضطر گویند،

و اگر قدر ضرورى باشد و صاحبش به آن خوشحال است و زائد بر آنرا دوست ندارد آنشخص را زاهد گویند،

و اگر زائد را دوست تر دارد ولکن طلب آن نمى کند او را قانع گویند،

و اگر رغبت زیاد دارد و نهایت تعب در آن مى کشد یا اگر دست از طلب کشید بجهت عجز بوده آنرا حریص گویند،

و اگر مال دنیا وجود و عدمش در نزد او مساویست و بغناء و فقر هر دو راضى است او را مستغنى گویند، و مرتبه این شخص از زاهد بالاتر است.

خیییییییییلی دوست داشتم جزو این دسته ی آخر می بودم ولی نیستمنیشخند

تک و توک آدم این جوری دیدم (تو این دوره زمونه همون قانعشم پیدا نمیشه)، خیییییییییییلی آدمای ماهی بودن.

-----

طبق این کتاب معلوم میشه مضطر تعریف خاصی داره و وقتی توی دعا میگیم "امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء" منظور خاصی داریم. این جوری نیست که یکی یه خونه ی صد متری داره، یه خونه ی 1000 متری بخواد از خدا، بعد هی این دعا رو بخونه! این به درد اون شخص نمی خوره!

اینو توی یه پست دیگه می نویسم بعدا که دعا باید متناسب باشه با حال طرف، هر دعایی رو نمیشه هر جایی خوند. خدا این همه صفت داره که آدم بسته به حال و روزش و نیازش خدا رو با اسم های مختلفش صدا می زنه.

[ ۱۳٩٢/٥/۱٧ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گاهی وقتا برام سوال میشه یعنی مسیحی ها و یهودی ها هم اندازه ی ما مسلمونا ضدوحدت دارن؟

ما مسلمونا همش ادعا داریم که ما عید مسلمونا داریم و این عیدا نشانه ی وحدتمونن و این چیزا، یکیش همین عید فطره.

ولی من در عجبم که توی همین شهر ما، ترک ها فردا رو عید فطر اعلام کردن و برای ما احتمالا جمعه یا شنبه خواهد بود. واقعا نمی دونم بالاخره ماه دیده میشه فردا یا نمیشه؟ خب اگه میشه ما چرا عید نداریم، اگه نمیشه اونا چرا عید دارن؟ این چه جور وحدت مسلموناییه؟

این قضیه در همه چیزمون صادقه، ساعت اذونای ایرانی ها، ترک ها و عربا با هم متفاوته. حتی از اون جالب تر اینه که ساعت اذون به افق خود ایرانی ها هم ثابت نیست.

یه نرم افزار روی گوشیم دارم که طول و عرض جغرافیایی رو بهش میدی، ساعت اذون رو بهت میده. بعد برای تعیین زمان اذون می تونی مرکز ژئوفیزیک تهران رو انتخاب کنی یا یه مرکزی هست توی قم (اسمش یادم نیست). جالبی اینه که این دو تا زمان های متفاوتی رو برای اذون یه منطقه به آدم میدن!

حالا ما که با همین نرم افزار روزه گرفتیم یه ماه، درست و غلطیش به گردن اون مراکزی که با هم اختلاف نظر دارن.

----

طبق مرکز اسلامی هامبورگ ما که هنوز روزه میگیریم فعلا! پنج شنبه شب ساعت 9 سایت مرکز اعلام میکنه که بالاخره جمعه عید هست یا نه.

ولی اگه برای شما عید شده یا داره میشه، عیدتون مبارک.

اگه هم رفتین نماز عید یا خودتون خوندین خیلی التماس دعا.

[ ۱۳٩٢/٥/۱٧ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

من اصلا کلا استعداد آشپزی ندارم.

آقا جان نداری دیگه، چرا انقد اصرار داری هی درست کنی؟!!! (با خودم بودم)

دیروز یه کیک درست کردم، کیک کاکائویی، خیلی هم خوب شد ولی من که کیک کاکائویی دوست ندارم! یه کمیشو همسر خورد (خدا خیرش بده)، بقیه اش رو هم زنگ زدم به یکی از دوستام بیاد ببره، چون کیک کاکائویی دوست داره، هی میگفت برای تولدت کیک کاکائویی درست کن. اونم اومد برد بقیه اشو (اونم خدا خیرش بده).

امروز هم یه کیک درست کردم، بازم کاکائویی، منتها دو طبقه که بینشو با خامه پر کردم. همه چیش خوب شده بودا ولی خب من که کیک کاکائویی دوست ندارمنیشخند. همسر هم که اصلا کیک خامه ای دوست ندارهنیشخند.

خدا رو شکر اینا رو هم همسر خورد تقریبا همه اش رو (خیلی کم درست کرده بودم، کل آردش یک و نیم پیمونه ی پلوپز بود) . یه کم دیگه اش مونده که اونم انشاءالله فردا همسر میخوره ( بازم خدا خیرش بدهنیشخند).

خلاصه نتیجه اینکه دیگه از این کارا نکنم. این کارا به درد ما نمی خوره، مال بزرگ تراس!

[ ۱۳٩٢/٥/۱٧ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٥/۱٥ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

سلام

سر صبحی کلی خوشحال شدم!

دیدین همیشه توی اینترنت اگه بگردین، یه عالمه سایت هستن که توضیح دادن چطوری از اینترنت پول در بیاریم؟ بعد اگه نگاه کنین همه شون یه سری سایت رو معرفی می کنن که میشه ازشون پول در آورد. وقتی می رین توی اون سایتا می بینین یه سری تسک گذاشتن، به ازای هر تسک یه مبلغ خیلی کمی می دن، مثلا 1 سنت آمریکا، یا معمولش 10 15 سنت، و حداکثرش هم یک یا دو دلار. که اونایی که یکی دو دلار پول میدن معمولا خیلی طولانی هستن و انجام دادنشون کلی وقت می بره.

همیشه برای من سوال بود این تسک ها چی اند؟ به چه دردی می خورن؟ اصلا صاحباشون برای چی پول میدن کسی این کارو انجام بده؟ حالا که دارن پول میدن چرا انقدر کم می دن؟نیشخند

تا اینکه خودم سر و کارم با این تسک ها افتاد!

حالا الان توضیح میدم این تسک ها چی ان. بعدش میگم چرا خوشحالم!!

این تسک ها اکثرا مربوط به رشته هایی مثل کامپیوتر (پردازش زبان های طبیعی، داده کاوی و گرایش های دیگه) ، روانشناسی، GIS ( یه چیزیه تو مایه های GPS) و این یه سری رشته ی دیگه است.

مثلا توی گرایش پردازش زبان های طبیعی خیلی خیلی زیاد از این تسک ها استفاده میشه. به خاطر اینکه مثلا هدف اینه که کامپیوتر یه نظرسنجی راجع به یه هتل رو بخونه و در نهایت بگه که این هتل، هتل خوبی هست یا نه، یعنی باید خودش تصمیم بگیره که کدوم جملات این نظرسنجی نشون دهنده ی جنبه های مثبت هتله و کدوما مربوط به جنبه های منفیه.

توی این جور مواقع متن هایی که در دسترس هستن معمولا یکدست نیستن، یکی اول راجع به مسیر هتل نوشته، یکی راجع به غذاش نوشته، یکی راجع به یه سری موضوعا اصلا ننوشته و خلاصه دردسر زیاد دارن اونایی که با این جور چیزا سر و کار دارن.

اینجاست که میان از این تسک های کوچیک تعریف می کنن و این تسک ها رو منتشر می کنن. توی تسک مثلا یه جا دقیقا راجع به مسیر هتل پرسیدن، یه جا راجع به غذاش و الی آخر. بعد اینو که منتشر می کنن مردمی که توی اون سایت مذکور (سایت پول در آری به اصطلاحنیشخند ) حساب دارن، میرن این تسک رو می بینن و اگه دوست داشتن جواب میدن.

بعد اونایی که میخواستن برنامه ی کامپیوتریشون رو بنویسن میان نتیجه ی این تسک رو برمی دارن و با خیال راحت پردازش می کنن و در نهایت می فهمن که مردم از فلان کلمات برای معانی مثبت استفاده می کنن و از فلان کلمات برای معانی منفی. وقتی از یه چیزی راضی ان، فلان اصطلاحات رو به کار می برن و وقتی ناراضین فلان کلمات رو.

حالا همه ی اینا رو گفتم که بگم منم برای کارم مجبور شدم یه تسک این جوری درست کنم. از یکشنبه گذاشته بودم روی سایت هیچ کس جواب نداده بود. فکر کن من منتظر 500 تا جواب بودم!!! خلاصه سحری نگاه کردم ببینم شاید واقعا اشکالی داره کارم که هیچ کس نتونسته جواب بده.

دیدم که بععععععععله، منطق قوی ما پاسخ دهندگان رو این طوری محدود کرده: کسانی که محل زندگیشون آمریکا است "و" کسانی که محل زندگیشون بریتانیای کبیره!

و به این ترتیب با توجه به اینکه هیچ کس در آن واحد دو کشور رو به عنوان محل زندگیش انتخاب نکرده، هیچ کس هم نتونسته بود بیاد جواب بده.

خلاصه درستش کردم و الان 87 عدد جواب دارم که باید ببرسی کنم و از این بابت بسیار خوشحالم!مژه

خیلی طولانی شد گفتن اینکه چرا خوشحالم ولی خب دیگه مجبور بودم!

[ ۱۳٩٢/٥/۱٥ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

سلام

این اولین پستیه که میذارم و میخوام خودمو یه کوچولو معرفی کنم.

 

یک دختر معمولی هستم با یه زندگی معمولی، مثل همه ی آدما.

امروز تولدمه و تصمیم گرفتم یه وبلاگ بسازم و روزمره ها و تجربه های زندگی خودم و همسر رو اینجا بنویسم.

انگیزه ام از ساختن این وبلاگ دو تا چیزه:

اول اینکه چند وقتی هست به عنوان دانشجو توی کشور آلمان تحصیل می کنیم و شاید تجربه هایی که اینجا بنویسم بعدا به درد یه عده بخوره.

دوم اینکه دوست دارم روزمره های زندگیم ثبت بشه تا بعد از خوندنشون لذت ببرم.

 

از اون جایی که میخوام بعدا از خوندن نوشته هام لذت ببرم سعی می کنم فقط خاطرات مثبت زندگیمونو بنویسم، و این اصلا به این معنی نیست که تو زندگی ما هیچ اتفاق منفی ای تا حالا نیفتاده یا نمی افته.

زندگی ما با تمام اتفاقات خوب و شاید بدش، سرشار از نعمت و رحمت خداست و من میخوام اون قسمت های زندگیمو برای خودم پر رنگ تر کنم.

[ ۱۳٩٢/٥/۱٤ ] [ ۸:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
[ ۱۳٩٢/٥/۱٤ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ پرشین بلاگ ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب