یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

حرف خاصی واسه گفتن ندارم، ولی واسه اینکه میاین اینجا دست خالی برنگردین، گفتم یه سری چرت و پرت بنویسم نیشخند.

اون روز که رفته بودم کلاس فارسی-آلمانی، نمی دونم چی شد که بحث بازی شد. دوستم از من پرسید شما هم با کارت بازی می کنین، فهمیدم منظورش همون ورق یا پاسوره، گفتم من خیلی بلد نیستم، ولی آره در کل ایرانی ها زیاد بازی می کنن.

می گفت ورق بازی آلمانی با ایرانی فرق داره، ولی خودش چون باباش ایرانیه پاسور ایرانی رو بلده. از بازی هایی که بلد بود، حکم بود و یازده! که من هیچ کدومشو کلا بلد نیستم، مخصوصا حکم که من حتی بازی بقیه رو هم نگاه می کنم هیچی نمی فهمم، بس که باهوشم من تو این چیزا نیشخند.

همیشه به یه جایی از حکم که میرسه نمی دونم چرا همه کارتا رو می ریزن وسط، بازی تموم میشه و من همیشه برام سواله چرا یهویی تموم میشه این بازی همیشه؟سوال

یازده رو هم که همین چند وقت پیش فهمیدم وجود خارجی داره!!

دوستم می گفت پوکر هم بلده! راجع به پاسور ایرانی می گفت خانواده ی مادریش که آلمانی ان هم کلا از باباش یاد گرفتن این بازی ها رو و جالبه که داییش الان تو یه سری از بازی ها از همشون بهتره نیشخند.

خلاصه که فرهنگ غنی ورق بازی ایرانی ظاهرا تو این خانواده خوب منتقل شده چشمک.

یه چیز جالب دیگه هم این بود که اون روز که دوستامون اومدن خونمون و بازیشونو هم با خودشون آوردن، یکی از بازی های توی جعبه، تخته نرد بود، از قضا من اسمشو روی جعبه دیدم (بک گامون : backgammon)، وقتی بین بازی ها اسم بک گامونو آورد، واسم خیلی جالب بود که من هنوز درست روز قبلش اسم این بازی به چشمم خورده بود! حتی حفظش هم نکرده بودم، دقیقا فقط به چشمم خورده بود پشت جلد جعبه!

--

واقعا آدم وقتی تو یه کشور دیگه با یه زبون دیگه زندگی می کنه چه کلمه ها که یاد نمی گیره. واقعا کی فکرشو می کنه ممکنه وقتی میره یه کشور دیگه حتی اسم بازی تخته نردو هم به اون زبون یاد بگیره؟

 

[ ۱۳٩۳/٤/۳۱ ] [ ٩:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز دم غروب با همسر رفتیم بیرون یه دوری نزدیک خونمون بزنیم. من خیلی دلم گرفته بود، یعنی کلا این روزا استرس تو پس زمینه ی کل زندگیم وجود داره باز. گفتیم زنگ بزنیم دوستامون بیان خونمون. ساعت از نه هم فکر می کنم گذشته بود.

زنگ زدیم، گفتن ما روزه داریم، افطاریمونو هم درست کردیم، بخوریم بعد بیایم. همچین دوستای پایه ای داریم ما چشمک. بهشون گفتیم پس بعد از افطاری بیاین، وسایلتونم بیارین شب خونه ی ما بمونین.

دیگه ساعتای یازده بود که رسیدن خونه ی ما. وسایل بازیشونو هم آوردن. اول که یکی دو ساعتی حرف زدیم و کیک هم خریده بودن و آورده بودن، اونو هم نوش جان کردیم. بعدش من می خواستم براشون سحری قرمه سبزی درست کنم که گفتن نه، ما تازه غذا خوردیم و خیلی زحمت میشه و این حرفا.

منم گفتم پس استانبولی درست می کنم. فقط گوشت و پیازو سرخ کردیم و زدیم تو برنج. ساعتای یک اینا بود که سحری رو خوردیم. بعدش نشستیم منچ بازی کردیم!! دوستای پولدارمون (چشمک) رفتن 20 یورو دادن وسیله ی بازی خریدن که توش 15 تا بازی داره، از جمله منچ و دوزبازی و از این چیزا که واسه ما ده شصتی ها کلا نوستالژیه نیشخند.

خلاصه، بازی که تموم شد، فقط یه کمی آب خوردن و دیگه رفتیم تو اتاقامون خوابیدیم. صبح هم که بلند شدیم که خب اونا روزه داشتن، صبحونه مبحونه خبری نبود. (اصلا خوبه آدم این جوری مهمون دعوت کنه ها، فقط به صرف خوابیدن چشمک.) ساعتای 8:30 اینا بیدار شدیم، یه کمی حرف زدیم و بعدم یه دست شطرنج بازی کردیم (از همون سری بازی های وسایل بازی اونا!) و گفتیم بالاخره یه کاری بکنیم خب! آخه خوردنی که نمی تونستیم بخوریم، دوستامونم که جون نداشتن بخوایم فعالیت خاصی بکنیم!

تصمیم گرفتیم بریم بیرون با هم. این دفعه ما لپ تاپامونو ورداشتیم که بریم یه دوری بیرون بزنیم و بعدش هم شاید بریم خونه ی اونا.

اول که نمی دونستیم کجا بریم. در نهایت تصمیم بر این شد که بریم بیرون از شهر ولی چون جای خاصی مد نظرمون نبود، اول رفتیم خونه ی اونا که بتونیم راحت با لپ تاپ به اینترنت وصل بشیم و گزینه های ممکنو پیدا کنیم.

یه نیم ساعتی خونشون بودیم، من یه کم از پازل هزار قطعشونو درست کردم چشمک، بقیه هم دنبال یه جایی برای رفتن گشتن.

در نهایت مقصدمون شد یه جایی که تقریبا 30 کیلومتر از شهر دور بود و روزه ی دوستامونم باطل می شد! ولی خب گفتن اشکالی نداره، البته بهتر بگم از خداشون بود بریم یه جای دور که روزشون باطل بشه نیشخند.

خلاصه، رفتیم به شهر مذکور که خیلی هم قشنگ بود، برگشتنی هم دو سه تا قلعه ای که سر راه بودو دیدیم. نمی دونم چرا هرچی شهر تو آلمان هست یکی دو تا قلعه داره!!

البته من کفشام خیلی بد بود امروز. همیشه یه جفت کفشی که خیلی راحتنو می پوشم، امروز گفتم یه کفش دیگه بپوشم، انقد پامو اذیت کرد که دیگه واقعا اعصابم خورد شده بود.

سر یکی از قلعه ها دیگه گفتم من همین جا می شینم، شما برین اون یکی قلعه رو ببینین و بیاین. همسر و دوستامون رفتن، من نشستم. یه چند دقیقه بعد همسر برگشت، اومد گفت بیا بریم، اونجا خیلی واسه عکس گرفتن قشنگه.

منم که کفشم واقعا پامو اذیت می کرد و تو اون مدتی که نشسته بودم، کفشامو در آورده بودم کلا! دیگه همسر کفشاشو در آورد، من پوشیدم، خودش پا برهنه اومد. خیلی طفلکی شدناراحت!

کفشای همسر برای من بزرگ بود، ولی بازم پام توش راحت بود، یعنی همین که پشت پامو نمی زد و پام توش آزاد بود خیلی خوب بود.

البته تا قلعه راهی نبود، شاید چهار پنج دقیقه بود. بالای قلعه که رسیدیم منم کفشای همسرو در آوردم و کلا هردومون پابرهنه بودیم!

عکسامونو گرفتیم و برگشتنی، وقتی از قلعه اومدیم پایین، دیگه بقیه اش سرپایینی بود و کفشم کمتر پامو اذیت می کرد. واسه همین دیگه هر کدوممون کفش خودمونو پوشیدیم و برگشتیم.

چون ما یه سری از وسایلمونو خونه ی دوستامون گذاشته بودیم، دوباره رفتیم خونه ی اونا. من که دوباره رفتم نشستم سر پازلم نیشخند، بقیه هم نشستن والیبالو نگاه کردن.

دیگه وسطای والیبال بود که دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم خونه، آخه یکشنبه ها اتوبوسا دیربه دیرتر میان. نمی خواستیم دیروقت بشه.

خیلی روز خوبی بود، مخصوصا که فهمیدیم فقط شهرهای معروف نیستن که خوشگل ان! اصلا اگه شهری معروف نباشه خوشگل تره، چون سنتی تر و آرومتر و خلوت تره، واقعا واسه استراحت و تعطیلات خیلی خوبه آدم بره همچین جاهایی و کنار ساحل رودش دراز بکشه.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٩ ] [ ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

از مجموعه اطلاعات وبلاگت نتیجه اینطور گرفتم که دانشگاهى که در اون درس میخونى رایگان هست و به شما بورسیه المانى ها دادند که شامل هزینه زندگى اجاره خونه اینا میشه این بورسیه جوابگوى هزینه هاى زندگیتون هست ؟کار نمى کنید اونجا؟ ایا اگه باز هم یک نفرتون بورسیه گرفته بود زندگیتون تامین بود ؟سؤال بعدى در مورد نوع بورسیتون هست در ازاى بورسیتون کارى براشون نمى کنید پروژه مقاله اى چیزى ؟

 

جواب:

ما اینجا بورسیه داریم، اما به این بورسیه نمی گن بورسیه ی آلمانی ها چشمک.

بورسی که ما داریم برای هزینه ی زندگیمون بس میشه، اما لزوما همه ی بورسیه ها این طوری نیستن. باید ببینین استاد چه مدل بورسی رو بهتون پیشنهاد می کنه. بهتون کار دانشجویی (HiWi) میده، یا طور دیگه ای بورس میده. بورس های HiWi معمولا کمتر هستن. حدودا مثلا 700 یورو میشن (برای کسی که دانشجوی دکترا هست و مدرک ارشدش دستشه).

بنابراین بسته به نوع بورسی که می گیرین معلوم میشه که مجبورین کار کنین یا نه. ما مجبور نیستیم کار کنیم چون بورسمون کافیه.

در مورد اینکه یه نفر بورس بگیره هم، همینی که بالا گفتم، بستگی داره چقدر باشه مبلغ بورستون. اگه حدود 1200 یورو باشه، برای دو نفر کافیه. اگه کمتر باشه، معمولا دو نفرو پوشش نمی ده.

در مورد انتظار متقابل دانشگاه در مقابل بورسی که میده هم باید بگم که بازم بستگی به بورس داره! بعضی ها که اصلا بورس نیستن و کلا حقوق می گیرن و کارمند دانشگاه حساب میشن. اونا که جدان و مبلغ بورسشونم بالاتره.

اما اونایی که بورس میگیرن، باید سالانه گزارش پیشرفت بدن و اگه گزارششون از نظر دانشگاه قابل قبول باشه، بورسشون تمدید میشه. و مسلما اگه مقاله داشته باشین گزارش پیشرفتتون خیلی قابل قبول تر هست و اطمینان بیشتری می تونین داشته باشین که بورستون تمدید بشه.

 

---

پی نوشت 1: این روزا اصلا حس و حال اومدن و نوشتن ندارم، ببخشید اگه دیر جواب دادم.

پی نوشت 2: دو نفر دیگه هم سوال پرسیده بودن که من گشتم ولی پیدا نکردم سوالاشونو! لطفا خودشون دوباره بپرسن، ولی این بار تو همون پستی که تو پروفایلم گفتم بپرسن که من راحت پیدا کنم.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢۸ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز صبح من مثل همیشه رفتم کلاس آلمانی-فارسی و وقتی برگشتم همسر خونه بود. هنوز تازه رسیده بودم که یکی از دوستامون پیامک زد شما میرین خونه ی فلانی؟ منم جواب دادم گفتم ما دعوت نیستیم. گفت ایمیلتونو چک کنین، چرا دعوتین.

ایمیلمونو چک کردیم دیدیم بنده خداها ایمیل زدن گفتن برای دعای جوشن کبیر بریم خونشون.

بعدش من پیشنهاد دادم به بچه ها که بریم یه شهر دیگه که خیلی نزدیکه به شهرمون، حدودا یه ربع راهه با قطار، اونجا مراسم ایرانی ها هست، اگه قراره جوشن کبیر بخونیم می تونیم بریم اونجا بخونیم. آخه تو شهر ما فقط ترک ها و عربا مراسم دارن.

ولی وقتی به صاحبخونه پیشنهاد دادم گفت نه، همون بیاین خونه ی ما بهتره. ما هم گفتیم باشه میایم خونتون.

قرار شد ساعت 9 اونجا باشیم. ما تقریبا نه و پنج دقیقه اینا رسیدیم. بقیه هم از قبل اومده بودن. یه کمی نشستیم صحبت کردیم تا افطار شد. افطاری رو خوردیم و بعدش قرار شد دعا رو بخونیم.

دعاهه خیلی طولانی بود، ما هم تو یوتیوب دنبال "دعای جوشن کبیر سریع" گشتیم نیشخند. ولی همشون حدود 1.5 ساعت بودن. کوتاهترینشون یه ساعت و ده دقیقه اینا بود که یه آقای عرب می خوند. گفتیم پنجاه تاشو می خونیم، استراحت می کنیم، دوباره پنجاه تاشو می خونیم.

پنجاه تا رو که مداح یوتیوبی خوند، یه بیست دقیقه ای واسه نماز و این چیزا صبر کردیم. بعد دیدیم اگه بخوایم دوباره با همون گوش بدیم که هممون خوابمون می بره! ترجیح دادیم خودمون بخونیم.

هر نفر ده تا خوند، بیست دقیقه ای تموم شد چشمک.

بعدش یه کمی حرف زدیم و بعدش هم بقیه نشستن به بازی کردن، ولی من هیچ بازی ای نمی کردم، فقط نگاه می کردم. واقعا دیگه خوابم گرفته بود. نزدیکای 2 بود که دیگه بالاخره از خونشون اومدیم بیرون!

این اولین باری بود همچین مراسم دعایی می رفتم، کلا 40 دقیقه دعا خوندیم بقیشو حرف زدیم نیشخند. ولی کلا خیلی خوب بود چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢۸ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبل از اینکه پستو شروع کنم دو تا نکته رو باید بهتون بگم:

1) دوستایی که ایمیل زدین یا کامنت گذاشتین، حواسم کاملا هست و سر فرصت به همه جواب میدم. ببخشید که این روزا سرم شلوغ بود و نتونستم جواب بدم. ادامه ی پستو بخونین می فهمین چرا سرم شلوغ بوده

2) اونایی که می خواین پستو بخونین، پست طولانیه، اگه حوصلشو ندارین بذارین واسه بعد چشمک.

و اما این روزا...

این هفته، پنج شنبه، نوبت من بود که تو جلسه ی گروه ارائه بدم. یه مقاله داشتم که راجع بهش توضیح بدم، ولی استاد بهم گفت که کار الانتو ارائه بده تا شاید بقیه بهت فیدبک بدن. منم شروع کردم به اسلاید ساختن و حدود سه هفته مونده بود به ارائه ام که نسخه ی اولیه رو دادم به استاد.

از اونجایی که ما استادو هفته ای یه بار می بینیم، من وقتی براش می فرستادم انتظار داشتم که هفته ی بعد که می بینمش بهم راجع به اسلایدام بگه و نه زودتر. خلاصه اون هفته اومد و یه سری اشکالا رو استاد گفت و من تندتند یادداشت می کردم.

بهم گفت فلان کارو هم بکن و اسلایدا رو تا مثلا دوشنبه ی هفته ی بعد بفرست. این کاری که باید می کردم در واقع انجام دادن دوباره ی یه سری از آزمایشا بود، واسه همین نتیجه اش باعث می شد حتی عددای توی جدولا هم عوض بشه.

خلاصه من این کارو کردم و سه شنبه برای استاد فرستادم نتیجه ها رو و تو ایمیلم عذرخواهی کردم و گفتم داشتم آزمایشا رو انجام می دادم، نتونستم دیروز برات بفرستم.

بعدش هی منتظر شدم که استاد برام کامنت بذاره و بفرسته، هی منتظر شدم خبری نشد! پنج شنبه که رفتم پیشش، ایمیلشو باز کرده، میگه خب چیا رو تغییر دادی تو اسلایدات؟ خنثی.

منم کلی ناراحت شدم که حتی یه نگاه به اسلایدای من نکرده، در حالی که من هفته دیگه ارائه دارم و از اونجایی که استادمو می شناسم، می دونستم چندین بار اسلایدا رو تغییر میده.

خلاصه، باز یه عالمه تغییر گفت که من برم تو اسلایدا اعمال کنم. منم تغییرا رو تا جایی که یادداشت کرده بودم توی دفترم اعمال کردم و براش فرستادم.

برای من ایمیل زده بود که من یه کم عصبانی ام، من یه عالمه تغییر ازت خواستم که انجام ندادی. حدود 50 تا تغییرو برام ایمیل کرده بود که انجام بدم! منم نشستم همشو تا شب براش انجام دادم و شب براش فرستادم اسلایدا رو و اونایی رو هم که نمیشد تغییر داد، یعنی نظر استاد درست نبود، براش تو ایمیل جواب دادم که اینی که میگی قابل اعمال نیست یا به فلان دلیل من اینو اعمال نمی کنم.

بازم به اونا اکتفا نکرد و باز در جواب من همون حرفا رو تکرار کرد (واقعا مشکوکم که بعضی از جوابای منو به حرفاش توی ایمیلش خونده باشه!!).

از طرفی بهم گفت که برو پیش فلانی (دانشجوی پست داکش) و براش به صورت تستی ارائه بده، ببین چند دقیقه طول می کشه و چطوری میشه. خلاصه، من به این فلانی که خیلی خیلی هم آدم خوبیه ایمیل زدم و گفتم میشه من بیام برات ارائه بدم؟ گفتم آره من خیلی هم خوشحال میشم، ولی من دو شنبه و سه شنبه وقت ندارم و فقط چهارشنبه می تونم. ساعت 11 خوبه؟

منم گفتم باشه. بعدش دوباره ایمیل زد که اگه بذاریش ساعت 2، فلانی (یکی از بچه های دکترای گروه خودمون) هم می تونه بیاد. منم گفتم باشه، اشکالی نداره، پس بذاریمش ساعت 2.

اینجوری شد که من تا جایی که به نظرم قابل اعمال بود نظرای استادو اعمال کردم و چهارشنبه رفتم برای این دوستام ارائه دادم.

هردوتاشون خیلی خیلی راضی بودن از ارائه. هر دوشون گفتن روند ارائه ات خیلی نرم بود و کاملا قدم به قدم توضیح دادی و آدم کاملا متوجه میشد، همه چی واضح بود و ما فکر می کنیم هیچ سوالی در مورد شفاف سازی کاری که انجام دادی نمی مونه که مثلا کسی بخواد بگه من این قسمتو نفهمیدم.

اما چند تا نکته ی کوچیک گفتن بهم که اضافه کنم، یا مثلا من یه مثالو حذف کرده بودم از اسلایدا، ولی تو نسخه ی قبلی اسلایدا که مال چند ساعت قبلش بود داشتمش!، خیلی با اون مثال ذوق کردن و گفتن اینم بذار توی اسلایدا و از این حرفا.

خلاصه که من تغییرایی که این دوستام گفته بودنو همونجا جلوی چشمشون اجرا کردم، چون هم ساده بودن، هم کاربردی و منطقی بودن و هم اینکه مطمئن بودم اگه چیزی برای این دو نفر سوال باشه، برای بقیه هم قطعا هستچشمک، آخه مخصوصا اون دانشجوی پست داک، واقعا اگه چیزی رو متوجه نشه توی ارائه همیشه سوال می کنه.

خلاصه، شب اومدم خونه و باز ایمیل استاد و تغییر و ال و بل!!! منم یه ایمیل بهش زدم و دوباره یادآوری کردم که اینایی که میگی اصلا قابل اعمال نیستن دیگه، ضمن اینکه من اصلا وقت اضافی ندارم برای ارائه ام که بخوام چیزی اضافه کنم به اسلایدام.

وقت معمولی ارائه 45 دقیقه است حداکثر. ولی من وقتی به صورت تستی ارائه دادم برای بچه ها شد 48 دقیقه. بعد از اونم یه اسلاید با مثال اضافه کردم که باید چند دقیقه روش وقت می ذاشتم، یه سری اطلاعات دیگه هم که به اسلایدا اضافه شده بودن.

واسه همین واقعا نمی تونستم زودتر از 50 دقیقه جمعش کنم! حالا این وسط استادم هی گیر داده اینا رو اضافه کن. اونم اطلاعات کاملا تکنیکی و تخصصی که نشون میده چرا فلان ابزارو استفاده کردی، یا اصلا چه ابزارهایی استفاده کردی؟ ( دقیقا چیزایی که فقط و فقط به درد کسی می خوره که عینا روی همون فیلد کار کنه!).

خلاصه، دیگه بعد از اون ایمیلی نزد و من هی که ایرادای کوچیک مثل کوچیک و بزرگ بودن حروفو برطرف می کردم (چیزایی که قبلا از دستم در رفته بود)، براش یه نسخه ی جدید می فرستادم.

امروز هم ساعت 11:45 مثل هر هفتمون با بچه های گروهمون قرار داشتیم که با هم یه مقاله بخونیم. در واقع یکی از بچه ها می خواست ارائه بده. از قضا امروز استاد زودتر اومده بود و دیده بود هیچ کس تو اتاق نیست نیشخند. ظاهرا امروز بچه ها دیر اومدن همشون، و استاد از همه زودتر رسیده. البته برای ما اصلا مهم نیست که حتما تو محیط دانشگاه باشیم، مثلا من کلا نمی رم دانشگاه. صرفا مهمه که کارمونو انجام بدیم و وقتی آدم گزارش میده به استادش هر هفته، یعنی اینکه داره یه کاری می کنه. ولی خب به هرحال اصلا خوب نیست که اتاقی که سه نفر از دانشجوهای استاد انتظار میره توش باشن، کلا خالی باشه وقتی استاد میاد چشمک.

خلاصه، امروز استادم توی جلسمون بود. بعد از جلسه بهش گفتم، اسلایدایی که فرستادمو خوندی؟ گفت نه دیگه، نکته های اصلیشو رعایت کرده بودی. من بازم یه نگاه دیگه می کنم و اگه نکته ای به نظرم اومد برات می فرستم.

خلاصه، استاد چیزی نفرستاد و منم خودم اسلایدامو یه کم دیگه تغییر دادم (بازم همون چیزای جزئی دستوری و املایی)، برای خودم یه بار ارائه دادم و از نظر خودم آماده شدم. حدودا 35 دقیقه به شروع ارائه ام، و 20 دقیقه به وقتی که من باید تو اتاق ارائه می دونم مونده بود که متوجه شدم، مراجعی که توی متن ازشون استفاده کردم، هیچ کدومو آخر ارائه نیاوردم. هنوز اومدم شروع کنم به گشتن تو اینترنت و پیدا کردنشون که لپ تاپ خاموش شد.

یه نگاه به دور و برم کردم (تو کتابخونه بودم) دیدم تمام پریزای برق پر اند. منم گفتم میرم اتاق ارائه اونجا سرچ می کنم مقاله ها. رفتم اتاق مذکور و یادم افتاد که اونجا اصلا اینترنت ندارم! کلا بی خیال مراجع شدم و امیدوار شدم که کسی نپرسه فلان مقاله اسمش چیه!

خدا رو شکر ارائه به خوبی و خوشی برگزار شد و به نظر خودم از نظر ارائه دادن، واقعا یکی از بهترین ارائه های عمرم بود. ولی ظاهرا استاد اصلا با من موافق نیست!

همین الان سه تا ایمیل بهم زده، اولیش که هنوز داره اسلایدا رو تغییر میده خنثی! گفته درسته دیر شده، ولی فلان اسلاید باید این طوری می بود، فلان اسلاید اون طوری!!

دومیش همش سوالایی بود که توی ارائه پرسیده شد و جواب داده شد و فقط برای یادآوری گفته بود.

سومیش هم اینه که عملا گفته موضوع تزتو عوض کن خنثی! یعنی کاملا برگشتیم سر جایی که یه سال پیش بودم و دقیق تر بگم سر جایی که دو سال و نیم پیش بودم!!

علت این قسمت آخرشم اینه که مشابه این کارو، یه نفر توی تز لیسانسش تو همین دانشگاه انجم داده و استاد خجسته ی من کلا خبر نداره! نتیجه ی این تز هیچ جا منتشر نشده و منم روحم ازش خبر نداشته! گرچه از اونجایی که نتیجه ی تز هیچ وقت به صورت مقاله منتشر نشده، من حق دارم با همین روش ادامه بدم، ولی ظاهرا استادم با این روش مشکل داره باز.

حالا گفته هفته ی بعد راجع بهش صحبت می کنیم، ولی من واقعا صحبتی ندارم باهاش بکنم. فقط می تونم بگم من دیگه هیچ ایده ای ندارم!


[ ۱۳٩۳/٤/٢٦ ] [ ٩:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همین الان داشتم یه وبلاگی رو می خوندم که یه سری غذا معرفی کرده بود برای سحری و افطاری.

داشتم به این فکر می کردم که میگن آدما روزه میگیرن که فقیر فقرا رو درک کنن، بماند که اتفاقا چند روز پیش جمله ی قشنگی خوندم که می گفت هیچ روزه داری فقیرا رو درک نمی کنه، چون امید به افطار داره! واقعا جمله ی قشنگی بود.

حالا بگذریم از این. من اصلا اون وبلاگو خوندم حالم بد شد.البته بد شدن حال من هیچ ربطی به نویسنده ی وبلاگی که خوندم نداره ها، اون بنده خدا از سر خیرخواهی چند تا نکته گفته واسه اینکه آدما چی بخورن واسه سحری و افطاری.

لیست پیشنهادی یه چیزی تو این مایه ها بود، برای افطار ایناها رو بخورین مثلا: پنیر و گردو، ارده با شیره ی انگور، عسل و کره ی حیوانی، آب گوشت بخارپز. از سحر تا افطار شربت خاک شیر، شربت آبلیمو و .... برای سحری غذاهای سنگین و دیرهضم، مثل غذاهایی با گوشت گوسفندی، حلیم با گوشت!

اصلا واقعا یه لحظه دلم واسه خودمون سوخت که واقعا همه ی همینا رو با هم می خوریم، بعدم فکر می کنیم بیچاره اونا که ندارن و به نظر خودمون دیگه ما تمام وظیفمونو انجام دادیم! حتی همین فکرو هم نمی کنیم اصلا. اصلا یه سوال، شما تا حالا شده یه طوری تو ماه رمضون گرسنگی بکشین که بگین طفلکی گرسنه ها؟!سوال

والا من که تا جایی که یادم می یاد، تو ماه رمضون هر وقت گشنه می شدم یاد ساعت می افتادم!! نه یاد گرسنه های بیچاره.

یه سوال دیگه هم دارم. به نظر شما، از اونجایی که قراره تو ماه رمضون یه وعده کمتر بخوریم، آیا اگه هزینه ای که برای خوردنی جات صرف کردیمو حساب کنیم، تو ماه رمضون کمتر هزینه کردیم؟متفکر

---

میگن شب قدره، شب قدر که معلوم نیست دقیقا کی باشه، ولی خب بیاین فرض کنیم باشه. یه لحظه سعی کنیم واقعا جای خیلی ها باشیم و برای خیلی ها دعا کنیم

واسه آدمایی که الان هر لحظه تو خونشون نگرانن و نمی دونن آیا یه لحظه دیگه یه موشک رو خونشون پرت میشه یا نه.

واسه اونایی که معلوم نیست داعشی ها قراره چه بلایی سرشون بیاره.

واسه اونایی که کسی رو (علی الخصوص تو یه جنگ نابرابر) از دست دادن.

واسه اونایی که شاید اگه ما جاشون بودیم، شاید سال ها پیش به خدا هم کافر شده بودیم.

واسه اونایی که وقتی تو دعاهامون می خونیم "اللهم اشف کل مرضانا" (خدای تمام مریض های ما رو شفا بده)، قند تو دلشون آب میشه و می دونن داریم واسه اونا دعا می کنیم.

واسه اونایی که نمی شناسیمشون، ولی یه جا یه روز تو خیابون، تو کوچه، یه جایی کمکمون کردن، حتی شده با گرفتن دسته ی چمدونمون.

واسه اونایی که به گردنمون حق دارن.

واسه اونایی که ما خبر نداریم، ولی یه روزی برای ما دعا کردن (شاید ما بهشون کمک کردیم). دعاشونو متقابلا با دعای خیر بهشون برگردونیم.

واسه اونایی که قبل از اینکه ما به دنیا بیایم فوت کردن، آدمایی که ما هیچ وقت یادشون نمی افتیم، ولی به گردن ما حق دارن، مثلا شاید پدربزرگ یا مادربزرگ های ما، یا شاید یه نسل قبل ترشون.

واسه اونایی که فوت کردن و اصلا با ما فامیل هم نبودن، ولی هیچ کسو ندارن که براشون دعا کنن. اصلا دعا کنیم واسه آدمای ده نسل قبلمون، آدمایی که الان نه سنگ قبری ازشون می بینیم، نه هرگز به یادشون می افتیم تو زندگیمون.

واسه اونایی که هر از گاهی بهمون گفتن التماس دعا

واسه اونایی که ما یه روزی بهشون گفتیم التماس دعا و اونا برامون دعا کردن

واسه ...

واسه خیلی های دیگه که خودتون بهتر از من می تونین لیستو کامل کنین.

اون وقت اون آخرا به خدا بگیم، حالا اگه جا مونده واسه شکایت های من راجع به درسم و نمرم و پروژه مو کارم و این چیزا و واقعا به نظرت خنده دار نمیاد این خواسته های من، اینا رو هم برآورده کن.

[ ۱۳٩۳/٤/٢٦ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همین الان داشتم یه وبلاگی رو می خوندم که یه سری غذا معرفی کرده بود برای سحری و افطاری.

داشتم به این فکر می کردم که میگن آدما روزه میگیرن که فقیر فقرا رو درک کنن، بماند که اتفاقا چند روز پیش جمله ی قشنگی خوندم که می گفت هیچ روزه داری فقیرا رو درک نمی کنه، چون امید به افطار داره! واقعا جمله ی قشنگی بود.

حالا بگذریم از این. من اصلا اون وبلاگو خوندم حالم بد شد.البته بد شدن حال من هیچ ربطی به نویسنده ی وبلاگی که خوندم نداره ها، اون بنده خدا از سر خیرخواهی چند تا نکته گفته واسه اینکه آدما چی بخورن واسه سحری و افطاری.

لیست پیشنهادی یه چیزی تو این مایه ها بود، برای افطار ایناها رو بخورین مثلا: پنیر و گردو، ارده با شیره ی انگور، عسل و کره ی حیوانی، آب گوشت بخارپز. از سحر تا افطار شربت خاک شیر، شربت آبلیمو و .... برای سحری غذاهای سنگین و دیرهضم، مثل غذاهایی با گوشت گوسفندی، حلیم با گوشت!

اصلا واقعا یه لحظه دلم واسه خودمون سوخت که واقعا همه ی همینا رو با هم می خوریم، بعدم فکر می کنیم بیچاره اونا که ندارن و به نظر خودمون دیگه ما تمام وظیفمونو انجام دادیم! حتی همین فکرو هم نمی کنیم اصلا. اصلا یه سوال، شما تا حالا شده یه طوری تو ماه رمضون گرسنگی بکشین که بگین طفلکی گرسنه ها؟!سوال

والا من که تا جایی که یادم می یاد، تو ماه رمضون هر وقت گشنه می شدم یاد ساعت می افتادم!! نه یاد گرسنه های بیچاره.

یه سوال دیگه هم دارم. به نظر شما، از اونجایی که قراره تو ماه رمضون یه وعده کمتر بخوریم، آیا اگه هزینه ای که برای خوردنی جات صرف کردیمو حساب کنیم، تو ماه رمضون کمتر هزینه کردیم؟متفکر

---

میگن شب قدره، شب قدر که معلوم نیست دقیقا کی باشه، ولی خب بیاین فرض کنیم باشه. یه لحظه سعی کنیم واقعا جای خیلی ها باشیم و برای خیلی ها دعا کنیم

واسه آدمایی که الان هر لحظه تو خونشون نگرانن و نمی دونن آیا یه لحظه دیگه یه موشک رو خونشون پرت میشه یا نه.

واسه اونایی که معلوم نیست داعشی ها قراره چه بلایی سرشون بیاره.

واسه اونایی که کسی رو (علی الخصوص تو یه جنگ نابرابر) از دست دادن.

واسه اونایی که شاید اگه ما جاشون بودیم، شاید سال ها پیش به خدا هم کافر شده بودیم.

واسه اونایی که وقتی تو دعاهامون می خونیم "اللهم اشف کل مرضانا" (خدای تمام مریض های ما رو شفا بده)، قند تو دلشون آب میشه و می دونن داریم واسه اونا دعا می کنیم.

واسه اونایی که نمی شناسیمشون، ولی یه جا یه روز تو خیابون، تو کوچه، یه جایی کمکمون کردن، حتی شده با گرفتن دسته ی چمدونمون.

واسه اونایی که به گردنمون حق دارن.

واسه اونایی که ما خبر نداریم، ولی یه روزی برای ما دعا کردن (شاید ما بهشون کمک کردیم). دعاشونو متقابلا با دعای خیر بهشون برگردونیم.

واسه اونایی که قبل از اینکه ما به دنیا بیایم فوت کردن، آدمایی که ما هیچ وقت یادشون نمی افتیم، ولی به گردن ما حق دارن، مثلا شاید پدربزرگ یا مادربزرگ های ما، یا شاید یه نسل قبل ترشون.

واسه اونایی که فوت کردن و اصلا با ما فامیل هم نبودن، ولی هیچ کسو ندارن که براشون دعا کنن. اصلا دعا کنیم واسه آدمای ده نسل قبلمون، آدمایی که الان نه سنگ قبری ازشون می بینیم، نه هرگز به یادشون می افتیم تو زندگیمون.

واسه اونایی که هر از گاهی بهمون گفتن التماس دعا

واسه اونایی که ما یه روزی بهشون گفتیم التماس دعا و اونا برامون دعا کردن

واسه ...

واسه خیلی های دیگه که خودتون بهتر از من می تونین لیستو کامل کنین.

اون وقت اون آخرا به خدا بگیم، حالا اگه جا مونده واسه شکایت های من راجع به درسم و نمرم و پروژه مو کارم و این چیزا و واقعا به نظرت خنده دار نمیاد این خواسته های من، اینا رو هم برآورده کن.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٦ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز درسم رسیده بود به سوره ی مومنون (قرآن خوندنمو میگم چشمک). دیشب پریشب بود خیلی خسته بودم، نمی خواستم حتی چشمامو اذیت کنم که کتاب بگیرم جلو چشمم، می دونستم رسیدم به سر سوره ی مومنون. فقط زدم یوتیوب که العفاسی واسم سوره ی مومنونو بخونه، منم چشامو ببندم گوش بدم.

هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که محو آهنگ این آیه شدم، به ده دقیقه نرسیده بود که با خودم گفتم باید این سوره رو حفظ کنم. هرچند که آهنگی که اجرا می کنه خیلی سخته و من می دونم که اصلا حنجره ی من قابلیت تولید صداهای این مدلی رو نداره!!! از بس ترتیلای مختلفو امتحان کردم، خودم می دونم چیو نمی تونم بخونم، یا به عبارتی ناتوانایی های خودمو می دونم چشمک.

ولی خب از طرفی هم حاضر نیستم با ترتیل دیگه ای بخونمش.

به نظرم یه خوبی گوش دادن به ترتیلایی که عربها می خونن اینه که واقعا با جون و دل می خونن، چون واقعا می فهمن چی دارن می خونن. از طرفی زبون خودشون هم هست، قشنگ جاهایی که تاکید داره یا مثلا نکته ی مهمی گفته میشه رو چند بار تکرار می کنن (با آهنگ های مختلف) که هم می فهمی چقد این جمله مهمه یا چقد قشنگه و هم خسته نمی شی. از این گذشته تفاوت قرآن خوندن ما و عربا مثل حافظ خوندن ما و عرباست چشمک.

خلاصه که اون روز یه ده دقیقه ایشو گوش دادم و بعد رفتیم شام بخوریم و بعدش هم می خواستیم بخوابیم. یه بار دیگه اومدم بخونم سوره رو، باز قسمت نشد، فقط یه چند دقیقه ایشو تونستم گوش بدم، ولی نمی تونستم هم زمان خودم بخونم. آخه دیگه هزار تا کارو که با هم نمی تونم بکنم! یا اون باید بخونه من پردازش کنم چی میگه که در این صورت تا وقتی من عربیو پردازش کنم، طرف سه خط رد شده از اونجایی که بوده نیشخند، یا باید حداقل متن عربی رو ببینم که بتونم همزمان بخونم و بفهمم چی می گه.

این شد که باز قسمت نشد بخونمش. باز دوباره صبح بعد از اینکه کارام تموم شد (پست مفصلشو فردا میذارم) گفتم بشینم این سوره رو بخونم. باز یه کمی خوندم، یهو گفتم پاشم غذا درست کنم. ساعت 12:40 دقیقه بود. منم ساعت 1:15 اینا می خواستم برم!

سریع یه برنج (به قول ما قاطی پلو) درست کردم و دم کردم، همسر که اومد بهش گفتم غذا رو چند دقیقه دیگه خاموش کنه و بخوره. بازم نشد سوره رو تموم کنم.

دیگه بالاخره امشب نشستم تا آخر سوره گوش دادم، دیدم هنوز نظرم عوض نشده، اصلا راه نداره من این سوره رو حفظ نکنم.

خلاصه که گفتیم ما که نمی تونیم جزو مومنون باشیم، حالا سورشو حفظ کنیم، شاید بعدا جایی خدا خواست بنده استخدام کنه، به دردمون خورد چشمک.

--

راستی اینم بگم من خیلی سوره ها رو با صدای العفاسی گوش دادم، ولی تا الان فقط سوره ی قاف و مومنون چشمو گرفته (یا بهتر بگم گوشمو گرفته چشمک). اگه خواستین شروع کنین، من پیشنهاد می کنم با اینا شروع کنین (هرچند که سلیقه ها ممکنه با هم فرق داشته باشه).


[ ۱۳٩۳/٤/٢٥ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز زیر کامنت یکی از خواننده ها گفتم می خوام یه پست بذارم. این اون پسته است!

من فکر می کنم یه مشکلی که ماها اکثرمون داریم، اینه که بلد نیستیم انتقاد کنیم. یعنی انتقاد نمی کنیم اصلا! مثل همین وبلاگ من. ظاهرا هیچ کس از اون وبلاگ قبلی خوشش نمی اومده ها! ولی هیچ کس هم نگفته!

خیلی وقتا فکر می کنیم اگه انتقاد کنیم به طرف برمیخوره. اما به این فکر نمی کنیم که اولا شاید هم برنخوره، دوما بهتره بهش بگیم و بهش بربخوره و بعد باهاش صحبت کنیم و بهش بفهمونیم که چرا می گیم فلان کارو انجام بده یا نده.

یعنی ته ته انتقاد کردنمون اینه که بهش بگیم، هیچ وقت به این فکر نمی کنیم که بهتره منطقی با طرف صحبت کنیم و "قانعش کنیم" که فلان کارو باید یا نباید انجام بده.

من فکر می کنم خیلی از ماها تو انتقاد کردن خیلی خیلی ضعیفیم، واسه همینم هست که نهی از منکرامونم هیچ وقت به درد طرف نمی خوره! هیچ وقت تو جامعمون کسی به نهی از منکر دیگران گوش نمیده، چون طرف نمی شینه طرف مقابلشو قانع کنه که این کارو نکنه، فقط بهش تذکر میده.

حتی خیلی جاها تو قرآن اول از امر به معروف حرف می زنه، بعد از نهی از منکر، یعنی مثلا میگه کسایی که امر به معروف و نهی از منکر می کنن.

این درست شبیه همون پیشنهاد و انتقاده. اگه به کسی میگیم این کارو نکن، سریعا باید به جاش یه جایگزین پیشنهاد بدیم، یا حتی دقیق تر بگم، اول باید بگیم بیا این کارو بکن، بعد بگیم اون کارو نکن.

---

یادمه دبیرستان که بودیم، سال پیش دانشگاهی مدیر مدرسمون عوض شد. یه مدیری اومد که خدا عمرش بده، واقعا مدیر و مدبر که میگن همین بود واقعا. از هر فرصتی برای شنیدن انتقادا و پیشنهادای بچه ها استفاده می کرد. معلم اگه به جای هفت، هفت و ربع می اومد، اون یه ربعو می اومد تو کلاس میگفت بچه ها بگین چه مشکلایی دارین!

یادمه همون ماهای اول مدرسه بود، اومد سر کلاسمون. خیلی جدی گفت من می خوام یه انتقاد از شما بکنم. الان چند وقت از شروع مدرسه ها گذشته (همون یکی دو ماه)، من صندوق پیشنهادات و انتقاداتتونو باز کردم، خالیه! توش تار عنکبوت بسته. خب برا چی نمی گین چی می خواین؟ برای چی پیشنهاد نمی کنین مدرسه رو بهترش کنیم؟

واقعا ما شرمنده شدیم. شرمنده شدیم از اینکه خیلی چیزا رو هیچ وقت از مدیر یا معلما "نخواستیم"، فقط ازشون "توقع داشتیم". فکر می کردیم مدیر باید فکر بچه ها رو بخونه، یا حتما خودشو بذاره جای بچه ها و خودش بفهمه ما چی کم داریم!

از اون روز مدرسه ی ما عوض شد. یاد گرفتیم اگه چیزی می خوایم باید بگیم.

می رفتیم به مدیر می گفتیم ما کلاس رفع اشکال عربی می خوایم واسه کنکور (یادتون باشه پیش دانشگاهی اصلا عربی نداشتیم). می گفت دو هفته ی بعد اولین جلسه اش باشه خوبه؟

می گفتیم کلاس شیمی می خوایم، میگفت با فلان معلم صحبت کنم براتون خوبه؟

می گفتیم می خوایم معلمامون امتحان تست بگیرن ازمون (اضافه بر امتحان های میان ترم). می گفت با معلمتون صحبت می کنم. صحبت کرد. معلم گفت من حوصله ی تست تصحیح کردن ندارم، گفت خودم تصحیح می کنم! و همین کارم کرد. معلم امتحان می گرفت، مدیر تصحیح می کرد.

حداقل من یکی از اون روز یاد گرفتم باید بگم چیزایی که می خوام، باید حرف بزنم تا به اون چیزی که می خوام برسم. با سکوت، با دعا کردن توی دلم که کاش فلانی بفهمه من چی می خوام، هیچ وقت طرف نمی فهمه.

برای همین تو پست قبل گفتم، ما باید بگیم راجع به غزه و اسرائیل. فکر نکنیم تاثیر نداره. من میگم، شما میگی. همه میگن. یه لحظه فکر کنین اگه تو چند روز یه میلیارد مسلمون دنیا نفری یه جمله توئیت کرده بودن راجع به اسرائیل و فلسطین، الان خبر یه میلیارد توئیت تو دنیا، همه ی خبرگزاری ها رو ترکونده بود، مطمئن باشین!

شاید هیچ تاثیری نداشته باشه به ظاهر، ولی اینکه یه میلیارد آدم تو دنیا، روی فقط یه موضوع همبستگی نشون بدن، به خودمون خیلی چیزا رو نشون میده:

نشون میده ما هنوز با تمام تفاوتامون، می تونیم با هم به توافق برسیم.

نشون میده بی تفاوت نیستیم.

نشون میده جرئت حرف زدن داریم.

از همه مهمتر نشون میده بلدیم حرف بزنیم.

آدمی که بلده حرف بزنه، کم کم یاد میگیره کجا باید حرف بزنه، کجا سکوت کنه، کم کم تمرین می کنه چه جوری بگه، کم کم یاد میگیره چطوری انتقاد کنه، چطوری پیشنهاد بده، آدمی که یاد میگیره حرف بزنه، می تونه زندگی کنه، بدون اینکه حرص بخوره، بدون اینکه حرص اینو بخوره که چرا فلانی حرف منو نفهمید، بدون اینکه حرص بخوره چرا مسئولین نمی بینن مشکلای ما رو.

آدمی که حرف می زنه خیالش راحته که حداقل من کارمو انجام دادم و تلاشمو برای به بهترین نحو انجام دادنش هم کردم.

آدمی که حرف می زنه، شبا از دست آدمای دور و برش حرص نمی خوره که چرا فلانی به من این حرفو زد، فلانی اون حرفو زد. چون یه بار برای همیشه تو عمرش خط مشی هاشو صریحا به اطرافیانش میگه و از اون به بعد همه ی اطرافیانش حد و حدود خودشونو پیدا می کنن.

آدم باید حرف بزنه ...


 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٥ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هی می خواستم هیچی ننویسم، هی می خواستم سیاسی ننویسم، یعنی خیلی وقت بود میخواستم اینا رو بنویسما، هی می گفتم ولش کن، باز میکشه تو خط سیاست، خوب نیست.

ولی میگه میشه یه عده، یه عده ی دیگه رو بکشن، آدم هیچی نگه؟ مگه میشه آدم چشاشو ببنده بگه چیزی نیست، چون پنجاه شصت ساله دارن می جنگن دیگه اهمیتی نداره؟

مگه میشه آدم فک کنه خیلی از ماها که روزه میگیریم و زیر کولر می خوابیم تا دم افطار با مردم غزه که الان روزه دارن و دارن با تمام جون دلشون یا می جنگن یا به جنگ زده هاشون کمک می کنن از نظر خدا یکی ایم؟

وقتی این همه تحقیق زبانشناسی میشه روی توییتر و فیس بوک واسه اینکه بفهمن مردم کدوم منطقه به چی حساسن، راجع به چه چیزی توئیت می کنن، راجع به چی پست میذارن، یه بارم ما اسم ببریم از اسرائیل و فلسطین، تا یه دونه به آمار تعداد "با هم آیی" کلمه های "ظلم" و "غزه" اضافه بشه...

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٤ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز هم قرار بود بچه ها بیان خونه ی ما که با هم فوتبالو ببینیم. ولی در نهایت تصمیم این شد که بریم خونه ی یکی دیگه از بچه ها. کلا سه تا خانواده بودیم، یکی میزبان و دو تا هم مهمون. دوستامون که میزبان بودن گفتن اگه دوست دارین یه کمی زودتر بیاین که با هم بریم تمشک جمع کنیم. یه سری درخت نزدیک خونشون هست که بغل خیابونه، مال کسی نیست، میشه آدم بره اونجا تمشک جمع کنه. یکی از دوستامون که البته ما خیلی کم می بینیمشون چون بچه هاشون هم سن ما هستن و زیاد رفت و آمد نداریم، پارسال می گفت من میرم تمشک جمع می کنم باهاشون مربا درست می کنم لبخند.

ما هم امسال گفتیم بریم مربای تمشک امسالمونو جور کنیم چشمک.

ساعت هشت قرار بود خونشون باشیم. ما تقریبا پنج دقیقه به هشت اینا رسیدیم. هنوز خیلی تا فوتبال مونده بود، ولی قطار انقدر شلوغ بود که نگو! همه داشتن می رفتن بیرون فوتبالو تماشا کنن، با پرچم های آلمان و بوق و شیپور و این جور چیزا!

وقتی ما رسیدیم خونه ی دوستامون بارون شروع شده بود، از نم نم هم بیشتر شد. واسه همین آقایون گفتن ما میریم جمع می کنیم، شما نمی خواد بیاین. منم از خدا خواسته نشستم سر پازل هزار قطعه ای که توی خونه ی دوستامون پخش بودنیشخند، یکی از تفریحات من تو خونه ی این دوستامون همین پازله! عین بچه ها که میرن مهمونی با اسباب بازی های میزبان بازی می کنن چشمک.

نزدیک ساعت نه بود که همسر و دوستمون برگشتن. یه عالمه تمشک جمع کرده بودن، به قول خودشون اندازه ده یورو تمشک جمع کردن چشمک.

ساعت نه اینا بود که اون یکی مهمونم اومد و رفتیم بشینیم فوتبالو نگاه کنیم.

به نظر من که آرژانتین خیلی پیشرفت کرده بود به نسبت بازیش با ایران نیشخند.

بازی رو با تلویزیون ایران نگاه کردیم این دفعه که هیجانش بیشتر باشه! آخه گزارشگرای آلمانی اصلا انگار نه انگار که بازی جام جهانیه، اصلا هیچان نداره گزارش کردنشون. انگاری داورن! اصرار دارن بی طرفانه گزارش کنن نیشخند.

خلاصه، یهو دیدیم از بیرون صدا میاد، انگاری گل زدن، از اونجا به بعدو خوب دقت کردیم ده پونزده ثانیه بعد گلو دیدیم خنثی.

تا الان همیشه مسابقه رو از تلویزیون دیده بودیم، این دفعه که از تلویزیون ایران دیدیم تازه متوجه شدیم که چرا تو مسابقه ای که ایران پخش می کنه، ده بار صحنه آهسته ی گلو نشون میده!! تلویزیون آلمان نهایتا یکی دو بار نشون میده، نه بیشتر. ایران به جای اون صحنه های منشوری، صحنه آهسته ی گلو نشون میده نیشخند، آخه وقتی گل می زنن دوربین مدام میره روی تماشاگرای اونی که گل زده!

خلاصه بازی تموم شد و ما هم نشستیم تا ته اختتامیه رو در آوردیم. البته احتمالا شمایی که تو ایران بودین اون موقع داشتین کارشناسی های گزارشگرای ایرانو می دیدین چشمک.

چیز خاصی هم از دست ندادین، نگران نباشین! فقط همه ی بازیکنا همسراشون و بچه هاشون اومده بودن تو زمین و باباها هم که بچه هاشونو بغل می کردن و میذاشتن رو سرشونو دوربین هم که مدام روی این بچه ها بود که چقد خوشحال بودن و بامزه! یکیشون که مدال باباشو گرفته بود عینهو اونایی که میخوان پرتاب دیسک کنن، دور خودش می چرخون! آدم هر لحظه می گفت الان پرت می کنه نیشخند.

اختتامیه که تموم شد، دیگه خیلی دیروقت بود. ساعت 12:30 اینا بود. فقط باید با خط های شب رو می رفتیم (یه سری اتوبوس خاص هستن که ساعتی یکی دو بار میرن و فقط مخوص ساعت 12 شب تا 5 صبح هستن). می خواستیم بریم که صاحبخونه گفت ما هم با ماشین میایم، هم شما رو تا مرکز شهر می رسونیم، هم اونجا شلوغه احتمالا الان، یه کمی وای می ایستیم و خوشحالی مردمو نگاه می کنیم!

خلاصه شیش نفری با یه ماشین پا شدیم راه افتادیم نیشخند!!!

من که همش سرمو میذاشتم رو زانوی بغل دستیم که دیده نشیم! آخه با اعتماد به نفس بوقم می زنیم مثل بقیه، توجه مردمو جلب می کنیم! حالا فک کن شیش تا خارجی تو یه ماشین فسقلی! خوب شد پلیس نگرفتمونا چشمک.

یه کمی جلوتر از مرکز شهر پیاده شدیم که یه وقتی پلیس بهمون گیر نده، هرچند مطمئن بودیم پلیس امشب مهربونه، به هیشکی گیر نمیده چشمک. اتفاقا مرکز شهر هم شلوغ بود نسبتا.

یه قطار بود که از شهر ما می خواست بره یه شهر دیگه، مرکز شهر هم که شلوغ، راننده قطار خیلی باید با احتیاط حرکت می کرد. پلیسه جلوش وایستاده بود کم کم به مردم اشاره می کرد برن کنار و به راننده قطار اشاره می کرد که بیاد، در همین حین لبخند هم می زد و مردمو تشویق می کرد که قطارو با صدای شادیشون همراهی کنن که بره، خییییییییلی صحنه اش قشنگ بود، من واقعا دوست داشتم پلیسی که می دونست چطوری هیجان مردمو کنترل کنه، به جای اینکه داد و بیداد کنه با مردم، تشویقشون می کرد فریاد شادی بکشن لبخند.

قطار که از جلومون رد شد، ناگهان دیدیم از بالا بارون آبجو میاد!! یه نفر از اون ور قطار بطری آبجوشو پرت کرد، مستقیم خورد تو سینه ی دوستمون، آبجوها هم پاشید رو هممون!! هیچی دیگه آبجویی و نوچ شدیم هممون!

یه بنده خدایی که رفته بود روی یه بلندی نشسته بود و نزدیکمون بود به دوستمون گفت همه چی اکی ه؟ چند بار هم پرسید. به قول بچه ها فک کنم اگه می گفتیم اکی نیستیم، میرفت حال طرفو می گرفت که بطریشو پرت کرده بود نیشخند.

البته این جور چیزا عادیه این جور موقع ها. یعنی هیچ کس به خاطر همچین حرکتی به طرف گیر نمیده. آخه خوشحالن، بعضی هاشون مست هم می کنن، دیگه نمی دونن چیکار می کنن. البته من دیشب اصلا آدم مستی که ندونه چیکار میکنه ندیدم. همه فقطخوشحال بودن نیشخند، نمی دونم واقعا خوشحال بودن یا به خاطر مستیشون خوشحال بودن!

حدودا نیم ساعتی تو مرکز شهر ایستادیم و بعد رفتیم ایستگاه اتوبوسمون که بریم خونمون دیگه. شانس بزرگی که ما داریم اینه که این خط های شبرو که چند تا ایستگاه بیشتر ندارن، یکیش خیلی نزدیک به خونه ی ماست لبخند.

وقتی رسیدیم خونه ساعتای 2 بود. فکر کنم من تا خوابیدم از سه هم گذشته بود ولی صبح از بس استرس داشتم زود بیدار شدم! آخه پنج شنبه ارائه دارم تو گروه، استادم همی میگه اینجای اسلایدا رو تغییر بده، اونجاشو اضافه کن!!

ولی صبح که یه بار برای خودم ارائه دادم، یه کمی خیالم راحت تر شد، الان حداقل می دونم چیا رو می خوام بگم و چطوری می خوام بگم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢۳ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره فکر می کنم خودم شدم. بعد از مدت ها داشتن یه قالب خاکستری که عین ابرهای تیره رو دل منو گرفته بود، بالاخره موفق شدم وقت پیدا کنم بشینم قالب وبلاگ سرچ کنم و یه چیزی که هم به دلم بشینه و هم نسبتا سبک باشه پیدا کنم.

اصلا انگاری دلم واشدا!! چی بود اون قالب تیره؟ چرا شماها اعتراض نمی کردین اصلا؟!

این قالب منو توصیف می کنه، اصلا خود منه! دقیقا همین جوریه که من هستم، رنگی پنگی، شلوغ، با طرح ها و گلای بچگونه مژه.


[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در مورد اینکه آیا آدم از "بهشت" بیرون شده، یا اونجایی که توش بوده بهشت نبوده، بلکه فقط یه باغ بوده، نظرهای مختلفی وجود داره.

این کتاب در جواب اونایی که میگن جایی که حضرت آدم بوده فقط باغ بوده میگه:

"معتزلی گفت اگر بهشت بودی آدم بیرون نیامدی که الله میگوید - ما هم منها بمخرجین- جواب آنست که هرکه ثواب را در بهشت شود هرگز بیرون نیاید و آدم که در بهشت بود نه ثواب اعمال را در بهشت بود همچون رضوان و خازنان بهشت، که ایشان از بهشت بیرون می آیند از بهر آنک نه جزاء اعمال و ثواب را در بهشتند."

---

بعضی علما گفته اند که الله تعالی آدم را از بهشت آن روز بیرون کرد که با فرشتگان می گفت" انی جاعل فی الارض خلیفه آدم که در زمین خلیفه می بایست که باشد در بهشت چون ماندی؟

---

آیه ی 38 سوره ی بقره در مورد کسانی که هدایت شدن میگه "فلا خوف علیم و لا هم یحزنون".

حالا در این باره کتاب میگه:

اگر کسی گوید چونست که الله تعالی اینجا نفی خوف از دوستان خود کرد و بگردانید(ن) خوف ازیشان از کمال نعمت شمرد و جای دیگر ایشان را در خوف بستوند و گفت - یخشون ربهم و یخافون سوءالحساب- جواب آنست که .. آن خوف که ایشان را بستوند در دنیاست، اما در عقبی ایشان را همه ام و راحت است.

---

میگم خوب شد این کتاب یه سری سوالا رو مطرح کرد و خودش هم جواب داد، من که حتی به ذهنم نرسیده بود این سوالا رو بپرسم!!نیشخند

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٤:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در ادامه ی تفسیر سوره ی بقره که خدا به فرشته ها میگه سجده کنین برای آدم و ابلیس سجده نمی کنه:

گفتند آدم را فرموند که گرد شجره مگرد، فرمان را خلاف کرد و ابلیس را فرمودند که سجود کن نکرد و فرمانرا خلاف کرد، هر دو نافرمانی کردند پس ابلیس مستوجب لعنت گشت و آدم نه، چه حکمت است؟ جواب آنست که نافرمانی آدم از جهت شهوت بود و نافرمانی ابلیس از عجب و تکبر، و تجبر و تکبر مزاحمت ربوبیت و وجب نقمت* است.

گفتند از آدم یک زلت آمد در حال وی را از بهشت بیرون کردند، و از فرزندانش هر روز چندین معاصی و زلات آید و آن گه عقوبت نمی رسد؟ جواب آنست که آدم بر بساط قرب معصیت آورد و فرزندان بر بساط محنت، و یک زلت بر بساط قرب صعب تر است از هزاران گناه بر بساط محنت.

--

نقمت یعنی عقوبت، عذاب

وجب یعنی واجب شدن

وجب نقمت یعنی واجب شدن عذاب

[ ۱۳٩۳/٤/٢٢ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز به نظرم یه آخرهفته ی کاملا ایرانی داشتیم! از اون مدلا که به جای تفریح کردن و گشت و گذار، کلا تمام کارهای عقب مونده ی هفته رو توش انجام میدننیشخند.

صبح بعد از صبحانه، همسر گفت من میرم آرایشگاه، هر وقت نوبتم شد، بهت زنگ می زنم که تا وقتی کار من تموم میشه تو آرایشگاه تو بیای و با هم بریم خرید.

منم نشستم برا شما یه پست نوشتم تا همسر زنگ بزنه چشمک. همسر که زنگ زد، لباس پوشیدمو راه افتادم. بارون داشت کم کم می اومد، منم چترمو ورداشتم. همین که پامو از خونه بیرون گذاشتم شروع کرد به زیاد شدن در حد شرشر!! انقد که تا وقتی رسیدم ایستگاه قطار، پاچه های شلوارم و کفشام کاملا خیس بودن، و ایضا جورابام!

با همسر رفتیم مغازه ی ترکها که رب بخریم، ولی اون مدل ربی که ما می خواستیمو نداشت. گفتیم پس بریم اون یکی مغازه ی ترکا، گوشتم از همونجا بخریم.

سر راه یه سوپرمارکت زنجیره ای هم بود که می خواستیم سایر خریدامونو از اونجا بکنیم. اول رفتیم این سوپرمارکت و کلی خرید مرید کردیم، از اون مدلیا که باید بیاری خونه همه رو خورد کنی بذاری تو فریزر!

یه شامپو هم می خواستیم. چند مدل شامپو بیشتر نداشت، ولی ما دیگه حوصله نداشتیم واسه یه شامپو بریم یه فروشگاه دیگه، واسه همین داشتیم می گشتیم که از بین همونا یکی رو انتخاب کنیم. دو تا بود که روی هردوش نوشته بود نرمال، ولی یکیش یه چیز دیگه هم داشت. همسر داشت کلمه رو هجی می کرد که من تو دیشکنری بزنم که ببینیم بالاخره این چه فرقی با اون یکی داره!

یه خانوم آلمانی دید ما با این مشقت داریم تو دیشکنری گوشی می زنیم کلمه رو، گفت می تونم کمکتون کنم؟نیشخند، ما هم گفتیم بله بله! بی زحمت بگین فرق این دو تا شامپو چیه. برامون دقیق توضیح داد. انگلیسیش هم خیلی خوب بود، برخلاف خیلی از آلمانی ها!

خلاصه، خریدا رو کردیم و اومدیم دو سه ساعتی درگیر خرد کردن خریدا و مرتب کردن یخچال و بسته بندی و غذا درست کردن و این حرفا شدیم!

این وسط مسطا با دوستامونم هماهنگن کردیم که شب برای افطاری بریم مسجد ترکها. از اونجا با هم برگردیم خونه ی ما واسه دیدن مسابقه ی فوتبال.

حالا الان تازه کارای تمیز و مرتب کردن خونه و چیدن میز و این چیزا تموم شده، دیگه کم کم باید پاشیم بریم که افطاری تموم نشه نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٢۱ ] [ ٩:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اتفاقی به یه فایل تو اینترنت برخوردم با عنوان برگزیده ای از "تفسیر عرفانی و ادبی قرآن مجید" خواجه عبدالله انصاری.

البته من جای دیگه خوندم که خواجه عبدالله انصاری هیچ کتاب تفسیری نداره. اما تو کتاب کشف الاسرار و عده الابرار، توی مقدمه، نویسنده یه چیزی رو میگه از تفسیر شیخ انصاری نوشته و این باعث شبهه شده که نویسنده ی اون کتاب تفسیر مذکور، خواجه عبدالله انصاری بوده.

حالا به هر حال من کاری ندارم کتاب مال کیه، یا اصلا کل کتاب صحبت داره یا نه. فقط چند تا جمله رو از توش می نویسم که شما از اینا هم فقط نکته ی اخلاقیشو بگیرین. وگرنه ممکنه حتی اصل روایت هم درست نباشه و همچین روایت های هیچ وقت اتفاق نیفتاده باشن و مثلا خدا هرگز به حضرت موسی فلان چیزو نگفته باشه، ولی شما نکته ی اخلاقیشو بگیرین لبخند.

و اما اون چیزایی که می خواستم بنویسم:

زندگی سه قسمت است: زندگی بیم، زندگی امید، زندگی مهر. زندگی بیم در نیکوکاری پیدا، زندگی امید در خدمت پیدا، زندگی مهر در یاد پیدا- زنده ی بیم را روز مرگ او را ایمن کنند! زنده امید را روز واپسین نوازش کنند، زنده ی مهر را بر بساط کرم در مجلس انس نشانند!

--

فرق میان امت بنی اسرائیل با امت محمد آنکه به آنها گفت: نعمت مرا یاد دارید، به اینان فرمود: مرا یاد دارید! آنان را نعمت داد و اینان را محبت! آنانرا به شهود نعمت از خود بازداشت و اینانرا به شرط محبت با خود بداشت.

--

خداوند فرمود: ای محمد! امت تو از سه حال بیرون نیستند یا مطیعانند یا عاصیانند یا مشتاقانند؛ مطیعان را بهشت من بهره است، و عاصیان را رحمت من و مشتاقان را رضای من و دیدار من بهره است.

--

اینو به زبون خودم میگم حکایتشو:

عارفی تو روز عرفه عده ی زیادی رو می بینه که همه دارن گریه و زاری می کنن و دستاشونو به سمت خدا بلند کردن. به همراهاش میگه الان اگه همه ی این آدما با هم، فقط یه کمی پول از یه نفر بخوان، به نظرتون بهشون میده؟ میگن خب آره میده. عارف میگه: " به خدائی خدا، که بندگانرا به آمرزش خود نواختن به نزد حق، آسانتر است از آن که یک دانگ سیمی که مخلوقی به این گروه فراوان دهد.

---

وحی آمد ای موسی به آنها بگو: شما وقتی از برابر مرداری می گذرید بینی خود را از بوی گند آن می گیرید، بدانید که گناهان شما نزد من از آن مردار گندیده تر است! ای فرزند عمران، اینان در سختی ها مرا می خوانند و پس از رسیدن به آسانی، مرا فراموش می کنند. به آنها بگو: از دارایی جهان آنقدر بگیرید که توانایی تحمل وبال آن را دارید و گناه آن قدر مرتکب شوید که تاب کیفر آن را دارید و نعمت را آنقدر بخواهید که از عهده ی شکر آن برآیید.


[ ۱۳٩۳/٤/٢۱ ] [ ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز باز از اون روزای پرکار بود، ولی نه از اون مدلی که همش پشت لپ تاپ بشینم، از اون مدلی که همش باید این ور اون ور برم!

صبح ساعت 11:45 قرار داشتیم با بچه های گروهمون، هر بار یه مقاله می خونیم (یعنی یکی برای بقیه توضیح میده). جلسمون ساعت یک تموم شد و من تا ساعت سه که استادمو ببینم بیکار بودم.

تو این مدت رفتم کتابخونه، کارهای مربوط به درسمو راست و ریس کردم و روی کاغذ نوشتم که راجع بهشون با استاد صحبت کنم. وقتی تموم شد یه ربع به سه بود.

وسایلمو جمع کردم رفتم پیش استاد. اولش راجع به همون موضوعی که تو کتابخونه مرتبش کرده بودم با استاد صحبت کردم، بعدش رفتیم سراغ اسلایدا. استاد دوباره اسلایدا رو شخم زد!! یه سری چیزایی که خودش گفته بود اضافه کنو گفت حذف کن! البته عذرخواهی هم کرد بابت تناقض حرفاش. ولی خب علت اصلی حذف کردنش غلط بودنش بود نیشخند.

دو تا اصطلاحو گفته بود معرفی کنم و راجع بهش حرف بزنم، من رفتم تحقیق کردم دیدم اصلا تعریف این دو تا اصطلاح اینی نیست که استاد میگه!! بهش گفتم، با هم بحث کردیم، نتیجه این شد که اون تعریفا غلطه و اسلایدش کلا باید حذف بشه.

بعد از قرار با استاد، باید میرفتیم جلسه ی هفتگی گروه که حضورش اجباریه. طرف، بنده خدا، حدود 40 دقیقه ارائه داد، بیشتر از 40 دقیقه فکر کنم داشت سوال جواب میداد!! امیدوارم هفته ی بعد که من ارائه دارم این جوری نشه چشمک.

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٩ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

سلام من 33 سال سن دارم لیسانس مدیریت صنعتی دانشگا آزاد با معدل 14 و فوق لیسانس دانشگاه آزاد با معدل 17.5 دارم سال 2008 فارغ التحصیل شدم و از اون موقع کار مرتبط کردم و سابقه بیمه دارم  آیلتس 6.5 دارم .شنیدم که کسایی که مدت زیادی از تحصیلشون گذشته ویزا نمیگیرن.به نظرتون شانس فوق بیشتر هست برای من یا دکتری میشه راهنماییم کنید؟

 

 


جواب:
کار شما دو قسمت داره. یکی پذیرش گرفتن از دانشگاهه، یکی ویزا گرفتن از سفارت آلمان. من نمی دونم شما شانس گرفتن ویزا رو می گین یا پذیرشو؟ ولی من هردوشو توضیح مختصری میدم براتون.


در مورد شانس گرفتن پذیرش از دانشگاه، کلا چون همه ی دانشگاها برای هر رشته ای هر سال دانشجو میگیرن و تعدادشون هم مسلما خیلی خیلی بیشتر از دانشجوهای دکترای هر سال هست، پس شانس گرفتن پذیرش برای فوق لیسانس بیشتره.

آخه مثلا دانشگاهی که تو رشته ی ایکس هر سال 20 یا 30 نفر دانشجو می گیره (یا شایدم بیشتر)، ممکنه سالی یه دونه یا دوتا دانشجوی دکتری بگیره. پس مسلما آدم اگه برای فوق لیسانس اقدام کنه، همیشه شانس بیشتری داره.


اما در مورد ویزا، گرفتن ویزا، در صورتی که برای دکترا اقدام کنین شانستون بیشتره. به خاطر اینکه دارین یه روال عادی رو طی می کنین. اکثر آدمایی که اینجا دکترا می خونن سنشون چندان کم نیست. یعنی همون سی سال اینا رو دارن. چون دقیقا همین کاری رو می کنن که شما می کنین، فوق لیسانس می گیرن، چند سال کار می کنن تا تجربه ی کاری پیدا کنن و پول جمع کنن یه کم، و بعد سر فرصت دنبال دکترا می گردن و پذیرش می گیرن. پس این روند اصلا عجیب نیست و به هیچ وجه مانع گرفتن ویزای شما نمی شه، مخصوصا اگه پذیرش دکترای بافاند بگیرین.

اما اگه شما برای فوق لیسانس پذیرش بگیرین چی میشه؟

در این صورت اگه انگیزه نامه ی خوبی برای سفارت بنویسین و توجیهشون کنین که چرا بعد از چند سال دوباره می خواین درس بخونین و این حرفا، مشکل ویزا ندارین و بهتون ویزا میدن. اما باید نهایت تلاشتونو برای نوشتن انگیزه نامه بکنین و حتی ترجیحا آلمانی یاد بگیرین و پذیرشتونو به آلمانی بگیرین و انگیزه نامه رو هم به آلمانی بنویسین. این طور که من شنیدم آلمانی بلد بودن تو مرحله ی ویزا گرفتن هم می تونه کمکتون کنه.

اگه برای دکترا بخواین پذیرش بگیرین چی؟

گفتم در این صورت ویزا گرفتنتون خیلی آسون تر میشه، اما پیدا کردن پوزیشن دکتری اصلا کار ساده ای نیست. برای این کار باید سایت تک تک دانشگاهایی که رشتتون رو دارن بررسی کنن، به دانشکده های مربوطه و صفحه ی اساتید سر بزنین، ایمیل بزنین تا ببینین کی می تونین جواب بگیرین (از هر صد تا استاد شاید چهل پنجاه تاش جواب میل شما رو بدن، حالا شاید یکی دو نفر پذیرش بدن بهتون، یا ندن.). کار واقعا سخت و زمان بریه، ولی خب پروسه همینه. باید صبور باشین برای پذیرش گرفتن دکتری.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱۸ ] [ ۳:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب چقدر دلم برا برزیل سوخت، خیییییییییلی زیاد. واقعا گناه داشتن طفلکی ها. تلویزیون که هرچی از تماشاگرا رو نشون میداد واقعا به معنای واقعی تو شوک بودن! یکی دو تا هم بچه بودن، در حد ده دوازده سال، عین ابر بهار گریه می کردن (خانوما که پیش فرضشون همون گریه کردن بود دیگه تو اون موقعیت).

واقعا دلم براشون سوخت، آدم برزیل باشه، ادعای قهرمانی داشته باشه، جام جهانی اونجا برگزار بشه، بعد 7 تا گل بخوره تعجب!!

یعنی منی که تو خونه نشسته بودم و فقط اسما طرفدار برزیل بودم استرس گرفته بودم، بازیکنا که واقعا حق داشتن.

بازی تازه شروع شده بود که دوستامون اومدن. من رفتم روسری بپوشم، همسر رفت دم در و سلام و علیک کرد و اومدن تو. من صداشونو می شنیدم که راجع به نتیجه ی بازی می پرسیدن، من از اتاق اومدم بیرون، سلام و علیک کردم، گفتن یک صفره که!! فکر کنم همسر گفته بود صفر صفرن هنوز. یه گل رو که این طوری ندیدیم!

بعدش من رفتم براشون چایی بریزم، اومدم گفتن دو صفرن!!

یه چند دقیقه بعدش اون یکی دوستامون اومدن رفتیم سلام و علیک کردیم، اومدیم دیدیم سه صفر شدن!! گل چهارمو نگاه کردیم. هنوز داشتیم میگفتیم واایی چی شده؟ چرا اینجوری شده بازی؟ چرا انقد گل خوردن... که پنجمی رو هم خوردن. به قول دوستمون می گفت من فکر کردم صحنه آهسته ی همونه! نگو یه گل جدیده!

آخه آلمان گلای اولشو تو دقیقه های  11 23 24 26 29 زد!! واقعا آدم شوکه می شد.

دو تا گل آخرشونم که دیگه خیلی دیرتر زدن تو دقیقه های 69 و 79 بود.

بازی که تموم شد بچه ها رفتن، بهشون گفتیم فردا و شنبه هم بیان (دو تا بازی ای که مونده). نمی دونیم میان یا نه، فقط امیدوارم دیگه اینطوری نباشه بازی ها چشمک!!

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱۸ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز دقیقا از همون لحظه ای که همسر رفت بیرون، من نشستم پای لپ تاپ و تا ساعتای 7 عصر همچنان پای لپ تاپ بودم! فقط یه مدت خیلی کوتاهی رو برای غذا درست کردن و غذا خوردن صر کردم. که اونم موقع غذا درست کردن، هی برمی گشتم سر کار خودم.

باید اسلایدامو کامل می کردم، ولی مشکل این بود که یه تیکه از کارو باید دوباره از اول انجام می دادم. اونم با یه سیستمی که خودش کلی مشکل داشت!

خلاصه که در نهایت فهمیدم که اگه این مرحله رو حذف کنیم کلا نتیجه ی بهتری می گیریم خنثی. واسه همینم حذفش کردم و دوباره جوابا رو از اول گرفتم.

حالا واسه استادم فرستادم تا ببینم چی میگه. یه جورایی هم خوب شد هم بد! در حالت کلی بهتر شد، ولی از نظر ارائه ای یه خرده کارو خراب کرد. یعنی قبلا می تونستم بگم 2 درصد بهبود داشتم، الان می تونم بگم 1.6 درصد بهبود داشتم. ولی در نهایت تو حالت دوم نتیجه ی بهتری دارم، الان فهمیدین چی شد؟نیشخند

وقتی اینا رو برای همسر توضیح میدادم، یاد این قضیه ی شیب تورم و این چیزا افتادم که وقتی میگن شیب تورم کم شده، معنیش این نیست که تورم کم شده، یعنی شیب افزایش قیمت ها کم شده چشمک!!

حالا این نتیجه ی منم یه چیزی تو همون مایه هاست. گرچه فعلا نتیجه ی قابل توجهی نیست ولی من به شدت بهش امیدوارم لبخند. یعنی امیدوارم که تا اکتبر بتونم به نتیجه ی دلخواهم برسم.

---

شب مهمون داریم! از ساعت 10 تا 12 اینا. دوستامونو دعوت کردیم بیان اینجا فوتبال ببینیم با هم. امشب برزیل و آلمان مسابقه دارن و من و همسر دلمون می خواد آلمان ببازه نیشخند.

یکی از دوستامون گفتن فقط نیمه ی اولو میان، چون می خوان برن خونشون که زود بخوابن، آخه فردا روز کاریه. ولی اون یکی دوستامون که همیشه پایه که چه عرض کنم مثل ما چهارپایه انچشمک، گفتن تا آخرش می مونن.

---

من که سرم کلا تو لپ تاپ بود، همسر رفت کلی خرید کرد، اومد، خونه رو تمیز و مرتب کرد، پف فیل درست کرد، ظرفا و لیوانا رو آماده کرد واسه میوه و چایی. کلا همه ی کارا رو کرد دیگه مژه، دستش درد نکنه لبخند.

---

در راستای همون حرفی که دیروز زدم و گفتم آلمانی ها اصرار دارن از سیستمای خودشون استفاده کنن، یه سوال از استادم پرسیدم دیشب، راجع به یه سیستمی بود مال دانشگاه استنفورد، جواب داده چرا از فلان سیستم استفاده نمی کنی؟ یه سیستم آلمانی که من به عمرم اسمشو نشنیدم خنثی.


[ ۱۳٩۳/٤/۱٧ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتم کتابایی که از کتابخونه گرفته بودیم و فرستاده بودیم ایران و با سلام و صلوات بهمون رسیدو پس دادم.

از اونجا هم رفتم بیمه، گفتم بیممونو عوض کنن مدلشو. آخه مدل قراردادم عوض شده، الان دیگه بیمون باید کاری بشه. طرف برام همه چی رو انجام داد، فرما رو هم خودش پر کرد، فقط آخرش بهم گفت فقط حواست باشه که پولی که ما وسط آگوست برمی داریم، مال ماه قبله. آخه یه سری ها وقتی آخرین پول از حسابشون برداشته میشه میاد داد و بیداد می کنن، میگن آقا ما این بیمه رو کنسل کردیم، بیممونو عوض کردیم، شما بازم پول ورداشتین نیشخند. هیچی دیگه کلا توجیهم کرد که نرم سر و صدا کنم بعدا چشمک.

---

سیستم بانکی آلمان یه سیستم عجیب و غریبیه. مثلا کارت اعتباری آدم به حساب معمولیش وصله. یعنی اگه من 1000 یورو تو حساب کارت اعتباریم داشته باشم، و 200 یورو تو حساب نرمالم. بعد برم با کارت اعتباریم، 300 یورو پول بکشم از یه عابر بانک، حساب کارت معمولیم میشه -100 یورو و حساب کارت اعتباریم همون 1000 یورو می مونه! من نمی فهمم چرا سیستم اینجوریه ولی خب هست دیگه.

حالا تا وقتی کسی به طور اتوماتیک از حساب من پول ورداره (مثلا اجاره و بیمه و این چیزا رو آدم خودش میره اجازه میده بهشون که بتونن اتوماتیک پول وردارن)، مشکلی پیش نمیاد. مشکل وقتیه که من برم تو یه مغازه، اونجا کارت اعتباری قبول نکنه و من بخوام کارت معمولیمو بکشم. اون وقته که چون حساب منفیه بهم پول نمی ده و ما ضایع میشیم نیشخند (البته خدا رو شکر تا حالا از این اتفاقا نیفتاده).

حالا، اگه آدم بخواداین مشکلو با انتقال وجه بین حساب های معمولی و اعتباریش حل کنه، بازم حل نمیشه. مثلا من اگه 200 یورو از حساب کارت اعتباریم انتقال وجه بدم به کارت معمولیم، عملا هیچ اتفاقی نمی افته! چون سیستم 200 تا از کارت معمولیم ورمیداره، 200 تا به کارت معمولیم اضافه می کنه!! همچین سیستم هوشمندی دارن این آلمانی ها چشمک.

خلاصه بگم، امروز حسابم منفی شده بود به دلیل بی دقتی خودمو و جا به جا کردن اشتباه پولا از حساب معمولیم به حساب کارت اعتباریم. برای همین باید زنگ می زدم به بانکم. اگه بخوام انتقال وجه بدم از حساب کارت اعتباریم به حساب معمولیم که اونجا بمونه (!! و مثل بالا نشه!)، باید حتما زنگ بزنم به بانک.

چند بار زنگ زدم هی پشت خط موندم و کسی گوشیو ورنداشت، همش میگفت تمام خطوط اشغاله، لطفا صبر کنین. آخرش یه بار یه نفر گوشیو ورداشت، وصلم کرد به بخش کارت اعتباری، ولی بازم مشغول بودن. آخرش گفت شماره رو میدم خودت زنگ بزن.

خودم زنگ زدم، یه سیستم اتوماتیک آلمانی بود که تشخیص صدا داشت. مثلا میگفت اگه فلان چیزو می خواین، بگین فلان، اگه فلان کارو دارین، بگین فلان! ما خیلی آلمانیمون خوبه، سیستم تشخیص صدا بیاد بفهمه ما چی میگیمابرو!!

یه قسمتش میگفت اگه می خواین انگلیسی حرف بزنین، بگین English، والا ما که هرچی گفتیم سیستم نفهمید!! از اونجایی که این آلمانی ها اصرار شدیدی دارن به استفاده از سیستمای خودی (مثلا تو نرم افزاراشون اصلا از سیستم های قوی دانشگاهای استنفورد و ایلینویز استفاده نمی کنن، از همون سیستمای درپیت خودشون استفاده می کنن، نمی دونم چرا!)، حدس زدم که سیستم تشیخص صدا همون آلمانی کج و کوله ی ما رو بهتر تشخیص بده!

واسه همین منم دوباره زنگ زدم، این دفعه با آلمانی پیش رفتم! جالب بود که یه جا یه عبارت دو کلمه ای بود، من اصلا کلمه ی دومو درست نفهمیدم، ولی خب سیستم منظورمو فهمید نیشخند.

خلاصه در نهایت با همون سیستم آلمانی پیش رفتیم و ما رو گذاشت تو صف که یکی جواب بده. حالا طرف ورداشته، اون میگه انگلیسی بلد نیستمخنثی!

دوباره منو وصل کرد به یکی که انگلیسیش بهتر باشه. دیگه بعد از اینکه یه ربعی ما درگیر این عملیات سخت بودیم، طرف فقط رمز تلفنیمو خواست (هر کارت اعتباری ای یه رمز تلفنی داره واسه همین جور کارا، مثل cvv2 می مونه)، بعدش گفت باشه من برات انتقال وجه میدم.

من واقعا نمی فهمم چرا تو آلمان، آدم حساب خودشم حق نداره خودش مدیریت کنه سوال.

حالا یه نکته ی جالب اینه که برای ایمنی و امنیت و هزار تا چیز دیگه، هر وقت آدم به بانک زنگ می زنه، مکالمه اش ضبط میشه. فکر کنم یکی از تفریحات مسئولای گوش دادن به این مکالمات گوش دادن آلمانی حرف زدن ما خارجی ها باشه نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٦ ] [ ۸:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در مورد تفسیر این قسمت از سوره ی بقره:

وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ ﴿۳۱)

قَالُواْ سُبْحَانَکَ لاَ عِلْمَ لَنَا إِلاَّ مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّکَ أَنتَ الْعَلِیمُ الْحَکِیمُ ﴿۳۲﴾

قَالَ یَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَآئِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُمْ بِأَسْمَآئِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ غَیْبَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا کُنتُمْ تَکْتُمُونَ (۳۳)

 

یه سوال این هست که منظور از "اسم" چیه که خدا میگه به آدم اسم همه چیزو یاد داد؟

یه نظریه اینه که خدا اسم تمام موجودات و حتی اسم فرشتگان رو به آدم یا داد. یه ایده ی دیگه اینه که خدا علم اسم گذاری رو به آمد یاد داد، یعنی آدم بلده هرچیزی که می بینه روش یه اسمی بذاره، ولی فرشته ها اینو بلد نیستن.

خلاصه، تو این آیه ی اول میگه خدا یه سری چیزا رو (که اینکه چی هست روش بحثه، ولی من راجع بهش اینجا حرف نمی زنم) به فرشته ها نشون داد گفت اگه راست میگین بگین اسم اینا چیه؟ فرشته ها گفتن ما چیزی که علمشو بهمون ندادی که نمی دونیم.

بعد خدا به آدم میگه تو اسم اینا رو بگو. آدم اسم تمامشونو میگه (یه ایده اینجا اینه که آدم اسم تمام فرشته ها رو بهشون میگه)، و اینجاست که خدا میگه نگفتم بهتون من غیب آسمونا و زمینو میدونم که شما نمی دونین؟

---

حالا تا اینجا که شاید خیلی حرف جدیدی براتون نداشت. یه نکته ای که کتاب گفته بود و برای من خیلی جالب بود این بود که میگه این اتفاق نشون داد که "فضل علم" از "فضل عمل" برتره. چرا که فرشته ها از نظر طولانی بودن مدت طاعت و عبادتشون بر آدم فضیلت داشتن، اما آدم بر اونا فضیلت داشت فقط به خاطر یک علم. یعنی آدم با همون یه علمی که بلد بود از فرشته ها با اون همه عبادت، افضل شد.

و کتاب دو تا حدیث هم از پیامبر میگه:

فضل العلم خیر من فضل العباده (فضیلت علم بهتر از فضیلت عبادت است).

فقیه واحد اشد علی الشیطان من الف عابد (یک نفر فقیه قوی تر هست نسبت به شیطان در مقایسه با هزار عابد).

و چقدر قشنگ در ادامه ی کتاب چهار تا دلیل آورده برای برتر بودن علم از عمل که من عین متن کتابو میذارم چون خیلی قشنگ گفته (البته برای اینکه خیلی طولانی نشه، یه جاهاییشو حذف کردم):

و گفته اند علم بر عمل شرف دارد از چهار وجه:

1) یکی آنست که مقام علم مقام نبوت است و علما به جای پیغمبرانند و مقام عمل مقام ولایت است و صاحب عمل بر مقام اولیاست، چندانکه میان انبیاء و اولیا فرق است، نیز همچندان نیز میان عالم و عامل فرق است.

(یعنی میگه عالمان به جای پیامبران هستن و عاملان (یعنی عابدها)، مثل اولیای خدا هستن و همون طور که پیامبران از اولیای خدا بالاتر هستن، عالمان هم از عاملان بالاتر هستن.)

2) وجه دیگر آن است که عمل لازم است و از عامل فراتر نشود و به دیگری سرایت نکند، و علم متعدی است نفع آن و اثر آن به دیگران تعدی کند، راست (یعنی درست) همچون چراغ است که خود روشن است دیگران را روشن دارد، روشنایی خود به دیگران دهد و از وی چیزی نکاهد، عالم همچنانست.

3) وجه سوم آنست که عمل بی علم به کار نیاید و عبادت نبود و علم بی عمل به کار آید و عبادت بود.

4) وجه چهارم آن است که عمل از ماست و علم از خداست.

[ ۱۳٩۳/٤/۱٥ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آقا من یه کتاب جدید کشف کردم که خوندنش (حداقل برای من) خیلی لذت بخشه. توصیه می کنم شما هم بخونین لبخند.

کتاب کشف الاسرار و عده الابرار که نویسنده اش ابوالفضل رشیدالدین میبدی هست. این کتاب، یه کتاب عرفانی تفسیر قرآن هست. من که یه کمیشو خوندم خیلی لذت بردم. حالا اون چیزایی که خوندمو اینجا برای شما می نویسم:

 

آیه ی 30 سوره ی بقره، اون آیه ای هست که خدا به ملائکه میگه من می خوام تو زمین خلیفه قرار بدم (انی جاعل فی الارض خلیفه).

این کتاب میگه، هر وقت خدا می خواد بنده ایشو تحویل بگیره (یا به قول کتاب "تشریف دهد")، قبل از اینکه بسازدش، راجع بهش خبر میده. مثلا قبل از اینکه پیامبر رو بیافرینه، راجع بهش به پیامبرای دیگه خبر میده و تو کتاب تورات و انجیل ازش یاد می کنه.

اینجا هم وقتی می خواد اولین آدم رو درست کنه، قبلش به ملائکه میگه می خواد چیکار کنه.

اما چرا میگه خلیفه؟

وقتی خدا زمینو خلق می کنه، یه سری جانّ (که فکر می کنم همون جن باشه) از آتش درست می کنه و تو زمین قرار میده. اما این جن ها موجودات تبهکار و شهوانی ای بودن و خیلی خون و خونریزی راه می اندازن تو زمین.

خدا هم یه لشکری از فرشته ها رو می فرسته به زمین که این اولاد جن رو به جزیره ها می رونن و خودشون جاش می شینن. فرشته ها هم که همیشه تسبیح خدا رو می کنن.

حالا علت اینکه خدا میگه آدم خلیفه هست، همینه که قراره جایگزین پیشینیانش بشه (می دونین که "خلف" هم یعنی پشت، خلیفه هم یعنی کسی که میاد و جایگزین پیشینیانش میشه).

 

واسه همینم هست که فرشته ها (که اون زمان یه سریشون تو آسمون بودن و یه سریشون تو زمین) میگن ما که تسبیح تو رو میگیم، آیا می خوای کسی درست کنی که خون و خونریزی به پا کنه؟

و خدا میگه من چیزی میدونم که شما نمی دونین.

حالا طبق گفته ی کتاب چند تا چیز می تونه منظور باشه اینجا (یعنی خدا چه چیزی رو میدونه که فرشته ها نمی دونن؟). یه عقیده اینه که دو تا چیز بوده که خدا می دونسته و فرشته ها نه: یکیش اینکه ابلیس با اون مقامش قراره معصیت خدا رو بکنه و سرپیچی کنه از دستور خدا و آدم (با اینکه ممکنه خون و خون ریزی به پا کنه، موجودی هست که توبه می کنه به درگاه خدا).

اما نویسنده میگه ایده های دیگه ای هم وجود داره در مورد چیزی که خدا می دونه و فرشته ها نمی دونن. مثلا یکیش اینه که خدا می دونه از نسل آدم هم کسایی میان مثل پیامبران و صالحن که تسبیح خدا رو می کنن.

یا مثلا یه ایده اینه (چون کتاب عربیشو فقط گذاشته، من عربیشو میذارم و ترجمه مال خودمه، ببخشید اگه غلط غلوطه!):

لانکم تعلمون فساد جوارحهم و انا اعلم محبه قلوبهم و محبه قلوبهم شفیع فساد جوارحهم.

یعنی شما فساد اعضا و جوارح آدما رو می دونین (یعنی فقط از اون چیزی که به چشم میاد اطلاع دارین)، ولی من محبت قلب های اونا رو هم می دونم و این محبتی که توی قلب آدما هست شفاعت اونا رو در مورد فسادی که جوارحشون انجام میده، میکنه.

(من فکر می کنم این قسمت باز هم ناظر به همون توبه هست. یعنی آدم گرچه ممکنه یه فسادی بکنه، اما بعدش قلبا پشیمون میشه).

---

یه قسمت کتاب در توضیح خلیفه نوشته از سلمان می پرسن فرق "ملک" (معمولا ما ترجمه اش می کنیم به پادشاه) با "خلیفه" چیه؟ سلمان میگه خلیفه کسی هست که بین مردم به عدالت رفتار کنه، و تقسیم ها رو بین اونا به مساوات انجام بده و با اونا به شفقت رفتار کنه مثل مردی که نسبت به خانواده اش با شفقت رفتار می کنه و به پروردگارش خدمت می کنه (حدیثو خودم ترجمه کردم، لطفا شما کل مضمونو بگیرین، نه کلمه به کلمشو، ممکنه غلط باشه!).

یه حدیث هم تو کتاب میگه که پیامبر میگه خلافت بعد از من سی ساله، بعد از اون ملک میشه.

(من کاری ندارم که آیا تمام اون سی سال واقعا خلافت پیامبر بوده، ولی اگه واقعا پیامبر چنین حرفی زده باشه، برای ماهایی که 1400 سال بعدش داریم زندگی می کنیم، فکر می کنم خیلی جای تامل داره!).

---

بازم تاکید می کنم من بعضی از احادیث یا متون عربی متن اصلی رو خودم ترجمه کردم و ممکنه غلط باشه. ضمن اینکه همین که من به زبون خود می نویسم، یعنی یه جورایی دارم برداشت خودمو می نویسم، پس بازم ممکنه غلط باشه. برای دونستن اون چیزی که واقعا نویسنده می خواسته بگه، لطفا به متن اصلی کتاب مراجعه کنین. نگران نباشین، متنش خیلی سنگین نیست، ولی من دوست داشتم به زبون خودم بنویسم.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٥ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

همیشه میگن برا رشته های فنی مهندسی راحتتر پذیرش هست و یه جورایی پزشکی هیچ.... من چه کنم ب یه علاقه ای از ریاضی تغییر رشته دادم برا تجربی. میتونم پزشکی بورسیه شد؟ بعد پزشکی المان در چه حده خوبه؟

 

جواب:

همین اول بهتون بگم که تو آلمان به هیچ وجه برای خوندن پزشکی نمی تونین بورسیه بگیرین. باید همشو با هزینه ی خودتون بخونین.

و اما در مورد پزشکی آلمان، باید بگم تو پزشکی آلمان شما چیزی یاد نمی گیرین. چون هیچ وقت کار یه مریضو کلا به شما نمی سپارن. غیر از اون قسمت تئوری که می خونین، تو قسمت عملی که میریم بیمارستان، شما فقط نگاه می کنین، همین، برخلاف ایران که اینترن ها خودشون برای مریضا نسخه می پیچن و کلا مسئولیت قبول می کنن.

حتی بعد از فارغ التحصیلی هم "فکر می کنم" (مطمئن نیستم) شما باید چندسال پیش یه دکتر کار کنین تا بعد بتونین اجازه ی مطب بگیرین.

حتی تو دوره ی تخصص هم همین طوره. شما فقط عمل ها رو نگاه می کنین، هیچ عملی انجام نمی دین. بعد که یه کمی از زمانی که شروع کردین گذشت، اگه رئیستون اجازه بده می تونین عمل کنین. حالا این دیگه بستگی به رئیستون داره، یه سری ها هستن خیلی سخت به دانشجوشون اجازه ی عمل کردن میدن، یه سری ها راحت تر می گیرن.

بعد از اینکه تخصصو تموم کردین، تازه باز باید برین دوره ببینین تا تو اون دوره ها یه چیزایی یاد بگیرین و واقعا بتونین خودتون عمل کنین.

برای این دوره ها هم بعضی ها میرن یه کشور دیگه دوره می بینن، مثلا آمریکا.

این نکته رو هم بگم که پزشکی آلمانو، آمریکا قبول نداره. بنابراین اگه هدفتون اینه که بعدا مهاجرت کنین به آمریکا، نمی تونین اونجا کار کنین. برای بقیه ی کشورها من اطلاعی ندارم، ولی خودتون اول یه بررسی بکنین ببینین کجاها پزشکی آلمانو قبول دارن. حتی ایرانو هم چک کنین، ببینین اگه بعد از خوندن پزشکی آلمان برگشتین ایران، ایران قبول داره پزشکی آلمانو یا نه.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٥ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره امروز دل ما راضی شد پول بدیم واسه خرید قالب کیک چشمک. بعد از مدت هاااااااای مدید رفتن و دیدن قالب کیک ها و هی حسرت خوردن که چقدر اینا گرونن، بالاخره امروز یه قالب کیک کوچیک و ارزون پیدا کردیم که بخریملبخند.

ولی خب چه فایده؟ نوشدارو بعد از مرگ سهرابه. آخه خونه ی قبلی خوابگاه بود پول برق نمی دادیم، یعنی پول برق تو همون پول اجاره بود، ولی الان خیلی باید در مصرف برق صرفه جویی کنیم نیشخند واسه همین دیگه زیاد کیک درست نمی کنیم!!

حالا ان شاءالله واسه روز تولدم یه کیک درست و حسابی درست کنم با قالب جدید. آخه قالب جدید دقیقا واسه اون مدل کیک خوبه. قالب کیک اسفنجیه که وسطش لیوان نداره و دقیقا میشه باهاش کیک تولد پخت و خامه کشی کرد و از این قرتی بازی ها زبان.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٤ ] [ ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

جواب واضحه! ما!! امروز همسر پیشنهاد داد بریم یکی از روستاهای اطراف شهرمون که قشنگه و یه قلعه هم داره که می تونیم بریم ببینیم. ساعتای 12.5 اینا دیدم قشنگ آفتاب تابیده تو خونه، هوا هم خیلی خوبه، یه کمی باد داره و نسبتا خنکه. گفتیم بلند شیم بریم.

لباس پوشیدیم، رفتیم دوچرخه هامونو از تو اتاق دوچرخه که تو زیرزمینه هلک هلک از پله ها آوردیم بالا. پامونو گذاشتیم رو رکاب، بارون نم نم شروع شد.

تا ایستگاه قطار نزدیک خونمون که رسیدیم دیگه خیلی داشت شدید می شد. یه کمی که از ایستگاه رد شدیم، دیدیم اینجوری نمیشه بریم دوچرخه سواری. زیر سایبون جلوی یه ساختمون اداری که تعطیل بود وایستادیم که شاید قطع بشه که نشد!

گفتیم بریم از Rossmann (روزمان یه چیزی شبیه سوپرمارکته که بیشتر وسایل بهداشتی داره)، پوشش* بخریم. پوشش یه لباس کاملا نایلونیه که مخصوص دوچرخه سواراست. وقتی بارون میاد می پوشن که خیس نشن. متاسفانه نتونستم عکس خوبی ازش تو اینترنت پیدا کنم، این بهترین چیزی بود که دیدم.

دوباره برگشتیم تا ایستگاه قطار، دوچرخه هامونو پارک کردیم که با قطار بریم روزمان. از همسر قیمتش این پوششا رو پرسیدم، بعد پشیمون شدم، گفتم نه نمی خواد بریم بخریم نیشخند. آخه بارون هم همون موقع بند اومد!

گفتیم الان که بارون بند اومده دیگه، بریم دوباره. دوباره قفل دوچرخه ها رو باز کردیم و راه افتادیم. هنوز صد متر نرفته بودیم که دوباره بارون شروع شد! ما هم بی خیال بارون، همین جوری رکاب زنان رفتیم. گفتیم هی میریم، هی پناه میگیریم دیگه.

ولی زهی خیال باطل! کلا جاده بود مسیری که باید می رفتیم!! هیچ درختی هم دور و برش نبود. یه روستا قبل از روستای مورد نظرمون یه چند تا درخت بود، چند بار همونجاها وایستادیم. ولی آخرش دیدیم اینجوری نمی تونیم تا مقصدمون بریم. تصمیم گرفتیم برگردیم.

برگشتنی خوبیش این بود که باد در جهت موافق ما بود. رفتنی که من همش فکر می کردم داریم سربالایی میریم، نگو باد می اومده نیشخند. دیگه بعد از یه ساعت و نیم هی رکاب زدن و هی وایستادن، آخرش برگشتیم خونه و الان در خدمتتون هستیم چشمک.

--

* پوشش اسمیه که خودم براش انتخاب کردم (واژه نامه ی دختر معمولی چشمک).

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٤ ] [ ۳:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتم استادمو طبق معمول دیدم. اسلایدایی هم که براش فرستاده بودم از نظر خودم کامل بود، یعنی نسخه ی نهایی بود. ولی خب استاد خیلی با من موافق نیست نیشخند. فکر کنم باید یه بیست تا اسلاید دیگه بهش اضافه کنم نیشخند.

یه کتاب بود مال استادم که مال دو قرن پیش بود! یعنی مال اون زمانی بود که تازه به من گفته بودن باید موضوعمو عوض کنم، منم یه پیشنهادایی به استاد دادم در مورد موضوع جدید و استاد هم در همون حیطه یه کتاب به من داد. منم تا همین امروز کتابو نگه داشته بودم نیشخند.

علتش هم این بود که تا همین یکی دو ماه پیش من هنوز می خواستم رو همون موضوع کار کنم، و اونم یه کتاب مرجع بود. هر ازگاهی که سوالی برام پیش می اومد بهش مراجعه می کردم. اینجا هم که کتاب گرونه چشمک، بهترین راه این بود که همون کتاب استادو نگه دارم نیشخند.

کتابو بهش دادم تشکر کرده، میگه دو سه تا کتاب دیگه هم دارم که اصلا نمی دونم دست کیه و کجا هست. گفتم من نمی دونم کتابای دیگه ات دست کیه، ولی باور کن من دیگه تو کتابخونم هیچ کتابی از تو ندارم، منتظر نباش که برات بیارم نیشخند.

--

یه قسمت هایی از کارمو باید دوباره انجام بدم. امیدوارم نتیجه ها رو تغییر نده (لطفا به این قسمت که رسیدید دعا بفرمایید و بگید آمین!).

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱۳ ] [ ٦:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه چند تا مهمونی هست که قراره برگزار شه. اولیش مهمونی امشبه. طبق روال قبلیمون که دور هم جمع می شدیم و یه کمی در مورد قرآن مطالعه می کردیم، امروز هم می خوایم همین کارو بکنیم. اما چون ماه رمضونه یکی از دوستامون گفت بیاین خونه ی ما. جلسه رو یه جوری می ذاریم که بعدش دیگه افطار بشه و یه افطاری مختصری هم تو خونشون می خوریم. البته من تعریفشونو از "مختصر" نمی دونم چشمک.

یکی از دوستای کلاس همسر هم دعوتشون کرده به مناسبت عوض کردن خونش. نمی دونم منم دعوتم یا نه نیشخند ولی کلا روال مهمونی دادن اینجا اینه که هر کسو دعوت می کنن، حق داره پارتنرشم بیاره. حتی بعضی جاها اصلا نمی پرسن شما چند نفرین که میاین؟ خانومت هم میاد یا نه؟ کلا پیش فرضشون اینه که هر کس همسر یا پارتنرشو میاره.

حالا دیروز تو بحث با بچه های کلاس در مورد همین مهمونی، بچه ها به همسر گفتن تو هم خونتو عوض کردی، مهمونی ندادی ها؟!!متفکر حالا یه مهمونی اجباری هم باید به اونا بدیم! جالبه همسر بهشون گفته باید با خانومم صحبت کنم. گفتن خب اون که آره، ولی فقط راجع به تاریخش باید باهاش صحبت کنی، اصلا قضیه پا برجاست نیشخند.

ولی ما می خوایم صبر کنیم اول اون یکی دوستشون مهمونی رو بده ببینیم اینجا مردمو به صرف چی دعوت می کنن؟ بعد ما دعوتشون کنیم چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱۳ ] [ ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز روز خیلی پرکاری بود. صبح که بیدار شدم شروع کردم به انجام دادن کارام. پاورپوینت های ارائه ای که دو سه هفته دیگه دارمو کامل کردم و برای استادم فرستادم. بعدش راه افتادم برم یکی از بچه ها رو ببینم تو دانشگاه. آخه کارم به یه مشکلی برخورده، که البته اسمش خیلی مشکل نیست، می تونم بگم یه مرحله از کارمه که خیلی به کمک نیاز دارم.

این دوستم پست داکه تو گروهمون. از وقتی من اومدم بوده، خیلی هم آدم باسوادیه. من هر وقت به مشکلی برمی خورم، ازش سوال می پرسم. خیلی با حوصله جواب میده. آدم وقتی باهاش صحبت می کنه، اصلا حس نمی کنه داره با یه بالاتر از خودش صحبت می کنه. کاملا مثل یه دوست برخورد می کنه.

خلاصه رفتم پیشش و کلی بهم راهنمایی و ایده داد. البته باید فردا بشینم ایده شو پیاده سازی کنم ببینم اصلا واسه داده های من این روش جواب میده یا نه.

علاوه بر این قراری که با این دوستم داشتم، کلا پنج شنبه ها با بچه های گروهمون قرار داریم. هر دفعه یه نفر یه مقاله ای که به نظرش جالبه یا کار خودشو ارائه میده.

امروز یکی از بچه ها می خواست کار خودشو ارائه بده که هفته ی بعد باید برای دانشکده ارائه بده. هنوز اسلایداش کامل نبود. ارائه ی دانشکده یه ساعته نهایتا. تقریبا یه ساعت و ربع صحبت کرد، همین اسلایدایی که داشت تموم نشد و گفت یه سری اسلایدم هست که هنوز اضافه نکردم! نکته ی جالبش اینه که تا سر قسمتی که مربوط به کارهایی که خودش انجام داده می شد، تونست ارائه بده. یعنی بعد از یه ساعت و ربع هنوز تازه باید می رفت سر آزمایش هایی که خودش انجام داده که دیگه حرفشو قطع کرد و گفت وقت نیست.

بعد هم همین دوست باسوادمون که بالا ازش تعریف کردمچشمک بهش گفت یه سری جزئیاتو حذف کنه، ولی اون دوست نداشت حذف کنه! یعنی قبول نمی کرد، هی می گفت آخه اینا رو باید بگم، اونا رو باید بگم.

امیدوارم هفته ی دیگه واقعا بتونه ارائه ی خوبی داشته باشه.

بعد از جلسمون من بهش گفتم ببین من سه هفته دیگه ارائه دارم، تو هفته ی دیگه داری، ولی من اسلایدام آماده است، اگه می خوای هفته ی دیگه من برم، تو نوبت منو بگیر که یه کمی وقتت بیشتر بشه. گفت نه، یا کنسلش می کنم، یا ارائه میدم خودم. منم دیگه چیزی نگفتم بهش.

بعد از این جلسمون، رفتیم جلسه ی هفتگی دانشکده که امروز دو نفر قرار بود ارائه بدن.  خیلی جلسه ی طولانی ای بود. ساعت شیش اینا تموم شد.

قبل از اینکه من جلسه ی بچه های گروهمونو برم، دوستمون زنگ زد، لپ تاپی که تازه سفارش دادن، براشون اومده. لپ تاپشون ویندوز نداره، خودشون جدا یه ویندوز هم خریدن. ولی می ترسن نصب کنن خراب بشه. می خوان بیارن ما براشون نصب کنیم.

منم گفتم اشکالی نداره، بیاره ما نصب می کنیم براشون.

گفت ساعتای هشت اینا میان، خودشون هم دونر می خرن برای افطاری و میان.

من یه کمی اصرار کردم که خودمون یه چیزی درست می کنیم، ولی قبول نکرد. گفت خودشون میارن. منم دیگه گفتم باشه.

بعد از جلسه ی دانشکده، به همسر زنگ زدم. گفت میوه نداریم، قرار شد، همسر بیاد تا سوپرمارکت نزدیک خونمون که سر راه منم بود، با هم بریم خرید و بعد بریم خونه.

تا خرید کردیم و رفتیم خونه ساعت هشت شد. ولی هرچی صبر کردیم دوستامون نیومدن. ما هم تو فرصتی که داشتیم خونه رو تمیز و مرتب کردیم و دوستامون تقریبا ساعت نه بود که رسیدن.

ویندوزو براشون نصب کردیم و همه چی خوب پیش رفت، نرم افزارا و درایورا رو هم براشون نصب کردیم و بعدش هم نشستیم صحبت کردیم تاااااااا همین چند دقیقه پیش!

منم امروز سر جلسه ی دانشکده که بودم حسابی خوابم می اومد، الان که دیگه دارم از حال می رم!

فردا هم خیلی اتفاقا قراره بیفته که فردا می نویسم چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱۳ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

بازم چون این قسمت ها طولانی بود، من به زبون خودم، خلاصشو میگم:

عمر قبل از فوتش وصیت می کنه که بعد از مرگش یکی از شش نفری که معرفی کرده به خلافت برسه و در راس این لیست شش نفره، حضرت علی بوده. اما قبل از فوتش عایشه باهاش صحبت می کنه و تلاش می کنه عمر رو راضی کنه که اسم حضرت علی رو نیاره به عنوانی یکی از پیشنهادها برای خلافت، یا حداقل اسمشو اول نذاره. علتش هم این بوده که عایشه می ترسید که اگر علی (ع) به خلافت برسه از مستمری اون از بیت المال کم کنه.

بعد از اینکه عمر رو به خاک می سپرن، سلمان میره پیش حضرت علی و راجع به خلافت بعد از عمر با حضرت علی صحبت می کنه. در خلال این صحبت ها می فهمه که حضرت علی قصد نداره پا پیش بذاره. سلمان از حضرت علی می پرسه چرا این کارو نمی کنه؟ حضرت علی میگه برای اینکه در اون صورت می گن من خلافت رو برای مزایای مادیش می خوام.

سلمان میگه در تمام عربستان همه تو رو می شناسن و کسی در مورد تو چنین فکری نمی کنه. اگر تو پا پیش نذاری، خلیفه نمی شی و من اطلاع دارم که عایشه و طلحه دارن تلاش می کنن تا طلحه خلیفه بشه.

حضرت علی میگه طلحه خلیفه نمی شه و اگر بشه زود برکنار میشه.

سلمان بازم با حضرت علی صحبت می کنه و در نهایت نتیجه ی صحبت اون روزش با حضرت علی این هست که حضرت علی می گه "من خود برای خلافت اقدام نخواهم کرد و فقط به یک شرط حاضرم که خلافت را بپذیرم و آن اینکه مردم به سوی من بیایند و مرا خلیفه کنند."

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٢ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

در ادامه ی اون بحث حافظه ی آهنگی، می خوام بگم به نظر من آدما یه چیزی هم دارن به اسم حافظه ی لمسی! یعنی آدم بدونه الان چیا همراهشه، حواسش به چیزایی که با خودش داره باشه!

متاسفانه همسر خیلی از این حافظه برخوردار نیست چشمک (برخلاف حافظه ی تصویریش که قبلا ذکر خیرش شده تو همین وبلاگ چشمک)، یعنی خیلی وقتا چیزایی که همراهشه رو جا می ذاره، تا حالا تجربه ی جا گذاشتن کیف لپ تاپ با لپ تاپ و امحا و احشاش نیشخند، کیف پول، دوربین، هدبند، دستکش و گوشی رو تو قطار یا جایی که نشسته بوده داشته!

البته اینایی که میگم تو همین چندسالی هست که من تو زندگیش هستم، قبلشو من خبر ندارم چشمک.

امروز گوشیشو تو قطار جا گذاشته بود. به من زنگ زد با یه شماره ی غریبه، گفت زنگ بزنم به گوشیش هر از گاهی ببینم کسی ورمیداره یا نه. خودش رفت سر کلاس.

من چند بار زنگ زدم، بالاخره یه نفر ورداشت (که من فکر کنم یه خانومه با صدای کلفت، ولی وقتی رفتم تحویل بگیرم فهمیدم یه آقاست!). انگلیسیش بد نبود، گفت من الان دارم میرم فلان جا، وقتی برگشتم، میشه 35 دقیقه دیگه، بیا فلان جا. می تونی؟ منم گفتم آره.

35 دقیقه بعد من اونجایی بودم که گفته بود. زنگ زدم بهش، گفت من 10 ثانیه دیگه اونجام. ولی من هرچی جلوی قطار وایستادم کسی از قطار پیاده نشد که گوشی همسر دستش باشه یا ببینم دنبال کسی می گرده. چند دقیقه بعدش دوباره زنگ زدم، گفت من الان دارم میرم فلان جا، ساعت 10:20 دقیقه منتظرم باش، بهت بدم. منم گفتم باشه.

نشستم با قرآنی که رو گوشیم داشتم مشغول قرآن خوندن شدم (تو این فاصله ی انتظارا، من بیشتر از یه جزء قرآن خوندم!!)، این دفعه دو دقیقه مونده به زمان قرار بهش زنگ زدم، باز ورنداشت. چند ثانیه بعد دیدم با گوشی همسر خودش زنگ زد. اول که کسی چیزی نگفت و متوجه شدم داره با یکی حرف می زنه. چون مشابه همون صداها نزدیک بود، یه نگاه به دور و بر کردم، دیدم راننده قطاره داره با یه نفر صحبت می کنه. یهو اونم متوجه من شد، صدا زد گفت بیا گوشیتو بگیر.

تازه اونجا فهمیدم این بنده خدا که گوشی دستشه، راننده قطاره. بیخود نبود هی زنگ می زدم، هی می گفت دارم میرم فلان جا!

قطارهای اینجا خیلی دقیقن. این بنده خدا راس اون 35 دقیقه ای که گفته بود، رسیده بود به ایستگاه. ولی نمی تونست که قطارو به خاطر من نگه داره. منم فکر می کردم طرف مسافره و قراره از قطار پیاده شه. واسه همین همو ندیده بودیم و اون رفته بود. دور بعدی که برگشته بود دیگه خودش زنگ زد و همو پیدا کردیم.

یه چیزی هم که گفت و برای من جالب بود این بود که گفت من با خودم گوشی ندارم. این طور که من برداشت کردم از حرفش معنیش این بود که راننده ها سر کار با خودشون گوشی نمی برن  (حالا نمی دونم این فقط یه عادت بود واسه این شخص یا منع قانونی داره، اما من برداشتم این بود که کلا نباید گوشی ببرن). واسه همین طرف به من زنگ نزده بود و هی منتظر شده بود که من زنگ بزنم که متاسفانه منم تو زمانای مناسبی بهش زنگ نزده بودم.

حالا خدا رو شکر که گوشی رو خیلی سریع پیدا کردیم و دردسر نشد برامون پیدا کردنش لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱۱ ] [ ۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

چون این قسمت کتاب خیلی طولانی گفته شده، من خلاصشو به زبون خودم می گم.

بعد از اینکه تو زمان خلیفه ی دوم، عربا به ایران حمله می کنن و ایرانو فتح می کنن، کلی طلا و جواهر و غنیمت از دربار ساسانیا بهشون می رسه. ظاهرا خزانه ی ایران پر از جواهرات خیلی با ارزش بوده و حتی بعضی از اتاق های کاخ های ساسانیان، کَفِشون از طلا بوده و اونایی که کفشون طلا نبوده، تمام اتاق با فرش های کاملا اندازه که نه کوچیکتر از اتاق بودن و نه بزرگتر، پوشیده شده بودن.

خلاصه اینکه غنیمت ها و ثروت های دربار ساسانی خزانه ی مسلمونا رو پر می کنه.

بعد از این قضیه، عایشه می ره پیش خلیفه و میگه می خوام مقرری منو زیاد کنین (اون زمان زن هایی که همسر نداشتن، مقرری می گرفتن از بیت المال و زن های پیامبر هم مستثنی نبودن از این قضیه).

کلی بحث میشه بین خلیفه و عایشه و عایشه کلی استدلال می کنه که من نمی خوام تو خونه ی کوچیک زندگی کنم، زندگی خوب داشتن و راحت زندگی کردن خلاف اسلام نیست، من می خوام کارگر داشته باشم برای خودم و از این حرفا. خلیفه میگه خب اون جوری بقیه ی زن های پیامبر هم میان میگن مقرری ما رو بیشتر کن. عایشه استدلال می کنه که من خیلی به اسلام خدمت کردم! من تمام قرآنو حفظ هستم و خیلی وقتا که عمر نیازی داشته بهش مشورت شرعی می دادم (آخه اون زمان هنوز قرآن نوشته شده وجود نداشته و برای کارهایی که نیاز به قرآن داشتن، نیاز به کسی بوده که قرآنو حفظ باشه. اما هر کس یه کمی از قرآنو بلد بوده ولی عایشه کسی بوده که کل قرآنو حفظ بوده).

خلیفه از عایشه می پرسه چقدر می خوای مقرریت اضافه بشه؟

فکر می کنین عایشه میگه چقدر؟!!

میگه 15 برابر! و خلیفه هم این کارو می کنه!

البته عایشه به همین اکتفا نمی کنه و میگه هرچی جواهر هم از ایران به دست اومده می خوام. خلیفه میگه جواهراتی که از ایران به دست اومده خیلی خیلی زیاده و مال بیت الماله، ما نمی تونیم اونا رو به یه نفر بدیم.

عایشه میگه پس حداقل اون غنیمت های جواهری رو که مربوط به زیورآلات زنان هست بدین به من.

خلیفه هم بعد از کلی بحث این کارو می کنه!

به این ترتیب مقرری عایشه میشه یکصد و هشتاد هزار درهم در سال (15 برابر سایر زن های پیامبر) و غنیمت های زیورآلاتو هم میگیره.

---

قسمت دیگه ای که می خوام براتون بنویسم مربوط به چگونگی قتل خلیفه ی دوم هست از زبان سلمان فارسی:

در جریان فتح ایران، مسلما یه عالمه آدم اسیر میشن. یکی از این اسیرا اسمش ابولؤلؤ بوده که صنعتگر ماهری بوده. این شخص موقع قسمت کردن اسیرا می رسه به شخصی به اسم "مغیره بن شعبه".

مغیره، ابولولو رو با خودش میاره مدینه. وقتی میاردش مدینه، ابولولو میره پیش خلیفه و از صاحبش شکایت می کنه. خلیفه می پرسه شکایتت چیه؟ تو که لباست خوبه و از رنگ و روت هم پیداست که خوب بهت غذا میدن. میگه از این بابت مشکلی ندارم. خلیفه می پرسه تو رو اذیت می کنه؟ میگه نه. میگه نه، صاحبم به من اجازه میده زمان هایی که به خدمت اون مشغول نیستم، به کارهای قبلی خودم بپردازم.

خلیفه می پرسه کار قبلی تو چی بوده؟ میگه شغل اصلیم نجاری بود ، اما مسگری می کردم و از چلنگری (چلنگری یعنی قفل و کلید سازی) هم اطلاع دارم.

خلیفه می پرسه خب شکایتت چیه؟ میگه صاحبم منو مجبور می کنه هر ماه صد درهم نقره بهش بدم. خلیفه می پرسه آیا در ازای اینکه تو رو آزاد می ذاره تا به شغل قبلیت برسی این مبلغو ازت درخواست میکنه؟ ابولولو میگه بله.

خلیفه میگه چون تو غلام اون هستی، تمام وقت در اختیار اون هستی و این جزو اختیارات اون هست و من نمی تونم شکایتت رو قبول کنم. ابولولو چون مسلمون نبوده و از شیوه ی غلام گرفتن اعراب کلا خبر نداشته، اصلا نمی تونه اینو بپذیره و درک کنه. از خلیفه میخواد که از اربابش بخواد که حداقل این پولی که میده رو در ازای آزادیش حساب کنه و هر وقت قیمت خودش رو پرداخت (یعنی قیمت خرید یه غلام رو)، ارباب آزادش کنه. اما خلیفه قبول نمی کنه و میگه همچین قانونی در مورد غلام ها نداریم. تو غلام اون هستی و تمام وقت در اختیار اون هستی و اون مجبور نیست تو رو آزاد کنه.

ابولولو درخواست میکنه که به جای ماهی صد درهم، ماهی ده درهم ازش بگیرن. ولی بازم خلیفه میگه اختیار تو دست اربابته.

خلاصه که ابولولو به خلیفه میگه این کار تو طرفداری از ستمه. بعد از یه کم دیگه بحث کردن از پیش خلیفه میره، ولی بازم اصلا نمی تونه این موضوعو قبول کنه.

تو بازار سلمان رو می بینه. چون هر دوشون فارس هستن، سلمان می ایسته و باهاش صحبت می کنه و ابولولو ماجرا رو براش میگه. سلمان یه ساعت با ابولولو صحبت می کنه، اما نمی تونه راجع به قضیه ی غلام داشتن توی عربستان ابولولو رو قانع کنه.

وقتی ابولولو می خواد از سلمان جدا بشه، بهش می گه "بعد از این سفر، تو دیگر مرا در مدینه نخواهی دید." سلمان این حرفو یه حرف بی اساس در نظر می گیره و فکر نمی کنه ابولولو بخواد خلیفه رو بکشه، آخه موقع حرف زدن هیچ اثری از عصبانیت تو چهره ی ابولولو نبوده.

سلمان از ابولولو جدا میشه. سه روز بعد سلمان تو خونش بوده که صدای همهمه می شنوه. برای اینکه ببینه چه خبره در خونه رو باز می کنه و از مردم می پرسه که چی شده؟ میگن خلیفه رو کشتن.

خلیفه وقتی داشته نماز می خونده، ابولولو میاد بهش حمله می کنه و با دشنه بهش چند ضربه می زنه. اما خلیفه تا زمانی که می تونه نمازش رو ادامه میده، طوری که تا وقتی نمی افته، کسی از پشت سریهاش متوجه نمیشه که طرف قصد کشتنش رو داشته باشه. طوری که به قول یکی از کسایی که برای سلمان تعریف کرده، فکر می کرده طرف قصد شوخی با خلیفه رو داره و داره باهاش شوخی می کنه و حتی این فرد فکر کرده حتما این شخص دیوانه است، وگرنه کی سر نماز با خلیفه شوخی می کنه؟

اما وقتی خلیفه نمی تونه نمازشو ادامه بده و می افته، این شخص که تو ردیف اول بوده نمازشو می شکنه و میگه ای کافر تو چیکار کردی؟ خلیفه رو کشتی و به این ترتیب همه نمازشونو می شکنن و هر کس با دشنه یا خنجری که داشته به ابولولو حمله می کنه.

بعد میرن سر وقت خلیفه و می بینن هنوز هوش و حواس داره و می تونه حرف بزنه. خلیفه وقتی می فهمه کی بهش حمله کرده، می گه خدا رو شکر که به دست یک مجوسی به قتل رسیدم، نه به دست یه مسلمون.

خلیفه رو برای مداوا می برن خونش اما ابولولو رو مردم تو همون مسجد کشتن و جنازش از مسجد خارج میشه!

مدت سه روز عمر تحت مداوا قرار می گیره و علاوه بر پزشک عرب، یه موبد ایرانی هم تو معالجه ی عمر مشارکت داره. اون موقع عده ای از ایرانی ها تو مدینه زندگی می کردن و همه صنعتگر بودن و حتی بعضی هاشون تو بیت المال به کار حسابداری می پرداختن. قسمتی از این افراد مسلمون نبودن و به همون دین مجوسی خودشون بودن.

بعد از فوت خلیفه، طلحه میره پیش عایشه و میگه آیا غیرت تو قبول می کنه که یه مجوسی خلیفه ی ما رو به قتل برسونه؟ و ما دست روی دست بذاریم و انتقام خونه خلیفه رو نگیریم؟ عایشه میگه یعنی منظورت اینه که مجوسا رو بکشیم؟ طلحه میگه آره و به نظر من تمام مجوسای توی مدینه رو بکشیم چون در قتل خلیفه شرکت داشتن.

عایشه میگه ولی خلیفه گفت [خلیفه قبل از فوتش اینو گفته] چون ابولولو کشته شده، انتقام گرفته شده و دیگه کسی نیست که مسئول قتلش باشه. اما طلحه تلاش می کنه عایشه رو قانع کنه که یه غلام به تنهایی نمی تونه قصد جون خلیفه رو بکنه و حتما مجوسایی که صنعتگر هستن اونو تحریک کردن که خلیفه رو بکشه.

در نهایت طلحه نمی تونه عایشه رو قانع بکنه، اما یه عده ای از اعرابو با خودش هم عقیده می کنه و حمله می کنن به ایرانی ها و هرکی به دستشون می رسه می کشن (از جمله ی این افراد همون پزشک خلیفه بوده!). یه عده ای از ایرانی ها به بیت المال پناه می برن، چون می دونن اونجا امنه. اما این سپاهی که تشکیل شده به اونجا هم حمله می برن که ایرانی ها رو بکشن.

ولی حضرت علی خودشو به بیت المال که دراش بسته بوده می رسونه و به طلحه می گه تو می خوای کسایی رو به قتل برسونی که در پناه اسلام هستن؟ اینا با اعتماد به قوانین دین ما ساکن این شهر شدن و فکر کردن که جون و مالشون در پناه اسلامه.

اگه یه مسلمون کسی رو بکشه، آیا باید تمام مسلمونا رو کشت؟ مجوسا هم همین طور هستن، اگه یه نفر کسی رو کشته، نباید همه ی مجوسا رو کشت. به این ترتیب حضرت علی طلحه و سوارانشو برمی گردونه.

اما یه سری از این افراد قبل از اینکه این اتفاق توی بیت المال بیفته، می رن خونه ی سلمان و میگن تو هم چون ایرانی هستی تو جرم شریکی! اگه مسلمون نبودی می کشتیمت، ولی چون مسلمون هستی فقط حبست می کنیم! سلمان میگه منو چرا؟!! میگن چون یه عده ای تو رو دیدن که تو بازار داشتی با ابولولو صحبت می کردی. سلمان توضیح میده که اتفاقی ابولولو رو دیده و توضیح میده که راجع به شکایت ابولولو از اربابش صحبت کرده باهاش. اما سپاه قانع نمی شن و سلمانو حبس می کنن.

ولی حضرت علی بعد از اینکه یه سری از ایرانی ها رو تو بیت المال نجات میده، میاد سلمانو هم آزاد می کنه.

بعد از این ماجرا، عده ای شایعه پخش می کن که عایشه طلحه رو وادار کرده که ایرانی ها رو قتل عام کنه ولی عایشه بر خلاف شهرتی که داده شده، خواهان مرگ مجوسا نبوده و بعد از شنیدن خبر متاسف میشه.


[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب عایشه بعد از پیامبر:

این یه قسمت از نامه ی سعد ابی وقاص هست به عمربن خطاب در مورد فتح ایران که برای من جالب بود:

"دو روز بعد از آغاز محاصره دو نفر از سربازان ما در حال مستی مشاهده شدند. من در حالی که عده ای از افسران و سربازان ما حضور داشتند آن ها را مورد تحقیق قرار دادم تا اینکه بدانم خمر را از کجا تهیه کرده اند و نوشیده اند. آنها اعتراف نمودند که وارد خانه یک دهقان شدند و او را وادار کردند که چند پیمانه شراب به آنها بنوشاند. گفتم نوشیدن خمر بر مسلمانان حرام است و شما هنگامی که ما مشغول جهاد فی سبیل الله هستیم خمر نوشیده اید و گناه شما بزرگتر از گناه یک مسلمان است که در موقع عادی شراب بنوشد. شما با نوشیدن خمر نشان دادید که جهاد در راه خدا را کوچک می شمارید و برای فداکاری مسلمین که هم کیش شما هستند قائل به ارزش نمی باشید. اگر در موقع عادی شراب می نوشیدید من در صدد قتل شما بر نمی آمدم، برای اینکه مجازات نوشیدن شراب، قتل نیست. ولی چون در این موقع شراب نوشیده اید باید به قتل برسید و امر کردم که هر دو را گردن زدند و از آن موقع تا امروز که این نامه را برای تو می فرستم هیچ یک از سربازان ما شراب ننوشیده اند."

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب تا دیروقت نشستیم فوتبال نگاه کردیم. آخه بازی آلمان-الجزایر تو نود دقیقه صفر-صفر شد و مجبور شدیم نیم ساعت دیگه هم بشینیم نگاه کنیم. من و همسر هردومون طرفدار الجزایر بودیم چشمک.

خیلی دلم واسه الجزایری ها سوخت. بعضی هاشون با دهن روزه اومده بودن بازی کنن. چقدر هم این روزه دار بودن الجزایری ها تیتر خبرا بود. انقد که آخرش مربیشون با خبرنگارا گفته بود این یه مسئله ی شخصیه که بازیکنا می خوان روزه بگیرن یا نه.

خبرا رو که آدم می خوند، هی می نوشتن فلان بازیکن گفته روزه میگیرم، فلانی گفته بعدا می گیرم! من موندم این خبرنگارایی که مال کشورای مسلمون نیستن دیگه چیکار دارن به روزه گرفتن یا نگرفتن اون بیچاره ها!

خلاصه که آخرش تو وقت اضافه آلمان 2-1 الجزایرو برد.

دیشب که خوابیدیم، من همش خوابای ورزشی می دیدم! خوابامم پر از هیجان و سر و صدا. طوری که صبح که از خواب پا شدم احساس می می کردم از دیشب که خوابیدم خسته ترم!! واقعا صبح که بیدار شدم انگاری از یه ورزشگاه خیلی شلوغ که همش توش سر و صدا بوده، اومدم بیرون!

صبح ساعت از نه گذشته بود که بیدار شدم. لپ تاپمو روشن کردم و نشستم پای کارای دانشگاهم. هنوز نیم ساعتی نگذشته بود که پست اومد برامون یه بسته آورد. بازش نکردم ولی می تونستم حدس بزنم چیه.

چند روز پیش یه پرینتر دست دوم خریدیم که کارتریجش باید عوض میشد. همسر هم اینترنتی سفارش داده بود. حالا امروز کارتریج پرینتر بود که اومده بود.

بعد از اینکه مسئول پست رفت، من یه کم دیگه کارامو انجام دادم، بعدش رفتم از مدیر ساختمون سکه بگیرم برای لباس شویی. تا حالا من لباسشویی این جوری ندیدم، ولی اینجا لباسشویی هاش با یه یه سکه های خاصی کار می کنه که باید از مدیر ساختمون بخریم.

از اونجا که برگشتم دوباره نشستم سر کارام و متاسفانه این روشی که امروز امتحان کردم جواب نداد، البته من هنوز امیدوارم بتونم با یه کمی تغییر ازش استفاده کنم لبخند.

 

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱٠ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از ویژگی های من اینه که هر آهنگی که گوش میدم، دقیقا با کل محیطش میره تو ذهنم! یعنی وقتی بعدا یه آهنگی رو می شنوم دقیقا می تونم بگم من اینو فلان ترم دانشگاه که بودم یا فلان سال دبیرستان که بودم گوش می دادم، و حتی کل فضای اتاقی که توش اینو گوش می دادم، حسی که اون زمان با گوش دادنش داشتم، دوستایی که اون زمان باهاشون در ارتباط بودم هم میاد تو ذهنم!

همین حسو راجع به هر مدل آهنگی دارم، حتی اگه اون یه آهنگ ترتیل قرآن باشه.

الان که دوباره ماه رمضون شده، دقیقا داره یادم میاد که پارسال این موقع من یه تیکه از سوره ی بقره رو انقد با یه آهنگ ترتیل گوش دادم که حفظ شدم (لینکش اینجا هست).

پارسال هوا خیلی خیلی گرم بود موقع ماه رمضون، الان که دوباره این لینکو گوش میدم، کاملا تمام فضای اون روزا یادم میاد، گرماش، مسجد ترکها، ساعت های رفت و آمد همسر، اینکه یه بار رفته بودم ایستگاه قطار که از اونجا با همسر برگردم و تمام مدت انتظارو همش این آیه ها رو می خوندم، حتی اینکه این قسمت قرآنو بوک مارک کرده بودم تو قرآن گوشیم، اینکه تو ایستگاه اتوبوس که منتظر بودم مستقیم رفتم سراغ اولین آیه ی بوک مارک شده، همه ی خاطره هاش دوباره برام زنده میشه. حتی کاملا یادم میاد اون روزی که من رفته بودم ایستگاه قطار و این آیه ها رو با خودم می خوندم چی پوشیده بودم!

خوشحالم از اینکه تو این زمینه حافظم این طوریه لبخند، خیلی خوبه. حالا هی همسر بگه حافظه ی تصویری تو خوب نیست چشمک، به جاش یه حافظه ی آهنگین دارم، بیست مژه.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٩ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز عملا هیچ کار قابل به عرضی نکردم! نمی دونم چرا بعضی روزام انقد بی حرفن! راجع بهشون هیچی نمی تونم بگم.

دیشب ساعت از 12:30 گذشته بود که رفتیم بخوابیم. نمی دونم کی خوابم برد. صبح هم که همسر رفت من خوابم می اومد، به خوابم ادامه دادم (البته با چاشنی تلق و تولوق همسر واسه رفتن چشمک).

بعد از رفتن همسر دوباره خوابم برد که ساعتای 9 با تلفن همسر بیدار شدم. گفت لپ تاپشو جا گذاشته، برمی گرده که ببره. من باید تا ایستگاه ترم براش ببرم که کلاسش خیلی دیر نشه دیگه.

امروز ارائه داشت، باید لپ تاپشو می برد. البته تازه امروز لو داده که دیروز و پریروز هم هی یادش می رفته لپ تاپشو ببره، واسه همین ارائش امروزه چشمک!!

به هر حال من لپ تاپو براش بردم. یه بسته ی پستی هم داشتیم که دو سه روز پیش برامون اومده بود ولی ما خونه نبودیم. یه برگه توی صندوقمون انداخته بودن که گفته بود باید تو اولین روز کاری بریم فلان شعبه و بسته رو بگیریم. اون برگه رو هم ورداشتم که برم بسته رو هم بگیرم، آخه آدرس اون شعبه ی پست خیلی نزدیک بود به ایستگاه ترم.

منتظر هیچ بسته ای نبودیم، و اتفاقا برامون جالب بود بدونیم کی برامون چیزی پست کرده؟

وقتی رسیدم ایستگاه قطار هنوز قطار نیومده بود، دو سه دقیقه ای اونجا بودم که قطار اومد، همسر پیاده شد، لپ تاپو گرفت و منتظر شد تا با قطار بعدی برگرده.

منم رفتم پست و بستمونو گرفتم. همین که بسته رو آورد فهمیدم چیه. یکی از دوستامون که قبلا اینجا بود ولی ایران ایرانه یه سری کتاب لازم داشت که ما دفعه ی پیش که یه سری از بچه ها می رفتن ایران، کتابا رو واسش از کتابخونه گرفتیم و فرستادیم. ولی اون نتونسته بودم کتابا رو به موقع به دوستامون برسونه تا برگردونن. واسه همین گفت براتون پست می کنم.

ما واقعا خدا خدا می کردیم پست بیاره کتابا رو. آخه پست عادی فرستاده بود! فکر کن کتاب کتابخونه که اگه گم بشه باید خدا یورو پول بدیمو با پست عادی فرستاده بود نگران.

خدا رو شکر که آوردن. کلی خوشحال شدم دیدم روی بسته ی پستی نوشته پست ایران! به همسر هم زنگ زدم، گفتم بسته چی بود.

آوردم خونه دیدم خدا رو باید دوباره هم شکر کنم که بسته رسیده! دوستمون کد پستی رو اشتباه نوشته!!!

ولی واقعا چقد پست گرون شده! روی بسته نوشته 73 تومن. نمی دونم اگه می خواست با DHL بفرسته چقدر میشد؟سوال

  --

ناهار بادمجون خوردیم بعد از مدت هاااااااا. اینجا بادمجون تو بعضی فصل ها خیلی غذای اعیانی ای حساب میشه واسه ما ایرانی ها نیشخند. آخه قیمتش از برنج خیلی گرون تر در میاد. مثلا دو تا بادمجون توی یه بسته است، آدم می خره حدود 2.30 یورو! (برای مقایسه بگم، یه کیلو مرغ قیمتش حدود 2.5 یورو میشه، یه کیلو برنج خوب هم همون حدود 2.5 یورو میشه).

الان فهمیدین ما چقدر امروز ناهار اشرافیانه ای داشتیم؟ چشمک البته نگران نباشین، ما از این پولا خرج نمی کنیم. الان فصل ارزونی بادمجونه. دونه ای 35 سنته نیشخند.

---

پی نوشت 1: از همه ی دوستانی که روزه میگرن عذرخواهی می کنم که ما روزه نمی گیریم. به بزرگواری خودتون ببخشید و التماس دعا. ما پارسال روزه گرفتیم پدرمون در اومد که هیچ، تا همین چند ماه پیش من هنوز با مشکلات پزشکیش و دکتر و دوا و درمونش درگیر بودم! فکر می کنم کمتر از دو ماهه که کاملا خوب شدم. همش هم به خاطر این بود که دکتر می گفت آب نخوردین.

پی نوشت 2:

پریروز که خونه ی دوستامون بودیم بحث شد راجع به زمان اذون صبح. طبق مرکز اسلامی هامبورگ اذون صبح حدودا ساعتای 1:15، 1:30 اینائه تو شهرهای مختلف آلمان. ولی یکی از بچه ها می گفت با تقویم های نجومی مختلفی چک کرده (منظورم تقویم هایی که بر اساس شرع هستن نیست، تقویم هایی که دقیقا از نظر علمی راجع به طلوع و غروب خورشید نظر میدن) و طبق اونا ساعت اذون حدود 3:30 میشه!!

جالبه که می گفت یکی از این تقویما رو با اوقات شرعی شهرهای مختلف ایرانم چک کرده و دیده با همشون 30 دقیقه اختلاف داره، با احتساب اون سی دقیقه هم اذون صبح میشه همون 3 و خرده ای!

حالا واقعا واسه من سواله، آخه اختلاف تو اذون صبح دو ساعت؟!!خنثی

 

[ ۱۳٩۳/٤/٩ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز صبح قرار بود بریم خرید که نرفتیم! فقط دو تا سینه ی مرغ که توی فریزر داشتیم و شب قبل گذاشته بودیم بیرون که یخش باز بشه رو خوابوندیم تو زعفرون و این چیزا. عصر ساعتای 4 رفتیم خرید کردیم. اومدیم خونه گذاشتیم. بعدش دیگه آماده شدیم که بریم.

بچه ها هم که همشون گفتن نمیان، فقط یکیشون گفت شاید بیاد.

دیگه ما تقریبا آماده شده بودیم بریم، که این دوستمون زنگ زد گفت من قراره زغال بگیرم، شما آتش زنه دارین یا نه؟ ما هم گفتیم داریم.

دیگه بعدش کم کم راه افتادیم که توی راه دو تا دیگه از دوستامونو دیدیم. چون اونا بچه داشتن و با کالسکه آروم راه می رفتن، ما هم باهاشون قدم زنان رفتیم و به این ترتیب یه ترمو از دست دادیم.

نزدیکای ساعت هفت بود و ما هنوز تو ایستگاه ترم نزدیک خونمون بودیم! به دوستامون زنگ زدیم گفتیم ما قصد داشتیم تو راه پیاده بشیم نون بخریم، اگه شما نون به اندازه ی کافی دارین، ما دیگه پیاده نشیم که زودتر برسیم. آخه منقل هم دست ما بود و اونا نمی تونستن بدون ما گریل کردنو شروع کنن!

که البته دوستامون گفتن که اونا برای خودشونم نون ندارن نیشخند، چه برسه به ما. اون یکی مهمون هم رسیده بود خونشون و اونم نون نخریده بود!

ما هم گفتیم باشه پس ما نون می خریم. وسط راه همسر پیاده شد، ولی من و منقل رفتیم چشمک. آخه اگه من می رفتم می تونستم یه اتوبوس دیگه رو بگیرم (که همسر بهش نمی رسید) و 7 دقیقه زودتر برسم خونه ی دوستامون! واسه همین، گفتم پس من میرم که منقلو ببرم، ما اونجا زغالا رو روشن کنیم، همسر هم بعدش بیاد دیگه.

اتوبوسی که من می خواستم بهش برسم تاخیر داشت و یه جوری شد که همسر دو دقیقه بعد از من رسید! واسه همین منم وقتی رسیدم به ایستگاه اتوبوس مقصد صبر کردم تا همسر هم بیاد با هم بریم خونه ی دوستامون.

وقتی ما رسیدیم بقیه داشتن فوتبال نگاه می کردن. صبر کردیم نوده دقیقه ی فوتبال تموم شد، بعد شروع کردیم به آماده کردن منقل. در همین حین هم بازی وقت اضافه رو نگاه کردیم. موقع کباب کردن هم پنالتی ها رو نگاه کردیم چشمک.

خیلی خوب بود کباب کردن رو تراس، هم بازی رو دیدیم، هم روی صندلی نشستیم و کباب کردیم، هم همه چی در دسترس بود چشمک. مردم هم که همه سرشون تو فوتبال نگاه کردن بود، کسی اعتراضی نکرد به بوی دود و این چیزا نیشخند.

تقریبا همه چی رو کباب کرده بودیم و فقط یه سری دیگه از مرغ ها مونده بود که آوردیم یه زیرانداز پهن کردیم رو تراس و شروع کردیم به خوردن. اون سری آخر روی منقلو هم دستمونو دراز می کردیم دونه دونه برشون می داشتیم. خیلی خوب بود لبخند.

فقط نکته ی این غذا خوردن این بود که انقدر گوشت زیاد بود که مجبور شدیم خالی بخوریم، فکر کنم پنج نفری دو سه تا نون بیشتر نخوردیم! البته ما فقط اندازه ی خودمون خریده بودیم، ولی یکی از بچه ها زیاد خریده بود و چون سس خورده بود مرغا گفتن حتما بپزیمشون، واسه همین غذا خیلی زیاد شد.

همین که غذامون تموم شد، بارون شروع شد. خدا رو شکر اجازه داد غذامونو بخوریم، آخه خیلی بارون رگباری و تندی بود.

ما هم تند تند بقایای سفره رو جمع کردیم و اومدیم تو خونه.

دوستامون رفته بودن یه جعبه ی بازی خریده بودن که توش 15 تا بازی داشت، از جمله منچ، شطرنج، تخته نرد و دوزبازی (بقیشو ما اسماشونو بلد نبودیم).

ما هم نشستیم منچ بازی کردیم ( تفریح سالم چشمک)، منم با اقتدار تمام آخر شدم زبان، همسر هم اول شد.

بعدش دوستمون به همسر بازی تخته نردو یاد داد. من تا حالا تخته ندیده بودم، فکر می کردم خیلی بازی پیچیده ای باشه، ولی نبود! من که زیاد خوشم نیومد.

بعد از بازی هم بالال هایی که روی منقل کباب کرده بودیم و دیگه کم کم داشت سرد میشدو خوردیم.

دیگه ساعت از یازده گذشته بود که ما دست از خوردن ورداشتیم نیشخند و کم کم رفتیم تو فاز خداحافظی که نیم ساعت بعدش بتونیم راهی خونمون شیم!

خیلی خوش گذشت، من خیلی دوست داشتم این مهمونی رو، مخصوصا اون قسمت نوستالژیک منچ بازی کردنو چشمک.

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٤/۸ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب اخلاق ناصری:

ادامه ی کتابو که خوندم معلوم شد که "صبر" ( که با "حلم" فرق داره)، تحت جنس "عفت" قرار می گیره و تعریفشم اینه که آدم بتونه در مقابل هوا و هوس خودش مقاومت کنه تا کارهای قبیحی که لذت بخش هستن رو انجام نده.

پس فرق صبر با حلم اینه که صبر یعنی آدم در مقابل کارهایی که انجامش منافی عفت هست، اختیار نفسشو به دست بگیره، اما حلم یعنی آدم در مقابل کارهایی خودشو کنترل کنه که ناشی از عصبانیت و غضب هستن.

---

تعریف "مکافات" می دونین چیه؟

مکافات یعنی "احسانی را که با او کنند به مانند آن یا زیادت از آن مقابله کند و در اساءت به کمتر از آن". ( یعنی اگه کسی بهتون خوبی کرد با مثل همون خوبی یا بهترش مقابله به مثل کنین، اما اگه بهتون بدی کرد، با کمتر از اون با طرف مقابله به مثل کنید).

---

پی نوشت: یاد گرفتن این کلمات دقیق و تعریفاشونم مکافاتیه ها چشمک.


[ ۱۳٩۳/٤/٧ ] [ ٤:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب اخلاق ناصری می خوام براتون یه چیزایی بنویسم.

قبلا گفتم این کتاب نثرش خیلی خیلی سنگینه، ولی به نظر من خیلی خیلی قشنگه. پس توصیه می کنم خودتون بخونین کتابو، چون چیزایی که من می گم مجبورم به زبون خودم بگم، وگرنه متن خیلی سنگینی میشه که با توجه به اینکه شما توی بافتش نیستین و قبل و بعد مطلبو نمی دونین، ممکنه حوصلتونو سر ببره.

این کتاب فضیلت های اخلاقی رو از چند "جنس" مختلف می دونه، مثل یکیش جنس حکمت هست، یکیش جنس شجاعت، یکیش جنس عفت، یکیش جنس عدالت و الی آخر.

اما هر کدوم از این دسته از فضیلت های اخلاقی، خودش یه عالمه زیرشاخه داره.

حالا اون فضیلت های اخلاقی که تحت جنس شجاعت قرار می گیرن، یازده نوعند که عبارتند از کِبَر نفس، نَجدَت، بلندهمتی، ثبات، حلم، سکون، شهامت، تحمل، تواضح، حمیت و رقّت.

هر کدوم از این فضیلت های اخلاقی تعریف دقیق و خاص خودشونو دارن، مثلا حلم (که ما معمولا توی صحبت های روزمرمون صبر میگیم بهش)، با تحمل فرق داره (من که خودم تا همین الان که کتابو خوندم نمی دونستم).

حالا دونه دونه توضیح میده که تعریفای اینا چیه و من به زبون خودم براتون میگم (امیدوارم من متن کتابو اشتباه نفهمیده باشم، اگه اشتباه فهمیده باشم شما به بزرگی خودتون ببخشید):

کبر نفس چیه؟ یعنی اینکه اگه کسی کراماتی داره (کرامات یعنی یه کار خارق العاده ای که دیگران نمی تونن انجام بدن، اما آدمای خیلی خوب یا اولیای خدا می تونن، مثلا از دل کسی خبر داشتن یا چیزایی مثل این)، بهش خیلی "مبالات" نکنه ( "مبالات" یعنی توجه کردن) و اگر هم کراماتی نداشت، بازم بهش توجه نکنه.

خلاصه بگم، یعنی درگیرِ داشتن یا نداشتن کرامات نکنه خودشو.

نجدت چیه؟ نجدت یعنی اینکه در حالت "خوف" (ترس)، جزع و فزع نکنه.

بلند همتی چیه؟ یعنی آدم برای رسیدن به سعادت، اصلا سعادت و یا شقاوت این دنیا در نظرش مهم نباشه، به حدی که حتی از مرگ هم نترسه.

ثبات چیه؟ ثبات یعنی آدم قدرت مقاومت در مقابل دردها و مشکلاتی که براش پیش میاد رو داشته باشه تا وقتی همچین اتفاقایی براش می افته، شکسته نشه.

حلم چیه؟ حلم یعنی نفس آدم چنان طمأنینه ای داشته باشه که به راحتی عصبانی نشه.

سکون چیه؟ سکون داشتن یعنی آدم توی جنگ و جدال هایی که برای محافظت حرمت دین لازم هست، شتابزدگی نکنه (کلمه ای که کتاب به کار برده "سبکساری" هست که من "شتابزدگی" رو برای معادلش انتخاب کردم).

شهامت چیه؟ راستش منم نفهمیدم! هر کی میدونه بگه. جمله اش اینه:

" شهامت آن بود که نفس حریص گردد بر اقتنای امور عظام از جهت توقع ذکر جمیل."

تحمل چیه؟ تحمل یعنی اینکه آدم اجازه بده بدنش در جهت اکتساب امور پسندیده، فرسوده بشه. (ساده بگم یعنی صرفا به این خاطر که یه کمی بدن آدم خسته میشه، سریع کار خوبو ول نکنه.)

تواضع چیه؟ یعنی آدم خودشو از کسایی که در جاه (شکوه و جلال) ازش کمترن برتر ندونه.

حمیت چیه؟ یعنی آدم در محافظت از ملت یا حرمت چیزایی که محافظتشون واجبه، کوتاهی نکنه.

رقت چیه؟ یعنی آدم وقتی درد و تألمی رو تو آدمای دیگه می بینه، متاثر بشه، اما بدون اینکه در اعمال و کارهاش اضطرابی به وجود بیاد.

--

پی نوشت 1: دوباره تاکید می کنم تو تمام پست هایی که در مورد این کتاب می نویسم احتمال اشتباه کردن من به شدت بالاست. لطفا اگه چیزی از این متن به نظرتون اشتباهه در موردش تحقیق کنین و برداشت های شخصی منو نظر نویسنده ی کتاب ندونین.

پی نوشت 2: متن کتاب سنگین بود و من ننوشتم، ولی اگه می خواین وبلاگ های دیگه ای قبلا نوشتنش، مثلا اینجا.


[ ۱۳٩۳/٤/٧ ] [ ٤:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز به دوستامون پیشنهاد دادیم امروز بریم گریل، این آخرین گریل قبل از ماه رمضونه. اول شک داشتیم به همه بگیم یا نه، چون گفتیم شاید یه عده بخوان یوم الشک حساب کنن و امروزو روزه بگیرن. واسه همین فقط به یکی از دوستامون گفتیم.

بعدش گفتیم خب حالا ما بگیم، شاید خواستن بیان. اگرم بخوان روزه بگیرن که میگن. خلاصه به همه ایمیل و زنگ زدیم و یکیشون گفت میاد، یکی دیگه هم گفت قول نمی ده، ولی شاید بیاد.

امروز صبح اون اولی که کنسل کرد، دومی هم گفت بازم قول نمی ده، شاید نیاد.

خلاصه، الان عملا دوباره شدیم ما و همون دوستامون که اول بهشون گفته بودیم.

هوا هم چون بارونیه، تصمیم این شد که بریم خونه ی دوستامون و تو بالکنشون گریل کنیم. البته امیدوارم مثل لیلی اینا نشیم چشمک (دوستامون میگن همسایه هاشون رو تراس گریل می کنن بعضی وقتا).

 

[ ۱۳٩۳/٤/٧ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز خیلی خسته شدم، کلی پیاده روی کردم.

صبح باید می رفتم یه جایی که اسمش studentenwerk هست، ولی تقریبا می تونم بگم معادل اداره ی امور خوابگاها میشه تو ایران.

فقط تا 12 ساعت کاریشون بود. ساعت 12 هم کلاس آلمانی-فارسی داشتم. با خودم گفتم یه جوری میرم که ساعت 11 اینا برسم اونجا که کارمو انجام بدم و از اونجا برم سر کلاسم.

صبح که همسر رفت، اومدم لپ تاپمو روشن کردم، هنوز ده دقیقه ننشسته بودم پشت لپ تاپم که یهویی یادم اومد باید برای ویزا هم برم ببینم بالاخره طرف چی میگه؟ بالاخره من تو دور باطلم یا نه؟ باید دوباره وقت بگیرم برای ویزا گرفتنم یا نه؟ جواب ایمیلمم که خانومه نداد.

تند تند بلند شدم لباس پوشیدم، رفتم اداره اقامت. هنوز به خانومه گفتم من دو هفته پیش مدارکمو داده بودم، گفت آره آره، سریع ویزای منو در آورد از بین مدرک هایی که دم دستش بود خنثی.

می خواست بچسبونه گفت سی یورو داری؟ گفتم نقدی نه. گفت پس برو سی یورو بیار. منم اومدم بیرون رفتم سمت Sparda Bank که خیلی نزدیک بود. وقتی رسیدم اونجا دیدم ویزا کارتم دست همسره، با کارت معمولی هم معمولا 5 یورو کارمزد کم می کنه. واسه همین تِرَم سوار شدم رفتم از بانک خودم پول بگیرم.

پول گرفتم، دوباره برگشتم، ویزا رو برام چسبوند تو پاسپورت.

رفتم بیرون که برم اداره امور خوابگاها. تو راه معلوم شد که ویزایی که طرف بهم داده 4 ماهه است!

کارمو تو اداره امور خوابگاها انجام دادم. برگشتنی دیدم هنوز یه کمی وقت دارم تا قبل از کلاسم، دوباره رفتم اداره اقامت گفتم این ویزا چرا چهار ماهه است؟ من یه سال قرارداد کاری دارم؟

گفت نمی دونم احتمالا یکی از مدارکت فقط چهار ماه اعتبار داشته، شاید بیمه ات بوده یا هرچی. می تونی ایمیل بزنی به خانومی که مسئولته بپرسی. البته این خانومه که فکر می کنم یه جور کارآموز یا حداقل کاملا بی تجربه است، خبر نداره که ایمیل اون خانوم "صرفا" برای گرفتن وقت ملاقاته، نه هیچ کار دیگه. ولی خانومه با لحن خوبی اینو نگفت، منم دیگه بهش نگفتم ولی واقعا انتظار داشتم حداقل اندازه ی مایی که درخواست ویزا میدیم اطلاع داشته باشه راجع به روند کار!!

قبل از اینکه برگردم اداره اقامت، زنگ زدم از منشی دانشگاهی که می خوام کار کنم پرسدیم گفتم روند همینه؟ چرا اقامت من چهار ماهه است؟ گفت نه، نباید این طوری می داده. برام اسکن کن بفرست اقامتتو تا من زنگ بزنم به مسئولتون بپرسم ببینم چرا این طوریه؟

بعد از اداره اقامت رفتم کلاس آلمانی- فارسی و بعدش هم برگشتم خونه. کلم پلوی همسر پز خوردم چشمک.

از اقامت جدید هم عکس گرفتم با گوشی و برای خانوم منشی فرستاد تا ببینیم چی میشه دیگه!


[ ۱۳٩۳/٤/٦ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند روزی هست حس می کنم "چیزایی که امروز یاد گرفتم" خونم به شدت افتاده! گفتم بیام یه چیزی یاد بگیرم، نادان از دنیا نرم چشمک.

خب قبل از اینکه شروع کنم یه صلوات بفرستین.

فرستادین؟ خب این صلوات برا این بود که بعد از حداقل بیست بار کلیک کردن رو دکمه ی "مطلب جدید"، بالاخره پرشین بلاگ رضایت داد ما یه مطلب جدید بنویسیم!

این دفعه می خوام از کتاب اخلاق ناصری براتون بنویسم، اما چون مثل همیشه متن کتاب سنگینه، به زبون خودم و هرچی فهمیدم میگم (اگه من غلط فهمیده بودم دیگه خدا ببخشه نیشخند).

و اما مطلب امروز

تا حالا شنیدین میگن فلان چیزو باید انقد تکرار کنی که برات ملکه بشه؟

من همیشه فکر می کردم این یه اصطلاحه. نگو یه عبارت کاملا علمی و فلسفیه!

تو این قسمت کتاب داره خُلق رو تعریف می کنه و میگه:

"خلق ملکه ای بود نفس را مقتضی سهولت صدور فعلی ازو بی احتیاج به فکری و رویّتی"

یعنی خلق و خوی آدم، در واقع به اون ملکه ای گفته میشه که توی ذهن انسان هست و باعث میشه که انجام دادن یه کار براش خیلی آسون باشه و نیازی به فکر یا رویّت نداشته باشه (طبق لغت نامه ی دهخدای آنلاین، رویّه عبارت از معرفت است بعد از فکر و تدبر زیاد و بالجمله معرفتی را که منشاء آن فکر و تأمل زیاد است رویت گویند).

"و در حکمت نظری روشن شده است که از کیفیات نفسانی آنچه سریع الزوال بود آن را حال خوانند و آنچه بطی ء الزوال بود، آن را ملکه گویند."

یعنی حال اون چیزی هست که سریع عوض میشه و از بین میره، اما ملکه اون چیزی هست که آروم از بین میره (بطیء یعنی آهسته).

"پس ملکه کیفیتی بود از کیفیات نفسانی و این ماهیت خلق است. و اما لمیت او، یعنی سبب وجود او، نفس را دو چیز باشد: یکی طبیعت و دوم عادت."

اینجا داره تعریف می کنه، خُلق به چی می گیم. میگه ماهیتش، یعنی عصاره ی چیستی خلق، "ملکه" است. یعنی وقتی می گیم اخلاق طرف اینه، یعنی داریم راجع به چیزی صحبت می کنیم تو طرف که به راحتی قابل تغییر نیست، چیزی هست که ملکه شده براش.

اما این همه ی قضیه نیست، آدم علاوه بر اینکه باید بدونه چیزی که راجع بهش صحبت می کنه، "چی" هست، باید بدونه "علت" به وجود اومدنش هم چی هست. حالا در مورد علت به وجود اومدن هر مدل اخلاقی توی آدم میگه یا طبیعت فرد این طوری هست، یا طبق عادت به اون اخلاق رسیده.

---

دیگه بیشتر از این توضیح نمی دم. هدفم از "چیزایی که امروز یاد گرفتم" امروز فقط این بود که یه کمی اصطلاحات بیشتر برامون آشنا بشه و بدونیم این کلمه هایی که ما به راحتی هر جایی به کار می بریم، هر کدوم یه معنای خاصی دارن و باید با دقت بیشتری به کار گرفته بشن لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٥ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتم پیش استادم. چند هفته دیگه قراره کار فعلیمو ارائه بدم تو گروه. واسه همین اسلایدامو دیروز برای استاد فرستادم. البته نسخه ی نهایی نبود و توی ایمیلمم گفتم این اسلایدا فقط معلوم می کنه "چی" قراره بگم، ولی "تمام اون چیزایی که می خوام بگم" نیست.

خلاصه، یه تیکه از اسلایدام نتیجه ای بود که تا الان گرفتم. برای اینکه نتیجه ی کارمونو بگیریم، ما یه تیکه پس پردازش داشتیم که بدون اون نتایج خیلی بهتر بود. حالا استاد میگه نمی خواد راجع به پس پردازش صحبت کنی! فقط نتایج اولیه رو ارائه بده نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٥ ] [ ۸:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینجا یه سری شغل ها هست که طرف برای کار کردن توی اون شغل لزومی نداره بره دانشگاه. مثل متصدی بانک. تو این جور کارا، کسی که می خواد این شغل رو بگیره یه سری Ausbildung (تقریبا میشه گفت کارآموزی) می گذرونه و بعد میره توی اون شغل قرار می گیره. البته من نمی دونم مدت این کارآموزی چقدره ولی کم هم نیست، یعنی دو سه ماه و شیش ماه نیست.

خلاصه، یکی از مشاغل اینجوری فکر می کنم مسئولی هست که توی قسمت اطلاعات اداره ی اقامت می شینه!

هر وقت میرم این دختر جوونه اونجاست (که فکر می کنم کارآموزه)، کارم راه نمی افته.

من طبق روند کار مدارکمو بردم دادم، ایمیل زدم به مسئول مربوطه که بهم قرار ملاقات بده. طرف ایمیل زده که مدارکتو بیار بده به اطلاعات، سی یورو هم بیار، ویزاتو ببر. بعد من رفتم پیش همون دختره که تو اطلاعات هست، گفتم این چرا به من وقت ملاقات نداده؟ تو سیستم چک کرد، گفت تو وقت ملاقات نمی خوای، هفته ی دیگه بیا بدون قرار ملاقات از همین جا ویزاتو ببر.

دیروز رفتم، تو سیستم چک کرده، چیزی پیدا نکرده. بهم گفت باید از همکارم بپرسم، بهت خبر میدم. یه برگه به من داد که روش ایمیل و تلفنمو بنویسم. نوشتم. گفت امروز یا فردا بهت خبر میدم.

عصری ایمیل زده که شما باید ایمیل بزنی به فلانی، قرار ملاقات بگیری!!

منم ایمیلشو جواب دادم گفتم من که به اون یارو میل زدم، قرار ملاقات بهم نداد، پیش خودتم اومدم، گفتی قرار ملاقات نمی خوای. اصلا خودت گفتی چهارشنبه بیام ویزامو ببرم!!!

خلاصه که خدا شفا بده این کارآموزا رو و خدا صبر بده به مایی که باید با این کارآموزا دست و پنجه نرم کنیم! (بی زحمت این تیکه رو بلند بگین آمینشو که خدا بشنوه حتما چشمک).

[ ۱۳٩۳/٤/٥ ] [ ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره مهمونی برگزار شد، ولی نه تو خونه ی ما نیشخند. رفتیم کابل بخریم که لپ تاپو به تلویزیون وصل کنیم، فهمیدیم انقد تلویزیونی که ما داریم قدیمیه که کابلش نیست نیشخند! یعنی باید هم کابل می خریدیم، هم یکی آداپتور که بتونیم تبدیلای لازمو انجام بدیم و بالاخره تلویزیونو وصل کنیم به لپ تاپ. ولی هم گرون می شد، هم حتی همون آداپتور لازمو فروشگاه دم دست ما نداشت. ما هم دست از پا درازتر برگشتیم!

زنگ زدیم به دوستمون گفتیم که ما می تونیم مهمونی رو برگزار کنیم، ولی باید با لپ تاپ ببینیم. اونا هم بنده های خدا گفتن بیاین خونه ی ما. البته ما با هم تعارف نداریم اینجا، خدا رو شکر از این لحاظ هممون آلمانی شدیم چشمک.

ما هم به همه زنگ زدیم، گفتیم بریم خونه ی فلانی! و به این ترتیب مهمونی خونه ی دوستمون برگزار شد.

خیلی خوش گذشت. هرچند بازی اون طوری که دوست داشتیم پیش نرفت، ولی خب به جز بازی همه چی خیلی خوب بود نیشخند.

انقد وسط بازی چیزی خوردیم که من الان احساس ترکیدگی دارم! بعد از بازی هم زود پا شدیم اومدیم خونه هامون دیگه.

ان شاءالله جام جهانی بعدی لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٤/٤ ] [ ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز بالقوه مهمون داریم، ولی نمی دونم بالفعل هم میشه یا نه!

دیروز رفته بودیم خونه ی دوستمون، کار داشتیم. برگشتنی همسر گفت بیا زنگ بزنیم به اون یکی دوستامون بگیم بیان خونه ی ما، با هم فوتبال ببینیم. منم گفتم زنگ بزن. زنگ زدیم و دعوت کردیم. بعد گفتیم خب حالا که به اینا گفتیم فلانی رو هم بگیم دیگه. به اونم زنگ زدیم، بعد همین طور به فلانی بگیم، به فلانی بگیم، هفت نفر مهمون شدن!

حالا تا اینجای کار مشکلی نیست، مهمونیه دیگه! مشکل اینجاست که بعدش فهمیدیم که تلویزیون ما که تلویزیون کابلی هست اون شبکه ای که مسابقه رو پخش می کنه نمی گیره نیشخند.

آخه ظاهرا شبکه ی اصلی که فکر می کنم ARD هست، فقط بازی های مهمو پخش می کنه و بازی ایرانم مسلما مهم حساب نمی شه! بنابراین اون شبکه، بازی آرژانتین و نیجریه رو پخش می کنه (که هم زمان با بازی ایرانه) و شبکه ی eins Festival بازی ایران و بوسنی رو پخش می کنه و ما هم این شبکه رو نمی تونیم بگیریم!

حالا خدا رو شکر دیروز یکی از مهمونامون وقتی بهش زنگ زدیم گفت اینو، وگرنه که خیلی ضایع بود مهمونا بیان و بعد ببینیم نمی تونیم ببینیم!

حالا همون دوستمون که بهمون گفت ممکنه RTL نشون نده بازی رو، گفت اشکالی نداره نهایتش میایم با لپ تاپ می بینیم. اما گفت من چک می کنم ببینم بازی از کدوم شبکه پخش میشه و خبر میدم. بعدش دوباره زنگ زد، گفت ببینین اگه این شبکه ی eins Festival رو نمی تونین بگیرین با تلویزیونتون، بیاین خونه ی ما ببینیم همگی.

یعنی فک کن انگاری ما واسه یکی دیگه مهمون دعوت کردیم نیشخند.

منم به همسر گفتم امروز تو زنگ تفریحشون زنگ بزنه به دوستمون و بگه نه، همون خونه ی ما ببینیم، اما با لپ تاپ. بعد از کلاسش هم بره کابل وصل کردن تلویزیون به لپ تاپ بخره. این جوری ما بچه ها رو به هوای دیدن از اینترنت میاریم خونمون. صداشم در نمیاریم که میریم کابل بخریم. حالا اگه شد که کابلو وصل می کنیم و می بینیم، اگه نشد هم، هممون با لپ تاپ می بینیم چشمک.

---

به شدت استرس دارم، از یه طرف مهمونی هست و ما هم تازه از سفر اومدیم و هیچی تو خونه نداریم. باید بریم کلی خرید کنیم. از طرف دیگه امروز باید برم اداره اقامت ویزامو بگیرم. از اون یکی طرف قرارم با استاد که هر هفته جمعه بود، این هفته پنج شنبه است و برای این قرار باید پاورپوینت های ارائمو که حدود یه ماه دیگه است بفرستم! هنوز تازه تو مقدمه ام!!

البته من می تونم یه ساعته یه چیزی درست کنم بدم ولی بازم استرسم زیاده، اونم با استاد ایرادگیر من که به فاصله های توی پاورپوینتم گیر میده! اینجا رو با حرف بزرگ بنویس، اینجا رو کوچیک کن و از این حرفا!!

استرس خود بازی هم که یه طرف چشمک.

[ ۱۳٩۳/٤/٤ ] [ ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب ساعتا 12:15 دقیقه ی شب برگشتیم خونه مون.

برگشتنی یه میتفار هماهنگ کرده بودیم. چند روز قبل هم اس ام اس زد که من فلانی ام که قراره با هم برگردیم، لطفا confirm کنین اومدنتونو. منم پیامک دادم گفتم میایم.

روزی که رفتیم سر قرار، ساعت 5 قرار داشتیم. پنج دقیقه به پنج ما جلوی مرکزی که قرار داشتیم بودیم. داشتیم با گوشیمون ور می رفتیم که به اینترنت وصل شیم و ببینیم مدل ماشین طرف چی بوده که یه نفر اومد گفت من فلانی ام، میرین فلان شهر؟ ما هم گفتیم بله. دیگه احوال پرسی کردیم و رفتیم با هم جلوی ماشین.

شهری که مقصد اون آقا بود، فرض کنیم x، با قطار حدود یه ربع تا شهر y فاصله داره. ما تا یه ماه پیش شهر y زندگی می کردیم، ولی از اول این ماه که خونمونو عوض کردیم تو یه شهر دیگه زندگی می کنیم که ده دقیقه تا y فاصله داره و ما اسم این شهرو میذاریم z چشمک.

ما هم از قبل می دونستیم این آقا کجا می ره و قرارمون این بود که با قطار از x تا y رو بریم و بعد هم با تِرَمی که میره تا شهر z، بریم اونجا.

دو نفر دیگه هم اونجا بودن که ما فک کردیم اینا هم بقیه ی مسافران! باهاشون احوال پرسی کردیم بعد آقاهه گفت این برادرمه، مسافرا هنوز نیومدن نیشخند. اون یکی هم احتمالا دوست برادرش بود!

آقای راننده گفت یکی از مسافرا گفته من پنج دقیقه دیر می رسم. حالا اگه همه بیان می شیم پنج نفر ولی خیلی وقتا همه نمیان!

خلاصه، چند دقیقه ایستاده بودیم که یه آقایی اومد و احوال پرسی کرد. یکی از مسافرا بود. حالا منتظر اون نفر آخر بودیم. تو فاصله ی این انتظار این آقای مسافر جدید شروع کرد با راننده و دوستاش صحبت کردن. آلمانی خفنی هم حرف می زد، ولی موهاش مشکی بود. کاملا سلیس و بدون اینکه آدم بفهمه خارجیه ولی قیافه اش ترک نبود! ما هم همون بغل مغلا بودیم و توی جمع اونا نبودیم، آخه اون چهار تا (راننده، برادرش، دوست برادرش و مسافر جدید) مثل یه دایره وایستاده بودن. یهو دیدیم تو حرفاش گفت من دو هفته ایران بودم و اونجا این طوریه و اون طوریه.

معلوم شد طرف ایرانیه.

تو همین اثنا، مسافر آخر هم اومد. تا اومد و احوال پرسی کرد، همسر گفت این خونه اش تو شهر ماست! تو z زندگی می کنه، من دیدمش.

موقع نشستن توی ماشین، اون آقای ایرانی به ما گفت که کجا می شینین و بیاین بشینین و از این حرفا. من به فارسی سلام کردم ولی فک کنم نشنید، چون به آلمانی ادامه داد. همونجا ازمون پرسید کجایی هستین؟ ما گفتیم ایرانی. بعد فارسی گفت خب می تونیم با هم فارسی حرف بزنیم.

تو ماشین که نشستیم یه کمی بیشتر با هم صحبت کردیم. آقاهه سی سال بود آلمان بود. از بچگی اومده بود اینجا ولی خیلی خیلی سلیس صحبت می کرد فارسی رو. جالب بود که میگفت هیچ دوست ایرانی ای هم نداره! ولی ایرانی بزرگ شده کلا.

جالب تر اینکه خانواده اش الان ایرانن! یعنی با بچه ی کوچیک اومدن اینجا، بچه رو بزرگ کردن، بعد گفتن خب دیگه ما برمی گردیم ایران، اینجا جای ما نیست! طفلکی ها، واقعا بعضی ها چقدر برای بچه هاشون زحمت می کشن، تمام عمرشونو وقف بچشون می کنن و وقتی می بینن دیگه بچه جای پاش محکم شده، خودشون برمی گردن به جایی که بهش تعلق دارن. (ما یه نمونه ی دیگه ی این طوری هم سراغ داریم، یعنی اینی که دیروز دیدیم دیدگاه صرفا یه نفر نبود که بگیم استثنا بوده.)

یه جا وسط راه نگه داشت تا یه چیزی بخوریم. من یه هات چاکلت گرفتم و همسر یه بسته سیب زمینی سرخ شده. بقیه هم همبرگری چیزی گرفتن و نشستیم رو به روی هم که بخوریم.

اونا آلمانی حرف می زدن و من و همسر زیاد شرکت نمی کردیم تو بحثشون. آخه تا ما می خواستیم جملمونو جفت و جور کنیم و بگیم، اونا ده خط رد شده بودن از اون خط مورد نظر ما چشمک.

یه تیکه هاییش، دختری که تو شهر ما زندگی می کرد با ما انگلیسی صحبت کرد و راجع به تحصیلمون و اینکه چی می خونیم و کجا زندگی می کنیم و این حرفا ازمون پرسید.

همسر گفت ما تو همون شهر شما زندگی می کنیم. من تو رو می شناسم، پنج شنبه یا جمعه بود، از سفر می اومدی، یه کوله پشتی خیلی بزرگ داشتی. با یه پسری بودی. پسره تو ایستگاه فلان از ترم پیاده شد. بعد تو اومدی تو همون ایستگاهی که من پیاده شدم، پیاده شدی، تا فلان جا مسیرت با من یکی بود، از اونجا به بعد تو پیچیدی سمت چپ، من پیچیدم سمت راست عینک.

دختره این طوری شده بود:تعجب

من این طوری شده بودم: خنده.

دختره کپ کرد! اصلا باورش نمی شد یه نفر این طوری بشناسدش! حتی یادش نمی اومد دقیقا کدوم روز بوده که اون کوله پشتی رو داشته ولی می دونست که همسر درست میگه.

تا چند دقیقه دختره همین طوری داشت می خندید!

بعدش دوباره رفتیم سوار ماشین شدیم و ادامه ی راهمونو رفتیم. فقط من نمی دونم این مسافرا چیکار کردن، من که خواب بودم، فقط دیدم کلا مسیرو عوض کردن، داریم می ریم شهر اون آقا ایرانیه که یه شهری بود بین x و y! بعد از اونجا هم دختره آدرسشو زد تو سیستم جی پی اس و یه جوری شد که راننده کلا نرفت شهر x، ما رو رسوند دم در خونه. وقتی میگم دم در خونه، یعنی یه جایی ما رو پیاده کرد که کمتر از یکی دو دقیقه بعدش ما جلوی در خونه بودیم واقعا!!

دیگه نمی دونم واقعا خونه ی راننده ی طفلکی کجا بود، آخه قرار بود ساعت 11:30 برسیم ایکس، ولی ما رو 12:15 رسوند دم در خونمون. امیدوارم خودش ساعت 2 نرسیده باشه خونش!!

---

پی نوشت 1: شمایی که سوال می پرسین، خواهش می کنم تا جایی که ممکنه سوالاتونو عمومی بپرسین. ضمنا اگه من ایمیلاتونو سعی می کنم خیلی مختصر و مفید جواب بدم و بقیشو ارجاع بدم به سایتا یا برچسبای وبلاگ خودم، لطفا ببخشید. واقعا نمی تونم همه چیزو برای همه دوباره تکرار کنم. شرمنده.

پی نوشت 2: این دفعه کلا دوربینو یادمون رفته بود ببریم، با گوشی عکس گرفتیم، ان شاءالله عکسا از روی گوشی منتقل بشن به لپ تاپ، میذارم عکسارو براتون (هرچند که خیلی کمه تعدادش).

 

[ ۱۳٩۳/٤/۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خوشحالم که گاهی حتی اگه کسی ازم کمک نخواد بلند میشم کمک می کنم، حتی اگه چند ده نفر دیگه هم باشن که بالقوه بتونن کمک کنن.

و خوشحال ترم که همسر از من یه قدم جلوتره. پاش که بیفته یا داره کمک می کنه، یا اگه نشسته باشه، هر کس میشناسدش می دونه این آدم هم به اندازه ی کافی میدونه که بخواد کمک کنه و هم به اندازه ی کافی مهربون و خوش قلب هست که بخواد کمک کنه. واسه همین جزو اولین کساییه که گرچه مسئولیتی نداره، اما ازش کمک می خوان.

و خوشحال تر ترم که هر وقت موقعیت کمک مادی پیش میاد، همسر میدونه که مسلما من موافقم در حد توانمون کمک کنیم و بنابراین، بعد از یکی دو تا نگاه پرسش گرانه ی من و یه کمی لبخند سفیه اندر عاقل (!) بنده، موافقت می کنه چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

انقد خستم که اصلا حوصله ندارم چیزی تایپ کنم. فقط خواستم اعلام حضور کنم که بدونین زنده ایم نیشخند.

دیروز با چند تا دوست ایرانیمون که البته تو برلین باهاشون آشنا شدیم، داشتیم تو یه مسیری می رفتیم، دیدیم تا ما برسیم هتل بازی ایران-آرژانتین تموم شده، واسه همین تو یه دونری که از قضا تلویزیونش روشن بود و محوطه ی باز داشت و جای خیلی قشنگی هم بود نشستیم. همون بیرون توی فضای باز نشستیم.

آقاهه هم مسلما فهمید که ما ایرانی هستیم و اومدیم تیممونو تشویق کنیم چشمک. اینجا خیلی خیلی رسمه که بازی ها رو مردم تو کافه ها و کلا بیرون از خونه می بینن. حتی بعضی از کافه ها موقع بازی های مهم، یه تلویزیون LED خیلی بزرگ میذارن که مشتری جذب کنن.

آقاهه اومد سفارش گرفت و برامون بالش آورد که بذاریم رو صندلی ها و زیرمون نرم باشه، صدای تلویزیونشم زیاد کرد، کلی خدمات داده بهمون لبخند.

خلاصه، ما هم رفتیم نشستیم و با هر توپی که حقیقی دفع می کرد، یه بار چنان جیغ می زدیم که فک کنم آلمانی هایی که رد می شدن فک می کردن گل زدیم نیشخند.

دقیقه ی نود هم که ذکر مصیبتی بگم و برم ... . واقعا خیلی حیف شد، ولی واقعا ما نباختیم، ما بردیم. اینو همه ی دنیا می دونین.

بچه های تیمو نمی دونم نظرشونو، ولی من حاضرم به آرژانتین بگم اگه راست میگی بیا یه بار دیگه بازی کنیم!

ما واقعا به این تیم افتخار می کنیم. خیلی وقت بود فوتبال ایرانو ندیده بودم، اما اگر هم دیده بودم، هرچی دیده بودم تا الان بازی ایران بود، اما این دفعه بازی تیم ایران بود.

چیزی که ما تقریبا هیچ وقت تا حالا به این خوبی نداشتیم. فکر می کنم ما هیچ وقت این همه هماهنگ نبودیم، فکر می کنم تا حالا بعد از هیچ باختی اینقد با غرور سرمونو بالا نگرفته بودیم.

ولی واقعا خیلی دلمون سوخت که باختیم، اگه مساوی کرده بودیم، ما سفارت آرژانتینو آورده بودیم پایین اینجا چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٤/۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب