یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز آخرین روز ساله. امیدوارم برای همه سال خوبی بوده باشه و سال بعد از امسال هم بهتر باشه لبخند.

--

تقریبا از پریروز (یا شایدم زودتر) همه اش یادم به آدماییه که دیگه نیستن. خیلی دلم می خواست منم می تونستم این جمعه ی آخر سالو برم دارالرحمه (شمام به قبرستون همینو میگین؟ ظاهرا مردم هر شهری یه چیزی میگن! تو شهر ما که بهش میگن مصلی چون کنار مصلی است که توش نماز جمعه می خونن، بعد جالبه که مصلی میگن جایگاه خنثی!!).

خلاصه، اگه رفتین دارالرحمه ای جایی، بی زحمت از طرف ما هم یه صلوات از نزدیک برا رفتگان بفرستین.

--

صبح که از خواب بیدار شدم داشتم به همین رفته ها فکر می کردم که یهو دیدم دارم سوره ی حمدو می خونم برای احمد مشتاق! خدا بیامرزدش.

--

امروز تو آلمان خورشیدگرفتگیه. الانا دیگه باید تو جنوب شروع شده باشه و دو ساعت و بیست دقیقه هم تقریبا طول می کشه. نمی دونم خوبه که خورشیدمون آخر سال تاریک میشه یا بد، به هر حال اینم بخشی از هنرنمایی های طبیعته لبخند. امیدوارم خورشید زندگی هیچ کس هیچ وقت تاریک نشه.

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ ] [ ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز مثلا سعی کردم هرچی مونده بودو بگم، آخرشم دو تا نکته جا موند!

اولیش اینکه روز شنبه که رفتیم دو تا از دوستامونو دیدیم، یکیشون یه جمله ای گفت که برام جالب بود. چیزی که هممون می دونیم، اما کمتر بهش توجه می کنیم. جالب بود که همون شب تو یه سریال دوباره مشابه همون جمله رو شنیدم. دیگه احساس کردم واقعا به این جمله نیاز داشتم که انقد هی دور و برم تکرار میشه!!

" آدما فقط به خاطر کارایی که کردن مسئول نیستن، گاهی وقتا به خاطر کارایی که نکردیم هم مسئولیم".

--

اون روز داشتم لپ تاپمو مرتب می کردم و فایل های بیخودی رو حذف می کردم، یه فایل خیلی باخودی دیدم! یه فایلی که توش چند تا صفت بدی که دارمو نوشتم. از جمله صفتام اینا بود:

حسود، دروغگو، بدبین، بداخلاق، خودکم بین، عیبجو، نارفیق، بدزبان، گریزان از جمع.

خودم باورم نمیشه یه روزی همه ی اینا رو داشتم (فایل مال سپتامبر 2012 بود). الان خیلی هاشو احساس می کنم ندارم ( یا حداقل به شدتی ندارم که بخوام این طوری لیستشون کنم!).

حالا سه تا حالت داره: یا من واقعا بهتر شدم، یا الان فقط اون مشکل بدبینی رو از بین بردم و خوش بین شدم و خودمو خوب می بینم!! یا از اول بعضی از این صفتا تو من نبوده، و من اون موقع فکر می کردم که دارم.

جالب ترین این موارد برام دروغگوئه. من واقعا حتی یادم نمیاد آخرین باری که دروغ گفتم کی بوده، نمی دونم چرا اون زمان این صفتو برای خودم نوشتم!

بعد از اون صفت نارفیق برام جالبه. من اصلا آدم منفعت طلبی نیستم که بخوام به خاطر منافع خودم با یکی تا نصف راه برم و بعد ولش کنم! نمی دونم اصلا علت این صفته چی بوده که نوشتمش!!

صفت حسود رو فکر می کنم اون زمان من معنی کلمه ها رو درست بلد نبودم. حسود نیستم، اما خیلی به دیگران غبطه می خورم (فکر می کنم فرقشونو می دونین، حسود یعنی کسی که از اینکه کسی چیزی رو داره ناراحته و مثلا اگه اون چیز از اون فرد گرفته بشه خوشحال میشه، اما کسی که به کسی غبطه می خوره، دلش نمی خواد چیزی که اون شخص داره ازش گرفته بشه، فقط دلش می خواد خودش هم اونو داشته باشه).

البته بعضی وقتا این غبطه خوردن خوبه، بعضی وقتا نه. خوباشو میذارم باشه، رو موارد بدش باید کار کنم!

در مورد بدبینی، هنوزم احساس می کنم یه کمی وجود داره، ولی خییییلی بهتر از قبلم، اینو مطمئنم لبخند. یه جوری که فکر می کنم در کل تو دسته ی خوش بین ها دسته بندی میشم چشمک.

بداخلاق: خیلی کلمه ی کلی ایه، نمی دونم اون زمان چی تو ذهنم بوده.

خودکم بین: در حالت عادی دچارش نیستم، اما مشکل اینه که همیشه عادت دارم خودمو با بهتر از خودم مقایسه می کنم، واسه همین همیشه احساس می کنم باید بهتر از اینی باشم که هستم!!

عیبجو: فکر می کنم الان دیگه نیستم لبخند.

بدزبان: فکر می کنم هیچ وقت بدزبون نبودم، اما از زبونم درست استفاده نمی کردم، الان دیگه کم کم یاد گرفتم اللسان جِرمه صغیر و جُرمه کبیر!

گریزان از جمع: همچنان این صفتو حفظ کردم! اما الان فکر می کنم بعضی جاها اتفاقا خیلی هم صفت خوبیه! تو بعضی جمع ها بهتره آدم اصلا نباشه!! ولی خب یه جاهایی هم باید درستش کنم، زیادی ترسو ام.

--

خدا رو شکر این فایله رو پیدا کردم، یه خود تحلیلی اجباری نصیبم شد چشمک!

--

هفده روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢۸ ] [ ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این دفعه این پست خیییییییلی پراکنده است دیگه! کلا می خوام هرچی تو امسال مونده و باید می گفتمو بگم نیشخند.

اول تا یادم نرفته بگم، پیرو این کامنت پاییز خانوم "می شه لطفا یه پستى هم بذارى و واقعا بگى بنظر شما چه کارهایى بزرگند واقعنىىا...چکارا کنى راضى هستى از عمرى که کردى. البته مى تونى ماروهم به چالش بکشى"، من میگم، شما هم بگین. چه اینجا، چه تو وبلاگ خودتون لبخند. فقط اگه تو وبلاگ خودتون نوشتین، لینک بدین.

کلا به نظر من هیچ کاری بزرگ نیست! یعنی اگه آدم کاری رو خودش بزرگ بدونه، به نظرم اون کار بی ارزش ترین کارهاست. به نظر من مهم نیست که آدم کار بزرگی انجام بده، مهمه که کار خوبی انجام بده، اونم به صورت مداوم، نه یه بار. و اتفاقا مداوم بودنش از چقدر بزرگ بودنش به نظرم مهم تره. این بود انشای من نیشخند.

--

خب، شما فکر می کنین من آدم خوبی ام، چون من از خرابکاری هام اینجا نمی گم. حالا می خوام یکیشو بگم چشمک. اون روز به همسر گفتم من یه عالمه روسری دارم که با سلیقه ی من جور نیستن (هیچ کدومشونو من نخریدم، همشون هدیه بودن). گفتم حیفن اینا یه گوشه دارن خاک می خورن. بیا اینا رو تبدیل به یه چیز دیگه کنیم! تو اینترنت گشتم، یکیشو تبدیل به یه جلیقه مانند کردم که بد هم نشد (البته لازم هم نیست ببریش واسه این مدل جلیقه، فقط کافیه دو طرفشو گره بزنی. تو اینترنت سرچ کنین خیلی زود پیداش می کنین).

یکی دیگه رو گفتم تبدیل به یه مدل روسری دیگه کنم. اومدیم به همون شکلی که تو الگوی اینترنتی نوشته بود برش زدیم، بعد معلوم شد که این مدل فقط به درد پارچه ای می خوره که پشت و رو نداشته باشه خنثی. به این ترتیب یه روسری رو به فنا دادیم رفت.

الان یه عالمه روسری دیگه مونده که دیگه می ترسم برم برششون بزنم نیشخند. هر دفعه که می خوایم بریم ایران یه عالمه از همین لباسای کاملا نو هست که میگم ببریم اونجا بدیم به موسسه ی خیریه ای جایی (اینجا که جایی رو نمی شناسم)، ولی دم رفتن انقد سرمون شلوغه که هیچ کدوم این لباسا رو نمی بریم.

--

اون روز که رفتم دانشگاه، اتاق جدیدم، هم اتاقیم دو تا مونیتور داشت. ازم پرسید گفت با لپ تاپ خودت کار می کنی یا از کامپیوتر اینجا استفاده می کنی؟ گفتم با لپ تاپ خودم کار می کنم. آخه هیچی رو رو سرور اونا ندارم، سخته برام داده ها رو جا به جا کردن. بهش گفتم تو چرا دو تا مونیتور داری. گفت این جوری کارام راحت تره. تو هم اگه دوست داری می تونی یه مونیتور دیگه درخواست بدی.

مثل اینکه این دانشگاه خیلی پولداره. اون روزم اتاق یکی از بچه ها رفته بودم، سه تا مونیتور داشت. خداییش خیلی کار آدم راحت تره. ولی خب برام جالب بود که انقد مونیتور زیاده اینجا!!

تازه هم اتاقیم گفت ما یه عالمه HiWi داریم (یعنی بچه هایی که کار دانشجویی می کنن). گفت هر وقت کاری داشتی، کافیه بگی.  سریع کارت راه می افته.

دیگه واقعا باورم شد این دانشکده خیلی پولداره!!

--

ناخونای شست دستام هم دارن در میان!! این یعنی استرس زندگیم به کمترین حد ممکنش رسیده لبخند. خدا رو شکر بغل.

--

تو ایستگاهای ترام داخل شهر، این طوریه که دو تا خط قطار خیلی به هم نزدیکن. وقتی شما می خواین از ایستگاه این وری، برین ایستگاه رو به رو (که قطارش در جهت مخالف میره)، اگه یه اتوبوس یا قطار تو ایستگاه ایستاده باشه، شما نمی بینین قطاری داره از اون ور میاد یا نه و خیلی باید با احتیاط برین.

برا همین، همیشه همه با احتیاط میرن و اگه ببینن قطار داره میاد، وای می ایستن، چون قطار اصولا واسه کسی ترمز نمی زنه، فقط بوق می زنه قبل از اینکه برسه تا اگه کسی هست بره کنار.

اون روز تو ایستگاه ایستاده بودم که دیدم یه دختری با عصا (پاش نشکسته بود، فکر می کنم یه پاش کوتاه تر بود یا یه همچین مشکلی داشت) می خواست از اون ور خیابون بیاد این ور (که تو ایستگاه مقابل وایسته). حدود یه سوم مسیرو اومد و وایستاد (بر اساس همون احتیاطی که همه می کن) تا ببین قطار داره میاد یا نه. دید قطار داره میاد، همونجا وایستاد، دیگه جلوتر نیومد.

قطار یه کمی اومد جلوتر، بعد کاملا وایستاد. راننده با دست به دختره اشاره کرد رد بشه از خیابون. بعد از اینکه دختره رد شد، قطارو دوباره راه انداخت و حدود پنج متر جلوتر که ایستگاهش بود دوباره وایستاد. خیلی از این صحنه لذت بردم لبخند.

جدای از احترام به عابر پیاده که اینجا زیاد می بینیم، باید بگم احترامشون به معلولین هم انصافا مثال زدنیه.

--

کیک فنجونی ای که قرار بود دیروز درست کنمو امروز صبح درست کردم. دیروز بعد از خوردن افطاری دیگه تکون نمی تونستم بخورم، چه برسه به اینکه بخوام کیم درست کنم نیشخند (دستورشو تو کامنت اول میگم). بد نشد، ولی خب اون طوری هم که دوست داشتم نشد.

--

به مناسبت سالگرد ازدواجمون هم امروز یه زرشک پلو با مرغ خوشمزه درست کردم با ته دیگه زعفرونی لبخند. بعدش هم بر خلاف همیشه، به جای اینکه قابلمه رو بیارم سر سفره، تو دیس کشیدم و با زرشک و زعفرون روشو تزئین کردم.

فکر می کنم این دیگه تحویل گرفتنی ترین غذایی بود که تو طول زندگی دو نفره مون برای خودمون دو تا درست کردم چشمک. تا حالا هیچ وقت غذامونو با زرشک تزئین نکرده بودم!

--

صبح با مامانم اینا صحبت کردم با یاهو مسنجر. همیشه اول مامانم زنگ می زنه به صورت صوتی ( که سرعتش بهتره)، بعد اگه بابام هم باشه، ارتباطو تصویریش می کنه. بابا ارتباط صوتی رو دوست نداره.

امروز داشتم با مامانم حرف می زدم، گفت بابا هم اینجاست، بابا گفت چرا تصویر نداره، گفتم باشه پس من قطع می کنم تصویری می گیرم.

قطع کردم دوباره زنگ زدم، کسی ورنداشت!! بعد از چند دقیقه دیدم مامانم دوباره زنگ زد، میگه در زدن، من رفتم دم در، به بابا میگم با دختر معمولی حرف بزن، میگه تصویرش کو؟ من با جعبه حرف بزنم؟

--

سخت ترین لحظه ی حرف زدن با پدر و مادر آدم اون لحظه ای نیست که حس کنی دلت براشون تنگ شده و دوست داری اونجا باشی الان، اون لحظه ایه که حس کنی اونا دلشون برات تنگ شده و دلشون می خواد تو الان اونجا باشی.

سخت ترین لحظه ی حرف زدن با پدر و مادر آدم اون لحظه ایه که قطع نمی کنن تا قطعی کنی.

سخت ترین لحظه ی حرف زدن با پدر و مادر آدم، اون لحظه ی آخر خداحافظیه که تو باهاشون بای بای می کنی، بابا دستشو تا نزدیک پیشونیش می بره و همونجا نگه میداره، تا آخرین لحظه ای که می بینیش...

--

 بعدا اضافه شد:

ببخشید دیر جنبیدم، کامنت اولی نشدم! دستور کیکو نوشتم، ولی فک کنم کامنت نهم دهمه!

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٧ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز که دوشنبه بود باید می رفتم دانشگاه دومم. باز قطار نیم ساعت تاخیر داشت! وقتی رسیدم دم در اتاقم، دیدم یه دختره داره در اتاقو قفل می کنه. بهش گفتم قفل نکن، اینجا اتاق منه، می خوام برم تو. گفت ولی گفتن اینجا اتاق منه. گفتم آها شما اون دانشجوی جدیدین؟ باشه، پس من میرم از منشی می پرسم، اتاق جدیدمو پیدا می کنم. گفت اگه می خوای من می تونم وسایلمو جا به جا کنم، تو فعلا استفاده کنی از اتاق. گفتم نه، مشکلی نیست. استادم قبلا گفته بود یه دانشجوی جدید قراره بیاد و منم گفته بودم که مشکلی ندارم اتاقمو عوض کنم.

رفتم پیش منشی، گفت من مسئول کلیدا و این چیزا نیستم. نمی دونم اصلا اتاقت چنده. فقط به من گفتن یه دانشجوی جدید قراره بیاد، ولی من راجع به اتاقش نمی دونم. بهم گفت یه اتاق خالی فعلا هست، ببین اگه استادت نیست (که ازش بپرسی راجع به شماره اتاقت)، من کلید اینجا رو بهت میدم موقتی.

رفتم پیش استاد، داشت با یکی از دانشجوهاش حرف می زد، ولی من نمی تونستم منتظر بمونم. قضیه رو بهش گفتم. گفت به من گفتن این دانشجوئه آخر ماه میاد. ولی من الان نگاه می کنم. نگاه کرد، بهم گفت باید بری طبقه همکف، اتاق فلان. منم رفتم به منشی گفتم کلید این اتاقه رو بهم بدین. گفت من مسئول کلیدا نیستم. یکی از بچه های پست داک کلیددار بود!!

رفتم کلیدو گرفتم و رفتم پایین. یه دختر آلمانی اونجا بود. باهاش سلام و علیک کردم و گفتم که من قراره از این به بعد اینجا باشم.

یه کمی با هم صحبت کردیم و بعدش مشغول کار خودمون شدیم. ساعت یک هم مثل همیشه رفتم استادمو دیدم. راجع به ایده هایی که داده بود و ایده ی من صحبت کردیم. طبق معمول، نتیجه این شد که چیزی که استاد میگه رو اول باید امتحان کنیم!!

عصری یه کمی زودتر راه افتادم، با یه قطار زودتر اومدم که باز اگه نیم ساعت تاخیر داشت، خیلی دیر نشه. خدا رو شکر تاخیر نداشت و زودتر از همیشه رسیدم خونه.

--

امروز از صبح حال ندارم. آخه با ماکارونی ای که دیروز ساعت هفت هشت اینا خوردیم روزه گرفتم. الانم کم کم شروع کردم به انجام دادن کارایی که استاد گفته.

--

امروز تولد همسره لبخند. قراره کیک فنجونی درست کنم تو قابلمه. شاید یه کیک دیگه هم تو قابلمه امتحان کنم.

--

فردا سالگرد عروسیمونه. زندگی مشترکمون الان پنج سالو رد کرده لبخند.

--

نمی دونم چرا امسال آمادگی هیچی رو نداشتم، نه تولد همسرو، نه سالگرد ازدواجمونو، نه عیدو!!

--

در عرض یکی دو ماه گذشته یه کمی چاق شدم. البته چاق که نه، از اون حالتی که لپام گود افتاده بود در اومدم. حالا همسر می خواد رژیمم بده نگران (البته نگران نباشین، فعلا که موفق نشده از خود راضی).

--

هیجده روز دیگه از روزه هام مونده.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ ] [ ٤:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از روز شنبه به بعد فکر می کنم ننوشتم چیکار کردیم.

شنبه که رفتیم دو تا از دوستامونو دیدیم، البته بیشتر باهاشون کار داشتیم. بعد از اونجا هم رفتیم dm. dm یه فروشگاه ارزون و خوبه برای چیزای آرایشی و بهداشتی، مثل شامپو و مسواک و لوازم آرایش و خلاصه این چیزا. اما ما هیچ کدوم اینا رو نمی خواستیم نیشخند.

جلوی در فروشگاه، یه سری کاغذ کادو و روبان که رایگانه و می شه آدم خودش بره هر چقدر که می خواد بکنه. لازم هم نیست که حتما از فروشگاه خرید بکنی تا بتونی از اونا ورداری.

البته کاغذ کادوی فروشی هم دارن. اینایی که بیرون میذارن، فقط دو سه مدل هست که مورد پسند خیلی ها هم نیست. ما قبلا یه بار که خرید خودمونو از dm کردیم، یه کاغذ کادو هم کندیم واسه کادویی که برای خونه ی دوستامون خریده بودیم (همونایی که یکشنبه می خواستیم بریم خونه شون)، اما روبانشو یادمون رفته بود ورداریم. البته بعدا فهمیدیم که ما یه جعبه ی خوشگل برای کادومون خریدیم که اتفاقا روش هم به صورت تصادفی یه سری کلماتو نوشته، مثل تولدت مبارک و Home Sweet Home (هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه) و یه سری چیزای دیگه. از قضا درشت ترین کلمه ای که درست افتاده بود روی در جعبه و خیلی تو چشم بود، همین عبارت بالا بود (Home sweet home).

ما هم گفتیم حالا که جمله ی به این بامسمایی افتاده وسط جلد جعبه، دیگه چه کاریه کادو کنیم؟ فقط یه روبان دورش ببندیم، بسه. این شد که قرار شد شنبه دوباره بریم، فقط یه تیکه روبان بکنیم از dm و بریم خونه. موقع رفتن، همسر دوچرخه داشت، من قرار بود با ترم برم. وقتی رفتم دیدم همسر یه دونه چرخ دستی هم برداشته برای خرید از سوپرمارکت. گفتم اینو واسه چی ورداشتی؟ ما که چیزی نمی خوایم؟ فقط دو سه تا چیز کوچیک می خواستیم. گفت گفتم حالا همون دو سه تا چیز کوچیکو هم بذاریم تو همین.

آقا نشون به اون نشون که رفتیم 25 یورو خرید کردیم، دیگه من چرخ دستی رو هل دادم، به همسر گفتم من میرم، تو بیا خنثی.  آخه دیدم بیشتر از اون بمونیم، 25 یوروی دیگه هم خرید می کنیم!

تو قسمت میوه و سبزی ها بودیم، آخر وقت آخرین روز هفته بود، آقاهه هی می اومد تخفیف میزد، همسرم از اون ور جمع می کرد!

واسه اولین بار تو عمرم پیازچه خریدم، حالا نمی دونم باهاشون چیکار باید بکنم! فقط به نظرم رسید تو غذا خوشمزه میشن.

خلاصه، خرید اون روزو کردیم و راه افتادیم بیایم خونه. هنوز تو صف حساب کردن بودیم که به همسر گفتم کاش به بچه ها پیشنهاد نمی دادیم با هم بریم فردا (آخه با اون دوستامون که ماشین دارن قرار گذاشته بودیم که جلسه ی یکشنبه رو که یه شهر دیگه بود با هم بریم)، می تونستیم خودمون با قطار زودتر بریم و یه دوری هم تو شهر بزنیم، حالا درسته یکشنبه است، ولی خب بالاخره شهر که سر جاش هست که!

دیگه حساب کردیم و داشتیم می رفتیم خونه، همسر پیشنهاد دادم لااقل حالا که فردا قراره با هم بریم، زنگ بزنیم بچه ها بیان خونه ی ما ناهار، از اونجا با هم بریم. چون جلسه ساعت 3 بود. گفتم باشه بریم خونه، بعد زنگ بزنیم. الان با این خریدا و خرت و پرتا و تو خیابون راحت نیست.

هنوز بچه ها رو دعوت نکرده بودیم که دیدیم اونا زنگ زدن، گفتن میخواین فردا یه کمی زودتر بریم، سر راه یه نمایشگاه هم هست ببینیم؟ ما هم از خدا خواسته گفتیم بله لبخند. البته بهشون هم گفتیم که ما با خودمون این فکرا رو کردیم و این پیشنهادا رو داشتیم چشمک.

تا ما رسیدیم خونه، دوستامون زنگ زدن و گفتن که چک کردن و نمایشگاه یکشنبه بازه و ورودیش هم 8 یوروئه. ما هم گفتیم اشکالی نداره. مگه چند بار پیش میاد آدم بتونه یه نمایشگاه ماشین ببینه، اونم با ماشینای آلمانی چشمک.

خلاصه که قرار شد بریم. مرحله ی بعدی، مثل همیشه، مشکل غذا بود! بچه ها گفتن بریم همون جا یه چیزی پیدا کنیم، بخوریم. من گفتم معلوم نیست اونجا بتونیم دونری پیدا کنیم. بهتره خودمون یه چیزی بیاریم.

وقتی من این پیشنهادو دادم دیگه خیلی دیر بود. ساعت ده شب شنبه، دیگه هیچ جا باز نبود. بچه ها هم گفتن چیز خاصی تو خونه ندارن که بیارن. منم گفتم اشکالی نداره، ما واسه هممون سالاد اولویه درست می کنیم. اونا هم قبول کردن لبخند.

--

به این ترتیب ما یکشنبه صبح از کله ی سحر رفتیم تو کار پخت و پز و درست کردن اولویه. این وسط مسطا منم مدلای روبانو سرچ کردم و بالاخره یه چیزی درست کردم که یه ذره قیافه داشته باشه! روبانمون خیلی باریک بود، اصلا نمی شد باهاش شکل خاصی درست کرد. ولی خب دیگه، بالاخره یه چیزی درست کردم.

نمایشگاهم رفتیم، کلی گشتیم و خوب بود کلا لبخند. البته فک کنم به آقایون بیشتر خوش گذشت. من و دوستم که یه ساعتی رو صندلی ها نشسته بودیم تا آقایون وارسی کلیه ی موتور ماشین ها رو هم انجام بدن و بیان!!

بعد از نمایشگاه رفتیم تو ماشینمون غذامونو خوردیم و راه افتادیم. یه جوری رسیدیم دم در خونه شون که ساعت سه درست جلوی در خونه شون داشتیم پارک می کردیم. بله، همچین آدمای سر وقتی شدیم ما اینجا چشمک.

ما اولین گروهی بودیم که رسیدیم. خانوم دوستمون (همون عروس خانوم آلمانی) کلللی هی بهمون تعارف می کرد که نوشیدنی بخوریم. من واقعا فکر نمی کردم یه آدم نیمه ایرانی این هم تعارف کردن بلد باشه، ولی بلد بود. گاهی هم تیکه های فارسی خیلی قشنگی می اومد، با لهجه ی شدیدا ایرانی لبخند.

یه نیم ساعتی وایستادیم، دیدیم کسی نیومد. گفتیم تا موقع نمازمونو بخونیم. صاحب خونه اینا گفتن ما هم نماز نخوندیم، بیاین با هم بخونیم. تا همه وضو گرفتن و اومدن، بیست دقیقه به چهار وایستادیم که جماعت بخونیم. هنوز یه رکعت خونده بودیم که زنگ درو زدن! ولی خب ما داشتیم ادامه می دادیم. به ما چه که دیر اومدن؟ می خواست زود بیانمشغول تلفن.

من و همسر که نمازمون شکسته بود، بعد از رکعت دوم، سریع سلام دادیم و رفتیم درو باز کنیم. من دکمه ی آیفونو زدم، ولی کلا انگاری کسی اون پشت نبود!! همسر رفت بهشون با گوشی زنگ بزنه. منم دیدم دیگه همسر هست، پریدم نمازمو به رکعت آخرشون وصل کردم و خلاصه تو هر دو نمازم مستفیض شدم از جماعت چشمک.

اونایی هم که جدید اومدن بعضی هاشون می خواستن نماز بخونن. یه نماز بقیه هم که مونده بود. دوباره اونا شروع کردن به نماز خوندن و ما هم نشستیم سر خوردنی ها!

بعدش هم که دیگه جلسه بود که راستش چیز خاصی نداشت این دفعه که براتون بنویسم. فقط دو سه تا جمله ی کوتاه به نظمر جالب بود (که تازه اونم ربطی به خود آیه ها نداشت) که براتون تو یه پست جدا می نویسم.

--

قضایای امروزو تو یه پست جدا می گم که خسته نشین دیگه لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٦ ] [ ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند وقتیه خیلی به این فکر می کنم که واقعا تو عمرم چه دستاوردی داشتم؟ دیگه سنم داره به سی نزدیک میشه. هرچند هنوز حدود سه سالی مونده، ولی خب چشم به هم بزنی تموم میشه.

جالبه که همین چند وقت پیش تو یه وبلاگی دیدم چیزی وجود داره به اسم بحران سی سالگی. آدما به سی سال که می رسن، برمی گردن به پشت سرشون نگاه می کنن، ببینن تا الان چی به دست آوردن؟

سوره ی مومنونم دیگه کامل حفظ شدم. همین طوری که راه می برم با خودم می خونمش. وقتی به آخراش می رسه خیلی می ترسم. بحران سی سالگیمو تشدید می کنه اون جایی که می گه ازشون می پرسن چه مدت رو زمین بودین؟ میگن یه روز یا نصف یه روز. می ترسم خیلی زود این نصف روز ما هم تموم بشه و کاری نکرده باشیم.

الان یه نگاهی به همین سالی که گذشت تو وبلاگم کردم. می خواستم به صورت گلچین و خلاصه بنویسم که سال گذشته تو هر ماه چی کار کردم، اما هرچی پست ها رو نگاه کردم، همش یه مشت چیزای روزمره بود که ارزش نوشتاری نداشت (فقط ارزش خوانداری داشت چشمک)!!

فقط فهمیدم که تو کل سال گذشته یه سری اتفاقات خیلی ساده و معمولی به من گذشته. نه آپولو هوا کردم، نه هیچ کار قابل به عرضی!

فهمیدم که دوستای خوبی داشتیم. دوستایی که شاید هر هفته یا شاید حتی بعضی هفته ها چند بار همو دیدیم، اما هیچ وقت نشده از دست هم دلگیر یا ناراحت بشیم.

در کل برآیندم سال گذشته برام کاملا معمولی بوده، نه خوب، نه بد. امیدوارم سال جدید برام سال خوبی باشه و بهتر از سال قبل لبخند. امیدوارم برای شما هم همین طور باشه لبخند.

 

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تازه فهمیدم روش دومی که استاد پیشنهاد داده، دگرگفتی از روشی هست که خودم قبل از نوشتن مقاله بهش پیشنهاد دادم و اون دوباره حرف خودشو زد خنثی.

یاد یه ضرب المثلی افتادم که مامانم زیاد به کار می برد، وقتی بچه بودم. خیلی وقتا اختلاف نظرای همین طوری داشتیم. هر دومون در نهایت داشتیم یه چیز می گفتیم، ولی من اصرار داشتم که چیزی که خودم میگم درسته. مامانم همیشه می گفت خب چه فرقی داره کلاه رو سرت کنی یا سرتو تو کلاه کنی؟

حالا قضیه ی من و استاد همینه!

--

امروز عصر، ساعت 4 با دوستامون بیرون قرار داریم. فردا هم که قراره بریم جلسه ی قرآن یه شهر دیگه لبخند. یعنی انقد که برای آخر هفته هامون برنامه داریم، واسه خود هفته هامون نداریم!!

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

لیلی جان نترسی، چیزای ترسناک نمی خوام بگم چشمک (آخه همیشه احساس می کنم با استرس این مدل پستامو می خونی!).

بالاخره استاد ایمیلشو زد در مورد اینکه مرحله ی بعدی چیه. یه ایده که از قبل شروع کرده بودیم (و به نظر من عملا مفید نیست، حداقل تو فاز اول) رو دوباره پیشنهاد داده که ادامه بدیم. که البته همین الانم حالشو پرسیده و سلام رسونده و گفته الان تو چه مرحله ای هستی؟

یه ایده ی دیگه هم داده که علی رغم اینکه امکان پذیره، اما خیلی زمان بره.

یه ایده هم که من تو ایمیلم بهش داده بودم که کلا گفته من نفهمیدمش خنثی.

اگه قرار باشه جهت تزم همین باشه، خیلی هم خوشحال میشم. چون فقط یه سری خرکاری داره خنده، کار فکر کردنی دیگه نداره.

--

کلا یه ویژگی ای که استاد من داره اینه که از یه طرف از دانشجوش انتظار داره مدام ایده بده و بگه چیکار کنیم. از طرفی، ایده رو که بهش میدی، می اندازه دور، مجبورت میکنه ایده ی خودشو پیاده کنی خنثی.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢۳ ] [ ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همه چی قاطی پاطی شده! قبلا بهتون گفته بودم که این دانشگاهی که توش درس میدم، یه خورده سیستمش پیچیده است. بچه ها باید درس های مختلفو توی ماجولا وردارن. مثلا یه ماجول شیش واحدی دارن که توش دو تا درس سه واحدی هست. حالا اینکه چرا این طوریه من نمی دونم و کاری بهش ندارم.

من چند وقت پیش به استاد گفتم نمره ها رو بخوام بدم، باید چیکار کنم؟ می دونی کی درسو تو چه ماجولی ورداشته؟ گفت تو نمره ها رو بفرست، من خودم باید ببینم چیکار می تونم بکنم.

بعدا بهم ایمیل زد که من برای خیلی ها نمی تونم تشخیص بدم برای چه ماجولی این درسو ورداشتن. آخه هر درسو می شه تو ماجولای مختلفی ورداشت و خلاصه به قول کامپیوتری ها یه مسئله ی سی اس پی میشه (*Constraint Satisfaction Problem)!!

از بین لیستی که من برای استاد فرستادم، استاد دو نفرو گفت من می تونم تشخیص بدم برای چه ماجولی ورداشتن درسو، ولی بقیه برام روشن نیست. ازشون بپرس. منم گفتم باشه.

بعد به همه ایمیل زدم گفتم بی زحمت بگین واسه چه ماجولی درسو ورداشتین. اسم اونایی که قبلا گفته بودن بهم و اونایی که استاد گفت می دونم چه ماجولی رو انتخاب کردنو از لیست حذف کردم. تو ایمیلم هم نوشتم، هر کس اسمش تو لیست نیست، به این ایمیل توجهی نکنه.

بعدش یکی از بچه ها همون روزای اول هم بود، ایمیل زد گفت اسم من تو لیست نیست، اما من قبلا بهت نگفته بودم برای چه ماجولی ورداشتم درسو. الان میگم، من واسه این ماجول ورداشتم. منم بهش گفتم دستت درد نکنه، ولی استاد گفته من برای این آدما خودم می تونم تو سیستم ببینم برای چه ماجولی ورداشتن درسو.

خلاصه، لیست تقریبا تموم شد و به جز دو نفر، بقیه همه بهم جواب دادن. منم لیستو برای استاد فرستادم و گفتم این اسم بچه ها و اسم ماجولاشون. حالا همون بنده ی خدا (که الان بالا راجع بهش صحبت کردم) ایمیل زده که من الان متوجه شدم استاد نمره ی منو تو یه ماجول دیگه وارد کرده خنده.

خیلی دلم براش سوخت. طفلکی چهل بار ایمیل زده، آخرش نمره اش اشتباه وارد شده! استاد بیچاره رو بگو. کلا برای دو نفر گفت خودم می دونم تو چه ماجولی نمره شونو بدم، یکی از همونا اشتباهی بوده نیشخند.

حالا جالبش اینه که پسره انگاری خیلی از نمره اش راضیه چشمک. تو ایمیلش نوشته من متوجه شدم استاد اشتباهی نمره ی منو تو یه ماجول دیگه وارد کرده. این ماجول شیش واحدیه. من مشکلی ندارم که نمره ام برای یه ماجول شیش واحدی رد بشه، اما فکر می کنم عادلانه نیست اگه هیچی نگم.

--

* برای اونایی که نمی دونن CSP چیه. اینا مسئله هایی هستن که توش شما شرط های بسیار زیادی رو باید مد نظر داشته باشین. یه مثال ساده اش اینه که میگن نقشه ی دنیا رو طوری رنگ کنین که هر کشوری یه رنگ باشه و هیچ دو کشور کنار همی یه رنگ نباشن. حداقل چند تا رنگ واسه این کار لازم دارین؟ و هر کشور چه رنگی میشه؟

الان افتاد این جور مسئله ها چه مسئله هایی ان؟چشمک


[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٢ ] [ ۸:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کم کم فک کنم باید به فکر نونوایی زدن باشیم اینجا! امروز یه نون ابداعی از خودم اختراع کردم و درست کردم، توشم به شکل ابداعی پر کردیم، حتی شکلی هم که براش انتخاب کردیم، ابداعی بود!! مزه اش هم خیلی خوشمزه شد. واقعا عالی شد لبخند.

در مورد ابداع خمیرش که باید بگم تخم مرغ نداشتیم، منم بدون تخم مرغ خمیر درست کردم. بعدشم نذاشتم ور بیاد! نونی که خمیرش ورنیومده باشه نمی دونم اصلا وجود داره یا نه متفکر ولی ما درستش کردیم و شد!

برای ابداع مواد توش، دیدم تو یه سایتی گفته بود پنیر و سبزی بزنین توش. ما که سبزی تازه نداشتیم، یه سری سبزی بود برای توی سوپ خریده بودیم. سوپو همیشه خیلی خوشمزه می کنه، نمی دونم دقیقا چیه. توش خورده های هویج هم داره حتی. منم روی خمیرو پر از اونا کردم. بعد روش گردو و پنیر گذاشتم.

برای شکلش هم خب نمی دونستم چه شکلی خمیرو ببندم که خوب بشه. عین خمیر پیراشکی نیم دایره اش کردم!

کلا ملغمه ای بود از همه ی اون چیزایی که یاد گرفتم در طی تجربه های نون پزیم چشمک. همه چیشم خوب بود. معلوم بود خوب درسمو یاد گرفتم چشمک.

--

چرا هر وبلاگی می رم داره حرفای آخر سالی می زنه. یعنی اینا دیگه نمی خوان تا عید بیان وبلاگاشون؟سوال

--

اون روز بالاخره مجبور شدم سررسیدمو افتتاح کنم. آخه تا چند روز اول دلم نمی اومد. هی با خودم می گفتم اینو خیلی پول دادیم، بریم پس بدیم. پشیمون شدم! بعد از دو روز که به همسر گفتم (همسر از اولش هم می گفت نگهش دار، حتی تو مغازه که من بهش گفتم این گرونه، ورندارم)، میگه ما برچسب پشتشو کندیم، اصلا نمی تونیم پس بدیم!

اونجا بود که فهمیدم خب همسر کنده برچسب قیمتشو دیگه! واقعا نمیشه برم پس بدم. دیگه مجبور شدم استفاده اش کردم نیشخند.

--

دارم دندون تیز می کنم واسه مرحله ی بعد شیرینی پزی، قصد دارم شیرینی زبون درست کنم چشمک.

--

یکشنبه دوباره جلسه ی قرآنه. اگه خدا قسمت کنه، می خوام یه بار دو تا آیه خونده برم!! تو جلسه من کلا حرف تفسیری نمی تونم بزنم، سواد ندارم. فقط اگه شبهه ای راجع به گرامر جمله پیش میاد، می تونم اظهار نظر کنم خنثی.

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٢ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز پنجره رو صبحی باز کردیم. بوی بهار می اومد لبخند. یه دو ساعتی پنجره کامل یا نیمه باز بود. خونه کلا یخ شد البته! ولی خب گذاشتیم بشه؛ چون هواش بوی بهار داشت.

دیروز پریروز بود که عدس گذاشتم برای عیدمون سبز بشه. توی یه بشقاب گذاشتم. بعد از دو روز همسر نگاه کرده، میگه کمه. عدس ها تقریبا جوونه زده بود، ولی همسر آورد یه مشت دیگه هم روی عدسا عدس ریخت، حالا نمی دونم چه شکلی میشه. منم دیدم دیگه تقریبا اکثرشون جوونه زدن (عدسای قدیمی رو میگم)، دستمال کاغذی ای که زیرشون بودو ورداشتم. واسه ورداشتنش، عملا جای عدسا برعکس شد. یعنی عدسای قدیمی که جوونه زده بودن و زیر بودن، اومدن رو (چون من کلا دستمالو برعکس کردم که عدسای روش بریزه!)، عدسای جدید رفتن زیر. اتفاقا بهتر هم شد. حالا بیشتر بهشون آب می رسه. الانم فقط یه دستمام کاغذی خیس روشون گذاشتم که رطوبتشون از بین نره.

پارسال و سال قبل ترش که ما درخت داشتیم موقع سال نو!! امسال گفتیم یه کمی دیرتر بکاریم. فکر می کنم امسال قدشون اندازه بشه تا عید لبخند.

--

از استاد همچنان خبری نیست!

--

امروز بیست و یکمین روزی بود که روزه داشتم. از این به بعد چون دیگه از نصف گذشته، برای روحیه دادن به خودم، شماره ی روزای مونده رو میگم چشمک. نوزده روز دیگه مونده.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢٠ ] [ ٧:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همچنان از استاد خبری نیست. همچنان اون ایمیلی که قرار بود بزنه رو نزده و هم چنان ایمیل منم جواب نداده! بعد به جاش (الان یه کنفرانسی رفته)، ایمیل زده "ببین این مقاله به کار ما میاد؟ من این طور فکر می کنم".

حالا مقاله مال کیه؟ همونایی که بهترین نتیجه رو تا الان روی این موضوع گرفتن. اصلا هم استاد فکر نمی کنه خب اونی که کارو تا اینجا پیش برده، دو ماه دیگه هم یه مقاله ی دیگه اش در میاد که کارشو نهایی کرده و نتیجه گرفته. وگرنه بیکار که نیستن بشینن داده آماده کنن بدون اینکه استفاده کنن!

اصلا هم فکر نمی کنه شاید ما الان نشستیم شروع کردیم به استفاده از این داده، بعد دو ماه دیگه دیدیم اونا دقیقا نتیجه ی همون کارو دادن بیرون و ما الکی وقت گذاشتیم!

حتی از اون بدتر فکر نمی کنه آدم نباید انقد دهن بین باشه که نیشخند. حالا یه نفر اومده تو یه کنفرانسی یه چیزی ارائه داده، دلیل نمی شه ما بدو بدو بریم رو اون داده ها کار کنیم که!!

نتیجه ی همچین استادی همین میشه دیگه. که من مدام از این شاخه به اون شاخه پریدم تا الان و نتیجه ی خاصی هم نگرفتم!! امیدوارم این دفعه باز مجبورم نکنه برم رو این داده ای که پیدا کرده کار کنم.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ ] [ ٩:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه روز بعد از اینکه مقاله رو سابمیت کردیم، استاد ایمیل زده خب حالا می خوای چیکار کنی؟خنثی. یعنی کلا مهمونی کوفتم شد!!

ولی در کل مهمونی خوبی بود. کلی گفتیم و خندیدیم (البته با همون پس زمینه ی استرس حرف استاد دیگه، فقط خدا رو شکر وسطای مهمونی بود که ایمیلشو دیدم، زودتر ندیدم!).

دوستامون تا ساعتای پنج خونه مون بودن. برخلاف همیشه، مهمونیمون خیلی ساده تر شد. همیشه شام دعوت می کردیم، بعد یه عالمه چیزمیز درست می کردیم. این دفعه ناهار دعوت کرده بودیم، اصلا فرصت خیلی کارا رو نداشتیم. نه کیک درست کردیم، نه دسر، نه هیچ چیز دیگه. فقط یه ناهار ساده بود و چایی/قهوه/نسکافه و میوه (از وقتی اومدیم آلمان گزینه های نوشیدنیمون زیاد شده انگاری چشمک).

به یکی از بچه ها گفته بودیم ساعت 12. به اون یکی خانواده کلا نگفته بودیم ساعت چند. ساعت 12:15 شد، این بنده خدا دیگه پشت در بود، من زنگ زدم به اون یکی ها، گفتم کجایین؟ گفت خونه دیگه! گفتم پاشین بدو بدو بیاین، من یادم رفت به شما بگم 12 بیاین.

آخه می خواستیم 12 بیان که مثلا 1 اینا دیگه ناهار بخوریم. چون یکشنبه بود، می خواستیم هر کس عصرش زود بره خونه شون که برای فردا که روز کاری بود، خسته نباشن.

خلاصه، اون بیچاره ها هم گفتن باشه، الان میایم. ولی یه جوری رسیدن که دیگه گفتیم مستقیم بیان سر سفره ی ناهار. ناهارمون هم خیلی خوب شده بود. دیگه مطمئن شدم که تو درست کردن فسنجون جا افتاده تخصص داریم چشمک.

سالاد هم یه کمی درست کردیم، ولی حدس می زدم که با فسنجون کسی زیاد سالاد نمی خوره. خوب شد زیاد درست نکردیم. ماست هم گذاشتیم سر سفره، ولی بازم همون طور که حدس می زدیم، ماستا هم خورده نشد. فقط آب میوه و خود غذا بود که خورده شد.

این اسم آب میوه رو که آوردم یادم افتاد اینم بگم که چند وقت پیش با همسر حساب کردیم، دیدیم ما خیلی خیلی کمتر از سرانه ی ایرانی ها نوشابه می خوریم. مطمئنا از سرانه ی معمول تو دنیا هم کمتر می خوریم! آخه فکر نمی کنم سالی نهایتا پنج شیش بار (اون تو رستورانا یا بعضی وقتا که مهمون داریم، اونم نه همیشه) بیشتر نمی خوریم. به شما هم توصیه می کنم از این به بعد تو مهمونی هاتون به جای نوشابه از آب میوه استفاده کنین. هم سالم تره، هم خوشمزه تره لبخند. البته طبق تجربه ی ما فقط آب پرتقال به درد غذا می خوره، بقیه ی آب میوه ها زیادی شیرین اند واسه خوردن با غذا.

خب افاضات نصیحتیم تموم شد! مهمونا ساعت 5 رفتن و ما هم یه کمی جمع و جور کردیم، نماز خوندیم و بقیه ی ظرفا رو جا به جا کردیم. خیلی خوب بود مهمونی ظهر. کلی وقت داشتیم واسه تمیز و مرتب کردن خونه. مهمونی وقتی شامه، مهمونا مثلا 11 میرن. آدم خسته و کوفته، دلش می خواد بخوابه، ولی باید یه عالمه کار انجام بده. اگر هم کارا رو انجام نده، صبح روز بعد بلند میشه یه کوهی از ظرف دور و برش می بینه که کلا اعصاب آدمو می ریزه به هم.

--

استاد تو ایمیلش نوشته بود دوشنبه نمیاد، منم متقابلا به دانشجوهام زدم من این هفته نمیام چشمک.

--

استاد گفته بود خب حالا می خوای چیکار کنی؟ من یه سری نکته دارم که راجع به تزت باید بهت بگم نگران. حداکثر تا فردا برات می نویسم.

واسه همین نیومده بودم بنویسم که ببینم اوستا چی میگه بالاخره. نامرد، لااقل یهویی ایمیل نمی زنه آدمو راحت کنه. میگه تا فردا می زنم! الانم که فردا شب شده، همچنان من هنوز ایمیلی نگرفتم. ولی از اونجایی که آلمانیه، بعید نیست کارو دقیقه 90 انجام بده، ولی انجام بده. یعنی یه وقت دیدی ساعت 12 شب دیدم ایمیل زده!

--

پیرو همین ایمیل استاد، منم دیشب قبل از خواب به این فکر کردم که خب الان چیکار کنم؟سوال آخه یه کاری رو قرار بود بعد از این کار انجام بدیم. اما نتیجه ی مقاله ثابت کرد که اون کار انجام شدنی نیست! حالا باید دنبال ایده ی جدید بگردم. دیشب طی تلاش های قبل از خوابم، یه ایده ی نصفه و نیمه به ذهنم رسید که نمی دونم اصلا عملیه یا نه.

امروز صبح همونو به استاد ایمیل کردم، گفتم فعلا من این به نظرم می رسه. اگه به نظرت منطقی می رسه، راجع بهش بیشتر صحبت کنیم. حالا نمی دونم چی میگه؟ اصلا نمی دونم اون چیزایی که می خواسته بهم بگه چیان؟!! به هر حال، دعا کنین هرچی که هست خیر باشه (لطفا این جمله ای که گفتمو جدی بگیرین و واقعا دعا کنین لبخند، ما رو شما حساب کردیم!). البته یکیش به احتمال زیاد اینه که تا الان هیچی از تزتو ننوشتی. وردار بنویس یه کمیشو!!

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز با همسر رفتیم بعد از مدت هااا یه دوری تو شهر بزنیم و از همه مهم تر اینکه واسه من سررسید بخریم، یعنی در این حد جوگیر شدم!!

ما هم که اصولا اهل تک خوری نیستیم، همین که دیدیم بیرونیم، زنگ زدیم به دوستامون گفتیم شما نمیاین بیرون یه دوری بزنین، یه چند دقیقه ای دور هم باشیم؟ گفتن الان داریم بازی می کنیم، وسط بازی ایم، به جای حساسش رسیده، بهتون خبر میدیم.

اصولا وقتی این دوستامون میگن بهتون خبر میدیم، چند دقیقه بعدش پیامک میدن که ما نمیایم! ما هم رفتیم بقیه ی گشت و گذارمونو بکنیم. فروشگاه اولی که رفتیم برای خرید سررسید، تالیا بود. تالیا یه کتاب فروشیه که تو همه ی شهرا هست و معمولا این جور چیزا رو میاره. اما همسر می گفت پارسال هم همین موقع ها رفتیم سررسیدا رو نگاه کنیم (چه جالب، یعنی من پارسال این موقع داشتم راجع به همین چیزا فکر می کردم؟متفکر)، نداشته، گفته تموم کردیم.

امسالم که رفتیم، گفت تموم کردیم. پرسیدم کجا می تونه داشته باشه؟ گفت کاف هوف. حالا ما یه عالمه از اون فروشگاه کاف هوف رد شده بودیم. گفتیم اشکالی نداره برمی گردیم. این وسط مسطا گفتم حالا بذار گوشیمو چک کنم. دیدم بچه ها گفتن ما راه می افتیم ده دقیقه دیگه. بیاین دم فلان فروشگاه، ما ماشینو اونجا پارک می کنیم.

این جایی که گفته بودن درست در جهت مخالف اون جهتی بود که ما داشتیم می رفتیم. ولی گفتیم اشکالی نداره، بهشون می گیم ما یه کمی دیرتر می رسیم. پیامک زدم بهشون که ما دیرتر میایم و بقیه ی راهمونو رفتیم. رسیدیم کاف هوف، سررسیدا رو نگاه کردیم. اکثرشون خیلی گرون بود. فقط چند تا بنجل زشت بود که قیمتاش دو یورو بود نیشخند. چیزی که من بپسندم و اندازه اش دلخواهم باشه (البته نه به اون دلخواهی که دلم می خواست!!) پنج یورو بود که همونم تخفیف خورده بود. ولی گفتیم عجله نکنیم، بهتره بریم جاهای دیگه رو هم نگاه کنیم، بعد خرید کنیم. ضمن اینکه می خواستیم هرچه سریع تر بریم که به قرارمون با دوستامون برسیم.

رفتیم، رسیدیم به سر قرار. بعد تازه پیامکو دوباره نگاه کردم، فهمیدم من اشتباه فهمیدم پیامو! من فک کرده بودم اونا ده دقیقه دیگه می رسن. نگو اونا گفتن تازه ده دقیقه دیگه راه می افتن!

تقریبا یه ده دقیقه ای رفتیم تو فروشگاه همون بغل گشتیم تا بچه ها اومدن. ولی جای پارک پیدا نمیشد. گفتن بیاین سوار شین، بریم یه جا پیدا کنیم پارک کنیم. رفتیم یه یه ربعی هم دور زدیم تا بالاخره یه جایی که تقریبا یه ربع پیاده فاصله داشت تا مرکز شهر پارک کردیم!!

بعدش دیگه اومدیم رفتیم تو خیابون و یه دوری با هم زدیم و رفتیم به سمت سلف دانشگاه. برای اولین بار یه صندلی که همیشه تو حسرتش بودیم نصیبمون شد لبخند. این جایی که میگم یه جای خاصی از سلفه که مبل های قرمز رنگ راحتی داره و برای حدود پنج شیش نفر مناسبه. کنار یه پنجره ی خیلی بزرگه که تقریبا تا زمین می رسه و نمای قشنگی رو به رود داره لبخند. ما هم که تا رفته بودیم هوا تازه تاریک شده بود، آب های رود که برق می زد تو نور چراغا خیلی قشنگ شده بود. موج های ملایم و همیشگی رود هم زیر نور خیلی قشنگ بود. کلا تازه توجیه شدم چرا اون مبل ها همیشه پرن چشمک.

یکی از خوبی های قرار گذاشتن تو سلف اینه که هر کس بخواد می تونه غذا بخوره، هر کس بخواد میتونه نوشیدنی بخوره. اگه قرارو تو کافی شاپ یا تو رستوران بذاریم، گزینه های یکی از طرفین محدود میشه.

ما قهوه و هات چاکلت سفارش دادیم، دوستامون رفتن شام گرفتن. در حین خوردن هم کلی با هم صحبت کردیم. بخشی از صحبتمون راجع به جلسه ی قرآن بعدی بود و اینکه کلا بالاخره این جلسه رو چیکار کنیم. آخه در حال حاضر بچه ها از سه تا شهر مختلف دارن شرکت می کنن و این یه کمی کارو سخت می کنه. داشتیم می گفتیم که اگه طبق روال پیش بره، الان نوبت فلانیه که دعوتمون کنه (خونه ی طرف یه شهر دیگه است). ولی دوستامون گفتن ما بریم خونه می خوایم تو گروه وایبر بزنیم که هفته ی بعد بچه ها بیان خونه ی ما.

خلاصه، تا صحبت های ما تموم شد، ساعت شد 9.5 اینا. دیگه راه افتادیم و هر کس رفت خونه ی خودش. هنوز تو قطار بودیم که دیدیم اون دوستمون که خونه اش یه شهر دیگه است تو گروه وایبر زده هفته ی بعد بیاین خونه ی ما! انگاری حرفامونو شنیده بود نیشخند.

حالا یکشنبه ی هفته ی بعد باید بیاد ببینیم چیکار می کنیم لبخند. یه کمی رفتنش برای من سخته. آخه جلسه یکشنبه ساعت سه ه. تا ما بریم و جلسه تموم بشه و برگردیم شب شده. باز فردا صبحش من باید پیتیکوپ پیتیکوپ برم شهر دومم! اینه که خیلی برام آسون نیست. البته فعلا اعلام آمادگی کردیم و گفتیم میایم، تا ببینیم چی میشه دیگه.

--

امروز هم مجددا با همسر رفتیم تو شهر که واسه من سررسید بخریم! آخه دیشب که نتونستیم بقیه ی فروشگاها رو بریم. همسر با دوچرخه رفت، من با قطار. اول از همه رفتیم یه فروشگاه دیگه که حدس می زدیم سررسید داشته باشه، اما گرون تر از اون چیزایی بود که دیروز پیدا کرده بودیم. دوباره رفتیم یه شعبه ی دیگه از همون فروشگاه دیروزی و خلاصه یه سررسید 5 یورویی خریدیم لبخند.

اولین چیزی که راجع به این سررسید اذیتم کرد این بود که از چپ باز می شد! اصلا نمی دونم چرا ذهنم از همون اول انتظار داشت سررسیدو از راست باز کنه. از راست باز می کنیم، می بینی آخر سال شده، استرس می گیری نیشخند.

خلاصه، اینم از قصه ی سررسیدمون لبخند.

--

امروز که صبح رفتیم بیرون، یه جا یه سایبون زده بودن و چند تا خانوم به مردم گل می دادن، گلی که لای یه کارت گذاشته بودن، یه کارت تبلیغاتی. خانومه اومد به منم تعارف کرد، منم گرفتم و شدم دخترمعمولی گلدار چشمک. نگاه کردم دیدم تبلیغات مربوط به روز زنه که 8 مارسه (یعنی فردا).

--

قرار بود خریدامونو عصری انجام بدیم. ظهر که اومدیم سریع یه غذایی درست کردم که اصلا نپخته بود. لپه هاش با هم گرگم به هوا بازی می کردن! ولی خب خوردیم دیگه. مهم این بود که سیر بشیم چشمک. بعد از ناهار، همسر پیشنهاد داد بچه ها رو برای فردا ناهار یا ترجیحا امشب دعوت کنیم. منم زنگ زدم به دوستامون گفتم امشب میاین؟ گفتن نه، نمی تونیم. هر دوشون امروز سر کار بودن طفلکی ها!

گفتم فردا ناهار چی؟ گفتن می تونیم. ما هم به یکی دیگه از بچه ها هم گفتیم که اونم بیاد.

حالا دیگه باید می رفتیم خرید. مخصوصا که بچه ها رو ناهار دعوت کرده بودیم. اگه شام بود، می شد یه چیز ساده ای بذاریم جلوشون، اما برای ناهار دیگه نمیشه.

بعد از کلی بحث و بررسی غذاهای مختلف، باز ما فقط تونستیم رو فسنجون توافق کنیم خنثی. نمی دونم چرا ما یه بار یاد نمی گیریم یه غذای درست و حسابی درست کنیم. همیشه تو لیست غذاها می گیم مرغ که سرخ کردنش خیلی وقت میبره و ما تعداد گازامون کافی نیست، قرمه سبزی که سبزی تازه می خواد که نداریم، قیمه هامون که خوب نمیشه، پس فسنجون درست کنیم. حالا جالبه که تا وقتی مهمون نداشته باشیم فسنجون درست نمی کنیما!!

خلاصه، حالا قرار شده فردا بچه ها بیان خونه مون به صرف فسنجون (البته به اونا نگفتیم ناهار چی داریم چشمک).

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبلا یه مقداری راجع به پزشکی نوشته بودم. گفتم الان کاملش کنم. البته می خواستم یه پست دیگه بنویسم، دیدم این پزشکی در آلمانو قبلا تو سرفصلا گفتم، الان وبال گردنم شده نوشتنش، گفتم اول اینو بنویسم نیشخند.

شما اگه با تخصص پزشکی از ایران بیاین، اینجا باید دو تا کار اصلی بکنین: 1- تایید مدرک 2- گرفتن مدرک زبان.

قسمت اولش با احتساب اینه که شما تمام مدارکتونو داشته باشین و بدین به مسئولای مربوطه. اینکه مدارک دقیقا چی هست رو من نمی دونم.

قسمت دوم هم بستگی به ایالتتون داره. بعضی ایالت ها B2 می خوان، بعضی ها یه مدرکی به اسم B2-C1 Medizine.

بعد از اینکه این مدرکو گرفتین، معمولا میگن که شما باید یه سال حداقل برین دوباره رزیدنت بشین، یعنی دوباره برین دوره ی تخصص و زیردست یه استاد کار کنین.

برای اینکه برین رزیدنت بشین هم با خودتونه که برین یه استاد پیدا کنین که شما رو به عنوان دانشجوی تخصصش قبول بکنه. بعد که چند وقتی زیردست اون استاد کار کردین، اون استاد تایید می کنه که الان شما صلاحیت اینو دارین که دکتر بشین و شما دکتر میشین :)

بعدش دیگه باز پیدا کردن کار یا زدن مطب و این چیزا به عهده ی خودتونه دیگه. اونا فقط یه مدرک دادن دستتون.

با مدرکی هم که میدن شما تو اتحادیه ی اروپا به عنوان پزشک شناخته میشین (اگه تو قاره های دیگه میشه کار کرد یا نه رو من نمی دونم)، اما مسئله ی زبان همیشه تو تمام کشورا هست و شما مثلا اگه بخواین تو سوئد کار کنین، مسلما باید سوئدی بلد باشین، اگه بخواین تو نروژ کار کنین، باید نروژی بلد باشین و خلاصه این معضل زبان تو تمام کشورای اروپا هست، چون هر کدومشون زبون خودشونو دارن!


[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٦ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه سری کتاب کتاب مکالمه ی انگلیسی داشتم که وقتی اومدیم با خودمون آوردیم. دیشب همسر آورده بودش که یه نگاهی بهش بندازه. اون کتابو تموم کردم رفته، الان که نگاش می کنم می بینم چقد کلمه ی جدید داره برام خنثی. کلمه هایی که ما چون آلمانیم هیچ وقت ازش استفاده نمی کنیم! یعنی اگه در اون حد انگلیسی صحبت کنی عمرا کسی اینجا بفهمه. مثلا فک کن (چیزی که دیشب یاد گرفتیم دوباره) به جای small town ما اینجا بگیم horse town!! به نظرتون کسی می فهمه؟!متفکر

خلاصه، حالا مهم نیست چه انگلیسی هایی یاد گرفتیم، مهم اینه که من دو تا چیز فهمیدم. اول اینکه انگلیسیم الان خیییییییلی بهتر از اون چیزیه که اون زمان بوده. جالبش اینه که اون کتاب آخرین کتابی بود که من تو ایران خوندم، اونم ترم چهارم کارشناسی! یعنی مجاب شدم که کتابو از همسر بگیرم اصلا، از بس که توش غلط غلوط داشتم نیشخند.

یه سری برگه هم لاش بود که یه چیزی تو مایه های انشا بود. مثلا معلم گفته به فلان جا نامه بنویسین یا یه چند تا پاراگراف راجع به یه موضوعی بنویسین. توی یکی از اونجا چیز جالبی نوشته بودم، هدفمو نوشته بودم. اینکه می خوام تا سی سالگی به کجا رسیده باشم.

باورم نمیشد اون زمان هدفم همین جایی بوده که الان هستم، باورم نمیشد من اون موقع اصلا به همین موضوعایی فکر می کردم که الان فکر می کنم.

حتی باورم نمیشه من الان به هدفم رسیدم، اونم چند سال قبل از سی سالگی. یعنی از خودم جلوترم. خیلی خوشحال شدم لبخند. البته یه چیز جالب دیگه هم که فهمیدم این بود که چقدر هدفم اون موقع ها کوچیک بوده!! چه چیزای مسخره ای هدفم بوده (یعنی الان به خودم فحش دادم؟ یعنی الان کارم مسخره است؟نیشخندسوال).

به هر حال که کلی ذوق کردم که فهمیدم الان نه تنها به اون چیزی که اون زمان می خواستم رسیدم، بلکه هدفم هم تغییر نکرده. آخه فکر می کنم آدم فکرش تو بیست سالگی یه جوریه که مدام در حال تغییره. یعنی ممکنه دو سال بعد دیگه اون هدفو نداشته باشه. ولی برام جالب بود که نظرم با خودم تو چند سال قبل یکیه چشمک.

--

اون روز که این پست پیرامیدو خوندم، خیلی برای خودم ناراحت شدم. منم به مدت چند سال سررسید داشتم. همیشه سررسیدم تو کیفم بود، دقیقا همیشه. نمی شد تا سر کوچه برم سررسیدمو در بیارم، بگم سنگینه. انگاری جزء لباسام بود، همون طوری که لباسامو باید می پوشیدم، سررسیدمم باید میذاشتم تو کیفم!

بچه ی منظمی بودم. البته از سررسیدم به عنوان یه سررسید واقعی استفاده نمی کردم، یعنی این طوری نبود که مثلا تو هر برگش کارای اون روزو بنویسم، ولی به هر حال یه چیز دم دستی و منسجم بود. کارامو توش می نوشتم. یادداشتامو. حتی یه شعر یا جمله ی قشنگی که جایی می خوندم.

نمی دونم چی شد به این روز افتادم! الان هیچ وقت یه تیکه کاغذ تو کیفم پیدا نمیشه! کارای روزانه مو هم روی کاغذای چرک نویس دور و برم می نویسم که نصف وقتا هم گم و گور میشن. یه مدت تلاش کردم یه برگه بزنم به پشت در، روی اون کارامو بنویسم، ولی بازم نتیجه ی خوبی نداشت. آخه چرا فکر کردم من تنبل از جام بلند میشم سه چهار متر برم اون ور، رو برگه ی پشت در چیزی بنویسم که همچین ایده ای به ذهنم رسیده؟!!آخ

این شد که تصمیم گرفتم دوباره سررسید بخرم. علی رغم اینکه دلم می خواست می تونستم سررسید ایرانی داشته باشم با همون یه جمله/حدیث/شعر پایین صفحه، اینجا مجبورم کنار بیام با سررسیدای آلمانی. به هر حال، کاچی بهتر از هیچی لبخند.

حالا امروز قراره عصری بریم سررسید بخریم (البته مسلما اگه ارزون باشه چشمک).


[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٥ ] [ ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبلا که کتاب مقامات العلیه رو می خوندم یاد گرفتم (و احتمالا نوشتم) که فرق عُجب با تکبر اینه که تو حالت اول آدم دچار خودپسندیه، مستقل از اینکه کس دیگه ای وجود داشته باشه یا نه، اما تو حالت دوم آدم خودشو از کس دیگه ای برتر می دونه. یعنی صفت تکبر نسبت به دیگران معنی پیدا می کنه، اما صفت اول رو آدم می تونه همیشه داشته باشه، حتی وقتی خودشو با کسی مقایسه نمی کنه.

الان تو کتاب اخلاق ناصری یاد گرفتم که توصیف دیگه ای از تفاوت این دو تا صفت این میشه که تو عُجب آدم به خودش دروغ میگه (و خودش رو بالاتر از اون چیزی که هست می دونه) ولی تو تکبر آدم به دیگران دروغ میگه (و خودش رو برتر از اونا نشون میده، هرچند که قلبا ممکنه خودش هم به اون تعریفایی که از خودش می کنه معتقد نباشه).


[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ ] [ ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب داشتیم با همسر صحبت می کردیم راجع به یه بنده خدایی که تو یه دانشگاه خیلی خوب آمریکا درس می خونه. دانشگاهی که از دانشگاه من تو رتبه بندی ها یه مقداری بهتره.

خلاصه، منم واسه خودم عزا گرفته بودم که چرا فلانی از من بهتره؟ چرا الان این همه مقاله داره؟ چرا این همه کارآموزی تو شرکت های مختلفی مثل یاهو و این جور جاها داره ولی من ندارم؟

البته ناراحتی من از این نبود که خودمو باهاش مقایسه می کنم. این آدم برام یه مثال بود. کلا چند وقتیه خیلی احساس خنگی می کنم! از همین بابت به هرکی می رسم خودمو باهاش مقایسه می کنم.

و جالبش اینه که من هیچ وقت حاضر نمیشم خودمو با کمتر از خودم مقایسه کنم. مثلا همسر می گه خب چرا فلانی رو نمی گی که تو دانشکده ی خودتونه و با استاد خودت کار می کنه و تو از اون بهتری؟

بعد من میگم اونو که ولش کن، فلانی رو بگو که از من خیلی بهتره نیشخند. و به این ترتیب مدام بر حس خنگ بودنم افزوده میشه!!

خلاصه، دیشب همسر انقدر گشت که یه دلیل قانع کننده برام پیدا کرد که چرا اون آدم تو یه دانشگاه بهتره و من دیگه بعدش خیالم راحت شد و احساس خنگیم نسبت به این آدم برطرف شد نیشخند. دیگه هم مشکلی نداشتم با اینکه طرف اون همه مقاله داده!

برای مورد دوم، دلیلش این بود که اون آدمی که اون داره باهاش کار می کنه خیلی خیلی خفن تر از استاد منه. از خفن بودنش همین بس که بهتون بگم تز دکتراش تا الان حدود دو هزار بار ارجاع داده شده تو مقالات مختلف!

برای مورد اول هم دلیلش این بود که اون بنده خدا بورسیه ی وزارت علومه و بنابراین از اون دانشگاه خفن آمریکا بورسیه نمی گیره. تو دانشگاهایی مثل آمریکا یا انگلیس که دانشگاها شهریه دارن، اگه شما بگین من هزینه مو دارم، استادا خیلی راحت تر پذیرش میدن. البته منظورم این نیست که خیلی راحته و همه پذیرفته میشن، اما این تفاوت فاحشی که من فکر می کردم بین خودم و اون آدم وجود داره دیگه برام از بین رفت. چون تقریبا با اطمینان خوبی می تونم بگم اگه منم بدون بورس و با هزینه ی شخصی می خواستم برم می تونستم از اون دانشگاه بتونم پذیرش بگیرم.

خلاصه، با این ترفندها همسر موفق شد منو قانع کنه که از افسردگی درآم و بدونم که منم اون قدرا که فکر می کنم خنگ نیستم یول.

--

الان که این شکلک عینکی رو گذاشتم یادم افتاد که از دوست خوبم، عینکم، هم براتون تعریف کنم لبخند. بسیاااااار دوستش دارم و خیلی هم با هم دوست شدیم قلب. به طور معمول تو خونه عینک نمی زنم، اما تازگی ها یاد گرفتم واسه تلویزیون دیدن ازش استفاده کنم که چشام اذیت نشن.

--

الان که باز گفتم تلویزیون، یادم افتاد که اینم بهتون بگم نیشخند (انگاری واقعا حرف حرف میاره!!). چند روزیه افتادیم تو خط دیدن تلویزیون ایران با سایت هایی که تلویزیون ایرانو زنده نشون میدن. خیلی به خونه مون جو ایرانی میده. خیلی دوست دارم لبخند.

البته شانس ما هر وقت بیکار می شیم و می خوایم تلویزیون ببینیم تو ایران شب شده، شبکه پویا کارتون نمی ده نیشخند. اینه که همیشه شبکه ی آی فیلم نصیبمون میشه و فیلم زمانه!!

--

امروز نمره ی بچه ها رو رد کردم بالاخره. امیدوارم از نمره هاشون راضی باشن.

--

راستی فهمیدم اون پسره که یه عالمه بازی در آورد و دکتر و این حرفا داشت (و دو نفر دیگه که اونا هم نمره هایی پایینی گرفتن)، از اون مدلی هان که تو این مرحله صرفا پاس/رد می خوان، نه نمره. نمره شونو بعدا سر یه امتحان شفاهی می گیرن (احتمالا واسه همینم اصلا وقت نذاشتن رو این قسمت کارشون و فقط در حد پاس آماده کردن ارائه شونو). این همه خودمو کشتم به این پسره نمره کم بدم خنثی.

--

بعد از اون همه فشار کاری ای که بهم وارد شد تو این چند روز و هفته. امروز کم و بیش در حالت نیمه مرخصی بودم واسه خودم. از فردا دوباره بشینم بکوپ بقیه ی تزمو انجام بدم.

--

همیشه برام سوال بود این خودسانسوری که میگن چیه! واقعا مگه میشه آدم نتونه چیزی رو که می خواد بگه. اما الان شدیدا دچار خود سانسوری شدم. الان احتمالا میگین این همه حرف زده تازه میگه سانسور هم کردم نیشخند. ولی واقعا نمی تونم یه حرفایی رو اینجا بگم. نه به این خاطر که شما می خونین، انگاری از خودمم می ترسم! می ترسم بگم خودم بشنوم. شاید خنده دار باشه، ولی واقعا فک می کنم این جمله ای که گفتم بهترین توصیفی بود که می تونستم ازش بکنم.

مثلا وقتی یه چیزی رو دوست دارم اتفاق بیفته، می ترسم بنویسم و نیفته. وقتی اون اتفاق بَده، می ترسم بنویسم و بیفته!


[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ ] [ ٥:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب حالا میریم سر وقت اون چیزایی که قرار بود براتون بنویسم.

اون روز که می خواستیم بریم خونه ی دوستامون، یه خورده دیر جنبیدیم، قرار شد همسر تندتر بدوه، من یواش یواش برم. آخه همسر باید بلیت می خرید. یه مقداری رو دوید، بعد دیدم وایستاده. گفتم چرا نمیری؟ گفت فهمیدم بلیت دارم از قبل.

بلیت های تک سفره ی اینجا عملکردش مثل بلیت های تک سفره ی متروی ایرانه (اما شکلشون فرق داره). بلیتو هر وقت خواستین می تونین بخرین، اما تا وقتی تو دستگاه نزنین می تونین نگهشون دارین. هر وقت هم که سوار قطار شدین، می زنین توی دستگاهی که توی قطار هست.

همسر متوجه شد که دفعه های پیش چندتایی خریده و داره. بعد که نشستیم تو قطار من یهویی به همسر گفتم من بلیت ندارم! آخه بلیت ترمی من تا 28 فوریه مهلت داشت و اون روز یک مارچ بود! همسر هم بلند شد سریع یکی از بلیت هایی که هنوز تو کیفش داشت زد تو دستگاه.

بعد از چند دقیقه به همسر گفتم الکی بلیتو زدیم. آخه با کارت دانشجویی میشه هر روز بعد از ساعت هفت و روزهای تعطیل (کل روز) رایگان تمام اتوبوس ها و قطارهای داخل شهر رو سوار شد. بعدش باز گفتم نه الکی نزدیم. آخه برای اینکه کارت دانشجوییت معتبر باشه باید بزنیش توی دستگاه، من که نزدم هنوز!

خلاصه، نتیجه مون این شد که کارمون درست بوده که بلیتو زدیم تو دستگاه.

رفتیم خونه ی دوستامون. موقع برگشت باز به این فک کردیم که من باید بلیت بخرم و چقدر گرون میشه برامون. آخه هر دومون باید بلیت می خریدیم، چهار تا بلیت تقریبا میشد 8 یورو! خب کم هم نبود. اونم واسه منی که می تونستم بلیت داشته باشم و به خاطر سهل انگاری خودم نداشتم.

بعد یهویی با دوستامون که صحبت می کردیم یادمون اومد که برای بلیت ماهانه این طوریه که هر وقت آدم بلیتش شنبه تموم بشه، یکشنبه هم اعتبار داره. نمی دونم واسه بلیت دانشجویی ترمی هم این قضیه برقراره یا نه ولی ما بنا رو بر این گذاشتیم که برقراره چشمک. آخه واسه بلیت سه روزه هم می دونم که این شرط بالا برقراره. ما هم با سلام و صلوات رفتیم سوار قطار شدیم و اومدیم خونه مون. کسی هم بلیتمونو چک نکرد. بلیت چک کن ها هر از گاهی به صورت تصادفی وارد یه قطار می شن و شروع می کنن بلیت همه رو از یه طرف چک کردن. تو بعضی شهرها بیشتر چک می کنن، اما تو شهر ما خیلی کمتر چک می کنن، من خودم کلا شاید تا الان چهار یا پنج بار تو کل مدتی که این شهر بودم، بلیتمو چک کردم. اما من یکی دو بار دیدم که اول ترم ها دارن چک می کنن. فک می کنم واسه اینکه مچ دانشجوها رو بگیرن اول ترمی چک می کنن چشمک.

خلاصه که کسی ما رو نگرفت خدا رو شکر ولی ما هم خودمونو کشتیم واسه یه بلیت 1.8 یورویی نیشخند.

--

اون موضوع ترشرویی که می خواستم از اخلاق کتاب ناصری براتون بنویسم، خیلی خلاصه میگم (البته کتاب خیلی قشنگ گفته ها، ولی من به زبون خودم می گم):

همه ی آدما چون خودشونو دوست دارن، عیب های خودشونو نمی بینن، حتی اگه عیبشون عیان و واضح باشه. بنابراین، باید وقتی با کسی دوست شدن و مدتی از دوستیشون گذشت به طرف بگن که اگه میخوای صدق دوستیتو نشون بدی، باید عیب های منو بهم بگی تا بتونم از اونا دوری کنم. و نباید به این راضی بشن که طرف بگه من عیبی در تو نمی بینم. اگه طرف چنین چیزی گفت، شما باید رو ترش کنین و باهاش با عتاب صحبت کنین و به خیانت متهمش کنین (یعنی بهش بگین اگه عیب های منو بهم نگی، این کار خیانته به دوستیمون) و خیلی خیلی اصرار کنین، اگر طرف همچنان نمی گفت عیباتونو، باید به وضوح ناراحتیتونو نشون بدین و ازش رو برگردونین تا وقتی که طرف یه چیزی که قابل سرزنش کردن هست در شما بهتون بگه.

وقتی این کارو کرد نباید انکار کنید و هیچ کراهتی هم نداشته باشین از گفتنش. بعد تلاش کنین که اون عیب رو برطرف کنین تا به دوستتون ثابت بشه که شما هدفتون از دونستن عیب هاتون واقعا اصلاح اونها هست و به این ترتیب طرف دفعه ی بعد هم که ازش بپرسین، راستش رو بهتون میگه.

--

چقدر هم که من این شکلی ام که کتاب گفته متفکر.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٤ ] [ ۱:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ربطی به هم ندارن دو قسمت عنوان!

مقاله رو استاد فرستاد برام و منم کامنت گذاشتم روش (فک کنم نرمالش برعکسه، نه؟متفکرچشمک) و درستش کرد و الان گفت اگه کامنتاتو اعمال کنم دیگه به نظرت اکی ه؟نیشخند منم گفتم بله! حالا اون فعلا تو نمه!

بریم سر مبحث شیرین نون!

همون دیشب که من داشتم از استرس می مردم، همسر گفت بیا نون درست کنیم! منم دیدم کاری که نمی تونم بکنم، مقاله دست استاده. گفتم باشه. ساعت هفت و نیم تازه اومدیم نون درست کنیم برا شام. ما همیشه ارزون ترین آردو می خریم (مثل همه ی خوردنی های دیگه مون چشمک) واسه همین وقتی می گن انقد آرد بریزین که خمیر به دست نچسبه، ما نصف آردو باید خالی کنیم و در نتیجه اندازه ی یه نونوایی نون تولید میشه!!

دیشب واسه اولین بار اومدم به حرف آشپز محترمی که تو وبلاگش نوشته بود گوش دادم و خمیرمایه ی پودریمو با شیر ولرم قاطی کردم و برای اولین بار دیدم این خمیرمایه ها باز هم میشن و لزومی نداره تا آخر گلوله گلوله بمونن خنثی.

البته بعدش، آخرش که داشتم دستمو می شستم یادم اومد که اولین باری هم که خمیرمایه رو خریده بودم و نمی دونستم چطوری استفاده کنم، با آب (یا شایدم شیر) ولرم قاطی کردم و باز شد. ولی بعد از اون همیشه می گفتم حالا چه فرقی داره ولرم باشه یا نباشه؟ با چیزای سرد قاطی می کردم و همیشه تا آخرش گلوله می موند و همیشه خمیرم اون قدری که باید بزرگ نمی شد و من همیشه علاوه بر اینکه یه علامت سوال گنده روی کله ام بود که چرا؟ دلیلشو می انداختم گردن جنس هایی که استفاده می کنیم خنثی.

خلاصه، دیشب دیدم تو خفایای ذهنم هاله هایی از استفاده ی درست از خمیرمایه هست! ولی دیگه انقد اشتباه استفاده کرده بودم که عادت شده بود برام نیشخند.

از اون عسل تلخا هم که هنوز داریم، یه مقداری ریختیم توش. یعنی شکری که گفته بود بریزین، من نصف شکر ریختم، نصف عسل. دفعه های قبل برای خوشگلی و خوشمزگی نون، بهش سیاه دونه هم می زدیم (حالا فک کن به عمرم چقدر سیاه دونه خوردم که خواهر بزرگ تر موقع اومدن یه مقداری سیاه دونه هم بهم داده با خودم آوردم آلمان؟!خنثی).

بگذریم. ما همیشه بعد از خوردن اون نونای فانتزی یا آفت می زدیم یا جوش می زدیم. اینم انداختیم گردن سیاه دونه ها! دیشب دیگه سیاه دونه نریختیم. ولی همسر بازم لبش آفت زد. به این ترتیب معلوم شد کار سیاه دونه های بیچاره نبوده، عسلمون این جوریه!!

تو تمام مراحل نون درست کردن همسر حضور فعالی داشت. انقد هم خمیره رو زد که نگو! بعد که گذاشتیمش رو شوفاژ و یه ساعت دیگه ورداشتیم، قشنگگگگگ عین تو فیلما بزرگ شده بود!

باهاش 12 تا نون فانتزی درست شد! البته نونا خیلی بزرگ نبود. توی هر کدومو هم با یه چیزی پر کرده بودیم. بعضی ها رو توش خرما ریختیم، بعضی ها رو کشمش ریختیم، بعضی ها رو شکلات خورد شده. خیلی خوب شد. تقریبا هشت تاشو برای شام خوردیم و چهار تاش موند واسه صبحونه لبخند. صبحونه هم بقیه ی نونا رو خوردیم - جای شما خالی لبخند.

--

استادم که همچنان داشت مقاله رو می نوشت تمام این مدت، دیروز و امروز، هی ایمیل می زد میشه فلان تحلیلو هم انجام بدی؟ میشه فلان داده ها رو هم به دست بیاری؟ میشه یه مثال پیدا کنی تو داده ها که این طوری باشه؟

یه جوری شد که امروز دیگه تو یه ایمیلش نوشته بود قول میدم این آخرین درخواستم باشه! میشه فلان چیزو هم آماده کنی؟نیشخند

منم دیگه آخرین درخواستشو هم براش آماده کردم، ولی خب مسلما بازم تموم نمی شد که! یه سری سوالای دیگه هم بعدش پرسید که همون طوری ایمیلی با هم بحث کردیم. بعدش هم قرار شد من مقاله رو بخونم و روش کامنت بذارم (نصفشو قبلا خونده بودم، نصفه ی دومشو که آماده کرده بود منظورش بود) که منم این کار کردم و مقاله به سلامتی تموم شد.

استادم قبل از اینکه من قسمت دومو کامنت بذارم، گفت با همون حالت قبلی فعلا تو سیستم سابمیت کردم که یه چیزی توش داشته باشیم ولی هی اصلاحش می کنیم و دوباره آپلود می کنم.

--

خب دیگه ما زحمتامونو کشیدیم. الان دیگه نوبت خداست لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۳ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خیلی خوبه آدم بفهمه یه اشتباه بجا کرده لبخند. اصلا انگاری خدا اشتباه به این بزرگی رو گذاشته کنار واسه این لحظه!

یه روشی بود که من یه سال پیش به استاد گفتم ما بیایم از این روش استفاده کنیم. گفت این روش غلطه، از این روش استفاده کن. منم یه سال تمام رو این روش کار کردم. قاعدتا نتیجه تقریبا باید یکی باشه و صرفا یه سری تغییرات ظاهری بین دو تا روش باید وجود داشته باشه.

حالا که استاد تو مقاله دیده من نوشتم از فلان روش استفاده کردیم، میگه چرا از اون روش استفاده نکردی؟خنثی منم بهش گفتم ما قبلا راجع به این موضوع بحث کردیم و قرار شد به این دلیل (دلیلی که خود استاد گفته بود) از این یکی روش استفاده کنیم.

استاد هم گفت ببخشید، احتمالا من اون موقع درست نفهمیدم. حالا اگه میشه با این یکی روش هم امتحان کن که ببینیم نتایج یکی میشه یا نه.

با کلی بسم الله بسم الله روش دیگه رو امتحان کردم. آخه اگه عددش خیلی فرق می کرد، باید تمام آزمایش ها رو دوباره انجام می داد. حالا مشکل انجام دادنش نبود، مشکل این بود که چه بسا نتایج دیگه مثل قبل نشه!

نتیجه ای که به دست اومد، یه مقداری پایین تر از نتیجه ی قبلی بود. خیلی ترسیدم، چون واقعا تفاوت باید خیلی فاحش می بود. ولی در کمال تعجب دیدم من تو نسخه ی قبلی، عددها رو (اونم عددهای بهترین سیستمو که سیستم خودمون باشه) اشتباهی 4 درصد پایین تر از اون چیزی که واقعا به دست اومده به استاد گزارش دادم! و به این ترتیب با نتایج فعلی آب از آب تکون نخورد بغل. منم به استاد گفتم امتحان کردم نتایج تغییری نکرد چشمک.

--

خدایا! مچکرم؛ حتی به خاطر اشتباهایی که دوست داری بکنم لبخند.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٢ ] [ ٧:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز که می خواستم برم دانشگاه دومم، استاد قبلش ایمیل زده بود که اگه میشه جدول فلانو که من عدداشو نمی دونم بهم بگو. ولی من تو دراپ باکسو چک کردم، هیچ فایلی آپدیت نشده بود، استادم چیزی ایمیل نکرده بود.

بهش ایمیل زدم و گفتم کجاست جدولی که می گی؟ وقتی جواب دادم معلوم شد که وقتی من اسم پوشه رو عوض کرده بودم (استاد اسم پوشه رو اشتباهی گذاشته بود تو دراپ باکس، اسم یه کنفرانس دیگه رو گذاشته بود نیشخند)، ظاهرا لینک ها از بین رفته و استاد هرچی آپدیت کرده و آپلود کرده تو دراپ باکس، من نمی دیدم!

خلاصه، گفت الان دوباره اسمشو عوض کردم، فک کنم الان ببینی تغییرایی که من میدم. وقتی نگاه کردم دیدم آره این بنده خدا روش داشته کار می کرده تمام مدت، من نمی دیدم!

دیگه منم تا می رسیدم دانشگاه داشتم کد می نوشتم. شانس هم که ندارم به سلامتی! قطارم بیشتر از یه ساعت تاخیر داشت. البته از شهر خودمون حدود ده دقیقه تاخیر داشت. ولی مثل اون دفعه که داشتم می اومدم دهات خودمون، تقریبا یه ربع مونده به اینکه برسم به مقصد، قطار به مدت بیشتر از یه ساعت نگه داشته بود! هر پنج دقیقه هم پیج می کرد هر وقت به ما اطلاعات جدیدی بدن، ما هم به شما میگیم. فعلا هیچ اطلاعی در مورد اینکه کی می تونیم دوباره حرکت کنیم نداریم.

ما هم که چاره ای نداشتیم، نمی تونستیم پیاده شیم که! مجبور بودیم بگیم باشه.

خدا رو شکر من از خیلی وقت بود لپ تاپمو در آورده بودم و داشتم کارامو انجام می دادم. آخه بعدش با خودم فکر کردم مطمئنا اگه تازه اون موقع می خواستم لپ تاپو در بیارم از کیفم، هی با خودم می گفتم این که الان حرکت می کنه، باشه برسم، میرم دانشگاه بعد لپ تاپمو باز می کنم دیگه!

به این ترتیب من کل اون یه ساعتو داشتم کدمو می نوشتم و قبل از اینکه برسم تموم شد. اما بازم شک داشتم که کاری که می کنم درسته یا نه، یعنی استاد واقعا همینو می خواسته یا نه. واسه همین به استادم ایمیل زدم، گفتم می تونیم یه اسکایپ چند دقیقه ای داشته باشیم؟ گفت آره، کی؟ منم گفتم بیست دقیقه دیگه.

وقتی اسکایپی صحبت کردیم فهمیدم حال استادم واقعا خرابه. خیلی دلم براش سوخت. تو تمام این سه سال و نیمی که اینجا بودم، هیچ وقت حال استادمو انقد بد ندیده بودم. آخه این آلمانی ها خیلی مراعات می کنن. یه ذره سرفه کنن، نمیان دانشگاه، خونه می مونن استراحت می کنن. ولی وقتی با استاد صحبت می کردم، اصلا از اون مدل مریضا نبود. از اون حالتا بود که کلا طرف حال صحبت کردن هم نداره، از اون موقعیت ها که هر وقت من اون جوری میشم، فقط زیر پتوام و کتاب می خونم!

خلاصه، سریع سوالمو پرسیدم و کار دیگه ای نداشتم. کلا ده دقیقه بیشتر طول نکشید. استاد هم گفت من بخش دو رو تا نیم ساعت دیگه تموم می کنم، آپلود می کنم، می تونی ببینیش.

من کدم تموم شد، داده هایی که استاد می خواستو به دست آوردم و براش فرستادم. بعدش هم رفتم سراغ یه سری داده ی دیگه که استاد می خواست، اونا رو هم آماده کردم و تو جدول خودش درست کردم.

دیگه کم کم داشت وقت برگشتن می شد. باید جمع می کردم می اومدم. اصلا روز مفیدی نبود. تا من رسیدم دانشگاه که نزدیک 12 بود، از اون ورم که می خواستم پنج اینا بیام بیرون.

حالا برگشتنی سوار قطار شده بودم، واگنی که ما توش بودیم سیستم گرمایشش کار نمی کرد. دماش برا من خیلی خوب بود. اکثر وقتا واگنا به نظرم بیش از حد گرمن. یه آقایی از مسئول قطار پرسید چرا اینجا سرده؟ آقاهه هم گفت که ظاهرا مشکل داره و کار نمی کنه. اون مسافر هم تشکر کرد و تموم شد.

یه دو سه دقیقه بعد پیج کردن اونایی که تو واگن فلان (همون واگن ما) هستن، بلند شن برن تو یه واگن دیگه بشینن. خب مایی که نشسته بودیم، همه کسایی بودیم که با سردیش مشکلی نداشتیم، ولی گفتن باید برین یه واگن دیگه!

یکی از مسئولا اومد که حضوری هم بهمون بگه که پاشین برین یه جای دیگه. یکی از مسافرا پرسید الان اینکه اینجا سرده مشکل ماست یا مشکل شما؟ نیشخند ما مشکل نداریم خب!

ولی آقاهه گفت الان گفتن باید همه برن یه واگن دیگه. ما هم بند و بساط لپ تاپمونو جمع کردیم و رفتیم یه جا پیدا کنیم که بشینیم. هی رفتم و رفتم تااااا رسیدم به آخرین صندلی آخرین واگن! خدا رو شکر یه جای خالی پیدا کردم که بشینم!

البته جای خالی بودها، ولی آلمانی ها مدلشون مثل ما نیست که برن کنار کسی بشینن. معمولا (در صورت امکان) همه کنارشون خالیه. یعنی تا وقتی یه صندلی هست که کنارش خالیه، کسی نمیره رو یه صندلی بشینه که کنارش یه نفر نشسته.

واسه همین، منم ترجیح می دادم اول مطمئن بشم هیچ صندلی ای نیست که کنارش خالی باشه، بعد اگه نبود برم بشینم کنار کسی. که خوشبختانه ردیف آخر واگن آخر یه ردیف صندلی خالی بود. منم رفتم اونجا نشستم و دوباره با لپ تاپم مشغول شدم.

هنوز یه ربعی تا شهر خودمون مونده بود که کارم تموم شد. حالا فقط باید نتیجه ی جدیدو آپلود می کردم که اینترنت نداشتم اون موقع. بقیه ی راهو کتابمو خوندم.

وقتی رسیدم، اول از همه رفتم سلف دانشگاه، کارت دانشجوییمو زدم تو دستگاه که تمدید بشه، بعد برگشتم ایستگاه قطار، بلیت دانشجویی ترم جدیدمو خریدم، بعد راه افتادم برم خونه.

وقتی رسیدم خونه، بعد از شام، فایلا رو برای استاد آپلود کردم، ولی استاد هنوز فایل بخش دو رو آپلود نکرده بود.

امروز صبح که بیدار شدم، دیدم همچنان استاد هیچ فایلی آپلود نکرده. ایمیل زدم گفتم آیا دوباره مشکلی پیش اومده؟ من هیچ فایل جدیدی نمی بینم. جواب داد من دیشب حالم بدتر شده، نتونستم ادامه بدم. الان دوباره دارم روش کار می کنم. آپلود می کنم.

منم یه نیم ساعت بعدش گفتم خب اگه واقعا حالت خیلی بده، اشکالی نداره، بذار برای یه کنفرانس دیگه بفرستیم، این روزا رو استراحت کن. جواب داد نه، ادامه بدیم.

حالا الان داره قسمت قسمت هی تغییر میده، هی آپلود می کنه.

--

یه روشی رو من بیشتر از یه سال پیش به استاد گفتم ازش استفاده کنیم، گفت نه، نمی تونی این کارو بکنی، این جوری غلطه. بیا فلان کارو بکن. منم گفتم باشه. حالا الان ایمیل زده چرا اون کارو نکردی؟ گفتم قبلا راجع به این موضوع با هم صحبت کردیم، خودت گفتی به فلان دلیل اون غلطه. حالا میگه خب من اون موقع اشتباه فهمیدم خنثی.

--

من برم ببینم می تونم با اون یکی روش دوباره اجرا کنم و نتیجه ها رو بگیرم!


[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٢ ] [ ٤:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

باید چند تا پست بذارم راجع به اینا:

بلیت

پزشکی در آلمان (جدیدترین اطلاعاتمون چشمک)

ترشرو شدن (اخلاق ناصری)

معلمم

امروز (این یکی رو امروز میذارم بقیه رو هم شاید همین امروز یا شایدم روزای آینده بذارم)

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱٢ ] [ ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

باورتون میشه اگه بگم استاد ایمیل زده که من مریضم، فردا نمیام دانشگاه؟خنثی

خب زده دیگه، چیکار کنم. از طرفی دلم برا خودم می سوزه که با این همه استرس دارم ادامه میدم. از طرفی دلم برا استاد می سوزه که دم ددلاین مریض شده و با چه استرسی داره مقاله ی دانشجوشو تو رختخواب کامل می کنه.

--

خداییش خوشم میاد از این مسئولیت پذیری استادم. اینم از خوبیاشه انصافا. ندیدم جایی استادی مقاله رو بگیره دستش و کلا بنویسه یه قسمت هاییشو، تحلیل بهش اضافه کنه، جدول اضافه کنه (البته جدولا رو خودم درست می کنم و عدداشو میذارم، ولی خب به هر حال توضیحات و تحلیلاشو اون داره می نویسه دیگه)، شکل اضافه کنه.

ندیدم استادی بگه حالا که من فردا نمی تونم بیام، بیا تو سه روز باقی مونده چند تا قرار اسکایپی کوتاه بذاریم و در مورد مقاله صحبت کنیم.

--

حتی اگه مقاله به ددلاین نرسه (که البته خدا با ماست، ان شاءالله میرسه چشمک)، بازم خودمو طلبکار استادم نمی دونم. می دونم که اون برای نوشتن این مقاله به مراتب بیشتر از من زحمت کشیده.

--

دیروز بهتون گفتم دوستامون امروز به صرف ناهار + درست کردن شیرینی کشمشی دعوتمون کردن. ما هم گفتیم نمیایم، آخه من منتظر ایمیل استاد بودم و خیلی استرس داشتم. آخرش امروز صبح دیدم بابا استاد که ایمیل نزد، در نهایت پررویی به دوستمون تو وایبر پیام دادم بساط شیرینی کشمشی هنوز براهه؟چشمک

اونا هم گفتن بله، بفرمایید. اینو نمی گفتن چی می خواستن بگن طفلکی ها؟نیشخند البته ما می خواستیم فقط برای شیرینی پزون بریم، نه واسه ناهار. برنجمونو هم آب گذاشته بودیم! ولی خب گفتن دیگه کلا ناهار بیاین و بعدش هم شیرینی درست کنیم.

ما هم گفتیم چشم لبخند.

قرار بود با قطار ساعت 12:45 بریم. واسه همین باید 12:37 اینا از خونه می رفتیم بیرون. ساعت 12:20 استاد ایمیل زد خنثی. اما بر خلاف انتظارم اصلا گوله ی استرس نشدم! آخه یه سری داده ها بود که من نصفشو آماده کرده بود، نصف دیگه شو به استاد گفتم ببین اگه فرمت داده ها درسته و همونه که می خواستی برات بفرستم. داده ها رو دستی درست کردم. چون اتوماتیکش خیلی قابل اعتماد نبود و باز باید دستی تغییرش می دادم. منم دیدم اون وقتی که بخوام بذارم برنامه شو بنویسم، تا موقع خودم دستی درستش کردم. خلاصه، هنوز یه سری هاش مونده بود (البته من به استاد نگفتم که داده ها رو دستی درست کردم نیشخند). می دونستم که این روش جواب نمیده. ولی خب استاد شدیدا به این روش اصرار داشت!

نتیجه این شد که استاد ساعت 12:20 نوشته با این داده هایی که تو دادی که سیستم داره 91 درصد جواب میده (سیستم ما در حالت عملی داره 19 درصد جواب میده!)!! چرا این طوریه؟ منم بهش جواب داده و توضیح دادم که فرمت داده ای که خواسته مشکل داره و عجیب نیست که سیستمش غلط داره بهش جواب میده!

یه ایمیل دیگه هم زده بود و دو تا سوال پرسیده بود که نیاز به بررسی دوباره ی یه سری عدد داشت. چیز خاصی نبود، فقط مشخص بود یه جایی توی یه سری عدد اشتباه کرده بود. فک کن دو تا فایل داشته باشی هر کدوم 13 درصد جواب داده باشن. بعد تو جدول نهایی نوشته باشی 16 درصد جواب داده نیشخند.

ولی خدایی انقد جدول تو جدول شده که واقعا به خودم حق میدم اشتباه بکنم. به ازای هر داده ای حدود دو سه تا جدوله!! و حدود ده دوازده سری داده!!

خلاصه، خیلی شیک و مجلسی با همسر راه افتادیم مهمونیمونو بریم. اصلا به من چه که استاد نمی دونه چیکار کنه؟ چشمک

ناهار بسیااااار خوشمزه ای خوردیم و بعدش هم بساط شیرینی پزونو مهیا کردیم. این دوستامون یه فر دارن که خیلی قلق داره ظاهرا. دوستمون می گفت همیشه که کیک یا شیرینی درست می کنه خراب میشه. به من گفت تو که کیّاک (به معنی بسیار کیک پز، بر وزن فعال چشمک) خوبی هستی بیا ببین چطوریه سیستمش؟

سینیش خیلی کوچیک بود، هفت هشت تا شیرینی بیشتر جا نمی گرفت. بعدش هم که می ذاشتیم تو، همش یا می سوخت، یا سفید بود! چند سری خراب شد تا بالاخره دو سه سری خوب در اومد.

حالا نکته اش این بود که می گفت همیشه که درست می کنم بد میشه، انقد که دیگه شوهرم یه بار گفت دیگه نمی خواد درست کنی نیشخند. البته نه به معنی بدها. منظورش این بوده که نمی خواد هی تلاش کنی به خاطر من که یه بار خوب در بیاد. من قبول کردم تلاشتو دیگه چشمک. می گفت همیشه بهش یه سری چیزای خمیر مانند یا سوخته میدم.

خلاصه، این دفعه ما رفتیم که کمک کنیم و درست شیرینی درست کنه چشمک. می خواست برای یکی از همکاراشم ببره. شیرینی ها رو که درست کردیم، خب سوخته هاشو که آوردیم خوردیم. درستا رو هم که چیدن برای همکار. یه مقدار دیگه از سالما هنوز مونده بود که اونم دوستمون دم رفتن داد به ما! نتیجه این شد که دوباره فقط شیرینی های سوخته گیر شوهر بیچاره اش  اومد خنده.

--

خونه ی بچه ها که بودیم دیدم استاد ایمیل زده و گفته پس داده ها رو به این فرمت آماده کن. این فرمت به نظر آسون تر می رسه، ولی خب حالا باید ببینم چی میشه دیگه لبخند.

--

استاد تو ایمیلی که گفته بود نمیاد دانشگاه، طوری گفته بود که انگاری منم نمی رم دانشگاه (چون ترم تموم شده). منم گفتم من باید برم دانشگاه، چون قانونا باید تو ساعت مشاوره ام تو اتاقم باشم. حالا ایمیل زده حالا واقعا بچه ها میان هنوزم که ترم تموم شده؟ فقط برام سوال شده!

نمردیم و دیدم برا استادا هم سوال پیش میاد چشمک.

--

یه ایمیل دیگه هم زده که من امشب فصل دو رو تموم می کنم میدم بخونیش. دلم واقعا براش کباب شد نشسته با حالت مریضی، تا نصف شب، اونم تو روز یکشنبه داره واسه من مقاله می نویسه.

باشد که رستگار شود چشمک.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱۱ ] [ ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گفتم بیام یه سر بزنم که هی نیاین به در بسته بخورین! البته تارعنکبوتا رو بعد از فرستادن مقاله میام پاک می کنم نیشخند.

عرض کنم خدمتتون که من عمریه برای استاد مقاله رو فرستادم. اونم یه نسخه برام رو دراپ باک گذاشت و گفت الان فعلا فقط مقدمه اش رو درست کردم. بقیه شو تو روزای آتی کامل می کنم.

در همین حین، من هنوز دو تا کارو باید انجام می دادم. یکیش آماده کردن مراجع بود (که همسر زحمتشو کشید!)، یکیش هم آماده کردن چند تا فایل به عنوان ورودی یه تست معناداری بود.

از فایل های ورودی که هشت تاست، سه تاشو برای استاد فرستادم، گفتم ببین اصلا معنادار هست نتیجه ها که من بقیه شو بفرستم که هنوزم که هنوزه جواب نداده! به نظر من این تست معناداری به احتمال زیاد میگه تفاوت معنادار نیست، چون یه سری مشکلات داشت از اولش که ارزیابی رو سخت می کرد و منم به استاد گفتم نمی تونیم راحت تصمیم بگیریم که تفاوت ها معنادار هست یا نه. با اون فرمت ورودی ای که استاد میگه یه سری داده ها به اشتباه نادرست تلقی میشن توسط سیستم! ولی خب استاد گفت فعلا همین جوری آماده کن ورودی ها رو تا ببینیم چی میشه.

الانم دو سه روز بیشتر به ددلاین نمونده و من دل تو دلم نیست چون استاد هنوز نسخه ی دیگه ای از مقاله نداده که همه ی بخش هاش سر جاش باشه!

--

قرار بود فردا مهمونی دعوت باشیم که به دوستامون گفتیم نمیایم از بس من استرس دارم!

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٩ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز قراره آش درست کنیم. این اتفاق انقد مهمه که باید اینجا ثبتش کنم نیشخند.

دیروز عصری که همسر اومد دیدم کشک خریده، اونم کشک سمیه لبخند. چند وقتی بود همه اش همسر می گفت آش درست کنیم، هی من می گفتم کشک نداریم، نمیشه. آخه تو خونه ی ما آشا همیشه کشک داشتن (یا آش ماست بودن که اون بحثش جداست!) ولی ما آش بدون کشک اصلا نداریم. خیلی های دیگه رو دیدم همون آش کشک ما رو بدون کشک درست می کنن، ولی تو خونه ی ما اصلا فقط دو نوع آش داریم، آش ماستی، آش کشک. نمیشه آش کشک درست کنیم بدون کشک که!

خلاصه، بالاخره همسر کشک خرید، ما هم دیشب لوبیا و نخودمونو آب گذاشتیم که امروز آش درست کنیم باهاش لبخند.


[ ۱۳٩۳/۱٢/٧ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز می خواستم بیام بنویسم، ولی چشمام خسته شده بود، ترجیح دادم فقط در مواقع ضروری از لپ تاپم استفاده کنم.

دیروز خیلی روز پرکاری بود. تقریبا تمام چیزایی که استاد خواسته بودو براش انجام دادم و فرستادم. از لیست اون کارایی که قبلا بهم سپرده بود، فقط یه دونه مونده الان.

ولی امروز صبح باز دوباره ایمیل زد و دو تا کار دیگه بهم سپرد! باید این داده ها رو هم براش آماده کنم.

دیروز که از صبح تااااا ساعت هفت هشت شب واقعا همه اش داشتم کارای اونو انجام می دادم. امروز یه کمی سرم خلوت تر شده.

--

خیلی از درس و این چیزا خسته شدم. امیدوارم زودتر تموم بشه لبخند.

--

دوست دارم درسم تموم شد یه ماه برم سواحل هاوایی خوش بگذرونم.

(الکی مثلا من پولدارم نیشخند).

 --

امروز بیستمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱٢/٦ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز صبح باز مثل قرارمون زود بیدار شدیم. ولی من دیشب خییییلی دیر خوابیدم و واقعا خوابم می اومد صبح. بعد از نماز گفتم یه کم دیگه دراز بکشم، با اینکه نمی خواستم بخوابم. یعنی می خواستم ولی می دونستم نمی تونم دیگه بخوابم.

می دونستم گوشیم یه آلارم دیگه برای ساعت 7:15 داره. برا خودم دراز بودم و سعی می کردم واقعا استراحت کنم (که چقدرم که فکر و خیالا می ذاشتن خنثی). دیگه خسته شدم، گفتم بذار ببینم چند دقیقه دیگه مونده گوشیم زنگ بزنه که فهمیدم ساعت 7:20 ه! نگاه کردم به آلارم گوشیم، دیدم آلارمو تنظیم کردم قبلا، اما فعال نکردم!

دیگه بلند شدم چایی و صبحونه رو آماده کردم. در کل زودتر از همیشه بیدار شده بودیم بازم. با فراغ بال صبحونه خوردم و آماده شدم که برم.

مثل همیشه وقتی رسیدم دانشگاه، هنوز هم اتاقیم نیومده بود. رفتم شروع کردم کارامو انجام دادن. ساعتای بیست دقیقه به یک بود که استادم اومد در زد، گفت من از الان بیکارم. می خوای یک بیای یا الان می تونی بیای؟ گفتم الان میام، برو اومدم نیشخند.

قرار بود استاد نصفه ی مقاله رو برام بفرسته که من روی قسمت اولش کار کنم تا وقتی اون رو قسمت دومش کار می کنه، ولی خب نفرستاده بود. منم با خودم فکر می کردم حتما یه عالمه کامنت داره روش که ننوشته برام و چیزی رو نفرستاده، وایستاده دوشنبه بشه کلا در موردش صحبت کنه، نمیشده همه چی رو بنویسم نیشخند.

ولی بعد دیدم، نه، اون طوری هم نبود. فقط بهم گفت این جاهاشو خیلی طولانی نوشتی، تقریبا یه صفحه و نصف یه ستون مقدمه بود که استاد دوست داشت کوتاه تر باشه. بعدش هم جای دو تا بخشو شک داشت که برعکس بشه یا نه!

البته گفت که من هنوز دقیق نخوندم که راجع به همه چیش نظر بدم، اما کلیاتی که می خوام حتما تغییر کنه رو بهت میگم. چیزایی که گفت بعضی هاش خیلی ساده بود و چیز خاصی نداشت. بعضی هاشم چیزایی بود که خودم انتظار داشتم بهم بگه. بعضی هاشم کلا جدید بود.

از نکات کلیدی ای که گفت دو تاشو از اتاقش که اومدم سریع انجام دادم و براش ایمیل کردم. یکیشو درست تا قبل از اومدنم داشتم درست می کردم، اما فرصت نشد تو یه فایل ورد بریزم و براش ایمیل کنم.

اما دو تا کارش مونده که یکیشون خیلی زمان بره و بهش گفتم قول نمی دم اینو بتونم به ددلاین برسونم. چون هر اجرای برنامه یه روز طول می کشه!! ولی خب حالا باید ببینم چی کار می تونم بکنم.

همین جا جا داره یکی دیگه از خوبی های استادمو بگم. یکی از خوبی هاش اینه که فقط نکات منفی رو نمی بینه، نکات مثبتو هم می بینه و خوبم می بینه. یعنی اگه از جمله ای خوشش بیاد، کنارش کامنت میذاره میگه خیلی جمله ی قشنگی بود، خیلی دوسش داشتم. یعنی برای حتی یه جمله ی عالی انقدر ارزش قائله که براش یه کامنت جدا میذاره و میگه که به نظرم این جمله خیلی عالی بود.

خلاصه، با خودم مسابقه گذاشته بودم تا قبل از رفتنم نتیجه های آخری رو براش ایمیل کنم. ساعت 5 و یک دقیقه بود، من هنوز نشسته بودم داشتم فایله رو درست می کردم! یهو با خودم گفتم خره! اگه بمونی به قطار نرسی ساعت 9 می رسی خونه ها! دیگه قانع شدم بلند شم بیام خونه نیشخند.

قبلش رفتم وضو بگیرم (اتاقم درست جلوی آشپزخونه است)، دیدم رو میز آشپزخونه یه سری کیک به ظاهر خوشمزه هست. رفتم وضو گرفتم برگشتم، دیدم هنوز هستن. منم رفتم دو تا ورداشتم. یکیشو که همونجا خوردم، یکیشو گذاشتم تو نایلون واسه همسر بیارم.

معمولا وقتی کسی دفاع می کنه یا مناسبت خاصی داره، کیک میاره میذاره تو آشپزخونه و ایمیل می زنه به همه میگه کیک تو آشپزخونه است. امروز کسی ایمیل نزد. امیدوارم کیک مردمو نخورده باشم چشمک.

موقع اومدنی گفتم اگه هنوز باشن، یه دونه دیگه هم واسه همسر وردارم، ولی خب دخلشون اومده بود قبلا نیشخند. منم دیگه مجبور شدم به همون یه دونه کیک برای همسر اکتفا کنم.

فک کنم کیک گردویی بود، خیلی خوشمزه بود؛ فقط باید سُمبه (احیانا اگه معنیشو نمی دونین: قطعه ٔ استوانه ای شکلی چوبی یا فلزی که در پر کردن تفنگ و توپ و جز آن بکار میبرند نیشخند) می زدی که از گلوت بره پایین!

وقتی رسیدم ایستگاه قطار ، یه قطارو از دست داده بودم (قطار شهری منظورمه، نه قطار بین شهری). همیشه وقتی این قطارو از دست میدم، بعدش باید خیلی بدوم که به قطار بین شهریم برسم. این دفعه هم مجبور شدم تندتند برم تا برسم.

من نمی دونم اینا سیستم قطاربرقی هاشونم سراسریه! صب که می رفتم پله برقی هر دو تا ایستگاه (هم شهر خودمون، هم شهر مقصد) کار می کرد، برگشتنی هیچ کدومشون کار نمی کرد! هن هن کنان، با اینکه دیرم شده بود، باید پله ها رو هم خودم می رفتم!

به هر حال به قطار رسیدم لبخند. تو راه هم کتاب سلوکو ادامه دادم. داره به جاهای قشنگی می رسه. ولی طوری نیست که بتونم بیام چیزی ازش براتون بنویسم. نهایتا بتونم فقط تو یه پست راجع به کلیت کتاب براتون بگم.


[ ۱۳٩۳/۱٢/٤ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینا چیزاییه که دیروز تو جلسه ی قرآنمون یاد گرفتیم.

آیه هایی که خوندیم، آیه های 67 تا 81 سوره ی بقره بودن.

اول برای اونایی که مثل من قصه ی گاو قوم بنی اسرائیلو تا آخر و با جزئیات نمی دونن بگم قضیه چیه!

قضیه اینه که اینا یه نفرو کشتن و هیچ گروه یا قبیله ای هم حاضر نیست کشتن طرفو به گردن بگیره. خدا هم میگه حالا که این طوره، اینا یه گاو بکشن، بعد اعضای مرده ی گاو بزنن به مرده، مرده خودش زنده بشه و بگه کی کشتدش.

حالا اینکه  این مردم انقد بهونه میارن که گاو نکشن، یکی از علتاش همینه. چون نمی خوان معلوم بشه که کی کشته، چون اون وقت واسه اونی که قاتل بوده و قبیله اش بد میشده دیگه. از طرفی بالاخره باید گاو یکیو می کشتن دیگه، هیچ کس هم حاضر نبوده گاوش قربونی کنه. اینه که هی بهونه میارن.

حالا چرا خدا میگه گاو بکشن؟ واسه اینکه اینا همون آدمایی بودن که گوساله پرست شده بودن و خدا می خواد با این کار قداست این موجود، یعنی گاو، براشون از بین بره و ببینن که گاو بکشن هم هیچ عذابی بهشون نازل نمیشه و اتفاق خاصی هم نمی افته.

--

یه نکته ی دیگه اش هم (که احتمالا میدونین خودتون از قبل، ولی خب تاکید کردنش بد نیست) اینکه اگه اونا از اول گیر نداده بودن و یه گاوی کشته بودن، خدا قطعا قبول می کرد. خودشون سخت گیری کردن، خدا هم سخت گیری کرد. واسه ما هم همینه، نباید تو دین خدا سخت گیری کنیم و هی خودمونو درگیر جزئیات کنیم، همون چیزی که بهمون گفتن رو عمل کنیم و گیر ندیم به جزئیات.

--

آیه ی 71 سوره ی بقره (من کپی نمی کنم که کارتون سخت بشه، برین خودتون بخونین، بلکه به یکی دو تا آیه قبل و بعدش هم نگاه کنین و مستفیض بشین چشمک) هم نکته ی جالبی داره. وقتی حضرت موسی تمام مشخصات گاوو به بنی اسرائیل میگه، اونا تازه در نهایت بی ادبی می گن الان تازه الان حق مطلبو ادا کردی! انگاری اون اول که حضرت موسی بهشون گفته بود یه گاو بکشین، حق مطلبو نگفته، تازه الان که اینا این همه ایراد گرفتن، تازه حق مطلب ادا شده!

--

یه چیز دیگه هم که تو کل آیات مربوط به بنی اسرائیل هست اینه که قوم بنی اسرائیل همیشه وقتی با موسی صحبت می کنن، میگن به "خدات" بگه که این کارو بکنه. نمی گن به "خدامون" بگو اینو برامون بفرسته یا فلان کارو بکنه. چون کلا بیشتر اعتقادشون به اینه که اون خدا، خدای موسی است و خودشون اعتقاد عمیقی به اون خدا ندارن و همه ی اینا علی رغم نزول اون همه معجزه ای هست که حضرت موسی به صورت عینی و جلوی چشمشون براشون انجام داده.

--

بعد از این اتفاق کشتن گاو (آیه ی 74) خدا به بنی اسرائیل میگه بعضی از شما قلباتون مثل سنگ شده، حتی از سنگ هم بدتر. بعضی از سنگ ها می شکافه و از وسطش آب تراوش می کنه، ولی قلب شما از اونم بدتره.

--

نکته ی دیگه اینکه خدا برای قوم بنی اسرائیل زیاد از فعل هایی مثل "تعقلون" استفاده می کنه، چون اینا قومی بودن که خیلی حس گرا بودن، هرچی به چشمشون عجیب می اومد، سریع می رفتن دنبالش و پیرو اون می شدن. اصلا فکر نمی کردن. همین که یه نفر یه گوساله بهشون نشون داد که باد می رفت توش صدا می داد، گوساله پرست می شدن. اینه که خدا خیلی بهشون میگه "فکر کنین".

--

آیه ی 76 هم در مورد یهودی هاست. بعضی از این یهودی ها کسایی بودن که به مسلمونا می گفتن ما ایمان آوردیم، اما وقتی با خودشون بودن به همدیگه می گفتن این قصه های توراتمون (که خیلی هاش تو قرآن هم اومده) رو برای مسلمونا نگین که ازش استفاده نکنن. آخه فکر می کردن مثلا پیامبر میره این داستانای قرآنشو از یهودی ها می پرسه و یاد می گیره.

--

آیه ی 79 راجع به کسایی هست که قرآنو یا دینو تحریف می کنن. اینجا خدا دو بار میگه وای به حال اینا. یه بار به خاطر اون گمراهی ای که به وجود میارن و تحریفی که انجام میدن. یه بار به خاطر پولی که از مردم می گیرن و درآمدی که از این راه کسب میکنن.

--

آیه ی 80 در مورد کسایی هست که فکر می کنن اگه کار بدی بکنن، فقط چند مدتی رو قراره تو جهنم باشن. مثل عذاب هایی که نازل میشه و میگذره، به جهنم هم به صورت یه عذاب گذرا نگاه می کنن. تو این آیه ازشون می پرسه مگه شما از خدا قول و عهدی گرفتین مبنی بر اینکه قراره فقط چند مدت تو جهنم باشین؟ اگه گرفتین خدا نمی زنه زیر قولش، اما اگه نگرفتین، چیزی که نمی دونین به خدا نسبت ندین.

--

دو تا نکته ی خارج از بحث هم که یاد گرفتم بگم بهتون:

یه حدیث بود که قبلا شنیده بودم، ولی مدت هاااااا بود یادم رفته بود. ولی وقتی دوباره شنیدمش احساس کردم تو خفایای ذهنم قبلا داشتم این حدیثو! حدیثی بود که می گفت صالحین امت پیامبر از انبیای بنی اسرائیل مقام بالاتری دارن. پس سعی کنین خوب باشین چشمک.

نکته ی دوم هم که من خودم می دونستم، ولی خب گفتم به شما هم بگم اینه که دین یهودیت بر خلاف سایر ادیان آدم جدید قبول نمی کنه! یعنی شما می تونین هر وقت دلتون خواست دینتونو به مسیحی یا از مسیحیت به اسلام یا هر دین دیگه ای تغییر بدین. اما این کارو برای یهودیت نمی تونین بکنین. اگه بخواین یهودی باشین، باید از طرف مادر، اصالتا و به صورت نژادی یهودی باشین.


[ ۱۳٩۳/۱٢/٤ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیگه اگه همه چی رو تو پست قبل می نوشتم باز دعوا می کردین! خیلی طولانی میشد.

دیروز که ما تااا خود ساعت چهار که بچه ها قرار بود بیان کار داشتیم. کارامون که همه اش تموم شده، نشستیم رو مبل منتظریم بچه ها بیان. اونجا همسر گوشیشو چک کرده می بینیم چهار نفر گفتن ما نمی تونیم بیایم! یعنی کلا چهار نفر مونده بودن که بیان.

حالا خدا رو شکر بلدمون قرار بود بیاد، وگرنه که بقیه مون حرفی برای گفتن نداشتیم!

خلاصه، بچه ها اومدن و جلسه به خوبی و خوشی برگزار شد و ما هم کلی فیض بردیم از چیزایی که همون بلدمون می گفت! فک کنم اگه اسم کلاسو عوض کنیم به تفسیر قرآن توسط آقای فلانی بهتر باشه! آخه فقط اونه که واقعا از قبل مطالعه داشته و خیلی چیزا بلده. البته ای از قبل هم که می گم، نه اینکه برای کلاس باشه، نه، کلا قبل تر ها خودش خیلی مطالعه کرده و کلا دانشش زیاده.

--

در مورد کیک خامه ای هم جزئیاتشو دیشب نگفتم. بهتون که گفتم کیک اسفنجی خیلی خشکه. من دیدم اگه دو طبقه کیک بذارم فقط به هوای خامه ی روش، احتمالا هنوزم خشک باشه. واسه همین بین دو طبقه ی کیکو یه لایه خامه زدیم و روش میوه گذاشتیم. من گفتم موز بذاریم، همسر گفت کیوی هم می تونیم بذاریم. این شد که نصفشو موز گذاشتیم، نصفشو کیوی! بعد اون یکی طبقه ی کیکو گذاشتیم روی میوه ها و رو و دور کیکو دوباره خامه زدیم لبخند.

--

چیزایی که یاد گرفتیم دیشبو تو یه پست جدا میذارم. البته امیدوارم چیزی یادم مونده باشه!

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٤ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب الان با یه تن کاملا خسته و کوفته در خدمتتونم!

دیشب طبق قرار قبلیمون زود خوابیدیم و صبح هم من بعد از نماز دیگه نخوابیدم، اما به خاطر همسر از جام بلند نشدم که سر و صدا کنم. آخه همسر می خواست بخوابه. دیگه ساعت 7 اینا شد، دیدم بهتره برم کارای بی سر و صدای مهمونی رو کم کم شروع کنم حداقل.

اولین جایی که به نظرم اومد با کمترین سر و صدا می تونم تمیز کنم سرویس بود! آخه صدا حداقل باید از دو تا در عبور می کرد که به همسر برسه، ولی هر کار دیگه ای می خواستم بکنم، فقط یه در فاصله بود!

اول میز مبلو تمیز کردم، بعدم رفتم سراغ سرویس که یه نیم ساعتی کارم طول کشید. همسر فک کرده بود من همون اول رفتم دستشویی، با خودش گفته بود چرا انقد طول کشید سرویس رفتنش! بعد نیم ساعت تازه دوزاریش افتاده بود که من رفتم تمیز کاری کنم دیگه.

تقریبا ساعتای هشت بود که همسر هم بیدار شد و رختخوابا رو جمع کرد. اول از همه صبحونه خوردیم و قرار شد بعدش هر کسی بره سر کار خودش. قرار گذشته بودیم از قبل که همسر تمیزکاری ها رو بکنه و من کیکا رو درست کنم. من یه کم دیگه تو مرتب کردن اتاق و تمیز کردن ادامه دادم و بعدش دیگه کارا رو سپردم به همسر و رفتم سراغ وظایف خودم لبخند.

یه نکته ای که امروز بهش پی بردم این بود که اگه کاری رو من به همسر بسپرم، همسر یه بار هم از من کمک نمی خواد وسطش، ولی من هزار بار هی همسرو صدا می زنم که بیاد کمکم کنه نیشخند.

کیکمونو از قبل انتخاب کرده بودیم. قرار بود یه کیک اسفنجی درست کنم و با خامه تزئینش کنم. با استفاده از این دستور. قبلا یه بار کیک اسفنجی درست کرده بودم و می دونستم که خیلی خشکه. حتما باید با خامه باشه (جالب بود که بعد دیدم آخر همون دستور بالا هم دقیقا همین نکته رو یادآوری کرده).

ته قالبمو اندازه گرفتم با وجب!! (آشپز وجبی ام من چشمک)، دیدم از یه وجب هم کمتره. در حالی که تو دستور بالا قالب 23 یا 25 سانتی متری بود. گفتم خب کمش می کنم موادو. از طرفی گفتم بهتره دو لایه کیک درست کنم و وسطشو خامه بزنم. بعد دوباره گفتم ممکنه خامه ام کم بیاد، امروز هم یکشنبه است، دسترسی به هیچی نداریم. بهتره همون یه لایه کیکو درست کنم و فقط روشو با خامه تزئین کنم.

خلاصه که آقا من آخرش مواد دستور بالا رو نصف کردم، بعد شد یه هواااااااا خمیر!! مطمئن بودم اگه همه شو بریزم تو قالب کل کیکو به فنا دادم! توفیق اجباری مجبور شدم کیک دو طبقه درست کنم. نصف موادو ریختم تو قالب و گذاشتم بپزه. با یه سیخ کباب حسینی (در نبود کبریت!) مطمئن شدم که پخته.

کیکو در آوردم و نصفه ی دیگه شو گذاشتم بپزه. پنجره رو هم باز کردیم تا نسیم بیاد تو خونه و هم هوا عوض بشه، هم کیکمون زودتر سرد بشه که بشه خامه کشی کرد.

خلاصه، طبقه ی دوم کیکمون هم آماده شد. اونم به همون روش قبلی سردش کردیم (ما کلا اعتقادی به استفاده از یخچال نداریم چشمک). بعد قشنگ همه جاشو خامه مالی کردیم. منتها این خامه ها برای کیک نیست فکر می کنم، واسه همین هرچی خامه می مالیدیم سریع می رفت توی کیک، جذب میشد! ما هم تصمیم گرفتیم کیکو بذاریم تو یخچال که سرد بشه، بلکه خامه ها بماسه و دیگه نره تو کیک.

روشمون هم خوب جواب داد. بعد دوباره آوردیم یه بار دیگه خامه کشیدیم روش که خیلی هم خوب شد. حالا فقط مونده بود تزئین روی خامه.

بعد از اینکه نیمه ی دوم کیک بالا آماده شده بود، من مواد کیک بعدی رو که یه کیک شکلاتی بود آماده کردم و گذاشتم تو فر که بپزه. تا ظهر، ساعتای یک، که می خواستیم ناهار بخوریم (که خود ناهار هم در حین تو فر بودن کیک شکلاتی آماده شده بود نیشخند)، هر دو تا کیکمون آماده شده بود و فقط تزئین کیکا مونده بود.

قرار بود کیک شکلاتی رو با شکلات آب کرده ی سفید تزئین کنیم و کیک خامه ای رو با شکلات قهوه ای آب کرده.

با تزئین کیک شکلاتی شروع کردیم که هم خیلی اذیتمون کرد، هم آخرش خراب شد.  همه اش گولّه گولّه می افتاد از سر ماسوره. قبلا با همین ماسوره تزئین کرده بودم کیکو با شکلات قهوه ای آب کرده و مشکلی نداشت. فکر نمی کردم جنس شکلات انقد تاثیرگذار باشه. ولی به هر حال این شکلات سفید با ما راه نیومد اون طوری که دوست داشتیم. آخرش هم که کلا ماسوره تِلِپ افتاد رو کیک و دیگه گولّه تر شد شکلاتی که داشت می ریخت نیشخند.

بعدش رفتیم سراغ تزئین اون یکی کیک. ماسوره رو عوض کردم و یه ماسوره با سوراخ ریزترو انتخاب کردم. این دفعه تزئین کیک خیلی خوب شد (البته طبق معیار من لبخند، شاید شما دوسش نداشته باشین).

خلاصه که شنیدن کی بود مانند دیدن. این عکساشونه دیگه، قضاوت با خودتونه نیشخند.

اینم عکس تک تکشون:

 

گفتم دیگه کیک شکلاتیمون تزئینش خراب شد:

[ ۱۳٩۳/۱٢/۳ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب در یک عملیات انتحاری تصمیم گرفتیم حداقل برای یک روز برنامه ی بیدار شدنمونو تو زندگی تغییر بدیم. قرار شد شب ساعت ده بخوابیم، به جاش صبح از ساعت شیش بیدار بشیم. من که خیلی دوست داشتم این روشو لبخند. هم یه سری خوابیدیم و نماز نیفتاد وسط خوابمون، هم روزمونو زودتر شروع کردیم. علاوه بر این من دیشب فهمیدم که عملا من بعد از ساعت ده شب، هیچ کار مفیدی انجام نمیدم. آخه دیشب که می خواستم بخوام اصلا مشکلی نداشتم، اصلا این طوری نبود که فک کنم یه سری کارامو دارم نصفه ول می کنم!

صبح هم همه ی کارای همیشه رو کردیم، با این تفاوت که تقریبا یه ساعت از برنامه مون جلو بودیم. ظرفا رو شستم، چایی دم کردم، سفره رو پهن کردم، ساعت تازه شده بود هشت!

از اونا مهم تر اینکه مامانم هم بی نصیب نموند از چت کردن! آخه همیشه صبح به وقت خودشون میاد مسنجر که صحبت کنیم. هرچی هم بهش میگم ساعت 11 اینا به بعد بیا، باز زود میاد، یه جوری میاد که ما خوابیم!! ولی خب امروز زودتر بیدار شده بودیم دیگه لبخند.

--

امروز خیلی کارا هست که باید انجام بدیم. دیشب یه سری خریدا رو انجام دادیم، ولی دیروز رفته بودیم فروشگاه ALDI. هرچی گشتیم شکلات تخته ای قهوه ای و سفید برای آب کردن روی کیک پیدا نکردیم. حالا امروز باید بریم یه فروشگاه دیگه (Kaufland) که میدنم شکلات قهوه ای داره. ولی بازم در مورد سفیدش مطمئن نیستم.

امیدوارم پیدا کنیم شکلات سفید. آخه اون دفعه کیک کاکائویی رو با خرده شکلات تزئین کردم، اون طوری که دوست داشتم نشد.

--

چند روز پیش اومدن درخت پشت پنجره مونو که خیلی بلند بود و باعث میشد ما تو خونه مون نور درختی داشته باشیم (منظورم نوریه که از لا به لای شاخه های درخت می افته تو خونه و به نظر من حس خوبی به خونه میده) رو هرس کردن.

ما هم یه بسته سیب داشتیم که گذاشته بودیم روی لبه ی بیرونی پنجره که یکی از یخچال های طبیعیمون بود! شاخه ها به سیبای ما گیر کرده بودن و با هم افتاده بودن پایین!

همسر اومده به من میگه تو سیبا رو ورداشتی؟ گفتم نه! گفت پس افتاده پایین.  مسئولای هرس کاری که رفتن همسر رفت سیبا رو آورد تو خونه. دیگه به درد خوردن نمی خوردن. بعضی هاشون له شده بودن، اکثرشون هم شکسته بودن از وسط. کلا چند تیکه شده بودن خیلی هاشون.

همسر پیشنهاد داد مربا درست کنیم باهاشون. ما هم با استفاده ی بهینه از سیب های له شده باهاشون مربا درست کردیم و امروز مربامونو افتتاح کردیم. خیلی هم خوب شده بود لبخند.

البته هنوز جا داره واسه بهینه سازی! آخه اون روز همسر انقد آب ریخته بود تو مربا که سیبا پخته بودن، ولی هنوز دو سه لیوان آب اضافه بود! ما هم یه کمی از آبا رو ورداشتیم. چون واقعا نمیشد صبر کنیم آبا تبخیر بشه. انرژی اسراف میشد.

یه کمی از آبا رو ورداشتیم، گفتیم شربت سیبه دیگه؛ می خوریمشون. به جاش برای اینکه مزه اش کم نشه، همسر یه کمی شکر ریخت توش. البته در کل ما نصف اون چیزی که تو دستورا نوشته بودن شکر ریختیم تو مربامون! آخه مرباهای مردم همیشه از نظر من خیلی خیلی شیرینه.

خلاصه، حالا که مربامون به مرحله ی مصرف رسیده، همسر میگه شیرینیش کمه، منم میگم کم پخته نیشخند. فک کنم هم نباید زود از رو گاز ورش می داشتیم، هم نباید از آباش کم می کردیم! ولی خب تجربه شد برای دفعه ی بعد.

--

امروز کار زیاد داریم، باید خونه رو جارو کنیم و دستمال بکشیم و همه جا رو مرتب کنیم. خیلی خوشحالم که بیشتر از این حد مجبور نیستیم انجام بدیم و خونه تکونی عید برامون معنی نداره چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نصفه ی دوم مقاله رو هم نوشتم و برای استاد فرستادم. ولی مثل بید می لرزم، می دونم استاد قسمت دومو شخم می زنه، روش کامنت میذاره نیشخند. البته و صد البته که هنوز قسمت اولو هم نگرفتم که ببینم چقدر شخم زده متنمو!! ولی خب باز قسمت دوم که نتیجه گیری و این حرفا توشه مسلما خیلی خیلی مهمتر از قسمت اوله.

--

دلم می خواد نوشتن تزمو شروع کنم، ولی آدمی ام که تا یه کارو به نتیجه نرسونم دست و دلم به یه کار دیگه نمیره. علی رغم چندکاره بودنم تو زندگی روزمره، تو زندگی کاریم، نمی تونم این طوری باشم.

البته فکر می کنم الان اگه تزمو شروع کنم به نوشتن، حداقل پنجاه صفحه براش داشته باشم!! از بس که هی گزارش های مختلف نوشتم و دادم به استاد.

--

چند وقت پیش پیرامید بهم یه سری فایل داد که گوش بدم. حالا مهم نیست فایله چی بود و طرف چی می گفت. یه نکته اش بود که من خیلی خوشم اومد. می گفت هر وقت میری پیش رئیست یا مدیرت یا یه کسی که ازت بالاتره، حتما با خودت یه دفترچه و مداد ببر. هرچی میگه یادداشت کن. مثلا بهت میگه این کارو تا فلان روز بکن، اون کارو بکن، یه عالمه کار بهت میده. تو همه رو یادداشت کن. اون وقت خود طرف می فهمه چقدر داره بهت کار میده. مثلا تو آخرش میگی خب پس گفتین این ده تا کارو انجام بدم؟ اون وقت طرف می بینه خب ده تا که زیاده، میگه دو تا شو انجام بده.

من نسبت به استادم ناخودآگاه این تکنیکو به کار می بردم همیشه و اتفاقا دقیقا هم همین اتفاق می افته خیلی وقتا. گفتم به شما هم بگم که استفاده کنین لبخند. بارها شده پیش استادم، مثلا میگه خب پس اینا رفت توی لیست کارایی که باید انجام بدی، ولی خب تا هفته ی بعد که همه شو نمی رسی، این و اینو انجام بده.

--

آلمانی ها تو کارهای تیمی خیلی خوبن، بر خلاف ما ایرانی ها! اون روز که استاد گفت نصفه ی اول مقاله تو بفرست من نگاه کنم، تو روی قسمت دومش کار کن، و بعد برعکسش می کنیم، خیلی خوشم اومد. این که حتی توی یه کار ساده ی دو نفری، به عملکرد تیمی فکر می کنن رو خیلی دوست داشتم لبخند.

--

کم کم مهمونیمون داره نزدیک میشه و باید خونه رو یه رفت و روب اساسی بکنیم، ولی اصلا حسشو ندارم! برای کیک یا شیرینی هم باید یه فکری بکنم. فعلا فقط کیک شکلاتیش تصویب شده!

تازه امروزم باید بریم خرید کنیم. امیدوارم شکلات سفید (برای آب کردن و تزئین روی کیک) پیدا کنم لبخند.

خانوم یکی از بچه ها (همون عروس خانوم نیمه ایرانی) شکلات خیلی دوست داره. میگه گاهی وقتا بچه های پایین تر از خودم (تو زمینه ی تحصیلی) بهم میگن فلان چیزو بهمون میگی باید چیکار کنیم؟ بهشون میگم برام شکلات بیارین، بهتون میگم نیشخند. امیدوارم بیاد و از کیک شکلاتی ما مستفیض بشه، ولی فک کنم نتونه بیاد این جلسه رو.

 --

امروز نوزدهمین روزی بود که روزه داشتم.

[ ۱۳٩۳/۱٢/۱ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب