یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز باز کلاس داشتم. نمی دونم چی شده جدیدا باز روزی که کلاس دارم انقد استرس دارم!! صبح مثل همیشه صبحونه خوردیم و من راهی شدم. همسر هم یه عالمه میوه برام خورد کرده بود و به عنوان اغذیه برام گذشته بود لبخند.

ظهر اون دختره بود که گفتم یه بار بهم گفت از این به بعد ناهارو با هم بریم بخوریم (دو قرن پیش گفته بود نیشخند)، امروز اومد دنبالم گف میای؟ منم گفتم آره. بعد تو کیفمو نگاه کردم دیدم هیچی پول ندارم نیشخند. بهش گفتم ببین من هیچی پول ندارم همرام! گف اشکال نداره، من میدم تو بعدا به من بده لبخند. منم گفتم باشه نیشخند.

بهش هم گفتم ببین من کارت دانشجویی ندارم اینجا، کارت کارمندی و اینا هم ندارم اینجا، اشکال نداره؟ گف نه، ما که نمی ریم سلف. میریم رستوران خنثی.

گفتم دست شما درد نکنه! گف یه هتل همون جلو هست که رستورانم داره، اینا میرن اونجا. غذاش یه کمی از سلف گرون تره، ولی بهتره. گفتم باشه دیگه، بریم، چاره ای نیست نیشخند.

رفتیم تو، خییییییییلی بزرگ بود. از همین دوستم پرسیدم خب من الان چی بخورم؟ کجاش غذای گیاهی داره؟ برام توضیح داد که سوپ داره، سالاد هم داره (که البته اینا پیش غذان، ولی خب من می تونم به عنوان غذا استفاده کنم)، یه غذا هم داشت که اسمش غذای گیاهی بود.

من رفتم تو صف وایستم که از همون غذاگیاهییه بگیرم (ما ایرانی ها اصولا عادت نداریم به سالاد یا سوپ به عنوان غذا نگاه کنیم چشمک). هنوز چیزی نگفته بودم، خانومه دید روسری دارم، گف غذای گیاهی؟ گفتم بله لبخند. برام کشید. من یه کمی منتظر دوستم شدم ولی سه نفر دیگه رفتن. دوستم که غذاشو گرفت، با هم رفتیم پیش بقیه که مثل اینکه همیشه یه جای خاصی می شینن (مردم چه پولدارن، هر روز میان رستوران چشمک)!

غذاشو واقعا دوست داشتم. اولین باری بود که توت آلمان با یه غذای گیاهی خوشمزه سیر می شدم. غذاهای گیاهی آلمانی ها همیشه یا کمه، یا خوشمزه نیست.

سر ناهار هم بچه ها کلی صحبت کردن راجع به یه چیزی که من هیچی نمی فهمیدم! آخه اصلا گرایش اونا با من فرق داره.

بعد که از ناهار اومدیم، تو راه برگشتن میگن ئه ببخشید ما به هم معرفی نشدیم آخ. خلاصه، به همدیگه معرفی شدیم و یه کمی تو راه برگشت حرف زدیم و رسیدیم در اتاقامون.

کلاسمو مثل همیشه رفتم و برگشتم و آماده شدم که بیام خونه. قطارم با شیش دقیقه تاخیر راه افتاد. رسیده بودیم نزدیک شهرمون (تقریبا یه ربع مونده بود برسیم) که قطار وایستاد. من قبل ترش خوابم برده بود، واقعا خسته بودم. متوجه شدم که قطار ایستاد و مسئول قطار هم تو بلندگو اعلام کرد که مشکلی پیش اومده و تاخیر خواهیم داشت، ولی خیلی اهمیت ندادم، گفتم خب حالا یه کمی بیشتر می خوابم دیگه چشمک.

من هی شونه به شونه شدم، یه کم بیدار شدم، دوباره خوابیدم، این قطار راه نیفتاد که نیفتاد!! بالاخره بعد از 40 50 دقیقه ای کلا بیدار شدم، خوابم تموم شد. ولی قطار همچنان وایستاده بود.

هر از گاهی هم مسئول قطار اعلام می کرد هر وقت به ما اطلاع بدن راجع به تاخیر، ما هم به شما اطلاع میدیم. فعلا اطلاعات خاصی راجع به اینکه چقدر قراره تاخیر داشته باشم نداریم.

من تو این فاصله کتاب محاکمه رو تموم کردم. البته قسمت داستانیش تموم شده بود صبح، ولی یه چیزاییش مونده بود برای خوندن (که تو یه پست جدا توضیح میدم) که تمومش کردم. بعدش دیگه واقعا بیکار بودم. نمی دونستم چیکار کنم.

از یه ساعت که رد شد تاخیرمون، مسئول قطار اعلام کرد که نوشیدنی مجانی میدن، هر کس می خواد می تونه بره از رستوران قطار بگیره. البته فقط نوشیدنی های بدون الکلش مجانی بود (که اونم فک کنم فقط شامل آب و قهوه بشه و چیز دیگه ای نداشته باشن چشمک). البته مردم هم هجوم نبردنا چشمک. واقعا هر کس می خواست می رفت می گرفت.

یه ده بیست دقیقه ی دیگه هم رد شد. دیگه قطار می خواست حرکت کنه که اومدن به هممون یه فرم دادن. فرم پس دادن پول بلیته. نوشته اگه قطار بیشتر از 60 دقیقه تاخیر داشته باشه، 25 درصد پول بلیتو میدن (به شرطی که 25 درصدش بیشتر از 4 یورو بشه)، اگه 120 دقیقه تاخیر داشته باشه، 50 درصد پول بلیتو میدن.

حالا باید فرمو پر کنم، ببرم فردا بدم به مسئولای توی ایستگاه مرکزی قطار. باشد که پولمان را پس بدهند چشمک.

--

پی نوشت 1: البته اینم بگم تو آلمان سه مدل قطار داریم: محلی، IC (یا EC) و ICE. اولی از همه ارزون تره و اگه 50 ساعتم تاخیر داشته باشین، فک کنم هیچی بهتون نمیده چشمک. من نیست خیلی باکلاسم (!!)، با قطارای نوع دو میرم دانشگاه چشمک. با قطار نوع سوم اگه رفت و آمد کنین دیگه یعنی خیییییلی باکلاسین! تو این مدل قطارا اگه قطار تاخیر داشته باشه و مثلا یه طوری باشه که شما قطارای بعدیتونو از دست بدین و هیییییچ راهی برای رفتن به مقصدتون نداشته باشین، برای شما تاکسی می گیرن تا مقصد لبخند. اما فک نکنم تا حالا در طول تاریخ چنین اتفاقی افتاده باشه چشمک. آخه اینجا از هر شهری به هر شهری بخواین برین، فک نکنم مجبور بشین نهایتا بیشتر از نیم ساعت صبر کنین! بالاخره یه قطاری میاد که بتونین باهاش برین!ش

پی نوشت 2: فک نکنین من واقعا باکلاسما!! والا ما حساب کردیم دیدیم تفاوت قطار نوع اول و دوم برای من حدود دو یورو می شد!! گفتیم دیگه ارزش نداره بخوایم 45 دقیقه بیشتر تو راه باشیم هر دفعه واسه دو یورو!!

پی نوشت 3: چیزی که برام جالب بود این بود که شما می تونین چهار هزار یورو بدین، یه کارت تخفیف صددرصد بخرین برای یه سال. تو اون یه سال شما می تونین به هر تعداد که دلتون می خواد، از هرجای آلمان، به هرجای آلمان، با هر نوع قطاری (از سه نوع بالا)، مجانی برین.

حالا توی این کارتی که گفته پولو پس میدیم، حتی برای اونایی که کارت تخفیف صد درصد دارن هم یه جایی داره. یعنی حتی اگه شما بلیت هم نخریده باشین و کارت تخفیف صد درصد داشته باشین، حقتون ضایع نمیشه. بازم یه مبلغی رو بهتون برمی گردونن لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز از دو تا خانواده ای که دعوت کرده بودیم، یکیشون خیلی دیر اومد، قرارمون ساعت 7 بود، ولی اونا 8.5 اینا اومدن. به همین دلیل غذای ما هم یه عالمه اش ته گرفت و ته دیگش هم سوخت دیگه نیشخند. ولی خب دو تا قابلمه بود، یکیش ته دیگش خوب بود هنوز، قابل خوردن بود!

برای شام هم مرغ درست کرده بودیم. راس ساعت هفت تمام کارمون تموم شد، لباسامونو پوشیدیم، منتظر شدیم که بچه ها بیان.

خانواده ی اول ساعت 7.25 اینا اومدن. اون یکی هم که گفتم 8.5 اومدن. خلاصه یه عالمه بحث کردیم و صحبت کردیم و در حینش شام و پفک و مسقطی (که دوستامون درست کرده بودن و آورده بودن) و چایی و نسکافه و میوه و از این چیزا خوردیم.

مهمونامون درست تا ساعت یک شب خونه مون بودن. وقتی رفتن ما واقعا مثل جنازه بودیم ولی چون از ساعت خوابمون گذشته بود، هیچ کدوممون خوابمون نمی برد. با این وجود همسر زودتر از من خوابید. صبح ساعت هشت بیدار شدیم، ولی من واقعا خسته بودم و خوابم می اومد. همسر هم همین طور. نماز خوندیم، گفتیم دوباره بخوابیم؛ ولی دیگه خوابمون نبرد.

یه چند دقیقه بعدش بلند شدیم و شروع کردیم به انجام دادن کارامون. همسر ظرفا رو مرتب می کرد و خالی می کرد، من می شستم. دیروز همه چی رو گذاشتیم همون جوری دست نخورده بمونه رو میزا! از بس خسته بودیم آخه!

تا ساعت نه به همین تمیزکاری و شستن گذشت. بعدش من صبحونه آوردم بخوریم، ولی همسر گف نمی خوره. خودم تنهایی خوردم.

ظاهر ساعت 12.5 همسر قرار داشت تو کلیسا. آره تو کلیسا. یه کاری داشت که باید می رفت کلیسا انجام می داد.

من که خیلی خسته بودم، اصلا همش خوابم می اومد. حس بلند شدن و ناهار درست کردن نداشتم. مرغ از دیشب زیاد مونده بود، ولی باید برنج درست می کردیم براش.

همسر یه کمی سیب و مسقطی خورد و بدون ناهار رفت. منم گفتم بخوابم یه کمی.

هیچی به اندازه ی دراز کشیدن زیر پتو، کنار شوفاژ (البته در نبود بخاری چشمک) و کتاب خوندن در حالی که آفتاب می تابه تو خونه، تو زمستون حال نمی ده لبخند.

انقد کتاب محاکمه رو خوندم که خوابم برد. نمی دونم دقیقا کی خوابم برد، ولی وقتی بیدار شدم 2.5 بود. دیدم همسر تو وایبر گفته من باید تا 2.5 منتظر وایستم.

با خودم گفتم خب 2.5 میره کارشو انجام میده دیگه، بلند شدم شروع کردم به ناهار درست کردن. غذا سه و نیم دیگه آماده بود. به همسر تو وایبر پیام دادم، گف من هنوز نوبتم نشده. منم دیگه دیدم زیاد طول می کشه اومدن همسر، زیر غذا رو خاموش کردم.

همسر ساعت 5 اینا بود که اومد خونه!! من خودم تو خونه داشتم تلف می شدم از گشنگی، همسر که صبحونه هم نخورده بود، رکاب هم زده بود تا کلیسا و خلاصه مطمئنا خیلی خسته شده بود.

تا اومد غذا رو آوردم و با هم خوردیم. در حین غذا خوردن داشت راجع به کلیساهه صحبت می کرد. کلیسا مال یه فرقه ی خاصی از مسیحیت بود که نه تنها الکل و مشروبات الکی براشون مجاز نیست خوردنش، بلکه خوردن قهوه و چای سیاه هم غیرمجازه!

همسر برای کاری که داشت دقیقا باید با اسقف کلیسا صحبت می کرد و ظاهرا آخرین نفری بوده که کارشو با اسقف انجام می داده، واسه همین وقتی کارش تموم شده، با اسقف با هم اومدن بیرون از کلیسا نیشخند. طرف در کلیسا رو قفل کرده با هم اومدن!!

تو راه با هم صحبت کردن. طرف خودش دکترای مکانیک داشته! همسر می گفت وقتی شنید ازدواج کردم خیلی خوشحال شد لبخند. پرسید بچه هم داری؟

تو راه حتی راجع به اتفاقات پاریس هم صحبت کردن! نکته ای که جالب بود این بود که می گفت اسقف معتقد بود که درسته که مسلمونا اشتباه کردن با اون عملیات تروریستی و این حرفا، ولی اشتباه اول مال اون طنزپردازا بوده که اون تصویرو چاپ کردن. چون همیشه تو هر مذهبی یه سری افراطی هستن. اونا نباید اون کاریکاتورو چاپ می کردن.

مثل اینکه اسقفه خیلی دوست داشته که ما هم، گرچه مسلمونیم، بریم کلیساشون. تو جمعشون باشیم. همسر گفته بود من دوست دارم بیام مراسمتونو ببینم. گفته بود خانومتم دوست داره؟ (یعنی با هم بیاین)، همسر گفته بود باید بپرسم ازش. ولی اون روسری داره، می تونه بیاد؟ (آخه تو کلیسا کلاه گذاشتن و دامن کوتاه ممنوعه، جلوی در کلیساها اینو اکثرا با تصویر نشون دادن) گفته بود پوشیه نداره؟ (البته کلمه شو بلد نبوده و با دست اشاره کرده) همسر هم گفته بود نه دیگه. پوشیه نداره نیشخند. گفته بود پس مشکلی نیست.

کلا تو کلیسا خیلی خیلی با گرمی از همسر استقبال شده بود. البته اینم بگم که کلیسا (احتمالا) مال آمریکایی ها بود. آخه هم خیلی ها انگلیسی صحبت می کردن، هم اینکه طرف گفته بود مراسمشون به آلمانیه، اما گوشی دارن و براشون انگلیسی ترجمه میشه.

رفتارای گرمشون هم که انگاری هیچ شباهتی به آلمانی ها نداشته. آلمانی ها اگه یه ساعت هم بشینین یه جایی، کسی نمیاد باهاتون برخورد دوستانه کنه و بخواد با شما دوست بشه، ولی همسر که اونجا منتظر بوده، دو نفر اومدن خیلی گرم باهاش صحبت کردن، بدون اینکه همسر هیچ حرف خاصی بزنه. یکیشون هم که کلا از اول گفته بود من آمریکایی ام.

حالا قرار شده یه بار با همسر بریم مراسمشونو از نزدیک ببینیم. البته من قبلا هم یکی دو بار به این فک کردم که برم کلیسا. خونه ی خدا، خونه ی خداست دیگه. حالا به هر زبونی می خوای عبادت کن. ولی همیشه می ترسیدم نکنه بی احترامی بشه بهشون. آخه یه وقتایی مثلا چشماشونو می بندن، یه قسمت هاییشو ایستاده می خونن، یه قسمت هایی می شینن. می ترسم ما بلد نباشیم، بعد ناراحت بشن از اینکه یکدستگیشونو به هم می زنیم.

ولی خب حالا که اونا خودشون دوست دارن ما بریم پیششون، چرا نریم؟ لبخند

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ] [ ۸:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه تیکه هایی از کتاب جای خالی سلوچ هنوز مونده بود که براتون ننوشته بودم! الان نوشتم دیگه که این کتابم نوشتنی هاش تموم بشه :)

آستانه ی مرگ است آنچه هولناک می نماید؛ نه مرکز مرگ. و عباس در مرکز مرگ بود و فونی هول او را به حد تلاش کشانیده بود. پس کرختش کرده بود. پس آن ترس که غالبا آدم را به تسلیم می کشاند، از جانعباس رمیده بود. فرصت اندیشیدن، اندیشیدنی که در آستانه ی مرگ تو را به تسلیم دعوت می کند، برای پسر مِرگان نمانده بود. این بود که فکرش هم بر خاطر عباس نمی گذشت. فکر هم انار مهلتی و میدانی می خواهد!

--

حال که چنین است، گو باشد! چه اهمیتی؟ دیگران هرچه خواه، گو بگویند. چه خواهند گفت؟ هیچ. هیچ نمی توانند بگویند. این خود مرگان است که چیزی را به خود می گوید یا نمی گوید. رهایی از دیگران آسان است. رهایی از خود دشوار است. بسا ناممکن.

--

حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از اون بیزار باشی. آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند.

--

برخی چنینند که بلندی خود را در پستی دیگری، دیگران می جوید. به هزار زبان فریاد می زنند که : تو نرو تا ایستاده ی من، بر تو پیشی داشته باشد! این گونه آدم ها، از آن رو که در نقطه ای جامد شده و مانده اند؛ چشم دیدن هیچ رونده و هیچ راهی را ندارند. کینه توز، کینه توز؛ مار سر راه! ای بسا که راه، همان فرجامی را بیابد که ایشان پیشگویی کرده اند؛ اما نمی توان به گفت و نگاه ایشان خوشبین بود. گفتشان از بخلشان برمی خزید، گرچه برخوردا از پاره ای حقایق هم باشد. پس در همه حال کینه است که در دل هاشان سر می جنباند. هراس از دست دادن جای خود.

--

آدم بداند هیچ چیز ندارد بهتر است تا به بهانه ی اینکه چیزی دارد خودش را سر بدواند.

--

این کتابم بالاخره همه چیش تموم شد لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۸ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز از اون روزاست که همشو قراره بدوم لبخند. از صبح خونه رو جارو زدم، بعضی جاها رو دستمال خیس کشیدم رو زمینو. روشویی و ظرفشویی رو با شوینده تمیز کردم. همه جا رو دستمال کشیدم. ناهار درست کردم. یه بسته از قارچ ها رو خرد کردم و سرخ کردم که فریز کنیم، برنج شامو گذاشتم تو آب و خلاصه تمام کارایی که می تونستم انجام بدم.

حالا فقط مونده شام و سالاد مهمونا لبخند.

--

مامانم تو مسنجر زنگ زده، میگه حس شیشمم میگه پایان نامه ات تموم شده. تموم شده؟!!تعجب

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ ] [ ٥:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینا آخرین نکته هاییه که تا حالا دریافت کردم. آقا سعید برامون فرستادن، خیلی تمیز و مرتب برام تو فایل ورد فرستادن، واقعا خیلی زحمت کشیدن، وقت گذاشتن با فونت های مختلف و رنگ های مختلف، قسمت های مهم ترو مشخص کردن. من متاسفانه نتونستم فونت اصلی رو اینجا حفظ کنم، چون فونتشو نداره پرشین بلاگ فک کنم.

سوره انفال

اهمیت دل:

 ذَلِکَ بِأَنَّ اللّهَ لَمْ یَکُ مُغَیِّرًا نِّعْمَةً أَنْعَمَهَا عَلَى قَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنفُسِهِمْ وَأَنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴿ ۵۳ ﴾

این [کیفر] بدان سبب است که خداوند نعمتى را که بر قومى ارزانى داشته تغییر نمى‏دهد مگر آنکه آنان آنچه را در دل دارند تغییر دهند و خدا شنواى داناست ( ۵۳)

سوره توبه

آرامش خیلی مهمه (مثال‌های عملی):

ثُمَّ أَنَزلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَى رَسُولِهِ وَعَلَى الْمُؤْمِنِینَ وَأَنزَلَ جُنُودًا لَّمْ تَرَوْهَا وَعذَّبَ الَّذِینَ کَفَرُواْ وَذَلِکَ جَزَاء الْکَافِرِینَ ﴿ ۲۶ ﴾

آنگاه خدا آرامش خود را بر فرستاده خود و بر مؤمنان فرود آورد و سپاهیانى فرو فرستاد که آن‌ها را نمى‏دیدید و کسانى را که کفر ورزیدند عذاب کرد و سزاى کافران همین بود ( ۲۶)

إِلاَّ تَنصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذِینَ کَفَرُواْ ثَانِیَ اثْنَیْنِ إِذْ هُمَا فِی الْغَارِ إِذْ یَقُولُ لِصَاحِبِهِ لاَ تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنَا فَأَنزَلَ اللّهُ سَکِینَتَهُ عَلَیْهِ وَأَیَّدَهُ بِجُنُودٍ لَّمْ تَرَوْهَا وَجَعَلَ کَلِمَةَ الَّذِینَ کَفَرُواْ السُّفْلَى وَکَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیَا وَاللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ ﴿ ۴۰ ﴾

اگر او [پیامبر] را یارى نکنید قطعاً خدا او را یارى کرد هنگامى که کسانى که کفر ورزیدند او را [از مکه] بیرون کردند و او نفر دوم از دو تن بود آنگاه که در غار [ثور] بودند وقتى به همراه خود مى‏ گفت اندوه مدار که خدا با ماست پس خدا آرامش خود را بر او فرو فرستاد و او را با سپاهیانى که آن‌ها را نمى‏دیدید تائید کرد و کلمه کسانى را که کفر ورزیدند پست‏تر گردانید و کلمه خداست که برتر است و خدا شکست‏ ناپذیر حکیم است (۴۰)

 

اصلِ کاری خشنودی خودشه نه باغ و حوری!

یُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُم بِرَحْمَةٍ مِّنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَّهُمْ فِیهَا نَعِیمٌ مُّقِیمٌ ﴿ ۲۱ ﴾

پروردگارشان آنان را از جانب خود به رحمت و خشنودى و باغ‌هایی [در بهشت] که در آن‌ها نعمت‌هایی پایدار دارند مژده مى‏دهد ( ۲۱)

وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِن تَحْتِهَا الأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا وَمَسَاکِنَ طَیِّبَةً فِی جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِّنَ اللّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ﴿ ۷۲﴾

خداوند به مردان وزنان با ایمان باغ‌هایی وعده داده است که از زیر [درختان] آن نهرها جارى است در آن جاودانه خواهند بود و [نیز] سراهایى پاکیزه در بهشت‌های جاودان [به آنان وعده داده است] و خشنودى خدا بزرگ‌تر است این است همان کامیابى بزرگ ( ۷۲)


فلسفه وجود ماه‌های حرام (شاید بهانه‌ای برای صلح)!!

إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِندَ اللّهِ اثْنَا عَشَرَ شَهْرًا فِی کِتَابِ اللّهِ یَوْمَ خَلَقَ السَّمَاوَات وَالأَرْضَ مِنْهَا أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ فَلاَ تَظْلِمُواْ فِیهِنَّ أَنفُسَکُمْ وَقَاتِلُواْ الْمُشْرِکِینَ کَآفَّةً کَمَا یُقَاتِلُونَکُمْ کَآفَّةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِینَ ﴿ ۳۶ ﴾

در حقیقت شماره ماه‏ها نزد خدا از روزى که آسمان‌ها و زمین را آفریده در کتاب [علم] خدا دوازده ماه است از این [دوازده ماه] چهار ماه حرام است این است آیین استوار پس در این [چهار ماه] بر خود ستم مکنید و همگى با مشرکان بجنگید چنانکه آنان همگى با شما مى‏ جنگند و بدانید که خدا با پرهیزگاران است (۳۶)

دوستان قبول باشه ختم قرآنمون.

خیلی مختصر و به عنوان تیتر آیه نظرات خودمو گفتم.

--

دستشون درد نکنه دیگه، همین لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند روز پیش سالگرد عقدمون بود. البته ما برای عقدمون مراسم خاصی نداشتیم، فقط رفته بودیم محضر ولی به هرحال سالگرد که داره!!

من که کلا یادم رفته بود، عصری تازه یادم اومد، به همسر تبریک گفتم نیشخند. ولی همسر گفت یادش بوده و برای من برنامه ی سورپرایزی تدارک دیده، ولی برای آخر هفته. آخه اصل سالگرد ازدواجمون وسط هفته بود. منم گفتم باشه لبخند. می خواستم کیک درست کنم، ولی راستش حسش نیومد هر کار کردم!! این شد که کیکم گذاشتم همون آخر هفته و بعد از سورپرایز شدن درست کنم چشمک.

امروز همسر گف بریم سلف دانشگاه با هم. خیییییلی وقت بود نرفته بودیم. قبلش همسر یه جا کار داشت، اون رفت کارشو انجام بده و بعد به من خبر بده که برم سلف، خودش هم از همونجایی که هست میاد.

خلاصه، من ساعت 6.5 رسیدم سلف تقریبا. ولی فک کنم همسر نیم ساعتی بود که اونجا بود.

قرار شد حدس بزنم همسر چی برام خریده. هرچی سوال می پرسیدم، همه اش جوابش نه بود!

خلاصه چیزایی که منو به جواب نزدیک کرد اینا بود:

میشه توش چیزی گذاشت؟ بله

استفاده ی تزئینی داره؟ می تونه داشته باشه

استفاده ی کاربردی داره؟ می تونه داشته باشه.

انقدریه؟ ( کمتر از یه وجب بود چیزی که نشون دادم چشمک) بله.

مکعبیه؟ خیر

استوانه است؟ بله

استوانه ی تو خالیه؟ بله

خب استوانه ی توخالیه دیگه!! حالا نشونم بده نیشخند.

من دیگه واقعا هیچ ایده ای نداشتم. خب یه استوانه ی توخالی چی می تونست باشه؟!!سوال

همسر هم دید خب جواب دادم دیگه، کادوم یه استوانه ی توخالیه چشمک. کادومو در آورد نشونم داد.

فک می کنین چی بود؟ یه لیوان (ماگ) با یه عکسی که تو پراگ گرفته بودیم روش بغل. فک می کنم این قشنگ ترین و بهترین هدیه ای بود که تا حالا به عمرم گرفته بودم.

قبلا بهتون گفته بودم، یه ژست عکس داریم که من و همسر تو تمام شهرهایی که میریم، با اون عکس می گیریم. من و همسر، پشت به دوربین می شینیم (روی یه صندلی یا نیمکت)، معمولا هم دم غروب باید باشه که عکسش قشنگ بشه.

اولین بار این ژستو تو پراگ امتحان کردیم. خییییییلی قشنگ شد لبخند. کاملا اتفاقی یه ماشینم همونجا اومد از کنارمون رد شد که به خاطر سرعتی که داشت، یه خورده محو افتاد تو عکس، یعنی قشنگ شد نماد سرعت! از اون طرف جایی که نشسته بودیم نسبتا تاریک بود، اون ور خیابون تمام چراغاش روشن شده بود و روشن بود. فضاش خیلی قشنگ شده بود لبخند.

این ژست عکس انقدر قشنگ شد که الان شده دغدغه مون وققتی میریم یه شهر جدید! تمام مدت به این فکر می کنیم که کی این عکسو بگیریم؟ کجا بشینیم که عکسمون خوب بشه؟!!هرچند که بعد از اون دیگه هیچ عکسی با اون ژست به قشنگی عکس اول نشد.

حالا الان این عکسو به جز توی ذهنم و لپ تاپ، روی یه لیوان خوشگلم دارم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٧ ] [ ۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز مثل همیشه جلسه ی هفتگی گروه بود. از جلسه که برگشتم، ساعت 8.5 اینا بود. دیدم همسر مبلا رو جا به جا کرده! کلا دکوراسیون خونه رو تغییر داده. منم گفتم دستت درد نکنه لبخند.

آخه فردا شب مهمون داریم و به نظر همسر مبلا این طوری باشه وقتی مهمون داریم بهتره. مهمونامونم کس خاصی نیستن، همین دوستای خودمونن که تقریبا همیشه آخر هفته ها همو می بینیم. البته یه نفر دیگه رو هم دعوت کردیم که تنهاست. گفتیم اونم بیاد که هم جمعمون یه کمی گرم تر بشه، هم اون تنها نباشه.

--

هفته ی پیش که با استفادم صحبت کردم (اسکایپی بود قرارمون)، بهم گفت هفته ی بعد (یعنی این هفته) نمی تونه بیاد، گف اگه می خوای می تونیم چهارشنبه اسکایپی قرار بذاریم. تا اون موقع خلاصه ی تزتو برام بفرست. منم بهش گفتم نمی تونم تا چهارشنبه تمومش کنم. الان دارم مقاله مو می نویسم (هرچی رو یاد نگرفته باشم از فرهنگ آلمانی، این رک و روراست بودن و راحت حرف زدنشونو خیلی دوست دارم و کم کم دارم سعی می کنم استفاده کنم چشمک).

گفتم هر وقت بتونم برات می فرستم، ولی اول مقاله مو تموم می کنم. اونم گفت باشه. من تا چهارشنبه فقط تونستم مقاله مو تموم کنم، براش فرستادم و بهش گفتم که الان دارم روی چکیده ی تزم کار می کنم. هر وقت تموم بشه می فرستم.

پنج شنبه چکیده ی تزمو فرستادم. البته راستش قصد نداشتم اونقد زود بفرستم، گفتم باشه فعلا کارامو بکنم، تا هفته ی بعد که باهاش قرار دارم می فرستم. بعد باز با خودم گفتم کار امروز به فردا مفکن چشمک. خلاصه نشستم سریع نوشتم (خودمم انتظار نداشتم انقد زود تموم بشه)، براش فرستادم.

امروز صبح استاد ایمیل زده گفته میشه قرارمونو بندازیم ساعت 12؟ من حالم خوب نیست، می خوام برم دکتر، فکر نمی کنم تا ساعت 11 برگردم!! من این جوری شده بودم: تعجب. اصلا قرار نبود ما قراری داشته باشیم!! چهارشنبه رو که من گفتم نمی تونم، استادم که گف جمعه نیست!!

ایمیلم یه جوری زده بود که آدم تو رودرواسی می موند دیگه نیشخند. خب من چی بگم بهش؟!! من که کار خاصی نداشتم برای انجام دادن، فقط می خواستم نظرای استادو در مورد دو تا فایلی که فرستاده بودم بدونم، واسه همین گفتم باشه. برای من فرقی نداره. فقط بگو اسکایپی یا حضوری؟!

که دیگه جواب نداد. فک کنم اون موقع دیگه رفته بود. منم بنا رو بر این گذاشتم که قرار اسکایپیه و خونه موندم. ده دقیقه به دوازده بود، گفتم حالا نکنه حضوری بوده باشه منظورش. یه نگاه به جیمیلم کردم، دیدم یکی دیگه از بچه های دکتراش آنه. بهش گفتم ببین تو امروز با استاد قرار داری؟ گف نه، مریضه کنسل کرده. فهمیدم که منظور استاد اسکایپی بوده.

ساعت 12:12 ایمیل زد، گفت من یه کمی دیر میام. هر وقت بیام خودم بهت زنگ می زنم. منم گفتم اشکالی نداره. حدود یه ربع بعدش اومد. گف من هنوز فایلاتو کامل نخوندم، داشتم فایل چکیده ی تزتو می خوندم. می خوای صب کنی کامل بخونم، بعد بهت بگم کامنتامو یا الان بگم؟ گفتم نه، همین الان بگو نیشخند (گفتم که دارم روراست بودنو تمرین می کنم چشمک)، گفتم نکته های اصلیشو بگو. کلا چطوره چکیده اش؟ اصلا راضی کننده هست برای یه تز دکترا؟ و خلاصه از این حرفا. نکته های کوچیکش باشه برای بعد.

گفت به نظرم در کل خوبه، خیلی خوب شروع کردی و مشکلو گفتی و گفتی که تو می خوای چیکار کنی. ولی یه چیز دیگه هم بهش اضافه کن (یکی از مقاله هایی که نوشته بودم، اصلا هیچی راجع بهش نگفته بودم توی چکیده ام). اصلا اونو به عنوان نوآوری تزت ارائه کن.

خلاصه که استاد از کار ما راضی، ما از حرفای استاد. ان شاءالله خدا هم ازمون راضی باشه چشمک. ان شاءالله اگه خدا بخواد قسمت های نشیب تزم داره رد می شه، به فرازاش می رسه! فقط امیدوارم آخرش فرود نیایم!! تو همون اوج خداحافظی کنیم فرشته.

مقاله مو هم که استاد کلا هنوز نخونده بود. گف می خونم بهت خبر میدم.

--

بعد از تموم شدن حرفام با استاد، رفتم سراغ آبگوشتی که از صبح بار گذاشته بودیم. جای شما خالی، درستش کردیم و خوردیم، خیلی هم خوشمزه بود.

فقط برام تجربه شد که برای آبگوشت گوشت گردن نخرم. یکی بهمون این توصیه رو کرد، ما هم همین کارو کردیم، ولی به نظرم اصلا خوب نبود. آخه اصلا گوشت نداشت انگاری، همش استخون بود!

البته ما که سالی یکی دو بار بیشتر آبگوشت نمی خوریم، امیدوارم یادم بمونه تا دفعه ی بعد لبخند!


[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٦ ] [ ٥:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آقا یکی چند روز پیش برا من یه کامنت گذاشته بود راجع به دیکشنری آلمانی به آلمانی. من الان یادم نمیاد کی بود. کامنتشم حوصله ندارم برم بگردم پیدا کنم! امیدوارم این پستو بخونه خودش!!

امیدوارم به درد بقیه هم بخوره البته. من از یه دوستی که داره دکترای زبون آلمانی می گیره پرسیدم، اینا رو معرفی کرد:

ما زمان دانشجویی از واژه نامه ی واریش استفاده می کردیم.
Wahrig Deutsches Wörterbuch
 به نظر من واژه نامه ی عالی ای بود و توضیحات و مثال های کاملی داشت. اما سطحش خیلی بالاست و یادمه همون دوران دانشجویی هم خیلی از بچه های کلاسمون نمی تونستند باهاش کار کنند و ازش بیزار بودند. اما من خیلی دوستش داشتم، چون دستور زبان را هم کامل توضیح داده بود، فقط بدی اش این بود که تلفظ واژه ها را ننوشته بود و نسخه ی کاملش چند کیلویی وزن داشت.


امروز رفتم کتابخونه و واژه نامه های جدیدتر را بررسی کردم [واقعا خدا خیرش بده، من اصلا همچین توقعی نداشتم ازش لبخند] و به ترتیب کاربردی بودنشان درجه بندی می کنم:
1) این نسخه از دودن هم توضیحات و مثال های کامل و ساده ای داشت، هم تلفظ دقیق واژه ها رو نوشته بود و خط و صفحه بندی و ظاهرش هم مناسب است، در ضمن قابل حمل هم هست:
Duden Band 10: Das Bedeutungswörterbuch
2) نسخه ی کامل ترش هم این است که البته وزنش زیاد است و فقط به درد کار در خانه می خوره و قابل حمل نیست:
Duden: Deutsches Universalwörterbuch
3) دودن یک نسخه ی مخصوص زبان آموزان آلمانی هم داره که ساده شده ی همون شماره 1 در بالاست، اما من زیاد نپسندیدم. چون واژه هایش فقط در حد کتاب های آموزشی زبان آلمانیه.
Duden: Deutsch als Fremdsprache ​
غیر از این ها واژه نامه های بقیه ی انتشاراتی را زیاد نپسندیدم که بخوام توصیه کنم. هر کدوم یک عیبی داشتند.
در ضمن دودن آنلاین هم خیلی خوب است و پاتوق همیشگی من است:
غیر از اون من برای تلفظ واژه ها به این واژه نامه ی آلمانی/انگلیسی مراجعه می کنم:
این سایت را هم احتمالا می شناسی (ویکی واژه):

--

همین دیگه. امیدوارم به دردتون خورده باشه لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٦ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گروهی که بچه های دبیرستانمون درست کردن، منو می بره به گذشته. خیلی از بچه ها رو باور نمی کنم همون بچه ها باشن. چقدر آدما تغییر می کنن. کسایی که فکر می کردم یه ضرب می رن تا دکترا که هیچ تا سه تا مقطع بعدشم می خونن، الان بچه دار شدن و تا ارشد بیشتر نخوندن. به جاش کسایی که اون زمان جای درست و حسابی ای قبول نشدن تو کنکور، الان دارن کار می کنن.

یکی از بچه ها که اصلا فکرشو نمی کردم ازدواج کنه، الان بچه داره. یکی بچه اش کلاس اوله!! بعضی ها رو که فکرشو نمی کردم، هنوز مجردن!

برای خیلی ها به نظرم میاد همه چیز عوض شده. اصلا احساس می کنم این آدما اون آدمایی که من می شناختم نیستن. حتی بعضی ها رو مطمئنم اگه عکسشونم بهم می دادن، ازم می پرسیدن این آدمو می شناسی، می گفتم نه!!

و جالب ترین نکته اش اینه که من هنوزم یه قدم از بقیه عقب ترم. الان میگم از چه نظر. ما بچه هایی که از راهنمایی وارد این مدرسه شدیم، با همون کلاس همیشه می رفتیم بالا. مثلا یک بی، بعد دوی بی، بعد سه ی بی. یعنی سه سال دقیقا با افراد یکسانی هم کلاسی بودیم. تو تمام این مدت ما همدیگه رو به فامیلی صدا می زدیم. البته بعضی ها همدیگه رو به اسم صدا می زدن، اما گروه دوستی ای که من توش بودم یه کمی فرق داشت. کلا مدل دوستیمونم فرق داشت. هممون کسایی بودیم که قلبا همدیگه رو دوست داشتیم، اما اهل لاو ترکوندم و مهسا جون، فاطمه جون کردن و عزیزم فدات شم و این حرفا نبودیم. همیشه همو به فامیلی صدا می زدیم.

وقتی رفتیم دبیرستان، یه سری دانش آموز جدید وارد مدرسه شدن و کلا دوباره ما رو کلاس بندی کردن. گروه دوستی ما پرت و پلا شد. نصفمون افتادیم تو یه کلاس، نصفمون تو یه کلاس دیگه. کنار بچه های جدیدی باید می نشستیم، با کسای جدیدی باید دوست می شدیم.

نمی دونم چی شد که اون سال (احتمالا به خاطر سنمون که دیگه تو اوج نوجوونی بودیم)، بچه ها همشون شروع کردن همدیگه رو به اسم صدا زدن. من یادمه تا آخر تحصیلم در مقابل این تغییر مقاومت کردم نیشخند. هیچ وقت دوست نداشتم به اسم صدام بزنم. از نظر من به اسم صدا زدن برای آدمای خیلی صمیمی بود.

حالا الان مدت هاست عادت کردم توسط آدمای غیرصمیمی هم به اسم خونده بشم (این اتفاق از وقتی مجبور شدم تو خوابگاه زندگی کنم افتاد البته، من هیچ وقت خودمو تغییر ندادم چشمک).

حالا الان قبول کردم مردم منو به اسم صدا بزنم. حالا مشکل اینه که تو این گروه همه آخر اسم بقیه یه "جون" هم اضافه می کنن!! الهام جون، اکرم جون، نسرین جون!! فک کنم تا من با این "جون" آخر اسمم کنار بیام، بقیه برن مرحله ی بعد نیشخند.

--

خوشحالم که الان تمام بچه های هم دوره ی من به جایی رسیدن. تقریبا همه شون زندگی های معمولی و آرومی دارن. یا کار می کنن، یا بچه دارن یا درس می خونن. خدا رو شکر همه شون موفق بودن و از زندگیشون راضی ان لبخند. البته اگر هم راضی نیستن رو نمی کنن چشمک.

--

خیلی دوست داشتم می تونستم این دوستامو از نزدیک ببینم و یه کمی باهاشون رفت و آمد کنم تا بفهمم از نظر اونا من چقدر تغییر کردم. البته اصلا نمی دونم تغییر کردن خوبه یا نکردن! به هر حال امیدوارم از اون چیزی که بودم، بهتر شده باشم چشمک.

--

 

امروز سیزدهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ ] [ ٤:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه بار دیگه میگم از همه ی کسایی که قرآناشونو خوندن و از همه ی کسایی که ما رو هم مستفیض کردن از چیزایی که یاد گرفتن و از همه ی اونایی که خواننده ی این پست ها هستن واقعاااااا ممنونم لبخند.

دیگه دارم خیلی تنبل میشم، یه عالمه چیز واسه نوشتن جمع شده!!

اولش برین این لینکو بخونین. پیرامید نکته های خودشو اونجا نوشته.

--

حالا نکته هایی که آقا پیمان نوشتن رو می نویسم:

راجع به آیه اولی که خواهر عزیزمون فرمودن می خواستم ذکری از مراتب نفس بکنم. نفسهای اماره، لوامه و مطمئنه رو که هممون می شناسیم اما مرتبه ای از نفس که کمتر بهش اشاره می شه نفس "مسوله" نام داره که به معنای آراسته کننده و زینت بخش هست. وقتی انسان فعل اشتباهی رو انجام می ده در برابر نفس لوامه که انسان رو نسبت به اون فعل سرزنش می کنه نفس مسوله اون کار رو در نظر انسان زیبا جلوه می ده و ذهن آدم رو پر می کنه از توجیهات گوناگون که برای هممون کاملا ملموس هست.

این آیه شریفه به عملکرد همین نفس اشاره داره همونطور که حضرت یعقوب به فرزندانش که حضرت یوسف رو در چاه انداختند فرمود: "بَلْ سَوَّلَتْ لَکُمْ أَنفُسُکُمْ أَمْرًا" "بلکه نفستان کارى (زشت) را در نظرتان آراسته است‏" و کلمه "مسوله" هم از ریشه همین "سولت" گرفته شده. یه نکته دیگه هم هست.

در مورد آیات سوره توبه که در انتهای مطلب اومده، خداوند پیامبر و مومنین رو از استغفار برای مشرکین نهی کرده و از آیه 114 مشخصه که پدر حضرت ابراهیم که با عنوان "أب" ازش یاد شده دشمن خداست و حضرت ابراهیم نباید براشون طلب آمرزش بکنه.

اما در جاهای دیگه در قرآن حضرت ابراهیم برای والدینشون طلب مغفرت می کنن مثل آیه 41 سوره ابراهیم: "رَبَّنَا اغْفِرْ لِی وَلِوَالِدَیَّ وَلِلْمُؤْمِنِینَ یَوْمَ یَقُومُ الْحِسَابُ" به ظاهر اینها با هم در تناقض هستند اما باید به این نکته توجه داشت که با توجه به مصادیق متعددی در کلام عرب گاهی عربها عموی خودشون رو هم با عنوان "أب" یاد می کنند و این کلمه فقط معنای پدر رو در بر نداره و می دونیم که طبق آیه 74 سوره أنعام "آزر" عموی حضرت ابراهیم بت پرست و مشرک بود که در همین آیه هم "آزر" با عنوان "أب" خطاب شده.

نتیجه بحث اینکه در آیه 114 سوره توبه منظور از "أب" عموی حضرت ابراهیم هست و مشرک بودن او تناقضی با طلب آمرزش حضرت ابراهیم برای پدر و مادرشون نداره. امیدوارم نکته ای که گفتم مفید بوده باشه البته برای کسایی که نمی دونستن.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ ] [ ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند وقت پیش یه بار اومدن برامون از این حسگرهای دود نصب کنن، ولی ما متوجه دری که زدن نشدیم و البته مطمئنیم که کسی در نزد! ولی بعد دیدیم برامون یادداشت گذاشتن که ما فلان روز اومدیم نبودین، دوباره فلان روز میایم، حتما خونه باشین.

امروز اون روز بود! تو برگه نوشته بود بین 8 تا 12 میان. صبح که بیدار شدیم، هنوز تو رختخواب بودیم که سر و صدای سوراخ کردن سقف همسایه مون بلند شد! فهمیدیم اومدن دونه دونه دارن خونه ها رو میرن.

یه چند دقیقه ای گذشت، احساس کردم طرف رفت! به همسر گفتم فک کنم طرف کلا رفتا! باز مثل اون دفعه نشه اصلا در خونه ی ما رو نزنن، یادشون بره؟ همسر درو باز کرد، آقاهه می خواست بره بالا، تو رودرواسی اومد خونه ی ما رو اول درست کنه نیشخند.

کل کارش پنج دقیقه بیشتر طول نکشید. سیستمشم خوب بود، با اینکه سقفا رو سوراخ می کرد، هیچی آشغال نریخت تو خونه لبخند. بعد از اینکه آقاهه رفت ما نشستیم با خیال راحت صبحونه خوردیم. بعدشم من نشستم سر درست کردن مقاله ام که انتظار داشتم امروز تموم بشه، ولی نشد!

ساعت 2 کلاس آلمانی/فارسی داشتم. زودتر ناهار خوردیم و من رفتم سر کلاسم. هر دو تا دوستم اومده بودن (بهتون که گفتم یه دختری هم اضافه شده الان به گروهمون که می خواد فارسی یاد بگیره لبخند).

امروز کلی فکمو از رو زمین جمع کردم . دختره آلمانی که زبون مادریشه، به غیر از اون انگلیسی، فارسی، عربی، ارمنی، فرانسوی و کاتالان* رو هم بلده!

خلاصه یه برگه گذاشت جلوی من، یه سری جمله رو به فارسی نوشته بود، می خواست تصحیحش کنم. نگاه کردم دیدم اصل جمله ها به کاتالان نوشته شده خنثی. گفتم خب بگو چی می خوای بگی، تا من درستش کنم!

خیلی تو گفتن جملات حال و گذشته مشکل داره. فارسی هم که قانون نداره. واسه همین خیلی سخته براش یاد گرفتنش. مثلا می پخت یا می پزه، می گفت یا میگه، می کرد یا می کنه. کلا نمی تونه تفاوت اینا رو تشخیص بده طفلکی.

ولی جالبه سرعت نوشتنش خیلی زیاده. غلط می نویسه ولی تند می نویسه، برعکس اون یکی که یواش می نویسه ولی درست می نویسه لبخند. نکته ی جالبش اینه که به وضوح مشخصه که با اون یکی فرق داره سبک یاد گرفتنش، مثلا مشخصه که کاملا آلمانی فکر می کنه، چون تفاوت أ و آ رو اصلا متوجه نمیشه. مثلا میگم بنویس "کار" می نویسه "کر" و به نظرش هم این دو تا یکیه!

حالا جالب ترش این بود که یه جمله نوشته بود شامل این کلمه بود "قَصر". اونایی که آلمانن یا آلمانی بلدن بگن این کلمه چی قرار بوده باشه؟ واقعا فکر می کنین چی منظورش بود؟!! "غذا". به جای "غ" که "ق" نوشته بود و خب عجیب نبود ولی بقیه اش علتاش این بود:

آلمانی ها er آخر کلمه رو "ا" می خونن. مثلا می نویسن immer (یعنی همیشه)، می خونن "ایما". اینم فک کرده بود وقتی آخر تلفظ کلمه "ا" داره، یعنی آخر نوشتنش er داره!

اون "ص" رو که نوشته بود (با فرض اینکه صدای "س" رو در نظر بگیریم و تفاوتی بین "س" و "ص" قائل نشیم)، علتش این بود که آلمانی ها اگه تو کلمه ای یه دونه s باشه، "ز" تلفظش می کنن. اگه بخوان s تلفظ بشه، دو تا s میذارن. حالا این دیده بود تلفظش "ز" هست، با خودش فک کرده بود پس باید حرف "س" رو بذاره. که حالا به چه دلیل به نظرش اومده صاد رو انتخاب کنه برای این صدا و نه سین رو، من دیگه نمی دونم!

خیلی برام جالب بود که این قدر به وضوح می تونستم پردازش ذهنیشو تو نوشتنش ببینم. تازه دارم می فهمم این عصب شناسی زبون عجب رشته ی قشنگیه لبخند.

جالب تر از اون باز بعدش بود. یه جمله نوشته بود "آنها دهانشان را می شویند". بهش گفتم به جای این می تونی بگی "آنها مسواک می زنند". گفت "آنها به مسواک می زنند؟" گفتم نه، "به" نداره.

بعد دیدم اون یکی براش توضیح میده میگه ببین فارسی ها برای ابزار از فعل "زدن" استفاده می کنن، بدون حرف اضافه. مثلا میگن گیتار می زنه. حالا مسواکم چون یه ابزاره، می گن مسواک می زنه!!

واقعا من خودم اصلا تا حالا از این دید به حرف زدنمون نگاه نکرده بودم!! کلا فارسی یاد دادن به این دو تا واقعا لذت بخشه لبخند.

خلاصه یه عالمه فارسی حرف زدیم و دیگه آلمانی صحبت نکردیم. البته من از اولش می خواستم بگم من امروز زیاد وقت ندارم، ولی خب اصلا یه جوری شد که نتونستم بگم.

کلاسم که تموم شد بلند شدم بیام خونه. نماز نخونده بودم، می خواستم حتما زودتر برگردم خونه. حوصله نداشتم برم وضوع بگیرم و برم نمازخونه. اومدم تو ایستگاه انقدرررر شلوغ بود که نگو. مثل اینکه خطها یه کمی به هم ریخته بود باز. قطار اول اومد، من نتونستم سوار شم از بس پر بود. البته خیلی های دیگه هم نتونستن. یه چند دقیقه بعدش یه قطار دیگه اومد که تقریبا خیلی خلوت بود. سوار اون شدم و اومدم خونه.

زنگ زدم، همسر درو باز نکرد. گفتم شاید رفته دستشویی یا داره نماز می خونه. یه چند دقیقه صبر کردم، دوباره در زدم، باز جواب نداد. زنگ زدم به گوشیش، جواب نداد، رو وایبر زدم، جواب نداد. یه ده دقیقه ای وایستادم، دیدم دیگه داره غروب میشه، نمازم دیر میشه. زنگ در همسایه رو زدم، باز کردن. منم رفتم زیرزمین، تو اتاق لباسشویی وضو گرفتم، همونجا هم نماز خوندم.

همیشه اتاق لباسشویی انقد کثیفه که نگو، اصلا ما به خاطر همین رفتیم لباسشویی خریدیم. ولی دقیقا صبح امروز مسئول تمیز کردن ساختمون اومد تمام راهروها رو تی خیس کشید و تمیز کرد. زیرزمینو هم قشنگ تمیز کرده بود و برق انداخته بود لبخند.

نمازمو خوندم، اومدم پشت در واحد خودمون. الان یه مرحله جلو رفته بودم دیگه چشمک. یه چهل دقیقه ای وایستادم خبری نشد. رفتم سراغ مسئول ساختمون که نبود. دیگه ساعت تقریبا 5 شده بود. برگشتم اومدم پشت در. بعد از یه ده دقیقه ای دیدم سر و کله ی همسر پیدا شد، رفته برای خودش قدم بزنه همین دور و بر لبخند.

دیگه در کعبه رو وا کردن و من اومدم تو چشمک. حالا دوباره باید برم بشینم سر مقاله ام ببینم می تونم تا فردا تمومش کنم لبخند.

--

*زبونی که تو کاتالونیا صحبت میشه. کاتالونیا به مرکزیت بارسلونا، قسمتی از اسپانیا حساب میشه کم و بیش، ولی یه جورایی اعلام استقلال می کنه و مثل اینکه خودمختاره یا می خواد بشه، خلاصه یه همچین چیزی. تو محیط آکادمیکشون اسپانیایی صحبت می کنن، اما مردم تو خیابون کاتالان صحبت می کنن که با اسپانیایی فرق داره.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ ] [ ۸:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه چند وقته هی پست های غیر روزمره می ذارم. گفتم بیام باز یه کمی از زندگی عادی بگم، هرچند که خیلی دوست ندارم از این روزامون بگم، چون واقعا خیلی به کام ما نیستن چشمک.

امروز دوباره اولین روز کاریم بود تو سال جدید. باید مثل قبلا سر صبح بلند می شدم و می رفتم که به قطارم برسم. از اونجایی که شنبه جلسه ی قرآنمون بود با بچه ها و جلسه تا دیروقت طول کشید و ما دیر برگشتیم خونه و فرداش هم یکشنبه بود، ما باز نون نداشتیم خنثی. برنامه این بود که شنبه بخریم که من کلا یادم رفتم، همسر هم کلا اون روز کار داشت، شهر دیگه ای بود.

برای صبحانه فقط چایی خوردیم. ناهار هم فکر می کردم گوشت نداریم که خورش درست کنم. با خودم فک کرده بودم، یه کمی سیب زمینی سرخ می کنم به جای خورش با برنج بخوریم. بعد یهو یادم افتاد که یه عالمه ماهی داریم تو فریزر. با اینکه تازه ماهی خورده بودیم، ولی خب گفتم چاره ای نیست دیگه، ماهی درست می کنم.

ولی در کمال تعجب وقتی در فریزرو باز کردم دیدم اووووه همه چی داریم لبخند. دو بسته گوشت خورشتی داشتیم، یه بسته گوشت مرغ. منم دیدم دیگه دیره بخوام قرمه سبزی یا قیمه درست کنم، مرغو ورداشتم. اتفاقا خیلی وقت هم بود مرغ نخورده بودیم لبخند.

برای شام دوباره همون مشکلاتو داشتیم! نون نداشتیم. گفتم بیام کیک یا نون درست کنم که دیدم آردم نداریم خنثی. مجبور شدم عدسی درست کنم.

شاممون هم این طوری گذشت. ولی امروز صبح دیگه واقعا چیزی نمی تونستیم بخوریم نیشخند. فقط چایی خوردیم و من راه افتادم برم دانشگاه.

تو ایستگاه قطار دوستامونو دیدم. همونایی که اون روز تمام خداحافظی هامونو کردیم چون می خواستن کلا برن ایران لبخند. دوباره خداحافظی کردم و رفتم سر سکوی خودم وایستادم که قطار بیاد.

نمی دونم به خاطر سال جدید بود یا کلا این مسئولا این طوری بودن. امروز در کمال تعجب مسئولای قطار (این مسئولا توی قطار هستن و میان بلیتا رو چک می کنن) خییییییییلی مهربون بودن، واقعا به شکل عجیبی. یعنی انقدر که وقتی بلیتا رو چک می کردن قشنگ احوال پرسی می کردن، می گفتن خوش اومدین و سفر خوبی رو براتون آرزو می کنیم و از این حرفا لبخند. همه اش هم می خندیدن و مهربون بودن با همه. تو کل مدتی که تو آلمان زندگی کردم، این اولین باری بود که مسئول قطارایی به این مهربونی می دیدم لبخند.

شایدم بیچاره ها همیشه اول سال انقد انرژی دارن، بعدا هی کم کم تحلیل میره انرژیشون چشمک. به هر حال که خیلی خوب شروع کردم سالمو لبخند. رسیدم دانشگاه، در اتاقمون قفل بود. همیشه هم اتاقیم زودتر از من می اومد. درو باز کردم، رفتم تو. هم اتاقیم تاااااا 12.5 اینا نیومد.

شهرشو عوض کرده، رفته یه جای دیگه خونه گرفته. خییییییلی دوره. 3.5 ساعت تو راهه تا بیاد! ولی خب چون دوست دخترش اون شهره، میگه بعضی روزا رو این طوری میام، بقیه شو از خونه کار می کنم.

ساعت دو مثل همیشه رفتم سر کلاسم. بچه ها هم مثل همیشه ارائه دادن و تموم شد و اومدم اتاقم دوباره. دوباره مثل اون جلسه ی اول و دومی که تازه کارمو شروع کرده بودم، خیییییلی خسته شده بودم. دلم می خواست زودتر تموم بشه برگردم. ولی وقتی داشت ساعت 5 می شد و می خواستم بیام، دلم می خواست تموم نشه خنثی.

آخه دارم مقاله مو می نویسم. چیزایی که نوشته بودمو به فرمت کنفرانس درآوردم شد 2 صفحه. دیگه کم کم داشتم بهش اضافه می کردم و افتاده بودم رو روال که مجبور شدم وسطش قطع کنم که به قطار برسم.

الان تقریبا 2.5 صفحه نوشتم. فکر می کنم حدود یه صفحه دیگه هم می تونم بهش اضافه کنم. ولی کارم قراره یه short paper بشه. طبق راهنمای نوشتن مقاله، short paper می تونه 5 صفحه باشه (بدون ارجاعاتش). از اونجایی که استاد من همیشه اصرار داره حیف نشه فضا، مطمئنم که میگه انقد بهش چرت و پرت اضافه کن که بشه 5 صفحه!! خلاصه، الان باید بشینم اون مقاله رو تموم کنم. دیگه می خوام فردا کلا کلکشو بکنم تموم بشه دیگه. آخه میدونم حتی اگه من فردا تمومش کنم، انقد استاد هی ایراد می گیره که دو سه هفته طول می کشه تموم شدن واقعیش!!

برگشتنی واقعا خسته بودم. از اون طرف به همسر گفته بودم من دیرتر میام خونه، می رم خرید می کنم. رسیده بودم شهر خودمون و تو راه خونه بودم که همسر زنگ زد گفت با هم بریم خرید، فلان ایستگاه پیاده شو (جلوی سوپر مارکت)، منم میام اونجا.

ولی من چون قرار بود برم فروشگاه ترکا گوشت بخرم، یه جا پیاده شدم و دوباره سوار شدم. واسه همین یه کمی دیرتر از همسر رسیدم. همسر با دوچرخه اومده بود. هوا این چند روز خیلی خوب شده تقریبا لبخند. خریدا رو که کردیم من با چرخ خرید با قطار برگشتم خونه، همسر با دوچرخه برگشت.

وقتی من رفتم ایستگاه قطار، درست همون لحظه ای که من رسیدم، قطار رفت. تو اون ده دقیقه ای که منتظر بودم سوره ی قافو خوندم. با اون چیزی که العفاسی می خونه هشت دقیقه و بیست و شیش ثانیه طول می کشه. منم دیدم ده دقیقه وقت دارم، همونو شروع کردم به خوندن. البته ده دقیقه کمتر وقت داشتم، چون یه کمی رد شد، بعدش تازه من شروع کردم. قطار که اومد دیگه آیه های آخر بودم.

فک کنم باید سوره هایی با سایزهای مختلف حفظ کنم برای زمان های انتظار مختلف چشمک. روزایی هم که میرم دانشگاه دومم، سوره ی مومنونو می خونم، اونم سایزش خیلی مناسبه، تمام وقتای انتظارمو پر می کنه لبخند. توی قطارم که کتاب می خونم. این دفعه محاکمه رو خوندم، ولی کتابش خیلی ریزه، هرچی می خونم تموم نمی شه. خیلی هم قشنگه کتابش. توصیه می کنم بخونین. هرچند هنوز نمی دونم آخرش چی میشه، ولی انقد هیجان انگیز و جالبه که واقعا توصیه اش می کنم. اصلا خوبیش همینه که آدم واقعا هیچ ایده ای نداره آخرش چی میشه لبخند.

البته اینم بگم با خودم قرار گذاشتم که همیشه کتاب نخونم تو راه. چون به نظرم کتابو میشه تو خونه، وقتایی که آدم حوصله ی هیچ کاری نداره هم خوند. ولی مناظر طبیعی اطراف، وقتی سوار قطاری، واقعا چیزیه که باید نگاه کنی و لذت ببری. چون اگه نبری دیگه بعدا ممکنه هیچ وقت نصیبت نشه لذت بردنش. ولی کتاب همیشه هست لبخند.

اینه که زمانی که دارم میرم و هنوز روزه، سعی می کنم از مناظر اطرافم هم لذت ببرم. واسه همین تمام راهو کتاب نمی خونم، یه مقداریشو صرف دیدن طبیعت می کنم. اما برگشتنی که هوا تاریکه و منظره ای در کار نیست، همشو کتاب می خونم.

چقد حرف تو حرف شد! داشتم برگشتنم به خونه رو می گفتم. همسر با دوچرخه رفت و مسلما زودتر از من رسید. از قبل گفته بود قراره امشب ماکارونی درست کنه برامون لبخند.

وقتی من رسیدم خونه هنوز تازه ماهی تابه رو گذاشته بود رو گاز، روشن هم نکرده بود گازو! یه ده دقیقه ای فقط زودتر از من رسیده بود. برخلاف من که همین که از راه می رسم، هنوز لباسامو در نیاورده، هر دو تا گازو روشن می کنم و قابلمه و ماهی تابه رو میذارم گرم بشه، همسر اصلا موازی کاری نمی کنه.

منم دیگه بهش گیر ندادم. خسته تر از این حرفا بودم نیشخند. به همسر گفتم من برم دیگه؟ تو کارا رو انجام میدی؟ گف آره. منم از خدا خواسته رفتم نشستم تو اتاق و چایی ای که همسر برام ریخته بودو میل کردم لبخند و نشستم پای لپ تاپم که براتون اینا رو بنویسم.

هنوز اومدم از خوشی های زندگیم بگم که اوستا ایمیل زده بود که هر اتفاقی که برای تزت بیفته، تو به هر حال نیاز داری که ترم تابستون هم درس بدی. آیا بازم پوزیشن می خوای یا نه؟ چی می خوای درس بدی برا تابستون؟!

حالا باید بهش جواب بدم. نمی دونم بگم این ترم چی می تونم درس بدم. آخه من که چیزی بلد نیستم نگران. البته ایمیلشو گذاشتم فردا جواب بدم که باهاش مقاله مو هم پیوست کنم. میخواستم ادامه بدم بگم ... پیوست کنم، یه کم خوشحال شه، دیدم بعید نیست به نظرم تمام چیزایی که من نوشتم چرت و پرت بیاد و اصلا خوشحال نشه! تازه ایمیلم بزنه بگه اینا چیه نوشتی؟!! کلا منصرف شدم از نوشتنش نیشخند.

این وسط مسطا، معلم/دانش آموز کلاس آلمانی/فارسیمم پیامک داد، گفت فردا می تونیم همو ببینیم؟ منم گفتم باشه، مثل همیشه ساعت 2 باید برم اونم ببینم.

--

دیگه اخبار امروزمون همین بود لبخند. به امید روزی که با خبرهای بسیار خوش در خدمت باشیم لبخند.

--

این جمله ی قبلی رو که نوشتم یهو یاد برنامه ی ساعت خوش افتادم که بچه بودیم میداد. من همیشه خییییییییلی زود می خوابیدم، یادمه تکرار برنامه ی امام علی ساعت 8 شب بود، من هیچ وقت نمی تونستم تا آخر ببینمش، وسطش خوابم می برد نیشخند. بر همین اساس، برنامه ی ساعت خوشم هیچ وقت ندیدم! فقط یادمه بچه ها تو مدرسه می گفتن ساعت خوش، من تا مدت هاااااااای مدیدی فکر می کردم اسم برنامه ساعت خشکه!!


[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۳ ] [ ۱:٢٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بحثی که دیروز تو جلسه ی قرآن کردیم، خیلی گسترده بود و هر کس نظر خودشو می گفت. من نمی تونم تمام اونچه که گذشتو بگم، اما سعی می کنم قسمت های مهمشو بگم.

آیه هایی که خوندیم از 48 تا 54 بقره بود. خیلی هاش بحث زیادی نمیشد روش کرد. بحث برانگیز ترین آیه، همون آیه ی 48 بود که راجع به این صحبت می کرد که برای فلان کسان، شفاعتی در روز قیامت قبول نمی شه.

حالا بحث این بود که شفاعت یعنی چی و شفیع شدن به چه معنیه؟

معنی لغوی شفع، جفت شدن یا یکی شدن با چیزی یا کسی برای دست یابی آسانتر به هدفی یا به عبارتی هم افزایی هست. بین عرب اون زمان، این سنت وجود داشته که وقتی کسی نمی تونسته مثلا قرضشو ادا کنه، یه نفر می اومده شفیعش می شده، نه به این معنی که حالا که من شفیعش شدم پس قرضشو ببخشین. نه. یعنی از مال من بردارین و در واقع مال اون فرد رو ضمیمه ی مال خودش می کرده و می گفته مال ما دو نفر یکی هست، پس شما قرضتونو می تونین از مال من بردارین.

حالا آیا شفاعت همه جا جواب میده یا نه، بحثی بود که خییییییلی گسترده شد و ساعت ها راجع بهش بحث کردیم. بعضی دوستان معتقد بودن شرایط خاص خودشو داره شفیع شدن و قبول شدن شفاعت و قرآن بعضی جاها اصلا نمی پذیره، بعضی جاها می پذیره.

اما برای کی پذیرفته میشه؟ شفاعت کلا مال اصحاب یمین هست، یعنی کسایی که بهشتی هستن. یعنی این طوری نیست که مثلا پیامبر بیاد شفیع کسی بشه، طرفو از جهنم در آره، ببره تو بهشت. طرف خودش از قبل شرایط خوبی داره و بالقوه بهشتیه، حالا یه کمی با شفاعت می تونه جاشو تغییر بده و بالاتر بره.

--

این خلاصه ی اون همه بحث بود که می شد نوشتش خنثی.

--

اما یه حدیثی رو هم یکی از بچه ها گفتن که قبلا شنیده بودم، ولی چون یادآوری خیلی مهمی بود، اینجا می نویسم برای شما:

دو چیزو هیچ وقت فراموش نکن: خدا و مرگ

دو چیز رو همیشه فراموش کن: بدی ای که کسی به تو کرد، خوبی ای که تو به کسی کردی.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینا چیزاییه که دوستمون، دختری به نام امید در حین خوندن قسمت خودش بهشون برخورده:

اولین مورد جالبی که دیدم عکس هایی که اینجا گذاشتم بود http://s5.picofile.com/file/8159698476/2014_12_21_22_05_34.jpg http://s5.picofile.com/file/8159699218/2014_12_21_22_06_21.jpg وقتی جز 11 رو باز کردم این کارت دقیقا تو همون صفحه بود، خیلی سعی کردم عکس واضحی بگیرم اما نمیدونم چرا اینجوری شدن! خلاصه ببخشید انقدر بی کیفیت شدن. جمله شاید ناخوانا باشه، نوشته روی کارت اینه: "مهدی (عج) در میان امت من قیام می کند و خداوند او را فریادرس مردم قرار می دهد" منم با دیدن این کارت با نیت سلامتی و تعجیل در فرج امام زمان (عج) خوندم.

--

 وَإِذَا مَسَّ الإِنسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَآئِمًا فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ کَأَن لَّمْ یَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ مَّسَّهُ کَذَلِکَ زُیِّنَ لِلْمُسْرِفِینَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ (یونس 12)

ترجمه: و چون انسان را آسیبى رسد ما را به پهلو خوابیده یا نشسته یا ایستاده مى‏خواند و چون گرفتاریش را برطرف کنیم چنان مى‏رود که گویى ما را براى گرفتاریى که به او رسیده نخوانده است این گونه براى اسرافکاران آنچه انجام مى‏دادند زینت داده شده است (۱۲)

آخرین جمله برام جالب بود که چطور میشه اعمال اشتباه آدم زینت داده میشه، کاش همیشه حواسمون باشه هدف از بودن تو این دنیا چیه! :)

أَلا إِنَّ أَوْلِیَاء اللّهِ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ (یونس، 62)

ترجمه: آگاه باشید که بر دوستان خدا نه بیمى است و نه آنان اندوهگین مى‏شوند (۶۲) درسته اولیا الله نیستم اما از وقتی این آیه رو خوندم  انگار غم و غصه دنیا برام کمرنگ تر شده، هر جا یه غمی سراغم میاد یاد این آیه میفتم و دلم آروم میشه، ان شالله یه روزی هممون به این مقام برسیم.

--

وَمَا مِن دَآبَّةٍ فِی الأَرْضِ إِلاَّ عَلَى اللّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا کُلٌّ فِی کِتَابٍ مُّبِینٍ (هود، 6).

ترجمه: و هیچ جنبنده ‏اى در زمین نیست مگر [اینکه] روزیش بر عهده خداست و [او] قرارگاه و محل مردنش را مى‏داند همه [اینها] در کتابى روشن [ثبت] است (۶)

وقتی خوندمش از خودم خجالت کشیدم که گاهی برای همین چیزی که خدا به عهدش گرفته و گفته از پیش معلومه حرص الکی زدم! حالا تازه مال دنیا واسه من خیلی هم مهم نیست! نمیدونم کسایی که دائما حرص مال دنیا رو دارن اگه این آیه رو با دقت بخونن چقدر خجالتزده میشن! یا برای مرگی که زمانش از پیش معلومه و ما غافلیم که شاید خیلی نزدیک باشه! خیلی نزدیک. چون یادم نبود تا کی فرصت دارم بخونم، همون روز دوم تموم کردم تا پای عهدم مونده باشم، برای همین فرصت نشد همه آیات رو با دقت بخونم، ان شالله تو فرصت باقی مونده میخوام با دقت بیشتر بخونم، اگه فرصت کنم تفسیر آیات رو هم میخونم و نکات جالب رو یادداشت میکنم :)

--

 داشتم تفسیر المیزان رو برای بخشی که سهم من بود میخوندم، یه نکته جالب دیدم، تو تفسیر آیه های 113 و 114 و 115 سوره توبه، نوشته بود: " یکى از سنتهاى الهى این است که نعمت و هدایت خود را بر بنده اش مستمر بگرداند و از او سلب نکند، تا خود بنده بخاطر کفران و تعدیش موجبات تغییر آن را فراهم آورد، آنوقت است که خداى تعالى نعمت و هدایت خود را از او مى گیرد."

این موضوع درباره استغفار برای کفار بیان شده، و نهایتا نویسنده نتیجه گیری کرده که: "اگر در این آیات حکم به وجوب تبرى از دشمنان خدا و حرمت دوستى با آنان نموده، این حکم اختصاص به یک نحو دوستى و یا دوستى با یک عده معینى ندارد، بلکه همه انحاء دوستى را شامل مى شود، خواه تولى به سبب استغفار باشد یا به غیر آن و خواه دشمن، مشرک یا کافر و یا منافق و یا غیر آنها از قبیل اهل بدعتى که منکر آیات خدا هستند باشد و یا نسبت به پاره اى از گناهان کبیره از قبیل محاربه با خدا و رسول اصرار داشته باشد."

--

با تشکر از این دوست عزیزمون لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خیلی وقت روزمره نویسی نکردم. بیام یه کمی هم از زندگی معمولیم بگم لبخند. عرض کنم خدمتتون که چند روز پیش، دقیق یادم نیست کی، استاد ایمیل زده گفته میشه telco مونو بذاریم برای ساعت 10 (همیشه ساعت 11 همو می بینیم)، من یازده یه قرار دیگه دارم.

منم گفتم باشه. فقط نفهمیدم کی به من خبر داده که قراره به جای قرار حضوری قرار اسکایپی (یا به قول خودش telco) داشته باشیم که حالا مشکل فقط مشکل زمانشه سوال؟!! می خواستم تو ایمیل یا بعدا که باهاش صحبت کردم ازش بپرسم آیا اینکه ما قراره اسکایپی صحبت کنیم رو پیش فرض جمله * ات قرار دادی یا قبلا ایمیل زدی و ایمیلت به من نرسیده؟! که البته تو هر دو زمان یادم رفت بپرسم نیشخند.

حالا خلاصه قرارو گذاشتیم و طبق صحبت هامون قرار شد من تا  هفته ی بعد که با هم قرار داریم (احتمالا چهار شنبه) یه چکیده از تزم براش بنویسم نگران. خیلی نامردیه. چکیده ی تز یعنی همه چیش، یعنی خلاصه ی هرچی که تو تزت هست. حالا تز ننوشته من چطوری باید براش خلاصه بنویسم نمی دونم نیشخند. ان شاءالله که میشه. من می تونم. من به توانایی هام باور دارم چشمک.

علاوه بر اون قرار شد یه short paper (مقاله ی کوتاه) هم بنویسم. بعدش یکی دو تا آزمایش دیگه هم انجام بدم و نتیجه ی اونم بذارم توی تزم و ان شاءالله تموم بشه دیگه. حالا این مقاله ای که قراره بنویسیمو من قبلا یه مقداریشو نوشتم.

اون روز که رئیس قبلی دانشکده ارائه داشت، من چند تا برگه با خودم برداشتم و تو تِرَم که بودم حدود یه صفحه از مقاله مو نوشتم. در حین ارائه ی استاد هم (بعضی جاهاشو گوش نمی دادم، بعضی چیزا رو واقعا بیش از حد توضیح میداد) یه مقدار دیگه شو نوشتم. یه مقداری هم که قبلا نوشته بودم. الان حدود سه صفحه از مقاله نوشته شده. کل مقاله قراره چهار صفحه اینا باشه. حداقل دو یا سه تا جدول هم دارم که فکر می کنم کم و بیش مقاله مو پر کنه.

البته مقاله ام هنوز از نظر فقدان نتیجه گیری و بحث قوی (علی الخصوص بحث) و همین طور مراجع و ارجاعات کافی به سایر مقالات رنج می بره چشمک. در واقع چیزایی که من تو راه و سر ارائه ی استاد ننوشتم، بیشتر مربوط به روش انجام کار و نتیجه ای که گرفتیم بود. حالا می خوام بقیه شو اگه خدا بخواد فردا تموم کنم. بعدش هم بشینم چکیده ی تزمو بنویسم. بازم حتما می تونم. من به توانایی های خودم ایمان دارم، چی فک کردین؟چشمک

--

یه سری از دوستامونم پس فردا دارن میرن ایران. برای همیشه (البته شاید برای مسافرت بیان هر از گاهی). یه جوری اون لحظه های آخر، موقع خداحافظی (بعد از جلسه ی قرآن) یهو خیلی دلم گرفت که داریم جدا میشیم از دوستامون. هر کس داره میره یه جایی.

--

امروز یکی از دوستای دبیرستانم منو تو یه گروه وایبر عضو کرد که بچه های دبیرستانمون همشون توش عضون. واااااااای اصلا دلم پر کشید واسه اون روزا. چقدرررر خوشحال شدم. اصلا انگاری وارد یه دنیای دیگه شدم بغل.

از دیروز بچه ها شروع کردن به اد کردن بچه هایی که شماره شونو دارن. تا الان 36 نفر عضو شدن. کل بچه های مدرسه ی ما فکر کنم حدود 55 نفر اینا بود.

اصلا باورم نمیشه. بعضی ها هنوز مجردن، یکی بچه ش دو سالشه! یکی بچه اش ماه دیگه به دنیا میاد. یکی رزیدنت قلب شده. یکی دندون پزشکه. یکی فیزیوتراپ شده داره کار می کنه. اون وقت ما این ور دنیا هنوز داریم پت پت پت درس می خونیم نیشخند.

یکی از بچه ها کانادا درس می خوند. نوشته الان چهل روزه ایرانم (بچه هم داره) ولی یه شهری غیر از شهر ماست، وسطای بهمن میام شهر خودمون، همو ببینیم! خوش به حال مردم، شیش ماه شیش ماه فک کنم میرن ایران. اون وقت ما امسال یه بارم نرفتیم!

انقدر از هم خبر نداشتیم که همه باید خودشونو معرفی می کردن و می گفتن الان چی کار می کنن. یکی از بچه ها راجع به یکی دیگه گفت ماه دیگه مامان میشه، گفتم این فلانی که یه بچه داشت، نداشت؟ (که البته بعدا معلوم شد نداشته)، یکی این وسط جواب داده "خب تو صف یه دونه ای که نبوده که" خنده.

اکثر اد کردنا در عرض دو سه ساعت فک کنم انجام شد. تو همون مدت کم بیشتر از دویست تا پیام رد و بدل شد. اصلا حال و هوام عوض شد.

دیدم بچه ها هنوز همون بچه های قدیمن. با همون مهربونی. بعضی ها قیافه هاشون خیلی عوض شده، تیپاشون اون تیپای ساده ی قبل نیست. ولی هنوز هم قلب مهربونی دارن و این خیلی خوشحالم کردلبخند.

--

بعد از اینکه ما از مدرسه ی دبیرستانمون فارغ التحصیل شدیم، یه سال بعد مدیر مدرسه عوض شد. از اون به بعد ما دیگه نمی تونستیم با هم قرارامونو تو مدرسه بذاریم. چون می دونین که، تو ایران وقتی مدیر عوض میشه کل کادر عوض میشه. ما هم دیگه رومون نمی شد قرار بذاریم تو مدرسه ای که نه مدیرو می شناسیم، نه معاونا رو.

از اونجایی که دختر بودیم و عادت نداشتیم (و خوب هم نمی دونستیم) که جای دیگه ای مثل پارک، تو کافی شاپ یا کنار خیابون قرار بذاریم، قرارامون کنسل شد و دیگه همدیگه رو ندیدیم.

الان یکی تو وایبر گفت که یه نفر که قبلا دبیر شیمیمون بود، الان شده مدیر مدرسه. فک کنم از این به بعد که برم ایران، حتما مدرسه مون هم میرم لبخند.

--

یکی از کارایی که جزو بلندپروازی های من بوده و هست اینه که اگه ایران و تو شهر خودمون زندگی کنم، حتما دوست دارم حداقل یه بار، تمام معلمایی که دوست داشتمو (که تعدادشونم کم نیست) دعوت کنم خونه مون لبخند.

--

* پیش فرض به معنی علمی و زبان شناسیش منظورم بود (presupposition) که اگه بخوام با یه مثال توضیح بدم این جوری میشه:

جمله ی "برادرم فردا از مسافرت میاد" رو در نظر بگیرین. حالا جمله ی "گوینده برادر دارد" رو هم در نظر بگیرید. تو این حالت میگیم مستقل از اینکه فردا برادر گوینده از مسافرت بیاد یا نیاد، جمله ی دوم در جمله ی اول presuppose میشه. یعنی چه جمله ی اول درست باشه، چه نادرست، پیش فرض (جمله ی دوم) برقراره.

حالا به نظرم اومد استاد کلا telco داشتنو پیش فرض گرفته بود. چراشو نمی دونم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز (برای ما هنوز شنبه است) جلسه ی قرآنمون بود. فردا با دو تا پست قرآنی در خدمتتون خواهم بود لبخند. یکیش آیه هایی که دوستمون در آورده بودن از سهم قرآن خودشون و یکی هم بحث هایی که تو جلسه ی قرآنمون شد لبخند.

--

امروز دوازدهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب فک کنم تا الان دیگه هر کس که قبول کرده بود قرآن بخونه، باید سهمشو خونده باشه چشمک.

قرار شد وقتی قرآنامونو خوندیم، هر کس هر آیه ای به نظرش قشنگ بود بیاد بگه. چقدرم که شما اومدین گفتین چشمک.

حالا من یه سری از آیه هایی که خودم دوست داشتمو اینجا می ذارم:


وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِن لاَّ یَشْعُرُونَ (بقره 12)

معنیش واضحه دیگه. به یه سر یها میگن تو زمین فساد نکنین، میگن ما داریم اصلاح می کنیم. امیدوارم هیچ وقت جزء این دسته نباشیم. دسته ای که فکر می کنن دارن کار درست می کنن، در حالی که دارن خراب کاری می کنن.

 

أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ (بقره 44)

اینم که معنیش واضحه، مردمو به خوبی امر می کنین و خودتونو فراموش می کنین، در حالی که کتاب (آسمانی) می خونین؟ ماها رو میگه ها نیشخند.

 

فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ یَکْتُبُونَ الْکِتَابَ بِأَیْدِیهِمْ ثُمَّ یَقُولُونَ هَذَا مِنْ عِندِ اللّهِ لِیَشْتَرُواْ بِهِ ثَمَنًا قَلِیلًا فَوَیْلٌ لَّهُم مِّمَّا کَتَبَتْ أَیْدِیهِمْ وَوَیْلٌ لَّهُمْ مِّمَّا یَکْسِبُونَ (بقره 79)

این آیه هم که معنیش واضحه، میگه وای به حال کسایی که خودشون یه چیزایی می نویسن میگن این از طرف خداست.

این آیه از این جهت برام جالب بود که توش "ویل" داشت، یعنی همون "وای به حال ... ". نمی دونم چند بار این کلمه تو قرآن تکرار شده. اما هر وقت می بینمش توجهم بهش جلب میشه. چون به نظرم میاد (این نظر شخصیه ها، جزو هیچ تفسیری نیست) تو زندگی عادی، این خیلی تهدید خطرناکیه. یعنی مثلا بعضی وقتا مامانا در مورد چیزی به بچه تذکر نمی دن و وقتی انجام بده تنبیهش می کنن، اما گاهی وقتا قبل از اینکه اصلا بچه بخواد خطایی بکنه براش خط و نشون میکشن، میگن وای به حالت اگه ... . به نظرم تو حالت دوم، بعدا تنبیه به مراتب سخت تر و بدتری در انتظار اون بچه خواهد بود؛ وقتی قبلا در مورد یه چیزی بهش تذکر داده شده و خط و نشون های شدیدی با عبارت های شدیدی مثل "وای به حالت" کشیده شده، اما بچه بازم رعایت نمی کنه.

به سایر "ویل" ها هم که نگاه می کنم به نظرم چیزای مهم و سختی میاد. مثلا قرآن نمی گه وای به حال کسی که خمس نمیده، اما میگه ویل لکل همزه لمزه (وای بر هر عیب جوی مسخره کننده)، میگه ویل للمطففین (وای بر کم فروشان)، ویل للمصلین، الذین هم عن صلاتهم ساهون، الذین هم یرائون و یمنعون الماعون (وای به حال نمازگزارانی که در نمازشون سستی و کاهلی می کنن، ریا می کنن و از دادن "ماعون" امتناع می کنن.

ماعون رو سرچ کردم، معنی های مختلفی داشت. مثلا یه جا گفته بود چیزهای ضروری زندگی رو می گن که مردم معمولا از در و همسایه قرض می کنن. حتی یه جا دیدم گفته بود زکات واجب رو میگن.

 

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ لاَ تَقُولُواْ رَاعِنَا وَقُولُواْ انظُرْنَا وَاسْمَعُوا ْوَلِلکَافِرِینَ عَذَابٌ أَلِیمٌ (بقره 104)

این آیه هم شاید تفسیرای زیادی داشته باشه، من فقط یکیشو خوندم و اون گفته بود اینجا به مسلمونا میگه شما از کلمه ی "راعنا" استفاده نکنین. به جاش بگین "انظرنا". دلیلش هم این بود که این کلمه (احتمالا کلمه ای مشابه این) تو زبون یهودی معنی بد و ناسزا مانندی داشته. و بعضی از یهودی ها همین کلمه رو با حالت مسخره و به عنوان ناسزا برای مسلمونا به کار می بردن. واسه همین خدا به مسلمونا میگه شما از این کلمه استفاده نکنین، به جاش از کلمه ی "انظرنا" استفاده کنین.

--

این نتیجه ی مطالعات من بود یول. به زودی نتیجه ی مطالعات یکی دیگه از دوستان که زحمت کشیدن، یه قسمت هایی از مطالعاتشونو برامون نوشتن منتشر میشه چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و کلمه خدا بود...

نمی خواستم با این جمله شروع کنم، ولی نمی دونم چرا ناخودآگاه یاد این شعر افتادم که حتی نمی دونستم مال کیه. سرچش کردم، انگاری مال دکتر شریعتیه.

حالا بگذاریم. اتفاق مربوط به کلمه رو براتون بگم.

اون روز تو جلسه ی گروه استادی ارائه داشت که موسس دانشکده مون و در واقع موسس اصلی رشته ی ما تو آلمان بود. ارائه ی خوبی بود ولی من از مدل ارائه دادنش زیاد خوشم نیومد. حالا اینا رو هم ول کنیم. بریم بچسبیم به کلمه نیشخند.

ارائه اش اصلا ربطی به این حرفی که زد نداشت ها، فقط خواست یه مثال زده باشه.

می گفت برای هر فعلی ما یه ظرفیت مشخص می کنیم. مثلا یه فعل فقط فاعل و مفعول می خواد، این فعل میشه دو ظرفیتی. یکی دیگه فقط فاعل می خواد، این میشه یه ظرفیتی. حالا این ظرفیت ها تو همه چی هستن. همه چی مثل زبونه. فقط زبون حرف زدن نیست که یه زبونه، شیمی هم زبون خودشو داره. مثلا نگاه کنین، کربن بعضی جاها چهار تا ظرفیت داره، بعضی جاها کمتر، بعضی جاها بیشتر. تو شیمی، در واقع کربن (یا هر عنصر دیگه ای) کلمه ی زبونه. در واقع عناصر vocabulary این زبونن لبخند.

همین بود چیزی که می خواستم بگم. تا حالا هیچ وقت از این دیدگاه به علوم مختلف نگاه نکرده بودم. اصلا انگاری این حرفش دری از یه دنیای دیگه رو به روم باز کرد لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همسر یه سری دوست مشهدی داشت تو شهر قبلی که بود. منم که چند بار رفته بودم اونجا دوستاشو دیده بودم. یکیشون خییییییلی مشهدی حرف می زنه. اتفاقا خیلی هم پسر خوش مشرب و خوش صحبتیه.

امروز کاری داشت، به همسر گفت بیا اسکایپ. همسر هم بدون گوشی داشت باهاش صحبت می کرد. بعد از مدت هاااااااا من صداشو شنیدم. همین که شروع کرد به صحبت، اصلا دلم پررررر کشید ایران.

اینجا همه ی ایرانی هایی که میان با لهجه ی معیار حرف می زنن. من تا حالا مثلا هیچ اصفهانی ای ندیدم که اصفهانی حرف بزنه، یا شمالی ای که شمالی حرف بزنه. ولی این یه نفر عجیب مشهدی حرف می زنه.

حیف که نمیشه لهجه رو تو متن آورد، وگرنه خیلی دوست داشتم یه سری از جاهای بامزه ی لهجه ی مشهدیشو میذاشتم براتون لبخند.

--

حالا که بحث حرف زدن و لهجه و این چیزا شد، یه چیز دیگه هم بگم که خیلی بی ربط نیست. یه دوستی داریم متولد اینجاست، کلا هم اینجا بزرگ شده، ولی پدر و مادرش ایرانی ان و خیییییییلی خوب بهش فارسی یاد دادن. ولی خب هر از گاهی سوتی هایی میده.

رفته بودن ایران، همسر می خواست یه چیزی رو برامون بیارن. بهش گفت شماره تلفن ایرانتو بده که تو ایران بتونن باهات تماس بگیرن. تو وایبر زده شماره ی خونه اینه، دستی ام اینه!! "دستی" ترجمه ی تحت اللفظی Handy که آلمانی ها به موبایل می گن لبخند!

--

 امروز دهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱۸ ] [ ٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز عصری دوستامون زنگ زدن گفتن بیاین خونه ی ما. از اونجایی که همسر یه کمی کار داشت، بهشون گفتیم مشورت کنیم، بهتون خبر میدیم. نتیجه این شد که بریم، ولی زیاد نمونیم مثل همیشه! زیاد نمونیم یعنی قبل از دوازده دیگه رفع زحمت کنیم نیشخند.

دوباره بهشون زنگ زدم، گفتم میایم. قرار شد ساعت 7.5 8 اونجا باشیم. قطارا رو چک کردیم، تصمیم گرفتیم یه جوری بریم که تقریبا ده دقیقه به هشت اینا می رسیدیم.

وقتی رفتیم اون یکی دوستامون قبل از ما رسیده بودن. مهمونی خوبی بود، خیلی خوش گذشت، اونم با عدس پلو با گوشت قلقلی لبخند.

این دفعه بر خلاف همیشه بازی نکردیم. به جاش حرف زدیم. بعضی از حرف هایی که زده شد برای من خیلی جالب بود، چون مجبورم کرد یه کمی به خودم فک کنم.

بحث راجع به پزشک اصالتا ایرانی ای بود که از بچگی (اگه درست یادم باشه) اومده اینجا و الان خیلی موفق و خیلی هم پولداره. نمی تونم بگم درآمدش چقدره، اما یه جوریه که دیگه خرید خونه ی فلان مدل و ماشین آخرین سیستم براش مطرح نیست، یعنی اینا اصلا براش پولی نیست.

حالا بحث سر این بود که این جور آدما پول بیشتر می خوان چیکار؟ یعنی اگه طرف مثلا ماهی (مثلا دارم میگم ها، نه در مورد اون شخص خاص) بیست هزار یورو درآمد داشته باشه، دیگه چرا هی باید علاقه مند هم باشه پول در بیاره؟ اصلا بیشتر از یه حدی، آدم دیگه پولو می خواد چیکار؟ باهاش میخواد چی بخره؟

یکی از بچه ها می گفت من نگرش این دکتره رو دوست دارم. هیچ وقت قانع نمیشه به چیزی که الان هست، همیشه دوست داره همه چیزو بهتر کنه، بیشتر کنه. کلا وسعت فکرش زیاده، بلند پروازه.

می گفت منم همین بلندپروازی رو دارم، ولی نه در این جهتی که دکتر داره.

اون موقع دیگه دم در بودیم و داشتیم خداحافظی می کردیم که به اتوبوس برسیم. ولی بعدا من برام سوال شد من خودم واقعا در چه جهتی دوست دارم هی همه چی رو بهتر و بیشتر کنم؟! یعنی چه چیزی هست که من هی دوست دارم ازش بیشتر و بیشتر داشته باشم؟

جوابی که خودم تونستم به خودم بدم برای خودم خیلی جالب بود. اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من دنبال جمع کردن هیچی نیستم، دنبال پخش کردنم! و اون چیزی که دوست دارم ازش خیلی داشته باشم وقته، نه پول.

اتفاقا جالب بود که درست قبل از این مهمونی داشتم به این فکر می کردم که

اگه من بیشتر وقت داشتم یه بار واسه خواهر بزرگتر وقت میذاشتم بهش می گفتم چطوری مقاله بنویسه که هی مقاله هاش ریجکت نشه (البته با این وجود تعداد مقاله هاش هنوز از من بیشتره، اینجاست که میگن کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی نیشخند).

اگه من بیشتر وقت داشتم به مامانم کار کردن با کامپیوترو خوب یاد می دادم.

اگه من بیشتر وقت داشتم برای بچه هایی که دوست دارن فارسی رو یاد بگیرن، کلاس مجانی میذاشتم تو دانشگاه.

اگه من بیشتر وقت داشتم، وقتی می رفتم ایران می رفتم تو مدرسه های پایین شهر زبان یا عربی درس می دادم.

اگه من بیشتر وقت داشتم، خیلی کارا رو برای همسر انجام می دادم.

اگه من بیشتر وقت داشتم، می رفتم تو فلان موسسه ی خیریه ی شهرمون افتخاری کار می کردم.

اینایی که میگم همه اش چیزاییه که واقعا بهشون فکر کردما، منتها واقعا امکان پیاده سازی نداشتن. این جوری نیست که الان نوشته باشمشون.

اون پخش کردن هم که گفتم، فک کنم الان معلوم شد دیگه. دوست دارم همین یه ذره چیزی که بلدم پخش بشه بین همه، نمی خوام همه چی مال خودم باشه، اونم چیزی مثل دانش که به نظرم اصلا انحصاری بودنش خنده داره! آخه آدم اگه مالشو ببخشه می تونه بگه کم شد ازش، ولی آدم اگه به دیگران چیزی یاد بده که از دانشش کم نمیشه که!!

همیشه تو وجودم همین ترس وقت نداشتن هست. همیشه احساس میکنم چیز زیادی از عمرم نمونده. تو بهترین حالت که آدم بگه 60 70 سال وقت مفید داره، خب مگه 60 70 سال چقدره؟ تقریبا دو برابر همینی که تا الان گذشته. یعنی آدم تا همین الان نصفشو رفته. احساس میکنم شدیییییدا کمبود وقت دارم.

---

پی نوشت: اینایی که گفت هیچ کدوم نه فضیلت اخلاقی بودن، نه رذیلت اخلاقی. یعنی به نظر من نه علاقه به وقت گذاشتن برای دیگران فضیلت حساب میشه، نه پول جمع کردن رذیلت حساب میشه. گفتم که سوء تفاهم نشه.

تو مورد اول وقتی میشه راجع به فضیلت بودنش صحبت کرد که آدم واقعا اون کارو انجام بده و برای دیگران وقت بذاره و مورد دوم فقط وقتی رذیلت حساب میشه که با ضایع شدن حق دیگران باشه یا پولی که به دست میاد در راه بدی مصرف بشه.

این بحث صرفا مربوط به این بود که آدم از نظر "شخصیتی" به چه مدل بلندپروازی ای علاقه داره.


[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٦ ] [ ٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

حرفی برای گفتن ندارم، تو این روزای گاهی ابری، گاهی برفی، گاهی آفتابی جایی نمی ریم که اتفاق خاصی بیفته که براتون تعریف کنم. از صبح تا شب تو خونه ایم، فقط گاهی واسه خرید می ریم بیرون که اونم هیچ نکته ای توش نیست که بیام بگم.

حالا واسه خالی نبودن عریضه فقط اومدم یه سلامی عرض کنم و یکی دو تا چیز بهتون بگم و برم لبخند.

تو آخرین باری که رفته بودم کلاس آلمانی/فارسی، یه چیز جالب یاد گرفتم. یه انتشاراتی هست تو آلمان (اسمشو من یادم نمونده) که هر سال یه کتابی چاپ می کنه به اسم دیکشنری جوونا. توش کلمه هایی که نوجونا و جوونا استفاده می کننو می نویسه، اصطلاحایی که تازه مد شدن و قبلا نبودن.

در کل خریدن این کتاب برای بچه ها یه جور تفریحه، ولی به هر حال اگه مامان و باباها بخوان معنی بعضی اصطلاحا رو که براشون عجیب غریبه بدونن، می تونین یه نگاه به این کتاب بندازن چشمک.

یعنی فک کن مثلا ما یه کتاب فارسی داشته باشیم که توش معنی کلمه هایی مثل خز و خیل و اسکل و گاگول و درپیت و شیتیل و نوشته باشه نیشخند. البته بعید نیست ما هم همچین چیزی داشته باشیم، من خبر نداشته باشم ولی به هر حال به نظرم ایده ی جالبیه. اگه تو ایران بود، یادم باشه هر وقت بچه مون بزرگ شد (البته واضحه که پیش فرضش اینه که بچه ای داشته باشیم نیشخند)، بریم یه دونه از این کتابا بخریم!!

--

تقریبا یه ماه پیش یه نامه از بیمه مون اومد (ما بیمه ی TK داریم) که یه چک بود به مبلغ 80 یورو. هر سال، آخر سال، اگه از یه مبلغی کمتر استفاده کرده باشی از بیمه، بیمه یه مقداری بهت برمی گردونه. البته این مابه التفاوت نیست که انتظار داشته باشین یه عالمه برگردونه. یه جور جایزه است برای اینکه شما مراقب سلامتیتون بودین و از این حرفا. پارسال صد و خورده ای یورو بود، امسال نمی دونم چرا شده 80 یورو.

جالبه که ما امسال کمتر رفتیم دکتر نسبت به پارسال، ولی خب نمی دونم چرا پول کمتری بهمون پس دادن. ولی خب همونشم خوبه. خدا رو شکر لبخند.

پریروز رفتیم چکو بردیم بانک، گرفت، ریخت به حسابمون، گفت تا دو روز دیگه میاد به حسابتون لبخند.

--

راستی اینم یادآوری کنم که نگین چرا برا ما نیومده، این خدمات تا جایی که من می دونم فقط مال بیمه ی TK ه. بیمه های دولتی دیگه ندارن این خدماتو. ما یه مدت هم KKH بود بیمه مون، ولی از این خبرا نبود.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون دفعه که گفتم ماشین کرایه کردیم واسه مسافرت، یه نفر گفت راجع به این موضوع یه پست جدا بذارم و بیشتر توضیح بدم.

حالا این اون پسته است! ولی خب من اطلاعات خاصی ندارم که بخوام بهتون بدم. همون یه کمی که بلدمو میگم.

یه سری شرکت ها هستن که ماشین کرایه میدن، مثلا یکی از معروفاش sixT، یکی دیگه اش europcar. البته شرکت های مختلف ممکنه تخصص های مختلفی داشته باشن، مثلا یکی بیشتر به درد ماشین بزرگ کرایه کردن بخوره (برای اسباب کشی)، یکی قیمتاش برای ماشین های کوچیکش خوب باشه. البته همه شون هر دو مدلو دارن معمولا ولی خب میگم از نظر قیمت فرق می کنه. نمی شه گفت این شرکت قیمتاش خوبه، این یکی بده.

یه سری شرکت ها هم هستن (که الان اسمشون یادم نیست، موقع اسباب کشی مجبور بودیم تمام این شرکت ها رو پیدا کنیم به اینا برخوردم) که ماشین های خیلی خفن کرایه میدن واسه کسی که مثل توریست اومده و می خواد یه ماشین کرایه کنه بره بگرده. البته اونم نه ماشین عادی ها، مثلا طرف می خواد یه فراری کرایه کنه!

از اونجایی که این کارا کلا با محتوای جیب ما در تضاده (چشمک)، من هییییییچ اطلاعی راجع به قیمت این ماشینا ندارم، فقط می دونم وجود دارم. البته اگه شما از اون خاورمیانه ای های پولدار هستین (اینجا تصورشون اینه خاورمیانه ای یعنی پولدار، چون پیش فرض خاورمیانه ای یعنی عرب، عربا هم که دیگه خودتون میدونین چقد پولدارن)، می تونین بعدا که اومدین از این ماشینا کرایه کنین.

من فقط یه مورد از کرایه ی این ماشینا رو می دونم که یه نفر واسه عروسیش کرایه کرده بود. یه رولز رویس بود که به مدت چند ساعت (حدود پنج شیش ساعت) کرایه کرد و قیمتش 400 یورو شد. البته اونا چون از شهر دیگه ای کرایه کردن، مجبور شدن 700 یورو بدن.

حالا از اینا که بگذریم، در مورد نحوه ی کرایه کردنش باید بگم که می تونین به صورت حضوری یا آنلاین ماشینو رزرو کنین. وقتی روز گرفتن ماشین و پس دادنو انتخاب می کنین، باید دقت کنین. مثلا ما که ماشین کرایه کردیم، از سه شنبه ماشینو کرایه کردیم تا یکشنبه. اگه از چهارشنبه کرایه می کردیم تا یکشنبه، گرون تر می شد!! واسه همین همیشه یکی دو روز این ور، اون ورو هم چک کنین.

از نکات دیگه ای که موقع کرایه ی ماشین باید بهش دقت کنین، ایناس:

محدودیت کیلومتر: داره یا نداره؟ اگه داره چند کیلومتره؟ اگه از اون کیلومتر بیشتر بشه مصرفتون، هزینه اش چند سنت بر کیلومتره؟

میتونه به مقصد شما بره؟: مثلا ما می خواستیم بریم ایتالیا، ولی بعضی از ماشینا اجازه ندارن برن ایتالیا (دلیلشو من نمی دونم). باید دقت کنین ماشینی که می گیرین بتونه بره به محلی که شما می خواین.

بیمه داره؟ چطوریه بیمه اش؟ بیمه خیلی خیلی موضوع مهمیه موقع کرایه کردن ماشین. معمولا این طوریه که برای هر ماشین مشخصه که تا چه مبلغی رو شما باید بدین و بعد از اون بیمه میده؟ مثلا اگه تا 1000 یورو خسارت وارد بشه، شما باید پولو بدین و اگه بیشتر از این باشه، خسارت تحت پوشش بیمه است. اینکه بیمه چیا رو پوشش میده هم که مسلما مهمه. هرچی رو می خواین با دقت در موردش مطالعه کنین یا از مسئولای شرکت بپرسین.

گواهی نامه ی شما معتبره؟ بعضی از ماشین ها (یا شایدم شرکت ها، دقیق نمی دونم)، لازمه ی ماشین کرایه کردنشون اینه که از گواهی نامه ی شما 2 سال گذشته باشه. یا ممکنه لازمه اش این باشه که شما گواهی نامه ی آلمانی داشته باشین. در این صورت برین حضوری بپرسین که آیا گواهی نامه ی بین المللی (ترجمه شده) شما رو قبول دارن یا نه؟

اما نکته ی جالب دیگه ای که وجود داره اینه که گاهی پیش میاد که شما ماشینی رو کرایه می کنین، همه چی هم اکی ه. ولی وقتی میرین شرکت، طرف به شما میگه ما الان این ماشینو نداریم!! یه ماشین دیگه بهت میدیم. در این جور مواقع کاری از دست شما برنمیاد و مجبورین بگین چشم نیشخند.

اما بازم ممکنه شما ضرر کنین. مثلا دوست ما یه ماشین کرایه کرده بود، ولی وقتی رفته بود طرف یه ماشین گنده تر بهش داده بود، گفته بود اونو نداریم! اونم از اونجایی که ماشینی که بهش داده بودن خیلی بزرگ بود، دوست ما ترسیده بود اگه بزنه به جایی هزینه اش زیاد بشه، واسش بیمه هم گرفته بود.

من نمی دونم قوانین این شرکت ها واسه ماشین اجاره دادن چیه، اما اینکه برین بگه اون ماشینو ندارم، اصلا چیز عجیبی نیست. یه نمونه دیگه اش همونی که بالا گفتم رولز رویس کرایه کرده بود. اول اصلا قرار بود ماشین دیگه ای کرایه کنه از شهر خودشون. ولی یه روز به روز تحویل ماشین، طرف گفت من این ماشینو ندارم، می تونم یه ماشین دیگه بهتون بدم!! از اونجایی که مدل اون ماشین پیشنهادی رو دوست نداشتن، مجبور شدن از یه شهر دیگه که نزدیکشون بود ماشین کرایه کنن. خلاصه که حواستون جمع باشه چشمک.

دیگه خدمتتون عرض کنم که حواستون به روزای تعطیل باشه. بعضی شرکت ها مثل sixT، مهم نیست که روزی که ماشینو قراره تحویل بدین تعطیل باشه یا نه. چون واسه پس دادنش، شما ماشینو می برین تو پارکینگشون پارک می کنین (با باک پر)، سوئیچو می اندازین تو صندوقشون. اما بعضی شرکت ها هستن که حضوری باید ماشینو تحویل بدین و اگه روز تعطیل باشه، شما مجبورین پول اون روز تعطیلو هم بدین.

--

این بود اطلاعات من لبخند.

--

به اون دوست عزیزی که گفته بود نمی خواد نظرش ثبت بشه (عزیزم اگه ایمیل بذاری، وقتی من جواب بدم، اتوماتیک برات میاد جوابش، ولی حالا که نذاشتی، همین جا جواب میدم): علیک سلام عزیزم. ما حالمون خوبه (اما تو باور نکن چشمک). من تمام تلاشمو می کنم که هیچ حس منفی ای به اینجا القا نشه، ولی باز مثل اینکه خواننده های ما زرنگ تر از این حرفان چشمک. حال ما خوبه عزیزم، فقط استرس زندگیمون یه کمی over dose کرده!! وگرنه همه چی رو به راههلبخند. ممنون از اینکه جویای حال ما هستی لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٢ ] [ ۳:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ما که نه آلمانی هستیم، نه مسیحی که خیلی برامون سال میلادی مهم باشه، ولی به هر حال سال نوتون مبارک باشه لبخند.

چند روز پیش بچه ها پیشنهاد دادن واسه آتیش بازی بریم بیرون. اینجا چون هر سال راس ساعت 12 شب سال تحویل میشه، همیشه همون موقع آتیش بازی هست تو همه ی شهرا. یه سری هاش کاراییه که مردم خودشون می کنن، یعنی آتیش بازی رو مردم راه انداختن، یه سریش هم رسمیه، مثلا مال شهرداری یا جاییه.

ما که پارسال و سال قبلش ایران بودیم. اون یکی سال هم که رفته بودیم برلین. ما اون موقع نمی دونستیم، بعدا فهمیدیم برلین قشنگ ترین آتیش بازی سال نو رو داره تو آلمان. درسته که برلین پایتخته، ولی ما از وقتی اومدیم اینجا یاد گرفتیم همیشه بهترین ها تو پایتخت نیست! همون طور که مثلا بهترین دانشگاهای آلمان، دانشگاهای برلین نیستن! واسه همین دیگه این تصور که چیزی که تو برلینه بهترینه از ذهنمون رفته بود. ولی خب اون موقع با توجه به موقعیت اون زمان ما تو شب سال نو، نزدیک ترین شهری که آتیش بازی درست و حسابی داشت برلین بود که ما هم رفتیم. قشنگ بود، خیلی هم قشنگ بود، ولی یه ربع بیشتر نیست آتیش بازی. یعنی این همه بکوبی فقط واسه شب سال نو بری، به نظرم نمی ارزه.

به هر حال، امشب بچه ها گفتن تو شهر خودمونم یه آتیش بازیک (آتیش بازی کوچک چشمک) ای هست. ما گفتیم حالا بذار ببینیم چی میشه، شاید بریم. ولی دیشب واقعا حسش نبود. من که از اول گفتم نمیام. آخه ساعت 12 به بعد باید آدم کلی منتظر اتوبوس های شب رو بشه که ساعتی یه بار یا دو بارن.

اما همسر گفت میره. ولی اونم ساعت ده اینا دید حسشو نداره این همه راه بره واسه یه ربع. این شد که تو وایبر به بچه ها گفت منم نمیام.

چند وقتیه قرار گذاشتیم شبا زود بخوابیم، ولی نمی دونم چرا وقتی میگیم زود، آخرش تو بهترین حالت 12 می خوابیم! دیشبم تا آماده شدیم که بخوابیم ساعت یه ربع به دوازده اینا شد.

همین که اومدیم بخوابیم، مردم کم کم شروع کردن به آتیش بازی. همش عین ترقه های چهارشنبه سوری صدا می اومد. بلند شدیم از پنجره نگاه کردیم، دیدیم نه بابا، فقط صداش نصیب ما میشه!! آتیش بازی رو ما نمی تونیم ببینیم. نمی دونم چطوری بود که صداش انگاری تو گوشمون بودا، ولی تصویر نداشتیم نیشخند.

ساعت دوازده که سر و صداها به اوج رسید و ما تو رختخواب بودیم. واقعا با خودم فکر می کردم چقدر ما هنوز ایرانی موندیم. هیچ ذوقی برای سال نوی اینا نداریم، برای خودمون راحت داریم می گیریم می خوابیم. اصلا انگار نه انگار سال داره نو میشه! البته اصلا هم ناراضی نبودم و نیستم از این وضعیت لبخند.

--

صبح که بلند شدیم، همسر گفت دیشب تا ساعت یک نتونسته بخوابه به خاطر سر و صدا، ولی من که سرم به بالش رسید خوابم برد لبخند.

--

دیشب سر و صدای اسباب کشی هم می اومد تو ساختمونمون. از چشمی در نگاه کردیم، به نظر می اومد همسایه رو به روییمون داره اسباب کشی می کنه. صبح دیدیم آره واقعا همه چی رو بردن خدا رو شکر! خدا رو شکرش واسه اینکه من اصلا این همسایه هامونو دوست نداشتم. آقاهه تو راهرو، دم پنجره (پنجره رو باز می کرد) وای می ایستاد سیگار می کشید، دودش تمام خونه رو ورمی داشت. یه جا کفشی گنده هم گذاشته بودن بیرون در خونه شون، تو راهرو. کالسکه ی بچه شونم که دقیقا جلوی ورودی ساختمون پارک می کردن!! انگار نه انگار که زیرزمینو واسه همین کارا گذاشتن. یعنی یه جوری بود که من همیشه فکر می کردم خدا نکنه اینجا اتفاق غیرمترقبه ای بیفته! آدم یکی از در می خوره، یکی از کالسکه تا بخواد بره بیرون از ساختمون!

به علاوه، مدت زیادی هم یه کیسه ی گنده از اسباب بازی های بچه شون پر کرده بودن، آویزن کرده بودن به میله های کنار راه پله، دقیقا مقابل کالسکه شون. یه جوری شده بود که نمی شد یه نفر آدم رد بشه از بین کالسکه و اون کیسه و به هیچ کدومشون نخوره!!

در بستنشونم که دیگه نگم ازش!! یعنی من اگه با کسی دعوا داشته باشم حاضر نیستم درو اون طوری بکوبم به هم که اینا می کوبیدن. نکته ی جالبی که همیشه برام وجود داشت این بود که اینا دو تا بچه داشتن. همیشه برام سوال بود، اینا بچه ی کوچیکشون از خواب نمی پره این طوری درو باز می بندن؟!! ولی فک کنم بیچاره عادت کرده بود!!

غیر از اینا دیگه آزار مستقیم برای ما نداشتن نیشخند. ولی خب به خاطر همین موارد، من واقعا خوشحال شدم وقتی رفتن. البته امروز صبح دلمم براشون سوخت. دلم سوخت که آدم چقدر باید به دیگران آزار برسونه که وقتی از جایی بره بقیه خوشحال بشن!!

البته اینم بگم منظورم این نیست که انقد بد بودن که من ازشون ناراضی باشما، نه. من راضی ام ازشون، خدا ازشون راضی باشه. ولی خب از نبودنشون بیشتر خوشحالم نسبت به بودنشون نیشخند و البته امیدوارم همسایه های بهتری نصیبمون بشه لبخند.

اینم از اولین تغییر سال نو، اسباب کشی همسایه لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱٠/۱۱ ] [ ٤:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این چند تا عکس که تو میلان گرفتیم:

این عکس کلیسای جامع میلان بود که واقعا با ابهت و باشکوه بود به نظرم، مخصوصا تو شب.

اینم عکسش تو شب:

اینم قلعه ای که گفتم رفتیم دیدیم و توش پر موزه بود (و ما موزه ها رو نرفتیم البته چشمک):

اینم باغ پشت قلعه بود:

اینم همون دروازه ایه که توی عکس بالا کوچیک تر افتاده. چون نمی شد بریم نزدیکش، از همون دور با زوم دوربین این عکسو گرفتیم:

--

این بود سفر ما به روایت تصویر لبخند.

--

از پرشین بلاگ هم تشکر می کنم که برخلاف انتظارم اجازه داد عکسا رو همون دفعه ی اول آپلود کنم!!

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

این عکسا همش مال جنوائه.

 

 

این عکس پانوراماست که همسر از کل فضای کنار ساحل گرفت.

 

این کشتی خیلی قشنگ بود. توش هم بلیتی بود و می شد رفت دید. ما هم رفتیم دیدیم. یه کشتی جنگی قدیمی بود. اگه دقت کنین (نمی دونم دیده میشه یا نه)، اون سوراخایی که روی بدنه ی کشتی هست، ازشون لوله ی توپ اومده بیرون.

این عکسو اصلا نمی دونم کجاست!! همسر عکس گرفته، منم گذاشتم نیشخند:

 

اون موقع که ما تو این ساحل بودیم، هوا داشت حالش بد میشد!! فرداش هم که بد جور برف گرفت دیگه. ولی ساحل صخره ای خیلی قشنگی بود.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند تا از عکسا رو نشستم کوچیک کردم که پرشین بلاگ بذاره آپلود کنم. ببخشید که دیگه کیفیت عکسا اومده پایین، آخه حجم عکس نباید بیشتر از صد کیلو باشه! خودتون می دونین چقد باید کیفیت عکسو کم کرد دیگه.

فقط عکس اول مال زوریخه. تو زوریخ فقط یکی دو ساعت بودیم، اونم واسه ناهار، واسه همین از جای خاصی عکس نگرفتیم. این یکی هم کنار دریاچه است که پر از مرغ دریایی بود:


اینم خلاصه ی آکواریوم چشمک. البته موجود زیاد بود تو آکواریوم، ولی فک می کنم خودتون کیفیت های خیلی بهتریشو می تونین با سرچ تو اینترنت پیدا کنین. واسه همین من فقط برای ثبت خاطرات چند تاشو اینجا میذارم.

این که خیلی خسته است نیشخند:


اینم پنگوئنا:


اینم ستاره ی دریایی:

اینم یه ماهی که اسمشو نمی دونم. سفره ماهیه آیا؟


 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ٧:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

مکان: سوئیس، نزدیک کوه های آلپ با یه عالمه برف، کنار یه پمپ بنزینی که پارک کردیم چایی بخوریم.

نفر اول: بچه ها بیاین بیرون چایی بخوریم، تو هوای برفی.

همه: نه بابا، ولش کن، هوا سرده. همین جا تو ماشین می خوریم دیگه. جای گرم و نرم به این خوبی. برا چی بیایم تو سرما؟

نفر اول: بچه ها این پیرمرده رو، اومده بیرون داره برف بازی می کنه، خجالتم نمی کشه، برو تو ماشینت خب، ئه.

نفر دوم: بچه ها! تازه فهمیدم ما چقدر پیریم!

---

موقعیت: اسکایپ، گفت و گوی همسر با بابا ( بابای من):

همسر: خوبی، حاج آقا؟

بابا (بعد از کمی مکث): اممممم. دوازده تا چهارده می گیرم!

---

شیش نفریم، داریم تو پاساژ خرید از همدیگه عکس می گیریم، یه فروشنده ی دوره گرد اومده بهمون سلفی بگیر* بفروشه!! اصلا هم فکر نمی کنه خب شیش نفر واقعا چه نیازی دارن به این دم و دستگاه واسه عکس گرفتن؟!!

* سلفی بگیرو خودم ساختم کلمه شو لبخند. انگلیسیش میشه selfie stick. این شکلیه.

 

[ ۱۳٩۳/۱٠/٩ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خیلی وقت پیش یه نفر ازم پرسید چطوری انگلیسی محاوره ایمو برای کنکور تقویت کنم؟ منم به صورت کامنت بهش جواب دادم. بعدش پیشنهاد داد اینو یه پست جداش کنم که فکر می کنم پیشنهاد بدی هم نباشه. واسه همین چیزایی که به این دوستمون گفتمو دوباره با کمی تغییر اینجا تکرار می کنم:

اولین نکته اینه که زبان محاوره ی انگلیسی به درد کنکور نمی خوره.

برای کنکور باید فقط ریدینگ کار کنی و رایتینگ. اما برای محاوره فقط باید لیسنینگ کار کنی و اسپیکینگ. اینا با هم هم خوانی ندارن. نمیشه دو تا مهارت اولو کار کنی، انتظار داشته باشی بتونی باهاش حرف بزنی و برعکس.

برای کنکور بهترین راه اینه که تست بزنی. چون به هرحال کنکور یه تسته و لزوما هدفش سنجیدن کل سواد شما نیست. اما اگه وقت زیادی داری و میخوای مدلی غیر از تست زدن کار کنی ولی برای کنکور باشه، رایتینگ زیاد بنویس. خیلی زیاد. خودت برای خودت یه موضوع تعیین کن، راجع بهش بنویس، ببر بده معلمت یا استادت تصحیح کنه. برای ریدینگ هم که سعی کن متن پیدا کنی بخونی. هر وقت هم خوندی، اگه وقت داشتی کلمه هاشو در آر. درسته نمی رسی همشو حفظ کنی ولی کلا هرچی بیشتر کلمه بلد باشی راحت تر می تونی تست های ریدینگو بزنی.

دیگه اینکه "شدیدا توصیه می کنم" فقط با چشم بخونی. اگه لب بزنی موقع خوندن، علاوه بر اینکه سرعتت به خاطر لب زدن کم میشه، اگه یه کلمه ی ناآشنا ببینی و تلفظشو بلد نباشی یه بار دیگه هم ذهنت درگیر تلفظ درستش می شه و دوباره سرعتت کمتر میشه. این روشو توی تمام تست هایی که می زنی، هر درسی که هست، حتما به کار ببر (خوندن با چشم تو هر مدل تست زدنی به سرعت شما کمک می کنه، حتی اگه تست ریاضی باشه).

 

اما برای حرف زدن و محاوره، همین کتاب های مکالمه ای که تو بازار هستو بخر، قسمت هایی که مکالمه داره رو گوش بده و "دقیقا عین اونا" تکرار کن. با همون لهجه، با همون تلفظ. هرچی اونا میگن. حتی اگه به نظرت تلفظ اونا غلطه، بازم تو همونی که اونا میگنو بگو. مثلا t وقتی به y می رسه، چ تلفظ میشه. مثل nice to meet you که تلفظ میشه نایس تو میچ یو. ممکنه تو نگاه اول بگی خب اینکه ت داره، چرا طرف چ تلفظ می کنه. ولی تو هرچی اونا میگن بگو. این مهم ترین قدمه برای حرف زدن. اگه نتونی بفهمی کسی چی میگه، مطمئنا خودت هم نمی تونی تکرارش کنی. پس بهتره از اول با لهجه و تلفظ درست یاد بگیری. اگه کلمه ای رو با تلفظ غلط یاد بگیری، بعدا هرچی هم اونو تو لیسنینگ ها بشنوی، نمی فهمی چی میگه، چون تلفظت با اون متفاوت بوده، در نتیجه تست های لیسنینگو هم بد می زنی.

مثلا من خییییییییلی از دوستام تو ایران کلمه ی police رو اشتباه تلفظ می کردن. شما اگه تلفظشو تو آگسفورد سرچ کنین می بینین که اصلا تو تلفظش o نداره. تلفظش این شکلیه : pəˈliːs و تلفظ please هم این شکلیه pli:z. یعنی تلفظ این دو تا کلمه، تو هجای اول، خیلی به هم شبیهه ولی شما بیشتر از نصف ایرانی ها رو می بینین که توی تلفظشون o میگن!! یا از اون بدتر کلمه ی animal که موقع تلفظ اصلا هیچی بین m و l نباید باشه، یعنی این شکلی: ænɪml. ولی ایرانی ها یا میگن انیمال یا میگن انیمُل!! وقتی این جوری میگین، بعدا تو لیسنینگ ها همین کلمه های ساده رو نمی تونین تشخیص بدین و بالتبع اگه حرف کسی رو نفهمین، نمی تونین باهاش (یا با یکی مثل اون) حرف بزنین.

راستی، یه روش هم هست میتونی بهش بگی روش احمقانه ی دخترمعمولیانه :). من تو آینه نگاه می کردم با خودم حرف می زدم!! راجع به موضوعای مختلف. معمولا هم نظر خودمو نمی پرسیدم مثل کلاسا (مثل وقتی که میگن نظرت راجع به فلان غذا یا فلان آب و هوا یا فلان فصل چیه)، بلکه سعی می کردم شرایط واقعی باشه. مثلا فرض می کردم یکی گم شده می خوام بهش آدرس فلان جا رو بدم یا فرض می کردم کسی لباسش پاره شده می خوام راهنماییش کنم چطوری لباسشو بدوزه یا فرض می کردم یه نفر مریض شده، من می خوام ببرمش بیمارستان یا زنگ بزنم اورژانس. اینم میتونی امتحان کنی، ولی ترجیحا کسی خونه نباشه که بهت بخنده :D

---

یادتون باشه زبان یه مهارته، نه یه دانش. یاد گرفتن دانش نیاز به استعداد و توانایی خاصی داره و اگه کسی استعدادشو نداشته باشه، نمی تونه یادش بگیره، اما مهارتو همه می تونن یاد بگیرن. هر بچه ی سه ساله ای داره به زبون خودش حرف می زنه. پس اصلا کار سختی نیست. پس هیچ وقت نگین این آدم استعدادش تو زبون یاد گرفتن بهتر از منه، اگه این طور بود، اون آدم باید فارسی رو هم بهتر از شما حرف می زد. اما می بینین که همه ی ماها فارسی رو راحت حرف می زنیم و بهتر و بدتری برامون وجود نداره.

البته این بدتر و بهتری که میگم، منظورم از نظر درست حرف زدن هست، نه قشنگ حرف زدن. بعضی ها ممکنه از بقیه قشنگ تر حرف بزنن، اما من الان دارم در مورد کلیت زبون صحبت می کنم، منظورم اینه که هیچ کدوم از ما، نه کسی که بالای شهره، نه کسی که ته شهره، با دستور زبان غلط یا تلفظ های اشتباه فارسی حرف نمی زنیم. پس هممون خوب یاد گرفتیم زبونو و این مستقل از آموزش هایی بوده که دیدیم. پس همه می تونن زبونو راحت یاد بگیرن.

فقط این یادتون باشه که مهارت مثل دانش نیست که یه شبه بتونین با فرمول حفظش کنین، مهارت یعنی چیزی که یاد گرفتنش نیاز به تمرین داره. پس تمرین کنین، تمرین کنین، تمرین کنین. همین.

--

این بود انشای من لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۸ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب ما از سفر برگشتیم. حالا می تونم بگم این چند روز چیکارا کردیم.

خیلی دوست داشتم روز به روز براتون گزارش کنم مثل معمولی که همیشه انجام می دادم موقع سفرامون، ولی نشد. چون این دفعه با بچه ها بودیم و تمام کارامون بیشتر از معمول طول می کشید! واسه همین شبا دیرتر می اومدیم خونه. اونم انقد خسته بودیم که دیگه نمی تونستم چیزی بنویسم.

روز اولو که کلا تو راه بودیم! قرارمون ساعت یه ربع به هشت دم در خونه ی ما بود، ولی یه خانواده خیلی دیرتر اومدن، نزدیکای هشت و بیست دقیقه اینا بود. تا از شهر راه افتادیم، فکر کنم نه اینا بود.

تیکه ای که تو آلمان بودیم که خوب بود، راحت با سرعت بالا حرکت می کردیم. اما از لحظه ای که رسیدیم به سوئیس تمام مدت حداکثر سرعت یا 100 بود یا کمتر، 80، 60!! کللللی طول کشید تا سوئیسو رد کنیم.

یه عالمه از خوردنی ها مثل چیپس و پفکا رو که تو راه خوردیم، ناهارم قرار شد هر کس به اندازه ی خودش بیاره. ناهارو تو سوئیس یه جا نگه داشتیم، خوردیم. اصلا یادم نیست ساعت چند بود!!

بعدش هم کللللی گشتیم تا یه دستشویی مجانی پیدا کنیم. یه جا بود یه فرانک بود، ولی بچه ها راضی نشدن، گفتن حتما بریم یه جای مجانی!! بعدش فک کنم ما 45 دقیقه گشتیم تا یه دستشویی پیدا کردیم که مجانی بود! بعضی جاها هم سرویسش دو فرانک بود.

خلاصه که کلا اگه مسیرتون از سوئیس رد می شد، حتما قبلش برین سرویس نیشخند. تا رسیدیم هتل ساعت نه ده شب بود!! من که واقعا خسته شده بودم.

بعد از شام بچه ها گفتن بریم شهربازی ای که دم رفتن به هتل دیدیم و خیلی خیلی به هتل نزدیک بود، ولی من گفتم خسته ام، نمیام. بقیه هم خانوماشون گفتن خسته ان، نمیان. آقایون رفتن یه دوری زدن. یه ساحل هم همون دور و بر بود رفتن و برگشتن.

روز اولمون که کلا به همین شکلی که گفتم سپری شد، بدون اینکه برسیم هیچ کار خاصی انجام بدیم یا جای دیدنی ای رو ببینیم ا!

روز بعدش، صبح رفتیم یه کمی جاهای دیدنیشو دیدیم، عصرو هم گذاشتیم واسه بازدید از آکواریوم و ساحل (نه اون ساحل نزدیک هتل، یه ساحلی که مسئول هتل بهمون آدرس داد و گفت جای خیلی قشنگیه).

آکواریوم بلیتش خیلی گرون بود، 24 یورو عادیش بود، دانشجوییش شد 19 یورو. خودش تو سایتش نوشته بود میانگین زمان بازدیدی که لازم داره دو ساعت و چهل و پنج دقیقه است. ما هم وقتی از آکواریوم اومدیم بیرون متوجه شدیم حدود همون دو ساعت و چهل دقیقه براش وقت گذاشتیم. کلا چیز خوبی بود، قشنگ بود ولی نه اندازهی  19 یورو چشمک.

یعنی برای من حداقل چیزی نبود که خیلی جذبم کرده باشه. اما خب معقول بود که 20 یورو بگیرن، بالاخره نگهداری اون همه ماهی و گیاهای دریایی و غیردریایی مسلما هزینه ی خیلی خیلی زیادی براشون داره.

من که از رشته ی زیست شناسی خیلی سر در نمیارم که بگم چقدر گونه های متنوعی داشت، اما از همه مدل حیوون و گیاهی که مربوط به دریا میشد فک کنم داشت. یه سری پنگوئن داشت که کلا تصور منو از پنگوئن عوض کرد. من فک می کردم پنگوئنا خیلی باید بزرگ باشن، ولی اونجا فهمیدم گونه های مختلفی دارن و اون چیزی که اونجا بود قدش فک کنم مثلا 70 80 سانت بیشتر نبود.

قشنگ ترین قسمتش برا من دلفینا بودن (با اون لبخند ملیح همیشگیشون چشمک). مخصوصا یه خانواده ی دلفین که متشکل از بابا و مامان و یه بچه بود. این خانواده رو به علت بچه داشتن جداشون کرده بودن از بقیه. روی راهنمای جلوی آکواریومشون هم نوشته بود لطفا سر و صدا نکنین تا بچه شون که هنوز اوایل زندگیشه اذیت نشه لبخند.

هر جای آکواریوم، دماش برای موجوداتی که توش بود تنظیم شده بود. مثلا جلوی پنگوئنا که می رفتی یخ می کردی، قسمت حیوونای استواییش آدم احساس دم کردن داشت!!

بعد از آکواریوم رفتیم شهربازی نزدیک خونه مون. روز قبلش که بچه ها رفته بودن از یه بازیش خیلی خوششون اومده بود، وقتی اومدن خونه گفتن فردا بریم ما می خوایم اون بازی رو بریم. شهر بازیش از این موقتی ها بود که مثلا به مدت دو هفته میارن شهربازی میذارن، بعد جمع می کنن می برن یه شهر دیگه. همه چیش تقریبا خیلی بچگونه بود، به جز همین یه دونه بازی که خیلی هم وحشتناک بود به نظر من.

اسمش بود seat ejection یا شایدم seat ejector (یه همچین چیزی). روی یه صندلی می نشستی که از دو طرف با کش به دو تا ستون بسته شده بود. وقتی بازی شروع می شد، کش کم کم کشیده میشد تا سرِ ستون. بعد یهو با قدرتی که کش کشیده شده داشت، صندلی 27 متر پرت می شد تو هوا! بعدش هم که کم کم انرژی کش تخلیه می شد و صندلی کم کم حرکتش کم می شد.

فک کنم ما یه ربع اونجا وایستاده بودیم تا بچه ها تصمیم بگیرن می خوان سوار شن یا نه! آخه خیلی چیز ترسناکی بود. همسر که گفت سوار میشه. خانوم یکی از بچه ها م گفت سوار میشه. بقیه گفتن سوار نمی شن. تو هر بار، دو نفر باید سوار می شن، دو تا صندلی جد از هم بود که با هم تو یه کابین بودن. یعنی دقیقا باید دو نفر سوار می شدن. کمتر از دو نفر قبول نمی کردن، آخه دستگاه به اون عظمتو به کار بندازن برای یه نفر؟!!

خلاصه، همسر و خانوم دوستمون سوار شدن و پریدن دیگه! بقیه مون فقط نگاه کردیم چشمک.

بعدش یه کم دیگه دور زدیم تو شهر بازی، بچه ها یه کمی ماشین سواری هم کردن (دیگه خودتون میدونین کدوم ماشینا رو می گم. همونا که دون نفری می شینین توش، یه عالمه ماشین دیگه هم هستن و هی به هم می خورن!) ولی من و همسر اینو نرفتیم.

بعد از شهربازی رفتیم ساحل پشت شهربازی که چیز خاصی نداش و زود برگشتیم هتل که شام خوردیم.

فرداش دوباره باید حرکت می کردیم به سمت میلان.

میلان فقط یه شب هتل داشتیم. از جنوا تا میلان راهی نبود،  اما تو راه کم کم برف گرفت و کم کم زیاد هم شد. دما هم هی کمتر و کمتر میشد، یه جوری که وقتی رسیدیم انقدر سرد بود که اصلا دوست نداشتیم از ماشین پیاده بشیم. تقریبا ظهر رسیدیم میلان. اول رفتیم یه رستوران غذا خوردیم، بعدش رفتیم هتل.

هتلمون یه کم دور از مرکز شهر بود، مجبور بودیم همه جا رو با مترو بریم (با ماشین رفتن، دردسر پارکینگ پیدا کردنش بیشتر بود)، ولی هتل خوبی بود.

تو میلان جای خاصی نرفتیم، یه کلیسای معروف داشت که رفتیم دیدیم.

جالب ترین قسمت سفر میلانمون این بود که تو کلیسا نشسته بودیم داشتیم برنامه ی بقیه ی سفرو می ریختیم، متوجه شدیم که یه موزه ای که می خوایم بریم فقط تا شیش بازه (یا شایدم تا هفت، دقیق یادم نیست)، یهو گفتیم پس پا شیم زود بریم.

حالا موزه هه چی بود؟ موزه ای که توش تابلوی شام آخر داوینچی هست. بدو بدو خودمونو به مترو رسوندیم که بریم تابلو رو ببینیم. رسیدیم به موزه، ولی مشکلش این بود که طرف گفت باید از قبل رزرو می کردین، تا هفت ژانویه رزرو شده خنثی. دست از پا درازتر، بدون اینکه تابلو رو ببینیم برگشتیم.

تو راه برگشت رفتیم یه قلعه رو دیدیم که اونم ساعت کاریش تموم شده بود. چند تا عکس از نمای بیرونش گرفتیم و گفتیم فردا صبح برمی گردیم این قلعه رو دوباره می ریم.

از اونجا رفتیم یه پاساژی که همه ی مارک های معروف دنیا توش بودن. مسلما ما که پولمون نمی رسید بخریم، فقط نگاه می کردیم نیشخند. بعدش دیگه من گفتم خسته شدم، قرار شد من و همسر برگدیم هتل، بقیه برن یه خیابون دیگه که اونم پر فروشگاهای مارک های معروف بود.

مسیرمون یکی بود، فقط قرار بود اونا یه ایستگاه بعد تو مترو پیاده شن، ما همون خطو بریم تا برسیم به هتل. ولی برگشتنی معلوم شد که ایستگاه مترو بسته اس. یه عالمه پیاده روی کردیم و از یه عده پرسیدیم تا موفق شدیم اون یکی ایستگاهو پیدا کنیم. ولی انقد دیر شد که بچه همه خسته شدن، گفتن ما هم میایم هتل و کلا دیگه اون خیابونو نمی ریم.

انقد هوا سرد بود و تمام مدت برف می اومد که بعد از شام گفتیم بذار مسیر فردا رو که می خوایم برگردیم چک کنیم. آخه خودتون می دونین دیگه، مسیرمون باز از سوئیس می گذشت و گردنه های کوه های آلپ پر از برف تو زمستون!!

اینترنتی چک کردیم، بعضی مسیرا بسته بودن. امیدوار بودیم مشکلی پیش نیاد و راحت بتونیم برگردیم. بعد از شام ما یه کمی موندیم اتاق بچه ها، ولی آخرش خسته شدیم دیگه. ما خانوما رفتیم تو اتاقامون خوابیدیم، آقایون هم قرار شد بقیه ی چک های مسیرا رو برن تو لابی هتل انجام بدن!

ظاهر مسیرایی که ما می خواستیم باز بودن. واسه همین صبح رفتیم قلعه. توش فقط موزه داشت که ما موزه ها رو نمی خواستیم بریم. اون قسمت های خود قلعه رو که ما دوست داشتیم بریم ببینیم رو هم نمیشد رفت دید! این شد که باز چند تا عکس گرفتیم و رفتیم که راه بیفتیم برگردیم. می خواستیم هرچه زودتر راه بیفتیم که یه وقتی برف بیشتر نشه.

تمام مدتی که تو سوئیس تو ماشین بودیم فک کنم داشت برف می اومد. زیاد هم بود. یه ماشین هم جلوی چشمون تو لاین مقابل سر خورد، خورد به گارد ریل. بعد از اون هم دو تا ماشین دیگه دیدیم که سر خورده بودن. یکیشون که باعث شده بود راه بسته بشه. یه ماشین مخصوصی هم اومده بود که به ماشین سر خورده کمک کنه و در واقع همونا راهو بسته بودن که برای چند دقیقه کسی عبور و مرور نکنه تو جاده (البته اینا هم تو لاین مخالف بود).

ولی خدا رو شکر همه چی خوب پیش رفت و راحت تونستیم برگردیم لبخند. ماشینایی که شن می پاشیدن (شن می پاشن یا چیز دیگه است؟!سوال) هم چند بار تو مسیر دیدیم که داشتن شن می پاشیدن که جاده یخ نزنه.

راستی یه عااااااالمه هم مجبور شدیم عوارض بدیم! واسه سوئیس که 35 یورو عوارض دادیم!! اول طرف گفت 35 یورو، هممون شنیدیم 5 یورو!! 5 یورو در آوردیم دادیم، بعد معلوم شد گفته 35 یورو نیشخند.

تو آلمان هیچ جا عوارض نمی دین، چون آلمانی ها لطف می کنن عوارض جاده هاشونو رو مالیاتشون میدن لبخند! ولی کشورای دیگه عوارضو از کسی می گیرن که از اون جاده عبور می کنه.

دوباره تو سوئیس تمام مدت همون محدودیت های سرعت مسخره بود که البته الان خیلی هم مهم نبودن، در هر صورت آدم نمی تونست با بیشتر از 50 60 حرکت کنه، به ریسکش نمی ارزید.

تا رسیدیم خونه ساعت هفت اینا بود. دیگه وسایلمونو جدا کردیم و نخود نخود هر که رود خانه ی خود لبخند.

---

ببخشید که پست طولانی شد. راستش علاقه ای نداشتم دو سه تا پستش کنم، چون بدترین مسافرتی بود که تا الان داشتم. واسه همین خیلی علاقه ای به ثبت خاطراتش نداشتم. البته در کل مسافرت بدی نبودا، ولی اصلا به من خوش نگذشت. اصلا قابل قیاس با مسافرت هایی قبلی ای که رفته بودیم نبود. ان شاءالله تو مسافرت های بعدی خوش می گذرونم لبخند.

---

بعدا اضافه شد:

تو این لینک می تونین چیزی که همسر اینا سوار شدنو ببینین. اگر هم نتونستین لینکو باز کنین، خودتون با از اونا شکن سایت یوتیوبو باز کنین، توش سرچ کنین ejection seat.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۸ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یادتونه قبلا گفتم قراره واسه کریسمس بریم سفر؟ خب الان یه روزشو رفتیم، فردا بقیه شو می ریم نیشخند.

اول قرار بود یه روز صبح تا شب بریم لوگزامبورگ و برگردیم، بعد راه بیفتیم بریم میلان و جنوا تو ایتالیا. ولی هزار بار این برنامه عوض شد، تا اینکه قرار شد یه صبح تا عصر بریم جنگل های سیاه، شب بیایم خونه. فرداش راه بیفتیم بریم ایتالیا.

آخه وقتی ماشین کرایه می کنی، بعضی وقتا محدودیت کیلومتر داره و مثلا نمی تونی بیشتر از دو هزار کیلومتر باهاش راه بری. اگه بری، به ازای هر کیلومترش باید جداگونه یه مبلغی پول بدی که اون دیگه نسبتا گرون میشه اگه کیلومتری که رفتی خیلی زیاد باشه.

واسه همین ما ترجیح دادیم کلا لوگزامبورگ نریم، چون مطمئنا از حد مجازمون بیشتر میشد اگه می رفتیم.

صبح ساعت 8.5 قرار جلوی در خونه ی ما بود. همسر گوشیشو واسه 7.5 کوک کرد ولی من گفتم همون ده دقیقه به هشت همیشه مون خوبه. ساعت 7.5 گوشی همسر زنگ زد ولی بیدار نشد. من با صداش بیدار شدم، ولی گفتم شاید خودش نمی خواد بلند شه. واسه همین دیگه صداش نکردم. ولی تا ده دقیقه به هشت که گوشی خودم زنگ بزنه، هی چند دقیقه یه بار بیدار می شدم، با خودم فک می کردم خیلی از اون وقتی که گوشی همسر زنگ زد گذشته که! چرا گوشیم زنگ نمی زنه؟!!

خلاصه، ده دقیقه به هشت بیدار شدیم و به همه چی هم رسیدیم. البته چیز خاصی در کار نبود. کوله رو که شب قبلش آماده کرده بودیم. فقط باید صبحونه می خوردیم و لباس می پوشیدیم که اونم چهل دقیقه بسش بود.

البته خب منم یه مقداری موازی کاریم زیاده چشمک. کتری برقیو روشن کردم، رفتم وضو گرفتم. جانمازمو برداشتم، برگشتنی چایی رو ریختم تو قوری و قوری رو آماده کردم. تا موقع آب جوش اومد، آبو ریختم تو قوری که چایی دم بکشه، خودم اومدم نماز خوندم. تا نمازمون تموم شد، چایی آماده شد. قبل از چایی ریختن نونا رو گذاشتم توست بشه که تا چایی رو می ریزم توست شه نیشخند.

خلاصه، ما قبل از هشت و نیم آماده بودیم ولی کسی زنگ در خونه مونو نزد تاااا هشت و چهل! بعد که زنگ زده میگیم چرا زودتر نیومدین؟ میگه ما ده دقیقه است اومدیم، گفتیم نکنه شما هنوز آماده نباشین، زنگ نزدیم!!

از اونجایی که حساب و کتابامون یه خورده اشتباه شده بود برای خریدای خوردنی این چند روز (که تعطیله و به نفعمونه که خودمون از خونه یه سری چیزا رو ببریم)، مجبور شدیم بریم اول نون بخریم. قرار بود بریم یه جا رو منقل املت درست کنیم!! اونم تو دمای چهار درجه!!!

رسیدیم به جنگل های سیاهو کلی بالا رفتیم. یه دریاچه هم بود که اصلا قرار بود بریم اونجا. دریاچه خیلی کوچیک تر از تصورمون بود، ولی خب خوب بود. یه دوری دورش زدیم و عکس هم گرفتیم. ساعتای یک اینا بود که منقلو آماده کردیم که املت بزنیم.

البته بیشتر از نود درصد زحمتشو آقایون کشیدن! آخه سرد بود، ما نشستیم تو ماشین نیشخند. برای شیش نفر آدم، 17 تا تخم مرغ زدیم تو املت و خوردیم!! سه تا تخم مرغ دیگه مونده بود که من و یکی دیگه از بچه ها اعلام سیری کردیم! (البته بهتر بود اعلام رسیدن به مرز ترکیدگی می کردیم)! ولی بقیه گفتن اون سه تا رو هم بزنیم نیمرو کنیم، ما می خوریم!!

املته رو که خوردیم، دیگه گفتیم راه بیفتیم به سمت خونه که فردا صبح زود باید دوباره راه بیفتیم. برگشتنی یه خانواده رو جلوی در خونه شون پیاده کردیم. با اون یکی بچه ها اومدیم خونهما و یه چایی بهشون دادیم و رفتن خونه شون.

خییییییلی خوش گذاشت سفرمون لبخند.

خوب شد زود اومدیم. وگرنه جمع کردن وسایل فردا حالا حالاها طول می کشید. تا ساعتای نه داشتیم جمع می کردیم! آخه باید ناهار فردا رو هم درست می کردیم. قرار شد هر کس ناهارشو بیاره. چون موقع ناهار هنوز تو راهیم.

من دیروز اومدم اولویه درست کنم برای ناهار فردامون، ولی بعد از آب پز کردن مرغ فهمیدم سیب زمینی نداریم. گفتم پس باشه فردا (یعنی امروز) سالاد ماکارونی درست می کنم ببریم. واسه همین امروز دو تا کار داشتم! یکی درست کردن سالاد ماکارونی، یکی ریش ریش کردن مرغ هایی که پخته بودم و گذاشتنشون تو فریزر. آخه اگه همون جوری ولشون کرده بودم، تا از سفر برمی گشتیم قطعا خراب شده بودن.

تا من این کارا رو می کردم، همسر ساکو جمع کرد. منم فقط شدم تدارکات ناهار و خالی کردن یخچال چشمک. به عنوان شام با کاهوها، خیارها، گوجه ها و میوه های باقی مونده، سالاد و سالاد میوه درست کردیم که چیزی خراب نشه این چند روز که نیستیم.

حالا انگاری چند صد روز داریم میریم؟ نیشخند کلا سه شب داریم میریم!!

---

آها، اینم بگم که جایی که رفتیم یه فروشگاه داشت که چیزای سوغاتی مانند مخصوص توریستا رو می فروخت. یه سری تخته داشت که روش جمله های مختلفی نوشته بود، می تونستی بدی در ادامه اش، اسمتو برات با هویه بنویسه. هممون از اونا خریدیم. مثلا مال ما جمله اش این بود، "خانواده ی .... به شما خوش آمد می گوید" که به جای نقطه چین می دادی اسمتو توش می نوشت. ما هم گفتیم فامیلی همسرو توش بنویسه لبخند.

بقیه ی بچه ها گفتن اسم هر دوشونو بنویسن، ولی به نظر من جمله اون طوری غلط بود (به دلیل ساختار زبون آلمانی)، واسه همین هرچی همسر گفت اسم هر دومون یا فامیلی هر دومون، گفتم نه.

وقتی نوشت، خیلی راضی بودیم. خیلی خوش خط بود خانومه لبخند. حالا فقط باید یه جا پیدا کنیم این تابلو رو بچسبونیم! آخه باید تو ورودی خونه باشه، ولی در خونه ی ما به آشپزخونه باز میشه نیشخند.

--

ان شاءالله فرصت بشه و پرشین بلاگ اجازه بده، براتون عکساشو میذارم لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٤ ] [ ۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از اون قضیه ها که هی می خواستم بنویسم نمی شد، این بود.

چند وقت پیش نمی دونم چی شد یاد یکی از استادای دوره ی کارشناسی افتادم. این استاده ترم یک استاد زبان عمومی ما بود. ترم یک هم که خودتون می دونین، وقتی می رین دانشگاه واحدها از قبل براتون انتخاب شده، شما چیزی رو انتخاب نمی کنین. معمولا بچه ها دوست نداشتن ترم یک زبان داشته باشن، حتی بعضی ها که بهشون زبان داده بودن، می رفتن حذف می کردن!! من نمی دونم چرا. ولی به هر حال به من زبان داده بودن با این خانوم. سه چهار تا استاد دیگه هم بودن که بعضی هاشونو می گفتن بهتر نمره میدن و کلا بهترن و خلاصه قسمت ما هم این خانوم شده بود و خدا رو شکر که قسمتم این بود، چه قسمت قشنگی لبخند.

این خانوم از نظر چهره خیلی جدی بود. تو درس دادن هم خیلی جدی بود ولی شدییییدا مهربون و دلسوز بود. اینو من وقتی فهمیدم که یه بار رفتم پیشش باهاش صحبت کنم.

یادمه موقع میان ترم، یه امتحان گرفته بود که تستی بود و از پنجاه نمره. یکی دو جلسه بعد از امتحان، استاد اومد سر کلاس نمره ها رو خوند. نمره ها رو داشت می خوند، ولی من باید حتما از کلاس می رفتم بیرون. باید یه چیزی رو به کسی می دادم. از اونجایی که استادم نمی خواست وقت کلاس گرفته بشه، در واقع وقت کلاس تموم شده بود فکر می کنم و استاد داشت نمره ها رو می خوند. این شد که من دیگه نمی تونستم طرفو منتظر بذارم. ضمن اینکه اون زمونا که سال 84 بود، ماها موبایل نداشتیم. موبایل مال از ما بهترون بود چشمک.

وقتی برگشتم همه چی تموم شده بود. از بغلیم پرسیدم گفتم من چند شدم؟ گفت 26. گفتم یا خدا! یعنی من این همه غلط زدم؟!! بیشترین نمره چند بود؟ گفت 40 اینا. بلند شدم رفتم پیش استاد گفتم شما گفتین من 26 شدم؟ نگاه کرد، گفت آره. گفتم میشه پاسخ نامه مو ببینم؟ گفت آره. پیدا کرد بهم داد. با یه نگاه مشخص بود که من 24 تا (یعنی تقریبا نصف) غلط ندارم. بدون اینکه چک کنم که نسبت به کلید درسته یا نه، تعدادشو دوباره شمردم، شد 35!!

دوباره جمع زدم، همون شد. بهش گفتم استاد من هرچی جمع می زنم میشه 35 ها! گفت ئه. ببخشید، حتما من اشتباه جمع زدم. سریع تو دفترش درست کرد، نوشت 35. گفتم خب استاد خودتون جمع بزنین. نکنه من اشتباه کنم. گفت نه، قبوله دیگه. شمردی میگی 35 میشه.

خیلی خوشم اومد که این همه به دانشجو اعتماد کرده بود لبخند. دیگه خودتون می دونین بعضی دانشجوها چقد دودرن و اگه بفهمن استاد این طوریه، چیکار می کنن!

خلاصه، خوشحال و شاد و خندان اومدم بیرون. چون نمره ی سوم یا چهارم کلاس بودم. امتحان کلا سخت بود.

این تنها برخورد غیر درسی من بود با این استاد تاااا چند سال بعدش. البته از برخوردهای غیردرسی و عجیب خوب این استاد وصف های دیگه ای هم شنیده بودم. تو دانشگاه ما این طوری بود که نمره ها رو که تو سایت می زدن، اول جلوش نوشته بود تایید نشده. تا وقتی تایید نشده بود، شما می تونست به استاد اعتراض کنی. اگه می نوشت تایید استاد، خب یعنی استاد تایید کرده، ولی بازم راه داشت که آدم بره با استاد صحبت کنه. بعد از اون می شد تایید دانشگاه. اگه درسی تایید دانشگاه می شد، دیگه هیچ کاریش نمی شد کرد. چون برای این کار استاد اگه بخواد نمره رو عوض کنه باید بره آموزش کل، بگه من اشتباه کردم تو نمره ی این دانشجو و خودش باید درستش کنه. و طبق شنیده ها (که نمی دونم چقدر درست بود البته)، اگه استادی بیشتر از دو بار این کارو بکنه، حق طرح سوال ازش گرفته میشه. چون معنیش اینه که استاد دیگه واقعا دیر فهمیده اشتباهشو. باید اشتباهشو تو زمانی که درست تایید نشده یا تایید استاد بوده می فهمیده.

بچه ها می گفتن که چنین موردی پیش اومده واسه بعضی ها، یعنی مثلا کسی اعتراض زده و استاد بهش گفته عوض می کنم نمره تو، بعد عوض نکرده. نمره هم تایید دانشگاه شده و بعد از اونم هرچی دانشجو به استاد گفته اینو درست کن، استاد حاضر نشده بره آموزش کل بگه من اشتباه کردم!

ولی این خانوم این کارو کرده بود لبخند. وقتی متوجه اشتباهش شده بود، خودش رفته بود آموزش کل گفته بود نمره ی فلانی رو درست کنین. بعدش هم خودش به اون دانشجوش گفته بود نمره تو رفتم گفتم درست کنن، اگه بازم مشکلی داشت دوباره بیا پیشم.

خلاصه ی کلام اینکه خانوم خوبی بود و همین طور استاد خوبی.

آخرای دوره ی لیسانس که باید تصمیم می گرفتیم برای ارشد بخونیم، من قصد داشتم مترجمی شرکت کنم. حتی دو تا کتابم خریده بودم براش. ولی هنوز دو دل بودم که آیا درسته یا نه؟ اصلا قبول می شم یا نه؟ یه نفر از یه رشته ی فنی بخواد بره انسانی، اونم مترجمی، با کسایی رقابت کنه که چهار سال انگلیسی خوندن، اصلا عاقلانه است؟

رفتم پیش این خانوم. کمتر از یه ساعت باهاش صحبت کردم. بیشتر از خودم پرسید، که چرا می خوام این رشته رو بخونم؟ چرا فکر میکنم تو مترجمی موفق ترم و از این حرفا؟

نتیجه ی حرفاش این شد که بهم گفت مترجمی نخون و کلی برام دلیل آورد که تو نمی خوای هیچ وقت از ایران بری؟ (اون موقع من به ذهنم خطور هم نمی کرد که بخوام یه روز برم). گفتم نمی دونم. گفت خب با مترجمی می خوای بری چیکار کنی؟ خلاصه، دو تا کتاب بهم معرفی کرد. گفت اینا رو هم بخر، بعد تصمیم بگیر.

همون روز رفتم راجع به کتابایی که داده بود و راهنمایی هایی که کرده بود یه عالمه سرچ کردم و مصصم شدم به اینکه مترجمی نخونم. اما رشته ی خودمو هم ادامه ندم. بلکه بزنم تو خط یه رشته ی میان رشته ای که بهم معرفی کرد. این رشته دقیقا چیزی بود که تو تمام عمرم دوست داشتم. یعنی جواب هرچی سوال توی بچگی تو ذهنم بود، من تو این رشته گرفتم!!

حالا بگذریم از اینا. دیگه رفتم کنکور شرکت کردم و ترم هفت با اینکه 20 واحد داشتم، مجبور بودم بیشتر از 20 تا کتابو هم واسه رشته ی جدید بخونم!! کتاب معمولی ها. کتاب تست که خودش جدا بود!!

یادمه ترم هفت امتحانای من انقدر برنامه اش بد افتاده بود که من 18 واحدو تو پنج روز امتحان دادم!! و جالب تر اینکه اون پنج روز می شد از چهار شنبه تا یکشنبه. یعنی من اون ترم پنج شنبه هم دو تا درس امتحان دادم!! اصلا کلا پنج شنبه ها دانشگاه تعطیل بودا، ولی از قضا نمی دونم به چه دلیلی استثنائا دانشکده ی ما استثنائا اون هفته رو امتحان گذاشته بود!! جالب تر از اون اینکه، من حتی جمعه ی اون هفته رو هم بیکار نبودم. کنکور آزمایش داشتم نیشخند. بچه ها بهم می گفتن تو خلی که میری تو این وضعیت کنکور آزمایشیتو هم میدی. منم می گفتم پول دادم حیفه نیشخند.

حالا از اینا هم بگذریم!! خیلی از خودم تعریف کردم خنده. حالا الان از بدی های خودمم می گم که سر به سر بشه چشمک.

امتحانه رو دادیم و قبول شدیم و رفتیم دانشگاه و درس خوندیم و بعدم برای دکترا راه افتادیم اومدیم خارجه (!!) و درسمون اینجا هم داره تموم میشه و هییییچ یادی نکردیم از استادی که کلا سرنوشت ما رو تغییر داده بود!! [آیکون دختر معمولی خودخواه]

حالا اون روز نشسته بودم داشتم صفحه ی همون استاده رو نگاه می کردم. همسر گفت چیکار می کنی؟ گفتم صفحه ی فلانی رو نگاه می کنم. چقد واسه من زحمت کشید. چقد خانوم خوبی بود. خدا خیرش بده و از این حرفا!! همسر گفت خب چرا یه ایمیل نمی زنی بهش تشکر کنی؟

دیدم خب اینم ایده ایه!! بهتر از اینه که آدم همیشه تشکراشو تو دلش نگه داره که. گاهی خوبه اگه کسی بهمون خوبی می کنه تشکر کنیم که بدونه کارش خوب بوده و همون رویه رو ادامه بده. منم بهش ایمیل زدم و تشکر کردم. می دونستم منو یادش نیست. واسه همین یه کمی خودمو معرفی کردم.

بعد از چند روز جواب داد. آدمایی که آدم ازشون چیزی یاد می گیره، جواب تشکرتم یه جوری میدن که باز ازش چیزی یاد می گیری!

جواب داده بود خوشحالم که از رشته ات و درست راضی هستی. من کاری نکردم. دانشجوهام همیشه میان پیشم و من بهشون پیشنهادهایی میدم. این تو بودی که خودت از پیشنهاد من به شکل مفیدی استفاده کردی. هر وقت اومدی ایران خوشحال می شم همو ببینیم لبخند.

--

به این ترتیب یه نفر به لیست کسایی که من هر وقت میرم ایران دوست دارم ببینم، اضافه شد لبخند. ان شاءالله خدا قسمت کنه این دفعه که رفتم بتونم ببینمش. واقعا از بعضی ها باید حضوری هم تشکر کرد حتما.

--

 

 امروز هشتمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱٠/٢ ] [ ٤:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب