یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ
[ ۱۳٩٢/۸/۳٠ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۳٠ ] [ ٤:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بعد از کلی تلاش و تفکر که با هیچ چی بپزممتفکر، بالاخره موفق شدم یه غذا پیدا کنم برای پختن! بله، سبزی های یخ زده ای رو که فکر کنم شیش ماهی میشه توی فریزر گذاشتم، بیرون آوردم و گذاشتم یخش باز بشه تا باهاشون کوکو سبزی درست کنم! البته در حین درست کردن به این فکر کردم که برای افزایش مصرف سبزی توی خونه مون باید از این به بعد هفته ای یه بار کوکو سبزی درست کنم!

حالا بی خیال! به ذهنم رسید که بیام از فرهنگ غذا خوردن توی سلف دانشگاه بگم تو اینجا. شاید به درد کسی خورد یا حداقل برای کسی جالب بود. اینجا هزینه ی غذای دانشگاه مثل ایران (تا زمانی که من بودم البته!) خیلی ارزون نیست. یعنی یارانه ی زیادی بهش تعلق نمی گیره که مثل ایران با 200 تومن بشه غذا خورد! تقریبا میشه گفت یه غذای عادی بیرون از دانشگاه، میشه حداقل شیش هفت یورو، هزینه ی غذای دانشگاه میشه سه چهار یورو.

ولی سیستم غذای سلف سرویس اینجا خیلی با ایران فرق داره. کلا یه غذا هست که به عنوان غذای اون روز به بچه ها ارائه میشه که قیمتش ثابته. یعنی شما یه پرس غذا رو با یه قیمت ثابت همون مثلا 3 یورو می خرین. ولی در کنارش سلف سرویس هم دارن. یعنی غذا گذاشته شده، شما میرین برای خودتون هرچی خواستین می کشین، بعد می برین بشقابتون رو میذارین روی وزنه، کارت دانشجوییتون رو که شارژ کردین میزنین و غذا می گیرین. این مدل معمولا یه کمی گرون تر در میاد و نکته ی جالبش اینه که شما 50 گرم گوجه بردارین یا گوشت قیمتش یکیه!

البته چیزی که من به عنوان "فرهنگ استفاده از غذاخوری دانشگاه" منظورم هست، اینایی که تا الان گفتم نیست، بلکه اینه که شما حق دارین با کارتتون برای هر چند نفر دیگه هم که میخواین غذا بگیرین. یعنی مثل ایران رزروی نیست. من میرم کارتمو 20 یورو شارژ می کنم و با این بیست یورو (با فرض هر وعده سه یورو)، می تونم خودم هفت بار غذا بخورم یا با دوستم برم سلف و برای هر دومون من پرداخت کنم.

حالا شما فکر کنین این قابلیت توی ایران بود. من که فکر می کنم هر روز تمام دانشجوها به همراه خانواده می اومدن سلفنیشخند. شما نظر دیگه ای دارین؟

واقعا برام جالبه که از این قابلیت سوء استفاده نمی کنن. حتی وقتی شما میرین سر صندوق و میگین مال دوستم رو هم من حساب می کنم، بازم لزومی نداره که حتی دوست شما دانشجو باشه، قانونی شما رو محدود نمی کنه در این زمینه، شما می تونین هر کسو که خواستین با خودتون ببرین. ولی با این وجود من تا حالا آدم مسن توی سلف دانشگاه ندیدم، اگر هم باشن خیلی کمند.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٩ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢۸ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تو این وبلاگ گردی ها آدم خیلی چیزا رو می فهمه، خیلی چیزا. آدم می فهمه چقدر زندگی ها با هم متفاوت اند. چقدر چیزایی که برای خیلی ها عادیه، برای خیلی ها استثنائی محسوب میشه. آدم می فهمه چقدر می شه بین دیدگاها فاصله وجود داشته باشه.

اوایل که روزانه های بعضی وبلاگا رو می خوندم، با خودم فکر می کردم واقعا چرا زندگی این آدما برای من جالبه که بیام هر روز بخونم؟ اصلا من چی یاد می گیرم از اینکه فلانی مهمونی رفته یا خونه شو مرتب کرده یا رفته قدم زده؟! واقعا به چه درد می خوره؟

از یه طرف می خوندم، از اون طرف به خودم می گفتم دارم وقتمو هدر می دم. ولی الان می فهمم اصلا وقتمو هدر ندادم. خیلی چیزا رو یاد گرفتم از همین روزمره خونی ها.

اولین چیزی که فهمیدم این بود که اونایی که هر روز از مهمونی شون می نویسن لزوما خیلی کار خاصی نمی کنن، و منظور از مهمونی لزوما شصت نفر مهمون نیست، مهم اون حس مهمون دوست بودن و داشتن صفا و صمیمیته.

دومین چیزی که یاد گرفتم این بود که همه ی چیزایی که اون آدما می نوشتن که مثلا به عنوان غذا و دسر و این چیزا خوردن، چیزای خیلی عادی ایه که ما هم هر بار که مهمون داریم می خوریم، ولی من هیچ وقت اون قدر دقیق به نعمت هایی که داریم توجه نکرده بودم. وقتی خودم شروع کردم به نوشتن تازه فهمیدم چقدر خوبه که آدم تک تک نعمت هایی که داره رو بنویسه.

سومین چیزی که یاد گرفتم این بود که آدما توی یه بازه ی سنی می تونن زندگی های خیلی خیلی مختلفی داشته باشن، مثلا یه وبلاگی رو می خونم که یه خانم متولد 65 ، دو تا بچه ی مدرسه ای داره. من فقط یه سال از این خانم کوچیک ترم ولی هیچ بچه ای ندارم. برعکسش خیلی ها در آستانه ی سی سالگی دارن می نویسن، ولی هنوز مجردن.

آدما خیلی دیدگاهاشون متفاوته. به نظرم هر کس باید سعی کنه زندگیشو دوست داشته باشه، همون طوری که هست. ما آدما اون قدر فرصت نداریم که بخوایم یه بار تلاش کنیم مثل دیگران زندگی کنیم، بعد آخرش بفهمیم این سبک زندگی به درد ما نمی خوره و بعد یه بار دیگه تلاش کنیم دوباره زندگی کنیم و این بار زندگیمونو دوست داشته باشیم و به سبک خودمون زندگی کنیم. آدم باید راه خودشو پیدا کنه، راه دیگران به درد ما نمی خوره.

چهارمین چیزی که یاد گرفتم اینه که صرفا ازدواج کردن خوشبختی نمیاره. برای خوشبخت بودن آدم باید تلاش کنه. خیلی ها در حالی که مجردن احساس خوشبختی دارن و خیلی ها از متاهلیشون راضی نیستن.

پنجمین چیزی که یاد گرفتم اینه که من خانواده ی همسرم خیلی خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که تا الان فکر می کردم خوبنبغل. کمتر وبلاگی می بینم که از خانواده ی همسرشون شکایت نداشته باشن.

ششمین چیزی که یاد گرفتم این بود که احساس خوشبختی چیزی نیست که کسی بتونه به آدم منتقل کنه، یعنی هرچی هم از بیرون مردم به آدم نشون بدن که تو فلان چیزا رو داری پس خیلی خوشبختی، فایده نداره. آدم باید خودش بشینه برای خودش حساب کنه چه چیزایی داره که اگه نداشت زندگیش دگرگون میشد و باعث میشد هرگز توی این جایگاهی که الان هست نباشه، اون وقت بشینه برای اونا از خدا تشکر کنه.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٧ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٧ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٧ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٧ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ یعقوبی:

دقیقا یادم نیست که تاریخ طبری هم چنین چیزی نقل می کرد یا نه و اینکه چقدر صحت داره، ولی به هر حال این تیکه رو از تاریخ یعقوبی می نویسم:

از امام سجاد نقل شده که میگه همون شبی که بامدادش پدرم کشته شد، اومد داخل خیمه و شعری خوند (که شعر و معنیش توی کتاب ذکر شده) که امام سجاد و زینب متوجه منظورش میشن و می فهمن که منظورش اینه که فردا قراره کشته بشن.

امام سجاد میگه که گریه راه گلوم رو گرفت ولی جلوی اشکمو گرفتم ولی عمه ام زینب که شنید : ".. و شان زنان نازکدلی و بیتابی است، بی اختیار سربرهنه و دامن کشان از جا می جست و می گفت: وای از بی برادری، [کاش] مرگ زندگی را از من گرفته بود ...". "پدرم به او نگریست و غصه ی خود را فرو خورد و سپس گفت: خواهر خدا را پرهیزگار باشه که مرگ ناچار می رسد." پس زینب لطمه بروی خویش زد و بیهوش افتاد و فریاد کرد: ای وای، بی برادر شدم. امام پیش رفت و آب بروی خواهر ریخت و باو گفت: خواهرا، بشکیبایی خدا، شکیبا باش، چه مرا و هر مسلمان را به پیامبر خدا اقتدا باید".

---

پی نوشت 1: من توی "" گذاشتم متن رو چون همه اش دقیقا متن کتابه، اما جاهایی که عربی داشته حذف کردم و اون جاهایی هم که ... داشته، یعنی توضیحات بیشتر بوده ولی من همه اش رو ننوشتم، چون مفهوم خاصی به متن اضافه نمی کرد.

پی نوشت 2: واقعا آدم وقتی این کتابای تاریخو می خونه تازه می فهمه امام و خواهر بردادراشون و کل خانواده شون واقعا آدم های معمولی بودن، مثل ما، اونا هم گریه می کنن، ناراحت میشن، جیغ می زنن، بی تابی می کنن و خیلی کارای دیگه.


[ ۱۳٩٢/۸/٢٦ ] [ ٩:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

با توجه به اینکه خیلی حوصله نداشتم برم کتاب حماسه ی حسینی رو ادامه بدم، رفتم سراغ تاریخ یعقوبی، ببینم اون راجع به کربلا چی نوشته. نکته ی اولش اینکه این کتاب خیلی خیلی خلاصه تر از کتاب تاریخ طبریه و اصلا با اون قابل قیاس نیست. تاریخ طبری فکر کنم یه شصت هفتاد صفحه ای توضیحات مربوط به کوفه و نامه ها و کربلا و این چیزا داشت ولی توی تاریخ یعقوبی این موضوع شاید پنج شیش صفحه بیشتر نباشه. برای همین چیز جدید زیادی نداره.

تا الان تنها چیز جدیدی که اینجا بوده ولی توی تاریخ طبری ندیده بودم این بوده:

"نخستین شیونگری که در مدینه صدا بشیون برداشت، ام سلمه همسر پیامبر خدا بود، پیامبر شیشه ای را که در آن خاکی بود به او داده و گفته بود: ان جبرئیل علمنی ان امتی تقتل الحسین، جبرئیل مرا خبر داده است که امت من حسین را می کشند.

ام سلمه گفت: آن خاک را به من داد و مرا گفت: اذا صارت دما عبیطا فاعلمی ان الحسین قدقتل، هرگاه خون تازه گردید، بدان که حسین کشته شده. خاک نزد وی بود و چون وقت آن رسید، در هر ساعتی بآن شیشه می نگریست و چون آن را دید که خون گردیده است فریاد برآورد: ای حسین، ای پسر پیامبر خدا. پس زنان از هر سو شیون برآوردند تا از شهر مدینه چنان شیونی برخاست که هرگز مانند آن نشنیده بود. (امام) حسین هنگام شهادت 56 ساله بود چه او در سال 4 هجرت تولد یافت."

---

پی نوشت: اینو ننوشتم که بگم حتما باید به این اعتقاد داشته باشین یا حتما ردش کنین، فقط خواستم بدونیم که همه ی این جور روایت هایی که برای ما میگن صرفا جنبه ی حدیث بودن نداره و بعضی هاش توی کتاب های تاریخی هم ذکر شده.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٦ ] [ ۸:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٦ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٦ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز یاد گرفتم که هرچی هم دیگران از یه نفر تعریف کنن، باعث نمیشه اون آدم هیچ عیبی نداشته باشه و نباید باعث بشه که ما فکر کنیم هر چی این آدم میگه درسته. به عنوان مثال اینکه مرتضی مطهری یه سری سخنرانی داره تحت عنوان تحریفات واقعه ی عاشورا، کتاب حماسه ی حسینی اش هم، در همین باب هست که امروز شروع کردم به خوندنش.

کتاب تاریخ طبری، بخش مربوط به امام حسینش تموم شد و دیگه چیزی در این مورد نداره که براتون بنویسم. بقیه ی چیزایی که نوشته مربوط به حوادث بعد از عاشورا هست که اونم مربوط به اسیرا و این چیزا نمیشه، بخش اسیرا رو هم یه کمیش رو براتون نوشتم. بقیه اش هم چیز مهمی نبود. دیگه از این به بعدش بحث سر قسمت کردن سرزمین های اسلامیه که فلانی میگه من سیستانو می خوام و فلانی رو بفرستن به مثلا مصر یا خلاصه چیزای این طوری دیگه.

حالا ادامه بدم این کتاب حماسه ی حسینی رو. اولین نکته اینکه این کتاب خیلی از تحریفات عاشورا رو گفته و در این هیچ شکی نیست و اتفاقا تحریفات قشنگی رو هم میگه ولی خب به نظر من حقیر ایراداتی هم داره. نه اون قسمتی که مربوط به تحریفاته، چون من اصلا در اون حد تاریخ بلد نیستم، بلکه به نظرم لحن کتاب ایراد داره و ضمنا دیدگاه نژادپرستانه ای داره توی اول کتاب. چرا؟

چون همون اول کتاب (صفحه ی 19) میگه "شرقی هرگز از نظر جنایت به غربی نمی رسد، شما اگر در تمام تاریخ مشرق زمین بگردید، دو جنایت را حتی در دستگاه اموی پیدا نمی کنید: یکی آتش زدن زنده زنده و دیگر قتل عام کردن زنان".

در ادامه ی کتاب میگه:

"هنوز هم باور نکنید که اینها روح انسانی داشته باشند. آنچه در ویتنام صورت می گیرد، ادامه ی روحیه ی جنگ های صلیبی و جنگ های آندلس آنهاست. این کار که چند صد هزار نفر را زنده زنده در کوره ی آتش بگذارند - ولو این افراد جانی هم باشند- کار مشرق زمینی نیست و از عهده ی مشرق زمینی چنین جنایتی بر نمی آید. این کار فقط از عهده ی مغرب زمینی قرن بیستم بر می آید".

خب حالا نظر شما راجع به این متن ها چیه؟ به نظر من که واقعا این تیکه از متن نژادپرستانه است. اصلا مگه فقط "مدل کشتن" مهمه برای مقایسه ی اینکه کی جنایتکار تره؟ یعنی اگه ما مسلمونا مثلا روزی ده نفر رو با چاقو بکشیم، غربی ها روزی دو نفر رو تو آتیش بسوزونن، آیا ما می تونیم ادعا کنیم که ما هرگز از نظر جنایت مثل غربی ها نبودیم؟ یا مثلا الان اگه غربی ها ادعا کنن که شما سنگسار و اعدام دارین که ما نداشتیم (یا حداقل الان نداریم) ما چه جوابی می خوایم بدیم؟! آیا صرفا نوع کشتن می تونه تعیین کننده ی این باشه که کی جنایت کار تره؟

از اونجایی که نویسنده ی کتاب کسیه که خیلی ها قبولش دارن، واقعا دوست داشتم زنده بود و به این سوالای من جواب میداد. شاید واقعا جواب قانع کننده ای داشت ولی خب حیف که نیست...

---

پی نوشت 1: راستش من قبلا پراکنده قسمت هایی از این کتاب رو توی اینترنت خونده بودم خوشم اومده بود، آخه واقعا یه سری از تحریفات رو خوب گفته. ولی با خوندن اوایل کتاب که چندان خوشم نیومد ازش. با این وجود سعی می کنم ادامه بدم و اگه چیز خوب و ارزشمندی داشت براتون بنویسم.

پی نوشت 2: من ارزش کتاب رو زیر سوال نبردم و صرفا سوالی رو که برام پیش اومد پرسیدم. به نظر من هر کتابی ارزش خوندن داره، حداقلش اینه که آدم با خوندنش می فهمه که محتوای توش بی ارزش بوده!!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ٧:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٥ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همین الان توی یه صفحه ی رخنامه (!!) دیدم یکی به نکته ی جالبی اشاره کرده بود.

توی گوگل به انگلیسی بزنین Ashura، بعد برین قسمت google image رو بزنین تا تصاویر رو جست و جو کنه و بعد نتیجه رو نگاه کنین.

واقعا خیلی بده که عاشورا داره این طوری معرفی میشه به دنیا!

اگه کسی میدونه چطوری میشه این وضعیت رو تغییر داد (در صورتی که چنین روشی وجود داره اصلا!) بگه لطفا!

[ ۱۳٩٢/۸/٢٤ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

قبلا دو تا نقل قول گفتم از کتاب که گفته بود کشته شده های سپاه امام حسین 72 نفر بودن. حالا اینو هم بگم که یه جای دیگه که نوشته هر قبیله ای چند تا سر آورده (!!)، جمعش میشه 70 تا و البته کتاب هم ذکر می کنه که کل این سرهایی که آوردن شده 70 تا (البته دقت کنیم که یه احتمال می تونه این باشه که دو نفر وجود داشتن که سرشون رو نبریدن که ببرن).

بعد در ادامه ی کتاب کسایی که از هاشمی ها کشته شدن رو اسم می بره. من این وسط یه چیزی رو نفهمیدم. در مورد کسایی که من حدس می زنم بچه های امام حسین باشن (با فرض این که حسین بن علی دیگه ای به جز امام حسین توی اون سپاه نبوده باشه!)، این طور میگه که:

"علی بن حسین بن علی کشته شد، مادرش لیلی دختر ابوعمره بن عروه بن مسعود ثقفی بود"

"علی بن حسین بن علی (دیگر) صغیر بود و کشته نشد".

البته راجع به سایر بچه های امام حسین هم صحبت می کنه، ولی من همین دو تاش برام سوال بود.

الان این دو نفر کی هستن؟! کدوم علی بن حسین رو میگه کشته نشد؟ اگه منظورش امام سجاده که خب اون که صغیر نبوده (جای دیگه ی کتاب با دو تا نقل قول میگه که صغیر نبوده)، اگر هم منظور علی اصغره که اون بالاخره تکلیفش چی شد؟ کشته شد یا نشد؟!!

لازم به ذکره که اسم هیچ کدوم از سایر کشته شدگان، علی بن حسین بن علی نیست.

 

 

---

ماشاءالله تو تاریخ انقدر راست و دورغ قاطی میشه که آدم نمی دونه چیو باور کنه!!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٤ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

گوید: آنگاه اسیران را پیش یزید آوردند، علی بن حسین نیز با آنها بود.

یزید گفت: علی! بگو ببینم.

علی بن حسین این آیات را بخواند:

ما اصاب من مصیبه فی الارض و لا فی انفسکم الا فی کتاب من قبل ان تبراها، ان ذلک علی الله یسری. لکیلا تاسوا علی ما فاتکم و لا تفرحوا بما اتاکم و الله لا یحب کل مختال فخور.

یعنی: هیچ مصیبتی به زمین یا نفوس شما نرسد مگر پیش از آنکه خلقش کنیم در نامه ای بوده که این برای خدا آسان است. تا برای آنچه از دستتان رفته غم مخورید و از آنچه به دستتان آمده غره مشوید که خدا خودپسندان فخر فروش را دوست ندارد.

یزید نیز این آیه را خواند:

ما اصابکم من مصیبه فبما کسبت ایدیکم و یعفوا عن کثیر

یعنی: هر مصیبتی به شما رسد برای کارهایی است که دستهایتان کرده و بسیاری را نیز ببخشد.

----

اینو برای این نوشتم که اگه دو تا آیه بلدیم، فکر نکنیم خیلی بارمونه! یزید هم آیه می خوند و با قرآن جواب امامو می داد!!

 

 

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٤ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٤ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢٤ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢۳ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢۳ ] [ ٧:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢۳ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢۳ ] [ ۳:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

خب در ادامه ی خوندن کتاب، جواب یکی از سوالا رو تا حدودی گرفتم و اونم اینکه همسر حضرت زینب توی کربلا نبوده و وقتی توی میدینه خبر کشته شدن دو تا پسرش رو توی کربلا می شنوه:

وقتی عبدالله بن جعفربن ابی طالب خبر یافت که دو پسر وی نیز با حسین کشته شده اند، یکی از غلامانش پیش وی رفت، در آن وقت کسان به وی تسلیت می گفتند.... گفت (غلامه گفته:): این را از حسین داریم و به سبب او به سرمان آمد.

گوید: عبدالله بن جعفر با پاپوش خویش او را بزد و گفت: ای پسر زن بوگندو، درباره ی حسین چنین می گویی؟ به خدا اگر آنجا بودم، دلم میخواست از او جدا نشوم، تا با وی کشته شوم....

گوید: آنگاه رو به حاضران کرد و گفت: حمد خدای، به خدا کشته شدن حسین برای من گران بود، اگر دستانم او را یاری نکرد، دو پسرم یاریش کردند.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢۳ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دو تا سوال برام پیش اومد که مشتاقم جوابشو بدونم، اگه کسی میدونه بگه (لطفا با ذکر منبع):

اول اینکه، تکلیف همسر امام حسین چی میشه بعد از جنگ یا در حین جنگ؟بنا به گفته ی ویکی پدیا (!!)، اصلا اسم همسر امام حسین، شهربانو، در بین اسرای کربلا نیست. ایشون قضیه اش چی بوده؟ اصلا بوده تو کربلا؟ ظاهرا یه عده کلا وجود دختری به نام شهربانو رو برای یزگرد سوم رد کردن، یه عده هم که تردید دارن در مورد ازدواج همچین کسی با امام حسین. در این صورت، اصلا مادر امام سجاد کی بوده؟

دوم اینکه، همسر زینب، خواهر امام حسین، کجا بوده موقع کربلا؟ این طوری که من با سرچ توی اینترنت پیدا کردم انگاری ایشون از کسایی بوده که امام حسین رو از رفتن به کوفه منع می کنه، حالا اگه خودش از این آدما باشه، آیا اجازه میده همسرش با امام حسین بره؟ البته ظاهرا این سایت ها با نقل از منابعی که خودشون ارجاع دادن میگن که از شرایط ازدواج زینب با همسرش این بوده که بهش اجازه بده اگه امام حسین رفت سفر، باهاش بره و اونم قبول کرده. ولی خب برای من چندان شفاف نیست هنوز که قضیه چی بوده؟ آخه یه سری های دیگه میگن ایشون قبلا توی جنگهای قبلی، کور شده بوده و برای همین نرفته کربلا.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢٢ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

دیروز یه چیزی نوشتم (اینجا، قسمت دوم)، یه پاورقی داشت که من توجه نکرده بودم.

توی پاورقی نوشته بود که ظاهرا این روایت و روایت های مشابه (که توی کتاب هم هستن) ظاهرا توسط دلبستگان حاکم وقت ساخته شده اند.

[ ۱۳٩٢/۸/٢٢ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از اون روزی که نشستم دارم کتاب تاریخ طبری رو می خونم (قسمت مربوط به حوادث سال شصت و شصت و یک، یعنی زمان امام حسین)، هی توی متن دنبال این چیزایی که می گردم که یه سری هر سال به خورد ما میدن، ولی دریغ از اینکه یکیشونو پیدا کنم!!

نه از اون گفت و گوهای جانسوز وداع زینب و حسین خبری هست، نه از اون وقایع کشتن عباس و این چیزا. واقعا برام عجیب بود که حتی چیزی در مورد اینکه عباس بره آب بیاره و کشته بشه و این حرفا نبود اصلا توش!

یه چیز دیگه هم که توی این کتاب فهمیدم اینه که اصلا چیزی به اسم "قیام امام حسین" از بیخ و بن غلطه! چون اصلا امام حسین به قصد جنگ از عربستان نیومده بیرون که! بنده ی خدا مکه بوده، قرار شده بیان بکشنش، گفته پس میرم که حرمت خونه ی خدا شکسته نشه، چون دشمناش واقعا براشون مهم نبوده که کجا میتونن بکشنش، فقط می خواستن بکشنش که دیگه نباشه، امام حسین هم میگه پس از اینجا میرم که اینجا نکشنم، بعد که میبینه اون همه نامه براش میاد از کوفه و فرستاده هم میفرسته (مسلم رو) و می بینه که مردم بیعت می کنن با مسلم و اجازه میدن بهش که بره اونجا، میگه خب میرم اونجا.

البته این وسط خیلی ها بهش میگن که نرو، می کشنت، ولی خب گوش نمی ده و میگه مردمشون بهم نامه دادن و باید برم. ولی بازم به هیچ وجه "به قصد جنگ" از مکه خارج نمیشه. میره وسط راه، راهشو سد می کنن و مجبورش می کنن که بجنگه، تا آخرین لحظه هم امام حسین باهاشون صحبت می کنه، مذاکره می کنه، حتی پیشنهاد میکنه که خب اجازه بدین برم به یه سمت دیگه، اصلا نرم کوفه (یعنی به هر طریقی تلاش می کنه که جنگ نشه و آدما نمیرن)، ولی خب قبول نمی کنن و در نهایت مجبورش می کنن که بجنگه.

حالا من واقعا نمی فهمم که قیام حسین که هر روز واسه ما علم می کنن و ازش دم می زنن کجاست واقعا؟ یادتون دبیرستان بودیم بهمون می گفتن که یزید به صورتی عیان و واضح (بر خلاف پدرش) آدم بدی بود، آدم شرابخوار و مفسدی بود و به همین دلیل امام حسین با یارای یزید جنگید؟ من که هیچ سرنخی مبنی بر همچین انگیزه ای ندیدم توی کتابی که خوندم!!

---

به نظرم واقعا واجب شد بقیه ی کتابو هم بخونم، ببینم دیگه چه دروغایی به زور توی مخ ما فرو کردن تو این سالها!!


[ ۱۳٩٢/۸/٢٢ ] [ ٥:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

گوید: وقتی سر حسین را با کودکان و خواهران و زنان وی پیش عبیدالله بن زیاد آوردند، زینب بدترین جامه ی خویش را به تن کرده بود و ناشناس شده بود که کنیزانش به دور وی بودند و چون در آمد بنشست.

گوید: عبیدالله بن زیاد گفت: "این زن نشسته کیست؟"

اما او سخن نکرد و عبیدالله سخن خویش را سه بار گفت و هر بار زینب خاموش ماند. عاقبت یکی از کنیزانش گفت: " این زینب دختر فاطمه است"....

گفت: "کار خدا را با خاندانت چگونه دیدی؟"

گفت: "کشته شدنشان به قلم رفته بود و به آرامگاه خویش رسیدند. خدا تو را با آنها فراهم می کند تا در پیشگاه وی حجت گویید و از او داوری خواهید."

----

بعد از اینکه سر امام حسین و تمام یارانش رو برای ابن زیاد می برن، توی کوفه می گردونن سرها رو و بعدش می فرستن برای یزید.

نمی دونم این نقل قول کتاب چقدر حقیقت داره ولی اگه داشته باشه جالبه: وقتی فرستاده میره پیش یزید و مژده ی پیروز شدنشون رو با آب و تاب میده (طولانی می شد اگه می نوشتم )، این طوری میشه:

گوید: چشم یزید اشک آلود شد و گفت : " از اطاعت شما بی کشتن حسین نیز خشنود می شدم، خدا پسر سمیه را لعنت کند، به خدا اگر کار وی به دست من بود می بخشیدمش، خدا حسین را رحمت کند."

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

در ادامه ی همون چیزایی که توی آخرین "چیزایی که امروز یاد گرفتم" نوشتم، نوشته شده که چطوری بعد از اینکه امام حسین کشته شد، به اموالشون حمله کردن و همه چی رو تاراج کردن:

گوید: کسان به رناس ها و حله ها و شترها روی آوردند و همه را غارت کردند.

گوید: کسان به زنان حسین و بنه و لوازم وی روی کردند، زن بود که بر سر جامه ی تنش با او درگیر می شدند و به زور می گرفتند و می بردند.

-----

گوید: از یاران حسین علیه السلام هفتاد و دو کس کشته شد. مردم غاضریه، از قبیله ی بین اسد حسین و یاران او را یک روز پس از کشته شدنشان به خاک سپردند.

از یاران عمربن سعد هشتاد و هشت کس کشته شده بود بجز آنها که زخمی شده بودند. عمر سعد بر کشتگان نماز کرد و به خاکشان سپرد.

----

این قسمت مربوط به وقتی هست که دارن اسیرا رو که بینشون خانواده ی امام حسین هم هستن می برن:

گوید، هرچه را فراموش کنم گفته ی زینب دختر فاطمه را فراموش نمی کنم که وقتی بر برادر مقتول خویش گذشت می گفت: " ای محمدم، ای محمدم، فرشتگاه آسمان بر تو صلوات گویند، این حسین است، در دشت افتاده، آغشته به خون اعضا بریده!

ای محمدم، دخترانت اسیرند، باقی ماندگانت کشتگانند که باد بر آنها می وزد."

گوید: به خدا همه دشمن و دوست را بگریانید.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

 

حمیدبن مسلم گوید: حسین جبه ی خزی به تن داشت و عمامه به سر، و با وسمه خضاب کرده بود (یعنی موهاشو رنگ کرده بود با وسمه، خودمم نمی خودم وسمه چیه ولی سرچ کردم، یه گیاهه!!).

گوید: پیش از آنکه کشته شود شنیدمش که می گفت - در آن حال پیاده می جنگید چون یکه سواری دلیر، از تیر اجتناب می کرد، جای حمله را می جست، به سواران حمله می برد- می گفت: " برای کشتن من شتاب دارید، به خدا پس از من از بندگان خدا کس را نخواهید کشت که خدای از کشتن وی بیش از کشتن من بر شما خشم آرد، به خدا امیدوارم. خدا وهن شما را مایه ی حرمت من کند و به ترتیبی که ندانید انتقام مرا از شما بگیرد. به خدا اگر مرا بکشید خدایتان به جان هم اندازد و خونهایتان را بریزد. و به این بس نکند و عذاب دردناکتان را دو برابر کند."

گوید: مدتی دراز از روز ببود که اگر کسان می خواستند بکشتندش کشته بودند اما هرکس به دیگری وا می گذاشت و هر گروهی می خواست گروه دیگر مرتکب کشتن او شده باشد.

گوید: "آنگاه شمر میان کسان بانگ زد که وای شما، منتظر چیستید؟ مادرهایتان عزادارتان شود، بکشیدش".

گوید: پس از هر سو به او حمله بردند ضربتی بر کف دست چپ او زدند، ضربت را زرعه بن شریک تمیمی زد، ضربتی نیز بر شانه اش زدند، پس برفتند و او سنگین شده بود و در کار افتادن بود.

گوید: در این حال سنان بن انس نخعی حمله برد و نیزه در او فرو برد که بیفتاد و به خولی بن یزید اصبحی گفت: "سرش را جدا کن". می خواست بکند اما ضعف آورد و بلرزید و سنان بن انس بدو گفت:" خدا بازوهایت را بشکند و دستانت را جدا کند". پس فرود آمد و سرش را ببرید و جدا کرد و به خولی بن یزید داد، پیش از آن ضربت های شمشیر مکرر خورده بود.

جعفربن محمد گوید: وقتی حسین بن علی کشته شد، سی و سه ضربت نیزه و سی و چهار ضربت شمشیر بر او بود.

---

گوید: هرچه به تن حسین بود در آوردند، جامه ی زیر را بحربن کعب گرفت. روپوش را که خز بود قیس بن اشعث گرفت. نعلین او را یکی از بنی داوود گرفت اسود نام .شمشرش را یکی از بنی نهشل گرفت که پس از آن به کسان حبیب بن بدیل رسید.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢۱ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

یه نفر که در اثنای کشته شدن امام حسین حضور داشته صحبت می کنه:

"با نیزه به حسین حمله بردم و نزدیک او رسیدم. به خدا اگر خواسته بودم فرو کرده بودم، اما باز آدم، نه چندان دور و با خویش گفتم چرا منش بکشم؟ دیگری او را می کشد"

"گوید: آنگاه پیادگان از راست و چپ به وی حمله بردند و او به راستی ها حمله برد تا پراکنده شدند و به چپی ها نیز تا پراکنده شدند. پوشش خز به تنش بود و عمامه داشت".

"گوید: به خدا هرگز شکسته ای را ندیده بودم که فرزندان و کسان و یارانش کشته شده باشند و چون او محکم دل و آرام خاطر باشد و دلیر بر پیشروی. به خدا پیش از او و پس از او کسی را همانندش ندیدم. وقتی حمله می برد پیادگان از راست و چپ او چون بزغالگان از حمله ی گرگ، فراری می شدند."

---

این تیکه ای که پررنگ کردمو خیلی دوست داشتم.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٩ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

یه قسمت کتاب (حدود صفحه ی 3050 اینا)، خود جنگ رو توصیف می کنه و اینکه کی به دست کی کشته شده و کی چند نفر رو کشته و از این حرفا. واقعا به خوندنش می ارزه.

ولی دو تا نکته ای که برای من خیلی جالب بود این بود که بود که واقعا یارای امام حسین چقدر جنگجو بودن، و حتی خود امام حسین!

مثلا یه نفر از یارای امام حسین فقط 12 نفر رو کشته، غیر از اونایی که فقط یکی دو تا ضربه ی شمشیر زده و زخمیشون کرده.

یا مثلا:

"ابوالشعثای کندی از تیره ی بنی بهدله پیش روی حسین زانو زد و یکصد تیر بینداخت که جز پنج تیر به زمین نیفتاد که تیرسواری چیره دست بود و چون تیری می انداخت می گفت: منم فرزند بهدله یکه سوار عرجله.

به نظرم واقعا هنر قابل توجهیه که یه نفر بتونه اینقدر ماهر باشه که توی اون حرکت اسب سوارا، تقریبا تمام تیرهایی که زده یا به آدما خورده یا به اسبا!

"و چون یکصد تیر را بینداخت برخاست و گفت: جز پنج تیر به زمین نیفتاد و معلومم شد که پنج کس را کشته ام".

 

"گوید: ابوالشعثا از جمله کسانی بود که همراه عمربن سعد به مقابله ی حسین آمده بودند و چون شرایط حسین را نپذیرفتند سوی وی رفت و همراه وی جنگید تا کشته شد."

----

 حالا آیا واقعا الان کسایی که ادعای دین دارن امروزه، اینقدر آماده ی جنگ هستن؟!!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٩ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٩ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

وقتی حبیب ابن مظاهر، از یاران امام حسین، رو می کشن، دو نفر در کشتن همدست بودن. از اونجایی که سر های بریده رو می بردن تا جایزه بگیرن، اینا قرار می ذارن که یکیشون سر رو به اسبش آویزون کنه و توی کوفه یه چرخی بزنه تا مردم بفهمن که اینم همدست بوده توی کشتنش و بعد بده اون یکی ببره قصر ابن زیاد و پاداش رو بگیره.

"گوید: قاسم پسر حبیب که در آن وقت نزدیک بلوغ بود، وی [منظورش نفر دومه که سر رو به گردن اسبش آویزون کرده و داشته می برده قصر تا جایزه رو بگیره] را بدید و با سوار برفت و از او جدا نشد، وقتی به درون قصر می شد با وی به درون می شد و چون برون می شد با وی برون می شد که تمیمی [ اسم همون شخص سوار بر اسب هست] از او بدگمان شد و گفت: پسرکم، چکار داری که مرا دنبال می کنی؟

گفت: چیزی نیست.

گفت: چرا پسرکم بگو.

گفت: این سر که همراه توست، سر پدر من است، آن را به من می دهی که به خاک کنم؟

گفت: پسرکم، امیر رضا نمی دهد که آن را به خاک کنند. من می خواهم امیر به سبب کشتن وی مرا پاداش نیک دهد.

پسر بدو گفت: "اما خدایت بر ای کار پاداش بسیار بد می دهد. به خدا او را که بهتر از تو بود کشته ای" و بگریست.

گوید: پسر بماند و وقتی بالغ شد هدفی جز دنبال کردن قاتل پدر نداشت مگر فرصتی به دست آورد و او را به انتقام پدر بکشد.

گوید: به روزگار مصعب بن زبیر که در باجمیرا (امیدوارم اسم رو درست نوشته باشم) به جنگ بود، پسر وارد اردوگاه مصعب شد و قاتل پدر را دید که در خیمه ی خویش بود و هم چنان به دنبال وی و انتظار فرصت برفت و بیامد و نیمروزی که خواب بود بر او در آمد و با شمشیر چندانش بزد که جان داد.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

امام حسین لا به لای مذاکراتش با فرستاده های ابن زیاد، سه تا حالت پیشنهاد میده و بهشون میگه بذارین یکی از این سه تا کار رو بکنم (تمام متن دقیقا از متن کتاب نوشته شده):

"یکی از سه چیز را از من بپذیرید، یا به همان جا که از آن آمده ام باز می گردم، یا دست در دست یزید ابن معاویه می نهم که در کار فیما بین، رای خویش را بگوید یا مرا به هر یک از مرزهای مسلمانان که می خواهید بفرستید که یکی از مردم مرز باشم و حقوق و تکالیفی همانند آنها داشته باشم."

"عقبه ابن سمعان گوید: همراه حسین بودم با وی از مدینه به مکه رفتم و از مکه به عراق، تا وقتی کشته شد از او جدا نشدم و از سخنان وی با کسان در مدینه و مکه و در راه عراق و در اردوگاه تا به روز کشته شدنش یک کلمه نبود که نشنیده باشم، به خدا آنچه مردم می گویند و پنداشته اند نبود و نگفته بود که دست در دست یزید بن معاویه نهد یا اورا به یکی از مرزهای مسلمانان فرستند، بلکه گفت "بگذارید در زمین فراخ بروم تا ببینم کار کسان به کجا می کشد"."

----

من نمی خواستم این مطلب بالا رو بنویسم، و علت نوشتنش این بود که میخواستم قضیه ی حر و اومدنش به سپاه امام حسین رو بنویسم. آخه اونجا یه حرفی میشه از سه تا حالت پیشنهاد شده ی امام. حالا با توجه به اینکه این نوشته ی بالا اون سه حالت رو رد می کنه، من نمی دونم حر چرا اون حرف رو می زنه و قضیه چی بوده ولی به هر حال قضیه ی حر این طوریه (عین متن کتاب رو آوردم):

"عدی بن حرمله گوید: وقتی عمربن سعد حمله برد، حربن یزید بدو گفت: خدایت قرین صلاح بدارد با این مرد جنگ می کنی؟

گفت: به خدا، جنگی که دست کم سرها بریزد و دست ها بیفتد.

گفت: به یکی از سه چیز که به شما گفت رضایت نمی دهید؟

عمربن سعد گفت: به خدا اگر کار با من بود رضایت می دادم، اما امیر تو این را نپذیرفت.

گوید: حر بیامد  و با کسان ایستاد، یکی از مردم قومش نیز با وی بود به نام قره پسر قیس [متن کتاب خوب نخورده بود، امیدوارم اسم رو درست نوشته باشم]، حر بدو گفت: امروز اسبت را آب داده ای؟

گفت: نه

گفت: نمی خواهی آبش دهی؟

قره گوید: به خدا پنداشتم که می خواهد دور شود و حاضر جنگ نباشد و نمی خواهد به هنگام این کار او را ببینم و از او خبر دهم، گفتمش: آبش نداده ام و می روم و آبش می دهم.

گوید: از جایی که وی بود دور شدم.

گوید: به خدا اگر مرا از مقصود خویش آگاه کرده بود، با وی پیش حسین رفته بودم.

گوید: بنا کرد، کم کم به حسین نزدیک شد، یکی از قوم وی به نام مهاجر پسر اوس گفت: ای پسر یزید چه می خواهی؟ می خواهی حمله کنی؟

گوید: او خاموش ماند و لرزش سراپایش را گرفت.

مهاجر گفت: به خدا کار تو شگفتی آور است، هرگز به هنگام جنگ ترا چنین ندیده بودم که اکنون می بینم، اگر به من می گفتند: دلیرترین مردم کوفه کیست از تو نمی گذشتم، این چیست که از تو می بینم؟

گفت: به خدا خودم را میان بهشت و جهنم مردد می بینم، به خدا اگر پاره پاره ام کنند و بسوزانند چیزی را بر بهشت بر نمی گزینم.

گوید: آنگاه اسب خویش را بزد و به حسین علیه السلام پیوست و گفت: خدایم فدایت کند، من همانم که ترا از بازگشت بداشتم و همراه تو شدم و در این مکان فرودت آوردم. به خدایی که جز او خدایی نیست گمان نداشتم این قوم آنچه را گفته بودی نپذیرند و کار ما به اینجا بکشد. به خوش می گفتم که قسمتی از دستور این قوم را اطاعت می کنم که نگویند از اطاعتشان برون شده ام ولی آنها این چیزها را که حسین می گوید می پذیرند، به خدا اگر می دانستم که نمی پذیرند چنان نمی کردم، اینک پیش تو آمده ام و از آنچه کرده ام به پیشگاه پروردگارم توبه می برم، ترا به جان یاری می کنم تا پیش رویت بمیرم. آیا این را توبه ی من می دانی؟

گفت: آری، خدا توبه ات را می پذیرد و تو را می بخشد، نام تو چیست؟

گفت: من حرم پسر یزید.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

بازم سخن رانی های امام حسین قبل از شروع جنگ:

... "آیا اندک تردیدی دارید که من پس دختر پیمبرتانم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما یا قوم دیگر به جز من پسر دختر پیمبری وجود ندارد، تنها منم که پسر پیمبر شما هستم. به من بگویید آیا به عوض کسی که کشته ام یا مالی که تلف کرده ام یا قصاص زخمی که زده ام، از پی منید؟"

 اما خاموش ماندند و با وی سخن نکردند.

آنگاه بانگ زد:

"ای شبث بن ربیعی، ای حجار بن ابجر، ای قیس بن اشعث، ای یزیدبن حارث! مگر به من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغستانها سرسبز شده و چاهها پر آب شده  و پیش سپاه آماده ی خویش می آیی، بیا".

"گفتند: ما ننوشتیم.

گفت: سبحان الله، چرا به خدا شما نوشتید."

آنگاه گفت:

"ای مردم! اگر مرا نمی خواهید بگذاریدم از پیش شما به سرزمین امانگاه خویش روم"

"قیس بن اشعث گفت: چرا به حکم عموزادگانت تسلیم نمی شوی؟ به خدا با تو رفتاری ناخوشایند نمی کنند و از آنها بدی به تو نمی رسد."

حسین بدو گفت: ...." نه به خدا مانند ذلیلان تسلیم نمی شوم و مانند بردگان گردن نمی نهم".....

آنگاه مرکب خویش را خوابانید و عقبه بن سمعان را بگفت تا آنرا زانوبند زد و قوم حمله کنان سوی وی آمدند....

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

امام حسین چندین بار با کسایی که راهش رو گرفتن که به کوفه نره صحبت می کنه، مذاکره می کنه، هی پیام می فرسته، فرستاده می فرسته تا ببینه با غیر جنگ راضی میشن یا نه و البته هرگز هم حاضر به جنگ نمیشه. در واقع کاری که امام حسین می کنه دفاع از خوده، نه جنگ، چون سپاه امام نیست که جنگ رو شروع می کنه.

حتی یه قسمت کتاب نوشته که سپاه امام هیزمی فراهم کردن و آتیشی برپا کردن تا دشمن از پشت نتونه بهشون حمله کنه (البته جنگ هنوز شروع نشده بوده) که شمر که کاملا مسلح بوده با اسبش میاد اون دور و بر و فریادمی زنه: "ای حسین در این دنیا پیش از روز رستاخیز آتش را به شتاب خواستی؟"

امام حسین می پرسه این کیه؟ انگار شمربن ذی الجوشنه؟

یاراش میگن بله، خودشه.

مسلم بن عوسجه (از یارای امام حسین) میگه: "ای پسر پیمبر خدا، فدایت شوم، تیری به او بیندازم که در تیررس من است و تیرم خطا نمی کند، این فاسق از جباران بزرگ هست.

حسین گفت: تیرش نزن که نمی خواهم من آغاز کرده باشم."

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱۸ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یه قسمت از کتاب تاریخ طبری رو خوندم که الان پیداش نمی کنم، به هر حال نقل به مضمونش اینه که امام حسین که داشته می رفته کوفه، حر و یارانش (که طرفدار جبهه ی ابن زیاد بودن) جلوی امام حسین رو می گیرن و امام حسین میگه یا بذارین برگردم یا بذارین به یه مسیر دیگه برم.

حالا بحثم سر این نیست، نکته اینجاست که یه جای این مذاکراتی که بین امام حسین و دشمناش میشه، وقت نماز می شه و امام حسین به حر میگه میخوایم نماز بخونیم، شما هم با ما می ایستین به نماز یا میرین به خیمه های خودتون. اونم میگه با شما می خونیم و واقعا وای می ایستن و پشت امام حسین نماز می خونن.

---

دشمنم دشمنای قدیم!! اون زمان دشمن، پشت سر امام حسین نماز می خوند، حالا شیعه پشت سنی و سنی پشت شیعه نماز نمی خونه!!

یا مثلا شما یه درصد احتمال بده که الان دشمن(!!) بگه ما حاضریم پشت سر شما نماز بخونیم، چقدر ما واسش حرف و حدیث در میاریم که این حتما فلان نقشه رو داره و میخواد بهمون نارو بزنه و چنینه و چنانه!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٧ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٧ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

قبلا هم گفتم این کتاب یه واقعه رو از زبون خیلی ها نقل می کنه، من گاهی یکیشون رو اینجا میذارم، ممکنه دیگران واقعه رو طور دیگه ای بیان کرده باشن یا اصلا گفته باشن همچین چیزی نبوده، به هر حال این یه واقعه است که یکی نقل کرده:

عبیدالله بن ابی حصین ازدی که نسب از بجیله داشت بانگ زد و گفت : ای حسین آب را می بینی که به رنگ آسمان است، به خدا یک قطره از آن نمی چشی تا از تشنگی بمیری.

حسین گفت: خدایا او را از تشنگی بکش و هرگز نبخش.

حمیدبن مسلم گوید: به خدا بعدها هنگامی که بیمار بود عیادتش کردم. به خدایی که جز او خدایی نیست دیدمش آب می خورد تا شکمش پر می شد و قی می کرد، آنگاه باز آب می خورد تا شکمش پر می شد و قی می کرد، اما سیراب نمی شد و چنین بود تا جان داد.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٦ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٦ ] [ ٩:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٦ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٦ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

وقتی امام حسین داشته می رفته به سمت کوفه، یه سری آدم از کوفه دارن میان و خبر کشته شدن مسلم و کسی که بهش پناه داده بود (هانی) رو به اطرافیان امام میدن و اونا هم به امام می گن. امام حسین هم نوشته ای در میاره و برای مردم می خونه:

به نام خدای رحمان رحیم،

اما بعد: خبری فجیع آمده، کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبدالله بن بقطر. شیعیانمان مارا بی یاور گذاشته اند. هر کس از شما می خواهد بازگردد، بازگردد که حقی بر او نداریم.

مردم یکباره از وی پراکنده شدند و راه راست و چپ گرفتند و او ماند و یارانش که از مدینه با وی برون آمده اند. این کار را از آن رو کرد که گمان داشت بدویان از پی او آمده اند به این پندار که سوی شهری می رود که مردمش به اطاعت وی استوارند و نخواست با وی بیایند و ندانند که کجا می روند می دانست وقتی معلومشان کند جز آنها که می خواهند جانبازی کنند و با وی بمیرند همراهش نمی روند.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٥ ] [ ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

وقتی امام حسین داشته از مکه خارج می شده، به یه مرد عراقی برمی خوره. از طرف می پرسه:

از اخبار مردم پشت سر خود با من بگوی.

طرف جواب میده: دلها با توست و شمشیرها با بنی امیه و تقدیر به دست خدا...

[ ۱۳٩٢/۸/۱٥ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب تاریخ طبری، جلد هفتم:

امام حسین که میخواد از مکه بره به سمت عراق، خیلی ها میان که منعش کنن از این کار، یه سری هاشون به خاطر خیرخواهی بوده و به امام حسین می گن که اونجا آدماش خوب نیستن و بنده ی دینار و درهم اند و از این حرفا، بعضی هاشون هم با اغراض شخصی به امام حسین می گن که نره. این یه نمونه اشه:

ابن زبیر بیامد و مدتی با وی سخن کرد و گفت: نمی دانم چرا این قوم را واگذاشته ایم و دست از آنها بداشته ایم، در صورتی که ما فرزندان مهاجرانیم و صاحبان خلافت، نه آنها، به من بگو می خواهی چه کنی؟

حسین گفت: به خاطر دارم که سوی کوفه روم که شیعان آنجا و سران اهل کوفه به من نامه نوشته اند و از خدا خیر می جویم.

ابن زبیر بدو گفت: اگر کسانی همانند شیعیان تو را آنجا داشتم، از آن چشم نمی پوشیدم.

گوید: آنگاه از بیم آنکه مبادا حسین بدگمان شود گفت: اگر در حجاز بمانی و اینجا به طلب خلافت برخیزی ان شاءالله مخالفت نخواهی دید.

آنگاه برخاست و از پیش وی برفت. حسین گفت: این، هیچ چیز دنیا را بیشتر از این دوست ندارد که از حجاز سوی عراق روم که می داند با حضور من چیزی از خلافت به او نمی رسد و مردم او را با من برابر نمی گیرند، دوست دارد از اینجا بروم که حجاز برای وی خالی بماند.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٥ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٥ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه کمی سرچ کردم راجع به امام حسین و ماجراهای اون موقع. یه کتابی دیدم به اسم "لهوف" که ظاهرا خیلی معروفه و خیلی جاها گفته بودن بهترین کتاب در مورد حوادث عاشوراست و از این حرفا.

من که یه کمیش رو خوندم خوشم نیومد. به نظرم هر کتابی خوبه بی طرفانه نوشته شده باشه، بی غرض باشه. توی متن این کتاب دیدم مثلا نوشته: معاویه ی پلید، مروان ملعون، حسین مظلوم!! و غیره..

برای همین تصمیم گرفتم اصلا این کتابو نخونم. رفتم سراغ همون تاریخ طبری که هرچی روایت شنیده و بوده گفته، حالا اینکه کدوم درسته رو خود آدم باید بره تحقیق کنه ولی با این وجود وقتی یه چیزی بین تمام روایت هایی که گفته مشترکه، میشه برداشت کرد که اون قسمت درسته.

بنابراین من اتفاقات مربوط به امام حسین رو از کتاب تاریخ طبری می نویسم:

امام حسین اول مسلم بن عقیل رو به کوفه می فرسته و بهش میگه تو برو و ببین اگر این چیزی که کوفی ها برای من نوشتن راسته یا نه، اگر که هست به سمت اونا بریم.

مسلم می ره و دوازده هزار نفر باهاش بیعت می کنن، ولی بعد تنهاش می ذارن و کشته میشه. توضیح اینکه چطور تنهاش میذارن و کشته میشه، روایت های مختلفی داره، برای همین من توضیح نمیدم، چون نمی دونم کدوم درسته.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٤ ] [ ٩:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

وصیت نامه ی امام حسین به برادرش محمد حنفیه که خیلی هم کوتاهه ولی جالبه (من وصیت نامه رو از اینجا برداشتم):

«بسم الله الرحمن الرحیم . هذا ما أوصى به الحسین بن على الى أخیه محمد بن الحنفیه : انّ الحسین یشهد أن لااله الاّ اللّه وحده لا شریک له و أنّ محمّداً عبده و رسوله جاء بالحقّ من عنده و أنّ الجنّة حق و النار حقّ و الساعةآتیةٌ لاریب فیها وأنّ اللّه یبعث من فى القبور و أنّى لم أخرج أشراً و لا یطراً و لا مفسداً و لا ظالماً و انّما خرجت ُلطلب الاصلاح فى أمّة جدى أرید أن آمر بالمعرفو و أنهى عن المنکر و أسیر بسیرة جدّى و أبى على بن أبى طالب فمن قبلنى بقبول الحقّ فالله أولى بالحقّ و من ردّ على هذا أصبر حتّى یقضى الله بینى و بین القوم و هو خیرالحاکمین . و هذه وصیّتى الیک یا أخى وما توفیقى الاّ باللّه علیه توکّلت و الیه أُنیب » .
ترجمه : به نام خداوند بخشنده مهربان . این وصیت حسین بن علی به برادرش محمد بن حنفیه است . همانا حسین شهادت می دهد به وحدانیت خدا و به رسالت محمد که از طرف خدا به حق آمده و شهادت می دهد که بهشت و جهنم حق است و شکی در برپایی روز قیامت نیست و خداوند همه مردگان را زنده خواهد کرد. خروج من بر یزید برای ایجاد فتنه و فساد یابرای سرگرمی و خودنمایی نیست , بلکه برای اصلاح امور امت جدّم رسول خدا است . من تصمیم گرفته ام امر به معروف و نهی از منکر کنم و از سیره و روش جدّم و پدرم علی بن ابی طالب پیروی کنم . اگر کسی دعوت به حق را پذیرفت , خداوند سزاوار به قبول آن است . اگر کسی آن را نپذیرفت , صبر خواهم کرد تا خدای متعال میان من و این جماعت داوری کند و او بهترین حکم کنندگان است . این وصیت من است به تو ای برادر, و توفیقی نیست مگر با کمک خدا. توکل بر او می کنم و به سوی او انابه می نمایم .

تیکه ای که بولد کردم، تیکه ای هست که اون آقای احم..د قابل در موردش صحبت می کنه و من اینجا خلاصه ی حرفاش رو میذارم در مورد اون تیکه:

میگه امام حسین داره میگه من کارم امر به معروفه، به مردم میگم، اگر پذیرفتن که پذیرفتن وگرنه صبر می کنم، نه اینکه شمشیر می کشم.... همه خیال می کنن که امر به معروف یعنی شمشیر کشیدن، یعنی جنگیدن، یعنی خون ریختن...

----

یهویی یادم افتاد که یه دوست زرتشتی داشتم می گفت من خیلی مطالعه کردم راجع به دین شما، راجع به امام حسین هم کتاب خوندم و مطالعه کردم، خیلی قبولش دارم، حتی نذر هم دادم تا حالا توی ماه محرم. فکر می کنم کم کم دارم علاقه مند میشم به مقام اون برسم!! و به اندازه ی یه زرتشتی از امام های دین خودم اطلاع داشته باشم.

------

یه فایل صوتی بود یه بار گوش میدادم، اسمش بود تحریفات واقعه ی کربلا، صدای مرتضی مطهری بود. من یادم نیست که همه اش رو گوش دادم یا نه ولی دو تاش برام جالب بود که یادم مونده:

1- حادثه ی زعفر جنی که اومد به امام حسین کمک کنه و این حرفا جزو تحریفات واقعه ی کربلاست.

2- یه جریان دیگه هم راجع به امام حسین می گفت، که یادم نیست توی همون فایل بود یا یه فایل دیگه. به هر حال قضیه از این قرار بود که می گفت یه روز حضرت علی روی منبر بود تو مسجد و داشت برای مردم صحبت می کرد که امام حسین اونجا نشسته بود توی مسجد و گفت بابا من آب می خوام! حضرت علی به یه کسی (که دقیقا یادم نیست کی بود) میگه برو براش آبا بیار. اونم میاره ولی قبل از اینکه بده به امام حسین ظرف می افته و آباش می ریزه. اینجاشو دقیق یادم نیست. شاید یه چیزی بود تو مایه های اینکه حضرت علی ناراحت میشه و میگه امام حسین بعدا تشنه می مونه یا یه همچین چیزی. یا شاید یه چیزی توی این مایه ها که این ریختن آب نشونه ی همون سرنوشت بعدا امام حسینه! خلاصه یه چیزی تو این مایه ها دیگه.

حالا تحریف کجاست؟ مرتضی مطهری میگه تحریف اینجاست که حضرت علی کی توی مسجد روی منبر سخنرانی می کرد؟ فقط وقتی خلیفه بود. زمانی که خلیفه نبود که این کارو نمی کرد که! بعد اون موقع میدونین امام حسین چند سالش بود؟!! مثلا یه جوون مثلا 30 40 ساله! به نظر شما همچین آدمی، کسی که قراره بعد امام باشه، توی اون سن، وقتی پدرش که خلیفه است داره روی منبر سخن رانی می کنه، به باباش میگه آب می خوام؟!!!

[ ۱۳٩٢/۸/۱٤ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز روز اول محرمه. خیلی وقته با خودم قرار گذاشته بودم که محرم امسال هر روز حداقل یه صفحه کتاب بخونم ببینم این قضیه ی امام حسین واقعا چی بوده؟ چه اتفاقی افتاده؟ چقدر چرت و پرت قاطیش شده؟

امروز دیدم یکی از بچه ها توی رخ نامه یه ویدیو گذاشته بود مال یه آقایی به اسم احمد.. قابل..، متاسفانه من نمی تونم لینکشو براتون بذارم، اگه بذارم هیچ بعید نیست که از فردا مجبور شین با فندق شکن وبلاگمو باز کنین!!

اینو بدون نقطه هاش توی یو..تیو..ب سرچ کنین، خودتون پیداش می کنین:

روایت.... احمد.... قابل .... از .... عاشورا..../.... گزارش آن شش ماه صحیح نیست.

---

نکته ای که برام جالب بود این بود که این بنده ی خدا توی سخن رانیش میگه که تا اینجای وصیت نامه رو همیشه میگن به مردم، بقیه اشو نمی گن!! حالا من همون تیکه ای که هیچ وقت برامون نمی خونن رو توی یه پست جدا می ذارم!!.

نکته ی جالب ترش اینکه وقتی تو اینترنت سرچ کنین "وصیت نامه ی"، وصیت نامه ی امام خمینی بالاتر از وصیت نامه ی امام علی یا امام حسینه!!! من واقعا مرده ای این رهرو امام بودنمونم!!

---

امروز علاوه بر این، کتاب ولایت فقیه منتظر.ی رو هم سرچ کردم، ولی بازم چیزی پیدا نکردم!!! یعنی چیزایی که من می خوام انقدر نیست در جهان اند؟!!

---

امروز یکی از دوستامون که الان دیگه آلمان نیست و کلا رفته ایران زنگ زده بود، می گفت یادته پارسال درست اول محرم بود که پنج شنبه اش خونه ات بودیم واسه دعای کمیل. اصلا یادم نبود ولی راست می گفت. من اصلا اهل برگزاری همچین مراسم مذهبی ای نبودم! اصلا به هیچ وجه، یعنی واقعا حتی فکرشم نمی کردم که تو آلمان بخوام بچه ها رو دعوت کنم واسه دعا!!! من خودم تو ایران مراسم دعا نمی رم.

ولی اون بنده خدا خودش انقدر پسر مذهبی و خوبی بود که نمی دونم چی شد من یهویی تصمیم گرفتم بهش بگم بیاد برامون دعا بخونه، بقیه هم بیان گوش بدن! به هر حال یادش بخیر.

---

از امروز احتمالا "چیزایی که امروز یاد گرفتم" ام مربوط میشه به امام حسین.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱٤ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٤ ] [ ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱۳ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱۳ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٢ ] [ ٩:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٢ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱۱ ] [ ۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱٠ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٩ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٩ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٩ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٩ ] [ ٦:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

ادامه ی قسمت قبلی که یه نفر داره زندگی ساده ی پیامبر رو توصیف می کنه:

مسلمونا می دونستن که جلوی پیامبر راجع به دو تا چیز نباید صحبت کرد، یکی راجع به مادر پیامبر، آمنه، و یکی راجع به خدیجه، همسر اول پیامبر. چون هر وقت راجع به این دو تا صحبت می شد، پیامبر چشماش اشک آلود میشد.

پیامبر نسبت به یتیم ها خیلی مهربون بود، و میگفت من میدونم این یتیم ها چی میکشن، چون خودم یتیم بودم. این مهربونی و رافت پیامبر حتی نسبت به یتیم های دشمن هم وجود داشت، پیامبر نسبت به یتیمای دشمن هم مهربون بود، هرچند که پدران اونا مشرک بودن.

یه بار دو طایفه به اسم های بنی ثعلبه و بنی محاربه در صدد برمیان که به مدینه حمله کنن و خیلی هم به تعداد زیاد قشونشون مغرور بودن. پیامبر هم یه قشون مسلمون رو مسلح می کنه که با اونا بجنگن. این دو تا طایفه موقع جنگ، طوری از حمله ی قشون مسلمونا وحشت می کنن که فرار می کنن و یه عده ای از بچه هاشون رو توی صحرا جا میذارن. پیامبر دستور میده این بچه ها رو به مدینه ببرن و براشون یه خونه اختصاص بدن و براشون سرپرست تعیین می کنه. حتی خود پیامبر هر دو روز یه بار میرفته به اون خونه تا وضع اونا رو بدونه و بدونه که بهشون بد نمی گذره.

توی یه جنگ دیگه در منطقه ی نجران هم قشون پیامبر با طایفه ای به اسم بنی سلیم می جنگه و قشون مسلمونا پیروز میشه، اموال اون طایفه هم غنیمت مسلمونا میشه، ولی پیامبر زنای اونا رو اسیر نمی کنه و میگه بچه هاشون یتیم میشن. بعد از اون جنگ زنای اون طایفه شیون و زاری می کنن که همه ی اموال ما رو به غنیمت بردین ما نمی تونیم شکم خودمون و بچه هامونو سیر کنیم. پیامبر هم سهم خودش رو از غنایم میده به اونا. مسلمونا هم که می بینن پیامبر این کارو کرد، همین کارو می کنن و این جوری میشه که مسلمونا بدون هیچ غنیمتی از اون جنگ برمی گردن.

----

این قسمت توی بحبوحه ی همون مسائل بالا بود، ولی دیگه چون تکراری میشد من راجع به یتیماش صحبت نمی کنم ولی یه تیکه اش خیلی جالبه که متن اصل کتاب رو میارم:

به مناسبت وفور جنگجویان دشمن، وحشت بر مسلمانان چیره شد و پیغمبر ما متوجه گردید که مسلمین ترسیده اند و برای اینکه وحشت را از دل ما زائل کند، لحظه به لحظه فریاد می زد: الله اکبر.

---

حالا به نظر شما، وقتی ما صدای الله اکبر رو می شنویم، آیا واقعا حس خاصی نسبت بهش پیدا می کنیم؟!!

[ ۱۳٩٢/۸/۸ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۸ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۸ ] [ ٧:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۸ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این قسمت از کتاب همون فرستاده ی فلسطین به عربستان (پیش پیامبر) از سادگی پیامبر و اخلاق و منش پیامبر میگه. من خیلی به طور خلاصه می نویسم و نثر کتاب رو نمیارم، چون خیلی طولانی توضیح داده.

گاهی اوقات که همین شخص می رفته خونه ی پیامبر میدیده که پیامبر بیل دستش گرفته و داره باغچه ی خونه اش رو میکنه. پیامبر توی دو سال آخر زندگیش توی باغچه اش سبزی می کاشت و به همین دلیل قسمتی از خونه رو جدا کرده بود برای بزهایی که پرورش می داد تا بزها نرن توی باغچه سبزی ها رو بخورن. محصول سبزیها رو هم یه مقداریش رو به رایگان میداده به سایر مسلمونا.

قبل از اینکه آب جاری به خونه ی پیامبر بیاد، مجبور بودن از چاه آب بکشن، ولی پیامبر خودش این کار رو انجام می داده.

گاهی وقتا هم پیامبر شیر بزها رو می دوشیده، در صورتی که توی عربستان شیر بز و میش رو میدادن غلام ها یا زن ها بدوشن ولی پیامبر هیچ ابایی از این کار نداشته.

یکی دیگه از کارای خونه که مردا هیچ وقت انجام نمی دادن، آرد کردن گندم و طبخ نون بوده. این طوری بوده که گندم رو باید زنا آرد می کردن و طبخ نون  هم به عهده ی زن ها یا غلام ها بوده ولی پیامبر این کار رو هم انجام می داده.

یکی دیگه از کارایی که پیامبر توی خونه اش انجام می داده رفت و روب و شستن بوده. با اینکه عده ای زن توی خونه ی پیامبر زندگی می کردن (فکر می کنم منظورش همسرهای پیامبر هست) ولی پیامبر خودش خونه رو رفت و روب می کرد و رخت می شست. طوری که گاهی وقتا در همون حال رخت شستن بوده که عده ای از مسلمونا به خونه ی پیامبر میان و باهاش صحبت می کردن ولی پیامبر هیچ وقت معذب نمیشده که عده ای اونو در حال رخت شستن ببینن.

یکی دیگه از کارایی که پیامبر انجام میداد، دفن اموات بود. خودش کلنگ دست می گرفت و برای بعضی از اموات قبر حفر می کرد و با دو دست خودش جنازه رو توی قبر می ذاشت.

اینجای کتاب یه نکته ی خیلی جالب میگه که دقیقا متن کتاب رو میذارم:

ما متوجه بودیم که محمد (ص) اهمیت نمی داد که دیگران از اعمال او تقلید می کنند یا نه. وقتی خانه را رفت و روب می کرد یا نان می پخت یا رخت می شست یا برای مرده ای قبر حفر می نمود در درجه ی اول می خواست وظیفه ای را که برای خود تعیین کرده بود به انجام برساند.

در ادامه ی کتاب میگه زمانی که پیامبر در قید حیات بود، عده ای از مسلمونا اعمال پیامبر رو تقلید می کردن، ولی بعد از رحلت پیامبر دیگه کسی اون کارهای پیامبر رو انجام نمی ده و تو (خطاب به شخصی که باهاش صحبت می کرده داره صحبت می کنه) الان در سراسر عربستان و سایر کشورهای عرب، یه مرد رو نمی بینی که کارهای خونه رو به عهده بگیره، یا برای اموات قبر حفر کنه و جنازه رو با دستای خودش بذاره توی قبر.

 

اندکی تامل:

یک لحظه تصور کنین یه نفر توی مملکت ما بره خونه ی بالاترین مقامات مملکت و اونا رو در حال لباس شستن ببینه. فکر کنم تا حالا تو طول تاریخ هیچ جا در جوامع اسلامی همچین لحظه ای اتفاق نیفتاده باشه! حداقل دلیش این که اگه تو کشورمون اتفاق افتاده بود، مطمئنا الان روزی هزار بار زده بودن تو سرموننیشخند.

یه لحظه مقایسه کنین مسئولینی که ادای درخت کاری رو درمیارن، صرفا به این منظور که مردم تشویق بشن و این کارو بکنن، با پیامبری که آدمای اطرافش به وضوح متوجه شدن که به خاطر اونا این کارو نمی کنه!

یه لحظه تصور کنین مسئولینی رو که میرن ادای درخت کاری رو در بیارن ولی حتی بلد نیستن کلنگ بزنن!! آدم اگه میخواد ادای کاری رو دربیاره، لااقل یه کاری رو انتخاب کنه که یه ذره بلده!!

یه لحظه مقایسه کنین کسایی رو که به سوالات مردم جواب میدن و خدم و حشمی دارن برای پذیرایی و انجام کارهای همین مردم، با پیامبری که داره لباس میشوره و به سوالای مردم جواب میده.

نکته ی آخر اینکه این آدمی که داره صحبت می کنه، خودش کسیه که زمان پیامبر رو درک کرده، یعنی وقتی داره اینو تعریف می کنه خیلی از رحلت پیامبر نگذشته و زمان حکومت معاویه است. حالا شما فکر کنین دیگه، اون زمان طرف داره میگه مردم رفتار پیامبر رو فراموش کردن، الان که 1400 سال گذشته، ما چقدر از اون رفتارا رو میدونیم؟ چه برسه به اینکه بخوایم عمل کنیم؟


[ ۱۳٩٢/۸/٧ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٧ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٧ ] [ ٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

توی این قسمت کتاب یه بنده خدایی داره صحبت می کنه، وسط صحبت هاش یه چند جمله توصیف پیامبر رو میگه، به نظرم جالب اومد:

بارها اتفاق افتاد که کسانی نزد رسول الله آمدند که او را نمیشناختند و من هم حضور داشتم، چون لباس پیغمبر فرقی با لباس مسلمین نداشت و هیچ کس نمی توانست از روی لباس ها و علائم ظاهری تشخیص بدهد که وی پیغمبر است.

در مواقع عادی پیغمبر بین مسلمان ها قرار می گرفت و بر آن ها مقدم نمی شد تا کسانی که می خواهند پیغمبر را ببینند از روی تقدم وی، رسول الله را بشناسند.

معهذا قیافه ی پیامبر ما طوری جذاب و دارای روحانیت بود که هرکس که میخواست پیغمبر را ببیند در نظر اول بین عده ای از مسلمین وی را می شناخت و به سوی محمد (ص) می رفت.

-----

وقتی مسلمونا توی فلسطین پیروز میشن، شخصی به نام خالدبن ولید میشه حاکم اونجا که بت پرستی بوده که بعدا مسلمون شده بوده. منتها وقتی مسلمون میشه خیلی متعصب میشه و هر کسی که مسلمون نبوده و مسلمون نمیشده رو به قتل می رسونده.

بنابراین یکی دیگه از مسلمون های فلسطین یه نامه می نویسه و میده که یه نفر (همونی که توصیفات بالا رو داشت میگفت) ببره برای پیامبر. اونم می بره و پیامبر وقتی متوجه میشه قضیه چیه خیلی متاثر میشه و به حضرت علی میگه یه نامه از طرف من به خالدبن ولید بنویس و بگو:

خداوند در قرآن میگوید یهودیان و عیسویانی که از دستور پیغمبر خود پیروی نمایند و از نیکوکاران باشند به بهشت می روند. ما مکلف هستیم که از امر خدا اطاعت کنیم و خداوند امر نکرده که اهل کتاب به زور دین اسلام را بپذیرند. از قول من به او بنویس که بعد از این از ابراز فشار به یهودیان و نصرانیان خودداری کند و اگر اموال یهودیان و نصرانیان را که کافر حربی نبوده اند ضبط کرده به آنها بدهد.

---

این تیکه ی صحبت پیامبر که پررنگش کردم واقعا برام خیلی جالب بود. پیامبر به صراحت بعد از اینکه اسلام رو معرفی کرده و همه می تونستن مسلمون بشن، بازم گفته میشه یه آدمی یهودی یا مسیحی باشه و بره بهشت، ولی من یه سری از مسلمونا رو دیدم که اصرار دارن که نخیر، بهشت رفتن مسیحی ها و یهودی ها فقط برای اونایی بوده که مال قبل از اسلام بودن و بعد از اینکه پیامبر اسلام رو معرفی کرده، هرکی مسلمون نشه دیگه نمیره بهشت!!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/٦ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ادامه ی کتاب عایشه بعد از پیامبر:

یکی از فرستاده هایی که پیامبر به کشورهای دیگه فرستاده بود، فرستاده ای بود به نام عثمان که پیامبر به مصر فرستاده بود (هم زمان با فرستاده ای دیگه ای که به استانبول فرستاده بود).

وقتی عثمان به مصر میره، برخلاف پادشاه استانبول، که بهش می گفتن رم، پادشاه مصر خیلی با عثمان با رفتار خوش برخورد می کنه و بهش میگه که روزی یه بار بیاد به دربارش و باهاش صحبت می کنه.

اونجا پادشاه مصر به عثمان میگه که من مطمئنم اگه پیامبر شما که تونسته اعراب رو خدا پرست کنه به کشور ما بیاد، ما رو از دست یونانی ها نجات میده.

پادشاه مصر اینم میگه که پادشاه استانبول (که بهش بیزان تیوم هم گفته میشده) هم که ادعا میکنه رمی هست،  در واقعا رمی نیست، بلکه یونانیه و اون سرزمین استانبول هم خاک رم نیست، بلکه رم اونجایی هست که پایتختش همون روم هست، و استانبول در واقع ملک یونانی هاست.

تقریبا هزار سال پیش یونانی ها به مصر حمله کردند و شهر اسکندریه رو توی این کشور ساختند و ما از اون به بعد از دست رومی ها و یونانی ها آسایش نداشتیم. هیچ وقت هم رابطه ی ما با یونانی ها خوب نشده، گرچه یه سری مناسباتی بین مصر و یونانی ها وجود داره الان. اگه قرار بود رابطه ی ما با یونانی ها خوب بشه باید توی این هزار سال اتفاق می افتاد! ولی مصری ها نسبت به اعراب اصلا بدبین نیستن و ازشون به نیکی یاد می کنن.

حالا تو که رفتی پیش پیغمبرت بگو که با قشونش به مصر بیاد. البته بهش بگو که بعد از فوت من بیاد! من پیر هستم و به زودی می میرم و توی این مدت کمی که زنده هستم نمی تونم دینمو که قبطی هست تغییر بدم. به پیامبرتون بگو همین که من فوت کردم راه بیفته و با قشونش بیاد اینجا و مطمئن باشه که در مدت کمی اینجا رو تسخیر می کنه.

من خیلی علاقه مندم که پیامبر شما به اینجا بیاد و اینجا عدالت و مساوات رو برقرار کنه. من بعد از مرگ خودم از ظلم هرقل (پادشاه استانبول) به مردم اینجا می ترسم، الان که زنده هستم نمیذارم هرقل و عمالش به مردم ظلم کنن ولی وقتی من بمیرم، هرقل و عمالش دیگه مانعی نمی بینن در مقابل ستمگری هاشون.

بعد ا زاین حرفا، پادشاه مصر یه سری هدیه به عثمان میده که برای پیامبر ببره.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٦ ] [ ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز تمام مدت داشت باد خیلی شدیدی می وزید. خدا رو شکر ما خونه بودیمنیشخند. همسر هم امروز نرفت سر کار، از خونه کاراشو انجام داد. آخه استادش این هفته رو نمیاد. وقتی هم نتونه بره از استادش سوالاشو بپرسه، دیگه خیلی فرقی نمی کنه از خونه کاراشو انجام بده یا بره محل کارش.

هم من، هم همسر از صبح درگیر کارای تزمون بودیم. واقعا دیگه از درس خوندن خسته شدیم. درسته که میگن ز گهواره تا گور دانش بجوی ولی نه دیگه اینجوری!!

همسر که دوست داره زود تموم بشه و بره سر کار کلا از درس خوندن خسته شده! ولی من دوست دارم زود این رشته ام تموم بشه بعدش برم یه دکترای دیگه توی یه گرایش دیگه از همین رشته بگیرم. اصلا این گرایش انتخاب دوم من بود، دست روزگار منو انداخت تو این گرایشچشمک ولی بازم دوسش دارم، این طوری نیست که بگم رشته مو دوست ندارم.

---

این دوستمون که بیشتر از همه با ما رفت و آمد داره امروز زنگ زده.

بهش می گم فلانی ها دیروز اینجا بودن.

میگه براشون کیک درست کردی؟

میگم نه.

میگه خب خیالم راحت شدخنثی.

 

نمی دونستم کیکام انقدر طرفدار داره!

----

باید دیگه بشینم امروز درست و حسابی بگردم یه هتل برای رم رزرو کنم.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٦ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٥ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٥ ] [ ۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٥ ] [ ٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٤ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

من نمی دونم این پرشین بلاگ چرا انقدر باگ داره!! مگه چند سالشه؟ من فکر میکردم سابقه ی طولانی ای داشته باشه!

وقتی طرف یه پست میذاره، برای کسایی که وبلاگ دارن توی قسمت پایین آخرین پست های ارسالی رو نشون میده. چند خط اول پست رو نشون میده، که اگه روش کلیک کنین میرین داخل اون وبلاگ، همون پست.

حالا اگه طرف پست رو بذاره، بعد پاک کنه، هم چنان توی قسمت آخرین پست های ارسالی میمونه! یعنی شما روش کلیک می کنین و می رین توی وبلاگ ولی می بینین همچین پستی وجود نداره!!نیشخند

اینم از کشفیات امروز ما.

ببخشید دیگه، فکر کنم دیدم زیادی کامپیوتریزه است!!

 

[ ۱۳٩٢/۸/٤ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این قسمت از کتاب چون بیشتر توصیفی بود، خودم خلاصه اش رو می گم و هیچی از متن کتاب رو نمی ذارم.

پیامبر وقتی تصمیم میگیره به پادشاه های کشورهای دیگه نامه بنویسه (به پیشنهاد عایشه) به چهار تا کشور نامه می نویسه که یکیش روم هست. ولی این روم که همیشه گفته میشه، منظور ایتالیا نیست، بلکه، استانبول امروزی هست.

پیامبر نامه رو می نویسه و میده به یه بنده ی خدایی از اصحابش که ببره. این آدم هم به همراه غلامش بلند میشه با شتر میره روم. اول که به یکی از شهرهای اونجا می رسه تازه می بینه دنیا یه شکل دیگه هم می تونه باشه! آخه اونجا خیلی آباد بوده، با سنگ های مرمر. آب داشتن به مقدار زیاد و صد البته آبادانی، چیزی که توی عربستان واقعا کیمیا بوده. حتی وقتی میره حمام تعجب می کنه که اینا هرچقدر که دلشون بخواد آب مصرف می کنن. شترهاشون هم با دیدن اون چیزهای متحرک داخل شهر (کتاب مستقیما اسم نبرده، ولی احتمالا منظورش کالسکه بوده) رم می کنن و نگه داشتنشون سخت بوده.

خلاصه، با زبون بی زبونی (چون زبون کشور روم رو بلد نبودن و رومی ها هم که عربی بلد نبودن!) سعی می کنن خودشون رو به هرقل پادشاه روم برسونن (که البته توی یه شهر دیگه و در واقع پایتخت روم بوده). اولین آدم مهمی که اینا می تونن به محضرش برسن یه فرمانده ی قشون هست که وقتی نامه رو از اینا می گیره و مترجم میاره و مترجم براش ترجمه می کنه، اینا رو حبس می کنه و هر روز یه قرص نون بهشون میده فقط. شترها و پولشون رو هم می گیره. بعد از چند روز میان اینا رو از حبس در میارن و بهشون می فهمونن که قراره با سربازهایی که دارن میرن پیش پادشاه (هرقل) برن اونجا. این بندگان خدا هم میگن خب شترهامونو بدین تا بریم ولی تازه می فهمن که ارتش شترهاشونو ضبط کرده.

با پای پیاده با اون سربازهای شترسوار میرن به شهری که هرقل هست. روزی که می رسن اونجا یه یکشنبه ی خاص هست. روزی که مسیحی های اونجا (هرقل ارتدکس بوده) معتقد بودن عیسی در چنین روزی وارد بیت المقدس شده. توی اون روز عده ای از رجال میرن به دربار پادشاه و براش هدیه می برن و این بندگان خدا اونجا می فهمن (مترجمه بهشون میگه) که اون فرمانده ی قشون این دو تا آدم رو داره به عنوان هدیه می فرسته برای پادشاه!!

توی این مسیری که داشتن با سربازا می رفتن، همیشه باید شبا روی زمین یا نهایتا کاه می خوابیند. یه بار وقتی که همین طوری دراز کشیده بودن روی زمین یه خانمی داره رد میشه، بالای سر اینا وای می ایسته و با دستش علامت صلیب می کشه و بعد مکالمه ای بینشون پیش میاد که مترجم براشون ترجمه می کنه و اینا می فهمن که هرقل هر کسی رو که مذهب نستوری داره می کشه یا کور می کنه (مثل شوهر این خانم). مذهب نستوری هم یه جور مسیحیت بوده که معتقد بوده عیسی پسر خدا نیست، بلکه پیامبر خداست. این خانم بهشون هشدار میده که اگه با یه مذهب دیگه برن پیش هرقل حتما یا کشته میشن یا یه بلایی سرشون میاد.

خلاصه اینکه، اینا قبل از اینکه برن دربار حساب دستشون اومده که با چطور کسی طرف هستن. به هر حال وقتی که مراسم انجام میشه، در نهایت نوبت اینا میشه و با مترجم میرن جلو. نامه رو میدن به مترجم و برای هرقل ترجمه می کنه. هرقل هم می خونده و یه سکه میده به مترجم که بده به فرمانده ی قشون و میگه تفریح خوبی بود. این آدما دیوونه ان و باید ببرنشون دیوونه خونه و بعد هم از اون محل خارج میشه.

این قسمت آخری رو مترجم برای این بندگان خدا ترجمه نمی کنه و وقتی ازش می پرسن و بهشون میگه، میگن خب چرا نگفتی که ما عاقل هستیم و دیوونه نیستیم و مترجم میگه من جرئت ندارم که با پادشاه مخالفت کنم و اونم میره.

بعدش یه عده میان و این بنده های خدا رو می برن دیوونه خونه. البته اونا که نمی دونن کجا می رن، چون زبون رومی بلد نبودن ولی وقتی می رسن می فهمن که کجان.

اینجا هم هر روز فقط یه قرص نون بهشون میدن و چند روز به همین منوال میگذره. تا اینکه یه شب یه کشیش روحانی میاد پیششون و اینا متوجه میشن که این کشیش عربی بلده. ازش می پرسن که آیا به عربستان سفر کرده تا حالا، کشیش می گه نه ولی یه مدتی توی مرز عربستان، توی شام (سوریه ی امروزی) بوده و عربی رو اونجا یاد گرفته.

کشیش می دونسته اسلام چیه و به اینا می گه که من می دونم که دین شما دین عدالت هست، در حالی که اینجا همه اش بساط ظلم هست و هرقل هم آدم ستمگری هست و هر کسی که ارتدکس نباشه رو می کشه (حتی اگه مسیحی باشه)، شما خیلی شانس آوردین که نکشدتون و کورتون هم نکرده و بعد هم بهشون میگه که شام و مصر هم تحت سلطه ی همین پادشاه هست و مردم واقعا از ظلم این آدم به تنگ اومدن. شما به پیامبرتون بگین که اگه به مصر و سوریه حمله کنه و با این پادشاه بجنگه، حتما پیروز میشه و مردم نجات پیدا می کنن.

این فرستاده ها هم میگن باشه به پیامبر می گیم، ولی اول باید از اینجا بریم بیرون. کشیش میگه من راهش رو بلدم. راهش اینه که من به مسئولین اینجا میگم که شما عاقل بودین و خودتون رو به دیوونگی زدین، اونا 25 ضربه شلاق بهتون می زنن و آزادتون می کنن. بعد بیاین به فلان کلیسا و بگین که با فلانی کار دارین (که این فلانی خود همین کشیش هست).

بعد کشیش می ره و تا چند روز هیچ خبری نمیشه. بعد از چند روز یه روز میان اینا رو می برن بیرون، 25 ضربه شلاق می زنن و ولشون می کنن. اینا هم که زبون رومی بلد نبودن، فقط به هرکی می رسیدن اسم کلیسا رو می گفتن و مردم راه رو نشونشون می دادن. بالاخره کلیسا رو پیدا می کنن.

خدمه ی کلیسا اول میخوان اینا رو بندازن بیرون، ولی اینا اسم کشیش رو چند بار صدا می زنن و اون خدمه هم با هم صحبت می کنن و ظاهرا متوجه میشن که اینا با فلانی کار دارن. بهشون اشاره می کنن که دنبالشون برن و اینا هم میرن و وارد یه حجره ای میشن. چند لحظه ی بعد کشیش دم حجره ظاهر میشه اونم به شکلی بسیار عصبانی و به رومی یه چیزایی بهشون میگه، وسط حرفاش هم میگه که این عصبانیت ساختگی هست و من مجبورم این کارو بکنم تا این خدمه شهادت بدن که من با شما دوستی نکردم. خلاصه بهشون یه نامه ای میده برای اسقف شهر بیت المقدس.

وقتی از کلیسا خارج میشن توی کسیه ای که بهشون داده رو نگاه می کنن و می بینن که علاوه بر اون نامه 10 سکه ی طلا هم براشون گذاشته. این ده سکه برای رسیدنشون به مدینه کافی بوده و با این پول برای خودشون لباس می خرن و کفش و خلاصه برمیگردن عربستان. وقتی می رسن به ماسه های بیابون و به اولین شهر مرزی عربستان کلی خوشحال میشن که بالاخره به وطن خودشون برگشتن.

جالبه که اینجای ماجرا که می رسه میگه توی عربستان هرچند که آب خیلی کمه و مرتع کمه، ولی هرچی که هست متعلق به همه است، در حالی که توی روم آب رو می فروختند با وجود اون همه آبادانی ای که داشتن.

-----

یه چیز دیگه هم که برام جالب بود اینجا می نویسم، این رو همین فرستاده ی پیامبر میگه ولی خب جزو داستان نیست و اونم این که سبز نماد قبیله ی هاشم بوده.


[ ۱۳٩٢/۸/٤ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۳ ] [ ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۳ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۳ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آوردن بسته ی پستی هم توی اینجا یه ویژگی هایی داره که دونستنش بد نیست.

اگه بسته رو بیارن و نباشی سه حالت پیش میاد. یکیش اینه که بسته برمی گرده به یکی از باجه های پستی و باید بری از اونجا بگیری. حالت دومش اینه که بسته رو می برن میذارن توی یه دستگاه که باید بری از اونجا بگیری. حالت سومش اینه که بسته رو میدن به یکی از همسایه ها (معمولا توی همون ساختمون). در هر سه حالت یه برگه توی صندوق پست شما می اندازن که روش مشخص کرده که کدوم یکی از اون حالت هاست، البته توی حالت دوم مشخصا یه کد روی برگه نوشته شده که شما باید اونو توی دستگاه وارد کنین تا بسته تون رو بگیرین.

البته مسلما برای شمایی که دریافت کننده هستین راحت ترینش همین دادن به همسایه استچشمک.

---

توسترمون خراب شده بود، یه دونه جدید سفارش دادیم. من امروز نبودم، داده بودن به همسایه. رفتم گرفتم ازشون. واقعا خدا خیرشون بده با همچین سرویسی. هم آدم علاف نمیشه که مثلا فردا منتظر باشی دوباره پست بیاره، هم اینکه مجبور نیستی راه دور بری تا بسته اتو دریافت کنی.

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی تموم شد! دیگه پست نمیذارم ازش (نمردیم و یه کتابو تا آخر خوندیمنیشخند)

از این به بعد فقط از کتابای دیگه میذارملبخند.

[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی (دیگه صفحه های آخرم، داره تموم میشه. واسه همین تند تند پست های اینو میذارمچشمک) :

الا لا خَیْرَ فى عِلْمٍ لَیْسَ فیهِ تَفَهُّمٌ، الا لاخَیْرَ فى قِرائَةٍ لَیْسَ فیها تَدَبُّرٌ، الا لاخَیْرَ فى عِبادَةٍ لا فِقْهَ فیها


آگاه باشید! علمى که در آن فهم نباشد فایده‌اى ندارد. بدانید! قرائت قرآن اگر همراه با تدبّر و اندیشه (در معانى آن) نباشد بى‌فایده است. آگاه باشید! عبادتى که در آن تفکّر و اندیشه نباشد خیرى ندارد.


[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ۸:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

ثَلاثٌ یُمْتَحَنُ بِها عُقُولُ الرِّجالِ: هُنَّ الْمالُ وَ الْوِلایَةُ وَ الْمُصیبَةُ؛


با سه چیز عقل انسان‌ها محک زده مى‌شود: ثروت، پست و مقام، مصیبت‌ها و مشکلات.

-----

این روایت رو هم نمی دونم مال حضرت علی هست یا نه، ولی توی کتاب نقل قول شده بود:

مجذوب فراوانى نماز و روزه و سایر عبادات دیگران مشوید! چون گاهى این‌ها را از سرِ عادت انجام مى‌دهند، بلکه افراد را به راستگویى و أداى امانت امتحان کنید.

به نظرم این توصیه واقعا واسه ی خیلی از ماها مفیده!

 

[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ۸:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از زندگی حضرت علی :

اینکه در روایات آمده است: «شیطان لشکریانش را در فاصله زمانى بین نماز مغرب و عشا بسیج مى‌کند»  به خاطر این است که در این ساعت معمولًا مردم بیکار هستند.

بدین جهت آن لحظات «ساعة الغفلة» نامیده شده.

و «نماز غفیله» که بین نماز مغرب و عشا خوانده مى‌شود را نیز بدین جهت «نماز غفیله» نامیده‌اند که از آثار زیان‌بار غفلت مى‌کاهد.

 

پی نوشت: دقت داشته باشین که این روایت اول لزوما مال حضرت علی نیست، فقط از این کتاب نقل قول کردم.


[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/٢ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب 110 سرمشق از سخنان حضرت علی:

 

یا کُمَیْلُ! انَّ هذِهِ الْقُلُوبَ اوْعِیَةٌ، فَخَیْرُها اوْعاها، فَاحْفَظْ عَنى ما اقُولُ لَکَ، النَّاسُ ثَلاثَةٌ: فَعالِمٌ رَبَّانِىٌّ، وَ مُتَعَلِّمٌ عَلى‌ سَبیلِ نَجاةٍ، وَ هَمَجٌ رَعاعٌ اتْباعُ کُلِّ ناعِقٍ، یَمیلُونَ مَعَ کُلِّ ریحٍ، لَمْ یَسْتَضیئُوا بِنُورِ الْعِلْمِ، وَ لَمْ یَلْجَئُوا الى‌ رُکْنٍ وَ ثیقٍ؛


اى کمیل! این دل‌ها همانند ظرف‌هاست؛ بهترین آن‌ها، ظرفى است که قدرت حفظ و نگهدارى و گنجایش بیش‌ترى داشته باشد، بنابراین آنچه براى تو مى‌گویم حفظ کن.

مردم سه گروهند: اوّل علماى ربّانى، دوم دانش‌طلبانى که در راه نجات دنبال تحصیل علم هستند، و سوم احمقان بى‌سر و پا که دنبال هر صدایى مى‌روند (و پاى هر پرچمى سینه مى‌زنند) و با هر بادى حرکت مى‌کنند! همان‌ها که با نور علم روشن نشده‌اند و به ستون محکمى تکیه نکرده‌اند.


[ ۱۳٩٢/۸/۱ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩٢/۸/۱ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این ویدیو رو یکی از بچه ها توی فیض بوق گذاشته بود. دلم نیومد نذارم.

خیلی قشنگه. نشون میده که ثروت توی آمریکا چطوری بین مردم پخش شده. شاید بشه گفت چیزی شبیه کشور خودمونه، منتها توی کشور ما کسی آمار نگرفته که بخواد بدونه!!

آخر آخرش سه تا نمودار نشون میده، سمت چپی ترین نشون دهنده ی چیزی هست که به نظر مردم ایده آله، یعنی اختلاف ثروتی که از نظر مردم اکی ه، نمودار وسطی نشون میده که مردم آمریکا فکر می کنن که در واقعیت چطوری هست (یعنی تصور مردم از اینکه کشورشون چقدر تا واقعیت فرق داره) و نمودار سمت راست نشون میده که اختلاف طبقاتی واقعا چقدر هست!! واقعا کل ویدیو به دیدنش می ارزه.

نکته ی جالبش اینه که (توی ویدیو هم گفته میشه)، اونایی که توی این نمودارا داره بهشون میگه فقیر، باز هم فقیرا نیستن، چون به هر حال کارمندن و یه شغلی دارن و یه درآمدی. اشتباه نکنین، فقیرای واقعا کلا توی این لیست نیستن.

 

[ ۱۳٩٢/۸/۱ ] [ ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب