یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بالاخره ما بعد از نزدیک به سه سال زندگی تو آلمان، برای اولین بار به پایتخت آلمان قدم گذاشتیم چشمک. البته قبلا یه بار اومده بودیم، اما فقط برای شب سال نو بود که تو برلین آتیش بازی خیلی قشنگی داره. ما هم اون دفعه ساعت 7 8 شب رسیدیم و بعد از آتیش بازی هم برگشتیم، واسه همین هیچی از قشنگی ها و جاهای دیدنی شهرو نگشتیم.

امروز عصری قرار بود بیایم برلین. واسه همین یه خورده کارامون عجله ای بود.

دیروز عصری خونه ی دوستامون دعوت بودیم، از اونجایی که مهمونیهامون اینجا آلمانی شده، همیشه میریم تا نصف شب خونه ی مردم می مونیم! دیشب هم دوستامون شام ساندویچ تدارک دیده بودن برامون. ساعتای 9:30 اینا ساندویچو خوردیم و بعدش هم همسر نشست برای دوستامون دنبال لپ تاپ بگرده تو اینترنت، منم نشستم پازل هزارقطعه ایشونو که روی زمین ریخته بودن که درست کنن، درست کنم نیشخند.

کلا میریم خونشون، انگار نه انگار که ما مهمونیم چشمک.

خلاصه از خونه ی اونا انقد دیر اومدیم که نصف شب فقط رسیدیم لباسامونو بذاریم تو چمدون و قرار شد همسر چمدونو با خودش ببره سر کلاس و از همونجا بیاد ایستگاه قطار. البته ما نمی خواستیم با قطار بریم، فقط محل حرکت اتوبوسمون از جلوی ایستگاه قطار بود!

دیشب انقد دیر بود که دیگه نمی تونستیم یه کیک درست کنیم واسه بین راهمون. نون هم که نداشتیم صبح صبحانه بخوریم!

تا لباسا رو جمع کردیم و چمدونو آماده کردیم ساعت یک شد! منم یه اجرای دیگه از برنامه ام گرفتم و ساعت 1.5 اینا جوابشو واسه استادم میل کردم. فکر کنم با خودش فک می کنه چه دانشجوی سخت کوشی، تا نصف شب درس می خونه نیشخند.

صبح گوشیامون ساعت 7:40 زنگ زد، ولی خب هم خوابمون می اومد، هم صبحونه نداشتیم بخوریم، واسه همین دوباره گذاشتم واسه 7:50. 7:50 دیگه بیدار شدیم که دیر نشه. سریع لباس پوشیدیم و با هم رفتیم بیرون.

من رفتم کلاس آلمانی- فارسی، همسر هم رفت کلاس خودش.

بعد از کلاس آلمانی- فارسی و کلی بحث کردن راجع به عراق و گروه داعش و این حرفا (!!)، رفتم استادمو دیدم و باهاش صحبت کردم. کارم زودتر از معمول تموم شد.

منم مستقیم رفتم فروشگاهی که خیلی نزدیک بود به ایستگاه قطار، یه کمی مینی- مافین، نون، پنیر ورقه ای و آب گرفتم و رفتم سمت ایستگاه قطار. تقریبا همون موقع ها همسر هم رسیده بود دیگه. یه گوشه وایستادیم ساندویچامونو درست کردیم و قبل از اینکه سوار اتوبوس بشیم خوردیمشون.

ساعت 9.5 اینا بود که رسیدیم برلین. رفتیم ایستگاه اتوبوس وایستادیم که سوار اتوبوس بشیم و بیایم هتل. مطمئن نبودیم باید از راننده بلیت بخریم یا جای دیگه. از یه خانومی پرسیدیم، اونم گفت من مال برلین نیستم ولی براتون از راننده می پرسم. اومد دقیق از راننده برامون پرسید که ما چه مدل بلیتی باید بخریم که هم بتونیم سوار مترو بشیم، هم اتوبوس و هم بتونیم توی منطقه ی مورد نظرمون استفاده کنیم (برلین چون بزرگه، منطقه بندی داره و باید بدونی بلیت چه منطقه ای رو بخری).

راننده بهمون گفت چه بلیتی بخریم و گفت که بلیتو می تونیم تو مترو هم استفاده کنیم. از طرفی ما می دونستیم که با داشتن کارت تخفیف قطار (که بهش می گن باهن کارت)، می تونیم روی بلیت اتوبوس تخفیف بگیریم. من یه بیست یورویی گذاشتم روی میز جلوی راننده و باهن کارتامونو نشون دادیم. گفت اگه باهن کارت دارین، نمی خواد پول بدین! و ما از ذوق چسبیدیم به سقفزبان.

واقعا برام جالب بود که با باهن کارت 50 درصد می تونستیم کلا مجانی سوار اتوبوس و مترو بشیم!

تا رسیدیم هتل ساعت 10.5 اینا بود. باید یه کمی منتظر می شدیم تا بتونیم چک این کنیم، یه سری چیزا رو باید چک می کردن انگاری. تو این مدت رفتیم شام خوردیم تو هتل و بعدش اومدیم اتاقمون.

حالا ببینیم فردا قراره کجاها بریم گشت و گذار چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۳۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

 1 – آیا برای تحصیل در دوره لیسانس سن تاثیر گذار هست یا نه ؟ من الان 33 سالمه و مجرد هستم. اگه از الان مشغول کلاس زبان بشم و گرفتن پذیرش سنم میشه حدودا 35 آیا به نظر شما میتونم هم پذیرش و هم ویزا بگیرم ؟

2– من شما رو از نوشته هاتون شخصی دیدم که مقید هستین هنوز به بعضی از مسائل مثل نوع پوشش – نوع نوشیدنی و .... میخواستم بدونم اگر شخصی مثل شما بخواد در آلمان اقامت دائم داشته باشه علی رغم مواردی که گفتم چه چیزهایی باعث میشه این کار رو انجام بده؟

جواب:

1- بله، سن تاثیر گذاره. کلا سن برای ویزا گرفتن تاثیر گذاره، برای تحصیل کردن نه. اینجا خیلی ها هستن (من خود آلمانی ها رو دیدم) که سنشون بالای سی ساله، اما تازه لیسانسو شروع کردن. اما ویزا دادن به خارجی قضیه ی دیگه ای داره.

شما باید بتونین به سفارت ثابت کنین که دارین برای تحصیل می رین و قصد ندارین تا پاتون رسید به آلمان درخواست پناهندگی بدین و این اصلا کار ساده ای نیست. بالاخره کسی که سنش سی ساله، تو ایران داره یه کاری می کنه، یه شغلی داره. اینکه چرا می خواین شغل فعلیتونو ول کنین و برین آلمان واقعا سوالیه که ذهن هر کسی رو مشغول می کنه و ممکنه بهتون ویزا ندن.

البته من آدمای حدود سی ساله دیدم که برای ارشد اومدن اینجا، اما برای لیسانس ندیدم.

2- اینجا خیلی چیزا داره که تو ایران نیست. یه نمونش نظمی که اینجا هست. اینکه شما مدرک ارشدتونو تو کمتر از دو هفته براتون پست می کنن، چیزیه که شما تو ایران باید حداقل سه چهار ماه براش بدوین! همینو گسترش بدین به کلیه ی کارای اداری.

اینکه استاد به شما میگه اگه منبعی، پیکره ای، resource ای چیزی لازم داری بگو و وقتی میگی بلافاصله برات آماده می کنن و تو دنبال کلی امضا برای گرفتن دو زار پول از بالادستت نیستی، باعث میشه تمام ذهنت متمرکز بشه روی پروژه ات، نه روی کارای اداری، گرفتن امضاها و کلی حاشه ی دیگه.

اینجور چیزا خیلی به آدم آرامش روانی میده و این دقیقا اون چیزیه که خیلی از ایرانی ها به خاطرش اینجا می مونن، نداشتن جنگ اعصاب.

اینکه می تونی کار کنی بدون اینکه بحث سیاسی کنی یا طرفدار حزب خاصی باشی یا بترسی از اینکه طرفدار حزب خاصی باشی، نکته ی قابل توجه دیگه ایه! اینکه آدم مطمئن باشه هرچی هم هی رئیس جمهورا عوض بشن، تاثیری روی شغلش نداره، خیلی نکته ی قشنگیه!!

حتی راجع به همون مقید بودن و دینداری هم خیلی ها اینجا رو ترجیح میدن، چون راحت تر می تونن مسلمون باشن! میزان پارتی بازی و با دروغ کارو پیش بردن و ریا و این چیزا اینجا به شدت از ایران پایین تره.

اینجا اگه کسی رو می بینین که روسری داره، خیالتون راحته که خودش خواسته که داره و از روی ریا و واسه گرفتن شغل و این چیزا نیست. واسه همین اینجا دوست پیدا کردن هم برای روسری دارا راحت تره!

در مورد امکاناتش هم که خودتون بهتر از من می دونین کشوری که از هر لحاظ از ایران پیشرفته تره امکانات بیشتری در اختیار آدماش میذاره. یه نمونه ی کوچیکش داشتن یه کارت بیمه و رایگان انجام شدن تمام ویزیت های پزشکا و خیلی از عمل هاست. اینکه وقتی آدم یه عمل ساده داره همه چی خیلی راحت و آسون و بدون رومیزی و زیرمیزی و این حرفا انجام میشه، باعث میشه آدم وقتی ناراحتی پزشکی داره، جز اون درد هیچ درد دیگه ای نداشته باشه.

و خیلی چیزای دیگه که فکر می کنم همینایی که گفتم برای موندن یه نفر تو آلمان کافی باشه.

---

البته این چیزایی که من گفتم معنیش این نیست که آلمان هیچ ایرادی نداره و کلا بهشت برینه. نه اصلا این طوری نیست، مخصوصا برای ما خارجی هایی که اینجا هستیم. ولی سوال شما طوری بود که من دیگه راجع به معایب آلمان ننوشتم، ولی در کل برای اکثر کسایی که میان اینجا محاسنش به معایبش می چربه! و باعث میشه در نهایت طرف دیگه برنگرده.

[ ۱۳٩۳/۳/٢٩ ] [ ٩:٤٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم بالاخره این قضیه ی ویزای ما کی تموم میشه!

روال کار اینه که ما مدارکمونو می بریم می دیم به قسمت اطلاعات اداره اقامت. بعد یه ایمیل می زنیم به کسی که مسئولمونه (بر حسب حرف اول فامیلیمون مشخص میشه کی مسئولمونه)، بعد منتظر می شیم تا طرف بهمون جواب بده، یه وقت ملاقات بهمون بده. اون روز بریم ویزامونو برامون بزنه تو پاسپورت.

من حدود ده روز پیش بردم مدارکمو دادم به قسمت اطلاعات و همون روزم یه ایمیل زدم به مسئول مربوط به خودم و همه چی رو هم براش توضیح دادم و گفتم من خیلی عجله دارم، ویزامو زود می خوام.

قرار شد از اون طرف منشی دانشگاه جدید هم یه زنگ بزنه به مسئول مربوطه و ببینه می تونه کار منو تسریع کنه یا نه.

فرداش من دیدم منشیه بهم خبر نداد، خودم ایمیل زدم گفتم چی شد؟ زنگ زدی؟ گفت تلفنو ورنداشته، منم ایمیل زدم، یه ایمیل اتوماتیک برام اومده که میگه روند کار طول می کشه و باید صبر داشته باشین تا به ایمیلتون جواب داده بشه (منم وقتی ایمیل زدم، همین ایمیل اتوماتیک اومد، هر دو دفعه ی قبل هم که اقدام کرده بودم همین ایمیلو گرفته بودم، چیز عجیبی نیست).

خلاصه، من دیروز یه ایمیل دریافت کردم از اداره اقامت (همون مسئول مربوطه) که گفته بود مدارک زیرو بیار بده اتاق اطلاعات، 30 یورو هم بیار و ویزاتو ببر! بدون اینکه هیچ تاریخی برای قرار ملاقات من تعیین کنه.

منم ایمیل زدم به منشی که ازش بپرسم ویزامو از کی بزنم؟ بگم یک آگوست یا 15 آگوست؟

آخه ویزای فعلیم تا 15 آگوست معتبره اما از اونجایی که من قرارداد جدیدم از یک آگوست قراره شروع بشه، منم توی فرمی که پر کردم برای تمدید ویزا زدم شروع ویزامو یک آگوست می خوام.

اون دفعه خانومه بهم گفت اگه مدارکتو تا 11 جون نفرستی، نمی تونیم از اول آگوست قرارداد ببندیم. بعدش هم چون من نتونستم تمام مدارکمو بفرستم براش تا قبل از 11 جون (اقامتم نبود دیگه!)، بهم ایمیل زد گفت اگه می تونی برو اداره اقامت بگو تاریخ ویزاتو عوض کنن، از 15 آگوست بزنن!

حالا می خواستم ببینم الان من بگم ویزامو از کی بزنه؟ بالاخره از کی با من قرارداد می بندین؟ با توجه به اینکه هنوز خیلی از 11 جون نگذشته، آیا میشه یه کاریش کرد؟چشمک یا راه نداره و باید از 15 آگوست بگم ویزامو بزنن؟

خلاصه که بهم جواب داده بود و گفته بود من منظورتو نفهمیدم. منم بهش زنگ زدم و یه کمی صحبت کردیم و بازم نفهمید نیشخند، فقط من فهمیدم فرقی نداره براش زیاد و من اگه از همون یک آگوست هم بزنم مشکلی پیش نمیاد.

بعد از تلفنم هم بلافاصله من و همسر شال و کلاه کردیم و رفتیم اداره اقامت که ببینیم بالاخره چی به چیه؟ چرا به من وقت ملاقات نداده خانومه؟ کی ویزای منو می دن؟

یه کارآموز اونجا بود به جای مسئول اصلی. همون کارآموزی که اون دفعه در مورد کار من یه نامه رو بد نوشت و با توجه به اون نامه من 8000 یورو کم داشتم!!!! که بعدا معلوم شد که اصلا نیازی به همچین نامه ای نبوده برای من.

دعا می کردم این دفعه دیگه بدونه باید چیکار کنه و باز مثل دفعه ی قبلی نشه.

مثل همیشه تاریخ تولدمو پرسید (اینجا کلا هرجا میرین اطلاعات بر حسب تاریخ تولد دسته بندی میشه و بعد از اون بر حسب حرف اول فامیلی) و گفت می تونم یه هفته دیگه برم ویزامو بگیرم.

امیدوارم همه چی رو روال باشه لبخند.

--

من هنوز نفهمیدم چی شد که این دفعه بدون نیاز به قرار ملاقات به من ویزامو می دن! نمی دونم تاثیر ایمیل اون خانوم منشی بوده یا نه سوال.

--

دوست داشتم این دفعه می رفتم خانومه رو ببینم، همون خانوم مسئولمو می گم. آخه امسال توی لیستی که داده بودن، اسم مسئول پارسالم نبود. مسئول قبلیم فامیلیش یه چیز دیگه بود، ولی اسمش همین بود.

توی ایمیل اتوماتیکی که من بعد از فرستادن ایمیل به مسئولم دریافت کردم، پایینش اسم مسئول قبلی نوشته شده بود.

حالا برای من سوال پیش اومد که آیا مسئول من تغییر نکرده و مثلا همون مسئول ازدواج کرده و فامیلیش عوض شده؟ یا نه مسئولم هم واقعا عوض شده؟ متفکر (واقعا عجب معضلاتی تو ذهن منه ها نیشخند).

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢۸ ] [ ٤:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز که فوتبال ایران و نیجریه بود، همسر و یکی دو تا از دوستاش (البته آقایون فقط)، رفتن خونه ی یکی دیگه از بچه ها که با هم فوتبالو ببینن. من از خانوم یکی از دوستامون پرسیدم، گفت من خستم، نمیام. دیگه منم نرفتم. ولی واقعا دوست داشتم بشینم یه بار دیگه مثل قدیما فوتبال ببینم.

وقتی همسر رفت، من نشستم پای کارای دانشگام، تقریبا کم و بیش تموم شده بود که نیمه ی دوم بازی شروع شد. منم تصمیم گرفتم بشینم آنلاین نگاه کنم بازی رو. از دقیقه ی 60 اینا دیگه همشو نگاه کردم.

کلی ذوق کردم که جواد نکونام بازی می کرد، آخه تنها کسی بود که من بین کل بازیکنا می شناختمش!!

چقد زود گذشت واقعا! انگار نه انگار که ما همین دیروز بود می نشستیم با برادر کوچیک تر تمام بازی های استقلال و تمام بازی های پرسپولیس و تمام بازی های ملی رو دنبال می کردیم.

تصمیم گرفتم بقیه ی بازی های ایرانم بشینم نگاه کنم. حس نوستالژیک خوبی بود.

---

دلم می خواد زودتر درسم تموم شه، اصلا یکی دو ماه لپ تاپو ببرم بذارم تو انباری، نگاه هم بهش نکنم!! قصد دارم درسم تموم شد یه کم "زندگی" کنم!

---

اصلا حساب سن و سالم دستم نیست، وقتی میگم اصلا یعنی دقیقا اصلا. یعنی اگه کسی ازم بپرسه چند سالته نمی تونم بگم! فقط می گم متولد فلان سالم!! خودمم هر وقت می خوام حساب کنم سنمو، سخته بشینم سالا رو بشمرم! با خودم می گم سال 88 که لیسانسم تموم شد سنم انقد بود، سال 90 ارشدم تموم شد، بعدشم الان اینقدر ساله آلمانم، پس سنم انقده.

---

یه بار یکی اینجا ازم پرسید چند ساله ازدواج کردم؟ گفتم فکر کنم نزدیک دو سال باشه. بهش تاریخ ازدواجمو گفتم، حساب کردیم دیدیم نزدیک سه سال بود!!

---

چند وقتیه احساس می کنم دیرمون شده، باید بریم مسافرت!! نمی دونم چرا ولی احساس می کنم یه مسافرت باید می رفتیم که نرفتیم! یعنی خیلی وقته مسافرت نرفتیم و من حس می کنم هرچه زودتر باید حتما بریم مسافرت. البته آخر این هفته می ریم برلین، ولی منظورم مسافرت به یه کشور دیگه است.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٧ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تا حالا پست راجع به مامانم زیاد گذاشتم، ولی راجع به بابام هیچی نگفتم. باباها به همون اندازه ی مامانا به گردن ما حق دارن، ولی نمی دونم چرا کمتر آدما قدرشونو می دونن. باباها کمتر ابراز علاقه می کنن کلا، ولی اصلا کمتر "احساس" نمی کنن.

پیش دانشگاهی که بودم، شبا همیشه تا ساعت 12 شب درس می خوندم، برنامه ی خاصی داشتم که همیشه راس 12 شب تموم میشد. وقتی خسته و کوفته و خوابالو از اتاقم می اومدم بیرون و می رفتم تو اون یکی اتاق بخوابم، قشنگ ترین صحنه این بود که یه نفر (که همیشه می دونستم بابا بوده) رختخوابمو پهن کرده، پتومو برام باز کرده، بالشمم مرتب گذاشته بالای تشک لبخند. و من خوشحالتر می شدم وقتی این کارو تو زمستون می کرد، وقتی به جای اینکه تشک یخ زدمو (!!) باز کنم تا روش بخوابم، مستقیم می رفتم روی یه تشک که زیر پتو گرم مونده می خوابیدم لبخند.

فک کنم ته ته ته ابراز عشق بابای من همیشه همین جور کارای ساده بود.

یا مثلا وقتی که تابستونا اصرار می کرد تو هم مثل من و مامان بیا رو تراس بخواب، تو خونه گرمه و من نمی رفتم، و صبح که بیدار می شدم می دیدم یکی اومده شب پنکه رو تو یه زاویه ی مناسب نسبت به من تنظیم کرده (یه جوری که نه مستقیم رو به من باشه، نه بادش کلا منو نگیره)، و تمام شب پنکه به خاطر من یه نفر تو اتاق روشن بوده.

بابا خیلی مهربون و دل رحمه، خیلی خیلی زیاد. یکی از آرزوهای من اینه که تو بخشیدن مثل بابام بشم (ولی فعلا که این جوری نیستم!). هر وقت ازش پول می خواستم، مثلا می گفتم فلان قدر پول اردو می خوام، همیشه می گفت از تو جیبم وردار، هرچقد دوست داری وردار. من هیچ وقت ور نمی داشتم، صبر می کردم خودش بیاد بهم بده و اون باز اصرار می کرد خودت هرچی دوست داری وردار. من باز ور نمی داشتم و اصرار داشتم خودش بده، آخرش خودش دست می برد تو جیبش یه دسته پول در می آورد بدون اینکه بشمره می داد بهم. من می شمردم، بقیشو پس می دادم، ولی باز اصرار داشت نگه دارم پولو و من با اصرار خودم پس می دادم.

نه که ما خیلی پولدار باشیم که بابام این قدر راحت ببخشه، اصلا این طوری نبود. بابا ذاتا آدم بخشنده ایه. شبیه همین صحنه برای متکدی هایی که ازش پول می خواستن هم اتفاق می افتاد. هیچ وقت نمی شمره چقد داره پول میده به طرف. فقط یه پولی از تو جیبش در میاره، میده.

وقتی بچه بودم، یکی از تفریحام این بود که بابام تا یه صندوق صدقه می دید، دست می برد تو جیبش یه عالمه خورده در می آورد (که البته اون زمان همچین خورده هم نبودن دیگه، با اون پول می شد کلی پفک بخره واسه من!!)، می داد به من میگفت بدو اینا رو بنداز تو صدقه تا من میام. خیلی وقتا اینقد پولا زیاد بود که تا وقتی من پابلندی می کردم که قدم به صندوق برسه و پولا رو دونه دونه می انداختم تو صندوق، بابام می رسید. و این اتفاق خیلی وقتا جلوی هر صندوق صدقه ای که توی مسیر بود تکرار می شد.

تا جایی که یادمه اگه بابام یادش می رفت و من بهش می گفتم پول بده بندازم تو صندوق، هیچ وقت نه نمی گفت، هیچ وقت نمی گفت خورده ندارم، همیشه یه پولی می داد بندازم، حتی اگه اون پول زیاد بود.

اصلا فک کنم به نظر بابای من پول "زیاد" معنی نداشت، هنوزم نداره. هیچ وقت پول براش ارزش نداشته، یعنی اگه پولی رو داشته باشه، بهش بگی بده، قطعا بهت میده. هیچ وقت به این فکر نمی کنه، نمی دم چون خودم لازم دارم!

یه آینه ی کوچیک دارم که جزو وسایلم آرایشمه، ولی استفاده ی آرایشی نداره، استفاده ی "خاطرگی" داره. خاطره ی بخشیدنای باباست.

بابا اینقدر بخشنده بود (هنوزم هست) که خیلی وقتا وقتی از جلوی دست فروش محله رد می شد یه چیزی ازش می خرید تا اون خوشحال بشه. از اونجایی که طرف دست فروش بود، چیزایی که داشت به ندرت به درد بخور بودن. یه بار بابا ازش یه آینه ی جیبی خریده بود که پشتش پلاستیکی بود، درش هم همین طور، یه پلاستیک آبی تیره ی نه چندان خوشرنگ. توی آینه هم یکی دوجاش یه کمی خش بود.

آینه رو با خودش آورده بود خونه، رو صندلی نشسته بود داشت نگاش می کرد. من داشتم از اونجا رد می شدم، سرشو آورد بالا گفت بیا، این مال تو. گفتم این چیه؟ گفت آینه است. گفتم آینه می خواستی چیکار؟ واسه چی خریدی؟ گفت از دست فروش محله خریدم، یه پیرمردیه، دیدم هیچ کس ازش خرید نمی کنه.

آینه رو ازش گرفتم (سال 84 یا 85 اینا بود) و هنوز دارمش. هر وقت توش نگاه می کنم، خودمو نمی بینم، توش بابا رو می بینم، توش آدمی رو می بینم که از روی بخشندگی آینه رو از یکی می خره تا بهش یه پولی برسه و باز از روی بخشندگی تقدیمش می کنه به یکی دیگه.


----

خدا همه ی باباها رو حفظ کنه لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٦ ] [ ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز پریروز وسط اون همه کار، با مامانم هم چت می کردم. این دفعه نمی دونم چرا، ولی خیلی حوصله داشتم، بر خلاف همیشه که دوست دارم زود قطع کنم. البته زود که می گم یعنی بعد از یه ربع که مامانم حرف می زنه چشمک.

مامانم انگلیسی حرف نمی زنه، انگلیسی بلد نیست، ولی حروف انگلیسی رو اون بهم یاد داد، البته به شیوه ی خودش چشمک، مثلا به "وای" می گفت "ایگرگ"!

مامانم انگلیسی حرف نمی زنه، ولی حروف انگلیسی رو بلده و این خودش برای سن اون خیلیه. کمتر کسی تو مملکت ما با سن نزدیک به شصت و شیش سال حتی همون حروف انگلیسی رو هم بلده.

همین که اون روز می تونستم بهش بگم tools رو باز کن، برو گزینه ی یکی به آخر، internet options و اون می تونست پیدا کنه خودش کلی بود.

همین که می فهمید server not found (که کلمه ی آخرشو طوری می خوند انگاری foond نوشته میشه!) خودش خیلی بود. البته بازم معنی کلمه ی آخرو که نمی فهمید، همین که می دونست سرور چیه و می دونست not منفیش می کنه و می فهمید یعنی یه مشکلی هست، خودش کلیه چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٦ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

انقدر تو این دو سه روز کار انجام دادیم، که الان که می خوام شنبه رو توضیح بدم اصلا یادم نمیاد چی کار کردیم!

فقط می دونم از کله ی سحر بیدار شدیم، شروع کردیم به انجام دادن کارا و تا عصری یه عالمه از کارا رو انجام دادیم.

از قبل یه برنامه ی دقیق ریخته بودم که مشخص می کرد برای هر کاری چقد زمان می خوایم (که کلش شد یازده ساعت!)، طبق همون برنامه صبح باید می رفتیم خرید. براش دو ساعت وقت در نظر گرفته بودم.

رفتیم همون سوپرمارکت نزدیک خونمون و کارمون زودتر از ساعت یازده که در نظر گرفته بودیم تموم شد. تقریبا ده اینا خونه بودیم.

اما در عوض یه میزکنار تخت بود که توی سایت ebay دیدیم و قرار شد بخریم. طرف هم جواب داد و گفت بیاین ببرین. ما هم گفتیم یازده بیایم خوبه؟ گفت خوبه. ساعت یازده همسر رفت اونو گرفت، آورد خونه.

تو این فاصله منم یه کمی کارای خونه رو کردم. بشقابا رو در آوردم و روی میز مرتب چیدم.

همسر که اومد یه کمی دکور خونه رو عوض کردیم که دوازده نفرمون بتونیم تو پذیرایی بشینیم. دو تا صندلی هم تو انباری داشتیم که رفتیم آوردیم.

همه چیز خیلی خوب و رو روال پیش رفت. عصری هم که با دوستامون قرار گذاشته بودیم بریم بیرون، یه جا بستنی بخوریم. اتفاقا هوا انقد سرد شد که اصلا بستنی نمی چسبید وقتی می خواستیم بریم بیرون! ولی خب دیگه نمی شد که زیر قرارمون بزنیم نیشخند.

قرارمون ساعت شیش عصر بود. ما هم راس ساعت شیش رسیدیم به محل قرار، یه پنج دقیقه ای وایستادیم، دوستامون نیومدن. بهشون زنگ زدیم، گفتن یه چند دقیقه صبر کنین، ما همین دور و بریم، الان میایم.

ما هم وایستادیم تا بیان، ولی حدس می زدیم کدوم فروشگاهن و حدس هم می زدیم رفتن برای ما کادو بخرن نیشخند.

همین طور هم بود! وقتی اومدن اول کادوماهونو دادن، آخه لازم داشتیم برای مهمونی چشمک.

آخه ما یه عالمه ظرف کم داشتیم برای مهمونی، به دوستامون یه لیست داده بودیم که اینا رو شما بیارین وقتی اومدین! اونا هم یکی دو تا شو کلا به عنوان کادو خریده بودن، واسه همین زودتر بهمون دادن که بتونیم استفاده کنیم تو مهمونی (خدا خیرشون بده چشمک).

خلاصه، با دوستامون رفتیم بستنیمونو خوردیم. برگشتنی اونا می خواستن برن یه فروشگاهی یه چیزی بخرن. ما هم یه سری خرید خیلی کم داشتیم که باید انجام می دادیم، آخه یا صبح یادمون رفته بود و توی لیستمون نذاشته بودیم، یا اون فروشگاه نداشت. این شد که جلوی ماشین اونا با هم قرار گذاشتیم و هر کدوممون رفتیم توی  فروشگاه مدر نظر خودش.

حالا چرا با هم قرار گذاشتیم؟ آخه بعدش باز مقصدمون یکی بود! اونا یه سری گلدون داشتن پیش یه سری از بچه ها که باید می رفتن می آوردن (وقتی ایران بودن گلدوناشونو داده بودن به اونا)، ما هم برای مهمونیمون نیاز به اجاق گاز اضافی داشتیم که می خواستیم از همونایی که گلدونا پیششون بود بگیریم! اینجوری شد که با هم قرار گذاشتیم دوباره تا بریم خونه ی اون یکی بچه ها که ما گاز بگیریم و اونا گلدون.

ساعت ده دقیقه به هشت اینا بود رسیدیم خونشون. اونا هم که هر وقت میریم پیششون اصلا نمیشه بدون رفتن تو خونه برگردیم! هر وقت میریم یه چیزی بدیم یا بگیریم، باید بریم خونشون.

این دفعه هم مثل همیشه رفتیم یه ساعتی خونشون نشستیم و راهی خونمون شدیم. قرار بود دوستامون ما رو یه جا پیاده کنن نزدیک ایستگاه قطار، برن خونشون. ولی دیدن گاز و ظرف ها و فر (!!!) و قابلمه و یه عالمه چیز میز دیگه رو نمی تونیم راحت ببریم، کلا تا خونه رسوندنمون لبخند.

تا وقتی رسیدیم خونه تقریبا 9.5 اینا بود. شروع کردیم به انجام دادن بقیه ی کارا. نشستیم دوازده تا ظرف دسرو درست کردیم. تا این دسرو درست کردیم ساعت دوازده اینا شد. دیگه رفتیم خوابیدیم.

ولی خب از اونجایی که کارا رو مرتب نوشته بودیم و می دونستیم کی قراره چیکار کنیم، اصلا بهمون سخت نمی گذشت و هیچی یهویی نبود، واسه همینم اصلا زیاد خسته نشدیم.

یکشنبه هم دوباره مثل شنبه از سر صبح شروع کردیم به انجام دادن کارامون ولی بازم همه چی خیلی خوب پیش می رفت و خسته کننده نبود.

برنجو آب گذاشتیم، مرغامونو تمیز کردیم، گردوهامونو خرد کردیم، میوه ها رو شستیم و تمام کارایی که لازم بود برای مهمونی بکنیمو انجام دادیم.

کم کم ساعتای 12 1 دیگه گردوها رو گذاشتیم رو گاز که تبدیل به فسنجون بشن نیشخند.

مرغا رو هم از ساعت 2 اینا شروع کردیم به آماده کردن. تو شکمشونو پر کردیم، سوزن نخ آوردیم دوختیم (!) و گذاشتیم تو فر. عمدا غذاها رو زودتر درست کردیم که وقتی مهمونا میان سریع گرم کنیم و بیاریم، وگرنه به اندازه ی کافی گاز نداشتیم واسه درست کردن همه چی به صورت هم زمان.

یه سری از دوستامون زنگ زدن، گفتن ساعت هشت می رسن. ما هم عمدا برنجو گذاشتیم دیرتر درست کنیم که برای همون ساعت هشت آماده بشه. اما این اصلا خوب نبود، یعنی ما از قبل می خواستیم غذا رو یه جوری درست کنیم که درست دم اومدن مهمونا دم کنیم و بعد از یه ساعت بشه بخوریم. ولی این جوری مهمونا نشسته بودن و ما همش تو آشپزخونه (!! منظورم همون جلو سینکه که تو پذیراییهنیشخند) بودیم. ولی خب مجبور بودیم دیگه. دوستامونم بنده های خدا داشتن از یه شهر دیگه می اومدن، نمی تونستیم مجبورشون کنیم زودتر بیان، پیش میاد دیگه لبخند.

خلاصه، بچه ها خودشون والیبال می دیدن و بحث می کردن و دیس میوه هم که روی میز بود، از خودشون پذیرایی کردن، ما هم کارامونو می کردیم. و چقدر هم من خوشحال شدم که خودشون اینقدر راحت بودن. اگه قرار بود وسط اون همه کار برنج و سر زدن به مرغ و آماده کردن سیب زمینی و این حرفا، ما هی بریم برای اونا هم بشقاب بذاریم و میوه تعارف کنیم، واقعا قوز بالاقوز می شد! ماشاءالله وسط بازی والیبالم که صدا به صدا نمی رسیدنیشخند!!

به هر حال همین که آخرین سری دوستامون اومدن غذاهای ما هم همشون آماده شدن!

ما هم نه چایی دادیم به مهمونامون، نه شیرینی، نه هیچی، مستقیم سفره ی شامو چیدیم! سفره رو تو یه اتاق دیگه چیدیم، بعد که چیده شد به همه گفتیم بیان. البته تو این قسمت مهمونا از ما فعال تر بودن نیشخند. بهتره بگم مهمونا سفره ی شامو چیدن، ما رفتیم نشستیم!

حالا سفره رو چیدیم، دیسای برنج و مرغ و همه چی رو کشیدیم، به آقایون می گیم بیاین، میگن صبر کنین والیبال تموم شه خنثی!

بالاخره راضی شدن لپ تاپو وردارن بیارن تو اتاق ببینن. لپ تاپو آوردن، نه ما از شاممون چیزی فهمیدیم، نه اونا از والیبالشون نیشخند!

شام هم که مرغ شکم پر بود و فسنجون با گوشت قلقلی. من که از مرغمون اصلا راضی نبودم، ولی خب مثل اینکه بعضی ها دوست داشتن.

برنج خیلی به اندازه بود خدا رو شکر. فقط حیف که والیبال بود بعضی ها زیاد نخوردن، حواسشون به مسابقه بود، واسه همین آخرش یه کمی تو دیس موند. ولی خورش بیشتر زیاد اومد، نمی دونم چرا سوال.

برای تزئین ماست، کلی سرچ کردم تو اینترنت، یه طرحی پیدا کردم، ولی چون عملی با امکانات ما عملی نبود، یه کمی طرحشو عوض کردیم. فقط نمی دونم چرا مناسب گروه سنی الف شده بود نیشخند و اتفاقا خیلی هم مورد استقبال کل جمع (که فک کنم رفتارامون دور از گروه سنی الف نیست چشمک!) واقعا شد.

بعد از شام، به بچه ها گفتیم برن اون یکی اتاق بشینن تا سفره رو بعدا جمع کنیم. ولی قبول نکردن و همه چیزو جمع کردن و مرتب کردن و شستن! بعد اومدن نشستن!

وقتی همه نشستن دیگه کم کم رفتیم سراغ بقیه ی خوردنی ها، دسرا رو آوردیم. یه نیم ساعت بعدش کیک و چایی رو آماده کردیم، آخر سر هم رولتی که آماده کرده بودیمو.

با اینکه تنوع زیاد بود و از همه چیز خوردیم، ولی من اصلا احساس ترکیدگی نداشتم، نمی دونم چرا نیشخند.

ساعتای یازده بود که دیگه کم کم بچه ها بلند شدن رفتن. دم رفتن یکی از بچه ها دعوتمون کرد برای دیدن فوتبال ایران بریم خونشون. حالا هنوز نمی دونم قراره بریم یا نه! فقط نکتش اینه که گفتن ساعت ده دقیقه به نه درو می بندن، هر کی می خواد باید زودتر اونجا باشه نیشخند.

---

یه کمی از پشت صحنه های مهمونی بگم براتون چشمک:

- خمیر رولتو مسلما فقط به اندازه ی سینی فر می تونستنیم پهن کنیم. یه جوری شد اندازه ی خمیر که دقیقا دوازده تا رولت داد. خیلی تزئین کردن و بریدنش مهم شده بود، کوچکترین اشتباهی مجبورمون می کرد دوباره یه رولت دیگه درست کنیم، ولی خدا رو شکر اشتباه نکردیم هیچ جا لبخند.


- موقع شام یه صدایی اومد که همه یه لحظه ساکت شدیم ولی نفهمیدیم چی بود. یکی از بچه ها گفت بوی سوختنی اومد (البته من نشنیده بودم، همسر شنیده بود). به هر حال دیدیم اتفاقی نیفتاد، هممون دوباره مشغول خوردن شدیم.

امروز معلوم شد که از پشت سینک آب رفته بود تو سه راهی ای که زده بودیم به پریز پشت کابینت (زیر سینک)، اتصالی کرده و پریز خراب شده. امروز ظهر فهمیدیم که نه گاز کار می کنه، نه یخچال. چک کردیم دیدیم، بعله چه دسته گلی به آب دادیم! سه راهی رو در آوردیم از توش آب می چکید. خدا رو شکر آتش سوزی نشده بود دیشب لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٦ ] [ ٧:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز که توش اتفاق خاصی نیفتاد که بگم.

فقط اینکه ترم پیش ما یه جلسه ی هفتگی داشتیم که بهش می گفتیم reading circle، دور هم می نشستیم، هر کس یه مقاله رو قبول می کرد که بخونه و بیاد برای بقیه توضیح بده. از وقتی استادمون رفته یه شهر دیگه، دیگه این جلسه ها هم کنسل شده (چه بهتر نیشخند). چند هفته پیش یکی از بچه ها ایمیل زد، گفت بچه ها بیاین خودمون بدون حضور استاد یه جلسه ی این جوری داشته باشیم، تا هم استفاده کنیم از مقاله ها، هم استاد نباشه که استرس بگیریم چشمک.

ما هم تو رودرواسی دعوتشو لبیک گفتیم و کلی به به و چه چه کردیم واسه این پیشنهاد!!

دیروز اولین جلسه ی این جلسات بود و نوبت من بود. هر کس دو بار تو این جلسات نوبتش میشه، یه بار راجع به کار فعلیش حرف می زنه، یه بارم راجع به یه مقاله ای که خونده. من اولین جلسه رو راجع به کار خودم حرف زدم و قرار شد بچه ها اگه نظری پیشنهادی چیزی دارن بگن.

یه سری نظر دادن و گفتن حتما این کارو بکن، حتما اون کارو بکن که خب به نظرم خوب و منطقی می اومد. کلا جلسه ی خوبی بود، همین که آدم با بقیه تبادل نظر می کنه خیلی خوبه.

---

امروز با استادم اسکایپی قرار داشتم. نظرای بچه ها رو بهش گفتم (البته نگفتم که بچه ها اینا رو گفتن، گفتم من پیشنهاد می کنم این کارا رو بکنیم). همشو با استدلال رد کرد نیشخند.

فقط یه نظر بود که به ذهن خودم رسیده بود اصلا راجع بهش با بچه ها صحبت نکرده بودم، گفت این خوبه، اینو امتحان کن!

فکر کنم بهتره از این به بعد مشورت نکنم با بچه ها چشمک!

---

امروز کلاس فارسی- آلمانی هم داشتم. این پسره خیلی بامزه است فارسی حرف زدنش. آخر هفته رفته بود خونشون که یه شهر دیگه است. بعد از اونجا رفته بودن یه شهر دیگه که نزدیک شهر خودشون بود و خونه ی مامان بزرگش اونجا بود. تو راه تگرگ اومده و ماشینا وایستادن تا تگرگ قطع بشه، چون نگران بودن که شیشه ی ماشین بشکنه. بعد از حدود بیست دقیقه دوباره راه افتادن. بعد از اینکه تگرگ تموم شده، بلافاصله هوا به شدت آفتابی شده و خیلی سریع تو چند دقیقه همه چی خشک شده و انگار نه انگار که بارون اومده.

حالا، تیکه ی آخرو این جوری برا من توضیح داد:

بعد از پنج دقیقه، "هوا بود مثل اینکه هیچ چیز نبود."!!نیشخند

 

----

پس فردا قراره مهمون داشته باشیم، واسه همین الان کلی کار داریم واسه خرید خونه و رفت و روب و آماده کردن تدارکات لازم.

عصری رفتیم خرید یه عالمه خرید کردیم.

الانم لیست کارایی که باید فردا بکنیم، لیست ظرف هایی که لازم داریم و برنامه ی دقیق (از نظر زمانی) فردا رو نوشتم که ببینیم چی به چیه. فردا یازده ساعت برای انجام کارامون لازم داریم!! من موندم فردا که هنوز مهمونی نیست اگه یازده ساعت لازم داریم، پس، پس فردا چقدر ساعت لازم داریم واسه درست کردن غذاها و سالاد و این چیزا؟!متفکر

---

این مهمونی که می خوایم بدیم مهمونی خونه ی جدیدمونه. فقط من نمی فهمم چرا خونه این همه بزرگ شده، ولی ما بازم هرجور حساب می کنیم کلی باید دکور خونه رو تغییر بدیم تا دوازده نفر آدم جا بشن تو خونمون!!سوال

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٤ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که رفتیم ایکیا، برای تزئین میز مبلمون یه گلدون نسبتا بزرگ خریدیم، از اونا که توشو با سنگ های رنگی و تزئینی یا شن رنگی پر می کنن.

شن هم خریدیم، شن رنگی که بریزیم تو گلدون و قشنگ بشه بذاریم روی میز.

تقریبا نیم ساعتی گشتیم توی قسمت گلدونا و شن های رنگی تا بالاخره یه چیزی انتخاب کردیم.

روزی که می خواستیم شنا رو بریزیم توی گلدون کلی فکر کردیم که چه طرحی بریزیم و چطوری بریزیم که اون طرحی که می خوایم بشه.

خلاصه، بعد از کلی سرچ کردن که چطوری باید بریزیم، شن های رنگی رو به صورت لایه لایه ی موجدار ریختیم تو گلدون.

دیروز که دوستامون اومده بودن خونمون، یه نگاه به گلدون کردن، خانومش میگه ا چه جالب شکل پرچم آلمان ریختین شناتونو!

تازه اونجا فهمیدیم که بعله دقیقا مثل پرچم آلمان ریختیم! البته رنگ هایی که ما گرفتیم قهوه ای تیره و نارنجی و زرده، ولی پرچم آلمان به جای قهوه ای، مشکی داره. ولی خب دوستای ما دم غروب اومده بودن و توی اون هوای کم و بیش تیره، قهوه ای مشکی دیده میشد.

--

یعنی زندگی تو آلمان اینقدر رو ما تاثیر گذاشته که سلیقمونم این جوری شده؟سوال

[ ۱۳٩۳/۳/٢٢ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز دوستامون که رفته بودن ایران، برگشتن و ما کلی خدا رو شکر کردیم نیشخند. آخه اینا که نبودن، هیشکی نبود ما باهاش بریم بیرون! البته بودن ها، ولی بقیه رو باید کلی هماهنگ کرد و آخرشم معلوم نیست بیان یا نه! اینا رو زنگ می زنیم میگیم بریم؟ میگن بریم! بدون هیچ مقدمه ای! به همین راحتی!

خلاصه که از ایران اومدن و ما کلی خوشحال شدیم. ما هم همون روز بهشون پیشنهاد دادیم بریم بیرون که قبول نکردن، گفتن دیگه خیلی زوده نیشخند؛ هنوز ده دقیقه است رسیدیم خونه!

خلاصه، امروز زنگ زدن گفتن میان کلیداشونو ببرن. آخه یه سری از کلیدای خونشون دست ما بود که هر از گاهی می رفتیم به خونشون سر می زدیم.

ما هم گفتیم بیاین، ولی ما می خوایم بریم خرید، اول قرار شد بعد از خریدمون بیان ولی در نهایت تصمیم گرفتیم هر دومون بریم یه جا خرید (که نزدیک خونه ی ما هم بود)، از اونجا با هم بیایم خونه ی ما.

منم سریع کیکو به راه کردم و گذاشتم تو فر، فرو هم گذاشتم رو 37 38 دقیقه. ده دقیقه بعدشم راه افتادیم. گفتم یا کیک درست میشه، یا خراب میشه دیگه نیشخند.

رفتیم خرید، دوستامون زودتر رسیده بودن. نیم ساعتی گشتیم و خریدامونو کردیم. تا وقتی برگشتیم خونه ساعتای 8:15 اینا بود. فر خودش خاموش کرده بود. کیکو با قالبش ورداشتم (مدل کیکش طوری نبود که تو سینی بریزم، تو قالب ریخته بودم، از اون قالبا که وسطش خالیه)، یه سیخ کباب حسینی (!!) زدم توش (به جای چوب کبریت چشمک) که خدا رو شکر بهش نچسبید و معلوم شد کیکمون خوبه.

بشقاب آوردیم و جلوی چشم مهمونامون تو ظرف برگردوندیم با اعتماد به نفس کامل لبخند، خیلی هم خوب شده بود کیکمون. قشنگ برگشت تو ظرف، نه شکست، نه خراب شد.

کیکو با دوستامون نوش جان کردیم. همسر هم میوه ها رو شست و دوستامون یه کمی میوه هم خوردن و ساعتای 9 اینا بود که رفتن.

دم در با خانوم دوستمون صحبت می کردم، میگه خب کی بیایم شام خونتونو بخوریم؟! هیچی دیگه حالا مجبوریم شام دعوت کنیم بچه ها رو. البته نه اینکه ما نخوایم شام بدیم. ما نمی خواستیم الان بدیم (یعنی من آمادگیشو نداشتم، همسر که یه هفته است میگه بچه ها رو این هفته بگیم!).

ولی خب الان مجبوریم همین هفته مهمونی بذاریم. آخه هفته ی بعد ما نیستیم، بعدش هم که ماه رمضون میشه و مهمونی ماه رمضون هم سخته، هم مسخره است، چون همه اش بخور بخوره. تازه اینجا هم که دیگه بدتر! ساعت ده اذون مغربه. ساعت یک و ربع اذون صبح! ملت تا غذا خوردن باید پاشن برن خونشون! یا اینکه تو خونه ی ما سحری رو هم بخورن نیشخند.

--

دوستامون برامون هم سوغاتی آورده بودن، هم یه سری چیزای سفارشی که خودمون گفته بودیم و خانواده ی همسر خریده بودن و برامون فرستاده بودن. خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارن که ما به خواسته هامون برسیم!

سوغاتیمون سبزی قرمه سبزی بود که واقعا خدا خیرشون بده. بهترین چیزی بود که می تونستن برامون بیارن! سبزی های خودمون اینجا انقد مونده شده بود که ریختیمشون! آخه هم بوی موندگی می دادن، هم دیگه زرد شده بودن تقریبا.

سفارشی هامونم دو تا روسری بودن واسه ی من، عقدناممون بود واسه ی قرارداد کار من، و یه بسته زعفرون سابیده شده (اینجا دو بسته زعفرون نسابیده داریم که نمی دونم چطوری باید بسابیمشون!!).

روسری ها یکیش آبی بود، دقیقا از اون آبی ها که تو کاشی های معماری اسلامی می بینین. من رنگ آبیشو خیلی دوست داشتم لبخند.

اون یکی تیره تر بود، یا حداقل از نظر من تیره بود، ولی بازم قشنگ بود، بهم می اومد. اونم دوست داشتم لبخند.

خدا رو شکر بالاخره روسری دار شدم! اینجا شال پیدا میشه، ولی روسری اصلا!

---

کلا سلیقه ی خواهر همسر همیشه یه درجه از سلیقه ی من تندتره چشمک. وقتی رنگ شاد میخره، شادتر از اون چیزی می خره که اگه خودم بودم می خریدم، وقتی هم معمولی می خره، یه درجه تیره تر از اون چیزی می خره که اگه خودم بودم می خریدم نیشخند. ولی خب دستش درد نکنه واقعا، خیلی دوست داشتم روسری هامو. آبیه رو که فردا افتتاح می کنم چشمک.

---

مامان من به شدت عاشق رنگ های روشنه، از همه بیشتر سفید و گلبهی. کلا چیز میز تیره هم تو کارش نیست! مثلا یه بار براش یه پارچه انتخاب کردیم، مثلا فکر کنم هر بیست سانت یه دایره ی دو سه سانتی مشکی داشت، می گفت این تیره است!

---

یادمه یه بار خواهر و مامان همسر رفته بودن برای من دو تا لباس خریده بودن، بدون دلیل! همین جوری (بعله، همچین خانواده ی همسری دارم من لبخند). یکیش آبی بود، یکیش پوست پیازی (اولی مصداق قسمت اول توصیف خریدای خواهر همسر و دومی مصداق قسمت دومش چشمک). هر دوشونو دوست داشتم، ولی آبیه رو بیشتر.

خواهر همسر اومد لباسا رو به من داد، گفت دیدم شما رنگ شاد دوست داری اینا رو برات خریدیم. منم گفتم دست شما درد نکنه و گرفتم. وقتی رنگاشو دیدم با خودم فکر کردم چقدر تفاوت هست بین تعریف آدما از "شاد"چشمک!

درست همون روز عصری من می خواستم برم خونه ی مامانم اینا. منم همون پوست پیازیه رو پوشیدم زیر مانتوم. رفتم خونه ی مامانم اینا. همین که مانتومو در آوردم، مامانم گفت به به لباس نو مبارک باشه. لباس نو خریدی. ولی چرا انقدر تیره خریدی؟!خنثی

من اونجا یه بار دیگه فهمیدم چقدر تفاوت هست بین تعریف آدما از "تیره" چشمک.

---

اگه من چند روز نیومدم، بدونین به علت کبودی بیش از حده! آخه خواهر همسر هم اینجا رو می خونه نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٢ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همسایه ی رو به روییمون بنگلادشیه.

چند بار همسر با آقای همسایه برخورد داشت که همسر سلام کرده بود و اون خیلی خشک جوابشو داده بود (یکی دو تا صحنشو منم دیدم و واقعا واسم عجیب بود. حداقل وقتی دو تا مسلمون به هم می رسن یه کمی گرمتر سلام و احوال پرسی می کنن).

منم چند بار که با همسر از خونه رفتیم بیرون، این آقا رو دیدم، هر بار ما سلام می کردیم، ولی اون خیلی خشک جواب میداد. هیچ وقت هم خودش پیش قدم نمی شد تو سلام کردن ولی ما از رو نمی رفتیم و سلام می کردیم چشمک.

این همسایه هامون جاکفشیشونو کلا گذاشتن بیرون. دو تا هم بچه دارن و همیشه روی جاکفشیشون یه عالمه کفش شلوغ پلوغه. روزای اول که واسه اسباب کشی می اومدیم، خیلی کفش ها به هم ریخته بود. همسر هم که خیلی روی مرتب بودن حساسه همش می گفت چقدر همسایه هامون نامرتبن.

روز اول یا دومی که اینجا بودیم، من همه ی کفش های همسایه رو جفت کردم و مرتب کردم. دو جفت دمپایی هم که دم درشون بود و روی جاکفشی نبودو رو به سمت خونه ی خودشون مرتب گذاشتم که وقتی از در میان بیرون مستقیم پاشون کنن (همون جوری که وقتی مهمون می خواد بره براش جفت می کنیم).

از فردای اون روز همیشه کفشاشون مرتبه. من اصلا چنین انتظاری نداشتم. در واقع من با این هدف کفشاشونو مرتب کردم که با خودم گفتم اینا که مرتب نمی کنن، بذار من مرتب کنم، بالاخره نمای جلوی خونه مربوط به ما هم هست. اگه مرتب کردن خودشون که کردن، اگه نه، هر از گاهی من خودم مرتب می کنم.

اون روز شاید همسایه فقط فهمید که باید کفشاشو مرتب کنه، ولی من چیز مهم تری یاد گرفتم. من فهمیدم آدما شاید زبون ما رو بلد نباشن، اما زبون مهربونی رو می فهمن، حتی اگه در سکوت باهاشون حرف بزنی.

--

اون روز تو ایستگاه ترم ایستاده بودیم. یه خانوم باحجاب اونجا بود با یه بچه توی کالسکه. برگشت به من نگاه کرد. من بهش لبخند زدم، اونم با یه لبخند جواب داد. چند لحظه بعد دیدم آقای همسایه از اون ور با یه بچه روی کولش رسید. یهو خانومه شروع کرد به صحبت کردن و من فهمیدم این خانوم همسایه رو به روییه.

--

چند روز پیش که با دوچرخه هامون اومدیم، آقای همسایه پایین ساختمون ایستاده بود، داشت سیگار می کشید. سلام کردیم و از دوچرخه هامون پیاده شدیم. آقای همسایه پرسید شما ایرانی هستین؟ گفتیم آره. گفت از روی اسماتون فهمیدم. پرسید شما اینجا درس می خونین و ما هم با چند تا سوال بحثو ادامه دادیم. بعدش هم خداحافظی کردیم و رفتیم تو.

از اون روز دیگه خیلی قانون نداره کی اول سلام کنه.

---

همسایه ی بالاییمون یه زوج سوری هستن که حداقل یه بچه دارن (ما صدای یه بچه رو می شنویم، بیشترشو نمی دونم!). همون روز اولی که ما رسیدیم و بچه ها داشتن مبلا رو می آوردن تو، آقای همسایه اومد رد بشه از پله ها. اول که قشنگ وایستاد که مبلو ببرن تو و به خاطر اون اذیت نشن. ولی بعد که دید با اینکه مبل هنوز تو نرفته ولی جا به اندازه ی رد شدنش هست، اومد رد شد و رفت و در همین حین مدام یه چیزی می گفت که ما نمی فهمیدیم چی میگه، فقط فهمیدیم داره خوشامد میگه!

بعد از اون من یه بار دم در دیدمش و ازش یه سوال پرسیدم، شروع کرد به صحبت کردن و یه سری چیزایی که من نخواسته بودممم برام توضیح داد و آخرش هم welcome welcome گویان دور شد چون عجله داشت.

یکی دو بار دیگه هم که تو مسیر یا جای دیگه دیدیمش آدم خیلی خونگرمیه و از دور هم که ببینه سلام می کنه.

من تا حالا خانومشو ندیدم، فقط یه بار متوجه شدم یه نفر باحجاب داره میره داخل ساختمون. از همسر پرسیدم مگه مسلمون دیگه ای هم اینجا هست؟ که همسر گفت اون همسر همین آقای سوری هست، ولی متاسفانه من چهرشو ندیدم.

یه همسایه ی دیگمون یه زوج چینی هستن (البته شاید چینی نباشن، اما از همون نژادهای مشابهن چشمک). من هیچ وقت با اونا برخورد نداشتم، تمام برخوردمون در این حد بوده که جلوی در دیدیمشون و سلام کردیم. اما بیشتر از این با هم صحبت نکردیم تا حالا.

--

ساختمون شیش واحد داره ولی ما هنوز ساکنای دو واحد دیگه رو ندیدیم! شاید خالی ان اون واحدا، نمی دونم.


[ ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گاهی وقتا با خودم فکر می کنم دوست داشتم چطوری زندگی کنم. اون چیزی که توی ذهن من هست به عنوان یه زندگی ایده آل چیزیه که فکر می کنم هیچ کس نمی پذیردش به جز خودم.

دیشب قبل از خواب داشتم با خودم فکر می کردم چقدر همسایه به گردن آدم حق داره. چقدر تو دین ما راجع به همسایه سفارش شده. یاد اون حدیث افتادم که پیامبر میگه خدا انقدر درباره ی همسایه سفارش کرد که من فکر کردم همسایه از آدم ارث می بره.

دیشب داشتم با خودم فکر می کردم کاش می شد یه کاغذ پشت در خونمون بزنیم با این مضمون:

Dear Neighbours, Dear Neighbours' Guests, Dear Everyone Who Walks through this Staircase,

If you have any problem that we can help you, just knock on the door. We are on the earth to help others :)

ترجمه اش اینه: همسایه های گرامی، مهمانان گرامی همسایه ها، اشخاص عزیزی که از این پلکان عبور می کنید،

اگر مشکلی دارید که فکر می کنید ما می توانیم به شما کمک کنیم، لطفا در بزنید. ما اینجاییم برای اینکه به دیگران کمک کنیم :)

 

ولی خب نمی زنیم! حداقلش به این دلیل که یکی از اونایی که مثل من فکر نمی کنه در این زمینه، همسره چشمک.

من هنوز دارم تلاش می کنم به همسر بقبولونم که کیک درست کنیم واسه همه ی همسایه ها ببریم، خودمونو معرفی کنیم و بگیم ما اومدیم چشمک. به نظر من اینکه همسایه ها الان دیگه مثل قدیما با هم در رفت و آمد نیستن، یه علتش مغرور شدن آدماست. خیلی از ماها الان فقط منتظریم طرف شروع کنه. خودمون حاضر نیستیم دست به کار بشیم. حاضر نیستیم ما شروع کنیم، حاضر نیستیم ما اون اولین کسی باشیم که طرف مقابلشو به یه لبخند دعوت می کنه!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢۱ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که با بچه ها رفته بودیم بیرون صحبت از ریختن کف توی رودخونه و شستن ماشین با آب جاری طبیعت و این حرفا شد (کاری که برای ما ایرانی ها خیلی آشناست!)، و ما فهمیدیم که اگه اینجا از این کارا بکنیم خیلی خیلی جریمه های سنگینی در انتظارمون خواهد بود!

یکی میگفت یه بنده خدایی سیستم گرمایشش مشکل داشته، دو تا لوله ای که توی هم جا خورده بودن در اومدن و کلی دیزل ریخته روی زمین و فرو رفته تو زمین. دولت ازش پول تمیز کردن اون خاک زیر زمینو گرفته!! که شده 200,000 یورو (بعله، دویست هزار یورو!).

یکی دیگه هم می گفت یه بنده خدایی ورداشته آشغالای کاغذیشو قاطی کرده با آشغالای معمولی (یه عامله کاغذو قاطی کرده البته، نه یکی دو ورق)، مسئولین محترم هم نشستن توی کاغذای اون آقای محترم گشتن و یه نامه پیدا کردن، یه نامه ی رسمی که توش اسم طرف بوده و از همین طریق پیگیری کردن که این آشغالا مال چه کسی بوده و طرفو کلی جریمه کردن!

دانلود غیرقانونی و استفاده از تورنت و این چیزا هم که جریمه های خودشونو دارن دیگه.

کلا این آلمانی ها دست به جریمشون خوبه چشمک، اگه خواستین بیاین اینجا یه کم حواستونو جمع کنین!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٠ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره دیروز دوستمون اومد و درهای باقی مونده ی کمدو بستن. البته بد از بستن همه ی درها، در آخر تنظیم نمی شد و معلوم شد که با اون یکی در مشابهش برعکس بستن. واسه همین اون دو تا درو باز کردن و جا به جا کردن و دوباره بستن.

قبل از اینکه دوستمون بیاد هم دیگه من و همسر تقریبا همه چی رو مرتب کردیم و حتی چیزای تزئینی رو هم گذاشتیم سرجاشون و الان دیگه تقریبا همه چی رو به راهه.

بعد از اینکه کارشون تموم شد یه شربت آبلیمو درست کردیم و خوردیم. بعدش هم که دوستمون می خواست بره، چون ماشین داشت، ما هم گفتیم میایم. آخه مسیرمون تا یه جایی یکی بود.

با هم راه افتادیم و ما وسط راه پیاده شدیم و قدم زنان رفتیم سمت رود. یه کمی رو صندلی های کنار رود نشستیم ولی به نظر من هوا خیلی گرم بود، هرچند همسر می گفت هوا خوبه. البته من بیشتر با شرجی بودنش مشکل دارم تا با خود گرم بودن.

تقریبا یه ساعتی نشستیم، هوا یه کمی بهتر شد. تصمیم گرفتیم شام بریم یه جا دونر بخوریم. ولی از اونجایی که اخیرا با یه مغازه ی حلال دیگه آشنا شدیم، گفتیم بریم بقیه ی غذاهای اونجا رو امتحان کنیم چشمک.

وقتی رفتیم، من گفتم سفارش میدم. فقط نمی دونم با چه درایتی یکی از غذاها رو همون چیزی سفارش دادم که دفعه ی پیش خورده بودیم نیشخند. به هر حال دوتایی هر دو تا غذا رو خوردیم. یکیش که انقدر داغ و تند بود که آدم نمی فهمید الان دهنش داره از تندی می سوزه یا از داغی!!

غذامون که تموم شد من فقط دلم می خواست زود برگردیم، آخه احساس میکردم لبام پف کرده از بس داغ و تند شده نیشخند.

تا وقتی برگشتیم خونه ساعت 9.5 اینا بود. یه کمی نشستیم پشت لپ تاپامون و من یهویی تصمیم گرفتم دسر درست کنم. به همسر گفتم بیا این دسره رو درست کنیم. از خیلی وقت پیش تو برنامه مون بود (یعنی از خونه ی قبلی)، وسایلشم خریده بودیم، ولی قسمت نشد درست کنیم.

همسر گفت چقدر طول می کشه، منم گفتم یه ربع. آخه اون دستوری که من دیدم فقط نوشته بود اینو بریزین تو لیوان، بعدم اینو و بعدم اونو. اصلا چیز سختی نداشت! ولی خب حدود 45 دقیقه ای وقت گرفتم فکر کنم! (البته با احتساب یه بار خراب کردن و ریختنمون چشمک). آخرش هم چون توش شیر داغ داشت، باید می ذاشتیم تو یخچال که سرد بشه.

حالا امروز بعد از ناهار بخوریمش ببینیم اصلا چه مزه ای شده!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٢٠ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز صبح که رسما هیچ کار خاصی نکردیم!!

بعد از ظهر هم مثل دو هفته ی قبل رفتیم دوره ی قرآنمونو گذاشتیم و برگشتیم. هوا هم انقدر گرم شده که خدا می دونه. 32 درجه ساعت شیش عصر!! اونم با این هوای مرطوب اینا، واقعا وحشتناکه.

منم گفتم با دوچرخه بریم که تو راه یه کمی باد بخوریم، ولی انقدر هوا گرم بود که رکاب زدن افاقه که نکرد هیچ، کارمونم سخت تر کرد.

وقتی رسیدیم محل قرار ساعت حدود شیش و هشت دقیقه بود ولی هیشکی نبود! خوشم میاد هممون ایرانی رفتار می کنیم نیشخند. کم کم بچه ها اومدن و نشستیم و ده آیه خوندیم و راجع بهش صحبت کردیم.

خیلی خوب بود. بعدشم هندونه و چایی و بیسکوئیت (که همشو فقط یه خانواده آورده بود و اونم مسلما ما نبودیم چشمک) خوردیم و کلی خوش گذشت.

یه اتفاق جالب این بود که یه خانم آلمانی که داشت رد میشد، همین طور که داشت رد میشد به ما گفت نوش جان (گوتن اَپِتیت :Guten Appetit) که در نوع خودش بی نظیره! اصولا آلمانی ها همچین کاری نمی کنن. در ادامه هم خانومه سلام کرد و دوست ما هم بهش هندونه تعارف کرد، اونم بی برو برگرد گفت می خوام. یه شتری براش برید دوستمون و با چاقو وسطاشو قاچ زد که راحت تر خورده بشه. خانومه پرسید یه قطعشو وردارم؟ دوستمونم گفت نه، همشو بگیر. اونم یه شتری گرفت و خوشحال شد نیشخند. بعد می پرسه هسته اشم میشه خورد؟خنثی

من خانومه رو ندیدم درست ندیدم، روم به سمتش نبود ولی فکر کنم خانومه پنجاه سالی داشتا!! نفهمیدیم چرا همچین سوالی پرسید؟ مسخره کرد؟ واقعا پرسید؟ حالا برام سواله تو این همه مدت هسته ی هندونه رو چیکار می کرده بالاخره؟ می خورده یا نه؟متفکر

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٩ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز صبح که بیدار شدیم، هیچی برای خوردن نداشتیم نیشخند. چون دیشب انقدر دیر رسیدیم خونه و خسته بودیم که نرفتیم خرید. نه نون داشتیم، نه شیر که بخوایم بخوریم!

همون جوری بدون صبحونه و چایی همسر شروع کرد به تمیز کردن سرویس. دو ساعتی درگیرش بود تا تموم کرد! ولی خب دستش درد نکنه کلا همه جا رو برق انداخت لبخند!

بعدش رفتیم خرید کنیم. یه ALDI نزدیک خونمون هست که ده دقیقه پیاده راهه. بازم هوا خیلی گرم بود، لباسای ما هم گرم تر!

یه عالمه از اونجا خرید کردیم برای خونمون و برگشتیم. از اونجایی که ناهار نداشتیم، از آلدی یه پاستای آماده خریدیم که خوش به حالتون که نبودین! اصلا خوشمزه نبود! یعنی من فکر کردم کاش پیتزا گرفته بودیم.

---

عصری هم باید یه عالمه خرید دیگه بریم. یه سری چیزا رو باید از مغازه ی ترک ها بخریم، یه سری ها رو از مغازه ی عربا! یه سری ها رو از BAUHAUS!! ولی من که همین الانشم خسته ام، احتمالا یه سریهاش برای امروز کنسل میشه چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٧ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز صبح همسر که رفت سر کلاس، منم دیگه کم کم لباس پوشیدم و مدارکمو ورداشتم که ببرم بدم اداره اقامت. قبلش هم باید یه سری چیزا رو فتوکپی می گرفتم. بردم اول فتوکپی ها رو یه جایی نزدیک دانشگاه گرفتم، بعد بردم اداره اقامت.

خانومه مدارکمو گرفت و گفت صبر کنم تا اون مسئول مربوطه که بهش ایمیل زدم جوابمو بده.

از اونجا رفتم سایتی که توی سلف دانشگاه بود. انقدر سرعت کامپیوترش کمه که خدا می دونه! آدمو یاد کامپیوترای ده سال پیش می اندازه. تو کل یه ساعتی که وقت داشتم، فقط تونستم میلامو چک کنم و خلاصه ی دو سه تا مقاله رو بخونم!

ساعت یازده هم که طبق معمول با استادم قرار داشتم. درست قبل از اینکه بخوام برم، با یه ابزاری آشنا شدم که خیلی به درد کارم می خوره.

استادمو که دیدم، سوالامو پرسیدم، اونم یه جوابایی داد. من هرچی فکر کردم اونجا یادم نیومد که من چرا این روش استادو امتحان نکردم!! واسه همین دیگه چیزی نگفتم و گفتم باشه اینو امتحان می کنم. اون ابزار جدیدو هم به استادم معرفی کردم، گفت من اصلا نمی دونستم همچین چیزی وجود داره. خیلی چیز خوبیه. اول همین روشی که داریمو امتحان کن، اگه جواب نداد، میریم سراغ اون.

وقتی رفتم تو ایستگاه اتوبوس وایستادم که اتوبوس بیاد، یادم افتاد چرا من این روشو امتحان نکردم، آخه اصلا جواب نمی داد به یه سری دلایل!! حالا باید به استاد میل بزنم و بگم همون کاری که خودم کردم درسته، پیشنهادت قابل اجرا نیست!

با استادم کلا بیست دقیقه بیشتر صحبت نکردم. بعدش برگشتم خونه و اومدم سریع غذا درست کنم. مرغو گذاشتم رو گاز، بعد دیدم برنج تموم شده! ماکارونی و گوشت چرخ کرده هم نداشتیم، و ایضا نون!!!

هیچی دیگه، خوراک مرغ درست کردم نیشخند، اتفاقا خیییلی هم خوشمزه شده بود.

بعدش نشستم یه کمی سرچ کردم ببینم چطوری می تونیم بریم ایکیا. آخه معمولا چیزایی که آدم می خره رو تا دو هفته می تونه پس بده و ما مجبور بودیم تو همین آخر هفته بریم ایکیا.

از اونجایی که خرید خاصی نداشتیم و فقط چند تا تیکه ی کوچولو لازم داشتیم از ایکیا، اگه دیر هم می رفتیم مشکلی نداشتیم.

همسر که اومد سریع غذا خوردیم و خودمونو به ترم ساعت 1:45 رسوندیم و تقریبا ساعتای سه رسیدیم ایکیا.

تقریبا خیلی از چیزایی که می خواستیمو نداشت، مثل رومیزی و توری برای پنجره ها و این جور چیزا (که البته از قبل هم حدس می زدیم نداشته باشه).

همون خریدای کوچیکمون تا ساعت 6.5 طول کشید! بیشتر وقتمون هم سر این گرفته شد که می خواستیم یه چیز تزئینی برای روی میز مبل بخریم! بیشتر از نیم ساعت بین گلدونای شیشه ای گشتیم!!

در نهایت یه چیزی ورداشتیم و رفتیم سمت صندوق. وقتی حساب کردنمون تو صندوق تموم شد ساعت 19:02 بود. با گوشیم چک کردم، اتوبوس ساعت 19:01 رفته بود! اتوبوس بعدی هم 20:01 می اومد!!

یه کمی همون جلو رو مبل های راحتی چرمی ای که همیشه بعد از خروجی ایکیا هست نشستیم و با گوشی چک کردیم و دیدیم اگه تا یه ایستگاهی رو خودمون پیاده بریم در عرض نیم ساعت، می تونیم با یه اتوبوس دیگه خودمونو به ایستگاه قطار برسونیم و قطاری رو بگیریم که اگه با اتوبوس 19:01 رفته بودیم می گرفتیم.

ما هم گفتیم تلاشمونو می کنیم چشمک.

راهو دقیق بلد نبودیم، ولی از سمتی که می دونستیم درسته شروع کردیم به رفتن. باید خودمونو تا 7:45 می رسوندیم به اون ایستگاه. تقریبا 7:30 اینا بود که ساختمون جلوی ایستگاهو از دور دیدیم ولی باید می دویدیم، وگرنه ممکن بود نرسیم. تقریبا اون 7 8 دقیقه ی آخرو دویدیم و نهایتا سه چهار دقیقه زودتر از اتوبوس رسیدیم لبخند.

وقتی رسیدیم شهر خودمون ساعت هشت و ده دقیقه اینا بود. تا رسیدیم به ایستگاه قطار خونمون ساعت شده بود 8:25 ولی یه مشکل فنی پیش اومده بود و بعد از بیست دقیقه ایستادن هیچ قطاری نیومد از اونجا رد بشه که مسیرش مسیر مورد نظر ما باشه!

از اونجایی که قطارا کلا به هم ریخته بودن و کلا خط یه سری قطارا عوض شده بود و در واقعا قطارای یه مسیر دیگه داشتن از اون ایستگاه رد می شدن، اصلا نمی دونستیم قطار ما کی میاد.

خونمونو که عوض کرده بودیم، دوچرخه هامونو نبرده بودیم و هنوز جلوی خونه ی قبلی بودن. ما هم تصمیم گرفتیم با یه اتوبوسی که میره به سمت خونه ی قبلیمون بریم، دوچرخه هامونو ورداریم و با دوچرخه بریم.

همین کارو کردیم. دوچرخه ی من ترک داشت و میشد بارها رو بذاریم روش، اما لازمه اش این بود که من با دست نگهشون دارم که این کار از من ساخته نبود نیشخند. این شد که همسر کللللللی طفلکی شد و مجبور شد بارها رو بذاره جلوی دوچرخه اش، روی میله و با دست نگه داره!

تا خونمون رکاب زدیم، مسیرش هم نسبتا زیاد بود. شاید 25 دقیقه اینا با دوچرخه راه بود ولی ورزش خوبی بود چشمک.

وقتی رسیدیم خونه کلی خسته شده بودیم، آخه هوا هم گرم بود و ما هم لباسای نسبتا گرمی پوشیده بودیم! دوچرخه ها رو گذاشتیم تو اتاق دوچرخه (یعنی همسر گذاشت چشمک)، بعد رفتیم بالا.

من که مستقیم رفتم دوش گرفتم، همسر هم یه کمی خونه رو مرتب کرد. یه سری ها رو هم گذاشت برای من که وقتی اون رفت دوش بگیره انجام بدم.

خونه رو تقربیا مرتب کردیم و فقط موند سرویس که باید کلا تمیز میشد. اونو گذاشتیم برای فرداش (یعنی امروز).

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٧ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

صبا خانوم کادوتو آماده کن چشمک. این پستو از خونه ی جدید میذارم.

چند وقت پیش که دوستامونو دیدیم، یکیشون برای اینترنت پیشنهاد داد که اینترنتی سفارش بدیم. خودش اینترنتی سفارش داده بود، یه هفته ای بهش رسیده بود. ما هم گفتیم همین کارو بکنیم.

اینترنتی سفارش دادیم. فرداش من یه ایمیل دریافت کردم که گفته بود ما بسته رو فرستادیم، اینم کد رهگیریشه. اینجا پست یه روزه یا نهایتا دو روزه می رسه. منم سریع اسممونو روی یه برگه نوشتم و بردم پایین چسبوندم رو زنگ. قبلا اسممونو روی صندوق پستی زده بودیم، ولی روی زنگ نه.

یکی دو ساعت بعدش در زدن، پست بود، مودممونو آورده بود لبخند. خیلی سریع بود! اصلا انتظارشو نداشتیم این قدر زود برامون بفرستن.

اومدیم تلاش کردیم درستش کنیم، ولی به اینترنت وصل نمی شد، یعنی لپ تاپا به مودم وصل می شد، ولی مودم به اینترنت وصل نمی شد.

امروز که من رفتم جلسه ی هفتگی دانشکده، همسر هم اومد تو کتابخونه نشست تا سرچ کنه ببینه چطوری میشه مودمو تنظیم کرد.

یه فایل پی دی اف پیدا کردیم که راهنماش بود. وقتی برگشتیم خونه همسر نشست اونو درست کنه. طولی نکشید که درست شد لبخند. به همین سادگی! فقط سرعتش خیلی پایینه. نمی دونم، شاید ما عادت کردیم به اینترنت پرسرعت خوابگاه، الان برامون سخته با این سرعت کار کنیم، ولی خب بازم خوبه خدا رو شکر.

---

یه عالمه کار داریم برای انجام دادن. اون روز که وسایلمونو چیدیم، فهمیدیم لامپای خونه بد هم نیست، یعنی نورش تقریبا کافیه برای خونه. واسه همین تصمیم گرفتیم یه پایه ی لامپ رو به علاوه ی دو سه تا لامپ ببریم پس بدیم. علاوه بر این دو تا روکش هم برای بالش های مبل (یا خارجکی بگیم کوسن!) خریده بودیم که رنگش به مبل ها نمیاد. اونا رو هم باید ببریم پس بدیم. به جاش یه سری چیز دیگه لازم داریم که باید بخریم.

از طرفی جلسه های تفسیر قرآنمونم که پابرجاست و یکشنبه عصر با بچه ها قرار داریم.

از اون یکی طرف (!)، یه سری از درهای کمد مونده که هنوز نبستیم. آخه سنگنینن و همسر میگه تو نمی تونی نگهشون داری که من پیچ کنم. هرچی هم من میگم "خواستن توانستن است، من می تونمچشمک"، همسر قبول نمی کنه و قراره دوستمون آخر هفته بیاد به همسر کمک کنه اون درا رو ببندن.

حالا نمی دونم این همه کارو چطوری قراره انجام بدیم! چطوری باید زمان بندی کنیم براشون.

----

اون "خواستن توانستن است" رو که گفتم، یاد مامانم افتادم. کلا تکیه کلام مامان من همین جور جمله هاست، "تو می تونی"، "میشه"، "کار نشد نداره"، "خواستن توانستن است" و امثالهم.

و این جوری میشه که مامان من از هر چیزی که فکرشو بکنین یه کمی بلده! چون همه رو امتحان کرده. مثالش درست کردن شیر آب، رنگ کردن دیوارا (البته خوب رنگ نمی کنه مسلما ولی به مدت شاید پونزده سال ما تو خونه ای زندگی کردیم که یه اتاقشو مامانم رنگ کرده بود چشمک)، برقکاری هرچی که فکرشو بکنین (اعم از مهتابی، نصب کردن لامپ حبابی جلوی در، اضافه کردن لامپ به خونه به صورت روکار، تجربه ی رد کردن سیمها از کابل تقسیم (درست گفتم؟ سوال) و لوله خرطومی و ...)، راهنمایی کردن کارگرای شهرداری وقتی نمی دونن کجا رو باید بکنن (!!)، تعیین محل دقیق چاه های منطقه (که البته الان همه شون فاضلاب شهری شدن)، راهنمایی دادن به کارگرا برای اینکه موزاییکا رو طوری در بیارن که نشکنه (!) و یه عالمه کار دیگه که فکر کنم من الان یادم نمیاد!

حالا بر عکس مامانم، بابای عزیزمه که از بنیان همیشه می شینه سر جاش و میگه کار ما نیست نیشخند و هنوز من شک دارم که واقعا نظرش این بود یا این فقط یه ترفند بود برای انجام ندادن کارا؟!!چشمک

یه نمونه ی باور نداشتن بابام به جمله ی "تو می تونی" این که من علاوه بر رشته ی خودم، تو کنکور زبان هم ثبت نام کرده بودم. رتبه مو برادر بزرگتر اینترنتی نگاه کرد و سر صبح زنگ زد بهمون گفت، ساعت 5 صبح زنگ زد! ما اون موقع تو خونه کامپیوتر نداشتیم. رتبه ام دو رقمی بود، چیزی حدود 60 اینا. گوشی رو گذاشتم میگم رتبه ام اینقدر شده تو زبان. مامانم میگه مبارک باشه، باریک الله، من که گفتم تو زبانت خوبه. بابام (کاملا جدی) میگه حتما درست دیده؟ نکنه 600 ه؟خنثی

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٥ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که وسایلو چیدیم، من اصلا خوشحال نبودم. حتی وقتی تمام وسایل چیده شد. احساس می کردم خونه یه چیزی کم داره. این اولین باری بود که تو خونه ی غیر دانشجویی قرار بود زندگی کنم. ولی اصلا ذوق نداشتم. خونه زیادی ساکت بود، خیلی خیلی ساکت. از اون سکوتایی که آدم هر لحظه دلش می خواد یه صدایی بشکندش.

خیلی با خودم فکر کردم تا بفهمم انتظار دارم چی باید تو خونه باشه که نیست. آخرش فهمیدم. ولی چه فایده. بازم نمی تونستم مشکلو حل کنم. نمی تونستم برم یه دونه از "اون"ا بخرم بیارم بذارم تو خونه.

خونه مون یه "مامان" کم داشت. یه مامانی که با ذوق و شوق وسایل دخترشو باز کنه و به قول خودمون دخترشو بفرسته خونه ی بخت. یه مامانی که وقتی تو داری کارتونا رو باز می کنی، به فکر چایی درست کردن باشه. یه مامانی که روی کارتونایی که شکستنی بوده، با خط درشت خودش نوشته باشه شکستنی.

یه مامان که توی اون شلوغی و به هم ریختگی از این یکی اتاق داد بزنی ماماااااااااان فلان چیز کجاست و دقیقا بهت بگو تو کدوم چمدون و کدوم زیپه! یه مامانی که بچه هاش همه ی زندگیش باشن.

یه مامانی که وقتی دبیرستانی هستی بشینی تو اتاق، میز کوچیک آبی رنگتو بذاری روی پات و درس بخونی. ببینی مامانت از تو هال رد میشه که بره آشپزخونه، صداش بزنی، بگی ماماااااان! بیا! اونم بگه بعله، بعد سرک بکشه تو اتاقت و تو بگی میشه برقو روشن کنی؟ بخنده و بگه ای دختر تنبل! خودت بیا روشن کن. تو هم بخندی و با حالت مظلومانه ای بگی ماماااااااان روشن کن دیگه. مامان بگه خیلی تنبلی! راهشو بکشه بره.  و تو دوباره بگی مامااااااااان و اون بار سوم، شنیدن درخواست بچشو طاقت نیاره. برگرده، لبخند بزنه و برقو روشن کنه و تو دقیقا اون لحظه ی لبخندشو قاب کنی و بذاری تو آلبوم عکسهای ذهنت، تو قسمت "دلایلی برای زندگی" تا نزدیک ده سال بعد وقتی توی یه خونه ی نسبتا بزرگ سه خوابه با همسرت تنها بودی، یاد اون لحظه بیفتی و یه قطره اشک غمگین با یه لبخند شاد قاطی بشه و بفهمی الان داری بهترین لحظه های زندگیتو میگذرونی که مادر داری و هم زمان داری بدترین لحظه های زندگیتو میگذرونی که این همه ازش دوری.

تنها تفاوت مامانا با بچه ها اینه که بچه ها همه چیز زندگی مامانان "از وقتی که به دنیا میان" و مامانا همه ی زندگی بچه هاشونن "از وقتی بچه ها بزرگ میشن".

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٥ ] [ ۸:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا همه چی به روال عادی برگشته، تنها مشکلی که هست اینه که اینترنت نداریم، نمی تونم بیام بنویسم براتون.

دو روز پیش دیگه تقریبا همه چی رو چیدیم. تا ساعت 9.5 شب داشتیم وسایلو می چیدیم توی کمدا، ولی بالاخره تموم شد و الان دیگه یه زندگی کاملا عادی داریم.

البته عادی با راحت فرق داره ها چشمک. مشکلات کماکان سر جاشون هستن.

من باید تا یازدهم این ماه مدارکمو برای دانشگاه جدید بفرستم تا بتونم اونجا استخدام بشم، ولی اونا از من ویزا می خوان. روند ویزا هم اینه که اول ایمیل می زنی، طرف بعد از چند هفته به ایمیلت جواب میده، یه قرار ملاقات میذاره برای حدود یکی دو ماه بعدش. اون روز میری ویزاتو می زنن تو پاسپورتت! به عبارت دیگه حداقل دو ماهی طول می کشه این روند. حالا اینکه چطوری من باید ویزامو تا 11 ژوئن بگیرم و برای دانشگاه مقصد هم پست کنم، خدا می دونه!!

منم ایمیل زدم به منشی اون دانشکده، گفتم شما که میگی تا یازدهم مدارکمو بفرستم، خودتم زنگ بزن هماهنگی هاشو بکن چشمک. روند عادی ویزا دو ماه طول می کشه. جواب داد که شماره ی طرفو بده خودم بهش زنگ می زنم.

خودمم امروز رفتم اداره اقامت و مسئول مربوط به من امروز نبود. منم ایمیل زدم به منشی شماره رو دادم و گفتم امروز نیست، ولی فردا می تونی بهش زنگ بزنی.

حالا قراره خانم منشی به من خبر بده لبخند.

[ ۱۳٩۳/۳/۱٥ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز وقتی رفتیم خونه، دوباره شروع کردیم به مرتب کردن وسایل. یه کمد بود که به نظرمون باید منتظر دوستامون می شدیم تا بتونیم ببندیمش، آخه خیلی بزرگ بود، قدش از قد ما خیلی بلندتر بود، شاید 2.5 متر بود و سقفش اصلا راحت جا نمی خورد.

آخرش دیدیم اگه بخوایم منتظر دوستامون بشیم باید حداقل یکی دو هفته صبر کنیم، آخه اونا فقط آخر هفته ها می تونن بیان، اونم شاید این آخر هفته نتونن بیان. ما هم تصمیم گرفتیم خودمون دست به کار بشیم و کمدو درستش کنیم.

خیییییلی سخت بود جا زدنش، ولی خب بالاخره تونستیم سرپاش کنیم خدا رو شکر. شیش تا در هم داره که سه تاشو دیشب نصب کردیم، دیگه ساعت یازده شد، گفتیم بقیه اش باشه برای فردا.

واقعا خیلی کار خسته کننده ای بود، ولی خب کلی کارمونو جلو انداخت. الان فقط باید دراشو نصب کنیم و لباسا رو بچینیم توش.

اینجوری، اگه لباسا رو از تو خونه جمع کنیم، خونه مون خیلی مرتب تر میشه نیشخند.

---

امروز صبح من رفتم کلاس آلمانی-فارسی و همسر هم رفت سر کلاس خودش. برگشتنی من رفتم اداره ای که باهاش میشه قرارداد گاز و برق و این چیزا بست. قبلا مسئول شرکتی که خونه رو ازش گرفتیم راجع به این موضوع طوری صحبت کرده بود که من و همسر هر دومون فکر کردیم هزینه ی گرمایش مشمول پول اجاره ای که میدیم هست، ولی وقتی من امروز رفتم که در مورد گاز و برق بپرسم، معلوم شد که هزینه ی گرمایش (که با گاز گرم میشه) رو ما خودمون باید جداگونه بدیم.

مبلغش هم اصلا کم نیست! ولی خب فعلا چاره ای جز بستن قرارداد و دادن این مبلغ نداریم.

---

فرم های قرارداد کار جدیدو بالاخره پرینت گرفتم و امضا کردم. ان شاءالله فردا می فرستم.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٢ ] [ ٧:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چقدر این مرتب کردن وسیله ها طول می کشه!! دیروز تمام روز داشتیم وسایلمونو مرتب می کردیم. تا ساعت 1.5 که داشتیم آخرین سری وسایل باقی مونده رو می بردیم خونه ی جدید (همون پتو ملافه ها و یه دست ظرفی که تا روز آخر نگه داشته بودیم). خود این وسایل شد 5 تا چمدون و دو تا کارتن!!! که به سختی با ترم و اتوبوس بردیم!

دیگه از ظهر داشتیم مرتب می کردیم تاااا عصر. عصری هم رفتیم تو شهر یه دوری زدیم، اما من که انقد خسته بودم که زیاد بهم خوش نگذشت، مخصوصا که دوستامونم نبودن.

وقتی برگشتیم خونه هنوز هوا روشن بود، ساعتای 8 اینا بود. یه کمی وسایلمونو مرتب کردیم و ملافه ی تشکو روش انداختیم و ساعتای یازده خوابیدیم.

صبح که بلند شدیم، یه کمی کیک خوردیم و یا علی! دوباره شروع کردیم به مرتب کردن و تمیز کردن. تمام آشپزخونه رو همسر تمیز کرد و برق انداخت. البته منم بی تاثیر نبودما، من همسرو تشویق می کردم و بهش روحیه می دادم نیشخند.

آشپزخونه و کابینتا که تمیز شد، ظرفا و خوردنی ها رو چیدیم توشون. لباسای زمستونی رو هم ریختیم تو یه چمدون که بعدا براشون یه جا پیدا کنیم. دو تا قفسه ی کتابو هم سرپا کردیم و باید کتابا رو توشون بچینیم. اون وقت دیگه فقط می مونه لباسا که ماشاءالله کل روی مبلو با یکی دو تا کارتن پر کرده!

---

تا اطلاع ثانوی اینترنت نداریم. الانم اومدیم خونه ی دوستامون که ایرانن که هم یه سر به خونه ی اونا زده باشیم، هم اینترنتمونو اینترنتی سفارش بدیم!

اگه دیر خدمت رسیدم، ببخشید لبخند.


[ ۱۳٩۳/۳/۱۱ ] [ ٦:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

(الان که اینو می نویسم دیگه روز بعد حساب میشه، ولی خب شما فکر کنین که من اینو قبل از 12 شب نوشتم چشمک).

امروزصبح که همسر رفت سر کلاس، منم رفتم کلاس آلمانی-فارسی. خیلی خوب بود. اما مجبور شدم یه کمی کلاسو زودتر تعطیل کنم. آخه این دفعه قرارمونو ساعت 9 گذاشته بودیم و من ساعت 11 با استادم قرار اسکایپی داشتم.

از اونجایی که حرف زیادی واسه گفتن نداشتم، دیروز ایمیل زدم به استادم و گفتم که به نظر من ضرورتی نداره که قرار اسکایپی داشته باشیم. فقط چند تا سوال کوچولو هست که تو ایمیل ازش پرسیدم. با این وجود آخر ایمیلم نوشتم اگه به نظرت لازمه راجع به این سوالا بحث کنیم بگو تا قرار اسکایپمونو نگه داریم.

استادم ایمیل منو جواب نداد، منم کلاسمو زودتر تعطیل کردم که برم با استادم اسکایپ کنم. وقتی اومدم خونه ساعت نزدیک یازده بود. سریع نشستم پای لپ تاپ و وقتی ساعت یازده شد به استادم پیام دادم که میشه زنگ بزنم؟ برام نوشت مگه اتفاق خاصی افتاده ؟ تو که گفتی قرارتو می خوای کنسل کنی؟ بهش گفتم آخه تو ایمیلمو جواب ندادی، نه گفتی آره، نه گفتی نه! منم که دیدم دیروز تعطیل بوده گفتم حتما نخوندی ایمیلمو! گفت چرا خوندم، اما فکر کردم منظورت اینه که اگه می خوای قرارو نگه داریم جواب بده، منم جواب ندادم.

منم گفت باشه، پس همون هفته ی بعد همو می بینیم. من حرف زیادی برای گفتن ندارم، اونا رو هم که برات ایمیل کردم.

خلاصه، بعدش نشستم یه کمی اینترنت گردی کردم و برای خونه مون دنبال یه سری چیزا گشتم تا همسر اومد. ظهر هم همون آبگوشت های دیروزو خوردیم! موقع ناهار به همسر گفتم به دوستامون زنگ بزنه و شام دعوتشون کنه بریم بیرون. آخه خیلی واسمون زحمت کشیدن، ولی نیومدن غذا بخورن خونمون.

همسر هم زنگ زد، دوستامون قبول کردن، اما گفتن شما پرداخت نکنین، فقط با هم بریم بیرون. ما هم گفتیم باشه (اما قصد داشتیم که در نهایت ما پرداخت کنیم هزینه ها رو).

بعد از ناهار بلند شدیم رفتیم خونه ی جدید تا یه سری از کارا رو انجام بدیم. سه تا چمدونو خالی کردیم که بیاریم آخرین وسایل باقی مونده رو با اونا ببریم. تختمونو هم سر هم کردیم و دیگه وقت رفتن شد. آخه ساعت 8:30 با دوستامون قرار گذاشته بودیم و باید 7:15 از خونه می اومدیم بیرون تا یه بار بگردیم خونه چمدونا رو بذاریم و بعدش بریم سر قرارمون.

تو راه که داشتیم می رفتیم خونه ی جدید، دوستامون گفتن به دو تا دیگه از دوستامونم بگیم که بیان. ما هم گفتیم باشه. اما دیگه می دونستیم اگه اینا هم بیان، محاله بچه ها بذارن ما حساب کنیم.

خلاصه، بعد از اینکه چمدونا رو گذاشتیم خونه، رفتیم سر قرار. اول دو تا از دوستامونو دیدیم، بعدم خانوم یکیشون با اتوبوس اومد (خودشون با دوچرخه اومده بودن). دیگه کم کم راه افتادیم و با هم رفتیم تو خیابون اصلی شهر و توی یه رستوران نشستیم تا اون یکی دوستامونم اومدن.

با هم شام خوردیم و کلی حرف زدیم و خندیدیم. انقدر امشب خندیدیم که من هنوز احساس می کنم فکم درد می کنه! کلی عضلات لپم ورزش کردن امروز چشمک.

بعد از شام هم قدم زنان با دوستامون برگشتیم تا مک دونالد پیاده رفتیم و بستنی یه یورویی خوردیم.

بعدش هم با دوستامون خداحافظی کردیم و اومدیم خونه.

فکر کنم مدت ها بود اندازه ی امشب نخندیده بودم. البته هیچ چیز خاصی هم گفته نمی شد ها! ولی نمی دونم چرا آدم هر وقت از خاطراتش میگه خنده داره نیشخند!! یا ما خیلی پت و مت بودیم تو بچگی، یا خاصیت خاطره گویی همینه چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٠ ] [ ۱:٤٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از اونجایی که فرهنگ آلمانی با فرهنگ ایرانی کاملا متفاوته، طراحی خونه ها اکثر وقتا خیلی با طراحی های خونه ی ایرانی فرق داره و پیدا کردن خونه ی باب طبع ایرانی ها اینجا تقریبا غیرممکنه (البته منظورم برای ماهایی که حقوق دانشجویی داریمه، وگرنه آدم اگه خوب پول بده، خونه ی ویلایی هم می تونه بخره چشمک).

عرض کنم خدمتتون که در خونه رو که باز می کنی، رو به روت سینک ظرفشویی رو می بینی!! بعله، سینک ظرف شویی رو جلوی در ورودی ساختن، به فاصله ی شاید یه متر از در ورودی که وقتی در باز میشه، دیگه کسی نمی تونه جلوی سینک وایستاده باشه، چون دیگه در باز نمیشه!

و به این ترتیب ما اون متغیر temp آشپزخونه رو که صبا خانوم پیشنهاد دادن از دست دایدم برای جا به جایی وسایل نیشخند.

سمت راست سینک ظرفشویی، تا فاصله ی یه متر کف خونه کاشیه و به عبارتی یه تیکه از خونه جزو آشپزخونه حساب میشه!! بعد از اون، تو همون سمت راست، کف پوش خونه عوض میشه و یه کف پوش سفید و کرم با طرحی که من خیلی دوست دارم، نشون میده که از اینجا به بعد هاله!

هال فضاییه به مساحت حدود 3.5 در 3.5 متر (کلا به فکر فرش های ایرانی تو این خونه ها نباید بود، اصلا اندازه ی استانداردی نداره خونه ی آلمانی ها، هر کس هر چند متر رو که دلش می خواد اتاق می کنه!).

اون فضای یه متری که گفتم کاشی هست، در امتداد عرض خونه ادامه پیدا می کنه و به عبارت دیگه 3.5*1 متر فضای اون قسمت خونه کاشیه (اون 3.5 در 3.5 که گفتم بدون احتساب این قسمت کاشی بود).

همین کاشی ها رو که ادامه بدین تو عرض خونه، آشپزخونه تموم میشه و دستشویی شروع میشه!! این بدترین قسمت ماجراست نیشخند!! یعنی هیچ راهرویی وجود نداره. سرویس درست بغل هاله (به فاصله ی یه متر از اون قسمتی که کف پوشش کاشی نیست).

حالا علت خریدن اون کمدی که گفتم بعدا توضیح میدم این بود که ما می خواستیم اون کمدو یه جوری بذاریم که حائلی بشه بین سرویس و قسمت هال و در عین حال به عنوان یه تزئین برای خونه حساب بشه و روش چیزای تزئینی قشنگ بذاریم. آخه با توجه به چیزی که ما تو ذهنمون داشتیم، سرویس میشد درست رو به روی مبل!! که اصلا جالب نبود مسلما نیشخند. اما بعدا وقتی مبلو بردیم خونه موفق شدیم طراحیمونو عوض کنیم طوری که هم مبل رو به روی سرویس نبود و هم دیگه مبجور نبودیم هیچ حائلی بذاریم جلوی سرویس. چون به هیچ طریقی کسی رو به روی سرویس نمی شینه.

حالا توصیف خونه رو ادامه میدیم. درست بغل درب ورودی، سمت راست، یه در دیگه هست که به نظر ما اتاق خوابه (ولی این قدر کم نوره و پنجره اش کوچیکه که دوستم به این اتاق می گفت انباری!). یه اتاقه به ابعاد 2.20 * 4.70!! (همین جا بیایم برای شفای همه ی معمارای آلمانی دعا کنیم چشمک).

سمت چپ درب ورودی، یه در دیگه است که می خوره به یه اتاق دیگه که ابعادش دقیق یادم نیست ولی حدود 3*3.40 اینا بود. این اتاق بهترین اتاق خونه است که هم نورگیرش خوبه و هم اندازه اش خیلی دراز نیست.

ما قصد داشتیم اول این اتاقو پذیرایی کنیم آخه نورش خیلی بهتره، اما با توجه به اینکه خیلی کوچیک بود نشد.

حالا با توجه به اندازه ی تخت و کمدی که خریدیم، بعد از گذاشتن تخت و کمد توی اتاق خواب، فکر کنم حدود یه متر در دو متر از اتاق می مونه نیشخند. پس این اتاق اصولا به فرش نیاز نداره چشمک.

برای توی هال هم با توجه به اندازه ی مبل ها، قرار شد فرشی که خریدیم و اندازه هاش 135*195 ه (مسلما از اونجایی که اتاق های آلمانی اندازه شون استاندارد نداره، فرش های آلمانی هم استاندارد نداره سایزشون چشمک) رو به صورت کج بندازیم و بقیه ی اتاقو بی خیال فرش بشیم.

می مونه اون یکی اتاق که قراره ما توش زندگی کنیم! که فرش فعلیمونو باید اونجا پهن کنیم. من اسم این اتاقو گذاشتم اتاق کمدا!! آخه تا همین الان دو تا کمد قراره توش گذاشته بشه و احتمالا یکی دیگه هم بهش اضافه میشه. میز ناهارخوری هم که اونجاست. حالا من نمی دونم جایی می مونه برامون که ما توش زندگی کنیم یا نه چشمک.

پنجره های خونه رو یادم رفت براتون توصیف کنم. فکر می کنین پنجره ها کجای اتاقن؟! گوشه ی اتاق، چسبیده به دیوار!!! من واقعا نمی فهمم این معمار ساختمون چرا پنجره رو وسط اتاق طراحی نکرده! ولی خب فعلا همینه که هس نیشخند.

----

تا اینجا توصیفه خونه ی خودمون بود، اما آلمانی ها یه مدل دیگه خونه هم دارن که مخصوص wg هست. تو این ساختمونا از در که وارد میشین یه راهرو هست (حالا یا باریک یا بلند)، و دو سه تا در هست که هر کدومش یه اتاقه. یه اتاق بزرگ هم مخصوص آشپزخونه است. تو این خونه ها هیچ هالی وجود نداره و هدف اصلی طراحیشون هم اینه که چند نفر دانشجو (یا شاغل یا هرچی) این خونه رو اجاره می کنن. یعنی هر اتاق برای یه نفره و هیچ هالی در کار نیست، چون اون آدما با هم خانواده نیستن که بخوان مثلا با هم بشینن تلویزیون ببینن.

توی آگهی ها هم وقتی خونه ای رو میدن اجاره می نویسن که آیا برای wg مناسبه یا نه، وقتی می نویسن مناسبه، یعنی طراحیش اینیه که گفتم. اما اگه بنویسن مناسب نیست، معنیش اینه که خونه مثل خونه ی ما طراحی شده و هال داره یا اینکه برای رفتن به یکی از اتاقا باید از یکی دیگه از اتاقا رد بشین و اتاقا تو در تو هستن (که مسلما این طراحی هم مناسب wg نیست).

 

[ ۱۳٩۳/۳/٩ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فکر کنم دیروز نصف روزو توضیح دادم! الان باید بقیه شو توضیح بدم.

دیروز همسر و دوستامون اومدن خونه که وسایل خونه رو بذاریم تو ماشین و بریم خونه ی جدید. وسایلو که گذاشتن و تموم شد، من خودم با اتوبوس رفتم، اونا هم با ماشین اومدن آخه گفتم که ماشین برای سه نفر بیشتر جا نداشت. تازه اونا از اونجا می خواستن برن یه جای دیگه یه تختو هم از خونه ی یکی دیگه وردارن.

من با اتوبوس رفتم و حدودا بیست دقیقه بعدش خونه بودم. کف اتاقا رو با دستمالی که خوشبختانه اونجا بود تمیز کردم. البته تقریبا تمیز بود، فقط یه خرده گرد و خاکی بود.

بعدش دیگه منتظر شدم تا بیان که البته زیاد هم طول نکشید و تقریبا ده دقیقه بعدش اومدن.

ما اول اون تختی که رفتن از کسی خریدنو خریدیم، اما بعد که رفتیم ایکیا پشیمون شدیم و با خودمون گفتیم اون تخت اصلا قشنگ و خوب نبود، یه دونه هم از ایکیا خریدیم. بعد ایمیل زدیم به طرف (با اینکه پولشو پرداخته بودیم)، میشه ما تختتو ورنداریم؟ اونم گفت اگه وردارین بهتره، آخه ما قبلا توافق کردیم. ما هم دیدیم دیگه درست نیست بزنیم زیرش، رفتیم ورداشتیم (که البته من نرفتم، همسر و دوستامون رفتن). بعد که رفته بودن معلوم شده بود طرف اون روزی که به ما فروخته منظورش تشک و تخت با هم بوده!! همسر هم گفته بود ما همین تختو هم می خوایم نخریم، تشک می خوایم چیکار؟!! واقعا آخه کی تشک دست دوم می خره؟!!! خلاصه فقط تختو ورداشته بودن و اومده بودن.

وقتی تختو توی ماشین گذاشته بودن افتاده بود و پشت یکی از صندلی های آشپزخونه رو یه کمی خش و کمی پاره کرده بود. کلی غصه خوردیم سر این!! چیزی که ما اصلا نمی خواستیمش خریدش یه بار بهمون ضرر زد، آوردنش یه بار! ولی خب دیگه کاری نمی تونستیم بکنیم.

بچه ها همه ی وسایلو آوردن تو خونه و منم کوچیکا رو آوردم. همه چی رو وسط اتاق گذاشتن و دیگه برگشتیم خونه ی قبلیمون که ناهار بخوریم و بعدا بیایم تمیز و مرتب کنیم همه چی رو.

من ناهارو آبگوشت گذاشته بودم که اگه تعدادمون زیاد شد بتونم آبشو زیاد کنم چشمک، ولی هر چی به بچه ها گفتیم نیومدن. الانم یه عالمه گوشت تو یخچال مونده که تو نوبت خورده شدنه نیشخند.

بعد از ناهار یه کمی خوابیدیم که البته همچین کم هم نبود! سه ساعتی خوابیدیم از بس خسته شده بودیم، البته بیشتر همسر خسته شده بود ولی خب منم خوابیدم چشمک. وقتی بیدار شدیم، حدود ساعت شیش بود، گفتیم بریم؟ نریم؟ آخه روز تعطیل قطار نیم ساعت به نیم ساعت میاد. بالاخره یهویی گفتیم پاشیم بریم یه کمی مرتب کنیم.

سریع آماده شدیم، یه کمی خوردنی و مایع شوینده ورداشتیم و راه افتادیم. اول از همه مبلو جا به جا و مرتب کردیم که بشه روش نشست. بعد هم میزشو گذاشتیم. بعدش هم دو تا از لامپا رو سرپا کردیم که اگه هوا تاریک شد روشن کنیم.

اول یکیشو که از همه گرونتر تموم شده بود بستیم و روشن کردیم، نورش خیلی قابل توجه نبود، با اینکه سه تا لامپ توش بود! بعد یکی دیگه رو که ارزونتر بود سرپاش کردیم، نورش خیلی عالی بود، یا بهتر بگم کلا نورش بس بود برای کل اتاق. پشیمون شدیم که اون یکی رو اول باز کردیم، وگرنه می بردیم اون یکی رو پس می دادیم.

این طوری شد که تصمیم گرفتیم اون یکی لامپو که هنوز از بسته اش در نیاوردیم ببریم پس بدیم. البته اون یکی خیلی گرون نیست ولی خب بازم حدود سی یورویی میشه.

مبلو هم یه جوری چیدیم که به نظرمون دیگه به یکی از کمدها نیازی نیست (بعدا که توصیف خونه رو نوشتم، می فهمین چرا این کمدو لازم داشتیم، البته علتشو که بگم احتمالا کلی می خندین، ولی خب میگم بهتون چشمک).

دو تا کمد دیگه هم خریدیم که رنگش به مبل ها و اتاق نمیاد!! جا کفشیمون کاملا به صورت تصادفی به شدت با رنگ مبل ها ست شده! همین طور میز مبلا که کلا از یه جای دیگه خریداری شده بود (بدون اینکه قبلا مبل یا رنگ مبلو از نزدیک دیده باشیم!).

یه کمد کتاب هم هست که رنگش اصلا به هیچی اتاق نمیاد! ولی نمی تونیم ببریم پسش بدیم*.

در نهایت به این نتیجه رسیدیم که باید یه بار دیگه بریم ایکیا، یه کمدو پس بدیم، دو تا کمدو عوض کنیم و رنگ دیگه شو ورداریم، یه لامپو هم باید پس بدیم.

تا ساعت 10 اینا داشتیم تلاش می کردیم جاکفشی رو سر هم کنیم، ولی آخرش هم نشد. یعنی یه جاش نیاز به زور زیاد! یا یه میخ داشت که باعث شد نتونیم سرهمش کنیم. آخه یه پیچ گذاشته توی بسته تقریبا به قطر نیم سانتی متر. توی راهنما نوشته این پیچو با آچار پیچ گوشتی (و نه با دستگاه برقی)، توی چوبی که سوراخ نیست بپیچونین! آخه میخ که نیست که فرو بره. همسر هم هرچی زور زد پیچ نتونست چوبو سوراخ کنه. این شد که گذاشتیم بعدا با یه میخ یه کمی چوبو سوراخ کنیم، بعد پیچو فرو کنیم تو.

دیگه اگه بیشتر می موندیم باید خیلی منتظر قطار می شدیم، سریع لباس پوشیدیم و برگشتیم خونه.

---

* قبلا بهتون گفتم که وسایل توی ایکیا همیشه بسته بندی کوچیکی دارن. یعنی مثلا کمدی که می خرین توی یه بسته ی 200*40*10 بسته بندی شده که 200 طول کمدتونه، 40 سانت عرض هر در کمده. وقتی درا رو روی هم میذارن هم که قطرش از 10 سانت بیتشر نمی شه. به عبارت دیگه، وقتی از ایکیا کمد می خرین، چند تا در و کف و سقف خریدین که دقیقا به صورت تخته مانند روی هم چیده شدن. یه بسته هم هست که توش پیچ و مهره های لازم هست و خودتون باید ببرین خونه کمدو سر پا کنین.

اما همیشه از هر چیزی که توی فروشگاه دارن حداقل چند تا رو به صورت نمونه خودشون سر پا کردن که شما ببینین این کمد حالت بسته شده اش چه شکلیه.

حالا همیشه یه روزی می رسه که می خوان حتی اونی که قبلا خودشن سر پا کردن رو هم بفروشن. اما چون اونو از بسته اش در آوردن، دیگه نمی تونن ببرن بذارن توی بسته اش و به عنوان یه چیز آکبند بفروشن.

به همین خاطر، وقتی میرین تو فروشگاه ایکیا، نزدیک به قسمت صندوق، یعنی آخریه جایی که هر کسی میره، این وسایلو میذارن اونجا و با تخفیف زیادی می فروشن. تنها مشکل این وسایل اینه که بردنشون سخته، چون دیگه بسته بندی ای در کار نیست. کمدو باید همون جوری آماده ورداری ببری.

البته یه سری دیگه از وسایلی هم که اینجا میذارن وسایلی هستن که یه ایرادی دارن، مثلا یه کمی زدگی دارن، یه جاییشون خش شده، یا کثیف شده و امثال اینا.

این کمدی که ما ورداشتیم از اون قسمت بود. من نمی دونم وسایل اون قسمتو هم پس می گیرن یا نه، اما اگر هم بگیرن برای ما امکان پذیر نیست که کمد آماده رو ببریم پس بدیم، بردنش خیلی سخته.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٩ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

من نمی دونم چرا میگن سحرخیز باش تا کامروا باشی، ما که کامروا نشدیم!

صبح ساعت 7 اینا بود که دیگه خوابم نمی برد، یه کمی این ور اون ور شدم، ولی آخرش همون 7:15 که گوشیم زنگ زد بلند شدم.

همسر برای اینکه برن مبلو بیارن قرار بود ساعت 7:20 اینا از خونه بره بیرون که بره محل قرارش با دوستمون که با ماشین میاد. از اونجا با هم برن جایی که باید مبلو وردارن.

اگه ساعت 7:20 می رفت حدود یه ربع به هشت می رسید سر قرار و باید تا حدود 8:15 اینا منتظر می شد. این شد که بعدا نظرش عوض شد و تصمیم گرفت با یه اتوبوس دیگه بره که ساعت 8:50 اینا می رفت.

از اونجایی که به جز دوستمون که راننده بود، یکی دیگه هم می اومد واسه کمک، دیگه من جا نمی شدم که برم باهاشون (ماشین های بزرگ جلوش سه تا صندلی داره، یکیش راننده و دو نفر هم کنارش).

این شد که من به همسر گفتم تا وقتی شما میرین مبل و بعدش میز ناهارخوری رو بیارین، من میرم خونه ی جدید و یه کمی تمیزکاری می کنم. تو کلیدو ببر با خودت، شما بعد از سوار کردن اون وسیله ها بیاین خونه، وسایل خونه ی فعلی رو هم جمع کنین، بیاین اون یکی خونه (وااااای، چقدر خونه داریم ما نیشخند). همسر هم قبول کرد.

وقتی رفت، من نشستم به استادم ایمیل بزنم و در صورت امکان قرار فردامو کنسل کنم که همسر زنگ زد و گفت یادش رفته کلیدو ورداره. من باید یه جوری برم که قبل از اینکه اونا برگردن (حدود ساعت 10.5 اینا) خونه باشم.

منم از رو سایت چک کردم دیدم ساعت اتوبوس کی ه. یه جوری از خونه زدم بیرون که حدود دو سه دقیقه زودتر سر ایستگاه باشم. ولی هنوز از ساختمون اومدم بیرون اتوبوسو دیدم که رفت!! (تو اتوبوسای اینجا اگه کسی بخواد ایستگاهی پیاده بشه باید دکمه ی STOP رو بزنه، وگرنه اتوبوس توی ایستگاه نگه نمی داره، مگر اینکه ببینه کسی وایستاده توی ایستگاه که سوار بشه. و این جوری میشه که روزای تعطیل که مردم کمتر رفت و آمد می کنن، مخصوصا سرصبح، خیلی از ایستگاها رو اتوبوس سریع رد می کنه چون کسی STOP رو نزده و به این ترتیب زودتر از چیزی که توی برنامه اش هست به ایستگاها میرسه).

خلاصه که دیدم اینو از دست دادم، گفتم پیاده میرم تا ایستگاه ترم، شاید اونجا خودم به ترم برسم. اونجا هم من پنجاه متری فاصله داشتم با ترم که ترم از ایستگاه راه افتاد!

منم زنگ زدم به همسر گفتم من برمی گردم خونه، چون ترم بعدی نیم ساعت دیگه میاد و من نمی رسم دو ساعته برم و تمیز کنم و برگردم! فکر کنم برای کامروا بودن باید سحرخیزتر می بودم چشمک.

حالا الان منتظرم بیان از خونه هم وسایلو ورداریم و همه مون با هم بریم خونه ی جدید! خونه ی جدید حداقل یه ماهی هست که خالیه و کسی هم نرفته تمیزش کنه، من نمی دونم اگه اون همه کارتن و وسیله رو ببریم چطوری می تونیم کف خونه رو تمیز کنیم!!

 

[ ۱۳٩۳/۳/۸ ] [ ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز از صبح همه اش کار داشتیم. من فکر می کردم همسر صبح میره کلاسشو و منم کارای دانشگاهمو انجام میدم، بعد از ظهر هم شروع می کنیم به کارای مربوط به اسباب کشی و خرید و این حرفا. ولی صبح همسر گفت خیلی کارامون زیاده، من نمی رم سر کلاس، باید زودتر بریم خرید.

با این وجود، همسر نشست تمام چیزایی که می خواستیم بخریمو لیست کرد و مرتب کرد، و منم نشستم کارای دانشگاهمو انجام دادم (که البته بعدا همه اش پرید!).

اول قرار شد که ساعت 12 بریم که ساعت یک ایکیا باشیم، تا ساعت 5 خرید کنیم، از اون طرف دوستامون که ماشینو ساعت 4.5 کرایه کردن ماشینو بگیرن و بیان ایکیا و دیگه سریع وسایلمو بذاریم تو ماشین و بیام.

ولی بعد تصمیم گرفتیم زودتر بریم، آخه احساس کردیم یه سری چیزا رو هنوز دقیق نمی دونیم کدوم رنگشو یا کدوم مدلشو می خوایم انتخاب کنیم.

تصمیم گرفتیم با قطاری که 11:20 حرکت می کرد بریم، ولی یه خرده دیر جنبیدیم و به اتوبوس دم در خونه مون نرسیدیم. برگشتیم دوچرخه هامونو برداشتیم تا بلکه یه جایی بتونیم اتوبوسی، تِرَمی چیزی بگیریم و خلاصه خودمونو به قطار مذکور برسونیم.

تا یه جایی رو رکاب زدیم و در نهایت به قطاری که می خواستیم رسیدیم، ولی مجبور شدیم خیلی با دوچرخه بریم!

دوچرخه هامونو تو همون ایستگاه قطار گذاشتیم، چون برای برگشتن اگه می خواستم دو تا دوچرخه هم بذاریم تو ماشین خیلی زیاد میشد دیگه.

ساعت 12 اینا بود که رسیدیم ایکیا. کلللللللی توش گشتیم. تازه خوب بود خیلی چیزا رو از قبل انتخاب کرده بودیم، وگرنه نمیدونم چقدر طول می کشید. آدم واقعا وقتی به چشم خریداری به همه چیز نگاه می کنه، انگاری داره یه جور دیگه نگاه می کنه!

ساعت نزدیکای 4:30 شده بود و ما هنوز داشتیم یه سری چیزا رو انتخاب می کردیم. بیشترین چیزی که من سرش دلم سوخت از اون همه خرجی که مجبور شدیم بکنیم، لامپ بود! بعله لامپ! بیشتر از صد یورو مجبور شدیم پول لامپ و ابزارآلاتشو بدیم! حدود شصت یورو پول خود لامپا شد و حدود 50 یورو هم پول پایه های لامپ (نمی دونم اسمشون چیه، از اون لامپا که کنار اتاق میذارن، البته ما از روی پولداریمون این همه لامپ نخریدیم نیشخند، به لطف طراحی آلمانی خونه کلا طراحی لامپ وسط اتاق نداره تو هیچ کدوم از اتاقاش! یعنی حتی سرپیچ لامپو هم نداشت که ما بخوایم لامپ بخریم براش، ما هم که نمی تونیم بریم برق کشی کنیم تو خونه، مجبوریم از این مدل لامپا بخریم! پول برقم که اینجا گرونه، مجبوریم همه ی لامپا رو کم مصرف بخریم).

خلاصه حدود 4:45 اینا بود که اومدیم بیرون. دم صندوق با کارت پرداخت کردمو و همه چی تموم شد، یهو یادم اومد که یه گوتشاین* (Gutschein) ایکیا یکی از دوستامون بهمون داده بود که نقد کنیم و ما یادمون رفته. سریع در آوردم، به آقاهه گفتم میشه اینو هم لحاظ کنین، زنگ زد به همکارش و گفت برو قسمتی که مربوط به پست دادنه.

ما هم رفتیم تو صف وایستادیم. هنوز نوبتمون نشده بود که یه خانومه گفت می تونین با من بیاین تا کارتونو درست کنم. خلاصه به شیوه ی پیچیده ای درستش کردن! یه قسمت از خریدمو کنسل کرد و گفت ما یه تیکه از خریدتو کنسل می کنیم، بعد تو انگاری دوباره خرید می کنی و توی این خرید دوباره این کارت گوتشاینتو لحاظ می کنیم.

دیگه تا این کارا انجام شد و ما اومدیم بیرون ساعت از پنج هم گذشته بود. هنوز پنج شیش دقیقه ای نگذشته بود که دوستمون اومد با یه ماشین گنده برای بردن بارا چشمک.

همه چی رو سوار کردیم و اومدیم نزدیک خونه شون. اونجا به یه بنده خدایی که گفته بودیم ساعت 8.5 9 میایم میزو از خونش برمی داریم، ایمیل زدم و گفتم میشه زودتر بیایم، مثلا یه بیست دقیقه دیگه؟!نیشخند آخه کارمون زود تموم شد و تا برگشتیم ساعت هنوز شیش بود! اونم گفت باشه. ما هم رفتیم میزو از خونه اش برداشتیم و بعد به دوستمون گفتیم ماشینو تو پارکینگ خونه ی خودتون پارک کن که الکی کیلومتر اضافه نکنیم به کارکرد ماشین (آخه اگه از صد کیلومتر بیشتر استفاده کنیم، باید جداگونه به ازای هر کیلومترش پول بدیم). ماشینو که پارک کرد گفتیم بقیه رو دیگه باید فردا برداریم.

یکی دیگه از چیزایی که می خواستیم از یه نفر دیگه خرید کنیم، خونه اش چهار پنج تا ساختمون با ساختمون این دوستمون فاصله داشت و درست رو به روی همون جایی بود که ما دوچرخه مونو پارک کرده بودیم. داشتیم دوچرخه هامونو باز می کردیم بریم که گفتیم کاش می شد الان زنگ این خونه رو هم بزنیم و بگیم اگه میشه اینم الان سوار ماشین کنیم.

گفتم بذار شماره شو از روی گوشیم وردارم، شایدم الان خونه بودن. درست همون لحظه برامون ایمیل اومد. چک کردیم دیدیم همون بنده خداهان، میگن میشه بگین فردا دقیقا کی میاین؟ منم زنگ زدم گفتم میشه همین الان بیایم؟ ما الان نزدیگ خونه تونیم نیشخند. گفتن یه بیست دقیقه دیگه بیاین اشکالی نداره.

تو این مدت ما به دوستمون زنگ زدیم گفتیم لباساتو در نیار دوباره کارت داریم چشمک. از طرفی به یه نفر دیگه هم که قرار بود یه صندلی ازش بخریم زنگ زدیم گفتیم میشه بیایم صندلی رو امروز ببریم به جای فردا؟ اونم گفت باشه.

اول رفتیم سراغ اون کمدیه. کمد خیلی بزرگ تر از چیزی بود که ما فکر می کردیم و اصلا امکان نداشت تو ماشین جا بشه. باید بازش می کردیم! بععععععله، همسر و دوستمون تمام پیچ های کمدو باز کردن و کمدمو به شکل یه سری تخته جا به جا کردیم! کلی هم این کار طول کشید و خود صاحبخونه هم تعجب کرد که همسر و دوستش مثل مهندسا نشستن همه رو مرتب و منظم باز کردن!

آقاهه همون اول که دید دوستمون و همسر مهندس وار وارد عمل شدن و شروع کردن به پیچ باز کردن از من پرسید شما کجایی هستین؟ نیشخند. گفتم ایرانی! موقع باز کردن پیچا بهمون گفت اگه می خواین عکس بگیرین که بعدا بدونین چطوری ببندینش، ولی دوستمون گفت نگران نباشین، بلدیم چشمک. بیشتر که باهاش صحبت کردیم گفت ما از همون مغازه ای که خریدیم کمدو، اومدن برامون نصب کردن.

خلاصه که این جدا کردن کلی طول کشید و منم تو این بین رفتم از عابربانک پول برداشتم. آخه کلا یادمون رفته بود اینجا دیگه نمیشه کارت کشید نیشخند. دوستمون هم گفت یه بانک هست که پنج دقیقه راهه تا اینجا. تا رفتم و برگشتم فکر کنم بیست دقیقه ای طول کشید. بعد که برگشتم میگه ببخشید با ماشین پنج دقیقه راه بود، یادم رفته بود نیشخند.

وقتی من برگشتم همسر اینا همه چی رو آورده بودن نزدیک ماشین که سوار کنن. تازه به یکی دیگه از دوستامونم زنگ زدیم بیاد کمک برای گذاشتن کمد توی ماشین، آخه کلا قطعه هاش زیاد و سنگین بود.

اونجا که کارمون تموم شد. رفتیم سراغ اون یکی قراری که داشتیم و صندلی رو از اونجا ورداشتیم. با برداشتن صندلی دیگه کارمون برای امروز تموم شد. دوستمون ماشینو برد گذاشت دم در خونه اش و ما هم رفتیم با دوچرخه هامون سوار قطار شدیم و تا یه جایی رو با قطار برگشتیم و بقیه اشم با دوچرخه اومدیم.

وقتی اومدیم خونه، دیدم لپ تاپم کلا بالا نمیاد! گاهی هنگ می کنه، وقتی خوابش میبره دیگه بیدار نمیشه!! مجبورم دکمه ی پاورشو نگه دارم! هیچی دیگه، اون برنامه ای که از صبح گذاشته بودم اجرا بشه پرید!

---

* گوتشاین یه جور کارت هدیه است! مثلا توی ایکیا این طوریه که شما وقتی یه کالایی رو می برین پس میدین بهتون پول نمی دن، یه کارت میدن که توش به مبلغ کالاتون اعتبار هست. یعنی اگه مثلا یه کالای 50 یورویی رو پس بدین، بهتون یه کارت میدن که توش 50 یورو اعتبار داره. یعنی دفعه ی بعدی که برگشتین از این شرکت خرید کنین، می تونین این کارتو هم به طرف نشون بدین و 50 یورو کمتر بپردازین.

البته این گوتشاینو خودتون هم می تونین بخرین. یعنی مثلا دوست دارین برای عروسی کسی یا تولد کسی کادو بخرین، می تونین گوتشاین یکی از تولیدی های مهمو بخرین. مثلا 50 یورو گوتشاین Tommy بخرین (که البته باهاش شاید بشه یه تی شرت خرید چشمک) یا گوتشاین یه شرکت دیگه.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٧ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز صبح با دوستم رفتیم دوباره خونه رو ببینیم و متر کنیم اتاقاشو که بدونیم فرش و مبل و کلا چیدمان خونه چطوری می تونه باشه. پنجره ها رو هم باید متر می کردیم که بدونیم چه جور پرده ای لازم داریم.

هنوز تازه جلوی در ساختمون مدیر ساختمونمون رسیدیم که دیدیم یه آقایی اومد (که همون مدیر ساختمون بود)، بهمون گفت شما برای دیدن ساختمون 48 اومدین؟ گفتم نمی دونم نیشخند، بذار شماره ی واحدمونو نگاه کنم تو قرارداد! من نمی دونم چرا شماره اش 48 ه! کلا تو ساختمون شیش تا واحده!

خلاصه ما رو برد توی ساختمون و همه چی رو برامون توضیح داد. راجع به گرمایش، لامپ ها (که اگه خراب بشه به عهده ی خودمونه خرید مجددش)، انباری، اتاق دوچرخه، اتاق لباسشویی و خلاصه همه چی.

بعد که اون رفت، من و دوستم شروع کردیم به متر کردن اتاقا با یه متر کاغذی که اون روز که رفتیم ایکیا مجانی گذاشته بودن اون جلو که هر کس خواست ورداره برای خودش. خیلی چیز مفیدیه، شما هم هر وقت رفتین ایکیا یه دونه وردارین چشمک.

یه اتاقش نورش کم بود، دوستم هی بهش میگفت انباری!! هی بهش می گفتم بابا اونجا اتاق خوابمونه، انباری چیه؟ کلا دو تا اتاق داره، به یکیش بگیم انباری؟ یعنی بگیم ما تو انباری می خوابیم؟ نیشخند

خلاصه، اندازه گیریهامونو کردیم و اومدیم بیرون.

وقتی برگشتیم من زنگ زدم به چند جا برای اینکه ببینم قبل از اینکه بریم خونه ی جدید می تونیم تمیزش کنیم یا نه؟ زنگ زدم به این شرکت هایی که میان تمیز می کنن راهرو و پله و ساختمون و خلاصه همه چی رو.

خیلی جاها که ورنداشتن. یه جا زنگ زدم طرف ورداشت، هنوز من یه جمله به انگلیسی گفتم، تق گوشی رو گذاشت!! یه خانم جوونی هم بود.

زنگ زدم یه جای دیگه، یه (احتمالا) خانومی ورداشت که خیلی مسن بود، اما صداش انقدر خش داش که من تا آخرشم نفهمیدم طرف خانومه یا آقا!

من به وضوح حس می کردم که از پشت تلفن داره لبخند می زنه. خیلی با مهربونی همین که من یه جمله گفتم، گفت من انگلیسی بلد نیستم، ولی فکر می کنم میدونم برای چی زنگ زدی. منم تمام تلاشمو کردم و به آلمانی بهش گفتم که چی میخوام. ازش پرسیدم هزینه اش چقدر میشه؟ الان فقط می خوام بدونم قیمتش تو چه مایه هاست؟ آدرس خونه رو پرسید، گفت نگاه می کنم خونه رو (!)، شمارتو هم که دارم. خودم بهت زنگ می زنم میگم.

من فکر کردم می خواد اینترنتی یا توی سیستم یا جایی چک کنه، هنوز که بعد از چند ساعت زنگ نزده، فکر کنم رفت کلا خونه رو از نزدیک ببینه!

من واقعا نمی فهمم فلسفه اش چیه که پیرا همیشه مهربون ترن؟!!سوال

 

[ ۱۳٩۳/۳/٦ ] [ ٢:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این حدیثو چند وقت پیش خونده بودم، ولی این دفعه دیدم تو جعبه ی حدیث وبلاگمم که تصادفی یه حدیث نشون میده اومده، واجب شد بنویسمش! نمی دونم این حدیثو امام حسین کلا برای من اختصاصی گفته یا کسای دیگه ای هم مثل من هستن!

حدیثو نقل به مضمون میگم:

آدم هایی که به شما نیاز دارن نعمت های خدا هستن، از اونا ناراحت نشین.

 

این دقیقا منو میگه که هر وقت سرم شلوغه و کسی باهام کار داره، جواب میدم، اما تو دلم کلی غرغر می کنم که الان که سرم شلوغه اینم با من کار داره!!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٦ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خوشبختی خیلی چیز پیچیده ای نیست، خیلی ساده تر از اونه که خیلی ها فکر می کنن.

خوشبختی یعنی وقتی با همسرت میری خرید یه خانم و آقای عرب ازتون کمک بخوان و دنبال تلفن عمومی بگردن و شما گوشیتونو بدین زنگ بزنن. بعد بگن دنبال یه جایی برای خواب می گردیم اما هتل نمی خوایم، آپارتمان می خوایم و تو همسرت جایی رو بلد نباشین و فقط آدرس یه سری هتلو بهشون بدین، اما تمام مدتی که دارین خرید می کنین، همش ذهنت درگیر اونا باشه که آیا تونستن همون هتلا رو پیدا کنن یا نه؟ کاش بیشتر بهشون کمک می کردیم، بعد وقتی برمی گردین، وقتی تو ایستگاه اتوبوس منتظر نشستین منتظر، همسرت بگه اگه الان خونه مونو جا به جا کرده بودیم، (هرچند که خونه ی جدید هم چیز خیلی قابلی نیست)، می گفتیم بیان خونه ی خودمون و تو بچسبی به سقف از داشتن همچین همسری .

خوشبختی یعنی از روزی که دوستات فهمیدن دارین دنبال خونه می گردین، همه اش ازت مشخصات خونه ی مطلوبتونو می پرسن، همه اش برات ایمیل های مربوط به خونه می فرستن.

خوشبختی یعنی از روزی که دوستات فهمیدن قراره خونه تونو عوض کنین، هر بار که می بیننت میگن روز اسباب کشی حتما به ما بگی ها!

خوشبختی یعنی دوستاتون که ماشین دارن ایمیل بزنن برای اسباب کشیتون ماشین گرفتین یا نه.

خوشبختی یعنی داشتن کسایی که میدونی هیچ کس هیچ وقت نمی تونه به هیچ شکلی جایگزینشون بشه.

اما خوشبختی بالاتر و بهتر از اینی که الان گفتم اینه که قدر داشتن همچین خوشبختی هایی رو بدونی.

 

 

[ ۱۳٩۳/۳/٦ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فکر می کنم باید یه کمی خودتحلیلی انجام بدم! یعنی خودم خودمو تحلیل کنم (البته من این کارو قبل از دیدن پست لیلی خانوم تصمیم گرفته بودم انجام بدم، برام جالب بود که یه کامنت دقیقا با همین مضمون دیدم امروز!).

امروز جلسه ی بحث و گفتگومون خیلی شلوغ نبود، یه سری از بچه ها نتونسته بودن بیان، یه سری هم که ایران بودن. اونایی هم که اومده بودن خیلی اهل بحث و جنجال نبودن. فقط یکی از بچه ها اهل بحث بود، که اونم پایه اش نیومده بود دیگه! یعنی یه نفری که نمی تونست بحث کنه!

من اهل بحث کردن هستم (منظورم بحث علمی و فلسفی و این چیزاست)، ولی اونقدر عمیق اطلاعات ندارم که بتونم کسی رو قانع کنم.

بحثو شروع کردیم و همه چی خیلی آروم پیش می رفت، بدون هیچ مخالفتی یا گفت و گوی آن چنانی ای. هرکسی برداشتی که داشت یا چیزایی که بلد بودو می گفت.

راجع به کلمه ی "انفاق" من یه نظری دادم و بعد یه کمی بحث شد، ولی من مطمئن نبودم به چیزی که گفته بودم (راجع به اینکه باید خودت اون چیزو دوست داشته باشی و بهش نیاز داشته باشی، نه اینکه هرچی اضافه است بدی به کسی)، واسه همین در نهایت قرار شد که بعدا راجع به این موضوع تحقیق کنیم.

یکی از بچه ها حدودا نیم ساعت بعدش اومد. این همون پایه ای بود که می تونست بحث کنه چشمک. وقتی بحثمون تموم شد، برگشتیم و در مورد این موضوع ازش سوال کردیم. گفتیم انفاق یعنی چی؟ معنی ای که من میگم درسته یا نه؟ گفت آره، دقیقا همینه، بعد دقیقا همون آیه ی بقره رو خوند، گفت مگه نمی گه "مما رزقناهم" یعنی از اون چیزی که مال خودته، اصلا روزی خودته باید انفاق کنی.

من اونجا فهمیدم که من گرچه ممکنه چیزی رو بلد باشم اما دو تا ایراد اصلی دارم (البته دو تا و نصفی چشمک): اول اینکه چیزی که بلدمو عمیق بلد نیستم، تا ته و توی همه چیشو در نیاوردم، فقط چیزایی که لازم داشتم و دوست داشتمو یاد گرفتم. دوم اینکه اعتماد به نفس ندارم که چیزی رو که مطمئنم خوندم با اطمینان بگم من خوندم، خیلی با شک و تردید می گم "فکر می کنم"، "شاید"، "اگه درست یادم باشه" ... یه جایی خوندم.

نصفی آخر اینکه، این دوستمون که دیر اومد شاید پنج دقیقه یا ده دقیقه راجع به همون یه موضوع توضیح داد و همه اش رو هم با آیه ها و مثال هایی گفت که من بلد بودم! اما من همه چی رو تو دو جمله گفته بود! (همون مشکلی که استادمم باهام داره، انتظار داره من 10 صفحه بنویسم، بعد من تو نیم صفحه همه چی رو توضیح میدم!).

---

حالا اگه دوستان تمرینات خاصی برای پیشنهاد دادن دارن، می تونن اینجا دکتری خودشونو در زمینه ی امراض روحی/روانی محک بزنن چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز قرار بود جلسه ساعت 5 شروع بشه، اما بچه ها دیر اومدن و عملا ساعت 6 اینا جلسه شروع شد و تا 7.5 8 هم بیشتر نبود. واسه همین خیلی حرفی واسه گفتن ندارم.

اما خب چیزایی که یاد گرفتم به زبون ساده ایناست (ما آیه های یک تا 20 سوره ی بقره رو خوندیم با هم):

آیه های سوم و چهارم "متقین" رو توصیف می کنه و براشون پنج تا صفت میگه:

1- ایمان به غیب

2- نماز به پا داشتن

3- انفاق کردن

4- ایمان به اونچه که به پیامبر و پیامبران قبلی نازل شده.

5- یقین به روز آخرت.

موردهای یک و سه و پنجو توضیح میدم:

1- منظور از غیب هرچیزی هست که ما نمی تونیم حسش کنیم، اما تو قرآن در موقعیت های مختلف به معانی مختلفی به کار میره (یا حداقل می تونیم بگیم تاکید بیشتری روی یه معنی غیب هست نسبت به سایر معانیش). مثلا خدا، قیامت، وحی، آخرت، همه چیزایی هستن که دیده نمی شن اما ممکنه توی یه آیه وقتی گفته میشه غیب منظور بیشتر خدا باشه یا بیشتر آخرت باشه.

3- انفاق کردن فرق داره با خمس و زکات دادن. انفاق کردن یعنی اینکه چیزی رو که دوست داری و بهش نیاز داری رو به کسی ببخشی، نه اینکه چیزی رو که نمی خوای و اگر کسی پیدا نکنی می اندازی دور! اگه این کارو کردی دیگه اسمش انفاق نیست، یه جور بخششه.

تو جای دیگه ای هم قرآن می گه "انفقوا مما تحبون" نمی گه "مما یحبون"، یعنی حتی اگر چیزی بود که شما دوست نداشتی (مثلا یه لباسی که از کسی هدیه گرفتی ولی دوسش نداری) و کس دیگه ای هست که اونو دوست داره (مثلا یه دوستی اون لباسو می بینه و میگه خیلی قشنگه)، اگه شما اون لباسو بدی به اون دوستت کاری که کردی اسمش "انفاق" نیست. شما فقط اون لباسو به دوستت بخشیدی.

تو همین آیه ی سه سوره ی بقره هم میگه از اونچه که "روزیشان کردیم". روزی یعنی چیزی که مال شماست. میگن یه نفر می خواد یه سوالی از امام صادق بکنه که نتونه جواب بده (یعنی می خواد امامو مسخره کنه)، از امام می پرسه این سیبی که دست منه روزی من هست یا نه؟ به دوستاش هم میگه اگه گفت آره، من سیبو پرت می کنم دور، نمی خورم. اگه گفت نه، خب می خورمش. امام صادق میگه اگه از گلوت پایین رفت، روزیته، اگه نرفت روزیت نیست!

حالا روزی دقیقا اون چیزیه که بتونه از گلوی شما پایین بره، یعنی دقیقا فقط و فقط مال شخص شخیص شماست! حالا شما اگه از "این" روزی اومدی چیزی به دیگران دادی، اسمش میشه انفاق.

5- "یقین داشتن" با "ایمان داشتن" فرق داره. کسی که ایمان داره، یعنی قلبا و علنا یه چیزی رو قبول داره و بهش ایمان داره، اما ممکنه گاهی یادش بره. اما کسی که به چیزی یقین داشته باشه، حتی یه لحظه هم از یاد اون موضوع غافل نمی شه. این آیه تاکید می کنه متقین کسایی هستن که به آخرت "یقین" دارن. ایمان داشتن به آخرت قبلا تو قسمت ایمان به غیب مشمول شده، الان دیگه بحث از یقین داشتنه.

یه سری چیزای دیگه هم که من موقع مطالعه های خودم در مورد این بحث بهشون ( و در موردشون چندان بحث نکردیم) اینا هستن:

1) برای اینکه آدم جزو متقین باشه باید به جنبه های مختلفی توجه کنه، مثلا هم جنبه ی مربوط به خدا (نماز و ایمان به عالم غیب و این چیزا) و هم جنبه ی انسانی و ارتباط با مردم (انفاق کردن و بی تفاوت نبودن نسبت به دیگران).

2) همون طور که ایمان مرتبه داره، کفر هم درجه داره. تو این آیه های بقره خدا راجع به کسایی حرف می زنه که پیامبر چه بهشون هشدار بده، چه نده یکسانه. اما اینا تمام کفار نیستن. اینجا منظور دقیقا اون کافرهایی هست که مرحله ای رسیدن که دیگه (به قول خودمون) ته کفره و هشدار دادن یا ندادن بهشون بی فایده است. وگرنه تمام کفار این طوری نیستن.

کفر پنج قسم داره: اول کفر جحود، و جحود هم خودش دو جوره، سوم کفر بترک دستورات الهى، چهارم کفر برائت و پنجم کفران نعمت .

اما قسم اول از دو قسم جحود انکار ربوبیت خدا است یعنی کسی که بگه نه ربى هست و نه بهشتى و نه جهنمی. وجه دوم جحود، جحود بر معرفته یعنی کسى با اینکه حق رو شناخته و برایش ثابت شده انکار کنه.

وجه سوم از کفر، کفران نعمته. وجه چهارم کفر، ترک دستورات خدا است. وجه پنجم، کفر برائته ( که خدا درباره اش از ابراهیم علیه السلام حکایت کرده که میگه: (کفرنا بکم ، و بدا بیننا و بینکم العداوه و البغضاء ابدا حتى تومنوا باللّه وحده )، (از شما بیزاریم ، و میان ما و شما دشمنى و خشم آغاز شد، و دست از دشمنى برنمیداریم ، تا آنکه بخداى یگانه ایمان بیاورید) که تو این آیه کفر بمعناى بیزارى اومده.

3) هرجا قرآن میگه "الذین آمنوا" منظور مردم مکه هستن که مسلمون شدن، مگر اینکه قراین آیه خلاف اینو ثابت کنه و هرجا هم می گه "کافران" منظورش کافرای مکه هستن، مگر اینکه قرائن آیه خلافشو ثابت کنه.

4) در مورد کفار خدا میگه "ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم، و علی ابصارهم غشاوه". یعنی خدا بر قلب ها و گوش هاشون مهر زد و پرده ای بر چشمانشان است. اینجا یه نکته داره این آیه و اونم اینکه داره میگه عدم درک و فهم کفار دو تا چیزه، یه مقدار از گمراهیشون به خاطر خداست و خدا به قلب هاشون مهر زده، یه مقداریش هم به خاطر خودشونه. به عبارتی اول خودشون یه سری کارهایی کردن که باعث گمراهی خودشون شدن و بعد در نتیجه ی اون کارشون خدا مهر زد به دلهاشون و بیشتر گمراه شدن (همون قضیه ای که میگن آدم هرچی بخواد خدا در همون راه بهش کمک می کنه، اگه کسی دنیا رو بخواد خدا بهش کمک می کنه دنیا رو به دست بیاره، اگه کسی آخرت رو بخواد خدا در اون جهت بهش کمک می کن).

5) تو این آیه ها قرآن از سه دسته آدم حرف می زنه، مومنان، کافران و منافقان. اول راجع به مومنا صحبت کرد، بعد راجع به کفار و بعد میره سراغ منافقا. اما برای دسته ی سوم یه حدیثی هست که میگه: سه صفت است که در هرکس باشد منافق است هرچند روزه بگیرد و نماز بخواند و خود را مسلمان بداند: کسى که در امانت خیانت مى کند، وکسى که به هنگام سـخـن گـفـتـن دروغ مـى گـوید، و کسى که وعده مى دهد و خلف وعده مى کند.

6) در توصیف منافقین آیه ی 17 رو میگه (مثلهم کمثل الذى استوقد نارا... تا آخر آیه ). این آدما به ظاهر دم از ایمان می زنن و از یه سری فواید دین برخوردار میشن، مثلا با مومنا ازدواج مى کنند و امثال اینا، اما همینکه می میرن، خدا نورشو ازشون مى گیره و اونچه بعنوان دین انجام دادن تا به اجتماع بقبولونن که ما مسلمونیم هم باطل بوده و تو ظلمت می مونن و هیچ چیزو درک نمی کنند.

---

هشدار: این لپ کلام چیزی بود که "من" فهمیدم. تک تک جمله های این متن احتمال اشتباه توشون هست. پس لطفا صد درصد بهشون اعتماد نکنین.

اگه می خواین بیشتر بدونین یا متن دقیق برداشت هایی که نوشتمو ببینین به تفسیر نمونه و المیزان مراجعه کنین.

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اگه دقت کرده باشین تو ایران (حداقل تا همین دو سه سال پیش که ما اونجا بودیم) به ندرت توی یه سری جاهای خیلی خیلی معدود، یه اتاقی بود به اسم مادر و کودک که مادرا می تونستن برن اونجا برای عوض کردن پوشک بچه هاشون.

من یادمه اولین باری که این اتاقو دیدم تو یکی از ترمینالای تهران بود که البته روی درش هم (مثل درهای اضطراری!) یه قفل گنده زده بودن که مبادا کسی از این اتاق استفاده کنه. من نمی دونم مادرایی که واقعا کار ضروری دارن چیکار می کنن و آیا میرن به کسی میگن تا این جور مواقع درو براشون باز کنن یا کار دیگه ای می کنن؟

دیروز که رفتیم ایکیا یه چیز جالبی توجه منو جلب کرد. بالای دستشویی خانما یه عکس بود از یه مادر و یه بچه که دست همو گرفتن (یا شایدم فقط خیلی به هم نزدیکن و من این طوری به نظرم اومده) (همون عکسی که همه جا می بینین) و بالای دستشویی آقایون یه عکس بود از یه آقا و یه بچه که دست همو گرفتن.

من اصولا تا حالا بیشتر از یکی دو بار از دستشویی های عمومی تو آلمان استفاده نکردم و تا حالا هیچ وقت به این نکته توجه نکرده بودم. از همسر پرسیدم خب من برداشتم اینه که اون عکس مادر و بچه یعنی اتاق مادر و کودک هم دارن، ولی اون یکی عکس چیو نشون میده؟

همسر که برام توضیح داد فهمیدم اینجا اتاق جداگونه ای برای تعویض بچه ندارن. اما یه تخته هست که مماس با دیواره و به صورت کشویی میاد جلو. کسی که بچه داره، میر اونو میکشه جلو و در واقع یه صفحه ای که قدش احتمالا تا کمر پدر یا مادر بیشتر نیست جلوش باز میشه، بچه رو میذارن اونجا، کارشون که تموم شد تخته رو دوباره تا می کنن.

اینکه تخته ای که به این منظور طراحی شده حتی توی دستشویی آقایون هم هست واقعا واسه من جالب بود.

تو ایران کلا به اینجور جاها میگن اتاق "مادر" و کودک. ظاهرا اتاق "پدر و کودک" خیلی عبارت غریب و دور از ذهنیه برای ماها! فکر کن تو ایران یه چیزی داشته باشین تحت عنوان اتاق پدر و کودک خیال باطل!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۳:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آدما تغییر می کنن، خیلی زیاد هم ولی من راستش نمی دونم کدوم تغییرا رو آدما اسمشو میذارن رشد؟ یا به عبارت بهتر کدوم تغییرا خوبن؟

همین من، کلی تغییر کردم. حتی از همین یکی دو سال گذشته. نسبت به سه سال گذشته که فکر کنم 180 درجه تغییر کردم!

چیزی که وبلاگم به من نشون میده اینه که حتی نوشتنمم تغییر کرده. قبلاها کلا چیزای دیگه ای می نوشتم. دبیرستانی که بودم بیشتر شعر می گفتم و جالب این بود که به شدت هم تحت تاثیر شاعرا شعر می گفتم. یعنی شعر حافظ که می خوندم بر وزن شعر اون شعر می گفتم، مولانا که می خوندم بر وزن شعرای مولانا، خیام که می خوندم رباعی می گفتم!!

مامانا هم که خودتون می دونین حس شیشم دارن! من هر روز تله تکست تلویزیونو می خونم، یه صفحه داشت که قسمت ادبی بود، یه قسمتش شعرهای ارسالی بود. مامانم یه بار گفت تو چرا شعراتو نمی فرستی برات اینجا بنویسن؟!!! من واقعا برام سوال بود مامان از کجا میدونه من شعر می گم که با این اطمینان میگه چرا نمی فرستی برای اینا؟!!سوال

ولی خب می دونست دیگه، یادمه منم به خاطر مامان دو تا از شعرامو فرستادم. البته در واقع سه تا شعر فرستادم، توی دو تا نامه ی مختلف و مامانم با چه ذوقی این نامه ها رو می برد پست می کرد! البته شاید به ظاهر چیزی نشون نمی داد، ولی منم حس شیشم فرزندانه داشتم چشمک.

شعرامو تو تله تکست نوشتن، اگه یادم باشه هر سه تاشو. این شعرا رو که می نوشتن نقدشو هم می نوشتن، این جوری نبود که فقط شعرتو بنویسن. نقد شعرم هیچی نبود جز اینکه سبکش قدیمی بود. اگه درست یادم باشه با وزن شعرهای مولانا بود یکی از شعرام اما با کلمات امروزی، ولی یکی دو جاش کلمه های قدیمی استفاده کرده بودم. تا جایی که یادمه تنها نقدش همین بود و بقیه اش تعریف و تمجید بود و هندونه هایی که زیر بغل هر تازه کاری می ذارن چشمک.

اگه هم یادم باشه یکی از شعرام راجع به مادر بود، اما به صراحت اسم نیاورده بودم از این کلمه. روزی که شعرمو نوشتن، به مامانم گفتم بیا این شعر منه، بخونش و خودم از صحنه متواری شدم نیشخند.

مامانم خوند و کلی تشویقم کرد که بازم بنویس، بازم بفرست! فکر کنم مامانم فکر می کرد من کارخونه ی شعرسازیم و تلویزیون هم توزیع کننده چشمک!

یه دوستی داشتم تو همون سال که رشته اش تجربی بود، ما با اینکه تو دو تا کلاس بودیم اما معلم زبانمون یکی بود و تو درس زبان انگلیسی به شدت با هم رقابت "سالم" داشتیم. فکر کنم این کلمه ی سالمش خیلی مهمه! ما به شدت با هم دوست بودیم، سر کوچیک ترین سوالی که شک داشتیم بدون شک به همدیگه مراجعه می کردیم و عین دو تا کارشناس با هم بحث می کردیمعینک، من دلیل می آوردم، اون دلیل می آورد و نهایتا یکیمون اون یکی رو قانع می کرد که الان گزینه ی a درسته یا b! این دستم خیییییییلی استعداد نقاشی داشت (ولی من کلا تو نقاشی همیشه در حد همون خونه ی شیرونی و درخت باقی موندم!!)

فردای روزی که شعرمو نوشتن تو تله تکست، بهم گفت راستی من شعرتو خوندما، خیلی قشنگ بود!! من واقعا نمی تونستم تصور کنم یه بیکار دیگه هم مثل من پیدا بشه که بشینه هر روز این صفحه ی تله تکستو بخونه!! ولی خب شده بود نیشخند. جالب اینکه بعد فهمیدم که اونم شعر میگه!

این قضیه فکر کنم مال دوم دبیرستانم بود. بعدترها من فقط متن ادبی می نوشتم. هر سال یه سررسید داشتم که وقت هایی که چیزی به ذهنم می رسید می نوشتم به این امید که یه روز اینا رو همه شونو یه جا یادداشت کنم! که صدالبته هرگز اتفاق نیفتادچشمک!

بعدترها، یا به عبارتی بعد از اینکه ازدواج کردم، تا مدت ها چیزی ننوشتم. فقط یادمه دو بار این وسط شعر گفتم که یادداشت کردم. یکیش یه دوبیتی بود که بعدا که خوندم باورم نمی شد من اینو سرودم و هرگز هم نفهمیدم واقعا چی شد که سرودم این شعرو! فقط چون توی دفترچه ام بود مطمئن بود که خودم گفتم شعرو، تازه تاریخم داشت!

اما از مرداد پارسال شروع کردم به نوشتن خاطره هام (که البته فعلا اسمشون خاطره نیست، سال های بعد اسمشون خاطره میشه چشمک).

حالا من نمی دونم من الان دارم پیشرفت می کنم یا پسرفت؟ الان این تغییر مثبته یا منفی؟ گاهی وقتا فکر می کنم من آدم روزمره نویسی نیستم، اگه بودم مطمئنا خیلی چیزا رو باید با جزئیات بیشتری می نوشتم. ضمن اینکه تو همین کمتر از یه سال هم من دو تا موضوع "از من بپرسید" و "چیزایی که امروز یاد گرفتم" رو اضافه کردم به وبلاگم که هیچ ربطی به روزمره نویسی نداره!

فکر کنم اگه به همین ترتیب پیش بره، باید اسم وبلاگو عوض کنم، بذارم کشکول دخترمعمولی چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز استرس دارم، چون هیچی نخوندم نیشخند. امروز دوباره از اون جلسات بحث و گفتگو داریم، نمی تونم اسمشو بذارم تفسیر چون علاوه بر تفسیر آیه ها گاهی راجع به چیزای دیگه ای هم که در این زمینه ها شنیدیم هم صحبت می کنیم.

ولی من اصلا نتونستم این هفته اون طوری که دوست داشتم بخونم. واقعا وقت نداشتم. حالا استرس گرفتم، انگاری امتحان دارم نیشخند!

تازه یه کار دیگه هم باید بکنم، برای فردا که دوشنبه باشه، باید برای کلاس آلمانی- فارسیم بنویسم که این هفته چیکار کردم! کلللللی کار انجام دادیم، منم که آلمانیم در حد I am a picture ه هنوز چشمک ولی خب کم کم داره از آلمانی خوشم میاد. بیشترین علاقه ام به آلمانی وقتی آشکار میشه که جمله ی عامیانه یاد بگیرم، یا وقتی که چیزی که رسیمشو و اون چیزی که تو کتابا خوندمو عامیانه شو یاد بگیرم، وقتی که من یه چیزی میگم و دوستم میگه این که میگی درسته، ولی مردم اینو نمی گن، اینو میگن!! (من واقعا نمی فهمم چیزی که مردم نمیگنو چرا تو کتابای آموزش مکالمه می نویسن خب؟!!سوال)

---

یه جا هم باید امروز بریم میز ناهارخوری و صندلی ببینیم. خیلی دوره، بلیت من جواب میده تا اونجا رو، ولی مال همسر نه. قرار شده تا آخرین ایستگاه شهر خودمون با قطار بریم، بعد از اونجا حدود چهل دقیقه با دوچرخه بریم تا محل مورد نظر! قرارمون حدود ساعت یکه. فکر کنم تا برگردیم دیگه باید بریم پیش بچه ها، آخه قرارمون با بچه ها ساعت پنجه!

---

این تیکه بی ربطه و مال دیروزه ولی خب گفتنش شاید یه لبخندی رو لباتون بشونه چشمک

دیشب خونه رو دود گرفته بود، منم سریع حوله ی همسرو که دم دست بود ورداشتم خیس کردم که زودتر دودا رو جمع یا راهی بیرون کنم. بعد که در و پنجره ها رو باز کردیم و دود رفته، همسر حوله ی خیسشو دیده، با تعجب میگه من رفتم حموم؟!!متفکر

البته این توضیحو هم بدم که قبلش شک داشتیم که بریم بیرون دور بزنیم یا نه، همسر می گفت اگه نمی ریم من برم دوش بگیرم. دلم می خواست بریم، ولی خسته بودم، گفتم باشه یه کمی استراحت کنیم. بعد تصمیم بگیریم. آخرش بعد از یه ساعت گفتم خیلی خسته ام، ولش کن، دیگه نرفتیم ولی همسر هم دیگه نرفت دوش بگیره!

فکر کنم بیچاره مخش بعد از چندین بار سوال و جواب شنیدن که بریم بیرون یا نه؟، من برم دوش بگیرم یا نه؟، دیگه قاطی کرده بود که بالاخره رفته یا نه!

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

برنامه ی پخت نونمون با پیغام خطای "Noon sangak failed" مواجه شد!

طبق دستورهای موجود گذاشتیم اول سنگامون بپزن تو فر! چند دقیقه گذاشتیم که خووووب داغ بشن. بعد خمیرمونو آماده کردیم که سینی فرو که آوردیم بیرون، سریع بندازیمش روی سنگا.

پیغام خطا درست تو همین خط برنامه رخ داد نیشخند. همین که در فرو باز کردیم، انگاری یه تیکه دود از تو فر درآوردیم. بلافاصله هم این دودحس کنا شروع کردن به جیغ و داد!

ما هم سریع در و پنجره رو باز کردیم و سینی فرو با همه ی سنگاش کلا از منزل بیرون کردیم!!! که یه کمی توی هوای آزاد باشن و ادب بشن چشمک.

نتیجه این شد که الان خمیر محترم همین جوری بدون سنگ توی فر دارن می پزن!

البته مهندسین گرامی موفق شدن علت پیغام خطا رو پیدا کنن و اونم این بود که سنگ های مذکور گویا چربن!! چون کف سینی رو هم چرب کرده بودن.

بر همین اساس قرار شد، اولا سنگ ها شسته بشن و ثانیا اجرای برنامه ی پخت نون سنگک به خونه ی جدید موکول بشه که دودحس کن نداره چشمک!

---

الان از اون ور بوم یه دختر خاص شدم چشمک.

---

این وسط فقط همسر خیلی طفلکی شد ناراحت! از ساعت 8.5 داشت می گفت گشنمه. به هوای نون سنگک نگهش داشتم، آخرشم هیچی!

 

[ ۱۳٩۳/۳/٤ ] [ ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز دوباره رفتیم ایکیا. صبح ساعت 8.5 اینا صبحانه خوردیم و بعدش کم کم آماده شدیم که بریم ایکیا. یه سری کارایی داشتیم که قبل از رفتن می خواستیم انجام بدیم. انقدر این کارا طول کشید و ما هی گفتیم از این ایستگاه خودمونو می رسونیم به اتوبوس، از اون یکی می رسونیم به قطار که در نهایت نتیجه این شد که باید ساعت 10:31 دقیقه ایستگاه قطار باشیم.

دیدیم نمی رسیم با اتوبوس بریم، با دوچرخه رفتیم. بعد که رسیدیم اونجا، بلیتو هم خریدیم. دیدیم حرکت ساعت 10:50 اینائه!

یه ربعی منتظر شدیم تا سوار قطار شدیم. به ایستگاه که رسیدیم دوباره باید یه پنج یا ده دقیقه ای با دوچرخه می رفتیم.

فکر کنم ما تنها آدمایی بودیم که با دوچرخه اومده بودن ایکیا!!! آخه کی خرید وسایل خونه رو با دوچرخه می ره؟!نیشخند

ساعت حدود 11:45 بود که ما دوچرخه هامونو پارک کردیم و رسیدیم جلوی در ایکیا. وقتی اومدیم بیرون ساعت 5:45 بود! هرچی وسیله ی خونه لازم داشتیم یادداشت کردیم با کدش، قیمتش و همه ی اطلاعاتش تا اون روزی که میریم بخریم، فقط همه رو ورداریم و بیایم بیرون. دیگه درگیر گشتن و این حرفا نشیم.

برای ناهار هم رفتیم توی رستوران مانندی که توی ایکیا بود. غذاهاش همه گوشت داشت و ما نمی خواستیم بخوریم. البته ماهی داشت ولی ترجیح دادیم نخوریم، چون نمی دونستیم مزه شو دوست داریم یا نه.

یه غذا داشت که گوشت بود و سیب زمینی. ما هم گفتیم فقط سیب زمینی برامون بریز. اونم برامون سیب زمینی سرخ کرده ریخت. قیمتش هم خیلی مناسب بود. یه مافین و یه دسر هم برداشتیم، رفتیم نشستیم روی یه میز نزدیک پنجره و خوردیم.

چایی هم داشت 50 سنت. اون پنجاه سنت هم پول چایی نبود، پول شستن ظرف چایی بود. یعنی فقط یه بار که لیوان ورمی داشتی واسش پول می دادی. بعد هرچند بار که دلت می خواست باهاش چایی یا قهوه می خوردی. دیگه پول جدا واسه خود چایی یا قهوه یا شکر و این چیزا نمی گرفتن. من یه چایی خوردم، همسر هم یه قهوه.

بعدش که دیگه خوب سیر شدیم و دوباره انرژی پیدا کردیم، برگشتیم رفتیم آدرس چیزایی که باید ورمی داشتیم رو هم نوشتیم. آخه مثلا تشکایی که میذارن اونجا که آدم ببینه، انبارش یه جای دیگه است و اگه بخوای ورداری باید از یه جای دیگه بری ورداری، نمی تونی همونی که گذاشتن اونجا رو بری ورداری.

اما همون جایی که یه تشک به عنوان نمونه گذاشتن، نوشته آدرس جایی که باید از اونجا تشکو ورداری کجاست. البته منظورم از آدرس این نیست که توی یه ساختمون دیگه است تشک ها! چون ساختمون بزرگه و چندین راهروی مختلف هست توی اون قسمت انبار مانند، مثلا پشت تشک نوشته راهروی 5، قفسه ی 4.

همه ی شماره ها رو یادداشت کردیم و اومدیم بیرون. حالا باید امشب بشینیم حساب و کتاب کنیم ببینیم کدوما رو باید بخریم. آخه اصولا آدم این فروشگاها که میره همه چی خیلی خوشکل و مفیدن، آدم دوست داره بخره چشمک.

---

امروز هیچی از فروشگاه نخریدیم، چون بعدا یه بار با ماشین بزرگ می ریم، حتی تیکه های کوچیک مثل پرده و این چیزا رو هم گذاشتیم همون روز بخریم. اما یه چیز خریدیم. حدس بزنین چی؟ ریگ! بعله رفتیم ریگ خریدیم برای اینکه بریزیم کف سینی فر و نون سنگک درست کنیمچشمک!


[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

میخواستم بدونم اگه من ایمنی شناسی تو ایران بخونم میتونم برای رشته ژنتیک پزشکی بورس بگیرم؟ منظورم سوال تخصصی رشته نیست چون تو ایران رشته مرتبط حساب میشه ولی نمیدونم برای بورس تو خارج حتما باید هم اسم باشه رشتت یا رشته مرتبط هم میشه؟ سوال دیگه اینکه یه PHD  علاوه بر کار تحقیقاتی چه موقعیت های کاری تو آلمان داره و درامدشون چطوره؟(مثلا تو ایران معمولااستاد میشن با درامد 2 تا 7 میلیون!) اگه یه همچین مقایسه ای داشته باشد خیلی ممنون میشم.

جواب:

ببخشید که انقدر دیر جواب میدم، نمی دونم چرا فکر می کردم هیچ سوال جواب نداده ای ندارم! اتفاقی رفتم سر زدم به پست "از من بپرسید" و دیدم یه دونه سوال مونده.

به هر حال من شرمنده ام، ببخشید.

و اما جواب سوالاتون:

میخواستم بدونم اگه من ایمنی شناسی تو ایران بخونم میتونم برای رشته ژنتیک پزشکی بورس بگیرم؟

ببینید شما کلمه ی "بورس" رو که میگین معنیش فرق داره با "پذیرش"، اگه منظورتون پذیرش گرفتنه، تو آلمان هم شما می تونین برای دکترا تغییر رشته بدین و اصراری نیست که اسماشون حتما یکی باشه، اما خب باید توی پروپوزالتون یا همون SOP تون خوب رشته ها رو به هم مرتبط کنین و قانعشون کنین که الکی رشته تون رو عوض نمی کنین. یعنی تغییر رشته تو مقطع دکترا وقتی دو تا رشته به هم مرتبط باشن ممکنه، در غیر این صورت شانس زیادی برای پذیرش گرفتن نخواهید داشت (که البته در مورد شما به گفته ی خودتون این رشته ها کاملا مرتبطن).

سوال دیگه اینکه یه PHD  علاوه بر کار تحقیقاتی چه موقعیت های کاری تو آلمان داره و درامدشون چطوره؟(مثلا تو ایران معمولااستاد میشن با درامد 2 تا 7 میلیون!)

خلاصه بهتون بگم، هیچ کاری! دانشجوی دکتری فقط می تونه کار تحقیقاتی بکنه و نهایتا یه سری درس رو تو دانشگاه درس بده، اما استاد شدن خبری نیست. برای استاد شدن شما خیلی مراحلو باید بگذرونین، اینجا مثل ایران نیست که همین که طرف فارغ التحصیل شد بره یه جا استاد دائم بشه. سن بازنشستگی اینجا 65 ساله واسه همین دیر به دیر استادا عوض میشن. ضمن اینکه خیلی استادا هستن 70 80 سال سنشونه، ولی خب هنوز دارن کار می کنن. از اینا گذشته شما آلمانی نیستین، پس شانسی برای استاد دائمی شدن ندارین (فقط تو رشته های معدودی مثل ایرانشناسی و امثالهم شاید یه کمی استاد شدن برای ایرانی ها راحت تر باشه).

اما شما می تونین یکی دو تا درس توی دانشگاه درس بدین که اونم مسلما استاد پروژه تون باید باهاتون صحبت کنه و بگه که شما رو استخدام کنن، یعنی همونم این طوری نیست که شما بلند شین برین یه دانشگاهی بگین من می خوام این درسا رو درس بدم (یا حداقل اونایی که من می بینم دور و بر خودم، همه در واقع استادشون بهشون این کارو داده).

حقوقش هم بستگی به پوزیشنی داره که استاد بهتون میده. حداقل حقوقی که می تونین داشته باشین با درس دادن تو دانشگاه (با مدرک ارشد)، حدود 700 یوروئه. یعنی استاد قراردادی که با شما می بنده یه جوریه که 700 یورو در میارین. تا سقف 700 یورو شما مالیات نمی دین. اگه از این حد بگذره، مثلا شما قراردادی ببندین که 1000 یورو درآمد داشته باشین، بعد 300 یورو مالیات بهتون می خوره که باز همون 700 یورو می مونه و اصلا معقول نیست که کسی همچین قراردادی ببنده و کسی هم نمی بنده (نه استاد و نه دانشجو)، چون در این صورت الکی فقط تعداد ساعتای کاریتونو اضافه کردین.

برای همین اگه از این مبلغ بیشتر بخواین، استاد "احتمال داره" باهاتون قرارداد half-position امضا کنه (که بهش TVL 50% هم گفته میشه). با این قرارداد شما قرارداد کاری بستین، یعنی رسما کارمند دانشگاه میشین، مالیات هم می دین، پول بیمه تون رو هم کارفرما میده و مثل هر کارمند دیگه ای هستین. حقوقتون قبل از مالیات حدود 1800 یورو هست و بعد از کسر مالیات و کسورات دیگه میشه حدود 1100 تا 1200 یورو. اگه متاهل باشین میشه حدود 1400 یورو. اگه بچه داشته باشین هم باز یه کمی بیشتر میشه فکر کنم.

البته اگه دقیقتر بگم، این حقوق شما نیست که با داشتن بچه و همسر بیشتر میشه، بلکه مالیاتی که پرداخت می کنین هست که در صورت داشتن همسر یا بچه کمتر گرفته میشه.

اگه قراردادی که باهاتون می بندن TVL 100% باشه یعنی یه پوزیشن کاری کامل (full position) که در این صورت بیشتر از 2000 تا حقوق براتو خواهد موند.

اگر هم الان براتون سوال پیش اومده که چطوری می تونم TVL100% بگیرم، این اصلا دست شما نیست. پوزیشن ها همیشه از قبل تعریف شده ان، نه به درخواست شماست و نه به درخواست کارفرما که کم و زیادش کنن. یعنی دانشگاه می دونه که الان مثلا یه دونه half-position فقط می تونه بده به یه نفر و نمی شه گفت حالا بیاین اینو یه کمی زیادش کنین و این حرفا!

نکته ی آخر اینکه این آخری که گفتم خییییلی نادره! کارهایی که به دانشجوهای دکترا داده میشه، در بهترین حالت هاف پوزیشن هستن و شاید TVL 75% که اینم رشته به رشته فرق داره، تو بعضی رشته ها کلا پول بیشتر هست و قراردادها هم اکثر کاری هست. بعضی رشته ها هم که کلا پول در بیار نیستن، استاداشم پول ندارن و قرارداداشون از اون 700یورویی هاست.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز گرچه روزمون خیلی با استرس شروع شد، ولی بعدا کم کم حالش خوب شد چشمک. الان دیگه داره خیلی خوب میشه!

از دیروز هرچی گشتیم ماشین با قیمت مناسب پیدا نمی کردیم که بتونیم وسایلمونو باهاش جا به جا کنیم. از طرفی از پنج جای مختلف هم باید وسایلمونو جمع کنیم! که احتمالا بشن شیش تا!! و مسلما این کارو سخت تر می کنه. هماهنگ کردن با چهار پنج نفر دیگه اصلا آسون نیست.

دیروز دیروقت شروع کردیم به گشتن، واسه همین طوری نبود که شرکت هایی که ماشین کرایه میدن باز باشن که بتونیم بهشون زنگ بزنیم. هرچی هم اینترنتی می گشتیم چیزی با قیمت مناسب پیدا نمی کردیم، حداقل هاش 120 یورو اینا بود! البته این قیمت خود ماشینه و قیمت بنزینش که لیتری 1.5 یورو اینا میشه هم به عهده ی خودمونه.

نهایتا چند تا شرکت پیدا کردیم و قرار شد امروز زنگ بزنیم، قیمتاشونو دقیق بپرسیم و اگه مناسب بود هماهنگ کنیم.

امروز صبح همسر گفت من نمی رم کلاس، به جاش میرم دنبال این کارا. کیفشو نبرد و فقط رفت دنبال ماشین بگرده. از یکی دو تا شرکت پرسیده بود، یکیشون ماشین داشت. به من زنگ زد، گفت میام خونه کیفمو ورمی دارم میرم کلاس، این اکی شد دیگه.

حالا فقط من باید زنگ می زدم به مبلیه و مطمئن می شدم که پنج شنبه اجازه میده بریم مبلو ورداریم از خونه شون. چند بار زنگ زدم ورنداشت، می دونستم بعدا خودش زنگ می زنه. بعد از حدود یه ساعتی طرف زنگ زد و گفت مشکلی نداره. منم بعدش رفتم پیش دوستمون که آلمانی بلده که برامون زنگ بزنه و ماشینو کرایه کنه.

اون موقع ده دقیقه به یازده بود و منم یازده با استادم قرار داشتم! ایمیل زدم به استادم که من ده دقیقه دیرتر میام. رفتم پیش دوستم. زنگ زد، طرف گفت چون پنج شنبه تعطیله فقط می تونین دو روز ماشینو کرایه کنین، یعنی باید پول دو روزو بدین و نمی تونین پنج شنبه ماشینو پس بدین!

دوباره زنگ زدم به همسر و گفتم که قضیه این طوری شده و منم الان دیگه دارم میرم پیش استادم.

همسر هم دوباره کلاسشو تعطیل کرد و رفت دنبال کارای ماشین!

منم رفتم پیش استادم. خییییییییلی از فایلی که براش فرستاده بودم راضی بود مژه، می گفت این دقیقا همون چیزیه که من می خواستم. یه کمی هم راجع به مراحل بعدی کارم صحبت کردیم و من برگشتم خونه، ساعتا ده دقیقه به دوازده اینا بود که من خونه بودم.

ساعت 12.5 هم کلاس آلمانی- فارسی داشتم. همسر زنگ زد و گفت که داره میاد خونه و یه شرکت پیدا کرده که ماشین داره. وقتی اومد تلاش کردیم تو سایت شرکت، ماشینو کرایه کنیم (اینترنتی اگه رزرو کنین ارزون تره). یه سری سوال هم راجع به بیمه و این جور چیزای ماشین داشتیم که من زنگ زدم از خود شرکت پرسیدم.

بعدش من رفتم کلاس آلمانی-فارسی و به همسر گفتم که دیگه خودش رزرو کنه. کلاسم این دفعه بیشتر طول کشید، تقریبا ساعت سه بود که برگشتم خونه. از همسر پرسیدم چی شد؟ گفت هنوز تازه موفق شده هماهنگ کنه همه چی رو! به هزار و یک دلیل هی همه چی به هم ریخته بود!

خلاصه، نتیجه این شد که چهارشنبه عصر تا پنج شنبه عصر بالاخره ماشین کرایه کردیم که وسایلمونو جا به جا کنیم.

بعد از ناهار به همسر گفتم بریم توی مغازه های داخل شهر تشک ببینیم، اگه قیمت هاش نسبتا مناسب بود، از داخل شهر خرید کنیم بهتر از اینه که به خاطر یه تشک چندین کیلومتر با ماشین بریم و کلی پول بنزین بدیم.

همسر اینترنتی چک کرد، دو تا مغازه توی شهر پیدا کرد که تشک می فروشن. ما هم بعد از ناهار راه افتادیم که بریم اون دو تا مغازه. ولی وقتی رفتیم به آدرس های مذکور، یکیش لباس فروشی بود، یکیش یکی از دانشکده های دانشگاه!!!

ما هم رفتیم یه جای دیگه که می دونستیم تشک فروشیه. قیمت هاش خیییییییلی گرون بود و با یه نگاه دیدیم به درد ما نمی خوره. برگشتیم مرکز شهر. حالا فردا قراره بریم IKEA تشک و خرت و پرت هایی که مونده و هنوز نخریدیمو ببینیم. اگه چیزایی با قیمت مناسب تر از پوکو پیدا کنیم، روز اسباب کشی میریم از ایکیا ور میداریم این وسایلو مر می داریم.

---

امشب استادم ما رو شام دعوت کرده بود. البته ساعت 6.5 دعوت کرده بود و تا ساعت 9 طول کشید (اذون مغرب اینجا 9.5 اینائه!!). من نمی دونم چرا اسمش شام بود، ولی بالاخره شام بود دیگه چشمک.

ما هم که از دیدن تشک ها برگشته بودیم، ساعت شیش همون دور و بر رستورانی بودیم که استاد دعوت کرده بود. دیگه نزدیکای 6:15 من با همسر خداحافظی کردم و رفتم به سمت رستوران. دومین نفری بودم که رسیدم. یه کمی منتظر شدیم، بقیه هم سر و کلمه شون پیدا شد.

قبلا یه بار این رستورانو رفته بودم، به این افتضاحی نبود غذاش قبلاخنثی!! یه چیزایی بود شکل سیب زمینی، من اشتباهی به عنوان سیب زمینی ورداشتم، واقعا خییییییییلی بدمزه بودن! فقط تندتند اونا رو اول خوردم که مزه اش بره و بعدش کلی چیز دیگه بخورم که مزه ی اونا تو دهنم بمونه در نهایت.

هیچی از غذاهایی که برداشته بودمو دوست نداشتم. فقط یه ذره ماکارونی بود که مزه اش از بقیه بهتر بود. منم اونا رو گذاشتم آخر آخر خوردم که مزه ی اونا تو دهنم بمونه!

اینقدر غذاهای چرت و پرت داشتن که نگو! مثلا پیازی که توی یه سس خاص خوابیده بود! آخه پیاز هم شد غذا؟!!! یا مثلا کرفسی که با یه سری چیزمیز دیگه (به عنوان مخلفات) قاطی شده بود!

خلاصه که خدا رو شکر گذشت هرچی بود نیشخند. اما نوشیدنی و دسرش خیلی خوب بود. از همه بیشتر نوشیدنیش که من آب پرتقال تازه رو انتخاب کردم (که واقعا هم تازه بود و تیکه های پرتقال توش بود).

سر شام هم من کلا حرف نزدم! یعنی حرفی واسه زدن نداشتم وقتی نصف مدتو داشتن راجع به انواع آب جو و مشروب صحبت می کردن و اینکه تو کدوم کشور چقدر مشروب خوردن مجازه و اینکه آلمان جزو ده تا کشور پرمصرف مشروباته و اینکه تا همین چند سال پیش آبجو کلا جزو الکلی جات حساب نمی شده تو روسیه و امثال اینا!

یه قسمت هم راجع به فوتبال بحث می کردن و اینکه تو فلان کشور موقع مسابقات فضا رو خیلی امنیتی کردن چون نمی دونم توی چه حادثه ای یکی یکی رو کشته! کسی از لفظ ترور و تروریست استفاده نکرد، ولی من هی دلم می لرزید که یا خدا! الان باز بحث به تروریست و مسلمونا و اینا می کشه دیگه! (البته خدا رو شکر کسی در این مورد صحبت نکرد).

یه قسمت هم راجع به این صحبت شد که تو اسپانیا عرب هست و اگه باهاشون عربی حرف نزنی بهت یه قیمت آن چنانی میگن، اما اگه ببینن عربی بلدی، کلی باهات مهربون می شن و میگن ما برای شما تخفیف ویژه داریم و از این حرفا!!! که باز من دلم می لرزید که الانه که باز بحث های فرهنگی و عرب بودن و مسلمون بودن و این چیزا راه بیفته (که خدا رو شکر این طوری هم نشد).

بقیه ی بحث ها هم ربطی به من نداشت و من اظهار نظری نکردم! فقط فهمیدم که استادم بچه ی دومش هم تا چند وقت دیگه به دنیا میاد. بچه ی اولش وقتی من تازه اومده بودم اینجا چند ماهه بود. الان دیگه باید سه سالش باشه.

میگفت برای اینکه بچه مون بفهمه که قراره به زودی خواهر یا برادر دار بشه، براش یه سری کتاب می خونیم که شخصیت داستان توی "خانواده" براش اتفاقایی می افته، مخصوصا "نسبت به خواهر و برادراش". بچه مون هم همه اش میگه اهمممم اهممممم!! فقط تایید می کنه هرچی براش می خونیم نیشخند! حالا خدا می دونه آیا واقعا الان درکی پیدا کرده از خواهر/برادر داشتن یا نه هنوز! یا اصلا درک کرده که قراره چه اتفاقی بیفته یا نه!

وقتی هم بچه ی استادم به دنیا بیاد، یه سال دانشگاه نمیاد! البته کارای تحقیقاتیشو از خونه انجام میده، اما دیگه تو دانشگاه درس نمی ده و جالب اینجاست که تو این مدتی که خودش نمی ره سر کار، باید یکی رو پیدا کنه و جای خودش بذاره!!!

البته فکر نکنین این کار آسونه، چون باید یه نفر پیدا کنه که از دانشجوی کارشناسی تا دکترا رو به هر دو زبون انگلیسی و آلمانی حاضر باشه درس بده، اونم درس های خیلی مختلفو!!

------

ساعت 9 این بحث های بیخود ما هم تموم شد و من راهی خونه شدم. دو تا خانم عرب تو ایستگاه اتوبوس بودن، بهشون سلام کردم و رفتم یه گوشه وایستادم. بعد از پنج دقیقه که اتوبوس از دور پیداش شده بود، یکی از این خانومای عرب که در واقع بچه ی اون یکی بود ( و شاید 17 18 سالش بیشتر نبود) اومد جلو و یه جمله ی خیلی سریع عربی گفت!! منم که نمی فهمیدم، بهش گفتم من عرب نیستم. اشاره کرد به دستگاه بلیت خریدن. فهمیدم بلیت می خوان ولی بلد نیستن با دستگاه کار کنن (دستگاه چهار تا زبون مختلف داره، اما عربی نداره). گفتم با من بیا. با هم رفتیم اون ور خیابون سریع براش دو تا بلیت گرفتم.

تو این مدت اتوبوسی که من می خواستم بگیرم رفت! درست پشت سرش یه اتوبوس دیگه اومد که من سریع پریدم سوار شدم و دیگه فرصت نشد با این خانوما صحبت کنم. خانومه تشکر کرد، منم فقط با سر واکنش نشون دادم و دیگه باهاشون صحبت نکردم، آخه اون موقع تو اتوبوس بودم دیگه.

این اتوبوسی که سوار شدم از یه مسیر دیگه می رفت که یه جوری میون بر بود، واسه همین توی تقاطعش با اون یکی اتوبوس، تونستم اون یکی اتوبوسو سوار شم که مستقیم می اومد جلوی در خونه مون.

خیلی دوست داشتم می تونستم تلاشمو بکنم با اون خانوما عربی حرف بزنم، ولی خب فرصت انقدر کم بود که نمی تونستم عربیمو محک بزنم! آرزو به دلم مونده یه بار با یه عرب عربی حرف بزنم! همیشه وقتی پاش می افته با پانتومیم باهاشون صحبت می کنمنیشخند!!

---

امروزو خیلی دوست داشتم، هرچند که تمام برنامه ام به شدت فشرده بود! ولی خب بعدا همین روزا هم برای آدم خاطره میشه. بهتره آدم از فرصت هاش لذت ببره، اسباب کشی و خونه عوض کردن هم لذتی داره، اما لذت غذایی که استاد آدم پولشو بده (حتی اگه غذاش بدمزه باشه) بالاتره نیشخند!!

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره گزارشی که قرار بود تا این هفته بدم به استادمو براش ایمیل کردم. کلا شد نه صفحه نیشخند. یادتون که نرفته با خودم قرار گذاشته بودم روزی دو صفحه بنویسم که تا هفته ی بعد (یعنی فردا) بشه چهارده پونزده صفحه؟!! چشمک

روز اول دو سه صفحه نوشتم، دیگه ننوشتم تااااااا همین امروز!! امروز نشستم هرچی بلد بودم از صبح نوشتم تا شد نه صفحه.

البته یه چهار پنج صفحه ی دیگه هم داشتم که دیگه نچسبوندم بهش. از بس که اون چهار پنج صفحه رو اول هر گزارشی گذاشتم، دیگه خودم حالم بد می شه می بینمشون، گفتم شاید استادمم همین حسو داشته باشه چشمک. دیگه اونا رو اضافه نکردم. همین جوری همین نه صفحه رو دادم که البته واقعا تمام کارایی که کردمو توش نوشتم!

یعنی فکر کن کارایی که توی حدود نه ماه انجام دادمو تو همین نه صفحه نوشتم!!

---

یه مبل خریدیم که فقط پنج شنبه ی هفته ی بعد می تونیم بریم ورش داریم. حالا باید ماشینم کرایه کنیم برای پنج شنبه. فقط امیدوارم تا پنج شنبه کلیدو بهمون بدن!! وگرنه دیگه نمی دونیم باید چیکار کنیم، مبله رو کجا ببریم!

---

تا همین الان وسایل خونه ی جدیدمونو باید از پنج محل مختلف جمع کنیم. یاد حضرت ابراهیم افتادم و اون پرنده هایی که قطعه هاشو میذاش رو کوها و خدا براش جمع می کرد چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبلا یه پست در این باره داشتم، یعنی جزو چیزای روزمره ای که نوشته بودم، یه کمی هم راجع به این موضوع نوشته بودم، ولی الان می خوام توی یه پست جدا براش توضیح بدم.

یکی از فرهنگای آلمانی که من خیلی دوست دارم همین خرید و فروش دست دوماس. تو ایران شاید ما خیلی بد بدونیم که کسی وسایل دست دوم بخره برای خونه اش، اما اینجا این کار خیلی رایجه.

سایت های خاصی هست برای این کار که مردم آگهی هاشونو اونجا می زنن. روی تابلوهای اعلانات توی غذاخوری دانشگاه، توی ایستگاه های اتوبوس و این جور جاها هم زیاد آگهی می زنن.

علت اصلی این کارم اینه که خیلی ها اینجا دانشجوئن. وقتی درسشون تموم میشه و می خوان برگردن شهر یا کشور خودشون، وسایلشونو می فروشن به دانشجوهایی که تازه اومدن.

یه علت دیگه ی این کار اینه که اسباب کشی اینجا خیلی گرونه. مثلا تو ارزون ترین حالت شما یه ماشین بزرگ کرایه کنین باید 100 یورو بدین برای صد کیلومتر. اگه بیشتر از صد کیلومتر بخواین اسباب کشی کنین، به ازای هر کیلومترش باید یه مبلغی اضافه تر بدین. تازه این قیمتی که گفتم مال ماشینه فقط. یعنی راننده ای در کار نیست و اگه خودتون گواهی نامه نداشته باشین، نمی دونم چقدر قیمتش میشه.

بنابراین اگه گواهی نامه نداشته باشین و بخواین به شهری نقل مکان کنین که تا شهر فعلیتون 100 کیلومتر بیشتر فاصله داره، باید مبلغ خیلی زیادی بپردازین و این باعث میشه که عطای وسایلتونو به لقاش ببخشید و ترجیح بدین وسایل فعلیتونو بفروشین و برین شهر جدید دوباره بخرین.

این طوری میشه که خیلی وقتا یه سری وسایل خیلی کم استفاده شدن، اما طرف به دلیل نقل مکانی که می خواد بکنه، براش نمی صرفه که وسایلو با خودش ببره و ترجیح میده بفروشدشون. برای همین آدم گرچه خیلی چیزا رو داره دست دوم می خره، اما چیز خراب یا بدی نمی خره.

مثلا همین کمدی که ما دیروز دیدیم حتی یه دونه خش هم روش نبود! یعنی اگه من بودم فکر کنم هر طور شده بود این کمدو با خودم می بردم نیشخند ولی خب صاحبخونه ها گفتن ما می خوایم اسباب کشی کنیم، مجبوریم بفروشیم.

علاوه بر این دست دوم فروشی هایی که توی سایت ها می زنن، حتی یه بازار جداگونه هم هست که هر سال دانشجوهایی که می خوان اسباب کشی کنن یا چیزی برای فروش دارن، میارن وسایلشونو یه جای خاصی می فروشن (که توی شهر ما نزدیک غذاخوری دانشگاهه).

اون بازارو من تا حالا نرفتم، اما بچه ها میگن بیشتر توش چیزای کوچیک پیدا میشه، مثل صندلی، کمدهای کوچیک، ظرف و چیزایی مثل اینا. چون طرف باید وسایلشو تا محل مذکور بیاره، نمی تونن خیلی چیزای بزرگ بیارن و اگه فروش نرفت برگردونن با خودشون.

من کلا این فرهنگ دست دوم خریدن و فروختنو خیلی دوست دارم. مخصوصا برای مایی که نمی دونیم تا چند وقته دیگه اینجاییم، تو این کشوریم یا حتی تو این شهریم خیلی مفیده.

البته دست دوم های اینجا رو اصلا نباید با ایران مقایسه کرد، چون تو ایران همه هرچیزی رو تا وقتی جون داره استفاده می کنن! یعنی اگه تو ایران آدم بخواد مثلا یه یخچال دست دوم بخره باید بره از تعمیرگاه های یخچال یه چیز اسقاطی بخره!! ولی اینجا خیلی از چیزایی که میذارن به عنوان دست دوم تقریبا نوئن.

یه نکته ی دیگه هم که توی این فروش های دست دوم هست اینه که خیلی وقتا کسی که آگهی رو میذاره می نویسه این کالا رو خودش نوش رو با چه قیمتی خریده (البته اینجا که تورم ندارن می تونن این کارو بکنن، وگرنه تو ایران اگه بنویسی من پارسال یه اینقدر خریدم امسال اینقدر می فروشم، قیمت ها اصلا تناسبی با هم ندارن!).

---

اگه احیانا کسی لازم داشت چیزی بخره، می تونه به این سایت مراجعه کنه. از اون بالا شهرتونو انتخاب می کنین و توی کادر مربوط به جست و جو هم کالایی که می خواین رو وارد می کنین.

این سایت برای کسایی هست که می خوان خودشون برن وردارن. برای همین باید اسم شهرتونو وارد کنین. یعنی مثلا منی که تازه اومدم شهر ایکس، توی محدوده ی شهر ایکس دنبال کالای مورد نظرم می گردم تا بتونم راحت با یه ماشین برم بیارمش، نمی خوام برم از پونصد کیلومتر اون ور تر خرید کنم.

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب