یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

قال على علیه السلام:
اللَّهُمَّ اغْفِرْلى رَمَزاتِ الْالْحاظِ، وَ سَقَطاتِ الْالْفاظِ، وَ شَهَواتِ الْجَنانِ، وَ هَفَواتِ اللِّسانِ

الهى! نگاه‌هاى اشارت‌آمیز، سخنان بى‌فایده، خواسته‌هاى نابجاى دل، و لغزش‌هاى زبان را بر من ببخش!

----

فکر می کنم همه ی ما همه ی اینا رو چندین بار مرتکب شدیم. ولی من فکر می کنم اولی و آخریش یه چیز دیگه است!! مخصوصا اون نگاه های اشارت آمیز که خودمون فکر می کنیم ما که چیزی نگفتیم که بخواد غیبت و تهمت و فلان و فلان باشه.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همین الان یه کشف جدید کردم توی این باگ های پرشین بلاگنیشخند.

کسایی که وبلاگ دارن، وقتی روی "home" کلیک می کنن، آخرین پست های آپدیت شده رو اون پایین می بینن (منظورم دقیقا "آخرین پست" ها هست، نه آخرین وبلاگ های به روز شده). این پست ها رو پایین نشون می ده، نه سمت چپ. معمولش اینه که سه چهار خط از اون پست نوشته شده و با کلیک کردن روی اون شما هدایت میشین به داخل خود وبلاگ، یعنی در واقع به آدرس آخرین پست.

حالا باگش اینجاست که اگه آخرین پست ارسال شده توسط اون بنده خدا رمز هم داشته باشه، بازم متنش رو نشون میده، مثل یه پست بدون رمز!!!! یعنی انگاری طرف آب توی هاون کوبیده رمز گذاشته!

حالا درسته شاید توی چند خط اول چیز مهمی نباشه ولی خب به هر حال اون پست قرار بوده رمزی باشه ها!!!چشمک

 

[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یهویی یه شعری به ذهنم رسید که اولش فقط مصراع دومش به ذهنم رسید، سریع اون مصراعو توی گوگل سرچ کردم و هیچ نتیجه ای نداشت.

برای همین اینجا می ذارمش که اگه از این به بعد کسی دنبالش می گشت، پیداش کنهچشمک:

 

از جهان خواهش مکن بیش از تواناییِ خویش

بشکند شاخ ار بود بیش از توانایی، برش

 

[ ۱۳٩٢/٧/۳٠ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٩ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

با توجه به اینکه مخم پکیده!!! پناه بردم به کتاب خوندن از شر کارهای درسی روزانهنیشخند.

این حاصلش شد:

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

مرد عربى خدمت پیامبر رسید و عرض کرد: اى پیامبر خدا! به من قرآن بیاموز. پیامبر اسلام یکى از اصحابش را فراخواند و به او دستور داد که به آن مرد عرب تعلیم قرآن کند.


صحابى رسول اللَّه سوره «زلزال» را به مرد عرب تعلیم داد. وقتى عرب بیابانى سوره زلزال را فراگرفت، از جاى برخواست تا با پیامبر خداحافظى کند و برود. همگان متعجّب شدند!


پیامبر پرسید: کجا مى‌روى؟

مرد گفت: یا رسول اللَّه! دو آیه آخر این سوره

«فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ* وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ»


براى تمام عمر من کافى است!
پیامبر فرمود: «او را به حال خود بگذارید، که مرد فقیهى شد!

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٩ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٩ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢۸ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یهویی به ذهنم رسید بیام اینجا از کلید بگم! آخه توی آلمان مسئله ی مهمیه. اینجا کلید آدم به جونش بسته استنیشخند.

کلیدای اینجا رمزیه (البته جاهای معدودی وجود داره که کلیدشون رمزی نیست). کلید ساختن از روی کلید هم غیر قانونیه و کسی هم انجام نمی ده براتون، مگر اینکه مدرک و از این چیزا داشته باشین که شما صاحبخونه هستین و از این حرفا.

اگر هم کلیدتون رو گم کنین جریمه میشین. جریمه اش هم نمی دونم به چی بستگی داره. ولی یکی از بچه ها می گفت صاحبخونه ام بهم گفته اگه گم کنی هر کلید 500 یورو جریمه اشه، یکی دیگه میگفت صاحبخونه ی من گفته 1000 یورو.

به هر حال، با این جریمه ی سنگین اصلا گم کردن کلید به صرفه نیستچشمک!!! بهتره آدم مواظب باشه.

حالا یه چیز جالب تر وجود داره و اونم بیمه ی کلیده! یه بیمه ای که شما میگیرین و ماهانه یه مبلغی می پردازین و اگه کلیدتون رو گم کنین اون بیمه پوشش میده اونو. البته اگه درست یادم باشه این بیمه فقط برای کلید نیست و چیزای دیگه رو هم شامل میشه، مثلا اگه توی یه مغازه شما دستتون بخوره و یه چیزی بیفته بشکنه، اون هم پوشش داده میشه. ولی مطمئن نیستم اینا دو تا بیمه ی جدا بودن یا یکی!

کلید جا گذاشتن هم اینجا دردسره! من یه بار جا گذاشتم. هر جا زنگ می زدم حدود 80 تا 100 یورو می خواستن برای اینکه بیان و در رو باز کنن و من کلیدمو از توی خونه بردارم! در واقع کلید پشت در مونده بود و من هم یه کلید دیگه داشتم ولی چون کلید از اون طرف توی در بود، من نمی تونستم باز کنم!

کاملا اتفاقی همسایه ی طبقه ی بالا همون موقع اومد و منم بهش گفتم که چی شده. اونم گفت من یه آشنا دارم. گوشی منو گرفت چند جا واسم زنگ زد، هی از این و اون شماره گرفت و خلاصه در نهایت برام یه جا زنگ زد و گفت طرف با 40 یورو حاضره بیاد درو باز کنه. ما هم راضی شدیم دیگه.

وقتی طرف اومد درو باز کنه گفت یه مدرک نشون بده که معلوم بشه تو مال این خونه ای! کارش واقعا منطقی بود، آخه اگه این طوری نباشه که طرف کلید ساز میاره خونه ی مردمو باز می کنه که!! منم کارت ویزامو نشون دادم. پشت کارت ویزا آدرس خونه نوشته شده. آقاهه هم در کمتر از ده ثانیه درو باز کرد و 40 یورو گرفت و رفت!

از اون موقع همیشه همین که درو باز می کنم، کلیدو برمیدارم میذارم اون ور!

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۸ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢۸ ] [ ۳:٢٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٧ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٧ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٦ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه حدیثی توی این کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی نوشته بود که معلوم نشد مال حضرت علی ه یا کس دیگه. به هر حال به خوندنش می ارزیدچشمک:

«آن کس که غیبت مردم کند اگر توبه نماید آخرین کس است که وارد بهشت مى‌شود و اگر توبه نکند نخستین کسى است که وارد دوزخ مى‌شود!»

[ ۱۳٩٢/٧/٢٥ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

 

على علیه السلام:
لا یَذُوقُ الْمَرْءُ مِنْ حَقیقَةِ الْایمانِ، حَتّى‌ یَکُونَ فیهِ ثَلاثُ خِصالٍ: الْفِقْهُ فِى الدینِ، وَ الصَّبْرُ عَلَى الْمَصائِبِ، وَ حُسْنُ التَّقْدیرِ فِى الْمَعاش

 

 

 

هیچ انسانى طعم ایمان را نمى‌چشد، مگر این که داراى سه خصلت باشد:
1- آگاهى در دین، 2- صبر در برابر مصیبت‌ها، 3- اندازه‌گیرى در مخارج

 

هیچ وقت فکر نمی کردم "اندازه گیری در مخارج" اینقدر مهم باشه!متفکر

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٥ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٥ ] [ ۳:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٥ ] [ ٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٤ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

به نظر من اینکه آدم توی شلوغی چه رفتاری داشته باشه، خودش یه فرهنگه که واقعا باید فرهنگ سازی بشه! الان وقتی بیشتر توضیح بدم می فهمین چرا میگم این خودش یه فرهنگه!

اینجا توی روزای عادی از محله ی ما هر ده دقیقه یه اتوبوس رد میشه، شنبه ها هر 20 دقیقه و یکشنبه ها هر نیم ساعت. اتوبوس ها هم همیشه سر وقت میان، ولی امان از اون روزی که دیر کنن یا مشکلی پیش اومده باشه، مثل امروز!

امروز من میخواستم با اتوبوس 5:08 برم. چون همسر گفته بود برم ایستگاه قطار و قرار بود دو تا ساندویچ برای توی راه، به علاوه ی برس و مسواکش رو بهش بدم. اتوبوس نیومد، نیومد و باز هم نیومد. منم اشتباه کردم هی گفتم الان میاد الان میاد، نرفتم خودمو به نزدیک ترین ایستگاه قطار برسونم. این شد که ساعت شد 5:15 و یه عالمه آدم توی ایستگاه بودن، ولی اتوبوس همچنان نیومده بود. همون موقع یه خط دیگه اومد، خطی که به سمت مخالف می رفت. همیشه این جوریه که اتوبوس های دو جهت توی این ایستگاه به همدیگه می رسن، منم دیدم این یکی اومد گفتم خب الان اون یکی میاد دیگه، ولی بازم نیومد! هی آدم جمع میشد توی این ایستگاه و اتوبوس نمی اومد!

بالاخره ساعت 5:24 دقیقه اتوبوس اومد. تا ایستگاه قطار که من می خواستم برم با اتوبوس شیش دقیقه راه بود ولی اینجا بود که فرهنگ ضعیف آلمانی ها توی شلوغی باعث شد من به موقع نرسم!

تو ایران وقتی ملت سوار میشن تمام مدت دارن داد می زنن خانم برو جلو، خانم هنوز جا هست، برین عقب برین عقب، ما هم سوار شیم و بدین ترتیب بالاخره همه جا میشننیشخند! البته حتی اگه کسی داد نزنه بازم مردم واقعا خیلی رعایت می کنن و تا جایی که جا داشته باشه میرن عقب.

ولی آلمانی ها گلوله میشن همون جلوی در اتوبوس و هیچ کس توی راهروی اتوبوس وای نمی ایسته. خب تعداد هم واقعا زیاده ولی اصلا رعایت اینو نمی کنن که این ملت مشخصه که حداقل نیم ساعته منتظرن (ایستگاه به طرز عجیب و غیرعادی ای شلوغ بود و با یک نگاه می شد فهمید). به هر حال دریغ از اینکه یه نفر به خودش تکون بده. به هر حال سوار شدیم و در بسته نمیشد، منتها اینجا بازم کسی تکون نمی خوره تا وقتی که اتوبوس به طور اتوماتیک بعد از یه مدتی که در بسته نمی شه اعلام می کنه که لطفا برین اون ور تر تا در بسته بشه!!! اون وقت تازه دو سانتی متر میرن اون ور. حتی گاهی وقتا بعدش دوباره دستگاه اعلام می کنه و باز اینقدر دو سانت دو سانت میرن که بالاخره در بسته بشه!!

خلاصه امروز تقریبا توی تمام ایستگاه ها همین بساط بود! هی اخطار می داد و تازه بعد مردم یه تکونی به خودشون می دادن!

این شد که راه 6 دقیقه ای رو اتوبوس توی حدود 10 دقیقه رفت و من به همسر نرسیدم!

از اون طرف همسر میتفار گرفته بود (قبلا توی یه پست توضیح دادم میتفار چیهچشمک) و شانس ما اونم یه آلمانی آن تایم بود که راس ساعت 5:30 حرکت کردناراحت و تمام تلاش های من تا دقیقه ی 90 بی فایده بود!

حالا اگه بخوام فرهنگ این آلمانی ها رو موقع شلوغی با ایران مقایسه کنم به جرئت می تونم بگم ما خیلی فرهنگمون بهتره. البته منظورم فرهنگ هل دادن نیستا! ولی واقعا ما ایرانی ها خیلی رعایت می کنیم، مخصوصا توی مترو خیلی پیش میاد که مردم میرن عقب تر میگن خانم سوار شو جا میشی، برای خودم که بارها اتفاق افتاده!

البته یه نکته ی جالبی هم که اینجا هست اینه که این آلمانی ها فرهنگ مدیریت بحران ندارن، از بس همه چیشون روی قاعده و قانونه، وقتی یهویی یه موقعیتی پیش میاد اصلا نمی دونن چیکار کنن! بر خلاف ما ایرانی ها که خوب بلدیم همه چی رو دقیقه ی نود انجام بدیمچشمک.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٤ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٤ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٤ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

چرا پیامبر با حفصه ازدواج کرد؟

بعد از جنگ احد، چون تعداد زیادی از زنا بیوه شدن و بچه ی بی سرپرست داشتن و خودشون هم سرپرست نداشتن دیگه، پیامبر پیشنهاد داد که هر کس از مردا با یکی از این بیوه ها ازدواج کنه.

دو نفر از پیامبر خواستن که اونا رو از این کار معاف کنه، یکی حضرت علی که به پیامبر گفت من انقدر به فاطمه علاقه دارم که نمی تونم زن دیگه ای بگیرم و نفر دیگه ابوبکر که به پیامبر گفت چون سالخوره است نمی خواد ازدواج کنه مجددا.

از بین سایرین عثمان داوطلب بود که با یکی از بیوه ها ازدواج کنه. از طرفی دختر عمر بن خطاب هم از جمله بیوه های جنگ احد بود. عمر به عثمان پیشنهاد میده که با دخترش،حفصه، ازدواج کنه ولی عثمان امتناع می کنه. عمر هم خیلی ناراحت میشه، چون اگه عثمان داوطلب ازدواج با بیوه ها نشده بود، کسی به زور نمی خواست دخترش رو به زنی به کسی بده و عمر هم به دلیل داوطلب شدن عثمان این پیشنهاد رو به اون داده بود و حالا عثمان رد کرده بود.

طبق گفته ی اون کسی که داره تعریف می کنه، بعد از اینکه عثمان از ازدواج با حفصه امتناع نمود، اگر داماد پیامبر نبود، در همان لحظه به دست عمربن خطاب کشته میشد.

ولی چون داماد پیامبر بود، عمر به احترام پیامبر از قتلش صرف نظر می کنه و موضوع رو به پیامبر می گه و پیامبر هم برای اینکه عمر رو راضی کنه و از خشمش کم کنه،  موافقت می کنه که با حفصه ازدواج کنه.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همین الان توی کتاب عایشه بعد از پیامبر یه چیزی دیدم که واقعا شاخ در آوردم! اگه واقعا این حرف درست باشه، وای به حال ما با این اسلام اجرا کردنمون...

قضیه در مورد ازدواج پیامبر با ام سلمه است. پیامبر از ام سلمه خواستگاری می کنه و ام سلمه به سه دلیل رد می کنه: 1- من خیلی سالخورده ام و تو که همسری مثل عایشه داری چرا باید منو بخوای 2- چطور من چهار تا بچه ی یه شوهر دیگه رو به خونه ی یه شوهر جدید می تونم بیارم؟ 3- تو همیشه منو با عایشه مقایسه خواهی کرد.

پیامبر در جواب اولی میگه تو از من سالخورده تر نیستی، حتی اگر هم بودی من باز با تو ازدواج می کردم، خدیجه از من 15 سال بزرگتر بود. در مورد دومی میگه اصلا نگران بچه هات نباش و در مورد سومی بهش اطمینان میده که مشکلی پیش نمیاد.

بعدش که ام سلمه قبول می کنه (این اون تیکه ای بود که واسه من خیلی جالب بود و تا الان نمی دونستم):

ام سلمه موقعی که می باید زوجه ی پیغمبر شود جهیز نداشت و دارای خویشاوندی ذکور نبود که به او جهیز بدهد. بر طبق قانون اسلام هر زن که جهیز ندارد و دارای خویشاوندی از طبقه ی ذکور نیست که به او جهیز بدهد، می باید جهیز خود را از بیت المال دریافت کند.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

چند تا پست قبل تر یه صحبتی از حضرت علی گذاشتم که گفته بود که بعد از فوت پیامبر در زمان خلافت حضرت علی، از بیت المال سهمی به عایشه تعلق می گرفته. توی همون پست گفتم که این تصور پیش نیاد که طرف چون زن پیامبر بوده سهمی داشته از بیت المال، ممکنه علت دیگه ای داشته باشه.

الان در ادامه ی کتاب این توضیح داده شده (البته هدف این قسمت چیز دیگه ای هست ولی به طور اتفاقی به اون شبهه ای که الان گفتم جواب داده):

بعد از جنگ احد تعداد زیادی از مسلمونا شهید میشن وزن های بیوه و بچه هاشون بی سرپرست میشن. پیامبر اونجا بهشون میگه که هر وقت وضع مادی مسلمونا خوب شد ما از بیت المال به این زن ها و بچه های بی سرپرست مستمری میدیم، ولی الان که وضعمون خوب نیست، بهتره که همین مسلمونایی که هستن با یکی از این زن ها ازدواج کنن و سرپرستی بچه های اونا رو به عهده بگیرن و خودش هم میگه مثلا من با ام سلمه ازدواج می کنم که چهار تا بچه ی صغیر داره و از این بچه ها مثل بچه ی خودم نگه داری می کنم.

این طوری میشه که پیامبر با ام سلمه ازدواج می کنه و اون قضیه ی مستمری هم که گفتم، طبق گفته ی خود پیامبر به زنای بی سرپرست تعلق می گرفته و از اونجایی که وقتی پیامبر فوت می کنه زناش بی سرپرست محسوب میشن، در زمان خلافت حضرت علی به اونا مستمری داده میشده (قبل و بعدش رو من نمی دونم).


[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه کلمه هست توی آلمانی به اسم mitfahrglegenheit که ما ایرانی ها به اختصار بهش میگیم میتفارنیشخند. mit، همون with ه و fahr همون drive انگلیسی هست.

اینجا یه فرهنگ خوب دارن و اونم اینه که یه سایت دارن به اسم mitfahrglegenheit.de، هر کس که می خواد با ماشینش جایی بره میره توی این سایت آگهی می ذاره که من فلان روز میخوام از فلان شهر برم به فلان شهر و ماشینم (مثلا) دو نفر جا داره.اگه دوست داشته باشه شماره اش رو هم میذاره تا باهاش تماس بگیرین وگرنه با ایمیل یا از طریق سایت باید براش پیام گذاشت.

اونایی که علاقه مند هستن و مثلا ساعت حرکت، محل حرکت و خلاصه کل شرایط براشون اکی هست به طرف زنگ می زنن و هماهنگ می کنن، میرن سر قرار و با اون بنده ی خدا میرن به اون شهری که می خوان.

این کار چند تا مزیت داره: اول اینکه اون بنده ی خدا حداقل پول بنزینشو در میاره (پول بنزین اینجا واقعا زیاده)، دیگه اینکه خب ماشین خالی نرفته و به ازای هر نفر یه ماشین توی مملکت راه نمی افته! هر چند نفر با یه ماشین می رن. مثلا شده من با میتفاری رفتم که راننده خودش می گفت من اکثرا با ماشینم نمیام، خودم زنگ می زنم میتفار هماهنگ می کنم با یکی دیگه میرم.

یعنی مثل ما ایرانی ها نیستن که وقتی یه نفر ماشین داره دیگه همیشه با ماشین خودش همه جا بره. این کارشون هم آلودگی هوا رو میتونه کم کنه، هم ترافیک رو و به نظر من از همه مهم تر اینه که بالاخره وقتی یه نفر این فرهنگو داره به بچه اش هم همین فرهنگو یاد میده و نسلشون با فرهنگ درست بار میان. در مقابل یکی از تفریحات خیلی از جوونای ایرانی، دور دور کردن با ماشینه!!! چیزی که واقعا هیچ هدفی نداره!

یه خوبی دیگه ی این روش هم (حداقل برای ما خارجی ها) اینه که یه فرصتی پیش میاد که با یه نفر صحبت کنی و یه جوری تبادل فرهنگی میشه. مثلا ما یه بار با یه بنده خدایی می رفتیم گفت من یه بار دو تا مسافر مسلمون داشتم به خاطرشون نگه داشتم تا نماز بخونن، شما هم اگه خواستین بگین براتون نگه دارم!!! یا مثلا یه بار دیگه یه راننده ای از فسنجون ایرانی تعریف می کرد (البته اسمشو بلد نبود، فقط توصیف می کرد!)، یکی دیگه از استامبولی ما تعریف می کرد. معلومه که واقعا با فرهنگ های مختلف آشنا میشن توی این مسیرها.

---

البته این فرهنگ در حالت فعلی واقعا فکر نمی کنم به درد ایران بخورهنیشخند، اصلا امنیت نداره آخه! اینجا آدم با خیال راحت با این میتفار ها قرار میذاره و اصلا هم نگران امنیتش نیست، یعنی یه چیز کاملا عادیه. مثل اینکه شما تاکسی بگیری بری سر کار ولی تو ایران حتی آژانس رو هم آدم تا بهش اطمینان نداشته باشه نمی تونه سفارش بده!


[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢۳ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٢ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

دو تا چیز توی کتاب خوندم که خیلی طولانی بود و خیلی قشنگ توصیف شده بود. یکیش جنگ محمد ابن ابی بکر توی مصر با لشکر معاویه (عمر و عاص) بود که هرکی میخواد خودش باید بخونه چون واقعا طولانی بود و من نمی تونم اینجا بنویسم ولی خیلی قشنگه و ارزش خوندن داره.

یکی دیگه اش هم تلاش لشکر معاویه برای گرفتن قسطنطنیه است (که البته به گفته ی کتاب انگاری اسم استانبول امروزیه).

این دومی هم خیلی طولانی بود ولی من یه قسمت خلاصه شو که خیلی جالب بود میگم.

لشکر معاویه از سمت خشکی میره شهر مذکور رو محاصره می کنه، ولی چون حصارای دور شهر بلند و سنگی بوده نمی تونستن برن داخل شهر و با خودشون گفتن فقط محاصره شون می کنیم تا از گرسنگی تسلیم بشن.

منتها یه طرف شهر دریا بوده و باید از اون طریق هم محاصره شون می کردن. واسه ی این کار یه عالمه کشتی می فرستن. منتها دیگه وقتی که نزدیک بوده کشتی ها برسن به بندر، یهو یه اتفاقی می افته. کشتی ها آتیش می گیرن. یه آتیشی روی آب وجود داشته که به شدت هم شعله ور بوده و خامومش نمی شده.

چند تا کشتی این طوری از بین میرن و آدمای معاویه می شینن فکر می کنن که چیکار کنن. به ذهنشون می رسه که شاید بشه با خاک خامومشش کرد. کشتی بعدی با خودش خاک می بره ولی بعد متوجه میشن که این طوری خاک ریختن توسط آدما و خدمه ی کشتی فایده نداره.

دفعه ی بعدی تصمیم می گیرن یه منجنیق درست کنن که هی خاک پرت کنه به سمت جلوی کشتی تا وقتی کشتی میخواد بره جلو، جلوش خاموش باشه. همین کارو می کنن و جواب میده. منتها وقتی خیلی نزدیک به شهر میشن، متوجه میشن که دو تا مشکل هست: یکی کشتی هایی که قبلا غرق شدن مانعشون می شن و یکی هم یه زنجیری که از یه جایی به یه جایی کشیده شده بوده و نمی تونستن ازش عبور کنن و در نهایت هم این لشکر نمی تونه پیشروی کنه و معاویه نمی تونه قسطنطنیه رو توی این لشکرکشی بگیره و با یه مصالحه بین معاویه و حاکم شهر که داخل حصار بوده کار تموم میشه.

در ادامه توی کتاب از طرف مترجم نوشته که این آتیشی که درست کردن روی آب موسوم بوده به آتش یونانی و از ترکیب دقیقش اطلاعی در دسترس نیست ولی محققین عقیده دارند که یکی از مواد آتش مزبور فسفر بوده.

(توهین به خودمون نباشهچشمک) اصلا انگاری از قدیم غیرمسلمونا به جای شمشیر زدن صرف، از عقلشون استفاده می کردن.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٢ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

آدم این کتابا رو می خونه تازه می فهمه یه عده چرا اینقدر نماد اخلاق بودن، در حالی که الان یه عده به شدت اصرار دارن نماد اسلام و اخلاق باشن و همه جوره به همه تذکر می دن: "ببین مثل من باش"، آخرش هم هیشکی مثل اونا نمیشه!!

طرف از امام حسین سوال می کنه آیا عایشه در کشتن پدر شما دخالت داشت؟

امام حسین هم میگه من در این مورد مطمئن نیستم پس نمی تونم نظر بدم "ولی میدانم که عایشه با خوارج بی ارتباط نبود و در زمان خلافت پدرم شخصی این موضوع را با پدرم در میان گذاشت و گفت چون عایشه ام المومنین با خوارج رابطه دارد بهتر است که پدرم مستمری او را قطع کند.

مقصود آن مرد دوازده هزار درهم مستمری عایشه ام المومنین بود که در زمان حیات پدرم از محل بیت المال به او پرداخته میشد همچنان که سایر همسران رسول الله نیز از بیت المال مستمری دریافت می کردند. ولی پدرم پیشنهاد آن مرد را نپذیرفت و گفت که همسران رسول الله محترم هستند و من مقرری آن ها را قطع نخواهم کرد ولو دشمن من باشند.

 

آیا واقعا الان هم کسانی هستند که حاضرن از بیت المال به دشمنشون سهم بدن؟!!!متفکر

--

پی نوشت: من تصور شخصیم اینه که اون مستمری این طوری نبوده که به خاطر اینکه همسر پیامبر باشن بهشون داده بشه، بلکه به خاطر این بوده که شوهر نداشتن ولی مطمئن نیستم. فقط خواستم شفاف سازی کنم که اگه کسی میخواد بپرسه چرا زنای پیامبر از بیت المال سهم داشتن و بقیه نداشتن، ممکنه تصورش اشتباه باشه و زنای دیگه ای هم از بیت المال سهم داشته باشه. هر کس میخواد بیشتر بدونه باید بره تحقیق کنه، بنده مسئولیتی ندارمچشمک

[ ۱۳٩٢/٧/٢٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

یه نفر داره از امام حسین راجع به ضربت خوردن و به قتل رسیدن حضرت علی می پرسه و این بخشی از صحبت های امام حسینه راجع به خوارج:

خوارج کسانی بودند و هستند که نمی توانستند و نمی توانند معانی تمام آیات قرآن را به درستی ادراک کنند.

ادراک معانی تمام آیات قرآن محتاج علم و فهم است. آن قسمت از آیات که مربوط به احکام صریح دین می باشد روشن است و همه آن را می فهمند ولی آن قسمت از آیات که مربوط به حکمت الهی است در خور فهم همه نیست و فقط امام برحق و دانشمندان اسلام معانی آن آیات را ادراک می نمایند و عامه ی مردم نمی توانند بفهمند که معانی واقعی آن آیات جیست و اگر کسی فقط معنای ظاهری آن آیات را مورد توجه قرار دهد دچار اشتباه می شود و خوارج به معنای ظاهری آیات قران توجه دارند و لاجرم مشتبه شده اند و می شوند.

در قرآن آیاتی هست مبنی بر اینکه خداوند قادر مطلق است و اختیار همه چیز به دست اوست و هرچه او بخواهد همان می شود. در قرآن ایات دیگر هست که مبنی بر این است که خداوند خواهان رستگاری بندگان خود می باشد و خوارج می گویند چون خداوند دانا و توانای مطلق است و هرچه بخواهد همان می شود، لذا هیچ کس از خود اختیاری ندارد و از طرف دیگر چون خداوند خواهان رستگاری بندگان خود می باشد، لذا یک مسلمان چه ثواب کند و چه گناه به بهشت خواهد رفت.

 

بعد امام حسین توضیح میده و در توضیحش این مثالو می گه:

در یک قشون تمام سربازان مطیع فرمانده قشون هستند و از دستورات او پیروی می کنند ولی هر سرباز در زندگی خود دارای استقلال است و به مناسبت دارا بودن استقلال در زندگی فردی، مسئولیت دارد و اگر تخلفی کند مورد بازخواست قرار می گیرد.

در ادامه ی توضیحش امام حسین حرفی می زنه که فکر میکنم هنوزم مصداق داشته باشه:

هیچ قوم نمی تواند با این مذهب که خوارج بدعت گذاشته اند باقی بماند و این عقیده در هر قوم که اجرا شود سبب فنای آن خواهد گردید.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢٢ ] [ ۸:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٢ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٢ ] [ ٢:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢۱ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

توی این قسمت کتاب، امام حسین راجع به عایشه صحبت می کنه (البته یه نفر داره ازش سوال می کنه و اونم در جواب اینا رو میگه).

ام المومنین از قدیم نسبت به پدر و مادرم و ما نیک بین نبود تا اینکه در عثمان را در سن هشتاد سالگی به قتل رساندند و بعد از او از پدرم درخواست کردند که خلیفه ی مسلمین شود و با وی بیعت کردند.

دو تن از کسانی که با پدرم بیعت کردند طلحه و زبیر بودند که مال دوست بودند و جاه طلب و بعد از اینکه با پدرم بیعت کردند انتظار داشتند که از طرف پدرم مشاغل بزرگ به آنها واگذار شود یا اینکه از بیت المال استفاده نمایند و مستمری دریافت کنند. پدر من صلاح ندانست.

آن دو نفر چندی صبر کردند و امیدوار بودند که پدرم روش خود را نسبت به آنها تغییر دهد ولی بعد از اینکه دیدند روش پدرم تغییری نکرد، نزد عایشه، ام المومنین، رفتند و به او گفتند که پدرم برکنار شود.

طرف می پرسه:

آیا موقعی که مردم از پدرت درخواست کردند که خلیفه شود عایشه با خلافت پدرت موافق بود یا مخالف؟

اما حسین جواب میده: در آن موقع عایشه ام المومنین با خلافت پدرم مخالفت نکرد. طلحه و زبیر می دانستند که اگر خود آنها بخواهند علیه پدر من علم طغیان برافرازند، آنقدر نفوذ ندارند که عده ای را اطراف خود جمع کنند. این بود که از عایشه درخواست نموندند که جلو بیفتد و او هم پذیرفت.

طرف می پرسه:

کسانی که می خواهند مبادرت به طغیان بکنند باید دستاویزی داشته باشند، دستاویز آنها چه بود؟

امام حسین میگه: دستاویز آنها این بود که شهرت دادند که پدر من عثمان را کشته است، در حالی که پدر من بزرگتر از آن بود که یک پیرمرد هشتاد ساله را به قتل برساند.

----

در ادامه اش راجع به جنگ جمل صحبت می کنه و اینکه عایشه طرفدارانی در نزدیکی بصره در عراق داشته و بنابراین شورش در اونجا اتفاق می افته. البته قبل از جنگ حضرت علی به عایشه پیغام میده و بهش پیشنهاد میده که به عربستان برگرده و جنگ نکنن ولی عایشه قبول نمی کنه و جنگ میشه.

چیزی که این وسط جالبه اینه که توی جنگ، دست های شتر عایشه رو قطع می کنن با شمشیر ولی شتر نمی افته و طرفدارای عایشه این رو معجزه می دون رو به عایشه نسبت می دن.

وقتی که طرف این رو از امام حسین سوال می کنه، امام حسین میگه که این چیز عجیبی نیست، گاهی پیش میاد و در جنگ های دیگه هم اتفاق افتاده که دست های شتر که قطع میشه، حیوون از درد و ترسی که داره تا چند لحظه خودش رو روی پاهاش نگه میداره ولی سرانجام می افته و این اتفاق برای شتر عایشه هم افتاده، ولی "قبل از اینکه شتر سقوط کند پدرم دستور داد که با سرعت ام المومنین را از کجاوه خارج نمایند که بر اثر سقوط شتر آسیب نبیند".

در مورد نتیجه ی جنگ هم امام حسین این طور توضیح میده:

در آن جنگ عایشه ام المومنین به ظاهر سردار قشون خصم بود و بعد از اینکه اسیر شد می باید با وی چون کنیز رفتار می شد ولیکن پدرم با احترام به اینکه او عایشه همسر جدم رسول الله است او را مانند یک میهمان عالیقدر مورد پذیرایی قرار داد و به او گفت هرجا میل دارد برود می تواند برود.

آنهایی که در آن جنگ به طرفداری از ام المومنین و طلحه و زبیر با پدرم و سربازان او جنگیدند کسانی محسوب می شدند که بر امام عصر خود خروج نمودند و مجازات آنها اعدام یا غلامی بود ولی پدرم همه را مورد بخشایش قرار داد  و به آنها گفت که منظور من این بود که هسته ی شورش از بین برود و اینک که آن هسته از بین رفته است قصد ندارم که شما را بیازارم.

---

به نظرم بعضی از این رفتارا واقعا جای تامل داره. آیا مملکت های اسلامی امروزی هم همین رفتارا رو دارن؟!!!

 

بعدا اضافه شد:

همسر میگه طلحه و زبیر بیعت نکردن و اون موقع رفتن مکه عمدا که بیعت نکنن. من در این مورد نظری ندارم. علاقه مندان خودشون مطالعه کنن لطفاچشمک

[ ۱۳٩٢/٧/٢۱ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این قسمت رو عمرو نقل می کنه که توی کارای خونه به عایشه کمک می کرده (البته اینکه چی شده که این آدم این کارو می کرده خودش داستان داره و به جهت مرفه بودن پیامبر و خانواده اش نبوده اصلا!):

بعد از دو روز که در خانه ی عایشه مشغول کار بودم چیزی دیدم که تا آن تاریخ به نظرم نرسید و مشاهده کردم که عایشه قلمی به دست گرفت و در دواتی که در مقابل او بود فرو برد و مشغول نوشتن شد. من تا آن تاریخ ندیده بودم که یک زن بتواند نویسندگی کند و از عایشه پرسیدم که این چیست که می نویسی؟ عایشه گفت: این تاریخ وقایع است که می نویسم ولی برای خود تحریر نمی کنم زیرا حافظه ی من قوی است و هیچ چیز را فراموش نمی نمایم بلکه از این جهت می نویسم که دیگران در زمان من و یا بعد از من، بخوانند و از وقایع این عصر مطلع شوند.

---

برام خیلی جالب بود که عایشه تاریخ نویسی کرده باشه. خب پس این کتابی که نوشته کی چاپ میشه؟! اصلا اسمش چیه؟! واقعا یعنی تا الان چاپ شده؟ (فکر کنم هنوز داره ممیزی میشهنیشخند) یا منظورش همین نقل قول هایی هست که از عایشه میشه؟ ولی تا جایی که من شنیدم همیشه دیدم گفته باشن عایشه گفته، نشنیدم جایی ارجاع داده باشن به کتابی یا نوشته ای که مال عایشه بوده باشه!

جالبه که توی این کتاب عایشه بعد از پیامبر با هر کس که صحبت کرده، طرف از حافظه ی عایشه به طرز عجیبی تعریف کرده!

 

[ ۱۳٩٢/٧/٢۱ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢۱ ] [ ۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢۱ ] [ ٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٠ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٠ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢٠ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٩ ] [ ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٩ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه حدیث دیدم توی کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی که به نظرم خیلی جالب اومد:

رَحِمَ اللَّهُ امْرَءً غالَبَ الْهَوى‌، وَ افْلَتَ مِنْ حَبائِلِ الدُّنْیا
رحمت خداوند بر انسانى که بر هواى نفس پیروز گردد و از دام‌هاى دنیا خویش را نجات دهد

ادامه ی کتاب ویژگی های دام رو نوشته که خوندنش خالی از لطف نیست:


ویژگى‌هاى دام


1-  مخفى بودن آن تا جلب توجّه نکند و شکار بدون توجّه و بر اثر غفلت اسیر آن گردد.
2- محکم باشد بودن دام به طوری که شکار پس از گرفتارى در آن نتواند خود را برهاند و فرار کند.
3- سومین ویژگى آن است که اطراف دام با طعمه‌هایى جلب توجّه کند، هر چند باید خود دام مخفى و پنهان باشد؛ دانه‌هاى اطراف دام مرغ‌ها و پرنده‌ها را فریب مى‌دهد و آن‌ها را گرفتار مى‌سازد.


دام‌هاى دنیا نیز این خصوصیّات را دارد.

یکى از دام‌هاى دنیا حُبّ مقام است که از اوّل بچگى تا آخرین لحظات عمر، در دل انسان‌ها وجود دارد. هر چیزى دوران خاصّى دارد.

ولى علاقه به مقام در سراسر عمر انسان، همراه اوست. و گاهى از اوقات این دام مخفى است؛ در لباس خدمت به همنوعان، خدمت به انقلاب و دین، احساس مسؤولیّت شرعى و مانند آن خود را پنهان مى‌کند. دانه‌هایى هم در اطرافش ریخته شده که جلب توجّه مى‌کند؛ استفاده از نعمت‌هاى الهى، ضرورت‌هاى زندگى، حفظ آبرو، امکانات بیش‌تر، آرامش روح، تفریح بهتر و مانند آن، دانه‌هایى است که اطراف آن ریخته شده است.

و عجیب این که این دام بسیار محکم است و رهایى از آن براى گرفتارانش بسیار مشکل.


یکى دیگر از دام‌ها عبادت بى‌تفکّر است، در این نوع از عبادت آهسته آهسته ریا شروع مى‌شود و کم کم منتهى به عُجب مى‌شود، چنین شخصى خود را از همه بهتر و سرآمد امّت و شفیع یوم المحشر تصوّر مى‌کند! کار به این جا ختم نمى‌شود، بلکه آن قدر عقل او اسیر مى‌گردد و هوى و هوس امیر، که از خداوند هم طلب‌کار مى‌شود!

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱٩ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ما که نه ماشین داریم، نه فعلا قصد خریدشو داریم، ولی کم و بیش از چند و چون امتحان رانندگی اینجا خبر داریم، از اونایی که امتحان دادن شنیدیم.

این امتحان رانندگی اینجا هم داستانیه واسه خودش. امتحان 45 دقیقه است. همه چی رو هم امتحان می گیرن، پارک، جاده، بزرگراه، همه چی. امتحانش هم این طوریه که با همون ماشینی که تمرین کردی امتحان میدی، درست مثل همیشه. خودت نشستی پشت فرمون، مربیت هم نشسته کنارت. افسر هم میشینه صندلی عقب و فقط میگه که کی بپیچی به چپ کجا بری و خلاصه فقط مشخص می کنه که چه کاری انجام بدین.

در صورت لزوم هم اگه شرایط خطرناکی پیش بیاد مربیت ترمز و کلاچ رو کنترل می کنه ولی یه چراغ اون بالا هست که باعث میشه افسر متوجه بشه که الان مربی کنترل کرده.

هیچ گیری هم به این نمی دن که دو سانت ماشینت کجه یا هرچی. چیزایی که بیشتر از همه باعث رد شدن میشه اینه که واسه دیگران خطر ایجاد کنی. این آلمانی ها این یه قلم رو خیلی رعایت می کنن، مثلا تا عابر کامل از خیابون رد نشه و پاشو نذاره توی پیاده رو، راه نمی افتن!

دیگه من این سبک امتحان گرفتنو با ایران مقایسه نمی کنم، خودتون زحمتشو بکشینچشمک.

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱۸ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱۸ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱۸ ] [ ٤:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱۸ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٧ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٧ ] [ ۳:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٦ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٦ ] [ ٩:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٦ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٥ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٥ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز دوشنبه است. دوشنبه ای که اولین روز یه ماه قمریه. یه اعتقادی هست که مامان من همیشه داشته و اونم این که اگه آدم توی یه ماه قمری که توی روز دوشنبه شروع شده، روز اول یه بار سوره ی واقعه رو بخونه، روز دوم دوبار، روز سوم سه بار تاااااااا روز چهاردهم چهارده بار، هر خواسته ای داشته باشه برآورده میشه.

من فقط چند بار اینو امتحان کردم، همیشه هم جواب خواسته هامو گرفتم. البته به نظرم بازم نمی شه گفت هر کس اینو بخونه حتما جواب میگیره و هر کس نخونه حتما خواسته اش برآورده نمی شه ولی به هر حال به نظر من خوندنش خالی از لطف نیست.

یادمه من اولین بار که این چله نشینی رو انجام دادم سوره ی واقعه رو حفظ شدم و این به نظرم حداقل فایده ی این کار بود. چون از اون به بعد هر وقت میخوام این سوره رو بخونم، راحت در حالی که دارم بقیه ی کارامو انجام میدم می خونم و نیازی به نشستن پای قرآن و از رو خوندن ندارم.



[ ۱۳٩٢/٧/۱٥ ] [ ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٥ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ٧:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

 وقتی من بچه بودم، به دلیل تعداد زیاد آدمای خونه ی ماچشمک، یه کتابخونه ی پر از کتاب داشتیم. حتی یه بار کتابا رو شماره زدیم تا قشنگ هرچی رو برمی داریم بذاریم سر جاش و همه چی به هم نریزه. پایین ترین طبقه ی کتابخونه، کتابایی بود که برای سن من مناسب بود، من در اولین فرصتی که حروف الفبا رو یاد گرفتم، خوندن این کتابا رو به طور کامل شروع کردم.

بین این کتابایی که من می خوندن، یه سری کتاب بود مربوط به زمان پیامبر، شاید 14 جلد اینا بود، همه چی توش بود، از شعب ابی طالب، فتح خیبر، جنگ خندق و الی آخر. این کتابا عکس داشت و من عکساشو دوست داشتم. دقیقا یادم نیست به خاطر عکسا بود یا توصیفای کتاب خیلی قشنگ بود، به هر حال من همیشه خودمو توی این اتفاقا تصور می کردم. اصلا به طرز عجیبی خودمو اونجا می دیدم، توی همون صحرای عربستان، کنار شترا یا هر چیز دیگه ای که توی کتاب نوشته بود. این قدر خودمو طوری که حتی الان هم صحنه هاش به طور شفاف و واضح توی ذهنم هست!! مخصوصا اون قسمت شعب ابی طالب!

یه چیزی که واسم خیلی جالبه اینه که هنوز هم هر وقت یه کتابی راجع به پیامبر می خونم، همون حس زنده میشه، دوباره خودمو اونجا تصور می کنم. برام جالبه که این حسو نسبت به هیچ کتاب دیگه ای ندارم، هیچ کتاب تاریخی ای منو نمی بره به اون جایی که واقعا داره توصیف می کنه.

واقعا این پردازش های ذهنی خیلی وقتا منو به خودش مشغول می کنه، توی ذهن آدم چی میگذره؟ یا بعضی کتابا چه تاثیری روی آدم دارن که باعث میشن هیچ وقت از ذهن آدم نرن؟

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت على (ع):

قال على علیه السلام:
وَ لَقَدْ قالَ رَسُولُ اللَّهِ صلى الله علیه و آله: لایَسْتَقیمُ ایمانُ عَبْدٍ حَتّى‌ یَسْتَقیمَ قَلْبُهُ، وَ لایَسْتَقیمُ قَلْبُهُ حَتّى‌ یَسْتَقیمَ لِسانُهُ؛
حضرت على علیه السلام مى‌فرماید: پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود:

ایمان هیچ بنده‌اى اصلاح و محکم نمى‌شود، مگر این که قلبش اصلاح گردد و قلب هیچ کس اصلاح نمى‌گردد، مگر این که زبانش اصلاح شود.

 

دیگه فکر نمی کنم نیاز به هیچ توضیحی داشته باشه!

[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٤ ] [ ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱۳ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از فرهنگ های آلمانی ها که توی روزای اول خیلی خیلی به چشم ما ایرانی ها میاد، اینه که گلاب به روتون هر وقت دلشون میخواد دماغشونو فین می کنن!! اصلا هم مهم نیست کی کنارشونه، با کی دارن صحبت می کنن، طرف استاده، دانشجوئه یا هرچی.

نکته ی جالبش اینجاست که چون از بچگی این کارو کردن، مهارت خاصی دارن و یه جوری این کارو می کنن که آدم احساس می کنه هوایی که داره از بینیشون خارج میشه الان صد کیلومتر سرعت دارهنیشخند. بعضی وقتا که آدم مثلا حواسش نیست کسی کنارشه و ایشون به طور اتفاقی با فین کردن اعلام حضور می کنن، آدم دو متر می پره هوا!

نمی تونم بگم این فرهنگ خوبه یا نه. به نظر من اقتضای آب و هواشونه. از بس هوا سرده، همیشه باید این کارو بکنن و براشون راحت نیست که هر دو دقیقه پا شن برن دستشویی که! شاید به این خاطره که این کار مجاز حساب میشه و جزئی از فرهنگشون شده. ضمنا این کار مختص آدمای سرما خورده نیستا! همه این کارو می کنن. حتی سر کلاس وقتی استاد داره درس میده! یا مثلا سر ارائه ی همین استاد مدعو محترم!!!

فقط چیزی که به ذهن من رسید این بود که امیدوارم توی آمریکا هم این فرهنگ وجود داشته باشه، وگرنه چه بسا استاد این کارو زشت یا حتی توهین تلقی کنهچشمک.

----

یه فرهنگ دیگه ی آلمانی ها اینه که وقتی میخوان کسی رو تشویق کنن می زنن به میز! مثل وقتی که آدم می خواد در بزنه، یعنی با بندهای انگشتشون می زنن به میز. نمی دونم چرا، ولی فرهنگ دست زدن و کف زدن ندارن. مثلا طرف ارائه اش تموم میشه می زنن به میز، حتی کلاس هم که تموم میشه، می زنن به میز!

حالا تناقضش وقتیه که یه استادی از یه کشور دیگه میاد، که نصفی ها میزنن به میز، نصفی ها کف می زنن.

حتی یه بار یه استادی ارائه داشت، فکر میکنم مال انگلیس یا استرالیا بود، ارائه اش تموم شد، گفت خب تموم شد می تونین تشویقم کنینچشمک همه شروع کردن زدن به میز، بنده خدا از تعجب یهویی چشاش گرد شد! پرسید این الان تشویق بود؟!!!

[ ۱۳٩٢/٧/۱۳ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱۳ ] [ ۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٢ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٢ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱۱ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ادامه ی کتاب عایشه بعد از پیامبر:

وقتی فرستاده ی پیامبر نامه ی پیامبرو میده به دست خسرو پرویز. خسروپرویز می گه: امروز روز اول ماه است و همه می توانند به آزادی به نزد من بیایند و از هر کس که شکایت دارند شکایت کنند و هر نامه که دارند بدهند ودر این روز هیچ کس به مناسبت شکایت و نامه ی خود مورد مجازات قرار نمی گیرد وگرنه تو را مجازات می کردم و امر می نمودم که تو را به قتل برسانند [...].

خسرو دوم (همون خسروپرویز) گفت ای مرد عرب من نمی خواهم امروز تو را بیازارم و بیش از این در اینجا توقف نکن.

فرستاده می گه: من هم اکنون می روم ولی میل دارم از تو بپرسم که برای چه تصور می کنی مورد توهین قرار گرفته این (من توی این متن نگفتم ولی وقتی نامه رو می خونه، خسروپرویز میگه که این نامه توهین به منه).

خسروپرویز گفت: وقتی از مردی چون من دعوت کنند که دین خود را تغییر دهم آن دعوت، توهین است.

فرستاده می گه: من دیگر حرفی ندارم که با تو بزنم جز اینکه از تو بپرسم جواب رسول الله چیست؟ خسروپرویز گفت جوابش این است که دین خود را تغییر نخواهم داد.

فرستاده هم از ایوان خارج میشه و برمی گرده.

---

توی متن کتاب حرفی از پاره شدن نامه نمی زنه، ولی مترجم خودش اضافه کرده که توی کتابای زیادی از تاریخ نویسان گفته شده که نامه رو پاره کرده.

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱۱ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱۱ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱۱ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خیلی وقته از این چیزا ننوشتم. دلم هم که بسیاااااااار گرفته. برای عوض شدن هوای دلم اومدم یه کمی کتاب بخونم و چیزایی که خوندمو بنویسم. از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

پیامبر نامه ی دعوت به اسلامی که برای خسرو پرویز بوده رو میده به یه بنده خدایی که ببره به ایران. این آقا هم فارسی رو به اندازه ی کافی بلد بوده، ولی خب عرب بوده.

خلاصه نامه رو می بره بده به خسرو پرویز در حال حاضر در همدانه. میره اونجا. به درباری ها میگه که نامه داره از طرف پیامبر برای خسرو پرویز. میگن بده نامه تو ببریم. میگه نه، خودم باید شخصا بدم به دست پادشاه. بهش میگن پس باید صبر کنی تا سه روز دیگه که اول ماه میشه و بعد مثل همه ی مردم عادی میتونی به دیدار شاه بری.

---

برام جالب بود که شاه اون زمان مردمو به صورت عادی به حضورش می پذیرفت! آیا الان همه این طوریه؟

[ ۱۳٩٢/٧/۱٠ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٠ ] [ ۸:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٠ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱٠ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

الهی و ربی من لی غیرک؟

[ ۱۳٩٢/٧/۱٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٩ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٩ ] [ ٥:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۸ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۸ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۸ ] [ ٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۸ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٧ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٧ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٧ ] [ ٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٦ ] [ ٥:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب که مهمونی داشتیم و بچه ها اومده بودن، یکیشون خیلی زودتر از بقیه اومد. اون چند دقیقه ای که با اون صحبت کردیم دو تا کتاب معرفی کرد که رفته توی لیست کتابایی که باید بخونم: |دو چوب و یک سنگ" و "المراقبات".

کتاب دوم که مشخصه موضوعش مراقبه است و دقیق تر بگم اعمالی هست که توی هر روز از روزهای سال توصیه شده است.

کتاب اول رو خودمم دقیق یادم نیست راجع به چیه!!!

 

[ ۱۳٩٢/٧/٦ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

سوده، همسر پیامبر، داره راجع به زمانی که تازه مسلمونا از مکه به مدینه مهاجرت کردن و هنوز وضع خوبی نداشتن صحبت می کنه:

اثاث البیت من عبارت بود از یک بوریا که کف اتاق انداخته بودم و یک دوشک از کرباس پر از برگه های خشک درخت نخل و یک کوزه و یک کاسه سفالین. اثاث البیت خانه عایشه قدری بهتر از اشیاء خانه ی من بود ولی مجموع آن به پول آن زمان بیست درهم نمی ارزید.

تا روزی که رسول الله حیات داشت ، من و عایشه و سایر زن های پیامبر که بعد از ما همسر رسول الله شدند این طرز زندگی می کردند. ولی اینک [..] شنیده ام که معاویه در دمشق در کاخ زندگی می کند که یکصد و دوازده اتاق دارد و هزینه ی خرید اثاث البیت او در کاخ سه کرور مثقال طلا شده است. آیا کسی که ادعا می کند خلیفه ی مسلمین و جانشین رسول الله می باشد باید این طور زندگی کند؟

 

پی نوشت: خونه های همسرای پیامبر از همه جدا نبوده، بلکه اتاق هاشون جدا بوده و منظور سوده از بیت، همون اتاقش بوده.

 

[ ۱۳٩٢/٧/٥ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٥ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٤ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٤ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۳ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۳ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۳ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢ ] [ ٤:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/٢ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

زمانی که پیامبر توی مکه ظهور می کنه، تعداد زیادی یهودی توی مدینه زندگی می کردن. یکی از این یهودی ها داره تعریف می کنه (البته مدت ها بعد از بعثت پیامبر و اون جریانای مربوط به خودش) که وقتی که پیامبر ادعای پیامبری میکنه، یهودی های مدینه یه دانشمند می فرستن پیش پیامبر تا با پیامبر صحبت کنه و اونو مجاب کنه که یهودی بشه یا اینکه وقتی پیامبر شکست خورد، بره یه شهر دیگه که اونو نشناسن و ادعای پیامبری نکنه دیگه.

حالا به گفته ی این یهودی، اون دانشمند یه سوال از پیامبر می پرسه و میگه برای چه قوم بنی اسرائیل استعداد ندارند که پیغمبری در آن ظهور کند و دین او را تمام دنیا بپذیرند؟

پیامبر جواب میده: قوم بنی اسرائیل از آن جهت استعداد ندارد که یک چنین پیغمبر بین آن به جود آید که قائل به برتری نژادی است. بنی اسرائیل می گوید که او، قوم برگزیده خداست و برای برتری و سروری به وجود آمده است و مولای جهان می باشد و تمام اقوام دنیا باید بردگی او را بکنند. تمام پیغمبران قوم بنی اسرائیل همین روحیه را داشتند و نمی توانستند قبول کنند که بین قوم بنی اسرائیل و اقوام دیگر  که در جهان زندگی می کنند مساوات به وجود بیاید. به همین جهت با اینکه دو هزار سال است که بنی اسرائیل از مصر خارج شده اند و در این مدت طولانی فرصت داشته اند که دین خود را توسعه دهند دین آنها از حدود قوم بنی اسرائیل تجاوز نکرده است.

----

از مکه تا مدینه 11 روز راه بوده، نمی دونم چرا من همیشه تو ذهنم این بود که بغل هم اند!!

 

[ ۱۳٩٢/٧/۱ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/٧/۱ ] [ ٩:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب