یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز می خواستم برم ویزامو بگیرم. ولی چون خانومه قبلش گفته بود زنگ بزنم ببینم اومده یا نه، گفتم بذار زنگ بزنم مطمئن بشم. وقتی رفتم برگه ی شماره ها رو که خانومه بهم داده بود نگاه کنم، دیدم نوشته اول باید پین کد براتون بیاد، بعد از اون ده روز بعدش زنگ بزنین و اگه ویزاتون اومده بود بیاین بگیرین.

یادم اومد که خانومه هم همینو بهم گفته بود. من اشتباهی تو ذهنم بود که بعد از ده روز میتونم ویزامو بگیرم. روی برگه هم نوشته بودم خود پین کد تا چهار هفته طول می کشه تا بیاد. هنوز که نیومده. واسه همین رفتن به اداره اقامت کنسل شد.

علاوه بر اون، می خواستیم امروز من و همسر، finanzamt هم بریم. سر همون قضیه ی کلاس مالیاتی و این حرفا. بماند که من چقدر هی این قطار اون قطار کردم تا بالاخره با همسر سوار یه قطار شدیم! بالاخره رسیدیم finanzamt.

از دستگاه شماره گرفتیم و منتظر شدیم. نوبتمون که شد، رفتیم پیش مسئولش. یه خانوم مهربون و خوش رو بود. من انگلیسی شروع کردم. یکی دو جمله گفتم، بعد صبر کردم ببینم عکس العملش چیه؟ نیشخند الان میگه آلمانی بلدین یا نه؟ یا نه، متوجه میشه و میگه آها . خدا رو شکر گفت آها لبخند. منم ادامه دادم. حرفم که تموم شد، گفت آلمانی بلدین؟ همسر شروع کرد آلمانی حرف زدن، ولی خب طبیعتا انگلیسی ما از آلمانیمون بهتر بود. طرف انگلیسیش هم خوب بودا، نمی دونم چرا اصرار داشت محک بزنه آلمانی ما روچشمک.

حالا از اون به بعد ما آلمانی حرف می زنیم، اون انگلیسی جواب میده خنثی. آخه مگه بیکاری به ما میگی آلمانی حرف بزنیم؟!!

حالا ایناش مهم نیست، مهم اینه که طرف میگه تو فقط باید همین شماره شناسایی رو برای اون مسئول مربوطه (یا به عبارتی کارفرما) بفرستی. گفتم بابا من اینو فرستادم. طرف میگه من کلاس مالیاتی همسر تو رو می خوام. گفت نه، اصلا همچین چیزی نیست. یه برگه بهم نشون داد که فک کنم توش نوشته بود از اول ژانویه (اگه درست یادم باشه) قانون عوض شده و کارفرما تنها چیزی که نیاز داره همون شماره شناسایی منه!!

گفتم خب الان من باید چیکار کنم؟ شما میگین هیچی نمی خواد، اون میگه میخواد. برگه رو داد به ما و گفت اگه دوباره خواست اینو براش بفرستین. اون به هیچ اطلاعات دیگه ای از شما نیاز نداره.

گفتم خب الان تکلیف این کلاس مالیاتی ما چی میشه؟ گفت میخواین عوضش کنین؟ گفتم بله. گفت خب من یه فرم بهت میدم پر کن، من خودم کلاس مالیاتی شما رو عوض می کنم و کارفرمای شما اونجا تو سیستمش می بینه. اصلا نیازی نیست اون کاری بکنه. یه فرم داد، پر کردیم.

امیدوارم غلط غلوط پر نکرده باشیم! آخه خودش می گفت کجا رو چی بزنیم. ما که سر در نمی آوردیم. من اصلا نمی دونستم کلاس مالیاتی همسر الان چنده؟!! خودش می گفت کلاس مالیاتی شما الان اینه. می خواین بشه این!! من نمی دونم میخوایم بشه چندو دیگه از کجا می دونست؟متفکر

فرم که تموم شد، گفتم الان تمومه دیگه حتما؟ گفت آره. ولی از ماه بعد کلاس مالیاتیت تغییر می کنه. یعنی از اکتبر. دیگه منم نگفتم که فعلا قرارداد من به دلیل ویزام کلا تا 26 اکتبر بیشتر نیست!

الان به محض اینکه ویزای من بیاد، دوباره منشی دانشکده شروع می کنه به فرستادن فرما برای من و من باید از اول روز از نو روزی از نو، تمام فرمای استخدامو پر کنم! امیدوارم دفعه ی دیگه باز برام کلاس مالیاتی پیش فرض نذارن و همین چیزی که انتخاب می کنمو نگه دارن برام.

---

کلا هر کس که کارمند بشه اینجا، آخر سال می تونه یه سری پولا رو از اداره مالیات پس بگیره. مثل یه مبلغی از هزینه ی رفت و آمد رو میشه از دولت گرفت. یا مثال همین کلاس مالیاتی رو که تغییر میدی می تونی مابه التفاوتشو آخر سال از دولت بگیری.

از همین الان دارم روزشماری می کنم واسه اینکه آخر سال بشه، ما این 1000 یورویی که ازمون بالا کشیدنو پس بگیریم! به قول همسر هزار یورو یه مسافرت بود!! (البته اگه ما بخوایم بریم مسافرت 1000 یورو دو تا مسافرته چشمک).

 

[ ۱۳٩۳/٦/۳۱ ] [ ٧:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خانوم ها و آقایون خانه دار! ما به شدت به یه سری نکته ی خانه داری نیازمندیم نیشخند.

اول اینکه آقا ما چند وقتیه در زمینه ی تولید ماست به خودکفایی رسیدیم. ولی مشکل اینه که هرچی ماست درست میکنیم، بعد از چند روز هی روش صورتی میشه. چه کنیم؟نیشخند چرا انقد زود کپک می زنه؟ آیا شما هم که درست می کنین همین طوری میشه؟

دوم اینکه بی زحمت یکی دستور دقیق این ترشی بادمجونو بده. ما ترشی ها رو تو سرکه ی مذکور جوشوندیم، همون موقع له شد، فک کنم تا زمان مصرف، میرزاقاسمی بشن این بادمجونا!!

سوم اینکه اصلا تو ترشی بادمجون چی می ریزن و اندازه ی بادمجونا چقد باید باشه؟

با تشکر لبخند

 

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بسم الله الرحمن الرحیم، گوش شیطون کر، چشم بد دور، بترکه چشم حسود، یه حمد و قل هوالله بخونین! خب خوندین، حالا بهتون بگم انشاءالله اگه خدا بخواد و چشم نخوره، سیستمم قبل از پس پردازش، بالاخره جوابش بهتر از بهترین جوابی شد که قبلی ها به دست آوردن لبخند.

البته هنوز مشکلات عدیده ای وجود داره! یکیش اینکه بعد از پس پردازش معلوم نیست چی میشه و من نمی خوام خوشحالی امروزمو با انجام پس پردازش و گرفتن نتیجه ی بدتر خراب کنم! واسه همین سراغش نرفتم کلا نیشخند.

مشکل دوم اینکه اینایی که بهترین نتیجه رو تا الان داشتن، دو تا مقاله داشتن، 2012 و 2013 که نتیجه ی 2012 ایه بهتر شده بود. منتها کلا تا الان هرکی رو این موضوع کار کرده، داده هاش به یه فرمت دیگه بوده. منم از این بنده خداها خواستم اصل داده هاشونو برام بفرستن که خودم تبدیل کنم به فرمت خودم و بتونم نتیجمو مقایسه کنم. حالا نمی دونم اونا "بهترین" نتیجه شونو برام فرستادن یا "آخرین" نتیجه شونو!

الان دارم داده ی اونا رو استفاده می کنم که ببینم تو فرمت اولیه، نتیجه هاش به کدوم مقالشون شبیهه؟ امیدوارم که بهترین نتیجشونو فرستاده باشن. وگرنه دیگه به من ربطی نداره، من مقاله می نویسم، توش هم میگم من به اینا گفتم داده هاتونو بدین، دادن، من تبدیل کردم، نتیجه اش این شد. اینکه اونا بهترین نتیجشونو دادن به من ربطی نداره نیشخند.

اما واقعیت اینه که فک می کنم اونا "آخرین" نتیجشونو برام فرستادن نگران.

چند دقیقه پیش نتیجه ها رو واسه استادم ایمیل کردم. امیدوارم استادم دفعه ی بعدی بهم بگه شروع کنم به نوشتن مقاله اش. آخه خیلی می ترسم. همون طور که اون پسر هم گروهیم کلا موضوعشو عوض کرد و دقیقا چیزی که من روش کار می کردمو ورداشت، می ترسم باز یکی دیگه پیدا بشه، قبل از اینکه من مقالمو چاپ کنم، صاف بره تمام کارایی که من کردمو بکنه و کار من این وسط حیف بشه!

نمی دونم هفته ی بعد چطوری بحث این مقاله نوشتنو پیش بکشم. آخه یه مشکل دیگه اش اینه که من هیچ حرف خاصی توی مقاله نمی تونم بزنم. یعنی نمی تونم بگم من فلان روشو امتحان کردم جواب داد! من هزار تا چیزو با هم قاطی کردم، از هر آشی ماشی که جوابش بهتر شده. واقعا فک می کنم باید عنوان مقاله و تزم باشه از هر آشی ماشی!!

 

[ ۱۳٩۳/٦/۳٠ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چون سوالا طولانیه من عین سوالا رو تکرار نمی کنم، فقط اصل مطلبو می نویسم و جواب میدم.

حرف موسسات اعزام دانشجو رو باور کنیم؟

نه، هرگز، به هیچ وجه. من نمی گم اونا لزوما دروغ می گن. اما اگه میخواین جواب سوالاتونو بگیرین، از کسی نپرسین که از این راه پول در میاره! تو اینترنت جواب سوالاتونو پیدا کنین، تو سایت های رسمی و حتی غیررسمی. نه موسساتی که هدفشون اینه که یه پولی از شما بگیرن و شما رو بفرستن خارج.

زبان آلمانی رو تو چند وقت یاد میگیریم؟

یاد گرفتن زبان خیلی خیلی بستگی به رفتار خودتون داره. بعضی ها کلا اهل دوست شدن و حرف زدن هستن و خیلی زود یاد میگیرن، بعضی ها قاطی نمیشن با مردم و دیرتر یاد می گیرن. اما اگه می خواین به آلمانی درس بخونین، باید برین کلاس. نمی تونین با زندگی کردن بین مردم آلمانی یاد بگیرین.

اگه صرفا با زندگی بین مردم بخواین یاد بگیرین، حداقل سه چهار سال طول می کشه، همون طور که یه بچه بعد از سه چهار سالگی تازه می تونه جمله های کوتاه و درست بگه.

اما اگه خودتون تو خونه بخونین شاید بتونین تو یه سال یاد بگیرین. اگر هم کلاس برین، کلاس های فشرده هستن که در عرض حدود شیش تا هشت ماه، به سطح نسبتا خوبی می رسین (با شروع از صفر). این کلاسا هر ترمش یه ماه هست و شما تو اون مدت "هیچ" کار دیگه ای نمی تونین بکنین. نه فرصت درس خوندن (منظورم یه رشته ی تحصیلی هست) دارین، نه فرصت کار کردن. چون کلاس ها فشرده است. روزی چهار ساعت کلاس دارین، عصرش هم حداقل باید سه چهار ساعت بذارین و چیزایی که درس دادنو بخونین و عملا وقت برای کار دیگه ای ندارین.

قیمت این کلاس ها گرونه، حدود ترمی (که میشه همون ماهی) 300 یورو.

کلاس های معمولی، هر ترم دانشگاه یه ترم هستن، یعنی سالی دو ترم می تونین برین. در کل کلاس های ترمی از فشرده ارزونتر در میاد، ولی خیلی هم بیشتر طول می کشه. اگه بخواین رشتتونو به آلمانی شروع کنین، فرصت این مدل کلاس های ترمی رو ندارین. باید فشرده بخونین.

در مورد سخت بودن زبون هم، این حرف ها که زبون سخت دنیاست و این چیزا "مطلقا" معنی نداره. از نظر علمی و زبانشناسی، "هیچ" زبانی از "هیچ" زبانی سخت تر یا آسون تر نیست. شاهدش هم اینه که تمام بچه های دنیا تو دو سالگی به یه اندازه حرف می زنن. اگه زبان آلمانی از فارسی سخت تر باشه، بچه های آلمانی باید تو پنج سالگی شروع کنن به حرف زدن! که می بینین این اتفاق تو هیچ زبانی تو دنیا نمی افته.

اما مشکلی که وجود داره اینه که خیلی ها موقع یاد گرفتن زبون "به اشتباه" سعی می کنن کلماتو ترجمه کنن و این اون چیزی هست که باعث میشه زبونو دیر یاد بگیرین، مخصوصا اگه اختلاف زبون شما با زبون مقصد زیاد باشه.

هرچی بهتون میگن سعی کنین همونو یاد بگیرین، یعنی مثلا باید سعی کنین یاد بگیرین این "هویت" یا این "موجودیت" اسمش baum هست تو این زبون (یعنی درخت). نه اینکه برای خودتون ترجمه کنین: درخت = baum. اگه این کارو بکنین زبونو دیرتر یاد می گیرین.

اگه می خواین یه زبونو خوب یاد بگیرین، سعی کنین بدون فک کردن شروع کنین به حرف زدن. ترجمه نکنین، دنبال گرامر درست نباشین، به فعل و فاعل جمله فکر نکنین. بعد از یه مدت خود به خود گرامراتون درست میشه. نگرانش نباشین.

مدرک زبان چی لازم داریم؟

اگه بخواین به آلمانی درس بخونین، باید DSH داشته باشین. تک و توک دانشگاهایی هستن که نیمه آلمانی-نیمه انگلیسی هستن و قبول می کنن که مثلا مدرکتونو تا آخر سال اول به دانشگاه تحویل بدین. البته این مدل دانشگاها فقط تو مقطع ارشد این کارو می کنن، نه تو لیسانس.

امتحان DSH هم مثل آیلتس و تافله. باید براش تست بزنین و تمرین کنین. هرچقدر برای آیلتس و تافل وقت گذاشتین، همون قدر برای DSH هم در نظر بگیرین. نمیشه گفت حتما یه سال میخواین، یا حتما یه ماه بسه. بستگی به خودتون داره.

بعد از گرفتن مدرک چقدر آلمانی می فهمیم؟

تا مدرک B2 شما تقریبا متوجه میشین حرف های دور و بری هاتونو. اما بازم فهمیدن درس های تخصصی یه چیز دیگه است و (این طوری که من از تجربه ی دور و بریهام شنیدم، وگرنه من خودم اصلا به آلمانی درس نخوندم که بخوام تجربه ی خودمو بگم)، بعد از گرفتن C1 دیگه خوب متوجه میشین حرف ها رو و مشکلی نخواهید داشت برای درس خوندن به آلمانی.

این حرف هم که اساتید آلمانی شما رو به خاطر نیم نمره می اندازن درست نیست. اولا این شما هستین که به خاطر نیم نمره افتادین!! کسی شما رو ننداخته.

اما تو آلمان روال امتحان دادن پیچیده است. تو "بعضی دانشگاها" شما برای درس ها ثبت نام نمی کنین، بلکه برای امتحان ها ثبت نام می کنین. البته بعضی درسا که آزمایشگاهو اینا هستن رو همون اول ترم باید ثبت نام کنین. اما به هر حال برای سایر درسا (که برای امتحانشون ثبت نام می کنین) شما می تونین کل کلاسای یه درسو برین، اما آخرش موقع ثبت نام برای امتحان ثبت نام نکنین و امتحان هم ندین، اصلا انگار که اون درسو کلا نداشتین. هیچ مشکلی هم پیش نمیاد. پس اگه برای درسی آمادگی ندارین و خوب نخوندین، خب امتحانشو ثبت نام نکنین. بهتر از اینه که بیفتین!

یه راه دیگه اش اینه که امتحان بدین. بیفتین. تو این حالت بستگی به استاد داره. بعضی استادا همون ترم دوباره امتحان می گیرن و می تونین امتحان بدین دوباره. اما اگه استاد اون ترم امتحان نگرفت، ترم بعد می تونین تو امتحان شرکت کنین و نمره ای که پاس نکردین تو معدل حساب نمیشه، اما تو ریزنمره هاتون هست. البته گاهی وقتا هم درس یه ترم درمیون ارائه میشه و شما مجبور میشین دو ترم صبر کنین تا دوباره امتحان بدین.

ضمنا شما حداکثر سه بار می تونین امتحان بدین. اگر بعد از سه بار قبول نشدین، اخراج میشین و دیگه تو هیچ جای آلمان حق ندارین اون رشته رو بخونین.

طول مدرت درس چقدره؟

اینکه ارشد "حتما" 3 تا چهار سال طول می کشه اصلا حقیقت نداره. شما "قطعا" می تونین توی دو سال تموم کنین و این طوری نیست که هیچ کس نتونه دو ساله تموم کنه و انقد سخت باشه که واویلا! نهایتا مثل ایران دو سال و نیمه میتونین تموم کنین.

همون طور که بالا گفتم، شما اینجا محدودیت ندارین و فقط باید برای امتحانا ثبت نام کنین. شما می تونین ترمی دو تا درس بردارین و چهار ساله تموم کنین ارشدو،می تونین ترمی ده تا امتحان بدین و زودتر تموم کنین!! بستگی به این داره که شما چقدر درسخون باشین.

البته بازم در کل یه محدودیتی داره. حداقل تا جایی که من می دونم برای رشته های انگلیسی محدودیت حداکثر سه سال داره برای ارشد.

اگه نظر منو میخواین، صددرصد می تونین ارشدو دو ساله تموم کنین. اما گه می خواین کار کنین، احتمالا نمی تونین زیاد درس وردارین و مجبور میشین کشش بدین.

اینکه لیسانس حداقل شیش سال طول بکشه که مطلقا غیرواقعی و غیرمعقوله. اینجا لیسانس اصلش سه ساله است. اگه کسی دو برابر طولش بده یعنی واقعا دانشجوی تنبلیه! یا اینکه اصلا دنبال درس نیست و واسه چیز دیگه ای اومده آلمان!

قیمت غذاها چطوریه؟

اگه قیمت ها رو نسبت به ایران بسنجین، قطعا رقم های نجومی ای خواهید دید. اینجا یه ساندویچ دونر قیمتش 4.5 یوروئه. قیمت غذا توی رستوران ایرانی ای که ما میریم هم حدود 15 16 یورو در میاد. ما  زیاد نمی ریم رستوران. واسه همین قیمت ها خیلی دستم نیست که بگم بقیه ی جاها چطوریه. اما به نظر من توقع رستوران رفتن بیشتر از چند بار در سال، برای یه دانشجو توقع زیادیه!

اگر میخواین واقعا دانشجویی زندگی کنین، باید خودتون غذا درست کنین و با خودتون ببرین سر کار یا دانشگاه. غذا خورن تو سلف دانشگاه هم هزینه اش نسبت به اینکه خودتون درست کنین بیشتره.

در مورد قیمتا اینم بگم که اگه میخواین از ایران با هزینه ی شخصی بیاین و اینجا کار نکنین، باید درآمد خانوادتون خیلی زیاد باشه، یا به یورو باشه، که بتونین اینجا بدون کار کردن زندگی کنین.

اگر هم میخواین اینجا کار کنین، هر ساعت کار دانشجویی اینجا بین 5 تا 8 یورو حقوقشه. پس قیمت ها به نسبت درآمدها متوسط و معقوله.

ضمنا قیمت ها تو آلمان تقریبا به نسبت کل کشورهای مطرح اروپا برای تحصیل (مثل ایتالیا، فرانسه، اسپانیا، انگلیس و ...) خیلی ارزونتره.

لپ کلام در مورد قیمت ها اینکه، اگه میخواین با هزینه ی شخصی بیاین، در صورتی که خانوادتون از ایران نمی تونن ماهی حداقل 650 یورو براتون هزینه کنن، نیاین چون بعدا کم میارین.


[ ۱۳٩۳/٦/٢٩ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امرز دوباره زنگ زدم به اونجایی که اون روز گفت نامه ات برای ما نیومده و دوباره بفرست.

از اعتماد به نفس خودم خوشم اومد، زنگ زدم راجع به مالیات و کار و کارفرما و کارمند با یه نفر آلمانی حرف بزنم نیشخند. اونم راجع به چیزی که اصلا نمی دونم مشکل چیه که بخوام از قبل کلمه هاشو یاد بگیرم نیشخند. اول سعی کردم یه کمی با گوگل ترنزلیت ترجمه کنم، دیدم انقد کج و معوج ترجمه کرد که منم می تونستم غلطاشو بگیرم!! بی خیالش شدم.

خلاصه، زنگ زدم به خانومه گفتم نامه ی ما رسید؟ چک کرده میگه آره رسیده، ولی حالا یه مشکل دیگه داریم!! میگه من کلاس مالیاتی شوهر تو رو ندارم!! میگم خب تو به کلاس مالیاتی شوهر من چیکار داری؟ ما کلاس مالیاتیمون کجا بود دو تا دانشجو؟!!

گفت باید برین finanzamt، ثبت نام کنین خنثی.

خدا بگم چیکار کنه این fianzamt ای ها رو!! خب من که روز اول مثل بچه ی آدم خودم بلند شدم رفتم اونجا که طرف بهم گفت لازم نیست اینجا کاری بکنی، فقط همین شماره رو براشون بفرست تمومه!!

ساعت کار finanzamt رو نگاه کردم، امروز تا دوازده بیشتر نیست. باید دوشنبه با همسر بریم، هردومون ثبت نام کنیم. خانومه گفت هردومون باید بریم. البته قبلا همسر یه بار مجبور شده بره یه نامه از finanzamt بگیره، نمی دونم باز این خودش دردسر تازه ای میشه!! یا بهمون کمک می کنه.

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نه بابا، فک نکنین تزم نتیجه داده یا یه چیزی مشابه این!

یه مقاله بود که دو قرن پیش فرستاده بودم، دیشب دوباره ریویژن خورد، ولی این دفعه minor revision ه.

دو سال و یک ماه پیش این مقاله رو فرستادم. من دیگه پشت دستمو داغ کنم واسه این مجله مقاله بفرستم!!

یه سال گذشت، هیچ اتفاقی نیفتاد، ایمیل زدم که آقا این مقاله ی ما چی شد؟ جواب ندادن. بعدا دیدم یه جا هست توی سایت، حالت فرم پر کردن داره. اونجا رفتم نوشتم آقا این مقاله ی ما چی شد؟! چند روز بعدش دیدم وضعیت مقاله ام تغییر کرده و خلاصه ریویژن زده بودن. ریویژنو درست کردم. دوباره فک کنم خبری نشد و من مجبور شدم ایمیل بزنم! دوباره ریویژن زدن.

دوباره دیدم مدت هاست خبری نشده ازش. دو سه هفته پیش ایمیل زدم که آقا چی شد؟ طرف گفت ببخشید، مشکلی پیش اومده حتما. من پیگیری می کنم تا آخر هفته بهت جواب میدم. باز جواب نداد، دیروز پریروز دوباره میل زدم آقا چی شد؟ دیشب دیدم دوباره وضعیت مقاله ام تغییر کرده و دو تا ایراد خیلی کوچیک گرفته طرف.

همون دیشب اشکالاشو رفع کردم، حالا فقط باید دوباره بفرستم. تا ببینم کی بالاخره پذیرش نهایی رو میدن و کی چاپ می کنن! خدا رو شکر موضوعش طوری نبود که تو این دو سال هزار تا مقاله بهترش چاپ بشه!!

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢۸ ] [ ٩:٤۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

من که هنوز دارم تلاش می کنم، ولی از این به بعد خیییییلی تشویقم کنین نیشخند. کدمو تغییر دادم، یه جوری که روی داده ی آموزشی (اولیه)، قبلا جوابش حدودا 1.5 برابر بهبود نشون میداد. امتحان کردم رو داده ی نهایی، جواب از قبل بدتره!!

پیدا کنید تفاوت بین داده ی آموزشی و داده ی اصلی را!!

خدا به من صبر جزیل و جمیل عنایت کنه، به شما هم که این چرت و پرتا رو باید بخونین همچنین چشمک.

---

امروزم اومدیم تو سلف درس بخونیم. دیروز همسر تنها اومد، من نیومدم. ولی امروز افتخار دادم تشریف فرما شدم نیشخند.

یه سری بچه هم بودن که ساعت 5.5 اینا سر و کلشون پیدا شد، ولی نیومدن تو بازی کنن. همسر میگه دیروز اومدن (پریروز هم بودن، ولی زیاد نبودن). میان اینجا با این تخته هایی که نمی دونم اسمش چیه!! (همینا که زیرش چرخ داره)، هی مانور میدن و واسه خودشون بازی می کنن.

یه جای سلف هست که چند تا پله بیشتر نداره، جون میده واسه این بازی و ظاهرا بچه ها هم کشفش کردن چشمک.

همسر میگه دیروز اومدن ازش کسب اجازه کردن واسه بازی کردن. آخه مثل اینکه یه آقایی بهشون گفته زنگ زدم به پلیس، دنبالشون هم دویده. این طفلکی ها هم ترسیدن.

دلم براشون سوخت، به قول آلمانی ها آرمااااااااا (یعنی طفلکی، آخی از این حرفا دیگه، این طوری هم نوشته میشه Armer، البته واسه خانومش فرق می کنه، میشه Arme، خیلی این کلمه رو دوست دارم، فک کنم از معدود کلمه های احساسی قشنگی هست که آلمانی ها دارن! یه سری کلمه هاشون انقد خشنه که آدم با خودش فک می کنه یعنی طرف با اینا می خواد ابراز احساسات کنه؟!!نیشخند).

خلاصه که امروز طفلکی ها تا پشت در سلف اومدن، ولی بعد رفتن. نمی دونم چرا. البته یه بنده خدایی اومد رد شد، همسر گفت همین بود دیروز دنبال بچه ها دوید. فک کنم رفته خودشو نشون بچه های بیچاره داده، بچه ها هم دررفتن!

خیلی دوست داشتم بچه ها می اومدن، دوست ندارم یه جوری باشم که بچه ها ازم فرار کنن. دوست دارم اون پیرزن مهربونه باشم که بچه ها برا هم سوت می زنن، بیاین بیاین کسی نیست، فقط همون پیرزن مهربونه است چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢٧ ] [ ۸:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز باز دوباره درگیر این نامه های مسخره بودم! صبح گفتم بذار یه زنگ بزنم ببینم نامه ای که فرستادم و مشخصاتمو نوشتم توش (همون مشخصاتی که خواسته بودن) بهشون رسیده یا نه. زنگ زدم به شماره ای که بالای نامه بود، یه خانمی گوشی رو ورداشت. خییلی خانم مهربونی بود. من که انگلیسی شروع کردم، گفت یه لحظه صبر کن. می خواست گوشی رو بده به کسی که انگلیسی بلده، ولی قبلش گفت من انگلیسی بلد نیستم، می تونی آلمانی حرف بزنی؟

منم دیدم بهتره نقدو بچسبم تا نسیه رو! معلوم نیست اون کسی که گوشی رو بگیره و انگلیسی بلد باشه، اصلا بدونه باید چیکار کنم. گفتم باشه، من آلمانیم خوب نیست، ولی خب قضیه از این قراره.

بهش گفتم، من یه نامه دریافت کردم که گفته مشخصاتمو براتون بفرستم، من فرستادم، حالا می خوام ببینم رسیده یا نه. شماره پرسنلیمو گرفت، گفت من همچین کسی تو سیستمم ندارم.

گفتم خب حالا من باید چیکار کنم؟ گفت دوباره بفرست. گفتم به چه آدرسی بفرستم؟ آدرس خودشو گفت.

منم گفتم باشه و خداحافظی کردم. دیدم آلمانیم دیگه بیشتر از این نمیکشه که بخوام کل کل کنم و بگم خب پس برا چی یه آدرس دیگه تو نامتون نوشتین؟!! تو نامه نوشته باید مشخصاتمو به یه آدرسی تو شهر بن بفرستم!! حالا کلا باید به یه شهر دیگه بفرستم. آخه مگه مریضین؟!!

ولی خب نمی تونستم اینا رو به آلمانی بگم نیشخند، مخصوصا اون قسمت آخرشو!

از جمله ی مشخصاتی که باید می فرستادم شماره شناسایی بود که من قبلا از فینانس امت (Finanzamt ) گرفته بودم ولی باز به شک افتادم نکنه اینا یه شماره دیگه از من خواستن، من یه چیز دیگه فرستادم؟

زنگ زدم به شماره ای که بالای اون یکی نامه بود!! اون قسمت دقیقا مسئول همین شماره شناساییه فقط. واقعا نمی دونم چقدر این شماره شناسایی مهمه که کلا یه جایی هست که هم شماره ی مخصوص داره برای جواب دادن به مشکلات شماره شناسایی و هم ایمیل مخصوص داره.

خلاصه، زنگ زدم به اونجا. یه آقایی گوشی رو ورداشت که انگلیسی هم بلد بود خدا رو شکر. شماره شناسایی، اسم، فامیلی و آدرسمو پرسید و آخرش گفت درسته. شماره شناساییت همینه که خودت میگی.

با اون آقا هم خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم. دوباره اون نامه ی قبلی رو که یه بار فرستاده بودم پرینت گرفتم که این دفعه برای آدرس جدید بفرستیم.

عصری بعد از ناهار با همسر رفتیم اداره پست، نامه رو پست کردیم. این نامه ها تموم که نمیشن که! یه نامه ی دیگه هم اومده بود برای رادیو و تلویزیون. اینجا هر کس باید ماهانه حدود 18 یورو پول بده برای استفاده از رادیو و تلویزیون و لپ تاپ! قبلا فقط مال رادیو و تلویزیون بود این پول و کسایی که نداشتن، این پولو پرداخت نمی کردن. حتی کسایی هم که داشتن خیلی وقتا می گفتن ما اصلا تلویزیون نداریم و دولت هم اجازه نداره وارد خونه ی کسی بشه تا چک کنه که طرف راست میگه یا نه. بنابراین خیلی ها که تلویزیون داشتن هم این پولو نمی دادن.

ولی اخیرا، یعنی یه کم بعد از وقتی که ما اومدیم این قانون تغییر کرد و همه باید پول بدن. توی نامه هم نوشته برای تلویزیون، رادیو و لپ تاپ و این چیزاست ولی بازم همه باید بدن، حتی اگه هیچ کدوم از اینا رو نداشته باشن!!

به هر حال، چون آدرسمون عوض شده، دوباره نامه زدن برامون که شما باید پول بدین واسه رادیو و تلویزیون! وقتی آدم از قبل ثبت نام کرده باید یه نامه بهشون بزنه و بگه من همین الانم دارم پرداخت می کنم آقا جان، دست از سر ما وردارین!

این نامه رو هم جوابشو که یه فرم بود پر کردیم و بردیم پست کنیم. خلاصه، این نامه و نامه ای که بالا ذکر خیرش(!!) رفت رو بردیم پست کردیم.

از قبل همسر گفته بود عصری بریم سلف دانشگاه درس بخونیم. منم گفته بودم باشه. همسر میگه بریم سلف، خونه که هستیم میخوابیم عصرا!! فقط من نمی دونم چرا جمع می بنده فعلشو، من مدت هاست الان ظهرها نمی خوابم!!

به هر حال، واسه اینکه همسر عصری نخوابه، بعد از پست کردن نامه ها رفتیم سلف دانشگاه. هنوز پنج دقیقه اونجا نبودیم که دوستمون اومد. گفت من تا پنج دقیقه پیش اینجا نشسته بودم که شما هستین (تنها جایی بود تو سلف که پریز برق نزدیکش بود)، الان یه کار داشتم رفتم و برگشتم. گفتیم بیا سر جات بشین، گفت نه، من لپ تاپم شارژ داره الان، تازه لازم هم ندارم.

اونم میز بغلی ما نشست و سه تایی درس خوندیم لبخند. یه ساعت بعدش تقریبا بلند شد رفت که بره پیش خانومش، بعدم یه کمی کار داشت و بعدترش می خواست بره خونه.

ما هم نشستیم بقیه ی درسامونو خوندیم. ساعتای بیست دقیقه به هشت اینا بود که دوتایی (با خانومش) اومدن، میگن سلف تعطیله، پاشین برین نیشخند.

میخواستن برن خونه، اومده بودن ببینن ما هم اگه میخایم بریم، ما رو هم تا یه جایی برسونن. گفتیم ما هنوز یه کم دیگه هستیم. ما خودمون اتوبوسا و قطارا رو چک کرده بودیم و قرار بود هشت و هشت دقیقه جلو ایستگاه اتوبوس باشیم. اونا که رفتن ما هم یه کم بعدش کم کم جمع کردیم که به اتوبوسمون برسیم.

تا رسیدیم خونه فک می کنم یه ربع به نه اینا بود. کلا روز خوبی بود (البته این آخراشو میگما چشمک)، احتمالا روزای آینده هم همین روند تکرار بشه.


[ ۱۳٩۳/٦/٢٥ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز ایمیلمو باز کردم، مامانم یه ایمیل بهم زده. حدس می زنم دیشب خواب دیده که امروز صبح ساعت 6.5 اینو برام زده:

" سلام خوبید خوشید سالم وسر حال هستید خدا را شکر عزیزم دخترم همیشه پیش از دیگران وبیش از دیگران خود ما در زندگی خود سهیم هستیم اعتماد به نفس داشته باش واین اعتماد به نفس جز با توکل به خداوند امکان پذیر نیست عزیزم با خواندن روزی یک سوره کوچک یا چند ایه از قران ارتباط خود را می توانی با خداوند نزدیکتر کرده وارامش واسایش واقعی رابیابی وهر چه می خواهی بدون واسطه از خداوند بگیری بدون اذن خداوند پیامبر هم شفاعت نمی کند خدا همیشه وهمه جا با بنده خود هست وندای او را پاسخ می دهد اگر کوتاهی است از ماست به امید اینکه از خواب غفلت بیدار شویم وفقط از او کمک بخواهیم به امید موفقیت روز افزون شما مادرت

خدا نگهدار "

---

خوشحالم که با چیزایی که مامانم نوشته موافقم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢٥ ] [ ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این دو سه روز خیییییییلی درگیر بودم. یه تیکه ی جدید باید به کدم اضافه می کردم که خودش دردسر عظمایی بود. بالاخره تموم شد. اما حالا مشکل اینه که این روش هم کمکی نمی کنه!

ولی من بازم تلاش می کنم لبخند.

---

استاد ایمیل زده من جمعه نمیام، اسکایپی قرار بذاریم و راجع به اسلایدای دو جلسه ی اول درست صحبت کنیم. کلا هم هیچ گونه اسمی از مدل سازی ای که قرار بود انجام بده و نتیجه اش چی شد و اینا نیاورده!

---

همسر اون پست کوتاه وبلاگمو خونده، اومده تریپ عشقولانه و دلتنگی دربیار از دل من (!!) و این حرفا منو بغل کرده میگه عزییییییییزم، ناراحت نباش، وقتی رفتم هر شب بهم زنگ بزن خنثی.

البته شایان ذکره، به خاطر اینکه تلفن از اینجا به ایران ارزونتره اینجوری میگه ها وگرنه منظورش همون "هر شب باهم در ارتباطیم" بود!

---

شانس هم نداریما! دقیقا همین مدتی که همسر میخواد بره ایران، یه سری دیگه از دوستامون میرن ایران، اون یکی دوستامونم که مامان و باباشون میخوان بیان و مهمون دارن و تازه می خوان با مهموناشون مسافرت هم برن. کلا اون مدتی که همسر نیست کسی هم نیست که بخواد بیاد خونمون یا من برم خونشون!

---

نمی دونم چرا همسر فک می کنه من الان دیگه دپسردگی میگیرم که همسر می خواد بره، من وقت سر خاروندن هم ندارم الان، واقعا فک نمی کنم وقت کنم فک کنم که همسر نیست چشمک!! اتفاقا خوبه که الان همسر نباشه، طفلکی وقتی اینجا هست هم که من صبح تااااااااا شب ساعتای 11 12 پای لپ تاپم! فقط امیدوارم تا همسر برمی گرده کار منم به یه جاهایی رسیده باشه خیال باطل.

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢٤ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز همسر بلیت خرید برای خودش؛ برای ایران؛ من نمی رم، همسر تنها میره.

فعلا همین.

[ ۱۳٩۳/٦/٢٤ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز مهمونی دعوت بودیم. صبح که بیدار شدیم چایی خوردیم و رفتیم خرید. وقتی برگشتیم، همسر رفت دوش بگیره. تو این فاصله من مرغی که دیروز خریده بودیمو پاک کردم، با شیری که مطمئن نبودیم سالمه یا نه (که البته با جوشوندن معلوم شد سالمه) ماست درست کردم، چیزایی که خریده بودیمو هم مرتب کردم و گذاشتم تو یخچال.

همسر که اومد دیگه من فقط باید مرغا رو میذاشتم توی فریزر و لباس می پوشیدم. یه کمی از کارایی که مونده بودو همسر انجام داد، منم تندتند لباس پوشیدم و رفتیم.

ناهار دعوت بودیم. قرارمون ساعت 12 بود. ولی ما به رسم معمول ایرانی ها یه کمی دیرتر رفتیم. قبل از 12:30 اونجا بودیم. بعضی ها اومده بودن، بعضی ها هم نه.

البته یه سری ها گفته بودن معلوم نیست بیان، یه خانواده هم گفته بودن 2.5 اینا می رسن. در نهایت تا حدود 2:30 دیگه هممون جمع شدیم و سفره پهن شد.

خییییییییلی غذا بود، خیلی هم خوشمزه بود چشمک، اصلا غذایی که آدم خودش نپخته باشه و مهمونی دعوت باشه یه مزه ی دیگه است نیشخند. یه عالمه هم سالاد و ماست میوه ای و چیزای دیگه بود که من خیلی هاشو امتحان نکردم. من کلا اصولا یه غذا رو انتخاب می کنم، از همون یه عالمه می خورم نیشخند. بقیه رو واقعا در حد چند لقمه می خورم که امتحان کرده باشم. چیزایی هم که قبلا امتحان کردم و دوست نداشتم (مثل ماست میوه ای و زیتون و این چیزا) رو هم کلا دور و برشون نمی رم، هرچند که بقیه ازشون تعریف کنن!

جدیدا یه نفر به جمعمون اضافه شده که ماشاءالله باید براش منبر بذاریم نیشخند. انقد هم پسر شاد و به قول خودش باطراوتیه که کلی میشه باهاش خندید. تاااااااا ساعت شیش ما داشتیم بحث می کردیم باهم.

یکی از چندین موضوعی که راجع بهش بحث شد این بود که آیا اگه قراره یه خانم بعدا خانه دار بشه و بچه دار، بهتره مثلا تحصیلات عالیه و دکترا و این چیزا داشت باشه یا نه؟ همون لیسانس یا دیپلم کافیه؟ کللللللل جمع موافق بودن که اگه طرف بعدا نمی خواد کار کنه، لزومی نداره عمر خودشو و منابع مملکتو هدر بده و بره درس آنچنانی بخونه، چون واقعا تاثیری تو زندگیش نخواد داشت و به عبارتی تحصیلات شعور نمیاره برای فرد و لزوما باعث نمیشه بچه ی بهتری تربیت کنه. چه بسا که خیلی از ماها و هم نسل های ما پدر و مادرهایی با تحصیلات آنچنانی نداشتن، اما نتیجه ی زحمت این پدر و مادرها چندان هم بد و قابل سرزنش نبوده و چه بسا که خیلی هم باعث افتخار بوده.

خلاصه، تو کل جمع، فقط همین دوستمون میگفت به نظر من مثلا یه خانوم دکترا داشته باشه و خانه دار باشه بهتره. بالاخره ساعت شیش اینا قانع شد و تسلیم شد نیشخند.

البته اینم بگم که اصلا و به هیچ وجه به خاطر فشار ما، یا مخالف بودن نظر جمع نبود که تسلیم شدها. اصلا اون زمانی که اعتراف کرد، موضوع بحث یه چیز دیگه بود و خودش گفت که میخواد اعتراف کنه که تسلیم شده نیشخند.

خلاصه، دیگه وقتی بحثمون به نتیجه رسید، دیگه کم کم حاضر شدیم دل بکنیم و بیایم خونمون. تازه برای ناهار فردامونم بهمون غذا دادن!! البته فک کنم ما این ناهارو باید تا دو سه روز بخوریم. زیاده واقعا!!

امروزم از اون روزای قشنگ بود که واقعا خاطره میشه برا بعدنامون لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢٢ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کلا تو خونه ی ما جمعه ها همیشه روزای خاصی ان! نصفه ی اول روز من به شدت سرم شلوغه، چون همیشه ساعت 11 باید استادمو ببینم. تا ساعت 10.5 اینا که می خوام برم، همش دارم برنامه هامو اجرا می کنم که دیگه آخرین نتیجه ها رو، در صورت امکان، به استادم بگم و خلاصه سرم کلا شلوغه.

اما درست از اون لحظه ای که قرارم با استادم تموم میشه، تعطیل می شم! یعنی خودم به خودم تعطیلی میدم.

وقتی از پیش استادم میام، تازه شروع می کنم به جمع کردن کتاب و دفتر و چرک نویسایی که در طول هفته ی گذشته جمع شدن نیشخند.

خدا رو شکر همسر هم دیگه عادت کرده به اینکه خونه جمعه به جمعه مرتب بشه چشمک.

عصر جمعه هم معمولا میریم بیرون، یه گشتی می زنیم. آخر شب هم خرید می کنیم و برمی گردیم خونه.

این برنامه ی جمعه های ماست!

امروزم دقیقا همین برنامه اجرا شد. قرارم که با استادم تموم شد، اومدم یه کمی دفتر دستکمو جمع کردم و شروع کردم به غذا درست کردن. جای شما خالی، بعد از مدت هااااا کتلت درست کردم که با برنج بخوریم.

وقتی همسر اومد، یه کمی خوابیدیم و عصری رفتیم بیرون. مثل همیشه، خیابون اصلی شهرو تا آخر رفتیم. تقریبا آخرش منتهی میشه به سلف دانشگاه. رفتیم نیم ساعتی تو سلف نشستیم و خودمون با خودمون صحبت کردیم و برگشتیم.

برگشتنی هم رفتیم خرید، خودمونم تحویل گرفتیم، دو تا پیتزا برای خودمون خریدیم و اومدیم خونه، جای شما خالی، نوش جان کردیم لبخند. این بود وقایع اتفاقیه ی امروزلبخند.

--

و اما بگم از اون اتفاقاتی که وقتی در خدمت استاد بودیم افتاد. اگه بخوام ساده بگم کار من چیه، من باید یه چیزی رو مدل کنم. مدل من در حال حاضر شیش درصد جواب میده!! بعله. شیش درصد. استاد گفت داده ها رو برای من بفرست تا خودم مدل کنم، شاید نرم افزاری که تو استفاده می کنی، الگوریتمش طوریه که مدلش خوب نمیشه. می خوام خودم مدل کنم.

ایشون مدل کردن، سیستمشون صفر درصد جواب میده!!

و جالبه، بعد از اینکه حدود شیش ماه پیش من این موضوعو بهش گفتم، امروز میگه خیلی عجیبه. روی دیتای اولیه نتایج خییییییلی بهتره، ولی رو دیتای واقعی صفر درصد جواب میده!!

تو این لحظه فقط می تونستم بهش بگم خداقوت خنثی.

نکته ی بعدی اینکه، من فک کنم سه ماهی هست که بهش گفتم این داده ها به درد نمی خوره. بهتره روی یه دیتای دیگه کار کنیم. یه دیتای دیگه هست که کم و بیش شبیهه ولی باید یه مدتی وقت بذارم که فرمت داده هاشو درست کنم. اون دفعه بهش گفتم به نظرت ارزش داره که من الان وقت بذارم، فرمت اونا رو درست کنم و کلا سوئیچ کنم به اون داده؟ آخه ما که مطمئن نیستیم روشمون روی اون داده جواب بده. هرچی باشه، ما از اول این داده ها رو داشتیم مدل می کردیم، نه اونا رو.

استاد گفت فعلا روی همین کار کنیم، اگه جواب نداد، بعد میریم روی اون داده ها کار می کنیم.

حالا امروز وقتی پیشش بودم چند بار دیگه چند تا مدل مختلفی که خودش ساخته بودو امتحان کرد، دید همش جوابش صفر درصده!

عصری که اومدم خونه دیدم ایمیل زده راستی کار اون یک داده ها چی شد؟ خنثی

من دیگه اون لحظه ای که ایمیلشو خوندم، سکوت کردم فقط نیشخند.


[ ۱۳٩۳/٦/٢۱ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

با وجود اینکه پیشرفت کارم اصلا راضی کننده نیست، اما همیشه راضی ام. همسر خوبی دارم، دوستای خوبی دارم، خانواده ی خوبی دارم، خانواده ی همسر خوبی دارم. کلا همه چی زندگیم خوبه. خوب که میگم نه اینکه در مقابل عالی قرار بگیره و یه درجه بدتر از اون باشه، نه. به نظرم "خوب" کلمه اش بار معنایی کلمه ی "آرامشو" داره، ولی "عالی" بار معنایی "شادی" رو داره.

واسه همین، چون من از دیدگاه "آرامش" به قضیه نگاه می کنم، فک می کنم کلمه ی "خوب" براش مناسب تر باشه. گاهی فک می کنم هیچ ترکیب دیگه ای از تمام چیزایی که توی دنیا هست، نمی تونست از اینی که الان دارم بهتر باشه.

به عبارت دیگه، حاضر نیستم هیچ کدوم از این "خوب" هایی که گفتمو بدم و به جاش چیز دیگه ای به دست بیارم، مثلا به جاش پیشرفت کارم بهتر بشه!

میدونی، فک می کنم آدم زندگیش دو تا جنبه داره، یکی کار، یکی زندگی. این "خوب" هایی که گفتم، همشون مال بخش "زندگی" ان. آدم اگه کارشو خوب انجام نده، نهایتش بعد از چند وقت کارشو از دست میده و باید دنبال کار دیگه ای بگرده. ولی اگه زندگیشو از دست بده حتی اگه بگرده هم هیچ وقت نمی تونه یه زندگی دیگه به دست بیاره.

---

یادش بخیر، مامان بزرگم وقتی می رفتی خونش، تو کل نیم ساعتی که پیشش می نشستی نهایتا همین جمله ها رو می گفت: چرا هیچی نمی خوری؟ چیزی خوردی؟ تو پرتقال ورداشتی؟ اگه ورداشتی، کو پوستای پرتقالت؟ اونی که ورداشتی که کوچیک بوده؟ تو که همش یه دونه خوردی! از این شکلاتا بخور. برو ببین تو یخچالم چی دارم، هم خودت بخور، هم بیار بقیه بخورن.

همین جمله ها هر چند دقیقه یه بار تکرار میشدن!

کلا اهل نصیحت کردن نبود. اینجوری نبود هی به ما بگه چیکار کردین؟ چی کار می کنین؟ قراره چیکار بکنین؟ کجا میرین؟ کجا میاین؟ اصلا اهل این حرفا نبود.

ولی با خودش حرف می زد. حرفای قشنگی می زد. حرفایی که با اینکه هدفش نصیحت کردن ما نبود و اصلا روی صحبتش با ما نبود، آدم دوست داشت گوش تیز کنه ببینه چی میگه؟

کاش نوشته بودمشون یه جا...

یکی از شعرایی که همیشه با خودش زمزمه می کرد این بود:

غافلی از قدر جوانی که چیست/ تا نشوی پیر ندانی که چیست

یکی دیگه ش این بود:

ای مرگ هزار خانه ویران کردی/ در ملک وجود غارت جان کردی
هر گوهر قیمتی که دیدی به جهان/ بردی و به زیرخاک پنهان کردی

(که البته آخرشو اگه درست یادم باشه می خوند "هر گوهر قیمتی که اومد به جهون/ بردی تو به زیر خاک پنهون کردی" و بقیه ی "ا" ها رو هم بر وزن "پنهون" تبدیل به "او" می کرد)

---

ببخشید اگه گاهی وقتا حرفا کاملا تکراریه. بعضی چیزا رو خودم به تکرارشون نیاز دارم. می ترسم یادم برن، هرچند جمله هایی ان که روزی صد بار تو گوشم زنگ می زنن.


[ ۱۳٩۳/٦/٢٠ ] [ ٥:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اولا فک می کردم فقط دانش آموزا دقیقه نودی ان، بزرگتر که شدم فهمیدم دانشجویی هم همین جوریه. بزرگتر که شدم فک کردم فقط ایرانی ها این جوری ان. وقتی اومدم اینجا فهمیدم بقیه ی بچه ها هم مثل منن. بعدترش فک کردم فقط "دانشجوها"ی خارجی و ایرانی این جوری ان تا اینکه امروز با ایمیل استاد فهمیدم، نخیر. کلا این دقیقه نودی بودن تو خون نوع بشره! استادای خارجی هم دقیقا دقیقه نودی ان!!

هفته ی پیش قرار بود استاد یه سری تحلیل آماری بکنه روی فایل های من. ولی قراری که با هم داشتیم کنسل شد. چون من گفتم هنوز اون کاری که باید تموم کنمو تموم نکردم. حالا امروز استاد ایمیل زده که ببییییین، ورودی این فایل اجراییت فرمتش چیه؟!خنثی این فرمتو می خونه؟ اگه این طوری بهش بدم چی؟سوال

منم با حوصله (مثل خودش) جواب ایمیلشو دادم.

انصافا استادم وقتی بهش ایمیل می زنم، خیلی با حوصله و کامل جواب میده. واقعا این کارش قابل تقدیره لبخند. حتی وقتی نیاز به چندین مثال هست، می بینی دو سه صفحه نوشته برام که خوب شیرفهم (یا به قول بعضی ها، البته دور از جون شما، خرفهم چشمک) بشم.

و البته الان با ایمیلی که استادم به یکی از جوابام داده فهمیدم که کلهم باید کدمو عوض کنم! یعنی این دو هفته داشتم آب تو هاون می کوبیدم!

باشد که رستگار شویم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/٢٠ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هی می خوام هیچی نگم که انرژی منفی نداده باشم ولی آخرشم نتونستم نیشخند. میگن هرچی سنگ پیش پای لنگه، همین منو میگن (البته دور از جونم ها چشمک).

با یه سری نرم افزار کار می کنم که یکی از یکی داغون تر. بعد از کلی سر و کله زدن با برنامه و مثلا چهار پنج ساعت روش وقت گذاشتن، تازه یه بار ران می گیرم از برنامه ام. هر برنامه هم حداقل نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه وقت لازم داره که اجرا بشه. برای هر ارزیابی باید حداقل دو تا ران بگیرم. یعنی دو تا فایله. یعنی یه ساعت و نیم اینا هم برای اینکه فقط نتیجه ی نهایی رو بگیرم لازم دارم.

خلاصه که هر روز نهایتا دو سه بار بیشتر نمی تونم نتیجه بگیرم ببینم سیستم چطوری کار می کنه.

حالا امروز اومدم داده هامو نگاه کردم، بعد شیش ماه اجرا کردن، تازه متوجه شدم که یکی از این نرم افزارهای محترم که قراره به من بگه شباهت دو تا کلمه ای که بهش میدم چقدره، می فرمایند شباهت دو کلمه ی man و wife، صد و بیست و سه درصده خنثی.

تازه نکته ی جالب ترش اینه که قبلا شباهت دو تا کلمه ی کاملا یکسان (مثل man و man) رو می گفت 1.79 * E308 بهم می داد!! ( قرار بوده جوابی که میده بین 0 تا 1 باشه ) ولی خدا رو شکر قبلا یه عده به این مشکل برخورده بودن، سیستمشونو درست کرده بودن، براش یه patch گذاشته بودن.

همین دیگه، من دیگه حرفی ندارم راجع به این سیستم!

---

من واقعا نمی دونم چرا من یه موضوعی انتخاب کردم که همه چیش پر از خطائه!! حیف که شما رشتتون نیست که بخوام دونه دونه اسم ببرم! چهار تا نرم افزار استفاده می کنم که هر کدومشون، یه عاااااااالمه خطا دارن!! خب اینا منتشر میشه رو کل پروژه، طفلکی سیستم من چطوری باید درست کار کنه آخه؟!!

بیچاره سیستم من. از اون بیچاره تر من. از اون بیچاره تر شما که باید این چرت و پرتا رو تحمل کنین نیشخند. ولی انصافا بیچاره من ناراحت.

--

این اولین باره از این شکلک ناراحت (ناراحت)  استفاده می کنم. هیچ وقت تا حالا ازش استفاده نکرده بودم، چون همیشه به نظرم نماد انرژی منفیه. ولی این دفعه تو شکلکا هیچ کدوم بیشتر از همین نمی تونست منو تو این وضعیت توصیف کنه.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱٩ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ظاهرا تو فرستادن فرما و چیزایی که برای قرارداد جدید من لازم بوده اشتباه کردیم! چند وقت پیش یه نامه ای اومد که گفته بود شماره شناساییمو براشون فرستم، که اگه یادتون باشه، به گفته ی منشی من یه نامه باید از Finanzamt می گرفتم. که منم رفتم و اون مسئول بیچاره ی اونجا گفت تو نامه ای لازم نداری از ما. از تو یه شماره شناسایی خواستن که اونو بهم داد.

شماره رو می تونستم پستی یا اینترنتی بهشون بدم. منم آدرس سایتی که تو نامه نوشته بودو زدم، کار نکرد. یه ایمیل به یکی از بچه ها که آلمانیه و سابقه ی قرارداد کاری بستن داره زدم، ازش پرسیدم من باید چیکار کنم؟

برام یه لینک فرستاد، گفت باید بری اینجا مشخصاتتو پر کنی. منم پر کردم. بعدش یه نامه اومد که من باید کپی پاسپورت و برگه ی ثبت نام توی شهرداریمو براشون بفرستم. ما فک کردیم که مشکلی پیش اومده و نامه میگه ما داده های شما رو نگرفتیم.

دوباره اینو اسکن کردم برای دوستم فرستادم، گفت نه، این نامه نگفته مشکلی پیش اومده، فقط گفته براشون اینا رو بفرستی.

چند روز پیش دوباره دقیقا نامه ی اولیه اومد (همونی که اول این پست گفتم) و بالاش هم با خودکار اضافه کرده بودن "یادآوری". یعنی اینکه اون چیزایی که از من خواستنو براشون نفرستادم.

خلاصه، ما هم دوباره ورداشتیم یه نامه نوشتیم که این دفعه جوابو پستی براشون بفرستیم. اما از اون طرف هم امروز کلاس آلمانی/فارسی داشتم. گفتم نامه ها رو می برم ببینم این یکی آلمانی چی میگه.

وقتی بردم، گفت نامه ی اول خودش بالقوه مشکله!! چون توش گفته ما سال 2008 براتون فلان کارو کردیم، در حالی که ما اصلا 2008 اینجا نبودیم. البته این خیلی مشکل بزرگی نیست، چون مسلما نامه یه تمپلت بوده که اونا برای همه می فرستن.

نامه ی دوم هم دقیقا خودش طرح مشکل کرده! نگفته ما مشخصات شما رو نگرفتیم، گفته مشخصات شما با چیزی که ما اینجا داریم، یکسان نیست!!

خلاصه، این دوستمون اشکالای ناممونو گرفت (سه خط نوشته بودیم، توش سه تا ایراد داشت نیشخند) و ما بعد از ناهار بردیم نامه رو پست کردیم.

امیدوارم مشکلی که داشتیم حل بهش. مشکلی که وجود داشت (و البته هنوزم حل نشده!) کلاس مالیاتیم بود. شیش تا کلاس مالیاتی داریم. کلاس مالیاتی رو هرکسی خودش می تونه انتخاب کنه. البته یه سری محدودیت هایی هم داره، مثلا برای یکیش، حتما باید بچه داشته باشی تا بتونی از اون کلاس استفاده کنی.

حالا نکته ی جالبش اینه که وقتی کلاس مالیاتیتو انتخاب نکنی، به صورت پیش فرض بدترین کلاس مالیاتی رو برات انتخاب می کنه دولت!! یعنی کلاسی که کمترین حقوقو بهت میده!!

به قول یه بنده خدایی آلمانی ها میگن ما دزد نیستیم، ولی جسارتا پول توی جیب شما مال ماست!!

دقیقا همین طورین. هر وقت شما با هرجا قرارداد ببندین، فرقی هم نمی کنه تلفن باشه، اینترنت باشه، برق باشه یا هر چیز دیگه، اگه خودتون نگین چه خدماتی رو میخواین و چه خدماتی رو نمی خواین، همیشه یه حالتی رو درنظر میگیرن که شما بیشترین پول ممکنو بهشون بدین!

خلاصه، میاین اینجا حواستونو جمع کنین. و طبق تجربه ی امروز من، به یه نفر اعتماد نکنین. از چند تا آلمانی بپرسین تا مطمئن بشین کاری که می کنین درسته!

البته این صرفا تجربه ی امروز من نیستا. ولی امروز دیگه کاملا مطمئن شدم. یادمه یه بار همسر یه نامه دریافت کرده بود، فک کنم از 6 7 نفر پرسید، بعضی ها کلا آلمانی بودن، بعضی ها هم آلمانی رو کامل بلد بودن و تحصیلشون به آلمانی بود، دو سه مدل جواب گرفت!! هر کس میگفت منظور نامه یه چیزه.

---

نصیحت من به شما:

اگه قصد اومدن به اینجا رو دارین، تا وقتی مجبور نشدین "هیچ" قراردادی امضا نکنین. حتی اون اول که میاین، مستقیم نرین سراغ قرارداد اینترنت و تلفن. برین یه دونه از این شارژی ها (prepaid) بگیرین. صبر کنین. قشنگ جا بیفتین. راه و چاه دستتون بیاد، بعد برین قرارداد ببندین.


[ ۱۳٩۳/٦/۱٧ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

من و همسرم به ترتیب سال سوم و دوم دکتری تو رشته فیزیک (با گرایش یکسان) تو دانشگاه سراسری هستیم. برای ادامه تحصیل برای فرصت مطالعاتی و posdoc میخواییم اقدام کنیم (تا یک سال آینده) ، ولی "فقط باهم". یعنی حتی الامکان همزمان، تو یک دانشگاه و یک شهر. اینم یه کم مسئله رو سخت میکنه به نظرم :( شما با تجربه تون می تونین نظرتونو در مورد موقعیت ما بگین؟ راهی که بشه بهترین اقدام رو کرد؟

 

جواب:

اول اینکه ببخشید انقد دیر جواب میدم.

دوم اینکه واقعا تعجب می کنم که جوابتونو ندادم. واقعا ندادم؟ سوالانقد این سوال برای من آشناست و جوابای خودم (که لابد تو ذهنم داشتم دیگه!) که مجبور شدم سرچ کنم ببینم واقعا جواب ندادم؟!!

به هر حال اگر هم قبلا سوال مشابهی بوده که جواب دادم، الان دوباره میگم.

راستش همین اول بهتون بگم دو نفر دقیقا همزمان تو یه شهر تقریبا محاله. من هر کسو می بینم که دو تایی درس می خونن، اول یکیشون شروع کرده، بعد اون یکی. باز اگه شهرش براتون مهم نبود، شاید می شد بگی یه چیزی پیدا می کنین بالاخره، اما تو یه شهر و یه دانشگاه و یه رشته، به صورت همزمان، واقعا چیزی از محال کم نداره.

اونی که فرصت مطالعاتیه فک می کنم خیلی راحت تر می تونه پوزیشن پیدا کنه تا اونی که دنبال پست داک می گرده. اما معمولا پولی که به فرصت مطالعاتی میدن اونقد زیاد نیست که دو نفر بتونن باهاش زندگی کنن. ولی اگه یکی پست داک بگیره، حقوق یه کارمند کاملو داره و مشکل مادی نخواهید داشت.

من نکته ی خاصی به نظرم نمی رسه، شما خیلی شرایط رو محدود کردین. به نظر من شهرهای نزدیکو مد نظرتون داشته باشین و خودتونو به یه شهر محدود نکنین. اینجا رفت و آمد، خدا رو شکر، خیلی از ایران بهتره. هم خطر نداره، (تصادف و این چیزا خیلی کم دارن و بیشتر هم از قطار استفاده می کنن)، هم منظم و دقیقه. خیلی ها هستن محل کارشون با خونشون صد کیلومتر فاصله داره. صد کیلومتر اصلا مشکلی نیست. بلیت های خوبی هست که به کارمندا میدن، با قیمت خیلی مناسب می تونین برین و برگردین. هر روز هم سر ساعت حرکت می کنن و حدود چهل دقیقه تا یه ساعت تو راه باشین می رسین.

خیلی ها هم هستن که محل کار خانوم و آقای خونه خیلی از هم دوره، خونشونو یه شهر وسط میگیرن، هر کدومشون روزی چهل دقیقه، یه ساعت تو راهن.

در مورد دانشگاها هم متاسفانه من دانشگاه خاصی نمیشناسم که بهتون بخوام پیشنهاد بدم، بگم مثلا این دانشگاه خیلی گروه فیزیک خوب یا بزرگی داره. اما دانشگاه هایدلبرگ فیزیکش معروفه. فک می کنم یه نگاه بهش بندازین بد نباشه.

در ضمن، حواستون باشه، وقتی تو دانشگاها سرچ می کنین، خودتونو محدود به سرچ کردن تو دانشکده ها نکنین. هر دانشگاه تو صفحه ی اصلیش، یا توی صفحه ی گروه مورد نظرتون (یعنی فیزیک) یه قسمتی داره به اسم institutes یا collaborations یا همچین چیزایی. اونجا اسم موسساتی که با دانشگاها همکاری می کننو نوشته. خیلی وقتا شما می تونین اونجا اپلای کنین، کارو با اون موسسه انجام میدین، ولی در نهایت مدرکتون از دانشگاه می خوره. حتما حتما این موسساتو چک کنین.

موسسه ی ماکس پلانک هم که تو همه ی دنیا معروفه. یه سرچ بکنین، شاید اونجا گزینه های خوبی پیدا کنین.

ضمنا یادتون نره، حتی اگه پوزیشنی اعلام نشده، بازم ایمیل بزنین. ممکنه استادی بخواد در آینده ی نزدیک پروژه ای ورداره. در این صورت اگه بخواد بهتون میگه، مثلا من شیش ماه دیگه میخوام یه پروژه روی فلان موضوع شروع کنم.

نکته ی آخر اینکه، طرف پروژه های حساس مربوط به انرژی هسته ای، ماهواره، موشک و این چیزا "اصلا" نرین. همین جوریش بچه ها شیش ماه ویزاشون طول می کشه، اونجوری ممکنه ویزاتون دیر بیاد یا حتی بعد از چندین ماه رد بشه (که البته امیدوارم نشه).

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱٦ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز عصری رفتیم با همسر یه دوری بزنیم همین نزدیک خونمون. رسیدیم به دارالرحمه (قبرستون/بهشت زهرا/ بهشت رضا یا هرچیز دیگه ای که تو شهر شما بهش میگن چشمک). گفتیم بریم یه سری به مرده های آلمانی بزنیم.

چند تا چیز جالب داشتن. اولین چیزی که توجه ما رو جلب کرد، تابلوی اعلانات کنار در وردی قبرستون بود که روش (در حال حاضر) سه تا اعلامیه داشت که مشخص کرده بود کیا اخیرا فوت کردن و یه تاریخی هم نوشته بود با یه سری توضیح که شاید تاریخ مراسمشون بود.

نکته ی بعدیش این بود که وقتی رفتیم تو، دیدیم همون جلو یه چیزی شبیه کتاب بود که روی یه پایه ی فلزی گذاشته شده بود. جلد کتاب هم فلزی بود. کتابو که بسته بود باز کردیم، دیدیم راهنمای قبرستونه که توش اسم تمام افراد به ترتیب حروف الفبا و با مشخص کردن محل دفنشون توش نوشته شده بود. صفحه ها هم نایلونی بودن. خیلی چیز مفیدی بود. آدم بعد از استفاده اش می بست، چون جلدش هم فلزی بود، اگه بارون می اومد هیچیش نمیشد.

چیز دیگه ای که جالب بود این بود که تمام قبرا کاملا تمیز بودن. قبرهایی که روش تاریخ 1990 اینا داشتن هم کاملا تمیز بودن. البته مطمئنا بارون زیاد اینجا خیلی موثره توی تمیز شدن قبرها. ولی اصلا قبرها یه نظم خاص و تمیزی خاصی داشت. مثل ایران نبود که بعضی قبرا خیلی رنگ و رو رفته و داغون باشن. هم تو یه سطح بودن تقریبا، بعضی ها یه کمی باکلاس تر.

روی همه ی قبرها هم گل گذاشته شده بود (به صورت گلدون البته). فک کنم همون اول که دفن می کنن اون گلو میذارن، بعد دیگه خودش با بارون بزرگ میشه!!

روی بعضی از قبرها فانوس هم گذاشته شده بود و مال یکی از قبرا فانوسش روشن بود که ما حدس زدیم آقایی که چند لحظه قبلش از جلومون رد شد اون فانوسو روشن کرده بود.

بعضی از قبرا هم روشون یه مجسمه ی کوچیک بود. بعضی ها مجسمه ی مسیح بود، بعضی ها مجسمه ی یه پسر کوچولوی بالدار که فک می کنم نماد فرشته باشه، نمی دونم، شایدم اونم نماد مسیح باشه.

قبرها کلا این شکلی بودن:

اکثرشون دو تا سنگ داشتن، یه دونه افقی، یعنی روی متوفی و یه دونه هم عمودی که روش اسم و مشخصات طرف نوشته شده. اما اگه نگاه کنین، تو ردیف دوم از سمت راست، قبر دومی، انگاری دقیقا باغچه است. یعنی روش خاکه و هیچ سنگی نداره، ولی یه سنگ قبر عمودی که اسمشو روش نوشتن وجود داره.

یه دوری تو قبرستون زدیم و همسر گفت بریم بیرون. می خواستیم بریم بیرون، یه قبر خییییییییلی خالی، بدون هیچ گل و حتی سنگ قبری توجهمو جلب کرد. یعنی قبره مثل همون قبری بود که بالا توضیح دادم، ولی هیچ گلی روش نبود. قشنگ خاک خالی بود. البته فک کنم یکی دو تا گل پژمرده روش بود.

وسط اون همه قبر خوشگل این یکی خیلی برام جالب بود. اسمشو خوندم: "احمد مشتاق". احتمالا عرب یا ترک بود. دلم براشت سوخت. نمی دونم چرا اینجا دفنش کرده بودن. وسط مسیحی ها. اونم به این شکل که انگاری کلا بی کس و کار بوده و هیچ کس براش هیچ خرجی نکرده. دسامبر 2013 فوت کرده بود.

راش فاتحه ای خوندم و رفتیم. فک می کنم تا حالا هیچ وقت اینقد از ته دل برای کسی فاتحه نخونده بودم. یعنی نه که نخونده باشما، ولی هر وقت خوندم، طرف یه نسبتی با من داشته. همیشه حس میکردم این کاری که میکنم یه جوری ادای دینه. اگر هم طرف با من نسبتی نداشته، همیشه برای همه ی آدمای قبرستون خوندم. هیچ وقت این طوری نبوده سر قبر یه نفر که اصلا نمی شناسم وایستم، مکث کنم، بهش فک کنم، براش فاتحه بخونم و برم.

به هر حال خدا رحمتش کنه. ما زنده هاش اینجا احساس غربت می کنیم، مرده ها که ... .

---

بچه که بودم هر وقت می رفتیم قبرستون، مامانم می گفت یه حمد و یازده تا اخلاص بخون، برای تمام مرده های قبرستون. یادمه اون زمان (در حد فهم من) مامانم میگفت اگه اینو بخونی، خدا اونقدر ثواب چیزی که خوندی رو زیاد میکنه که به همه ی مرده ها برسه.

از اون موقع من همیشه، هر وقت یادم بوده، خوندم. الان که سرچ کردم چیزی با این استدلال مامانم پیدا نکردم، ولی کلا خوندن یازده مرتبه سوره ی اخلاص برای اموات توصیه شده. اما نکته ی جالبش (طبق تحقیقات من نیشخند) اینه که تو این توصیه ها هدف اموات بیچاره نیستن، هدف خود آدمه! آخه نوشتن اگه اینقد بخونی، خدا به عدد مرده های قبرستون بهت اجر می ده. خوشحالم که مامانم هیچ وقت منو با این استدلال بزرگ نکرد، حتی اگه استدلالی که برای من گفته غلط باشه لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱٦ ] [ ٩:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

انقد از این عروسیه براتون تا الان پست گذاشتم که لازم دیدم بگم عروسی تموم شد، دیگه این قسمت آخره که راجع به عروسی می نویسم!

دیروز قرار بود بچه ها ساعت 5:15 بیان دنبال ما. ما هم تا آماده شدیم شد 5:14. به همسر گفتم بریم پایین، گفت نه، گفتن زنگ می زنن. تا اومدن من دیگه کم کم داشتم می پختم از گرما تو اون کت! حدودا بیست دقیقه دیر اومدن. زنگ زدن، ما هم رفتیم پایینو راه افتادیم لبخند.

مدتی که تو راه بودیم تا جلوی سالن موردنظر، یه ساعت بود تقریبا، ولی برای من خیلی زود گذشت. شاید از بس به راهای طولانی عادت کردم! آخه تو ایران که ماشاءالله فاصله ی شهر ما تا محل تحصیلمون ده یازده ساعت بود! اینجا هم که تقلیل پیدا کرده بود (فاصله ی شهر من و همسر) 5 6 ساعت بود. اصلا عادت نداشتم به راهای یه ساعته.

از قضا، به محض اینکه ما رسیدیم و از ماشین پیاده شدیم، بقیه ی دوستامون هم رسیدن. البته اونا با خانوادشون بودن که از یه شهر دیگه اومده بودن، مامان یکیشون هم از ایران اومده بود. خلاصه جمع اونا تعدادشون زیاد بود، هفت هشت نفری بودن.

یکی از دوستامون هست که متولد آلمانه، کلا هم اینجا بزرگ شده. هر وقت این بنده خدا هست، می اندازیمش جلو نیشخند. آخه هرچی باشه آلمانیه، هم راه و چاهو بهتر بلده، هم اگه مشکلی پیش بیاد میتونه راحت جواب بده و از همه مهم تر به شدت اهل کل کله. اینجوری نیست که بذاره کسی راحت حقشو بخوره (البته منظورم کل کل به معنی منفیش نیست اصلا ها! منظورم دقیقا همینه که نمیذاره کسی چون ما مسلمونیم یا قیافمون معلومه آسیایی هستیم بهمون زور بگه).

خلاصه، اول نمی دونستیم در ورودی کجاست. عروسی هم تو سالن یه کلیسا بود. این بنده خدا رو فرستادیم بره درو باز کنه ببینه در ورودی اونجاست یا نه. اومد گفت نه اینجا نیست. خیلی بد شد اتفاقا، داشتن دعا می کردن، همه زانو زده بودن، یهویی همشون برگشتن نگاه کردن (و ما خدا رو شکر کردیم که ماها نرفته بودیم چشمک).

خلاصه در اصلی رو پیدا کردیم، سلام و علیک کردیم و رفتیم تو. تقریبا همه بودن. بعد از ما هم چند تا خانواده ی دیگه اومدن. مجلس خیلی خیلی ساده ای بود. نه دستی، نه سوتی، نه رقصی، نه موسیقی ای. بیشتر حالت مهمونی داشت. همه نشسته بودن حرف می زدن.

ساعت نزدیک هفت و نیم شد ولی هنوز عروس و دوماد نیومده بودن. نزدیک هشت بود که دیدیم صدای یه آهنگ بلند شد که عربی و انگلیسی می خوند. یه چیزی بود تو مایه های تواشیح، در وصف پیامبر و کلا حبیب الله و رسول الله و از این چیزا توش داشت فقط. اول که به عربی شروع شد، ما فک کردیم پیش اذونه! گفتیم لابد میخوان اذون بذارن. بعد دیدیم نه، سه چهار دقیقه بعدش عروس و دوماد اومدن.

لباس عروس یه لباس کاملا پوشیده ی خیییییییییییلی قشنگ بود. یعنی من به شخصه واقعا حاضر بودم لباس عروسیم همچین چیزی باشه. لباسش به نظر من واقعا بی نظیر بود لبخند. با یه پارچه ی خیلی ساده و ارزون اما خوش طرح یه تور خییییلی خیلییی قشنگ براش درست کرده بودن. پارچش از این پرده های قدیمی ایرانی بود که حالت توری داشت. اونایی که طرح روش به صورت سوراخ در آورده شده. منظورم اینه که روش طرح به صورت چاپی نبود.

طرحش هم من دقت کردم، واقعا قشنگ بود. البته من نمی دونم لباسشو سفارش داده بود، یا آماده خریده بود. ولی هرچی بود خیلی قشنگ بود. به دل من که خیلی نشست. کاش تو ایرانم این چیزای خوشکل و پوشیده بود.

تو آلمان، عروس و دوماد، بر خلاف ایران، نمی رن سر تک تک میزا با همه سلام و علیک کنن. مستقیم رفتن نشستن روی صندلی خودشون. البته ما چون میز جلوی در بودیم، با ما سلام و علیک کردن.

یه چیزی که توی تمام عروسی های آلمانی وجود داره اینه که کسی داد نمی زنه، یه میکروفن همیشه هست . مجلس هم یه مجری داره که دقیقا اعلام می کنه الان می خوان چیکار کنن. برادر عروس مجری مجلس بود. همون اول به همه خوش آمد گفت. بعدش هم قرار شد پدر عروس به مهمونا خوش آمد بگه و کمی صحبت کنه. کلا که همه رو آلمانی گفتن. ولی خب یه چیزایی رو خودمون فهمیدیم، یه چیزایی رو هم بچه ها کم و بیش برای ما ترجمه کردن. پدر عروس بعد از تشکرش یه پند هم می خواست بده. برای پندش داستان حضرت موسی رو تعریف کرد که خدا بهش میگه یکی بدتر از خودت پیدا کن و به این ترتیب می خواست بگه که هیچ وقت خودتونو خوب یا بهتر از دیگران ندونین.

بعد از صحبت های پدر عروس، اعلام کردن شام آماده است. شام های اینجا همیشه سلف سرویسه. من غذا رو خیلی دوست داشتم، ولی همسر زیاد خوشش نیومده بود. خیلی چیزا بود، رشته پلو، عدس پلو، گوشت گوساله، گوشت گوسفند، فلافل، دلمه، سس بادمجون و یه سس دیگه.

یه سری بشقابامونو پر کردیم برای امتحان کردن که ببینیم چی مزه اش خوبه، چی نه چشمک. دور بعدی پر کردیم واسه خوردن نیشخند.

بعد از شام کم کم مهمونا رفتن کادوهاشونو دادن. ولی هنوز ما میخواستیم بریم، مجری اعلام کرد که میخوان قرآن بخونن. یه بنده خدایی اومد سعی کرد با صوت و لحن برامون سوره ی الرحمنو بخونه. دستش درد نکنه، با توجه به اینکه مطمئنا آلمانی بود، خیلی تلفظاش خوب بود، ولی اگه دوماد میخوند خیلی بهتر می خوند لبخند.

بعد از قرآن خوندن، ما رفتیم کادوهامونو دادیم و عکس گرفتیم. کادو رو هم اینجا به عروس و دوماد نمی دادن. می رفتیم اون بالا، تبریک می گفتیم. با هم عکس می گرفتیم. بعد کادومونو میذاشتیم روی میزی که اونجا گذاشته بودن.

بعد از کادو دادن، اومدین نشستیم سر میزامون و دوباره شروع کردیم به صحبت کردن. ما ایرانی ها در اقلیت بودیم! نشسته بودیم که یه بنده خدایی اومد با ما احوال پرسی کرد و گفت که من دخترم خانوم غلامحسین (یا شایدم غلامحسن) فلانیه. اول که به آلمانی گفت و ما متوجه شدیم، ولی خب نفهمیدیم این کسی که میگه کیه؟!! گفتیم میشه انگلیسی حرف بزنی؟ گفت من انگلیسی خوب نیست، ولی خب بلد بود. دوباره همونو تکرار کرد و ما نمی فهمیدیم این بنده خدا کیه نیشخند. یه دخترشم به ما نشون داد گفت این دختر کوچیکمه. اون یکی دخترم، خانوم فلانیه. و بعد ما متوجه شدیم که این خانوم مادر عروس خانواده ی عروسه! یعنی مادرِ زن داداش عروسه و اومده با ما که تنها خانواده های طرف دوماد بودیم احوال پرسی کنه و از این حرفا.

من که اصلا فامیلی عروسو بلد نبودم! این بنده خدا هم یه جوری تلفظ کرد که دوستمون که بلد بود هم نمی فهمید این کسی که داره اسم می بره کیه نیشخند. اونا هم خانواده ی جالبی بودن. همسر این خانوم پاکستانی بود. خودش بی حجاب بود، یه دخترش بی حجاب بود، یکیش با حجاب بود (تو اونایی که ما دیدیم). اون دخترش که با حجاب بود با این خانواده وصلت کرده بود.

کلا مهمونی خیلی چندفرهنگی بود. یه بنده خدایی بود مال الجزایر بود اصالتا. بعضی ها آلمانی بودن. بعضی ها ایرانی بودن که تو آلمان بزرگ شده بودن، بعضی ها (یعنی ما!) کلا ایرانی بودن که ایران بزرگ شده بودن! یه سری از مهمونا به قیافشون می خورد مال مالزی یا همچین جایی باشن. خلاصه، تنوع زیاد بود دیگه.

لباس پوشیدنا هم همین طوری بود. بعضی ها مثل ترکا پوشیده بودن، بعضی ها ایرانی پوشیده بودن، بعضی ها رسمی، بعضی ها غیررسمی. کلا خوب بود لبخند.

یه کمی که از شام گذشت، نوبت کیک و شیرینی ها شد. خیلی از شیرینی ها فک می کنم خونگی بودن، حتی شاید کیک ها هم خونگی بودن. آخه کیک های آلمانی اکثرشون توش الکل داره. تنوع کیکا هم خیلییی زیاد بود. فک می کنم در کل هیچی نه 10 15 مدل کیک و شیرینی بود. من فقط از چهار پنج تاش یه کمی، در حد دو سانت در دو سانت!) ورداشتم که امتحان کرده باشم. یه چیز توپکی هم بود که فقط دو تا ازش مونده بود، من یه دونشو ورداشتم. نمی دونستم چیه. وقتی اومدم همسر گفت پیراشکیه، دونات رضوی نیشخند. اونم خوشمزه بود چشمک.

یه چیزی هم بود شبیه ماست میوه ای، که من ورداشتم ولی دوست نداشتم، همسر به جام خورد.

کیک عروس و دوماد هم اون وسط بود که نصفشو مردم برداشته بودن تقریبا. ما هم یه کمی ازش ورداشتیم. بعدا معلوم شد یکی از بچه ها کیکو بریده اشتباهی خنده. آخه کیک عروس و دوماد دقیقا وسط کیک ها و شیرینی ها بود دقیقا. البته ما نمی دونیم قرار چی بوده؟ یعنی قرار بوده مثل ایرانی ها عروس و دوماد ببرن کیکو یا میشده برید؟ ولی به هر حال که یکی دیگه بریده بود نیشخند.

در حین خوردن کیک و شیرینی، یه استنداپ کمدی هم اجرا میشد که اونم به آلمانی بود و ما باز چیزی نفهمیدیم نیشخند. اتفاقا خیلی هم طولانی بود این کمدی. عروس که طفلکی مدام داشت ترجمه میکرد واسه دوماد، فک کنم دهنش کف کرد طفلکی چشمک.

بعد از استنداپ کمدی میوه گذاشتن که من دیگه واقعا جا نداشتم چیزی بخورم.  فقط یه دونه انگور از خوشه ی انگوری که همسر ورداشته بود خوردم.

دیگه بعد از میوه که فک کنم همه به حد ترکیدن رسیدن، کم کم خداحافظی کردیم و رفتیم. دم در یکی از فامیلای عروس گفت وایستین میخوایم بازی کنیم. گفتیم نه دیگه میریم. ولی نفهمیدیم بازی چیه؟ عروس و دوماد نصف شب میخوان بشینن چه بازی ای بکنن؟ اصلا این چه مدل رسمیه؟ من خیلی دوست داشتم بدونم قضیه چیه، ولی دیگه دیر بود، باید برمگشتیم دهات خودمون.

فک کنم یازده و نیم اینا بود که اومدیم بیرون از سالن. تا رسیدیم خونه و خواستیم بخوابیم شد بیست دقیقه به یک.

کلا مهمونیشونو خیلی دوست داشتم، خیلی خوش گذشت لبخند. فقط حیف دیگه تموم شد نیشخند!

[ ۱۳٩۳/٦/۱٥ ] [ ٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتم کلاس آلمانی/فارسی. خیییییییلی خوب بود. واقعا دلم واسه آلمانی حرف زدن تنگ شده بود! جالب بود که با اینکه خیلی وقت بود آلمانی حرف نزده بودم ولی احساس می کردم پیشرفت هم کردم ابرو! دیگه نمی دونم چه جوری دیگه نیشخند. ولی خب راحت تر حرف می زدم، هرچند که خییییییلی کج و کوله حرف می زدم.

حالا فک می کنین راجع به چی حرف می زدیم؟!!! راجع به کتاب کلیدر نیشخند. بهش گفتم به آلمانی هم ترجمه شده، ولی خود کتاب فارسیش آخرش لغت نامه داره! من دیگه نمی دونم اونی که به آلمانی ترجمه اش کرده چطوری این کارو کرده.

تا من موضوع کتاب و قهرمانش و نویسنده و مترجم و این چیزا رو توضیح دادم شد یه ساعت نیشخند. یه ساعت بعدش هم اون راجع به تعطیلاتش صحبت کرد و اینکه با خانواده اش رفتن هلند. می گفت هتلشون یه کشتی بود. میگه یه زمانی (دقیق نمی دونم چند سال پیش)، تو آمستردام یه وضعیتی پیش میاد که تعداد آدما خیلی از خونه ها بیشتر میشه، خونه گیر نمیاد. این میشه که یه عده رو میارن به زندگی کردن تو کشتی ها. یعنی توی کشتی کاملا حالت خونه داره.

حالا الان یه سری از اون کشتی ها به عنوان هتل استفاده میشن. یه سریش هم کلا به عنوان خونه استفاده میشن و مردم توشون زندگی می کنن. البته الان لوله کشی آب و شبکه ی برق و همه چی به داخل این کشتی ها کشیده شده، یعنی بی امکانات نیستن ولی خب دیگه نمی تونن حرکت کنن مسلما! البته بازم می گفت حرکت های کمی می تونست داشته باشه، یعنی مثلا کابل ها یه جوری حالت انعطاف پذیر داشتن و کشتی کلا مثل خونه ثابت نبوده، ولی دیگه نمی تونه کلا بره تو دریا.

خلاصه که خیلی خوب بود دیگه لبخند. از اونجا رفتم ایستگاه اتوبوسی که همسر همیشه میاد. از اونجا رفتیم واسه من یه دونه کمربند بخریم. خدا رو شکر خیلی زود یه کمربند خیلی خوشکل و ارزون پیدا کردیم. اما برای اینکه یه فروشگاه دیگه رو هم ببینیم اون لحظه نخریدیم. فروشگاه دوم اصلا کمربنداش قشنگ نبود. ما هم تصمیم گرفتیم همون اولی رو بخریم. ولی قبلش گفتیم بریم ناهار بخوریم. از اونجایی که هیچ غذایی تو خونه انتظارمونو نمی کشید، رفتیم سلف دانشگاه.

کارت دانشجویی من هنوز 16 یورو شارژ داشت. ولی ما که دیگه تو خوابگاه زندگی نمی کنیم و دیگه به اون شارژ احتیاج نداریم (قبلا برای لباسشویی لازم داشتیم). گفتیم بریم با پولی که تو کارتمون هست یه چیزی بخوریم، این طوری هم پول دادیم، هم ندادیم نیشخند. برگشتنی هم کمربندمونو خریدیم و برگشتیم.

همین دیگه، الانم کم کم باید آماده شیم بریم عروسی لبخند.

---

راستی به دوستان عزیزی که تو آلمان زندگی می کنن تسلیت عرض می کنم. همین الان یه جا خوندم که یه سری از مسلمونای عزیز افراطیمون تو آلمان گشت ارشاد راه انداختن (Scharia Polizei)!!. خدا به ما رحم کنه. فرداست که بگن هرچی مسلمونه باید تو 72 ساعت کشورو ترک کنه نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱٤ ] [ ٥:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

عروسی ای که فردا دعوتیم تو یه شهر دیگه است که با قطار تقریبا یه ساعت راهه. این دوستامون که ما بیشتر باهاشون جوریم، ماشین دارن. ولی هی زنگ نمی زدن بگن خب فردا با هم میریم دیگه نیشخند. هی زنگ نزدن! هی زنگ نزدین! ما از صبح منتظریم اینا زنگ بزن ما رو دعوت کنن به صرف "هم راه" بودن تا شهر مقصد، ولی زنگ نمی زدن.

ما هم که نمی تونستیم زنگ بزنیم، راجع به رفتن حرف بزنیم. ضایع بود نیشخند.

بالاخره عصری زنگ زدن و با صدای زنگشون، امواج شادی بود که به جان و تن و روح ما سرازیر می شد چشمک (البته از اولم می دونستیم در نهایت با هم میریما!).

خلاصه، قرار شد فردا بیان جلوی خونه ی ما، از اینجا با هم بریم. ساعت 5 اینا باید راه بیفتیم که ساعت شیش و ربع برسیم جلوی سالن عروسی.

از اونجایی که نمی دونیم اونجا اتاق تعویض لباس و از این چیزا داره یا نه، قرار شد همه لباساشونو بپوشن! یعنی بعد از یه ساعت تو ماشین نشستن، فک کنم یه سری آدم چروکیده و ژولیده برسیم سالن نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱۳ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

سوال اینه:

من میخوام شروع کنم استاد پیدا کردن و اپلای برا دکترا. هنوز مدارک دانشگاهیم و ... را ترجمه نکردم و نمیدونم هم دقیقا چه مدارکی لازممه. کجا میشه این مدارک رو بدونم؟ هر دانشگاه مدارک خاصی تو سایتش میزنه؟؟ دیگه اینکه این مدارک رو کی از من میخوان؟ موقع اپلای استاد میخواد یا موقع ویزا گرفتن سفارت میخواد یا موقع ثبت نام اونجا که اومدیم!!؟؟ میخواببینم میشه اپلای کنم و کم کم این چیزا رو آماده کنم یا باید اول مدارکم کامل اماده باشه. و باید انگلیسی باشه یا آلمانی؟ شناسنامه و کارت ملی و سند ازدواج هم لازمه ترجمه بشن؟

 

جواب:

کجا میشه این مدارک رو بدونم؟ هر دانشگاه مدارک خاصی تو سایتش میزنه؟؟ برای پذیرش دکترا، اگه بخواین به استاد ایمیل بزنین، مدارک مشخصی نیست که بخواین براشون ایمیل کنین. یعنی اصولا جایی نمی زنن، مگر اینکه خود استاد تو صفحه ی شخصیش بنویسه که اونم معمولا این کارو نمی کنه.

اما عرف اینه: ریزنمرات ارشد (انگلیسی یا آلمانی) + مدرک زبان (در صورتی که دارین) + پروپوزال/کاور لتر/ انگیزه نامه.

اولی و سومی مهم ترن. اولی برای اینکه نشون بده زمینه تون چطوریه، درس های مرتبطی که پاس کردین، نمرتون تو اون درسا و غیره و سومی برای اینکه نشون بده چرا میخواین این رشته رو بخونین؟ روی چه موضوعی می خواین کار کنین؟ با چه متدی میخواین کار کنین؟ چه ایده ای دارین واسه این کار؟

دیگه اینکه این مدارک رو کی از من میخوان؟ موقع اپلای استاد میخواد یا موقع ویزا گرفتن سفارت میخواد یا موقع ثبت نام اونجا که اومدیم!!؟؟ میخواببینم میشه اپلای کنم و کم کم این چیزا رو آماده کنم یا باید اول مدارکم کامل اماده باشه. 

این مدارکو موقع اپلای شما ایمیلی می فرستین. برای سفارت بهتره الان خودتونو درگیر نکنین. برای سفارت شما نیاز به "مدرک ارشد" ترجمه شده و "تایید شده توسط سفارت آلمان تو ایران" دارین. برای اینکه رایگان بتونین تایید کنین توسط سفارت، باید پذیرش رسمی دانشگاهو داشته باشین (نه پذیرش استاد). پس بهتره از الان درگیرش نشین. از زمانی که استاد به شما اکی بده، یه عالمه وقت دارین برای ترجمه ی مدارک و تایید و این چیزا.

اما مدرک زبانو هرچه سریع تر بگیرین. استاد ممکنه از شما نخواد، اما سفارت می خواد. البته هستن کسایی که از استاد نامه ی رسمی گرفتن که توش گفته این شخص زبانش خوبه و نیازی به مدرک زبان نداره و ما همین طوری قبولش داریم. اما شما بگیرین که خیالتون راحت باشه. چون بعدا اگه بخواین جایی برای بورس اقدام کنین (مثلا موسسه ی دااد)، باید مدرک زبان داشته باشین و دیگه اونجا راه نداره که از ترفند نامه ی استاد و این حرفا استفاده کنین. کلا هم هرچیزی رو آدم مدرکشو داشته باشه بهتره.

مدارک می تونه انگلیسی یا آلمانی باشه. ولی از اونجایی که همه جا (تا جایی که من همیشه دیدم) انگلیسی رو قبول داره، همون انگلیسی ترجمه کنین که ارزون تره.

البته بعدا برای سفارت بهتره آلمانی بدین. من که خودم فقط یه سری آلمانی ترجمه کردم، اونم واسه سفارت بود.

اگر هنوز ریزنمراتتون کامل نیست (ترم 4 رو تموم کردین)، اینو بدونین که برای پذیرش از استاد ریزنمره ی غیررسمی و ناکامل هم قبوله. من خودم با ریزنمره ای پذیرش گرفتم که فک کنم دو یا چهار تا نمره ام توش نبود، از جمله نمره ی تزم!!

استاد در کل با توجه به درسایی که پاس کردین و اون انگیزه نامه/پروپوزالی که می فرستین تصمیم می گیره.

برای سفارت، من ریزنمره ی رسمی ترجمه شده ی تایید شده (توسط سفارت) + نامه ی انگلیسی از دانشگاه که دقیقا گفته "این شخص در این تاریخ با این معدل فارغ التحصیل شده" رو بردم و قبول کردن. اما اگه تو سایت سفارت نگاه کنین، ترجمه ی "دانشنامه" رو خواسته. ولی من بدون دانشنامه ویزا گرفتم.

اما برای ثبت نام تو دانشگاه، "باید"، ترجمه ی رسمی دانشنامه تون باشه، وگرنه ثبت نام نمی شین. من خودم یه ماه منتظر بودم تا کسی که بهش وکالت داده بودم برام دانشنامه رو گرفت، ترجمه کرد و فرستاد. تو این مدت شما کارتونو شروع می کنین، اما رسما دانشجوی دانشگاه نیستین، کارت دانشجویی ندارین، بلیت حمل و نقل عمومی دانشجویی هم نمی تونین بخرین. اما از نظر استاد دانشجوش هستین، کارتونو شروع می کنین، حقوقتونو هم میگیرین.

و باید انگلیسی باشه یا آلمانی؟

هر دوش اکی ه. انگلیسی ارزون تره.

شناسنامه و کارت ملی و سند ازدواج هم لازمه ترجمه بشن؟

شما خیلی جلوجلو دارین پیش میرین، اینا رو بعد از ورود به آلمان احتیاج دارین. شناسنامه و کارت و ملی رو برای کارهای مربوط به آلمانتون هیچ وقت لازم ندارین. اینجا هر وقت میگن کارت شناسایی، شما باید پاسپورت نشون بدین. هیچ کدوم از اون مدارک ما به درد اینجا نمی خوره. اما سند ازدواج برای گرفتن بیمه ی خانواده لازمه.

شناسنامه و کارت ملی کی به دردتون می خوره؟ وقتی کارای مربوط به ایران می خواین انجام بدین. مثلا میخواین تو کنسولگری پرونده ی دانشجویی باز کنین، می خواین به یه نفر تو ایران وکالت بدین، یا خلاصه هر کار دیگه ای که توی کنسولگری انجام بدین.

حتما هم هردوشو بیارین که اینجا کنسولگری مثل ایرانه! یه مدرکت نباشه کلا میگن بگو پست کنن از ایران برات!! بدون اون نمیشه.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱۳ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فردا قرار بود استادمو ببینم. از صبح این دست اون دست می کردم که بهش ایمیل بزنم بگم قرار فردا رو کنسل کنیم. آخه مطمئن نبودم جوابام به فردا برسن که بتونم راجع بهشون بحث کنم با استاد.

تقریبا ساعت 2 اینا بود که برنامه ام تقریبا درست شد (البته فقط یه قسمت از دو قسمت، ولی خب سختش همین قسمتش بود، بقیه اش کپی پیست ه!). حالا فقط باید برنام رو اجرا می کردم، اگه جوابا معقول بود، یعنی برنامه ام داشت درست کار می کرد، اون یکی قسمتم باید درست می کردم که کامل اجرا بشه و نتیجه ی نهایی رو بگیرم.

ولی بازم دلم می خواست قرار فردا رو کنسل کنم. چون تجربه نشون داده تو این نتیجه گرفتن های یهویی، همیشه یه عالمه غلط و استثنا هست که آدم بعدا می فهمه و همیشه هم کلی نتیجه رو تحت تاثیر قرار میدن!!

ولی استاد ساعت 12:04 ایمیل زد، گفت من فردا قرار دکتر دارم، نمی تونم حضوری بیام. می خوای قرارو اسکایپی بذاریم. من جوابشو دادم گفتم، اگه نمی تونی حضوری بیای، اصلا نیا دیگه نیشخند.

گفتم صبر کن اول من نتیجه ها رو بگیرم، چون هنوز نتیجه نگرفتم، پس بهتره فعلا قرارو کنسل کنیم. هفته ی دیگه دوشنبه یا سه شنبه یا قرار اسکایپی میذاریم، یا صبر کن تا دوباره جمعه بشه همو ببینیم.

جواب نداد! اصولا این جور مواقع استادم جواب نمیده خنثی. وقتی جواب نمیده یعنی باشه!

---

از قضا، اون دوست/معلم کلاس آلمانی-فارسیم که برای تعطیلات بین دو ترم رفته بود خونشون (شهر خودشون) بهم ایمیل زده من از فردا تا دوشنبه اینجام (یعنی شهر ما). اگه می خوای دوباره همو ببینیم.

حالا من اون قرارو کنسل کردم، یه قرار دیگه جور شد چشمک. البته از این قرار خیلی راضیم. خیلی وقته آلمانی حرف نزدم. خوبه برم یه کمی مجبور شم حرف بزنم، یه کم چیز میز یاد بگیرم.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱۳ ] [ ٤:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره لباس دار شدیم لبخند.

دیروز عصری من رفتم یه شهر دیگه که نزدیک شهرمونه (اما خیلی بزرگ تره) که واسه همسر لباس بخرم. چند روز پیش همسر یه لباس توی یکی از فروشگاها پسندید، ولی سایزشو نداشت. قرار شد اگه اینترنتی چیزی پیدا نکرد من برم از این شهری که نزدیکمونه بخرم.

همسر لباس مناسب تری پیدا نکرد اینترنتی و نتیجه این شد که من باید می رفتم می خریدم از شهر نزدیکمون! آخه من با بلیت دانشجوییم می تونم تا این شهره مجانی برم، اما همسر با بلیت ماهانه نمی تونه.

خلاصه، همسر مشخصات دقیقشو به من داد، و من دیروز عصری ساعتای یه ربع به چهار از خونه راه افتادم که برم بخرم.

برای منم یه لباس ارزون پیدا کردیم که اینترنتی سفارش بدیم. واقعا ارزون بود. با پول پستش شد شیش یورو نیشخند. البته نمی دونیم چرا ازمون پول پست کم نکرد! با اینکه موقع خرید یه هزینه ای برای پول پست نوشته بود. خلاصه که اونم شد شیش یورو در حالی که قیمت اصلی لباس 35 یورو بود.

وقتی بهتون میگم اگه میخواین اینجا خرید کنین باید خوب بگردین تخفیف پیدا کنین منظورم اینه چشمک، نه اون چیزی که تو ایران تو صد هزارتومن طرف پنج تومن ارزونتر میده، ما بهش می گیم تخفیف.

لباس من قرار بود چهارشنبه (یعنی امروز) برسه. از یه طرف دوست داشتم زودتر برم برای همسر لباس بخرم، از طرفی دلم می خواست صبر کنم لباس خودم بیاد، که اگه اونم دوست نداشتم یا اندازم نبود، واسه خودمم تو این شهری که میرم دنبال لباس بگردم. آخه اونجا کلا فروشگاهای خیلی بزرگتر و بهتری داره، تازه قیمتاش هم خیلی وقتا بهتره، چون تخفیفای بیشتری می زنه معمولا.

دیروز که رفتم ویزامو تمدید کردم، دیدم نصف روزم حروم شد، گفتم بذار خریدم همین امروز برم که فردام هم دوباره نیمه کاره و خراب نشه.

اینجوری شد که همون دیروز عصری رفتم شهر همسایه، شعبه ی همون فروشگاهی که همسر توش لباس پسندیده بود. مستقیم رفتم سراغ اون مدل پیرهنایی که همسر گفته بود، یه دونه ورداشتم، رفتم صندوق! به همین سرراستی.

بعدش با خودم فک کردم یه کمی بگردم شاید لباس تخفیف دار خوبی پیدا کردم، بعد دیدم بابا ما که پول مول نداریم فعلا نیشخند، واسه چی بگردم؟!! مستقیم راه ایستگاه قطارو پیش گرفتم و برگشتم!

تو راه رفت و برگشت، هر دوتاش، روی گوشیم کتاب کلیدرو خوندم. تو اتوبوس توی شهر هم خواستم بخونم، ولی بهتر دیدم که بذارم کنار. یه کمی حالم بد شده بود. گوشیم خیلی بزرگ نیست، نوشته ها خیلی ریز بود. اگر هم درشتش می کردم، یه خط کامل توی صفحه نبود، مدام باید چپ و راست می کردم صفحه رو که بتونم بخونم، که اونم یه جور دیگه باعث بد شدن حالم می شد!!

ولی سفر خیلی مفیدی شد چشمک. یه لباس خریدم، شصت هفتاد صفحه هم کتاب خوندملبخند.

اومدم خونه همسر لباسشو پرو کرد، با کتش هم پوشید، خیلی خوب بود. همه چیز به هم می اومدلبخند.

امروز از صبح منتظر لباس خودم بودم ولی پستچی نیومد! روسریمم آماده و سه گوش شده گذاشتم رو تخت که تا طرف اومد، بپرم سرم کنم، درو واکنم، ولی نیومد!

ظهر که همسر اومد، دیدم لباسم بسته اش کوچیک بوده، انداختن توی صندوق پست و همسر آورده بودش. همسر برای خودش هم یه پاپیون سفارش داده بود که اونم انداخته بودن تو صندوق پست.

من لباسمو پوشیدم، با کت و شلواری که داشتم، واقعا عالی شد لبخند. فک می کردم این لباس فقط یه بار به دردم می خوره، یعنی فقط زیر کت می تونم بپوشمش. ولی وقتی دیدمش متوجه شدم کاربردهای دیگه ای هم می تونه داشته باشه چشمک. میشه روی یه پیرهن سفید پوشیدش و مطمئنم خیلی هم قشنگ میشه.

الان دیگه همه چی آماده است، فقط منتظریم روز عروسی بشه، ما بریم بخور بخور نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱٢ ] [ ٤:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دوست عزیزی که سوال خصوصی پرسیدی، ایمیل هم نذاشتی، خب من چطوری جوابتو بدم؟!!

من همینجا میگم.

راستش تا جایی که من میدونم کسی اون طوری حاضر نمیشه مهمون قبول کنه، منم شرمنده کسی رو تو اون شهری که شما گفتین نمیشناسم.

اما ibis از ارزون ترین هتل های آلمان هست. یه سرچ بکنین تو اینترنت قیمتشو تو سایتش نگاه کنین.

اگر هم می خواین کل هتل ها رو بگردین، بهتره تو سایت booking.com و easytobook.com بگردین.

امیدوارم بتونین چیز خوبی پیدا کنین.

البته یه چیزی هم هست به اسم hostel که فکر نمی کنم به کارتون بیاد، ولی محض احتیاط براتون توضیح میدم. هاستل یعنی یه تخت می تونین اجاره کنین، ولی تو اتاق شما ممکنه کس دیگه ای هم باشه. البته هاستل هایی هم هستن که توی بعضی اتاقاشون کلا دو تا تخت بیشتر نیست، اما اکثر هاستل ها، حداقل 4 تا تخت دارن تو یه اتاق. اگه براتون مهم نیست که کس دیگه ای تو اتاق هست یا نه، می تونین به هاستل هم فکر کنین.

اما اگه خواستین هاستل چک کنین، فک کنم جدا سرچ کنین بهتره، چون اون سایتایی که معرفی کردم زیاد هاستل براتون نمیاره. بیشتر سرچش روی هتل هاست.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتم برای بار n ام ویزامو تمدید کردم! اگه ویزا رو بزنی تو پاسپورت، 30 یورو میگیرن (تو شهر ما البته)، اگه بگی کارت اقامت میخوام، 80 یورو میگیرن، تازه باید منتظر هم بشی. اما اون 30 یورویی رو همون روز برات می زنن تو پاسپورت.

منم امروز 80 یورو رو از حساب ورداشتم، ولی فقط محض احتیاط این کارو کردم. با خودم گفتم اونجا میگم میخوام تو پاسپورتم بزنی. ولی خدا رو شکر که ورداشتم! آخه وقتی رفتم مسئول مربوطه گفت نمیشه بزنم توی پاسپورتت، چون یه اقامت معتبر هنوز توی پاسپورتت داری.

درست هم می گفت، اقامت فعلیم تا 26 اکتبر معتبره. مجبور شدم 80 یوروی نازنین و بی زبونو از توی کیفم در آرم، همشو تقدیم کنم!

--

عصری باید برم یه شهر نزدیک شهرمون برای همسر یه پیرهن سفید بخرم برای زیر کتش. امیدوارم داشته باشه. سه روز بیشتر به عروسی نمونده، ما همچنان لباس نداریم نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز از صبح تو خونه بودیم و کار خاصی نکردیم. ظهری هم قیمه پختیم و جای شما خالی خوردیم. عصری باید می رفتیم بلیت می خریدیم. امروز آخرین روز آگوسته و بلیت من و همسر، هردومون، امروز آخرین روزش بود.

ساعتای دو اینا بود که به همسر گفتم یادمون نره، عصری باید بریم بلیت بخریم.

بعد از ناهار خوابیدیم، همسر رفت تو اتاق رو تخت خوابید، ولی من تو همون اتاقی که بودیم. آخه من برعکس همه، دلم می خواد تو جایی که نورش زیاده بخوابم!! وگرنه تا وقتی هوا تاریک باشه منم میخوابم.

از قضا هوا (که تا ظهر خوب بود)، ابری شد و من زیاد خوابیدم نیشخند. ساعت شیش یهویی بیدار شدم. البته گوشیم دور و برم نبود، منم نمی دونستم ساعت چنده. فقط فهمیدم دیره!! لپ تاپ کنارم بود، دکمشو زدم که از sleep در آد. دیدم ساعت شیشه. سریع رفتم همسرو بیدار کردم گفتم اگه می خوای بلیت بخریم باید بدویی. آخه قسمت فروش بلیت ایستگاه قطار فقط تا ساعت هفت باز بود.

تندتند لباس پوشیدیم، یه جوری که ساعت شیش و ده دقیقه از خونه زدیم بیرون. قطار ساعت شیش و ربع می اومد. از خونه ی ما معمولش شیش دقیقه اینا راهه تا ایستگاه قطار. از خونه تا ایستگاهم مثل اسب دویدیم چشمک!!

وقتی رسیدیم یه دقیقه مونده بود به وقتی که قطار بیاد، ولی قطار یه کمی دیرتر اومد. خلاصه، ما شیش و سی و پنج دقیقه اینا رسیده بودیم ایستگاه قطار مقصد. از اونجا هم تا ایستگاه قطار راهی نبود. رفتیم نوبت گرفتیم و اتفاقا خیلی زودم نوبتمون شد. هردومون بلیت خریدیم و برگشتیم.

برگشتنی دیدیم هوا خوبه ( ابری بود ولی بارون نمی اومد، دما هم خوب بود)، همسر گفت پیاده بریم. تا یه جایی از مسیرو پیاده اومدیم، دیگه یه جا تو ایستگاه منتظر شدیم قطار بیاد ما رو ببره چشمک.

اون تیکه ی پیاده رویشو خیلی دوست داشتم، با اینکه مسیر خونمون اصلا چیز خاصی نداره (برخلاف خیلی از خیابونای شهر که دو طرفشون درخت های سبز و قشنگ دارن)، ولی خیلی خوش گذشت. از اون لحظه ها بود که مطمئنا آدم وقتی بیست سال بعد یادشون می افته دلش میخواد دوباره تکرار بشه لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٦/٩ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

من آخر سپتامبر دارم میام آلمان تا آخر اکتبر با ویزا توریستی. میتونم مدارکمو بیارم و همونجا اپلای بگیرم.قبول می کنن؟ و اینکه اون موقع حراج هست یا نه؟ و اینکه غیر از h&m و c&a کجاها ارزونتره؟ و اینکه تو اکتبر اونا چند درجه هست؟

جواب:

در کل تا جایی که من میدونم سپتامبر و اکتبر فصل اپلای کردن نیست. ددلاین درخواست ها مشخصه و برای ترم اکتبر معمولا تو جولای اینا دیگه تموم میشه، کم و بیش تا آگوست هم میگیرن. برای ترم بعدی هم فک می کنم حدود فوریه و ژانویه و ایناست. اما از اونجایی که این تاریخ، تاریخ ددلاین هست، شما هر زمانی که از ددلاین قبلی گذشته باشه می تونین برای ترم بعدی اپلای کنین.

اینجا ترم ها رو میگن ترم زمستون و تابستون (تو آمریکا میگن پاییز و بهار). برای ترم زمستون، فرض کنید شما باید تا آخر جولای اقدام کنین. بنابراین اگه شما اول آگوست اقدام کنین، برای ترم بعدی، یعنی ترم تابستون بررسی می شین و ددلاین ترم تابستون هم همون طور که گفتم معمولا ژانویه یا فوریه هست. بنابراین، شما می تونین اپلای کنین، اما این معنیش این نیست که نتیجه رو زودتر می گیرین. اکثر دانشگاه صبر می کنن همه ی مدارک برسه، بعد از اتمام ددلاین شروع به بررسی میکنن.

تنها کمکی که اومدن اینجا به شما میگنه اینه که مدارکتونو با قیمت ارزونتر و تو داخل آلمان پست می کنین، همین. وگرنه روی خود پذیرش گرفتن شما تاثیری نداره.

در مورد حراج تو ماه اکتبر فکر نمی کنم چیزی پیدا کنین. الان دیگه حراجی ها تموم شده، یعنی لباس های تابستونی رو حراج زدن رفته، لباس های زمستونی هم که بعد از اتمام فصل سرما حراج می خورن.

فروشگاهای ارزون هم، واقعا از C and a و H and M ارزونتر نداریم. شهر ما هم شهر کوچیکیه، همه ی مارک ها رو نداره که من بتونم اطلاعات جامعی بهتون بدم، اما اون چیزی که من تو شهر خودمون دیدم اینه که jack and jones یه مارکیه که ارزون نیست، ولی خب بد هم نیست قیمتاش. اما vermoda یه مارک دیگه است که با همون جک اند جونز کار می کنه، اما قیمت هاش خیلی مناسب تره. همین طور مارک only.

فروشگاه mango هم هست که لباس های نسبتا شیکی داره و "به نسبت شیک بودنش" قیمتش مناسبه، اما ارزون نیست.

یه مارکی هست به اسم manguum که ارزونه (اینو با اون mango بالا اشتباه نگیرین).

ضمنا تمام این مارک هایی که گفتم فروشگاه آنلاین دارن، می تونین قمیتاشونو چک کنین. برای سرچ هم مثلا بزنین mango online kaufen تا سایت آلمانیشو رو براتون بیاره و قیمتهای آلمانو ببینین. چون این فروشگاها قیمتاشون تو کشورای مختلف فرق داره.

دما هم اینجا سال به سال و شهر به شهر فرق داره. بهترین راه اینه که قبل از اومدنتون با این سایت، دما رو برای شهر مد نظرتون چک کنین. دما همین الان حدود 15 تا 20 هست (یعنی تو گرم ترین حالت، سر ظهر، به 20 می رسه). اگه به همین منوال پیش بره، تو اکتبر سردتر میشه. به نظرم بهتره گرم ترین حالتشو همون 17 18 حساب کنین.


[ ۱۳٩۳/٦/٩ ] [ ٢:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز دوستامون زنگ زدن، گفتن خیلی وقته همو ندیدیم، قرار بذاریم همو ببینیم. ما هم طبق معمولی گفتیم باشه نیشخند. قرار شد همو عصر ببینیم ولی گفتیم دقیقشو بعدا تعیین می کنیم.

عصری ما خرید داشتیم، هم برای عروسی ای که قراره بریم من هنوز بلوز نخریدم، هم برای خونه خرید داشتیم (که البته به سلامتی هیچ کدوم انجام نشد چشمک).

عصری که دوباره دوستمون زنگ زد تا ساعت دقیقو تعیین کنیم، بهش گفتم ببین ما خرید داریم، حوصله دارین با ما بیاین تو فروشگاها؟ ما واقعا میخوایم بگردیم آخه، نمی خوایم بریم فقط نگاه کنیم. گفت آره، ما مشکلی نداریم، هدف دیدن شماست، هرجا بیاین ما هم دنبالتون میایم نیشخند.

ولی از طرفی هم گفت ما احتمالا بعد از ناهار می ریم سلف دانشگاه درس بخونیم، شما هر وقت اومدین یه خبر به ما بدین که ما از سلف بیایم بیرون و با هم بگردیم.

کتاب کلیدر دوستامونم که دست ما بود (جلد اول و دومش که توی یه کتابه)، ورداشتیم که بهشون پس بدیم و ساعتای 5 اینا راهی مرکز شهر شدیم.

از خونه که اومدیم بیرون زنگ زدم به دوستمون میگم ما داریم راه می افتیم، شما کجایین؟ گفت ما خونه ایم! تا الانم خواب بودیم!! بعد از ناهار کلا نرفتیم سلف و گرفتیم خوابیدیم. ولی الان ما یه پیشنهاد دیگه داریم. شما برین خریدتونو بکنین، ما یه جوری میایم سلف که شما کارتون تموم شده باشه، از اونجا هم با هم برای شام برمی گردیم خونه ی ما و دور همی با هم همبرگر بزنیم. به اون یکی دوستامونم زنگ می زنیم که بیان. ما هم سریعا گفتیم چشم نیشخند.

و ساعت حدود 5:30 بود که رسیدیم مرکز شهر. فروشگاه اولو که رفتیم حسگر در ورودی شروع کرد به سر و صدا! کسی نیومد دور و برمون، ولی خب ما هم نمی دونستیم مشکل چیه؟ این حسگرا وقتی صدا می دن که شما یه لباس خریدین و بارکدشو نکندین از روش. اصولا هر وقت آدم چیزی میخره همون لحظه ای که میخره، خود فروشنده یه کاری می کنه که این بارکد غیرفعال بشه. ولی گاهی پیش میاد که طرف یادش میره بارکدو بکَنه یا غیرفعال کنه.

ولی ما هرچی نگاه کردیم دیدیم لباس جدیدی نپوشیده بودیم که بخواد بوق بزنه! ولی خب میزد دیگه. بیرون اومدنی هم یه بار دیگه سر و صدای حسگره بلند شد، ولی بازم کسی نیومد سراغمون.

رفتیم تو فروشگاه دوم دوباره همون آش و همون کاسه بود! متوجه شدیم بارکد کتاب کلیدره که فروشگاها دارن می خوننش! کتابم که نمی تونستیم بذاریم بیرون، خودمون بریم تو! مجبور شدیم تو فروشگاها نریم! فقط از بیرون نگاه می کردیم که البته کسی هم بلوزو نمیذاره تو ویترین، چون چیزای خیلی شیک تر و گرونتری واسه ویترین هست. بنابراین عملا فقط داشتیم راه می رفتیم.

یه فروشگاه دیگه رو هم علی رغم سر و صدای دستگاهش رفتیم تو، ولی بقیه رو دیگه فقط ازشون عبور کردیم.

البته همون یکی دو تا فروشگاهی که رفتیم دقیقا فروشگاهای مهمی بود که احتمال داشت ازشون خرید کنیم، یعنی خیلی هم رفتنمون بیهوده نشد. یه لباس هم انتخاب کردیم که متاسفانه فقط یه دونه از سایز من داشت، که اونم موقع پرو کردن یه بنده خدایی رژی شده بود!

نهایتا دست از پا درازتر رفتیم به سمت سلف دانشگاه. قبلش زنگ زدم به دوستمون ولی جواب نداد. گفتیم میریم سلف، بالاخره خودشون میان دیگه. وقتی رفتیم دیدیم طبقه ی بالای سلف نشستن دارن درس می خونن. ما هم مزاحمشون نشدیم، رفتیم یه جا نشستیم، گفتیم مطمئنا خودشون کارشون تموم بشه زنگ می زنن.

ساعت هم نزدیک هشت بود و مسلما همون موقع ها باید زنگ می زدن دیگه، آخه فروشگاها کلا ساعت 8 بسته میشن و ما اگر خریدی هم داشتیم مطمئنا باید تا هشت تموم می شد.

یه چند دقیقه ای منتظر بودیم و با گوشیمون بازی کردیم تا زنگ زدن و پرسیدن کجایین؟ ما هم گفتیم یه طبقه پایین تر از اونجایی که شما هستین نشستیم. دیگه اومدن پایینو و با هم رفتیم سمت ماشین.

از اون ورم اون یکی بچه ها گفته بودن ما هم الانا راه می افتیم بیایم، ولی اونا احتمال دیرتر می رسیدن. وقتی ما رسیدیم خونه ی دوستامون ساعت 8:30 اینا بود، من که رفتم سر درست کردن پازلم چشمک! بقیه هم یا صحبت می کردن یا مشغول یه کاری بودن دیگه. کلا خونه ی این دوستامون که میریم انگاری خونه ی خودمونه، هر کس کار خودشو می کنه نیشخند، همسر داشت دوچرخشو میذاشت واسه فروش، اون یکی داشت غذا می پخت، خلاصه هر کی یه کار می کرد! این وسط با همدیگه حرف هم می زدیم.

ساعت از نه گذشته بود که جمعمون کامل شد و وارد مرحله ی بعدی، یعنی شام، شدیم. مرحله ی شام ما ایرانی ها هم که می دونین، خیلی کوتاه نیشخند. ده دقیقه بعد سفره مثل اینه که قوم مغول بهش حمله کردن چشمک.

شام که تموم شد رفتیم سراغ بازی! تااااااا ساعت 2!! فقط حیف شد این دفعه منچ بازی نکردیم زبان. اتوبوس شبرو ساعت 2:22 می اومد، اگه بهش نمی رسیدیم، باید یه ساعت صبر می کردیم. واسه همین گرچه بازی بعضی ها نصفه مونده بود، دیگه دو تمومش کردیم و 2:10 اینا دیگه از خونه رفتیم بیرون که مطمئن باشیم به اتوبوس می رسیم.

قشنگ ده دقیقه تو ایستگاه منتظر شدیم، باد به کلمون خورد، خواب از سرمون پرید تا اتوبوس اومد! تا رسیدیم خونه ساعت تقریبا سه بود.

حالا همسر هم دیروز زنگ زده بود خونشون، گفته بود فردا صبح ساعت 11 به وقت ایران زنگ می زنه!! یعنی گوشیمونو باید کوک می کردیم واسه ساعت 8:30!!

3 خوابیدیم، 5 بیدار شدیم واسه نماز، دوباره خوابیدیم، 8:30 بیدار شدیم! دیگه شما حساب کنین ما کلا چقد تونستیم بخوابیم.

صبحم بعد از همون 8:30 دیگه نخوابیدیم. حالا نکته اش اینه که من اصلا خوابم هم نمیاد!!

 

[ ۱۳٩۳/٦/٩ ] [ ۱:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه نگاه به اینجا بندازین اگه دوست داشتین.

[ ۱۳٩۳/٦/٩ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتم استادمو دیدم. ساعت ده رفتم که تا دوازده طول بکشه، ولی یازده و نیم کارمون تموم شد. همون طور که انتظار داشتم، حتی نگاه هم به داده ها نکرده بود!!

ایده ی خاصی که بهم نداد، یه ایده داد که قبلا به ذهن خودم رسیده بود، ولی خب چون پیاده سازیش سنگین بود، یعنی خیلی چیزا رو باید تغییر میدادم، کلا بی خیالش شده بودم.

ولی خب نظر استاد این بود که تاثیر زیادی خواهد داشت، البته منم تا حدودی باهاش موافقم. حالا باید پیاده اش کنم ببینم چی میشه.

به جز اون یه ایده، نظر دیگه ای نداشت. البته گفت داده ها رو نگاه می کنم ببینم چیکار میشه کرد، یه کمی میخواد تحلیل آماری و بررسی corelation بین داده ها رو انجام بده ببینه چی میشه. خدا بزرگه، ان شاءالله که نتایج خوبی به دست بیاد لبخند.

--

امروز اولین حقوق کار جدیدمو گرفتم. البته برای ما اصلا خبر خوبی نبود! باورتون میشه بیشتر از نصف حقوق اصلی رفته برای مالیات و بیمه و غیره؟!!تعجب

زنگ زدم از منشی پرسدیم گفتم واقعا حقوق من این قده؟!! اینکه نصف اون چیزیه که تو قرارداد اصلی بوده. یعنی این همه رفته واسه مالیات؟ (دقیق بگم 47 درصد حقوق اولیه!!) گفت اگه از طرف فلان جا برات پرداخت شده (که درست هم بود)، آره حقوقت همینه!

اما یه نامه برات میاد (یعنی قبلا فرستاده شده، ولی هنوز به دست من نرسیده) که توش تمام ریزپرداختاتو نوشته، یعنی همون فیش حقوقی. وقتی اون اومد اگه مشکلی داشتی و چیزی برات سوال بود، می تونی از خانوم فلانی بپرسی، من سه هفته میرم تعطیلات. ایمیل اون خانومو فرستاد، حالا باید فیش بیاد ببینم واقعا من قراره حقوقم انقد باشه؟ متفکر

---

همسر امروز رفته بود رنگ کاری نیشخند. اینجا آدم تو همه چی باید اوستا بشه! همون دوستمون که داره اسباب کشی میکنه، باید خونشو رنگ می کرد و تحویل می داد، امروز همسر هم رفت کمک. تقریبا دو ساعته رنگ کرده بودن خونه رو.

تو انی مدتی هم که همسر نبود، من یه عالمه از کتاب کلیدرو خوندم، ولی مگه تموم میشه؟!! هنوز صفحه ی 620 ام! کلا پنج تا کتابه (که هر کدومش دو جلده)، 620 یعنی حدود چهار پنجم جلد اول!! ان شاءالله تا سال دیگه تموم میشه چشمک.

ولی خودمونیما این کتابو باید روش بزنن مثبت هیجده! واقعا من نمی دونم این کتاب چطوری مجوز چاپ گرفته؟!! خلاصه اگه کتابو می خونین، کلا بلندبلند نخونین اگه کسی اون دور و بره!

---

میگم اگه قراره حقوق من اینقد باشه، لیلی جان شما احیانا دنبال پرستار نمی گردین واسه بچتون؟ چشمک


[ ۱۳٩۳/٦/٧ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز روز خیلی خیلی ساکت و آرومی بود. یکی از دوستامون اسباب کشی داشت و از قبل قرار بود که همسر و یکی دیگه از بچه ها برن کمک کنن وسایلو جا به جا کنن. از اونجایی که اسباب کشی به یه شهر دیگه است، قرار شد با دوستمون برن تا شهر مقصد و وسایلو تو خونشون بذارن با هم و برگردن.

قرار اول ساعت ده بود که بعدا به ساعت ده و نیم منتقل شد.

صبح دیر بیدار شدیم. من که بعد از نماز فک کنم تا کاملا روشن شدن هوا بیدار بودم! فک کنم 7.5 اینا خوابیدم. خلاصه وقتی بیدار شدیم ساعت نه بود.

سریع چایی و صبحونه رو گذاشتم، همسر هم رفت دوش گرفت و اومد که صبحونه بخوریم. تازه معلوم شد همسر شلوار نداره بپوشه! لباسا رو دو روز پیش شستیم ولی هنوز خشک نشده از بس هوا مرطوبه. همش این روزا بارونی و سرد بود.

البته شلوار داشت، شلواری که به درد اسباب کشی بخوره نداشت. خلاصه شلوارشو که یه کمی قسمت کمرش نم داشت ورداشت زیر اتو خشک کرد. منم در همین حین لقمه لقمه بهش صبحونه میدادم، دیگه فرصت نبود بخواد بعدش صبحونه بخوره.

همسر رفت، منم مشغول کارام شدم. ساعت دو اینا بود که همسر پیامک داد که من میرم تا شهر دوستمون که وسایلو با هم ببریم.

آخه از اونجایی که ماشینای بزرگ به جز راننده فقط برای دو نفر دیگه جا داشت، فقط دو تا از بچه ها می تونستن تا شهر مقصد با دوستمون (که خودش راننده بود) برن و یه نفر باید برمی گشت.قبل از اینکه برن کمک کنن معلوم نبود کی میره و کی میمونه. وقتی همسر پیامک داد خب معلوم شد که همسر جزو رفتنی ها شده نیشخند.

---

فردا قراره استادمو ببینم و طبق ایمیلی که همین الان بهم زد، می تونیم همدیگه رو زودتر ببینیم. از اونجایی که فردا کارمون طولانی تره، بهش گفتم باشه، ساعت ده همو می بینیم.

علی رغم اینکه نتیجه ی کارم یه کمی بهتر شده، یعنی در حد یه درصد پیشرفت داشت (که البته واقعا یک درصد توی کار من کاملا معناداره)، اما هنوزم نمی دونم سرانجام این تز به کجا می رسه. متاسفانه روشی که پیشنهاد دادم اصلا جواب نمیده، و من این بهبودهای اندکی که هر ازگاهی تو کارم حاصل میشه رو از روش های متفرقه دارم به دست میارم!

فک کنم آخرش یه مقاله می دم با عنوان "از هر آشی، ماشی"! آخه واقعا کارم ملغمه ای از همه ی کارا شده. ملت یه موضوع انتخاب می کنن به عنوان تز، روش کار می کنن، من الان دارم تو حداقل چهار پنج موضوع کاملا متفاوت سرک می کشم و از هر کدوم یه چیزاییشو استفاده می کنم!! واسه همین حتی اگه روشم نتیجه هم بده، نمی دوم عنوان تزم چی میتونه باشه سوال!!

یه سری از فایل های کارمو هم باید برای استاد می فرستادم. چند روز پیش اومدم تلاش کنم که براش بفرستم، دیدم کار انقد پیچیده است که مطلقا محاله استادم حتی تلاش کنه برای اجرا کردن برنامه ام! آخه بهم گفته میخوام از اول خودم همه چی رو انجام بدم. یعنی من باید کدامو بهش بدم که بتونه اجرا کنه. البته فک نکنین بهم شک داره و می خواد مطمئن شه که دورش نمی زنم، نه. صرفا به این خاطر که تا وقتی به داده های اصلی نگاه نکنه، نمی تونه درک کنه مشکل چیه و چه روشی می تونه نتیجه بده و در نتیجه پیشنهادی نمی تونه بده.

اینه که گفته بود داده ها و کدتو برام بفرست به علاوه ی یه فایل How to که بفهمم باید چیکار کنم. امروز ایمیل زد که من هنوز هیچ فایلی ازت نگرفتم. منم همه رو براش فرستادم و تو ایمیلم بهش گفتم برات نفرستادم چون به نظرم رسید که بهتره من خودم فردا لپ تاپ بیارم و جلوت خودم اجرا کنم، انجام دادن این همه کار واقعا کار خودمه! تو فقط گیج میشی با دیدن این فایلا.

اما به هر حال همه رو براش فرستادم. فک کنم حدود ده دوازده تا فایل بود که همشون هم لازم بودن! یعنی دونه دونه شونو لازم داشت نیشخند.

حالا الان ایمیل زده که باشه، من فک نمی کنم امروز بتونم خیلی نگاه بندازم به فایلات، باشه تا فردا که خودت بیای، با هم اجرا کنیم خنثی!!

یعنی واقعا کاش از اول این همه زحمت نکشیده بودم واسه آماده کردن این فایلا براش ها! خب من که از اول هم می دونستم آخرش میگه من نمی تونم اینا رو اجرا کنم، خودت بیا اجرا کن (یعنی با اطمینان صد و بیست درصد می دونستم همچین چیزی میگه)!!

خلاصه که حالا قرار شده فردا ساعت ده برم پیشش تا خودم جلوش اجرا کنم بالاخره ببینیم چی به چیه، بلکه بشه یه کاری کرد (به قول پیرامید که همیشه از قول باباش می گفت تو هر کله ای یه فکری هست، هر کله ای یه فکری داره، دو تا کله بهتر از یه دونه کله است! (پیرامید چی بود جمله ی قصاری که خودت می گفتی همیشه؟!!نیشخند یه چیزی تو همین مایه ها می گفتی ولی من دقیق یادم نیست).

--

همسر هنوز برنگشته، الان زنگ زد، گفت وسایلو جا به جا کردن، تموم شده و الان دیگه می خوان یه چیزی بخورن، برگردن لبخند.

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
[ ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

با این پست فقط می خوام از همه ی اونایی که ایمیل می زنن و تشکر می کنن تشکر کنم لبخند. و البته عذرخواهی می کنم اگه من گاهی وقتا ایمیلاتونو خیلی کوتاه جواب میدم، مخصوصا اون قسمت هایی که حالت سوالی ندارن و مربوط به تشکرات شمان.

در واقع من خیلی بلد نیستم از این اصطلاحات به کار ببرم! شما ایمیل می زنین سه خط تشکر می کنین، بعد من در جواب فقط میگم خواهش می کنم نیشخند! باور کنین من بلد نیستم سه خط جواب بدم یه تشکرو!

به هر حال شما به بزرگواری خودتون ببخشید.

البته موضوع بالا در مورد کامنت هاتون هم صادقه. خیلی وقتا شما کامنت میذارین و من خیلی کوتاه جواب میدم. شما ببخشید.

راستی لطفا اگه سوالی پرسیدین که جواب داده نشده بهم یادآوری کنین. من (با حساب و کتاب های خودم) به همه ی کامنت ها و ایمیل هایی که تا حالا گرفتم جواب دادم. لطفا اگه چیزی از قلم افتاده یادآوری کنین.


[ ۱۳٩۳/٦/٥ ] [ ٧:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پست به روز شد.

سوال اینه:

میخوام بدونم به نظر شما مثلا منی که توی این چندسالی ک اینجا هستم و دارم کار می‌کنم و در کنارش درسم رو هم میخونم و میشه گفت تقریبا حالت استیبلی دارم اگه برای دکترا اقدام کنم باید کار اینجا رو کنار بذارم و بیام آلمان فرضا ... اگه بخوام برگردم ایران ب نظرت پشت پا نزدم به موقعیتم؟ یا اینکه نه ارزشش رو داره که یه مدت دور باشم از همه چیز و به احتمال خیلی زیاد موقع برگشت کار و موقعیت بهتری نصیبم میشه؟ و دیگه اینکه به نظر شما بین کشورهای اروپایی کدوم کشور واسه ادامه تحصیل بهتره؟ فرضا انگلستان که کلا زبانش انگلیسی هست بهتر نیست یا اصلا ربطی نداره؟

جواب:

سوالتون خیلی خیلی سوال خوبیه، یعنی واقعا به نظر من نشون میده دارین همه ی جوانبو می سنجین، از اون آدما نیستین که فقط می خوان از ایران فرار کنن یا فک می کنن اینجا همه چی گل و بلبله.

اما جواب دادن بهش خیلی سخته. من فقط می تونم نظر شخصیمو بگم و ممکنه اصلا به زندگی شما قابل اعمال نباشه. اما منی که اینجام با این تجربه ی اندک خودم، اگه شرایط شما رو تو ایران داشته باشم هیچ وقت حاضر نمیشم چند سال کارمو ول کنم و بیام آلمان.

ببینین اگه شما کار ثابت دارین تو ایران "و ازش راضی هستین" (منظورم در کل و با توجه به همه ی جوانب کار، اعم از ساعت کاری، رابطتون با رئیس و کارمندا، حقوق دریافتی، امنیت شغلی، استرس کاری و خلاصه همه چی هست)، به نظر من الکی ول نکنین بیاین.

من که تا حالا برنگشتم ایران که بدونم چطور کاری منتظر ماها هست موقع برگشتن، اما اگه منظورتون استاد دانشگاه شدنه، ایران خودش انقد بورسیه می کنه که نیازی به من و شما نداره. پس اینطوری نیست که خیالتون تخت باشه که وقتی برگشتین حتما دانشگاها دنبال شما میدون. اصلا همچین خبری نیست. بازم این شما هستین که باید دنبال دانشگاها بدوین ببینین کجا حاضره شما رو استخدام کنه.

اگر هم الان توی شرکت خاصی مشغول هستین و فک می کنین دکترا گرفتن تو آلمان کمک می کنه به ترفیعتون توی اون شرکت یا مثلا فک می کنین شرکتتون بعدا مشتاقه به استخدام مجدد شما، به نظرم بهتره دقیقا با رئیستون راجع به این موضوع صحبت کنین. شاید جواب دقیقی بهتون ندن، ولی حداقل دستتون میاد که طرف از رفتن شما ناراحت میشه یا براش فرقی نداره و میگه خب کارمند زیاده، این نشد یکی دیگه!

اما اگه نظر شخصی منو می خواین، ایران نه تنها اصلا ثبات نداره، بلکه متاسفانه متاسفانه متاسفانه خیلی کاراش حتی روند قانونی هم نداره (خودتون بهتر از من می دونین). واسه همین لزوما شایسته سالاری نیست، یعنی ممکنه شما بعد از سه چهار سال با کلی سواد بیشتری برگردین ایران و قاعدتا انتظار شرایط بهتری رو داشته باشین اما کسی ارزشی قائل نباشه برای سواد شما!

به نظر من اروپا برای یه بار اومدن و گشتن خوبه، نه برای ول کردن زندگی و صرفا به این امید که "شاید" بعدا موقعیت بهتری پیدا کنم.

ببخشید یادم رفته بود قسمت آخر سوالتونو جواب بدم.

در مورد کشوری که انتخاب می کنین، من نمی تونم بگم کجا بهتره، اما اگه مطمئنا بعدش بخواین برگردین خب زبون میتونه معیار مهمی باشه، اما اگه بخواین جایی که میرین کار کنین و زندگی کنین، باید به شرایط بعد از تحصیل، برخورد مردم، آب و هواش، شرایط کاریش و خیلی چیزای دیگه هم فک کنین.

در مورد انگلیس هم باید بگم انگلیس دانشگاهاش پولیه و شهریه هاش هم خیلی گرونه. بورس هم تعدادش خیلی اندکه. واسه همین اون ایرانی هایی که می بینین از انگلیس مدرک می گیرن، خیلی خیلی پولدارن که با پول خودشون میرن. اگر هم پول کافی داشته باشین پذیرش گرفتن از دانشگاهاش "فکر می کنم" زیاد سخت نباشه.

در کل اگه به فکر کشور انگلیسی زبان هستین، کانادا و آمریکا بهترن. چون حداقل گزینه هاتون خیلی بیشتره، هم تعداد دانشگاها بیشتره، هم روی همه ی موضوعای روز دنیا کار می کنن.


[ ۱۳٩۳/٦/٥ ] [ ٧:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

میخواستم بپرسم ادامه تحصیل واسه ارشد بهتره یا دکترا؟ و اینکه به نظر شما در این پروسه سن اهمیت داره یا نه... یعنی اینکه اگه ما ۳۰ سالمون بشه باز هم ارزش داره بیایم اونجا یا خیر؟ با توجه به اینکه ما از صفر شروع کردیم میخوام بدونم ب نظرت فعلا ارشدمون رو هم همینجا بگیریم و با پشتوانه مالی بیایم بهتره یا نه واسه ارشد اقدام کنیم؟ و دیگه اینکه من زبانم در حد متوسطه الان. میخواستم ببینم برای عالی شدن در زبان باید چه کارهایی بکنم؟ چه کلاس‌هایی برم؟ کلاس‌های آمادگی برای آیلتش کفایت میکنه یا خیر کلاس‌های معمولی زبان رو هم باید برم؟ ی سوال دیگه اینکه میخواستم بدونم در پروسه همین ادامه تحصیل در آلمان خودمون باید کارهای پذیرش و اینها رو اینترنتی و از طریق مکاتبه انجام بدیم یا نه وکیلی، موسسه‌ای چیزی هست که از ابتدا راهنماییمون کنه چیکار باید بکنیم و چه مراحلی رو باید طی کنیم؟

 

جوابو تو ادامه ی مطلب بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٦/٥ ] [ ٤:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این چند روز واقعا هیچ اتفاق خاصی نیفتاد که بخوام تعریف کنم. فقط اومدم که بگم زنده ایم نیشخند. صبح تا شب روی تزم کار می کنم، هنوز که اتفاق خاصی توش نیفتاده، من همش امیدوارملبخند!

--

دیشب واسه اولین بار ماست درست کردیم. البته من قبلا تو دوران دانشجویی یه بار تلاش ناکام کرده بودم ولی خب آخرش درست نشده بود!

--

چند وقت پیش داشتم از خونه می رفتم بیرون که آقای همسایه رو دیدم که دست دخترشو گرفته بود داشت می برد یه جا. چون با هم هم مسیر بودیم، بقیه ی راهو با هم رفتیم و تو راه صحبت می کردیم. بین حرفاش گفت اسم بچه اش (ماسا) Masa ئه. این همسایمون عربه. وقتی اومدم خونه گفتم بذار ببینم معنی اسمش چیه؟

حدس زدم اسم بچه "ماسَه" بوده باشه و اون "ه" آخرو آقاهه "ا" تلفظ کرده به خاطر تلفظ انگلیسی اسم بچه. اما چون مطمئن نبودم با سین نوشته میشه یا با صاد یا ث، همون طوری Masa سرچ کردم.

نتیجه اش خیلی جالب بود. برام همون کلمه ی "ماسه" رو آورد. فک میکنین معنیش چیه؟! معنیشو تو گوگل زدم، میشد diamond یا به فارسی الماس. بعد تازه فهمیدم که بابا الماس که همون ماسه است. مذکر "ماسه" میشه "ماس". یه "ال" معرفه هم گرفته شده الماس!

تا حالا هیچ وقت به کلمه ی الماس به این دید نگاه نکرده بودم متفکر!

البته من هنوزم نمی دونم اسم بچه ی همسایه با سینه یا نه ها نیشخند!!


[ ۱۳٩۳/٦/٥ ] [ ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

همه دانشگاهها تقریبا ددلاین های مشابه دارن؟ و برا همه یکجا اپلای میشه یا هر جا جداگانه؟ آیا هزینه ای هم میگیرن؟ و دیگه اینکه من نمره زبان ندارم ولی قبلا تو یه فروم دیده بودم که میشه بدون نمره زبان هم پذیرش گرفت. مثلا با یه گواهی که شما دارین کلاس زبان میرین یا مثلا تا الان فلان ساعت کلاس رفتین. خواستم بدونم واقعیت داره؟ و راهش چیه؟ یا اصلا بدون مدرک زبان انگلیسی پذیرش نمیدن؟ در مورد معدل هم خیلی حساسند؟ یا مقاله ؟

جواب:

همه دانشگاهها تقریبا ددلاین های مشابه دارن؟

تقریبا بله، اما دقیقا نه. اما بهتره برای دانشگاهایی اقدام کنین که فرصت کافی برای گرفتن ویزا بهتون میدن. چون همه ی کشورا ویزا گرفتنشون چندین ماه طول نمی کشه مثل ما ایرانی ها! واسه همین بعضی دانشگاها حالت کلی رو در نظر می گیرن و ددلاینشون طوریه که جواب ها رو مثلا یه ماه قبل از شروع کلاسا میدن.

این مدل دانشگاها به درد ما ایرانی ها که (طبق گفته ی سفارت) هشت تا ده هفته برای گرفتن ویزامون لازم داریم نمی خورن.

 

و برا همه یکجا اپلای میشه یا هر جا جداگانه؟

برای هر دانشگاه باید جداگونه اپلای کنین.

آیا هزینه ای هم میگیرن؟

خیلی از دانشگاها با مرکزی کار می کنن به اسم uni-assist. اینجا مرکزی هست که شما باید مدارکتونو بفرستین. اونا چک می کنن، اگه همه چی کامل بود، مدارک شما رو به دانشگاهی که درخواست دادین می فرستن. این مرکز به ازای هر درخواست شما یه مبلغی پول می گیره. اما دانشگاهای دیگه ای هم هستن که با این مرکز کار نمی کنن و باید مستقیم مدارکو به خود دانشکده بفرستین. اونا معمولا پولی نیستن و تنها هزینه ای که شما باید بکنین، پست مدارک هست (که البته خودش هم کم نیست).

و دیگه اینکه من نمره زبان ندارم ولی قبلا تو یه فروم دیده بودم که میشه بدون نمره زبان هم پذیرش گرفت. مثلا با یه گواهی که شما دارین کلاس زبان میرین یا مثلا تا الان فلان ساعت کلاس رفتین. خواستم بدونم واقعیت داره؟ و راهش چیه؟ یا اصلا بدون مدرک زبان انگلیسی پذیرش نمیدن؟

این موضوعو باید مستقیما با coordinator گروه مربوطه درمیون بذارین (ایمیلی، تلفنی یا هر طوری که می تونین). دقیقا بحث چونه زنیه. بعضی دانشگاها کنار میان و بدون مدرک زبان مدارکتونو بررسی می کنن. اما بعضی ها هم دقیقا تو صفحه ی اطلاعاتشون ذکر می کنن (و بعضا پر رنگ یا قرمز می کنن) که اگه مدارک شما کامل نباشه اصلا بررسی نمی شه.

البته اگه برای دکترا بخواین معمولا خیلی خلی راحت تر کنار میان و خیلی وقتا اصلا مدرک داشتن انگلیسی براشون مهم نیست، مهم اینه که شما بتونین حرف بزنین و حرف زدن شما هم با مصاحبه ی اسکایپی یا تلفنی ای که میذارن براشون مشخص میشه.

اما یادتون باشه برای سفارت شما به مدرک زبان نیاز دارین. در غیر این صورت ویزا نمی تونین بگیرین (به دلیل نقص مدرک ویزاتون ریجکت میشه).

البته یه راه وجود داره که مدرک زبان نخواین برای سفارت و اون هم این که استاد شما یه نامه بهتون بده که توش گفته باشه این شخص زبانش خوبه و نیازی به مدرک زبان نداره از نظر ما که مشخصا این روش برای متقاضی های دکترا مطرح میشه که مستقیما با استادشون در ارتباطن. برای متقاضی های ارشد اصولا دانشگاه همچین نامه ای نمی ده، چون اصلا با شما مصاحبه ای نکرده که بخواد مطمئن باشه شما زبانتون خوب باشه.

در مورد معدل هم خیلی حساسند؟ یا مقاله ؟

برای ارشد معمولا حداقل معدل (در صورتی که مد نظر دانشگاه باشه) ذکر میشه. اگر ذکر نشه، یعنی فقط رقابتیه. اما اگه ذکر شد و شما شرط معدلو نداشتین، بازم سعی کنین با coordinator دانشگاه تماس بگیرین و چونه بزنین، گاهی وقتا قبول می کنن و میگن مدارکتونو بفرستین، ما بررسی می کنیم.

در مورد مقاله هم واقعا نمیشه گفت چقدر مهمه. واقعا مسئولای کمیته ی بررسی سعی می کنن همه چی رو با هم در نظر بگیرن. شما سعی کنین یه لحظه خودتونو بذارین جای داورای اون کمیته. خب مسلما نمیاین فقط به معدل یه نفر نگاه کنین، چه بسا کارای تحقیقاتی خوبی انجام داده باشه و همین طور برعکسش. فقط به کارای تحقیقاتی طرف نگاه نمی کنین، یه گوشه ی چشمی هم دارین به نمره هایی که تو درس های مختلف (علی الخصوص اونایی که به رشته ی درخواست شده نزدیک تره) گرفته.

اما اینو بهتون بگم که آلمانی بلد بودن واقعا نکته ی مثبتیه برای پذیرش گرفتن. این یکی رو حتما سعی کنین یاد بگیرین.


[ ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

خواستم بدونم دکترا که آلمان آدم میخونه مث ایران مثلا دوره  6 ماهه یا 1ساله فرصت مطالعاتی هم میشه رفت؟ یا اونجا تعریف نشده اس؟ تو پست قبلی تو جواب یه سوال از دوره کارآموزی اسم برده بودین. منظور همون فرصت مطالعاتی ماست؟

و یک سوال دیگه اینکه ویزای آلمان برای رشته های مهندسی معمولا چند ماهه میاد؟ احتمال ریجکت هم داره؟ آخه شنیدم ممکنه دیر بیاد اما میاد و احتمال ریجکتش 1% . درسته؟ و هزینه ش چقدره؟

 

جواب:

اینجا کلا میگن کارآموزی، من نمی دونم چیزی به عنوان فرصت مطالعاتی هم دارن یا نه. اما فک می کنم "تقریبا" همون چیزی که ما بهش می گیم کارآموزی رو شما بهش می گین فرصت مطالعاتی.

همون طور که شما تو ایران برای فرصت مطالعاتی باید خودتون دنبال بگردین، اپلای کنین و پذیرش بگیرین، برای کارآموزی هم ما اینجا باید همین کارو بکنیم. خودمون باید بگردیم ببینیم کجا جایی پیدا می کنیم واسه کارآموزی.

البته یه فرق مهم با هم دارن و اونم اینکه کارآموزی رو میشه تو شرکت هم گرفت، اما فرصت مطالعاتی رو نمیشه (درست می گم؟).

البته خیلی وقتا دانشگاها هم کارآموز میگیرن اینجا، اما معمولا استادا تاکید می کنن به بچه ها که برن یه شرکت کارآموزی وردارن، چون اگه آدم بعدا بخواد تو صنعت کار کنه، کار کردن تو شرکت خیلی براش نکته ی مثبتیه.

در مورد ویزا هم زمان دقیقی نمیشه گفت، برای ارشدا تا دو ماه "معمولا" جواب میاد. اما برای دکترا "هیچ" محدودیتی وجود نداره. بعضی ها شیش ماه، بعضی ها نه ماه یا حتی یه سال منتظر گرفتن ویزا میشن. واسه بعضی ها هم خیلی زود میاد.

اصلا هم قانون نداره، گاهی وقتا کلی پیگیری می کنین، می بینین پروندتون این وسط گم شده، یا مسئولای مربوطه ایمیل زدن به استاد جواب نداده، پروندتون مسکوت مونده و خیلی مشکلات دیگه پیش اومده.

در کل اگه رشتتون خاص نباشه معمولا نهایتا ویزا میگیرین، اما اگه رشتتون خاص باشه تضمینی نیست. رشته های خاص در کل رشته هایی هستن مثل چیزایی که مربوط به انرژی هسته ای میشن (حالا ممکنه شما مستقیما تو رشته ی فیزیک هسته ای بخواین درس بخونین، یا رشته ی مکانیک، مهندسی شیمی، مواد یا خیلی رشته های دیگه که می تونن با انرژی هسته ای در ارتباط باشن). یا مثلا رشته هایی که مربوط به ساختن ماهواره و این جور چیزا هستن هم خاص حساب میشن، همین طور رشته های مربوط به امنیت شبکه.

اینکه شما روی چه موضوعی پروپوزال تعریف کنین خیلی مهمه. پس بهتره پروپوزالتونو روی موضوعاتی تعریف کنین که مشکوک نباشن.

خلاصه سعی کنین به ایمن ترین شکل ممکن کار کنین! اصلا سراغ این جور رشته ها و موضوعا نرین.

در مورد احتمال گرفتن ویزا هم فقط خاص بودن رشته نیست که مهمه، عوامل دیگه ای هم هستن. در کل برای سفارت آلمان چیزی که خیلی مهمه اینه که توجیه بشه که شما برای تحصیل دارین می رین و نمی خواین به محض اینکه رسیدین آلمان برین درخواست پناهندگی بدین. اگه از این موضوع اطمینان حاصل کنن (مشروط به اینکه رشتتون هم خاص نباشه)، به احتمال خیلی خیلی زیاد ویزا می گیرین.

اما اگه کسی مثلا 35 سالش باشه، برای یه رشته لیسانس تو یه دانشگاه درپیت تو آلمان اپلای کرده باشه، سفارت حق داره شک کنه که این آدم تو این سن برای چی داره واسه یه لیسانس اپلای می کنه؟!

به همین دلیل هم هست که برای دکترا همه ویزا می گیرن (حداقل من تا الان نشنیدم کسی ریجکت بشه)، آخه کسی که برای دکترا اپلای می کنه، معمولا بورس هم میگیره و نمی خواد با هزینه ی خودش بیاد اینجا چهار پنج سال زندگی کنه. چنین کسی قطعا رزومه ی علمی خوبی داره و احتمال اینکه بخواد وبال گردن دولت آلمان بشه خیلی کمه. واسه همینم بهش ویزا میدن.

پس برای دکترا تقریبا می شه مطمئن بود که ویزا رو میدن بالاخره، اما در مورد اینکه احتمال ریجکت شدن دقیقا یه درصد هست یا کمتر یا بیشتر، شرمنده، من آمار دقیقی ندارم.

البته مجددا تاکید می کنم این مطمئن بودن از ویزا گرفتن مشروط به اینه که رشتتون خاص نباشه و مدارکتونو هم "کامل" به سفارت تحویل بدین. گاهی بچه ها به دلیل نقص مدرک ویزاشون ریجکت میشه. مثلا اگه دانشگاه میگه شما "باید" آلمانی بلد باشین یا فلان مدرک رو تحویل بدین. اگه اونو به سفارت نشون ندین، ویزاتون ریجکت میشه.

 

در مورد هزینه هم، خود درخواست ویزا دادن هزینه نداره. اما مدارکی که به سفارت آلمان میدین باید توسط خود سفارت تایید شده باشه. اگه شما از دانشگاه پذیرش داشته باشین، سفارت رایگان براتون تایید می کنه (اطلاعات دقیقشو تو سایت سفارت آلمان در تهران بخونین). در غیر این صورت هر برگه اش هزینه داره. طبق چیزی که الان تو سایت سفارت نوشته 25 یورو برای شناسنامه، سند ازدواج و طلاق و این چیزا و برای سایر موارد 45 یورو.

 

[ ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

من دارم اقدامات پذیرش دکترا انجام میدم چند تا کشور از جمله آلمان. اگه آلمان ok  بشه و بیام بعد دوست نداشته باشم و بخوام برم جای دیگه که پذیرش گرفتم تو یه کشور دیگه برا ویزای اون کشور باید چیکار کنم؟ برگردم ایران ویزای اونجا رو باز بگیرم؟ یا چون ویزای شنگنه میشه برم اون کشور و از اونجا اقدام کنم!!؟؟ و معمولا ویزای المان چند ماهه میاد برای رشته های مهندسی برق یا مهندسی پزشکی؟؟

جواب:

اگه شما با ویزای دانشجویی بیاین اینجا، اون وقت در واقع شما اقامت دانشجویی آلمان دارین، به عبارتی محل "اقامت" شما از اون به بعد میشه آلمان. هر کسی هم حق داره تو محل اقامتش درخواست ویزای یه کشورو بده.

یعنی اگه شما دانشجو باشین تو آلمان، خیلی راحت می تونین برین به سفارت مثلا ایتالیا تو آلمان و درخواست ویزای ایتالیا بدین.

اما نمی تونین بلند شین برین اون کشور و درخواست اقامت بدین. یعنی اینکه شما تو آلمان (یه کشور عضو شنگن) زندگی می کنین لزوما معنیش این نیست که شما می تونین یهویی بلند شین برین ایتالیا (که اونم عضو شنگنه) تو یه دانشگاه ثبت نام کنین. باید از آلمان درخواست ویزای دانشجویی ایتالیا بدین.

اما دوباره تاکید می کنم، شما باید محل اقامتتون آلمان باشه که بتونین درخواست ویزای یه کشور دیگه رو بکنین. اگه با ویزای توریستی بیاین، نمی تونین این کارو بکنین.

ویزای آلمان هم هیچ گونه محدوده ی مشخصی نداره که بگم کی میاد دقیقا. اما برای ارشد معمولا تو دو ماه جواب می گیرن. البته مشروط به اینکه رشته تون خاص حساب نشه. رشته های خاص هم متاسفانه خیلی از رشته ها رو در بر می گیرن، مثلا هرچیزی که مربوط به انرژی هسته ای باشه (رشته های فیزیکی، مهندسی برق، مهندسی انرژی، در صورتی که توی اون شاخه ی هسته ایش باشه چیزی که براش اپلای کردین) و رشته هایی مثل امنیت شبکه و این چیزا (تو رشته ی کامپیوتر).

البته معمولا برای ارشد خیلی گیر نمی دن و تو همون دو ماه میاد جواب ویزا. اما برای دکتراها اصلا معلوم نیست، خیلی ها نه ماه تا یه سال هم منتظر ویزاشون میشن.


[ ۱۳٩۳/٦/٤ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوال اینه:

سلام خواستم بدونم مرخصی سالانه برای دانشجوهای دکترا چند روزه؟ و آیا میشه همشو یکجا گرفت؟ مثلا یک ماه کامل؟ برای ارشدها تعطیلات وحود داره . درسته؟ آیا دکتراها هم تعطیلات دارن؟ اگه نه مثلا اگه منو همسرم خواستیم تو تعطیلات بریم ایران چطور هماهنگ بشیم با هم؟ استادا اجازه میدن یا بیاد مرخصی گرفت؟ و راستی اگه خدای نکرده تو دوره دکترا برا آدم مساله ای پیش بیاد که بخواد یه مرخصی چند ماهه اضافه بگیره امکانش هست؟ یا اگه من مجبور شم برگردم ایران آیا مدرک معادل مستر بهم میدن؟ قراردادهای دکترا یکسال یکبار تمدید میشه و میشه استاد یا دانشجو بعد یکسال تمدیدش نکن؟؟!! شنیدم این عادیه و بعضی استادا هم خودشون تمدید نمیکنن یا بعضی اقات دانشجوها که از موضوع تزشون خوششون نمیاد یا اخلاق استاد کنسل میکنن و پوزیشن دیگه اپلای میکنن. درسته؟ من فعلا دارم دنبال پوزیشن ها میگردم. فک کنم ایمیل به استادها بهتر باشه. شاید زودتر از پوزیشن ها ok  بشه. درسته؟ اما هنوز نمره زبان ندارم. بدون نمره زبان بهم پذیرش میدن با مصاحبه البته زبانم عالی نیس شاید متوسط یا کمتر؟

 

جوابشو تو ادامه ی مطلب بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٦/٢ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بعد از مدت ها دارم دوباره تلاش می کنم ببینم پرشین بلاگ میذاره چهار تا عکس بذاریم یا نه!

اینا عکسای همون باغ و قصریه که دیروز رفتیم.

 

 

 

 

اون ته مه ها یه ساختمون می بینین، همون قصره است!

اینم اون مسجدی که گفتم تو باغ بود:

[ ۱۳٩۳/٦/٢ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز برنامه ریخته بودیم که یه عالمه کار انجام بدیم تو خونه. باید لباسشویی رو راه می انداختیم، خرید هم یه عالمه داشتیم. منم برای کارای درسیم برنامه ریزی کرده بودم (البته تو ذهنم چشمک) که یه سری کارا رو انجام بدم.

صبح که ساعتای نه اینا بود بیدار شدیم. نون هم نداشتیم صبحونه بخوریم نیشخند. همسر یه چایی گذاشت، منم از همون اول یه راست اومدم سراغ لپ تاپم و کارای تزم.

همسر چایی رو ریخت و رفت سراغ درست کردن لباسشویی. یه جاهایی منم رفتم سعی کردم کمک کنم، ولی خب بیشتر کار خود همسر بود وصل کردن شیلنگ و این چیزا. در نهایت که چاییمون سرد شد و لباسشویی هم درست نشد. شیلنگش آب میداد، آخه چون آچار فرانسه ی بزرگ نداشتیم نتونستیم شیلنگو خوب سفت ببندیم به شیر، همسر فقط با دستش تلاش کرد سفتش کنه که ظاهرا بس نبود.

خلاصه، هنوز چایی نخورده بودیم و داشتیم لباسشویی رو درست می کردیم که دوستامون زنگ زدن گفتن بریم یه روستایی که همین دور و بره. یه قلعه داره که قشنگه، باغ هم داره، می تونیم بریم اونجا ناهار بخوریم.

ما هم که بدون هیچگونه فکری گفتیم میایم!! بعدا که دوباره زنگ زدن من دوست داشتم به همسر بگم بگو نمیایم، ولی بی خیال شدم، گفتم زشته دیگه. آخه طفلکی ها به اون یکی دوستامونم گفته بودن، ولی اونا گفته بودن ما نمیایم.

اونا قبلا با هم و با یه سری دیگه از بچه ها اینجا رو رفتن. اون زمانی که رفتن ما ایران بودیم. یعنی عملا از بین تمام بچه ها فقط ما تا حالا اینجا رو نرفته بودیم.

خلاصه، ما هم پیشنهادشونو رد نکردیم و گفتیم میایم. اونا گفتن ما ناهار درست می کنیم، نمی خواد شما چیزی درست کنین. ما هم خوشحال خوشحال گفتیم باشه نیشخند، آخه اگه قرار بود چیزی درست کنیم، مجبور بودیم کنسل کنیم، چون ما چیزی نداشتیم تو خونه که بتونیم درست کنیم و ببریم! یعنی داشتیم، نون نداشتیم که باهاش بخوریم نیشخند.

قرارمون شد ساعت 11:40 اینا، جلوی ایستگاه قطار. یه کوله پشتی کوچیک ورداشتیم، توش آب برای خوردن، فلاسک چایی، لیوان یه بار مصرف و یه کمی پفک و چیپس گذاشتیم و راهی سفر کوتاهمون شدیم لبخند.

دو مدل بلیت می تونستیم بخریم: فقط برای باغ و باغ + داخل قصر. ما هم گفتیم باغ + داخل قصرو می خوایم. برای داخل قصر راهنما وجود داشت و هر دور توی قصر گشتن یه ساعت طول می کشید. برای راهنمای انگلیسی باید یه ربع صبر می کردیم، یعنی ساعت 12:15 شروع می شد.

یه کمی حرف زدیم همون جلوی قصر تا بالاخره ساعت 12:20 راهنمای مورد نظر اومد و ما رو برد داخل قصر. حدود ده تا اتاق شاید بیشتر نبود که داخلشون رفتیم، ولی تو هر کدوم راهنما یه برهه ای از زندگی افراد داخل قصرو توضیح میداد.

در کل داخل قصرش خوب بود، اما عالی نبود. از قصر که اومدیم بیرون یه باغ خیلی بزرگ بود که باید خودمون می رفتیم داخلش می گشتیم، کسی راهنمامون نبود.

کلا این قصر، از اون قصرا بود که شاه مورد نظر فقط برای تفریح می اومده، یعنی قصر اصلی شاه نبود.

داخل قصر شاید چیز خاصی نداشت، اما باغش واقعا بی نظیر بود. خیلی خیلی قشنگ بود. به جرئت می تونم بگم یکی از قشنگ ترین مناظری بود که تا الان به عنوان جای دیدنی یه شهر دیدم.

یه مسجد هم بود که اونم داخل باغ بود و در واقع جای دیدنی بود، یعنی توش نماز خونده نمی شد امروزه. اونم رفتیم دیدیم، هم طراحیش قشنگ بود، هم کل منظره ی اطرافش.

حدودا 4 ساعت توی باغش گشتیم و عکس گرفتیم! با احتساب اون یه ساعتی که توی قصر بودیم یعنی 5 ساعت. خیییلی خوش گذشت بغل، فقط من آخراش دیگه واقعا خسته شده بودم. تازه بعد از 4 ساعت گشتن توی باغ، واسه اولین بار واقعا نشستیم روی یه نیمکت که استراحت کنیم. اونجا هم یه چایی خوردیم و کم کم راه افتادیم که برگردیم.

تو مدتی که رفتیم و برگشتیم دو تا عروس هم دیدیم که اومده بودن اونجا. واقعا برای عکس گرفتن و فیلم گرفتن، خیلی خیلی قشنگ بود.

هیچ وقت فکر نمی کردم دور و بر شهرمون همچین جاهای قشنگی وجود داشته باشه چشمک.

اینم از سفر یه روزه ای که حسابی ما رو خسته و کوفته کرد ولی خوش گذشت.

 

[ ۱۳٩۳/٦/۱ ] [ ٩:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز از پیش استاد که اومدم، از یه مسیری رفتم که از سر راه کلاس همسر رد میشد. تو ایستگاه ایستادم تا همسر بیاد، از اونجا با هم رفتیم خونه.

بعد از ناهار من واقعا خسته بودم و خوابم می اومد ( همیشه جمعه ها همین جوری ام، انگاری خستگی کل هفته رو تازه حس می کنم) ولی نمی خواستم بخوابم. آخه می خواستم آخر هفتمون آخر هفته باشه و به گشت و گذار بگذره چشمک، یعنی در حدی که از خستگی هم دلم بخواد بخوابم، باز نمی خوابم، میگم آخر هفته رو باید بریم بیرون نیشخند.

ساعتای 5 اینا بود که لباس پوشیدیم بریم بیرون. قرار بود بریم مرکز شهر دوباره برای من لباس ببینیم، شاید فرجی شد، من یه لباسی انتخاب کردم.

حدود 5.5، یه ربع به شیش اینا بود که رسیدیم به خیابون اصلی شهر. سه چهار تا مغازه رو که گشتیم، دوستامون زنگ زدن گفتن بریم خونشون. ولی اون روز که اومده بودن خونه ی ما بازیشونو جا گذاشته بودن، گفتن اونم ببریم. به خاطر اون ما مجبور شدیم برگردیم خونه، بازی رو ورداریم و دوباره بریم.

هنوز داشتیم برمی گشتیم خونه که زنگ زدن گفتن اونا یکشنبه مهمون دارن و اگه میشه ما سر راه براشون نون و دوغ بخریم. گفتیم باشه.

رفتیم بازیشونو از خونه برداشتیم، برگشتنیو تو راه پیاده شدیم که براشون نون و دوغ بخریم. اون مدلی نونی که اونا می خواستن تموم شده بود، اما دوغ ایرانی پیدا کردیم لبخند. همونو خریدیم و دوباره راه افتادیم.

ساعتا حدود 8:15 بود که رسیدیم خونشون. وقتی رسیدیم شام تقریبا آماده شده بود. پازل منم دوباره اون گوشه ی خونه ولو بود که برم درستش کنم چشمک. یه کمی میوه خوردیم، یه کمی صحبت کردیم، منم رفتم نشستم سر پازل که درستش کنم. هی هفت هشت قطعه ای تونستم بذارم، روز پرباری بود نیشخند.

شام خوردیم، فیلم دیدیم، بازی هم کردیم! ولی زیاد حال نمی داد، چون چهار نفر بیشتر نبودیم. همیشه شیش نفر بودیم، همیشه بحث بود که کیا منچ بازی کنن، کیا یه چیز دیگه؟!نیشخند، این دفعه ولی مستقیم رفتیم سراغ منچ دیگه!

ساعتای یازده و نیم از خونه ی دوستامون راه افتادیم به سمت خونه. من که کلا دیگه چشام آلبالو گیلاس می چید! وقتی رسیدیم خونه 12 بود، مستقیم رفتیم بخوابیم.

---

برای امروز هیچ برنامه ی خاصی برای بیرون رفتن نذاشتیم آخه قرار بود بارونی باشه، اما فعلا که آفتابیه، آفتابشم خیلی گرمه برخلاف هر روز!

این روزا اینجا خیلی سرد شده، دما در حد بین 10 تا 14 ه تو طول روز. انگار نه انگار وسط تابستونه!


[ ۱۳٩۳/٦/۱ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب