یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

در ادامه ی کتاب اخلاق ناصری، راجع به اینکه چطور وقتی نقطه ی دقیق یه فضیلت رو بلد نیستیم، باید رفتار کنیم توضیح داده.

به نظرم اومد بد نیست اینا رو به شما هم بگم. چون میتونه تصور فضیلت و رذیلت رو شفاف تر کنه. لبخند.

مثل میگه: "سخا با آنکه وسط است میان اسراف و بخل، زیادت درو به احتیاط نزدیکتر از نقصان".

در مورد عدالت هم میگه: "تفضّل، عدالت است و زیادت، و متفضل عادلی است محتاط در عدالت و سیرت او آن بود که در نافع خود را کمتر دهد و دیگران را بیشتر، و در ضار خود را بیشتر دهد و دیگران را کمتر ... و معلوم شد که تفضّل از عدات شریفتر است از آن جهت که مبالغت است در عدالت، نه از آن جهت که خارجست از عدالت".

--

قسمت اول که معلوم بود دیگه. سخاوتمندی صفت خوبیه و میانه ی اسراف و بخله. درسته که آدم نباید به اسراف کشیده بشه و نباید هم به بخل کشیده بشه، اما اگه می خواین جانب احتیاطو نگه دارین، بهتره به اسراف نزدیک تر باشین.

در مورد قسمت دوم هم که بازم فکر می کنم واضحه. میگه یه صفتی هست به اسم تفضل که آدم اگه اونو داشته باشه از عدالت هم بهتره. یعنی کسی که موقع برقراری عدالت، برای اینکه مطمئن باشه حق طرفو ادا کرده، به خودش یه خورده کمتر میده و به طرف مقابلش یه مقدار بیشتر و وقتی ضرری رو باید تقسیم کنه ضرر بیشتر رو متوجه خودش می کنه و برای طرفش ضرر کمتری در نظر می گیره.

اما جمله ی آخرش به نظرم خیلی جمله ی قشنگیه، شما اگه این کارو بکنین، از عدالت خارج نشدین، یعنی وارد فضیلت دیگه ای نمیشین، این خودش یه مرتبه ای از فضیلت عدالت حساب میشه لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱ ] [ ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز صبح با یکی از دوستام که مقاله شو چند وقت پیش داد براش ترجمه کنم، قرار وایبری داشتم. گفتم بیا که بهت بگم باید چی کارا بکنی. راستش مقاله اش خیلی درب و داغون بود. هنوز اصلاحات خییییلی زیادی لازم داره. من فقط هرچی فارسی نوشته بودو براش ترجمه کرده بودم، اما نمی تونستم که از خودم چیزی اضافه کنم. آخه رشته اش معماری بود.

خلاصه، ساعت 9 قرار داشتیم. من گوشی زده بودم و باهاش صحبت می کردم. یه ساعتی طول کشید صحبتمون، شایدم کمی بیشتر. البته نصفش مربوط به مقاله بود. نصف دیگه اش حرف های دوستانه ای که آدم بعد از یکی دو سال که با کسی صحبت نکرده می زنه چشمک.

بعد از اون قرار شد همسر زنگ بزنه به دکتر و برای خودش وقت بگیره. آخه مدت هااااست که سرفه می کنه. هر کس هم می بیندش میگه سرما خوردی؟ و همسر هر بار باید توضیح بده که سرما نخورده!! ولی مدت هاست که داره سرفه می کنه. البته وقت هایی هم که حوصله ی توضیح دادن نداره به طرف میگه آره سرما خوردم نیشخند.

خلاصه زنگ زده بود، طرف هم گفته بود الان پا شو بیا!! من نمی خواستم برم با همسر، ولی خب با اصرار همسر رفتم باهاش! مشکلات همسر هم که یکی دو تا نیست! سه مورد مختلف بود که براش نیاز به دکتر داشت که یکیش این سرفهه بود. یکی دیگه شو باید به همین دکتر می گفت اول، تا بهمون برگه ی معرفی بده برای دکتر متخصص. اون یکی رو هم از اول می تونه بره دکتر متخصص، نیازی نیست حتما برگه ی معرفی داشته باشه از دکتر عمومی.

خلاصه، رفتیم و بعد از یه ساعت منتظر شدن، بالاخره نوبت همسر شد. منم کلا آه از نهادم بلند شده بود که هیچ کتابی با خودم نبرده بودم و واقعا مجبور بودم در و دیوارو نگاه کنم. یه سری مجله بود که همه اش آلمانی بود، منم اصلا علاقه ای بهشون نداشتم. همسر یکی از مجله ها رو ورداشت و یه تورقی کرد (لازم نیست که بگم مثل همه ی آقایون، مجله، مجله ی ماشین بود دیگه خنثی).

خلاصه، همسر رفت پیش دکتر و من باز همچنان منتظر بودم. ساعت یه ربع به دوازده بود اون موقع. بعد از یه مدتی، شاید یه ربع، همسر برگشت و گفت که دکتر یه سری دارو برای مشکل دومش نوشته. اما برای مشکل سرفه اش گفته باید آزمایش بگیرم از ریه ات، ممکنه مشکلی داشته باشه. گفته بود دوباره بشین تا جواب آزمایشو بگیرم، صدات کنم.

دوباره نشستیم تا بیاد همسرو صدا کنه. یه چند دقیقه ای با همسر صحبت کردیم و دوباره دکتر اومد همسرو صدا زد. گفته بود ریه ات مشکلی نداره، ولی باید بری عکس پرتو ایکس هم برداری. یه برگه ی معرفی داده بود بهش برای رادیولوژی.

بلند شدیم که بریم رادیولوژی. رادیولوژی زیاد دور نبود؛ پیاده ده دقیقه راه بود تقریبا. یه پنج دقیقه ایشو پیاده رفتیم تا رسیدیم به مرکز اصلی شهر. اونجا همسر گفت من خودم میرم رادیولوژی، تو برو خونه. منم گفتم باشه. ساعت تقریبا یک بود.

اومدم خونه تند و تند شروع کردم به غذا درست کردن. غذا رو درست کردم، ظرفا رو شستم و مرتب کردم، ساعت فک کنم دیگه داشت به سه نزدیک میشد.

به همسر زنگ زدم، گفت من تو راهم. رادیولوژی هم گفته مشکلی نداره عکست لبخند. بعدش همسر دوباره نتیجه رو برده بود پیش دکتره. دکتره هم بهش یه نسخه داده بود که در واقع دو تا دارو رو شامل میشد، یکی برای مشکل دومش، یکی هم برای سرفه اش. برای سرفه اش یه اسپری داده بود. بعدش همسر رفته بود دارو رو از داروخونه بگیره، معلوم شده بود منشیه اشتباهی فقط یکی از داروها رو تو برگه نوشته.

اینجا دکتر وقتی آدمو معاینه می کنه، نتیجه رو تو سیستمش ثبت می کنه. منشی هم سیستمش به دکتر وصله، می بینه دکتر چی اضافه کرده. نسخه ای که دکتر نوشته رو پرینت می زنه، مهر می زنه، میده دست آدم.

حالا منشیه ظاهرا اشتباهی فقط یکی از داروها رو نوشته بوده.

داروخونه هم این طوریه که مثلا اگه داروت تا سقف الف یورو باشه، شما باید 5 یورو بدی ( یعنی مثلا چه دارو 6 یورو باشه قیمتش، چه 10 یورو، شما باید 5 یورو بدی. تابع پله ای یادتونه تو دبیرستان؟ اون جوریه). همسر هم که بعد از گرفتن دارو از دارخونه متوجه شده که یکی از داروها نوشته نشده، اون 5 یورو رو داده به داروخونه.

بعد دوباره رفته پیش منشی گفته یکیشو ننوشتین برام. طرف گفته ئه ننوشتم؟ یه نسخه ی دیگه بهش داده. همسر هم دوباره رفته داروخونه و پول داده. یعنی کلا انگاری یه کمی ضرر کرده دیگه. چون دو بار پول نسخه پیچی داروخونه رو داده.

ولی خب دیگه کاریش نمیشد کرد!

همسرم داروها رو گرفته بود، اومده بود خونه. اون اسپریی که دکتره داده برای ریه ی همسر، گفته تا جولای استفاده کن، یعنی پنج ماه. یه خورده زیاده فک کنم، ولی خب دیگه، همینه که هستآخ.

امیدوارم زودتر خوب بشه لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱۱/۳٠ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز یه روز خییییییییلی آروم و عادی بود که توش فقط اتفاقای همیشگی افتاد. صبح که کلا داشتم باز اشتباهای قبلیمو درست می کردم نیشخند. کلا مدلمه همیشه هی اشتباه اجرا کنم برنامه ها رو، بعد بگم ئهههه این که با داده ی اشتباهی اجرا شده، دوباره بذارم اجرا شه لبخند.

ولی خدا خیلی دوستم داره بغل. هر وقت دلم می خواد نتیجه ی واقعی از نتیجه ی قبلیم بدتر باشه، بدتر میشه، هر وقت دوست دارم بهتر باشه، بهتر میشه لبخند.

عصری اومدم مقاله رو بنویسم که چقدر هم نوشتم!! باز از اون پاراگرافاس که روش گیر کردم، یه پاراگرافش که تموم بشه، بقیه اش میره تا آخر چشمک.

--

دیروز می خواستم روزه بگیرم، ولی کلا یادم رفت و شام درست و حسابی نخورده بودم شب قبلش. واسه همین نگرفتم. قرار شد امروز بگیرم. شب شام درست و حسابی خوردم (نیمرو!) که روزه بگیرم. دیر هم شام خوردیم، تا خوابیدیم همون دوازده اینا شد.

از اون طرف، چند وقتیه طلوع آفتاب دیگه داره میاد جلوتر. دو سه روز پیش همسر پیشنهاد داد گوشیمونو واسه ساعت مثلا 5:45 کوک کنیم، بلند شیم نماز بخونیم، بعدش دوباره بگیریم بخوابیم. دیشب هم همین کارو کردیم. ولی صبح هردومون گوشیمونو خاموش کردیم! من که نفهمیدم اصلا کی گوشیم زنگ خورد. جالبه که صدای زنگو شنیدم، ولی نمی دونم چرا حس کردم فقط یه گوشی زنگ خورد، اونم مال همسر بود که خاموش کرد!

یه نیم ساعت بعدش همسر بیدار شده بود، دیده بود ما که با اون یکی زنگ بیدار نشدیم دوباره گوشیشو کوک کرده بود واسه ساعت 7:20 (آفتاب هفت و نیم اینا طلوع می کنه).

و به این ترتیب - خدا رو شکر- نمازمون از قضا شدن نجات پیدا کرد لبخند و من روزه ی بی نماز نگرفتم چشمک (یادم اومد بچه بودیم، مامانم تو ماه رمضون بیشتر تاکید داشت رو توجه کردن به نماز، می گفت روزه ی بی نماز/ عروس بی جهاز چشمک).

--

امروز هیجدهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٩ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون زمان که کتاب مقامات العلیه رو می خوندم این نکته رو توش خوندم، اما نمی دونم اینجا هم نوشتم یا نه. اما به هر حال الان که دارم کتاب اخلاق ناصری رو می خونم و دوباره به اون نکته رسیدم، گفتم حتی اگه قبلا هم نوشتم، خوبه که دوباره تکرار کنم:

همه تون مسلما اینو می دونین که به صفت های خوب می گیم فضیلت اخلاقی و به صفت های بد می گیم رذیلت اخلاقی. حالا این کتاب فضیلت ها رو دسته بندی کرده و رسیده به رذیلت ها. حالا اولش می خواد تعریف کنه که رذیلت چی هست؟

این طوری تعریف می کنه:

هر فضیلتی را حدیست که چون از آن حد تجاوز نمایند، چه در طرف غلو و چه در طرف تقصیر، به رذیلتی ادا کنند.... پس هر فضیلتی به مثابت وسطی است و رذایل که به ازای او باشند به منزلت اطراف. مانند مرکز و دایره، تا همچنان که بر سطح دایره یک نقطه که مرکز است دورترین نقطه هاست از محیط، و دیگر نقاط، که اعداد آن در حصر و عدّ نیاید از جوانب، چه بر محیط و چه داخل محیط، هر یک در جانبی که باشد به محیط نزدیکتر باشند از مرکز؛ ... و اینست مراد حکما از آنچه گویند فضیلت در وسط بود و رذایل بر اطراف. پس از این روی، به ازای هر فضیلتی رذیلت های نامتناهی باشد، چه وسط محدود بود و اطراف نامحدود.

--

فک می کنم معنیش واضح بود دیگه، یعنی اگه اخلاق رو مثل یه فضای دو بعدی در نظر بگیریم روی یه سطح، فضیلت اخلاقی درست مثل یه نقطه است و آدم به هر طریقی که از اون نقطه فاصله بگیره، کارش تبدیل به یه رذیلت اخلاقی شده! (فک کنم بالقوه معنیش این باشه که خوب بودن خیلی سخته چشمک.)

--

در ادامه اش یه مثال زده که عربیه، من عربیشو می نویسم که احیانا اگه اشتباه ترجمه کردم، خواننده لااقل اصل کلامو داشته باشه (کتاب ترجمه نکرده این عربی ها رو):

اصابه نقطه الهدف اعسر من العدول عنها.

یعنی احتمال اینکه تیر آدم به هدف بخوره از اینکه به غیرهدف بخوره سخت تره.

اینو دیگه فک کنم هممون دیدیم و یه مثال عینی و واضحه برای مطلبی که خواسته برسونه لبخند.

--

خب حالا میریم سراغ اون دسته بندی ای که گفتم کرده برای فضیلت و رذیلت. فضیلت ها رو چهار دسته می دونه که عبارتند از حکمت، شجاعت، عفت و عدالت.

حالا به ازای هر کدوم از اینا در کل می شه گفت دو دسته رذالت داریم. یه دسته در جهت افراط و یه دسته در جهت تفریط.

من نمی خوام همه شو براتون بگم (واقعا برین کتابو بخرین بخونین، به نظر من شدیدا می ارزه لبخند) ولی نکات جالبشو براتون میگم.

مثلا اون دو دسته رذیلت مربوط به حکمت رو اسماشونو گفته. یکیش سَفَه هست (که کلمه ی سفیه باهاش هم خانواده است) به معنی "استعمال قوت فکری در آنچه واجب نبود یا زیادت بر آنچه مقدار واجب بود". این از جانب افراط کردن بود دیگه. اون یکیش "بَلَه" هست (که با کلمه ی ابله هم خانواده است) "و آن در طرف تفریط است، تعطیل این قوت [فکری] بود به ارادت [اراده] نه از روی خلقت.

--

برای فعلا بسه دیگه لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، به سلامتی امروز موفق شدم اجراهای برنامه مو تموم کنم و حالا فردا باید بشینم دو بخش آخر مقاله مو بنویسم لبخند. فقط من نمی دونم این چه استرسیه که هر از گاهی حتما باید به من وارد بشه!

دیروز صبح که می خواستم برم سر کار، متوجه شدم که من یه سری داده ها رو اشتباهی وارد کردم و باید دوباره یکی از اجراهامو از اول انجام بدم. قبل از اینکه برم دانشگاه عجله ای عجله ای همه چی رو راست و ریس کردم و روی لپ تاپ همسر گذاشتم اجرا بشه. اصرار داشتم نتیجه رو قبل از اینکه برم پیش استاد بگیرم که البته اون نتیجه ها هرگز به قرار من نرسیدن. ولی وقتی از پیش استاد اومدم دیدم مثل اینکه برنامه ام تموم شده و همسر برام نتیجه ها رو نوشته. ولی خب نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود دیگه!

نکته ی جالبش این بود که نتیجه ها با نتیجه های قبلی دقیقا یکی بود! از اونجایی که چهار هزار خط داده تفاوت دو تا داده بود، نمی تونستم باور کنم که این جوابا با داده های متفاوتی باشه و نتیجه اش این شد که حدس زدم من از داده ی درستی استفاده کردم موقع اجرای اولیه ام، ولی بعد یه داده ی اشتباهی رو به صورت اشتباهی توی این پوشه کپی کردم و باعث شده الان فک کنم که من اون موقع اشتباه کرده بودم!! که البته اشتباه می کردم فکر می کردم اشتباه کردم نیشخند. الان فهمیدین چی شد دیگه؟ آخ

امروز صبح باز دوباره به این نتیجه رسیدم که یه داده ی دیگه رو هم اشتباهی استفاده کردم. بعد که دوباره با کلی بسم الله بسم الله اجرا کردم (این دفعه کارم زیاد طول نمی کشید خوشبختانه)، معلوم شد که دوباره همون اتفاق بالا افتاده. درسته خیالم راحت شد، ولی حسابی استرس گرفتماوه.

حالا الان به لطف خدا دیگه فکر می کنم همه ی اجراهام، اگه درست باشن، نتیجه هاشون دستمه و مونده فقط دو بخش آخر مقاله. فقط می ترسم این همه مقاله مقاله می کنم پیش شما، فرداش رد بشه مقاله ام نیشخند. البته ان شاءالله که نمی شه لبخند.

--

حالا که دختر خوبی بودم امروز و کارامو تموم کردم و الان کنار لیست کارام همه اش یه تیک خوشگل داره، به خودم زنگ تفریح دادم و می خوام برم کتاب اخلاق ناصری رو بخونم. خیلی دلم براش تنگ شده. تازه احساس می کنم اخلاقم هم داره رو به افول می ره!

مثلا احساس می کنم دیگه به خوش خواهی قبل نیستم! بله خوش خواه، خودم الان کلمه شو اختراع کردم لبخند. دیگه مثل قبل قلبا همه اش برای بقیه خوبی نمی خوام، یعنی اصلا وقت نمی کنم به دیگران فک کنم، همه اش تو لاک خودمم و دارم برای آینده ی بهتر خودمون تلاش می کنم! بهتره برم یه کمی کتاب بخونم ببینم به چه مرض های روحی ای دچارم و خودم خبر ندارم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پستو یادتونه؟

امروز پیاده شدم بغل.

--

امروز تو راه رفتن به دانشگاه دومم، شروع کردم به خوندنش، یه جاهاییشو گیر می کردم، می خوندم بعد می فهمیدم نه یه تیکه رو جا زدم، برمی گشتم از همونجایی که اشتباه کرده بودم دوباره می خوندم، ولی خب بالاخره بدون اینکه حتی یه بار به قرآنم نگاه کنم که مطمئن شم درست خوندم تونستم تمومش کنم لبخند.

ان شاءالله به همین منوال پیش بره، با تقریب خوبی میتونم بگم 50 سال دیگه همه ی قرآنو حفظ می شم نیشخند.

--

فک کنم اخلاقم خیلی خوبه، همسر ازم راضیه! آخه صبح که می خواستم برم به همسر می گم اون کتاب اخلاق ناصری رو بده بذارم تو کیفم تو راه بخونم، میگه همون کتاب سلوک که تو کیفت هست خوبه، همونو بخون نیشخند.

--

امروز روز پرکاری بود برام. از لحظه ای که رسیدم، درست تا لحظه ای که می خواستم بیام خونه، داشتم کار می کردم. یه هفته بود رو دو تا پاراگراف اول مقاله ام مونده بودم! دیشب تقریبا تموم شد قسمت مقدمه. البته قبلا که نوشته بودم، منتها استاد هر دفعه انقد ویراش روش می زنه که آدم باید کلا بشینه از نو بنویسه!

خلاصه، اون مقدمه که تموم شد، امروز تا آخر بخش چهارو نوشتم، دادم به استاد لبخند. فردا و پس فردا سعی می کنم تمام آزمایشامو بگیرم و دو بخش آخرو بنویسم و دوباره بدم به استاد.

--

امروز قطار برگشت ما رو برد یه شهر دیگه! داشتیم میرسیدیم شهرمون، یه ده دقیقه ای فک کنم مونده بود، که اعلام کردن ما امروز تو ایستگاه شهر فلان (شهر ما) وای نمی ایستیم، ایستگاه بعدی فلانه (یه شهر بعدتر از ما). لطفا اون جا از قطار پیاده شین، قطار شماره ی فلانو سوار شین، برگردین دهات خودتون نیشخند.

ما هم همین کارو کردیم. ولی قطار نرسیده به ایستگاه شهری که قرار بود ما رو پیاده کنه یه ده دقیقه ای، یا شایدم بیشتر، نگه داشت. بعدش هم اون قطاری که می گفت بگیرین یه ربع بعدترش بود حرکتش. که باز همونم یه پنج دقیقه تاخیر داشت!! بعد دوباره باز موقع حرکت (با احتساب تاخیره)، باز حرکت نمی کرد، یعنی دوباره تاخیر داشت!

خلاصه، بالاخره ما رو رسوند دیگه. من اومدم زرنگی کنم یه ایستگاه زودتر پیاده شدم که به خونه مون نزدیک تره. از همسر هم پرسیدم چقدر راهه؟ گفت ده دقیقه پیاده راهه از این ایستگاهه تا خونه.

منم اونجا پیاده شدم و پیاده راه افتادم به سمت خونه. بعد انقددددر رفتم که به یه جایی رسیدم که نباید می رسیدم نیشخند. خونه مونو رد کرده بودم! البته نه که تو مسیر باشه و رد کرده باشم، یه جا باید می پیچیدم که نپیچیده بودم. شما حساب کنین یه مثلث قائم الزاویه داشته باشیم که من از یه راس وتر حرکتو شروع کنم و وسطای وتر خونه مون باشه. بعد من این راهو نرفته بودم، ضلع قائمه رو رفته بودم!! رسیدم به ایستگاه ترم. وایستادم، ترم اومد اون یکی ضلع زاویه ی قائمه رو منو برد، بعد باز اون نصفه ی وترو پیاده رفتم نیشخند.

خلاصه تا من رسیدم خونه فک کنم هشت هم رد شده بود! همسر هم هم برام چایی گذاشته بود، هم غذای محبوب خودشو پخته بود لبخند که (جای شما خالی) نوش جان کردیم لبخند.

--

دیشب یکی از دوستام تو وایبر زد بچه ی یکی از دوستاش که تازه به دنیا اومده حالش خیلی بده و ریه اش کار نمی کنه. گفت نذر کردن که ده نفر زیارت عاشورا یا دعای علقمه بخونن. پرسید بذارمت تو لیست؟ گفتم بذار، کی بخونم؟ گف ددلاین نداره، مهم دعا کردنه. گفتم باشه.

دیشب که خیلی خسته بودم، فقط همین جوری با خدا یه صحبتی کردم چشمک،گفتم اصل دعا رو باشه فردا (یعنی امروز) بخونم. امروز صبح هنوز من نرفتم دانشگاه، می بینم تو وایبر زده دستت درد نکنه، حالش بهتر شده خنثی. دیدم این جوری ضایع است بهش بگم من هنوز دعا نکردم. صبر کردم عصری شد، دعامو خوندم، بعد بهش گفتم ببین اون اثر دعای یکی دیگه بوده، من هنوز نخونده بودم اون موقع نیشخند.

حالا اگه شما هم دوست داشتین براش دعا کنین لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ ] [ ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه خونه داریم ازش به عنوان یخچال طبیعی استفاده می کنیم از بس سرده خنثی!

کیک درست کردم، همسر میگه مال تو رو که فردا می خوای ببری دانشگاه نمیذارم تو یخچال، همین بیرون باشه. گفتم بذار باشه. آخه خونه مون نیست خیییییلی بزرگه چشمک (نزدیک 50 متره ) نمی تونیم همه شو گرم کنیم که! فقط همون اتاقی که می شینیمو گرم می کنیم.

گوشتی که برای ناهار می خوایمو، اگه از یخچال درآرم بذارم همونجا تو آشپزخونه باشه، تا ظهر یخش آب نمیشه! خیلی وقتا میارم تو اتاق خودمون! خدا این یخچال طبیعی رو از ما نگیره چشمک.

فک کنم مدت ها زندگی کردن تو خونه ی 20 متریه که باعث شده عادت کنیم از بیشتر از بیست متر خونه استفاده نکنیم. واقعا فکر نمی کنم کل قسمتی که ما استفاده می کنیم (یعنی آشپزخونه + اتاق) از همون 20 متر بیشتر باشه.

فقط شوفاژ اتاق روشنه، شوفاژ هال رو فقط وقتی دوستامون میان روشن می کنیم. البته اگه شوفاژو از قبل روشن نکرده باشیم، مثلا نیم ساعت به اومدنشون روشن کنیم، تمام مدت اونا میگن خونه چقد سرده و من همه اش حس می کنیم خونه چقد گرمه!

آخه ما همین اتاقم ظهرا شوفاژشو خاموش می کنیم. اکثر روزا تقریبا از ساعتای 9 10 تا 5 6 عصر شوفاژمون خاموشه. دما رو هم که چک می کنیم خیلی وقتا منفیه! ولی ما همچنان احساس نمی کنیم شوفاژ باید روشن بشه!

جالبه خونه ی بچه ها هم که میریم، من تمام مدت همیشه احساس گرمای شدید دارم. انقد که صورتم خیلی وقتا قرمز میشه، بقیه می پرسن چرا قرمز شدم انقد؟!!

نکته ی جالب ترش اینه که من حتی از دوستامون که متولد آلمانن یا حدود 20 ساله اینجان هم بیشتر گرمم میشه!

--

احتمالا یکشنبه ی آینده جلسه ی قرآنمون خونه ی ما باشه. باید کم کم به فکر گرم کردن یخچالمون باشیم نیشخند.

دیروز که رفتیم خرید یه بسته خامه خریدم برای کیک یا شیرینی احتمالی! ولی هنوز تصمیم نگرفتم چی درست کنم. قرار بود مهمونی ساده باشه، ولی نمی دونم چرا خونه ی هرکی جلسه است یا شام میذارن جلوت، یا شله زرد میدن، یا سه چهار مدل کیک خریدن!

فک کنم بهتر باشه برای ادامه ی جلسه هامون یه تعریف علمی و قابل اندازه گیری برای "ساده" ارائه بدیم! واحدامون مثل اینکه SI نیست چشمک.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٦ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره رفتیم عینکمو گرفتیم. رفتم قبضی که روش شماره سفارشمو نوشته میدم به آقاهه، می گه چیکار می تونم بکنم براتون؟خنثی. گفتم هیچی، عینک سفارش دادم، الان اومدم بگیرم! گفت می تونی چند دقیقه منتظر باشی؟ گفتم باشه.

رفتیم با همسر رو دو تا صندلی نشستیم. البته همسر رفت یه دور زد، بعد اومد نشست. همه ی میزاشون این طوریه که یه ورش یه صندلی داره (برای مسئول فروش) و یه ورش دو تا صندلی داره برای مشتری (و احتمالا همراهش). ما هم نشستیم تا یه خانومی بیاد سراغمون.

تا وقتی خانومه بیاد، آدمای دور و برو نگاه می کردیم که داشتن عینکاشونو امتحان می کردن. همه شون روی میزشون یه آینه ی گرد داشتن که می تونستن دستشون بگیرن و عینکشونو که امتحان می کنن توی آینه خودشونو نگاه کنن. نمی دونم چرا اون روز من اصلا ننشستم پشت اون میزا. یعنی خانومه منو اونجا ننشوند، همون جوری ایستاده، منم با خانومه باید دور می زدم و عینکا رو امتحان می کردم.

بعد از چند دقیقه، یه خانومه اومد گفت خب من چیکار می تونم بکنم براتون؟ گفتم عینکمو که سفارش دادم وردارین بیارین برام نیشخند. گفت اون قبض زرد رنگو داری؟ گفتم دادم به همکارتون. رفت از روی میز برداشت قبضو، بعدشم رفت عینکمو آورد.

عینکو زدم به چشمم. فقط ازم پرسید راحته؟ گوشاتو اذیت نمی کنه؟ گفتم نه. فعلا که اذیتم نمی کنه. گفتم اگه اذیتت کرد باید بیاری اینجا تا درستش کنیم.

بعدش دیگه رفتیم که رسید بگیریم و بریم دیگه. اونجا فهمیدیم که اون شماره کارت بانکو که گرفته برای بیمه گرفته. پول عینکو باید الان پرداخت کنیم. دوباره کارت کشیدیم و پولشو دادیم و اومدیم بیرون.

تو مدتی که اونجا نشسته بودیم، دیدیم بغل میز، جاعینکی گذاشتن. یکی دو تاشونو باز کردیم، قیمتاش 2 تا 5 یورو بود. همسر می گفت اگه این آلمانیان که فک کنم جاعینکی رو هم باید بخریم، یه وقت دیدی روی عینک نبود! اگه خواستی بخری از اینا نخری ها (یه مدلی رو بهم نشون داد)، گفتم خب راجع بهش باهات صحبت می کنم اگه بخوام بخرم دیگه، خودم که نمی خرم.

آخرش که خانومه عینکو می خواست بده، دو تا گزینه بهم نشون داد. گفت کدومو می خوای؟ یکیش قرمز بود، یکیش به قول خودش قهوه ای (ولی بنفش بود!). منم گفتم قهوه ای. اصلا هم از همسر نپرسیدم. خودم این شکلی شده بودم: خنثی! آخه درست پنج دقیقه قبلش به همسر گفته بودم باهات مشورت می کنم نیشخند.

همسر گفت چرا قرمزه رو نگرفتی؟ اون که بهتر بود. بعد بلافاصله خودش گفت نه همین بهتره، اون زود کثیف می شد. منم انصافا دقیقا به همین دلیل قرمزه رو نخواستم. نمی دونم چه جوریه به نظرم هر چیزی که قرمزه خیلی خیلی زود کثیف میشه!

 

خلاصه، عینکو گرفتیم و اومدیم بیرون. همسر اصرار داشت که از همون لحظه بزنم عینکو. اولش که اصلا روم نمی شد بزنم. فکر می کردم الان دوست و آشنا رو می بینیم، زشته. اصلا یه جوریم بود، خیلی برام سخت بود قبول کنم یه چیزی رو بذارم رو صورتم که تا حالا نبوده.

قیافه ام هم که عین این خانوم معلم سخت گیرا میشه با عینک! خلاصه، قبول کردم و زدم دیگه. دیدم بالاخره که باید بزنم. گناه دارن چشمام، نمی خوام اذیت بشن.

همین که از در اومدیم بیرون، عینکمو در آوردم زدم. خیلی سخت بود، اصلا انگاری درد داشت. درد روحی داشت برام. اینکه باور کنم از این به بعد باید همه چی رو از پشت شیشه ببینم، خیلی سخت بود. انگاری همیشه پشت پنجره ام!

ولی وقتی زدم یه چیزایی رو اون دور دورا شفاف و واضح دیدم که بدون عینک نمی دیدم. هنوزم نمی تونم باور کنم همسر اونا رو به اون شفافی می بینه بدون عینک!!

بقیه ی مسیرو دیگه با عینک برگشتم. وسطاش احساس می کردم دماغم اذیت میشه طفلکی. دلم براش سوخت ناراحت، نمی تونست بار سنگین عینکو تحمل کنه، درد گرفت، خیلی زود. خیلی زود اعلام کرد که ساخته نشده برای اینکه حتی چند گرم روش گذاشته بشه. تو قطار که نشسته بودیم، سعی می کردم با دستم عینکمو یه کمی بالا نگه دارم که دماغم اذیت نشه. هرچند که می دونم بدن آدم خیلی زودتر از اون چیزی که فکرشو بکنی عادت می کنه، اما این عادت کردنا همیشه خوب نیست.

سر راه برگشتن، رفتیم گوشت بخریم. البته می خواستیم خریدای دیگه هم بکنیم، ولی همسر کاری داشت که حتما باید امشب تموم می کرد و مجبور بودیم زودتر برگردیم خونه. واسه همین فقط از ترکا که سر راه بودن گوشت خریدیم. وقتی رفتیم تو مغازه، به همسر پیشنهاد دادم جیگر هم بخریم. جیگر هم خریدیم. قرار نبود شام جیگر بخوریم، ولی خب الان جیگر داریم لبخند.

بعد از خریدن گوشت، تو ایستگاه قطار، کاملا حس می کردم چشام عادت کردن به دوست جدیدشون. هرچند از نظر روحی هنوز برام قابل پذیرش نیست، ولی خب خدا رو شکر حداقل چشمام الان راحت ترن لبخند. خودمم کم کم باید عادت کنم دیگه.

--

بعدا اضافه شد: دیشب یه شعر هم یادم اومد اون موقع که داشتم راجع به طفلکی دماغم صحبت می کردم، نمی دونم چرا آخرش یادم رفت بنویسم. شعره این بود:

هم نشین مردم بدبخت هم در زحمت است

دیده نابیناست، بینی بار عینک می کشد

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٥ ] [ ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این عکسو چند جلسه پیش، وقتی دانشگاه دومم بودم گرفتم. پنجره ی اتاق ما (که البته از من دوره، من میزم بغل پنجره نیست) رو به محوطه ی بازی مهدکودک بچه ها باز میشه.

البته از وقتی من رفتم هیچ وقت بچه ای اونجا ندیدم و صدای بچه ها رو هم نشنیدم! چون همه اش زمستون بوده. الانم که عکسا نشون میدن، همه جا رو برف پوشونده. این برف وقتی صبح من می رفتم نمی اومد. تو مدتی که من تو دفترم بودم، این قدر برف اومد!

 

--

این عکسم از قوطی های خالی ای که همسر جمع کرده!! همیشه وقتی هات چاکلت/قهوه می خوایم، همسر درست می کنه. من مسئول چایی ام نیشخند. دیشب من رفتم درست کنم. من کلا قهوه نمی خورم، فقط هات چاکلت می خورم (البته بازم برام چایی اولویت داره ها چشمک)، بسته ی خودمو ورداشتم که چند قاشق بریزم، خب داشت. قوطی قهوه ی همسرو برداشتم، اولی رو برداشتم، خالی بود. دومی رو برداشتم خالی بود، سومی رو برداشتم خالی بود!! بالاخره چهارمی و پنجمی داشت. که همون طور که از قوطی شیشه ای پیداست، همونم آخراشه!

من نمی دونم همسر چه علاقه ای به جمع کردن این قوطی های خالی داره سوال!

اون قوطی هات چاکلت مال منه ها لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز خیلی کارا قراره بکنم. دیروزم خیلی کارا انجام شد خدا رو شکر لبخند. البته مقاله مو دیروز نتونستم تموم کنم، چون هنوز نتیجه ها رو نداشتم. ولی بالاخره آخرین اجرای برنامه مو هم دیشب گذاشتم و امروز صبح نتیجه شو برداشتم.

البته هنوزم یه سری اجراهای خورده ریزه مونده!! ولی خب به هر حال می خوام الان مقاله مو کامل کنم، بعد اونا رو هم کم کم اجرا کنم که ان شاءالله دوشنبه مقاله ی کاملو بدم به استاد.

اون مقاله ای که دوستم برام فرستاده بود که ترجمه کرده بودو بالاخره دیشب براش تموم کردم. هی بهش می گفتم یه تاریخی برای من تعیین کن، بگو تا کی می خوای؟ هی می گفت راحت باش، هر وقت وقت کردی تموم کن، عجله ای نیست! منم که عادت ندارم بدون ددلاین و چماق کار کنم، کار بیچاره رو هی می انداختم عقب نیشخند. البته نه اینکه اصلا انجام ندما، ولی خب هر دو روزی یکی دو صفحه از ترجمه شو براش می فرستادم.

طفلکی کلی زحمت کشیده بود انگلیسیش کرده بود، ولی انگلیسیش انقد غلط غلوط بود که من کلا نخوندم خیلی جاهای انگلیسیشو، فقط خودم انگلیسیشو نوشتم، بعد اون قسمت انگلیسی اولیه رو (که دوستم نوشته بود)، پاک کردم!

البته من از اولم بهش گفتم من خودم انگلیسی کنم از اول زودتر میشه، گفت نه تا جایی که بتونم خودم انجام میدم. البته این ربطی به انگلیسی ضعیف یا قوی نداره ها. کلا هر کسی بیان خودشو داره. فک کن انشای یه نفرو بهت بدن، بگن کاملش کن!!

خلاصه، دیشب کار اونو براش فرستادم ساعت 11.5 شب لبخند. خیالم راحت شد. برنامه هامم که همه شون اجرا شدن.

--

این مقاله ای که دارم می نویسم خیلی جالب شده. ما خودمونو کشتیم که بگیم الف می تونه ب رو بهبود بده. حالا نتیجه ها ثابت کرده بهبودی که ب روی الف داره به مراتب بیشتر از بهبودیه که الف روی ب داره خنثی.

حالا بیا و توجیه کن چرا این جوریه؟!! آخ

--

دیروز نشد بریم عینکمو بگیریم. انقد کار داشتم من (و البته همسر) که نشد بریم. امروز عصر دیگه ان شاءالله می ریم نیشخند.

--

بلیت دانشجوییمو هم باید برم تمدید کنم. قبلش باید برم کارت دانشجوییمو بزنم تو یه دستگاهی که تو سلف هست. هر ترم باید این کارو بکنیم. اون دستگاه پشت کارتم برام می نویسه فوریه ی 2015 تا آگوست 2015 (یعنی این کارت تا آخر این ترم معتبره). بعد که کارتم پشت نویسیش به روز شد، می تونم برم از دکه ی بلیت فروشی مرکز شهر یا از ایستگاه مرکزی قطار، بلیت دانشجوییمو برای این ترم بخرم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٤ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تو یه وبلاگ دیدم طرف نوشته بود آخ جون بالاخره ارشدم تموم شد، فقط مونده تزم. کلی هم خوشحال بود (که البته خیلی هم خوبه ها).

چند وقت پیش، توی گروه وایبر، دو تا از بچه های دوران دبیرستانمون داشتن با هم چت می کردن. یکیشون می گفت: ئه فلانی، تو هم ارشد خوندی؟ بابا ماشاءالله و از این حرفا. طرف جواب داده بود: نه بابا، کجا ارشدم تموم شده؟ هنوز پایان نامه ام مونده. کلی هم نالیده بود از این که تزش مونده.

دیدم واقعا چقدر آدما متفاوته نگاهاشون متفکر!

--

پریروز برام پیامک اومد که عینکم آماده است، امروز عصر می ریم می گیریم. نمی دونم این شکلی می شم: یول یا این شکلی: عینک.

--

اسم یکیو سرچ کردم، هیئت علمی دانشگاه تهرانه، نه صفحه داره تو سایت دانشگاه، نه اسمشو سرچ می کنی مقاله ی درست و حسابی ای واسه اش میاد، نه صفحه ی LinkedIn داره!!

--

دیشب با دوستم تو وایبر چت می کردم، چقدر طفلکی ناراضی بود از شرایط. دختر مستعدی بود، پزشکه. تازه طرحش تموم شده. متاهل هم هست، میگه مامانم هی میگه تو استعداد داری، تو که بدون کلاس و معلم و این چیزا معدلت الف شد، تو که جزو بهترینا بودی تو کلاستون، بخون تخصص قبول شی. هرچی بهش می گم مامان خسته شدم از این همه درس خوندن، اصلا تو کتش نمیره.

خیلی بده آدم نه به خاطر علاقه ی خودش، بلکه به خاطر فشارهای اجتماعی جامعه (و پرستیژی که جامعه داره به مدرک میده) بره درس بخونه. اونم ه یه سال و دو سال، چندیییین سال!!

--

 امروز هفدهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢۳ ] [ ٢:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همین دور و برام، ولی حرفی برای نوشتن ندارم! برنامه ها رو کم و بیش ران کردم رو سرور. صبح دیدم یکیشون که اتفاقا دقیقا آخری هم بود ارور داده. نگاه کردم، دیدم کلا انگاری یه سری کارا رو داره اشتباه انجام میده برنامه ام. هرچی برنامه رو پشت و رو کردم، هیچ ایرادی نداشت. آدرس همه ی فایل ها درست بود، ولی انگاری این داشت از رو یه فایل دیگه می خوند!

دلم هری ریخت. فکر کردم تمام این مدت برنامه داشته اشتباه اجرا میشده و کلا ارور داره. بعد چک کردم دیدم توی درست کردن فایل اولیه یه اشتباهی اتفاق افتاده که باعث شده فایل آخری غلط باشه. کلی خوشحال شدم که اشتباه مال تمام فایل ها نبوده لبخند.

حالا فعلا که این فایل آخری رو هم گذاشتم اجرا. با خودم قرار گذاشته بودم دوازدهم تموم بشه کارای مقاله ام و ان شاءالله تموم میشه فردا لبخند. البته یه خورده سخته، چون من انتظار داشتم امروز نتیجه ی برنامه هامو بگیرم و فردا رو بذارم برای نوشتن تحلیل ها تو مقاله، حالا باید فردا همه رو با هم انجام بدم، ولی من می تونم مژه. مگه نه؟ چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢٢ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز آخرین جلسه ی کلاسم بود تو این ترم. دارم کم کم استرس می گیرم! باید کم کم به فکر جمع کردن تزم و دفاع کردن باشم ولی هنوز که هیچی آماده نیست.

دیروز دو تا گروه ارائه داشتن. یکیشون همونی بود که دفعه ی پیش گفت "ئه خب وقت نداریم، پس من دفعه ی بعد ارائه میدم"!

چون اون هفته صبح اسلایداشو فرستاده بود که ظهری بیاد ارائه بده، منم دیگه اسلایداشو درست نکردم. گفتم اون خودش نمی خواسته هیچ فیدبکی از من بگیره و اصلاحشون کنه. چرا من باید برای این آدم وقت بذارم.

اسلایداشم خیلی درب و داغون بود، ولی گذاشتم همون طوری بمونه!

ارائه ی اول خوب بود تقریبا، فقط هر دو نفر خیلی استرس داشتن.

از اون جایی که قرار بود یه جلسه تو کلاس همیشگیمون برگزار بشه، قبلش به بچه ها ایمیل زده بودم که کلاسو این هفته طبقه ی بالا تو اتاق جلسه برگزار می کنیم. ساعت ده دقیقه به دو رفتم که برم درو باز کنم و دیگه برم سر کلاس بشینم که دیدم اتاق جلسه پره. دیدم منشی داره درشو قفل می کنه که بره (منشیمون همیشه فقط تا ظهر هست). بدو بدو رفتم بهش گفتم این اتاقه چرا پره؟ گفت نه، باید خالی باشه. تازه گفت اصلا کلاسای پایین، برای جلسه فقط یکیش باید استفاده بشه. گفتم آقا اونو ول کن (قضیه ی همون نقد و نسیه بود که من برم پایین و ببینم آیا یه کلاس خالی هست یا نه، ولی گفتم یه وقت دیدی تا من اومدم بالا منشی در رفته بود چشمک)، من الان می خوام کلاسم اینجا باشه ولی پره (چند روز پیش هم بهش ایمیل زدم که آیا فلان ساعت این کلاس خالیه؟ اونم بهم جواب داد که خالیه و من برات رزروش کردم).

اومد نگاه کرد دید پره، کله شو کرد تو قضیه رو بهشون گفت. اونا هم گفتن تا 2 کارشون تموم میشه لبخند (اصلا این آلمانی ها کله شونم که تو کار مردم می کنن مفیده چشمک).

ارائه دهنده ها اونجا نشسته بودن و منتظر بودن که کلاس خالی شه، برن تو. اون ده دقیقه رو پیششون نشستم. واقعا استرس داشتن طفلکی ها. یکیشون می گفت درست بعد از این کلاس، یه کلاس دیگه داره که تو اونم ارائه داره! یه ارائه ی دیگه هم این هفته داشته. کلا این ترم چهار تا ارائه داشته که سه تاش تو همین هفته بوده!

قبل از کلاس هم کلی بساط داشتم! یکی از بچه ها قبلا ایمیل زده بود گفته بود یه گواهی می خواد، گواهی اینکه این درسو با نمره ی فلان پاس کرده. من گواهی رو باید بهش بدم که بده به یه استاد دیگه که اون بده به یه استاد دیگه!!

منم از بقیه ی بچه ها پرسیدم راجع به این گواهی که مطمئن بشم که من گواهی رو باید به خود دانشجو بدم و لزومی نداره مستقیم بدم به اون یکی استاده. ظاهرا روال همینه و مشکلی نداره.

حالا شانس من همین امروز کامپیوتر اتاقم روشن نمیشد. یعنی مونیتور No signal می داد، ولی به کیس هم وصل بود. کسیم روشن بود. فقط یه سیمی بود که از مونیتور اومده بود بیرون و به هیچ جا وصل نبود و جالب بود که سرش یه شکلی بود که به هیچ کدوم از جاهای خالی کیس نمی خورد! منم خیلی سرم شلوغ بود، حوصله نداشتم باهاش ور برم.

با لپ تاپ هم که نمی شد چیزی پرینت گرفت. رفتم به منشی گفتم (درست قبل از کلاس رفتنم بود این اتفاقا)، اونم منو برد پیش یکی دیگه از بچه ها، اون گفت برا من بفرست اطلاعات طرفو، من برات پرینت می گیرم، ایمیل می زنم که پرینت گرفتم. منم اطلاعاتی که فکر می کردم لازمه رو براش فرستادم.

وقتی اتاق جلسه خالی شد، من رفتم که دفتر و کتابامو وردارم و بیام سر کلاس. ایمیلمو چک کردم، دیدم دختره ایمیل زده و گفته فلان اطلاعاتم می خواد این گواهی. یا بنویس برام که اضافه کنم، یا من پرینت می گیرم، تو دستی اضافه کن. من الان می خوام برم جلسه، اگه سریع بفرستی الان پرینت می گیرم، وگرنه می مونه واسه بعد از جلسه.

منم سریع براش نوشتم اطلاعاتو. ولی ساعت یه دقیقه به دو بود، دیگه رفته بود جلسه. اون پسره هم گفته بود گواهیشو ساعت 3.5 میاد می بره (یعنی درست بعد از کلاسم).

منم دیگه رفتم سر کلاس و امیدوار بودم جلسه ی اون دختره زودتر از کلاس ما تموم بشه و برام پرینت بگیره.

چون دو تا ارائه داشتیم، درست تا 3.5 هم طول کشید کلاس. از کلاس که اومدم بیرون، رفتم اتاق پرینتر، ولی هیچ پرینتی اونجا نبود.

رفتم ایمیلمو چک کردم، دیدم دختره ایمیل هم نزده. یه چند دقیقه ای هی ایمیلمو چک کردم، هی رفتم اتاق پرینتر، دیدم نه، خبری نیست. ده دقیقه ای گذشته بود از سه و نیم. یهو دیدم پسره که گواهی رو می خواست ایمیل زد که ببخشید دیر شده، من تا یه ربع دیگه میام.

رفتم جلو در اتاق دختره، گفت من همین الان از جلسه اومدم. سریع درست کرد گواهی رو و فرستاد رو پرینتر. خودش باهام اومد که بریم ورداریم، ورداشتیم دیدیم خیلی ریز شده. رفتم دوباره فرستاد رو پرینتر، برعکس بود! یعنی تو عرض برگه چاپ شده بود. دوباره فرستاد، دوباره بر عکس بود. تو همه ی این دفعه ها هم من مثل سعی صفا و مروه بین اتاق پرینتر و اتاق دختره می دویدم!!

بالاخره دفعه ی چهارم یا پنجم بود که درست پرینت شد. رفتم از دختره تشکر کردم و گفتم بالاخره درست شد (البته من هی میگم دختره، طرف پست داکه ها چشمک). داشتم بر می گشتم تو اتاقم که دیدم پسره از پله ها اومد بالا که گواهیشو بگیره. با خودم گفتم خوب شد درست شد ضایع نشدم نیشخند.

دیگه بهش گفتم شماره دانشجوییتو بگو، اونم گفت. نوشتم و امضا کردم. ازش پرسیدم با همین خودکار معمولی امضا کنم درسته؟ نمی خواد روان نویس باشه؟ گفت نه مشکلی نیست، امضا کن. منم امضا کردم برگه شو دادم دستش، رفت لبخند.

بعدش هم دیگه یه کمی به کارای خودم رسیدم و برگشتم خونه.

--

حالا درگیر نمره دادن به بچه هام. همسر میگه تو خیلی زیادی داری نمره میدی به بچه ها. نمی دونم چرا بازه ی نمره هام بین یک تا دوئه کلا! با یکی دیگه از بچه ها هم که اینجا درس خونده بود چند روز پیش صحبت می کردم، اونم می گفت مثلا دو نمره ی خوبیه. من اونجا تازه فهمیدم که واقعا انگاری بازه ی نمره های یه خورده زیادی خوبه!

دیگه همسر گفت به همه 0.3 یا 0.4 اضافه کن تا بازه ات مثل آلمانی ها بشه. خودمم وقتی به معنی این نمره ها نگاه کردم، نظرم با همسر یکی شد. آخه مثلا 1 و 1.3 یعنی عالی. 1.7 تا 2.3 یعنی خیلی خوب. دیگه قانع شدم که همه عالی و خیلی خوب نبودن لبخند.

الان فکر کنم بازه ی نمره هام درست شده باشه دیگه چشمک.

--

با اینکه خیلی ها نمرات خوبی گرفتن، ولی اگه از من بپرسن، بهترین شاگرد کلاس یکی از بچه ها بود که در نهایت بهش 1.7 میدم، با اینکه اگه می خواستم نمره ی واقعیشو بهش بدم فکر نمی کنم بهتر از 2 می دادم. اما این بچه تقریبا تمام کلاسا رو اومد، همه رو با دقت گوش داد. چندین بار سوال پرسید، اتفاقا سوالای قشنگ و خوبی هم می پرسید. واقعا نتونستم نادیده بگیرم این همه زحمتشو.

اینجاست که میگن

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید چشمک

با اینکه ارائه اش چندان خوب نبود و خیلی هم کوتاه بود و اسلایداشم خیلی قوی نبود، ولی بازم نشون می داد که نیومده که درسو پاس کنه، اومده که یاد بگیره.

خیلی ها بودن که فقط جلسه ی ارائه ی خودشونو، با نهایتا یکی دو جلسه ی دیگه رو، اومدن. خیلی ها بودن که اومدن سر کلاس، ولی کارای درسای دیگه شونو انجام دادن.

الان که اینا رو می بینم و می بینم که چقدر روی نظرم نسبت به دانشجوها تاثیر داره، خوشحالم که تو تمام دوران دانشجویی خودم، هیچ وقت نشد سر یه کلاس برم ولی تو مدت درس، یه درس دیگه رو بخونم! الان می فهمم چقد دانشجوی خوبی بودم من چشمک.

--

امروز شونزدهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢۱ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیدم درست نیست این طوری همیشه من فقط از بدی های استاد بگم، گفتم یه کمی از جنبه های خوبشم بگم که فکر نکنین استاد من یه شیطان صفت شکنجه گره بیچاره! اتفاقا خیلی هم آدم خوبیه.

استادم از نظر شخصیتی، خیلی آدم خوب و مهربونیه. خیلی خیلی با احترام و مودبانه برخورد می کنه. هیچ وقت به آدم فشار نمیاره، یعنی مثلا اگه ببینه راحت به ددلاین یه کنفرانس نمی رسم، مجبورم نمی کنه تا دیروقت کار کنم تا حتما به ددلاین برسم. میگه به فلان ددلاین می تونی برسونی یا نه؟ اگه بگم شاید سخت باشه، می گه خب پس برای یه کنفرانس دیگه می فرستیم.

اما تو همین گروهمون (همون آقای الکس!) بچه هاشو مجبور می کنه تا دیروقت کار کنن تا شب کنفرانس و در نهایت مقاله شونو سابمیت کنن.

از خوبی های دیگه استادم که من خیییییییلی دوست دارم اینه که وقتی مقاله رو براش می فرستم، اگه جایی به نظرم انگلیسیش ضعیف باشه، هیچ وقت هیچ وقت بهم نمیگه ایناش انگلیسیش ضعیفه، برو درستش کن. بدون هیچ حرفی، خودش با یه انگلیسی قوی تر می نویسدشون.

این مورد وقتی به چشمم اومد که یکی از دوستای ایرانم برام مقاله شو فرستاد که درست کنم، گفت استادم گفته این خیلی ایراد داره، برو درستش کن، بیار! اصلا هم کاری نداره که خب تو از کجا بری اینو درستش کنی؟ تو در حد خودت تلاشتو کردی دیگه، از همین بیشتر نتونستی. انگلیسیت در همین حد بوده.

این ویژگی استادم واقعا قابل تحسینه لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٩ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز نوبت دکتر چشم داشتم. اینجا این طوریه که برای عینک گرفتن لازم نیست برین دکتر، می تونین برین یه سری فروشگاهای عینک فروشی مثل fielmann. البته من نمی دونم همه ی عینک فروشی ها معاینه ی چشم دارن یا نه، ولی این عینک فروشی ای که اسمشو گفتم داره. رایگان هم هست معاینه اش.

خلاصه، من پارسال یه بار رفتم و آقاهه گفت چشمات ضعیفه. ولی چون دفعه ی اولته و تا حالا عینک نداشتی، دکتر هم برو.

منم بعد از یه سال بالاخره وقت دکتر گرفتم! هفته ی پیش زنگ زدم، خانومه برای یه هفته بعدش، یعنی دیروز، بهم وقت داد.

ساعت 9 و ربع صبح وقت داشتم. مطب دکترم خیلی نزدیک بود به خونه. روز قبلش همسر پایین یکی از همسایه هامونو دیده بود (همونا که سوریه این)، آقاهه هم مثل ما شاکی بود از تبلیغات بعضی ها.

اینجا همیشه توی صندوق پستیمون تبلیغات فروشگاهای مختلف هست. اگه پنج شیش روز تبلیغاتو ور نداری، دیگه تو صندقو پستیت چیزی جا نمیشه!! ما همیشه ورمی داریم با خودمون میاریم بالا، مستقیم می اندازیم تو سطل کاغذمون.

ولی یه سری همسایه ی بی فرهنگ داریم که از صندوق پستیشون درمیارن، می ذارن روی صندوق پستی (همه ی صندوق ها به هم وصله و مثل یک مکعب مستطیل بزرگه که چندین در داره، بالاش هم صافه دیگه و میشه چیزی گذاشت). حالا جالبه که دقیقا یه برگه همونجا زده شده از طرف شرکتی که خونه ها رو اجاره داده و نوشته، لطفا چیزایی که توی صندوقتون هستو این بالا نذارین!!

ولی خب همسایه های مان دیگه! چند وقت پیش آوردن، از دست بی فرهنگی این آدما، بالای صندوقا رو چند تا فلز جوش دادن که به صورت یه سطح شیبدار بود. بلکه این آدمای بی فرهنگ دیگه نتونن چیزی روی صندوق پستی بذارن.

ولی واقعا فک کردین آدم برای نشون دادن بی فرهنگی خودش نیازی به سطح صاف داره؟!! از اون به بعد می اندازن روی زمین!

حالا اون روز که همسر همسایه رو دیده بود، اونم گفته بود این چه وضعشه اینا اینا رو می اندازن رو زمین. من چند بار ورداشتم بردم انداختم تو سطل آشغال. باید یه "لطفا تبلیغات نندازین" بنویسیم، پرینت بگیری، بزنیم روی صندوق پستی هاشون!!

خیلی آدما این کارو می کنن، کسایی که حوصله ی این تبلیغاتو ندارن، یه برگه برمیدارن روش همینو می نویسن و می زنن به صندوق پستیشون. ولی همسایه های ما به خودشون زحمت همین کارو نمیدن.

این شد که همسر ورداشت همین جمله رو پرینت گرفت و قرار شد ببریم بزنیم به در تمام صندوق ها. چون ما نمی دونیم کیه این آدم بی فرهنگ! هر کس واقعا تبلغاتو بخواد بخونه، خب اون برگه رو از روی پستش برمی داره.

دیروز صبح که می خواستیم بریم، می خواستیم این برگه های پرینتی رو هم ببریم بزنیم به در صندوق ها. گفتیم وقت نداریم، بچسبونیم الان، دیر میشه، فقط چسب و این چیزا رو آماده کنیم، برگشتنی بزنیم. همسر گفت باشه، فقط بذار چسبو پیدا کنم، نه و ده دقیقه هم بریم می رسیم، نزدیکه. منم گفتم باشه. یه چند دقیقه ای همسر دنبال چسب گشت و پیدا کرد و راه افتادیم.

من هی تند می رفتم، همسر می گه چرا انقد عجله داری، همین جوری بریم نه و بیست دقیقه اونجاییم. من این شکلی شده بودم:خنثی. گفتم عزیزم من نه و ربع نوبت دارم!! دیگه از اون به بعد همسر می دوید نیشخند.

گفت من ازت پرسیدم، گفتی نه و نیم. حالا نمی دونم من اشتباه گفتم، یا همسر اشتباه متوجه شده. ولی به هر حال همون نه و ربع تقریبا اونجا بودیم. اون دو سه دقیقه ای هم که دیر شد به خاطر این بود که داشتیم دنبال در مطب می گشتیم.

وقتی رفتیم تو مجبور شدیم چند دقیقه ای منتظر باشیم. خانوم منشی یه سری سوال پرسید و یه معاینه ی اولیه کرد چشممو، بعد فرستادم برم پیش دکتر. دکتر هم همون طور که انتظار داشتم گفت نیاز به عینک داری، ولی ما عینک نمی دیم، حتی شماره ی عینکمو هم نگفت! گفت باید بری عینک فروشی ها تا بهت عینک بدن. گفتم خب شماره ی چشامو بگو لااقل، گفت همونم باید بری اونا بهت بگن!

امکانات این دکتره خیلی باحال بود! تجربه شد که دفعه ی بعد این دور و برا نرم دکتر. یه کاغذو به فاصله ی ده سانتی (یا شایدم بیشتر) از یه چشمم می گرفت، می گفت با اون یکی چشمت بخون. بعد اون چیزی که باید می خوندم، یه نوری بود به شکل اعداد (فک کنین یه چراغ قوه دارین که سرش به جای اینکه مثل چراغ قوه گرد باشه، شکل مثلا 2 باشه) که روی یه تابلو که جلوش بود افتاده بود.

نور انقد بد افتاده بود و توی چشمم می زد که احساس می کردم اینو آدم سالمم نمی تونه درست بخونه، چه برسه به من!!

قرار شد عصری با همسر بریم عینک فروشی. رفتیم، یه کمی منتظر شدیم تا آقایی که انگلیسی بلده بیاد. البته بعدا فک کردم چه کار بیهوده ای کردیم آدم انگلیسی سفارش دادیم نیشخند. آخه کلا یه جمله بو که آقاهه هی تکرار می کرد: الان کدوم شفاف تره: 1 یا 2؟ همینو فک کنم سی چهل بار سوال کرد با تنظیمات مختلف دستگاه.

بعدش هم به من گفت چشات خیلی ضعیفه و از این حرفا. یه جوری گفت که نزدیک بود من بزنم زیر گریه! فک کردم الان می خواد بگه چشمات 3 ه!! گفت هر دو تا چشمت تو دور مشکل دارن، ولی تو نزدیک یکیشون یه کمی مشکل داره. این جمله ی آخرو فک کنم به خاطر خودم گفت. چون من اول بهش گفتم من با این چشمم برای دور دیدن مشکل دارم، ولی با این یکی برای نزدیک. اینم دیده بود من می گم چشمم واسه نزدیک مشکل داره، میگفت آره مشکل داره.

من این کار آلمانی ها رو اصلا دوست نداشتم. به نظرم اصلا درست نیست معاینه ی چشم تو عینک فروشی انجام بشه. چون اونا برای اینکه عینکاشونو بفروشن دلشون می خواد همه عینکی باشن. ولی دکتر ویزیتشو یه بار می گیره، مهم نیست براش که شما عینکی می شین یا نمی شین.

بعد از من همسر رفت معاینه. وقتی اومد گفت آقاهه بهم گفته رانندگی می کنی؟ با این چشم نمی تونی رانندگی کنی، حتما عینک می خوای. می گفت یه جوری گفت که من فک کردم الان چشمم دو سه ه. بعد معلوم شد که یکی از چشماش 0.25 ه، یکیش 0.5 ه!

تا همسر رفته بود معاینه من رفته بودم عینکا رو نگاه می کردم. چون چشمم خیلی ضعیف بود. یه چشمم 1.5 بود. اون یکی 0.5.

قبل از اینکه همسر بیاد من چندین قاب مختلفو امتحان کردم و چهار تا رو نهایی کردم که همسر باید و نظر بده. به خانومه هم گفتم که من منتظر می شم که همسرم بیاد. گفت باشه، پس می خوای ما بریم راجع به خود شیشه ی عینک صحبت کنیم. گفتم باشه. یه دفترو باز کرد، به قیمتا نگاه کرد و برام سه تا قیمت نوشت، یکیش 15 یورو، یکیش 134 یورو، یکیش 210 یورو اینا. منم مسلما ارزون ترینو می خواستم انتخاب کنم نیشخند. با این وجود گفتم بازم صبر می کنم تا همسر بیاد.

راجع به این قیمتا به من توضیح داد تا موقع. اولیش هیچی نداشت مسلما!! دومی ضد خش بود، سومی همون ضدخش بود، ولی با کیفیت بالاتر. گفتم تحت پوشش بیمه هست یا نه؟ گفت بیمه ات چیه؟ گفتم TK (یه بیمه ی دولتیه). گفت نه، پوشش نمیده. ولی ما یه بیمه داریم که سالی ده یورو میدی، اگه قاب یا خود عینکت بشکنه پوشش میده، الانم 15 یورو تخفیف میده واسه خرید، ده یورو واسه شیشه ی عینک، پنج یورو واسه قابش.

دیگه همون موقع ها همسر اومد و من دوباره اون چهار تا قابو امتحان کردم و همسر یکیشو انتخاب کرد. البته ظاهرا همسر هیچ کدومشو دوست نداشت و کلا این مدل قابو دوست نداشت، ولی خب دیگه من انتخاب کرده بودم و همسر مجبور بود از بین اون چهار تا انتخاب کنه.

البته راستش من هم انتخاب نکردم، خانومه (که خودش هم عینکی بود)، هی بهم می داد می گفت اینو امتحان کن. منم احساس کردم که خودش بهتر از من می دونه چی بیشتر بهم میاد و فقط همونا رو داره بهم میده. بازه ی قیمتی هم که بهم می داد مناسب بود. همه ی قاب ها تو بازه ی 40 تا 60 یورو بودن.

آخه بعضی ها رو که چشمم می افتاد می دیدم که 135 یورو اینا هستن. خدا رو شکر می کردم که خانومه از اونا بهم نمی داد امتحان کنم چشمک.

یه سری قاب ها بودن که خانومه کلا منو نبرد طرفشون، بعدا که همسر رفت یه دوری زد گفت اونا هم همین قیمتی بودن. نمی دونم چرا خانومه اونا رو نداد بهم امتحان کنم سوال.

به هر حال یکی از قابا رو انتخاب کردیم. قابی که انتخاب کردم زیرش هیچی نداره. یعنی اگه از یه طرف بذاری زمین، خود شیشه ی عینکه که می خوره به زمین، حاشیه ی پایین نداشت قابش. خانومه هم اصرار داشت که من شیشه ی 135 یورویی رو بخرم. چون می گفت این 15 یورویی کیفیتش خوب نیست، این قابی هم که انتخاب کردی زیرش هیچی نداره، ممکنه شیشه اش زود بشکنه.

جالبش این بود که خودش هم قبلش موقع قاب انتخاب کردن خیلی بهم اصرار می کرد که یه قابی بردار که زیرش حاشیه نداشته باشه. البته قبول دارم که قابای این جوری قشنگ تر بودن، اما بعدش حس کردم این کارش شاید در جهت فروش اون شیشه ای بوده که خودش می خواسته!

کلا خیلی خیلی خیلی اصرار داشت که ما اون شیشه ی 135 یورویی رو بخریم. واقعا من آخرش به همسر گفتم فک کنم اینا پورسانت می گیرن واسه فروش اون شیشه ها!! آخه به قول همسر انگاری ناراحت شد که ما اون شیشه رو انتخاب نکردیم!!

ولی ما در نهایت ترجیح دادیم همون 15 یورویی رو بخریم. چون اولا من که تو خونه قرار نیست عینک بزنم. بیرون هم اون قدری نمی رم که بگم خیلی دارم استفاده می کنم و زود می شکنه. دوما گفتیم 15 یورو چیزی نیست، اول همینو می گیریم، بعد اگه راضی نبودیم یا مشکلی پیش اومد، میایم 134 یورویی رو می خریم. برا چی یهویی 120 یورو بیشتر پول بدیم همون اول!

خلاصه، تا انتخاب و خرید ما تموم شد، ساعت هفت و پنج دقیقه بوده. این فروشگاه (برخلاف اکثر فروشگاهای دیگه که هشت می بندن)، هفت می بست. درو قبلا بسته بود. برای خارج شدن ما باز کرد و دوباره بست.

قبلش هم شماره تلفنمو گرفت و گفت بهتون پیامک می دیم هر وقت آماده بشه عینکت. یه هفته هم طول می کشه.

--

از دیروز خیلی خیلی ناراحت بودم که قراره عینکی بشم ولی الان دارم سعی می کنم باهاش کنار بیام. به هر حال اتفاقیه که افتاده و ناراحت بودن من مشکلی رو حل نمی کنه. حالا منتظرم عینکم آماده بشه که چشمام بیشتر از این اذیت نشن لبخند.

--

پی نوشت: عینکی شدنمو تبریک نگین که می زنم دک و پوزتونو میارم پایینا!!

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱۸ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

راستش می خواست عنوانو بذارم "اومدم که از نگرانی درآین" یا یه چیزی شبیه این، ولی بعدش دیدم احتمالا پُسته بیشتر نگرانتون کنه تا اینکه از نگرانی درتون بیاره!!

یه برنامه دیشب ران گذاشتم رو سرور. اول که سرور قربونش برم چند کیلوبایت بیشتر حافظه نداشت!! دیدم رو لپ تاپ خودم ران بذارم سنگین تره! بعد از چند ساعت که هی همین جوری چک کردم، دیدم بالاخره چهار مگ خالی شد. گفتم خب چهار مگم چهار مگه، از اون چیزی که لپ تاپ من به این برنامه اختصاص میده که بیشتره.

ران گذاشتم رو سرور، صبح بلند شدم دیدم اجراش متوقف شده به دلیل نامعلومی! برنامه ام هم یه طوریه که اصلا راه نداره که ادامه ی اجرای قبلی رو ادامه بدم. آخه یه سری چیزا رو هر دفعه باید حساب کنه و بر حسب کل داده های قبلی هم باید حساب کنه، نمی تونم کاریش بکنم.

مجبور شدم دوباره از اول ران بذارم. وقتی داره اجرا می کنه، بهش گفتم هرچی خروجی هستو بریزه تو یه فایل که ببینم. ولی بعضی جاها تو برنامه ام نگفتم چیزی بنویسه تو خروجی، چون این کار خودش زمان می بره و برنامه ی من با این سرعتش، بهتره همه چی رو تو خروجی ننویسه، فقط چیزای لازمو بنویسه.

حالا الان به یه مرحله ای رسیده که تا وقتی تموم نشه، نمی فهمم چی شده. از ساعت 2:35 هیچ تغییری تو فایل خروجیم ایجاد نشده. انتظار داشتم این قسمت دو سه ساعته تموم بشه، ولی هنوز تموم نشده نگران.

البته همین الان یه سری تغییراتی دیدم که نشون میده برنامه هنوز داره کار می کنه، ولی من کماکان نگرانم!

آخه علاوه بر این فایل، دو تا فایل دیگه هم هستن که حداقل به همین اندازه اجراشون طول می کشه و سه تا فایل هم هستن که دو برابر اینن!

مشکل اصلی اینه که من می خوام نتیجه ی اینا رو تا آخر فوریه یا نهایتا چهار مارچ (دو تا کنفرانسه) مقاله شو سابمیت کنم!!

کی نتیجه رو بگیرم؟ کی تحلیل کنم؟ کی بنویسم تو مقاله؟استرس

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز دیگه بقیه ی اون نکته هامو ننوشتم که خیلی خسته نشین!

دیروز برای اولین بار توجهمه جلب شد به دو تا هشدار که روی در کابینت نوشته بودن. دو تا کاغذ بود که زده بودن که این کارا رو نکنین، جریمه داره، فک کنم 200 یا 500 یورو بود جریمه اش. یکیش که یه کار معمولی و معقولی بود که یادم نیست چی بود (ولی چیزی مثلا در حد سیگار کشیدن بود)، ولی اون یکیش durian بود! عکسشم زده بود، یه میوه بود. سرچ هم کردم دقیقا یه میوه است. نفهمیدم چرا این میوه ممنوعه تو دانشکده!! آیا مواد مخدر داره توش؟ سوالنیشخند چیز خاصی داره؟ شما می دونین؟

--

روی اون یکی در کابینت، عکس بچه هایی که امسال به دنیا اومدنو گذاشتن. یکیش بچه ی استادمه. امروز دقت کردم دیدم وقتی به دنیا اومده قدش 54 سانت بوده!! ماشاءالله! تو ایران نرمال قد بچه 50 سانته!

--

صبح که می خواستم با قطار برم، وقتی سوار شدم خیلی اذیت شدم تا یه جا پیدا کردم برا نشستن. قطار با یه ربع تاخیر اومد و کلی شلوغ شده بود ایستگاه. تازه من فهمیدم که همیشه چه عده ی کثیری داشتن از قطارا جا می موندن نیشخند (البته احتمالا خیلی ها به دلیل تغییر کردن کانکشناشون مجبور شدن قطار ما رو بگیرن، وگرنه جا نمی موندن بیچاره ها چشمک). یکی دو تا صندلی جلوتر یه خانومی رو به روی من بود. چندین بار هی زیرچشمی منو نگاه کرد. یعنی من کاملا حس می کردم طرف داره وارسی می کنه مبادا من الان بمب در بیارم از کیفم!! بعد از چند دقیقه ای که دیگه منم مشغول خوندن کتاب شدم، فک کنم خیالش راحت شد که بمب گذار نیستم!!

--

اونارزیابی هم که غلط کار می کردو درست کردم! بعد از اجرای 1450 دقیقه و چند ثانیه ای، فهمیدم موفق شدم درستش کنم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ ] [ ٧:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز از اون روزای طولانی بود. از اون روزا که توش هزار تا اتفاق می افته و آدم شب که میشه باورش نمیشه تمام این اتفاقا تو یه روز افتاده! البته کار خاصی هم نکردما، ولی واقعا الان حسم این جوریه. انگاری یه روز خیییییلی طولانی رو سپری کردم.

مثل همه ی دوشنبه های دیگه، امروز باید می رفتم دانشگاه دومم. قطارم 15 دقیقه تاخیر داشت. منم تا موقع رفتم پیش مسئولای ایستگاه که یه سوالی بپرسم. اون دفعه بهتون گفتم که اگه قطار بیشتر از یک ساعت تاخیر داشته باشه، یک چهارم پول بلیتو پس میدن. البته مشروط به اینکه یک چهارمش از 4 یورو بیشتر بشه.

مال من با توجه به این کارت تخفیف پنجاه درصد داشتم، یک چهارمش کمتر از چهار یورو می شد. ولی قیمت بلیت اصلی خب مسلما دو برابر پولی بود که من داده بودم و اگه قیمت اصلی رو حساب می کردن، منم باید پولمو پس می گرفتم.

اون دفعه رفتم به مسئول مربوطه گفتم، خانومه گفت نمیشه، پول تو رو برنمی گردونن، چون یک چهارم بلیتت کمتر از چهار یورو شده.

از اون جایی که تجربه به ما ثابت کرده آلمانی ها این قدررررر قانون دارن که خودشونم خییییلی هاشون قانونو درست نمی دونن، تصمیم گرفتم امروز هم برم دوباره از یه مسئول دیگه بپرسم. چون واقعا چندین بار برامون اتفاق افتاده که یه مسئول میگه فلان کارو نمی شه کرد، می ری دوباره شماره می گیری، تو نوبت وای می ایستی، میری پیش یه مسئول دیگه، هیچی نمیگه و کارتو راه می اندازه!!

منم دیدم وقت دارم، قطار تاخیر داره، رفتم نوبت گرفتم، وایستادم تو صف. این دفعه به یه مسئول دیگه خوردم خوشبختانه. آقاهه گفت متاسفانه نمیشه، چون ما قیمت نهایی رو حساب می کنیم. اما بلیت و فرمی که پر کردی رو نگه دار، اگه یه بار دیگه این اتفاق افتاد، دوتاشو با هم پست کن تا بالای چهار یورو بشه، اون وقت بهت میدن لبخند. یعنی من الان باید دعا کنم یه بار دیگه قطارم یه ساعت تاخیر داشته باشه تو بهم در کل هفت یورو بدن خنده.

خلاصه، من نزدیکای ساعت یازده رسیدم دانشگاه. برو و بیایی بود که بیا و ببین. انگاری عروسی بود تو دانشکده!! منشی ها که کلا رو دراشون زده بودن امروز تعطیلن. در اتاقاشون قفل بود (البته یکیشون از ساعت یک به بعد زده بود تعطیل، اون یکی که از درش قفل بود). همه اش هم تو رفت و آمد بودن. یعنی تو راهرو بودن ها، ولی امروز برای پاسخ دهی همیشه شون توی اتاقشون تعطیل بودن.

اصلا کلا دانشکده واقعا عین عروسی ما ایرانی ها شلوغ پلوغ بود. آدم حتی اگه هیچی هم نمی دونست، در عرض پنج دقیقه بعد از ورودش به دانشکده کاملا متوجه می شد امروز اینجا یه خبریه.

حالا خبره چی بود؟ می خوان یه استاد استخدام کنن. هشت نفر کاندیدا دارن که پنج تاشون امروز ارائه داشتن، سه تاشون فردا. من لیست اسما رو که روی در زده بودن دیدم، ولی هیچ کدومو نمی شناختم به سلامتی نیشخند.

موضوع کاریشونو هم نوشته بودن، فکر می کنم موضوع ارائه ی هر کدومشون هم همون موضوعی بود که براشون توی لیست نوشته شده بود. ارائه ها هم آزاد بود برای هر کس که می خواست شرکت کنه. چون توی ارائه، طرف فقط ارائه می داد و تموم.

یعنی بحث مربوط به استخدام توی اون جلسه مطرح نمی شد. طرف ارائه اش رو می داد که روی چی کار می کنه و چیکار می کنه. بعدا توی یه جلسه ی خصوصی با استادای فعلی دانشکده، باهاش مصاحبه می شود. اما اینکه طرف قدرت بیان داشته باشه و بتونه اساتید و در کل حضار رو قانع کنه که استاد خوبی هست، توی همون جلسه ی ارائه اش انجام می شد که برای عموم آزاد بود.

هیچ کاندیدایی هم نمی تونه ارائه ی بقیه رو ببینه (این طوری که من از یکی از بچه ها شنیدم)، یعنی خودش میاد فلان ساعت ارائه میده و میره.

من به طور معمول ساعت یک با استادم قرار دارم. امروز به خاطر همین جلسات، استادم از صبح کار داشت تاااااااا 6 عصر اینا!! به من گفت من فقط یه زمان استراحت به عنوان زمان ناهارم دارم، 12 تا 1 همو ببینیم. منم گفتم باشه. بعدا ایمیل زد که ما تو اتاق بغلی اتاق خودم جلسه داریم، اگه تا بیشتر از 12 طول کشید، منتظر باش تا بیام. دیگه 12:15 اینا حتما تموم میشه. منم باز گفتم باشه!

از 12 هی رفتم سر زدم، هی هنوز جلسه داشتن! 12:20 که سر زدم ظاهرا تموم شده بود. رفتم اتاق استاد، دیدم یه تیپ رسمی کت و شلواری داره به خاطر امروز. سعی کردم حرفامو زود تموم کنم که اونم یه کمی واقعا استراحت کنه بیچاره. همون طور که من صحبت می کردم، ساندویچشو می خورد. البته قبلش بهم گفت امیدوارم ناراحت نشی که من چیزی می خورم. منم گفتم نه، ناراحت نمیشم، بخور!

شاید نیم ساعت بیشتر طول نکشید کار من، شایدم کمتر. یه ده دقیقه ای موند واسه استاد که خستگی بگیره لبخند.

ساعت 2 کلاس خودم بود. به خاطر همین جلسه های امروز، کلاسم کلا باید توی یه ساختمون دیگه تشکیل می شد. ساختمونو بلد بودم، ولی امیدوار بودم بتونم اتاقو پیدا کنم و امیدوارتر بودم که کلیدم به در اتاق بخوره!!

از یکی از بچه ها پرسیدم کلید ما می خوره به اتاقای اونجا؟ گفت نه، ما فقط درای همین ساختمونو می تونیم باز کنیم (هر کدوم از ما یه کلید داریم که مال اتاق خودمونه، یه کلید هم داریم که به در تمام اتاقایی که به عنوان کلاس استفاده می شن و همین طور به تمام جاهای عمومی، مثل اتاق پرینتر می خوره).

منشی ها هم که نبودن، که کلید بگیرم یا راهنمایی بگیرم. فقط می تونستم دعا کنم در اتاق باز باشه لبخند.

یه کمی زودتر رفتم که اگه مشکلی پیش اومد، برم از منشی همون ساختمون بپرسم. حالا اصلا نمی دونستم اون ساختمون دانشکده ی چی هست که بخوام بدونم منشیش کیه و کجاست!!

تقریبا ده دقیقه به دو بود که من جلوی در اتاق بودم. یکی از بچه هایی که ارائه داشت اونجا بود. گفتم در بازه؟ گفت آره، گفتم خب خدا رو شکر لبخند. رفتیم تو، کامپیوتر نداشت.

اینجا معمولا اتاقایی که پروژکتور دارن، کامپیوتر هم دارن. البته نه از اینایی که ما تو خونه هامون داریم. نمی دونم اینایی که اینا دارن اسمش چیه. یه کامپیوتره که مونیتورش روی یه میز کار شده، مثل اینا. البته من یادم نمیاد کیسش مثل اینا بوده باشه. ولی به هر حال فهمیدین منظورم چیه دیگه!

خلاصه، این اتاق از این کامپیوترا نداشت. یعنی طرف باید حتما خودش لپ تاپ می داشت. این دختره گفت من لپ تاپ ندارم. امیدوارم دوستم که میاد با خودش لپ تاپشو آورده باشه. وگرنه که از روی مقاله ارائه می دیم.

حالا اسلایداشون انقدرررررر خوشگل و قشنگ طراحی شده بود که اگه خودمم لپ تاپ نداشتم، می رفتم براشون جور می کردم، ولی می گفتم از روی اسلاید ارائه بدین!

گفتم من خودم لپ تاپم تو اتاقمه، میرم برات میارم. جلوی در دانشکده بودم که دیدم یکی از دانشجوهام داره میاد، یکی از دانشجوهای ایرانیم بود. بهش گفتم میدونی کلاس یه جای دیگه است و داری میای اینجا؟ گفت کلاس امروز؟ گفتم آره، پرسید کجاست. بهش گفتم، ولی بهش گفتم من الان می رم لپ تاپمو بیارم که برم. اگه می خوای صبر کن با هم بریم. گفت صبر می کنم.

از دانشکده اومدیم بیرون، یکی دیگه از بچه ها رو دیدیم، گف من نمیام امروز کلاس، ولی یکی دیگه از بچه ها هست که داره از من می پرسه کلاس کجاست. ساختمونو پیدا نمیکنه. تا این داشت آدرس می داد، دختره (همونی که پشت تلفن بود)، از دور دیده شد. گفتیم پس صبر می کنیم اونم بیاد با هم بریم!!

حالا ما شانسم نداریما. درست از همون هفته های اولی که من رفتم، درست جلوی دانشکده ی ما دارن یه ساختمون دیگه درست می کنن. واسه همینم تمام محوطه ی جلوی دانشکده رو حصار کشیدن. آدم باید سه ضلع ساختمون دانشکده رو دور بزنه تا به درش برسه!! صبر کردیم بنده خدا سه ضلعو دوید و اومد. با هم رفتیم اون یکی ساختمون.

دوست اونی که ارائه داشت اومده بود، لپ تاپشم آورده بود. حالا مشکل این بود که کنترل پروژکتورو پیدا نمی کردیم. دختره گفت من تمام کلیدای اینجا رو زدم، ولی این پروژکتور روشن نشد! منم رفتم همه ی دکمه ها رو زدم، روشن نشد نیشخند.

با خودم گفتم جای چارلی خالی. چارلی اون پسر آمریکایی کلاسمونه که کلا کار راه بنداز پروژکتورمون بود! یه تلفن اونجا بود، شماره های ضروری رو هم نوشته بود اونجا. یکی از بچه ها زنگ زد، بعد از یکی دو بار غلط غلوط زنگ زدن به شماره های بی ربط (نیشخند)، بالاخره یکی راهنماییمون کرد!

حالا راهنماییش چی بود؟ یه کشو درست زیر همین تلفن هست، اونو بکشین، کنترل پروژکتور اونجاست! کشیدیم درست بود! البته نه اینکه کنترلش مثل تلویزیون باشه که ورداری ها. کنترل هم اونجا تعبیه شده بود، شبیه همون مونیتور کامپیوتر که کلا روی میز تعبیه شده بود.

دیگه دو و پنج دقیقه شده بود که کم کم کارا افتاد رو روال و ارائه شونو شروع کردن. فقط می تونم بگم عالی بود. یکی از بهترین ارائه هایی بود که به عمرم دیده بودم لبخند. اسلایداشون، صحبت کردنشون، توضیح دادنشون، حتی حرکات دستشون، تسلطشون، همه چیشون واقعا عالی بود. یعنی اگه من به ارائه ی اینا 20 بدم، به خودم بیشتر از 12 نمیدم.

آخر ارائه شون هم بهشون گفتم چقدر خوشم اومده از ارائه شون. ازشون پرسیدم آیا تا حالا با هم کار کردن؟ چه مدت وقت گذاشتن روی همچین ارائه ای. برام جالب بود که تقریبا به اندازه ی بقیه وقت گذاشته بودن، یعنی این طوری نبود که بگن از اول ترم داشتن روش کار می کردن، همون دو سه هفته رو روش وقت گذاشته بودن، ولی خب واقعا من حتی یه دونه ایراد کوچیک هم نمی تونستم ازشون بگیرم.

مخصوصا نفر اولی که ارائه داد، من یه چیزشو خیلی دوست داشتم. طوری ارائه می داد که انگاری نویسنده ی مقاله است. قشنگ شنونده رو قانع می کرد که این مقاله خیلی ارزشمنده، تو فلان کارا به درد می خوره، نسبت به کارای قبلی این برتری ها رو داره*.

یه تیکه ی ارائه هم یه ابتکار قشنگی به خرج داده بودن و دو تا مثال از زبون ژاپنی آورده بودن. آخه نفر دوم ژاپنی بلد بود (خودش روس بود و تلفن هم که زد آلمانی حرف زد، انگلیسی هم که زبون کلاسمونه. واقعا این آدما باریک الله دارنا چشمک).

خلاصه ارائه ی این بچه ها هم تموم شد و من کلی تحسینشون کردم و اونا هم کلی ذوق کردن لبخند. زدیم به میز (اینجا درس که تموم میشه، به جای اینکه به استاد بگن خسته نباشین، می زنن رو میز) و بلند شدیم که بریم .... که یکی از بچه ها (که البته قبلا ذکر و خیرش تو این وبلاگ رفته!!) گفت ئه منم امروز ارائه داشتم. خب دیگه وقت نیست، پس من هفته ی بعد ارائه می دم خنثی.

این پسره، همون پسری بود که قبلا راجع بهش صحبت کردم و گفتم که یه بار گفت مریض بودم، نمی تونم ارائه بدم، منم بهش گفتم برگه ی دکتر بیار تا من تاریختو جا به جا کنم و برگه ی دکتر آورد و این حرفا!!

امروز صبح من دیدم ایمیل زده که این اسلایدامه. ولی از اونجایی که من به بچه ها گفتم باید یه هفته قبل از ارائه تون اسلایداتونو بفرستین، فکر کردم مال هفته ی بعده ارائه اش. نگو ارائه اش ساعت 2 بوده، ساعت 1 برا من اسلایداشو فرستاده!! هیچی دیگه، اجبارا ارائه اش افتاد هفته ی دیگه.

از کلاس که برگشتم اتاق، همه چی تقریبا به حالت اول برگشته بود تو دانشکده، دیگه عروسی نبود نیشخند. فک کنم همه رفته بودن عروس کشون چشمک.

--

می خواستم بیام خونه، قبلش قطارمو چک کردم. دیدم جلوش علامت هشدار داره (وقتی این علامتو داره، یعنی یه چیزی تغییر کرده تو این قطار). نگاه کردم، دیدم نوشته انگاری یه قطار دیگه به جای قطار معمولش استفاده میشه و هیچ رزروی در کار نیست (من که رزرو نمی کنم هیچ وقت، ولی خب بعضی ها رزرو می کنن). خیلی سر در نیاوردم چی میگه. گفتم حالا میریم می بینیم چطوریه دیگه.

وقتی رفتم معلوم شد که کلا انگاری برنامه عوض شده و به جای قطار همیشه، یه قطار شب رو گذاشته بودن. کلا همه اش کوپه ای بود و تو هر کوپه ای شیش تا صندلی بود (قطارای عادی اینجا همه شون اتوبوسی ان، فقط شب روا کوپه این).

اولش که من هی واگنای قطارو رد می کردم، منتظر بودم برسم به جایی که اتوبوسی باشه. آخه تو قطارای عادی هم یه قسمت هاییش کوپه ایه ولی من تا حالا هیچ وقت تو اونا ننشستم ( آخه تا همین الان فکر می کردم باید بلیت خاصی داشته باشی برای اونجا، ولی الان همسر گفت میشه اونجا هم بشینیم!!).

خلاصه، انقد رفتم که دیدم نوشته واگن درجه یک (first class)! ما همیشه بلیت درجه دو می گیریم. دوباره برگشتم تو همون واگن درجه دو سوار شدم. فهمیدم کلا قطار، قطار شبروئه و اصلا قسمت اتوبوسی نداره که من دنبالش می گشتم!

--

خدا رو شکر قطار سر وقت راه افتاد و سر وقت رسید. هنوز به خونه نرسیده بودم که همسر زنگ زد، گفت بریم خرید اگه حوصله شو دارم. منم گفتم باشه. رفتیم آذوقه ی هفته مونو خریدیم، اومدیم خونه.

همسر که ناهار خورده بود، منم نشستم برنج و کتلت و تن ماهی همسر پز خورده، به علاوه ی زیتون پرورده ی همسر درست کن لبخند! من کلا زیتون نمی خوردم، ولی خب دیگه با تلاش های همسر من راضی شدم زیتون پرورده رو با کلی ناز و افاده و منت گذاشتن سر همسر بخورم نیشخند.

--

خسته نباشین اینقدر خوندین نیشخند! یکی دو تا نکته ی دیگه هم موند که تو یه پست جدا می گم که منو نزنین!

--

*نمی دونم می دونین یا نه، اما یه ارائه ی خوب ارائه ایه که 50 درصدش برای همه ی مردم، و نه متخصص های اون رشته، قابل فهم باشه. 30 درصد بعدی باید برای آدمای اون رشته قابل فهم باشه و 20 درصدش باید برای آدمای متخصص توی اون گرایش خاص قابل درک باشه. و اون 50 درصد اول دقیقا یعنی قسمت اولیه که شما باید بتونین طرفو قانع کنین که این کار به درد می خوره. اصلا به چه دردی می خوره؟ برای چی ما به این کار نیاز داریم؟ چه کاری انجام دادیم که قبلی ها انجام ندادن؟

و همون طور که گفتم همه ی اینا باید به زبون بسیاااااار ساده و قابل فهم باشه، نه با عدد و رقم و حرفای قلمبه سلمبه برای آدمای اون رشته.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٤ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم این ابتکار خانوم دوست ما بود، یا کلا آلمانی ها این کارو می کنن، ولی به هر حال ما دوست داشتیم لبخند.

دیروز که رفتیم خونه ی دوستامون، اون زوجی که عروسیشون چند ماه پیش بود، به هممون نفری یه پاکت در بسته دادن. پشتش هم اسمامون نوشته شده بود. بازش کردیم، دیدیم یه کارته که توش ازمون تشکر کردن (به خاطر اینکه عروسیشون رفته بودیم)، به علاوه ی عکسی که باهاشون گرفته بودیم که ظاهر کرده بودن و گذاشته بودن لای کارت.

روز عروسی هر کسی که می رفت کادوشو می داد، عکاس یه عکس ازشون با عروس و دوماد می گرفت. همون عکسو برامون ظاهر کرده بودن و دادن دست خودمون لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

حدود 1600 دقیقه طول کشید تا برنامه ام اجرا شد. در اصل در واقع این برنامه ی من نبود. برنامه ای بود که قبلا توسط یه عده ی دیگه نوشته شده بود (و گفته بودم که ایراد داره کدشون).

می خواستم همین برنامه رو روی یه سری داده ی دیگه امتحان کنم. برای اینکه تستش کرده باشم، یه فایل درستو هم به عنوان ورودی و هم به عنوان فایل استاندارد بهش دادم. هدف این برنامه اینه که فایل ورودی رو با فایل استاندارد مقایسه کنه و بگه فایل ورودی چقدر درست عمل کرده.

حالا من فایل استانداردو به عنوان فایل ورودی و فایل استاندارد بهش دادم، میگه 37 تا غلط داره خنثی.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ ] [ ۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قرار بود کیک درست کنیم، اونم دو تا! یه دونه بیشتر درست نکردم که اونم به سلامتی خراب شد نیشخند. من رفتم دوش بگیرم، به همسر گفتم حواسش به کیک باشه. اومد گفت کیکه خراب شده. البته تقصیر همسر نبودا. کیکه خودش خراب شده بود.

نمی دونم پرا پف وسطش خوابیده بود! پف همه ی قسمتاشم نه ها! فقط پف قسمت وسطش خوابیده بود. کیک کج و معوج شده بود. دیگه مجبور شدیم دست خالی بریم!

همسر می خواست با دوچرخه بیاد، من می خواستم با قطار برم. واسه همین من زودتر راه افتادم. بعدش همسر پیامک داد که شما شروع کنین، من دیرتر می رسم.

این وسط، از ساعت 2 3 یکی از بچه ها هی تو وایبر می پرسید چطوری باید بیام؟ حالا هرچی هم بقیه بهش می گفتن با سایت ها چک کنه، حاضر نمی شد چک کنه!! می گفت من اونا سرم نمیشه!

برای رسیدن به مقصد، من باید یه بار از قطار پیاده می شدم و یه اتوبوسو سوار می شدم. تو ایستگاهی که پیاده شدم، همین دوستمون پرسیده بود کدوم ایستگاه باید پیاده بشم؟ واسه همین حدس زدم تو همون اتوبوسی باشه که من الان می خوام سوار بشم.

رو تابلو نوشته بود اتوبوس 4 دقیقه دیگه میاد. یه دو سه دقیقه ای وایستادم، دیدم نیومد، گفتم پیاده برم بهتره. آخه آقای صاحبخونه خیلی اخلاقش آلمانیه، دوست داره آدم سر وقت بیاد.

این شد که منم پیاده راه افتادم. وسط راه حواسم نبود، همین جوری رفتم، از جایی که باید می پیچیدم رد شدم. البته هنوز زیاد نرفته بودم، یهویی متوجه شدم و برگشتم. هنوز داشتم به مسیر اصلی برمی گشتم که دیدم اتوبوسی که تو ایستگاه قبلی منتظرش بودم، داره میاد. منم دویدم و خودمو رسوندم بهش.

انتظار داشتم اون دوستمون تو اتوبوس باشه، ولی هرچی نگاه کردم ندیدمش! کلا هم یه ایستگاه بیشتر نبود، باید ایستگاه بعدی پیاده می شدم.

پیاده که شدم، رسیدم جلوی در خونه ی صاحبخونه اینا، دیدیم یکی دیگه از بچه ها دم دره. منتظر بود ساعت چهار بشه که زودتر از وقتش نرفته باشه. تا ما سلام و علیک کریدم، ساعت شد چهار و یک دقیقه (البته به ساعت من، نمی دونم چقدر دقیقه!).

دیگه ما با هم رفتیم تو، دیدیم اون بنده خدا هنوز نیومده. یه نفر هم قبل از ما اومده بود. دو تا از بچه ها هم از شهرهای مختلفی می اومدن. اونا هم اومدن، ولی اونی که هی آدرس می پرسید هنوز نیومده بود! هر کی در می زد، ما فکر می کردیم اونه، بعد درو باز می کردن می دیدیم یکی دیگه است.

حتی همسر هم که گفته بود مراسمو شروع کنین، من کار دارم، دیرتر میام هم رسید، اون بنده خدا هنوز نیومده بود!!

بالاخره ساعت 5 اومد!! البته ما قبل ترش برنامه رو شروع کرده بودیم ولی خب هنوز اولاش بودیم.

نکته ی خاصی نداشت این دفعه که بخوام براتون بگم، شرمنده. بعد از اینکه کارمون تموم شد هم رفتیم سراغ کیکایی که صاحبخونه آماده کرده بود برامون لبخند. مطمئنا لازم به گفتن نیست که این قسمت بهترین قسمت برنامه بود چشمک.

بعدش هم بحث های جانبی انجام شد. یه قسمت این بحث ها مربوط به قوانین ازدواج تو آلمان بود. چیزی که فهمیدیم این بود که تو آلمان اگه دو نفر بخوان از هم جدا بشن، اولا که باید یه سال جدا زندگی کنن تا مطمئن بشن که واقعا می خوان جدا بشن. این یه سال در صورتیه که هر دو طرف راضی به جدایی باشن. اما اگه یه نفر بخواد جدا بشه و اون یکی نخواد، این پروسه حدود سه سال طول می کشه تا بتونن قانونا از هم جدا بشن.

علاوه بر اون فهمیدیم که اگه جدا بشن، آقاهه موظفه هزینه ی زندگی خانوم + هزینه ی زندگی بچه شونو تا زمانی که خانومه مجددا ازدواج کنه بده، اونم به طور کامل. یعنی اون خانوم باید همون زندگی ای که قبل از جدا شدن داشته، بعد از جدا شدن هم داشته باشه.

البته یه راه دیگه اش هم اینه که همون اول موقع ازدواج شرط و شروطشونو مشخص کنن. اینی که بالا گفتم پیش فرض ازدواج بود. اما اگه بخوان می تونن شرط بذارن که مثلا آقاهه بگه در صورت جدا شدن، من صد هزار یورو به طرف میدم و تمام. یعنی دیگه اون هزینه ی زندگی طرف تا ازدواج مجدد رو دیگه نده.

علاوه بر اینا، فهمیدیم که اگه دو تا ایرانی با هم ازدواج کنن و بعد بخوان تو آلمان جدا بشن، ممکنه هم مهریه و قوانین ایرانی برای ازدواجشون اعمال بشه، هم قوانین آلمانی. یعنی رسما آقاهه بیچاره بشه نیشخند. که البته این دیگه بستگی به نظر دادگاه داره، ممکنه دادگاه فقط یکی از قوانینو قابل اعمال بدونه، ممکنه فقط یکی رو قابل اعمال بودنه.

و دیگه اینکه فهمیدیم که اگه آقاهه تو ثبت رسمی ازدواجش پای چیزی رو امضا کنه و بگه من این قدر پول به این خانوم میدم، اگه بخوان پولو بگیرن، طرفو پولش می کنن و ازش می گیرن، مثل ایران در رو نداره چشمک.

--

این دفعه اگرچه بحث اصلیش چیزی نداشت که براتون بنویسم، حداقل بحث جانبیش پربار بودچشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ ] [ ۱:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

زندگیمون همچنان، مثل همیشه، با تمام پستی ها و بلندی هاش در جریانه لبخند.

دیروز عصر، باز بعد از مدت ها رفتیم شهرگردی. از وقتی خونمونو آوردیم اینجا، خییییییلی کم میریم شهرگردی. آخه خونه مون خیلی دور شده از مرکز شهر. در واقع الان تو یه شهر دیگه ایم!! ولی خب ما که اینجایی که هستیمو شهر حساب نمی کنیم، واسه همین داریم نسبت به مرکز شهر اولیه مون می سنجیم راهمونو!

تو شهر هم هیچ خبری نبود. فقط هوا داره کم کم بهتر میشه. دیگه قدم زدن تو خیابونا سخت نیست. هوا قابل تحمل شده.

--

دیروز کلی خوشحال شدم. فایل مقاله مو که استاد برام فرستاده بود، تو ایمیلش نوشته بود جاهایی که بولد کردم نظرات منه (که بیشتر نوشته بود مثلا فلان چیزو اینجا بنویس یا تحلیل کن، یا فلان چیزو اینجا اضافه کن)، اونایی که بولد نکردم، قراره بخشی از مقاله باشن.

بعد من که نگاه می کردم یه عالمه قسمت بود که با رنگ سبز یا قرمز روشونو خط زده بود (با این ابزارای آفیس). یه جاهایی رو هم خودش اضافه کرده بود. وقتی نگاه می کردم، فقط دو سه تا پاراگراف بود که بدون خط خوردن مونده بود و در واقع رنگش همون مشکی ای بود که خودم نوشته بودم.

دیروز عصری گفتم بذار ببینم الان اگه همه ی کامنت های استادو بزنم Accept، شکل نهایی مقاله ام چه طوری میشه؟ آخه این جوری که استاد هم رو خط زده که معنیش اینه که من الان فقط دو سه پاراگراف مقاله دارم که!! یعنی بقیه همه چرت و پرت بوده نوشتم؟!!

همه رو Accept زدم، دیدم یه ستون بیشتر از چیزی شده که من برای استاد فرستاده بودم!! دقیق و تیکه به تیکه که نگاه کردم فهمیدم اون قرمزایی که خط زده، نوشته های من بوده که جاشونو خوب نبوده، بردتشون یه جای دیگه و اونا رو سبز کرده. در واقع فقط متنمو جا به جا کرده لبخند و البته یه چیزایی رو هم که گفته بهش اضافه کنم.

البته اون یه چیزایی فک کنم خییییییلی چیزاست. آخه قراره مقاله short paper باشه. یعنی کلا بشه 4 صفحه. من چهار صفحه ی تمام برای استادم نوشته بودم! کامنت هایی که استاد گذاشته گفته اینا رو اضافه کن، خودش یه ستون شده. حالا شما فکر کن من بخوام مطالبی که گفته رو اضافه کنم چند صفحه میشه!!

--

امروز جلسه ی قرآن داریم. ساعت 4 باید اونجا باشیم و من کلی کار برای انجام دادن دارم! علاوه بر ناهاری که باید درست کنم برای خودمون، دو تا کیک هم باید درست کنم، یکی برای بردن، یکی برای خوردن نیشخند. یکیشو می خوام واسه صبحونه ی خودمون تو خونه بمونه، اون یکی رو ببریم.

یه کمی هم از کار دیروزم مونده که اونم می خوام تموم کنم. تازه می خوام یه کمی از تفسیرا رو هم بخونم. حتما هم وقت می کنم چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بعضی ها هم هستن خیلی اهل عملن، اصلا هم اهل حرف نیستن. من عاشق این آدمام! هارت و پورت ندارن، مستقیم عمل می کنن.

اون قضیهی استاده بود که گفتم بهمون ایمیل زده بود، خطاب به یه استاد دیگه گفته بود حالا که تو ارائه های بچه های منو نمیای، منم ارائه ی دانشجوهای تو نمیام (که من اسمشو گذاشته بودم الکس تو این وبلاگ)، حالا به شکل دیگه ای ادامه پیدا کرده!

یه بار با یکی از بچه های الکس صحبت می کردم، می گفت استادمون گفته شاید اصلا ما جلسات هفتگیمونو جدا کنیم و اصلا بریم با یه دانشگاه دیگه (که شهرش خیلی نزدیکه بهمون). دیگه راجع به اینکه اگه این طوری بشه سختی رفتن داره و این حرفا صحبت کردیم.

ما (بر اساس همین حرف دوستمون) منتظر بودیم این استاد اعلام استقلال کنه و حرفشو عملی کنه و بره با یه گروه دیگه!

ولی حالا اون یکی استاد ( فرض کنین اسمش جان باشه از این به بعد تو اینجا لبخند)، ایمیل زده که من همه ی شما رو دعوت می کنم به شرکت تو جلسات گروهی جدید ما که بین بچه های گروه من و فلان دانشکده (یه دانشکده ی دیگه تو همین دانشگاه که ارتباط تنگاتنگی داره کاراش با کارای همین استاد). ما جلسات گروهیمونو از تابستون همین امسال با این دانشکده ادامه می دیم (یعنی خودشو از دانشکده ی ما جدا کرد دیگه کلا) و سه تا هم مهمون دعوت شده داریم که ارائه هاشون تو تاریخ های زیره. سه تا تاریخ داده و سه تا استاد دعوت کرده از لیسبون (پایتخت پرتغال)، برلین و ادینبورگ (پایتخت اسکاتلند).

خوشم میاد هرچی الکس و بقیه ایمیل می زدن و بحث می کردن سر جلسات گروهی، نه جواب میداد، نه نظر میداد، نه از خودش دفاع می کرد. اصلا محل نمی داد. حالا تو همین مدت کم، هم رفته صحبت کرده با یه دانشکده ی دیگه و جلسات گروهیشو جدا کرده، هم مهموناشو دعوت کرده لبخند.

--

استاد مقاله ای که براش فرستاده بودمو برام فرستاده. تقریبا اندازه ی دو تا پاراگراف از نوشته های من مونده خنثی. بقیه رو گفته عوض کن!!

تازه در مورد اینکه برای کجا بفرستیم هم مثل اینکه باید باهاش صحبت کنم. دوست داره کامل ترش کنیم، برای یه کنفرانس دیگه بفرستیم. البته نظر منو هم پرسیده و من می خوام بهش بگم برای همین جا بفرستیم که من یه کمی خیالم راحت بشه بالاخره یه مقاله ای تو تزم دادم! بدونم نتیجه ی کارم بالاخره یه جا منتشر شده.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱٠ ] [ ۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هیچ اتفاق خاصی در حال افتادن نیست و ما همچنان داریم به زندگیمون ادامه می دیم لبخند.

از صبح پای همین کارای الکی وقت گیر درسیمم که تمومی هم نداره! نمی دونم الان باید بگم از خوش شانسیمه یا از بد شانسیمه که باید انقد این رمان دور دنیا در هشتاد روزو بخونم که حالم بد بشه!! دیگه جمله جمله شو حفظم، یعنی حتی قشنگ می دونم فلان جا کجاست، بین فلان جا تا فلان جا چند کیلومتره!! آقای فاگ اینا از کجا به کجا رفتن، بعدش کجا رفتن، اونجا چه اتفاقی افتاد و الی آخر... خنثی .

--

ولی خب در خلال این رمان خوندن، چیزای جالبی هم یاد گرفتم! مثلا فهمیدم که تو این کتاب به خلیج فارس می گه خلیج عربی و فهمیدم که نویسنده هم تصورش از منطقه ی خاورمیانه و هند و کلا اون دور و برا کلا جنگ و این چیزا بوده. آخه یه جای متن کتاب میگه (نقل به مضمون البته) با اینکه تو هند و اون طرفا ممکنه امنیت نباشه و دعوا و درگیری و جنگ و این چیزا باشه، ولی ویلی فاگ اینا از این چیزا هراسی ندارن و مشکلی با رفتن به این مناطق ندارن.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۸ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

می خواستم اینو به ته پست قبلی اضافه کنم، ولی گفتم دیگه خیلی هی ویرایش می خوره (آخه یکی دو بار بهش اضافه کردم!!).

این دوستم که فارسی یاد می گیره، همیشه دفتر فارسیش که مربوط به کلاسش هست، همراهش هست. یه جمله نوشته بود که مال یکی از کتاباش بود که اون کتاب همراهش نبود، فقط جمله رو تو دفترش نوشته بود. من واقعا نمی دونم آیا کاملا اتفاقی همچین جمله ای تو کتاب یه نوآموز قرار گرفته یا باید بگیم سیاست های خاصی پشت این جمله بوده؟ که من واقعا امیدوارم اولی بوده باشه (هرچند نمی تونم درک کنم دلیل معرفی همچین جمله ای به یه کسی که می خواد فارسی یاد بگیره!). جمله این بود:

"آن مرد در حالی که خنجر در دست داشت، به ما نزدیک شد."

ازش پرسیدم کتابت مطلقا فارسیه یا آلمانی به فارسیه؟ گفت آلمانی به فارسیه.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۸ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز دوباره کلاس آلمانی/فارسی داشتم. فارسی یاد گرفتن این دوستام واقعا سوژه است!

یکیشون یه جمله ای گفت که باید از "داشته باشم" استفاده می کرد، بلد نبود؛ اشتباه گفت؛ منم تصحیحش کردم؛ گفتم باید بگی "داشته باشم". بعد بازم متوجه نمیشد منطق این کار چیه. اون یکی براش توضیح میده: ببین مثلا میگیم "بروم، ببینم..."، برای "داشتن" به جای "بدارم" میگیم "داشته باشم"!

--

یه قسمت از صحبتامون بحث به این کشید که تو خونه میشه حیوون خونگی نگه داشت یا نه، یکیشون میگه حیوون تو فارسی فحشه؟خنثی گفتم بستگی داره چطوری بگی، ولی در حالت عادی کلمه ی بدی نیست. آخه فک می کرد کلا گفتنش تابوئه! می گفت آخه من کردا و عربا رو دیدم که از این کلمه به عنوان فحش استفاده می کنن.

بعد دیگه اون دو تا خودشون داشتن بحث می کردن با هم که آیا تو آلمانی حیوون فحشه یا نه؟ به این نتیجه رسیدن که حیوون خودش تحت هیچ شرایطی تو آلمانی فحش نیست، اما کلمه هایی مثل خر و بز و این چیزا فحشن! جالب بود که جوجه هم از نظر اونا فحش بود! در حالی که ما جوجه رو بعضی وقتا برای بچه های کوچیک استفاده می کنیم، که اتفاقا معنی مثبتی میده، اصلا هم فحش نیست لبخند.

--

یه تیکه دیگه از بحثمون راجع به حروف ربط هایی مثل "یا" بود. مثلا وقتی میگیم یا بیا، یا برو، هم اینو می خواد، هم اونو می خواد. خلاصه از این قبیل دیگه. اولین مثالی که براش زدم این بود: یا بیا تو، یا برو بیرون. تا اینو گفتم، میگه من یاد گربه می افتم!! بیرون خونه کلی جیغ می زنه که درو واکنی بیاد تو، تا میاد، یه دوری می زنه، می خواد دوباره بره بیرون خنده.

--

کلا تو این کلاس آلمانی/فارسی چیزای خیلی جالبی یاد می گیرم. امروز فهمیدم که غربی ها اول با چیزی شبیه خنجر می جنگیدن، بعدا از شرقی ها یاد گرفتن که میشه شمشیر بلند درست کرد و راحت تر و از فاصله ی دورتری با طرف جنگید!

و جالبه که قبل از اینکه ایده ی استفاده از شمشیر بلندو از شرقی ها بگیرن، روی اسب هم با هم می جنگیدن، ولی بازم با خنجر! آخه وقتی دوستم اینو گفت، من گفتم پس احتمالا تا قبل از اون همیشه پیاده می جنگیدن و شمشیر برای این توجهشونو جلب کرده که می تونستن از روی اسب هم با هم بجنگن. گفت نه، از همون رو اسب با هم می جنگیدن قبلش، ولی بازم با خنجر!

فقط اینجوری که باید واقعا برن تو دل همدیگه اسباشون تا خنجر اون دو تا سوارکار به هم برسه که چشمک! ولی خب بلد نبودن دیگه، سخت بوده جنگیدنشون چشمک.

--

کم کم داره به سرم میزنه بزنم تو خط شیرینی درست کردن! الان می خوام برم یه شیرینی ساده پیدا کنم درست کنم لبخند. چند وقت پیشم که رفته بودیم بیرون، بدون هیچ دلیل خاصی، یه چند تا قالب شیرینی دیدیم، خریدیم. قصد شیرینی درست کردنم نداشتیما، ولی خب خریدیم. حالا می خوام بالاخره افتتاحشون کنم.

--

 بالاخره بعد از مدت ها به یه دکتر چشم هم زنگ زدم، وقت گرفتم. مدت هاااا پیش باید عینکی می شدم ولی متاسفانه یا خوشبختانه، مشکل فقط با یه چشمم هست و در واقع به خاطر اینکه چشم دیگه ام جبران می کنه، احساس نکردم نیازی به عینک دارم، اما به هر حال بهتره هرچه زودتر برم که مشکلم بیشتر از این نشه لبخند.

زنگ زدم، خانم منشی گفت زودترین وقتی که می تونه بهم بده شیش فوریه است، ساعت 9 و ربع صبح. ان شاءالله که خیره لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٧ ] [ ٧:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز هم یه روز دیگه از روزای خدا بود لبخند. مثل همیشه. صبح باید می رفتم دانشگاه دومم. دیشب مثلا اومدیم زودتر بخوابیم، ساعت یه ربع به یازده اینا دیگه تو رختخواب بودیم. آخرین باری که من ساعتو چک کردم 11:31 بود! دیگه بعدش چک نکردم. نمی دونم کی خوابم برد. ولی صبح اندازه ی یه عمممممر خسته بودم! مخصوصا که شبش همش خواب استادمو می دیدم! که داشت فارسی یه چیزایی رو می گفت که من بنویسم، دقیقا عینهو دیکته خنده.

از طرفی هیچ لباس اتوکشیده ای هم نداشتم برای امروزم. دیشب آوردم یکی از لباسامو گذاشتم رو صندلی که جلوی چشمم باشه، صبح اتو کنم. دیشب اتو نزدم چون شب بود (هموطن گرامی لطفا در ساعات اوج مصرف لباسهایتان را اتو نزنید چشمک).

صبح گوشیمو زودتر کوک کردم، ساعت 7.5 بیدار شدیم. صبحونه و چایی رو که خوردیم، لباسمو اتو زدم، دیدم وقت اضافه آوردم و لباسای دیگه هم هستن، اونا رو هم آوردم اتو زدم.

رفتم دانشگاه، هیچ خبر خاصی نبود، جز اینکه دانشگاه داره خلوت تر و خلوت تر میشه! فک کنم آخر ترمه، بچه ها رفتن تو لاک خودشون که درس بخونن چشمک.

ساعت یک با استادم قرار داشتم. رفتم دیدم مقاله مو که نخونده بود، هنوزم نخونده! گف می خونم بهت میگم (هفته ی پیشم همینو گفته بود!!). البته این دفعه گف الان تو لیست کارام، تو بالاهای لیسته!!

ساعت دو هم که کلاس داشتم، رفتم سر کلاس. بچه ها زیاد نبودن. شیش هفت تا بیشتر نبودن. ارائه هم مثل همیشه بود، فقط ارائه دهنده خیلی استرس داشت، مثل خودم بود، از اونا که وقتی استرس دارن خیلی زود همه چی رو میگن! کل ارائه اش نیم ساعت هم نکشید. مطمئنم طرف وقتی تو خونه واسه خودش ارائه می داده، 45 دقیقه حداقل طول می کشیده!!

بعد از کلاسم دوباره رفتم تو اتاقم و بقیه ی کارامو انجام دادم. فعلا درگیر یه سری خرکاری ام!! کارای شدیدا وقت گیییییر که هیچ کاریش هم نمی شه کرد، حتما باید دستی انجام بشن و حتما هم توسط خودم (به عنوان یه متخصص (expert) عینکخنده. اصلا این کلمه ی متخصصو گفتم واقعا خودم خنده ام گرفت! )!

ساعت از 5 گذشته بود که مثل همیشه باید راه می افتادم. تو راه که بودم به همسر زنگ زدم، گفتم شام بریم دونری سر کوچه مون. همسر هم گفت باشه. وقتی رسیدم به ایستگاه نزدیک خونه مون به همسر دوباره زنگ زدم و گفتم بیاد دم ایستگاه، من منتظرش می مونم.

تو این هفت هشت دقیقه ای که من منتظر بودم، یه پسر آلمانی اومد ازم یه آدرس پرسید، بلد بودم، ولی شک داشتم اون خیابون اسمش دقیقا همینه. گفتم بلد نیستم، ولی بذار چک کنم. گوشیمو در آوردم براش چک کردم. چنین است رسم سرای درشت/ گهی پشت بر زین، گهی زین به پشت! این همه آلمانی های بیچاره از جیبشون هزینه کردن واسه ما با گوشیشون آدرس چک کردن چشمک، حالا یه بارم ما براشون چک کردیم.

یه دو سه دقیقه بعدش همسر رسید. با هم رفتیم دونری. اولین باری بود می رفتیم اینجا. بعضی از دوستامون خیلی تعریفشو می کردن. به نظر من بد نبود، ولی به اون تعریفی هم که اونا می گفتن نبود. معمولی بود.

به هر حال خوب بود دیگه، بعد از مدت هاااااا با همسر رفتیم بیرون غذا خوردیم و راجع به مصائب و مشکلات آینده مون با هم صحبت کردیم و فهمیدیم که در حال حاضر هیچ کاری نمی تونیم بکنیم برای رفع مشکلاتمون، پس بهتره باهاشون کنار بیایم و بپذیریمشون نیشخند و انقد غر نزنیم مشغول تلفن!

 

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٦ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
2

 

 دیشب که رفتیم خرید، همسر یه بسته سیب زمینی آماده (آماده که چه عرض کنم، از خامم اون ور تر بود!!) برداشت که به عنوان شام بخوریم. آوردیم گذاشتیم تو فر، فک کنم از نیم ساعت هم بیشتر تو فر بود، آخرشم خوب نپخت! به هر حال هرچی بود با سس خوردیم. احساس کردیم تو مک دونالدیم چشمک.

یه کمی از سیب زمینی ها موند که سرخ نکردیم اصلا و همسر گذاشتشون رو لبه ی بیرونی پنجره (یخچال طبیعی داره خونمون چشمک).

برای ناهار امروز، یه کمی مرغ که از پریروز مونده بودو پختم، گفتم یه کمی هم از سیب زمینی های باقی مونده سرخ می کنیم، می خوریم دیگه. اگه گوشتش هم کم بود اشکالی نداره.

سیب زمینی ها که دوباره یه ساعت طول کشید تا بپزه!! یعنی مطمئن اگه خودم سیب زمینی پوست کنده بودم زودتر سرخ میشد. نمی دونم اینا چطوری نیم پز می کنن که بیشتر طول می کشه پختش؟!سوال

گازای اینجا که قبلا بهتون گفتم برقیه! مال ما بیشترین درجه اش 3 ه. منم برای اینکه سیب زمینی ها یه تکونی بخورن، اولش گذاشتم رو سه. یه پنج دقیقه بعد، همسر داشت می رفت بیرون از اتاق، بهش گفتم لطفا سیب زمینی ها رو بذار رو 2. گذاشت و اومد. یه ربع بعد دوباره رفت بیرون، سیب زمینی ها رم هم زد، اومد. تا درو باز کرد، بوی سوختنی اومد. می گم سوخت؟ میگه نه! گفتم مطمئنی؟ میگه آره بابا. هنوز کار داره.

دیدم خب بود میاد!! پا شدم رفتم دیدم همسر اون یکی شعله رو (که رو 1.5 بوده) گذاشته رو دو خنثی.

در برنجو ورداشتم دیدم نه تنها کفش سوخته و کناراش هم سوخته، بلکه سوختگی به روی برنجا هم رسیده و رنگشون کدر و بعضی هاش زرد شده! یه جوری بود که درشو وا کردم مجبور شدیم پنجره رو باز کنیم از بس دود داشت، گفتیم الانه که این حسگر دود صدا بده!

من نمی دونم همسر چطوی پای همون گاز وایستاده، سیب زمینی ها رو هم زده، اصلا هم متوجه نشده اون یکی غذا داره می سوزه!! میگن مردا در یه لحظه فقط یه کار انجام میدن، ولی دیگه در این حد؟چشمک

[ ۱۳٩۳/۱۱/٥ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کتاب محاکمه رو چند وقتیه که تموم کردم. از اونجایی که کلا داستان یه نفر رو داره بیان می کنه، نکته ای نداشت که بتونم جدا کنم و براتون بنویسم، فقط یه جمله اش به نظرم در مورد زندگی ما آدما صدق می کنه که آخر همین پست نوشتم.

اما در مورد خود نویسنده و کتاب خوبه یه سری چیزا رو بدونین که ترغیب بشین کتابو بخونین چشمک. کافکا تو خانواده ای یهودی و آلمانی زبان تو پراگ به دنیا میاد و کتاباشو به زبون آلمانی می نویسه. در واقع آلمانی رو به عنوان زبون مادریش یاد می گیره. ولی پراگی رو هم راحت صحبت می کنه.

کتاب محاکمه از اون کتابای کافکاست که بعد از فوتش چاپ میشه. خودش وقتی زنده بوده خیلی از کتابا و اثرای خودشو دوست نداشته و نمی خواد چاپشون کنه و به یکی از دوستاش وصیت می کنه که لطفا بعد از مرگ من اینا رو بسوزون. و دوستش هم لطف می کنه و همه رو چاپ می کنه نیشخند.

البته مسئولیتی به عهده ی این دوستش نیست در عمل نکردن به وصیت. چون کافکا قبل از مرگش یه بار هم تو (فک کنم با یه نامه) به همین دوستش این قضیه رو میگه و دوستش هم بهش جواب میده و میگه من هرگز چنین کاری نمی کنم. پس اگه کافکا واقعا می خواسته اون آثار سوزونده بشن بهتر بود وصیت نامه اش رو خطاب به شخص دیگه ای می نوشت. این استدلال چیزی هست که خود اون دوستش بعدا گفته.

علاه بر این، دوستش یه استدلال دیگه هم میاره برای چاپ کردن کتابای کافکا و میگه خود کافکا بعد از نوشتن اون نامه، یه سری از کارایی که اسمشونو تو اون نامه برده بوده، چاپ می کنه. به عبارتی خودش اون نامه ی خودشو نقض کرده!

و اما کتاب محاکمه:

این کتاب هم جزو اون کتابایی بوده که قرار بوده سوزنده بشن ولی نشدن. مدل نوشتن این کتاب توسط کافکا هم جالب بوده. اسم کتاب مشخص می کنه که کلیت قضیه چیه. یعنی تو ذهن نویسنده مشخصه که تو فصل اول محاکمه ای شروع میشه و تو فصل آخر باید تموم بشه و نتیجه ی محاکمه مشخص بشه.

نویسنده برای نوشتن این کتاب، تمام فصل ها رو به صورت هم زمان شروع می کنه. یعنی این طوری شروع به نوشتن نمی کنه که از فصل یک شروع کنه، فصل دو، فصل سه و همین طور تا آخر. بلکه مثلا تو یه صفحه از یه سررسید فصل یک رو شروع میکنه، یه جای دیگه فصل دو رو و همین طور تا آخر. بعد هر وقت چیزی به ذهنش می رسه، اونو تو فصل مربوط به خودش اضافه می کنه.

دقیقا به دلیل همین سبک نوشتن، یه سری از فصل های کتاب ناتموم موندن. این فصل ها تو آخر کتاب و به صورت جداگونه نوشته شدن، چون ناتمام بودن و نمیشده اونا رو وسط داستان گذاشت.

اما خوشبختانه فصل آخر که نتیجه ی محاکمه هست کامله و داستان حداقل آخر داره!!

من نه کافکا شناسم، نه ادبیات دان، ولی وقتی کتابو خوندم به نظرم خیلی یهویی تموم شد!

اما داستان در مورد چیه؟

داستان اینه که یه روز یه نفر تو خونه اش از خواب بیدار میشه، دو نفر میان میگن تو بازداشتی. جرمش رو هم نمیگن و میگن باید تو یه دادگاه هایی حاضر بشه. دادگاه ها و محل هایی که برای حاضر شدن باید بره، زیرشیروونی هایی هستن که هیچ شباهتی به دادگاه نداره. و نکته ی جالب کتاب اینه که تمام اون افرادی که این فرد می تونه ببینه و باهاشون سر و کار داره، آدمای دون پایه ان و این شخص (که تو کتاب بهش میگه آقای کا.) خیلی دوست داره سر از کار این دادگاها در بیاره و بدونه مقامات عالی پایه کیا هستن.

علاوه بر اون مسلما دوست داره بیگناهیش رو ثابت کنه. در روند این دادگاه ها متوجه میشه که این فرد تنها فردی نیست که محاکمه میشه. بلکه خیلی از مردم شهر هم مثل اون، توسط مقام های عالی پایه ای که نمیدونن کی هستن و به جرمی که نمی دونن چیه محاکمه میشن.

دیگه بقیه ی کتابو خودتون بخونین نیشخند.

--

فقط یه تیکه ای از کتاب که گفتم میشد از متن جداش کرد و نوشتو اینجا می نویسم:

"از دید بیرونی ممکن است گاهی فکر کنی همه چیز از یاد رفته است، پرونده گم شده است و تبرئه قاطعیت یافته است. ولی کسی که با زیر و بم کار آشناست این طور فکر نمی کند. هیچ پرونده ای گم نمی شود، دادگاه چیزی به نام فراموشی نمی شناسد. روزی ار روزها -کاملا نامنتظر- یکی از قضات پرونده را با دیدی موشکافانه به دست می گیرد، می بیند که در این پرونده اتهام هنوز زنده است و دستور بازداشت فوری را صادر می کند."

[ ۱۳٩۳/۱۱/٥ ] [ ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز هم از صبح تا شب خونه بودیم و هیچ اتفاقی نیفتاد. ولی الان می خوام یه کاری کنم یه اتفاقی بیفته لبخند. مدت هاااااااست کیک درست نکردم. می خوام دوباره کیک درست کنم، اونم با تیکه های کوچیک شکلات. تا حالا این مدلی درست نکردم، ولی دور و بری هامون که کیکای منو قبول دارن چشمک. همیشه به این امید میان خونمون که من کیک درست کرده باشم خنده. که اونم زهی خیال محال!!

یکی از بچه ها هست، قبلا که خونه ی قبلی بودیم (و من زیاد کیک درست می کردم)، بهشون زنگ می زدیم می گفتیم بیاین خونه مون، می گفت کار دارم، نمی رسم. می گفتم باشه، کیک داریما! میگف پس میام، میام!! یعنی شده بود ساعت هفت هشت شب هم خسته و کوفته بیاد، میومد ولی حاضر نبود از کیک بگذره! همچین کیکای خوشمزه ای داریم ما چشمک.

--

مامانم اینا سال 83 رفتن مکه. یادمه یه سری بسته هایی بهشون داده بودن که روش نوشته بود اهدایی از طرف ملک فهد. از اون موقع تا الان نه تنها ملک فهد فوت کرده، که ولی عهدشم امروز فوت کرد!!

--

آقا می گفتن از علائم ظهور اینه که یه عبداللهی بمیره، بعدش هم دعوا بشه و مردم برای حکومت در مورد کسی توافق نکنن. این عبدالله که فوت کرد و بلافاصله هم جانشینش معلوم شد خنثی!

--

دنبال یه شعر دیگه ی سعدی می گشتم، به یه شعر دیگه برخوردم که اتفاقا گفتم ارزششو داره اینجا بذارم. ولی چون طولانیه اولاشو تعریف می کنم!

میگه دو نفر با هم دشمن بودن، یکشون می میره، اون یکی خوشحال میشه. میره سر قبر دشمنش. از روی دشمنی و عداوتی که داشته، لحد قبرو ورمی داره که (عجز و وضع فلاکت بار) دشمنشو ببینه. وقتی ور می داره:

وجودش گرفتار زندان گور/تنش طعمه کرم و تاراج مور

ز دور فلک بدر رویش هلال/ ز جور زمان سرو قدش خلال

کف دست و سرپنجهٔ زورمند/ جدا کرده ایام بندش ز بند

چنانش بر او رحمت آمد ز دل/ که بسرشت بر خاکش از گریه گل

پشیمان شد از کرده و خوی زشت/ بفرمود بر سنگ گورش نبشت

مکن شادمانی به مرگ کسی/ که دهرت نماند پس از وی بسی

شنید این سخن عارفی هوشیار/ بنالید کای قادر کردگار

عجب گر تو رحمت نیاری بر او/ که بگریست دشمن به زاری بر او

--

 بعدا اضافه شد:

آقا چشم زدیم خودمونو!! کیکمون اصلا خوب نشد نیشخند. پیمونه مون چند وقت پیش به فنا رفت! حالا ما باید همه چی رو چشمی اندازه بگیریم. در مورد برنج خدا رو شکر الان دستم اومده، ولی ظاهرا برای آرد هنوز چشمم ترازو نیست خوب! کم آرد ریختم زیادی شیرین شد. البته باز خدا رو شکر چون شکلاتا یه کمی مزه ی تلخی داشت، جبران شد، ولی در کل من بافت کیکمو دوست نداشتم، آردش کم بود.

نتیجه ی اخلاقی اینکه، اول کیکتو درست کن، بعد اگه خوب شد از خودت تعریف کن چشمک.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۳ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز خیلی شیک و مجلسی تو خونه موندم و جلسه ی گروهو نرفتم لبخند. آخه از اون موقعی که اون ایمیلا پیش اومد و بین علما اختلاف افتاد (!!)، من دیگه اصلا جوّشو دوست ندارم. یعنی احساس می کنم هر کس میاد از ترس همون استاده است که میاد!

البته واقعا هم همین طوره. چون بعد از اون بحثا یکی دو نفر به تعداد اونایی که میان اضافه شد. از اونجایی که این آدما قبلش اصلا نمی اومدن، به نظرم هیچ دلیل دیگه ای نمی تونه وجود داشته باشه واسه اومدنشون!

به هر حال، از اونجایی که من یکی از اون معدود کسایی هستم که همیشه این جلساتو رفتم تو سال گذشته (به جز یه بار که سرما خورده بودم)، به خودم این جلسه رو مرخصی دادم چشمک.

مخصوصا که روزه هم داشتم. الان هم زمان اذون دیگه هی داره عقب تر و عقب تر میره واسه همین، اگه می خواستم برم باید خیلی خیلی عجله ای افطار می کردم. منم تصمیم گرفتم نرم لبخند.

--

همسر واسه خودش (و البته افطاری من) کلم پلو درست کرده بود. خیلی هم خوشمزه بود. در قابلمه رو که موقع افطار باز کردم، کاملا یه عطر نوستالژیانه رو احساس کردم لبخند! دقیقا نوستالژی سحری های بچگیمون. یادم افتاد مامانم واسه اینکه کار آسون تر باشه، همیشه برای سحری از همین برنج های قاطی درست می کرد ( تو خونه ی ما بهش میگن قاطی پلو).

--

امروز پونزدهمین روزی بود که روزه داشتم.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/٢ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

در مورد پست قبل دو تا چیز دیگه هم یادم اومد که اون موقع یادم نبود بنویسم.

من و دوستام علاوه بر موضوع کتاب، راجع به فیلم هم صحبت کردیم. یکیشون می گفت مثلا من جدایی نادر از سیمینو نگاه کردم. البته با زیرنویس دیده بود. منم اتفاقا همین که که گفت، پرسیدم چطوری نگاه کردی؟ اون فیلم خیییییییلی تند حرف می زنن. چون همش دارن دعوا می کنن. خودش هم دقیقا همینو گفت. گفت خیلی سرعت حرف زدنشون برام زیاد بود. با زیرنویس دیدم.

بعدش بحث شد راجع به اینکه آیا همه ی فیلم ها این جوری ان یا نه؟ که منم بهشون گفتم عامه ی مردم تو ایران دوست دارن آخر فیلما خوب تموم بشه، واسه همین تو اکثر فیلمایی که تو کشور نشون میدن، آخرش خوب تموم میشه. مخصوصا خیلی ها با عروسی و به دنیا اومدن بچه و این چیزا تموم میشه.

در حالی که زندگی واقعی این طوری نیست و مشکلاتش خیلی بیشتر از اون چیزیه که تو فیلمای ایرانی نشون میدن.

حالا این فیلم جدایی نادر از سیمین یه فیلمی بود که مشکلات واقعی رو دقیقا به همون شکل واقعیش نشون داده بود و آخرش مثل بقیه ی فیلمای ایرانی با خوشی و خنده تموم نشد!

جالب بود که این دوستام می گفتن تو آلمان برعکسه! فیلمایی که تو تلویزیون نشون داده میشه، همیشه مشکلاتی رو نشون میده که خیلی بیشتر از زندگی واقعیه!

یه نکته ی دیگه ای هم که یادم رفت راجع بهش بهتون بگم، در مورد ازدواج بود (که در واقع در ادامه ی مبحث طلاق و بحث جدایی نادر از سیمین به وجود اومد). یکیشون می گفت ازدواج الان دیگه تو آلمان به شکل قبلش معنی نداره. چون هدف از ازدواج تامین شدن زن از نظر مالی بوده و مذهب. الان که مردم مذهبی نیستن و قوانین مربوط به مشکلات مالی زن بعد از طلاق و این حرفا هم که کلا تغییر کرده و زنا الان اگه ازدواج نکنن هم از حقوق لازمشون برخوردان. خلاصه، واسه همینه که الان دیگه اصراری ندارن حتما ازدواج کنن.

حالا جدای از این می گفت من یکی رو می شناختم که با یه خانومی ازدواج کرده بود که از ازدواج قبلیش یه بچه داشت. بعد از چند وقت خانومه فوت کرد و طرف دید اگه این طوری باشه، وقتی این باباهه فوت کنه، به بچه اش هیچی نمی رسه (چون در واقع بچه ی همسرش بوده). البته می رسه، ولی خییییییلی باید مالیات بده به دولت. واسه همین با بچه اش (بچه که میگم منظورم کودک نیست ها، منظورم فرزنده!) ازدواج می کنه که ارثش بهش برسه.

--

همین دیگه. فقط خواستم اطلاعاتمو باهاتون به اشتراک بذارم لبخند.

 --

امروز چهاردهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱ ] [ ۸:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز که اصلا هییییییییییچ اتفاقی نیفتاده از صبح که قابل تعریف کردن باشه. ولی دیروز رفتم کلاس آلمانی-فارسی. اولاش که فقط من و اون دوست قدیمیم بودیم. بعدترش اون یکی دوستمونم اومد.

یادم رفته از این دومی بپرسم کجایی بوده باباش. قیافه اش (به نظر من) خیلی شبیه شمالی هاست. مخصوصا دماغش چشمک. یه هم اتاقی داشتم یه مدت، قیافش درستتتتت شبیه همین آدم بود. حتی مدل موهاش، رنگ پوستش، جنس پوستش. همه چیش. باید یادم باشه دفعه ی بعدی حتما ازش بپرسم کجاییه باباش.

جالبه که علی رغم اینکه فارسی رو باباش بهش یاد نداده، ولی غذاها رو همه رو ایرانی می خورن!! من هر غذایی می گفتم نه تنها می شناخت، بلکه شدیدا هم هوس می کرد!

البته بحث غذا از اون جا شروع شد که یهویی دستشو برد که بطری آبشو ورداره، ولی بطری ای نبود، یادش رفته بود بیاره (آلمانی ها همیشه با خودشون یه بطری آب دارن، حتی آب میوه هم گاهی با خودشون دارن و اتفاقا آب و کلا نوشیدنی زیاد می خورن). به جاش یه سطل ماست بود که با خودش آورده بود!

ازش پرسیدیم ماست میاری با خودت دانشگاه؟نیشخند گف نه، از این به عنوان ظرف غذا استفاده می کنم. امروز با خودم پاستا آورده بودم. ازش پرسیدم تو سلف غذا نمی خوری؟ گف 50-50. پاستا از من، سس از سلف لبخند. حدود یک و نیم یورو میدم، فقط از سس سلف استفاده می کنم!

--

واقعا یه اخلاق خوب آلمانی ها همینه که از چیزایی مثل این خجالت نمی کشن لبخند. من همین الانم عمرا حاضر بشم تو ظرف ماست غذا ببرم دانشگاه چشمک! ماها همیشه فک می کنیم بقیه مسخره مون می کنن، ضایعه این کارو بکنیم! البته پرت و پلا هم نمی گیما! خب واقعا ایرانی ها مسخره می کنن آدمو دیگه چشمک.

--

در بین صحبتامون که این دفعه بیشترش آلمانی بود، راجع به کتاب و نویسنده و این چیزا صحبت کردیم. قضیه از اینجا شروع شد که من راجع به کتاب محاکمه صحبت کردم که تازه تمومش کردم. نویسنده اش، کافکا، آلمانیه. و این باعث شد کلا بحث بیشتر در مورد ادبیات آلمانی باشه.

یکیشون می گفت تو شهر ما یه دوره هایی هست که برای مسن هاست. مجانی هم نیست، ولی تو دانشگاه برگزار میشه. درست مثل یه درس، مثلا هفته ای دو ساعت. تو این دوره ها آدمای مسن با ادبیات و انواع داستانا و این جور چیزا آشنا میشن. داستانای مختلفو می خونن و تعریف می کنن و خلاصه کلی راجع به ادبیات چیزی یاد می گیرن.

از من پرسیدم ما تو ایران همچین چیزی داریم؟ گفتم تا جایی که من میدونم ما اینو نداریم، ولی وقتی من بچه بودم می رفتم کتابخونه ی کودک، جلسه های قصه گویی داشتیم، مسابقه ی خلاصه نویسی داشتیم. مربی ها تشویقمون می کردن خودمون داستانایی که می خونیمو برای هم تعریف کنیم.

یادمه بابام ساعت هشت منو می برد کتابخونه می ذاشت (گاهی هم خودم پیاده می رفتم)، ساعت 11.5 اینا می اومد منو می برد! دیگه شما فک کنین با اون کتابای هفت هشت صفحه ای پر از عکس مخصوص بچه ها، ما هر روز چند ده تا کتاب می خوندمی؟!!

چون بچه ها هم اونجا زیاد بودن، داستانامونو واسه همدیگه تعریف می کردیم، حتی بحث هم می کردیم راجع بهشون ابرو!!

اینا رو که براشون گفتم، گفتن پس سیستم ایران بهتره. بچه ها کتاب خوندنو یاد بگیرن و قصه گویی رو بهتر از اینه که پیرا یاد بگیرن. ولی گفتم خب اونم فایده اش به بچه ها می رسه، اون مامان بزرگا قصه ها رو برای نوه هاشون تعریف می کنن دیگه چشمک.

--

همین دیگه. این کل یافته های دیروزم بود لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۱۱/۱ ] [ ٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب