یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

بازم از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این قسمت در مورد زمانی هست که پیامبر با ابوبکر میرن توی غار و عایشه کمکشون میکنه تا طناب درست کنن و مشک ها رو ببندن به شترها.

بعد از اینکه به پیامبر وحی میشه که باید مهاجرت کنه به مدینه تصمیم میگیره اول خودش و ابوبکر برن و بعدا بقیه بیان. از این ماجرا فقط پیامبر خبر داشته، ابوبکر، عایشه و علی.

از یه بنده خدایی که تمام صحراهای اطراف مکه و حجاز رو خیلی خوب میشناخته کمک می گیرن. اون بنده ی خدا پیامبر و ابوبکر رو تا اون غار می بره و بهشون میگه پنهان بشن. چون برای پیدا کردن پیامبر جایزه تعیین کرده بودن، چه کسی که زنده پیداش کنه و چه کسی که به قتل برسوندش. بنابراین میخواستن یه کمی توی غار بمونن (چند روز) تا آبا از آسیاب بیفته و اونایی که دنبال پیامبر می گردن از اون منطقه رد بشن و بعدش اونا به راهشون ادامه بدن.

 اون بنده ی خدا می بره پیامبر و ابوبکرو میذاره توی اون غار و برمی گرده به مکه که ببینه چه خبره. دفعه ی بعدی که می خواد بره برای پیامبر اینا غذا ببره، عایشه میگه منم میام. خلاصه عایشه باهاش میره. یه گوسفندی براشون می برن توی غار میکشن و باز برمیگردن توی صحراهای بیرون و مشغول گله چروندنشون میشن (اون بنده ی خدا کلا حیوونا رو می برده چرا).

وقتی دیگه خیالشون راحت میشه و چند روز میگذره و از اون طرف یه کاروان مصری وارد مکه میشه و مردم درگیر خرید و فروش می شن و بی خیال جایزه ای میشن که برای پیدا کردن پیامبر گذاشته میشه، پیامبر و ابوبکر تصمیم می گیرن که برن مدینه. برای همین این دفعه که عایشه و اون بنده ی خدا از مکه برمی گردن با شتر برمی گردن (دفعه های قبلش پیاده رفتن که جلب توجه نکن توی صحراها) تا شترها رو بدن به پیامبر و ابوبکر. همین کار رو هم می کنن ولی اون بنده ی خدا یادش می یاد که یادش رفته از مکه طناب بیاره تا مشک رو به جهاز شتر ببندن و مسلما امکان پذیر نبوده که توی اون صحراها بدون آب راه بیفتن.

عایشه به اون بنده ی خدا میگه خنجرت رو بده به من. اونم بهش میده و میگه میخوای چیکار کنی؟ میگه میخوام موهاو ببرم و باهاش طناب درست کنم و با استفاده از اون مشک ها رو ببندم ولی پیامبر راضی نمیشه. عایشه میگه پس لباسم رو تیکه تیکه می کنم و ازش استفاده میکنیم، پیامبر میگه خب چطوری میخوای برگردی مگه؟ میگه من می تونم اینجا بمونم تا این بنده ی خدا بره واسم از مکه لباس بیاره ولی یهویی اون بنده ی خدا یادش میاد که پوست گوسفندی که قبلا توی غار ذبح کرده بود، هست و میشه از پشمای اون استفاده کرد.

بلافاصله با چوبایی که توی غار هست یه دوک درست می کنه و شروع می کنه با خنجر پشم رو از گوسفند جدا کردن. بعدش هم عایشه شروع می کنه به ریسیدن پشم و همین که دوک پر میشه از نخ، شروع می کنه به بافتن طناب. بعد هم بالاپوش خودش رو که روی لباسش تنش کرده بود (و الان لازمش نداشت چون هوا سرد نبوده) درمیاره و با خنجر به قطعات باریک و بلند تقسیم می کنه و به این ترتیب طنابی که لازمه برای بستن مشک ها رو عایشه درست می کنه.

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

کتاب عایشه بعد از پیامبر:

یه نفر داره با سوده (اولین همسر پیامبر بعد از خدیجه) صحبت می کنه راجع به عایشه. حرف هایی که جواب داده میشه از زبون سوده هست.

سوده میگه: من همسر پیامبر بودم که پیامبر با عایشه ازدواج کرد.

اولین شب ازدواج پیامبر با عایشه، به پیامبر وحی شد، هر وقت بهش وحی میشد، حالتش تغییر می کرد، اون شب هم همین اتفاق افتاد و عایشه ردایی روی پیامبر انداخت. وقتی وحی تموم شد و پیامبر از اون حالت خارج شد ردا رو از روی خودش کنار زد و بلند شد. بعد به عایشه میگه خدا به من دستور داده که از مکه به مدینه هجرت کنیم و من الان باید از خونه برم بیرون و به مسلمونا اطلاع بدم.

وقتی پیامبر از خونه میره بیرون، سوده به عایشه میگه بیاد توی اتاقش تا تنها نباشه و باهاش صحبت می کنه.

سوده از عایشه می پرسه تو چرا با پیامبر ازدواج کردی و عایشه می گه:

... ولی من برای اینکه از تنهایی نجات پیدا کنم شوهر نکردم از اینجهت که زوجه ی پیغمبر اسلام شدم که بتوانم به آرزوی خود برسم. پرسیدم آرزوی تو چیست؟ عایشه گفت: آرزوی من تحصیل قدرت و عظمت است. گفتم آیا میخواهی ملکه ی بالمیر یا ملکه ی سبا بشوی؟

گفت: من تصور نمی کنم که ملکه ی بالمیر یا سبا بیش از من استعداد داشته اند و اگر خداوند نمی خواست که من به جاهای بزرگ برسم مرا این گونه مستعد نمی آفرید... من وقتی کودک بودم حافظه داشتم ولی اینک که وارد مرحله ی جوانی شده ام حافظه ام قوی تر شده و میدانم که بعد از انقضای دوره ی جوانی باز حافظه ام نیرومندتر خواهد شد.

گفتم ای عایشه من خیلی میل دارم که بدانم تو چگونه اساس قدرت خود را استوار خواهی کرد؟ عایشه گفت: من تردید ندارم که محمد فرستاده ی خداست و دین او دین خدا می باشد و بی شک این دین جهانگیر خواهد شد و شرق و غرب عالم را خواهد گرفت ....محمد ... با من که دوشیزه هستم ازدواج کرده دارای پسر خواهد شد و آن پسر دارای تمام صفات برجسته ی ما دو نفر خواهد بود. پسر ما درستی و راستی و تقوی و خداشناسی را از پدر به ارث خواهد برد و زیبایی و هوش و نیروی حافظه را از من و آن پسر بعد از محمد پیشوای مسلمین خواهد شد و من او را در کارها ارشاد خواهم نمود و به دست وی بر شرق و غرب جهان حکومت خواهم کرد.

----

من متن دقیق کتاب رو یادداشت کردم، به جز اینکه جاهایی که ... گذاشتم یعنی یه تیکه ای رو حذف کردم. البته سانسور نکردم ها! اون جاهایی که حذف کردم مطلب مهمی نداشت و برای تکراری و خسته کننده نشدن متن حذف کردم اونا رو.

[ ۱۳٩٢/٦/۳۱ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۳۱ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کلا دو مدل دعا داریم، دعای ماثوره و دعای غیرماثوره. دعای ماثوره یعنی چیزی که کسی از امامی پیامبری کسی گفته و ما الان می خونیم (مثل دعاهای جوشن و ندبه و کمیل و از این قبلی)، دعای غیرماثوره یعنی چیزی که کسی نگفته و ما از خودمون میگیم.

حالا فکر می کنین کدوم بهتره؟ من که خودم در وهله ی اول گفتم خب حتما اون چیزی که از امام و پیغمبره! ولی این طوری نیست. دقیقا یادم نیست این از کدوم امام نقل میشه ولی میگه، شیعه ی ما به یه حدی باید برسه که خودش دعا کنه و نیازی نداشته باشه که دعای کس دیگه ای رو بگه.

البته قطعا منظورش این دعاهایی که ما هر روز میکنیم که خدایا یه خونه می خوام، یه ماشین میخوام نیستا! در جریان هستین کهچشمک

حالا به هر حال الان میخوام واسه خودمون و خیلی های دیگه دعا کنم، شما بگین آمینچشمک

----

خدایا! منو تا وقتی که خوبی هام از بدی هام بیشتر نشده زنده نگه دار و به من فرصت جبران بدی هامو بده.

خدایا! من خیلی از مریضی ها رو هرگز به عمرم نداشتم و هیچ همدردی ای نمی تونم با اون مریضا بکنم و بنابراین نمی تونم واقعا و از صمیم قلب براشون دعا کنم، تو خودت همین دعای زبونی منو قبول کن، این خوبی و مهربونی تو رو نشون میده، نه من!

خدایا! خیلی وقتا پیش میاد یکی بهمون میگه التماس دعا، من در حد دعا کردن نیستم، ولی تو در حد استجابت هستی، روسفیدمون کن.

خدایا! ما خیلی وقتا اول برای خودمون دعا می کنیم، بعد برای دیگران، خودت که میدونی برعکسش درسته، درستش کن.

خدایا! ما هیچ پول و پارتی ای بابت خیلی از کارها ( که خودت بهتر می دونی!!) نداریم، تو تمام ثروت و یاور ما هستی، ما رو تنها نذار، حتی یه لحظه.

خدایا! نعمت هایی که به ما دادی رو نگیر، اگر میخوای بگیری، عوضشون کن، اونا رو بگیر به جاش قدرت تحمل نداشتنشون رو بده.

خدایا! به یاد من باش، گرچه من فراموشت کنم.

خدایا! این صلوات رو (اللهم صل علی محمد و آل محمد) نثار روح تمام درگذشتگان کن، مخصوصا اونایی که الان فامیل یا دوست و آشنای زنده ای ندارن که براشون دعا کنن، میدونم خیلی کمه ولی تو قدرت اینو داری که ثواب این صلوات رو اون قدر زیاد کنی که به همشون برسه.

خدایا! آدمایی که نیازمند دعا هستن رو به یاد ما بیار، مخصوصا سر نماز و موقع دعا برای خودمون.

خدایا! کسایی که از من ناراضی هستن و من دستم بهشون نمی رسه که عذرخواهی کنم یا خبر ندارم که ازم ناراحتن رو از من راضی کن.

خدایا! اگه بخوام دعاهامو بنویسم تا صبح هم تموم نمیشه، تو هرچیزی رو که می دونی به صلاحمه از طرف من از خودت بخواه و از طرف خودت انجامشون بده.

خدایا! متشکرم

 

[ ۱۳٩٢/٦/۳۱ ] [ ۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۳٠ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۳٠ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٩ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٩ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٩ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

بازم در مورد کتاب عایشه بعد از پیامبر:

نوشته های این کتاب خیلی جاها تناقض داره، هم با خود کتاب و هم با سایر منابع. مثلا همون شاعر که یه جا میگه به نظرم (عایشه) دختری نه یا ده ساله بود، تو جای دیگه میگه به نظرم ده یا یازده ساله بود.

و بعد از اون در جای دیگه ای اون یکی شاعر (که روش شراب ریخته شده بود) میگه عایشه اون موقع دوازده ساله بود و یه حکایتی رو نقل می کنه که من داشتم عایشه رو تاب می دادم که ام عمرو میاد پیش ابوبکر واسه خواستگاری عایشه (البته همین فرد هم قبول داره که عایشه خیلی بیشتر از سنش می فهمه) در حالی که خیلی ها معتقدن که عایشه وقتی با پیامبر ازدواج کرد حدود 19 سال سن داشت (مثلا اینجا).

----

من صرفا قسمت هایی از کتاب رو اینجا می نویسم و نوشتن من به معنی تایید کردن یا ردش نیست، بلکه فقط تلنگریه برای اینکه هرجا به نظرم مبهمه برم بیشتر تحقیق کنم.

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

خدا خیر بده اونی که این کتاب عایشه بعد از پیامبر رو معرفی کرد. اینقدر غرقش شدم دلم نمی خواد اصلا ازش دل بکنم. اگه کم کم می خونم به خاطر اینه که بتونم اینجا بنویسم وگرنه دوست دارم بشینم یهو صد صفحه شو بخونم!!

ادامه ی ماجرا از زبون همون خدمتگزار پیامبر:

همین که پدر فاطمه از دنیا رفت عایشه برای ابراز خصومت نسبت به فاطمه میدان را خالی دید و کوشید تا اینکه پدرش ابوبکر را خلیفه ی مسلمین کند.

بعد شروع می کنه اتفاق فدک رو تعریف کردن:

وقتی که محمد برای فتح قلاع خیبر رفت، توی نزدیکی اون قلعه ها تا دهکده ی یهودی بود که بعد از جنگ یکیش به عنوان غنیمت به پیامبر رسید و پیامبر هم اون رو به فاطمه بخشید و توسط فاطمه و علی اداره می شد ولی همین که پیامبر فوت کرد، عایشه پدرش رو مجبور کرد تا اون دهکده رو از تصرف فاطمه خارج کنه و میگفت رسول الله هنگام مرگ میراث نداشت که بخواد به فاطمه برسه در حالی که اون ارث نبود و پیامبر در زمان حیاتش اون رو به فاطمه بخشیده بود. می تونم بگم که اگه خصومت عایشه با فاطمه نبود ابوبکر درصدد بر نمی اومد که دهکده رو از تصرف فاطمه خارج کنه چون فردی بود نیک نفس و وقتی که به عیادت فاطمه اومد من دیدم که های های گریه می کرد.

به گفته ی همین خدمتگزار فاطمه به دو دلیل بیمار شد و از دنیا رفت، یکی غم از دست دادن پدر و دلیل دیگه خصومت عایشه و زمانی که در بستر مرگ بود به علی گفت من رو شبانه به خاک بسپارید چون حاضر نیستم کسایی که بعد از فوت پدرم با من خصومت کردن جنازه ی من رو تشییع کنن و سر قبرم حاضر باشن (طبق گفته ی این بنده خدا، حضرت فاطمه اسم نمی بره از کسی).


[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این دفعه میخوام از فرهنگ منفی آلمانی ها بگم!

همین نیم ساعت پیش همسر داشت تعریف می کرد. توی شهری که قبلا همسر بود، یه مسئول خوابگاه بود که کلا با رشوه کار همه رو راه می انداخت. تازگی ها یکی از بچه ها از ایران اومده رفته بهش گفته خونه می خوام گفته جای خالی نداریم الان. گفته باشه. رفته از پولکی هایی که از ایران آورده یه بسته براش برده گفته اینو همین جوری آوردم، باهاش یه کمی حرف زده و اینو بهش داده. اونجا خداحافظی کرده اومده. فردا طرف بهش میل زده بیا صحبت کنیم واسه خونه تعجب!! اصلا هم تعجب نکنین این اتفاق زیاد می افته، فقط این یه نفر نیست.

واسه خودمم سر خوابگاه گرفتن مشکل زیاد بود. صد بار من رفتم واسه خوابگاه گرفتن، طرف هر بار می گفتم خونه نداریم. بعد دوستم از ایران زنگ زد آلمانی حرف زد باهاشون، این بنده خدا جمعه زنگ زد، دوشنبه بهم میل زدن قرار داد خونه رو ایمیل کردن!!!

یا مثلا خیلی جاها که میری انگلیسی بلدن ولی تا یه آلمانی با خودت نبری کارت رو راه نمی اندازن و میگن ما انگلیسی بلد نیستیم. مثلا یه بار با همسر رفته بودیم یه چیزی خریده بودیم، طرف به انگلیسی با ما صحبت کرد و تشکر کرد از خرید و جنس رو بهمون داد. فرداش خوشمون نیومد و همسر برد پس بده (اینجا هر چیزی که میخرین تا دو هفته حداقل حق دارین ببرین پس بدین، بدون هیچ دلیلی، یعنی مثلا صرفا به این دلیل که خوشم نیومد)، طرف کلا باهاش آلمانی صحبت کرده بود! هرچی هم همسر انگلیسی صحبت کرده بود ایشون آلمانی جواب داده بود!!!

----

البته گفتن اینا به منزله ی این نیست که آلمان بده یا آلمانی بده یا الان با خودتون فکر کنین تو که انقد شکایت می کنی چرا اونجا موندی. اون دفعه از فرهنگ های خوبشون گفتم، یکی کامنت گذاشت که از فرهنگای بدشون هم بگم که اتفاقا حرف خوبی هم زده بود. آدم باید کل قضیه رو ببینه، نباید فقط مثبت ها یا فقط منفی هاشونو ببینیم.


 

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

واقعا این کتاب عایشه بعد از پیامبر انقد قشنگه، نمی تونم از پاش بلند شم اصلا!!!

ازدواج فاطمه و علی، ازدواج پیامبر.

هرچی توی این پست میذارم از گفته ی همون خدمتگزاره:

توی شعب ابیطالب بعد از اینکه حضرت خدیجه فوت می کنه، عایشه خیلی میاد دور و بر پیامبر و هی آیه می خونه. کلا عایشه حافظه ی خوبی داره و هر آیه ای رو که پیامبر یه بار می خونه حفظ می کنه و بعد برای پیامبر می خونه و پیامبر هم خوشش میاد و هر بار بهش میگه خدا تو رو روسفیدت کنه.

کم کم این شایعه پیش میاد که عایشه می خواد با پیامبر ازدواج کنه ولی عایشه از همون اول با فاطمه زیاد خوب نبوده و پیامبر اگه میخواست ازدواج کنه با عایشه به نظر میاد که بهتره اول فاطمه ازدواج کنه.

یه روز حضرت علی سر یه موضوعی (که توی کتاب گفته شده) میاد منزل پیامبر و اونجا پیامبر بهش پیشنهاد میده که با فاطمه ازدواج کنه. حضرت علی میگه من بضاعت کافی ندارم ولی پیامبر میگه تو جوونی و جوونی بضاعته و این حرفی هست که زمان ازدواج من و خدیجه که پدر خدیجه مخالفت می کرد، ابوطالب به پدر خدیجه زد. منم الان به تو میگم، جوونی بضاعته. اگر حاضر هستی بگو.

حضرت علی قبول می کنه. بعد پیامبر به خدمتگزارشون میگه فاطمه رو صدا بزن. فاطمه میاد و پیامبر بهش میگه که من علی رو پیشنهاد می کنم برای همسریت. فاطمه میگه هرچی شما بگین ولی پیامبر میگه نظر خودت رو بگو. آیا واقعا راضی هستی یا فقط چون من میگم میخوای حرف منو قبول کنی؟ من میخوام که نظر خودتو بگی نه اینکه صرفا با من موافقت کنی. حضرت فاطمه میگه من موافقم با این ازدواج.

بساط ازدواج رو فراهم می کنن و ابوبکر وقتی خبردار میشه به پیامبر میگه اجازه بده اون هزینه ی ازدواج رو بپردازه ولی پیامبر میگه تو زیاد اموالت رو در راه اسلام بخشیدی و نباید برای هزینه ی خصوصی من اموالت رو بدی، این هزینه رو خودم میدم. یه مقداری از هزینه رو پیامبر میده و یه مقداری رو حضرت علی و عروسی برگزار میشه.

توی اون عروسی عایشه هم حضور داشته و انگار که اون روز خصومتش رو نسبت به فاطمه کنار گذاشته و با بقیه شعر می خونده و عروس رو همراهی می کرده.

بعد از اینکه فاطمه ازدواج می کنه، پیامبر با عایشه ازدواج می کنه ولی به گفته ی همون خدمتگزاره میگه مطمئنم اگه قضیه ی عایشه نبود، ازدواج علی و فاطمه به اون زودی و با اون عجله انجام نمی شد. بعدش پیامبر با عایشه ازدواج می کنه ولی همچنان اصلا از فاطمه خوشش نمیاد.

یک سال بعد از ازدواج فاطمه بچه دار میشه و امام حسن رو به دنیا میاره و بعدش هم پسر دیگه ای میاره که باعث خصم خونین عایشه نسبت به فاطمه میشه چون عایشه گرچه حتی تا سن شصت سالگی هم زیبا هست و اندام باریکی داره ولی عقیم بود و نمی تونست بچه بیاره و می دونست که نسل پیامبر از طریق فاطمه باقی می مونه نه اون.

عایشه حتی یک بار هم به خونه ی فاطمه نمی ره ولی فاطمه به خونه ی پدرش رفت و آمد می کنه و پیامبر هم هر وقت از مسافرت برمی گرده اول میره دم در خونه ی حضرت فاطمه و بهشون میگه السلام علیکم یا اهل البیت النبوه و بعد از اینکه فاطمه و بچه هاش رو نوازش می کنه میره خونه ی خودش.

خدمتگزار میگه من که با سکنه ی خونه ی پیامبر آشنا بودم به دفعات از اونا شنیدم که می گفتن عایشه می گه من میل ندارم فاطمه و بچه هاش به این خونه بیان و هر دفعه که اون ها رو تو این خونه می بینم مثل اینه که خودم رو در شرف هلاکت می بینم.

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

شفاف سازی در مورد کتاب عایشه بعد از پیامبر:

خب یه چیزی که اون دفعه گفتم این بود که چطوری پیامبر داشته توی مکه و توی محل سخن روی سخنرانی میکرده و قضیه ی اینکه ابولهب هم بوده و اینها چیه؟

اول پیامبر اینا مکه بودن، قریش بیرونشون میکنن، میرن شعب، اونجا ابوطالب و خدیجه فوت می کنن. بعد از ابوطالب ابولهب میشه رئیس بنی هاشم و با قریش مذاکره می کنه و بهشون اجازه میدن به مکه برگردن.

این طوریه که اون دفعه پیامبر بازم داشته توی مکه سخن رانی میکرده.

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ٥:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ادامه ی کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این قسمت از کتاب راجع به شعب ابیطالب صحبت می کنه، از زبون کسی که خدمتگزار منزل پیامبر بوده (در واقع برده بوده که خریداری شده ولی خب اصلا مثل برده باهاش رفتار نمیشده به گفته ی خودش). این خدمتگزار بیشتر از همه مسئول نگهداری از فاطمه بوده چون فاطمه کلا کوچیک تر از سنش نشون میداده قیافه اشت (بر خلاف عایشه) و زود مریض می شده، مخصوصا اگه بهش باد می خورده. طوری که به این خدمتگزار که کوچیک هم بوده از نظر سنی می گفتن با فاطمه ندو چون فاطمه عرق می کنه و باد می خوره و سریع مریض میشه.

پیامبر فاطمه رو بیشتر از سایر دختراش تحویل می گرفته، شاید به خاطر همین که ضعیف تر بوده و زودتر مریض میشده.

پیامبر و یارانش مجبور میشن برن به شعب که در واقع محل ییلاقی اشراف مکه بوده و ابوطالب و پیامبر و اطرافیانش میرن اونجا. بعدش ابوبکر و عایشه و اینا هم به اونا می پیوندن چون که قریش اینا رو از شهرشون بیرون می کنن (یعنی به رفتن پیامبر اکتفا نمی کنن و یارانش رو هم بیرون می کنن از شهر).

اونجا حضرت خدیجه میخواد این خدمتگزار رو که یهودی بوده آزاد کنه و بهش میگه تو برو به مکه، تو چون یهودی هستی نمی کشنت. برو و اونجا زندگی کن، مثل ما اینجا گرسنگی نکش ولی خدمتگزار حاضر نمیشه بره و میگه شما همیشه با من خوب بودین و من حاضر نیستم شما رو ترک کنم.

خلاصه یه بار هم این خدمتگزار رو به همراه حضرت علی می فرستن برن از مکه خوار و بار بخرن، البته فروش خوار و بار به مسلمونای شعب غیرمجاز بوده ولی در واقع اون فرد داره به خدمتگزاره که یهودی بوده می فروشه و حاضر نمیشه حتی وقتی حضرت علی و خدمتگزار همراه هم هستن بهشون بفروشه. قرار بر این میشه که حضرت علی توی بیابونای اطراف مکه منتظر بشه تا خدمتگزارشون خوار و بارو بخره و بیاد و همین کارو هم می کنن.

یه نکته ی جالب اینه که این خدمتگزار میگه توی شعب فقط دو تا از چهار دختر پیامبر همراه ما بودن، فاطمه و ام کلثوم، دو تای دیگه شوهر داشتن و با اونا زندگی می کردن. با توجه به نوشته ی مترجم،  زینب همسر ابوالعاس ابن ربیع بود و رقیه همسر عتبه پسر ابولهب (برای من که واقعا جالب بود این ازدواج دومی!!). ام کلثوم هم بعد از شعب ابی طالب و گذشتن چند سال همسر عثمان میشه

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

ادامه ی کتاب عایشه بعد از پیامبر:

بعد از اینکه عایشه از پیامبر دفاع می کنه، دیگه کسی به پیامبر سنگ نمی زنه. اون زمان ابوبکر اونجا نبود و بعدش که اومد از دیدن صورت خونی پیامبر تعجب می کنه ولی از دیدن عایشه کنار پیامبر نه و بعدش از پیامبر می پرسه چه کسی به تو سنگ پرت کرده؟ یامبر می گه نمی شناختمشون و نمی خوام هم که بشناسم ولی عایشه میگه ابوسفیان دستور سنگسار رو داد. ابوبکر از ابوسفیان می پرسه تو این کارو کردی و اونم میگه بلی چون به خدایان ما توهین می کرد و بعدش عایشه اینا رو می خونه:

والتین و الزیتون، و طور سینین و هذاالبلد الامین، لقد خلقناالانسان فی احسن تقویم، ثم رددناه اسفل سافلین، الاالذین آمنو و عملو الصالحات فلهم اجر غیر ممنون.

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند وقته خیلی زدم تو خط قرآن. هی آهنگهای مختلف قرآنو از روی یو.تی.یوب گوش میدم. واقعا خیلی قشنگن. مخصوصا این عربا که توی نمازشون قرآنو به این قشنگی می خونن.

از صبح چندین آهنگ مختلفو گوش دادم، به نظرم جدا از اینکه متنی که خونده میشه قرآنه، خوبه که آدم با آهنگای مختلف آشنا باشه. یه سرچ بکنین مقام نهاوندو گوش بدین، واقعا خیلی قشنگه.

کلا تا جایی که من می دونم هفت تا مقام اصلی داریم واسه قرآن:

بیات (همونی که همه میشناسیم و فکر می کنیم عبدالباسط همیشه اون طوری می خونهنیشخند، شروع قرآن خوندن همیشه با این آهنگه)

صبا که خیلی غمگینه، همه مون میشناسیمشو، همونی که توی عزاها میذارن همیشه

نهاوند که خیلی کم می شنویمش چون خیلی لطیف و شاده (!!! واقعا نمی دونم چرا خیلی کم این آهنگو اجرا می کنن، البته سخت هم هست)

حجاز که آهنگ متوسطیه، نه شاده نه غمگین، معمولا اون جاهایی که قرآن جهت گیری خاصی نداره (نه راجع به بهشت و چیزای شاده نه راجع به جهنم و چیزای غمگین) با این آهنگ میشه خوند

سه گاه و چهارگاه و رست هم داریم که آخری برای مواردیه که حالت تحکم دارن و دارن یه حکم رو بیان می کنن.

اونایی که توضیح ندادم رو بلد نبودم. ضمنا چیزی که گفتم چیزی بود که بچه بودم کلاس قرآن می رفتم بهم می گفتن، ممکنه با اطلاعات شما یا خیلی های دیگه همخوانی نداشته باشه یا من اشتباه یادم باشه!

ولی خلاصه ی کلام اینکه واقعا مقام نهاوندو نباید از دست داد، خییییییییلی قشنگه. از صبح چندین نهاوند مختلفو گوش دادم واقعا اصلا الان حس خوشحالی بهم دست دادهنیشخند.

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیگه من هی نمی گم ادامه، هر کس خواست بدونه کل ماجرا چیه، روی برچسب کتاب عایشه بعد از پیامبر کلیک کنه و از اول همه چی رو بخونه. این کتاب خیلی از قسمتاش به هم وابسته است و طولانیه و بنابراین من نمی تونم همه شو توی یه پست بذارم. جدا جدا میذارم ولی ادامه همدیگه هستن.

گفتم که ابوسفیان به ابولهب میگه جلوی محمد رو بگیر تا هی نگه بت نپرسیتن. بنا به گفته ی شاعری که داره تعریف می کنه، علت این نیست که ابوسفیان نگران بت هاست، بلکه نگران خودشونه، به خاطر اینکه توی کعبه بت داشتن و هر سال یه عالمه آدم می اومدن برای زیارت بت ها و به این ترتیب اینا کلی سود می کردن از داشتن تاجر و زائر و خلاصه رونقی که بازارشون می گرفته.

ابوسفیان چند بار به پیامبر میگه بی خیال شو و از این حرفا نزن و بعد به مردم میگه می بینین چی میگه، میگه بت ها رو نپرستین، این به خدایان ما توهین می کنه. بعد یهو رو به مردم می کنه و میگه می بینید چی میگه؟ سنگسارش کنین و نذارین بیشتر از این از این حرفا بزنه.

مردم همه دست می برن سنگ برمی دارن و شروع می کنن به زدن پیامبر، طوری که یه سنگی میخوره به صورت پیامبر و خونی میشه ولی پیامبر همچنان به حرفاش ادامه می ده.

(باز هم از زبون کسی که داره قضیه رو تعریف می کنه یعنی همون شاعر) ناگهان دیدم که یه سرخی ای از جلوی چشم من رد شد، دیدم که عایشه بود (عایشه موهاش قرمز بوده، اینو قبلا توی کتاب گفته) که به طرف پیامبر می دوه و موهای سرش پریشون شده بوده.

عایشه خودش رو به مقابل پیامبر می رسونه و رو به مردم می کنه و میگه خجالت نمی کشید مردی رو که مشغول سخن رانی هست رو سنگسار می کنید؟ مگه توی این بازار سخنوری آزاد نیست؟ اگر آزاده چرا نمی ذارید محمد حرف بزنه و اگر آزاد نیست چرا دیگران صحبت  می کنند؟ ای مردم مکه، عمل شما از عمل شنفره (اسم همون شاعری که داره تعریف می کنه قضیه رو) بدتره که شراب روی شاعر جوون ریخت، چون اون آدم اهل مکه نیست، ولی شما اهل مکه اید و این کارو می کنین. من از ابولهب تعجب می کنم که چرا چنین اجازه ای به شما داد، در حالی که اون رئیس بنی هاشمه و محمد از قبیله ی بنی هاشمه و ابولهب وظیفه داره از محمد حمایت کنه.

----

به شخصه هرگز چنین تصوری از عایشه نداشتم!

[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢۸ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

می خوام ادامه ی کتاب عایشه بعد از پیامبر رو بگم، ولی قبلش یه نکته ای رو همسر گفت بیام بگم، منم گفتم چشمنیشخند. اون طوری که توی کتاب نوشته (رجوع کنید به پست قبلی چیزایی که امروز یاد گرفتم)، طوری جارچی میاد میگه یه نفر داره توی اون یکی میدون چیزای جدید و عجیبی میگه که مشخصه که تازه مردم دارن این حرفها رو میشنون و اولین بارهایی هست که پیامبر داره این طوری صحبت می کنه برای همه.

یه خرده عجیب به نظر می رسه که پیامبر توی اولین بارهای ابلاغ رسالتش راجع به شراب حرف زده باشه، درسته که حرفهایی که زده منطقیه ولی آخه شراب که آخرای اسلام حرام میشه. این طوری نیست؟ یا حداقل همون روز اول که حرام نمیشه که پیامبر بیاد راجع بهش حرف بزنه؟ یعنی پیامبر شرابو هم ردیف توحید بیان میکنه؟ (آخه توی همین سخن رانی میگه بت ها رو نپرستین و از این حرفا).

خب به هر حال این رسالت پیام بری ما بود که این پیام همسرو برسونیم که رسوندیمنیشخند، حالا بقیه ی کتاب:

بعله، خب توی بقیه ی کتاب معلوم میشه که پیامبر بار اولش نیست که داره از این صحبت ها می کنه.

شاعری که داشته اینا رو تعریف می کرده میگه من از یه نفر پرسیدم این کسی که داره صحبت می کنه کیه؟ بهم گفتن محمد که از خاندان هاشمی هست که رئیسش ابوطالب بود که فوت کرده و الان ابولهب رئیسش هست. قبلا تاجر بود و هر سال برای تجارت به اینجا می اومد (منظورش به این بازار هست) و بیشتر کالاهای ابریشمی می فروخت ولی از وقتی درش تحول به وجود اومده میاد میگه خدایی جز الله نیست و میگه من فرستاده ی خدا هستم و ...

یه جاش خیلی جالبه من راحت نمی تونم باور کنم که پیامبر همچین حرفی زده باشه، حتی همون بارهای غیراول!!. طبق گفته ی کتاب پیامبر توی سخنرانیش میگه:

"الله، خدای واحد می گوید بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید یعنی از حد اعتدال تجاوز نکنید. لذت هرچیز در میانه روی و اعتدال است و اگر طبقه ی متمکن در الکل و شرب اسراف نکنند، هم خود نشاط و سلامتی را حفظ می نمایند و هم برای فقرا و مساکین غذا و آشامیدنی باقی می ماند".

جالبه که احتمالا برای اینا هی داشته قرآن می خونده. چون در ادامه اش میگه همه ی اونایی که توی میدون سخن وری بودن الان اومده بودن اینجا و داشتن به اشعار این شخص گوش می دادن.

توضیح اضافی: من یه خرده گیج شدم، ظاهرا اون بازار که اسمش هست عکاظ توی مکه نیست (شاید من توی پست قبلی اشتباهی نوشته باشم توی مکه)، چون در ادامه ابوسفیان ناراحت میشه از حرف های پیامبر و به ابولهب میگه چرا جلوشو نمی گیری؟ بعد از پیامبر می پرسن که این اولین باره که داری توی این بازار سخن رانی می کنی و مردم رو به خدای خودت دعوت می کنی چون خیالت راحته که کسی مزاحمت نمی شه، پیامبر هم میگه دلیل این نیست، دلیلش اینه که اینجا مستمعین بیشتر از مکه است و همه از همه جای عربستان به این بازار میان. معلوم میشه این بازار توی مکه نبوده.

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٧ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٧ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز داشتیم با همسر راجع به این روابط دانشجو و استاد توی اینجا می گفتیم. واقعا خیلی با ما فرق دارن. مثلا استاد من میخواد بره یه شهر دیگه، یعنی کلا قراره بره اونجا استاد شده، اون روز ایمیل زده جمعه ساعت 12:15 بیاین meeting room به صرف اسنک دعوتتون می کنم، چون من دیگه میخوام برم از این شهر (البته بازم هفته ای یه بار میاد به خاطر ما دانشجوهایی که اینجا داره).

حالا سوال اینه که واقعا ما تو ایران اصلا خبردار می شیم از طرف خود استاد که داره میره؟ اصلا با ما خداحافظی می کنن استادا؟ یا اصلا پذیرایی می کنن از ما (اونم با اسنک!!!)

یا کلا یه چیزی بگم از تعجب بترکیننیشخند. یه بار توی همون meeting room بودیم. یکی از بچه ها dry-run داشت (dry-run یعنی مثلا قراره برین کنفرانس ارائه بدین، میاین دقیقا با همون مدت زمان وقت میگیرن برای خودتون و جلوی یه جمعی ارائه می دین، یعنی فکر میکنین الان تو کنفرانسین و دارین ارائه میدین).

خلاصه این بنده خدا داشت ارائه میداد و استاد داشت یه چیزی می خورد (کلا طبق قرار قبلیمون از اول خوردن توی جلسات هفتگی ای که برگزار میشد مجاز بود)، بعد هی خش خش می کرد و داشت پاکت ساندویچشو مچاله می کرد که بندازه سطل آشغل. یهویی دانشجوش که داشت ارائه میداد خیلی رک و روراست بهش گفت فلانی میشه سر و صدا نکنیساکت، من حواسم پرت میشه!!!

حالا اگه ما بودیم آیا همچین چیزی می گفتیم؟ اصلا جرئت داشتیم به استاد بگیم بالای چشت ابروئه؟!!

یا مثلا همسر تعریف می کرد که یکی از دوستاش با یه استادی قرار داشته که اون استاد در واقع استاد استاد دوستشه (یعنی استاد استاد راهنمای دانشجو). وقتی داشتن با هم حرف می زدن، استاد داره توضیح میده روی صندلیش نشسته و جلوش هم یه میزه. این دوستش هم کلا روی میز جلوی استاد نشسته و داره حرف می زنه!!! فکر کن یه روز تو ایران همچین اتفاقی بیفتهمتفکر، حتما به جرم فساد اخلاقی همه ی دانشجوهای دانشکده رو بازداشت می کنن نیشخند.

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٧ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه مقاله بود یه بار گفتم رفتم تو سایت می بینم کلا حذف شده و معلوم نیست چه بلایی سرش اوممده، استادم امروز میل زده راجع به اون. قبلا یه بار میل زد و گفت که من پیگیری کردم و گفتن که توی شماره ی بعدی چاپ میشه. حالا نمی دونم چی شده بود دوباره میل زده بود که اصل مقاله رو بفرست تا برات پیگیری کنم! منم براش آخرین نسخه ی مقاله رو فرستادم و برام پیگیری کرد. امروز ایمیل زده که گفتن توی دو شماره ی بعدی چاپ میشه.

شایان ذکره بنده سال 90 درسم تموم شده و اونو همون زمان فرستادم واسه مجله که بعد از کلی دردسر که قبلا ذکرش گذشت(!!) بالاخره بهمن ماه 91 به من پذیرش مقاله رو فرستادن. جالب تر اینه که این مجله سالی دو بار بیشتر چاپ نمی شه!! یعنی توی بهترین حالت من باید سال 93 منتظر چاپش باشم. یعنی قشنگ سه سال واسه چاپ یه مقاله ی داخلی آدم باید دردسر بکشه!!

از اون جالب تر اینه که مجله توی سال 91 فقط یه بار چاپ شده! من نمی دونم خب اگه مقاله ندارن برای چاپ کردن، چرا این قدر بررسی مقاله رو طولش میدن و کلاس می ذارن؟ اگه دارن چرا مجله ای که باید سالی دو بار چاپ بشه، یه بار چاپ میشه؟!!

--

این یکی مقاله ی اصلاحات خورده رو هم اصلا نمی دونم چیکار کنم، هی می نویسم، هی پاک می کنم. دیگه واقعا خسته شدم ناراحت.

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٧ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٧ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

خب ادامه ی پست قبلی، کتاب عایشه بعد از پیامبر

تا اینجا گفتم که پیامبر داشت اون طرف مردمو به اسلام دعوت می کرد.

مردم هم از این محل شعر و شاعری میرن اون سمت که پیامبر داشته صحبت می کرده. پیامبر داشته میگفته مردم مش.روب نخورین، قمار نکنین، زنا نکنین.

بعد این شاعره که داره این خاطره رو تعریف می کنه به شنونده اش میگه، این حرفش واقعا درست میگه، من اگه مش.روب نمی خوردم، عصبانی نمیشدم، کنترل عقلمو داشتم و باقی مانده شو به صورت اون شاعر نمی ریختم. اگه قمار نمی کردم پولامو از دست نمی دادم و اگه زنا نمی کردم کلی از پولام خرج اون زن ها نمی شد و الان از پولدارای مکه بودم و محتاج این نبودم که تو خونه ی تو باشم!

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٦ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دارم کتاب عایشه بعد از پیامبر رو می خونم. واقعا کتابش خیلی قشنگ نوشته شده، کلا حالت داستنای داره، اونم داستانای جدا جدا. کاری به درستی و غلطی چیزایی که نوشته ندارم، واقعا کتاب قشنگیه و ارزش خوندن داره.

موضوع کتاب کلا راجع به عایشه است، یعنی از به دنیا اومدنش شروع کرده و داره ادامه میده.

این قسمتی که خوندم خیلی جالب بود.

یه بنده خدایی داره تعریف می کنه و میگه که از شاعرای نامدار عربستان بوده، توی ماههای غیرحرام راهزنی می کرده و در صورت لزوم آدم می کشته، بعد با پولش می رفته شام (سوریه ی خودمون) اونجا نمی شناختنش،  پولشو خرج میکرده و لذت می برده از زندگیش و خوش گذرونی میکرده، هر وقت پولش تموم میشده، دوباره برمی گشته توی بیابون و راهزنی می کرده. شعرهایی هم که می گفته خیلی هاش وصف حال خودش بوده، مثلا توصیف می کرده که چطوری راهزنا اموالتونو می دزدن و همه چی تونو می گیرن و می کشنتون و این حرفا!!

بعد یه زمان خاصی توی سال، یه محل خاصی وجود داشته که شاعرا میان شعراشونو می خونن و به این ترتیب با هم مبارزه می کنن. این آقا هم یه شعر آماده کرده بوده که بره بخونه. جالبه که این زمان خاص توی یکی از ماه های حرام بوده! چون خودش می گه که توی ماه حرام همه در امان بودن و من اون موقع می رفتم داخل شهر، وگرنه اگه می رفتم حتما می کشتنم!! (واقعا جالبه که حرمت همون چند ماهو داشتن، حتی در مقابل یه راهزن که می دونستن چی کاره است!!).

به هر حال، یه سال که میره بهش میگن که یه جوونی هست که شعرای خوبی می خونه. این آقا هم تا حالا اسمشو نشنیده، بعد می بینه چون جوون هست این تا حالا نشنیده اسمشو. خلاصه میره شعرشو بخونه، قبلش مش.روب می خوره و مست میشه، یه کلمه از شعرو غلط می خونده و همهمه میشه بین بعضی ها که فلانی شعرش مشکل داره، آخه بنا به گفته ی کتاب عربای اون محل و اون زمان توی شعر و شاعری خیلی قوی بودن و سریع این چیزا رو می فهمیدن.

بعدش اون شاعر جوون میره که شعر بخونه. مردم بهش میگن جواب این شاعرو بده، شعر اون قبلیه یه شعر عاشقانه بوده. اینم با یه شعر عاشقانه خیلی قشنگ جواب اونو میده. بعد یکی از بین جمعیت داد میزنه شعر این بهتر بود یا فلانی؟ این شاعر پیر هم که کمابیش مست بوده باقی مونده ی مش.روبش رو میریزه روی صورت شاعر جوون.

یهویی می بینه از پشت سر یه دختربچه ای از سر و کولش میره بالا و شروع میکنه به زدنش با مشت های کوچیکش و بهش میگه چرا روی اون شاعر مش.روب ریختی؟ شاعر هم که نمی دونسته این کیه نمی خواد بچه رو اذیتش کنه، چون حدس میزنه که از اقوام شاعر جوون باشه و نمی خواد خون و خونریزی راه بندازه که همون موقع ابوبکر صدا می زنه عایشه عایشه چیکار داری می کنی؟ و میاد که عایشه رو ببره. به گفته ی کتاب شاعر پیر میگه فکر میکنم بچه تقریبا 9 ساله بود.

جالبه که عایشه کوتاه نمیاد و به پدرش هم تذکر میده که شما شاید بتونین این توهین رو تحمل کنین، ولی من باید از شاعر شهرمون دفاع کنم.

بعد رو می کنه و به مردای اونجا می گه چرا شمشیرتونو از غلاف نمی کشین و این آدمو نمی کشین؟!! یهو همه دستاشون میره رو شمشیر!!!!! این شاعر هم دستشو میذاره رو شمشیرش که ببینه راحت از غلافش در میاد و آماده است یا نه، که میبینه بله همه چی درسته.

ولی خب کسی بهش حمله نمی کنه چون همون موقع جارچی داد می زنه که یه نفر داره توی اون یکی میدون سخنرانی میکنه و حرفای عجیب و جدیدی می زنه (که اون شخص پیامبر بوده که داشته مردمو به اسلام دعوت می کرده) که این واقعا باعث میشه دیگه حواس مردم پرت بشه و برن سراغ اون یکی میدون ببینن چی به چیه.

خب دیگه بقیه ی قصه رو هر وقت خوندم بهتون میگمنیشخند

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٦ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب موقع خواب همسر داشت یه چیزی رو تعریف میکرد، میگفت موقع عروسی یکی خواسته بره به عروس و دوماد شاباش (شادباش درستشه البته!) بده، یه بنده خدایی گفته الان نرین فیلمشون خراب میشه. بعد منم گفتم راست میگه، من خودم وقتی میخواستم قسمت رقص فیلممونو میکس کنم خیلی مشکل داشتم، چون عملا ما هیچی نرقصدیدیم، همش داریم شاباش می گیریم!! (لازم به ذکره، میکس فیلم هنوز هم تموم نشده!!!)

ولی صبح داشتم به همین موضوع فکر میکردم و نظرم عوض شد. قصد دارم برگردم و فیلم رقصمونو دوباره میکس کنم. دوست ندارم هیچیشو کات کنم. اون آدمایی که به ما شاباش دادن، بخشی از زندگی ما هستن، حالا که توی فیلممون هستن، اگه من کاتشون کنم انگاری خواستم یه قسمت هایی از زندگیمو کات کنم. چرا باید این کارو بکنم؟ من از اون قسمت های زندگیم ناراضی ام؟ من همه ی این آدما رو دوست دارم بغلو هر کدومشون اگه نباشن قطعا ناراحت میشم، چرا نباید بخوام توی فیلمم باشن؟

ممکنه به ظاهر رقص جالبی نباشه، ولی اگه قرار به فیلم رقصه، خیلی ها هستن خیلی قشنگ تر می رقصن، می تونم برم فیلم اونا رو ببینم، من میخوام خاطرات زندگیمو با این فیلما ثبت کنم، نه رقصیدنامو و فکر نمی کن خاطره ی شاباش گرفتن چیز ناراحت کننده ای باشه!

----

یه لحظه هایی توی فیلم هست که من اخم کردم به یه نفر، یا ناراحتیمو نشون دادم، برای همسر هم همین طور. اون لحظه ها رو دوست ندارم اصلا ولی همیشه خاطره اش توی ذهنم هست. من از اون روزی می ترسم که خدا تمام فیلم زندگیمو بهم نشون بده و خودم ببینم چه کارایی در حق چه کسایی کردمنگران.

 «اقْرَأْ کَتَابَکَ کَفَى بِنَفْسِکَ الْیَوْمَ عَلَیْکَ حَسِیبًا»، نامه عملت را بخوان و خود قضاوت کن که با تو چه برخورد شود...

 


[ ۱۳٩٢/٦/٢٦ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یادمه وقتی سر و کارمون با سفارت بود و زیاد باید زنگ می زدیم سفارت، همیشه مشغول بود. کلا باید یه ریز از صبح تا ظهر زنگ می زدی، شاید گوشی رو ور می داشتن، شایدم نه!

امروز ماشاءالله همسر اینقدر تلفن داشت که شک  کردم همسره یا سفارت متفکر. فکر کنم از ساعت 6 اینا که اومده کمتر از نیم ساعت بدون تلفن و اووو و اسکایپ و چت و این چیزا بوده!!!

[ ۱۳٩٢/٦/٢٦ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٥ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هر وقت میرم توی قسمت آمار وبلاگم که ببینم بالاخره وضعیت آمار وبلاگم چطوریه با چیزای جالبی رو به رو میشم.

مهم ترین چیزی که فهمیدم اینه که گوگل اینقدرا هم زرنگ نیست که اسمش در رفته! یه بنده ی خدایی گوگل کرده " کفش معمولی با قیمت مناسب"، گوگل وبلاگ منو واسش آورده!!!

یا مثلا یکی دیگه زده "دانلود کتاب عایشه بعد از پیامبر" باز وبلاگ منو آورده، یعنی گوگل تشخیص نمیده که وقتی یکی میزنه دانلود فلان چیز انتظار داره یه لینک دانلود توی اون سایت یا وبلاگ باشه، یعنی تشخیص نمیده که وقتی یکی دانلود میزنه، یعنی میخواد دانلود کنه!!!

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٥ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٥ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هم دیشب، هم پریشب خوابای پریشون می دیدم. جالبه که اخیرا هیچ مشکل خاصی ندارم که بگم توی روز دارم به اونا فکر میکنم، اعصابم به هم ریخته است یا یه چیزی مثل این. حتی زیاد هم شام نخوردم هیچ کدوم از شبا!

واقعا نمی دونم چه اتفاقی قراره بیفته، خدا به خیر کنهناراحت.

[ ۱۳٩٢/٦/٢٥ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٥ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٤ ] [ ٦:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یه چیزی رو اتفاقی خوندم تو اینترنت که واقعا برام جالب بود.

یه متنی بود، گفته بود این کسایی که عکس و فیلمای بچه شونو میذارن رو اینترنت، به نحوی دارن به محدوده ی خصوصی زندگی بچه شون پا میذارن و بچه شونو از ناشناس موندن در آینده محروم می کنن. شاید اون بچه وقتی بزرگ شه دوست نداشته باشه که عکسش و فیلمشو همه داشته باشن یا خیلی ها بشناسنش، حتی کسایی که شاید اصلا توی زندگی واقعی نشناسنش.

واقعا برام سوال شد، ما چقدر به حریم همدیگه احترام میذاریم؟ حالا چه نسبت به بزرگ ها، چه نسبت به بچه ها!

[ ۱۳٩٢/٦/٢٤ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٤ ] [ ۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اولین چیزی که امروز یاد گرفتم اینه که آدم لازم نیست متن یه کتاب یادش باشه بعد از خوندن، تا بتونه بگه چیزی به اطلاعاتش اضافه شده، اطلاعاتی که ما از طریق خوندن کتاب کسب میکنیم، صرفا متن کتاب نیست.

یادمه یه استادی داشتیم با نقل قول از یکی دیگه میگفت آدما کتابا رو می خونن و فراموش می کنن ولی اثری که خوندن اون کتاب داشته، تا ابد روی ذهن اون فرد می مونه.

الان کاملا این حسو درک می کنم. یه سری کتابایی که قبلا خوندمو الان حتی اگه ازم بپرسن موضوع کتاب چی بوده نمی تونم بگم، ولی کاملا حس زمان خوندنش رو دوباره پیدا می کنم، یعنی اگه از کتابی خوشم می اومده یادم میاد که این کتاب حس مثبتی به من داده بود، این کتاب ناراحتم کرده بود، این کتاب به نظرم مسخره بود ولی یه نکته ی مشترکی که همیشه هست اینه که این کتاب یه چیزایی رو توی ذهن من روشن کرد و به رشد من حتی یه کم کمک کرد.

الانم همین جوریه، من کتابا رو می خونم ولی چیز مهمی به نظرم ندارن که بخوام اینجا بنویسم، ولی با این وجود دارن روی ذهن من تاثیر میذارن. تاثیری که من نمی تونم اینجا به شما القاش کنم، پس کاش خودتون کتابای تاریخی رو بخونین.

مثلا کتابای تاریخی مثل تاریخ طبری رو که می خونم، با خوندن اون توصیفای دقیق، یه لحظه حس می کنم من الان اونجام، دارم می شنوم کی چی میگه، فضای کتابو کاملا تصور می کنم و این اگرچه ممکنه به ظاهر هیچ فایده ای نداشته باشه ولی این طوری نیست، حداقلش اینه که این تصویرا توی ذهن من می مونن و باعث میشن حتی وقتی کتابو میذارم کنار بازم بهشون فکر کنم و به این هم فکر کنم که کدوم این روایت ها درسته؟ اصلا این فلانی که فلان چیزو روایت کرده چطور آدمی بوده؟ و این فکرها فکر میکنم خیلی ارزش دارن، خیلی، شاید بیشتر از خوندن خود کتاب.

--

من امروز یاد گرفتم که حداقل کسانی هستند که روایت کردن که حضرت علی بعدا (بعد از فوت حضرت فاطمه) با ابوبکر بیعت کرده. درست و غلطی روایت پای اونایی که گفتن ولی به نظرم مهمه که آدم توی پس زمینه ی ذهنش اینا رو هم داشته باشه.

من امروز یاد گرفتم که "او خدو انداخت بر روی علی" توی شعر مولانا، هیچ سند تاریخی معتبری نداره!!! یعنی جنگ حضرت علی و عمروبن عبدود وجود داشته ولی در مورد آب دهان انداختن اون فرد به صورت حضرت علی هیچ سند معتبری موجود نیست.

من امروز یاد گرفتم که یه کتابی به اسم تاریخ یعقوبی هست که از تاریخ طبری هم قدیمی تره و به زمان پیامبر نزدیک تره. الان دارم یه قسمت هایی از اینو می خونم (اون قضیه ی بیعت حضرت علی و ابوبکر رو هم از همون کتاب گفتم).

من امروز یاد گرفتم که پیامبر مردمو توی حجه الوداع نگه نداشته که فقط راجع به حضرت علی حرف بزنه، یه عالمه حرف دیگه هم گفته (باید خطبه اشو بخونین خودتون).


 

[ ۱۳٩٢/٦/٢۳ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢۳ ] [ ۳:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢۳ ] [ ۳:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

حالا که دیشب یه پست راجع به مراسم رقص و تئاتر آلمانی ها گذاشتم، گفتم شاید بد نباشه یه کمی از فرهنگ اینا و فرهنگ خودمون بگم که شمام یه تصور واقعی تری داشته باشین از آلمانی ها.

اولین مورد فرهنگی ای که توی آلمان جلب توجه میکنه برای ما ایرانی ها، فرهنگ رانندگیه، از راننده ها بگیر تا پلیس و خط کشی های توی خیابون و همه چی. کلا خط کشی های خیابون و تابلوها با آدم حرف می زنن. همه چیز کاملا مشخصه. حتی خط کشی هایی که گردش به چپ و راست رو هم نشون میدن انجام شدن و کارو راحت تر کردن. یه چیز جالب دیگه هم اینجاست که لاین گردش به چپ و راست و مستقیم جداست و کسی که توی لاین وسط می ایسته حق نداره به چپ یا راست گردش کنه، مثل ایران نیست که یهویی یکی از لاین اون ور میاد می پیچه جلوی یکی!! سر هر چهارراه سه تا چراغ دارن، گردش به راست، مستقیم و گردش به چپ. واسه همینم کسی حق نداره از لاین وسط به چپ یا راست بره، چون چراغاشون جدان و ممکنه هم زمان سبز نشن.

واسه عابر هم خیلی خیلی مواظبن. چند بار شده من توی رودرواسی از خیابون رد شدم!! من توی پیاده رو بودم، حتی تقریبا نیم متر با جلوی خیابون فاصله داشتم، ولی دیدم ماشینه منتظر وایستاده تا من رد بشم از خیابون. هیچی دیگه منم رد شدمخنثی.

نسبت به دوچرخه هم همین طورن، خیلی رعایت می کنن. آدم وقتی با دوچرخه میره ماشین حداقل یه متری از آدم فاصله می گیره، حتی اگه رو به روش خلوت باشه باشه میزنه تو لاین رو به رو! ولی از کنار دو تا دوچرخه سوار کاملا فاصله می گیرن. وقتی دوچرخه سوار با سرعت پایین داره حرکت می کنه، پشت سرش آروم میان و بوق موق خبری نیست. البته بیشتر وقتا خط دو چرخه جداست ولی خب یه جاهایی که خیابون کوچیکه دیگه نتونستن خط جدایی واسش در نظر بگیرن.

کلا من فرهنگ رانندگیشونو خیلی دوست دارم، توی شهر با سرعت های خیلی پایین رانندگی می کنن و بیرون شهر توی بزرگراها، سرعتاشون معمولا از 120 پایین تر نمیاد، حتی من یه بار سوار یه ماشین شدم، تا 230 تا میرفت (خیلی آدم با مرامی بود، 45 دقیقه دیر اومده بود دنبالم، پدال گازشو تا آخر فشار داده بود که 45 دقیقه رو جبران کنه.) و جالبه که هیچ وقت هم اتفاقی نمی افته توی بزرگراهاشون از بس که قوانینو رعایت می کنن و هی لایی نمی کشن.

یه قانون جالب رانندگیشون اینه که وقتی یه جا تابلو داره حداکثر سرعت مجاز مثلا 90 تا، شما باید حتما با 90 تا حرکت کنین، حق ندارین با 80 تا برین، به خاطر این که ممکنه پشت سری شما دوست داشته باشه از حداکثر سرعتش استفاده کنه و این طوری شما مانعش شدین!!!

خب فرهنگ رانندگی بسه دیگه.

یه کمی از فرهنگ تفریحشون بگم. اینجا از لحظه ای که جمعه عصر از سر کار می رن، دیگه کار نمی کنن تا دوشنبه صبح. یعنی آخر هفته ها واقعا برای تفریحه. حتی شما اگه اون موقع به استادا ایمیل بزنین خیلی وقتا جواب نمیدن.

توی هر شهر آلمان یه رود هست، مردم اکثرا وقتی هوا خوبه میرن بغل رود و بساط کباب پهن می کنن. منتها مثل ما کباب کباب نمی کنن، سوسیس و ذرت و از این چیزا می خورن (همونایی که ما بهشون میگیم چرت و پرتنیشخند) . چایی هم من هیچ وقت ندیدم توی بساطشون، نوشیدنی های سرد دارن اکثرا. دوچرخه هاشونم می برن با خودشون بغل بساطشون دراز می کنن روی چمنا! معمولا هم تعداد دوچرخه ها خیلی کمتر از آدما نیست. بعد اونجا می شین تاااااااااااا پاسی از شب. یادمه ما یه بار رفته بودیم، ساعتای ده اینا گذشته بود که بلند شدیم، هنوز عده ی زیادی اونجا بودن!

این تفریحات مال روزشونه، شبا هم که میرن کلاب که ما چون نرفتیم تا حالا چیزی ندارم راجع بهش بگمنیشخند، فقط میدونم که کفش پاشنه بلند و جوراب شلواری نازک و دامن کوتاه نماد کلاب رفتنه چشمک. کلاب ها هم ساعت 9 باز میشن. یکشنبه عصر هم که پرنده پر نمی زنه تو شهر، همه رفتن بخوابن که فرداش برن سر کار!

یه چیز جالب توی فرهنگشون اینه که آخر هفته ها زیاد سر و صدا می کنن توی خیابون و بلند بلند میگن و می خندن ولی نمی دونم چطوریه که همین آدما وقتی سوار اتوبوس میشن اینقد ساکت میشن که آدم معذب میشه بخواد با تلفن صحبت کنه!! معمولا صداشون در نمیاد تو اتوبوس!!

یه چیز جالب دیگه شون اینه که درای اتوبوس به صورت خودکار بسته میشن، ولی اگه کسی خیلی نزدیک به در باشه در بسته نمی شه. چند بار پیش اومده من دیدم که در بسته نمیشه ولی هیچ کس هی داد نمی زنه، آقا برو تو، یه کم بیشتر برین تو ما هم بیایم بالا، آقا هل نده...نیشخند، همه منتظر میشن تا بالاخره یه نفر لطف کنه، جا به جا بشه و اونا هم بیان داخل تر، وگرنه به روی مبارک نمیارن! حتی در مواردی اینقدر صبر کردن که راننده پیاده شده اومد بهشون تذکر داده!! حالا درسته داد نزدن و آلودگی صوتی ایجاد نکردن خوبه ولی دیگه نه در این حد!!! آخه مثلا یه بار ما ده دقیقه توی یه ایستگاه وایستاده بودیم و هیچ کس تکونی به خودش نمی داد خنثی.

توی اتوبوس هم خیلی هاشون در حال مطالعه اند. هیچ وقت تو زندگیم فکر نمی کردم فرهنگ رانندگی و استفاده از وسایل نقلیه روی کتابخونی آدما هم تاثیر داشته باشه ولی اینجا دیدم که داره! چون وسایل نقلیه زیاده تعدادش، مردم از ماشینشون استفاده نمی کنن و بنابراین دستشون بند نیست به رانندگی و می تونن کتاب بخونن. از طرفی بازم چون تعداد اتوبوس ها زیاده، مجبور نیستن مثل ماها توی مترو و اتوبوس آویزون باشن (اون مورد بالا که گفتم در بسته نمی شد خیلی کم اتفاق می افته و فقط توی ساعت های شلوغی مثل ساعت رفتن به سر کار و برگشتن اتفاق می افته) و می تونن کتاب دستشون بگیرن. البته اینکه اینا از بچگی بچه هاشونو به خوندن کتاب عادت میدن رو هم نباید نادیده گرفت.

خب الان بسه دیگه زیاد گفتم، بعدا ها میام چیزهای دیگه هم راجع به فرهنگشون میذارم.

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢۳ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢۳ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٢ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٢ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٢ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

چون این مطلب طولانیه، تصمیم گرفتم جداگونه براش پست بذارم.

یه تیکه از کتاب تاریخ طبری، در مورد کشته شدن عثمان. همه شو نمیذارم چون خیلی زیاد میشه. یه کمیش رو توضیح میدم، یه کمیش رو هم متنشو میذارم.

وقتی مردم از دست کارای عثمان عصبانی میشن میخوان برن بکشنش، بعد اون از اطرافیانش کمک می خواد. اونا بهش میگن یکی رو بفرسته پیش حضرت علی و از حضرت علی بخواد که با مردم صحبت کنه و هرچی رو که ازش میخوان تعهد کنه و صبر کنه تا کمک برسه (عثمان قبلا از آدمایی مثل معاویه کمک خواسته و گفته که مردم میخوان منو بکشن).

خلاصه یکی رو می فرستن و حضرت علی میاد. عثمان به حضرت علی میگه:

"ای ابو حسن، رفتار مردم چنان بوده که دیده ای و رفتار من چنان بوده که دانسته ای، میترسم که مرا بکشند، آنها را پس فرست، به قسم خدا عز و جهل تعهد می کنم که از آنچه خوش ندارند بازمانم و تعهد می کنم که درباره خودم و دیگران به حق عمل کنم اگرچه خونم بر سر این کار بریزد."

"علی گفت: عدالت تو برای مردم از کشتنت بهتر است تعهد کردی که از آنچه نمی پسندند بازمانی و من آنها را پس فرستادم، اما به تعهد خویش وفا نکردی این بار مرا فریب نده که من از جانب تو تعهد می کنم که به حق عمل کنی."

عثمان قبول می کنه و حضرت علی هم به مردم میگه و مردم میگن ما گفتار بدون کردارو قبول نداریم و حضرت علی به عثمان میگه و اونم تعهد میده که کردارش رو درست کنه (و اون آدمایی که به ناحق مسئول بعضی جاها کرده رو عزل کنه و از این قبیل کارها) ولی از حضرت علی مهلت میخواد. حضرت علی هم میگه برای مدینه که مهلت نمی خواد، برای بقیه ی جاها به اندازه ای که دستورت به اون جاها برسه.

عثمان میگه برای مدینه هم سه روز بهم مهلت بده.

حضرت علی هم قبول می کنه و بهش مهلت میده. منتها همون طور که نوشتم عثمان توی این مدت منتظر کمک بوده و داشته برای جنگ آماده میشده و سلاح جمع می کرده، قصد نداشته تغییری بده در کارهاش! و تغییری هم نمی ده.

مردم دوباره شورش می کنن و میگن تو قرار بود عاملان فاسق رو برداری. الان هم همین کارو بکن و عاملان فاسق رو عزل کن. می گه اگه من قرار باشه اون کاری که شما می خواین رو بکنم، پس من چیکاره ام؟!!! اون وقت که "کار به فرمان شماست"!

این جوری میشه که چهل روز مردم محاصره اش می کنن و تو این مدت طلحه نماز رو می خونده با مردم و بعد از محاصره هم بالاخره می کشنش.

 

پی نوشت: احتمالا این قسمت داستان رو بعدا کامل می کنم توی پست های بعدی.

[ ۱۳٩٢/٦/٢٢ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]


داشتم کتاب 110 سرمشق از سخنان علی (ع) رو می خوندم.

جَهْلُ الْمَرْءِ بِعُیُوبِه‌ مِنْ اکْبَرِ ذُنُوبِه‌»؛
«از بزرگ‌ترین گناهان، عدم آگاهى انسان به عیوب خویش است.

واقعا نمی دونستم اینم گناهه، گناهای معمولیمون کمه، اینم دیگه اضافه شد!!

 

-----

دوباره به تاریخ طبری نگاه کردم. یه جاهای دیگه اش هم اسم آورده از حجه الوداع، یا حجه التمام، ولی هیچ کدومش توضیح کامل اون حج نیست! واقعا خیلی عجیبه!

---

دوست دارم دوباره بشینم کتاب عایشه بعد از پیامبر رو بخونم ولی خطش خیلی ریزه، باید حتما حوصله و چشم(!!) داشته باشم که بشینم بخونم.

[ ۱۳٩٢/٦/٢۱ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢۱ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢۱ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

یادش بخیر دوران دبستان. کلا دوران خوبی بود، همیشه خوش میگذشتنیشخند. همیشه در حال بازی و شعر خوندن، اونم شعرای بی معنی!!! روم نمیشه بذارم شعرامونو، واقعا بی سر و ته بودنا. گاهی برای همسر میخونم کلی می خنده!!!

 تا جایی که یادمه همیشه بچه های تنبل مهربون بودن، من همیشه تنبل ها رو دوست داشتم، چون اصلا مثل خیلی از بچه زرنگ ها مغرور نبودن. جالبه که برعکسش هم بود! اونا هم منو خیلی دوست داشتن. خب توی هر کلاسی همیشه چند تا بچه زرنگ شاگرد اول بودن دیگه، منم همیشه یکی از اونا بودم، ولی همیشه تیمم تیم تنبلا بود زنگای تفریح! تنبلا با من گرگم به هوا بازی می کردن آخه طفلکی ها تعدادشون زیاد نبود ، مثلا چهار پنج تا بودن. بعد گرگم به هوا که با سه چهار نفر کیف نمی داد باید می اومدن توی گروهایی که بیشترن.

بچه زرنگ های دیگه که با بچه های زرنگ و متوسط بازی می کردن هیچ وقت اینا رو راه نمی دادن توی بازیشون، من واقعا هنوز هم نمی فهمم چرا این کارو می کردن؟!! من همیشه دلم واسشون می سوخت، کلا تیمم همیشه از نظر درسی تیم تنبلا و متوسطا بود!نیشخند

بعضی از این بچه تنبلا اینقدر مهربون بودن که نگو. یادمه یه بار من رفته بودم بیرون از کلاس که آب بخورم. وقتی برگشتم دیدم از کلاسمون دود بلند میشه و هیچ کس هم نیست!!! نگو بخاری (که اون زمان نفتی بود) چکه کرده بود و یه قسمتیش انگاری آتیش گرفته بود. معلم و بچه ها هم کلاسو ترک کرده بودن. من که رسیدم هیچ کس نبود، بخاری رو هم خاموش کرده بودن، میخواستم برم توی کلاس که کیفمو وردارم دیدم  یکی از این بچه تنبلا اونجا بود اومد گفت، من کیفتو برات ورداشتم، بیا!

یکی از قشنگ ترین لحظه های زندگیم بود اون موقع. باورم نمیشد، نه بغل دستی هام، نه اون بچه های زرنگ شاگرد اول، هیچ کس کیف منو ورنداشته بود.

همین دختر تنبل (البته فقط از نظر درسی تنبل بودا، تو والیبال حرف نداشت، عضو تیم مدرسه هم بود فکر کنم)، همیشه می خندید، با همه مهربون بود، خیییییییلی، هر وقت من حرص می خوردم از دست بچه ها (آخه من بهداشتیار بودم، باید هر روز دستمال و لیوان بچه های کلاسو چک می کردم که آورده باشن!) این دختره می اومد منو آروم می کرد.

بازم یه خاطره ی دیگه از همین دختر تنبل مهربون دارم. یادمه گرگم به هوا بازی می کردیم، من گرگ شده بودم. هرچی می دویدم نمی تونستم هیچ کسو بزنم که گرگ بشه (قانون این طوری بود دیگه، باید دستتو به یکی می زدی که گرگ بشه) ! واقعا خسته شده بودم دیگه، قرمز شده بودم مثل لبو از بس که دویده بودم. این دختره اومد جلو، دستشو گرفت جلوی من گفت: بزن تا گرگ شم! گفتم عادلانه نیست باید بدویی تا بزنم، گفت نه خودم دارم میگم، بزن دیگه. منم به حالت بزن قدش زدم رو دستش، گرگ شد.

خیلی دلم واسش تنگ شده. واقعا چندین بار یادش افتادم، خیلی دوست دارم بدونم الان کجاست و داره چیکار می کنه.

به نظرم واقعا آدم خوب بودن، جدا از دانش آموز/دانشجو/دختر/همسر/معلم/کارمند/..... خوب بودنه. آدم خوب بودن اصلا یه چیز دیگه است.

----

جهت تلطیف فضا یکی از اون اشعار گهرباری که توی دبستان می خوندیمو اینجا می ذارمنیشخند:

چارلین چاپلین

زین دِر دیسکو

آندِر، فاندِر آآآآآآآآآآآآن دِر

ده ره ده ره دیسکو   چَچَچَه

ده ره ده ره دیسکو   او لَل له

ده ره ده ره دیسکو  سالیندَ فیش!!!خنده

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢٠ ] [ ٩:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٠ ] [ ٩:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢٠ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

قبلا یه پست گذاشتم راجع به اینکه توی تاریخ طبری هیچ حرفی از حجه الوداع نزده. حالا جالبه که یه جای دیگه اش دیدم که نوشته:

از پیش گفتیم که پیمبر در حجه الوداع که حجه التمام و حجه البلاغ نیز بود، مناسک را به یاران خویش تعلیم داد و در خطبه ای که خواند سفارشها به ایشان کرد....

حالا واسم قضیه جالب تر شد! باید برم بگردم ببینم بالاخره گفته حجه الوداعو یا نه!

[ ۱۳٩٢/٦/٢٠ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب این ادامه ی چیزاییه که امروز یاد گرفتم. هم چنان دارم کتاب مفتاح الفلاح رو می خونم.

میدونین فرق "هم" با "غم" چیه؟

"هم" اون چیزی که انسال قدرت برطرف کردنش رو داره مثل افلاس (مفلس شدن، بیچاره شدن) که با تلاش آدم میشه از بینش برد و مشکل رو برطرف کرد.

ولی "غم" اون چیزیه که نمیشه کاری براش کرد، مثل از دست دادن فرزند یا کسی از عزیزان.

---

چند تا از صفت های خدا رو توضیحشو میذارم که بدونیم معنیش چیه:

العزیز: یعنى کسى که هیچ چیز او را معادل و مماثل نشود، یا شخصى که بر همه اشخاص غالب بوده باشد و او مغلوب کسى نباشد.

الجبار: 1) یعنى کسى که جبر و قهر مى کند خلق را بر بعض امور که ایشان را در آن امور اختیار و اقتدار نیست و بر تغییر آن قادر نیستند.

          2) یا آنکه مراد به "جبار" آن باشد که جبر مى کند مر بندگان را، و به اصلاح مى آورد حال ایشان را به نوعى که صلاح ایشان در آنست اگر چه ایشان ندانند و راضى به آن نباشند.

المتکبر: یعنى صاحب کبریا از حاجت و نقص ، کنایه از آنکه بزرگتر از آنست که او را حاجتى بوده باشد، و یا دست نقصى به دامن کبریاى او برسد.

 

حالا خداییش معنی هایی که ما واسه این صفات خدا به کار می بریم توی زندگی روزمره مون چقدر فرق داره با معنی واقعیشون!!!


[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

من امروز کشف کردم که این کامنت های تبلیغاتی که میاد کاملا اتوماتیکه. البته کشف عجیبی نیست هانیشخند.

گفتم که شما هم بدونین، یعنی بدون اینکه به بازدیدها اضافه بشه آدم می بینه یه دونه نظر اضافه شده، نگاه که می کنی می بینی تبلیغیه که اگه میخوای بازدیدات بیشتر بشه بیا ما رو لینک کن و از این حرفا!

جالب ترش اینه که مثلا خط اولش هم می نویسن این متنت خیلی قشنگ بود، یا مثلا خیلی باهاش حال کردم، حرف دل ما رو زدی و از این چیزا!!!! در حالی که اصلا کسی نبوده که بیاد بخونه.

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ٦:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

دیگه از کارای درسیم اینقدر خسته شدم که گفتم یه کمی کتاب بخونم، یه کمی نشستم کتاب مفتاح الفلاح رو خوندم.

شنیدین میگن توی نماز باید خشوع داشت، مثلا قرآن "الذین هم فى صلوتهم خاشعون" رو جزو صفات اهل ایمان می شمره.

میدونین یعنی چی؟

این کتاب این طوری توضیح داده:

 در صحاح  وارد است که : خشع ببصره اى غضه ، یعنى "خشوع به چشم به معنى بر هم نهادن چشم است و باز داشتن آن از مشاهده محسوسات".پس

خشوع به دل کنایه از فارغ داشتن آن است از خیالات و افکار و

خشوع به اعضا کنایه از به آرام داشتن آن و مانع آمدن از حرکات و سکنات عبث است.


روایت شده از شیخ ابو على طبرسى در کتاب مجمع البیان  پیامبر مردى را دیدند در اثناى نماز با ریش خود بازى مى کرد فرمودند: "اما انه لو خشع قلبه لخشعت
جوارحه"، یعنى "هر آینه اگر خشوع مى داشت دل او، هر آینه جوارح و اعضاى اوخشوع مى داشت " یعنى حرکتهاى عبث نمى کرد.

---

فکر کنم با این حساب ما کلا هرگز به عمرمون یه نماز با خشوع نداشتیمنیشخند

---------------

حالا فرق خضوع با خشوع می دونین چیه؟

شیخ کفعمى در کتاب لمع البرق فى معرفه الفرق  گفته : فرق میان خشوع و خضوع آنست که خضوع مخصوص به جوارح و اعضاست ، و خشوع هم در دل است و هم در جوارح و اعضا.

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ٤:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

امروز داشتم راجع به همین یلدای پارسال با همسر صحبت می کردم، یهو یاد خاطرات خوبش افتادم. من اون عکسایی که پارسال گرفتیم توی شب یلدا رو ندارم، خونه ی دوستم هم که اصلا عکسی نگرفتیم.

داشتم به این فکر می کردم کاش می شد آدم وقتی یه تصویری میاد توی ذهنش بتونه ازش عکس بگیره! ولی بعد دیدم مغز آدم کلا سکیوریتیش خیلی بالاست، کلا حتی علم الان نمی تونه بگه یه نفر الان داره به چی فکر می کنه، یعنی از روی مثلا فرکانس های مغزش اصلا متوجه نمیشن که داره به چی فکر می کنه، نهایتش متوجه میشن که الان داره یه تصویرو پردازش می کنه یا یه متن علمی رو یا یه چیزی توی این مایه ها.

حالا فکر کن برای اینکه بخواد عکس بگیره از چیزی که داری راجع بهش فکر می کنی، باید حتی بتونه وضوح تصویر تک تک پیکسل های اون عکسو حساب کنه!!! یا اینکه مثلا هر پیکسل اون تصویر باید چه رنگی باشه....

اووووووووووه چقدر علم دنیا عقب مونده است، کاش میشد این تصویرا رو از ذهن کشید بیرون و هر روز نگاهشون کرد، یا حداقل کاش می شد بعضی چیزا رو توی حافظه جاوادنه کرد.

[ ۱۳٩٢/٦/۱٩ ] [ ٩:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱۸ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱۸ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱۸ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱۸ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٧ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٧ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٧ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

اینو تو اینترنت دیدم همین الان، به نقل قول اونجا این جمله مال کتاب تاریخ بیهقی هست. خیلی با وضعیت الان ما تناسب داشت، نوشتم که یادم نره:

 

"نگر تا کار امروز به فردا نیفکنی که هر روزی که می‌آید کار خویش می‌آورد"

 

خوب شد، امروزم یه چیزی یاد گرفتمبغل

[ ۱۳٩٢/٦/۱٦ ] [ ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٦ ] [ ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٥ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٥ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٤ ] [ ۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

یادتونه توی این پست گفته بودم که کلی توی کتاب تاریخ طبری دنبال حدیث غدیر گشتم و نبود؟

بعدا که بیشتر گشتم متوجه شدم که طبری یه کتاب دیگه داره به اسم الولایه که توش راجع به فضایل حضرت علی گفته. البته اصل این کتاب الان موجود نیست. چیزایی که از کتاب موجود هست، در واقع چیزایی هست که بعدا توی کتابای دیگه نقل قول شده از این کتاب.

یه چیز جالبی که فهمیدم اینه که حالا باز اونایی که حدیث غدیرو یه جور دیگه تفسیر می کنن و میگن معنی کلمه ی مولا یه چیزی بوده به هر حال، یه عده هستن که معتقدن زمان حجه الوداع کلا حضرت علی توی یمن بوده و اصلا همراه پیامبر نبوده و حدیث غدیر بالکل ساختگیه!!!!!

اول که فهمیدم طبری یه کتاب دیگه داشته خوشحال شدم، گفتم برم بخونمش، بعد که فهمیدم کتابش الان موجود نیست اصلا یه جوری شدمناراحت. آدم دلش می سوزه، بعضی وقتا یه چیزی اینقدر ارزشمنده که از دست دادنش خیلی آدمو ناراحت می کنه.

الان فکر کن اگه این کتاب بود، چه بسا خیلی چیزا الان روشن شده بود و اصلا بحثی توش نبود. البته این نکته هم جالبه که خیلی ها طبری رو سنی می دونن و خیلی ها شیعه. به قول ویکی پدیای فارسی "یکی از دلایل انتساب به هردو فرقه « میانه روی وانصاف » وی دربیان تاریخی موارداست".

واقعا خیلی خوبه یه نفر این قدر بی غرض اتفاقات تاریخی رو بیان کرده که اصلا معلوم نیست طرف شیعه است یا سنی. هر چی نقل قول تو زمانش بوده گفته توی کتاباش. حالا اینکه کدوماشون راست می گفتن کدوماشون دروغ رو امروزی ها باید برن پیدا کنن.

یه نکته ی دیگه اش هم اینه که این کتاب از این جهت خیلی مهمه برای پی بردن به تاریخ واقعی اسلام که نویسنده اش خیلی به زمان پیامبر نزدیک بوده. طرف سال 310 هجری شمسی فوت کرده. کتابای الان که با 1400 سال تاخیر نوشته میشن، خدا میدونه چقدر فاصله دارن با اون چیزی که بوده...


 

 

[ ۱۳٩٢/٦/۱۳ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

امروز یکی یه ویدیو گذاشته بود توی رخ نامه (ترجمه ی تحت اللفظی ای که یه جا دیدم و خیلی خوشم اومدنیشخند!). من از قبل با سایتی که معرفی کرده بود آشنا بودم، ولی خب انگیزه ای شد که بیام اینجا معرفیش کنم.

اگه میخوایم به کسی کمک کنیم، می تونیم از این سایت که مال بنیاد کودکه استفاده کنیم:

www.childf.com

واقعا اگه میشه با ماهی 40 هزار تومن به یه نفر کمک کرد و چه بسا سرنوشتشو عوض کرد، چرا که نه؟

[ ۱۳٩٢/٦/۱۳ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱۳ ] [ ٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱۳ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٢ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

دیشب قبل از خواب داشتم نعمت هایی که دارمو می شمردم. چیزایی که شاید خیلی های دیگه آرزوشو داشته باشن یا شاید چیزایی که بقیه هم مثل من دارن ولی هیچ کدوممون قدرشو نمی دونیم.

چند بار تا حالا تلاش کردم وقتی موقع تسبیحات حضرت فاطمه به الحمدلله می رسم به ازای هر کدوم از الحمدلله هایی که می گم یه چیزی که خدا بهم داده رو به خودم یادآوری کنم. نتیجه این شده که همیشه یهویی دیدم رسیدم به آخر تسبیح و هنوز یه عالمه چیزای دیگه توی ذهنمه که به خاطرشون خدا رو شکر کنم!

 

حالا اینجا میخوام فقط چند تا از اونا رو بگم:


خدایا به خاطر زندگی ای که دارم از تو متشکرم.

به خاطر همسرم که واقعا یه هدیه ی آسمونیه برام،

به خاطر پدرم، مادرم، پدر و مادر همسرم، خواهر و برادرهای خودم و همسرم و تمام کسایی که دوسشون دارم ازت متشکرم.

به خاطر تمام دوست های اندک ولی خوب و مهربونی که دارم ازت متشکرم، مخصوصا به خاطر داشتن پیرامید که واقعا به طرز عجیبی اعتقاداتش و اخلاقش به من شبیهه (!!!) و واقعا هر وقت که نیاز دارم کسی واسم کاری انجام بده، مطمئنم میتونم روش حساب کنم.

به خاطر موقعیت تحصیلاتی که به من دادی ازت متشکرم.

به خاطر تن سالم و دل شادی که بهم دادی ازت متشکرم.

به خاطر قدرت دیدن زیبایی های دور و برم و زیبایی های زندگیم ازت متشکرم.

به خاطر اینکه من رو اینقدر خوش بخت قرار دادی ازت متشکرم.

به خاطر اینکه چند بار دقیقه ی نودی و معجزه وار به دادم رسیدی ازت متشکرم.

به خاطر اینکه همیشه کسایی رو سر راه من قرار دادی که کمکم کنن ازت متشکرم.

به خاطر موقعیت های مسافرتی که برام قرار میدی و به من اجازه میدی چیزای زیادی یاد بگیرم ازت متشکرم.

به خاطر موقعیت های مطالعه ای که بهم میدی و باعث میشی من هر روزم مثل دیروز نباشه ازت متشکرم.

خدایا، به خاطر آدمای خاصی که سر راه زندگیم قرار دادی که مسیر زندگی منو به درستی عوض کردن ازت متشکرم.

و در آخر:

خدایا، به خاطر اینکه هر لحظه توی زندگی من حضور داری و حضورتو هر لحظه به من اثبات میکنی و باعث میشی احساس کنم که خیلی بهم نزدیکی ازت متشکرم.

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/۱٢ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

پیش نوشت 1: این پست ممکنه تا آخر امروز دوباره به روز بشه.

پیش نوشت 2: تا الان هرچی نوشته بودم از این کتاب، مال مقدمه بوده، که مقدمه هم مال حسن زاده آملی بود. دیدم تکیه کلامای حسن زاده آملی توش اومده، هی تعجب کردم!!! 97 صفحه مقدمه بود آخه!!!

از این به بعد هرچی می نویسم مال خود کتابه.

از کتاب مفتاح الفلاح:

1) می دونین خواب غلفت یعنی چی؟!

غفلت به یه زمانی خاصی از روز میگن. دو زمان در روز رو بهش میگن غفلت:

از زمان طلوع صبح صادق تا برآمدن آفتاب

و

ما بین غروب آفتاب و بر طرف شدن شفق از سمت مغرب.

طبق نظر نویسنده ی کتاب، آدم نباید این ساعت ها از روز رو بخوابه.

مورد دومش هنوز هم توسط خیلی ها رعایت میشه و هنوزم خیلی ها اعتقاد دارن غروب نباید خوابید ولی دیگه مورد اول تقریبا از بین رفته و همه اون موقع خوابن!!

 

2) حالا می دونین صبح صادق که گفته چیه؟!

(این قسمت رو از یه سایت برداشتم، چون کتاب خیلی پیچیده توضیح داده بود و به درد کسی که بقیه ی کتابو نخونده و با متنش آشنا نیست نمی خورد):

صبح کاذب (فجر کاذب) آن لحظه ای است که شب به پایان رسیده و برای اولین بار بعد از پایان شب، نور سفیدی در افق (در سمت مشرق) پیدا می شود و این سفیدی به شکل گوش گرگ است. در این لحظه، اگر چه شب به پایان رسیده، ولی هنوز وقت نماز صبح نرسیده است. به همین جهت به آن صبح کاذب یا فجر کاذب گفته می شود.

اما در ادامه مقدار سفیدی کم کم گسترش پیدا کرده و در ناحیه ی مشرق پراکنده می شود و در این موقع صبح فرا رسیده است. از این جهت به این سفیدی، فجر صادق (صبح صادق) گفته می شود.

فجر کاذب هنگام اولین لحظۀ طلوع درخشان است، ولی به مرور از بین می رود، در حالی که فجر صادق با نور کم طلوع می کند و با گذشت زمان پر نور می شود.

 

[ ۱۳٩٢/٦/۱٢ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

اینا عکسای جاهای دیدنی بلژیکه:

متاسفانه به دلیل تنبلی نرفتم پست های قبلی رو نگاه کنم و به ترتیبی که دیدیم و توضیح دادم قبلا عکسا رو بذارم!!نیشخند. بی زحمت به ذهن محترمتون بگین خودش نگاشت کنه کدوم توضیح مال کدوم عکس بوده.

این یه عکس پانوراماست از یه محلی به اسم Grand place که ساختمونای دیدنی توشه. این عکس تمام ساختمونای اون محل رو نشون میده.

 

 

این اون محلیه که گفتم توی راه وایستادیم و بساط ایرانی به راه کردیم. رودخونه ی راین با پل ماشین روی روش.

این ادامه ی اون عکس پانورامای بالاست!!!! (ببخشید که خیلی تنبلم، حتی عکسا رو پشت سر هم نذاشتم).

اون نقاش وسط هم ایرانیه!

این اون کلیسای جامعه که رفتیم توش:

 

اینم عکس کاخ پادشاه محترم.

 

اینم اتومیوم که واقعا توی شب خیلی با شکوه بود.

 

اتومیوم از یه نمای دیگه:

 

اینم اون محل دیدنی ای که نزدیک هتل بود و پیاده رفتیم عکس گرفتیم ازش:

 

اینم اون گروه کری که توی کلیسا می خوندن. خیلی قشنگ بود

[ ۱۳٩٢/٦/۱۱ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

پیش نوشت 1: احتمالا تا شب یه چیزایی به این پست اضافه میشه.

پیش نوشت 2: عربی حدیث ها رو میذارم برای اینکه احیانا اگه ترجمه غلط باشه من اصلشو نقل کرده باشم، فردا نیان بگن تو حدیثو تحریف کردی!!

کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت على:

این کتابو همین طوری لینک تو لینک توی سایتای میگشتم که پیدا کردم. نمی دونم چرا یه عالمه کتاب بود، من این یکی رو انتخاب کردم، بدون هیچ دلیل خاصی. حالا رفته تو لیستم مجبورم تا آخرشو بخونم!!!

به هر حال حالا که دارم می خونم دو تا حدیثشو فعلا اینجا می ذارم:

1) ما اطالَ احَدٌ الْامَلَ الّا نَسِىَ الْاجَلَ و اساءَ الْعَمَلَ»؛
«هیچ انسانى آرزوهاى خود را طولانى نمى‌کند، مگر این که مرگ را فراموش مى‌کند و اعمال او بد مى‌شود!"

فکر میکنم خیلی وقتا مشمول این حدیثم. باید یه فکری به حال خودم بکنم! گاهی وقتا انقد برای پنج سال، ده سال، بیست سال آینده برنامه میریزیم که انگاری هیچ وقت نمی خوایم بمیریم.

--

2) «انَّ فى جَهَنَّمَ رَحىً تَطْحَنُ، افَلا تَسْئَلُونى ما طَحْنُها؟ فَقیلَ لَهُ: فَما طَحْنُها یا امیرَ الْمُؤْمِنینَ؟ قَالَ: الْعُلَماءُ الْفَجَرَةُ، وَ الْقُرَّاءُ الْفَسَقَةُ، وَ الْجَبابِرَةُ الظَّلَمَةُ، وَ الْوُزَراءُ الْخَوَنَةُ، وَ الْعُرَفاءُ الْکَذَبَةُ ...»؛
«در جهنّم آسیابى وجود دارد که همواره کار مى‌کند. آیا نمى‌پرسید که چه چیزى را خرد مى‌کند؟ پرسیده شد: خوراک این آسیاب چیست؟ حضرت فرمود:
دانشمندان فاجر و منحرف، قاریان فاسق، حکمرانان ستمگر، وزیران خائن و کارشناسان دروغگو، خوراک آن آسیاب هستند!

توضیح بیشتر اون پنج دسته ی بالا:


1- الْعُلَماءُ الْفَجَرَةُ: عالمانى که چراغ در دست دارند و راهزن دین و ایمان و عقاید و اعتماد مردمند، عالم فاجر و منحرف همانند دزدى است که چراغ در دست دزدى مى‌کند
چو دزدى با چراغ آید گزیده‌تر برد کالا!

امام حسن عسکرى در روایتی خطر چنین دانشمندانى را از لشکر یزید بیش‌تر مى‌داند! «1».


2- وَ الْقُرَّاءُ الْفَسَقَةُ: دومین گروهى که خوراک آن آسیاب هستند، قاریان فاسق مى‌باشند.

تفاوت «علماء فاجر» و «قاریان فاسق» در این است که قاریان فقط معلّمان مردم در قرآن بودند، ولى علماء فاجر شامل معلّمان مردم در سایر علوم نیز مى‌شود. این‌ها اگر فاسق باشند خطرات زیادى خواهند داشت و چون پست آن‌ها مهم است و با روح و قلب مردم، مخصوصاً جوانان سر و کار دارند عذابشان هم شدید است.


3- وَ الْجَبابِرَةُ الظَّلَمَةُ: جابران ستمکار سومین گروهى هستند که خوراک آن آسیاب مى‌باشند. خطر این گروه در مرحله بعد از علماء فاجر و قاریان فاسق است؛ چون آن‌ها عقیده مردم را دگرگون مى‌سازند، ولى زمامداران ستمکار بر جسم مردم ستم مى‌کنند.


4- وَ الْوُزَراءُ الْخَوَنَةُ: وزیران جابران ستمکار هم در آن آسیاب خرد مى‌شوند.

5- وَ الْعُرَفاءُ الْکَذَبَةُ: منظور از «عرفا» در این جا کارشناسان مى‌باشد. پنجمین گروه، کارشناسان و خبرگزاران و اهل خبره دروغگو هستند. 

انشاءالله که جزو این دسته ها نیستی!

-----

بعدا اضافه شد:

 

3) بازم از همون کتاب:

لِکُلِّ شَىْ‌ءٍ آفَةٌ؛

یعنی هر چیزی یه آفتی داره.

آفَةُ الْوَرَعِ قِلَّةُ الْقِناعَةِ

آفت مهمّ تقوى، قانع نبودن در زندگى است.

 

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/۱۱ ] [ ۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱۱ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱۱ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٩ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۸ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

تازه الان که نوشته های قبلیمو نگاه کردم فهمیدم چقدر ذهن پریشونی داریم. اصلا نمی تونم توی زندگیم روی یه چیز خاص تمرکز کنم. کلا همیشه یه عالمه ایده توی ذهنم دارم، اونم تو رشته های مختلف!!!! همش دوست دارم این تحقیقو بکنم، اون تحقیقو بکنم.

اول که این وبلاگو زدم قرار بود روزمره هامو بنویسم، بعدش گفتم خب یه جوری نشه که کسی که میاد وبلاگ من وقتش تلف بشه، فردا اون دنیا نیان یقه ی ما رو بگیرن بگن چرت و پرت می نوشتی وقت مردمو هدر می دادی! بعدش گفتم یه کمی چیزای مفید بنویسم، بعد از اون جایی که حس کردم توی زندگی من هیچ اتفاقی نمی افته که برای بقیه مفید باشه (آخه برای هر کس اتفاقای متفاوتی می افته تو زندگی، همه که یه جور نیستن)، تصمیم گرفتم راجع به چیزایی بنویسم که توی آلمان برای آدم اتفاق می افته تا دیگرانو با این اتفاقات ممکن آشنا کنم که بدونن بهشت برین که میگن اینجا نیست!!

بعدش با خودم گفتم آخه چند نفر اینجا رو می خونن؟ از این چند نفر چند نفرشون میخوان برن آلمان یا آلمان زندگی می کنن؟ این شد که گفتم بذار لا اقل از کتابایی که میخونم بذارم، احتمال اینکه یکی دو نفر علاقه مند پیدا شن بیشتره.

حالا احتمالا چهار روز دیگه یه دلیلی برای رد این عقیده ام هم پیدا می کنمنیشخند

[ ۱۳٩٢/٦/۸ ] [ ٩:٢۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

توی این چند صفحه ای که از کتاب عایشه بعد از پیامبر خوندم نوشته مادر عایشه نمی تونسته راحت بچه رو به دنیا بیاره. یعنی قابله ای که ماهر بوده و بهش خبر دادن و اونو معاینه کرده به ابوبکر (پدر عایشه) گفت که همسر تو نمی تونه بچه رو به دنیا بیاره، یا هر دوشون می میرن یا اینکه من با چاقو یه کمی برش میدم تا بچه سالم به دنیا بیاد ولی بازم مادر می میره. ابوبکر به ذهنش می رسه که به حضرت خدیجه بگن بیاد، میگه اون حضورش باعث کمک میشه. دختر قابله رو می فرستن تا به حضرت خدیجه بگه بیاد و در نهایت بچه سالم به دنیا میاد و مادرش هم زنده می مونه.

پی نوشت: من در مورد صحت و سقم این حادثه ی تاریخی اظهار نظر نمی کنم، صرفا چیزی که توی کتاب نوشته شده بودو به زبون ساده گفتم.

 

-----

ام المومنین بودن:

اینو خیلی وقت پیش یه جایی خوندم، ولی الان نمی تونم آدرس دقیق مرجع رو بدم: تمام همسران پیامبر، ام المومنین هستن و ام المومنین بودن به معنی برتری معنوی نیست، بلکه معنیش این هست که رابطه اشون با سایر مردها مثل مادر و فرزند هست و کسی نمی تونه اینا رو عقد خودش کنه و این رابطه هیچ ربطی به خوب یا بد بودن اون فرد نداره. اینو از این جهت گفتم که یه سری فکر میکنن ام المومین فقط صفت عایشه است یا حتما عایشه خیلی برتری داشته یا داره بر بقیه که بهش این صفت رو دادن.

این تفسیر با آیه ای که مربوط به همسران پیامبر هست هم جور در میاد. ضمن اینکه باید به این نکته هم توجه کرد که قرآن میگه همسران پیامبر ام المومنین هستن و نمی گه ام المومنین و المومنات.

[ ۱۳٩٢/٦/۸ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

یه دوست عزیزی به صورت خصوصی این هشدارو برای من فرستادن که منم اینجا میذارم، که فردا یکی مرتد نشه سر یه اسم کتابی که من اینجا گذاشتم!!

 

"سلام اگر اطلاعات مذهبی شما مناسب نیست و درباره قرینه های تاریخی اسلام کتاب قبلا مطالعه نکردید با خوندن کتاب عایشه پس از پیامبر احتمال داره که کلا از اسلام برگردید. توصیه من به شما اینه که اول به تاریخ اسلام مخصوصا تاریخ های تحلیلی مسلط بشید بعد این کتاب رو بخونید. برای جلوگیری از انحراف خدمتتان عرض نمودم. موفق باشید".

دستشون درد نکنه به خاطر کامنت. ولی خدایی یه کمی ترسیدم برم این کتابو بخونم!

من اصلا هیچی راجع به این کتاب نمی دونم و راجع به صحت و سقمش (از نظر منصف بودن نویسنده) هم که قبلا گفتم چیزی نمی دونم، برای همین فکر نمی کنم تحت تاثیرش قرار بگیرم.

یه نکته ی دیگه ای هم که من توی تاریخ طبری بهش برخورد کردم اینه که نمی دونم چرا توی اون چند موردی که من خوندم، توی اکثرش همه یه جور نقل کرده بودن قضیه رو، عایشه یه جور دیگه! حالا نمی دونم این کتاب هم نقل های عایشه است یا نه ولی اگه باشه برای من خیلی قابل اعتماد نیست.


------

 

 

بعدا اضافه شد:

 

این لینک هم یه سری اشکال به این کتاب گرفته:

http://shobheonline.com/fa/archives/167

 

یه کمی از کتابشو خوندم، زیاد دوست نداشتم، یعنی واقعا نمی تونم به عنوان کتاب معتبر قبولش کنم، مثل کتابای تاریخی دیگه نیست که یه واقعه رو از چندین نفر مختلف نقل کنه، به نظر من وقتی یه چیزی فقط از یه نفر نقل شده باشه چندان نمی تونه معتبر باشه.

ولی به هر حال شاید بد نباشه آدم یه نگاهی بهش بندازه

 


 

[ ۱۳٩٢/٦/٧ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٧ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

من نمی دونم دانلود کردن کتاب در حالت کلی کار درستیه یا نه. آخه خودم یه زمانی میخواستم یه کتاب چاپ کنم ولی بعدش پشیمون شدم، دیدم با این همه کپی کردن و اسکن کردن و پی دی اف کردن و این حرفا اصلا نمی صرفه برای نویسنده که بخواد چیزی چاپ کنه.

ولی خب از طرفی هم، مثلا منی که الان به هیچ کتابی دسترسی ندارم اینجا باید چیکار کنم؟ پستی هم که نمیشه خرید از ایران (هرچند ما همون ایرانم که بودیم همیشه از همون روش کپی کردن استفاده می کردیم!).

به هر حال من توی سایتا نگاه کردم، یه سری سایتا هستن که کتابا رو به صورت مجاز پی دی اف کردن و با اجازه ی ناشرش این کارو کردن.

یکی از این سایتا کتابناک هست. خیلی کتابای زیاد و خوبی هم داره. توی صفحه ی اولش هم نوشته که "نویسندگان، ناشران یا نافعان حقوق مادی آثاری که توسط کاربران، بصورت غیرمجاز در کتابناک قرار گرفته‌اند می‌توانند از طریق ارسال ایمیل به email نسبت به حذف آنها اقدام نمایند."

بنابر این من فکر میکنم وقتی یه کتابی مدت ها پیش توی این سایت قرار گرفته و کسی نسبت بهش اعتراض نکرده، پس میشه اون کتابو دانلود کرد. البته میشه گفت که ممکنه ناشر ندیده باشه که کتابش توی این سایت هست یا هر چیز دیگه ولی به نظر من خیلی بعیده که تو دنیای  امروز ناشر خبر نداشته باشه کتابش کجاها آنلاین گذاشته شده، آخه اکثر این ناشرا خودشون سایت دارن و من فکر میکنم از اتفاقاتی که می افته توی دنیای اینترنت خبر دارن.

به هر حال من که از اینجا زیاد کتاب دانلود کردم و می کنم.

کتاب عایشه بعد از پیامبر رو هم از اینجا دانلود کردم. قراره بخونمش. این کتاب، پایین بود تو لیستم ولی خب یهویی اولویت گرفت نیشخند.

ضمنا، به نظر من آدم برای خوندن یه کتاب اول باید یه مختصری راجع به نویسنده اش تحقیق کنه و مطمئن بشه کتاب ارزش خوندن داره و نویسنده اش آدم منصفی هست، مخصوصا اگر کتابی که می نویسه تاریخی باشه.

مثلا الان یه سوالی که برای من هست اینه که آیا نویسنده ی این کتاب بالا منصفه؟ من نتونستم کورت فریشلر (Kurt Frischler) رو توی ویکیپدیا (فارسی یا انگلیسی) پیدا کنم. اصلا اطلاعاتی راجع به این نویسنده ندارم. میدونم که کتابای زیادی داره ولی سوال اینه که این کتابا چقدر اعتبار دارن؟ من یه کتاب امام حسین و ایرانش رو دیدم، البته نخوندم ولی تا جایی که یادمه یه بار یه جا خوندم که یکی کلی از نوشته های این کتابو نقض کرده بود و گفته بود غلطه.

راستی، توی این سایت کتابناک، برای هر کتاب مردم رای هم دادن و نظر هم بعضی جاها دادن. میشه گاهی به اونا هم مراجعه کرد.

[ ۱۳٩٢/٦/٧ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از صبح دارم توی تاریخ طبری دنبال حدیث غدیر و این حرفا می گردم تا بیام یه چیزی اینجا بنویسم. هرچی گشتم نبود. فصل سوم راجع به سال های قبل تر بود (سال های قبل از حجه الوداع)، فصل چهارم هم یه سری سرفصل داشت که مربوط به تاریخ نبود و بیشتر توصیفی بود، بعدش هم راجع به بیماری پیامبر بحث می کرد و فوت پیامبر و سقیفه و اینکه اونجا چه اتفاقی افتاده.

حتی جلد پنجم رو هم نگاه کردم، دیدم انگاری رد شده از غدیر! بالاخره همین الان بعد از یه عالمه جست و جو توی اینترنت، متوجه شدم که تاریخ طبری اصلا حدیث غدیر رو ذکر نکرده که این خودش یه شبهه است که ایجاد شده که چرا این کارو کرده؟ که البته یه سری هم بهش جواب دادن، ولی چون سایته من ارجاع نمی دم، به نظرم معتبر نیست. اگه کتابی خوندم که توضیح داده بود در مورد این شبهه، میام جوابشو می ذارم.

فعلا فقط همین لینکو راجع بهش می تونم بدم که مطمئنم درسته، چون خودم کتابو دارم می خونم و میدونم که درست می گه و صفحات کتابی هم که نشون میده درسته و فهرستی هم که من دیدم همونه (مطمئنم فیلمه دیگه تحریف نکرده!)

http://www.aparat.com/v/PbnIY

این کل چیزی بود که از صبح فهمیدم ولی بازم به نظرم ارزششو داشت.

[ ۱۳٩٢/٦/٧ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

کلا انگاری فرهنگ کتابخونی توی ما ایرانی ها درونی نشده (خارجی ها رو نمی دونم).

تمام اینترنت و بلاگا و صفحه های رخ نامه (ترجمه ی تحت اللفظی که یه جا دیدم خیلی خوشم اومد) رو زیر و رو کردم تا یه گروه پیدا کنم که مثلا یه کتاب رو با هم قسمت کرده باشن و هر کس خلاصه ی قسمت خودشو بیاد بنویسه تا بقیه هم استفاده کنن. ای دریغ.... حاصلش "هیچ" بود.

کاش وبلاگ منم از اونا بود که روزی هزار تا بازدید داشت، اون وقت آدم میگفت خب بالاخره بین اینا 4 نفر پیدا میشن که بشه یه همچین کاری کرد ولی خب نمیشه. چون دور باطله، حلقه ی بی نهایته! اون وبلاگایی که هزار تا بازدید دارن خیلی هاشون چرت و پرت می نویسن، اصلا دنبال این کارا نیست. اون وبلاگایی که به کتاب خونی و خلاصه کتاب پرداختن، همه شون بعد از یه مدت تعطیل شدن، بازدیدشون رو هم نگاه می کنی، روزی 5 تا بیشتر نیست!!!

ملت ناکتابخونی هستیم...

[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز کلا روز قشنگی رو شروع کردم، امیدوارم تا آخرش قشنگ تر هم بشه.

اون از خبر صبح که فهمیدم تکلیف یه مقاله ام مشخص شده.

الان هم که رفتم پیش استادم، بهم گفت باید بشینی یه مقاله بنویسی در مورد نتیجه ی همین کارایی که تا الان کردی.

گزارشی هم که برای تمدید بورس تحصیلیم (یاد آن شرلی افتادم!!) نوشته بودم رو برام توضیح داد که یه چیزایی بهش اضافه کنم.

اون مقاله ی ایرانی رو هم امروز زنگ زدم، بعد از عمری روداشتن، آخرش طرف گفت باید با یه شماره ی دیگه تماس بگیری. من واقعا نمی فهمم یه شماره ی نامربوط (که مال یه بخش دیگه ی اون موسسه است) توی قسمت "تماس با ما"ی نشریه ی علمی موسسه چیکار می کنه؟!!

---

همسر هم میگه اوضاع نتایج کار پایان نامه اش بهتر شده و اینم یه خبر خوشحال کننده ی دیگه است.

کلا امروز خوشحالیملبخند

---

پی نوشت: خواستم تو کلمات کلیدی بنویسم مقاله، دیدم گناه دارن اونایی که دنبال مقاله می گردن، بیفتن تو این وبلاگ بی ربط، برای همین گذاشتم خاطرات تحقیقات علمی!!!

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ۳:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه مقاله داشتم که یه سال پیش فرستادم واسه یه مجله ی خارجی، هیچ خبری ازش نشده بود. واقعا نمی دونم چرا اینقدر طول کشیده بود، نمی دونم گم کردن مقاله مونیشخند. چند بار ایمیل زدم به ادیتور مجله (ویراستارو میگن ادیتور؟!!). دفعه ی اول گفت که ما هم مثل شما باید منتظر باشیم تا داور محترم نظرشو بگه و مقاله به اینجا ارجاع داده بشه. به اون یکی مسئولش که ایمیلش یه جا بود ایمیل زدم، جواب نداد. دوباره زدم، جواب نداد. دوباره به ادیتور زدم، گفتم بابا یه سال شد دیگه، گفت راست میگی یه سال زیاده، من ایمیل می زنم به قسمت داوری می گم. باز خبری ازش نشد. دیروز نشستم سایتشونو زیر و رو کردم، یه جا پیدا کردم توی سایتشون که می شد به صورت آنلاین مشکلتو بگی. منم گفتم. اصلا نمی دونم اونی که بهش گفتم چیکاره ی مجله بوده!! فکر کنم باباشون بود، رفت دعواشون کردنیشخند.

خدا خیرش بده این آدمو، من تقریبا فکر میکنم ظهر بود که ایمیل زدم، شب جوابمو داد، ساعتای 9 10 اینا بود (آخه دفترشون تو آمریکاست و ساعتش با اینجا کلا حدود 10 ساعت فرق داره). گفته بود من ایمیلتو برای مسئول اون بخش (به اسم فلانی) فرستادم. دوباره فکر کنم یکی دو ساعت بعد یا شاید یه کمی کمتر یا بیشتر یه ایمیل گرفتم از فلانی (!!) که اگه شماره ی پیگیری مقاله تو بدی راحت تر می تونم پیگیری کنم.

شماره ی پیگیریمو دادم. امروز صبح رفتم تو سایت دیدم مقاله ام، بررسی مجدد خورده. البته متاسفانه، major revision needed ه. یعنی بعد از اینکه ایراداشو برطرف کنم، دوباره میره واسه داوری. البته ایرادایی که من دیدم طرف گرفته، چندان به نظرم major نبودن.

کلا من زیاد تا حالا مقاله چاپ نکردم، مثل اونایی نیستم که بیست سی تا مقاله دارن، واسه همین خیلی در جریان نیستم. یه چیزی که میدونم اینه که وقتی داورا میگن ایرادات جزئی (minor revision) یعنی فقط ایرادای گرامری و این چیزا و میگن طرف وقتی رفع کرد مستقیما بره برای چاپ، دیگه نمیخواد بدین ما بخونیم ولی وقتی میگن ایرادات اصلی ( major revision) داره، یعنی به نظرشون یه چیزی باید به محتوای مقاله اضافه بشه، یا یه جایی بیشتر توضیح داده بشه.

حالا مال من از نوع دومه، یعنی باید یه چیزی به مقاله اضافه کنم و دوباره میره واسه داوری. حالا میگم ایرادی که گرفته چیه و من چی باید اضافه کنم. خیلی نگرانم که به این قسمت ایراد بگیرن و مقاله مو رد کنناسترس.

 

[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

الان داشتم تاریخ طبری رو می خوندم. این قدر روایاتش کامل و دقیق و قشنگه که آدم احساس می کنه توی متن حادثه قرار گرفته. به نظرم حتما آدم باید بخوندش، تا حالا اصلا همچین تصوری از این کتاب نداشتم.

کلا کتاب تاریخ طبری (که اینجا می تونین توضیحشو بخونین) نقل قولا رو گردآوری کرده و لزوما هرچی توش نوشته شده درست نیست ولی خب چیزایی که آدمای مختلف یه جور نقل قول کردنو میشه پذیرفت (البته بازم فقط میشه گفت به احتمال زیاد درستن).

یه خوبی این کتاب اینه که مثل کتابای امروزی نیست که کلی هندونه زیر بغل اماما و پیغمبرا گذاشته باشه و براش اسم بردن پیامبر یه خط طول بکشه (حضرت فلان روحی و قلبی و جدی فداه و از این حرفا!!!). همه چیز دقیقا به شیوه ی تاریخی توضیح داده شده و توصیف شده، هیچ اغراقی هم در کار نیست، نویسنده هم قربون صدقه ی هیچ کس نمی ره، هیچ کسم لعن و نفرین نمی کنه.

من یه قسمت از کتابو خوندم، کاملا روم تاثیر گذاشت، انگار این اتفاق همین لحظه و همین جا داره می افته، اصلا یه جوری شدم. اون بخشی که دارم می خونم مربوط به فوت پیامبر و بیماری پیامبر قبل از فوت و اتفاقاتی هست که بعد از فوت پیامبر می افته. یه جوری اتفاقا رو دقیق توصیف کرده که واقعا برام انگاری همین الان زمان فوت پیامبره.

یه تیکه اش که برای من خیلی جالب بود و به نظرم فرسنگ های فاصله ی اخلاق پیامبرو با اخلاق آدمایی مثل من نشون میده، اینجا می ذارم:

 

فضل بن عباس گوید: پیمبر پیش من آمد، بیرون رفتم، تبدار بود و سرش را بسته بود. به من گفت: "دستم را بگیر" دست وی را گرفتم تا به منبر نشست، آنگاه گفت: "میان مردم بانگ بزن" و چون کسان نزد وی فراهم شدند گفت:

"... حقوقی از شما به گردن من است. اگر به پشت کسی تازیانه ای زده ام، اینک پشت من، بیاید تلافی کند. اگر به عرض کسی ناسزا گفته ام اینک عرض من بیاید و تلافی کند...آن کس را بیشتر دوست دارم که حق خویش را از من بگیرد یا حلال کند تا با خاطری آسوده به پیشگاه خدا روم و پندارم این بس نیست و باید چند بار در این مقام آیم".

 

خیلی جالبه که پیغمبر با این مقامش، با اون حالش (که توی کتاب کامل توصیف شده و واقعا حالش بد بوده)، بلند شده رفته مسجد که اینا رو بگه به مردم.

 

در ادامه اش یه نفر میگه من سه درم ازت طلبکارم، پیامبر به فضل میگه سه درم به این بدین. بعد یکی بلند میشه میگه اون سه درم رو من باید بدم. پیامبر میگه چرا؟ میگه چون به ناحق از غنائم گرفتم. پیامبر میگه چرا به ناحق گرفتی؟ میگه محتاج بودم. پیامبر به فضل میگه سه درمو از این بگیرین و به اون بدین.

بعد پیامبر میگه: "ای مردم، هرکه از صفتی ناخوش بر خویشتن بیم دارد برخیزد تا برای او دعا کنم".

یه نفر یه چیزی میگه و پیامبر براش دعا می کنه.

نفر دوم میگه: ای پیامبر خدا، من دروغگویم، من منافقم و گناهی نیست که نکرده باشم.

عمربن خطاب برخاست و گفت: ای مرد خودت را رسوا کردی.

پیامبر گفت: ای عمر، رسوایی دنیا آسانتر از رسوایی آخرت است. آنگاه گفت: خدایا راستی و ایمان به او عطا کن و او را سوی نیکی بگردان.

 

واقعا برام جالبه که پیامبر با اون حال واسه همچین آدمی دعا می کنه. اگه یه آدمی مثل من بود، تو حالت مریضی (مریضا معمولا حوصله ندارن با آدم خوب و خوش اخلاق صحبت کنن، چه برسه به اینکه یکی بیاد بگه من کلا از بیخ داغونم، واسم دعا کن!!)، چیکار میکردم؟!!

 

[ ۱۳٩٢/٦/٦ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٥ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

این دوستامون که تازه اومدن اینجا، امروز بهم ایمیل زدن گفتن یه خونه پیدا کردیم ببین چطوریه، خونه اش خوبه، فقط طرف الان انگلیسه ...

تا تهشو خوندم دیگه.

پارسال منم این آگهی رو دیدم. یه آقا یا خانم کلاه برداری هست که هر سال، سالی دو بار ( شروع دو ترم که دانشجوها بیشتر دنبال خونه می گردن) آگهی میزنه که من یه خونه دارم توی فلان جا (یه منطقه ی خیلی خیلی خوب شهر) با فلان قیمت (یه قیمت خیلی خیلی پایین در حد کاملا غیرمعقول). منتها الان خودم انگلیسم (حالا نمی دونم چرا گیر داده به انگلیس!). شما اطلاعات کامل حسابتونو به من بدین. بعد پول رو هم بریزین به حساب فلان جا که بهتون میدم. بعد اسم یه جایی رو میگه با حروف مخفف (که من واقعا نمی دونم کجاست ) و میگه باید با اونجا هماهنگ کنین. برین از اون کلید بگیرین خونه رو ببینین ولی قبلش باید یه مبلغی به اونا بدین. پولتون بلوک میشه تا شما کلیدو به اون محلی که گفتم برگردونین! بعد اگه خوشتون اومد قراردادو می بندیم و این حرفا.

تابلو کلاه برداریه ها. آخه چرا آمد باید برای دیدن یه خونه پول بده؟ اگه اون جایی که آدرس میده یه مشاور املاکیه، خب باید با آدم بیاد تا خونه رو ببینه. اگه نیست هم خب پس کیه اون طرف؟ آدم باید طرفشو بشناسه. از این گذشته، هیچ آلمانی ای اینقدر انگلیسیش خوب نیستنیشخند. بعید نیست طرف واقعا انگلیسی باشه (آخه انگلیسی که می نویسه واقعا روون و سلیسهنیشخند).

جالب اینه که توی همون سایتی که این طرف آگهی زده، دقیقا یه جاش نوشته "ما مسئولیتی در مقابل آگهی هایی که زده میشه نداریم، اول خونه رو ببینین بعد قرارداد امضا کنین و پول بدین، ممکنه اینجا آگهی جعلی و الکی برای کلاه برداری بذارن".

حالا سوالی که برای من هست اینه که واقعا یه عده میرن این کاری که این کلاه برداره میگه انجام میدن؟ یعنی میرن پولو میدن به اون آدرسی که طرف میده؟ بدون اینکه خونه رو دیده باشن یا دستشون به جایی بند باشه؟ بعد اصلا واقعا باور می کنن که خونه ای توی اون محله اون قیمتی باشه؟ آخه مثلا توی یه محله ای که قیمتش حداقل باید ماهی 800 یورو باشه، میگه من خونه میدم 500 یورو یا یه همچین چیزی.

حالا بعضی ها فکر می کنن الان خارجی ها انقد خوبن که نگو. این پستو گذاشتم که بگم اینجا هم همه جور آدم هست.

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/٤ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

در راستای این پست، میخوام چیزایی رو که امروز یاد گرفتم بنویسم.

اول میخواستم در ادامه ی پست قبلی بذارم ولی دیدم امروز بیشتر خوندم، طولانی میشه.

بازم از همون کتاب مفتاح الفلاح شیخ بهایی می نویسم، چون هنوز دارم همین کتابو می خونم. حالا حالاها هم پستام مربوط به همین کتابه، چون کتابش حدود 400 صفحه است و من هنوز صفحه ی 50 ام!

اولیش راجع به دلیل این که ذکر لا اله الا الله اینقدر توصیه شده. چند تا دلیل داشت که من دو تاشو اینجا میارم:

1-  حروف آن از حروف اشراف اسماء که لفظ الله است ترکیب یافته و حروف بیگانه در میان نیامده.
2- دوم ذکر خفى در ضمنِ آن بیشتر متحقق مى شود چه (چرا که) در حروف آن حرف شفوى (لبی) که محتاج به حرکت لب باشد نیست ، و مى توان در میان مردم بر وجهى (به شکلی) به آن قیام نمود (آن را ذکر کرد) که کسى را اطلاع حاصل نشود، بخلاف اذکار دیگر سبحان الله و الحمدلله و الله اکبر و امثال آن که نه بر این وجه است.

این دلیل دومی خیلی جالبه! خیلی ها دقیقا به این منظور که بگن ذکر میگن، هی ذکر می گن. این ذکرو خدا یه طوری طراحی کرده که حتی اگه بخوای اصلا نشه برای ریا بگی!!!

 ------

علما بر سه قسم اند: عالم بالله فقط، و عالم باءمرالله فقط، و عالم به هر دو.

اولى کسى است که معرفت الهى بر قلب او مستولى شد و در مشاهده نور جلال و کبریا مستغرق است و در علم به احکام فروع به حد ضرورت اکتفاء مى کند.

توضیح خودم: یعنی کسایی که بیشتر حالت عرفانی و دارن و غرق خدا هستن و خیلی تو بحرای دیگه نیستن، و از دین میرن فقط اون حلال و حرام ها و چیزایی که لازم دارنو یاد می گیرن.

دومى کسى است که به دقائق احکام فرعى آشنا و به اسرار جلال الهى ناآشنا است .

توضیح خودم: یعنی کسایی که علم دینو از نظر حلال و حرام و مستحب و این چیزا خیلی دقیق می دونن، ولی اهل عرفان و کشف الشهود و غرق شدن تو خدا و لقاءالله نیستن (مثل خیلی از روحانی های امروز ما).

سومى در حد مشترک و برزخ بین عالم معقول و عالم محسوس است که بارى از روى دوستى به خداوند با اوست و بارى از روى شفقت و رحمت به خلق با آنان . با خلق چنان به سر مى برد که گویى جز خلق نمى شناسد، و با خدایش چنان خلوت مى کند و به ذکر او مشتغل است که گویى جز خدا نمى شناسد. و این فرقه سوم مرسلین و صدیقین اند.

توضیح خودم: اینا آدمایی هستن که از دو دسته ی اول خیلی بهترن، طوری که مرسلین و صدیقین توی این دسته ان. اینا کسایی هستن که از عالم معقول (منظور اون احکام خدا هست) هم می دونن و توی عالم محسوسات (اون چیزی که قلب آدم درک می کنه و در واقع کشف الشهود و عرفان قلبی هست) هم هستن، یعنی ادارکات قلبی هم دارن که اونا رو به خدا نزدیک می کنه.

این دسته مثل دسته ی اول نیستن که خودشونو از مردم جدا کنن و تنها باشن و زهد پیشه کنن و این حرفا، بین مردم زندگی می کنن و وقتی بین مردم هستن- گرچه قلبشون با خدا هست و با مردم بودن باعث نمیشه خدا رو فراموش کنن-، طوری با دیگران مخلوط میشن، با مردم عادی، که مردمی که از بیرون اینا رو می بینن فکر می کنن این آدم الان اصلا به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کنه و تمام فکر و ذکرش پیش اوناست ( در حالی که این آدما حتی یه لحظه هم قلبا از یاد و ذکر خدا غافل نمی شن) .

اگه دقت کنیم هر روز توی زندگیمون خیلی ها رو می بینیم که مدام تسبیح دستشونه، حتی توی جمع، حتی وقتی کسی داره باهاشون حرف می زنه، هی تسبیح می اندازن و ذکر می گن. این آدمایی که توی این دسته توصیف شدن، وقتی توی جمع مردمن هیچ تسبیحی دستشون نیست ولی قلبشون از یاد خدا خالی نمیشه.

این آدما وقتی هم که میرن تا با خدای خودشون راز و نیاز کنن، طوری پیش خدان که دیگه به هیچ کسی از خلق خدا فکر نمی کنن و یاد هیچ کس به جز خدا نمی افتن، واقعا انگار دارن فقط با خدا حرف می زنن و هیچ چیزی حواسشونو پرت نمی کنه (نه مثل ماها که هرچی گم می کنیم سر نماز یادمون میاد!)

و آنکه رسول الله (صلى الله علیه وآله ) فرمود: ((از علماءبپرس ، و با حکماء آمیزش داشته باش ، و با کبراء همنشین باش ))، مراد از علماء عالم باءمرالله است ، و حکماء عالم بالله ، و کبراء عالم به هر دو.

و هر یک را سه نشانه است :

عالم به اءمرالله را ذکر لسان و خوف و حیاى ظاهرى است

و عالم بالله را هم ذکر و خوف و حیا است ولى ذکر قلبى ، و خوف رجاء نه خوف معصیت ، و حیاى از آنچه بر دل خطور مى کند نه حیاى ظاهرى.

و عالم به اءمرالله و بالله را علاوه بر آن شش چیز سه دیگر است : یکى اینکه جالس بر حد مشترک بین عالم غیب و شهادت است و برزخ بین هر دو است ، دوم اینکه معلم مسلمانانست ، سوم اینکه آن دو فریق نیازمند بدو و وى از آنها بى نیاز است.

 -----

چند تا تمثیل در مورد اینکه وقتی میگن یه ذکری رو فلان تعداد بگو، آیا میشه کم و زیادش کرد یا نه (حتی ذکر مستحبی):

عدد حکم دندانه کلید دارد که به زیاد یا کم نمودن آن در وا نمى شود.

جعفر بن محمد الصادق (علیه السلام ) فرموده است که : بدانید اسماءالله به منزله دفائن (چیزهای دفن شده) اند و عدد به منزله ذراع آن مساحت ، اگر ذراع کمتر فرانهى به دفین نرسى و اگر زیاده بگیرى نیز نرسى بلکه در گذرى.


اکابر اهل تحقیق گفته اند که عدد به منزله حوض آبى است که در آن غسل ارتماسى کنند اگر عمق آب زیاده از حد باشد موجب غرق مى شود و اگر کم ، غوطه خوردن میسر نیست.

 

فعلا بسه دیگه. خسته شدم. ولی بازم هست که بعدا می نویسملبخند

[ ۱۳٩٢/٦/٤ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٤ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٤ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ما کلا یه دونه دوست داریم (یه خانواده ی دو نفری) که با هم خیلی جوریم، فکر کنم به طور متوسط هفته ای سه چهار بار همو می بینیم. یا با هم بیرونیم، یا ما خونه ی اوناییم، یا اونا خونه ی مان، یا اتفاقی رفتیم بیرون و اتفاقی همو می بینیم!!!

امروز هم بهشون زنگ زدیم گفتیم کیک درست می کنیم بیاین خونه ی ما. قرار بود امروز بریم بسکتبال بازی کنیم نزدیک خونه ی اونا، ولی هوا همه اش ابریه، بارون هم نمیاد ولی ابری و سرده. فردا هم قراره همین طور باشه. این شد که دیدیم بیرون که نمیشه رفت، حالا چه واسه بازی چه واسه تفریح، بهتره یا ما بریم خونه ی اونا، یا اونا بیان.

از اونجایی که اونا کیکای منو می پسندن (فکر کنم به جز همسر تنها کسایی باشن که خیلی از کیکای من راضی اندنیشخند)، گفتم بیاین خونه ی ما کیک بخوریم.

قرارو برای ساعت شیش گذاشتیم ولی میخوام زنگ بزنم بگم زودتر بیان. البته هنوز کیکه رو درست نکردم، حتی تصمیم هم نگرفتم چی درست کنم ولی خب باید دست به کار شم دیگه. با توجه به اینکه تا ساعت رند نشه آدم نمی تونه کارو شروع کنه، قراره ساعت 2 برم سر کیک درست کردننیشخند.

----

کلا دوست دارم هر روز یه چیزی یاد بگیرم، دوست ندارم هر روزم مثل روز قبل باشه. احتمالا از این به بعد روزایی که چیز قابل توجهی یاد بگیرم، اینجا می نویسم.

چیزی که امروز یاد گرفتم:

امروز داشتم یه کمی کتاب مفتاح الفلاح شیخ بهایی رو میخوندم (کلا کتاب توصیه شده ایه). نکته های جالبی توش داشت، از جمله اینا:

1) بعضى از اکابر گفته اند: سبب اینکه مرتبه فکر بر مرتبه عبادت رجحان یافته آنست که فکر عمل قلب است و عبادت عمل جوارح و اعضا، و هیچ شک نیست که قلب اشرف از اعضا است . پس عمل او نیز اشرف باشد از عمل اعضا.

 

2) خداوند در هر چیز به کم اکتفا کرده است و حد براى آن معین فرموده است مثلا نماز پنج مرتبه ، روزه یکماه ، زکوه از نصاب مقدار معینى ، ولى براى ذکر حدى معین نفرموده است.

که در ادامه اش برای تایید این گفتار این آیه رو آورده:

یا ایها الذین آمنوا اذکر و الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکره و اءصیلا (احزاب: 42)

[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ٤:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

الان داشتم یه کتاب میخوندم به اسم "علم چیست، فلسفه چیست؟". البته فکر کنم کتابی که من میخوندم خلاصه بود، آخه همه اش 28 صفحه بود.

به نظرم به خوندنش می ارزید. خیلی مختصر و مفید توضیح داده بالاخره علم چیه، فلسفه چیه. یه جمله در توصیف فلسفه گفته بود که به نظرم واقعا کافی بود برای توصیف فلسفه، نوشته بود "فلسفه علمِ علم است". همون طوری که می گیم فیزیک علم ماده است، فلسفه هم هدفش شناخت علمه. حالا این که علم چیه و این چیزا رو باز توی خود کتاب توضیح داده بود. کلا دوست داشتم کتابشو، ساده، روون، مختصر و مفید.

دوست دارم یه وبلاگ پیدا کنم مال یه آدمی خیلی شبیه خودم، یه آدمی با افکار و عقاید خودم، بعد طرف یه عالمه کتاب معرفی کرده باشه من برم بخونمنیشخند.

این جوری هرچی می گردم کتاب خوب پیدا نمی کنم، یعنی هرچی رو که بقیه معرفی کردن یه چند صفحه ازش می خونم خوشم نمیاد، ول می کنم.

[ ۱۳٩٢/٦/۳ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/٢ ] [ ٤:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

توی یکی دو تا پست قبلی گفتم که دیشب قرار بود همسر و یه عده ی دیگه از بچه های ایرانی اینجا برن ورزش. قبلش باید اسم می دادن که میرن یا نه، یعنی باید ثبت نام می کردن و همسر هم گفت که اسمشو بنویسن که میاد ولی بعدش فهمید که کفش مناسب برای فوتبال نداره واسه همین دوباره بهشون زنگ زد و گفت که اگه کفش مناسب پیدا کنه میاد.

بعدش زنگ زدیم به یکی از دوستامون که ببینیم اونا میرن ورزش یا نه، میخواستم ببینم اگه خانومش میاد، منم برم. اونا هم همین مشکل همسرو داشتن و گفتن که داریم میریم بیرون ببینیم کفش پیدا می کنیم یا نه، اگه پیدا کردیم که ما هم امشب میریم.

بعدش قرار گذاشتیم برای ساعت 7 بعد از ظهر، من که مخم پکیده بود و چشمام واقعا درد می کرد، همسر هم که دقیقا از پای کامپیوتر بلند شد که راه بیفتیم. دیگه رفتیم و حدود ساعتای هفت و ده دقیقه رسیدیم سر قرارمون. قرارمون توی یکی از فروشگاهای ورزشی بود. دوستامون اونجا بودن داشتن دنبال کفش خوب میگشتن. چیز خوبی با قیمت مناسب پیدا نکردیم. رفتیم یه کمی مغازه های دیگه رو هم گشتیم ولی بازم چیز ارزون و خوب پیدا نکردیم. این شد که همسر و دوستش بی خیال ورزش شدن و همسر هم زنگ زد و گفت که میخواد کنسل کنه.

توی راه دو تا شیرینی بزرگ خریدیم، یعنی هر دو نفری یه دونه. میخواستیم ببینیم مزه شون چطوریه، اسمشون schneeballen ه.

این شکلی اند:


بعد از دو سال عقده مونو خالی کردیم و بالاخره از اینا خریدیمنیشخند. آخه اینجا آدم جرئت نمی کنه چیزی که نمی دونه چه مزه ایه بخره، معمولا به مذاق ما خوش نمیاد.

به نظر ما که اون قدری که قیافه اش نشون میده خوشمزه نبود ولی خب بد هم نبود ولی فقط به یه بار امتحان کردنش می ارزیدچشمک.

همسر تقریبا یک سوم مال ما رو خورد و بقیه شو من خوردم، زیاد خوشش نیومد. خلاصه ورزش که نرفتیم بکنیم هیچ، کلی هم شیرینی خوردیم!!

 

 

[ ۱۳٩٢/٦/٢ ] [ ٤:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

دیگه مخم داره می پکه واقعا!

از صبح نشستم پای یه کد که در واقع من نباید بنویسمش ولی خب دانشکده ی ما اونقدر پولدار نیست که بخواد یه سری آدم استخدام کنه این کارا رو انجام بدن برامون.

از صبح سر اشکال گیری یه تیکه ی کوچیک کد نشسته ام، تازه هنوزم تموم نشده، نوشتن کد یه طرف، اشکال گیری اون استثناهایی که بهشون بر می خوره یه طرف!

 

[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٦/۱ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب