یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز یه عالمه کار داشتیم!

وقتی قراردادو بستیم اومدیم خونه. همون دوستمون که برامون ترجمه کرده بود، لپ تاپش یه مشکلی داشت چند روز پیش بهمون گفت بیارم پیشتون؟ ما هم گفتیم بیار. گفت پس باشه همون روزی که اومدم براتون ترجمه کنم بعدش میارم. ما هم گفتیم باشه.

خلاصه، از بستن قرارداد که برگشتیم، ما اومدیم بالا و اون رفت خونه اش (که طبقه ی پایین ماست) و لپ تاپشو ورداشت اومد.

لپ تاپشو که درست کردیم و رفت، دیگه زیاد فرصت نداشتیم. یکی دو تا جا قرار بود بریم برای وسایل خونه. ساعت 5.5 یه جا قرار داشتیم، 7.5 یه جای دیگه.

ساعت 5.5 رفتیم یه میز مبل دیدیم که خییییییییلی قشنگ بود و چشم منو واقعا گرفت و گفتیم میخوایم. یه میز شیشه ای مشکی رنگ ( اگه مامان من باشه به این رنگ میگه زغالی چشمک) پولشو دادیم، اما گفتیم هفته ی بعد میایم می بریم.

بعدش چون تا قرار بعدی که 7.5 بود، خیلی وقت داشتیم تصمیم گرفتیم بریم یه آگهی رو توی سلف سرویس دانشگاه بچسبونیم (یه میز تحریر داریم که می خوایم بفروشیمش). تا سلف سرویس رفتیم، دیدیم بسته اس!

ظهری تو راه که با دوستمون برمی گشتیم داشت می گفت که اینجا می تونین برین تو عینک فروشی و به صورت رایگان تست چشم بدین و اصلا نیازی نیست برین چشم پزشکی واسه این کار.

ما هم که بیکار بودیم، من از قبل می دونستم چشمم یه خورده ضعیفه، گفتم بریم من تست بدم. رفتم به طرف گفتم می خوام تست بدم، کجا باید بدم؟ کی باید بدم؟ چه جوریه؟ گفت همین الان بیا بریم تو این اتاق تا تست بگیرم.

منم باهاش رفتم. اولش با یه دستگاه چک کرد. گفت تا حالا عینک زدی؟ گفتم نه. شماره چشمم چنده؟ گفت طبق این دستگاه 2.25!!!! گفتم واقعا؟ تو دلم گفتم یعنی اینقدر من کورم؟!!متفکر

بعد منو برد تو یه اتاق دیگه تا با یه دستگاه دیگه هر کدوم از چشمامو جداگونه و در نهایت با همدیگه تست کنه.

بر خلاف ایران که از اون علامت های E و مشابهش به آدم نشون میدن، تو دستگاهای اینا عدد نشون میدن و میگن بخون. کلا سه ردیف عدد بود که هر ردیف فکر می کنم 5 یا 6 عدد داشت. ردیف ها به ترتیب کوچیکتر می شدن.

دقیقا یادم نیست که کدوماشو تونستم بخونم یا چند خطشو تونستم بخونم، ولی به هرحال چندین بار برام هی عوض کرد صفحه ی جلوی چشممون (یعنی شیشه ی عینکو در واقع) و هی گفت بخون. عددا رو هم هی کوچیک و بزرگ می کرد تا ببینه شیشه ی عینکی که جلوی چشمم داره تغییر میده چقدر تاثیر داره.

علاوه بر اینا یه مدل دیگه هم داشت تستش که چند تا نقطه رو به آدم نشون میداد که برای من یادآور سوراخ های گوشی تلفن بود! هی شیشه ی جلوی چشممو عوض می کرد می گفت الان شفاف تر شد یا قبلی شفاف تر بود؟ هی دو تا دوتا امتحان می کرد و می پرسید با اولی بهتر می بینی یا دومی؟

نتیجه ی نهایی این شد که چشم راستم شماره اش یکه و چشم چپم فقط آستیگماته.

کلی دلم برای چشم چپم سوخت که داره جور چشم راستمو هم میکشه! اگه چشم چپمو ببندم، چشم راستم دورو خوب نمی بینه، اما چون اصولا دو تاچشم دارم (!!) مشکلی ندارم.

با اینکه از نظر بینایی مشکلی ندارم و اصلا ضعیف بودن چشمم اذیت نمی کنه، اما واقعا مجاب شدم برم عینک بگیرم، چشم چپم خییییییلی گناه داره.

حالا از این مقوله ی معاینه ی چشم که بگذریم، بعد از اونجا رفتیم محل قرار دوممون که قرار بود یه کمد لباس ببینیم و دو تا دراور کوچیک.

وقتی رفتیم بهمون گفت کمدو یه نفر دیگه رزرو کرده. ما هم گفتیم ما این دو تا دراور کوچیکو می خوایم. گفت یه دونه دراور دیگه هم دارم اگه می خواین. گفتیم ببینیم، رفتیم نگاه کردیم تو آشپزخونه بود. گفتمی نه اینو نمی خوایم.

بعد بهمون گفت حالا اگه می خواین بیاین کمدو ببینین که اگه کسی که قرار بود بگیره به هر دلیلی نخواست، من برای شما نگه دارم. ما هم رفتیم نگاه کردیم عااااااالی بود. گفتیم می خوایم.

از اونجا رفتیم مک دونالد یه بستنی یه یورویی خوردیم (دیگه از این بستنی ارزونتر تو آلمان نیست فکر کنم نیشخند).

من اصلا از دراورهایی که گفته بودیم می خوایم راضی نبودم، یعنی زیاد به دلم ننشست.

وقتی اومدیم خونه دیدیم طرف ایمیل زده که می تونیم کمدو بهتون بدیم. منم کلی خوشحال شدم لبخند. ایمیل زدم که شماره تونو میشه بدین؟ شمارشونو داد، منم زنگ زدم گفتم پس ما اون کمد لباس و دراور توی آشپزخونه رو می خوایم، اما اون دوتایی که پولشو هم بهتون دادیم نمی خوایم!

آخه اون کمد لباس خودش دو سه تا کشو هم داشت. اون دراورمانند توی آشپزخونه هم شیک تر بود و با خرید اون دو تا دیگه نیازی به اون دراورهایی که پولشو پرداخته بودیم نداشتیم.

اونا هم قبول کردن. حالا قرارد شده هفته ی بعد پنج شنبه یا جمعه بریم اینا رو هم ورداریم.

---

فکر کنم علت اصلی اینکه من اصلا این دراورهایی که امروز دیدیمو دوست نداشتم این بود که مشکی بودن!! از قدیم با با مشکی میونه ای نداشتم، نمی دونم چرا!

[ ۱۳٩۳/۳/۱ ] [ ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره بردیم قرارداد خونه رو تحویل دادیم و مطمئن شدیم که خونه مال ما شده لبخند.

از صبح برنامه ام خیلی فشرده بود، اینی که بالا گفتم خلاصه اش بود چشمک. صبح رفتم اداره بیمه، دو تا گواهی بیمه (که نشون میده ما بیمه داریم) برای خودم و همسر گرفتم.

مطمئن نبودم برای قرارداد خونه ازم چه چیزایی می خوان، واسه همین رفتم یه کپی از صفحه ی اول پاسپورتمم گرفت، یه گواهی اشتغال به تحصیلم (که میشه اینترنتی گرفت) بردم پرینت زدم که اگه خواستن نشون بدم.

وقتی اومدم خونه باید به دانشگاه جدید زنگ می زدم و یه چیزی رو بهشون می گفتم. قراردادی که خانومه برای من نوشته و با پست فرستاده، نوشته از اول جولای، در حالی که من تا آخر جولای هنوز بورس دارم. اگه بخوام هردوشو بگیرم باید برم اداره مالیات هم بگم و یه مالیاتی بدم و به خاطر همون یه ماه، باید دردسر بکشم.

منم امروز زنگ زدم، به مسئولش گفتم شما واقعا منظورتون از اول جولای، همون اول جولای بوده بوده استخدام من یا اشتباه کردین؟ گفت استادت به من گفته دخترمعمولی تا جولای بورس داره، منم فکر کردم منظورش تا اول جولای بوده. گفتم نه، من تا آخر جولای بورس دارم. بهتره اینو عوض کنین که منم به دردسر نیفتم.

گرچه اگه نمی گفتم قطعا من سود می کردم (چون هرچی هم پول مالیات بگیرن، مطمئنا کل حقوق آدمو به عنوان مالیات نمی گیرن!!) ولی هم درست نبود و من فکر می کردم اشتباه کردن، هم به دردسرش نمی ارزید.

خانوم مسئول گفت باشه پس من با استادت صحبت می کنم، اگه اجازه داد قراردادو از اول آگوست می بندیم. این طوری واسه ما هم بهتره، چون بیشتر وقت داریم و این قدر برنامه مون فشرده نیست برای انجام کارای استخدامت.

آخه الان واقعا همه چی فشرده است. از یه طرف من باید صبر کنم بریم خونه ی جدید و چون خونه ی جدیدمون توی یه منطقه ی دیگه است، باید برم یه اداره اقامت دیگه، نه اداره اقامتی که تا الان می رفتم. اونجا باید درخواست تمدید ویزا بدم، ویزام تمدید بشه، تمدید که شد به دانشگاه جدیدم نشون بدم، تا اونا منو رسما استخدام کنن.

الان کارم توی یه حلقه افتاده! برای استخدام من نیاز به اجازه کار دارم (که باید از اداره اقامت بگیرم)، اداره اقامت میگه برای اینکه بهت ویزای کار بدیم باید استخدام شده باشی!

به خاطر همین کارای اداری پیچیده، خانومه برام یه نامه فرستاد که رسما اعلام کرده که ما حتما این شخصو استخدام می کنیم.

از طرفی چون توی برگه نوشته شده یک جولای و قراره عوض بشه، من باز باید صبر کنم تا این نامه هم بیاد تا بتونم ویزامو تمدید کنم.

اینه که الان یه کمی همه چی قر و قاطیه! به هر حال این روند اداری اینجاست دیگه! (البته هرچی هست از کارای داری ایران خیلی بهتره چشمک).

از طرف دیگه معلوم نیست کی به ما کلید میدن که بریم خونه ی جدید. امروز صبح زنگ زدم به خانوم مسئول خونه مون و پرسیدم کی می تونیم بریم خونه رو ببینیم؟ آخه ما الان درست سایز اتاقا رو نمی دونیم. گفت سه شنبه بین ساعت نه تا یازده می تونین برین مدیرساختمونتونو ببینین باهاش صحبت کنین، ببینین کی باهاتون میاد در آپارتمانو باز کنه برین توشو ببینین!

جالبه که مدیر ساختمون فقط همون دو ساعت جوابگوی ما هست و این جوری واقعا برنامه ریزی سخته برامون! ولی خب دیگه ان الله مع الصابرین چشمک.

به هر حال، ظهری با دوستمون (به عنوان مترجم) رفتیم پیش این خانومه و قراردادو امضا کردیم و دادیم و خانومه یه سری توضیحات داد که همه اش همون چیزایی بود که توی قرارداد بود و خودمون هم فهمیدیم چی میگه. خیلی هم نیازی نبود دوستمونو ببریم، خسته اش کنیم. فقط چند تا سوال که می خواستیم بپرسیم گفتیم دوستمون بپرسه که سریع بشه، وگرنه تا ما می خواستیم جمله ها رو جفت و جور کنیم شب شده بود نیشخند.

این طوری که خانومه گفت میشه امید داشت که کلیدو بهمون زودتر بدن، چون اول جولای میشه یکشنبه که تعطیله. پنج شنبه و شنبه هم که تعطیله. واسه همین خانومه گفت احتمالا بتونین زودتر، یعنی همون سه شنبه چهارشنبه کلیدو بگیرین.

اگه این طوری باشه خیلی خوب میشه. زودتر خیالمون راحت میشه از بابت خونه و میریم دنبال کارای بعد از گرفتن خونه نیشخند.

----

امروز که رفتم پرینت و کپی بگیرم، یه جای جدید رفتم که تا حالا نرفته بودم؛ تازگی ها باز شده؛ نزدیک دانشگاهه.

سیستم پیچیده ای داشت. رفتم گفتم یه سری پرینت و پرینت رنگی دارم. خانومه یه کارت جلوم گذاشت، گفت این کارتت، برو پرینتر شیش! منم رفتم سروقت پرینتر دیدم خب نمی تونم فلشمو جایی بزنم که! گفت اول برو جلوی کامپیوتری که اونجا هست (به یه جایی اشاره کرد)، اونجا نوشته چیکار کنی.

رفتم دیدم یه دستگاه کارتخوان به کامپیوتر وصله. توضیحات کنار کامپیوتر گفته بود اول فلشتونو بزنین توی یو اس بی مربوطه، بعد فایلتونو باز کنین، دکمه ی پرینتو که زدین، کارتو بگیرین جلوی دستگاه. بعد کارتو از جلوی دستگاه وردارین برین سراغ پرینتر.

منم همین کارو کردم. با این کار در واقع به سیستم می فهموندی که این دستور پرینتی که الان وارد شد، مربوط به این کارته. به عبارتی دستور مربوطه توی کارت شما ذخیره می شد.

بعد رفتم سر وقت پرینتر. کنار پرینتر هم یه دستگاه کارتخوان بود که این دفعه باید کارتو توش میذاشتی، چیزی شبیه کارتخوان عابربانک. وقتی کارتو میذاشتی می تونستی از بین گزینه های کپی-پرینت و یکی دو تا گزینه ی دیگه دستورتو انتخاب کنی (فکر می کنم علت وجود این گزینه ها این بود که یه کارت می تونه هم زمان چند تا دستور تو خودش داشته باشه).

از اون گزینه ها پرینتو انتخاب کردم. قبل از اینکه انتخاب کنم گزینه ی پرینتو، دستگاه نشون میداد که اعتبار کارتم صفر یوروئه. وقتی پرینتو زدم، اعتبار کارتم شد منفی 50 سنت.

بعد از چند لحظه دستگاه شروع کرد به پرینت گرفتن و پرینتم آماده شد.

کارتمو ورداشتم و دوباره گذاشتم تا کپی بگیرم. این دفعه گزینه ی کپی رو انتخاب کردم و بعد دستگاه منتظر شد تا من برگه مو بذارم لای دستگاه و دکمه ی کپی رو بزنم. این کارو که کردم دوباره 50 سنت از اعتبار حسابم کم شد و شد منفی یه یورو.

وقتی کپیم اومد بیرون فهمیدم من اشتباهی کپی رنگی گرفتم! این جوری شد که به جای 5 سنت، 50 سنت از جیبم رفت، ولی خب دیگه کاریش نمیشد کرد.

بقیه ی کارای پرینتمم انجام دادم و آخر سر کارتمو بردم دادم به خانومه. زد تو دستگاه و بهم گفت یک یورو و پنجاه و پنج سنت بهش بدم. منم پولو دادم و اومدم بیرون!

کلا از سیستمشون خوش اومد. جالب بود.

به نظرم این سیستم برای ایران خیلی خوبه. اگه اشتباهی انجام بشه دیگه کسی چک و چونه نمی زنه چشمک. طرف خودش اشتباه کرده و چون از اعتبار کارتش کم شده خودش باید پولشو بده.

ضمن اینکه وقت تلف شده هم نداره که هی مسئولش بخواد ازت بپرسه کدوم فایل توی فلشت؟ از صفحه ی چند تا چند؟ پرینت رنگی یا سیاه-سفید؟

وقتی آدم خودش پرینت می گیره دقیقا میدونه چی رو چه شکلی می خواد پرینت بگیره. خیالش راحته که دقیقا همون چیزی که می خواد تحویل می گیره!

 

 

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز نامه ی مربوط به قرارداد کارم اومد. خدا رو شکر این مشکل هم حل شد. حالا باید با این نامه برای تمدید ویزا و بقیه ی کارای اداریش اقدام کنم.

---

دیروز ایمیل زدم به منشی دانشگاه محل کارم (اولین باره محل کار دار شدم خیال باطل!) و بقیه ی اون یازده تا فرمی که پر نکرده بودمو براشون فرستادم. بهش گفتم ببین اگه همه چی اکی ه، من پرینت بگیرم، امضا کنم، با پست بفرستم برات.

امروز جواب داده اون فایل های وردی که فرستادم برات (نصف فایلا ورد بود و من پر کردم و براشون فرستادم) فقط ترجمه ی فایل های آلمانی بود، من لازمشون ندارم، فقط فرستاده بودم که خودت فرمی که داری پر می کنی رو بفهمی!نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۳۱ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

در زمان حکومت عمر، عمربن عاص فرمانده قشونی بوده که به مصر فرستاده میشه تا مصر رو فتح کنه. بعد از انجام این کار عمربن عاص نامه ای به عمر می نویسه و توش راجع به مصر توضیحاتی میده که یکی دو تا نکته اش برای من جالب بود که برای شما هم می نویسم.

اول اینکه میگه اسکندریه خیلی بزرگه و من نمی دونم چطوری بزرگیش رو برات (یعنی برای عمر) توصیف کنم، فقط اینو بگم که وسط شهر یه شهر دیگه هست که بهش می گن دانشگاه! و کتابخونه هم اونجاست.

دانشمندای ما قبلا به من گفته بودن که وقتی اسکندریه رو فتح کردین، حواستون باشه که کتاب هاشونو از بین نبرین، اونجا کتابخونه ای هست که سیصد و پنجاه هزار و یا به روایتی چهارصد و پنجاه هزار کتاب داره.

اما من نتونستم عده ای از قشون رو کنترل کنم و اونا کتاب ها رو روی هم جمع کردن و سوزندن چون می دونستن که این کتابا به دست کفار نوشته شده و چون تعداد کتابها زیاد بود، عمارت کتابخونه رو دستخوش حریق کردن که کتاب ها زودتر بسوزن.

البته من خیلی هم از از بین رفتن این کتابها ناراحت نیستم، چون ما قرآنو داریم و خودت، ای خلیفه، می دونی که توی قرآن گفته شده "لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین" یعنی از هر تر و خشکی تو قرآن سخن گفته شده و چیزی نیست که توی قرآن نباشه. و چون ما مسلمونا از قرآن استفاده می کنیم نباید برای سوختن کتابای اسکندریه خیلی متاسف باشیم.


[ ۱۳٩۳/٢/۳٠ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز من از صبح داشتم کارای خودمو می کردم و اصلا تصمیم نداشتم ناهار درست کنم! گفتم هر وقت همسر اومد یه چیزی درست می کنیم، می خوریم دیگه.

ساعت یازده و بیست دقیقه که شد پشیمون شدم، گفتم یه چیزی درست کنم. تصمیم گرفتم مرغ درست کنم. مرغه رو گذاشتم تو آب که برا خودش بپزه. از اونجایی که اصلا حوصله ی غذا درست کردن نداشتم امروز، گفتم ولش کن آخرش سرخش نمی کنم، همین جوری آب پز، ادویه و این جور چیزاشو میزنم، میذارم آبش تبخیر شه.

ساعت 12:15 که همسر کلاسش تموم شد زنگ زد؛ بهم یادآوری کرد که امروز با بچه ها قراره برن کنار رود بشینن و دیرتر میاد. منم اصلا یادم نبود، خوب شد گفت.

زیر مرغ و برنج هر دوتا رو کم کردم. آخرش دیدم دیر شد همسر نیومد، مرغو خاموش کردم.

همسر ساعت 3 اینا برگشت. مرغه شرحه شرحه شده بود تو آب نیشخند. به زحمت یه جوری گذاشتم تو ظرف که چند تیکه نشه!

ربمون هم که تموم شده بود، مجبور شدم گوجه بزنم توش، آب مرغمونم یه چیز آب زیپویی شده بود که نگو!!

برنج هم که از بس رو گاز مونده بود نصفش خشک شده بود، رنگش هم نمی دونم چرا تیره شده بود!! از اون طرف چون برنجو سریع درست کرده بودم و از قبل تو آب نذاشته بودم، حجمش خوب زیاد نشده بود. یه مقداریش هم که خشک شده بود، کلا اندازه یه مشت برنج بود تو قابلمه ی چهارنفره نیشخند!

همسر فداکار گفت من سیرم، کم می خورم. کمتر از نصفشو بریز برای من، بقیه شو خودت بخور. تقریبا یک چهارم بریز برای من.

منم ظرف همسرو مثل همیشه کشیدم، اونم مثل همیشه خورد نیشخند.

البته وقتی ته دیگا رو خوردم متوجه شدم که غذا کم نبوده، فقط مقدار خشک شده اش از مقدار معمولیش بیشتر شده بوده چشمک!

---

صبح زنگ زدم در مورد قرارداد خونه مون بپرسم، آخه باید تا امروز می بردیم قراردادو بهشون می دادیم، در حالی که توی سایتشون روزهای مراجعه ی حضوری دوشنبه و چهارشنبه است. خانومه گفت اشکالی نداره فردا بیار قراردادو. منم گفتم باشه.

دوباره زنگ زدم گفتم من یادم رفته بگم من باید یه قرار هم با خانوم فلانی (که مسئول ساختمون مائه) بذارم (قانونشون این طوریه، توی قرارداد نوشته باید حتما تا فلان تاریخ یه قرار با اون خانوم بذارم). اونم برامون ساعت دو گذاشت.

سه باره زنگ زدم یه سوال بپرسم، بهم گفت وقت زنگ زدن و قرار و این حرفا فقط دوشنبه چهارشنبه است نیشخند، منم گفتم این دفعه فقط یه سوال دارم.

گفتم ما اندازه های دقیق خونه رو نمی دونیم، می خوایم وسیله ی خونه بخریم، باید بدونیم هر اتاقمون چند متره و از این حرفا. گفت فردا صبح زنگ بزنم با خانوم مسئول ساختمونتون صحبت کن تا اون با مدیرساختمون صحبت کنه، یه روز قرار بذاره براتون، قبل از اینکه کلا نقل مکان کنین، برین خونه رو مجددا ببینین و اندازه گیری کنین.

 

 

---

پی نوشت: اون دو بار اولی که من زنگ زدم تقصیر خودشون بود، چون توی قرارداد من به اشتباه نوشتن بیستم و بیست و دوم (برای بردن قرارداد و قرار گذاشتن با خانوم مسئول)، در حالی که منظورشون بیست و یکم و بیست و سوم بوده!


[ ۱۳٩۳/٢/۳٠ ] [ ٥:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یادم رفت بگم ناهار برای اولین بار تو عمرم آلبالوپلو درست کردم. خوب بود، فقط باید خوب می گشتی که آلبالو ها رو پیا می کردی نیشخند. نمی دونستم چقدر بریزم، کم ریخته بودم!

---

امروز همسر ارائه داشت سر کلاسشون در مورد یکی از شهرهای ایران. متن هایی که آماده کرده بود راجع به شیراز بود. کلی هم عکس غذا سرچ کرده بود تو اینترنت و روی لپ تاپش توی یه فولدر آماده کرده بود که برای بچه ها ارائه بده.

به پاس این سرچ ها و دیدن اون عکس های آب دهن راه بنداز (!!) مجبور شدیم شب حلوا درست کنیم!! حلوای شیر درست کردم (از اینجا). از وقتی با این مقوله ی حلوای شیر آشنا شدم، موفق شدم حلوای نرم درست کنم چشمک. از وقتی با مقوله ی الک کردن آرد بعد از پختن هم آشنا شدم، موفق شدم حلوایی درست کنم که گوله گوله نشه! شمام امتحان کنین لبخند.

---

همسر امروز صبح که می خواست بره سر کلاس، لپ تاپشو جا گذاشت! نتیجه این شد که من که می خواستم برم کلاس فارسی-آلمانی، لپ تاپ همسرو با خودم بردم، کلاسمو یه کمی زودتر تعطیل کردم، ساعت 10.5 رفتم لپ تاپو برای همسر بردم.

وقتی من برگشتم خونه دیگه فرصت زیادی برای ناهار نداشتیم، سریع برنجو گذاشتم و تصمیم گرفتم کباب تابه ای درست کنم. و در نهایت به این نتیجه رسیدم که کباب تابه ای کار هر کس نیست نیشخند. همه ی کبابا شکست و به این نتیجه رسیدم کلا اگه کتلت درست می کردم آبرومندانه تر بود!

---

بعد از ناهار یه کمی خوابیدیم و بعدش من ادامه ی پر کردن اون یازده تا فرم قرارداد جدیدمو شروع کردم! همین الان تازه تموم شد و تازه الان می تونم واقعا برم سر درسام! البته سر درسام که نه، سر همون نوشتن گزارش و این حرفا که قرار بود روزی دو صفحه بنویسم (و الان باید امروز شیش صفحه بنویسم که جبران دو روز قبل هم بشه نیشخند).

---

استادم ایمیل زده کن جمعه ی دو هفته دیگه نمیام! قرارا رو اسکایپی میذاریم!

تو ادامه ی ایمیلش هم برای شام جمعه ی همین هفته دعوتمون کرده رستوران. خدا رو شکر رستورانش کلا غذاهاش گیاهیه لبخند.

---

یه بار دیگه تو همین رستوران قرار داشتیم. چون سلف سرویس بود من سعی کردم از همه چی امتحان کنم، چون خیلی چیزاشو نمی دونستم چیه و دوست داشتم امتحان کنم. یکی از گزینه ها دلمه بود (البته مسلما توش گوشت نداشت). یه دونه برداشتم، خیلی بزرگ بود.

سر میز هر کار کردم نتونستم به خودم بقبولونم که این برگ دلمه شو بخورم! انقدر بدمزه و کلفت بود که آدم حس می کرد ساقه ی گیاه داره می خوره!! شیرین هم که نبود دلمه اش، شور هم که نبود. دقیق یادم نیست، ولی شاید بی مزه بود، یا حتی شاید هم مثل خیلی از گیاها تلخ بود! فقط می دونم خیلی خاطره ی بدی شد برام! این دفعه یادم باشه تاریخو تکرار نکنم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٩ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند وقت پیش به یه نفر ایمیل زده بودیم که می خواست میزشو با چهار تا صندلیش بفروشه (خانوم میزی چشمک). قیمتش خیلی مناسب بود. امروز جواب داد و گفت که می تونین بیاین ببینین. ما هم ایمیل زدیم که آدرسو بفرست برامون. فرستاد و قرار گذاشت برای ساعت 5.

بعد از ناهار من یه کمی کتاب و مقاله خوندم. این جور چیزام که عین قرص خواب می مونن! به همسر گفتم من می خوابم، تو بی زحمت چک کن کی باید با قطار بریم، یعنی کدوم قطارو باید بگیریم، اگه لازم شد منو بیدار کن. گوشیمو برای ساعت 4:10 کوک کردم و خوابیدم.

گوشیم زنگ زد، بیدار شدم به همسر گفتم چک کردی؟ باید الانا بریما! گفت نه. گفت باید فلان ساعت بریم که اون طوری که همسر میگفت ما حدود ده دقیقه یه ربع اینا تو راه بودیم. اما من گفتم مطمئنم این امکان نداره. دوباره چک کرد و دیدیم سیستم اشتباه کرده. معمولا وقتی تو سایت قطارها که چک می کنیم، اگه آدرس دقیقو بزنیم، اون قسمتی که از ایستگاه قطار باید پیاده روی کنیم تا خونه رو هم حساب می کنه، یعنی اگه میگه مثلا 20 دقیقه تو راهین، با احتساب اون 5 دقیقه پیاده رویشه، اما این بار اشتباه کرده بود یا شاید ما چیزی رو درست وارد نکردیم. خلاصه معلوم شد که اگه با اون اتوبوسی که تو سایت نوشته بریم دیر میشه.

به همسر گفتم با دوچرخه بریم. گفت دوره. دوباره سایتو چک کردیم، قطاری که باید می گرفتیم 4:28 حرکت می کرد. از خونه ی ما با دوچرخه تا اون ایستگاه 7 دقیقه راه بود و ما دیگه باید 4:20 از خونه راه می افتادیم!!

تند تند لباس پوشیدیم و فقط رکاب زدیم تا ایستگاه!!! من که کاملا پاهام گرفته بود وقتی رسیدیم!

هنوز سه دقیقه مونده بود تا قطار بیاد، حالا نمی دونم ما تند رفتیم یا قطار تاخیر داشت. به هر حال سه دقیقه رو وایستادیم تا قطار اومد. از قطار که پیاده شدیم دوباره باید یه کمی با دوچرخه می رفتیم.

تقریبا 4:47 اینا رسیده بودیم جلوی در خونه. زنگو زدیم و طرف درو باز کرد. یه خانم ترک بود صاحبخونه. خیییییییییلی خانم خو مشرب، مهربون و خوش برخوردی بود لبخند. طبق فرهنگ شرقی ازمون خواست کفشامونو بیرون در بیاریم. خونه اش واقعا خیلی تمیز بود.

میز ناهارخوری رو بهمون نشون داد، خیییییلی عالی بود، یه میز مربعی بود که در مواقع لزوم میشد بزرگترش کرد، یعنی از هر دو طرف دو قسمت مستطیلی اضافه داشت که به سمت زیر میز تا شده بودن. اما صندلی هاش اصلا تمیز نبودن. کلی برامون توضیح داد که من یه عالمه مهمون داشتم و دارم از همه جا، هی بچه ها اومدن این رو غذا خوردن و اینا به این روز افتادن!

بهمون گفت که خیلی چیزای دیگه هم برای فروش داره. فرش، دو تا مبل (که یکیش یه مبل خیلی خیلی گرون بود)، تخت بچه و خیلی چیزای دیگه. حتی گفت یه میز ناهارخوری دیگه هم با شیش تا صندلی داره که با قیمت خیلی مناسبی میده و توی انباریه.

خونه اش واقعا تمیز بود و من تعجب کردم خانومی با خونه ی به این تمیزی چطور اجازه داده صندلی های ناهارخوریشو این قدر کثیف کنن بچه ها!

خانومه کلا دوست داشت زیاد صحبت کنه و خیلی هم شمرده آلمانی حرف می زد. همه اش دست منو می کشید و منو جلو می برد، همه چیزو به من نشون میداد. می گفت تو مدیر خونه ای، مرد فقط باید پول در بیاره!!! کارای بیروه خونه مال مرده! در مورد اینکه برای خونه چی بخرین چی نخرین و چی لازم دارین برای خونه تو باید نظر بدی!

دیدگاهش این بود که آدم باید قشنگ زندگی کنه، چرا آدم استفاده نکنه از قشنگی ها؟ (انصافا خونه اش خیلی باسلیقه، مرتب و واقعا قشنگ چیده شده بود). آدم باید برای خونه اش چیزای قشنگ بگیره.

وسط صحبتاش می گفت ژاپنی ها رو نگاه کنین این تلویزیونو (اشاره می کرد به تلویزیون صفحه تختی که تو خونه اش داشت) ساختن. خدا بهشون عقل داده، مغز داده، کله داده! اما مسلمونا چی؟ همه اش بنگ بنگ بنگ بنگ (ادای کسی رو در می آورد که داره با اسلحه شلیک می کنه خنده). اینجا رو آدم نگاه می کنه لذت می بره، همه جور مذهب با هم راحت کنار میان و زندگی قشنگی کنار هم دارن. حالا مسلمونا هی می شینن می خونن خدا اینو گفت، خدا اونو گفت، هیچ کاری هم نمی کنن!

(اون تیکه ی بنگ بنگشو خییییییلی خوب اجرا می کرد نیشخند).

خلاصه، همه اش می گفت قشنگ زندگی کنین! بعدش ما گفتیم میشه بریم اون میز توی زیرزمینو هم ببینیم؟ گفت بله که میشه. از روی صفحه ی جاکلیدی ای که کنار دیوار نصب شده بود و کلیدا کاملا مرتب روش چیده شده بودن، کلید انباری رو برداشت و ما رو برد زیرزمین. یه میز ناهارخوری دیگه اونجا داشت با شیش تا صندلی که برای ما خیلی بزرگ بود، وگرنه همه قیمتش عالی بود و هم کاملا تمیز و نو بود.

خانومه می گفت من اول هی خریدم، هی خریدم، هی خریدم، بعد دیدم خیلی زیاد شده! حالا می خوام بفروشم خیلی چیزا رو! کلا آدم خرج کنی بود فکر کنم، از اون خانوما که کلا تو فاز خریدن همیشه و کلی با خودشون خوش می گذرونن چشمک.

ما هم بهش گفتیم پس بعدا بهتون ایمیل می زنیم (آخه نمی تونستیم راحت جمله هامونو جفت و جور کنیم، مثلا همون میز زیر زمین دایره بود و ما اصلا اون لحظه یادمون نمی اومد قطر دایره چی میشه؟ مثلا می خواستیم سایزشو بپرسیم!!)

اونم خیلی با خوشرویی گفت اصلا نگران نباشین، برین خونه، فکراتونو بکنین، من اینجا هستم، اینجا زندگی می کنم، جایی هم نمی رم. هر وقت خواستین بیاین اینجا اگه دوست داشتین، یا ایمیل بزنین، بیاین بخرین. اصلا هم عجله نکنین.

بعد هم خیلی خیلی با خوشرویی ما رو تا دم در همراهی کرد و تا وقتی کاملا از پله های جلوی در پایین نرفتیم، درو نبست.

برگشتنی هم چون این خونه نزدیک خونه ای بود که قراره از ده دوازده روز دیگه بریم (ان شاءالله)، رفتیم یه سلامی هم به خونه ی جدیدمون عرض کردیم چشمک و بعد رکاب زنان رفتیم تا ایستگاه قطار.

از اونجایی که باید بیست دقیقه منتظر می شدیم تصمیم گرفتیم تا یه جایی رو با دوچرخه بریم، هر جا خسته شدیم وایستیم تا قطار بیاد.

این با دوچرخه رفتن ما به اینجا انجامید که تا نزدیکای خونه رفتیم! نزدیکای خونه که رسیدیم دیدیم هوا خوبه، سر دوچرخه هامونو کج کردیم به سمت مرکز شهر. یه دور قمری زدیم و از روی پل ماشین رو/دوچرخه رو رفتیم اون ور رود!

از اونجا دیگه پیاده و قدم زنان از روی چمنا رفتیم و از منظره ها لذت بردیم. انقدر هم شلوغ بود، انگاری سیزده به در ایرانیه!

یه جا روی یه نیمکت چوبی نشستیم و یه کمی فکر و خیال کردیم راجع به خونه ی جدیدمون نیشخند و دوباره قدم زنان برگشتیم سمت خونه.

از یه جایی به بعد هم که دیگه با دوچرخه برگشتیم خونه.

گرچه امروز رفتنمون به خونه ی این خانومه بی حاصل بود و چیزی نخریدیم، اما من واقعا از خوشرویی خانومه لذت بردم لبخند.

کاش منم همین قدر خوشرو بودم خیال باطل.


[ ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

وقتی مسلمونا فلسطین رو میگیرن، چون بیت المقدس هم برای مسیحی ها مقدس بوده و هم برای مسلمونا و خیلی از پیامبرهای بنی اسرائیل مال این منطقه بودن، مسلمونا هیچ کدومشون وارد شهر نمی شن و میگن بهتره که اول از همه خلیفه ی مسلمین وارد این سرزمین بشه.

تو اون زمان، عمربن خطاب خلیفه ی مسلمونا بوده و کل فرمانده و قشونش منتظر می مونن تا خلیفه برسه.

گوینده ای که داره این موضوع رو تعریف می کنه میگه اون روز ما منتظر رسیدن خلیفه بودیم و اسقف بزرگ بیت المقدس هم مطلع بود از این قضیه و منتظر پذیرایی از خلیفه ی مسلمین بود. ناگهان از دور شتری نمایان شد که دو نفر باهاش بودن و یه نفر از اون دو نفر افسار شتر رو گرفته و اون یکی سوار شتر هست. من فکر کردم که این دو نفر رهگذر هستن و مرکب خلیفه ی اسلام هنوز نرسیده. اما وقتی نزدیک شدن دیدم اونی که افسار شترو گرفته دستش خلیفه ی مسلمینه.

وقتی خلیفه نزدیک شد، ابوعبیده (فرمانده قشون) به استقبال خلیفه رفت و گفت چرا خبر ندادی تا برات اسب بفرستم؟ خلیفه میگه همین شتر برای من کافیه. ابوعبیده پرسید چرا پیاده راهپیمایی می کنی؟ خلیفه میگه این شتر بار سنگینی داره، چون آذوقه و آب و وسایل سفرمونو داره حمل می کنه، اگه دو نفری سوارش می شدیم نمی تونست ما رو به مقصد برسونه و هلاک میشد، این شد که نوبتی سوار میشیم.

در همین حال ابوسفیان لباس کهنه و خاک آلود عمرو نگاه کرد و گفت ای خلیفه تو امروز قراره وارد بیت المقدس بشی و همه ی سکنه ی شهر منتظرن تا خلیفه ی مسلمین رو ببینن و شایسته نیست که تو با این لباس وارد شهر بشی.

ابوعبیده پیشنهاد داد که از لباس هایی که به صورت غنیمت جنگی نصیبشون شده استفاده کنه. ابوسفیان هم حرف ابوعبیده رو تایید کرد و گفت خلیفه باید لباسی انتخاب کنه که مناسب مقامش باشه.

اما عمر جواب داد:

"ای ابوسفیان، این حرف را نز و یک مسلمان نسبت به مسلمان دیگر، مرتبه و مقام ندارد و همه ی مسلمین مساوی هستند. من اگر لباس گرانبها بپوشم و غذای لذیذ و گرانقیمت بخورم، علاوه بر اینکه از صراط مستقیم منحرف خواهم گردید برای مسلمین هم سرمشقی ناپسند خواهم بود. زیرا مسلمان ها وقتی ببینند که خلیفه جامه ی گرانبها می پوشد و غذای گرانقیمت و لذیذ می خورد از اون سرمشق خواهند گرفت و آنها نیز می خواهند جامه ی گرانبها بپوشند و غذای لذیذ بخورند و تجمل دوستی و تن پروری جانشین زندگی کنونی امت اسلام خواهد شد."

وقتی عمر با همون لباس ها وارد شهر میشه، همه تعجب می کنن و به قول گوینده ای که داره این قضیه رو تعریف می کنه سکنه ی شهر فهمیدن که برتری خلیفه ی مسلمین به خاطر شخصیتشه نه به خاطر لباسش.

عمر رو به سمت یه میدون بزرگ راهنمایی می کنن که سکنیه ی شهر دورش قرار گرفتن. خلیفه ی مسلمین اونجا خطاب به مردم میگه:

"ای مردم، تمام کسانی که در این کشور متدین به دین یهودی و مسیحی هستند می توانند آزادانه به وظایف دینی خود عمل نمایند. هیچ یک از کنیسه ها و کلیساهای این کشور از طرف ما ویران نخواهد شد و مسلمین مانع از به انجام رسیدن تکالیف مذهبی شما نخواهند گردید و فقط شما نباید در ساعاتی که مسلمین مشغول ادای فریضه هستند در کلیساها ناقوس بزنید زیرا صدای ناقوس کلیسا مانع این میشود که مسلمین بتوانند با حواس جمع نماز بخوانند."

ظهر که میشه موقع نماز میشه و خلیفه ی مسلمین (عمر) به همون میدون بزرگ برمی گرده تا نماز بخونه. اسقف مسیحی ها به عمر میگه بیا و توی کلیسا نماز بخون (میدون بزرگ درست جلوی یه کلیسا بوده)، ما مانع از ورود غیرمسیحی ها به کلیسامون نمیشیم و شما می تونین اون تو نماز بخونین. اما عمر قبول نمی کنه و نماز رو توی همون میدون می خونه. بعد که نمازش تموم میشه اسقف میپرسه چرا وارد کلیسای ما نشدی و اونجا نماز نخوندی؟

عمر میگه، ای مرد، من می تونستم وارد کلیسای شما بشم و اونجا نماز بخونم اما طبق قانون ما وقتی پیامبر یا جانشین وارد سرزمینی بشه که به دست مسلمین فتح شده، هر جا اولین نمازو بخونه، اونجا باید مسجدی ساخته بشه. اگه من تو کلیسای شما نماز می خوندم، اونجا باید مسجدی درست می شد و من نخواستم بر اثر نماز خوندن من تو اون کلیسا، کلیسای شما خراب بشه.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

پیرو این پست باید بگم که بالاخره چند روز پیش بعد از مدت ها تاخیر، مامان کادوی روزشو گرفت. یه لپ تاپ لنوو.

دو سه روز پیش که خواهر کوچیک تر پیش مامان بود، لپ تاپو برای مامان امتحان می کرد. با اسکایپ کرد، میکروفون کار نمی کرد، اما با مسنجر کار می کرد. من به خواهر کوچیکتر گفتم بره از بین دو تا گزینه ی میکروفونی که اسکایپ بهش نشون میده، اون یکی رو انتخاب کنه، شاید درست بشه. همین کارو کرد و درست هم شد.

اما نتونستیم یه کاری کنیم که میکروفون برای همیشه این یکی بمونه، یعنی هر بار باید مامان بره میکروفونشو توی قسمت tools > options اسکایپ عوض کنه.

قبلا هم با کامپیوتر خونه، مامان نمی تونست با اسکایپ با ما صحبت کنه و فقط از مسنجر استفاده می کرد.

حالا دیروز که خواهر کوچیک تر زنگ زده، میگه مامان گفته الکی لپ تاپ خریدیم پس، اون کامپیوترم فقط tools اش خراب بوده! نیشخند

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

سوال اینه:

من قصد دارم در رشته ی مترجمی یا ادبیات زبان آلمانی ادامه تحصیل بدم خواستم منو راهنمایی کنید که آیا اگر یکی از این دو رشته رو تا مقطع کارشناسی بخونم و برای ادامه آن از یه دانشگاه در آلمان پذیرش بگیرم و وارد آلمان بشم آیا این رشته آنجا کاربردی داره منظور در بازار کار هستش و به نظر شما آیا ادبیات آلمانی بخونم بهتره یا مترجمی آلمانی؟ در مورد هزینه تحصیل و اینکه میگن‌ تحصیل رایگان رایگانی شامل چه مواردی میشه لطفا توضیح بدید؟ من قصد دارم با تحصیل کردن اقامت آلمان رو بگیرم درباره قوانین مهاجرت آلمان تو‌ی نت مطالعه کردم ولی در مورد تحصیل در این رشته مطلب بدرد بخوری پیدا نکردم لطفا منو راهنمایی کنید.


جواب:

آیا اگر یکی از این دو رشته رو تا مقطع کارشناسی بخونم و برای ادامه آن از یه دانشگاه در آلمان پذیرش بگیرم و وارد آلمان بشم آیا این رشته آنجا کاربردی داره منظور در بازار کار هستش؟

من فکر نمی کنم شما به عنوان یه خارجی بتونین شغلی در زمینه ی "ادبیات" آلمانی تو آلمان پیدا کنین. دلیلی نداره شما رو بگیرن برای پوزیشن خالی ای که دارن. مطمئنا خیلی آلمانی ها هم هستن که این رشته رو می خونن و خیلی بهتر از شما ادبیات آلمانی رو درک می کنن.

و به نظر شما آیا ادبیات آلمانی بخونم بهتره یا مترجمی آلمانی؟

یعنی می خواین تو ایران مترجمی آلمانی به فارسی بخونین، بعد بیاین آلمان کار کنین؟ به نظرتون اینجا آلمانی ها چه شغلی دارن که نیازمند مترجم آلمانی به فارسی باشن؟

اگه نظر منو می خواین مترجمی هم هیچ شغلی قابل توجهی تو آلمان نداره (برای یه خارجی).

اما من یه سری خارجی دیدم که به خارجی ها آلمانی درس می دن. تو این موسسات و آموزشگاها می تونین استخدام بشین. زیاد هم هستن خارجی هایی که تو این موسسات درس میدن. ولی من اصلا از کم و کیفش خبر ندارم که آیا اونا دائمی استخدام هستن؟ ساعتی اند؟ قراردادی اند؟ اگر بتونین با این موسسات طوری قرارداد ببندین که مالیات بدین، می تونین بعد از چند سال به اقامت گرفتن فکر کنین.

در مورد هزینه تحصیل و اینکه میگن‌ تحصیل رایگان رایگانی شامل چه مواردی میشه لطفا توضیح بدید؟

قبلا توضیح کامل دادم در این زمینه. لطفا یه نگاه به این پست ها بکنین.

من قصد دارم با تحصیل کردن اقامت آلمان رو بگیرم.

هیچ کس صرفا با تحصیل کردن نمی تونه اقامت آلمان رو بگیره. شما اگه مالیات ندین نمی تونین اقامت بگیرین، برای مالیات دادن هم باید شغل داشته باشین. اقامت گرفتن اصلا آسون نیست. دیگه چون خودتون گفتین قوانینشو مطالعه کردین من توضیح نمی دم، فقط خواستم یادآوری کرده باشم.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢۸ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢٧ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢٦ ] [ ۱:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢٥ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

من و همسرم قراره ۳ ماه تابستان برای فرصت مطالعاتی بیایم پیش یه پروفسور در دانشگاه ایکس. اگر ویزامون به موقع برسه قراره اواخر ژون بیایم آلمان. برای محل اقامتمون پروفسور آلمانی یه خانه ای در وای پیدا کرده که از نظر قیمت خیلی مناسبه. حالا قراره با صاحبخانه اسکایپ کنیم. می خواستم بپرسم آیا به نظر شما سوال خاصی هستش که مهم باشه ازشون بپرسیم و دوم اینکه طبق گفته پروفسور از آنجا تا دانشگاه حدود ۲ کیلومتره که میشه با دوچرخه یا اتوبوس رفت. با توجه به اینکه وای یه شهر کوچک در حاشیه ایکسه به نظر شما از نظر رفت و آمد و امنیت مشکلی پیدا نمی کنیم؟

مثلا اگه آخر هفته ها بخواهیم بریم شهرهای دیگه و شب برگردیم.

 

جواب:

می خواستم بپرسم آیا به نظر شما سوال خاصی هستش که مهم باشه ازشون بپرسیم؟

من سوال خاصی به ذهنم نمی رسه. فقط هزینه ی کل رو بپرسین و بپرسین که آیا این هزینه شامل همه چیز میشه یا نه؟ یعنی آیا گرمایش، خالی کردن آشغال ها، تمیز کردن راهروها و غیره رو شامل میشه یا خیر؟

معمولا وقتی می گن Nebenkosten یعنی همه رو شامل میشه، اما بعضی جاها هزینه ی گرمایش یا همون Heizung رو شامل نمیشه. اینو حتما سوال کنین.

بعضی جاها هم برعکس، این پول فقط هزینه ی گرمایش هست و کسی نمیاد آشغالا رو خالی کنه یا راهروها رو جارو و تمیز کنه و این کارا به عهده ی خود ساکنای ساختمونه.

ضمنا اکثر جاها کل هزینه رو که می گن، شامل برق و اینترنت نمیشه. اینم حتما ازشون بپرسین. گاهی وقتا خونه های کوتاه مدت این هزینه رو هم شامل میشه. با توجه به اینکه شما همش سه ماه می خواین اینجا باشین، بهتره خونه ای بگیرین که اینا رو شامل بشه وگرنه اینترنتش براتون دردسر میشه چون با ویزای کوتاه مدت نمی تونین قرارداد ببندین.

با توجه به اینکه وای یه شهر کوچک در حاشیه ایکسه به نظر شما از نظر رفت و آمد و امنیت مشکلی پیدا نمی کنیم؟ مثلا اگه آخر هفته ها بخواهیم بریم شهرهای دیگه و شب برگردیم.

معمولا میشه گفت از این بابت مطمئن باشین هیچ مشکلی پیش نمیاد. اما اگه شب تنهایی می خواین برگردین به نظرم شاید خودتون زیاد دوست نداشته باشین چون "ممکنه" یه سری آدم مست ببینین بعضی شبا. کلا به نظر من شبا یه کمی احتیاط کنین اگه تنها هستین. اگه همسرتون هستن و با هم برمی گردین که مشکلی نیست.

از بابت اون آدم های مست هم برای اینکه الکی نگران نشین بهتون بگم من به شخصه تا حالا هیچ مشکلی برام پیش نیومده اما بالاخره بد نیست آدم جانب احتیاطو از دست نده.

البته اگه قراره تابستون بیاین، یعنی یکی دو ماه دیگه، فکر می کنم تعریفتون از شب فرق داره با ما چشمک. تو ماه ژوئن اینا دیگه طولانی ترین روزها رو داریم که حدودا ساعت 10 اذون مغرب رو میگن و دیگه 10.5 اینا تاریک میشه و تقریبا ساعتای 2 هم اذون صبحو می گن. بنابراین اگه ساعتای 9 10 هم برگردین بازم هوا روشنه، بعدش دیگه رو به تاریکی میذاره و بعضی وقتا که هوا کاملا صافه می بینی یازده شده، ولی هنوز هوا خوب تاریک نشده!

بهتره از سایت مرکز اسلامی هامبورگ یه نگاه به زمان طلوع و غروب آفتاب توی روزایی که می خواین بیاین بندازین و خودتونو آماده کنین براشچشمک، آخه ظاهرا شما دقیقا تو طولانی ترین روزا قراره بیاین.

البته این سایت فقط شهرهای مهمو داره و می تونین اوقات شرعی شهر نزدیک شهر خودتون رو به صورت پی دی اف برای کل سال دانلود کنین تا یه برآوردی از تمام مدتی که اینجا هستین داشته باشین.

 بعدا اضافه شد:

من یه چیزی یادم رفته بود بهتون بگم و اونم اینکه از صاحبخونه بپرسین چقدر ازتون پول deposit (یه چیزی تو مایه های رهن هست) میگیره ازتون و کی بهتون پس میده؟

اینجا نرمالش اینه که شما خونه رو که اجاره می کنین، هزینه ی Nebenkosten رو (که شامل گرمایش هم میشه) به صورت علی الحساب پرداخت می کنین، مثلا ماهی 70 یورو میدین. بعد سر سال که میشه حساب می کنن و اگه اضافه پرداخت کرده باشین بهتون پس میدن و اگه کم پرداخت کرده باشین مابه التفاوتش رو ازتون می گیرن.

و تا اون زمان پول پیش شما دست صاحبخونه می مونه. معمولا تا این حساب و کتاب های اداری روی روال خودش انجام بشه، دیگه اوایل ژوئن میشه. یعنی اگه شما با حساب معمولی آلمانی ها بخواین پول پیشتون رو پس بگیرین، ژوئن سال بعد می تونین پس بگیرین! اگر بخواین زودتر این حساب و کتاب ها انجام بشه می تونین برین اداره ی مربوطه، درخواست بدین و فکر کنم یه مبلغی بپردازین تا کارتونو زودتر انجام بدن. اینکه چقدر باید بدین یا اصلا باید پول بدین رو دقیق نمی دونم. ولی به نظرم موضوع مهمیه که حتما از صاحبخونه بپرسین.

یه جوری نشه پولتون دست صاحبخونه بمونه و نتونین پس بگیرین.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٤ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

من ترم آخر کارشناسی علوم آزمایشگاه هستم و  به رشتم علاقه دارم. می خوام دکترای ژنتیک بگیرم که حق تاسیس آزمایشگاه ژنتیک هم داره تو ایران. چون نمی خوام تو ایران بمونم و نیازمند رشته ای هستم که آیندم رو هم تامین کنه آیا با دکترای ژنتیک از آلمان میشه تو آلمان آزمایشگاه تاسیس کرد؟ در کل می خوام بدونم که اونجا هم پزشکی سالاری و .. هست و بهتره از اول بیام آلمان دندان یا پزشکی بخونم یا رشته خودم رو ادامه بدم؟ بهتره برای مهاجرت کاری اقدام کنم با کارشناسی علوم آزمایشگاه یا برای تحصیل؟

جواب:

آیا با دکترای ژنتیک از آلمان میشه تو آلمان آزمایشگاه تاسیس کرد؟

متاسفانه هیچ اطلاعی در زمینه ی کارای اداری اینجا و اینکه چطوری آزمایشگاه تاسیس می کنن ندارم اما اصلا فکر نمی کنم کار ساده ای باشه. آخه شما آزمایشگاه می خواین بزنین که چیکار کنین؟ بالاخره باید با یه موسسه ای همکاری کنین دیگه. با کدوم موسسه می خواین همکاری کنین؟ چه مدل همکاری ای می خواین بکنین؟ به نظرتون یه موسسه چقدر احتمال داره با یه تازه فارغ التحصیل قرارداد امضا کنه و کاراشو بسپره به آزمایشگاهش؟ من فکر می کنم تو بهترین حالت شما بعد از گرفتن دکترا بتونین توی یه آزمایشگاه کار پیدا کنین. همین.

در کل می خوام بدونم که اونجا هم پزشکی سالاری و .. هست و بهتره از اول بیام آلمان دندان یا پزشکی بخونم یا رشته خودم رو ادامه بدم؟

در مورد اینکه آیا پزشکی سالاری هست یا نه نمی دونم، من فقط می دونم رشته ی پزشکی حقوقای خوبی داره اما از نظر موقعیت اجتماعی نمی دونم چقدر با سایر رشته ها متفاوته.

من واقعا راجع به رشته ی شما اطلاعی ندارم که بخوام با هم مقایسه شون کنم اینا رو ولی اگه می خواین برای پزشکی تو آلمان اقدام کنین بهتره خیلی خیلی اول آلمانیتون رو قوی کنین چون اینجا قراره با مریض سر و کار داشته باشین، یه مریض آلمانی با لهجه ای که معلوم نیست مال کجای آلمانه، مریض هم هست و شاید خیلی از حرفاش برای یه آدم عادی هم مفهوم نباشه.

ضمن اینکه "اگه اطلاعاتم درست باشه" (که اصلا مطمئن نیستم)، پزشک به محض فارغ التحصیلی مثل ایران نمی تونه مطب بزنه و پول پارو کنه! باید اول پیش یه دکتر دیگه کار کنه و اون طرف تایید کنه که این فرد می تونه مطب بزنه تا بهش مجوز بدن.

اگر هم بخواین اینجا پزشکی بخونین باید اول برین کالج حتما (تا جایی که می دونم). بعد تازه برای دانشگاه باید اقدام کنین و برای دانشگاهای خوب باید معدلتون عالی (1 تا 1.3 (اگه درست یادم باشه) تو سیستم آلمانی) باشه تا پذیرفته بشین.

بهتره برای مهاجرت کاری اقدام کنم با کارشناسی علوم آزمایشگاه یا برای تحصیل؟

من بعید می دونم بتونین مستقیم برای کار جایی پذیرفته بشین. آخه وقتی می خوان کسی رو استخدام کنن معمولا مصاحبه می ذارن، و مسلما ترجیحشون با کسی هست که اینجا دم دسته و می تونه بره مصاحبه. ضمن اینکه اینجا اکثر کارها به صورت سفارشیه. یعنی یه جور پارتی بازی شبیه ایران خودمون با این تفاوت که طرف حتی با وجود پارتی بازم باید سواد داشته باشه. یعنی مثلا یه استادی دانشجوشو برای یه شرکتی معرفی می کنه و اون شرکت با اون دانشجوی تازه فارغ التحصیل شده مصاحبه می ذاره و اگه سوادش به نظرشون کافی بود، طرفو می گیره.

به همین دلیل شانس کسی که بخواد از بیرون این سیستم وارد بشه، خیلی کمه، مخصوصا که کلا هم آلمان نباشه.

برای تحصیل اگه بخواین بیاین، بعد از تحصیل 1.5 سال فرصت دارین دنبال کار بگردین و پیدا کنین. بازم نمی تونم بگم چقدر احتمال داره کار پیدا کنین، اما من فکر می کنم از اینکه بخواین از ایران برای کار اقدام کنین، شانس بیشتری دارین.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٤ ] [ ۸:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢٤ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢۳ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از اونجایی که فردا ولادته حضرت علی هست، یه تیکه از کتاب تاریخ طبری (جلد ششم) رو خوندم که مربوط به قبول کردن خلافت توسط حضرت علی هست. اون تیکه های چطوری بیعت کردن رو نمی نویسم چون قول ها مختلفه و نتیجه ی نهایی همه هم یکیه دیگه. خودتون می دونین حضرت علی در نهایت با اصرار مردم خلافتو قبول می کنه.

بعد از اینکه حضرت علی خلافت رو قبول می کنه، این خطبه ای هست که تو مسجد می خونه:

"خدا عز وجل کتابی هدایتگر فرستاد و نیک و بد را در آن بیان کرد. نیکی را بگیرید و بدی را واگذارید، فرایض خدا سبحانه را به جای آورید که شما را به بهشت می رساند، خدا چیزهای معین را حرام کرده و حرمت مسلمانان را بالای همه ی محرمات نهاده و مسلمانان را به اسلام و توحید نیرو داده، مسلمان کسی است که مسلمانان از دست و زبانش آسوده باشند، مگر بحق. آزار مسلمانان جز به اقتضای واجب روا نیست. به کار عامه برسید، مرگ به همه می رسد، کسان پیش از شما رفته اند و رستاخیز که از این پس می رسد شما را به تلاش می خواند. سبکبار باشید تا به مقصد برسید که کسان در انتظار دنباله روان خویشند. بندگان خدا، در کار بندگان خدا بترسید، شما را حتی از مکانها و جنبنده ها خواهند پرسید، خدا عزوجل را اطاعت کنید و نافرمانی او مکنید، وقتی به نیکی رسیدید آن را بگیرید و چون به بدی رسیدید آنرا واگذارید، بیاد آرید که گروهی اندک بودید و در زمین زبون بودید."

[ ۱۳٩۳/٢/٢٢ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢٢ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نور خورشید تا وسط اتاق اومده، حتی بیشتر از وسط اتاق، از انتهای تخت گذشته و نصف میز تحریرو هم گرفته، آفتاب کم و بیش مایل بعد از ظهر.

از صبح که نه، از دیروز یا شایدم پریروز یه بند بارون می اومد. گاهی تند، گاهی آروم. اما قشنگ ترین لحظه هاش بارونیه که تو هوای آفتابی میاد.

هنوزم گاهی آسمون دوباره اخم می کنه و ابروهاشو می کشه تو هم تا یه کمی از نور خورشیدو دریغ می کنه ولی روشنایی بازم همه جا هست، شاید ابرا بتونن صورت خورشیدو پنهون کنن، ولی مهربونی و تابیدنشو نمی تونن.

قطره های بی رنگ بارون هنوز رو تمام شیشه و حتی توری پشت شیشه نشسته ان. قطره هایی که توی هر کدومشون میشه جداگونه انعکاس خورشیدو دید.

باد هم دیگه بی خیال شده. انقدر تمام دیروز و صبح وزید که فکر کنم خسته شد. انقدر تند می وزید که آدم فکر می کرد ماموریت داره این قطره های بارون تو هوا رو ببره یه جای خاصی.

ولی بالاخره تموم شد، ابرا گریه شونو کردن، دیگه غمبرک زده و سیاه نیستن، سفید سفیدن. الان همه چی آرومه.

وقتی همه چی آرومه، وقتی ابرا سفیدن، وقتی آسمون صاف و آبیه، وقتی خورشید می تابه، وقتی پرنده ها بعد از بارون آواز می خونن،

انگاری همه ی زندگی داره به آدم لبخند می زنه،

انگاری خوشبختی دیدن همیناس...

[ ۱۳٩۳/٢/٢۱ ] [ ٧:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

سوال اینه:

خانمم میاد فرصت مطالعاتی و منم اگه کارام تا اون موقع درست شده باشه برا مستر شاید یا کار شایدم هیچکدوم نشه. اما خانمم میاد فرصت. و زایمان که گفتم تو دوره ای که اونجاس اتفاق میفته یعنی اگه تا 1-2 ماه دیگه کارامون درست بشه وقتی میایم اونجا 4-3 ماه بعدش بچه دار میشیم. اون موقع که اونجاییم منظورمه که استاده بیخیالش نمیشه و بگه که دیگه تو رو نمیخوام و برگرد یا برا زایمان مثلا فقط 2-3 هفته مرخصی بگیر و باز زود برگرد سر پروژه ی مربوط به فرصت مطالعاتیت؟ نه که انجا بچه مون به دنیا بیاد و بیایم!( ویزا فقط برا ما دونفر) بحث مالیات و کارمند و دانشجو بودن رو از کجا باید بدونیم که مثلا بشه از مزایای هر دو استفاده کرد؟؟ و این کسر مالیات و .. برا دانشجوهای فرصت هم هست یا فقط برا دکترا و ارشد ها ؟ چطوری باید برا فرصت یا حتی دکترا که آدم میاد یه کاری کنه که هم دانشجو باشه هم کارمند؟! و میشه برا فرصت که میاد خانمم از همون اول برا حداقل یکسال بیاد چون انگار باید استاد یه نامه برا وزارت اینجا بزنه که فلان مدت اینجاس. درسته؟

جواب:

اون موقع که اونجاییم منظورمه که استاده بیخیالش نمیشه و بگه که دیگه تو رو نمیخوام و برگرد یا برا زایمان مثلا فقط 2-3 هفته مرخصی بگیر و باز زود برگرد سر پروژه ی مربوط به فرصت مطالعاتیت؟

تا جایی که من می دونم استاد وقتی قراردادو بست دیگه هیچ حرفی نمی زنه و نمی تونه بگه شما به خاطر اینکه بچه دار شدی قراردادو فسخ می کنیم. اما در مورد زایمان اینجا مثل ایران 6 ماه نمی رن مرخصی، گفتم قبلا هم مثلا من تنها کسی که می شناسم که دانشجوی دکترا هست و بچه دار شده، شاید فقط یه ماه اینا کلا تعطیل کرد کارشو. از اون به بعد نیمه وقت از خونه کار می کرد. البته من نمی دونم اون به دلخواه خودش این کارو کرد یا بیشتر از این اجازه نداشت.

بحث مالیات و کارمند و دانشجو بودن رو از کجا باید بدونیم که مثلا بشه از مزایای هر دو استفاده کرد؟

دست شما نیست که قراردادو تعیین کنین. وقتی پذیرش می گیرین از استاد، باید دقیقا بپرسین که چه مدل قراردادی با شما بسته میشه و حقوقش چقدر هست. البته تا جایی که من می دونم کسی که فرصت مطالعاتی میاد اینجا، ویزاش visiting scientist یا visiting schloar می خوره و دانشجویی نیست.

و این کسر مالیات و .. برا دانشجوهای فرصت هم هست یا فقط برا دکترا و ارشد ها ؟

کسر مالیات مال هر کسی هست که مالیات بده. دانشجوی دکترا و ارشد و غیره نداره. دانشجوهای ارشد و دکترا هم لزوما پول نمی گیرن که حالا بخواین بدونین مالیات میدن یا نه.

چطوری باید برا فرصت یا حتی دکترا که آدم میاد یه کاری کنه که هم دانشجو باشه هم کارمند؟!

گفتم دست شما نیست، باید از استادتون بپرسین چه جور پوزیشنی برای شما در نظر گرفته؟ و چقدر حقوق میده؟ تا جایی که می دونم هر قرارداد کاری ای که حقوقش بر حسب TVL ( یا گاهی می نویسن TV-L) محاسبه بشه، کسی که قرارداد بسته باید مالیات بده.

و میشه برا فرصت که میاد خانمم از همون اول برا حداقل یکسال بیاد چون انگار باید استاد یه نامه برا وزارت اینجا بزنه که فلان مدت اینجاس. درسته؟

من در مورد این چیزایی که مربوط به وزارت علوم ایرانه هیچی نمی دونم، ولی من فقط یادمه که یکی از بچه های فرصت مطالعاتی ایران گفت اول 9 ماه می تونیم بیایم حداکثر، ولی وقتی اومدیم اینجا میتونیم تمدید کنیم. من اطلاعاتم در همین حده که این بنده خدا بهم داده، درست و غلطش رو هم نمی دونم. در مورد نامه هم بازم شرمنده من اطلاعی ندارم.

----

پیشنهاد من:

من از شرایط خانوادگی و شرایط مالی شما اطلاعی ندارم، اما من اصلا این مدل اومدن رو توصیه نمی کنم. به نظر من به همسرتون بیش از حد فشار میاد، فشار مشکلات یه تازه وارد، مشکلات پزشکی، مشکلات آلمانی یاد گرفتن و فهمیدن حرف آلمانی ها، مشکلات اجاره ی خونه برای یه خانواده ی سه نفری، مشکل درس و دانشگاه. تو همه ی اینا خود مشکلات یه طرف، استرس داشتنشون یه طرف.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢۱ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢۱ ] [ ۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

من میخوام با همسرم فرصت مطالعاتی بگیریم یا آلمان یا هلند یا سوئد. اما اگه تا 3-4 ماه دیگه گارامون درستشه و بریم اونجا حدود 4 ماه بعدش بچه دار میشیم! خواستم بدونم وقتی خانمم میخواد زایمان کنه قبل و بعدش مرخصی بهش میدن؟ و مزایای بیمه و .. رو مث همه و مث دانشجوهای دکترا داره؟ (یا میزان فاندش بیشتر میشه یا مالیات کمتر یا هرچی که ما نمیدونیم چه تغییری میکنه؟)
و آیا این دوره بارداری و زایمانش اونجا مشکل ساز نیس که بگن اصلا بهتون فرصت مطالعاتی نمیدیم و برگردین برین؟ چند وقت مرخصی و استراحت بهش میدن؟ و آیا این مدت جزء مثلا 6 ماه یا 9 ماه فرصت مطالعاتیش به حساب میاد ( چه از نظر دانشگاه خارجی و چه از نظر وزارت علوم ایران؟؟)


جواب:

اول از همه بگم که من قبلا هم گفتم که اطلاعاتم در این زمینه خیلی کمه.

و اما جواب سوالاتون:

خواستم بدونم وقتی خانمم میخواد زایمان کنه قبل و بعدش مرخصی بهش میدن؟

من متوجه نشدم شما قراره فرصت مطالعاتی بگیرین یا خانومتون؟ خانومتون دانشجو هستن؟ یعنی قراره تو آلمان دانشجو باشن یا قراره فرصت مطالعاتی باشن ایشون هم؟

بچه هایی که من دیدم تو آلمان دانشجوی دکترا میشن، از وقتی بچه شون به دنیا میاد، یه ترم رو از خونه (به عبارتی از راه دور) و به صورت نیمه وقت کار می کنن و به این فرصت هم میگن parental leave یا maternity leave. در مورد مرخصی هم دقیق نمی دونم چه مدتش رو کلا بهشون مرخصی می دن که سر کار نرن اما می دونم که یه مرخصی کوتاه مدت هم دارن.

و مزایای بیمه و .. رو مث همه و مث دانشجوهای دکترا داره؟ (یا میزان فاندش بیشتر میشه یا مالیات کمتر یا هرچی که ما نمیدونیم چه تغییری میکنه؟)

کلا تو آلمان بیمه اجباریه، پس بچه ی شما هم که به دنیا بیاد باید تحت پوشش بیمه قرار بگیره. اینکه مدل بیمه اش چطوری باشه بستگی به قرارداد شما داره. مثلا چیزی که من "شنیدم" اینه که اگه شما بیمه ات دانشجویی باشه، همسرت می تونه از این بیمه استفاده کنه یعنی بیمه ی خانواده بگیره بدون اینکه هزینه ی اضافی ای مجبور بشین بدین، اما اگه بچه بیاد باید هزینه ی اضافی ای پرداخت کنین، چون بیمه ی دانشجویی تا سقف یه نفر رو به عنوان خانواده به صورت رایگان بیمه می کنه. اما اگه قرارداد شما کاری باشه، فکر می کنم شرایط فرق می کنه.

اگر همسر شما مالیات پرداخت می کنه، معنیش اینه که قراردادش کاری هست و دیگه دانشجو نیست، اگه این طوری باشه مالیاتشون کم میشه بعد از بچه دار شدن. از طرفی اگه دانشجو باشه، هر دانشجو بعد از بچه دار شدن ماهانه یه مبلغی دریافت می کنه (فکر کنم حدود ماهی 200 یورو اینا بود). اینو از این جهت گفتم که بعضی ها یه جوری قراردادشون هست که هم دانشجوان، هم کارمند! اما بعضی ها فقط کارمندن، اگه همسر شما فقط دانشجو باشه فقط اون ماهی 200 یورو رو میگیره، اگه قراردادش کاری باشه و دانشجو نباشه، فقط مالیاتش کم میشه، اگر هر دو رو داشته باشه (هم دانشجو باشه و هم کارمند)، میتونه از مزایای هر دو استفاده کنه.

و آیا این دوره بارداری و زایمانش اونجا مشکل ساز نیس که بگن اصلا بهتون فرصت مطالعاتی نمیدیم و برگردین برین؟

راستش من اصلا در زمینه ی احتمال ویزا دادن نمی تونم نظر بدم، چون تا حالا کسی ندیدم که با این شرایط فرصت مطالعاتی درخواست داده باشه که حالا نتیجه اشو بدونم و به شما بگم.

چند وقت مرخصی و استراحت بهش میدن؟ و آیا این مدت جزء مثلا 6 ماه یا 9 ماه فرصت مطالعاتیش به حساب میاد ( چه از نظر دانشگاه خارجی و چه از نظر وزارت علوم ایران؟؟)

در مورد مرخصی و استراحتش که تا جایی که می دونستم گفتم. در مورد اینکه جزء فرصت به حساب میاد یا نه، بازم میگم من متاسفانه از بچه های فرصت مطالعاتی کسی رو نمی شناسم که بچه دار شده بشن، اما اونایی که کارمند حساب میشن، مثل کارمندای ایران هستن و این مدت حقوقشون قطع نمیشه و اون مدت هم جزو سابقه شون حساب می شه.

البته یه چیزی هم بد نیست بگم که معمولا وقتی فرصت مطالعاتی قبول می شین، استاد یه پروژه رو با شما شروع می کنه و از شما انتظار میره که اون پروژه رو تموم کنین، برای همینم هست که بچه ها گاهی فرصت مطالعاتیشون رو تمدید می کنن. اگه قرار باشه کلا 6 ماه فرصت مطالعاتی بگیرین و بعد دو سه ماهشو مرخصی باشین یا نیمه وقت کار کنین که نمی تونین پروژه رو تموم کنین.

---

پی نوشت: ببخشید که اطلاعات زیادی نداشتم، سوالای سخت می پرسین خب نیشخند!

[ ۱۳٩۳/٢/٢۱ ] [ ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢٠ ] [ ٧:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۱٩ ] [ ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

تو این قسمت از کتاب راوی خاطرات خودش رو میگه که در زمان خلافت ابوبکر به عنوان یکی از فرماندهان قشون اعزام شده بوده برای جنگ روم.

نقل می کنه که پادشاه روم یه سری مزدور داشته که بهشون پول می داده تا بجنگن، اما اونا در مقابل مسلمونها ضعیف بودن، گرچه در کل جنگجوهای خوبی بودن.

حالا این تیکه ی کتاب به نظرم جالب بود (البته من در مورد صحت و سقمش اطلاعی ندارم):

سربازان مزدور پادشاه روم فقط برای مزدی که از پادشاه می گرفتند می جنگیدند در صورتی که ما برای این می جنگیدیم که به بهشت برویم. حتی آن دسته از سربازان اسلام که سلحشوری وسیله ی اعاشه ی آنها بود* میدانستند اگر کشته شوند به بهشت می رفتند و لذا از مرگ بیم نداشتند. در هر نقطه که سربازان اسلام فاتح می شدند برات آزادی پیروان مذاهب توحیدی صادر می گردید و از آن پس هیچ کس به مسیحیان و کلیمیان کاری نداشت و آنها را مجبور نمی کرد که دین اسلام را بپذیرند.

هر کس می خواست مسلمان شود به طیب خاطر مسلمان می شد و آنهایی که نمی خواستند مسلمان شوند آزادانه به تکالیف مذهبی خود عمل می کردند و فقط هر سال مالیاتی که مبلغ آن کم بود به مسلمین می پرداختند.

----

این افراد رو قبلا توی کتاب مفصل تر راجع بهشون توضیح داده. قبل از ظهور اسلام یه عده شغلشون راهزنی بود. اما بعدش دیگه هیچ کس راهزنی نمی کرد و همه مسلمون شده بودن و با هم خوب بودن و این افراد بیکار شده بودن. این افراد به جنگ ها می رفتن تا با استفاده از غنیمت هایی که نصیبشون می شد روزگارشونو بگذرونن.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۸ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتیم یه خونه دیدیم دوباره! ما از این خونه دیدنا دست ور نمی داریم، حتی اگه خونه پیدا کرده باشیم نیشخند.

خونه تو مرکز شهر بود ولی گرون تر از اون چیزی که فکر می کردیم در می اومد، واسه همین احتمالا به طرف ایمیل می زنیم و میگیم نمی خوایم.

طرف تو خونه اش سگ داشت. از لحظه ی ورود ما تا همون لحظه ای که میخواستیم بیایم بیرون سگه یه ریز داش پارس می کرد! ما از سگ نمی ترسیم اصلا، من حتی دوست داشتم نازش هم بکنم ولی انقد هی می پرید و پارس می کرد که ترجیح دادم اصلا نزدیکش نشم نیشخند.

تمام مدت هم خانومه به خاطر سگش عذرخواهی می کرد! نمی دونم چرا! آخه ما همون اول گفتیم که از سگ نمی ترسیم که!

تماااااام خونه هم پر بود از لباس! همه جا یه رگال گذاشته بود پر از لباس. دختره میگه من چون هر روز میرم سر کار زیاد لباس دارم. من نفهمیدم مگه بقیه هر روز نمی رن سر کار؟متفکر یعنی اگه بگم طرف حداقل صد دست لباس داشت اصلا اغراق نکردم!

یه بار دیگه هم یه آگهی خونه دیدیم تو اینترنت که طرف عکساشو گذاشته بود. توی یکی از عکسا کفشهاش هم توی عکس افتاده بودن که یه طرف به ردیف گذاشته بود، فکر کنم شمردم شد سی و خورده ای جفت کفش!!

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۸ ] [ ٩:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه عده هم اینجا هستن که ماجراهای من و استادمو دنبال می کنن چشمک، فقط می خواستم بگم دیروز استادم ایمیل زد و گفت این هفته جمعه نمیاد چون یه دفاع دکتری تو شهری که هست داره و باید حتما شرکت کنه. بنابراین یا باید کنسل کنیم قرارو! یا پنج شنبه یا جمعه قرار اسکایپی بذاریم، اونم تو ساعتای خاصی که استاد تعیین کرده بود. در واقع فقط به دو نفر از دانشجوهاش میل زده بود (نمیدونم چرا) و کلا سه تا گزینه برای انتخاب داده بود!

منم سریع ایمیل زدم گفتم من فقط جمعه 4 تا 5 می تونم! اونم ایمیل زد، گفت اکی.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۸ ] [ ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز با همسر رفتیم کنار رود یه قدمی بزنیم. چند تا خانوم و یکی دو تا آقای عرب داشتن از رو به رو می اومدن. خانوما لباس های مشکی بلند داشتن (همون چیزی که عرب ها می پوشن و از مانتوی ما خیلی گشادتره) بدون روبنده.

وقتی به نزدیک ما رسیدن من گفتم سلام علیکم، ولی از اون سلاما گفتم که فقط سینش شنیده میشه و طرف فقط می فهمه که سلام کردی. طرف با لهجه ی عربی بلند و رسا جواب داد "و علیکم السلام".

کلی شرمنده شدم، من چه جوری سلام کردم، اون چه جوری جواب داد! واقعا آرزو کردم کاش بلندتر سلام کرده بودم، نه مثل این بچه هایی که انگاری خجالت می کشن و روشون نمیشه، یواشکی سلام می کنن که هیش کی نمی فهمه!

----

چند وقت پیشم با بچه ها بحث می کردیم راجع به ما ایرانی ها که چقدر ترسوییم! واقعا هستیما. اینجا عربا رو زیاد می بینیم (خیلی هاشون از همون دور و بر خودمون میان اینجا، یعنی خاورمیانه ای اند). خیلی هاشون برای درمان میان آلمان.

با روبنده و لباس مشکی میان. اصلا هم خجالت نمی کشن. توی تمام فروشگاهای آلمان میان، توی گرون ترین فروشگاهای شهر میان، یه عالمه خرید می کنن، اصلا هم از ظاهرشون شرمنده نیستن، یه دقیقه هم روبنده شونو نمی زنن کنار. لباسشونم همونیه که از کشور خودشون اومدن.

حتی توی گرون ترین کافی شاپ ها می شینن. یا حتی وقتی کافی شاپی صندلی بیرون از مغازه اش گذاشته، اونجا هم می شینن، هرچند که اونجا خیلی هم در معرض دید مردمی هستن که از توی پیاده رو رد میشن. ولی اصلا خجالت نمی کشن.

ترک ها رو هم که آدم می بینه لباسشون همون چیزیه که توی ترکیه می بینی.

ولی ما ایرانی ها هیچ کدوممون وقتی میایم اینجا شخصیت ایرانمونو نداریم. شما یه دونه ایرانی چادری اینجا نمی بینین! درحالی که خیلی ایرانی ها هستن که تو ایران خیلی سفت و سخت هم چادری اند.

باحجاب های ایران تو آلمان دو دسته میشن، یا میشن بلوز شلوار و تونیک و این جور چیزا می پوشن به علاوه ی روسری، یا مانتوی بلند.

ما تصورمون اینه که ماها وقتی میایم اینجا همه اش یه ترسی توی وجودمونه که الان اگه چادر بپوشم یا حجاب یه کمی زیاد باشه همه فکر می کنن من تروریستم! در حالی که عرب ها که روبنده می زنن اصلا شرمنده نیستن از طرز لباس پوشیدنشون، اصلا هم خودشونو مخفی نمی کنن.

من نمی دونم چرا همچین ترسی توی وجود ما ایرانی ها همیشه هست. خب آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟!سوال

نمی دونم چرا این طوری بار اومدیم؟ یا شایدم علت اینکه مدل لباسمون عوض میشه تو آلمان اینه که بلدیم کلاه شرعی درست کنیم ولی عربا به چیزی که معتقدن معتقدن و توش اما و اگری ندارن متفکر!

-----

 بعدا اضافه شد:

البته من منظورم این نیست که این بحث صرفا مال حجاب داراست. توی بی حجابامون هم همین طوره. کلا دوست نداریم خودمون باشیم! همه اش دلمون می خواد یه جوری خودمونو به سبک اون کشوری که میریم در بیاریم. به جرئت می تونم بگم اکثر خانومای ایرانی که اینجان و حجاب ندارن موهاشونو بلوند می کنن! در حالی که به ندرت خانوم ترک بی حجابی رو می بینی که موهاشو طلایی و بلند یا حتی قهوه ای کرده باشه.

یا نمونه ی بارزتر این "از خود فرار کردن" ما ایرانی ها اینه که خیلی از ایرانی ها اگه یه ایرانی ببینن راهشونو کج می کنن که بهش برنخورن! در حالی که ترک ها به شدت هوای همو دارن.

حتی ترک ها با ما هم دوست دارن صحبت کنن. مثلا یه بار تو اتوبوس یه خانوم ترکی اومد نشست کنار من. من اون موقع فکر کنم 50 تا جمله ی آلمانی کلا بیشتر بلد نبودم ولی اصرار داشت با من حرف بزنه (اون انگلیسی بلد نبود)، حتی سوالاشو طوری می پرسید که من بتونم با آره یا نه جواب بدم، ولی دوست داشت حرف بزنه باهام، دوست داشت ارتباط برقرار کنه با کسی که حتی اگه شده یه ذره فرهنگش بهش نزدیک تره.

اصلا فکر کنم ما ایرانی ها باید به صورت یه مورد خاص (case study) مطالعه بشیم نیشخند.

-----

من بعد از خوندن کامنتا متوجه شدم که اکثریت فکر می کنن من بحثم سر لباس پوشیدن مائه. در حالی که منظور من اصلا بحث حجاب و اینکه چی بپوشیم نبود. منظور من "عدم اعتماد به نفس" ما بود برای داشتن یه هویت ثابت ایرانی. ببخشید اگه منظورمو بد گفتم.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۸ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه تیکه دیالوگ تو فیلم شوخی کردم بود، قسمت "مد" (که در واقع مونو لوگه! چون فقط مهران مدیری میگه). چند وقتی بود می خواستم بنویسمش، اون موقع هنوز تازه این قسمت شوخی کردم اومده بود، هیچ جا متنش نبود. باید می رفتم گوش می دادم به ویدیوش تا بنویسمش، حسش نبود نیشخند. الان سرچش کردم، دیدم یکی رو اینترنت گذاشته متنشو، منم کپی کرد چشمک. بنابراین کپی رایت مال صفحه ی "شوخی کردم" سایت رخنامه است (من برای اینکه مجبور نشین فردا با فندق شکن اینجا رو باز کنین، لینک نمی دم نیشخند).


"چقدر کتاب میخونین؟!چقدر کتاب میخونین؟!
مُده که بعضی از جوونا ساعت ها توی بولوارها دور دور میکنن؛ چقدر کتاب میخونین؟!
مُده که بعضی از خانم ها از ماهی 30 روز، 24 روز توی آرایشگاهند؛ چقدر کتاب میخونین؟!
مُده که از ساعت 1 شب تا 5 صبح توی فیسبوک دارند چت میکنند یا راجع به مسائل بی اهمیت نطر میذارن؛ چقدر کتاب میخونین؟!
مُده که سریال ترکیه ای می بینیم 444 قسمت؛ چقدر کتاب میخونیم؟!
کاش کتاب خوندن مد بود. کاش کتاب خوندن مد بود.
سرانه ی مطالعه ی هر ایرانی در هر سال فقط چند دقیقس و سرانه ی توی اینترنت بودن هر ایرانی در هر سال هزاران ساعته!
کاش کتاب خوندن مد بود...!
"

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱٧ ] [ ۸:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:


من دانشجو دکترا هستم. میخوام برای فرصت مطالعاتی اقدام کنم. خواستم بپرسم اول باید یه موضوعی با یه استاد خارجی هماهنگ کنم بعد تو دانشگاهم تو ایران پروپوزال بدم یا اینکه نه بعد از تعیین موضوع تزم اونجا اساتیدشون قبول میکنن بیام باهاشون کارکنم؟ در واقع اگه موضوعم از قبل تعیین شده باشه ممکنه کسی اونجا حاضر نشه بهم پذیرش بده و من بیام فرصت مطالعاتی! درسته یا نه؟
و بطور کلی روندش چه طوریه؟ به استادهای مختلف ایمیل بزنم که میخوام بیام فرصت؟
راحتتر از اپلای کردن قبولم میکنن؟
و اینکه اگه من فرصت مطالعاتی بگیرم شوهرم هم میتونه باهام بیاد اونجا؟

 

جواب:

خواستم بپرسم اول باید یه موضوعی با یه استاد خارجی هماهنگ کنم بعد تو دانشگاهم تو ایران پروپوزال بدم یا اینکه نه بعد از تعیین موضوع تزم اونجا اساتیدشون قبول میکنن بیام باهاشون کارکنم؟

فکر می کنم معمولا بچه ها بعد از تعیین موضوع تزشون برای فرصت مطالعاتی اقدام می کنن. اگه بدون اینکه کارتونو شروع کرده باشین بخواین بیاین اینجا من فکر می کنم یه کمی براتون سخت خواهد بود. آخه اینجا دکترا کلا فقط پروژه است، فقط تزه. یعنی اصلا کورس ندارن، برای همین از اول بچه ها یاد می گیرن تحقیق کنن و به قول خودمون research انجام بدن و تو این حین با تحقیق کردن و چالش هاش آشنا میشن. اگه شما صرفا بعد از پاس کردن یه سری درس بیاین اینجا، ممکنه توی مدت کوتاه فرصت مطالعاتی نتونین به راحتی اون کاری که بهتون سپره شده رو انجام بدین. مخصوصا که اومدن به اینجا خودش دردسرهایی داره که مربوط به زندگی کردن تو اینجاست. پس بهتره یه وقتی بیاین که تسلط به کاری که می خواین شروع کنین تو آلمان داشته باشین.

بنابراین به نظر من اگر موضوعتونو توی ایران تعیین کرده باشین و به موضوع استاد اینجا نزدیک باشه، شرایط خیلی بهتری برای اپلای کردن دارین.

در واقع اگه موضوعم از قبل تعیین شده باشه ممکنه کسی اونجا حاضر نشه بهم پذیرش بده و من بیام فرصت مطالعاتی! درسته یا نه؟

چرا این فکرو می کنین؟ خب خیلی ها تو دنیا هستن که موضوعاشون به هم شبیهه. وقتی شما میاین فرصت مطالعاتی قرار نیست دقیقا ادامه ی کار دکترای ایرانتونو دنبال کنین لزوما. می تونین کاری در همون راستا انجام بدین.

و بطور کلی روندش چه طوریه؟ به استادهای مختلف ایمیل بزنم که میخوام بیام فرصت؟

دقیقا راهش همینه. عنوانی هم که اینجا به شما داده میشه معمولا visiting scholar هست. نمی دونم فرصت مطالعاتی رو دقیقا تو ایران چی براتون ترجمه می کنن ولی من این کلمه رو بهتون گفتم که اگه توضیح دادین و نفهمیدن که این فرصت مطالعاتی چی هست بهشون بگین که منظورتون visiting scholar شدن هست.

راحتتر از اپلای کردن قبولم میکنن؟

منظورتون از اپلای کردن چیه؟ اپلای کردن که یعنی درخواست دادن؟ شما برای همین visiting scholar شدن هم باید اپلای کنین دیگه. اگه منظورتون اپلای کردن برای دکترائه، واقعا نمی دونم. من زیاد اینجا کسی رو ندیدم که فرصت مطالعاتی باشه که بخوام نظر بدم.

و اینکه اگه من فرصت مطالعاتی بگیرم شوهرم هم میتونه باهام بیاد اونجا؟

فکر می کنم اگه هزینه اش رو بتونین تامین کنین، بله می تونن بیان. (البته "فکر می کنم" به شرط اینکه فرصت مطالعاتیتون طولانی باشه دیگه، یعنی مثلا 9 ماه، یه سال اینا باشه.)

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱٧ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۱٧ ] [ ٧:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۱٦ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۱٦ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۱٥ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتم دکتر که زائده ای که پشت پلکم بود رو وردارم، نمی دونم به چیزی که اونجاست هم میگن گل مژه یا گل مژه همیشه مال توی پلکه! به هر حال ما فرض می کنیم بهش بشه گفت گل مژه نیشخند.

ساعت 10:50 قرار داشتم. همسر هم که سر کلاس بود. تنهایی رفتم اونجا. اولش با اینکه هیچ کس جلوی پیشخون پذیرش نبود، اما خانوم منشی مدام داشت با تلفن حرف می زد و هی این ور اون ور زنگ می زد تا کارای یکی از بیمارا رو هماهنگ کنه. به من گفت یه چند دقیقه صبر کن. یه پنج دقیقه ای صبر کردم، بعد بهم گفت خب حالا بده برگه تو.

یه کارت زردرنگ قبلا بهم داده بود که روش مشخص کرده بود چه روزی باید برم. یه قسمتی هم داشت که بیماری رو از بین گزینه های مختلف می شد علامت زد، ولی مال من هیچ کدوم از اونا رو علامت نزده بود و به جاش یه چیزی پایینش نوشته بود.

به هر حال، کارتو بهش دادم و بهم گفت یه نیم طبقه برو پایین، سمت راست دوباره برو پذیرش و برگه ام رو بهم پس داد.

رفتم اونجا، برگه رو بهش نشون دادم، ازم گرفت و با خودکار آبی یه ضربدر بالای پیشونی، درست بالای چشم راستم زد! یعنی همون چشمی که باید عمل روش انجام میشد.

بعد گفت برو بشین تو اتاق انتظار. پنج شیش نفری اونجا بودیم. اونجا که بودم همسر زنگ زد و من بهش گفتم فکر نمی کنم حالا حالاها نوبتم بشه با این همه آدمی که اینجا هست، پس تو وقتی کلاست تموم شد بیا اینجا. آخه کلید نداشت که بخواد بره خونه.

یه چند دقیقه ای اونجا بودم، یهویی اومدن سه نفرو با هم صدا زدن. دوباره بعد از یه ده دقیقه ای اومدن اسما رو صدا زدن که منم جزوشون بودم.

رفتیم یه جای دیگه نشستیم، یعنی یه اتاق انتظار دیگه. بعد یه خانومی اومد از هر کدوممون پرسید کدوم چشمت باید عمل بشه!! نمی دونم پس اون ضربدرو برای چی زدن؟ برای اینکه خودمون یادمون نره؟!!!

چند دقیقه بعد یه خانوم دیگه اومد، کفش های نایلونی مخصوص اتاق عمل رو پامون کرد (روی کفش خودمون البته)، یه کلاه هم سرمون گذاشت و به من گفت روسریتو در آر تا اینو سرت کنم. منم همین کارو کردم.

بعد یهویی یه صدایی شنیدم که اسم منو صدا زد، بلند شدم به سمت صدا رفتم، دیدم یه در دیگه اونجا هست. دکتره شروع کرد به صحبت کردن و گفت من دکتر بیهوشی هستم. البته منو قرار نبود بیهوش کنن، فقط بی حس کردن، ولی خب به دکتره میگن دکتر بیهوشی، دکتر بیحسی نداریم چشمک.

دکتر احوالپرسی کرد و بهم گفت دراز بکش روی تخت. از همون اول شروع کرده بود هی گفت هیچی نیست، هیچی نیست، الان تموم میشه، من فقط یه دونه کوک می زنم، با یه سوزن خیلی کوچیک، ولی درد سوزنو حس می کنی. گفتم باشه. همین طورم شد ولی انقد هی دکتر گفت الان تموم میشه، الان تموم میشه که من فکر کردم کلا عمل تموم شد نیشخند. بعد از اینکه کارش تموم شد یه پنبه مانندی رو گذاشت روی پلکم و گفت محکم نگهش دار. تو تمام مدت هم دستگاه فشارخون و ضربان قلب بهم وصل بودن مثل همیشه. فقط این فشار خونه فکر کنم درست کار نمی کردنیشخند، یه بارش کلا دستم بیحس شد اینقدر که فشار داد!!! شایدم علتش این بود که من دستم خم بود و داشتم روی پلکمو فشار می دادم.

تخت منو بردن پیش یه دکتر دیگه که سلام کرد و اسمشو گفت. منم اسممو گفتم و سلام کردم ولی گفتم ببخشید من نمی تونم چشمو باز کنم! آخه یه سری ماده دور و بر چشمم ریخته بودن که وقتی چشمو باز می کردم، اگه یه ذره اش می رفت تو کلی می سوخت چشمم (این تیکه رو من نفهمیدم، اون خانومی که همکار دکتر بیهوشی بود قرار بود چند تا قطره بریزه دور چشم اشتباهی یه کمیشو ریخت بیرون یا قرار بود ریزه تو چشم، ریخته بود بیرون!!، به هر حال کل دور چشم و توی چشم منو آغشته کرده بود و چشم می سوخت).

دکتر یه پارچه مانندی رو انداخت روی کل بقیه ی صورت من. پارچه یه جورایی چسبناک بود و تکون نمی خورد از روی صورتم. بعد بهم گفت الان لیزر می اندازم و این زائده رو بر می دارم. بعد از اینکه یهویی یه نور خیلی زیادی از پشت پلک بسته وارد چشمم شد، یهویی احساس درد کردم. انگاری نوک یه قیچی می خورد به پلکم.

پرسید چیزی حس می کنی؟ گفتم آره! گفت واقعا؟! گفتم بله! دقیقا یادم نیست چیکار کرد، شاید با یه ماده ای پلکمو آغشته کرد دوباره یا شایدم بیشتر دقت کرد، ولی از اون به بعد چیزی حس نکردم.

چند دقیقه بعد گفت خب تموم شد، خداحافظ! منم بدون اینکه تو کل مدت عمل دکترمو ببینم باهاش خداحافظی کردم نیشخند!! دوباره تخت منو هل دادن بردن پیش همون دکتر اولی. یه کمی باهام حرف زد که فکر می کنم بیشتر برای این بود که حواسم پرت بشه. هم دکتر و هم پرستاراش خیلی مهربون بودن و همش لبخند می زدن.

یه چند دقیقه ای دراز بودم، چند بار دیگه فشارخون و نبضمو اندازه گرفتن و بعد بهم گفت بلند شو. بلند شدم، درو باز کرد و بهم گفت روی یه صندلی که درست پشت در اتاق عمل بود، بشینم. یه آقای دیگه هم اونجا بود. منم نشستم. به ساعتم نگاه کردم، 11:45 بود. همسر کلاسش 12:15 تموم میشد. با خودم گفتم خب خوبه، الان خودم میرم خونه و به همسر هم می تونم زنگ بزنم که نیاد.

پرستار توی همون محوطه همه اش این ور و اون ور می رفت. هنوز چندثانیه ای از نشستنم نگذشته بود که احساس کردم حالم خوب نیست، اول حس کردم حالت تهوع دارم ولی کمتر از یکی دو ثانیه بعد متوجه شدم نه، سرم داره گیج میره. خیلی به سرعت داشت بدتر میشد.  دلم می خواست پرستار زود بیاد از جلو رد بشه بهش بگم سرم گیج میره ( با تجربه ای که دفعه ی قبلی بعد از عمل داشتم، می دونستم این تغییر حالت ها خیلی سریع تر از اون چیزی که فکرشو بکنی اتفاق می افته و حال آدم سریعا بدتر میشه).

پرستار هنوز دو سه متری باهام فاصله داشت و نگاهش به یه سمت دیگه بود، همینکه روشو برگردوند گفتم ببخشید من سرم گیج میره. نفهمیدم چطوری خودشو رسوند ولی تو کسری از ثانیه بازوهای منو گرفت، هر دوشو، محکم و من دیگه پاهامو حس نمی کردم! فقط یه لحظه حس کردم پاهام داره رو زمین کشیده میشه و من نمی تونم روی پام وایستم.

صدای دکترو شنیدم که گفت الان بهتری؟ روی تخت بودم دوباره و دوباره داشتن فشار خون و ضربان قلبمو اندازه می گرفتن. حالم بهتر از قبل بود، ولی خیلی نای جواب دادن نداشتم، فقط سرمو تکون دادم. گفت چیزی نیست، یه کم دیگه دراز بکش، الان خوب میشی.

اول فکر کردم چیز خاصی بهم تزریق کردن، یا سرمی چیزی زدن، ولی هیچی نبود! من نفهمیدم چطوری اونقدر زود خوب شدم!! در عرض یکی دو دقیقه حالم خیلی بهتر شد. فشار خونمو دوباره گرفت، گفت 10 روی 7.5 ه. هنوز پایینه ولی احتمالا کلا مدل فشارخونت پایینه.

بعد از چند دقیقه بهم گفت روی تخت بشینم، پاهامو از کنار تخت آویزون کنم، تکون بدم، ببینم حس کافی دارم توی پاهام و می تونم راه برم یا نه. منم امتحان کردم دیدم میتونم راه برم. بهش گفتم می تونم راه برم.

دوباره همون مرحله ی قبلی تکرار شد. رفتم نشستم روی صندلی پشت در اتاق عمل. چند دقیقه بعدش اومد باهام صحبت کرد و دید خوبم. پرستار هم برام کیفمو و لباسمو آورد و من دوباره روسریمو پوشیدم.

بهم میگه اگه می خوای روسریتو درست کنی، اینجا یه آینه هست. با خودم فکر کردم تو کلینیک چشم که همه چشم و چالشون مشکل داره، دیگه آینه واسه چی هست واسه مریضا؟!!نیشخند

گفتم مرسی، الان حسشو ندارم برم خودمو تو آینه نگاه کنم، خوبه همین طوری. روسریمو گره زدم و باهاش رفتم. قبلش دکتر باهام صحبت کرد و گفت قهوه می خوری (اهل قهوه خوردن هستی)؟ گفتم نه، گفت فقط چایی می خوری؟ گفتم آره. گفت پس با پرستار برو پایین یه چایی سیاه بخور، بعد دوباره فشارخونتو اندازه می گیریم اگه خوب بود، برو خونه تون.

پرستار دست منو گرفت و برد پایین. تو راه پله هم گفت میله ی کنار پله رو بگیر. منم گرفتم. رفتییم پایین، کلا یه مکانی بود برای همین کار. برای قهوه و چایی خوردن و این جور چیزا، اما فقط برای مریضا. پرستار منو یه جا نشوند و رفت برام یه فنجون چایی سیاه آورد. شکر هم روی میز بود که خودم برداشتم.

نیمکت های اونجا به حالت دو تا L بود که رو به روی هم بودن. توی یکی از L ها چهار نفر اینا نشسته بودن، توی اون یکی L فقط من بودم. یعنی همه شون شده بودن روبه روی من! همه شون هم به من نگاه می کردن!! نمی دونم چرا! شاید چون همه شون مشکل چشم داشتن، داشتن چشماشونو امتحان می کردن چشمک. همه هم پیر بودن، به جز من!

چند دقیقه بعد از من یه آقای دیگه رو هم آوردن و نشوندن توی همون L ای که من بودم و خدا رو شکر نگاها نسبت به من نصف شد نیشخند.

چاییمو که خوردم، پرستار دوباره اومد گفت الان بیام دوباره فشارخونتو اندازه بگیرم؟ گفتم بگیر. گرفت، 10 روی 6.5 بود! گفت خوبه، اما کسی هست ببردت؟ گفتم نه! گفت پس خودت برو خونه تون نیشخند. البته این طوری نگفتا! گفت فکر می کنی می تونی خودت بری؟ گفتم آره می تونم و دیگه نگفتم که اگه یه ربع صبر کنم همسر میرسه.

بعدش بهم گفت عصری می تونی پنبه ای که روی چشمت گذاشتیم رو باز کنی و دم رفتن هم به پذیرش بگو یه قرار ملاقات برای فردا یا پس فردا برات بذاره تا بیای اینجا که چک کنیم ببینیم همه چی اکی هست یا نه.

رفتم بالا، قسمت پذیرش. یه کمی وایستادم تا سر مسئولش خلوت بشه. آخه اون موقع ظهر فقط یه دونه مسئول داشت. ساعت هم دیگه 12:10 اینا بود. موقعی که ایستاده بودم یه میله کنارم بود که سریع اونو گرفتم، برام خیلی بهتر بود این طوری. خیلی برام جالب بود که تا این حد به بیمارشون فکر کرده بودن که حتی نزدیک پذیرش هم یه میله برای گرفتن بیمار در نظر گرفته بودن.

سر منشی خلوت شد و رفتم بهش گفتم یه قرار میخوام برای فردا یا پس فردا. پرسید چه ساعتی؟ گفتم من تمام روز میتونم بیام. گفت فردا ساعت 9 خوبه. گفتم باشه.

از اونجا اومدم بیرون، رفتم به سمت ایستگاه اتوبوس و ترم که منتظر همسر بشم. آخه وقتی جلوی پذیرش منتظر بودم، به همسر زنگ زدم و گفتم که من الانا کارم تموم میشه و میرم بیرون، ولی تو از مسیری بیا که از جلوی کلینیک رد میشه و تو ایستگاه نزدیکش پیاده شو تا از اونجا با هم بریم.

همسر هم همین کارو کرد، و من بعد از اینکه حدود پنج دقیقه تو ایستگاه منتظر بودم، همسر پیاده شد از قطار. از اونجا دیگه با همسر رفتیم خونه و آقای همسر یه ماکارونی خوشمزه درست کرد برامون چشمک. الانم منتظرم عصر بشه، چشممو باز کنم.

این پست رو، گرچه کم و بیش شخصیه، بدون رمز میذارم، چون شاید بد نباشه کسایی که اینجا رو می خونن یه دیدگاهی نسبت به برخورد پزشکا و بیمارا تو آلمان داشته باشن.

[ ۱۳٩۳/٢/۱٥ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قالب وبلاگو عوض کردم تا شاید یه کمی سبک تر باشه. آخه از وقتی رمزدار می نویسم، انگاری رمز وارد کردن و بعد وارد شدن یه کمی سنگین تر میکنه وبلاگو! یا شایدم سرعت اینترنت ما کم شده! برای خودمون که واقعا بالا اومدن وبلاگ کلی طول می کشه.

واسه همین قالبو عوض کردم، بلکه یه کمی زودتر بیاد بالا.

تعداد مطالبی که توی صفحه ی اول نشون داده میشه رو هم کمتر کردم، الان شده 4 تا، تا بازم سبک تر بشه وبلاگ.

لطفا اگه هنوز موقع باز کردنش مشکل دارین بگین.

راستی واسه نظر گذاشتن هم من خیلی سرچ کردم، اما نتیجه ای نگرفتم و ظاهرا این مشکل مال پرشین بلاگه و ربطی به قالب وبلاگم نداره، ولی محض احتیاط شما دوباره امتحان کنین، شاید الان مشکلتون حل شده باشه نیشخند.

-----

این قالبو دوست دارم، فقط دوست دارم رنگ زمینه اش رو یه کمی تغییر بدم، کسی میدونه چه طوری؟ من تلاش کردم توی کد دست ببرم، ولی من تمام جاهایی که کد هگزادسیمال رنگ داشت رو عوض کردم، ولی هیچ تغییری نکرد!

کلا انگاری قالبه در مقابل تغییر رنگ مقاومه!!

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱٥ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی خواستم این قسمت رو بنویسم، ولی برای اینکه قضیه ی مربوط به خلافت پیامبر رو کامل گفته باشم، بقیه ی صحبت های عبدالله رو هم می نویسم (به زبون خودم می نویسم که خلاصه بشه).

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

وقتی تو تیمچه ی بازرگانان بحث ها انجام میشه و در نهایت ابوبکر خلیفه میشه و همه باهاش بیعت می کنن، همه با هم راه می افتن به سمت مسجد، طوری که ابوبکر جلوتر می رفته چون الان خلیفه ی مسلمین بوده و بقیه پشت سرش.

عبدالله تو صحن مجلس عایشه رو می بینه و عایشه ازش می پرسه نتیجه چی شد؟ عبدالله میگه پدرت خلیفه شد. عایشه می پرسه علی ابن ابی طالب مخالفت نکرد با خلیفه شدن پدرم؟ عبدالله میگه هیچ کس با خلیفه شدن پدرت مخالفت نکرد و علی و العباس هم نبودن که بخوان مخالفت کنن.

عبدالله میگه من بعدا متوجه شدم که همین سوال ها هم همه برای فریب دادن من بود، وگرنه عایشه دقیقا می دونست چه کسی به خلافت انتخاب شده و می دونست که علی ابن ابی طالب اون موقع اصلا تو تیمچه ی بازرگانان نبوده.

بعد از نماز وقتی می خواستن از مسجد برن، حضرت علی و فاطمه رو جلوی منزل پیامبر می بینن. ابوبکر وقتی حضرت علی رو می بینه می ایسته و بقیه هم همین طور. ابوبکر به حضرت علی میگه مردم من رو به عنوان خلیفه انتخاب کردن و با من بیعت کردن، تو هم با من بیعت کن.

حضرت علی و فاطمه خیلی خیلی متعجب میشن و حضرت علی می پرسه تو کی خلیفه شدی؟ ابوبکر میگه امروز ظهر. حضرت علی می پرسه کجا؟ میگه در تیمچه ی بازرگانان. حضرت علی می پرسه چرا اونجا تو رو به عنوان خلیفه انتخاب کردن؟ میگه چون مسلمین اونجا جمع شده بودن که در مورد خلافت تصمیم بگیرن.

علی (ع) می پرسه چه موقع قرار شد که مسلمین تو تیمچه جمع بشن و راجع به این موضوع تصمیم گیری کنن؟ ابوبکر میگه دیشب. حضرت علی می پرسه چه کسی این تصمیم رو گرفت؟ ابوبکر سکوت می کنه.

حضرت علی از عمر می پرسه آیا تو این تصمیم رو گرفتی؟ عمر میگه نه یا علی، دیشب غلامی از طرف عایشه ام المومنین به خونه ی من اومد و پیام داد که فردا ظهر حتما در تیمچه ی بازرگانان حاضر بشم.

عبدالله که گوینده است میگه عمر فردی صریح اللهجه و راستگو بود و هرچی می دونست گفت. علی (ع) از عمر پرسید چه کسایی در تیمچه حاضر بودن؟ عمر میگه تمام روسای قبایل و روسای خانواده ها که در مدینه حضور دارند، اعم از مهاجرین و انصار.

همون زمان حضرت علی چشمش به عبدالله می افته و ازش می پرسه تو هم بودی؟ عبدالله میگه بله، علی (ع) می پرسه چطور مطلع شدی؟ عبدالله میگه دیشب برای خواب آماده شده بودم که غلامی از طرف عایشه اومد و این پیغام رو بهم داد.

حضرت علی به العباس می گه تو خبر داشتی؟ العباس میگه نه. حضرت علی میگه منم خبر نداشتم و افراد قبیله ی هاشم هم که امروز مشغول کفن و دفن پیامبر بودند خبر نداشتند.

علی (ع) رو به جمع می کنه و میگه بر هیچ یک از شما حرجی نیست که چرا هنگام شستن و دفن پیامبر به تیمچه ی بازرگانان رفتید و اونجا راجع به مسائل سیاسی صحبت کردین و تصمیم گرفتین چون شما تصور می کردین این تصمیم از طرف تمام مسلمین گرفته شده بوده.

بعد رو به ابوبکر و عایشه می کنه و میگه

"وای بر شما که هنگام شستن و دفن جسد پیغمبر مشغول زد و بند سیاسی بودید و علم و اطلاع داشتید چه می کنید. یا ابوبکر آیا برای تو خلافت بیشتر ارزش داشت یا حضور یافتن در خانه پیغمبر، هنگامی که جسد او را می شستیم و می خواستیم به خاک سپاریم؟"

بعد از این یه مقدار دیگه هم بحث میشه که من دیگه نمی نویسم و در نهایت این میشه که ابوبکر از حضرت علی می خواد باهاش بیعت کنه و حضرت علی میگه من با تو بیعت نمی کنم، ابوبکر می پرسه چرا؟ حضرت علی می گه چون "انتخاب تو به خلیفه ی مسلمین دارای جنبه ی عادی و منظم نیست و در موقع انتخاب تو، متوسل به دسیسه شده اند و من هم در مدینه نخواهم ماند و از این شهر خواهم رفت."

----

چند روز بعد از اون واقعه غلام عبدالله اونو نصف شب بیدار می کنه و میگه ابوسفیان (رئیس قبیله ی امیه) اومده. ابوسفیان از دوست های دیرینه ی عبدالله بوده و همیشه وقتی می اومده به مدینه به منزل عبدالله می رفته.

ابوسفیان اول راجع به شایعه بودن یا راست بودن فوت پیامبر می پرسه و میگه به محض اینکه شایعه رو شنیده، با سریع السیرترین شتر خودش رو به مدینه می رسونه تا ببینه خبر درسته یا نه؟ و بعد می پرسه چه کسی خلیفه شد؟ عبدالله می گه ابوبکر. ابوسفیان دو دستش رو بلند می کنه و میگه خدا رو شکر.

عبدالله می پرسه چرا خدا رو شکر کردی؟ میگه چون بعد از اینکه خبر ناخوش شدن پیامبر رو شنیدم فکر کردم که اگر بعد از پیامبر یکی از قبیله ی هاشم، و به خصوص علی ابن ابی طالب به خلافت انتخاب بشه، من چاره ای ندارم جز اینکه طغیان کنم چون نمی تونم تحمل کنم که  یکی از افراد قبیله ی هاشم خلیفه بشه ولی الان که ابوبکر خلیفه شده، خیالم راحت شد.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱٤ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

بعد از رحلت پیامبر ابوالعباس هم مثل خیلی های دیگه به منزل پیامبر میره تا بدن پیامبر رو ببینه (شاید هم بتونیم بگیم برای تسلیت گفتن و هم دردی کردن یا چیز مشابهی رفته). من ادامه ی این موضوع رو بعضی جاها به زبون خودم و بعضی جاها که توی گیومه میذارم با عین جملات کتاب میگم:

ابوالعباس توضیح میده که دیدم که عایشه از اتاق بیرون رفت و به سمت مسجد رفت و اونجا به پدرش ملحق شد. با اینکه تاریکی اون قدر زیاد نشده بود که من اونها رو نبینم، اما اونا اونقدر سرگرم صحبت کردن بودن که متوجه من نشدم.

"عایشه گفت: ای پدر، آیا تصدیق می کنی که پیش بینی من صحیح بود؟ ابوبکر گفت افسوس که پیش بینی تو صحیح شد و رسول الله از بین ما رفت. عایشه گفت ای پدر من به تو گفتم همینکه پیغمبر فوت کرد تو باید جانشین او شوی؟ ابوبکر گفت جانشین پیغمبر را باید خدا تعیین کند و من نمی توانم خود را جانشین پیغمبر نمایم.

وقتی این حرف را شنیدم، متوجه شدم که نظریه ابوبکر راجع به انتخاب جانشین پیغمبر، شبیه به نظریه ی علی بن ابی طالب (ع)  است و او نیز عقیده دارد که جانشین پیغمبر را باید خدا معین کند. عایشه گفت: ای پدر در این شهر سه دسته وجود دارد که هریک از آنها برای جانشینی پیغمبر یک نامزد در نظر گرفته اند.

دسته ی اول قبیله ی هاشمی است که نامزد آنها علی (ع) می باشد و تو میدانی که علی (ع) برای تو رقیبی خطرناک به شمار می آید."...

"دسته ی دوم انصار هستند. نامزد انصار معلوم نیست و از چند نفر برای جانشینی پیامبر اسم می برند."...

"دسته ی سوم مهاجرین هستند که از مکه به مدینه مهاجرت کرده اند و ما جزو آن دسته هستیم. مهاجرین در مورد تو ای پدر وحدت کلمه دارند و تو اگر خود را نامزد جانشینی پیغمبر کنی تمام مهاجرین تو را خلیفه ی مسلمین خواهند دانست."...

"ابوبکر مرتبه ای دیگر از قبول پیشنهاد عایشه امتناع کرد و گفت چگونه ممکن است که مردی مثل من دعوی جانشینی پیغبر را بکند."

(برای اینکه طولانی نشه، از این جا به بعدش رو خودم تعریف می کنم).

عایشه به ابوبکر میگه من نمی تونم تو رو قانع کنم و باید به عمربن خطاب بگم بیاد قانعت کنه. میره عمر رو میاره و ابوبکر دوباره همون حرفی که زده رو به عمر می زنه و میگه جانشین پیامبر رو خدا باید انتخاب کنه، اما عمر میگه تو انتظار داری جبرئیل بهت نازل بشه؟ جبرئیل فقط به پیامبر نازل می شد و تموم.

ابوبکر یه بار دیگه تاکید می کنه که درسته که جبرئیل بر پیامبر فقط نازل می شد، اما اگه خدا بخواد کسی رو جانشین پیامبر کنه یه جوری بهش خبر میده.

عمر میگه الان با اینکه فقط چند ساعت از فوت پیامبر میگذره، مسلمونا مضطرب شدن و تو اون کسی هستی که زمان پیامبر خیلی بهش نزدیک بودی و برای پیشرفت اسلام از دادن مالت دریغ نکردی و مهاجرین و انصار تو رو قبول دارند و برات احترام قائل هستند.

در همین حین حضرت علی میاد که بره به سمت منزل پیامبر. گوینده میگه من نمی دونم چطور فاطمه متوجه شد که ابوبکر و عمر و عایشه مشغول کنکاش هستن، اما زمانی که حضرت علی به سمت منزل پیامبر میره، حضرت فاطمه از اونجا میاد بیرون و به حضرت علی میگه، ببین با اینکه چند ساعت از فوت پدرم میگذره، عایشه و ابوبکر و عمر مشغول زمینه سازی هستن که ابوبکر رو به جای پدرم بنشونند. حضرت علی تلاش می کنه تا فاطمه رو آروم کنه و در همون زمان دو نفر دیگه میان که یکی شیخ قبیله ی اوس و یکی شیخ قبیله ی خزرج هست.

این دو نفر هم اومده بودن که برن منزل پیامبر، اما وقتی می بینن ابوبکر و سایرین دارن بحث می کنن، صبر می کنن تا با اونا راجع به جانشینی پیامبر صحبت کنن. این دو نفر که از دو قبیله ی اوس و خزرج بودن، هر دو جزو انصار حساب می شن. شروع می کنن به بحث کردن در مورد اینکه جانشین پیامبر باید از انصار باشه و هر کدوم میگن من باید جانشین پیامبر باشم! خلاصه این بحث رو ابوبکر اون شب خاتمه میده.

ابوالعباس هم میره به منزل پیامبر و می بینه که خیلی ها اونجا جمع هستن. عایشه به سمت زن های پیامبر میره و باهاشون صحبت می کنه و بعد به سمت ابوبکر و عمر میره و در نهایت میاد رو به حضرت علی می کنه و با صدای بلند میگه ای علی، من از طرف تمام زنان و مردایی که اینجا هستم از تو می خوام که جسد پیامبر رو بشوری و تو و عباس (عموی پیامبر) بدن پیامبر رو دفن کنین.

گوینده میگه من خیلی تعجب کردم که این حرف رو از دهان عایشه شنیدم، گرچه خودم معتقد بودم که هیچ کس مثل علی ابن ابی طالب شایستگی انجام این کارو نداره، اما شنیدن اون حرف از دهان عایشه واقعا حیرت آور بود و من نمی دونستم عایشه از روی صمیمیت این پیشنهاد رو به حضرت علی داده یا خدعه ای در کاره.

بعد عایشه میگه به نظر من فردا ظهر جنازه ی پیامبر رو بشورین تا عده ای از افراد بنی هاشم که حضور ندارند هم برسن و این کار با حضور تمام مردای قبیله ی هاشم اتفاق بیفته.

گوینده بازم تاکید می کنه که من سوءظن داشتم نسبت به این حرکت عایشه و بعدا بهم ثابت شد که سوءظنم درست بوده.

فردا کم کم تمام قبیله ی هاشم میان و ظهر شروع به شستن بدن پیامبر می کنن. از اونجایی که میخوان احترام پیامبر رو حفظ کنن و جلوی اون همه آدم بدنش رو برهنه نکنن، پیامبر رو با لباس غسل می دن و این باعث می شه کار بیشتر طول بکشه و غسل و به خاک سپاری تا عصر طول می کشه.

گوینده میگه ما مردای قبیله ی هاشم نمی دونستیم که در همون زمان که ما مشغول کفن و دفن هستیم، عایشه مجمعی به وجود آورده که بدون حضور مردای قبیله ی هاشم ابوبکر رو به عنوان جانشین پیامبر تعیین کنن.

-------

اینجا تحقیقاتی که در مورد عایشه از ابوالعباس (پسر عموی پیامبر) شده، تموم میشه. در ادامه شخص محقق با نماینده ی قبیله ی خزرج که هنوز در اون زمان زنده بوده، صحبت می کنه و اون قسمت ماجرا رو که ابوالعباس نمی دیده (تشکیل مجمع و این حرفا) از اون می پرسه. این شخص هم که می گم یکی از همون دو نفری هست که اون شب ابوالعباس دیده و در بحث ابوبکر و عایشه شرکت کرده. اسم این فرد هم عبدالله هست.

حالا این قسمت ماجرا رو عبدالله تعریف می کنه (اما من برای کوتاه کردن قضیه از زبون خودم توضیح میدم):

عبدالله میگه رحلت پیامبر برای ما خیلی ناگهانی بود، چون خبر خوب شدنش به ما رسیده بود. وقتی خبر رو شنیدیم به منزل پیامبر رفتیم و در راه ابوبکر و عایشه رو دیدیم و تو بحثشون شرکت کردیم. بعد به منزل پیامبر رفتیم و بعدش هم من برگشتم خونه.

نصف شب صدایی منو بیدار کرد، غلامم در رو باز کرد و معلوم شد که غلامی از طرف عایشه اومده و برای من پیامی آورده. پیغام این بود که فردا ظهر در تیمچه ی بازرگانان مدینه حضور پیدا کنم، چون در اونجا مجمعی برای تعیین جانشین پیامبر برگزار میشه. پرسیدم چرا اون موقع؟ غلام گفت چون اون موقع موقعی هست که همه می تونن شرکت کنن. گفتم باشه به عایشه بگو من اون موقع میام به محل قرار.

غلام میگه اما نکته ی دیگه ای هم هست که عایشه گفته که بگم و اون این هست که سود (شیخ قبیله ی اوس) با جدیت مشغول اقدام شده تا خودش رو خلیفه کنه و تو نباید بذاری اون خلیفه بشه.

غلام که میره، عبد الله هم میره به منزل دو تا از افراد طائفه شون و بهشون میگه که عایشه چه پیغامی داده و میگه که سود داره تلاش می کنه که خودش خلیفه بشه.

در ادامه عبدالله میگه من بعد از چند سال فهمیدم که عین همون پیام رو اون شب عایشه برای سود هم فرستاده و به اون هم گفته عبدالله داره تلاش می کنه تا خلیفه بشه و تو نباید بذاری اون خلیفه بشه. از اون طرف کفن و دفن پیامبر رو هم ظهر انجام میده تا مردای قبیله ی هاشم نیان به محل قرار.

به این ترتیب موقع تشکیل مجمع، افراد قبیله ی اوس و خزرج هر کدوم مانع به خلافت رسیدن اون یکی میشن و نقشه ای که کشیده شده بوده به خوبی پیش میره!

ضمنا عبدالله میگه از قبیله ی هاشم هم چند نفری بودن توی مجمع اما هیچ حرفی نزدن، چون اصلا نماینده ای برای خلافت نداشتن توی اون جمع که بخوان ازش دفاع کنن.

و به این ترتیب بعد از تمام این قضیه ها، ابوبکر خلیفه میشه!


[ ۱۳٩۳/٢/۱٤ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اونایی که با این نوشته ها مخالفن، می تونن نخونن نیشخند. اون کتابی که داشتم ازش می نوشتم که تموم شد، الان اومدم بقیه ی کتاب عایشه بعد از پیامبر رو بخونم که فهمیدم کاملا به صورت اتفاقی من آخرین بار دقیقا تا قضیه ی مربوط به رحلت پیامبر خوندم!

پس این قسمتی که می نویسم بازم مربوط به قضایای رحلت پیامبر هست. اگه به نظرتون چیزایی که می نویسم غلط هست، می تونین به ناشرای کتاب مراجعه و اعتراض کنید، من مسئولیتی در قبال درستی یا نادرستی مطالب کتاب ها ندارم، صرفا اونا رو نقل می کنم تا اگه کسی علاقه مند هست بره کتاب بخونه در این زمینه، همین و بس.

-----

اگه بقیه ی موضوعات این کتابو توی همین وبلاگ دنبال کرده باشین، می دونین که کسی که داره تعریف می کنه در واقع کارآگاه معاویه هست که قراره راجع به عایشه تحقیق کنه و حین انجام وظیفه اش با آدم های مختلفی مصاحبه و صحبت می کنه و اون چیزی که اینجا میارم هم نتیجه ی صحبتش با یه بنده خدایی هست. از اونجایی که کتاب خیلی با آب و تاب توضیح داده و من نمی خوام خیلی طولانی کنم مطلب رو و چندین صفحه بنویسم، خودم مختصرش رو "به بیان خودم" می نویسم:

پیامبر چند روز قبل از وفاتشون تب می کنن. قبلا هم کسالت براشون پیش می اومد، اما هیچ وقت این طوری نبود که کلا توی بستر بیفته پیامبر و نتونه به مسجد بره. در روزهایی که پیامبر کسالت داشتند من (ابوالعباس فرزند عباس عموی پیامبر) و علی ابن ابی طالب زیر بغل پیامبر رو می گرفتیم و اونو تا مسجد می بردیم.

تا اون روز من ( ابوالعباس فرزند عباس) نشنیده بودم که برای پیامبر طبیب بیارن، اما اون روز عایشه دنبال طبیب فرستاد. میرن اسماء رو میارن که قابله و طبیب بوده و میگه بیماری پیامبر زکام هست و باید بخوابه تا بعد از چند روز خوب بشه.

اما دو روز بعد حال پیامبر بدتر میشه و دنبال طبیب یهودی می فرستن. با پرسیدن در مورد سوابق بیماری پیامبر، طبیب یهودی تشخیص میده که پیامبر به بیماری ذات الجنب مبتلا هست و باید گرم نگهش دارین تا خوب بشه.

همون روز بعد از اینکه طبیب یهودی میره برای پیامبر از هفت چاه آب مدینه، هفت ظرف آب میارن و پیامبر بعد از خوردن اونا میگه احساس می کنم حالم بهتر شده و حال پیامبر کمی بهتر میشه.

حال پیامبر طوری بهتر میشه که همه فکر می کنن دیگه خوب شده، مخصوصا که به مسجد هم رفته، البته پیامبر چند دقیقه بیشتر نمی تونه توی مسجد بمونه و به کمک عایشه بر می گرده به منزل. اما خبر بهبود پیامبر همه جا می پیچه.

اما وقتی ابوالعباس به خونه اش میره می بینه که پدرش (عباس، عموی پیامبر) متفکر نشسته. ازش می پرسه قضیه چیه و پدرش جواب میده من تصور نمی کنم پیامبر بهبود پیدا کرده باشه و عقیده دارم رحلت می کنه.

ابوالعباس به پدرش میگه تو که تخصص علم طب نداری و نتونستی بیماری رو تشخیص بدی. پدرش می گه اما از روی تجربه ای که دارم می تونم بفهمم که پیغمبر بهبود پیدا نمی کنه و زندگی رو بدرود می گه.

و بعد میگه که من در مورد علی ابن ابی طالب مشوش هستم. وقتی پسرش دلیلش رو می پرسه می گه من می دونم که پیامبر میل داره که علی (ع) جانشینش باشه ولی هنوز اون رو به جانشینی خودش تعیین نکرده  و اگر پیامبر قبل از تعیین جانشینش از دنیا بره، این سرخ مو (منظور عایشه ام المومنین هست)  نمی ذاره که علی ابن ابی طالب جانشین پیامبر بشه. ما نباید بذاریم حق علی ابن ابی طالب پامال بشه.

بنابراین از پسرش می خواد که به منزل حضرت علی بره و ازشون بخواد بیان اونجا تا باهاشون صحبت کنه. پسرش میره به منزل حضرت علی و فاطمه و ازشون می خواد بیان و با پدرش صحبت کنن.

وقتی حضرت علی و فاطمه می رن به منزل حضرت عباس، عموی پیامبر، ایشون به حضرت علی میگه تو باید نزد پیامبر بری و ازش بخوای که تو رو به طور علنی جانشین خودش کنه. من تردیدی ندارم که عایشه و پدرش همدست هستند تا بعد از پیامبر ابوبکر جانشین رسول خدا بشه. اما اگه تو زودتر به پیامبر بگی که تو رو جانشین خودش کنه، نقشه ی عایشه و ابوبکر باطل می شه.

اما حضرت علی میگه من به دو دلیل این کارو نمی کنم: اول اینکه جانشین پیامبر باید از جانب خدا تعیین بشه و من نمی تونم برم به پیامبر بگم منو جانشین خودت کن و دوم اینکه اگر پیامبر این کارو نکرده عجله ای نیست و این خلاف ادبه که من برم به پیامبر چنین چیزی بگم.

عموی پیامبر از فاطمه هم می خواد که به پدرش بگه این موضوع رو، اما حضرت فاطمه میگه من نمی تونم چنین کاری بکنم تا پدرم فکر کنه دختر و دامادش انتظار مرگش رو می کشن.

بعد از این صحبت ها، حضرت علی و فاطمه برمی گردن منزلشون و ابوالعباس پسر عباس (که کسی هست که این وقایع رو تعریف می کنه) چون خیلی خسته بوده می خوابه و همون روز پیامبر رحلت می کنن.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۳ ] [ ٧:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب "آنگاه هدایت شدم":

...." زیارت کننده ای که قصد زیارت قبر عثمان بن عفان را دارد، باید مسافتی طولانی راه رود تا اینکه به آخر بقیع برسد و آن را زیر دیوار بیاید در حالی که بیشتر اصحاب را می بیند که در قسمت آغازین بقیع دفن شده اند و حتی مالک بن انس - صاحب مذهب مالکی- که از آخرین تابعین بوده، کنار همسران پیامبر به خاک سپرده شد.

و برایم ثابت شد آنچه تاریخ نویسان می گویند که: عثمان را در "حش کوکب" که آن سرزمینی یهودی است دفن کردند زیرا مسلمین نمی گذاشتند که عثمان را در بقیع پیامبر به خاک بسپارند.

و هنگامی که معاویه بن ابوسفیان برخلافت چیره شد، آن زمین را از یهودیان خریداری کرد و به بقیع ملحق نمود تا اینکه قبر عثمان را در آن داخل نماید و هرکس که تا به امروز به زیارت بقیع می رود این حقیقت را خیلی روشن و بی پرده می یابد".

----

اگه احیانا نمی دونین، تعریف تابعین طبق ویکی پدیا اینه:

تابعین افرادی هستند که یک یا چند تن از صحابه را ملاقات کرده و به رسالت پیامبر اسلام ایمان داشته و با ایمان از دنیا رفته‌اند ولی پیامبر اسلام را ملاقات نکرده‌اند.

-----

این قسمت، قسمت آخری بود که براتون نوشتم. کتاب خیلی چیزای قشنگ تر بیشتری داشت، ولی من دیگه به نوشتن همینا بسنده کردم. اگه خودتون دوست داشتین بقیه ی کتابو برین خودتون بخونین.


[ ۱۳٩۳/٢/۱۳ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

سلام
اینکه گفتین از آلمان با ویزای 1ساله دانشجویی میشه حج عمره و تمتع رفت آیا اگه فرصت مطالعاتی هم بیایم میشه؟ و ویزامون باید چند ماهه باشه که بشه؟
و آیا تو همه کشوها اینطوره یا المان؟
و اینکه حتما باید با گروههایی که میگین ثبت نام کرد یا هر موقع خود آدم بخواد بره هم میشه خودش تنها بره؟

 

جواب:

سلام

راستش من دقیق نمی دونم ویزا باید چندماهه باشه ولی فکر می کنم بازم میشه رفت. در مورد سایر کشورها هم من اطلاعی ندارم ولی یه چیزی که می دونم اینه که توی آلمان یه جایی هست که وابسته به نهاد رهبری یا یه همچین چیزیه، اون موسسه دانشجوها رو می بره حج (که البته قیمتش فرقی نداره یا حتی گرون تره!). حالا حرفم اینه که احتمالا چنین موسسه ای توی کشورهای دیگه هم باشه.

اگه خودتون بخواین برین قطعا تو موقع حج تمتع نمی تونین برین. کلا عربستان موقع حج تمتع به کسی تنهایی ویزا نمی ده، چون اون زمان مال همه ی مسلمونایی هست که می خوان برن مکه، در حالی که اگه ویزای توریستی بدن الکی شلوغ کردن مکه رو و کسایی می رن که نمی خوان اعمال حج انجام بدن. برای همین، مستقل از اینکه مال کدوم کشور باشین و از کجا اقدام کنین (طبق اون چیزی که من شنیدم) تو مدت حج تمتع ویزا نمی دن.

در مورد اینکه شخصی بخواین برین، من شرایط عربستان رو نمی دونم، ولی اصولا برای هر کشوری شما یا باید با گروه ها برین، یا یه نفر که اونجا زندگی می کنه براتون دعوتنامه بده. اگه کسی رو تو عربستان دارین بگین براتون دعوتنامه بده، بعد درخواست ویزا بدین. که در این صورت هم معلوم نیست حتما ویزاتون پذیرفته بشه، چون عربستان با ایران روابط چندان خوبی نداره، همون طور که مصر کلا سال هاست به ایرانی ها ویزا نمی ده (البته مثل اینکه اخیرا به چند تا ایرانی داده).

البته بازم تاکید می کنم اطلاعات من دقیق نیست و صرفا بر اساس شنیده هاست، من تجربه ی عربستان رفتن ندارم.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱۳ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه قسمت از کتاب آنگاه هدایت شدم یه روایت میاره که سنی ها قبول دارن. متاسفانه الان هرچی می گردم پیدا نمی کنم اما مضمونش این بود که پیامبر در مورد ابوبکر گفته اگه ایمان ابوبکر رو در یه کفه ی ترازو بذارن و ایمان تمام سایر اصحاب رو در طرف دیگه، ایمان ابوبکر وزنش بیشتره.

حالا این قسمت کتاب در مورد این روایت (که به نظر نویسنده ی کتاب جعلی هست) صحبت می کنه:

"قطعا اگر پیامبر، اینچنین ایمانی را برای ابوبکر می پذیرفت، اسامه بن زید را امیر و فرمانده او قرار نمی داد و در شهادت دادن به نفع او - همانگونه که درباره ی شهدای احد، شهادت داده- امتناع نمی روزید و به او نمی فرمود:

"نمی دانم پس از من چه خواهی کرد".

تا آنجا که ابوبکر را به گریه واداشت.

و علی بن ابی طالب را پشت سر او نمی فرستاد که "سوره ی برائت" را از او بگیرد و او را از تبلیغ آن، منع نمی کرد و روز خیبر، برای دادن پرچم به فرد شایسته ای نمی فرمود:

"فردا پرچم را بدست مردی می پسارم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسولش او را دوست دارند، قهرمان نبرد است و هرگز فرار نمی کند و خداوند قلبش را با ایمان، آزمایش کرده است".

و آنگاه پرچم را به علی داد و به او نداد.

و اگر خداوند می دانست که ابوبکر بر چنین درجه ی والایی از ایمان قرار دارد و ایمانش برتر از ایمان تمام امت محمد است، هرگز او را تهدید به حبط و بطلان اعمالش نمی کرد، وقتی که صدایش را بالاتر از صدای پیامبر نمود.

و اگر علی بن ابی طالب و دیگر اصحابی که پیروی از او کردند، می دانستند که ابوبکر بر چنین قله ی بلندی از ایمان قرار دارد، بر آنها جایز نبود که از بیعتش سر باز زنند و اگر حضرت زهرا می دانست که ابوبکر دارای چنین مقام والایی از ایمان است بر او خشم نمی کرد و از سخن گفتن با او و جواب سلامش امتناع نمی روزید و علیه او پس از ار هر نماز دعا نمی کرد و حتی حضور او را بر جنازه اش -طبق آنچه در وصیتش آمده- منع نمی کرد."

----

جهت شفاف سازی بگم من نمی دونم عقاید فرقه های مختلف سنی چطوریه و چه اختلافاتی با شیعه ها دارن، اما این کتاب بیشتر مخالفتش با سنی هایی هست که معاویه رو هم امیرالمومنین می دونن و با دشنام دادن به حضرت علی موافق هستن.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۱٢ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این موضوعو همه می دونن که بعد از فوت پیامبر، حضرت فاطمه ارثش رو می خواد و ابوبکر بهش میگه پیامبر خودش گفته ما پیامبران ارثی باقی نمی ذاریم و اون چیزی که می مونه صدقه است که حضرت فاطمه هم (اگه درست یادم باشه) با آیه ی قرآن جواب میدن (آیه ای که مربوط به ارث هست.

حالا این تیکه رو از کتاب "آنگاه هدایت شدم" می نویسم که مربوط به فوت حضرت امام حسن هست که می خوان کنار پیامبر دفنش کنن، اما عایشه مخالفت می کنه:

" و اگر فاطمه زهرا خود وصیت کرده که شبانه دفن شود و لذا نزدیک قبر پدرش دفن نمی گردد، پس چه با جنازه ی فرزندش حسن کردند که کنار قبر جدش دفن نشود؟! زیر ام المومنین عایشه چنین منعی را صادر کرده بود، و آن هنگام که حسین برای دفن برادرش حسن، در کنار قبر جدش رسول خدا آمد، عایشه بر استری سوار شد و فراید کرد:

"دفن نکنید در خانه ی من، کسی را که به اون علاقه ندارم".

در این میان بنی هاشم و بنی امیه در برابر یکدیگر قرار گرفتند ولی امام حسین به آن زن فرمود که می خواهد جسد برادرش را بر قر جدش طواف دهد، سپس در بقیع به خاک بسپارد زیرا امام حسن وصیت کرده بود که:

"نگذارید برای خاطر من خونی بر زمین بریزد هرچند به اندازه ی شیشه ی حجامت باشد".

و در این باره ابن عباس به عایشه، چند بیت شعر - که مشهور است- گفت:

"روزی سوار بر شتر شدی و اینک سوار بر استر می شوی و اگر زنده بمانی بعید نیست که بر پیل هم سوار شوی. تو تنها یک نهم از یک هشتم را داری ولی در تمام میراث تصرف کردی".

و این حقیق دیگری از حقایق پینهانی است. چگونه عایشه، کل خانه پیامبر را به ارث می برد با اینکه حضرت، نه همسر داشته است. و اگر پیامبر میراثی برجا نمی گذارد همانطور که خود ابوبکر بدان شهادت داد و ارث زهرا را از پدرش منع کرد، پس چگنونه عایشه ارث می برد؟"


[ ۱۳٩۳/٢/۱٢ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب آنگاه هدایت شدم:

..."روزی با یکی از علمایمان که با هم بحث می کردیم، گفتم: نظر شما درباره ی "بخاری" چیست؟

گفت: او از امامان حدیث است و کتابش نزد ما صحیح ترین کتاب پس از قرآن می باشد و همه ی علمای ما بر این سخن اجماع دارند.

به او گفتم: بخاری شیعه است!

با تمسخر خنده ای کرد و گفت: چنین تهمتی از او دور باد!

گفتم: مگر تو نگفتی هر کس یاد علی کند و "علیه السلام" بگوید، شیعه است؟

گفت: آری! سپس صحیح بخاری را به او و دیگران حاضران نشان دادم که در جاهای متعددی پس از نام علی، "علیه السلام" می گوید و حتی پس از آوردن نام فاطمه و حسین بن علی نیز "علیه السلام" می گوید.

بهت زده شد و ندانست چه پاسخ گوید."

-----

این قسمت رو خود کتاب داره نقل قول می کنه از تاریخ نویسان:

"آن هنگام که عایشه از "آب حوأب" گذشت و سگها بر او بانگ زدند، هشدار رسول خدا (ص) را به یاد آورد که او را نهی کرده بود از اینکه صاحب آن شتر باشد و لذا گریست و گفت:" مرا برگردانید! مرا برگردانید!" ولی طلحه و زبیر پنجاه نفر را آوردن و پس از اینکه به آنها چیزی دادند، آنان هم برای عایشه قسم خوردند که اینجا "آب حوأب" نیست و بدینسان او مسیر خود را تا بصره ادامه دارد، و مورخان نوشته اند: "این اولین شهادت زوری بود در اسلام".

 محض توضیح (اگه نمی دونین) بگم که گفته میشه که پیامبر در زمان حیاتش در مورد سوار شدن عایشه به شتر و عبور از مکانی به اسم "آب حوأب" هشدار داده بهش و نهیش کرده که همچین کاری رو بکنه.

[ ۱۳٩۳/٢/۱٢ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۱٢ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۱۱ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۱۱ ] [ ۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۱٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٩ ] [ ٧:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۸ ] [ ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب آنگاه هدایت شدم:

این قسمت در مورد زمان خلافت عمر هست که دنباله ی راه پیامبر رو ادامه نداده:

..."وقتی عمر در سال 20 هجری برنامه "بخشش" از بیت المالل را تصویب کرد، روش رسول خدا را اصلا دنبال نکرد و به آن متعهد نشد چرا که پیامبر (ص) همه ی مسلمانان را در اموال بیت المال یکسان دانست و هیچ کس را بر دیگری مقدم نداشت و ابوبکر نیز در طول خلافتش بر همین سنت پابرجا ماند ولی عمربن خطاب روش جدیدی را اختراع و پایه گذاری کرد و سابقیت (در اسلام) را بر دیگران مقدم دانست و همچنین مهاجرین از قریش را بر دیگر مهاجرین و اصلا مهاجرین را بطور کلی بر انصار پیشتر داسنت و عرب را بر عجم آقایان را بر بردگان و قبیله مضر را بر ربیعه برتر داسنت، پس برای مضر 300 و برای ربیعه 200 قرار داد و اوس را بر خزرج برتری و افضلیت داد."

----

یه جای دیگه ی کتاب هم مجددا راجع به تغییر سنت های پیامبر میگه:

"ابوسعید خدری گوید: رسول خدا (ص) روزهای عیدفطر و اضحی به مصلی می رفت و نخستین کارش نماز عید بود سپس برمی خاست و در برابر مردم که همچنان در صف های خود نشسته بودند می ایستاد و آنان را نصیحت و موعظه و سفارش می کرد و اگر می خواست بحثی را قطع کند، قطع میکرد یا اگر می خواست دستوری بدهد، دستور می داد، سپس روانه می شد.

ابوسیعد می گوید: همچنان مردم بر آن منوال بودند تا اینکه روزی با مروان که آن وقت امیر مدینه بود. در عید اضحی یا فطر بود، که به مصلی آمدیم و نزد منبری رفتیم که "کثیربن صلت" آنرا ساخته بود، مروان می خواست بر منبر بالا رود پیش از آنکه نماز عید بخواند، من لباسش را کشیدم، او هم مرا کشید، آنگاه بر منبر بالا رفت و قبل از نماز خواندن، خطبه ای خواند، من به او گفتم: بخدا، شما تغییر دادید! گفت: ابوسعید! آنچه می دانستی تمام شد! آنچه می دانم به خدا بهتر است از آنچه نمی دانم. گفت: مردم پس از نماز نمی نشینند، لذا من خطبه را قبل از نماز قرار دادم".

---

پی نوشت: فکر می کنم شیعه ها هم خیلی وقتا خطبه ها رو قبل از نماز می خونن!! این طور نیست؟

[ ۱۳٩۳/٢/۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب آنگاه هدایت شدم (جلد اول):

این کتاب توسط کسی نوشته که در اصل پیرو یکی از فرقه های صوفیه بوده، بعدا کمی به وهابیت گرایش پیدا کرده و در نهایت شیعه شده و این کتاب در واقع سیر زندگی این فرد رو نشون میده که چطوری شیعه شده.

تو یه قسمت از کتاب از علمای شیعه در مورد توسل کردن شیعه ها سوال می کنه که در واقع همون چیزی هست که باعث میشه وهابی ها شیعه ها رو تکفیر کنن و بگن اینا مشرک هستن و مسلمون نیستن.

جوابش رو از آقایی به نام شرف الدین که از علمای شیعه بوده می گیره و قضیه رو این طور تعریف می کنه:

"آقای سید شرف الدین از علمای شیعه است، هنگامی که در زمان عبدلاعزیز آل سعود به زیارت خانه ی خدا مشرف شد، از جمله علمایی بود که به کاخ پادشاه دعوت شده بود که -طبق معمول- در عید قربان به او تبریک بگویند و هنگامی که نوبت به وی رسید و دست شاه را گرفت، هدیه ای به او داد و هدیه اش عبارت بود از یک قرآن که در جلدی پوستین نگهداشته شده بود. ملک هدیه را گرفت و بوسید و به عنوان احترام و تعطیل بر پیشانی خود گذاشت.

سید شرف الدین ناگهان گفت: این پادشاه چگونه این جلد را می بوسی و تعظیم می کنی در حالی که چیزی جز پوست یک بز نیست؟

ملک گفت: غرض من قرآنی است که در داخل این جلد قرار دارد نه خود جلد! آفای شرف الدین فورا گفت: احسنت ای پادشاه! ما هم وقتی پنجره ی در اطاق پیامبر را می بوسیم، می دانیم که آهن، هیچ کاری نمی تواند بکند ولی غرض ما آن کسی است که ماورای این آهن ها و چوبها قار دارد. ما می خواهیم رسول الله را تعظیم و احترام نماییم، همانگونه که شما با بوسه زدن بر پوست بز، می خواستی قرآنی را تعظیم نمایی که در جوف آن پوست قرار دارد.

حاضرات تکبیر گفتند و او را تصدیق نمودند. آنجا بود که ملک ناچار شد اجازه دهد، حجاج با آثار رسول خدا تبرک جویند ولی آن که پس از او آمد، به قانون گذشته شان بازگشت."


[ ۱۳٩۳/٢/۸ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب از آگاهان بپرسید:

(اگه توی پست های جدا مطالبو می نویسم به خاطر اینه که هیچ ربطی به هم ندارن مطالب!).

یه قسمت کتاب راجع به نظر شیعه ها در مورد زمانی هست که پیامبر موقع بیماریش با مردم نماز نخوند و به جاش ابوبکر رو فرستاد (من فکر می کنم همین مدل روایت رو توی کتاب تاریخ طبری خوندم). ولی این طور که این کتاب میگه شیعه ها چنین اعتقادی دارند

"رسول خدا در پی علی فرستاد. عایشه خبردارد شد، فورا کسی را دنبال پدرش فرستاد و هنگامی که رسول خدا فهمید، رو به عایشه کرده فرمود: شما مانند زنی هستید که به یوسف علاقه داشت (کنایه از اینکه شما خیانتکارید) و خودش فورا به سوی مسجد رفت و در حالی که ابوبکر را پس زد، نماز را با مردم خواند."

----

این قسمت از کتاب تاریخ طبری (جلد چهارم) که راجع به روز وفات پیامبر هست:

عایشه گوید: وقتی پیمبر بیمار بود بانگ نماز دادند، گفت "بگویید ابوبکر با مردم نماز کند".

گفتم: "وی نازکدل است و تاب ندارد که به جای تو بایستد"

باز گفت "بگویید ابوبکر با مردم نماز کند". و من همان سخن بگفتم و پیمبر خشمگین شد و گفت " شما یاران یوسفید".

 

یه روایت دیگه اش رو این طوری گفته:

ابوبکربن عبدالله گوید: به روز دوشنبه، پیمبر سر خویش را بسته بود و برای نماز صبح برون شد، ابوبکر با مردم نماز می کرد و چون پیمبر بیامد مردم راه گشودند و ابوبکر بدانست که این کار را برای پیمبر کرده اند و از جای خویش به کنار رفت، پیمبر  او را پیش راند و گفت : با مردم نماز کن.

[ ۱۳٩۳/٢/٧ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب از آگاهان بپرسید (جلد اول):

کلا این کتاب بیشتر تلاش می کنه حقانیت شیعه رو اثبات کنه.

تو یه قسمت کتاب سه دلیل می شمره برای برتری تشیع بر تسنن که دلیل سومش اینه:

"اعتراف و اقرار به اینکه هرچه کتاب دارند، احتمال اشتباه در آنها می رود و هیچ کتاب صد درصد صحیح و معتبری جز کتاب خدا که باطل به هیچ وجه در آن راه ندارد، ندارند. کافی است بدانی که مهم ترین کتاب نزد آنان اصول کافی است و با این حال، گواهی می دهند که هزاران حدیث نادرست در آن وجود دارد؛ از این رو است که همواره علما و مجتهدینش دنبال بحث و بررسی و تحقیق هستند و جز روایت هایی که از نظر متن و سند، ثابت و محقق گردد و با قرآن و عقل نیز معارض نباشد، نمی پذیرند.

ولی اهل سنت، خود را متعهد و ملزم به کتاب هایی می دانند که نامشان صحاح است به این اعتبار که هرچه در آنها آماده است، صحیح می باشد و بیشتر آنان این رای را با وراثت از پیشینینان و بدون هیچ بحث و تقحیقی به دست آورده اند، وگرنه بسیاری از احادیثی که در این کتابها نقل و روایت شده اند، بر هیچ دلیل علمی استوار نیست و کفر محض از آن پیداست و با قرآن و اخلاق و رفتار رسول خدا (ص) منافات و تعارض دارد."

 

[ ۱۳٩۳/٢/٧ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز کتاب از آگاهان بپرسید (جلد اول) رو شروع کردم.

این کتاب متن خیلی ساده ای داره و فکر می کنم چیزای خوبی ازش بتونم اینجا بنویسم.

اولین چیزی که متنی که توی این کتاب توجهمون جلب کرد که بذارمش اینجا یه حدیث بود از پیامبر که میگه:

"از آن چه تردید داری بگذر و آنچه را یقین داری برگیر".

 

فکر می کنم همین یه جمله برای کل عمر ما کافی باشه! یعنی همون چیزایی که مطمئنیم حتما درسته رو انجام بدیم و چیزایی که مطمئنیم بده رو انجام ندیم، راجع به سایر چیزا فعلا بی خیال شیم و گیر ندیم!!

[ ۱۳٩۳/٢/٧ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٧ ] [ ٧:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٧ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یادمه یه بار یکی از دوستان راجع به آرایشگری و درآمدش تو آلمان سوال کردن. امیدوارم هنوز خواننده ی اینجا باشن! آخه من اطلاعاتم همین امروز یه کمی کامل تر شد در این زمینه!

همسر می گفت معلمشون (که آلمانیه) سر کلاس زبان آلمانی گفته که حقوق کسایی که توی آرایشگاها کار می کنن خیلی کمه، در حد ساعتی 5 یورو هست که واقعا مبلغ خیلی کمیه.

فقط خواستم همینو به اطلاع شما هم برسونم.

البته مسلما درآمد این اشخاص با کسی که سالن آرایش داره متفاوته. این فقط در مورد کسی هست که توی سالن آرایش کس دیگه ای کار می کنه.

[ ۱۳٩۳/٢/٦ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

 اگه خانم من پذیرش دکترا یا ارشد بگیرهموقع ویزا گرفتن به هردومون ویزا میدن و ما با هم میتونیم وارد آلمان شیم یا اول همسرم باید بیاد بعد من؟ و اینکه آیا گواهی تمکن مالی میخواد یا اینکه خانمم دکترا باشه و حقوق بگیره کافیه و قبول میکنن؟ ( یا سطح حقوقش باید چقدر باشه که قبول کنن؟) و  واقعا  میگین از آلمان میشه تمتع رفت؟ با ویزا دانشجویی یا بعد از اقامت رو میگین؟ یعنی امثال شما ها که اونجا دکترا یا ارشد میخونن میتونن راحت برن حج تمتع و ...؟؟؟!! ( چه خوب)

 

جوابشو تو ادامه ی مطلب بخونین

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٢/٦ ] [ ٧:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

حج تمتع هم از آلمان میشه رفت؟؟! یعنی میشه مث تو ایران 20 سال آدم تو نوبت نمونه و بره حج تمتع ؟؟ و آیا میدونین هزینه حج عمره یا تمتع رو اونجا تو گروههایی که میگین چقدره و کیفیت برنامه هاشون و مدتش ( چند روز) چطوره؟؟ دیگه اینکه برای رفت و آمد به ایران باید هربار ویزا گرفت مثلا اگه من بخوام سالی 1- 2 بار برم ایران میشه؟ ویزا میخواد هر بار؟ و آیا اصلا به دانشجوهای دکترا یا ارشد از طرف دانشگاه چنین اجازه ای داده میشه؟؟ بعد اینکه وقتی  پدر و مادر هنوز پاسپورت آلمانی ندارن ( طی 8سال که هنوز نگذشته) بچه ای که اونجا به دنیا بیاد شناسنامه و پاسپورت آلمانی و اقامت میدن؟؟ و سوال اخر: ! اگه خانمم من برا دکترا پذیرش بگیره از همون اول من میتونم باهاش بیام اونجا و کار کنم یا منم ادامه تحصیل بدم ؟

جوابو تو ادامه ی مطلب بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٢/٦ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

سلام اینکه پاسپورت آلمانی دیرتر میدن برا سفر به جاهای دیگه مشکل نیس که باز پاسپورت ایرانی داریم. مثل آمریکا، نروژ  یا عربستان و ... چون به ایرانیها درست ویزا نمیدن. مثلا اگه بخوایم طی این 8 سال که میگین بریم حج چطوری میشه؟ باید از ایران ثبت نام کنیم ؟؟!

 

جواب:

سلام

وقتی شما پاسپورتتون ایرانیه، ایرانی هستین، هرجای دنیا که باشین و روند ویزا دادن به شما توسط سایر کشورها هیچ فرقی نمی کنه. تنها تفاوتش اینه که شما از یه کشور دیگه دارین اقدام می کنین. وگرنه قرار نیست چون شما تو آلمان زندگی می کنین بهتون زودتر ویزای آمریکا بدن!

اگر هم بخواین برین حج از همین جا می تونین ثبت نام کنین، اینجا گروه های ایرانی و ترک هستن که هر سال کاروان می برن مکه و شما هم می تونین ثبت نام کنین و برین. عربستان هم همون طور که به ایرانی های توی ایران ویزا میده برای مکه رفتن، به شما هم میده.

ولی اگه بخواین برای خود ویزای عربستان اقدام کنین که مثلا برین ریاض یا جای دیگه، باز شما یه ایرانی هستین و مهم نیست کجا زندگی می کنین.

---

پی نوشت: لطفا همچین سوالایی رو خصوصی نپرسین، چون ممکنه از دستم در بره و جواب ندم.

[ ۱۳٩۳/٢/٦ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

میخواستم بدونم که 1- کدوم ایالت برای زندگی مناسب تره چون من زیاد اهل تفریح و ورزشم خیلی به طبیعت علاقه دارم میخوام یه جای سرسبز باشه هزینه ها به نسبت مناسب باشه. 2-اگه بخوای از مثلا فرانکفورت به کشور های همسایه بری هزینه ها چقدره.

جواب:

1- چیزایی که شما می خواین با هم یه جا جمع نمی شن! شهرهای خوش آب و هوا و تریستی تر قطعا گرون ترن. مثلا جنوب کلا هزینه هاش بیشتر از بقیه ی جاهاست. کلا هم شرق ارزون ترین جا برای زندگی کردنه ولی تو جنگ جهانی خیلی داغون شده و دوباره درستش کردن، برای همین تفاوت فاحشی با قسمت های دیگه ی آلمان داره و امکاناتش هم مثل شهرهای جنوبی و غربی نیست.

ولی در کل همه جای آلمان طبیعت قشنگ داره، چون کلا کشور سبزیه و همه جاش بالاخره تپه و جنگل و چیزای مشابه داره.

2- بستگی داره با چی بخواین برین و کجا بخواین برین. ارزون ترین پروازا رو می تونین با easyjet و ryanair پیدا کنین. ولی اینا معمولا تو تمام تاریخا ندارن و ارزون ترین حالتشون وقتی هست که مثلا دو شنبه برین و جمعه برگردین (یعنی دقیقا بر عکس همه که تو روزای تعطیل میرن مسافرت). به عبارتی ارزون ترین مسافرت ها رو می تونین تو روزای کاری پیدا کنین.

در مورد easyjet نمی دونم، ولی ریان ایر همیشه پروازاش به یه سری فرودگاهای کوچیک و پرته که فرودگاه اصلی اون شهر نیستن، چه تو مبدا و چه تو مقصد، و شما باید یه هزینه ای رو هم برای رفتن از اون فرودگاه به داخل شهر و از داخل شهر به اون فرودگاه حساب کنین. معمولا مثلا ساعتی یه بار یه اتوبوس هست که توی مسیر مرکز شهر-فرودگاه فعالیت می کنه.

اگه بخواین به فرودگاه اصلی شهر برین، باید با پروازای دیگه برین که خیلی گرون میشه (و من تا حالا نرفتم). اگر هم با ریان ایر برین، بهتره دقیقه هزینه هاتونو حساب کنین، چون خود اون هزینه ی مربوط به فرودگاه تا مرکز شهر بعضی وقتا قابل توجهه.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٦ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

سلام.

گرفتن اقامت در آلمان برای یک دانشجوی دکترای خانم  به همراه شوهر و (بچه های آینده اش چه تو آلمان به دنیا بیان چه تو ایران) چطوریه؟ چه مدت باید در آلمان باشن و شرایط اقامت  و پاسپورت آلمانی گرفتن چیه؟

 

جواب:

سلام.

گرفتن اقامت خیلی خیلی خیلی وابسته به ایالتتونه. چیزایی که می گم ممکنه توی ایالتی که شما بخواین برین اصلا کاربرد نداشته باشه. پس بهترین راه اینه که تلفنو وردارین، یه زنگ به اداره ی اقامت شهری که می خواین برین بزنین و بپرسین.

ولی این طوری که نزدیکای ما اقامت گرفتن، با سه سال پرداخت مالیات شما می تونین اقامت دائم بگیرین. حالا اگه دکترایی که طرف پیدا می کنه، شغل حساب بشه و مالیات پرداخت کنه، خب دوره ی دکتریش هم جزو مدتی که برای اقامتش لازم داره حساب میشه. اما اگه حقوقی که دریافت می کنه، بورس داشته باشه و دکتراش شغل حساب نشه، دوره ی دکتریش جزو مدتی که برای گرفتن اقامت لازم داره حساب نمی شه.

با شرایطی که گفتم بعد از سه سال طرف می تونه اقامت دائم بگیره. تو اقامت دائم شما باید شیش ماه یه بار (یا تو بعضی ایالت ها سالی یه بار) حتما بیاین آلمان. یعنی اگه برین ایران و شیش ماه (یا یه سال) برنگردین، اقامتتون باطل می شه.

ضمنا برای گرفتن اقامت شما باید مدرک B1 آلمانی رو هم داشته باشین.

برای پاسپورت گرفتن باید 8 سال تو آلمان زندگی کنین. مهم نیست که تو اون مدت کار کردین یا نه، فقط هشت سال زندگی کردن کافیه. اما باید مدرک زبان آلمانی داشته باشین (فکر کنم بازم B1 کافیه ولی مطمئن نیستم) و یه امتحان شهروندی هم باید بدین که یه دفترچه داره که مثل آیین نامه ی رانندگی می خونین سوالا رو و میرین سر امتحان. امتحانش سخت نیست، یه سری سوالای کلی راجع به آلمانه، که از شما به عنوان شهروند انتظار میره که بلد باشین، مثلا یه کمی راجع به تاریخش، یا راجع به جغرافیش و اینکه کی رئیس جمهوره و این جور سیستم ها.

برای کسی که همراهه، بعد از اینکه نفر اول پاسپورتشو گرفت، بعد از حدود یه سالش می تونه پاسپورت بگیره ولی بازم شرط مدرک زبان و اون امتحان برقراره.

برای بچه مطمئن نیستم، ولی یادمه یه بار من سرچ کردم برای شهر خودمون، این طوری بود که اگر پدر یا مادر پاسپورت آلمانی داشته باشه به بچه ای که تو آلمان به دنیا بیاد پاسپورت آلمانی میدن. در مورد اینکه بچه تو ایران به دنیا بیاد من اصلا اطلاعی ندارم.

اما اگه بچه بالای 18 سال باشه، فکر می کنم باز شرایط مثل یه آدم بزرگ و مستقله. یعنی باید 8 سال زندگی کنه تا پاسپورت بگیره و اصلا ربطی به اون نداره که پدر و مادرش پاسپورت آلمانی گرفتن یا نه.

اما بازم تاکید می کنم، من فقط و فقط مال یه شهرو که می دونستم گفتم. شهر به شهر خیلی فرق داره.

من خودم الان یه سرچ کردم، این لینکو پیدا کردم. شاید جواب یه سری سوالاتونو داشته باشه.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٦ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٥ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز می خوام اولین پست مربوط به کتاب اخلاق ناصری رو براتون بنویسم.

این کتاب یه کتاب کامل اخلاقه که خیلی خیلی متن سنگینی داره. البته متنش کاملا قابل فهمه، اما هر بار چند صفحه بیشتر نمی تونین بخونین. چون خسته کننده میشه.

از اونجایی که کتابش سنگینه، من متنو که می نویسم، بعدش برداشت خودمم می نویسم. البته ممکنه برداشت من غلط باشه و شما با من موافق نباشین، پس در این صورت، فقط به خوندن اون قسمت هایی که متن صریح کتاب هست، بسنده کنین و برداشت های منو نادیده بگیرین.

من الان این متنو از صفحه ی 92 می نویسم. تا الان این قدر متن کتاب به هم پیوسته بود که نمی تونستم هیچ قسمتیشو جدا کنم و براتون بنویسم!!

تو این قسمت کتاب در مورد "سعادت" صحبت می کنه (سعادت به عنان یک فضیله ی اخلاقی) و میگه که سعادت دو مرتبه داره که مرتبه ی دوم اون مرتبه ی نهایت سعادت هست و در توضیحش می گه:

"پس این حال آخرِ مراتبِ فضایلی است که مردم در آن اقتدا کند به افعال مبدا اول که خالق کل است، یعنی در افعال خویش طالب حظی و مجازاتی و عوضی و زیادتی نباشد، بلکه فعل او بعینه غرض او بود، پس فعل او نه برای چیزی بود که آن چیز غیرذات فعل بود و غیر ذات او و ذات فعل، حقیقت فعل بود و ذات او نفس او که آن حقیقت عقل الاهی است....

و اگر فعلی کند که سببب فایده و نفع غیر باشد، در قصد اول از برای آن غیر نکند، بلکه توجه به غیر به قصدی ثانی باشد، جه فعل او به قصد اول برای نفس فعل بود، یعنی نفس فضیلت و نفس خیر، چه فغل او فضیلت و خیر محض بود، پس فعل او نه از برای جذب منفعتی بود و نه از برای دفع مضرتی و نه به جهت مباهاتی و طلب ریاستی و محبت کرامتی".

برداشت من: من با توجه به بقیه ی کتاب که خوندم میگم، یعنی اگه ما به کسی کمک می کنیم به این دلیل که به "اون فرد" خیری برسونیم، یعنی از نظر اخلاقی به درجه ی اعلا نرسیدیم. علتش هم اینه که اگه ما به اون درجه رسیده بودیم، انقدر از "انجام دادن" اون کار خوب لذت می بردیم که خود انجام اون کار برامون هدف بود، نه خیر رسوندن به دیگران. مثلا ماها اکثرا کاری می کنیم تا ثوابی کرده باشیم، تا خدا ما رو دوست داشته باشه، تا .... .

اگه آدم به درجه ی اعلایی از اخلاق رسیده باشه، هدفش فقط و فقط انجام کار خوبی هست که انجام میده. به عبارت دیگه اصلا به این فکر نمی کنه که بعد از اینکه این کارو کرد چه اتفاقی قراره بیفته؟ آیا براش ثوابی می نویسن یا نه؟ آیا کسی از این کارش خوشحال میشه یا نه؟ تنها هدفش اینه که اون کار که یه کار خیری هست رو انجام داده باشه.

من تمام تلاشمو کردم که اون چیزی که از کتاب (به عنوان منظور کتاب) فهمیدمو بیان کنم. امیدوارم که درست باشه و امیدوارم که منظورمو فهمونده باشم!


[ ۱۳٩۳/٢/٥ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

من درحال حاضر دانشجوی ترم چهار ارشد رشته زبان انگلیسی هستم. معدل لیسانسم 17.44 و معدل ارشدم 17 است و هردو مقطع رو در دانشگاه های سراسری خوبی خوندم. اما هیچ مقاله ای ندارم. میخواستم بدونم شانس قبولیم توی یه دانشگاه بدون شهریه و یا گرفتن فاند تحصیلی چقدر است؟
داشتن مقاله امتیاز بزرگی  محسوب می شود ؟ ونمره ی تافل یا آیلتس چند به بالا شانس پذیرشم رو بیشتر می کند؟

 

جواب:

من نمی تونم بهتون بگم شانستون چقدره، چون بستگی به سایر رقیباتون داره. ولی می تونم بهتون بگم چیزی که توی آلمان خیلی مهمه برای دکترا معدله که شما هم معدلتون خوبه. اما اینکه تو چه گرایش یا رشته ای اقدام کنین و اطلاعاتتون توی اون زمینه چقدر باشه هم خیلی مهمه. چون برای دکتری باهاتون مصاحبه می ذارن و حدود نصف مصاحبه به بحث های کاملا تخصصی می گذره (حداقل برای من این طوری بود) و اینکه شما می خواین چیکار کنین؟ چه ایده ای تو سرتون دارین؟ چطوری می خواین پیاده سازیش کنین؟ و چیزایی مثل این. پس باید بتونین خودتونو خوب نشون بدین، این مرحله خیلی مهمه.

در مورد مقاله، خب مسلما مقاله خیلی میتونه تاثیر داشته باشه، چون مقاله در واقع اون چیزیه که "نشون میده" شما چقدر بلدین. اینکه آدم هی بگه من فلان ایده رو دارم و فلان کارو می خوام بکنم و فلان کارو کردم، همه اش یه طرف. اینکه یه دونه مقاله داشته باشه که نشون میده این آدم قبلا کار قابل ملاحظه ای انجام داده یه طرف.

پس بهتره سعی کنین روی یه مقاله کار کنین تا بعدا بتونین فعال بودن و تجربه داشتنتون در زمینه ی تحقیقات علمی رو ثابت کنین.

در مورد شهریه، تقریبا تمام دانشگاهای آلمان الان شهریه نمی گیرن. اما یه مبلغی هست که تحت عنوان administration fee گرفته میشه، که اونو از همه می گیرن. مقدارش هم بسته به شهرتون فرق داره، ولی معمولا زیاد نیست. مثلا ترمی 120 یورو اینا میشه حداکثر. تو بعضی شهرها هم 60 70 یوروئه، یا شایدم کمتر.

ضمنا تو شهر ما این طوریه که کسایی که بورسیه دریافت می کنن، به جای 120 یورو، 60 یورو پرداخت می کنن تقریبا. به عبارت دیگه اون 120 یورو، در واقع دو تا 60 یوروی مجزاست که هر کدوم بابت یه چیزی هستن و کسایی که بورس می گیرن از پرداخت یکی از اونا معاف هستن. نمی دونم بقیه ی شهرها هم چیز مشابهی دارن یا نه، ولی به هر حال خواستم بگم این مبلغ رو در هر صورت باید پرداخت کنین، اما مبلغش خیلی قابل توجه نیست.

در مورد فاند گرفتن، برچسب "بورسیه در آلمان" رو بخونین.

در مورد نمره ی تافل و آیلتس، باید بگم نمرات این آزمونا برای پذیرش گرفتن در مقطع دکترا چندان اهمیتی ندارن. چون استاد با شما مصاحبه میذاره و اگه به نظرش اکی باشین شما رو میگیره. اما برای ویزا گرفتن شما به نمره ی این آزمونا یا یه مدرکی از دانشگاه که ذکر کنه "نیازی به مدرک زبان شما نیست و زبان شما برای اونا اکی هست" دارین. اینکه سفارت نمره ی زبان چند می خواد رو من نمی دونم.

ضمنا، شما اگه رشته تون انگلیسیه، مطمئن باشین استادا هم به همون نسبت از شما توقع بیشتری دارن. پس فکر نکنین اگه مثلا آیلتس 7 یا 7.5 گرفتین خیلی خوب گرفتین، درسته که این نمره خیلی خوبه، اما برای شما احتمالا یه نمره ی معمولی حساب میشه. پس سعی کنین رزومه تون رو با چیزای دیگه ای پر کنین.

توصیه ی من اینه که هر کاری که توی پایان نامه تون می کنین، حتما مقاله کنین، حتی اگه شده داخلی، حتی اگه شده کنفرانس داخلی. اینکه شما بلد باشین مقاله بنویسین و بلد باشین ارائه کنین، خودش یه مهارته که استادا دوست دارن شما داشته باشین.

مثلا من تز ارشدم چندان ارتباطی به موضوع دکترایی که پذیرش گرفتم نداشت، مال یه گرایش کلا متفاوت بود. اما استادم از من خواست تا روز مصاحبه 20 دقیقه کاملا تزمو توضیح بدم براشون. صرفا برای اینکه ببینه من چطوری ارائه می کنم؟ آیا بلدم حرف بزنم؟ بلدم چیزی رو ارائه بدم؟ بلدم زمان بندیمو مدیریت کنم و تو 20 دقیقه ارائه بدم؟

یه توصیه ی دیگه ام به شما اینه که موسسه ی daad معمولا فاندش رو به کسایی میده که یه تز بین فرهنگی تعریف می کنن (این چیزیه که من شنیدم). مثلا کسی که تزش چیزی از زبون فارسی رو با زبون آلمانی مقایسه کنه.،یا چیزی تو این مایه ها. پس اگه بتونین یه پروپوزال خوب بنویسین که هم مربوط به آلمان باشه و هم مربوط به ایران، احتمال اینکه بتونین بورس دااد بگیرین هست.

توصیه ی آخرم اینکه اقدام کنین برای دکترا. نترسین از اینکه شاید خیلی ها رزومه شون بهتر از شما باشه. به این هم فکر کنین که شاید شما از بقیه بهتر باشین! برای اقدام کردن برای دکتری آلمان، فقط باید ایمیل بزنین. پول که نمی خواین بدین. پس هرجا فکر می کنین به رشته تون می خوره و پوزیشنی اعلام شده، اقدام کنین.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٥ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال:

چه جوری میشه از دانشگاه های آلمان بورسیه گرفت و آیا بعد از اینکه بورسیه گرفتیم ودرسمون تموم شد باید به ایران برگردیم یا میتونیم همونجا کار پیدا کنیم و اونجا زندگی کینم؟

جواب:

اگه برای دکترا دارین می پرسین، تو آلمان معمولا اگه پوزیشنی باز باشه خودشون آگهی می زنن. ولی در کل شما می تونین به استادا ایمیل بزنین و بپرسین که آیا پوزیشن خالی دارن یا نه. تو این حالت کمتر پیش میاد که استاد پول هم داشته باشه. مثلا بهتون میگه من می تونم به عنوان دانشجو بگیرمت، اما پول ندارم بهت بدم. خودت باید برای خودت دنبال بورس باشی. که در این صورت شما باید برای موسساتی که بورس میدن، مثلا daad اقدام کنین (من بقیه ی موسسات رو بلد نیستم) و ببینین که آیا بهتون بورس میدن یا نه.

اگر هم پوزیشنی رو خود دانشگاه اقدام کنه معمولا همیشه بورسش روش هست. تو این حالت شما فقط باید مدارکی که ازتون خواستن رو به آدرسی که گفتن بفرستین (یا اگه ایمیلی قبول می کنن، ایمیل بزنین) و منتظر جواب باشین.

برای پیدا کردن پوزیشن های دکتری، یه نگاه به این پست بندازین.

البته تو سایت دااد هم می تونین یه تعداد اندکی از موقعیت های دکتری رو ببینین ولی بهترین راه فقط و فقط اینه که سایت تک تک دانشگاها رو چک کنین. ضمنا به استادا هم ایمیل بزنین. چون اگه استادی بخواد مثلا سه ماه دیگه دانشجو بگیره بهتون میگه که مثلا من می خوام سه ماه دیگه رو فلان موضوع یه پروژه بگیرم و این طوری شما یه خرده دستتون میاد که کی باید اقدام کنین برای دکترا.

برای اطلاعات بیشتر، فکر کنم برچسب "بورسیه در آلمان" رو هم اگه بخونین، به دردتون بخوره.

در مورد قسمت دوم سوالتون:

آیا بعد از اینکه بورسیه گرفتیم ودرسمون تموم شد باید به ایران برگردیم یا میتونیم همونجا کار پیدا کنیم و اونجا زندگی کنیم.

باید بگم که "بورسیه گرفتن" هیچ ربطی به درستون نداره. ولی اگه درستون تموم شد، شما 18 ماه فرصت دارین کار پیدا کنین. یعنی می تونین ویزاتونو 18 ماه تحت عنوان jobsuche (جویای کار) تمدید کنین و دنبال کار بگردین. اگه تو 18 ماه کار پیدا نکردین باید برگردین کشورتون ولی اگه کار پیدا کردین مادامی که کار دارین می تونین تو آلمان زندگی کنین.

ضمنا فکر می کنم خودتون می دونین، ولی محض احتیاط می گم که برای اینکه ویزاتونو تبدیل به جویای کار کنین، باید نشون بدین که استطاعت مالی زندگی توی آلمان رو برای اون مدت (18 ماه) دارین. البته این ویزا رو می تونین توی دو نوبت بگیرین، یه شیش ماهه و یه یه ساله (فکر کنم سه تا نوبت شیش ماهه هم بشه). یعنی هر بار به اندازه ی شیش ماه پول توی حسابتون دارین و اداره ی اقامت هم به اندازه ای که شما پول دارین ویزاتونو تمدید می کنه.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٥ ] [ ٤:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آقا من امروز قرآن می خوندم، به یه آیه رسیدم که با خودم گفتم کاشکی ما جزو این دسته نباشیم. بعد با خودم فکر کردم اینو بیام اینجا بنویسم ولی وقتی ادامه دادم خوندنمو دیدم اینایی که داره میگه مشخصات آدمای خییییییلی داغونیه که دیگه انشاءالله ما از اوناش نیستیم. واسه همین بی خیال نوشتن این آیه شدم. ولی از صبح انگاری هی یکی میزنه پس کله ام میگه برو بنویس این آیه رو!!!

حالا اومدم بنویسم که به خودم مدیون نباشم نیشخند.

آیه های 11 و 12 سوره ی بقره:

وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ لاَ تُفْسِدُواْ فِی الأَرْضِ قَالُواْ إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ﴿۱۱﴾

أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلَکِن لاَّ یَشْعُرُونَ ﴿12)

 

معنیش:

و چون به آنان گفته شود در زمین فساد مکنید مى‏ گویند ما خود اصلاحگریم (۱۱)

بهوش باشید که آنان فسادگرانند لیکن نمی فهمند (12)

 

من متن و معنی رو از اینجا ورداشتم.

 

[ ۱۳٩۳/٢/٤ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خانومی من از یه طرف نمی تونم کامنتاتو تایید کنم به دلایلی.

از طرفی هیچ ایمیلی هم نذاشتی که من بتونم بهت جواب بدم.

اگه یه ایمیل بذاری می تونم ایمیل بزنم و توضیح بدم لبخند، هم جواب سوالاتو و هم دلیل اینکه کامنتاتو تایید نکردم.

[ ۱۳٩۳/٢/٤ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

مهسا خانوم لطف کردن یه بخش دیگه از تجربه هاشونو برامون گذاشتن:


سلام بر دختر مهربان

کامنت دختر معمولی: علیک سلام خانومی

بخش دوم آلمان:

اول اینو مجدد تاکید کنم ( برای خوانندگان وبلاگ شما، شما که خودت کلی باتجربه هستی خانومی) که هر کسی تجربیات خودش مینویسه و هر تجربه ای میتونه متفاوت باشه.

مثلا به ما گفته بودن گیت ایرانیا آخرین گیته و تا خروج از فرودگاه یکساعت باید راه بری یا سگهای بزرگی میندازن رو چمدوناتون بوبکشن، یا فرودگاه اونقدر بزرگه گم نشین!

کامنت دختر معمولی: وااااااای چه چیزا به شما گفتن؟!!! سگ کجا بود؟

که ظاهرا این موارد منظور مسافت، بسته به اینه که شانس شما کدوم گیت خالی باشه و هواپیما اونجا پیاده کنه، از گیتی که ما پیاده شدیم تا جایی که ایستگاه قطار بود واقعا ۵ دقیقه راه بود اونم با سرعت کند من!

و ما تقریبا اصلا داخل فرودگاه ندیدیم که بزرگه یا کوچیک خداروشکر خیلی نزدیک بودیم و هیچ انسان و حیوانی هم سراغ چمدونامون نیومد! قطارمون هم ظاهرا اونجور که شما گفتین local بود و وبین دو واگن نشستیم و راحت چمدونامون جا شد هم قیمت ارزونتر هم اینکه فضا برای چمدون زیاد بود.

 

شرایط خوابگاه:

خوابگاه دانشگاه ما، دو اتاقه که هر اتاق ١۵ متره، و داخلش یک تخت و تشک، یک میز تحریر که خیلی بزرگه و بیشتر میخوره میز نهارخوری باشه، زیرش یک جای ۴ کشو که چرخداره میشه جابجاش کرد و یک کمد بزرگ لباس در هر اتاق و یک جای چند کشو و چند طبقه دیگه، دو سری قفسه چوبی بزرگ و متوسط روی دیوارا به سایز بزرگ و متوسط نمیدونم کاربرد این همه قفسه چیه!

لوستر سقف و لامپ کم نور! پرده(اگه با جزییات مینویسم چون شنیدم خونه ها مبله نباشن وسیله ندارن خواستم بقیه حدود وسیله های خوابگاه بدونن).

بیرون دو اتاق یک راهرو به عرض یک متر و طولش به دارازی دو اتاق، یک سمتش آشپزخونه بسیار کوچیک در حد دو کابیت بالا یک یخچال کوچولو و دو شعله گاز و یک کابیت پایین در انتهای یک راهرو و طرف دیگه راهرو هم حمام و دستشویی بسیار کوچیک.

به ما دو پتو (که اصلا گرم نمیکنه!!) دو رو تشکی، یک ملافه، دو بالش و روبالش دادن و البته ظرف و ظروفی داده نمیشه.

هزینه هر اتاق اجاره ١٠٠ یورو ١٠٠ یورو هم nebenkosten که شامل هزینه اب، برق، گرمایش و آب گرم، ٨ یورو هم اینترنت بعبارتی نفری ٢٠٨و دونفر ۴١۶ در ماه.

خوبی خوابگاه اینه که محدودیت مصرف نداریم و با خیال راحت شوفاژو زیاد میشه کرد، پرسیدیم از کسایی که چندسال اینجان گفتن اضافه مصرف اخر سال ٣-۴ یورو از هر نفر میگیرن که بنظرم خیلی خوبه.

درمورد اینترنت هم خوابگاه اینترنتش سیمی است نه بیسیم. اما همسرم با یه ایرانی در دانشگاه اشنا  شد که نرم افزاری به نام Connectify me بهش داد که روی لپ تاپ وصل میکنی اونوقت لپ تاپ نقش مودم پیدا میکنه و گوشی، تبلت و هر چی نت بیسیم بخواد رو کلا به اینترنت وصل میکنه بعبارتی اینترنت وای فای میکنه که عالی بود بخصوص من که همش در کار وایبر و تانگو و سایر نرم افزارهای از این دست روی گوشی هستم وصد البته برای کاهش هزینه تماس عالین و قابلیت نصب روی لپ تاپ ندارن.

کامنت دختر معمولی: یه راه دیگه هم داره که بدون نصب نرم افزار این کارو بکنین:

control panel> Network and Internet> Network and Sharing Center

یه گزینه داره به اسم:

setup a new connection or network

بعداونجا گزینه ی setup a wireless ad hoc

بعدش دو تا next می زنین، بعد برای شبکه تون اسم و پسورد انتخاب می کنیم و بعد از اون لپ تاپ شما می تونه اینترنتش رو برای به صورت وای فای بده به سایر لپ تاپا.

اما نکته ی مهم اینه که همه ی لپ تاپ ها این قابلیت رو ندارن (باید از نظر سخت افزاری سیستمتون بتونه این قضیه رو ساپورت کنه). ولی به هر حال به امتحان کردنش می ارزه. آخه اون نرم افزاری که شما میگین مجانی نیست و ما ایرانی ها کرکی استفاده می کنیم همیشه. ولی اینجا، تو آلمان، بهتره حداکثر تلاشتونو بکنین از نرم افزارهای کرکی استفاده نکنین.

برای هربار استفاده از ماشین لباسشویی باید ٢ یورو داد تا ٧ کیلو لباس، نمیدونم بیرون چه قیمتیه البته بدون استفاده از خشک کن.

کامنت دختر معمولی: تو شهر ما کمترین قیمتی که من می دونم و م استفاده می کردیم 7 یورو بود، قیمت انداختن لباس توی لباسشویی، بدون خشک کن. بقیه ی جاها 10 یورو تا 12 یورو بودن.

یه سالن پینگ پنگ و چند وسیله ابتدایی بدن سازی مثل پرس و هالتر هم داره که رایگانه. من نرفتم همسرم میگفت خیلی تمیز نیست و ساده و ابتدایی است. اما خوب پیدا کردن یک چیز رایگان هم در اینجا واقعا نادر و خوبه!

مورد بعدی بیمه است، ما از هر کسی پرسیدیم شنیدیم بیمه دولتی ٣٠ به بالا نمیشه اما اینجا شاید ایالت ما مشکلی نداره ما بیمه دولتی شدیم.

کامنت دختر معمولی: مرسی که گفتی. منم اون ایالت هایی که می دونستم بالای سی سالو بیمه ی دولتی نمی کردن. لبخند

بیمه خانواده که ١۵٠ یورو در ماه و اضافه شدن من یا هر تعداد بچه فرقی نداره. هم دانشگاهی همسرم خانواده ۵ نفره ان و ١۵٠ میدن و همونطور که شما گفتین کارت بعدا بهمون میدن و فقط کارت نشون میدیم و هزینه ای نمیدیم. البته من چند روز پیش مریض شدم و چند روز تبم قطع نمیشد. آخر یک دکتر ایرانی پیدا کردیم و رفتیم کارت بیمه نیومده بود و برگه بشاینیگونگ ( اگه اشتباه نکنم) (bescheiniguing) بردیم. یکساعت و نیم گذشت کسی صدامون نکرد. من هم حالم افتضاح بود. خلاصه رفتیم پیگیر شدیم. منشی کلا فقط آلمانی بلد بود ولی کلیت فهمیدیم که اون برگه روش فقط اسم همسر بوده و اونا با بیمه تماس میگیرن (بدون اینکه ما بدونیم حتی، واقعا انسانهای خوبین!) و اونا هم یک برگه واسه همون روز میدن که من هم بیمه هستم و ازم پول نگیرن. اونا منتظر دریافت برگه بودن. نکته اینه که ماهنوز هیچ پولی به بیمه ندادیم!!!  نکته دوم اینکه دکتر واسم داروهامو نوشت.

پرسیدم با اون برگه داروم هم مجانی میشه گفت حتی کارتتون هم آماده بود داروهای زیر ١٠ یورو اصلا جز بیمه محسوب نمیشه، درسته؟

نه عزیزم. تابع پرداخت هزینه ی بیمه یه جور پله ایه. یعنی مثلا اگه زیر 10 یورو باشه قیمت داروتون، شما باید 5 یورو بدین. چه قیمت دارتونون 9.99 باشه، چه 5.01! اگه بین 10 تا مثلا 40 یورو باشه، شما باید فلان مقدارو بدین (عددای که گفتم به عنوان مثال بود).

این چیزیه که من پرسیدم از کسایی که اینجا زندگی می کنن، خودم همیشه برای داروم همون 5 یورو رو دادم. یعنی هیچ وقت نشده قیمت داروم بیشتر بشه.

اما حواستون باشه بعضی وقتا دکتر یه چیزی می نویسه تو نسخه تون که جزو بیمه نیست و اون وقت قیمتش زیاد میشه. مثلا من برای سرماخوردگی رفتم، دکتر یه اسپری داد برای آبریزش بینیم که شد 16 یورو! مطمئن نیستم که جزو بیمه بود یا نه ولی یه بار دیگه که دکتر رفته بودم، دکتر یه کرمی نوشت و خودش هم گفت که اینو باید آزاد تهیه کنی و اونم شد 20 یورو. کلا هرچی جزو بیمه تون نباشه خیلی گرون میشه.

 

مورد بعدی: کار و دانشگاه

اول بگم که اساتید همسرم پروفسور اصلی آفیسش آلمانی و ٢ استاد راهنما داره یکی یک آقای ایرانی که مسوول خرید دانشگاه هم هست و کلا چند پست داره و مرد خوبیه و یک خانم آلمانی که  خیلی جوونه وتازه یک بچه ۴ ساله داره. جالبه اینقدر زود هیات علمی شده، بورس همسر که فعلا مسکوته اما جالبه فهمیدن من و همسرم هم رشته هستیم و من دکترام در این گرایش گرفتم خودشون بهم پیشنهاد کار دادن (البته نمیدونم این یه لطف بوده که استاد ایرانی برای ما جور کرده یا واقعا نیاز داشتن!).

باتوجه به باردار بودن و ماه ۶ بودنم، مدت زمانی که میتونم کار کنم از خودم پرسیدن و من ٢ ماه گفتم اونام یک قرارداد تنظیم کردن برای دو ماه، ماهی ۴٠٠ یورو، من دقیقا روی همون پروژه همسرم و با اون باید کار میکردم، البته در اولین روز کاری حال من بد شد و من چندین روز تبم قطع نمیشد. ما یکسره تو آزمایشگاه بودیم با پنجره های دوجداره و هوای خفه آزمایشگاه بخصوص که رشته ما با مواد شیمیایی خیلی سروکار داره و بعضیاش واقعا خطرناکن، مریضی تلنگری شد که نه پول و نه سرگرم کار شدن به سلامتی بچه ترجیح ندم و از همسرم خواستم از استادش عذرخواهی کنه و قراردادم کنسل کنن بخصوص که یک مامای ایرانی هم پیدا کردم ایشون هم گفتن کار در ازمایشگاه ریسک داره. به هرجهت خواستم تجربه خودم در زمینه کار بگم.

مورد آخر یکی در مورد آلمانیهاست یکی ایرانیها، ما شنیده بودیم المانیها خشن بیروح خشکن و حتی خوششون نمیاد بهشون نگاه کنی! وا... ما اینجا میبینیم اینا همیشه لبخند میزنن تو دانشگاه یا مسیرهای پیاده روی مدام خودشون به ادم سلام میکنن با لبخند؛ نمیدونم چه طرز فکری تو ایران جا افتاده البته ما آلمان غربی محسوب میشیم.شاید شرقیها فرق دارن!!!

کامنت دختر معمولی: اول اینکه عزیزم یه کمی صبر کن، منظور از برخورد، برخورد خود مردمش نیست، بیشتر منظور تو کارای اداری هست که یه کمی زیاد از ایرانی ها خوششون نمیاد و گیر میدن بهشون. امیدوارم یکی دو سال دیگه هم نظرت هنوز همین باشه لبخند.

در مورد شرقی ها هم اصلا حرفشو نزن که زمین تا آسمون با غربی ها فرق دارن!!

و مورد بعد ایرانیا ما از هر کسی شنیدیم میگفتن اونجا از ایرانیا دوری کنین!!! حتی برادر خودم و خانومش هم اروپا کشور دیگه ای هستن بعنوان مهمترین تاکید مدام به من میگفت ایرانی دیدی مسیرت عوض کن!!! ولی ما ایرانیایی که دیدیم همه خوب بودن یک ایرانی همسرم تو دانشگاه آشنا شد که سر مریضی من کلی کمک کردن. بنظرم خیلی خیلی بده که آدما یک پیش فرض در مقابل یک گروه بزرگ از آدمهای دیگه داشته باشن.

کامنت دختر معمولی: اینکه شما میگی منم کاملا قبول دارم. ولی متاسفانه خیلی از ایرانی های اینجا این طورین که شما رو ببینن روشونو بر می گردونن و از یه مسیر دیگه میرن! یا یه جوری رفتار می کنن که انگار ندیدنت!! و آدم هم خود به خود رغبت نمی کنه با این آدما رفت و آمد کنه.

یا بهترین مثالش خود شما ایرانی هستی و بی هیچ منتی به همه کمک میکنی.

کامنت دختر معمولی: نظر لطف شماست لبخند.

آدم خودش باید هوشیار باشه نه اینکه همه بد ببینه، با سپاس از شما که مطالبم در وبلاگت منتشر میکنی.

کامنت دختر معمولی: خوندنش برای من کلی وقت گرفت، دست شما درد نکنه که نشستی همه رو نوشتی، فکر می کنم خیلی مختصر و مفید بود بغل.

 

[ ۱۳٩۳/٢/۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/۳ ] [ ٧:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٢/٢ ] [ ٩:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

این ساختمون یکی از بناهای دیدنیش بود که خیلی نزدیک به کلیسا بود:

 

 

اینم ساعت نجومی داخل کلیسا بود:

اینم یه عکس از توی شهر:

اینا هم چند تا عکس از منظره ی زیبای شهر با رودخونه اش: