یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

آرامش شاید مهمترین خواسته ی هر آدمی باشه تو زندگیشه. خوشحالم که این روزا زندگی آرومی دارم. گرچه خیلی وقتا کارام اصلا خوب پیش نمیره، ولی وقتی می بینم به خود زندگیم، به بنیان و اصل زندگیم، که نگاه می کنم همه چی سر جاش و آرومه، واقعا خوشحال میشم لبخند.

امروز اما مطمئنم که توی کارم هم آرامش دارم، حتی اگه خوب پیش نره لبخند.

دو هفته پیش بود که دو تا باگ پیدا کردم تو سیستمم. می تونستم باگ ها رو رفع نکنم، هیچ کس هم نمی فهمید. مطمئنم که نمی فهمید، حتی اگه کد رو دقیق میخوند هم نمی فهمید.

وقتی رفعش می کردم، عملا نتیجه ی کل زحمتی که تا الان تو این دو سال و نیم کشیدم می پرید. دو تا راه داشتم: اول اینکه به استادم بگم این سیستم مشکل داره و این روش کلا جواب نمیده، دوم اینکه به کسی نگم، صداشو در نیارم، همین طوری ادامه بدم، جواب های خوبی هم که داشتم می گرفتم. چند وقت بعدم مقالشو بدم بره و دفاع کنم!

نتیجه ی نهایی کلنجارهایی که در طول یه روز با خودم رفتم این شد که به استاد میگم، میگم که این سیستم ایراد داره، میگم که این روش حداقل با شرایط فعلی جواب نمیده. این طوری خیالم راحت تر بود لبخند.

هفته ی پیش بهش ایمیل زدم و گفتم سیستم دو تا باگ داره، تا وقتی اینا رو رفع نکنم نمی تونم هیچ نتیجه ای بگیرم و بهتره قرار این هفته رو کنسل کنیم، چون من هنوز کار دارم با اینا. اون موقع مشکلا رو رفع کرده بودم، ولی نتیجه رو هنوز نگرفته بودم، هر اجرای برنامه حدود یه ساعت طول می کشه، تا حالت های مختلفو امتحان می کردم و نتیجه ها رو مقایسه می کردم، واقعا یه هفته وقت لازم داشتم. چون باید همه چی رو از اول شروع می کردم دوباره.

امروز رفتم پیش استاد و بهش گفتم که مشکل این بوده، الان رفعش کردم نتیجه اینجوری شده (بدتر شده!). سعی کرد بهم ایده بده، ولی خب ایده ای نداشت در واقع!

بعدش تلاش کرد دور بزنه مشکلو و میخواست بگه بذار همون جوری باشه! ولی بهش گفتم خب با چه منطقی از این ایده دفاع کنیم؟ نمی خواستم خیلی واضح بهش بگم یعنی میخوای بپیچونی؟!! ولی خب خودش نکته رو گرفت.

یه کمی فک کرد، گفت آره نمی تونیم هیچ ادعایی بکنیم که چرا این کارو کردیم. بهتره یه فکر دیگه بکنیم.

نکته ی خوبی که امروز برام داشت این بود که حداقل استاد اعتراف کرد که ایده  های خوبی نداره! بهش گفتم خب من اینا به ذهنم رسیده و انجام دادم، ولی بازم جواب نداده، الان به نظر تو چیکار کنیم؟ گف داده ها رو برام بفرست تا نگاه کنم. شاید اونجوری بتونم ایده های بهتری بدم. خودت که دیدی من فلان ایده رو دادم، بعد معلوم شد که درست نیست، من فلان چیزو گفتم بعدا معلوم شد بی فایده است. من خیلی ایده دادم تا الان که غلط بودن.

خیلی خوشحال شدم که استادم برای اولین بار اعتراف کرد که هرچی ایده تا الان داده غلط بوده (یا حداقل خیلی هاش). اینکه آدم بفهمه اشتباه کرده، خودش نصف حل مسئله است لبخند.

---

نمی دونم چرا چند روزیه همش با خودم فک می کنم باید مقاله بدم. باید زود به نتیجه برسم و مقاله بنویسم. و جالبه که علی رغم نتیجه های بی ارزشی که تا الان گرفتم، به شدت باور دارم به اینکه قراره مقاله بدم نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٥/۳۱ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا هیچ اتفاق خاصی نمی افته که بیام بنویسم براتون. از صبح تا شب روی تزی کار می کنم که گاهی وقتا واقعا ناامیدم می کنه.

راهی که یه عالمه روش کار کرده بودم و نتیجه های نسبتا خوبی داشت، دو تا باگ داشت که با رفع کردنش همه چی خراب شد! الان نتیجه ها از نتیجه ی اولیه هم بدتر میشه!

نمی دونم قدم بعدی چیه. همش دارم تلاش می کنم، ولی آخرش باز حس می کنم همون جای اولم! ( و البته به واقع هم همون جای اولم!). استاد هم که کلا نظری نداره. البته فردا می بینمش و باهاش صحبت می کنم، امیدوارم ایده ای داشته باشه، هرچند خیلی امیدوار نیستم.

به هر حال این روزا اگه جایی رفتین، نماز خوندین یا بالاخره خواستین دعا کنین، ما رو هم اون گوشه موشه ها جا بدین لطفا...

 

[ ۱۳٩۳/٥/۳٠ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قصد داشتیم یه لباسشویی بخریم. از قضا یه لباسشویی با قیمت خیلی خیلی مناسب پیدا کردیم. جالب بود که کاملا به طور اتفاقی دوستامون یخچال خریده بودن و برای آرودنش ماشین کرایه کرده بودن برای یه تاریخ خاصی (که دیروز بود). ما هم با لباسشوئیه هماهنگ کردیم و گفتیم نوزدهم (یعنی همون دیروز) میایم می بریم. در واقع می خواستیم از ماشینی که دوستامون کرایه کرده بودن استفاده کنیم.

اما دیروز که دوستمون رفته بود ماشینو بگیره معلوم شده بود شرکت اون ماشینی که بچه ها رزرو کردنو نداره و مجبورن یه ماشین بزرگتر و گرونتر بگیرن. از اونجایی که چاره ای نداشتن، همونی که بوده رو کرایه کردن.

جایی که می خواستیم بریم لباسشویی رو بیاریم یه جا بود درست وسط شهر، نزدیک رستورانا، با خیابونای خیلی باریک که کلا حداکثر سرعت مجاز روشون خیلی کمه (کلا جاهایی که سنگفرشه و علامت محل سکونت داره حداکثر سرعتش فکر کنم هفت کیلومتره!)

نتیجه این شد که بچه ها تصمیم گرفتن با ماشین خودشون برن لباسشویی ما رو بیارن، آخه ماشین به اون بزرگی رد کردنش از اون خیابونای باریک با رستورانایی که میز و صندلیهاشون بیرون از رستورانه واقعا مشکل بود.

همسر وقتی از کلاس اومد، سریع ناهار خورد و رفت که با دوستمون اول برن یخچال اونا رو ببرن و بعد هم برن لباسشویی ما رو بیارن. نمی دونم یخچالو قرار بود ساعت چند بگیرن، ولی لباسشویی رو قرار بود ساعت 8 تحویل بگیرن.

تقریبا هشت و نیم اینا بود که رسیدن خونمون. دوستامون با ماشین اومده بودن، همسر هم با قطار، آخه صندلی عقب ماشینو خوابونده بودن که ماشین لباسشویی جا بشه توش.

لباسشویی رو همسر و بچه ها آوردن بالا، سر جاش گذاشتن، بعدش هم یه نیم ساعتی نشستن، یه چایی خوردن و رفتن.

خدا رو شکر لباسشویی خریدیم لبخند. یه بار از لباسشویی اینجا استفاده کردیم اصلا خوب نبود.

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٩ ] [ ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آخییییییییش از خفگی در اومدم! دیروز کلا پرشین بلاگ قسمت مدیریتو باز نمی کرد، نمی تونستم پست بذارم، داشتم خفه میشدم نیشخند.

خب، حالا بریم سر چیزی که می خواستم بگم. چند روز پیش که رفته بودیم خرید، ما توی ترم (tram) بودیم که تصادف شد. ترم با یه ماشین تصادف کرد.

ریل های ترم یه طوریه که ماشینم می تونه از روش رد بشه. به جای اینکه من توضیح بیشتری بدم، بهتره مثلا این عکسو ببینین.

کلا همیشه وقتی ترم داره حرکت میکنه، اولویت با اونه. بنابراین جاهایی که تقاطع اجباری هست، یعنی ماشین باید از روی خط ترم رد بشه تا بره تو لاین خودش، باید صبر کنه تا اول ترم رد بشه.

حالا اون روز، ما سوار ترم بودیم، یه ماشین می خواست بپیچه بره به سمت پارکینک یه فروشگاه، واسه همین یه کمی اومده بود رو ریل ترم. فک کنم ترم ده ثانیه ای داشت بوق می زد، ولی طرف اصلا انگار نه انگار!!! واقعا نمی دونم چطور طرف نشنید. آخه دو نفر هم بودن تو ماشین، ولی انگاری هیچ کدومشون کلا نشنیده بودن.

راننده ی ترم هم چون از فاصله ی دوری شروع کرده بود به بوق زدن، به هوای این بود که بالاخره ماشینه بره کنار و تنها کاری که کرد این بود که سرعتشو کم کرد، اما ترمز نگرفت. نتیجه اش این شد که راننده خیلی خیلی خیلی دیر متوجه شد و بوووووووم ترم خورد به بغل ماشینش.

حالا جالبش بعدش بود برای من و همسر. راننده ی ترم پیاده شده به طرف میگه guten tag (روز بخیر، یا همون سلام علیکم)، و بعد هم خیلی عادی شروع کرد به صحبت کردن با طرف. به اندازه ی سرسوزنی عصبانیت تو چهرش نبود. هیییییچ گونه داد و بیدادی هم راه ننداخت!

آقاهه هم که از ماشینش پیاده شد، حرفی برای گفتن نداشت. در ماشینش غر شده بود ولی خب چی می تونست بگه؟ نمی تونست ادعا کنه ترم نباید از روی ریلش رد میشده که نیشخند.

راننده دوباره سوار قطار شد و گفت هرکی می خواد پیاده شه، ما اینجا هستیم تا پلیس بیاد. ما هم پیاده شدیم و شیلنگ زنان راه افتادیم!! دو ایستگاه که رفتیم، گفتیم شاید ترم بیاد، یه کمی وایستادیم، دیدیم نیومد، دوباره راه افتادیم. هنوز چیزی نرفته بودیم که ترم اومد از کنارمون رد شد!!

ما هم تو ایستگاه بعدی منتظر ترم بعدی شدیم و با اون رفتیم، ولی کارشون واقعا خیلی سریع بود، خدا خیرشون بده این پلیسای آلمانی رو که اینقدر سر وقت میان! فک کنم کلا ده دقیقه نشد که پلیس اومد و ترم راه افتاد دوباره.

---

حالا که اینو گفتم یه کمی هم راجع به بیمه ی ماشین توضیح بدم، از همون اندک چیزی که می دونم. اینجا بیمه ی ماشین ماه به ماه تعیین میشه و هر ماه بر حسب پیشینه ی شما مبلغ بیمه تعیین میشه.

یعنی مثل ایران سالانه نیست، بنابراین اگه تصادفی بکنین، بلافاصله از ماه بعدی باید بیشتر پول بدین. نکته ای هم که اینجا جالبه اینه که خیلی وقتا وقتی کسی تصادف می کنه، اگه هزینه اش خیلی زیاد نباشه، کلا از بیمه اش استفاده نمی کنه و ترجیح میده از جیب خودش پول بده. چون اگه از بیمه استفاده کنه، از ماه بعدش انقد پول بیمه اش بیشتر میشه که در کل نمی صرفه!

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢۸ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره آخرین برنامه ی تفریحی این آخر هفتمونم به خوبی و خوشی تموم شد لبخند.

بعد از اینکه چندین بار ایمیل رد و بدل شد بین بچه ها در مورد زمان و مکان کباب کردن، قرارمون شد ساعت 12:30، بغل رود.

صبح ساعت 8:40 اینا بود که بیدار شدیم. من شروع کردم به ظرف شستن، ولی همسر گفت، تو کارای دیگه رو بکن من ظرفا رو می شورم. منم بقیه ی ظرفا رو گذاشتم برای همسر و خودم رفتم ظرف ها رو از تو اتاق و روی میز و این ور اون ور جمع کنم بیارم واسه شستن.

چیزایی که باید قاطی می کردیم و توی یه ظرف می ریختیم و این چیزا رو هم انجام دادم و خلاصه کلی ظرف کثیف تولید کردم واسه همسر که بشوره نیشخند.

ساعتای 10:30 اینا دیگه تقریبا تمام کارامون تموم شد. من که واقعا کوفته بودم و هنوزم هستم به خاطر این دو سه روز که همش ممهونی بوده! همسر هم خسته بود، ولی گفت میرم یه دوش بگیرم، بعد بیام بریم.

تا همسر برگشت و موهاشو خشک کرد و از این حرفا، ساعت شد یازده و نیم. دیگه باید راه می افتادیم.

یه سری لوبیاسبز هم بود که باید می دادیم به یه سری از دوستامون که خونشون به ما نزدیکه. با دوچرخه راه افتادیم، گفتیم سر راه لوبیاها رو میدیم به بچه ها و بعد راهمونو ادامه میدیم.

وسایلی هم که می خواستیم ببریم زیاد نبود، چون در واقع مهمون بودیم امروز. گوشتو یکی از بچه ها می آورد، ما فقط باید به اندازه ی خودمون ظرف و نوشیدنی می بردیم.

سر راه من وایستادم، همسر رفت لوبیاها رو داد و برگشت. تا ما رسیدیم به محل قرار، ساعت 12:28 اینا بود. فقط یه نفر از بچه ها اومده بود. یه کمی وایستادیم، ولی هیچ کس نیومد. ما هم هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم، چون منقل دست ما نبود! فقط گوشتا بود و شیش تا سیخ!!

اولین گروه بعد از ما، ساعت 1 اومدن! حالا منقل و زغال هم داشتیم، ولی کبریت نداشتیم! از دو نفر از دور و بری هامونم پرسیدیم، نداشتن. خلاصه، یکی پیدا شد به ما یه فندک داد و زغالا رو روشن کردیم. خیلی باد می اومد، در کل هم خیلی طول کشید تا همه ی زغالا خوب بگیره.

در همین حین، بقیه ی بچه ها هم اومدن. ما نشستیم تمام گوشتا رو سیخ کشیدیم، ولی هنوز زغالا آماده نبود. بالاخره زغالا هم آماده شد و مسئولین زغال (نیشخند)، اومدن گوشتا رو بردن که کباب کنن.

دو تا از بچه ها (یعنی یه خانواده) عروسی دعوت بودن تو یه شهر دیگه! طفلکی ها بعد از کلی کباب کردن و خوب بوی دود گرفتن، تازه می خواستن برن خونه لباس عوض کنن، برن یه شهر دیگه عروسی!

کبابا رو که خوردیم و تموم شد (جای شما خالی)، تازه هوا داشت خوب و آفتابی می شد! بعد از خوردن یه نیم ساعت، یه ساعتی نشستیم، بعدش دیگه بچه ها کم کم رفتن. اول اونایی که عروسی دعوت بودن رفتن، بعدش یکی دیگه از بچه ها می خواست بره باشگاه بلند شد رفت.

ما هم بعدش، یه چایی خوردیم و گفتیم دیگه ما هم بریم. هممون با هم بلند شدیم و خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم. یکی از بچه ها هم که کلا می خواد از شهر ما بره، احتمالا این آخرین باری بود که همون می دیدیم. جالب بود که آشنایی ما هم دقیقا توی یه قرار کباب کردن، و فکر می کنم دقیقا، زیر همین درخت بود!

اصلا لحظه ی خوبی نبود اون لحظه ای که خود دوستمون (همونی که قراره بره از شهرمون) اینو یادآوری کرد، یه لحظه دلم واقعا گرفت. با اینکه گروه خیلی خوبی بودیم، کم کم گروهمون داره از هم می پاشه، هر کس داره میره دنبال کار خودش.

اون که میره یه شهر دیگه. یکی دیگه از بچه ها هم که دفاع کرده و معلوم نیست چند وقت دیگه تو شهر ما باشه. یکی دیگه که کلا خونشو داره می بره، هرچند که محل کارش هنوز شهر ماست، ولی می خواد صبح بیاد، شب برگرده. یکی دیگه از بچه ها هم احتمالا چند ماه دیگه برمی گرده ایران. کلا دیگه بچه ها کم کم دارن جدا میشن.

ولی خب ما همچنان هستیم، تا آینده ها رو به هم لینک کنیم نیشخند.


[ ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

مهمونی دوم هم به خوبی و خوشی برگزار شد لبخند.

دوستامون که بچه داشتن یه کمی دیرتر اومدن، و البته قبلش هم خبر دادن که احتمالا به یه کم تاخیر میان، ولی اون یکی دوستامون ساعتای هفت اینا بود که اومدن. ما هم دیگه برنجو دم کردیم و هیچ کاری نمونده بود که انجام بدیم. فقط باید منتظر می شدیم تا اون یکی مهمونا بیان، چایی بخوریم و بعدش بریم سراغ شام.

از اونجایی که ما خونمونو عوض کردیم، به این دوستامون که بچه داشتن زنگ زدم قبل از اینکه بخوان بیان تا بهشون آدرس بدم. اونجا بود که گفتن بچشون چشمش ناراحتی داشته، صبح بردنش بیمارستان و خلاصه، ممکنه یه کمی دیر بیان.

تقریبا ساعت یه ربع به هشت اینا بود که اومدن. یه کمی چشم بچشون قرمز بود و هر از گاهی یه خورده نق نق می کرد و مامان باباشو اذیت می کرد.

بعد از چایی رفتیم شام بخوریم. ظاهرا بچشونو از قبل سیر کرده بودن و قصد نداشتن با خودشون بشونن سر سفره. یه صندلی بچه داشتن که می شد به هر صندلی ای بستش. صندلی بچه رو بستن به صندلی میز ناهارخوری که بچشونو توش بذارن. آخه می خواستن براش فیلم بذارن نگاه کنه و مشغول باشه.

ما هم که شیش نفر بودیم دور سفره نشسته بودیم، آخه صندلی های میز ناهارخوری فقط چهارتاست. میز ناهارخوری یه میله داره، تقریبا به فاصله ی 15 سانت از روی میز. بچشون روی صندلی که نشسته بود، دستشو گرفته بود به اون میله، و سرش تقریبا هم قد بالای میز شده بود که بتونه فیلمو ببینه.

همه چی آماده بود که ما غذامونو شروع کنیم. هنوز هیچی نخورده بودیم که یهو دیدم، بوممم بچه صندلیش برگشت، افتاد زمین.

خدا رو شکر، قد صندلی ما خیلی از قد بچه و صندلی بچه بلندتر بود و سر بچه کلا روی نرمی پشت صندلی قرار گرفته بود و اصلا به زمین نرسید، وگرنه که فک کنم داغون میشد طفلکی.

هیچ طوریش نشد، ولی خب از ترسش شروع کرد به گریه کردن. مامانش برد ساکتش کنه تو اون یکی اتاق، ما هم صبر کردیم تا بیاد، بعد غذا رو شروع کنیم. فکر کنم ده دقیقه ای حرف زدیم، ولی مامانش نیومد. هر از گاهی صدای گریه ی بچه می اومد.

از قبل که مشکل داشت به خاطر چشمش، این ترس هم بهش اضافه شده بود، کلا دیگه آروم نبود.

بعد از یه ربع اینا، که هی باباش می رفت سر می زد بهش، آخرش خودش گفت شروع کنین، سرد میشه غذا. دیگه وقتی بابای بچه شروع کرد، ما هم شروع کردیم. غذا تقریبا سرد شده بود، ولی بازم خوشمزه بود.

ما تقریبا غذامونو تموم کرده بودیم که مامان بچه، بچه رو خوابوند و اومد سر سفره. یه کمی غذا توی قابلمه براش نگه داشته بودیم که گرم بمونه. بشقابشو که قبل از رفتن کشیده بود، خالی کردم تو یه بشقاب دیگه، براش برنج گرم ریختم. ولی خورشا دیگه سرد بود.

اونم غذاشو خورد و بعدش یه کمی حرف زدیم همون طوری دور سفره. دیگه بعدش گفتیم بریم دوباره بشینیم دور مبل و چایی بخوریم و میوه و از این چیزا. من چایی ها رو ریختم و بردم تعارف کردم. ولی هنوز تازه چاییشونو ورداشته بودن که صدای گریه ی بچه بلند شد.

دوباره مامانش رفت آرومش کنه. یه چند دقیقه بعد، باباش رفت بچه رو بگیره، ولی وقتی از اتاق اومد گفت ما اصلا کلا بریم بهتره. آخه الان اگه بخوابونیمش، باز دوباره تو خونه هم همین پروسه دوباره باید طی بشه، چون بچه وقتی ببریمش بیدار میشه، باز تو خونه همین گریه ها و این بساط هست! خلاصه، طفلکی ها نه چایی خوردن، نه میوه. وسایلشونو جمع کردن رفتن.

برام تجربه شد که احتمالا از این به بعد اگه این دوستامونو ناهار دعوت کنیم بهتر باشه که اینجوری خواب بچه  هم به هم نخوره.

بعد از اینکه این دوستامون رفتن، اون یکی دوستامون پیش ما موندن تا ساعتای یازده و نیم اینا. دیگه با اونا کل تاریخ و فلسفه ی اسلام و مسلمونا و این چیزا رو مرور کردیم از بس حرف زدیم نیشخند!

اونا که رفتن، دوباره ما فقط غذاهای خراب شدنی رو گذاشتیم تو یخچال و شستنی ها رو گذاشتیم واسه صبح!

امروزم که دوباره خودمون مهمونیم به صرف کباب کردن بغل رود چشمک! من انقد خستم که دارم می میرم از خستگی، ولی خب چیکار کنیم دیگه، آدم که نمی تونه تفریح نکنه نیشخند.


[ ۱۳٩۳/٥/٢٦ ] [ ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب از دو تا مهمونی ای که قرار بود این آخر هفته داشته باشیم، یکیش گذشت و خیییییییییلی هم خوب بود، جای شما خالی لبخند.

دیروز صبح تا ظهر من هی برنامه هامو میذاشتم اجرا و از اونجایی که هر اجرا حداقل نیم ساعت طول می کشید، می رفتم کارای خونه رو می کردم. تو فاصله ی این اجراها، تونستم خونه رو جارو بکشم، بعضی جاها کف خونه رو دستمال خیس کشیدم، میز مبلو با شوینده قشنگ تمیز کردم و خلاصه تقریبا تمام کارای لازم برای تمیز کردن خونه رو انجام دام.

ظهر هم که همسر از کلاس اومد، با هم رفتیم خرید. اکثر چیزا رو خریدیم، ولی میوه ی خوب نداشت فروشگاهی که رفتیم، برگشتنی قرار شد من برم خونه کیکو آماده کنم، همسر هم بیاد خونه خریدا رو بذاره و بره میوه و چیزای دیگه ای که لازم داشتیم و نتونسته بودیم بخریمو بخره.

منم اومدم خونه، اول دوباره رفتم سر اجراهای برنامه ام، دوباره گذاشتم یه برنامه ی دیگه اجرا بشه و رفتم سراغ کیک درست کردن. این دفعه می خواستم کیک اسفنجی درست کنم و روشو با خامه تزئین کنم.

از رو یکی از دستورای اینترنتی، مایه ی کیکو آماده کردم (البته یه جاهاییشو تغییر دادم باز نیشخند) و گذاشتم تو فر.

تا وقتی همسر برگشت، کیک پخته بود، منم گذاشتمش بیرون که سرد بشه یه کمی، بذارمش تو یخچال، بعدا دوباره درش بیارم و روشو تزئین کنم.

تو این فاصله من دوباره رفتم سراغ لپ تاپمو کارای دانشگام، همسر هم ظرفا رو از کمدا درآورد و مرتب کرد.

بعد از اینکه کیکو از یخچال درآوردیم، باید تزئینش می کردیم. این اولین بار بود که کیک اسفنجی درست می کردیم و اولین بار بود که کیک خامه ای درست می کردیم! اصلا نمی دونستم کیکش چه مزه ای هست، آخه کلا مقدار موادش خیلی با کیک ساده فرق داره، حتی روغن هم نداره!

خلاصه، اول تمام روی کیک و کناراشو خامه ریختیم کامل، تا پوشونده بشه. البته بازم مثل بازاری ها نبود که بخوایم یه سانت روش خامه بکشیم، ولی خب خوب شد.

بعدش هم یه مقداری از خامه ها رو ریختم توی قیف تا روشو به صورت خط خطی های نامنظم خامه بریزم. بعد از این کار، خب سفید روی سفید بود و زیاد نما نداشت، گفتیم بیایم یه کمی از خورده شکلات هایی که یه بار خریده بودیم بریزیم (مخصوص کیک ان این خورده شکلاتا).

وسط این تزئینا همسر گفت کاش شمع هم می گرفتیم، می خوای الان برم بگیرم؟ گفتم نه دیگه، ولش کن، نمی خواد از این خز و خیل بازی ها در بیاریم نیشخند.

کیکمون آماده شد و دوباره گذاشتیم تو یخچال و رفتیم سر غذا درست کردن. می خواستیم تا بچه ها میان غذا رو دم کرده باشیم. قابلمه ی اولو که دم کردیم و تموم شد، ولی قابلمه ی دومو هنوز آبکش کرده بودیم که دوستامون در زدن. درو برای اونا باز کردیم و بعد از اینکه اومدن سریع اون قابلمه رو هم دم کردیم و کارامون تموم شد.

یه نیم ساعت بعد اون یکی دوستامونم اومدن و جمعمون کامل شد لبخند.

بعد از یه کمی نشستن گفتیم اول شام بخوریم، بعدا بریم سراغ تنقلات و پفک و میوه و چایی و این چیزا.

اینکه با این دوستامون خیلی راحتیم خیلی خوبه، من واقعا دوست دارم دوستای این جوری رو. برای شیش نفر من هشت پیمونه برنج ورداشتم، همشو خوردن، هیچیش نموند. اصلا هم تعارف اینو نداشتن که زشته من ته دیسو کلا خالی کنم!

انقدر راحتیم با این دوستامون که ته دیس یه کمی مونده بود، یکی از بچه ها ورداشته به همه تعارف می کنه، به منم که صاحبخونه ام تعارف می کنه، میگه تو رو خدا بخور، تو کم خوردی!!

تازه اونجا متوجه شده، خودش میگه من چرا دارم تعارف می کنم؟ من چرا دیسو ورداشتم به صاحبخونه تعارف می کنم؟نیشخند

بعد از غذا رفتیم سراغ بقیه ی خوردنی ها. بعد از ریختن چایی و کافه او له (au lait: البته من از این چیزای باکلاس نمی خورما، همسر و دوستامون می خورن نیشخند) و از این جور نوشیدنی ها، قرار شد کیک هم بیاریم که با نوشیدنیمون بخوریم.

من رفتم کیکو بیارم، همسر گفت کیکو اول بیار اینجا. بردم تو اون اتاق، دیدم برام شمع خریده بغل. انقدم شمعاش خوشکل بود. کاش می شد هر سال همونو استفاده کرد چشمک!

من دیگه دیدم قرطی بازی شد، به همسر گفتم حالا که شمع گذاشتی دیگه خودت بیار، من روم نمی شه نیشخند. من رفتم نشستم، همسر خودش شمعا رو روشن کرد و کیکو آورد.

یکی از دوستامنم کادو داد بهم، آخه می دونست که تولدم بوده و اصلا قرار بود این مهمونی برای تولدم باشه. ولی به اون یکی دوستامون نگفته بودیم تولدمه.

یه کمی فیلم و عکس و از این چیزا گرفتیم و رفتیم سراغ خوردن. من کلی ایراد توی کیکمون دیدم که ان شاءالله در نسخه های بعدی رفع میشه چشمک.

بعد از اینکه دیگه هرچی خوردنی بود قشنگ صاف کردیم، گفتیم بریم بازی کنیم! به بچه ها گفته بودیم بازیشونو بیارن. اون موقع فک کنم ده اینا بود. تاااااااااا 1.5 اینا بازی کردیم!

1.5 بچه ها رفتن، ما هم مستقیم رفتیم بخوابیم، حتی ظرفا رو هم قرار شد صبح بشوریم!

---

حالا امروز دوباره باید تدارک یه مهمونی دیگه رو ببینیم، تازه فردا هم میخوایم بریم بغل رود کباب کنیم!! یعنی اگه انقدی که فشرده تفریح می کنیم، فشرده کار کرده بودیم، الان نفری سه تا دکترا گرفته بودیم چشمک.

[ ۱۳٩۳/٥/٢٥ ] [ ۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز و فردا مهمون داریم. مهمونی امروز در واقع به جای تولدمه که ده روز پیش بود و نشد مهمونی بگیریم. البته فقط دو تا از دوستامونو دعوت کردیم. واقعا الان اصلا حوصله ی مهمونی های خیلی شلوغو ندارم. هماهنگ کردن تعداد زیاد هم خیلی سخته. این شد که قرار شد فقط همین دو تا خانواده رو که بیشتر با هم در ارتباطیم دعوت کنیم.

اما مهمونی فردا در واقع برای دعوت کردن یه خانواده ی دوست داشتنی دیگه است که خونشون خیلی به ما نزدیکه، یعنی از وقتی ما نقل مکان کردیم به اینجا خیلی به هم نزدیک شدیم.

با این دوستامون رابطه ی خیلی جالبی داریم، هر وقت همو می بینیم میگیم خب قرار بذاریم بیشتر همو ببینیم، هم اونا دوست دارن، هم ما. ولی آخرش اینطوری میشه که ما نهایتا سالی یه بار می ریم خونه ی همدیگه! تا حالا ما دو بار رفتیم خونه ی اونا و اینم بار دومه که اونا میان خونه ی ما! اما همدیگه رو تو خیابون زیاد می بینیم.

حالا خلاصه دین امسالمونو باید ادا کنیم برای دعوت کردن این دوستامون چشمک. این خانواده رو خیلی دوست دارم، خانواده ای هستن به شدت فروتن و متواضع. این قشنگ ترین و مهم ترین ویژگیشونه که منو به خودش جذب می کنه**.

مهمونی امشب که خیلی ساده و معمولیه، قراره لوبیاپلو درست کنیم، چون دوستامون غریبه نیستن چشمک.

اما برای مهمونی فردا دوست داریم چند مدل غذا درست کنیم، ولی از طرفی زحمت هم زیاد نکشیم نیشخند. شما پیشنهادی دارین؟

یکی از غذاها همون مرغ شکم پره که درست کردنشم اصلا سخت نیست. از اونجایی که دوستامون یه بچه ی یه ساله هم دارن، گفتم شله زرد هم درست کنم، شاید بچشون دوست داشته باشه، آخه هم شیرینه، هم خوردنش مثل گوشت سخت نیست. من نمی دونم بچه ی یه ساله چی می خوره، اما فکر می کنم چون زیاد دندون نداره، هرغذایی رو نمی تونه بخوره. اگه پیشنهادی دارین لطفا بگین. مخصوصا در مورد اینکه اصلا این بچه چه غذاهایی می تونه بخوره؟سوال

انقد این مهمونی ها و کارای خودمون فشرده است که تمام امروزو باید رو دور تند کار کنیم تا به مهمونی ها برسیم! همسر که از راه بیاد، غذا نخورده باید بریم خرید. آخه کیک هم باید درست کنیم، متاسفانه شکر هم نداریم که من صبح درست کنم کیکو.

یعنی از ساعت یک که همسر بیاد تا ساعت هفت که دوستامون بیان، قراره خونه رو جارو کنیم، دستمال بکشیم، سینک های ظرفشویی و روشویی رو شوینده بریزیم و بشوریم، خرید کنیم، غذا درست کنیم، کیک درست کنیم، دوش بگیریم و آماده بشیم برای پذیرایی از مهمونامون لبخند!!

---

* دیروز به دوستامون زنگ زدیم، میگیم دارین میاین اسباب بازیاتونم بیارین نیشخند.

---

**اولین باری که دیدیمشون تو فروشگاه ترکا بودیم برای خریدن گوشت. ما هنوز تازه اومده بودیم این شهر و راه و چاهو بلد نبودیم، آلمانی هم که صفر! قبلا یه فروشگاه ترکی دیگه رفته بودیم که انگلیسی بلد نبود، این دفعه گفتیم بریم اینجا، بلکه اینجا بلد باشه و راحت ارتباط برقرار کنیم.

اونجا که رسیدیم داشتیم با همسر صحبت می کردیم و می گفتیم اینجا هم که به قیافشون نمی خوره انگلیسی بلد باشن. همونجا این آقا و خانومشون هم ایستاده بودن، البته من خانومشو ندیدم اون لحظه. آقاهه هم کلاه داشت، ما اصلا متوجه نشدیم که ایرانیه. صدای ما رو که شنید کلاهشو ورداشت، گفت سلام علیکم، حال شما خوبه؟ ما هم ایرانی هستیم.

انقدرررررر ما خوشحال شدیم اون موقع که حد نداشت. اون موقع ما هیچ ایرانی ای نمی شناختیم تقریبا، شاید فقط یکی دو نفر.

بعد دیگه خانومشم اومد سلام و علیک کرد و گفت اگه می خواین من می تونم یه کمی آلمانی حرف بزنم، البته شکسته نفسیش بود، وگرنه اون موقع سطح زبان آلمانیش فکر کنم B2 اینا بود، یعنی تقریبا چیزی بالاتر از متوسط و مسلما خرید یه کیلو گوشت اصلا براش سخت نبود.

خلاصه، ما خریدمون تموم شد، خداحافظی کردیم با این دوستامون و رفتیم تو صف صندوق وایستادیم. یهو دیدم خانومش بدو بدو اومد، شمارشو روی یه کاغذ نوشته بود، گفت این شماره ی منه، اگه دوست داشتین با هم در ارتباط باشیم زنگ بزنین، ما خیلی خوشحال می شیم.

و این جوری شد که رابطه ی ما شروع شد. این صحنه ای که من توصیف کردم تو اینجا واقعا عجیبه، متاسفانه اینجا خیلی از ایرانی ها از ایرانی ها فرار می کنن! چه برسه به اینکه کسی رو تو یه فروشگاه فقط برای چند لحظه ببینن و بخوان بهش شماره بدن.

یادمه اون روز لباساشون خیلی ساده بود، هنوزم هست البته. آقاهه پیرهن مردونه ی چهارخونه داشت، با شلوار فکر می کنم پارچه ای. کاملا یه تیپ ایرانی خیلی خیلی ساده. بعدا فهمیدیم که ایشون الان پست داک چندمشه اینجا (الان که فکر کنم پست داک پنجمش اینا باشه). وقتی رفتیم خونشون و کلا بیشتر آشنا شدیم و صحبت کردیم، فهمیدیم کل خانواده ی آقاهه آمریکا هستن، خانومه هم خونشون بالاشهر تهرانه.

ولی من هرچی از تواضع و فروتنیشون بگم کم گفتم. حتی یه جمله رو طوری نمی گفتن (و نمی گن) که آدم فکر کنه اینا اصلا از سطح طبقاتی ما نیستن.

الانم یه کوچولوی یه سال دارن لبخند.


[ ۱۳٩۳/٥/٢٤ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چیز قابل به عرضی نیست که من بخوام بهتون یاد بدم، اما چون المیرا خانوم گفتن بگم چیزی که یاد گرفتمو، بهتون میگم.

برای مسیریابی اگه گوشیتون اینترنت داشته باشه، می تونین صفحه ی گوگل مپو باز کنین. وقتی آدرستونو می زنین، ازتون می پرسه می خوای ابزار مسیریابی گوشیتو روشن کنی یا نه (ِیا یه چیزی تو این مایه ها می پرسه)؟ شما اگه بزنین Yes، به صفحه ی تنظیمات گوشیتون منتقل می شین.

یکی از گزینه های اونجا جی پی اسه. اگه جی پی اسو روشن کنین، کاملا به صورت دقیق مشخص میشه شما کجا هستین و مقصدتون کجاست. البته در مورد مقصدای ایران مطمئن نیستم، اما اینجا شما اسم خیابون و شماره پلاک وش هرو که بزنین، همیشه یه آدرس منحصر به فرد هست که به صورت کاملا دقیقه براتون روی نقشه مشخص می کنه. نقشه های اینجا همیشه آپدیته، تو ایران نمی دونم چه جوریه.

خلاصه، وقتی جی پی اس فعال باشه، دقیقا مشخصه که شما باید از کدوم طرف برین تا برسین به مقصد و روی نقشه خودش براتون یه خط میکشه بین جایی که الان هستین و مقصد مورد نظر.

تو این حالت سیستم خیلی خیلی دقیقه، یعنی اگه شما 20 متر برین و به گوشیتون دوباره نگاه کنین، کاملا نشون میده شما یه مقداری جا به جا شدین. حتی وقتی سر یه سه راهی وای می ایستن، بالاخره شما توی یکی از راه های سه راهی وای می ایستین دیگه، بهتون دقیقا نشون میده شما الان کدوم ور سه راهی وایستادین، یعنی توی کدوم خیابونش هستین.

اما مشکلی که اینترنت ما تو اینجا داره اینه که، طبق قرارداد اینترنت ما، جی پی اس، مجانی نیست و اتفاقا قیمتش هم خیلی گرونه. فکر کنم هر بار استفاده اش حداقل یکی دو یورو برامون می افته.

اما راه دوم چیه؟ اینکه توی قسمت تنظیمات گوشیتون (که خودش شما رو به اونجا منتقل کرده)، یه گزینه ی دیگه رو انتخاب کنین که دقیق اسمش یادم نیست، ولی چیزی شبیه اینه: از طریق سیستم WiFi از خود گوگل مپ استفاده کنین برای نشون دادن محلتون (امیدوارم درست یادم باشه).

اون گزینه رو که انتخاب می کنین، من دقیقا نمی دونم چطوری داره برای شما مسیریابی می کنه تا معلوم کنه شما کجا هستین، ولی خب بهتون میگه دیگه!

تو این حالت شما رو به صورت یه پیکان نشون میده. جهت این پیکان به سمتی هست که توش حرکت می کنین. این سیستم اصلا دقیق نیست، یعنی شما 500 مترم که برین، اون نمی فهمه!!

من فکر می کردم اینم مثل جی پی اس دقیقه، واسه همین هی مسیرمو اشتباه می رفتم. آخه عملا اصلا نمی تونستم از سیستم استفاده کنم، هرچی حرکت می کردم، هی می گفت تو همونجایی!

چیزی که همسر به من یاد داد اینه که برای استفاده از سیستم مسیریابی تو این حالت، باید هی که به سر دوراهی می رسین، اسم خیابونی که هستینو بزنین توی گوگل مپ و عملا دستی چک کنین که الان کجا هستین، مقصد کجاست و چطوری می تونین برین اونجا؟ یعنی مثل حالت عادی که با گوگل مپ می خواین محلی رو پیدا کنین.

--

راستی من چند تا چیزو به شدت بهتون توصیه می کنم کار کردن باهاشو یاد بگیرین، واقعا مفیده و اکثر ما ایرانی ها تا وقتی تو ایران هستیم خیلی کم ازش استفاده می کنیم.

1) یکیش همین گوگل مپه. حتی گوگل مپ ایران (حداقل تهرانش) هم تقریبا کامله، سعی کنین از تکنولوژی استفاده کنین. اگر هم جایی از گوگل مپ اشتباه هست، ایمیل بزنین درست می کنن. ما خودمون یه بار شهر خودمونو نگاه می کردیم تو گوگل مپ، اسم یکی از خیابوناشو اشتباهی روی یکی دیگه گذاشته بودن. همسر همه ایمیل زد بهشون و گفت که توی نقشه ی شما اسم این خیابون کنار فلان خیابون اینه، در حالی که این غلطه و درستش اینه. چند وقت بعد درستش کردن.

پس فکر نکنین همه جا این طوریه که ایمیلا رو مستقیم میریزن تو سطل آشغل، اگه چیزی اشتباهه، تلاش کنین برای درست کردنش. بیاین سعی کنیم کمک کنیم به بهتر شدن نقشه ی شهرامون تو گوگل مپ لبخند.

2) یه تکنولوژی دیگه که آدم باید یاد بگیره ازش استفاده کنه، یه چیزیه به اسم doodle. اینجا استادا یا بچه ها وقتی می خوان رای گیری کنن، doodle راه می اندازن. میرین تو سایت doodle.com، و گزینه های موجودتون برای رای گیری و توضیحات مربوط به رای گیری رو می نویسین و بعد ایمیل کسایی که میخواین توی رای گیری شرکت کننو وارد می کنین. برای همشون لینک دودل ایمیل میشه و توی رای گیری شرکت می کنن.

اگه خواستین میتونین یه گزینه رو انتخاب کنین که هر وقت دودل آپدیت شده، بهتون با ایمیل اطلاع داده بشه.

3) یه تکنولوژی دیگه، تقویم گوگله (google calander). اینم خیلی گزینه ی خوبیه، اگه کلاس یا قرارملاقات هفتگی یا ماهانه ای دارین توش وارد می کنین، می تونین حتی یادآور هم براش تعیین کنین که مثلا ایکس ساعت/روز/دقیقه قبل از اینکه رخداد مورد نظر اتفاق بیفته بهتون یه ایمیل بزنه و یادآوری کنه.

یه خوبی دیگه ی این تقویم اینه که می تونین با دوستاتون یا کسایی که می خواین برنامه ی شما رو بدونن به اشتراک بذارین. مثلا استاد من تقویمش با همه ی دانشجوهاش به اشتراک گذاشته شده. این طوری من دقیقا می دونم استادم چه روزایی کجاست، حتی روزایی که می خواد بره سفر یا کنفرانسو هم مشخص می کنه.

این خیلی بهتر از اینه که آدم بره در اتاق استاد، تازه استاد یه ساعت فکر کنه، ببینه با کی کِی قرار داره! آخرش هم روز مورد نظر بفهمین شما یا استادتون اون روز کار دیگه ای داشتین.

فعلا همینا رو تمرین کنین، تا بعدا اگه چیز دیگه ای یاد گرفتم بهتون بگم چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٢ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که رفتم پیش منشیمون که برام ترجمه کنه متنا رو، بهم گفت احتمالا باید برم Finanzamt (نمیدونم دقیقا فارسیشو چی بگم، اداره مالیات شاید کلمه ی مناسبی باشه). هر کس که می خواد تو آلمان کار کنه باید حتما بره به این اداره و یه برگه ازشون بگیره و تا آخر باید اون برگه رو نگه داره. یعنی از این برگه یه دونه بهت میدن و هر بار که می خوای جایی استخدام بشی باید اون برگه رو نشون بدی.

خلاصه، این منشی هم به من گفت باید برم به این اداره ببینم چی میگن و یه برگه از اونا احتمالا باید بگیرم. یه عالمه هم نامه برام اومده بود در رابطه با همین کار جدیدم که اونا رو هم خانوم منشی ترجمه کرد و یکیشو مشخص کرد و گفت اینو با خودت ببر اداره مالیات.

منم امروز صبح قرار شد بره اداره مالیات. صبح اینترنتی چک کردم، دیدم نوشته 12 دقیقه پیاده برو، بعد سوار اتوبوس شو، فکر کنم نوشته بود 4 دقیقه اینا تو اتوبوسی بعد می رسی! دیدم خب این که نمی ارزه، من دوازده دقیقه پیاده برم، 4 دقیقه سوار اتوبوس باشم؟!!

تصمیم گرفتم با دوچرخه برم (آیکون دختر معمولی معتمد به نفس نیشخند). در حال حاضر ما سه تا دوچرخه داریم و دو تا قفل! آخه همسر جدیدا یه دوچرخه ی جدید خریده و قصد داره دوچرخه ی قبلیشو بفروشه، ولی هنوز نفروخته. دوچرخه ی من و دوچرخه ی جدید همسر به همدیگه قفل شده بودن. منم قفلو باز کردم، بستم به دوچرخه ی همسر و دوچرخه ی خودمو آوردم بیرون و سوار شدم.

رکاب زنان تا یه جایی رفتم، رسیدم به یه دو راهی که راه اشتباهو انتخاب کردم نیشخند، یه کمی رفتم دیدم دارم پرت میشم از مسیر، برگشتم! مستقیم رفتم تا رسیدم به یه جایی که یه تابلوی بزرگ داشت برای ماشینا که روش نوشته بود Finanzamt، منم سعی کردم به سمتی که تابلو گفته بود برم، ولی بعد فهمیدم اون اشتباه بوده! یعنی اون برای ماشینا خوب بود.

خلاصه، پرسون پرسون راهو پیدا کردم و رسیدم جلوی در Finanzamt. اونجا تازه دیدم ئه! من چرا قفل دوچرخه رو با خودم نیاوردم؟متفکر دوچرخه رو بیمه ی ابوالفضلش کردم همونجا و رفتم تو!

خدا رو شکر خیلی شلوغ نبود، خیلی زود نوبتم شد. خانومه نامه رو گرفت، گفت تو هیچ برگه ای از ما لازم نداری! این نامه برگه ای از ما نخواسته، فقط یه شماره شناسایی می خواد که هر کسی داره و ربطی به کارمند بودن و شدن و این حرفا نداره.

گفت شماره شناساییتو می دونی؟ گفتم نه! گفت باشه من الان برات پرینت می گیرم. برام یه برگه پرینت گرفت و داد دستم. منم خوشحال و خندان برگشتم!

چهارتا مسیر موجود بود برای رفتن، من سه تاشو امتحان کردم غلط بود نیشخند، بعد فهمیدم مسیر درست کدومه!! مسیر درستو رفتم، رسیدم به یه سه راهی. حدس می زدم مسیر درست کدومه، ولی دیگه نمی خواستم ریسک کنم، هوا خیلی گرم بود، اعصابم داشت به هم می ریخت. همونجا ایستگاه اتوبوس بود. اتوبوسم قرار بود دو دقیقه دیگه بیاد. وایستادم با اتوبوس بیام خونه. یه ایستگاه با اتوبوس اومدم، پیاده شدم. مسیر رفتنیم هم از همین ایستگاه رد شده بود. گفتم از اینجا رو دیگه بلدم.

بعد از اینکه پیاده شدم از اتوبوس، دوباره دوچرخمو سوار شدم و رکاب زنان رفتم، رفتم رفتم، تاااااا وقتی دیدم از خونمون رد شدم نیشخند.

ولی خدا رو شکر به یه جایی رسیده بودم که از اونجا دیگه دقیق خونمونو بلد بودم چشمک، دوباره رکاب زنان اومدم سمت خونمون.

یه کار نیم ساعتی رو در عرض حدود یه ساعت و نیم انجام دادم، ولی خب تجربه زیاد کسب کردم، خوب بود نیشخند.

البته اینم بگم که تمام مدت با اینترنت گوشیم گوگل مپو چک می کردم، ولی اصلا نمی تونستم تشخیص بدم کجام نیشخند! یعنی یه جایی رو نشون میداد می گفت تو اینجایی، بعد من 500 متر رد میشدم از اونجا، اون هنوز می گفت تو همونجایی خنثی!!!

وقتی اومدم خونه همسر که اومد برام توضیح داد چطوری باید از گوگل مپ گوشیم استفاده کنم که گیج نشم، ان شاءالله واسه دفعه های بعدی یاد گرفتم دیگه لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢۱ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دچار مغزپکیدگی مفرط شدم. کسی براش درمانی داره؟چشمک

هر بار اجرای برنامه ام حدود یه ربع وقت می گیره. بعدش تازه باید نتیجه ها رو صد بار از این ور به اون ور کپی کنم! تا بالاخره یه جوابی بگیرم که آخرش هم می بینم، حتی یه اپسیلون هم فرقی با جواب قبلی نداره!!

دیگه مخم پکید! میرم یه کم کلیدر بخونم، شمام برین یه کم کلیدر بخونین چشمک.

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یه عالمه نامه از دانشگاهی که قراره براش کار کنم گرفتم. در واقع قرارداد کار بود که باید امضا می کردم و براشون پس می فرستادم. منشی محترم دانشگاهی که قراره برم، چند تا کاغذ چسبی روی قسمت های مختلف چسبونده بود و راهنمایی کرده بود که کدوما رو باید براشون پس بفرستم و کدوما برای منن.

دو تا از فرم ها فقط امضا کردنی بود، ولی یکیش به نظر می اومد پرکردنی باشه. از اونجایی که فرم حساسی بود و نمی خواستم چیزی رو اشتباه پر کنم، امروز ورداشتم همه رو بردم دانشکده که به منشی بگم برام ترجمه کنه نیشخند.

رفتم تو اتاق منشی، گفتم میشه تو پر کردن یه سری فرم بهم کمک کنین؟ قرارداد کاریمه برای فلان جا که با استادمه. گفت مال فلان دانشگاهه یعنی؟ گفتم آره؟ احساس کردم چون مال دانشگاه خودمون نیست دوست نداره کمک کنه، ولی بعد دیدم اشتباه کردم. آخه ادامه داد، چون فرم مال دانشگاه ما نیست، من ممکنه کامل بلد نباشم، آخه فرماشون با ما فرق داره. ولی بیار من هرچیشو بتونم کمکت می کنم.

فرما رو براش درآوردم، فقط سه جا رو باید امضا می کردم نیشخند. اون فرمی هم که باید پر می کردم، در واقع باید توش محل های کار قبلیمو می نوشتم. اما از اونجایی که من اولین باره تو آلمان دارم قرارداد کاری امضا می کنم، چیزی نداشتم که توی اون جاهای خالی بنویسم.

خلاصه، اون جاهایی که بایدو امضا کردم و تموم شد. یه سری نامه هم برام اومده بود که اونا رم به منشیمون گفتم برام ترجمه کنم ببینم باید چیکار کنم (تریپ ننه من سواد ندارم، ببین این چی میگه چشمک).

اونا رو هم برام توضیح داد و راهی خونه شدم. تو ایستگاه اتوبوس داشتم کتاب کلیدرو می خوندم که یه خانوم و آقای ایرانی رو دیدم که تقریبا هم تیپ خودمون بودن. اما مطمئن نبودم که ایرانی ان، ممکن بود افغانی هم باشن. آخه خانومه شال سرش کرده بود و یه ور شالشو از روی شونش رد کرده بود و انداخته بود پشتش، همون تیپی که چندین سال پیش تو ایران مد بود، واسه همین مطمئن نبودم که ایران ان و چیزی نگفتم.

می خواستیم سوار قطار بشیم، اونا سلام کردن، منم جواب دادم و با هم رفتیم تو. تو قطار هم نزدیک هم نشستیم و یه کمی صحبت کردیم. خانومه دانشجو بود تو شهر ما و آقاهه پست داک بود. دو سالی بود اینجا بودن. نمی دونم چرا شهر به این کوچیکی ما تا حالا اینا رو رویت نکردیم تو شهر متفکر.

متاسفانه دو ایستگاه بیشتر با هم نبودیم، من باید پیاده میشدم. خداحافظی کردم و پیاده شدم. حتی یادم رفت اسمشونو بپرسم!! ولی وقتی اومدم خونه به همسر گفتم، سریع رفتیم تو سایت دانشکدشون و اسم آقاهه رو درآوردیم نیشخند. ولی اسم خانمه رو هنوز نمی دونیم.

احتمالا اینا رو هم میذاریم تو لیست که به جمع دوستامون اضافشون کنیم لبخند.

---

رفتنی هم داشتم تو قطار همون کتاب کلیدرو می خوندم. یه آقایی اون ور نشسته بود شروع کرد با من عربی حرف زدن. گفتم آقا یواش برو، من عرب نیستم نیشخند، گفت آها، فکر کردم کتابی که دستته عربیه. گفتم نه، فارسیه. آقاهه مصری بود. یه کمی با هم آلمانی، انگلیسی حرف زدیم. واقعا انقد قاطی پاطی حرف زدیم که نمی تونم بگم انگلیسی بود آلمانی قاطیش بود یا آلمانی بود انگلیسی قاطیش داشت!!

---

این کتاب کلیدر خیلی خیلی کتاب قشنگیه. حتما بخونینیش. من مدت ها پیش اسم این کتابو شنیدم، وقتی خیلی خیلی بچه بودم، در حد ابتدایی. با اینکه اون موقع کتاب رمان زیاد می خوندم، (فکر کنم پنجم ابتدایی که بودم تقریبا تمام کتابای رمان کتابخونه ی عمومی نزدیک خونمونو تموم کرده بود!! هر بار که می رفتم خانوم مسئول کتابخونه باید کلی می گشت و یه کتابی که من هنوز نخوندم برام پیدا می کرد!) ولی هیچ وقت رغبت نکرده بودم این کتابو بخونم. حتی با اینکه این کتاب بین کتابای عموم که تو خونه ی مامان بزرگم بود، وجود داشت، هر ده جلدش!! ولی من بازم هیچ وقت نرفتم سمتش.

شاید چون تعداد جلداش زیاد بود و من اون موقع بچه بودم و می ترسیدم از کتاب های طولانی. فکر می کردم نمی تونم تا آخرش بخونم.

الان دوباره دنیا یه دور چرخید و این ور دنیا، دوباره این کتاب کلیدر دست ما افتاد!! این دفعه مشتاق بودم بخونمش.

هنوز بیست صفحه از کتابو نخونده بودم که عاشق کتابش شدم. واقعا کتاب قشنگیه، البته به شرط اینکه به توصیفات علاقه داشته باشین. من به شخصه کتابایی رو دوست دارم که همه چی رو دقیق توصیف کرده باشن. من دوست دارم وقتی کتاب می خونم، بتونم خودمو اونجا تصور کنم. این کتاب اینجوریه توصیفاش، همه چی دقیقه. اینکه کی چی پوشیده، صورتش چه شکلیه، موهاش چه شکلیه، خونشون چه شکلیه، چی کجاست و همه چی رو کامل و دقیق توضیح میده. و من اینو خیلی دوست دارم.

اما اگه از اون دسته آدما هستین که دوست دارین فقط قضایای اصلی رو بدونین، احتمالا این کتاب خیلی براتون حوصله سربر خواهد بود.

الان بیشتر از 200 صفحه از کتابو خوندم، هنوز تو جلد اولم! ولی کتابو خیلی مشتاقانه دنبال می کنم.

جدای از اینکه چقدر کتابش قشنگه، حداقل از اونجایی که یکی از طولانی ترین رمانای دنیاست، به نظرم حتما بخونینش. طولانی نوشتن رمان هم کار هر کسی نیست. من نمی دونم بقیه ی کتاب چطور خواهد بود، اما الان به نظر من چیز حشوی نداره. بعضی کتابا وقتی طولانی میشن، آخراشون خیلی چرت و پرت میشن. من نمی دونم آخرای این کتاب چطوریه، ولی الانش که خیلی قشنگه.

خلاصه که آقا کتاب بخونین، کتاب بخونین، کتاب بخونین نیشخند، اگه کلیدر ندارین هرچی دستتون میاد بخونین. فقط بخونین.


[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از خوشی های کوچیک (ولی مهم و خاطره انگیز برای آینده ها)، اینکه سر ظهر، زیر نور آفتابی که از پنجره میتابه، بالش بذاری، دراز بکشی رو فرش.

به همسر که می خواد کتاب رمانشو بخونه بگی، تو هم بالش بذار کتابو بلند بخون. اونم کتابو بگیره دستش و شروع کنه به خوندن و تو با اینکه اصلا نمیدونی داستان چیه، از صفحه ی حدود 400 کتابو گوش بدی و لذت ببری.

سعی کنی خودتو غرق کنی توی توصیفات کتاب و چند دقیقه ای به دور از هرگونه استرسی که مربوط به کار و دانشگاه و این چیزا باشه، فقط به این فکر کنی که الان تو توی اون کتابی، توی همون روستایی که کتاب داره توصیف می کنه و داری تصور می کنی لباس ها و گفتار و رفتار آدمای روستایی حدود 80 سال پیشو... .

و بعد وسط خوندن داستان خوابت ببره. یهو بیدار بشی متوجه بشی با اینکه تو خوابت برده، همسر هنوز داره کتابو بلند بلند می خونه و دوباره لذت ببری از ادامه ی توصیفات ...

---

مطمئنا یه روزی آدم دلش واسه همچین لحظه هایی خیلی خیلی تنگ میشه.

 

[ ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز عصر قرار گذاشته بودیم با بچه ها که بریم دوچرخه سواری، یکی از شهرای دور و برمون که شاید 7 8 کیلومتر بیشتر فاصله نداشت تا شهرمون.

دیشب رفتیم برای این سفر نصف روزمون خرید کنیم. اول رفتیم یه سری نون برداشتیم که برای ساندویچای کوچیک درست کردن خوبه. بعد یه کم دیگه تو فروشگاه گشتیم گفتیم پیتزا ورداریم، تو خونه بپزیم، برش بزنیم، بذاریم تو ظرف ببریم. با توجه به اینکه پیتزا ورداشته بودیم، دیگه اون نونا به درد نمی خورد، چون قرار نبود سالاد اولویه یا چیز ساندویچی ای ببریم با خودمون. ولی خب دیگه گفتیم اشکالی نداره، نونا رو خودمون می خوریم.

من همونجا به ذهنم رسید برای شام گوشت چرخ کرده و سیب زمینی و پیاز و از این چیزا رو قاطی کنیم، سرخ کردیم، بذاریم لای این نونای ساندویچی و بخوریم.

یه نوشابه هم ورداشتیم از فروشگاه واسه سفرمون و بعد از انجام بقیه ی خرید که مربوط به زندگی روزمره ی خودمون بود برگشتیم خونمون.

شب همون چیزی که قرار بود بپزیمو پختیم، ولی نمی دونم چرا انگاری توی ذهنمون اینطوری مونده بود که این نونا واسه فرداست! و نخوردیمشون، با نونای عادی خوردیم غذامونو، تموم شد، آخرش هم یادمون نیومد که می تونستیم با این نون خوشمزه ترا بخوریم!!

خلاصه، فردا صبح (یعنی امروز صبح) که شد تازه یادمون افتاده راستی ما دیروز می تونستیم این نونا رو بخوریم نیشخند. بعد از چند دقیقه اش من یادم افتاد که اصلا دیروز که من با دوستمون صحبت کردم و پیشنهاد دادم که مثلا صبح تا عصر بریم اینا، گفت عصر بریم بهتره و اگه قرار باشه عصر بریم که اصلا قرار نیست ناهار بخوریم دیگه نیشخند.

به این ترتیب، نوشابه و پیتزایی هم که خریده بودیم الکی شد!

از صبح نشستیم کارامونو کردیم و کتاب خوندیم و منتظر بودیم که عصر شه بریم ددری چشمک. ظهر هم با همسر لازانیا پختیم که خیلی هم خوب شد (جای شما خالی). فکر کنم تا چند وقت همسر نشانه ی عشق همسر از ماکارونی به لازانیا تغییر کنه چشمک (برای اونایی که نمی دونن دوباره تکرار می کنم، همسر هر وقت بخواد خیلی برای من وقت بذاره و نهایت عشقشو اعلام کنه ماکارونی درست می کنه و چون خودش خیلی ماکارونی دوست داره فکر می کنه همه خیلی دوست دارننیشخند).

بعد از ناهار من یه کم خوابیدم و همسر برام بلند کتاب می خوند. همسر همچنان داشت کتاب می خوند که من خوابم برد.

یه وقت دیدم همسر داره با دوستامون تلفنی صحبت می کنه و قرار مدار دقیق بیرون رفتنمونو میذاره. قرار شد ساعت 5:30 یه جا قرار بذاریم. از خونه ی ما تا پل محل قرار تقریبا نیم ساعت با دوچرخه راه بود.

ما هم همون ساعتای 5 راه افتادیم، ولی یه جا یه تابلو رو پیروی کردیم که اشتباه کردیم. در واقع تابلو چون برای ماشینا بود به درد ما نمی خورد و ما نباید گوش می دادیم به حرف اون تابلو. یه ربعی تو مسیری که تابلو گفته بود رفتیم و دیدیم نرسیدیم! همسر با گوشی چک کرد دیدیم بعععععععله، از همونجایی که تابلو گفته این وری، ما درست باید در جهت مخالفش می رفتیم.

زنگ زدیم به دوستامون گفتیم ما حدود یه ربع دیرتر می رسیم. اونا سر قرار بودن و زمان هم 5:33 اینا بود. دوباره رکاب زنان برگشتیم و این دفعه مسیر درستو رفتیم. تقریبا یه ربع به شیش بود که رسیدیم سر قرار.

واقعا خیس عرق شده بودیم با این هوای شرجی اینجا. نمی تونین تصور کنین چقدر گرم بود هوا. اصلا شک داشتیم که بریم یا نریم با این هوا! دیگه گفتیم حالا که اومدیم تا اینجای راهو، وسایلمونم با خودمون ورداشتیم، بریم.

چهارتایی، رکاب زنان، راه افتادیم. مسیر خیلی قشنگی بود. یه بار وایستادیم تو مسیر عکس گرفتیم. چند بارم وایستادیم به منظره های دور و برمون که خیلی قشنگ بودن نگاه کردیم.

خیلی طول کشید تا رسیدیم، فکر کنم تقریبا 7 اینا شده بود که رسیدیم به محل مورد نظرمون که یه پارک بود. یه سازه ی فلزی هم اونجا بود که تقریبا شبیه عراده ی توپ بود. رفتیم اونجا هم چند تا عکس گرفتیم و گفتیم یه کمی رکاب بزنیم بریم یه جا تو پارک بشینیم.

تو همین اثنا بارون شروع کرد به باریدن. گفتیم خب بریم یه جا که زیر درخته بشینیم. یه کمی با دوچرخه هامون رفتیم، خیلی کم، در حد دویست متر، شایدم کمتر، دو تا نیمکت بود که تقریبا زیر درخت بودن. نشستیم اونجا میوه ها و چیپس و این چیزامونو در آوردیم و شروع کردیم به خوردن.

یه چایی هم ریختیم واسه خودمون و خوردیم. جلومون هم یه دسته غاز بودن که هی می اومدن و می رفتن. اصلا هم سر و صدا نداشتن، فقط هر از گاهی چندتاشون یه صدایی از خودشون در می آوردن. فکر کنم بیست سی تایی بودن.

من داشتم حرف می زدم که یهو یکیشون یه صدای عجیبی از خودش در آورد که به نظر ما شکل بوق بود و کاملا توجهمونو جلب کرد. یهو دیدیم همه جمع شدن دور و برش. حتی یه سری ها پرواز کردن از روی رودخونه و اومدن پیش همونی که سر و صدا کرده بود. پیرو این سر و صدا یکی دو تای دیگه هم صدایی خیلی صدای همون اولیه رو از خودشون در آوردن. دیگه همه ی غازا اومده بودن زیر یه درخت جمع شده بودن.

ما هم با خودمون گفتیم چه جالب همه رو صدا کردن بیان! در عرض کمتر از سه چهار دقیقه چنان طوفانی شد که ما حتی نمی تونستیم وسایلمونو جمع کنیم. بارون به شدت زیاد شد، حتی تلاشمون برای درست جمع کردن وسایلمون هم ناکام بود، چهار نفری نمی تونستیم چند تا ظرفو چنگال و لیوان یه بار مصرفو جمع کنیم! هرچی رو ورمی داشتیم یه چیز دیگه رو باد می برد. در نهایت بدو بدو همه چیزو ریختیم تو کوله هامونو و رفتیم زیر دو تا درخت پناه گرفتیم.

اولش خوب بود و درخت تا یه حدی جواب میداد. ولی چند دقیقه بعدش دیگه برگای درختا کاملا آبکی شده بودن و قطره های درشت از روی برگا می ریخت رو سر و کله ی ما. علاوه بر این، کامل هم زیر درخت نبودیم و خود طوفان هم مارو بی نصیب نمی ذاشت.

مدام هم رعد و برق پشت رعد و برق! خیلی وضع بدی بود. تو همچین وضعیتی هیچ کاری نمی تونستیم بکنیم. حتی دوچرخه ها رو هم قفل نزده بودیم. تنها کاری که می کردیم این بود که ما از دوستامون عکس می گرفتیم، اونا از ما نیشخند!! آخه واقعا وضعیت خنده داری بود. اصلا امکان نداشت تو اون هوا بتونیم قدم از قدم ورداریم، با دوچرخه که دیگه اصلا!!!

تقریبا تو بیست سی متریمون (البته من چشمام در این زمینه ترازوی خوبی نیست، شایدم بیشتر بود نیشخند) یه جای خیلی خیلی کوچیک بود که میشد پناه گرفت. ولی اصلا جرئت نداشتیم همین مسیر کوتاهو بریم زیر بارون. همین جوریش زیر درخت کاملا خیس شده بودیم. شلوارامون تا زانو، شونه هامون و سرمون هم کاملا!!

بالاخره یکی از بچه ها خطر کرد و یهو دوید به سمت اون پناهگاه. بعد هم خانومش دوید. ولی ما یکی دو دقیقه بعدش وایستادیم و گفتیم دیگه چهارتایی که اونجا جا نمی شیم. ولی بعد دیدیم این طوری نمیشه، همسر به من گفت کوله رو وردار بدو تا اونجا. بدو منم میام. منم فکر کردم همسر الان میاد، بدو بدو دویدم. اصلا هم به پشت سرم نگاه نکردم!

وقتی رفتم دیدم همسر نیومد! چند دقیقه بعدش همسر اومد، وایستاده بود تمام دوچرخه ها رو قفل زده بود، یکیشونو هم سوار شده بود آورده بود. کوله ی دوستامونو هم آورده بود، آخه گوشی خانوم دوستمون اون تو بود و مطمئن نبودیم زیر این بارون، روی دوچرخه که کلا زیر درخت نبود، سالم بود هنوز یا نه!

تو اون پناهگاه کمتر از یه متری (!!)، همسر قطارا رو چک کرد که ببینه نزدیک ترین ایستگاه قطاری که می تونیم بریم کجاست. یه چند دقیقه که گذشت هوا بهتر شد و میشد بریم دوچرخه هامونو بیاریم.

از پناهگاه که اومدیم بیرون، غازا دوباره از زیر درخت پراکنده شده بودن، معلوم بود هوا رو به خوب شدنه. البته دوباره یهویی بارون شدید شد، ولی چند ثانیه ای بیشتر این طوری نبود، معلوم بود که غازا درست فهمیدن چشمک.

دوچرخه هامونو سوار شدیم و رفتیم به سمت ایستگاه قطار. منم مجبور شدم بلیت بخرم. در حالت عادی من با بلیتم می تونم تا حدود 50 کیلومتری شهرو برم، ولی من بلیتمو ورنداشته بودم. آخه همسر می تونه با بلیتش 4 نفر دیگه رو هم ساپورت کنه. اما مشکل این بود که محدوده ی بلیت همسر محدود بود و جایی که ما توش بودیمو شامل نمی شد. این شد که هرچهارتامون مجبور شدیم بلیت بخریم.

قطار باید ساعت 19:24 می اومد، اما زده بود 20 دقیقه تاخیر داره. وقتی ما رسیدیم حدود 19:40 اینا بود. برای ما خوب شده بود، چون قرار بود الان قطار بیاد. ولی نیومد! وقتی ساعت 19:44 اینا شد، دوباره روی تابلو نوشت قطار 30 دقیقه تاخیر خواهد داشت، بعد دوباره شد 40 دقیقه، دوباره شد 45 دقیقه!

همسر رفت برنامه ی قطارا رو چک کنه، دو تا خانومی که اونجا بودن بهش گفته بودن ما 2 ساعته اینجاییم هنوز قطار نیومده!! ولی قراره الان بیاد.

دیگه انقد قطار نیومد که به شک افتادیم با همون دوچرخه بریم یا نه! آخه اون موقع دیگه بارون وایستاده بود. مشکلی که نمی ذاشت بتونیم با دوچرخه بریم لباسای به شدت خیس ما بود!

فکر می کنم 8:10 اینا بود که بالاخره قطار اومد. طبق برنامه ای که دست ما بود، ما باید قطار عوض می کردیم، ولی انقد خطها قاطی شده بود که ما در نهایت سوار قطاری شدیم که ما رو تا مقصد نهایی می رسوند.

از اونجایی که 4 تا دوچرخه داشتیم تو دو تا واگن سوار شدیم که راحت تر باشیم. ولی کوله ی ما روی سبد دوچرخه ی بچه ها موند و اونا با خودشون بردن تو اون یکی واگن.

در نهایت چون خونه هامون دقیقا تو دو تا نقطه ی مقابل همن تو شهر، ما می خواستیم یه ایستگاه دیگه پیاده بشیم، اونا یه جا دیگه. ما زودتر باید پیاده می شدیم. همسر بهشون زنگ زد گفت قطار که وایستاد، درو باز کنین کوله ی ما رو بندازین بیرون، ما میایم ورمیداریم.

اونا هم همین کارو کردن. من که ندیدم ولی همسر می گفت وقتی کوله رو انداختن، قیافه ی این آدمایی که روی صندلی تو ایستگاه نشسته بودن دیدنی بود! فکر کردن طرف بمب انداخته نیشخند، ما هم که قیافه هامون همه، خارجی، کله سیاه، خاورمیانه ای، روسری دار و در یک کلام تروریست چشمک.

همسر بدو بدو رفت ورداشت کوله رو که خیال اون مسافرای تو ایستگاه راحت بشه!

بعدش دیگه با دوچرخه رکاب زنان اومدیم خونه، خدا رو شکر از ایستگاهی که پیاده شدیم تا خونه ی ما راه زیادی نبود، کمتر از پنج دقیقه بعد خونه بودیم. ولی دوستامون فکر می کنم راه زیادی تا خونه داشتن هنوز.

اینم از ما که اندازه ی غازا نمی فهمیم نیشخند. اصلا خوبه آدم غاز بخره تو خونش نگه داره! مفیده.

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٩ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب خدا رو شکر ما مشکل چی بپوشممون حل شد!

از اونجایی که فهمیدیم مهمونی مختلطه، مسلما مجبور بودم کت و شلوار بپوشم. بعد از حساب و کتاب کردن، دیدیم چه کاریه که بریم دوباره کت بخریم؟پو بریم همون قبلی رو، هرچند که مشکیه و من اصلا دلم نمی خواد رنگ تیره بپوشم، امتحان کنم، شاید هم قشنگ و شیک بود. حالا درسته مشکیه، ولی از اینکه دوباره پول بدیم که بهتره که نیشخند.

قبل از اینکه بپوشم من تو ذهنم این بود که حداقل یه شلوار دیگه بخرم، آخه فکر می کردم شلواره خیلی گشاده.

ولی بعد که پوشیدم دیدم نه بابا، چقد شیک بوده این کته، من خبر نداشتم عینک. هیچی دیگه، به سلیقه ی خودمون آفرین گفتیم و دیگه قرار شد همینو بپوشم چشمک.

حالا شلواره رو بگو! پام کردم دیدم دقیقا اندازمه!!! نمی دونم من چاق شدم، یا فکر و خیال می کردم که بزرگه برام! البته خودمونیم شلواره هم شلوار نیست، از این تنبوناست که شکل شلواره نیشخند.

اون وقت بعضی ها میان کامنت میذارن میگن تو معمولی نیستی! نه خب آدمای خاص واقعا تنبون پاشون می کنن تو عروسی مردم*؟نیشخند

اون وقت بعضی ها فکر می کنن این خارج نشینا چقد باکلاسن نیشخند. البته پیش خودمون باشه، بقیه ی خارج نشینا این طوری نیستن، فردا اگه کسی تو فک و فامیلتون خارج بود، فکر نکنین اونم حتما مثل ما بی کلاسه ها! بعضی ها هستن خیلی باکلاسن، ولی خب ما این جوری اینم دیگه نیشخند.

برای کفشم هم، همسر رفته بود انباری دیروز و متوجه شده بود اون کفش هایی که من با 9 یورو برای عروسی برادر کوچیکتر خریده بودم و فکر می کردم بعدا انداختمشون، هنوز در صحت و سلامت تو انباری به سر می برن لبخند.

البته من از این بابت باید ممون همسر باشم، چون اگه به خودم بود تا الان صد بار اون کفشا رو انداخته بودم! نه به خاطر اینکه من کفشی رو فقط یه بار استفاده می کنه، نه، بلکه به این خاطر که کفشه به شدت پامو اذیت می کرد، من فقط می تونم باهاش یه جا بشینم! فکر نمی کنم بشتر از دویست متر بتونم باهاش راه برم.

حالا فقط باید یه پیرهن جور کنم که زیر کت بپوشم. امروز رفتیم فروشگاها رو نگاه کردیم، شانس من اصلا چیز مناسبی پیدا نکردم، یعنی هرچی بود قیمتش زیاد بود، نمی خوام زیاد خرج کنم آخه نیشخند. همین امروز که رفته بودیم برای من لباس ببینیم، کاملا اتفاقی همسر یه پیرهن برای خودش دید که 86 درصد تخفیف خورده بود!!! میدادن 5 یورو.

من نمی دونم چرا از این پیرهنا واسه من پیدا نمیشه؟!سوال حالا هنوز چند هفته دیگه فرصت دارم که فروشگاها رو زیر و رو کنم. امیدوارم یه چیزی پیدا کنم بالاخره.

---

* این تیکه رو که نوشتم یاد برنامه ی کوله پشتی افتادم که من دبیرستانی بودم پخش می شد. یادمه یه قسمتش فرزاد حسنی که مجریش بود یه چیزی گفت با این مضمون:

الان منو نگاه نکنین اینجوری جلو دوربین شسته رفته و مرتب نشستم، همین من از خونه که میخوام برم بیرون، تنبونمو گلوله می کنم زیر جورابم نیشخند.

حالا حکایت ما هم همینه، اسم خارج زندگی کردن ما رو باکلاس نشون میده، وگرنه ما هم از همون تنبون گلوله کن هاییم چشمک.


[ ۱۳٩۳/٥/۱٩ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره من امروز تو یه موقعیت قرار گرفتم که مجبور شدم دو سه تا جمله عربی حرف بزنم لبخند!

اینجا بلیت اتوبوس که میخرین به کسی نشون نمی دین در حالت عادی، ولی هر از گاهی یه سری مسئول چک کردن بلیت (بخونین خفت کن!) میان تو اتوبوس و دونه دونه بلیتا رو چک می کنن. اگه بلیت نداشته باشی یا جا گذاشته باشی، کارت شناسایی نشون میدی، برگه ی جریمتو می نویسن، اگه کلا بلیت نداشته باشی که جریمه رو پرداخت می کنه، اگه بلیتتو جا گذاشته باشی فردا بلیتتو می بری نشون میدی و 10 یورو جریمه می شی (در حالت عادی 40 یورو جریمشه).

امروز یه آقایی نشسته بود رو به روی من که عرب بود. بلیت چک کنا اومدن، بنده خدا دو تا بلیت تک سفره داشت که نمی دونست کدومشو دیرتر خریده. هر دو رو نشون داد به مسئول مربوطه. مسئوله هم دید این آقا اصلا بلیتا رو validate نکرده.

اینجا بلیت تک سفره که می خری رو هر وقت بخوای می تونی استفاده کنی، یعنی می تونی الان بلیت بخرین برای یه هفته دیگه. اما نکته اش اینه که هر وقت که سوار قطار شدی، باید بزنی توی دستگاهی که درست جلوی در هست تا validate بشه و معلوم بشه که شما این بلیتو الان استفاده کردین.

این بنده خدا نمی دونسته، فقط بلیتا رو خریده، ولی هیچ کدومو validate نکرده بود! آقاهه هم بهش گفت اینا رو که validate نکردی، طرف هم هیچی آلمانی نمی فهمید، حتی انگلیسی هم بلد نبود! هی میگفت لا ادری لا ادری!

همیشه این مسئولا دوتایی یا چندتایی میان و من نمی دونم چرا، ولی وقتی مورد اینجوری پیش میاد که طرف خارجیه و بلد نیست، اکثرا با هم مشورت می کنن. آقاهه همکارشو صدا زد، اونم یه کمی همون سوالا رو تکرار کرد، ولی بازم طرف نمی فهمید.

می خواستم تلاش کنم یه کمی به عربی بهش بفهمونم، ولی همون موقع آقاهه بردش جلوی دستگاه و بهش گفت که باید بزنی این تو. من فکر کردم اون موقع فهمید، دیگه چیزی نگفتم، گفتم خب الان که عملی اجرا کردن فهمید دیگه! ولی بازم نفهمیده بود بنده خدا.

مسئول بلیت بهش گفت کارت شناسایی نشون بده، بازم نفهمید، گفت پاسپورت؟ این کلمه رو فهمید، جواب داد هتل. گفت یه کارت شناسایی دیگه بده، کارت بانک، کارت تخفیف قطار، هر کارت شناسایی ای. باز این میگفت نمی فهمم.

آخرش من بهش گفتم ببین این بلیتا رو باید اینجوری بزنی تو دستگاه. بعدم به مسئولای قطار گفتم این بنده خدا میگه مسافرم، بلیتشو هم بلد نبوده باید validate  کنه. آقاهه کیفشو نشونم داد گفت من هر دفعه بلیت می خرم، نگاه کردم تو کیفشو فکر کنم ده تا بلیت دیگه هم بود که هیچ کدوم validate نشده بودن!!

مسئولا که دیدن من یه کمی با این عربی حرف زدم و فهمید که الان باید چیکار کنه، گفتن خب اشکالی نداره، الان که فهمیدی، پاشو همین الان validate کن، دیگه بلند شد بلیتشو زد تو دستگاه و مسئولا هم دیگه رفتن، فکر کنم مسئولا فکر کردن الان من کلا عربی حرف زدم و توپ برای طرف توضیح دادم که از این به بعد باید چیکار کنه نیشخند، نمی دونستن منم جمله هایی که گفتم سر و ته نداشت و خودمم مطمئن نیستم طرف چیزی از حرفای من فهمیده باشه نیشخند.

بعد به آقاهه دوباره گفتم ببین هر بار که بلیت می خری باید همین کارو بکنی، هر بار ها! گفت آره الان فهمیدم دیگه. یه کمی شروع کرد با من به حرف زدن، من نمی دونم با اون دو جمله ی کج و کوله فکر کرد من اینقد عربیم خوبه که شروع کرد به حرف زدن؟!!!سوال

گفت اینایی که اومدن شرطه بودن؟ گفتم آره، خدا رو شکر این کلمه ی شرطه رو از اینایی که مکه رفتن شنیده بودم قبلا چشمک.

میگفت از هتل میام، دارم میرم مسجد. ایستگاهی که نزدیک مسجد لبنانی ها بود پیاده شد.

اینم از عربی حرف زدن ما نیشخند.

---

بعدا با خودم فکر کردم واقعا ماشاءالله به این عربا، واسه مسافرت میان یه کشور غیرمسلمون، باز سراغ مسجدو می گیرن و ظهر جمعه میرن نماز جمعه بخونن با هم!


[ ۱۳٩۳/٥/۱٧ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بعضی وقتا یه فاصله هایی بین آدما وجود داره که آدما نمی تونن پرش کنن، هرچی هم که دلشون بخواد، نمی دونم چرا، ولی خب این جوریه دیگه.

مثلا همین معلم/دانش آموز کلاس آلمانی/فارسی من، هم رشته ای منه، ولی تو مقطع لیسانس. البته قبلا رشته ی حقوقو شروع کرده، ولی خوشش نیومده ول کرده، یعنی الان فکر می کنم 20 سالش باشه حداقل، خیلی هم بچه نیست. سال دومه.

من خیلی تلاش می کنم تا بیشتر باهاش دوست باشم، اما اون همیشه منو به عنوان یه سال بالایی می بینه، همیشه دغدغه هاش اینه که فلان امتحانم سخته، فلان استادو می شناسی؟ چطوریه؟ شما مثلا تزاتون راجع به چیه؟ استادا روی چیا کار می کنن؟

تما سوالاش دقیقا همون سوالاییه که یه دانشجو از سال بالاییش می پرسه، خیلی خیلی به ندرت راجع به خانواده ی من، دوستای من، یا اتفاقات زندگی با من صحبت می کنه.

همیشه احساس می کنم یه فاصله ای بین ما هست که من سعی می کنم پرش کنم، اما اون نمیذاره و این نذاشتنش هم عمدی نیست. یعنی این طوری نیست که بگم دوست نداره بیشتر از یه حدی بهش نزدیک بشم. اصلا این طوری نیست. کاملا متوجه میشم که ناخودآگاه از اونجایی که داره به مقتضای سن خودش رفتار می کنه، تمام هم و غمش اینه که حال که با یه سال بالایی در ارتباطه تا جایی که می تونه ازش کمک بگیره.

احساس می کنم همین فاصله بین همه ی ما با بزرگترامون هست. فاصله هایی که ما فقط چون می بینیم اونا بزرگترن، احساس می کنیم باید باشن. فاصله هایی که گاهی خواسته و گاهی ناخواسته بین خودمون و دیگران حفظ می کنیم، در حالی که اگه از بین ببریمشون خیلی به نفع خودمونه و اصلا هم بد نیست!

یاد حرفی افتادم که یکی از استادای گروه یه بار زد. یه بار بحث بود سر ارائه های هفتگی و اینکه بچه ها می ترسن از ارائه دادن از جلوی استادا، ممکنه کسی اولین بارش باشه، خوب ارائه نده، کلی استرس داشته باشه، یا انگلیسیش خوب نباشه و خلاصه از این حرفا.

یکی از استادا که اتفاقا یکی از با سابقه ترینا هم هست، گفت راهکارش خیلی ساده است، همون اولش بگین! ما درک می کنیم، ما هم دانشجوی سال اول داریم، دانشجوی سال آخر داریم، کاملا متوجهیم به عنوان یه استاد که توقعمون از دانشجوی سال اول چی باید باشه، از دانشجوی سال آخر چی باید باشه.

برام خیلی جالبه که مثلا من خودم تمام تلاشم اینه که خودمو به کسی که از من کوچیکتر نزدیک کنم و نذارم اون منو سال بالایی ببینه فقط، اما اون فاصلشو حفظ می کنه و مانع از این میشه که من از یه حدی بیشتر بهش نزدیک بشم.

و حرف اون استاد هم دقیقا نشون میداد که همین وضعیت بین ما دانشجوها (ی سال بالایی!!) و استادا هم برقراره! استادا دوست دارن به ما نزدیک باشن، ولی ما بهشون این اجازه رو نمی دیم!

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٧ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز با اینکه هیچ کار خاصی نکردم، اما به نظرم روز مفیدی بود. حداقل تقریبا تمام کارهایی که تو برنامه ام بودو انجام دادم، گرچه نتیجه ی خاصی نداشت!!

تو قراری که با بچه ها گذاشتیم که هر نفر هر هفته بیاد یه مقاله رو ارائه بده، امروز نوبت من بود. از طرفی یه جای کارم گیر کرده بود که به کار یکی از بچه های همین گروه خودمون مرتبط میشد. واسه همین دیروز بهش ایمیل زدم، گفتم اگه وقت داری، فردا بعد از قرار مقاله خونی، من پیشت بمونم راجع به مشکل من صحبت کنیم. اونم گفت اشکالی نداره.

مقاله ام رو هم اصلا آماده نکرده بودم. 18 صفحه بود. دیروز فقط دو صفحشو خوندم! تمام مدت داشتم کارای دیگه انجام میدادم که آخرش هم هیچ نتیجه ای نداشت!! صبح بلند شدم تندتند شروع کردم به خوندن مقاله. تقریبا دو ساعت بعدش دیگه تموم شده بود.

بعدش دیگه نشستم پای لپ تاپم و کارای معمولی خودم.

ساعت 12:37 دقیقه اینا بود که یهو دیدم وااااااای من کلا یادم رفته غذا درست کنم. بلند شدم با سرعت برق و باد آبو با کتری برقی جوشوندم، قابلمه رو هم گذاشتم رو گاز. یه ماهیتابه هم گذاشتم و توش شروع کردم به پیاز سرخ کردن. خلاصه، همزمان مایه ی برنج و برنجو پختم و ساعت 12:50 اینا غذا رو دم کردم!! واقعا خودمم نفهمیدم چطوری همه چی انقد زود آماده شد، ولی خب شد دیگه چشمک، من کلا تو کارای دور تند خوبم نیشخند.

همسر ساعت یک اومد و ساعت یک و ربع هم غذا رو کشیدیم، ساعت یک و بیست و پنج دقیقه هم که بشقابامونو صاف کرده بودیم نیشخند.

بعدش من بلند شدم لباس پوشیدم که برم.

یکی از بچه ها چند روز دیگه اسباب کشی داره، نیاز به کارتن داشت. ما واسه اسباب کشیمون دو تا کارتن خریدیم، ولی اصلا نشد استفادش کنیم. منم به دوستمون گفته بودم برات میارم کارتنا رو. آخه اینجا خیلی کارتن گرونه!

خونه ی دوستمون نزدیک دانشگاه بود، منم سعی کردم یه کمی زودتر برم که اول برم کارتنا رو بدم به دوستمون و بعدش برم دانشگاه.

قرارمون واسه مقاله خونی ساعت دو و نیمه همیشه، ولی من ساعت دو و بیست دقیقه اینا بود که رسیدم. در زدم، رفتم تو اتاق بچه ها، ولی فقط یکیشون بود. گفت اون یکی گفته مریضه نمیاد.

اون یکی دیگه هم که کلا رفته بود کشور خودش، یعنی فقط من بودم و یکی از بچه ها. واسه همین تصمیم گرفتیم کنسل کنیم جلسه رو (از قبل طبق قانونمون قرار شده بود، هر وقت حداقل سه نفر هستیم جلسه تشکیل بشه چشمک). واسه همین فقط نشستیم راجع به کار من و سوالی که داشتم صحبت کردیم.

دوستم یه سری ایده بهم داد و دیگه من راهی خونه شدم لبخند.

الانم یه سری فایل هایی که باید واسه استاد می فرستادمو فرستادم و فرصت دارم یه کمی زندگی کنم لبخند!!


[ ۱۳٩۳/٥/۱٦ ] [ ۸:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه مسابقه ی قرآن بود که ایمیلش برام اومده بود، منم رفتم ثبت نام کردم که شرکت کنم. ثبت نامش هم اینترنتی بود. گفته بودن جزئیات بیشتر بعدا براتون ایمیل میشه. یعنی مسابقه در این حد مبهم بود که اصلا معلوم نبود مسابقه ترتیله یا صوت و لحن؟!! شرط سنی داره یا نداره؟!! خلاصه که مسابقه ای بود برای خودش!!

حالا امروز برام ایمیل اومده که متاسفانه برنامه جور نشده که مسابقه رو حضوری برگزار کنیم. هر کس خودش بخونه، ضبط کنه، برامون بفرسته، بعد ما جایزه هاشو تو ایران میدیم خنثی!!!! آیه هایی که باید بخونم رو هم برام مشخص کرده!

البته من چون خودم یه بار تلاش کردم با این ایرانی های مقیم خارج از کشور همکاری کنم برای یه مراسمی، الان کاملا درک می کنم برگزار کننده ها رو و اصلا هم به نظرم ایرادی نداره که برنامه جور نشده. متاسفانه برنامه های ما ایرانی ها هیچ وقت سر وقت و منظم نیست. یعنی همه چی تا دقیقه ی آخر نامعلومه!! آخرش هم خیلی از برنامه ها کنسل میشن.

ولی چیزی که واسه من جالبه اینه که آدم اصولا نمیره مسابقه ی قرآن که فقط مسابقه بده، معمولا آدم میره چون لذت میبره وقتی می بینه بعضی ها میان خیلی خیلی قشنگ قرآن می خونن، ولی آدم وقتی اینجوری مجازی مسابقه ی قرآن میده اصلا یه جوریه! انگاری صرفا داری واسه مسابقه دادن و برنده شدن می خونی!!

البته بازم به برگزارکننده ها حق میدم، دو تا راه داشتن، یا کلا کنسلش کنن، یا لااقل مجازی برگزارش کنن، که اونا هم دومی رو انتخاب کردن. به هر حال دستشون درد نکنه. بالاخره اینم یه جورشه دیگه چشمک. الان که همه چی مجازی شده، اینم روش!

-----

حالا اون آیه ای که به من افتاده رو سرچ کردم ببینم اصلا چی هست، راجع به چیه؟ دو تا لینک اولو باز کردم. لینک اول که خراب بود. لینک دوم هم لینک یه استخاره بود که تازه بد هم بود!!! نوشته بود "انجام نده عاقبت بدی دارد".


[ ۱۳٩۳/٥/۱٥ ] [ ٦:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب خدا رو شکر که پیرامید هم سالم بود. الان با وایبر یه چند خطی چت کردیم. بچه دچار هیجانات آنی شده ، وبلاگشو "ترکوندن موقت" کرده چشمک (همون حذف موقت). الان دوباره برش گردونده.

[ ۱۳٩۳/٥/۱٥ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز ظهر همسر رفت کادوی دوستمون که امروز دفاعش بودو بخره، یه کمی دیرتر اومد. وقتی اومد خونه غذا یه خورده سرد شده بود. دوباره گذاشتم گرم بشه و تا خوردیم شد ساعتای 2.5 اینا.

بعدش هنوز رفتیم سر لپ تاپامون، مجبور بودیم جمعش کنیم، چون باید حرکت می کردیم. آخه 4 دفاعش تموم میشد و ما قرار بود ساعت 4 اونجا باشیم. ساعتای 3:25 اینا حرکت کردیم.

ساعت حدود 4 و یکی دو دقیقه بود که رسیدیم. دیدیم خیلی از دوستای دیگه اش که اکثرشون هم خارجی بودن اونجا بودن. فقط یکی از بچه ها بود که ایرانی بود. باهاش احوال پرسی کردیم و گفتیم بقیه کجان؟ آخه اونایی که ایستاده بودن همه دقیقا توی راهرو ایستاده بودن!

گفت رفتن "دکتر بعد از این"و بیارن (این اصطلاحی بود که یکی از استادی دوره ی لیسانسمون واسه دانشجوهای دکترا به کار می برد چشمک)!

آخه ظاهرا دفاعش تموم شده بود، بهش گفته بودن چند دقیقه بیرون وایسته، نمره رو بدن و بعد دوباره بره تو که نمرشو بگیره. بچه ها رفته بودن تو همین فاصله یه کمی باهاش صحبت کنن.

خلاصه، سه چهار دقیقه بعد بچه ها و آقای دکتر (دیگه الان دفاعش تموم شده بود و نمرشو هم گرفته بود!)، تشریف آوردن. یه کمی دست و عکس و از این چیزا زدیم و گرفتیم و بعدش رفتیم به سمت آشپزخونه که خوردنی ها توش چیده شده بود.

متاسفانه به دلیل دیر ناهار خوردن ما نتونستیم زیاد بخوریم چشمک، ولی خب تلاش کردیم تا جایی که جا داشتیم بخوریم نیشخند!

تقریبا یه ساعت و نیم اینا اونجا بودیم، بعضی بچه ها دیرتر اومدن، بعضی ها از قبل اونجا بودن. خلاصه، یه عالمه خوردیم و حرف زدیم و کادوهامونو دادیم و اومدیم بیرون.

همه چی خیلی خوب بود، فقط من به صورت دوره ای یاد تز خودم می افتادم، استرس می گرفتم!

از اونجا که می خواستیم بریم، در واقع من و همسر قصد نداشتیم برگردیم خونه. آخه مثلا تولد من بود! قرار بود بریم خیابون اصلی شهر، یه دور بزنیم و برای من کادو بخریم چشمک. البته همسر خیلی اصرار داره کادو بخره، وگرنه به نظر من، نه نیازی هست و نه صلاحه که الان کادو بخریم. ولی خب واسه اینکه حرف همسر زمین نمونه گفتم بریم یه چیز کوچیک هم که شده بخریم.

دوستامون با ماشین می خواستن برن به سمت همون خیابون اصلی. واسه همین با هم رفتیم. اونا می خواستن برن یه فروشگاه که پرینتر ببینن، ما هم باهاشون رفتیم. دیگه انقد تو فروشگاه گشتیم و هرچی لباسشویی و یخچال و فریزر و تلویزیون بود برانداز کردیم که ساعت شد 7:30! اینجا هم که مغازه ها 8 می بندن.

واسه همین از فروشگاه که اومدیم بیرون، دیگه رفتیم به سمت ایستگاه قطار که برگردیم خونه. اما قبلش وایستادیم با دوستامون همین جوری صحبت می کردیم.

در خلال این صحبت ها متوجه شدیم که من و خانوم دوستمون الان با مشکل "چی بپوشم" دست به گریبانیم نیشخند. آخه بعد از دفاع فهمیدیم که عروسی یکی از بچه ها 5 سپتامبره!!

ما هم که تا حالا اینجا عروسی درست و حسابی ای دعوت نشدیم، لباس مناسبی برای این مدل مهمونی ها نداریم! البته خودمونیم من تو ایرانم لباس مجلسی ندارم! اینجا که دیگه هیچی! یعنی فکر کن آدم با شلوار جین و کفش ورزشی بره عروسی نیشخند.

عروسی برادر کوچیکتر آلمان بود. من یادمه اون موقع هم به شدت همین مشکلو داشتم. آخرش رفتم یه کت خریدم که هنوز دارمش ولی نمی تونم بپوشمش الان! یه بلوز هم خریدم که زیرش بپوشم. دروغ چرا؟ اون چیزی که من زیر کت پوشیدم در واقع بلوز نبود، پیرهن بود چشم که من قسمت پایینوش قشنگ تا زدم و گذاشتم تو شلوارم!! بعد از عروسی هم یه بار با لباسای دیگه انداختمش تو ماشین لباسشویی و بعد از شسته شدن صورتی ملایم تحویلش گرفتم!!

الان اون کتی که خریدم و اون شلواری که باهاش پوشیدمو دارم، اما چون مشکی ان، نمی خوام اونا رو بپوشم. آخه من اصلا اهل مشکی پوشیدن نیستم. ولی واسه اون عروسی نمی دونستم مردم مثل آلمانی ها لباس می خوان بپوشن یا مثل ایرانی ها جینگول وینگول، واسه همین یه کت و شلوار مشکی انتخاب کردم که سنگین باشه. ولی وقتی رفتم دیدم ملت همون قرمز جیغ ایرانیشونو پوشیدن نیشخند!!

واسه همین، با توجه به اینکه ما ایرانی ها اصولا زیاد مشکی پوشیدنو مخصوصا توی مراسم مهمونی خوب نمی دونیم، دیگه نمی خوام سرتاپا مشکی بپوشم و به این ترتیب الان منم مثل همه ی خانومای دیگه به شدت مشکل "چی بپوشم" دارم. البته یه نمه مشکل ما موضوعش فرق داره و کامل تر بگم اینه: "چی بپوشم که ارزون باشه؟" چشمک.

خلاصه، حالا تزم یه طرف، این مشکل چی بپوشم یه طرف نیشخند.

---

از بیرون که اومدیم خونه، میلمو که باز کردم یه دنیا خوشحال شدم. منشی دانشگاهی که از اول آگوست باهاشون قرارداد بستم (و هنوز تا حالا ندیدمش)، ایمیل زده بود و تولدمو تبریک گفته بود لبخند. اصلا فکرشو نمی کردم اینقدر حواسش جمع بوده باشه موقع خوندن مدارک من که دقت کرده باشه تاریخ تولدم نزدیکه.

---

مامانم هم ظهر پیامک داده بود، تولدمو تبریک گفته بود. عصری زنگ زدم خونمون کسی نبود. بعد از تموم شدن مراسم دفاع، دوباره زنگ زدم. مامانم میگه به استادت و همکارا و بقیه ی دانشجوها بگو بهت کمک کنن زود دفاع کنی، بهشون بگو تو هم متقابلا بهشون کمک می کنی که زودتر کارشون تموم بشه، همتون با هم همکاری کنین تا کارای همتون زودتر تموم بشه.

بعدش فکر می کردم، واقعا کاش همه ی آدما همین طوری فکر می کردن! کاش حاضر بودیم گاهی وقتا، وقتمونو با دیگران قسمت کنیم، ما هم به بقیه کمک کنیم، کاش برای بقیه وقت بذاریم، کاش یه جوری زندگی نکنیم که یه روز که کارامون تموم شد سرمونو بیاریم بالا ببینیم فقط ماییم و کارای انجام شدمون، ببینیم تو تمام مدت عمرمون هیچ دوستی واسه خودمون جمع نکردیم، تمام ماحصل زندگیمون انجام دادن یه سری پروژه بوده! کاش گاهی وقتا خودمون برای خودمون پروژه ی اخلاقی تعریف کنیم.

---

همین الان به ذهنم رسید بعدا می تونیم روی این تز " تعریف کردن پروژه ی اخلاقی" بیشتر فکر کنیم، شاید اصلا یه پروژه تعریف کردیم تو همین وبلاگ و با هم سعی کردیم انجامش بدیم. مثلا قرار بذاریم سر یه روز خاص، هر کدوممون به نفری که اصلا نمی شناسیم کمک کنیم، حتی شده یه کمک کوچیک. الانم که ماشاءالله انقد تمام دنیا به هم وصله که نمی تونیم بگیم چطوری به کسی که نمیشناسیم کمک کنیم، مثلا آدم تو اینترنت هیچ کسو نمیشناسه، بنابراین هر کمکی که بکنیم، در واقع به کسی هست که نمیشناسیم. البته اینکه میگم نشناسیم واسه اینه که اگه ما به پدر و مادرمون یا کسی که دور و برمون هست کمک می کنیم، خیلی وقتا به خاطر اینه که اونا حقی به گردنمون دارن و در واقع کمک ما یه جورایی وظیفمونه.

شایدم بعدا پروژه رو بزرگتر کردیم، مثلا گفتیم باید ما شروع کننده ی کمک باشیم، یعنی مثلا به کسی که می دونیم کمک لازم داره کمک کنیم هرچند که طرف از ما کمک نخواسته باشه.

ها؟ نظر شما چیه؟ سوال یعنی آیا به نظر شما این پروژه های اخلاقی باعث اندکی تعالی که نمیشه گفت، تکون خوردن، اخلاقی من و امثال من میشه؟!!متفکر


[ ۱۳٩۳/٥/۱٤ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز تولدمه. به مناسبت تولدم می خوایم بریم دفاع یکی از بچه ها نیشخند.

چند روز پیش یکی از بچه ها زنگ زد، بهمون گفت امروز دفاعشه، ما رو هم دعوت کرد. البته ما سر دفاع نمی ریم، دفاع تو رشته ی اونا خصوصیه! فقط باید دانشجو باشه و استادای راهنما و داور. کس دیگه ای حق نداره بره تو موقع دفاع. ولی به دوستاشون میگن یه جوری بیان که درست بعد از زمان دفاع برسن، وقتی از اتاق میان بیرون، دوستاشون اونجان و با هم میرن یه جا یه چیزی می خورن. البته ظاهرا اونجایی که میرن آشپزخونه ی گروهه که همون دور و براست.

راستی امروز تولد یک سالگی وبلاگمم هستا لبخند! چقد زود یه سال شد سوال!

---

از وقتی اومدیم این خونه زیاد دست و دلم به درست کردن کیک نمی ره، نمی دونم چرا. ولی می خوام اگه خدا بخواد و حوصله داشته باشم، آخر هفته یه کیک درست کنم، روشم درست و حسابی خامه کشی کنم، ببینم بالاخره ما درست کردن کیک خامه ای رو یاد می گیریم یا نه!

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٤ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز از اون روزا بود که چند تا خوش گذرونی رو با هم قاطی کردیم! خیلی خوش گذشت.

قرار بود با بچه ها بریم یه جای اطراف شهر که بالای یه تپه است. صبح ساعت 8 بلند شدیم، من می خواستم صبحونه آماده کنم، ولی همسر گفت فقط برای خودت درست کن، من باید برم بلیت بخرم آخه بلیت ماهانه ی همسر تموم شده بود.

غذایی هم که درست کرده بودیم که ببریم سالاد اولویه بود، ولی خیارشور نداشتیم، قرار شد همسر که میره بلیت بخره برگشتنی خیارشور هم بخره و بیاره، اضافه کنیم به غذا و بریم.

همسر که رفت من صبحونه رو خوردم، در همین حین یه کیک هم درست کردم، وسایل بیرون رفتن، مثل بشقاب و قاشق و لیوان و این چیزا هم آماده کردم.

همسر خیلی دیر برگشت، ما قرارمون 11:30 بود، ولی همسر تازه 10:30 رسید خونه. از اونجایی که همش بدوبدو این ور اون ور رفته بود، گفت من میرم یه دوش بگیرم، نهایتش به بچه ها میگیم ما یه کمی دیرتر می رسیم.

تا وقتی همسر رفت دوش بگیره من وسایلو گذاشتم توی کوله ها و همسر که اومد فقط باید لباس می پوشیدیم می رفتیم.

ساعت 10:55 اینا بود که راه افتادیم. خدا رو شکر خیلی دیر نرسیدیم، 11:33 دقیقه سر قرار بودیم. بقیه هم تازه اومده بودن.

یکی از بچه ها جاب تیکت داشت که می تونست باهاش 4 نفر دیگه رو به غیر از خودش مجانی سوار قطاری کنه که می رفت بالای تپه. منم که خودم سمسترتیکت داشتم می تونستم یه بلیت قطار مجانی بخرم.

خلاصه تا ما رسیدیم اون دوستمون 5 تا بلیتی که می تونستو خریده بود. بقیه رفتن تو صف سوارشدن قطار وایستادن. منم رفتم یه دونه بلیت خودمو خریدم و رفتم تو صف پیش اونا ایستادم.

حدودا نیم ساعتی طول کشید تا منتظر شدیم، قطار اومد، سوار شدیم و رسیدیم بالا.

از اونجا کل شهر دیده میشد، خیلی هم قشنگ بود، مخصوصا خونه های شیروونی با پشت بوم های نارنجی رنگ.

اکثر آدمایی که اومده بودن همونجا می موندن، آخه صندلی و نیمکت هم به اندازه ی کافی بود و همه می تونستن بشینن. ولی ما بعد از اینکه یه کمی همونجا نشستیم و از منظره ها لذت بردیم، رفتیم یه کمی توی مسیری که بود شروع کردیم به قدم زدن. یه کمی که رفتیم یه جای قشنگی بود با نیمکت هایی که در واقع کنده های درختی بودن که تراشیده شده بود. همونجا نشستیم و بساط ناهارمونو آماده کردیم.

ناهارو خوردیم، هنوز نشسته بودیم که دیدیم کم کم داره بارون می گیره. وسایلمونو که جمع کردیم دیدیم بارون کم کم زیاد شد! گفتیم همونجا زیر درختا می مونیم، فکر کنم حدود نیم ساعتی زیر همون درختا وایستادیم و حرف زدیم. ولی بازم بارون قطع نشد.

آخرش تصمیم گرفتیم زیر همون بارون قدم بزنیم و برگردیم. آخه راه اونقدر هم زیاد نبود. همونطوری زیر بارون برگشتیم به همون قسمتی که نیمکت داشت. یکی دو تا سایبون هم بود که می شد زیرش ایستاد. هنوز چیز زیادی زیر سایبونا نبودیم که بارون قطع شد. ما هم رفتیم روی تنه ی درخت خیلی قطوری که به صورت افقی گذاشته شده بود برای نشستن نشستیم.

از یه طرف دلمون نمی خواست الان بلند شیم بریم پایین کلا، از طرفی هم با هوایی که قابل پیش بینی نبود نمی تونستم خیلی بریم بگردیم. تازه یکی از بچه ها هم یه خورده پاش درد می کرد. این جوری شد که روی همون تنه ی درخت نشستیم و از این بازی های بچگونه (یه سطح بالاتر از اتل متل چشمک) شروع کردیم! (یه سری ها هم با تعجب ما رو نگاه می کردن نیشخند).

دیگه فکر می کنم نیم ساعتی رو هم به همین منوال گذروندیم و بعدش تصمیم گرفتیم بریم پایین. دوباره سوار قطار شدیم و رفتیم پایین. از اونجایی که همه تشنه بودن، تصمیم گرفتیم بریم مک دونالد یه بستنی یه یورویی بخوریم (ارزونترنی بستنی ممکن که همیشه ما مشتریشیم چشمک).

دفعه ی پیش که رفته بودیم مک دونالد یه سری از بچه ها یه چیزی سفارش دادن که گرون تر بود و کلی هم ازش تعریف کردن، من و همسر هم گفتیم این دفعه دوتایی یه دونه از اونا سفارش بدیم، آخه هم خیلی بزرگ بود و هم اگه دوست نداشتیم، می خواستم پول یه دونه رو بیشتر حروم نکرده باشیم! گرفتیم و اتفاقا من دوست نداشتم! دوباره همسر رفت برای من یه دونه بستنی یه یورویی سفارش داد.

از مک دونالد که اومدیم بیرون صحبت کردیم راجع به اینکه تازه الان کجا بریم! ما پیشنهاد دادیم بریم خونه ی ما، آخه ما کیک هم داشتیم. ولی در نهایت نتیجه این شد که بریم خونه ی یکی دیگه از بچه ها.

رفتیم خونشون دوباره شروع کردیم به خوردن و بازی کردننیشخند. چایی و کیک و تخمه و منچ! 4 نفر منچ بازی کردیم دو نفر دوز. من دوست داشتم بعد از منچ دوز هم بازی کنم، ولی نمی دونم چی شد که یه دور که بازی کردیم دیگه بازی رو جمع کردیم! نشستیم حرف زدیم.

انقد نشستیم که شب شد! پا شدیم نماز خوندیم که دیگه رفع زحمت کنیم، باز صاحبخونه گفت الان میرزاقاسمی درست می کنم دور هم بخوریم، ما هم گفتیم باشه نیشخند.

شامم خوردیم، بعدش هم دوباره نشستیم حرف زدیم تااااااااا ساعت 12. دیگه دوازده واقعا رفع زحمت کردیم! ولی تا وقتی رسیدیم خونه 1 اینا بود.

خیلی روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت. کاش آدم مجبور نبود کار کنه، هر روزشو همین جوری میگذروند نیشخند.


[ ۱۳٩۳/٥/۱٢ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

من واقعا نمی دونم، من و پیرامید که دوستیم، روحامونم با هم دوستن؟!متفکر

دیشب انقد خواب وحشتناکی دیدم که نگو. البته خود خواب وحشتناک نبود، ولی حس های وسطش خیلی بد بودن. خواب دیدم تو خونه ی مامان مامانمیم (خدا بیامرزدش)، مامانم یه جای خونه ایستاده بود و بهم نگاه می کرد، تقریبا می تونم بگم عصبانی یا شاید ناراحت بود. هیچی نمی گفت.

من می خواستم یه چیزی رو توضیح بدم ولی نمی تونستم، اصلا نمی تونستم، دقیقا شده بودم مصداق بارز آیه ی 65 سوره ی یاسین:

الْیَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُکَلِّمُنَا أَیْدِیهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ

امروز بر دهانهاى آنان مهر مى‏نهیم و دستهایشان با ما سخن مى‏گویند و پاهایشان بدانچه فراهم مى‏ساختند گواهى مى‏ دهند (متن و ترجمه از اینجا).

دقیقا نمی دونم خواب بودم یا بیدار که دقیقا همین آیه اومد تو ذهنم.

البته فقط این نبود، یه حس دیگه هم داشتم. دقیقا حس می کردم الان جونم از توی گلوم قراره در آد، یعنی حس می کردم جونم از تمام اعضای بدنم اومده جمع شده توی گلوم و می خواد خارج بشه از بدنم.

اینجا هم دقیقا یاد این آیه ها افتادم (آیه ی 83 و 84 سوره واقعه):

فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ ( پس چرا آنگاه که جان شما به گلو می رسد)

وَأَنتُمْ حِینَئِذٍ تَنظُرُونَ (و در آن هنگام خود نظاره گرید).

(البته من آیه ی اولش به ذهنم اومد، آیه ی دومو برای شفاف شدن موضوع نوشتم).

واقعا نمی دونم من تو بیداری یاد این آیه ها می افتادم یا تو خواب، ولی در مورد اینکه من اون چیزی رو که تو این آیه ها گفتن کاملا حس می کردم، اصلا شکی ندارم.

و تازه اون موقع فهمیدم مردن چقدر سخته! البته واسه ما آدم بدا سخته، شاید واسه شما یا بقیه ی آدمای خوب راحت باشه. ولی به هر حال واسه من واقعا حس بدی بود. دقیقا حس اینکه دیگه هیچ کاری نمی تونم بکنم، اینجا آخر خطه! ولی نکته اش این بود که تمام تلاشمو می کردم که حرف بزنم، ولی جز صداهای جیغ خفه ای چیزی از گلوم بیرون نمی اومد.

کاش یه روز اونقدر خوب باشیم که حداقل از مردن نترسیم.


[ ۱۳٩۳/٥/۱۱ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

درباره ی تفسیر آیه ی 44 سوره ی بقره:

"أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنسَوْنَ أَنفُسَکُمْ وَأَنتُمْ تَتْلُونَ الْکِتَابَ أَفَلاَ تَعْقِلُونَ

آیا مردم را به نیکى فرمان مى‏دهید و خود را فراموش مى‏کنید با اینکه شما کتاب [خدا] را مى‏خوانید آیا [هیچ] نمى‏اندیشید" (متن و ترجمه از اینجا):

مردی پیش ابن عباس شد  گفت خواهم که امر به معروف و نهی از منکر به جای آرم. ابن عباس گفت اگر نترسی که تو را فضیحت آید به سه آیه از قرآن این کار بکن:

یکی

اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم (آیا مردم را به نیکی فرمان می دهید و خود را فراموش می کنید؟)

دیگر

لِمَ تقولونَ ما لا تفعلون کَبُرَ مَقتا عندالله أن تقولوا ما لا تفعلون (چرا چیزی می گویید که انجام نمی دهید؟ نزد خدا سخت ناپسند است که چیزی را بگویید و انجام ندید)

سه دیگر

و ما أریدُ أَن أُخالفکم إلی ما أَنهاکم عنه (من نمى‏خواهم در آنچه شما را از آن باز مى‏دارم با شما مخالفت کنم [و خود مرتکب آن شوم])

---

چیزایی که داخل پرانتز نوشتم ترجمه هایی هستن که از همون سایت بالا برداشتم و جزء متن کتاب نبودن.


[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

در تفسیر آیه ی 43 سوره ی بقره ( و اقیمواالصلاه و آتوا الزکاه و ارکعو مع الراکعین) میگه:

"اندر نماز عبادت حق است و اندر زکات خلق با خلق است. معنی زکات افزودن است و زکات را بدان نام کردند که سبب افزودن مال است، هر مالی که زکات از آن بیرون کنند بیفزاید".

--

معنی قسمت دوم که کاملا واضحه، ولی اون قسمت اول منظورش اینه که چیزی که مربوط به روابط انسان با سایر انسان هاست، هم تراز و بلافاصله بعد از چیزی آورده شده که رابطه ی انسان با خدا رو نشون میده.

 

[ ۱۳٩۳/٥/۱٠ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تو ایستگاه نشسته بودیم، چند تا عرب هم اومدن وایستادن. اونجایی که ما نشسته بودیم، یه سری نیمکت بود که زیر یه سایبون قرار گرفته بودن و پشت نیمکت ها هم تا بالا شیشه بود که میشد تکیه داد.

خیلی وقتا آدما می شینن زیر همین سایبون سیگار می کشن، یعنی روی نیمکت ها. معمولا ما این جور مواقع نمی ریم بشینیم رو نیمکت. آخه با اینکه فضا کاملا بسته نیست، اما خیلی هم باز نیست، فقط یه طرفش بازه و یه خورده بوی سیگار می پیچه.

آقایون عرب تقریبا زیر سایبون بودن که داشتن سیگار می کشیدن. یکی از خانومایی که همراهشون بود بهشون گفت از زیرسایبون برن بیرون و اونجا که محیط بسته است سیگار نکشن.

همسر میگفت این اولین باره عرب بافرهنگ می بینم اینجا. سر همین داشتیم بحث می کردیم و من داشتم می گفتم آدم نباید همه رو جمع ببنده، عرب بافرهنگ هم زیاده اینجا، ولی ما دقت نمی کنیم.

در حینی که ما داشتیم صحبت می کردیم، آقایی که با فاصله ی یه نیمکت از ما نشسته بود، تقریبا مدام داشت ما رو نگاه می کرد. آقایی بود لاغراندام، با موهای کاملا سفید.

همسر گفت فکر می کنم این آقا ایرانی باشه، خیلی ما رو نگاه می کنه. من ولی چیزی نگفتم، فقط به حرفام ادامه دادم، آخه از این اتفاقا زیاد می افته که آدم یه ایرانی دور و بر خودش ببینه.

آخرش آقاهه سر صحبتو باز کرد و گفت ایرانی هستین؟ ما هم گفتیم بله. گفت آدم صدای هم وطنشو می شنونه خوشحال میشه اصلا. ما هم خوش و بشی کردیم و گفتیم که ما هم خوشحال شدیم از دیدنشون.

گفت: "من ...."، سکوت کرد. به نظر نمی اومد که داره فکر می کنه، سکوتش بیش از حد طولانی شده بود. بعضشو قورت داد و ادامه داد "من ....34 ساله ایرانو ندیدم، تا وقتی این رژیم هست ...". من بقیه ی حرفشو نشنیدم، نمی دونم جملشو تموم کرد یا نه.

همون موقع قطار ما رسید. عذرخواهی کردیم، گفتیم که خوشحال شدیم از دیدنش و رفتیم سوار شدیم. قطار یه کمی عقب تر از جایی که ما بودیم نگه داشت. رفتیم اونجا سوار شدیم. هنوز قطار ایستاده بود، چون ایستگاه اول بود. از پنجره مدام به آقاهه نگاه می کردم، چشم ازش برنمی داشتم، به رو به روش نگاه می کرد، ولی انگار به افقی دوردست خیره شده بود، تو فکر بودنش کاملا مشخص بود.

قطار راه افتاد، یه کمی رفت جلوتر، تازه الان رسیده بود به محل دقیق ایستگاه، دوباره نگه داشت. دوباره از پنجره بهش نگاه کردم، هنوز تو فکر بود. منتظر بودم منو نگاه کنه تا براش دست تکون بدم.

ولی نگاه نکرد. دست تکون دادم، بدون اینکه اون به من نگاه کرده باشه. یه لحظه متوجه حرکت یه نفر تو قطار شد. سرشو یه کم تکون داد تا خانمی که جلوی دیدشو گرفته بود، از جلوی دیدش بره کنار و بتونه مطمئن بشه چیزی که دیده درسته.

دقیقا عین تو فیلما (نمی دونم واقعیت ها رو باید بگیم عین فیلما، یا این فیلمان که بر اساس واقعیت ها ساخته میشن!)، عین تو فیلما یه لحظه دستشو به اندازه ی چند سانتی متر آورد بالا و بعد دوباره برگردوند سر جاش.

من هنوز داشتم براش دست تکون می دادم، یه بند. این دفعه دستشو کامل آورد بالا تا جلوی پیشونیش برد و اونجا نگه داشت، طوری که شاید انگشت سبابه اش پیشونیشو لمس کرد، درست به منزله ی خداحافظی. و برای اینکه خداحافظیشو طولانی کنه مثل من، دستشو همونجا چند لحظه نگه داشت.

من دستمو انداختم، ولی اون دستش از اونجا مستقیم برنگشت سر جایی که بود، قبل از اینکه بیفته، به سمت گوشه ی چشمش رفت، خیسی اونجا رو پاک کرد، بعد افتاد...

---

وطن اون جاییه که حتی اگه 34 سال هم اونجا نباشی، باز خاطره اش داغونت می کنه...

 

[ ۱۳٩۳/٥/٩ ] [ ٩:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز که با همسر می اومدیم خونه، جلوی در چهار تا بچه وایستاده بودن، درست دم در خونه ی ما. فهمیدن ما مال اون خونه ایم، ولی تکون نخوردن از جاشون. همسر داشت می رفت کلید بندازه تو در، برگشته به من میگه (چون فارسی می گفت و مطمئن بودیم اون بچه ها فارسی بلد نبودن، با صدای معمولی می گفت، نه یواشکی) الان به نظر این بچه ها ما خیلی بزرگیما!

واقعا یادم قدیما افتادم، یاد اینکه وقتی بچه بودیم، تو خیلی موقعیتا به محض اینکه یه آدم بزرگ می اومد چقدر می ترسیدیم! اصلا واقعا فکر می کردیم آدم بزرگا یه دنیای دیگه دارن.

حالا از دیروز که این بچه ها رو دیدم و مخصوصا از وقتی که با استادم به خیلی مشکلا خوردم، هر روز تو ذهنم یه لیستو پایین و بالا می کنم بهش چیزی اضافه می کنم. این لیست میخواد بگه چه جوری نباشیم؟

این لیست فعلا این شکلیه، ولی احتمالا بعدا تکمیل میشه:

1- از بالا به هیچ کس نگاه نکنیم، حتی اگه اونی که بهش نگاه می کنیم یه بچه باشه که حداقل سی سال از ما تجربه ی کمتری داره!

2- اگه کسی زیردست مائه، از حال و احوالش بپرسیم. اگه شرایط خاصی داره (مثل ماها که اینجا خارجی هستیم)، از مشکلات زندگیش بپرسیم، حتی اگه نمی تونیم کمکش کنیم، در جریان مشکلاتش باشیم، بدونیم که علاوه بر کارایی که ما بهش میسپریم، چه وظایف دیگه ای رو دوش این آدمه؟ جای دیگه کار می کنه؟ بچه داره؟ از کسی مراقبت می کنه؟

3- ازش بخوایم تو هر زمینه ای که فکر می کنه ما می تونیم کاری براش بکنیم، از ما بخواد. فکر نکنه مثلا چون ما بالاترش هستیم (مثلا استادشیم)، دیگه هیچ وقت نباید ازمون بخواد دو تا برگه رو براش پرینت بگیریم.

4- اگه وظیفه ای بهش محول می کنیم، خودمونو جای اون آدم بذاریم و ببینیم آیا سواد این فرد در حد وظیفه ای که بهش می دیم هست؟ آیا از عهده اش برمیاد؟ آیا براش زیاد نیست؟

5- اگه دفتر خاطراتی داریم که مال سال های گذشته است، یه نگاه بهش بندازیم و ببینیم زمانی که ما تو سن اون فرد بودیم، چه دیدگاهای کلی ای داشتیم؟ این بهمون کمک می کنه بتونیم تخمین بزنیم سطح فکر یه فرد با اون سنو.

6- با تمام زیردستامون رفتار یکسانی داشته باشیم. یه جوری نباشه که مثلا دانشجوهای دکترامونو مثل خودمون بدونیم، ولی به دانشجوهای ارشدمون نگاه هم نکنیم.

7- اگر می تونیم خارج از وقت کاری، زمانی رو به بودن با زیردستامون اختصاص بدیم و اینو به خاطر داشته باشیم، اونا فقط "قانونا" زیردست ما هستن، نه "احساسا".

8- یه طوری رفتار کنیم با زیردستامون که شبی که فرداش قراره ما رو ببینن، با استرس نخوابن.

9- یه طوری رفتار کنیم با زیردستامون که وقتی ما رو می بینن، نترسن.

10- وقتی کسی بهمون ایمیل می زنه، علاوه بر اینکه با مهربونی جوابشو میدیم، ازش تشکر کنیم که سوالشو از ما پرسیده.

[ ۱۳٩۳/٥/٩ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

میگم یه دوره دسته جمعی بذاریم واسه استاد من دست به دعا بشیم، بلکه فرجی شد!

امروز رفتم پیشش، دیدم اون نسخه ی اولیه ی تز منو پرینت گرفته آورده، کامنت هم روش گذاشته یه عالمه.

گفت خب با چی شروع کنیم؟ منم گفتم مسلما بیشتر باید راجع به تز من صحبت کنیم الان، ولی من قبلش بگم، شما هفته ی پیش به من گفتی پروپوزال بنویسم. پروپوزال یعنی "میخوای چیکار کنی"؟ بعد دیروز ایمیل زدی گفتی نسخه ی اولیه ی تزمو بیارم، تو تز آدم میگه "چیکار کرده"؟ واسه همین من وقت نکردم خیلی از قسمت ها رو پر کنم. فقط عنوان فصلامو نوشتم که بدونی دسته بندیم چطوریه. هرچی رو هم که تونستم نوشتم.

کلا یازده صفحه نوشته بودم، صبح هم یه صفحه دیگه بهش اضافه کردم براش فرستادم، ولی پرینتی که استاد گرفته بود، مال نسخه ی قبلی بود.

استاد جواب داد نه مشکلی نیست، من اصلا منظورم چیزی به این طولانی ای نبود، من حتی خیلی کوتاه تر از این می خواستم، فقط چند صفحه (مثلا دو سه صفحه) که کلیت کارتو بگی خنثی!

---

مسئول ویزام که اون دفعه اشتباهی ویزامو به صورت کوتاه مدت تمدید کرده بود، امروز ایمیل زده گفته یه قرار ملاقات دیگه برام گذاشته برای دوم سپتامبر که برم ویزامو دوباره تمدید کنم. امیدوارم دوباره مشکل جدیدی به وجود نیاد و همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه.

 

 

[ ۱۳٩۳/٥/٩ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز کلاس آلمانی-فارسی داشتم، یه سری چیزای جالب یاد گرفتم، گفتم به شما هم بگم شاید یه روزی به درد خودتون یا فک و فامیلتون خورد، یا شاید حداقل براتون جالب بود!

تو آلمان چون کنکور ندارن، بچه ها بر حسب معدلشون می تونن درخواست بدن که برن دانشگاه. یعنی هر کس حق داره، چند تا رشته رو تو چند تا دانشگاه انتخاب کنه، مثلا 4 5 تا انتخاب دارن. بعد از اینکه درخواستشونو دادن، دانشگاها جواب میدن که قبوله یا رده. شبیه ایرانه از این لحاظ، با این تفاوت که به جای 100 تا انتخاب، فقط 4 5 تا انتخاب دارن.

برای پزشکی، علی الخصوص تو دانشگاهای خوب، باید معدل آدم یک باشه. یک تو سیستم آلمانی یعنی بیشترین معدل ممکن، از یک بهتر نداریم. تو سیتم ایران اگه بخوای حساب کنی، احتمال 19 به بالا اینا میشه.

حالا از اونجایی که دانشگاها بر اساس معدل بچه ها رو برمی دارن، اگه معدل آدم بدتر از این باشه، مثلا 1.7 یا 2 باشه، احتمال اینکه بتونه پزشکی بخونه خیلی کم میشه.

اما اگه بازم آدم اصرار داشته باشه پزشکی بخونه یه راه داره. فکر می کنین چیه؟ به ذهنتون خطور هم نمی کنه!!

می تونه شیش سال منتظر باشه، بعد بره پزشکی بخونه تعجب! من که باورم نمی شد وقتی شنیدم!

بعله، یه راهش همینه که گفتم. یعنی شما وقتی دیدین قبول نشدین، با توجه به اینکه می دونین با معدلتون که پایین هست، مثلا 3 هست، اگه دوباره هم درخواست بدین سال دیگه رد می شین، میرین اسمتونو تو لیست انتظار می نویسین (روند دقیقشو بلد نیستم).

بعد شما باید شیش سال هیچ دانشگاهی نرین و فقط منتظر باشین. بعد از شیش سال، از بین کسایی که برای این مدل وارد دانشگاه شدن درخواست دادن، دوباره برحسب معدل یه سری ها انتخاب میشن، ولی خب چون بین انتظاری ها مقایسه می شین، دیگه این دفعه از اون معدل های یک خبری نیست و بعضی ها حتی با معدل سه هم به این شیوه می تونن پزشکی بخونن.

اما خب واقعا همت می خواد که یه آدم مثلا هیجده ساله تصمیم به این بزرگی بگیره که شیش سال فقط منتظر باشه و هیچ دانشگاهی و هیچ رشته ای نخونه. آخه تو شیش سال آدم می تونه سال اول دکترا باشه! (تو آلمان لیسانس سه ساله، ارشد هم دوسال (البته بعضی ارشدا هم یه ساله اند)، که با هم میشه پنج سال، یعنی اگه طرف حتی سال بعدش هم برای یه رشته ی لیسانس اقدام کنه، شیش سال بعدش میتونه دکتراشو تازه شروع کرده باشه).

و نکته ی جالب اینه که این طوری که این دوست من می گفت، همین متقاضی ها هم اصلا کم نیستن. یعنی خیلی ها حاضرن این طوری برن پزشکی بخونن. برای همین از بین همون متقاضی های منتظر مونده هم باز دانشگاها انتخاب می کنن و این طوری نیست که هرکس این طوری درخواست داد، حتما وارد دانشگاه بشه.

نکته ی جالب تر اینکه دوستم میگفت تعدادی هم که این طوری می گیرن اصلا کم نیست، یک چهار ورودی هر سال دانشگاها از این دانشجوها گرفته میشه.

اما حالا سوال اینه که تو اون شیش سال طرف چیکار باید بکنه؟

اینجا یه سری دوره ها هست که بهشون میگن Ausbildung (آوس بیلدونگ). یه جور دوره ی کارآموزی هستن، اما کارآموزی درست و حسابی (نه مثل کارآموزی های دو در ایران چشمک). خیلی از کارها تو اینجا نیازی به تحصیلات دانشگاهی ندارن، مثل متصدی بانک شدن. برای این مدل کارها طرف میره یه مدت، مثلا سه سال (مدتش برای هر رشته مشخصه)، آوس بیلدونگ می گذرونه و بعد از اون می تونه بره سر اون کار.

اونایی که اون شیش سالو منتظر هستن، میرن یه آوس بیلدونگ می گذرونن و میرن سر کار. بعضی هاشون میرن آوس بیلدونگ پرستاری می گذرونن. تو این آوس بیلدونگ، طرف به ازای انجام کارش پول هم می گیره، اما برای خیلی از رشته ها تو مدتی که طرف داره آوس بیلدونگ میگذره، خبری از پول نیست.

از طرفی اونایی که میرن دوره ی پرستاری رو میگذرونن، بعدا برای ورود به رشته ی پزشکی، اولویت بالاتری دارن.

برای همینم بازم خیلی ها حاضرن این کارو بکنن.

---

این بود آخرین اخبار من راجع به پزشکی در آلمان نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٥/۸ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

به یک نفر آدم جهت خوردن یک عدد آدم نیازمندیم! پیرامییییییییییید، بیا این استاد منو بخور!

هفته ی پیش جمعه دیدمش، بهم گفته یه پروپوزال بنویس و توش دقیق بگو می خوای چیکار کنی.

حالا امروز ظهر ایمیل زده، دو تا از بچه ها جمعه مسافرتن، من جمعه نمیام، به جاش پنج شنبه میام (یعنی فردا)، نسخه ی اولیه (draft) تزتو بنویس بیار با هم بررسی کنیم خنثی!

منم خودمو کشتم ده صفحه براش نوشتم، ایمیل کردم، گفتم فعلا همینو داشته باش!

انگاری واقعا استادم باورش شده من باید تزمو بنویسم و تموم کنم الان سوال!

 

[ ۱۳٩۳/٥/۸ ] [ ٧:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

حرف زدن هم چیز خوبیه، به شرط اینکه با کسی باشه که واقعا از حرف زدن باهاش لذت ببری.

امروز با پیرامید حرف می زدم. مدت ها بود این فضای مجازی فرصت حرف زدنو ازمون گرفته بود. آخه همش تو وبلاگ هم کامنت میذاریم و دیگه اصلا با هم حرف نمی زنیم.

چقدر خوب بود این حرف زدن. چقدر خوب بود که می تونستم یه ساعت با یه نفر از هر دری که می خوام حرف بزنیم. من که دهنم و گوشام کف کرد انقد حرف زدیم و شنیدیم نیشخند!

یکی از خوبیای حرف زدن با پیرامید اینه که انقد یه بند موضوع پیش میکشه و موضوعای متنوعی برای حرف زدن ارائه میده که آدم اصلا فرصت نمی کنه استرس داشته باشه واسه کارای معمولیش!!

مدت ها بود همچین فرصت لذت بخشی نداشتم، یعنی مثلا می رفتیم بیرون استرس کارم باهام بود، کلا پس زمینه ی زندگیم شده این روزا، می رفتیم مهمونی بچه ها از استادم و کارم می پرسیدن، دوباره غصه ام میشد.

ولی امروز که حرف می زدم با پیرامید اصلا حس استرس نداشتم، حتی وقتی راجع به کارم حرف می زدم. آخه پیرامید (احتمالا برخلاف اونچه که شما تو وبلاگش می بینین)، کلا همیشه می خنده. من اصلا نمی تونم چهرشو بدون خنده تصور کنم. واسه همین کلا حتی وقتی راجع به استادم هم حرف می زد، اصلا هیچ موج غم انگیز و سکوت سنگینی حکم فرما نمی شد! همش پیرامید بود که با خنده می گفت من میام می کشمش استادتو نیشخند. می خوام براش دعوتنامه بفرستم بیاد بکشدش چشمک.

از پیرامید دو تا خاطره دارم!

تو دوره ی لیسانس چندبار با هم هم گروهی بودیم برای انجام پروژه. دو تاش با هم دعوامون شد نیشخند. دفعه ی اول که یادمه، من هی می گفتم این کارو بکنیم، پیرامید می گفت اون کارو بکنیم. از طرفی هم هیچ کدوممون مطمئن نبودیم که روشمون جواب میده، واسه همین نمی تونستیم اون یکی رو قانع کنیم که حتما این روش درسته.

خلاصه، هی من بکش، اون بکش! آخرش هردومون گفتیم "اصلا من نمی دونم چیکار کنیم"! به این نتیجه رسیدیم که بهتره یه کمی استراحت کنیم و دیگه بحث نکنیم. من رفتم رو تخت دراز کشیدم، پیرامید هم از اتاق زد بیرون.

وقتی رفت بیرون، هم اتاقیام پرسیدن، چی شد؟ قهر کرد؟ گفتم نمی دونم، فکر نمی کنم اهل قهر کردن باشه. ولی چیز مهمی نیست، فقط مربوط به پروژمونه (می دونستم پیرامید این مدلی نیست که به خاطر یه اختلاف نظر کوچیک سر پروژه، بخواد دوستیمونو به هم بزنه یا قهر کنه و از این بچه بازی ها در بیاره).

یه ربع گذشت پیرامید نیومد، نیم ساعت گذشت نیومد، 45 دقیقه گذشت نیومد! یه ساعت گذشت نیومد! رفتم تو محوطه ی خوابگاه دنبالش ولی پیداش نکردم. خلاصه بعد از یه ساعت و خرده ای سر و کله اش پیدا شد. عین این بچه های خوشحال و شاد و خندانم درو وا کرد اومد تو: "سلام بچه ها، خوبین؟ تو خوبی؟ تو خوبی؟" با هم دونه دونه احوال پرسی کرد (هم چنان داشت می خندید!).

همه ی هم اتاقی هام انگشت به دهان مونده بودن! این عصبانی رفت، چرا خوشحال برگشت؟!متفکر بهش میگم کجا بودی؟ میگه رفتم ورزش کنم، رفت دور خوابگاه دویدم خنثی.

هیچی دیگه، ما هم روحیه گرفتیم، خوشحال خوشحال بقیه ی پروژه رو انجام دادیم، فکر کنم همون شب تموم شد پروژه رفت پی کارش لبخند!!

یه بار دیگه هم سال بعدش، دوباره با هم پروژه داشتیم، باز ما با هم بحثمون شد، دقیقا مثل همون حالت قبلی. فقط تفاوتش این بود که این دفعه مشکل این بود که مثلا می خواستیم تقلب کنیم. قرار بود یه برنامه بنویسیم. ما یه برنامه ی آماده ی مشابه تو اینترنت پیدا کرده بودیم، می خواستیم همونو تغییر بدیم. آقا نمی شد که نمی شد. هی اون می گفت اینجاشو این جوری باید تغییر بدیم که این طوری که ما می خوایم بشه، من می گفتم باید این جوری تغییر بدیم.

خلاصه، باز کلی بحث کردیم. باز پیرامید پا شد رفت بیرون! این دفعه می دونستم کجا میره چشمک. ولی اگه درست یادم باشه زود برگشت. آخرش تصمیم گرفتیم کلا بی خیال اون کد بشیم، بشینیم از اول خودمون کد بزنیم.

کاری هم که می خواستیم بکنیم یه جوری بود که نمی تونستیم راحت به صورت دستی پیاده اش کنیم روی کاغذ که بعد بدونیم برناممون درست کار می کنه یا نه. ولی تصمیم گرفتیم به هر شکلی هست روی کاغذ بیاریمش. فکر کنم حدود ده تا ورق A4 رو کنار هم گذاشتیم تا تونستیم الگوریتم برنامه رو روی کاغذ بکشیم (یه چیزی تو مایه های گراف بود شکلش) تا بتونیم راحت برناممونو بنویسیم و بعدش بتونیم چک کنیم صحت برناممونو.

روی کاغذ نوشتنمون که تموم شد (که خودش چند ساعت وقت گرفت)،  فکر کنم دو ساعت بعدش کل پروژه تموم شد!

الان کلا فکر کنم میشه نتیجه گرفت که هر وقت ما با هم دعوامون میشد، کارمون زودتر تموم میشد چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٥/٦ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کشف الاسرار و عده الابرار:

این قسمت تفسیر آیه ی 40 سوره ی بقره است که من به زبون خودم میگم.

متن آیه اینه:

یَا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُواْ نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَوْفُواْ بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ

معنیش که فکر می کنم واضحه، ولی به هر حال این معنی دقیقشه:

اى فرزندان اسرائیل نعمتهایم را که بر شما ارزانى داشتم به یاد آرید و به پیمانم وفا کنید تا به پیمانتان وفا کنم و تنها از من بترسید (از اینجا).

 

و اما اون چیزی که کتاب میگه اینه که این آیه زمانی که نازل میشه، یه سری یهودی وجود داشتن دور و بر پیامبر که خب ایمان نمی آوردن و هدف از این قسمت قرآن اون یهودی ها هستن. یعنی خدا داره با اون یهودی ها حرف می زنه و میگه به یاد بیارین که چه نعمت هایی به پدران شما دادم و حالا به عهدتون وفا کنین.

حالا عهد مورد نظر چیه؟ همین که توی تورات گفته شده که به محمد که بعدا خواهد اومد، ایمان بیارن.

حالا اینجای این آیه داره میگه به عهدتون (که الان گفتم چی بوده) وفا کنین تا منم به عهدم وفا کنم.

حالا عهدی که خدا در مقابل داشته چی بوده؟ عهد خدا اینه که جای دیگه می گه "یؤتکم کفلین من رحمته" یعنی "شما را دو بهره تمام  از مزد دهم به رحمت خویش، یک مزد بر پذیرفتن کتاب اول و دیگر مزد بر پذیرفتن کتاب آخر".

پس هر کسی که به عهدش وفا می کنه،  خدا میگه اولئک یوتون اجرهم مرّتین و هر کسی که کافر میشه و پیمان شکنی می کنه هم خشم خدا دو بار شامل حالشون میشه، همون طور که تو قرآن میگه فباؤ بغضب علی غضب.

---

آیه ی بعدی (41 سوره ی بقره)، فقط یه قسمت کوچیکشو میگم.

اون قسمتی که میگه "و لا تشتروا بآیاتی ثمنا قلیلا"، یعنی آیات ما رو به بهای اندکی نفورشید.

کتاب میگه برای این قسمت سه تا معنی گفته شده:

یکی اینکه دنیا رو به دین ترجیح ندین (چند تا آیه هم میاره درتوصیف آدمایی که دنیا رو به دین ترجیح میدن).

معنی دوم اینه که یه سری از علمای یهودی قسمت هایی از تورات رو که در نعت پیامبر بوده از مردم عامه مخفی می کردن و به ازای این کار رشوه می گرفتن و قرآن میگه این کارو نکنین.

معنی سوم میگه وقتی به مسلمونی دین حق رو یاد می دین، به خاطرش مزد نخواین.


[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز تمام روزو خیلی دوست داشتم. به نظرم خیلی روز مفیدی بود. دیروز یه عالمه خرید کرده بودیم برای خونه، از جمله یه عالمه چیز خرد کردنی برای ترشی انداختن. دفعه ی پیش که ترشی درست کردیم خیلی خوب شد، فقط بادمجوناش هیچ وقت شل نشد. ما همه چیشو خوردیم، فقط بادمجونا رو همچنان گذاشتیم توی سرکه بمونن تا برسن و ظرف ترشی رو گذاشتیم تو انباری. بعدش هم کلا یادمون رفت و اون ظرف همچنان تو انباری موند. الان که بعد از مدت ها ظرفو از انباری آوردیم دیدیم هنوزم اون بادمجونا نرسیدن!

کلا سرکه ی اون دفعه خوب نبود، آخه ارزون ترین سرکه ی ممکنو خریدیم نیشخند.

این دفعه که رفتیم خرید، با اینکه از سرکه ی دفعه ی قبل هنوز تو خونه داشتیم، تصمیم گرفتیم یه سرکه ی بهتر بگیریم. یه مدل سرکه بود که خیلی گرون بود، سه لیترش 10 یورو بود!!! دیدیم اگه ما با همچین سرکه ای ترشی درست کنیم، به جای خوردن ازش به عنوان دکور استفاده می کنیم نیشخند، واسه همین یه سرکه ی ارزونتر خریدیم که 3 4 یورو بیشتر نبود.

خلاصه، سرکه و کل مخلفاتی که می خواستیم توی سرکه بندازیمو خریدیم و قرار شد امروز خرد کنیم همه چی رو و بندازیم تو ظرف که ترشی بشه. متاسفانه سوپرمارکت دیروز بادمجون نداشت و من همچنان در حسرت ترشی بادمجون موندم!

امروز از صبح که بیدار شدیم، بعد از خوردن صبحانه، شروع کردیم به خرد کردن همین خرت و پرت های توی ترشی: هویج، کلم، پیاز، سیر و سیب! ببخشید دیگه اگه همچین ترکیبی رو تا حالا توی هیچ ترشی ای ندیدین نیشخند، ما نمی دونیم توی ترشی چی می ریزن دقیقا، ما که همه رو با هم قاطی ریختیم، باشد که رستگار شویم چشمک.

یه مقدار از هویجایی که باقی موند و یه مرغ هم که خریده بودیم خرد کردیم و گذاشتیم تو فریزر. تا ظهر همین جور داشتیم اینا رو خرد می کردیم و بسته بندی می کردیم.

عصری هم بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم گفتیم بریم دوچرخه سواری. رفتیم یه ساعتی دوچرخه سواری کردیم و حدودا یه ربع پیش برگشتیم، از لحظه ای که ما رسیدیم خونه تا حالا چندین بار رعد و برق زده، خدا رو شکر ما برگشتیم لبخند.

الانم منتظریم دوستامون بیان ظرفامونو بیارن نیشخند، آخه دیروز که افطاری دوستمون بود، کلی از ظرفای ما رو اومدن بردن چون تعداد مهمونا زیاد بود، حالا بشقابا خیلی مهم نبود، چون بالاخره یه چیزی پیدا میشه که توش غذا بخوریم، ولی قابلمه هامونم بردن که اونا دیگه واقعا حیاتی ان چشمک. امروز برنجمونو تو ماهی تابه درست کردیم!

قبل از اینکه بریم دوچرخه سواری من زنگ زدم به دوستامون که بپرسم کی میان که ما رفتنمونو با اونا تنظیم کنیم. نتیجه این شد که ما گفتیم اول ما بریم و برگردیم، بعد شما بیاین. وقتی برگشتیم دوباره زنگ زدم که بگم ما برگشتیم، اونا هم گفتن ما الان میریم خونه ی یکی دیگه از بچه ها که یه سری چیزایی که از اونا گرفته بودنو پس بدن و بعدش میان خونه ی ما.

کلا امروزمونو خیلی دوست داشتم. کاش هر روز مثل امروز پربار و لذت بخش بود لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۸:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند وقت پیش با همسر رفته بودیم بیرون که من گفتم از فلان چیز "خوشم می یاد" (یا شایدم گفتم "خوشم نمیاد"، به هر حال از عبارت "خوش اومدن" استفاده کردم. بلافاصله به ذهنم رسید که این عبارت واقعا یعنی چی؟ مگه "خوش" چیه که بخواد بیاد یا نیاد؟ اصلا چرا "خوش من" یا "خوش تو"؟ مگه هر کس یه "خوش" داره؟

البته بلافاصله ذهنم که اصولا علاقه ی شدیدی به این جور مباحث داره، جوابشو پیدا کرد. حالا به شما هم میگم. اما چون این تا حالا جایی ثبت نشده و من جایی ندیدمش، ممکنه برداشت من غلط باشه (ولی غلط نیست، من به برداشت خودم مطمئنم چشمک).

قضیه ی این عبارت "احتمالا" (به نظر کارشناسی بنده نیشخند)، اینه که ضمیری که به "خوش" چسبیده میشه، مضاف الیه نیست، بلکه نشانه ی حرف اضافه است.

همون طور که توی متن های قدیمی که می خونین، مثلا می بینین "وزیر را گفت تا بیاید"، اینجا "وزیر را" یعنی "به وزیر".

یا همون طور که شاعر میگه "ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق"، اینجا "ناصحم" معنیش "ناصح من" نیست، بلکه یعنی "ناصح به من ..".

وقتی هم که می گیم "خوشم آمد"، در واقع بوده "من را خوش آمد"، یا "به من خوش آمد" یا اگه بخوایم خودمونی بگیم "به من خوش گذشت" یا "به نظرم خوش (خوب) اومد".

حالا از اونجایی که این ساختار الان دیگه از فارسی حذف شده و ما به جاش از حرف اضافه استفاده می کنیم، وقتی یه همچین عبارتی توی فارسی داریم، از اون به عنوان "اصطلاح" یاد می کنیم و به همین دلیل هیچ وقت اصطلاحمونو نمیشکنیم تا چیزی بهش اضافه کنیم، مثلا نمی گیم "خوشم از .... میاد". البته تو بعضی گویش ها این عبارت ساخته شده امروزه و استفاده میشه، اما خیلی کمه، تو بیشتر جاها هنوز این عبارتو به صورت یکپارچه استفاده می کنیم.

همین دیگه! این بود نظر کارشناسی من! الان مفهومه یا بازم توضیح بدم چشمک؟

 

[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب آخرین افطاری این ماه رمضونو رفتیم خونه ی دوستمون. البته دعوت بودیما، همین جوری نرفتیم نیشخند. کلا 15 نفر قرار بود باشیم که یه عده گفتن نمی تونن بیان و نهایتا 10 نفر شدیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت.

یه قسمت از برنجو هم قرار شده بود ما بپزیم به علت ضیق گاز! به ما یه کیلو برنج دادن، گفتن اینو واسه 5 نفر حساب کنین، بپزین! تو یه دونه قابلمه ی بزرگ جا نشد، تو یه قابلمه ی بزرگ و یه کوچیک ریختیم، آخرش هم اون طوری که دوست داشتیم در نیومد، چون جاش تنگ بود.

ولی خب انقد که صاحبخونه زیاد حساب کرده بود، نفری 200 گرم، غذایی که خودش برای 5 نفر پخته بود برای هر ده نفر بس شد!!

بعد از افطاری و شام هم کلی چیزای دیگه، مثل میوه، دو سه نوع کیک و چایی و این چیزا خوردیم و حرف زدیم. و نهایت حرفامون نتیجه اش این شد که تو دکترا آدم باید کورس بگذرونه نیشخند! سیستم آلمان که فقط سه سال تحقیق هست و کلا دانشجوها هیچ درسی پاس نمی کنن، اصلا سیستم خوبی نیست چون یهویی آدم وارد یه محیط جدید میشه، بدون هیچ آشنایی قبلی با تک تک زمینه های تخصصی کاری خودش، ازش انتظار میره یه سوال تحقیق خیلی خوب که در حد یه تز دکتری باشه ارائه بده و شروع کنه روش کار کردن. ولی تو آمریکا یا ایران این طوری نیست (سیستم تحصیلی ایران کلا کپی سیستم آمریکا بود، حتی اون 5 سال ابتدایی، 3 سال راهنماییش، ولی الان که عوضش کردن دیگه نمی دونم کپی کجا شده چشمک). طی کورس هایی که بچه ها پاس می کنن، خیلی دید بازتری پیدا می کنن نسبت به تحقیقاتی که تو زمینه های مختلف رشتشون شده و بعد از یه سال یا دوسال که درس پاس کردن، بهتر می تونن سوال تحقیقشونو تعیین کنن و برن دنبالش.

خلاصه که ما کلا دیشب سیستم تحصیلاتی آلمانو کلا پردازش کردیم و نتیجه ی کارشناسیمونو اعلام کردیم نیشخند.

تو راه برگشتن هم که تقریبا هممون با هم برگشتیم راجع به جاهای دیدنی اطراف شهرمون و اینکه کجاها می تونیم بریم صحبت کردیم و قرار شد که یه بار با هم بریم قایق سواری. انگاری یه سری قایق پارویی هست که میدن خودت پارو بزنی. یکی از بچه ها رفته بود، می گفت 2 راه افتادیم، 7 رسیدیم شهر خودمون! البته فکر کنم اگه به قایق سوار واقعی بدن نیم ساعته برسه نیشخند.

البته اینا فقط حرف بود که گفتیم، معمولا به عمل که می رسه یکی میگه گرونه، یکی میگه کار دارم، یکی میگه دوست ندارم، هیچ وقت جور نمیشه با هم بریم نیشخند.

وقتی برگشتیم خونه ساعت از یک هم گذشته بود. تا وقتی من خوابیدم که فکر کنم ساعت از سه هم گذشته بود دیگه! ولی صبح اصلا نتونستم بیشتر از همیشمون بخوابم. الانم خوابم میاد، ولی خب حیف که دیگه روز شده، نمی تونم بخوابم چشمک.

 

 

[ ۱۳٩۳/٥/٥ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ما آدما اصولا دوربینیم! نزدیکمونو خوب نمی بینیم. آدمای دور و برمونو خوب نمی بینیم، حتی خودمونو هم خوب نمی بینیم. بیخودی نیست که میگن هر کس خود را شناخت خدای خود را شناخته. یعنی هرکی چشمش (یا بهتر بگم چشم دلش) نزدیک بین باشه و بتونه خودشو ببینه، واقعا کار بزرگی کرده.

واسه ما آدمایی که عادت کردیم همه چی رو تو دیگران ببینیم، همچین کاری خیلی سخته. با اطمینان می تونم بگم الان اگه به خیلی از خانوما بگی ده تا از بدی های خانواده ی همسرتو لیست کن، یه لیست بلندبالا میذارن جلوت، حالا اگه بهشون بگی یه لیست از بدی های خودت بنویس، میگن بذار فکر کنم!

این قضیه ی دوربینی تو همه چی صادقه. تو نعمتا رو دیدن هم صادقه. همیشه یه سری نعمتا هستن که از بس بهمون نزدیکن ما نمی بینیمشون. مثل آدمای دور و برمون، مثل سقف بالای سرمون، مثل محل کاری که هر روز داریم میریم، مثل دانشگاهی که توش درس می خونیم، مثل غذایی که می خوریم...

---

امروز عصری هنوز تازه اومدم سر لپ تاپم که یه پست اینجا بذارم، دوستم پیامک داد با این مضمون: "بیداری؟ چیکار کردی با استادت؟".

واقعا اونجا فهمیدم چقدر دوستای خوبی دارم، دوستایی که همه چی تو براشون مهمه، هم آینده ات و اینکه قراره چیکار کنی با تزت و استادت و هم همین الانت، اینکه داری استراحت می کنی یا نه؟ دوستایی که نگرانتن وقتی مشکلی داری، اما حاضر نیستن نگرانی خودشونو با به هم زدن آرامش تو برطرف کنن، حاضرن نگرانیشون یه کمی طولانی تر بشه، ولی تو اگه خوابی، بیدار نشی...

این آدما واقعا قابل تقدیرن.

آدمایی که وقتی تو با استادت مشکلی داری، مامانشون تو ایران خواب تو رو می بینه! میگه خواب دیدم ناراحت بود، گفت به مشکل خورده (این اتفاق بدون اینکه دوست من چیزی به مامانش بگه راجع به من اتفاق افتاده بود!).

حالا من که در اون حد نیستم که بتونم کار خاصی بکنم، ولی خدا خودش باید درست و حسابی از خجالت این بنده هاش درآد لبخند.

اینا از اون جمله نعمتای دم دست آدمن که آدم تو بهترین حالت هر از گاهی می بیندشون. کاش یه کمی بیشتر چشامونو باز کنیم.

 

[ ۱۳٩۳/٥/۳ ] [ ۸:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب من به زندگی برگشتم! بعد از یه هفته اعصاب خوردی و شب و روز نداشتن، من به روال زندگیم برگشتم، ولی خستم، خیییییییلی خستم. اصلا دلم می خواد روحم بخوابه یه مدت، ولی حیف که نمی شه.

الان انگیزه ام برای تموم کردن هرچه سریع تر دکترام خیلی بیشتره. چون واقعا دیگه دلم می خواد تموم کنم درس خوندن با این استادو.

امروز رفتم و به قول خودش big picture کارمو گفتم، که من تا الان چیکار کردم، چی کار دارم می کنم و قدم بعدیم چیه و هدف نهاییم چیه!

استاد اصرار داره نوشتن تزمو شروع کنم و منم الان هرچه مصمم تر می خوام واقعا شروع کنم به نوشتن و کارمو هم هرچه سریع تر تموم کنم.

تازه امروز که با استادم صحبت کردم، میگه خب من فکر می کنم این میتونه یه تز دکترا باشه!!!

--

یه جای حرفام هم اشتباه کردم، یه روشی رو که استفاده کرده بودم نگفتم کی قبلا استفاده کرده. روشو گفتم، بعد میگه این روشی نیست که آدم تو سال 2014 به کار بگیره، باید روش خیلی مقاله بخونی، خیلی ها استفاده کردن از روش های مشابه، از اونا استفاده کن.

من اونجا نگفتم کی اینو استفاده کرده چون خودم تازه روز قبلش که یکی از بچه ها ارائه داشت، فهمیدم که همچین روشی وجود داره. حالا کی استفاده اش کرده؟ یه کسی که خیلی از مقاله هاش، دقت کنین خیلی از مقاله هاش، بیشتر از هزار بار توسط دیگران مورد ارجاع قرار گرفته!!!!

حالا توی تزی که بنویسم اینم باید به شدت خاطرنشان کنم که بدونه!! یا حداقل اگه نمی دونه یادبگیره!

---

از کل 2 ساعت، من تقریبا 15 دقیقشو صحبت کردم و بقیشو استاد یه بند حرف زد. وقتی از اتاق استاد بیرون اومدم، سرم کاملا تیر می کشید، حتی چشام هم کم و بیش درد می کرد، فقط دلم می خواست می تونستم دراز بکشم.

البته درد گرفتن سرم هیچ ربطی به صحبت هایی که کردیم یا اینکه مثلا من ناراحت باشم از وضعیت نداشت ها! صرفا اینکه یه ساعت و چهل و پنج دقیقه یه نفر متکلم وحده باشه و شما تنها شنونده باشین، چیزی بود که به شدت آزارم می داد و چیزی که بدتر از اون آزارم می داد این بود که این فرد تو تمام مدت حرف زدنش اصلا به این فکر نکنه که شاید من این همه حرف می زنم طرف خسته بشه!!!

---

به هر حال از پیش استاد که اومدم، به همسر زنگ زدم و بهش گفتم که تقریبا همه چی خوب پیش رفته.

بعدش هم رفتم کتابخونه، که دوست کلاس آلمانی-فارسیمو ببینم. بعد از کلاس هم دوباره به همسر زنگ زدم، اول قرار شد من سر راه پیتزا بخرم و برم خونه، ولی بعد به همسر گفتم کلا بیا همین الان خریدو بریم. آخه انقد سرم درد می کرد که فکر می کردم اگه برم خونه دیگه محاله بلند شم! دلم می خواست دو شبانه روز بخوابم.

---

رفتیم خریدامونو کردیم و اومدیم خونه. داشتیم کلاه قرمزی نگاه می کردیم که من خوابم برد. چند دقیقه بعدش همسر بهم گفت پاشو بیا رو تخت بخواب، منو بلند کرد که برم یه جای بهتر بخوابم، ولی دیگه کلا خوابم نبرد.

الانم با یه سر پنجاه کیلویی که دیگه انقد بیش از حد خسته است که حتی خوابش هم نمی بره در خدمتتونم!

خواب هم نعمت بزرگیه، اگه از اون آدما هستین که خوب می خوابین، خیلی قدرشو بدونین لبخند، کمتر کسی واسه همچین نعمتی خدا رو شکر می کنه...

 

[ ۱۳٩۳/٥/۳ ] [ ٦:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب