یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

زنگ زدم به شرکتی که خونه رو ازش گرفتیم. گفتم ببین چند هفته پیش ما یه مشکلی داشتیم تو خونمون که نامه نوشتیم به مدیر ساختمون، یکیو فرستاد درست کرد. حالا ما باید پرداخت کنیم یا شما؟ گفت ما. گفتم مطمئنی؟ گفت آره. بعد از اینجا به بعدش گفت ببین من انگلیسیم خوب نیست. گفتم اشکال نداره تو آلمانی حرف بزن من می فهمم. دوباره به آلمانی گفت اگه کسی رو ما بفرستیم بیاد درست کنه، شما نباید پرداخت کنین. هر کاری که عمدا نکرده باشین، ما پرداخت می کنیم.

گفتم عمدا که نبود مسلما ولی آخه تقصیر ما بود. ما آب ریختیم رو پریز که خراب شد. گفت نه، اگه رسید بهتون نداده، یعنی رسیدو برای ما آورده ما پرداخت می کنیم. منم خوشحال و خرسند خداحافظی کردم لبخند. خدا رو شکر این مشکلم حل شد بدون اینکه ما درگیر بیمه و این حرفا بشیم.

فقط سوالی که آخرش برای من موند این بود که واقعا تو چه حالتی یه نفر عمدا میزنه خونه ی طرفو خراب می کنه؟!!متفکر

---

دیروز منشی دانشگاه جدید بهم ایمیل زد که قراردادت دیروز برات پست شده. من میذارم تو پست باکست، دوشنبه که اومدی امضا کن لبخند. خدا رو شکر این یکی مشکلم حل شد لبخند.

---

خدایا! میگم نمیشه این مشکل تز ما رو هم حل کنی لطفا؟ که دیگه ما خیالمون کلا راحت بشه. اون وقت به جای دعا قول میدم همش شکر کنیما! ببین شکر کردن بهتر از دعا کردن و آویزون شدن و چیزی خواستنه ها چشمک. از ما گفتن!

 

[ ۱۳٩۳/٧/۳٠ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یکی از دوستامون زنگ زده میگه دختر معمولی ما الان نزدیک خونه ی شما، تو سوپری ایم. گفتیم بهت زنگ بزنیم بگیم بیایم دنبالت بریم خونه مون، امشب پیش ما باشی لبخند.

گفتم نه، شب نمیام، دستتون درد نکنه. ولی اینجایین بیاین یه کمی دور هم باشیم. گفت نه نمیایم. گفتم ببین فک نکن براتون شام درست می کنما، هیچی نداریم فعلا تو خونه. نه نون داریم که غذای نونی بهتون بدم، نه گوشت داریم که براتون برنج درست کنم نیشخند. بیاین به صرف چایی و میوه و شکلات و همین جور چیزای ساده.

قبول نکرد، گفت نه نمیایم. خداحافظی کردیم. نیم ساعت بعد دیدم در می زنن. رفتم دیدم دوستمونه برام نون خریده آورده بغل.

هرچی بهش گفتم بیا تو، به همسرتم زنگ بزن بیاد، الان دیگه نون داریم بهتون غذا میدم (نیشخند)، قبول نکرد.

خوب شد نونه رو آورد وگرنه من دیشب گشنه می موندم چشمک.

حالا امروز باید برم گوشت و کره و پنیر و عسل و شکلات صبحانه و کلا هرچیزی که برای صبحانه و ناهار و شام لازمه بخرم نیشخند.

---

بعدش با همسر تو وایبر چت می کردیم، می گم نرفتم خونشون. دلیل اولش این بود که واقعا حسشو نداشتم. دلیل دوم این بود که خونشون یه اتاق داره (به قول آلمانی ها دو خوابه است!!)، گفتم هرجور بخوایم بخوابیم اذیت میشیم. اگه اونا تو حال بخوابن، اونا اذیت میشن، من بخوابم، من اذیت میشم.

همسر میگه خب تو و خانومش تو اتاق می خوابیدین، همسرشم تو هال می خوابید دیگه! هیچی دیگه. دیدم خب اینم یه راهش بود که میشد این مشکلو حل کرد نیشخند، حالا زنگ بزنم بهشون بگم امشب میام نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۳٠ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز دوباره کلاس داشتم تو دانشگاه جدید. می خواستم این دفعه یه کمی زودتر برم. تقریبا 8.5 از خونه رفتم بیرون و تا رسیدم دانشگاه ساعت از ده گذشته بود. تو راه وقتی تو قطار بودم، یه خانم خیلی خیلی مسن اومد با دو تا ساک. چون اون ساک داشت، گذاشت من اول برم. من رفتم نشستم. چند دقیقه بعد دیدم خودش اومد با یه دونه از ساکاش و درست رو به روی من نشست. یه کمی تلاش کرد که یه جایی پیدا کنه ساکشو بذاره، ولی نتونست. یه خانومی از اون ور گفت می خوای کمکت کنم؟ گفت نه، ممنون. خیلی خیلی سنگینه (منظورش این بود که نمی تونی).

یه آقایی هم کنار اون خانوم بود ولی اصلا به روی خودش نیاورد که میتونه بلند شه ساک این خانومو براش بذاره بالا. آخه یه ساک دستی بود! ولی از سبک دست گرفتن خانومه معلوم بود که خیلی سنگینه واقعا.

کلا سمت چپ چهار تا صندلی رو به روی هم بود (که ما اونجا بودیم) و سمت راست هم همین طور. فک کنم سه یا چهارتا آقا هم تو این هشت تا صندلی بودن، ولی هیچ کس نخواست کمکی بکنه به خانومه!

یه چند دقیقه گذشت. خانوم مسن دلش نیومد ساکش از خودش دور باشه، رفت اون یکی ساکشو هم آورد. البته این یکی قرقره داشت ولی بازم سنگین بود و نمی تونست بذاره بالای سرش (یه جایی هست تو قطارا بالای سر آدم که میشه ساکو گذاشت روش، البته ساک و چمدون خیلی بزرگ جا نمیشه). چمدونش انگاری یه جوری جلوی راه بود. این طوری هم دلش نمی اومد! بیچاره نه می تونست ساکشو بذاره بالا، نه میتونست از خودش دورش کنه؛ بذاره جلوی ورودی، نه دلش می اومد بذاره سر راه!

آخرش، اون خانومی که یه بار گفته بود کمک می خوای از صندلیش بلند شد. آقای بغل دستیش پاهاشو یه کمی جا به جا کرد که بتونه رد شه! اومد به خانومه کمک کرد ساک کوچیکشو بذاره بالا. گفت اون یکی رو هم بیار. گفت خیلی سنگینه. گفت اشکال نداره، میذاریمش.

ساک بزرگو اومدن با هم بذارن بالا که یه لحظه از دست هردوشون در رفت و مستقیما به سمت سر من سقوط آزاد کرد! ولی چون من حواسم بود، با دستم نگهش داشتم که رو سرم نیفته. ولی منم نمی تونستم خوب نگش دارم، چون روی زانوم لپ تاپ روشن بود، تا قبل از اینکه این خانومه بیاد، داشتم کار می کردم.

خلاصه، اینجا بود که آقاهه بالاخره در یک عملیات انتحاری جانفشانی کرد، بلند شد چمدونو گرفت که نیفته رو سر من و چمدونو گذاشت بالا. کاری که اول می تونست بکنه رو آخر کرد!!

قطار رسید و منم رفتم یه قطار داخل شهری گرفتم و رسیدم دانشگاه. اول از همه رفتم اتاق صندوق پستی ها. البته صندوق نیست چیزایی که اونجا هست. اسمشونو نمی دونم. ولی به هر حال به هرکس یه قسمت خاص اختصاص داده شده که اگه بسته یا برگه ی پستی ای داشته باشه، میذارن اونجا. منشی اون دفعه بهم گفت. منم قراردادم تا 26 اکتبره و کماکان قرارداد جدیدمو دریافت نکردم!

به امید اینکه قراردادمو گذاشته باشن اونجا رفتم. ولی خبری نبود.

رفتم تو اتاق دیدم برگه ای که امضا کردم که کلیدا رو تحویل گرفتم هنوز اونجائه. هفته ی پیش که منشی بهم داد، گفت من چند دقیقه دیگه میام اینو می برم. منم بعدش رفتم کلاس و دیگه ندیدم که بیاد. دیگه نیومده بود. منم بردم برگه رو خودم بهش دادم.

تا ساعت یه ربع به دو (دو کلاسم شروع میشه)، هنوز داشتم اسلایدامو آماده می کردم نیشخند. البته اسلایدام آماده بود، ولی یه قسمتشو می خواستم بیشتر توضیح بدم، باید اضافه اش می کردم.

کلاس که رفتم هزار تا مشکل پیش اومد! اولش که اصلا وصل نمی شد پروژکتور به لپ تاپم. به ظاهر وصل بودا، ولی چیزی نمی اومد رو صفحه. بعد که وصل شد یه ده دقیقه ای درس دادم، یهو قطع شد!

دوباره پنج دقیقه ای درگیرش بودیم که آخرش هم درست نشد و مجبور شدم با فلش اسلایدامو ببرم رو سیستم کامپیوتر اونجا. سیستما هم که همه آلمانی!! هرکاری هم می کردیم فول اسکرین نمیشد. یکی از بچه ها گفت f5 (یعنی مثل ویندوز)، ولی زدیم کار نکرد. شیفت +f5، کنترل + f5 رو هم امتحان کردیم، کار نکرد. از منوهای بالای صفحه بالاخره فول اسکرینو پیدا کردیم، می بینیم جلوش نوشته f5 خنثی.

خلاصه، درسمون تموم شد و من دوباره دود از کله ام بلند شده بود!! واقعا بعد از کلاس نه تنها احساس می کردم صداشون تو گوشم می پیچه، بلکه حتی حالت تهوع هم داشتم!!

بعد از کلاس یکی از بچه ها اومد گفت میشه به من کتاب معرفی کنی من بخونم. من هیچی نمی فهمم. انقد دلم براش سوووووووخت. البته دقیقا نگفت من نمی فهمم ولی گفت من رشته ام انفورماتیکه. کلا رشته ام تو مایه های شما نیست. هیچ پیش زمینه ای از چیزایی که شما می گین ندارم. یه قسمت اسلایدای منو گفت، گفت مثلا اونجا، درست تو کلاس قبلی یه چیزایی راجع به این شنیدم واسه همین این تیکه شو فهمیدم، وگرنه مطمئنم هیچی از این قسمت نمی فهمیدم.

وقتی ازش یه چیزایی رو پرسیدم دیدم مثل اینه که من بخوام انتگرالو به کسی درس بدم که نمی دونه جمع  تفریق چیه. یعنی طرف حتی صورت سوالو هم متوجه نمیشه، اصلا نمی فهمه ما هدفمون تو این تسک چیه.

حالا قرار شده بهش کتاب یا مقاله معرفی کنم. اما می خوام بهش ایمیل بزنم بگم ببین تو بیا من جدا برات توضیح بدم خودم. آخه گناه داره من بهش مقاله معرفی کنم. اون طوری باید حداقل 20 تا مقاله بخونه که از این چیزایی که ما میگیم سر در بیاره.

یکی دیگه هم بعد از کلاس اومده میگه من با فلانی کار می کنم (استاد خودم)، دارم تز ارشدمو می نویسم. موضوعم هم فلان چیزه. هفته ی دیگه استاد نیست، میشه بیام پیش تو، تو سوپروایزم کنی. گفتم بله؟!!تعجب سوپروایزی کجا بود؟ یعنی من انقد حالیمه که دانشجوی ارشد سوپروایز کنم؟! میگه آره آره می تونی!! گفتم باشه اگه فک می کنی می تونم بیا، ولی من زیاد هم چیزی بلد نیستم.

به این ترتیب کلاس دیروزمون هم تموم شد. راستی یه نفر هم سر کلاس داریم که فک کنم انگلیسیه نگران. خیلی خفن حرف می زنه، اونم بریتیش! من دیگه روم نمیشه تو اون کلاس انگلیسی حرف بزنم! واقعا من با چه رویی میرم به انگلیسی به یه انگلیسی درس بدم؟!!سوال

از کلاس که اومدم، شروع کردم به انجام دادن کارای خودم. به هم اتاقیم گفتم اینجا چرک نویس هست؟ همیشه معمولا یه سری چرک نویس هست تو اتاق بچه ها، اکثرا پرینت های بد و کج و کوله رو میذارن یه جای خاص برای چرک نویس.

یه دسته برگه رو پرت کرد سمتم گفت آره، بیا. من فقط یه دونه می خواستم. برگه رو نگاه کردم دیدم اینم تجربه ی تازه ایه برام لبخند. مشخص بود برگه ایه که یه استاد تو اولین روز تدریسش داده بچه ها که جواب بدن. توش پرسیده بود مثلا آیا با این موضوع آشنایی دارین؟ چقدر؟ تا حالا پروژه ای در این زمینه داشتین؟ و کلا یه سری سوال مربوط به موضوع درسش پرسیده بود که ارزیابی کنه بچه ها چقدر اطلاع دارن راجع به موضوع تدریسش.

ان شاءالله واسه ترم بعد منم همین کارو می کنم چشمک. اصلا بچه های این ترم من حروم شدن طفلکی ها! افتادن گیر یه استادی که نه از روند آموزشی آلمانی ها خبر نداره، نه میدونه اینا چی خوندن، نه خودش بلده درس بده نیشخند.

ساعت 5.25 اینا گفتم بذار قطارا رو چک کنم ببینم با قطار ساعت چند می تونم برم. دیدم اگه خودمو به قطار (داخل شهری) ساعت 5:38 نرسونم، دوباره مثل اون دفعه باید قطار هفت و بیست دقیقه رو بگیرم که خیلی دیر می رسم خونه. بدو بدو جمع کردم. لپ تاپم هنوز ران داشت. خدا رو شکر همونجا تموم شد. سریع نتیجه ها رو کپی کردم و لپ تاپو زدم خاموش بشه. همین جوری دستم گرفتم لپ تاپ و بد بدو رفتم. با کلی دویدن و این حرفا بالاخره به قطار رسیدم.

برگشتنی هم خدا رو شکر به هیچ کدوم از دانشجوهام برنخوردم چشمک. راحت و آسوده تا خونه اومدم. دوباره لپ تاپمو روشن کردم. معلوم شد که وایرلسم کار نمی کنه. دلیلشو هنوز نمی دونم. کابل ها هم توی انباری بود. منم حسشو نداشتم برم کابل بیارم، کابلی وصل شم. خسته هم بودم، گرفتم خوابیدم نیشخند.

امروز تازه رفتم کابل آوردم. حالا بعدا باید ببینم مشکل لپ تاپم چیه!

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢٩ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز عصری بچه ها زنگ زدن گفتن برم خونشون. منم گفتم چشم لبخند. انقد سرگرم کارام بودم که اصلا وقت نکردم برم براشون چیزی بخرم. گفتم اشکال نداره دیگه، حالا یه بارم دست خالی میرم!

مهمونی خیلی خوبی بودف مثل همیشه. فقط جای همسر واقعا خالی بود. همیشه موقع بازی همسر داوره. البته خودش بازی می کنه ها، ولی در عین حال حواسش به همه چی هست، به اینکه نوبت کیه، کی باید جریمه بشه و خیلی چیزای دیگه. اصلا همسر نبود انگاری واقعا نه مربی داشتیم، نه داور! هی اشتباه می کردیم.

موقع منچ هم پنج نفر بودیم! ولی خب آقایون که دو تا بودن گفتن ما با هم یه تیم می شیم. ما خانوما هم هر کدوممون یه تیم بودیم دیگه.

موقع منچ خیلی خندیدیم، انقد که عضلات دلمون درد گرفته بود دیگه!

تااااااااا یه ربع به دو بازی کردیم!! بعد دیگه رضایت دادیم بریم خونه هامون چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢٧ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پست هم از اون سری پست های یادآوری برای خودمه! برای یادآوری قشنگی های زندگیم. احتمالا همه چیش تکراریه برای شمایی که قبلا این جور پستای منو دیدین. ولی خب الان می تونین دوباره بخونین چشمک.

یه بار دیگه می خوام به خودم یادآوری کنم که چقدرررررررر خوشبختم بغل. دونستن قدر چیزایی که آدم داره، خودش عین خوشبختیه لبخند.

اینکه آدم از حضور همسرش تو خونه لذت ببره و تکیه کلامش "مرد نباید تو خونه باشه، پاشو برو بیرون" نباشه، عین خوشبختیه.

اینکه وقتی همسر آدم نیست، آدم دلش تنگ بشه براش و روزا رو بشمره تا برگرده، عین خوشبختیه.

اینکه وقتی همسر آدم نیست، دوستایی داشته باشه به غاااااااایت مهربون که زنگ می زنن و حالتو می پرسن، عین خوشبختیه.

اینکه آدم دوستای بسیااااااار مهربون و از اون مهمتر ساده ای داشته باشه که زنگ بزنن و بدون هیچ تعارف و مقدمه چینی ای بگن "- دختر معمولی؟ - بله - شب بیا خونمون"، عین خوشبختیه.

اینکه دوستای آدم انقد باهاش راحت باشن که در جواب مکالمه ی بالا فقط بگی "باشه، چشم"، عین خوشبختیه.

و اینکه نه خونه داشته باشی، نه ماشین، نه کار ثابت، نه پولدار باشی، نه پدر و مادرت پولدار باشن، ولی حس کنی خوشبختی - یعنی بدونی خوشبختیت وابسته به هیچ گونه مادیاتی نیست- قشنگ ترین خوشبختیه لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢٦ ] [ ۳:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز قرار داشتم واسه کلاس آلمانی-فارسیم. دوباره ترم شروع شد و این معلم زبون ما برگشت لبخند. قبل از اینکه برم زنگ زدم به همسر اینا. دیروز ظهر زنگ زدم، هنوز مامانش اینا نیومده بودن. قرار بود عصری بیان. شب زنگ زدم هیچ کس گوشی رو ورنداشت. متوجه شدم که مراسمشون همون دیشب بوده.

امروز صبحی که زنگ زدم خدا رو شکر خونه بودن. با مامان و بابای همسر و مامان بزرگ همسر صحبت کردم. بعدش بالاخره نوبت همسر هم شد چشمک.

بعدش کم کم حاضر شدم که برم سر کلاسم. کلاسمم خوب بود. بعد از مدتها مجبور شدم دوباره یه کمی آلمانی حرف بزنم و برام جالب بود واقعا که با اینکه حرف نزده بودم ولی اولا تقریبا هیچی یادم نرفته بود، دوما بهتر هم شده بود. دیگه الان اصلا مجبور نیستم بهش بگم یواشتر حرف بزن. خیلی کم هم پیش میاد که یه جمله رو نفهمم. من واقعا نمیدونم مغز آدم چه جوری کار می کنه که حتی وقتی ازش کار نمی کشی هم اون داره کار می کنه چشمک. به هر حال، خدا رو شکر که اینجور فعالیت های یادگیری مغز به صورت خودکاره، وگرنه اگه به من بود فکر کنم الان تعطیل شده بود کلا نیشخند.

از کلاس که اومدم، تو قطار یه آقایی روی صندلی های اون یکی ردیف نشسته بود. قیافه اش به ترک یا عرب می خورد. دیدم خیلی بهم نگاه کرد، منم بهش گفتم سلام علیکم. بعد دوباره به رو به روم نگاه کردم. احساس کردم می خواست با من حرف بزنه. واسه همین دوباره نگاش کردم. گفت خونه ی جدیدتون خوبه؟ تعجب گفتم یا خدا! این از کجا می دونه ما تازگی ها اسباب کشی کردیم؟!!

گفتم نکنه اشتباه گرفته، جواب دادم آره خوبه، ممنون. دوباره به روبه روم نگاه کردم. گفتم شاید طرف از اوناست که یه خورده حالش خوب نیست! دوباره شروع کرد به حرف زدن، گفت شما تازه اومدین این شهر (راست میگه این خونه ی جدیدمون در واقع توی یه شهر دیگه است، ولی به شهر محل تحصیل من انقد نزدیکه که وقتی کسی ازمون می پرسه کدوم شهرین، ما اسم اونو می گیم). من تو رو با همسرت می بینم. دوباره پرسید همه چی خوبه؟ اوضاع رو به راهه؟ منم گفتم آره.

خانومی هم که رو به روی من بود هی به من لبخند میزد. متوجه میشد که من فقط خواستم به طرف سلام کنم، حالا اون ول نمی کنه، شروع کرده به حرف زدن!

از قضا، با اون آقا تو یه ایستگاه پیاده شدیم. به من میگه ببین آلمانی یاد بگیر، با مردم صحبت کن، تو جامعه باش، هی تو خودت نباش. الان وطن تو اینجاست، جایی که راه می ری، جایی که غذا می خوری، جایی که زندگی می کنی. کجایی هستی؟ گفتم ایرانی. ادامه داد ایرانو فراموش کن. الان وطنت اینجاست. سعی کن آلمانی رو یاد بگیری تا قشنگ تو بطن جامعه باشی، با مردم در ارتباط باشی.

گفتم من نمی خوام وطنمو فراموش کنم، من همین الانشم هی برمی گردم ایران. گفتم خب باشه، اون وطن دوم توئه. اونو تو ذهنت داشته باش، ولی الان وطن اول و اصلی تو اینجاست.

ازش تشکر کردم، برام آروزی موفقیت کرد و اومدم خونه لبخند.

انقد این حرفا رو با آرامش می زد که واقعا از شنیدنشون لذت می بردم. اما چیزی که ازش لذت بیشتری بردم این بود که این حرفا رو تو قطار نمی زد که بقیه بشنون و احیانا من ناراحت شم که آلمانیم خوب نیست. وقتی اومدیم بیرون اینا رو گفت و من کاملا متوجه شدم که اگه می خواست اینا رو تو قطار بگه وقت کافی براشون داشت، عمدا گذاشت وقتی که کس دیگه ای نبود بهم بگه.

البته یه نکته ی دیگه اش هم که خیلی دوست داشتم این بود که واقعا اینا رو از ته دل می گفت. آخه خیلی از ترکهای اینجا (خودش ترک بود)، هیچ وقت آلمانی یاد نمی گیرن، حتی بعد از بیست سال. علتشم اینه که فقط تو جامعه های ترک خودشون زندگی می کنن، از ترکا خرید می کنن، آرایشگاه ترکا می رن، کارای تعمیراتیشونو پیش ترکا می برن، همه ی کاراشونو با ترکی راه می اندازن. واسه همین این آقا می خواست من به سرنوشت اونا دچار نشم. دستش درد نکنه لبخند.

--

کلاس آلمانی-فارسی که بودم، دوستم می گفت رفته بودم قرارداد تلفن ببندم، یه آقایی اومده بود اونجا؛ عرب بود؛ می خواست قرارداد ببنده. هیچی هم نه انگلیسی بلد بود، نه آلمانی. ولی آقایی که داشت باهاش صحبت می کرد (مسئول بستن قرارداد)، خیلی مهربون بود. تلاش می کرد سوالایی که می خوادو ازش بپرسه و جواب بگیره. مثلا یه جا تاریخ تولد طرفو لازم داشت. بهش گفتم your birth date؟ دید طرف نمی فهمه. شروع کرد به گفتن Happy birthday  ... و ادا درآوردن تا به طرف بفهمونه منظورش تاریخ تولده نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢٥ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از تفاوتای مسئولای دانشکده (منشی یا coordinator یا هرچی که اسمشو میذارین) ی آلمان و کانادا اینه که به یه منشی ای تو کانادا ایمیل زدم یه چیزی پرسیدم، 9 دقیقه پیش پرسیدم، 4 دقیقه پیش جواب داده!

نمی دونم چرا تو آلمان آدم ایمیل میزنه، طرف سه روز بعد جواب میده! البته اینم بگم شاید این موضوع کاملا اتفاقی بوده و منشی های جاهای دیگه تو همون کانادا هم سریع جواب ندن. اما در مورد تجربه ی اینکه منشی های آلمان دیر جواب میدن واقعا شک ندارم.

حالا از این که بگذریم یه تفاوت دیگه داشتن که خیلی باحال بود. به منشی میل زدم یه سوالی پرسیدم، جواب منو که داده، زیرش یه عالمه چیزمیز دیگه هم که من نپرسیدم نوشته. مثلا نوشته که ما دو تا کورس مستر هم داریم، فلان و فلان (لینک هم داده)، انقدرهم براشون فاند میدیم، می تونین اپلای کنین خنثی.

فک کنم منشی های اونجا پورسانتی واسه تبلیغ پول می گیرن چشمک. آخه من چیکار به کورسای مستر شما دارم بگو!!سوال

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢٤ ] [ ٧:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نه روز دیگه بیشتر نمونده لبخند.

چقدر خوبن این عددای تک رقمی.

[ ۱۳٩۳/٧/٢٤ ] [ ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز و امروز هیچ کار خاصی نکردم که بخوام بگم. همسر که رفت و رسید و الانم سرش شلوغه، کلا زیاد با هم در تماس نیستیم. چون خیلی از وقتاشو اصلا خونه نیست.

منم که اینجا کار خاصی نمی کنم دیگه. دیروز فک کنم ساعتای 7 8 بود به وقت ما، داشتم با همسر اسکایپ می کردم. میگه ناهار خوردی؟ هر وقت من نیستم تو ناهار و شامت یکی میشه! تا حالا دقت نکرده بودم که این اتفاق همیشه می افته ولی خب منم ناهارمو ساعت 4 خورده بودم نیشخند.

فقط نمی دونم چرا انقد غذام بدمزه شده بود نیشخند. ماهی درست کردما، ولی نه ماهیه خوشمزه شد، نه برنجه! به دلیل تنبلی مفرط هم بیشتر از یه وعده درست کردم و امروز ناهارم بقیه ی ناهار دیروزو خوردم چشمک.

--

استاد این هفته پنج شنبه میاد دهات ما. مثل اینکه جمعه یه دفاع دکترا دارن تو دانشگاهشون. فردا باید برم در مورد کلاسم و این چیزا صحبت کنم با استادم.

--

برای درسی که تو دانشگاه میدم، باید یه هوم پیج درست می کردم تو سایت دانشگاه. البته مسلما همه چیش آماده است، یعنی یه سیستم دارن که من باید می رفتم توش و یه فولدر برای درس خودم درست می کردم. رفتم فایل ها رو آپلود کردم، لینک درسو هم برای اونایی که ایمیلاشونو داشتم فرستادم، گفتم به دوستاتون بدین. تا الان 10 نفر عضو شدن. امیدوارم یه سه چهار نفر دیگه عضو بشن که بتونم یه کمی از تزمو بدم اینا انجام بدن نیشخند.

البته از همین ده نفرم، تا الان فقط سه نفر لیست مقاله هاشونو انتخاب کردن. مقاله ی اول خیلی طولانیه. امیدوارم یکی انتخابش کنه. مجبور نشم خودم ارائه اش بدم! خودمم این مقاله رو به عمرم نخوندم نیشخند.

--

چند ساعت پیش با همسر یه کمی اسکایپ کردم. چقدر کار داشته بیچاره همسر تو این چند روز! فک کنم همسر هزار تا کار اداری و غیراداری انجام داده تو همین چند روز، تازه هنوز یه عالمه دیگه مونده.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢۳ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز بعد از کلاس فک می کردم کارم تموم شد و صدای این بچه ها بالاخره از کله ام میره بیرون! ولی زهی خیال محال!!

قطار ساعت هفت و بیست دقیقه رو می خواستم بگیرم. البته وقتی تو اتاق بودم اصلا چک نکردم. دیدم ساعت شیش هم گذشته، گفتم پاشم برم دیگه. یه وقت دیدی پنج دقیقه وایستم چک کنم، بعد مجبور میشم یه ساعت وایستم تا قطار بعدی! الان اگه برم نهایتش تو ایستگاه منتظر میشم. اونجا هم خودمو با یه چیزی مشغول می کنم.

نکته ی اول اینکه از در ساختمون اومدم بیرون، دیدم ایستگاه قطار (قطار توشهریو میگم)، درست جلوی ساختمونه!! همون جایی که من از اونجا نیم ساعت گشتم تا تونستم ساختمونو پیدا کنم. ساختمون درست پشت ایستگاه قطار بود.

رفتم ایستگاه مرکزی قطار که برم دهات خودمون. هنوز یه جا نشستم لپ تاپمو در آوردم که کتاب بخونم (یادم رفته بود کتاب کاغذی وردارم)، یکی اومد گفت دکتر فلانی! گفتم بله؟ با منی؟ تو دیگه کی هستی؟ من خودمم تو این شهر نمیشناسم، آشنام کجا بود؟نیشخند گف من کلاس شما رو بودم امروز، کلاس فلان. دانشجوتم. گفتم یا خدا! از الان آدم باید بترسه تو شهرم راه بره چشمک. گفتم بیا بشین. اومد نشست و شروع کرد به حرف زدن. از قضا مسیرش هم دقیقا با من یکی بود. خدا رو شکر کردم که فقط همین یه بار برای مراسم خاکسپاری بابابزرگ دوست پسرش می خواست بره یه شهر دیگه (که باید تو شهر ما خط عوض می کرد). اگه قرار بود هر هفته با این برم که دیگه خدا باید به خیر می کرد.

کلییییییی حرف زد. میگفت من با چینی ها نمی تونم زیاد دوست بشم (خودش تایوانی بود، ولی خب مثل اینکه زبونشون یکیه)، چون من لیبرال و نمی دونم چی چی ام، اونا اکثرا چی چی ان. بعد هر وقت من با چینی ها حرف می زنم 80 درصدشون ناراحت میشن خنثی.

واقعا برام جالب بود که آدمایی وجود دارن که وقتی می بینن با کسی حرف می زنن ناراحت میشه، اصلا به این فکر نمی کنن بهتره من راجع به موضوع دیگه ای حرف بزنم، به این فک می کنن که خب با مردم این کشور اصلا دوست نمیشم!!

تاااااااا خود لحظه ای که رسیدیم ایستگاه داشت حرف می زد! هی هم از من سوال می پرسید راجع به فرهنگ مسلمونا و این حرفا. می گفت محمد (همون پسری که گفتم خودکارو ورنداشت، البته من اسمشو از این دختره یاد گرفتم)، اولین بار که با من دست نداد، برای من خیلی عجیب بود که شما مسلمونا فک می کنین چه اتفاقی می افته اگه دست بدین مثلا؟ و خلاصه کلی از این حرفا زد. حیف که دانشجوم بود وگرنه باهاش کل کل می کردم!

خودش به صراحت میگه من همیشه محمدو مسخره می کنم خنثی.

از تمام حرفاش به نظرم می اومد کلا تو فاز فقط خود قبول داریه، بدجور!!

خدا رو شکر که شهرمون خییییلی دور نبود از محل کارم و بعد از یه ساعتی ما رو ول کرد!

وقتی رسیدم خونه دیگه دود از کله ام بلند میشد! از بس صدای حرف تو گوشم بود. امیدوارم هفته ی دیگه هیچ کدوم از دانشجوهام باهام هم مسیر نباشن، یه ذره استفاده کنم از زمانی که تو قطارم، یه کتابی چیزی بخونملبخند.

[ ۱۳٩۳/٧/٢٢ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز اولین روزی بود که تو عمرم داشتم چیزی رو رسما به کسی درس می دادم.

رو راست بگم اصلا از تدریس خوشم نمیاد. نه برای اینکه بلد نباشم درس بدم یا برای اینکه قدرت بیان نداشته باشم. اتفاقا هردوشو دارم. اما به نظرم درس دادنو آدم باید بذاره برای کسایی که عاشق درس دادنن، کسایی که عاشق بچه های اون سنی ان، اگه استاد دانشگاه قراره باشن، عاشق بچه های 18 19 ساله ان، اگه دبیرستان درس میدن، عاشق بچه های 15 16 ساله، اگه ابتدایی درس میدن، عاشق بچه های 10 12 ساله ان.

به نظرم اگه غیر از این باشه ظلم شده به بچه ها. آدم هرچی هم که خوب درس بده، بازم اگه عاشق آدمایی که بهشون درس میده نباشه، اگه دوست اونایی که بهشون درس میده نباشه، خودش نباید از خودش راضی باشه. یعنی این تصور منه. به نظر من زمانی یه معلم می تونه از خودش راضی باشه که تمام وجودشو بذاره برای درس دادن، نه فقط تمام تلاششو.

به هر حال که زندگی ما هم این طوری رقم خورد که اینجا واسه اولین بار تدریسو تجربه کنیم. من الان فقط برام سواله که معلمای ابتدایی چیکار می کنن که نمی میرن از این همه سر و صدا؟!! الان من تقریبا دو ساعته که کلاسم تموم شده، ولی هنوز احساس می کنم بچه ها دارن تو کله ام حرف می زنن!!

الان اینجا سکوت مطلقه، ولی تو سر من سر و صداست!! نمی دونم چرا سوال. خوب بود تو دانشگاه داشتم درس می دادم، اگه می خواستم معلم ابتدایی باشم چیکار می کردم؟!!

---

صبح با همسر با هم از خونه اومدیم بیرون. البته همسر جانفشانی کرد، وگرنه می تونست دیرتر بیرون بیاد از خونه چشمک. ولی واسه اینکه با من بیاد، زودتر اومد. آخه پرواز همسر چند ساعت عقب افتاده بود. به هر حال، هردومون ساعتای 10.5 از خونه اومدیم بیرون. هر کدوممون رفتیم سکوی خودمون و با یه خداحافظی کاملا عجله ای از هم جدا شدیم.

قطار من زودتر اومد و من رفتم. تو ایستگاه هرچی به همسر زنگ زدم، آنتن نمی داد. بعد از اینکه قطار یه کمی از ایستگاه رد شد، تازه تونستم زنگ بزنم به همسر. دوباره تلفنی خداحافظی کردیم نیشخند.

وقتی رسیدم ایستگاه مرکزی قطار شهر جدید، اصلا نمی دونستم کدوم وری باید برم! دیدم همه از یه وری میرن، منم رفتم! یه جا رسید که خروجی سه شاخه میشد! منم رفتم به سمت خروجی مرکز شهر. دوباره به یه جا رسیدم که نمی دونستم کجا باید برم. رفتم از اطلاعات پرسیدم، بهم گفت باید برم سکوی شماره ی فلان. البته همسر قبلا عددشو گفته بود، ولی خب هم من مطمئن نبودم که شماره درست یادمه، هم نمی دونستم قطارش کی میاد و جزئیات بیشترش چیه؟

آدرس سکو خیلی سرراست بود، قطار هم خیلی زود اومد و من سوار شدم. تو ایستگاه دانشگاه پیاده شدم، حالا نمی دونستم کدوم وری باید برم! خیابونی که ساختمون دانشکده ی ما توش بود، یه خیابون گرد بود، یعنی یه دایره ی کامل فک می کنم. منم دیدم یه ور زده ساختمونای شماره ی 10 15 و چند تا شماره ی دیگه. دیدم این شماره ها نزدیکه به شماره ای که من میخوام، از همون ور رفتم. دیدم هی شماره ها و کم میشد. خیلی ترتیب نداشت. یا اگرم داشت من درست متوجه نمی شدم. خلاصه که پیدا نمی کردم. از چندین نفر هم پرسیدم، ماشاءالله امروز همه کلاس اولی بودن چشمک.

بالاخره یه آقایی پیدا شد به من آدرس داد، گفت تو کلا باید بری اون ور. یعنی فک کنین من از اون دایره ی مذکور حدود 320 درجه شو فک کنم چرخیدم تا برسم به جایی که میخوام خنثی. اگه از اول از جهت مخالف رفته بودم، خیلی سریع بهش می رسیدم!

تو راه یه خانوم ایرانی رو هم دیدم، که خودش از دور که منو دید گفت شما ایرانی هستین؟ دیگه یه کمی وایستادیم با هم صحبت کردیم. فک کرد منم کلاس اولی ام نیشخند. گفتم نه، من سال بالایی ام چشمک.

خلاصه، با اون خانومه که خداحافظی کردم، دیگه ساختمونو پیدا کرده بودم تقریبا. همین که از در ساختمون وارد شدم، استادمو دیدم. سلام علیک کردم. یه سری دیگه هم بودن باهاش که من به اونا هم سلام کردم که اونا جواب ندادن!! یا اگه جواب دادن من نفهمیدم.

خانوم منشی که قبلا گفته بود تا ساعت یک تو جلسه است. منم تا پیدا کردم ساختمونو ساعت ده دقیقه به یک اینا بود! تا حرفام با استاد تموم شد، ساعتای یک شده بود. رفتم پشت در اتاق منشی در زدم. کسی چیزی نگفت. همون جا ها وایستادم تا بیاد. یهو دیدم از تو درو باز کرد. گفت جلسمون زودتر تموم شده، تو در زدی من متوجه شدم، ولی پای تلفن بودم. جواب دادم بهت ولی تو احتمالا متوجه نشدی.

منشی ای بود بسیااااااار مهربون و خوش اخلاق لبخند. اومد کلید اتاقا رو بهم داد. یکیش کلید اتاق خودم بود، یکیش کلید اتاق پرینتر و اتاق جلسات - که سمینار منم اونجا برگزار میشه- و در اصلی دانشکده!! در اصلی دانشکده از هفت صبح تا هفت شب بازه، اگه زودتر بخوام بیام باید کلید بندازم چشمک.

اتاق جلسه هم یه اتاقی بود که واقعا برای جلسات خوب بود، یعنی برای نهایتا 10 12 نفر، نه بیشتر.

منشی اومد اتاق کارمو بهم نشون داد و خواست منو به هم اتاقیم معرفی کنه. گفتیم ما همو میشناسیم. هم اتاقی اینجام، هم اتاقی شهر خودم بود تو دانشگاه که فارغ التحصیل شد و حالا اینجا کار می کنه.

--

تو شهر ما رسمه که وقتی میگن کلاس ساعت 2 شروع میشه، کلاس 2:15 شروع میشه خنثی. مثل ایران که میگن کلاس 2 تا 4 ه ولی 2 تا 3.5 ه! منم پنج دقیقه به دو به این هم اتاقیم گفتم کلاس 2:15 شروع میشه دیگه. گفت نه بابا، اینجا راس ساعته خنثی.

منم تندتند جمع کردم رفتم در اتاق جلساتو باز کنم. یه چند تا دانشجو اونجا بودن. گفتم بیاین تو. هی اومدن، هی اومدن، هی اومدن. تموم نمیشدن که!!! دیدیم صندلی نیست. حالا من بدوبدو رفتم به منشی میگم صندلی نداریم به تعداد که. گفت میرم پایین ببینم اونجا صندلی هست یا نه. اگه بود، خودشون باید بیان ببرن، من که نمی تونم براشن بیارم. رفتم به بچه ها گفتم قضیه این جوریه. گفتن اشکال نداره، میایم میاریم.

منشی اومد گفت بذار ببینم اصلا اگه اون اتاق کلا خالیه، کلا برین اونجا. تو سیستم چک کرد، خدا رو شکر خالی بود لبخند. گفتم بچه ها باید بریم پایین. اینجا اتاق کمه.

استاد به من گفته بود تو کلاس های سمینا معمولا 12 تا 16 تا دانشجو شرکت می کنن. 28 نفر بودن بچه ها!

رفتیم پایین و همه نشستن. تقریبا کل این وقایع 10 دقیقه ای طول کشید و کلاس ما 2:10 شروع شد. سعی کردم معلم خوبی باشم ولی به نظر خودم نتونستم. یعنی بد نبودما، ولی اونی که اول حرفام، اون بالا، گفتم نبودم. تنها هنرم این بود که تونستم کاری کنم که هیچ کس نخوابه! البته یه نفر تو ردیف اول کلا خوابیده بود یه مدتی رو! ولی خب از اون خوابنده های حرفه ای بودا نیشخند. از اونا که کله شون موقع خواب نمی افته! با اعتماد به نفس کامل هم میرن ردیف اول، اونم به قصد خواب می خوابن (نه اینکه خوابشون ببره!). ولی خب همونم خستگیش که در رفت بیدار شد چشمک. تمام کلاسو خواب نبود!

پروژکتورش یه سیستم پیچیده ای داشت که فک کنم هنوزم یاد نگرفتم، یکی از بچه ها روشن کرد. من فقط نگاه می کردم ببینم کدوم دکمه ها رو می زنه نیشخند. کنترل پروژکتور رو دیوار نصب شده بود. انصافا تا حالا این مدلی ندیده بودم!

دختره کرکره های پشت پنجره رو هم داد پایین، دیگه کلاس تقریبا قشنگ تاریک شده بود. یکی از بچه ها همون اولش به بغل دستیش گفت اینجوری که خوابمون میگیره، یا یه همچین چیزی. تمام طول درس حواسم بود که ببینم میخوابن بالاخره یا نه، که خدا رو شکر کسی نخوابید چشمک. معلوم شد علی رغم تاریک بودن اتاق، صدای من مزاحمشون شده بود و نذاشته بود بخوابن نیشخند.

اوایل کلاس که درس دادم و خب مشکلی نبود. آخراش که می خواستم مقاله ها رو معرفی کنم، خب 12 تا مقاله که بشتر نبود! طفلکی ها باید تا هفته ی بعد نفری سه تا مقاله انتخاب کنن و به من ایمیل کنن، تا من بهشون بگم کی کدوم مقاله رو ارائه بده.

وقتی رسید به نمره دهی و این حرفا. گفتم بر اساس ارائه تون و دقت و فلان و فلان نمره میدم. بعد یه عده گفتن ما باید امتحان شفاهی داشته باشیم. گفتم ها؟ امتحان شفاهی دیگه چیه؟سوال معلوم شد که اینا چند مدل درس خوندن دارن. تو یکیش تمام درسا با همدیگه در نهایت یه امتحان شفاهی داره (اینو از قبل هم می دونستم). حالا اینا فک کنم سوالشون این بود که در نهایت تو امتحان شفاهی چطوری می خوای ازمون بپرسی؟ منم که اصلا قرار نبود امتحان بگیرم ازشون. دیدن من هاج و واج نگاه می کنم، یکیشون گفت بچه ها بذارین بعدا زمنشی بپرسیم. گفتم آره آره، برین از منشی بپرسین نیشخند.

خدا رو شکر همون اول که رفتم کلاس بهشون گفتم آقا جان ببینین، من اولین باره تو عمرم دارم درس میدم، اولین باره تو عمرم دارم تو آلمان درس میدم، اولین باره تو عمرم پامو تو این شهر گذاشتم. کلا امروز من از شما جدیدترم! از من هیچ توقعی نداشته باشین نیشخند. (البته این جمله ی آخرو نگفتم دیگه، ولی خودشون فهمیدن فک کنم چشمک). به هر حال، بهشون گفتم اگه دیدین چیزی رو خوب نمیگم یا اشکالی تو کارم هست، بهم بگین که رفع کنم. اونا هم همش خندین و لبخند زدن و مهربون بودن لبخند.

بچه های خوبی بودن کلا. خیلی بچه های خوبی بودن. شااااااد، عینهو خودمون چند سال پیش چشمک. تو همون سه چهار دقیقه ای که پشت در اتاق جلسات منتظر بودن، راهرو رو گذاشته بودن رو سرشون!

کلاس تقریبا 3:15 تموم شد، یعنی من دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم خنثی. بچه ها هم با زدن به میز، پایان جلسه رو اعلام کردن و کیف و کتابشونو جمع کردن و رفتن. فقط دو نفر بعدش اومدن پیشم. یکیشون گفت ما یه گروه داریم تو رخنامه (اونایی که اینجا رو زیاد می خونن میدونن رخنامه چیه دیگه چشمک)، اگه میشه اسلایدا و مقاله ها رو برای من بفرست که بذارم تو گروه. گفتم باشه. یکی دیگه هم اومد گفت منم اسلایدا رو میخوام که خودشون با هم شروع کردن به صحبت کردن که خب بیا عضو شو تو گروه، ما گروه داریم و از این حرفا که مشکل حل شد خدا رو شکر چشمک.

اونی که اومده بود ایمیلشو بده که اسلایدا رو بذاره تو گروه یه عرب بود. با اون دختره (که اونم اسلایدا رو خواسته بود) که صحبت می کردن، می خواست یه چیزی یادداشت کنه. دو تا خودکار اونجا بود. گفت میشه اینو وردارم، گفتم مال من نیست ولی اگه می خوای وردار (چون تقریبا مطمئن بودم که اون خودکار برای استفاده اونجا گذاشته شده، آخه یه سری کاغذ که بهشون می خورد چرک نویس باشن هم اونجا بود. یعنی خودکارا این طوری نبود که بگم کسی جا گذاشته).

ورنداشت. خیلی خوشم اومد که هنوز آدمای اینجوری هستن. هنوز آدمایی که روزه ی شک دار نمی گیرن هستن لبخند. خودکار خودمو از تو کیفم درآوردم بهش دادم. دختره هم بعد از من موفق شد خودکارشو از تو کیفش پیدا کنه نیشخند.

---

یادمه یه هم اتاقی داشتم تو ایران، دبیر ورزش بود. می گفت تو میخوای عدالتو رعایت کنی بین بچه ها ها! ولی لامصب بعضی ها انقد شیرینن، انقد خودشونو نشون میدن، یه جوری خودشونو تو دلت جا می کنن، اصلا نمی تونی تحویلشون نگیری!

حالا من اصلا امروز برام همچین حالتی پیش نیومد، ولی به وضوح تفاوت بچه ها رو می دیدم. به وضوح از همین امروز، بدون اینکه اسم بچه ها رو بدونم، میدونم کی چقد اهل شرکت کردن توت بحث های کلاسه، کی باعلاقه گوش میده. کی فقط می خواد نوت برداره. کی اهل چک و چونه زدنه.

امیدوارم بعدا موقع نمره دادن این حرکتاشون روم تاثیر نذاره لبخند.

---

وسط کلاس همسر پیامک داد، ولی من نمی تونستم بخونم. خداحافظی کرده بود. وقتی از کلاس اومدم بیرون، تازه خوندم، تازه اونجا باور کردم همسر رفته و تا دوهفته ام برنمی گرده.

---

من که از کلاس اومدم، هم اتاقیم تازه قرار بود کلاسش شروع بشه. یه کمی راجع به تعداد زیاد بچه ها و اون امتحان شفاهی و اینا با هم صحبت کردیم و منو راهنمایی کرد که قضیه چیه. بعد گفت من دیگه برم کلاسم. اون که رفت، منم رفتم وضوع گرفتم تا کسی نیومده نمازمو خوندم. کلاسش که تموم شد اومد، میگم چطور بود؟ میگه خیلی کم بودن، ده تا بودن خنثی. میگه فک کنم به خاطر وقتشه، آخه آخر وقته کلاسش. به عنوان آخرین کلاس، بچه ها بیچاره ها دیگه جون ندارن که بمونن! اگه جلسه ی بعد تعدادشون خیلی کم باشه، کلاسش کنسل میشه. امیدوارم این طوری نشه. چون می گفت معلوم نیست اون وقت چه بلایی سر قراردادش میاد و باید چیکار کنه؟ چه درسی رو باید درس بده؟ آخه کلی برای درس دادن این درس تمرین کرده، مطلب آماده کرده.

---

مامانم اینا چند دقیقه پیش اومدن مسنجر. نمی تونستم بلند صحبت کنم، ولی خب برای اینکه عیدو بهشون تبریک بگم یه کمی حرف زدم باهاشون. خوب بود. کلا حرف زدن با پدر و مادر خودش یکی از حسای خوب دنیاست لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢۱ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز صبح کلی با انرژی بیدار شدیم و از صبح کلی کار کردیم. همسر هم کم و بیش وسایلشو جمع کرده بود. یکی از دوستامون تقریبا ظهری زنگ زد گفت عصر بیاین خونه ی ما، ساعتای شیش. ما هم طبق معمول گفتیم چشم نیشخند.

چون این دوستامون تازه خونشونو عوض کردن (البته خیلی عوض نکردن، قبلا طبقه پایین بودن، صاحبخونه بالا، الان برعکس شده)، دوست داشتیم می تونستیم براشون کادو بخریم، ولی متاسفانه نشد، آخه یکشنبه همه جا تعطیله.

منم گفتم باشه دیگه، مجبوریم فقط یه دونه کیک درست کنیم ببریم.

تا ساعت 3 بقیه ی کارامونو ادامه دادیم، 3.5 اینا دست به کار یه کیک شدم. همسر هم رفت ظرفا رو بشوره. زیاد آرد نداشتیم. شک داشتم که اصلا اندازه ی کیک همیشمون هست یا نه. آخه اگه کمتر بود نمی تونستم کیک دیگه ای درست کنم. از یه طرف نمی خواستم کیکی درست کنم که ریسکی باشه. کیکایی که باید برگردونی ممکنه خوب نشن؛ ما هم آرد اضافی نداشتیم که اگه خراب شد دوباره درست کنیم. از طرفی تو سینی هم اگه درست کنی و آردت کم باشه، خب قطرش کم میشه دیگه!

گفتم اشکالی نداره، من تو همون سینی میریزم. حتی اگه قطرشم کم بشه باز بهتر از اینه که یه کیک گرد درست کنم و احیانا خراب بشه و دیگه کلا مجبور بشیم دست خالی بریم!

پیمونه کردم آردو؛ اندازه ی همیشمون بود. خیلی خوشحال شدم لبخند. کیکو تو سینی درست کردم، همسر برش زد، من گذاشتم تو ظرف، با هم گذاشتیم تو نایلون (کلا کار تیمی رو دارین چشمک؟)، بعد دیگه رفتیم خودمون آماده شیم، لباس بپوشیم و بریم.

قطارا رو چک کردیم، با یه قطاری رفتیم که حدود شیش و دو سه دقیقه رسیدیم خونه ی دوستامون. هیچ کس نیومده بود هنوز. یه کمی نشسته بودیم که یکی دیگه از بچه ها اومد. آخرین نفر هم که سابقه ی خوبی نداشت تو اومدن نیشخند. دفعه ی پیش با دو ساعت تاخیر اومده بود (همون همسر عروس خانوم آلمانی رو میگم چشمک). خانومش شیفت بود، نتونسته بود بیاد! عروس خانوم فرداش میخواست بره ایران واسه عروسیش، اینجا تا روز آخر شیفت داشت طفلکی.

ما کیک برده بودیم، یکی دیگه از بچه ها هم کیک آورده بود. صاحبخونه هم کیک درست کرده بود. کلا کیک تو کیکی شده بود!

تاااااا ساعت 10 تقریبا خونشون بودیم. کلی هم صحبت کردیم، حرفای خوب. چیزایی که واقعا آدم ازشون چیزی یاد میگیره.

--

یه چیز جالبی که یاد گرفتیم حرفی بود از ابن سینا که یکی از بچه ها گفت. می گفت ابن سینا میگه هرکاری که خدا گفته بکنین حتما حکمتی داره، چون خدا حکیمه و چون حکمت داره، پس برای دنیاتون خوبه. (یعنی نه اینکه فقط برای آخرت به درد بخوره ) بنابراین، هرکسی اون کارا رو انجام بده، اون کار فایده اش رو می رسونه و این ربطی به ایمان قلبی فرد نداره. یعنی اگه شما قوانین اسلامی رو در یک جامعه ی غیراسلامی اعمال کنین، اون جامعه به سعادت می رسه، حتی اگه مردمش مسلمون نباشن و قلبا هم به اسلام اعتقادی نداشته باشن.

--

در راستای همین حرف بالا، بحثی بود راجع به مالیات و اینکه تو آلمان هرچیزی که می خرین نوزده درصد مالیات داره (یعنی در حد خمس مسلمونا!) و دولت این پولو به زور از شما میگیره و می بینیم که جامعه به سعادت رسیده دیگه نیشخند یا حداقل وضعشون از جوامع مسلمون خیلی بهتره! البته این نتیجه گیری صرفا به خاطر این مالیاته نبودا، به خاطر قوانین اجتماعیشونم بود که واقعا خیلی حساب شده و دقیقه.

--

دوباره در همون راستای بالا یاد یه شعری افتادم از ابوسعید ابوالخیر (اگه اشتباه نکنم):

ما با می و مستی سر تقوا داریم

دنیا طلبیم و میل عقبی داریم

کی دنیا و دین هردو به هم جمع شود؟

از این جهت است که ما نه دین نه دنیا داریم

---

راستی عیدتون مبارک لبخند.


[ ۱۳٩۳/٧/٢۱ ] [ ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز عصری با همسر رفتیم بیرون یه دوری زدیم. هوا ابری و بارونی و ناخوب بود! ولی خب بهتر از خونه موندن بود. اتفاقا اصلا هم خلوت نبود. اینا مثل ما نیستن تا بارون میاد بچپن تو خونه و تا آخرش از خونه نیان بیرون نیشخند.

کلا دور زدنمون زیاد طول نکشید، ساعت 7 اینا داشتیم برمی گشتیم. هفت و بیست دقیقه سوار قطار بودیم به سمت خونمون که به همسر گفتم زنگ بزنیم به دوستامون بیان خونمون. آخه یکی از دوستامون خونشون نزدیکه به ما. زنگ زدیم گفتیم ساعت نه بیاین که تا اون موقع برسیم یه چیزی درست کنیم.

هیچی تو خونه نداشتیم. یعنی خیلی چیزا داشتیما، ولی با هم جور نبودن! گوشت داشتیم، برنج نداشتیم. ماکارونی داشتیم، گوشت چرخ کرده به اندازه ی چهار نفر نداشتیم. برا کوکو یا الویه، تخم مرغ نداشتیم! کلا هرچی خواستیم درست کنیم دیدیم یه چیزیشو نداریم نیشخند.

قرار شد ایستگاه بعدی پیاده شیم، یه کمی خرید کنیم و بعد بریم خونه. همه ی چیزایی که نداشتیمو برداشتیم، ولی بعد تصمیممون عوض شد واسه غذا. گفتیم حالا اینا رو که لازم داشتیم ورمیداریم، ولی واسه شام پیتزای آماده می خریم، خودمون روش خرت و پرت می ریزیم تو خونه. پیتزاهای این فروشگاه سه تایی توی یه بسته بود. یه بسته کم بود، دو تا زیاد بود. ما هم که فریزرمون جا نداشت واسه دو تا پیتزا. قرار شد همسر بره از یه فروشگاه دیگه که اونم سر راه بود، پیتزا بخره. من همین خریدا رو ببرم خونه و تا وقتی همسر میاد یه کمی قارچ و فلفل دلمه ای و از این چیزا خرد کنم برای روی پیتزا.

از اونجایی که بعد از ساعت هشت اینا قطارا نیم ساعت یه بار می شدن، خیلی عجله داشتیم که همسر زود بره که بتونه قبل از اینکه ساعت هشت بشه از اون یکی فروشگاه بیاد بیرون که زیاد معطل نشه. حالا شانس ما یه نفر اومده بود یه سری چیزا رو پس بده. درست وقتی که نوبت ما بود، طرف اومد و کللللللی وقت فروشنده رو گرفت. فروشندهه هی پا میشد، میرفت اون ور، می اومد این ور، هی با همکاراش صحبت می کرد که کار اون بنده خدا راه بیفته! البته اون بنده خدا حق نداشت بدون صف بیاد کالاشو پس بده، باید می رفت تو صف وای می ایستاد ولی خب ما هم چیزی نمیتونستیم بگیم!

فک کنم ما ده دقیقه ای منتظر شدیم اونجا تا بالاخره نوبت ما شد. همین که پول خریدامونو دادیم، همسر بدو بدو رفت که به قطار برسه. منم خریدامونو جمع کردم و راه افتادم. همسر به قطار رسید، ولی من باید ده دقیقه منتظر می شدم. وایستادم با قطار بعدی رفتم.

تو راه، مهمونامونو تو قطار دیدم نیشخند. سلام علیک کردیم، ولی گفتیم بقیه ی حرفامونو تو خونه می زنیم چشمک. تو قطار بچه ها به من گفتن که قطارا تا ساعت 8.5 همون ده دقیقه یه باره انگاری. واسه همین، من که رفتم خونه، همسر خیلی زود رسید. من هنوز فقط یه کمی قارچ خرد کرده بودم.

بقیه ی کارا رو هم انجام دادیم تا دوستامون بیان. اونا هم چون منو تو قطار با اون همه خرید دیده بودن و بهشونم گفته بودم که همسر رفته اون یکی فروشگاه واسه خرید، یه کمی دیرتر اومدن که ما به کارامون برسیم. البته ما دقیقا واسه همون ساعت نه که گفته بودیم آماده بودیم، ما خیلی آن تایم تر از این حرفاییم چشمک.

وقتی اومدن اول یه سری پیتزاها رو گذاشتیم تو فر تا نیم پز بشن. بعد که همشون نیم پز شدن، دونه دونه گذاشتیمشون توی فر و ماکروفر تا گرم بشن. اگه غیر از این انجام می دادیم، بعد از خوردن هر پیتزا باید کلی منتظر می شدیم تا پیتزای بعدی آماده شه!

تااااااااا 12.5 بچه ها خونمون بودن. بعد از مدت ها خیلی خوب بود که دوباره می دیدیم دوستامون اومدن خونمون لبخند.


[ ۱۳٩۳/٧/۱٩ ] [ ٢:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

پریروز داشتم با دوستم بعد از مدت هاااااااا چت می کردم، من یه عالمه حرف زدم، بعد قرار شد اون بگه از خودش که گفت من برم یه ربع دیگه برگردم؟ منم گفتم برو. بعدش هرچی صبر کردم نیومد!! منم دیگه خسته شدم، لپ تاپو خاموش کردم، رفتم خوابیدم.

دیروز عصری دوباره اومد گفت اینترنتمون قطع شده و ببخشید و از این حرفا. بعدش اون شروع کرد از خودش گفتن و اینکه تو این یکی دو سال چیکار کرده.

این وسط من داشتم راجع به یکی از مشکلاتمون صحبت می کردم که بیشتر مربوط به همسر بود، یهو گفت از قضا من یکی رو میشناسم که هم رشته ای همسره و سریع لینک طرفو برام فرستاد. طرف تو آمریکا بود، گفت خود این به یکی از پسرای دانشکده، که اونم ایرانی بوده، ایمیل زده و طرف کمکش کرده. حالا همسر هم ایمیل بزنه، شاید طرف کمکش کرد.

به همسر گفتم و اونم سریع ایمیل زد به پسره که سوالشو بپرسه. ساعتو به وقت اون شهری که اون بنده خدا بود چک کردم، پنج صبح بود. گفتیم اگه تا فردای ما (یعنی عصر یا شب اونا) جواب داد که هیچ، اگه نداد یعنی دیگه جواب نمیده! چون خودمون میدونیم ایرانی ها روزی بیست بار ایمیل چک می کنن چشمک.

امروز صبح دیدیم طرف جواب داده، اتفاقا خیلی کامل هم جواب داده لبخند. چیزی که بیشتر از همه برای من جالب بود و واقعا به من چیزی یاد داد این بود که اول ایمیلش نوشته بود "Thanks for sending the email to me". خیلی خوشم اومد از این حرکتش. خیییییییلی فرقه بین آدمی که جواب ایمیلتو خیلی خشک و سرسری میده، با کسی که خیلی با مهربونی جواب میده، با کسی که علاوه بر جواب دادن با مهربونی از اینکه ازش سوال پرسیدی تشکر هم می کنه لبخند. کاش منم این طوری بودم خیال باطل. این اخلاق خوبو گذاشتم تو لیست اینجا.

---

امروز با استادم اسکایپی قرار داشتم. بد نبود، شاید بتونیم نتیجه های بهتری بگیریم در آینده لبخند.

---

دیشب یه روش جدیدو برای تزم امتحان کردم، روی یه فایل خوب جواب داد. دیگه خیلی دیروقت بود نمی تونستم روی اون یکی فایلم امتحان کنم. صبح اون یکی فایلو ران گذاشتم. متاسفانه جوابش به وقتی که با استاد اسکایپ می کردم نرسید. تقریبا نیم ساعت بعد از قرارم با استاد تونستم نتیجشو بگیرم. ولی زیاد جالب نبود. در کل یه جوری شده نتیجه هام که نمی تونم بگم بالاخره الان نتیجه ها بهتر شده یا بدتر!! ایمیل زدم به استاد که نظر تو چیه؟ من الان با این داده ها چیکار کنم؟سوال

---

آدم هرچی فک کنه همون میشه، مدت هاااااا پیش با خودم قرار گذاشتم تا اکتبر باید نتیجه ی خوبی بگیرم از کارم و گرفتم! بدون اینکه به صورت جدی بهش فک کنم و مدام با خودم تکرارش کنم. انگاری ذهنم ناخودآگاه اینو واسه خودش ملکه کرده بود! خدا رو شکر عجب ذهن باهوش و حرف گوش کنی دارم چشمک.

---

امروز تعمیرکار اومد در سرویسو که باد کرده بود و درست بسته نمیشد درست کنه. قرار بود ده و نیم بیاد. ولی 10:18 اینا بود که اومد. من 11 با استاد قرار داشتم. گفتم حتما یه عالمه تالاق تولوق می کنه و نمی تونم درست و حسابی با استاد حرف بزنم. اولاش کارش یه کمی تقه زدن به در بود. ولی آخراش که دیگه داشت به 11 نزدیک میشد، یه وسیله ی برقی در آورده بود و تر تر تر تررررررررررر هی صدا می داد نیشخند!!

من تو اتاق بودم، درو بستم که اگه دوباره دستگاهشو روشن کرد صداش کمتر بیاد تو اتاق لااقل. پنجره ی این اتاقی که توش نشسته بودیم هم مشکل داشت؛ درست بسته نمیشد. یعنی بسته میشد، ولی کیپ کیپ نمیشد. مثل پنجره های ایران خونه ی مامانم اینا بود بسته بودنش چشمک. اینجا اگه قرار باشه اینجوری باشه زمستون یخ می زنیم!

همسر گفت بهش بگم بیاد پنجره رو هم درست کنه؟ گفتم بگو بیاد. همسر وسایلی که تو اتاق بود و ضایع بود وقتی طرف میاد تو اتاق باشه رو برد گذاشت تو اون یکی اتاق، یعنی تو اتاق خواب. منم دفتر و دستکمو جمع کردم رفتم تو همون اتاق!! شتر با بارش گم میشد اون تونیشخند (آخه اون اتاق خیلی کوچیکه). ساعت پنج دقیقه به یازده بود! یه کمی وسایل روی تختو مرتب کردم تا جا برام باز شه! دوربینمم امتحان کردم که چیزی از تخت تو تصویر نباشه موقع چت نیشخند. خدا رو شکر هیچی نبود.

هنوز می خواستم برم عقب قشنگ تکیه بدم و دفترمو باز کنم که همسر درو باز کرد، گفت پاشو بیا. طرف رفت!! هنوز دو دوقیقه نشده بود. ظاهرا پنجره اصلا مشکل آن چنانی ای نداشته. با یه انبرقفلی درستش کرده بود و رفته بود.

منم باز دوباره بساطمو آوردم تو این اتاق پهن کردم نیشخند و چتمو کردم!

---

امروز تا اینجاش که خیلی روز خوبی بوده. کلا امروزم مثل چند روز پیش پرم از حس های خوب لبخند. امیدوارم تا آخرش همین طوری باشه.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱۸ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

به منشی دانشگاه جدید ایمیل زدم که خب من باید از دوشنبه کارمو اونجا شروع کنم، یه کم به من اطلاعات بده راجع به کارم اونجا. می خوام بدونم اونجا اتاق دارم؟ ندارم؟ کلاسم کجا برگزار میشه؟ من اگه دوشنبه زودتر بیام، مثلا ده یازده برسم اصلا شما اونجا هستین؟ چه جوریاس؟ تازه قرارداد کاری جدید منم هنوز به دستم نرسیده، این یکی قراردادمم که 26 اکتبر تموم میشه!

جواب داده من تا همین الان نمی دونستم تو قراره تو دانشگاه درس بدیخنثی! راجع به اینکه اتاق داری یا نه هم باید از استادت بپرسم. دوشنبه هم من هستم کلا، ولی 10:30 تا 1 اینا جلسه دارم با فلان گروه.

یه لینکم برام فرستاده که اطلاعات درس منو نوشته. یعنی کلا خودش تو سایت دانشکده نگاه کرده ببینه اسم من به عنوان مدرس کدوم درس اعلام شده، لینکشو برام فرستاده.

--

تو سایت آدرس دقیق محل برگزاری درسو نوشته. ولی من هنوز نمی دونم اونجا اتاق دارم یا نه. اگه اتاق نداشته باشم که نمی دونم چه جوری باید برم که خودمو سر وقت برسونم، ولی زیادی هم زود نرسم. اگر هم اتاق داشته باشم، دوشنبه اون موقعی که من می رسم منشی نیست که بخوام کلید بگیرم. نمی دونم چطوری میشه!

البته از اونجایی که خودم فردا با استادم اسکایپی قرار دارم، باید ازش بپرسم ببینم بالاخره اگه من اونجا اتاق دارم، بی زحمت یه جوری یکی کلیدو به من برسونه! آخه همسر هم دوشنبه میره ایران، می خواستم با هم از خونه بریم بیرون. بعد اون یه قطار میگیره، من یه قطار دیگه، کلا در دو جهت دقیقا مخالف هم راه می افتیم نیشخند.

---

از همین الان ذوق دارم برای حدود دو ساعتی که هر دوشنبه باید تو راه باشم برای رفت و برگشت و می تونم تو این موقع ها کتاب بخونم لبخند. البته دو سه تا کتاب نصفه دارم که می خوام اول اونا رو تموم کنم! بعدم احتمالا میرم سراغ کتاب داستان دو شهر که دفعه ی پیش از ایران آورده بودیم و من هنوز نخوندمش.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٧ ] [ ٦:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز از صبح نشستم همین کارایی که تو این دو هفته کردمو به صورت یه گزارش نوشتم و برای استاد فرستادم. البته هدف اصلیم نوشتن گزارش نبود، بلکه می خواستم تعیین کنم که از این به بعد بهتره بیشتر تو چه مسیری حرکت کنیم. یعنی گزارشم با نگاه به آینده بود، نه نگاه به گذشته چشمک.

واسه همینم همه چیزو کامل ننوشتم. چون قرار بود فردا برم با استاد صحبت کنم. فقط می خواستم حدودی بدونه به نظر من بهتره الان رو چی کار کنیم. ضمن اینکه استادم هیچ وقت نمی خونه گزارش هایی که براش می فرستمو! گاهی یه نگاه می اندازه. می خواستم تا جایی که ممکنه کم باشه.

حالا ایمیلمو جواب داده که من مریضم، نمیام فردا. اسکایپی بذاریم قرارو!

اگه می دونستم امروز کلا تو رختخوابه، براش گزارش کامل تری می نوشتم که لااقل وقتش پر بشه با خوندنش چشمک.

--

راست گفتم بهتون که ماکروفر دار شدیم؟ نگفتم نه؟ خب الان گفتم دیگه نیشخند. اولین غذایی هم که توش خوردیم قرار بود پیتزا با نون توست باشه که به نظرم اصلا خوب نشد. تو همون فر خیلی بهتر میشد. ماکروفر قشنگ نونا رو آبدار کرده بود!


[ ۱۳٩۳/٧/۱٧ ] [ ۳:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.).

این آخرین قسمت یادداشت های من از این کتابه.


ما پشتمان را به مردم تکیه می دهیم، اما روی پای خودمان می ایستیم (به نظرم این یکی از قشنگ ترین جمله های کتاب بود).

---

 

نادعلی چارگوشلی؟! هه... او فقط نومزادش را گم نکرده، جوانی اش را هم گم کرده! زندگانی اش را هم گم کرده...

---

جنگ و صلح کی از هم جدا بوده اند؟!... زبان را برای صلح در دهان داریم و تفنگ را برای جنگ در دستها. رسم مردی همین است!

---

اینکه دیگران ما را آدم حساب نکنند یک چیز است، اما اینکه ما خودمان را آدم حساب نکنیم یک چیز دیگر است. یک کمی فکر کن گل محمد؛ این از سیل و زلزله هم وحشتناک تر است.

این مردمی که من می شناسم هنوز به خود نیامده، هنوز خودش را به حساب نمی آورد. برای همین هم نمی تواند از خودش بگذرد، نمی تواند خودش را فدای خودش بکند. هیچ امیدی به خودش ندارد. هیچ چیزی را از خودش نمی داند.... همین است که نمی تواند از خودش بگذرد؛ چون خودی ندارد و باوری به خودش ندارد. یک لقمه زمین، فقط یک لقمه زمین! آن هم مال خودش نیست. به او قبولانده اند که نمی تواند و نباید مال خودش باشد. می فهمی این یعنی چه؟ هیچ چیز ندارد؛ هیچ چیز! و هیچ چیز را نمی خواهد از کسی بگیرد؛ چون به او حقنه کرده اند که نباید به دارایی دیگران نگاه بکند! در این دنیا از چکمه و سرنیزه می ترسد، و در آن دنیا از آتش جهنم! فقط می ترسد، فقط می ترسد!

---

- دارند آدمها را سر میدان جمع می کنند!

- بد نیست؛ اما حیف که من آدم نیستم!

- مردها را، مردها را جمع می کنند!

- من مرد هم نیستم! دیگر چی؟

- حرف از جنگ و جدال است، جنگ با یاغی های دولت. می گویند این حکم شخص شاه است که هرکس هر جوری می تواند باید به مامورها کمک کند؛ جانا و مالا!

- خوب است؛ این کارشان که دیگر نمره ی یک است. اما دست بر قضا من مرد جنگ هم نیست! تو که خوت بهتر می دانی خواهر جان که من نه جان دارم و نه مال.

---

فی الواقع که چقدر بی چشم و روست این آدمیزاد! مثل گرگ آدم را تکه پاره می کند و شب هم می رود و آرام و به قرار سر روی بالین می گذارد و می خوابد. آدم را پاره پاره می کند و فردایش هم راست راست در خیابان راه می رود. این چه جور گرگی است که تا روز پیش از غارت، حتی تا ساعتی پیش از غارت از بره هم رام تر می نماید.

---

از اینجا به بعد خطر لوث شدن داستانو داره (به قول ویکی پدیا!). پس اگه قصد دارین کتابو بخونین، از اینجا به بعدو تا قبل از تموم کردن کتاب نخونین.

 

 

- چی هست حرف آخر؟

- تسلیم یا مرگ!

- ما کدامیک را می خواهیم، تسلیم یا مرگ؟

- ما هیچکدام را نمی خواهیم، نه تسلیم نه مرگ!

- آخر چطور می شود همچه کاری؟

- دو تا کاسه ی زهر پیش دست تو می گذارند و می گویند آزادی که هر کدامش را دلت می خواهد ورداری و سربکشی؛ خوب .. تو چکار می کنی؟ یکی از آن کاسه ها را ورمیداری و سر می کشی؟! (با تلخیص)

 ---

دوره ی کار تو به سر آمد، گل محمد! تو از آن مردمی هستی که به خودت واقف شده ای و خودت را یافته ای. فرق تو با آن جماعتی که ریششان را به دمب گاوشان گرده زده اند، همین است. تو خودت را شناخته ای و به خودت یقین داری؛ تو باور کرده ای که آدمی. این را هم باور کرده ای که بزرگی به ارث و آوازه نیست؛ تو خود هستی، اینست که از میان برداشته می شوی.

---

ما باخته ایم و شکست خورده ایم؛ راست اینکه نمی خواهیم در شکست خود خوار بشویم.

 ---

وقتی که زندگانی به راه پلشتی خواست کله پا بشود، پس زنده باد مرگ. وقتی که زندگانیِ شایسته دست رد به سینه ی مرد گذاشت، پس خوشا مرگ.

 ---

ما برای زندگی و به عشق زندگی کشته می شویم، نه اینکه به عشق کشته شدن زنده باشیم!

 ---

چرا آمدی تو، قربان؟

آمدم که با تو بمانم، گل محمد!

من کشته می شوم، قربان؛ این جنگ نابرابر است.

می دانم گل محمد؛ برای همین آمدم که همراه تو باشم. (با تلخیص).

---

 

- می خواهم حکم کنم سرت را ببرند؛ چه وصیت داری؟

- هیچ

- کسانت اینجا هست؛ پسرت را می خواهی ببینی؟

- نه

- زنت را چه؟

- نه

- مادرت؟

- نه

- چرا؟ قلب در سینه نداری؟

گل محمد لبخندی زد.

- از چه می خندی؟

گل محمد پلکها فروبست و گفت:

- از پا افتادن مرد... دیدنی نیست.


 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز لپ تاپمو کلا تکوندم. هرررررچی تو فولدرایی مثل داکیومنت، دسکتاپ، دانلود و اینا بود قشنگ پوشه بندی کردم، گذاشتم سرجاشون، تو درایوای مرتبطشون. هرچی هم به درد نمی خورد ریختم تو سطل آشغال. آخرشم سطل آشغالو بردم گذاشتم دم در چشمک.

الان خییییییلی حس خوبی دارم. اصلا آدم لپ تاپ تکونی می کنه، انگاری خونه تکونی کرده! جالبه هر وقت لپ تاپمو مرتب می کنم، بلافاصله بعدش احساس می کنم تو ذهنمم همه چی مرتب شده لبخند!

--

دوباره برنامه ام یه قسمتش غلط بود. البته از قبل می دونستم غلطه، ولی اونقدر غلط مهمی نبود، گفتم ولش کن. امروز گفتم حالا بذار اینم درست کنم. من که همه چی رو سعی کردم درست انجام بدم.

درستش کردم، نتیجه هام هم یه کم بدتر شد، هم یه کم بهتر شد! از یه لحاظایی خوب شد این کارو کردم، از یه لحاظایی نشد. ولی در کل خوشحالم که این اشکالم برطرف کردم که دیگه هیچ ایرادی توی کدم نباشه لبخند، واقعا حس خوبی دارم. تازه فکر می کنم از نظر استاد خوبیش به بدیش می چربه. از نظر خودمم همین طور!

آخه فک کن مثلا جواب قبلی بوده باشه 0.163، حالا شده باشه 0.16. از اونجایی که ما همیشه تا دو رقم اعشار لازم داریم، عملا سیستمم بدتر از قبل نشده، ولی به جاش یه جای دیگه تونستم بیشتر از ده درصد بهبودش بدم لبخند. (حالا بگو چرا اینا رو میام به شما میگم؟!!نیشخند ). شاید رشته ی شما نباشه و اصلا این جور چیزا برای شما مهم نباشه، ولی من هدفم اینه که شادیهامو با شما قسمت کنم چشمک.

--

خیلی حس خوبیه همسر از صبح خونه باشه، تو از صبح بشینی پای لپ تاپت، همسر طفلکی غذا درست کنه، اونم ماکارونی لبخند، توشم هزار تا چیزمیز بزنه که تو هیچ وقت نمی زنی (از بس خسیسی* نیشخند) و یه غذای خیییییلی خوشمزه تحویلت بده.

--

امروز کلا پرم از حسای خوب لبخند. خدایاااااااا مچکرم لبخند.

--

* اینو که نوشتم، یاد بچگی هام افتادم. بچه که بودیم، مامانم همیشه سعی می کرد خیلی صرفه جویی کنه (هنوزم همین طوره). البته همیشه صرفه جوییش طبق شعار "صرفه جویی کردن کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردن است" بود.

یعنی صرفه جویی نمی کرد تا پول کمتر بده، صرفه جویی می کرد چون معتقد بود این راه درستشه. مثلا ته قابلمه رو همیشه نون می کشید، میگفت اسراف میشه. حتی ته قابلمه ی شیرو همیشه با قاشق می خورد. البته خیلی اوقات هم من این وظیفه ی خطیرو به عهده می گرفتم، آخه ته شیر خیلی دوست داشتم چشمک.

مامانم همیشه از اونا بود که می نشست برنامه های آشپزی برنامه ی خانواده رو تا آخر نگاه می کرد. همه چیشو یادداشت می کرد و هیچ وقت هم اون غذاها رو درست نمی کرد نیشخند. می دونین چرا؟

مثلا فرض کن تو برنامه کوکوی قارچ و مرغ و فلان و فلانو آموزش میداد. به مامانم می گفتیم اینو درست کن. می گفت خب گوشت مرغ که خودش یه غذای جدائه، سیب زمینی و تخم مرغ هم که کوکوئه و خودش یه غذای جدائه. برای چی اینا رو با هم قاطی کنم که بشه یه غذا؟ اسراف میشه. اینا رو دوبار درست می کنیم تا بشه دو تا غذا خنده. و به این ترتیب ما هیچ وقت غذاهای عجیب غریب و تازه نمی خوردیم!

حالا الان اگه مامانم باشه، احتمالا از نظرش همسر امروز اسراف کرده که اون همه چیز میزی که میشد تو چند تا غذا ریختو ریخته تو یه غذاچشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.):


- در واقع داری از من می پرسی که چرا و برای چی زندگی می کنم، ها؟!

-ها ... همین!

ستار پرسید:

-چرا همچه سوالی باید به خاطر آدم خطور کند؟

نادعلی پرسید:

- چرا همچه سوالی نباید به خاطر آدم خطور کند؟

ستار پس درنگی کوتاه، همراه لبخندی پخته به تصدیق پرسش نادعلی، گفت:

-راستی هم! ... راستی چرا نباید همچه سوالی به خاطر آدم خطور کند؟

سپس آرام خندید و گفت:

- چه حرف پرتی زدم من! هه ... این سوال باید خیلی هم قدیمی باشد، خیلی کهنه و قدیمی!

نادعلی گفت:

نمی دانم؛ این را نمی دانم. اما هر کسی که به همچه سوالی برسد، تازه او انگار اولین کسی است که به این سوال رسیده. اقلا من خیال می کنم که آدم، هر آدمی که به همچه گرهی بربخورد، باید از راه دل خودش به این سوال رسیده باشد. باید این سوال در خود آدم پیدا شود تا برایش معنا داشته باشد، نه اینکه از زبان دیگران شنیده باشد؛ یا اینکه در جایی دیگران نوشته باشندش.

--

- می میدانم... این را می دانم... وجود خودم گواه است که آدم بدون عشق نمی تواند زندگانی کند. این را من می دانم، این را نه از کسی شنیده ام و نه در جایی دیده ام تا به یادم مانده باشد. این را از وجود خودم، با وجود خودم، از عمری که تباه کرده ام فهمیده ام. نه! آدم بدون عشق نمی تواند زندگانی کند! مغز سرم لانه ی موریانه ها شده از بس در این معنا فکر کرده ام. هم فکر کرده ام که عشق برای هر کسی یک جور شکل و معنایی دارد. این را هم خوب فهمیده ام. ملتفت هستی که چه می خواهم بگویم؟

- می دانم، می فهمم!... ملتفتم. آدم بدون عشق نمی تواند زندگی کند. حرفت را با همه ی وجودم می فهمم!

-اطمینان دارم که می فهمی، اطمینان دارم! و جویای همینم که تو ... که تو را چه عشقی است که این جور زندگانی می کنی. با چه عشقی؟ آخر کور که نیستم من؟ می بینمت... می بینمت که تو صدبار تنهاتر و بی کس تر از من هستی. زن نداری و می دانم که دلبسته ی زنی هم نیستی. چون چنین خبرهایی در این ولایت پوشیده نمی ماند. پدر و مادر نداری. سود و سرمایه نداری. زمین و خانه نداری، مال و حشمی هم نداری. حتی یک کلوخ نداری که جل رویش بنشیند! خودت هستی و نیمتنه ی برت. نه تنها این چیزها را نداری، آنچه را هم که داری - از جان و آبرو- داو می گذاری که هرکاری می خواهند با آنها بکنند. تن می دهی به اینکه اگر دلشان خواست به آخور اسب ببندنت و چوبت بزنند، تن می دهی به اینکه اگر دلشان خواست آبرویت را بریزند، تن می دهی به هرچه که پیش بیاید. آخر به من بگو مرد؛ تو، در میانه ی این دو منزل... با چه عشقی زندگانی می کنی؟ با چه عشقی؟!

سخن کوتاه، ستار گفت:

- با خود عشق

نادعلی از سکو کند و سرتخت، رخ با رخ ستار نشست و سمج پرسید:

- چیست آن خود عشق؟

بی فزون و بی کم و کاست، ستار مکرر کرد:

- خود عشق!

نادعلی بی تاب و پرعطش از لب تخت برخاست و به سوی دهانه ی در کشید، درگاه را با قامت و چوخایش پوشانید و ماند رو در بیابان بی پایان، و با خود واگوی کرد:

-کجاست آن؛ در کجای وجود؟!

گفته آمد:

- خود وجود!

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا اتفاق خاصی در حال افتادن نیست. مثل همیشه، کار کار کار، درس درس درس.

چند روز پیش که کارت اقامت جدیدم رسید، برای منشی دانشگاه جدید فرستادم تا کارهای لازمو بکنه که بتونم قرارداد کاریمو که تا آخرای اکتبر بود تمدید کنم.

البته ازش یه خواهش دیگه هم کردم. بهش اون قضیه ی زنگ زدنا و اینکه مسئول مربوطه گفته من کلاس مالیاتی همسر تورو هم لازم دارم و این حرفا رو بهش گفتم. بهش گفتم من که نتونستم خیلی آلمانی با خانومه کل کل کنم، ولی بی زحمت شما یه زنگ بزن ببین همه چی اکی ه یا هنوز طرف میگه من اطلاعات همسرتو لازم دارم!

دیروز ایمیل زد که من مدارکتو فرستادم برای administration office، به اون خانومه هم زنگ زدم، گفت همه چی اکی ه، من مدرک دیگه ای از این خانوم لازم ندارم خنثی. خدا رو شکر این مشکلم حل شد لبخند.

--

ترم پیش با بچه های گروه خودمون، که چهار نفر بیشتر نبودیم، یه قرار هفتگی داشتیم که هر کس یه مقاله انتخاب می کرد و ارائه می داد. امروز یکی از بچه ها ایمیل زد که موافقین این ترم هم داشته باشیم این جلساتو؟

یکی از بچه ها که خیلی سرد جواب داد من نمی تونم شرکت کنم. خوش بگذره بهتون بدون من!

من واقعا برام سوال شد چرا این جوری جواب داد خب؟سوال می تونست بگه خیلی دوست داشتم شرکت کنم تو این جلسات، ولی متاسفانه وقت ندارم یا یه همچین چیزی! می تونست یه کمی دوستانه تر بگه. ولی خب دیگه، این جوری گفت.

اون یکی هم جواب داد من دارم دنبال کار می گردم و تا دسامبر بیشتر اینجا نیستم. واسه همین معلوم نیست کی تو این شهر هستم، کی نیستم (آخه دنبال کار گشتن دردسرایی مثل ویزا گرفتن (اگه برای کشور دیگه ای باشه)، خونه گرفتن و این خونه رو تخلیه کردن و این حرفا رو هم داره که مسلما دیگه وقتی واسه آدم نمیذاره).

من گفته بودم مشکلی ندارم، ولی خب چون دو نفر گفتن نمیتونن بیان، عملا جلسه کنسل شد. حالا اونی که اول پیشنهاد داده بود دوباره ایمیل زده حداقل یه بار همدیگه رو ببینیم درست و حسابی خداحافظی کنیم.

امیدوارم بچه ها واسه این یکی دیگه نگن ما وقت نداریم چشمک.

در کل خیلی ایمیل های ناراحت کننده ای بود. آدم حتی وقتی با کسی قرابت و نزدیکی خاصی هم نداره، حتی وقتی هفته ای یه بار، اونم شاید در حد دو ساعت، اونم توی یه جلسه ای که هردوتون شنونده ی ارائه ی یه نفرین و اصلا با هم حرف نمی زنین، کسی رو می بینه، بازم انگاری جدا شدن براش سخته.

عادت چیز عجیبیه. آدما به همه چی عادت می کنن. فک کنم آدما سخت ترین موجودات دنیان، حتی به "سختی" هم می تونن عادت کنن!

--

یه بار که از آلمان برگشته بودیم، تو خونه ی خواهر کوچیکتر (که مهمون هم داشتن)، بحث غربت و سخت بودنش و این حرفا شد. بحث اینکه - جدای از اینکه قصدشو دارین یا نه- آیا می تونین برای همیشه آلمان بمونین؟ سخت نیست؟

یادمه همسر خواهر کوچیکتر حرف جالبی زد، گفت آدما به همه چی عادت می کنن. شما یه پنگوئنو اگه از قطب ببری استوا دووم نمیاره، اما تا حالا هیچ آدمی به خاطر اینکه از یه جای گرمسیر رفته باشه یه جای سردسیر نمرده!

آدما عادت می کنن، ولی آدم نمی دونه کی این عادت خوبه، کی بده.


[ ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره بعد از دو سال و کلی پیگیری و هی ایمیل زدن، مقاله ام امروز آنلاین شد و من دیگه کلا خیالم راحت شد لبخند. منم به استادم ایمیل زدم و لینک مقاله رو براش فرستادم که خوشحال بشه لبخند. آخه می دونم که واقعا خوشحال میشه، حتی میتونم چهرشو تصور کنم که چقد وقتی می خنده مهربون تر میشه.

گفتم خوشحال میشه نه که فک کنین از چاپ شدن مقاله خوشحال میشه ها، نه. کلا آدم مهربونیه. از خوشحالی دانشجوهاش خوشحال میشه. از اینکه می بینه دانشجوهاش مقاله ای چاپ کنن و بالاخره نتیجه ی زحمتاشونو یه جایی چاپ کنند که هدر نره خوشحال میشه. چقدر خوبن این استادای خوب لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٤ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.):

 

برای اینکه یک مردمی را به زانو در بیاورند، اول استقلالش را می دزدند؛ و برای اینکه استقلال یک مردمی را بتوانند بدزدند، آن مردم را به خود محتاج می کنند. با این احتیاج وامانده است که آدم خودش را از دست می دهد، خوار و زبون می شود و به غیرخودی وابسته می شود؛ و نوکر می شود، و می شود مثل کفش پای آنها، مثل نی سیگار آنها...

- دست ما مردم خالی است، ستار. خالی ست یک مردمی با دست خالی، پای برهنه و شکم گرسنه چه می تواند بکند؟

- انقلاب! فقط می تواند انقلاب کند و نه هیچ کار دیگری!

- انقلاب؟

- فقط انقلاب! اگر ملتی می خواهد زندگانی کند، باید بتواند بجنگد. جنگ با دشمنی که مشخصا آن رامی شناسد. خودت میگویی ما مردمی هستیم با دست خالی، پای برهنه و شکم گرسنه. خوب؛ در این جنگ انقلاب، ما مردم چی از دست می دهیم؟...

- جانمان، جانمان چی؟

- جانمان؟! وقتی که جان آدم ذلیل و برده شده باشد، دیگر چه قیمتی دارد؟

نه، بلخی نمی توانست بدین سادگی به خود بباوراند که مردمی چون او "هیچ چیزی" ندارند تا از دست بدهند. این درست که نوکران اجنبی، این مالکان املاک و اربابان مردم، چیزی برای مردم، برای من و تو باقی نگذاشته اند؛ اما "چیز"ی باقی نگذاشته اند، فقط. گرسنه و برهنه بداشته اند مردمان را از پوشاک و آشیانه و نان. اما برهنه بودن، باز هم "بودن" است. گرسنه و بی آشیانه بودن، باز هم بودن است. بودن، باز هم بودن است و همین "بودن" که "چیز" نمی نماید، عمده ترین چیز است.

(این تیکه ای که پررنگ کردمو خیییییییلی دوست داشتم.)

---

او ... اگرچه به ظاهر همچنان قدرتمند می نماید، اما هیچ کسی بهتر از خودش نمی داند که برابر قدرت به خاک افتاده. جهن [اسم شخصی است] زانو زده، برای همین بی مروت و خطرناک است. جهن، دیواری است که شکسته. برای همین، چه در ظاهر و چه در باطن، دشمن همه ی مردانیست که هنوز سر پا ایستاده اند و نمی خواهند زانو بزنند.

---

درد اینجاست که درد را نمی شود به هیچ کس حالی کرد.

---

دشمنی که از رو به رویت می آید، بیم ندارد. فکر آن دشمنها باش که نمی بینیشان!

---

بخت و خطر دو بال یک شاهینند، برادر!

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٤ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.):

هنگامی که برابری با قدرت در توان نباشد، امید برابری با آن هم نباشد، در فرومایگان سازشی درونی رخ می نماید. واین سازش راهی به ستایش می یابد. میدان اگر بیابد، به عشق می انجامد. بسا که پاره ای از فرومایگان مردم، در گذر از نقطه ی ترس و سپس سازش، به حد ستایش دژخیم خود رسیده اند و تمام عشقهای گم کرده ی خویش را در او جستجو کرده و -به پندار- یافته اند! این، هیچ نیست مگر پناه گرفتن در سایه ی ترس، از ترس. گونه ای گریز از دلهره ی مدام. تاب بیم را نیاوردن. فرار از احتمال رویارویی با قدرتی که خود را شکسته ی محتوم آن می دانی و در جاذبه ی آن چنان دچار آمده ای که می پنداری هیچ راهی به جز جذب شدن در او نداری. پناه! چه خوی و خصال شایسته ای که بدو نسبت نمی دهی؟! او - قدرت چیره- برایت بهترین می شود؛ زیباترین و پسندیده ترین! آخر جواب خودت را هم باید بدهی! اینجا نیز حضور موذی خود، آرامت نمی گذارد. دست و پا می زند که خود را نجات دهد. آخر نمی توانی که ببینی که ناروا رفتار می کنی! پس، به سرچشمه دست می بری. به قدرت، جامه ی زیبا می پوشانی. با خیالت زیب و زینتش می دهی تا پرستش و ستایش به دلت بنشیند. دروغی دلپسند برای خود می سازی.

--

- تو هیچ وقت عاشق بوده ای ستار؟

ستار به لبخندی دوستانه در چشمان و گونه های جوان بیگ محمد نگریست و گفت:

- عاشق زیاد دیده ام!

پس ساده و یکرویه، بیگ محمد پرسید:

- راه و طریقش چه جور است، عشق؟

ستار جواب گفت:

من که نرفته ام، برادر!

- آنها که رفته اند، چی؟ آنها چی می گویند؟

ستار گفت:

- آنها که تا به آخر رفته اند، وانگشته اند تا چیزی بتوانند بگویند.

- به جد می پرسم، ستار!

- من هم به جد جواب میدهم به جان همدیگر. آنکه عاشق است، خودش خودش را نمی تواند ببیند تا بتواند حال خودش را وصف کند. مگر تو همین یک دم پیش این را نمی گفتی؟ نمی گفتی که حیران و لال شده بودی؟ همین است، دیگر. آنجور شده بوده ای، که خودت از خودت غافل شده بوده ای. حالا بگیر که همان یک "دم" بشود همیشه. آن وقت حرفی به زبانت می آید که از حال خودت برای دیگران بزنی؟ گیرم که حرفی به زبانت بیاید؛ تازه گفتنت چیزی را روشن نمی کند.

---

یک گلوله، بس بود یک گلوله ی سربی تا قلب مرد را از تپش وابدارد. هلاکت! بس با یک گلوله. حجمی خردینه تر از یک بادام. و آن گاه، آدمی، این جهان کوچک از هم می گسیخت.

---

آی ی ی ی ... زندگانی، همیشه پیش چشمم در حجاب بوده ای. چشم بینا هم که داشتم، رو به من نشان ندادی! هزار چشم هم اگر می داشتم، رو به من نشان نمی دادی. روی خودت را به چشم های همه ی عالم، به همه ی چشم های عالم هم نشان نمی دهی، نشان نخواهی داد... در این سفر که دارم به آخر می رسانم، به جز جهل چی دارم؟ چی با من است؟ چی؟ در خاطر من چی هست؟ در طفولیت سرما، در جوانی، آفتاب. در پختگی عرق کار، در پیری، خاک راه. در کهولت، سایه. سایه و سیاهی. چیزهای دیگر چرا در خاطرم نمانده اند؟!... هی .... [اگر] چیزهایی بود، لابد در خاطرم می ماند!


[ ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز هرچی از صبح صبر کردم اتفاق خاصی بیفته که بیام بنویسم، نیفتاد نیشخند. گفتم شاید عصری بیرون بریم که اونم نرفتیم!

دیشب هم که اتفاق خاصی نیفتاد. رفتیم مهمونی و تا ساعت 1:15 اونجا بودیم دیگه. واقعا نمی دونم چهار نفر آدم چقد حرف داشتیم یعنی؟ یعنی ما نفری یه ساعت به طور میانگین حرف زدیم؟متفکر

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱۳ ] [ ٧:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز انقد هوا خوب بود که به همسر گفتم بریم دوچرخه سواری. مدت ها بود نرفته بودیم. تقریبا ساعت 12:30 بود که کم کم دوچرخه هامونو درآوردیم و راه افتادیم به سمت مرکز شهر.

فک کنم حدود نیم ساعتی تو راه بودیم. مرکز شهر هم انقد شلووووووغ بود که نگو. دوچرخه هامونو پارک کردیم، رفتیم دور و بر فروشگاها بگردیم، ببینیم چه خبره.

یکی از پاساژای شهر، سالگرد 35 سالگیش بود، یه گروه موسیقی گذاشته بود که یه سری از این آهنگای خارجی پسند می نواختن!

بقیه ی فروشگاها هم مثل همیششون بودن، ولی خیابون خیییییلی شلوغ بود. یه سری هم خوردنی فروشی، از این کابینای پیش ساخته، بودن تو بعضی قسمتا که باعث شده بودن جمعیت بیشتر هم بشه. آخه اینا هم که همیشه نیستن.

تا آخر خیابون رفتیم و برگشتیم. دوباره سوار دوچرخه هامون شدیم و تا خونه رکاب زدیم. وقتی رسیدیم من احساس می کردم تمااااام بدنم درد می کنه!

انقد هم هم گشنه بودیم که خدا می دونه. پیشنهاد نیمروم با استقبال همسر رو به رو شد و با توجه به اینکه هیچ غذایی زودتر آماده نمیشد، نیمرو پختیم و خوردیم.

بعدش دوباره نشستیم پای لپ تاپامون. کتابایی که پیشنهاد داده بودینو توی یه ورد نوشتم، راجع به هر کدوم سرچ کردم ببینم کدوماشون بیشتر تو ژانریه که احتمال داره ما بپسندیم. چندتا کتابم خودم به لیست اضافه کردم.

البته شهر ما تو ایران، خودش دهاته نیشخند! معلوم نیست نصف این کتابا توش پیدا بشه. همسر هم این دفعه پروازش کلا به تهران نیست. معلوم نیست چندتا از کتابا رو بتونه پیدا کنه.

لیست کتابا رو برای همسر هم خوندم تا بهتر تصمیم بگیریم چیا رو بیاریم. هنوز تازه این کار تموم شده بود که دوستامون زنگ زدن. نمی دونم پیشنهاد دادن بریم خونشون، یا پیشنهاد دادن بریم بیرون. به هر حال، همسر گفت ما هنوز تازه اومدیم، خیلی خسته ایم. اگر دیرتر باشه، مثلا شب باشه میایم. اونا هم گفتن پس شب بیاین خونمون. ما هم گفتیم باشه چشمک.

من خیلی خسته بودم، گفتم یه کم می خوابم.همسر بر خلاف تمااااااام روزای قبلش گفت من امروز نمی خوابم! منم بعد از مدتها ظهر نخوابیدن یه دل سیر خوابیدم لبخند.

دوستامون گفتن میرن خرید، سعی می کنن تا نه برگردن. الان ما منتظریم نه شه بریم خونه بچه ها، آخه شامم میدن نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٢ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، دوباره میریم سر قسمت هایی از کتاب کلیدر. بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.

 

 

- بانک، سی تومن!

خاموشی قمار می باید بر همه، سلطان شده باشد. افسون بازی. خاموشی پر تب و تاب. کوشش پنهان. اضطراب نهفته. دلهره ی خاموش. هر بازیگر، در اندیشه ی برگ خود. در اندیشه ی خود. قمار، بروز و تجلی فردیت. هرچه بر محور "من" می چرخد.

"تو نابود شو! دردی نیست. اگر خواستم بعدا دستت را می گیرم. اول، من!".

----

مرگ و مرد دو خصمند زیر یک سقف.

----

- چی می خواهی برایت فراهم کنم، ارباب؟

- خدا را می خواهم، خدا را.

----

- چه راهی را پیشنهاد می کنی تو؟

- آتش به جای باد. پیشنهاد من این است.

- بازش کن مطلب را.

مطلب اینکه حرف، باد است. اما فکر آتش است. آتش را اول باید گیراند، باد خودش به آن دامن می زند. کاری باید کرد که خود مردم زبان باز کنند. نباید عادتشان داد به اینکه دیگری به جای آنها بگوید و به جای آنها تصمیم بگیرد. برای اینکه خود مردم بان باز کنند، اول باید چیزی در آنها برانگیخته شده باشد تا آنها بخواهند بر زبان بیاورندش..... من اینجا و دلبرم آنجا، نمی شود. نمی شود موتور ماشین اینجا افتاده باشد و چرخ و پر ماشین آنجا، در بیابان افتاده باشد تا گهگاه موتور را حمل کنی و ببری و باز خاموشش کنی و موتور را باز کنی بیاوری شهر و بیندازی کنج گاراژ و بروی دنبال کار خودت. موتور ماشین، همان جا باید باشد. همه جا باید باشد. آنجا، اینجا و همه جا باید ساخته بشود و آماده بشوند تا هر وقت که لازم شد، خودش بتواند روشن بشود و به کار بیفتد. این همان آتشی است که باید همیشه و در همه جا روشن نگاهش داشت.

----

پدر تو کج خلق است. به چشم عزت من را نگاه نمی کند. پیش چشمش آبرومند نیستم! من  فقیر بوده ام که بوده ام، اما حقیر نبوده ام.

----

روی دست بلندت می کنند، اما نه برای اینکه در بالا نگاهت دارند، پسرم. روی دست بلندت می کنند تا بر زمینت بزنند، مادرجان.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٢ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز بعد از چند بار زنگ زدن و این حرفا، نتیجه این شد که ما تا ایستگاه قطار می ریم. از اونجا با دوستامون میریم یه شهر دیگه (که خیلی نزدیکه به شهر خودمون). گفتن اونجا یه پارک هست که میشه رفت روش نشست و بساط پهن کرد به سبک ایرانی چشمک. ما هم گفتیم باشه.

تا قبل از رفتن من دو بار برنامه مو ران کردم و نتیجه ها بهتر شد، اما متوجه شدم که یه جای کارم اشتباه بوده و باید درستش می کردم. درست کردم و دوباره ران گذاشتم، ولی متاسفانه برای اینکه به قطار برسیم، نمی تونستم صبر کنم تا جوابمو بگیرم.

قطار 3:45 رو گرفتیم و ساعت 3:55 رسیدیم ایستگاه نزدیک ایستگاه قطار و از اونجا پیاده رفتیم تا سر قرارمون. همون ساعت 4 رسیدیم سر قرار و دوستامونم اومده بودن.

راه افتادیم با هم و وسط راهم با هم صحبت می کردیم. وقتی دیگه نزدیکای پارک بودیم، این جی پی اس ماشین هی ما رو دور می زد! آخه یه سری خیابونی رو آدرس میداد باید بریم که عبور ممنوع بودن. ما رد می کردیم، باز دوباره یه خیابون دیگه رو مجبور میشد آدرس بده. خلاصه، بعد از چند بار دوردور کردن رسیدیم یه جایی که میشد ماشینو پارک کرد ولی یه خورده پیاده روی داشت.

هوا هم که عالی و آفتابی، گفتیم پیاده میریم. زنگ زدیم به اون یکی بچه ها که ببینیم کی میرسن که گفتن نیم ساعت دیگه اینا می رسن. ما هم پیاده راه افتادیم. یه عالمه پیاده روی کردیم، بعد تازه رسیدیم به یه جایی که همه ی ماشینا اونجا پارک کرده بودن خنثی.

خودمونو دلداری دادیم که به جاش ما پیاده روی کردیم نیشخند. دوباره از محل پارک اون ماشینا هم پیاده روی کردیم تا برسیم به یه جایی که زیراندازمونو پهن کنیم. کنار رود، همین طوری قدم زدیم تااااااا تموم شد! یه جایی بود که بسته بودن جلوشو و دیگه از اونجا نمی شد اون ورتر رفت.

همونجا بساطمونو پهن کردیم. دوباره به بچه ها زنگ زدیم. گفتن ساعت شیش می رسن. ماهم گفتیم پس یه سری چایی می خوریم، یه فلاسکو نگه میداریم با اونا بخوریم.

کللللی این وسط صحبت کردیم و خوردیم و خندیدیم. دیگه خوب که خسته شدیم از حرف زدن و نشستن، یکی پیشنهاد داد بدمینتون بازی کنیم. من که گفتم بازی نمی کنم، آخه مدت هاست بازی نکردم. بدمینتونم که پیش فرضش به باد بستگی داره، منم که بلد نبودم، دیگه بدتر!

آقایون گفتن ما بازی می کنیم. راکتا رو در آوردن، توپ نبود خنثی. دوباره نشستن تخمه شکستیم و صحبت کردیم نیشخند.

کم کم دوستامونم اومدن. اونا با خودشون توپ والیبال داشتن. روزه هم داشتن، چیزی نمی خوردن تا اذون بگن. دوباره آقایون بلند شدن که بازی کنن، ما خانوما هم نشستیم صحبت کردیم. من که کلا به عمرم فقط یه بار والیبال بازی کردم! اون یکی دوستمونم گفت بازی نمی کنم، اون آخری هم که بیچاره روزه داشت.

از اونجایی که این دوستامون که بعد اومدن، همونایی بودن که خانومش فارسی بلد نیست، یا باید انگلیسی حرف می زدیم یا آلمانی. ولی ما یه کمی فارسی باهاش حرف زدیم، دیدیم نه بابا، بلده. شاید نتونه صحبت کنه، ولی می فهمه. از اون به بعد سعی کردیم باهاش فارسی صحبت کنیم. هرجا نمی فهمید خودش می گفت اینو نفهمیدم.

جالبه که الان فک کنم تعداد اصطلاحای فارسی که استفاده می کنه، بیشتر از تعداد کلمه های فارسیشه نیشخند! چیزایی که واقعا استفاده می کنه، "بی خیال"، "ای ول" و از این حرفاست چشمک!

خلاصه، یه موقعیتی پیش اومد که ما بهش "چه فکر خوبی" رو یاد دادیم. چندین بار هم استفادش کرد همونجا، اونم به درست. من نمی دونستم این اصطلاح انقد کاربرد داره! البته این وسط منم بی نصیب نموندم و کلی آلمانی یاد گرفتم نیشخند.

بچه ها که والیبال بازی می کردن، من پشتم بهشون بود. یهو توپ محکم ستون فقرات منو نشونه گرفت! البته من بلافاصله بعدش سالم بودن خودمو اعلام کردم که نگران نشن نیشخند. فک کنم من اولین تلفات بازی بودم.

یه کم که بازی کردن، توپو محکم زدن افتاد تو آب، همسر رفته بود تو آب آورده بودش. تا زانوش شلوارش خیس شد. این دومین تلفات بازی بود. وقتی اومد بهش گفتم بیا چند تا دستمال بذار زیر جورابت، دور ساق پات، که لااقل پات خیس نشه، ولی قبول نکرد. یکی دیگه از بچه ها گفت شلوارتو بزن بالا. همسر گفت نه. اونم گفت چرا؟ می خوای منم شلوارمو بدم بالا؟ خودش پاچه هاشو داد بالا که همسر روش بشه این کارو بکنه. من خیییییییلی از این حرکت دوستمون خوشم اومد لبخند. همسرم پاچه هاشو زد بالا برای بقیه ی بازی.

یه کم دیگه بازی کردن، توپ دوباره افتاد تو آب. این دفعه همین دوستمون که از قبل هم پاچه هاشو زده بود بالا رفت توپو بیاره ولی موفق نشد و آب توپو برد. توپ سومین تلفات این بازی بود چشمک و بازی هم مسلما همینجا تموم شد!

دیگه کم کم زمان اذون رسید و بچه ها روزشونو باز کردن. بعدش یه کمی خوردنی و میوه و شکلات و از این چیزا خوردیم و گفتیم بریم. آخه بعضی ها یه خورده سردشون بود.

از اونجایی که ماشین ما خیییییلی دور بود، و اینایی که بعدتر اومدن ماشینو تو پارکینگ نزدیک تر پارک کرده بودن، گفتیم تا این ماشین که نزدیکتره میریم، هممون می چپیم تو ماشین، تا پای اون یکی ماشین میریم.

تو راه، یکی از بچه ها به اون که فارسی بلد نیست میگه بده ساکتو به من (یه ساک گنده انداخته بود رو شونش)، میگه نه نه، چه فکر بدی خنثی. و اونجا ما فهمیدیم فارسی یاد دادن به کسی که فارسی بلد نیست، اونقدرم آسون نیست چشمک.

صندوق عقب ماشین پر بود، صندلی های عقبو هم خوابونده بودن تا وسایل تو صندوق عقبشون جا بشه. صندلی ها رو که صاف می کردیم، وسایلشون که دو تا کارتن بزرگ بود، جا نمی شد تو صندوق عقب. نهایتش این شد که از طناب تور بدمینتون استفاده کردیم، در صندوق عقبو که بسته نمیشد، با طناب محکم کردیم که مطمئن بشیم حداقل وسایل بیرون نمی افتن.

بدمینتونه شاید به درد بازی نخورد، ولی برای جای دیگه ای لازم شد چشمک.

رسیدیم پای اون یکی ماشین، با دوستامون خداحافظی کردیم و سوار ماشینامون شدیم. وسط راه بچه ها زنگ زدن گفتن میخواین شام هم بریم بیرون بخوریم؟ ما هم گفتیم باشه. ولی چون ماشینامون از مسیر متفاوتی رفته بودن، همدیگه رو نمی دیدیم، فقط گفتیم بریم به سمت فلان رستوران دیگه.

وسط راه بچه ها گفتن، ما یه سر به خونمون بزنیم (خونشون سر راه بود تقریبا)، لباسامونو عوض کنیم، بعد بیایم. به اون یکی بچه ها هم نگفتیم که داریم میریم خونه ی اینا و چند دقیقه دیر میایم نیشخند. جلوی در خونشون به همسر گفتن تو شلوار می خوای (آخه پاچه های همسر همچنان کم و بیش خیس بود)، گفت نه. گفتن حداقل برات جوراب بیاریم که در نهایت با اصرار اونا همسر قبول کرد. براش یه جفت جوراب آوردن و لباسای خودشونم عوض کردن و رفتیم به سمت رستوران.

نرسیده به رستوران زنگ زدیم به بچه ها که شما کجایین؟ گفتن آزمایشگاه خنثی. همونطور که ما به اونا نگفته بودیم و پیچونده بودیم، اونا هم مارو پیچونده بودن چشمک. گفتن بیست دقیقه دیگه میرسیم.

ما رفتیم تو رستوران نشستیم تاااااا اومدن.

حالا خدا رو شکر قبل از رفتن من و همسر یه نگاه انداختیم ببینیم چقدر پول داریم، آخه وقتی آدم با دوستای پولدار میره بیرون، همیشه باید جای این احتمالو تو ذهنش باقی بذاره که یه وقت دیدی یهو رفتیم یه جا بیست یورو خرج کردیم چشمک.

غذا خوردنمون هم خیلی چسبید. خود غذا رو نمی گما، اصلا همین که با هم بودیم، صحبت می کردیم خیلیییییییی خوش گذشت لبخند.

--

 

وقتی برگشتیم، اولین کاری که کردم این بود که نتیجه ی ران برناممو نگاه کردم. بهتر از قبل بود. خدا رو شکر لبخند.

[ ۱۳٩۳/٧/۱٢ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز جمعه است و باید روز کاری باشه، ولی تعطیل رسمیه. صبح که بیدار شدم، اومدم نشستم پای لپ تاپم که مثل هر روز شروع کنم به امتحان کردن روشای مختلف برای تزم! آخه انقد داده ها بده، که هر کار منطقی ای که می کنم جواب نمی ده، و برعکس بعضی چیزا جواب میده که بعد از اینکه امتحان می کنم و جواب می گیرم، تازه می شینم استدلال میکنم خب حالا چرا این جواب داد؟سوال

همسر خیلی دیرتر بیدار شد، تقریبا ساعت ده بود. وقتی همسر بیدار شد صبحونه خوردیم و من دوباره نشستم پای سیستمم.

از اونجایی که تازه گازدار شدیم و خیلی وقت بود غذای موردعلاقه ی همسر، یعنی ماکارونی، رو نخورده بودیم، امروز تصمیم گرفتیم ماکارونی درست کنیم.

هنوز ناهارو درست نکرده بودیم که یکی از دوستامون زنگ زد، گفت عصری میاین بریم بغل رود یا اصلا یه جای دیگه، مثلا یه محوطه ی چمن یا پارک، دور هم چایی بخوریم؟ ما هم گفتیم بعله نیشخند. گفت پس 2.5 سه بریم. ما هم گفتیم باشه.

به جز ما دو تا خانواده، تقریبا هیچ کس دیگه از گروه دوستیمون الان تو این شهر نیست. بعضی ها ایرانن، بعضی ها رفتن مسافرت این آخر هفته رو.

مجبور بودیم زودتر ناهارو درست کنیم و بخوریم که بتونیم تا زمان قرارمون آماده بشیم. من گازو روشن کردم و هنوز می خواستم شروع کنم به درست کردن که دوباره زنگ زد دوستمون و گفت که یکی دیگه از بچه ها هم گفته میاد. حالا این بنده خدا کیه؟ همونی که چند وقت پیش اسباب کشی داشت و کلا خونش یه شهر دیگه است الان!

اول ما فک کردیم واسه کاری اومده شهرمون و اینجاست که گفته میام، ولی بعد معلوم شد که نخیر، کلا می خوان از شهر خودشون راه بیفتن بیان!

به هر حال، این دوستمون گفته بود زودتر از 3.5 4 نمی رسه. ما هم گفتیم باشه و با خیال راحت غذامونو درست کردیم لبخند. قرار شد هماهنگی های بیشترو در مورد اینکه دقیقا کی و کجا همو ببینیم بعدا انجام بدیم. از اونجایی که امروز روز تعطیله و قطارا و اتوبوسا نیم ساعت یه بارن، احتمالا ما با دوچرخه بریم.

خدا رو شکر این روزا هوا خوبه و آفتابی لبخند.

--

راستی از اونجایی که همسر داره میره ایران، من دوباره باید کتاب لیست کنم که همسر بیاره برامون. لطفا اگه کتابی به نظرتون می رسه پیشنهاد بدین، اما لطفا فقط رمان پیشنهاد بدین، ترجیحا از نویسنده های معروف.


[ ۱۳٩۳/٧/۱۱ ] [ ٤:٠٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بازم می خوام یه کمی از کتاب کلیدر بنویسم. بازم برای بار n ام تاکید می کنم این کتاب رمانه و من خودم این قسمت ها رو انتخاب کردم. لطفا با خوندن این قسمت های کتاب فک نکنین متن کتاب سنگینه، یا کل کتاب همش از همین چیزاست لبخند.

 

هرچه و به هر سبب، هنگام که این حس غریب، این آفت در روح جوانه زد، به دشواری می توان آن را واپس راند! بسی به دشواری. همان دم است که دعوای تا با "او" آغاز می شود. دعوای تو با "تو"! دعوا با خودت - تو- آنچه بوده ای - می خواهی که یکپارچه و یکتخته دشمن یو کینه باشی. اما او - آنچه هست- می طلبد که تو یکپارچه و یکتخته مهر و بخشایش باشی. تو دو تا، دو تن، دو جان شده ای و در دم یکی، یک تن، یک جان هستی. یکی هستی و در دم دو تا هستی. دو شقه از یک تن. دو آدم در یک جان. و جدال. و این جدال، شب و روزگونه، در تو تکرار می شود.

--

به خود باورانده بود که خودنوازی خویش، نوعی بیماری است. مرضی است که دامنگیرت اگر بشود، دیگر رهایی از آن ناممکن اگر نباشد، محال است. و در روح اگر زمینه ی رشد بیابد، کُشنده است. روح را چون خوره نابود می کند. زیرا که این احساس شیرین؛ تنبلی و توقع، تفرعن و خودنمایی، تحقیر و نارضایی از دیگران را به دنبال می آورد.

--

به قد و پاچه ات نمی آید که این قدر تیز و هوشیار باشی! اگرچه، شما شهری ها به موشها می مانید. کارها را زیرزیرکی تمام می کنید. بیخ ریسمان را می جوید. اما ما، نه. کار بیابانی ها روی روز است. مثل آفتاب روشن است. خودمان را نمی توانیم قایم کنیم. جز بیابان جایی را نداریم. بیابان باز و گشاد است، اما پیداست. عیان است ... .هرجا باشی، هر کار بکنی، دیده می شوی. اما شما مثل همین کوچه پس کوچه های شهر، پیچ واپیچ دارید.

--

بزرگ ترین حسن زن همین است که می توان مرد را به شوق درآورد. بزرگ ترین عیب زن هم این است که می تواند مرد را به بیزاری بکشاند. زن است دیگر!


[ ۱۳٩۳/٧/۱٠ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز صبح یه خانومی زنگ زد، گفت ما می خوایم بیام واسه تعمیر، منم دیگه گوش ندادم چی میگه، گفتم باشه بیاین. گفت هفته ی بعد، جمعه خونه این؟ گفتم اوووووه تا هفته ی بعد که خیلی راهه. نمیشه زودتر بیاین؟ گفت نه، امروز نمی تونیم. فردا هم تعطیله. می افته برای هفته ی بعد. حالا نمی دونم چرا فقط هفته ی بعد جمعه؟ سوال این همه روز این وسط هست!

به هر حال گفتم باشه.

بعدش با همسر گفتیم خب حالا چیکار کنیم؟ یه هفته خیلی زیاده که بی گاز باشیم.

پریروز همسر موقع برگشتن چندتا پیتزا خریده بود. گفتیم حالا همینا رو بیاریم بخوریم. فردا فکر فردا رو می کنیم چشمک.

پیتزای اولو تازه برش زده بودیم و دومی هنوز تو فر بود که تلفن من دوباره زنگ زد. این دفعه یه آقایی بود گفت من می خوام بیام واسه تعمیر! گوشیو دادم به همسر که آلمانیش بهتر از منه. طرف گفته بود تا نیم ساعت دیگه بیام خوبه؟ همسر هم گفت بیا، ما هستیم.

حالا نمی دونستیم اینی که صبح زنگ زده کی بوده پس؟ نیشخند

البته دو تا مشکل داشت خونمون که گفته بودیم بیان برای تعمیر. یکیش همین مشکل گاز بود، یکیش مشکل در سرویس بود که باد کرده و خوب بسته نمی شه. آخه طراحی سرویس یه جوریه که تهویه اش با پنجره نیست، یعنی پنجره نداره رو به بیرون. واسه همین وقتی آدم میره دوش میگیره، خیلی طول می کشه تا بخارش بره بیرون.

به هر حال، غذامونو خوردیم و یه کمی خونه رو جمع و جور کردیم تا آقای تعمیرکار اومد. قبلا یه بار که برای سیفون آشپزخونه مشکل داشتیم، همین آقا اومده بود. وقتی اومد همسر ازش پرسید شما برای کدوم مشکل اومدین؟نیشخند گفت من برای مشکل الکتریکیتون اومدم. گفتیم خب خدا رو شکر، امروز گازدار میشیم لبخند.

پریزو بهش نشون دادیم. طفلکی پریز، از ریخت و قیافه ی سیاهش معلوم بود که داغون شده نیشخند. هم پریز باید عوض میشد، هم دوشاخه ی گاز. پریز که عوض کردنش کاری نداشت. اما برای دوشاخه باید اون قسمت سرشو می کند و یه دوشاخه بهش پیوند می زد! گفت پریزو می تونم درست کنم، ولی واسه دوشاخه بذار ببینم تو ماشینم چی دارم. رفتم از تو ماشینش یه سه راهی آورد، از این سه راهی ها که دم دارن (یعنی بلندن منظورمه چشمک).

خیچ (نام آوای بریدن سیم!)، سه راهی رو از سی چهل سانتی سرش برید. قسمت بالای دوشاخه ی گاز ما رو هم جدا کرد. بعد اونو به این پیوند زد! فقط نفهمیدیم چرا زد یه سه راهی رو ناکار کرد متفکر. خب می تونست بره فردا یه دونه دوشاخه ی یدک بیاره برامون. ولی خب خدا خیرش بده سریع برامون درست کرد و کارمونو به فردا ننداخت لبخند.

یه سری چیزاش برای ما جالب و جدید بود. یکیش اینکه همون اول یه چیزی زد تو برق که ما فک کردیم فازمتره، ولی فازمتر خفنه. بعد دیدیم شروع کرد به کار کردن و در آوردن پریز و این حرفا. گفتیم می خوای فیوزو قطع کنیم؟ گفت نه!!!

آخرش که کارش تموم شد، دوباره همون دستگاهو کرد تو پریز. من اونجا حدس زدم که این دستگاه علاوه بر اینکه فازمتره و نشون میده برق جریان داره تو پریز یا نه، یه دستگاهیه که برق همون پریزو قطع می کنه. نمی دونم چطوری، ولی از اونجایی که قطعا یه آلمانی وقتی پریز برق داره، دستشو، اونم بدون دستکش، نمی کنه تو پریز، مطمئنم که اون دستگاه برقو قطع کرده بود.

یه نکته ی جالب دیگه اش این بود که برای لخت کردن سر سیم، یه ابزار خاص داشت که خیلی سریع این کارو کرد. نه مثل ما ایرانی ها با کبریت و دندون و پارچه و این حرفا نیشخند!

یه نکته ی جالب دیگه اش هم این بود که (دیگه هی تاکید نکنم واسه آلمانی ها چقد ایمنی مهمه) وقتی دو تا سیمو به هم پیوند زد، خب بالاخره اونجا یه محل اتصاله و ممکنه خطرناک باشه. دورشو یه نوار لوله مانند مشکی انداخت که شبیه نوارچسب های برق بود که ما تو ایران دیدیم. اما بعد که کارش تموم شد و همه چی رو وصل کرد، با یه دستگاهی اون نوارو گرم کرد و نوار کاملا به سیم چسبید. طوری که بشه مطمئن بود که هرگز کنده نمیشه و اصلا خطرناک نیست.

خلاصه که وقتی کارش تموم شد، همه چی رو چک کرد، دونه دونه ابزاراشو توی جای درست خودشون توی کیفش گذاشت، گازمونو روشن کرد تا مطمئن بشه درسته. کل سیستم گاز و یخچالو که چند سانت کشیده بود جلو، داد عقب، و بعد گفت که کارش تموم شده.

دم رفتن بهمون گفت آب ریخته توش، نه؟ گفتیم بعله نیشخند. گفت از این به بعد یواش ظرف بشورین، خیلی آب ها رو پخش و پلا نکنین. گفتیم چشم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٠ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

و اما رسیدیم به نوشتن قسمت هایی از کتاب کلیدر چشمک.

مجددا تاکید می کنم، این کتاب یه رمانه. اما بخش هایی که من انتخاب کردم طوری هستن که به رمان بودن داستان هیچ ربطی نداره. پس اگه می بینید تمام چیزایی که من می نویسم اصلا نشون نمیدن که داستانی در حال وقوعه، فک نکنین این کتاب، کتاب پند و نصیحته!! یا کل روال داستان همینه.

اینا فقط و فقط بخش های (شاید بشه گفت) اخلاقی داستان هستن:

 

"آدم که همین طوری به قد و قامت نمی رسد! جان من و این زن خورشت شماها بوده تا به این قد و بالا رسیده اید. نور چشم و رمق زانو ضایع کرده ام تا تو بارآمده ای. این است که من نمی توانم ببینم جوانم فدای هیچ و پوچ می شود."

--

"پیرمرد خاموش به گوش بود. خوش نمی داشت پندار پر امید و خروشان جوانش را در هم بریزد."

--

"چیست؟"

همواره این پرسش با ستار بود: چیست؟ مایه ی رنجشش، مایه ی کاوشش، مایه ی امیدش. پاسخی می جست. پاسخی می خواست.

"ما مردم چیستیم؟ کیستیم؟ چگونه ایم؟ برما چه رفت؟ بر ما چه می رود؟ بر ما چه خواهد رفت؟ دهقان ما، کیست؟ چوپان ما؟ گله داران؟ زنها؟ روستایی؟ دور از چشمه و چپق و چارقد، روستای ما چه جوانه هایی در خود دارد؟ واکنشهای مردم؟ روحیات؟ خصلت های عمده، چیست؟ خصلت های کهنه، غبارگرفته؟ به چه چیزهایی مردم ما پایبندند؟ به چه چیزهایی بی قید؟ کینه ها به کدام سوی می رود؟ مهر به کجا؟ عشق از چی؟ به چی؟ زودباوری تا چه پایه؟ امکان فریب، در کدام پله؟ کدام چهره در آنها نفوذ تواند کرد؟ در دروغ، این سلاح ملایم و خمنده، چه می جویند؟ خدایشان کیست؟ خدای راستین کجاست؟ مایه های ایمان بشری، آیا تا چه پایه در ایشان مسخ شده است؟ تا چه پایه بوده است؟ تا چه پایه مانده است؟ آیا مانده؟ بی رحم می پرسم، نه؟ می پرسم، آری می پرسم: دشمن از دست بازمی شناسند؟ می پرسم: چیست؟ چیست؟"

--

چه خانه ی خلوتی! مثل مسجد.

--

عشق و رنجت را به همان حد مجال بروز بده که پَرَش قلب دیگری نخراشد.

--

برای فعلا بسه دیگه چشمک.


[ ۱۳٩۳/٧/٩ ] [ ٧:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از دوستامون واسه خوابگاهش یه مشکلی پیش اومده و با اینکه باید می تونسته بمونه تو خوابگاه، ولی بهش گفتن که باید تخلیه کنه. اونم الان شهر خودمون نیست. زنگ زده بود تلفنی کم و بیش مشکلو حل کرده بود. بهش گفته بودن بهش یه خونه ی دیگه میدن، اما چون اون خونه رو به دلیل اشتباهی که رخ داده به یه نفر دیگه اجاره دادن، الان این بنده خدا حتما باید اون خونه رو خالی کنه.

خلاصه که قراردادشم حتما باید امروز می رفت می گرفت. از اونجایی که یه شهر دیگه بود به همسر گفت که بره براش بگیره.

منم که باید می رفتم کارت اقامت قبلیمو پس می دادم. این شد که صبحی با همسر راه افتادیم اول رفتیم اداره اقامت، کارت منو پس دادیم و بعد با هم رفتیم امورخوابگاها (که اینجا اسمش اشتودنتن ورک ه).

از اونجایی که مسلما قرار بود هم یه عالمه تو راه باشیم، هم یه عالمه منتظر باشیم، منم کلیدرمو ورداشتم. تقریبا صد و چهل صفحه اینا مونده بود.

کارا رو که انجام دادیم، همسر رفت کتابخونه که درس بخونه، منم برگشتم خونه. تا وقتی برگشتم خونه، حدود 15 صفحه مونده بود. ولی چون صفحه های آخر بود، دوست داشتم زود تمومش کنم. لباسامو در نیاورده نشستم اون صفحه های آخرم خوندم و تموم شد بالاخره لبخند.

--

بعضی چیزای کتابو خییییییلی دوست داشتم.

یکیش این بود که زندگی رو همون جوری که واقعا بود به تصویر کشیده بود. یعنی نگاه واقع گرایی داشت به قضیه، نه نگاه ایده آل گرایی.

مثلا آخر داستان یه جنگ نابرابر به وجود می اومد، یعنی پنج شیش نفر در مقابل یه گردان آدم قرار بود بجنگن. نویسنده نیومده بود به خاطر اینکه قهرمان داستان جزو اون پنج شیش نفره، ادعا کنه که هر کدوم اینا مثلا صد نفر آدم کشتن یا هزار نفر آدم کشتن! قشنگ در حد و اندازه ی یه آدم توصیفشون کرده بود.

یه چیز دیگه ای که خیلی دوست داشتم این بود که زیور و مارال هر دو زن یه نفر بودن و مارال زن دوم بود. تمااام داستان، زیورو یه آدم آروم و ساکت، و شاید بشه گفت بیش از حد مظلوم، جلوه داده بود و مارالو یه آدم شجاع و پردل که دوست داشت همیشه همراه شوهرش باشه، حتی وقتی جنگه. در حدی که خودشو آماده ی جنگ می کنه که با شوهرش بره و از این حرفا.

اما آخر داستان (یعنی بعد از حدود سه هزار صفحه)، چیزی از زیور به تصویر می کشه که خواننده متوجه میشه تمام تصوری که تو تمام این مدت از زیور داره غلط بوده. من این تغییر تصویر یه نفر تو ذهن خواننده رو خیییییییلی دوست داشتم.

دیگه بقیه ی قشنگی هاشو خودتون باید بخونین تا بفهمین چشمک.

--

به زودی میام و قسمت هایی از کتاب کلیدرو براتون می نویسم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا گاز نداریم. قبلا گفتم بهتون گازای اینجا برقیه! واسه همین، با توجه به اتصالی ای که برقمون کرده، ما از پریزی که اونجا هست و همچنین از دوشاخه ی گاز نمی تونیم استفاده کنیم.

حالا بر همین اساس، دو روزه داریم با فر غذا درست می کنیم و پلوپز. یه روز که برنجو با ماست خوردیم. امروز در یک تلاش موفق، سیب زمینی ها رو تو فر سرخ کردم چشمک. البته یه تلاش کم و بیش موفق دیگه هم داشتم برای درست کردن عدس پلو تو پلوپز، خوب نشد، ولی از ماست و برنج بهتر بود چشمک.

امیدوارم فردا دیگه بیان درست کنن، ما از این بی غذایی و سوءتغذیه درآیم نیشخند.

حالا اگه شما پیشنهادی برای غذاهایی دارین که کلا تو فر درست بشن، بگین!

 

[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره امروز ویزامو گرفتم لبخند.

--

تا الان فقط یه بار ویزامو به صورت کارت گرفتم. آخه همیشه میشه میشد بگم بزنن تو پاسپورتم و اونجوری چون سریع تر بود، منم همیشه میگفتم بزنین تو پاسپورت.

حالا این دفعه که مجبور شدم کارتی بگیرم دوباره، خانومه گفت کارت قبلیتو داری؟ گفتم اووووووووه مال 2012 بوده آخرین کارت من!! فک کنم انداختمش دور. گفت پس لطفا یه نگاه بنداز، اگه داشتی بیارش. این طوری هم برای امنیت شما بهتره، هم برای کارای امنیتی ما. گفتم چشم لبخند.

تا اومدم خونه، گفتم بذار نگاه کنم ببینم نگه داشتم، یا انداختم که خدا رو شکر دیدم هنوز دارمش. حالا فردا اینو باید ببرم بدم به خانومه.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۸ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

با قطار ساعت 2:25 رفتم که ساعت 3 اینا خونه باشم که نیم ساعتی تمیز کاری کنم. قبل از رفتن هم یه بسته دستمال کاغذای که دیگه آخراش بودو با خودم ورداشتم که برای خشک کردن استفاده کنم، به علاوه ی شوینده و اسکاچ و سیم ظرفشویی.

تو راه جلد آخر کلیدرو شروع کردم به خوندن. اتفاقا تا رسیدم هم خوب پیش رفتم. یه عالمه وقت داشتم بین راه. تازه فهمیدم آدم هر روز چقد وقت مفید داره که عملا هدر میده!

وقتی رسیدم همون حدود سه اینا بود. چیز زیادی برای تمیز کردن نبود. فقط دور و بر گاز بود که باید تمیز می شد و سینک ظرفشویی و روشویی هم روشون قطره های آب بود که خشک شده بود و زیاد تمیز کردنشون طول نمی کشید.

تا اینا رو تمیز کردم و خشک کردم شد سه و ربع. همونجا نماز خوندم و بعدش شروع کردم به خوندن بقیه ی کتابم تا آقای مسئول بیاد خونمو نگاه کنه.

ساعت 3:31 اینا بود که در زد. درو باز کردم، اومد تو و شروع کرد به آلمانی حرف زدن. چقدرررررررر هم آدم مهربونی بود. بهش گفتم من آلمانیم خیلی خوب نیست (ولی خب می فهمیدم چی میگه). بهم میگه اتفاقا خیلی خوبم آلمانی حرف می زنی خنثی.

یعنی من کشته مرده ی این آلمانیی هایی ام که دوست دارن آدمو تشویق کنن آلمانی یاد بگیره. هنوز هیچی نگفتی میگن خیلی خوب حرف می زنی، هرچی هم غلط غلوط حرف می زنی، هی میگن خیلی خوب داری حرف می زنی که! تو که آلمانی بلدی که!

خلاصه، این بنده خدا هم از اونا بود چشمک. بهم گفت کجایی ای؟ زبونت چیه؟ گفتم ایرانی ام. گفت من فقط یه کلمه فارسی بلدم: شریعه!!! دقیقا هم با لحن عربی می گفت، یعنی آخرشو "أ" تلفظ می کرد (shari'a)!

گفتم همین یه کلمه ات هم عربیه نیشخند. گفت ئه؟ من فک می کردم عربی و فارسی یه چیزن!! گفتم نه، خدا خیرت بده، یکی نیست. گفت عراقی چی؟ گفتم عراقی همون عربیه!

بعد صحبت می کرد که زبون چک و نمی دونم کجا و نمی دونم کجا همشون یه ریشه داره و همشون زبون اسلواکی ان و از این حرفا. گفتم ولی عربی و فارسی اینجوری نیستن. این وسط انقد تندتند حرف می زد و هی این ور و اون ورو چک می کرد که نشد بهش بگم آلمانی از نظر ریشه به فارسی نزدیک تره تا عربی. عربی کلا یه شاخه ی دیگه است. (محض اطلاع شما هم بگم که عربی و عبری هم ریشه ان. ولی عربی و فارسی نه. )

دیگه همین طور که خونه رو چک می کرد، ازم پرسید الان کجا زندگی می کنم و چرا رفتم یه خونه ی دیگه و از این حرفا. خونه رو هم چک می کرد، هی یه سری کلماتی می گفت که من نمی فهمیدم معنی دقیقشو ولی می دونستم هی داره تعریف می کنه میگه چقد تمیزه! خیلی تمیز نگه داشتی همه چی و خلاصه از این حرفا چشمک. منم هی ذوق مرگ می شدم مژه.

این وسط یه نفرم زنگ زده بود ازش آدرس می پرسید. آقاهه همین طور که آدرس می داد، مثلا می گفت سمت چپت فلان، بعد مستقیم میری، هی خودش هم می چرخید به سمت چپ و راست!!

با احتساب مدتی که با تلفن حرف زد و با من حرف زد و خونه رو چک کرد، کلا حدود دقیقه طول کشید. منم دیگه کلیدو تحویل دادم و اومدم خونه لبخند.

---

خونه ی اولیمو که می خواستم خالی کنم، روزای آخر همش به این فکر می کردم که چقدرررررررررر خاطره های خوب زیادی داشتم اینجا.

اینجا هم همین طور بود. واقعا بخشی از قشنگگگگگگ ترین سال ها و روزای عمرمو تو اون خوابگاه گذروندم.

امیدوارم اینجایی هم که الان هستم بعدا برام همین طوری باشه، پر از خاطرات قشنگ لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٧ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فردا قرارداد خونه ی قبلیمون تموم میشه!

طبق قراردادای اینجا، آدم اگه بخواد خونه رو تخلیه کنه معمولا باید از سه ماه قبلش اطلاع بده. موقعی که ما خونه ی فعلیمونو پیدا کردیم، خونه درست از همون موقع خالی بود، یعنی باید سریع نقل مکان می کردیم. نمی تونستیم بگیم ما سه ماه بعد میایم.

این شد که گفتیم ما خونه رو می خوایم، خودمونم به خونه ی جدید نقل مکان کردیم. اما خونه ی قبلی رو که نمی تونستیم زودتر از سه ماه خالی کنیم، دادیم اجاره. اینجا دانشجو زیاده و واسه همین خیلی ها هستن که میگن سه ماه هم سه ماهه، یا مثلا کسایی که تازه واردن، به جای هتل حداقل چند ماهی رو می تونن تو یه خونه ی دانشجویی ارزون بمونن.

خلاصه، الان سه ماه شده که ما اومدیم و خونه ی قبلی رو باید تا 30 سپتامبر تحویل می دادیم.

دیروز رفتیم خونه رو از مستاجرمون ( یعنی انقد پولداریم ما؟!! خیال باطل) تحویل گرفتیم. خونه رو کاملا تمیز تحویل دادیم و کاملا تمیز هم تحویل گرفتیم. واقعا کلی دعا کردم به جون اون بنده خدایی که خونمونو اجاره کرده بود. با اینکه پسر بود، ولی واقعا خونه رو تمیز تحویل داد لبخند.

یه پسر تونسی بود. تجربه ی خوبی شد برامون. دفعه ی بعدم که خواستیم خونمونو اجاره بدیم (!!)، حاضرم بدیم به یه پسر تونسی نیشخند.

خوابگاهو که اینجا می خوای تحویل بدی، باید تمیز تحویل بدی. مثل خوابگاهای ایران نیست که روز اسباب کشی، بیچاره خدمه حسااااااابی اذیت میشن! اگه تمیز تحویل ندی، باید 20 یورو جریمه بدی. در مورد خونه هم همیشه همین طوریه، تمیز تحویل میدن، تمیز هم تحویل می گیرن. ولی نمی دونم اونجا هم اگه تمیز تحویل ندی جریمه میشی یا نه!

من واقعا این کارشونو دوست دارم. اینجوری وقتی آدم تازه وارد خونه شده، کاری به جز جا به جا کردن وسایل خودش نداره. ولی تو ایران آدم وقتی یه خونه تحویل می گیره، تا سه روز باید جارو و تمیزکاری کنه!

حالا، از اونجایی که خونه رو باید تمیز تحویل بدی، همیشه یه نفر میاد خونه رو موقع تحویل دادن نگاه می کنه که تمیز باشه. واسه همین باید از یه هفته قبل از خالی کردن خونه، بهشون خبر بدی که برات یه قرار بذارن و بگن فلان ساعت میایم خونه رو ببینیم.

ولی من این روزا انقد درگیر بودم که کلا یادم رفته بود زنگ بزنم، قرار بذارم. امروز زنگ زدم، طرف گفت باید قبلا قرار میذاشتی، پاشو همین الان بیا، ببینم کی میتونم قرار بذار. آخه خونه رو نهایتا باید فردا تحویل بدم!

بلند شدیم با همسر پیتیکو پیتیکو رفتیم درِ اتاق مدیر ساختمون. البته وقتی ما زنگ زدیم کسی گوشی رو ورنداشت، چون ساعتی که تلفن جواب میدن مشخصه. ولی برای موارد ضروری شماره موبایل طرفو هم می نویسن تو سایت. ما با موبایل با طرف صحبت کردیم.

رسیدیم پشت در اتاق مدیر ساختمون. در زدم، ولی کسی باز نکرد. آخه ساعت کاری جواب دادن به ارباب رجوع نبود. زنگ زدم به طرف گفتم من پشت درم. گفت در بزن، همکارم توئه. دو سه بار در زدیم، بنده خدا دید ما از رو نمی ریم، اومد درو باز کرد نیشخند.

انتظار داشتم دعوامون کنه، آخه هم قرارمونو از قبل تعیین نکرده بودیم، هم تو غیر ساعت ارباب رجوع داشتیم در می زدیم. ولی آقاهه کاااااملا عادی درو باز کرد. مشکلو بهش گفتم. گفت بفرمایید بشینید! نگاه کرد تو دفترش، گفت ساعت 3:30 امروز می تونی کلیدو تحویل بدی؟ گفتم بله. گفت باشه، پس ساعت 3:30 تو اتاقت باش. گفتم چشم و اومدیم بیرون لبخند.

---

دیروز که خونه رو تحویل گرفتیم، از طرف پرسیدم تو این مدت نامه ای برام نیومد؟ گفت همه رو گذاشتم توی صندوق پستیت. رفتیم صندوق پستی رو نگاه کردیم، یه عالمه نامه بود. یکیش از اداره اقامت بود که مربوط به ویزام بود.

طبق چیزی که مسئول اداره اقامت بهم گفته بود، ده روز بعد از گرفتن این نامه، می تونستم زنگ بزنم و اگه ویزام آماده بود برم بگیرم. تاریخ نامه 17 سپتامبر بود. یعنی دیروز درست یازده روز گذشته بود از روزی که نامه اومده بود. این یعنی اینکه امروز می تونستم برم اداره اقامت یا زنگ بزنم و اگه ویزام اومده بود برم بگیرم.

صبح زنگ زدم، کسی ورنداشت.

وقتی از پیش مدیر ساختمون برمی گشتیم، به همسر گفتم بریم یه سر هم به اداره اقامت بزنیم، اگه میشه ویزامو بگیریم دیگه. رفتیم دیدیم اووووووه چه صفی! بیخود نبود بنده خدا جواب تلفنو نتونسته بود بده! تا ساعت 12 بیشتر باز نبود اون قسمت. اون موقع هم ساعت 11:30 بود، ولی فک کنم 10 15 نفری تو صف بودن!!

بی خیال شدیم، گفتیم فردا صبح زود بریم بهتره. امیدوارم فردا ویزامو بگیرم لبخند.

--

الانم من دیگه باید برم که یه نیم ساعتی زودتر از مدیرساختمون برسم خونم. که یه سری تمیزکاری نهایی رو بکنم. آخه اونی که خونه دستش بود، همه چی رو معمولی تمیز کرده. من می خوام برم با شوینده برق بندازم همه چیو چشمک.


[ ۱۳٩۳/٧/٧ ] [ ۳:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره اتصالی اون روز کار دستمون داد. امروز صبح که همسر رفت دستشویی گفت برقش روشن نمیشه. یه چراغ دیگه رو روشن کردیم، روشن می شد. فیوزو چک کرد، زده بود بالا. اینجا هر خونه چند تا فیوز داره (فک کنم الانم اکثر خونه های جدید ایرانم همین طوری باشه). هر چند تا برق و پریز با هم یه فیوز دارن، مثلا فیوز آشپزخونه و سرویسا، فیوز اتاقا و غیره.

خلاصه، فیوز مربوط به آشپزخونه و سرویسا پریده بود. دوشاخه ی یخچالو کشیدیم از برق، سیاه و خراب شده بود نگران.

البته بازم به نظر من هزار مرتبه جای شکر داره که اتفاق وحشتناکی نیفتاده! آخه این اتفاق مطمئنا دیشب، بعد از اینکه ما خوابیدیم، افتاده.

فک کنم خدا یورو قیمتش بشه بیان درست کنن. آخه این دفعه نه تنها پریز خرابه، بلکه دوشاخه ی یخچال هم باید عوض بشه! دوشاخه اش هم اصلیه الان، یعنی همونیه که مال خود یخچال بوده از زمانی که تو کارخونه ساخته شده. تو اینترنت سرچ کردم، میشه عوضش کرد، ولی خب مشخصه که عوض شده، چون باید اون قسمت سرشو ببری و یه دونه دیگه به جاش نصب کنی.

---

از دوستانی که تو آلمان هستن، ما یه بیمه ی haushaltsversicherung داریم. کسی می دونه آیا این بیمه همچین موردی رو پوشش میده؟ وقتی خانومه این بیمه رو به من داد، گفت اگه اتفاقی خسارتی به خونه ی صاحبخونه وارد کنی، این بیمه پوشش میده، البته تا یه سقف معینی.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٦ ] [ ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز من که همیشه بعد از نماز کلی طول می کشه بخوابم، اصلا یادم نیست بعد از نماز چطوری خوابیدم، فقط وقتی بیدار شدم دیدم در اتاق بسته است، همسر هم نیست! یه نگاه به ساعت کردم دیدم یه ربع به دهه. اصلا دوست نداشتم قهر. به ندرت پیش میاد من تا این موقع بخوابم. اصلا باورم نمیشد! به ندرت که میگم یعنی واقعا شاید سالی دو سه بار بیشتر پیش نیاد! من حتی تا نه هم نمی خوابم هیچ وقت. اصلا اگه تا این موقع بخوابم، وقتی بیدار میشم فک می کنم دیرم شده، همش عجله دارم!

به هر حال، خواب مونده بودم و همسرم خودش رفته بود تو اون یکی اتاق به کاراش برسه، درم بسته بود که سر و صدایی اگه هست منو اذیت نکنه. بلند شدم سریع پتوها رو مرتب کردم، روتختی رو کشیدم و اومدم بیرون که زندگیمو شروع کنم نیشخند، هر چند از دست خودم عصبانی بودم.

من نشستم پای درسام و همسر هم لطف کرد رفت تو کار ناهار چشمک. ناهارو آماده کرد، سالاد درست کرد، اومد سفره رو انداخت، من همچنان پای لپ تاپ بودم!

دیگه بعد که برنجو هم آورد، رفتم سر سفره که غذا رو بکشم!

قرار شد عصری بریم خرید کنیم، خریدا رو بیاریم بذاریم خونه و بریم تو شهر بگردیم. تا رفتیم خرید کردیم و برگشتیم ساعت شد پنج. با قطار ساعت 5:35 راه افتادیم که شیش مرکز شهر باشیم.

وقتی رسیدیم مرکز شهر دیدیم اوووووووه چه خبره! جشن پاییزه است. ما اصلا خبر نداشتیم. تو شهر ما تو این جشن یه عالمه فروشنده ی موقتی، از اینا که تو کابین های پیش ساخته چیزی می فروشن، میان بساط پهن میکنن و چیزی می فروشن. چیزای مختلفی هم می فروشن، بعضی ها صنایع دستی می فروشن، یه سری وسایل الکتریکی کوچیک می فروشن، بعضی ها خوردنی می فروشن، خلاصه همه چی هست.

موسیقی هم که زمینه ی تمام کارا هست! یعنی گله به گله گروه های موسیقی هستن که دارن برنامه ی زنده اجرا می کنن. یه قسمت هم بود که مردم می رفتن دوتایی می رقصیدن، از اون رقصایی که الان نسلش منقرض شده نیشخند، از اون رقصا که مال زمانی بوده که مردم زن و مردا عاشق هم بودن، فک کنم دو سه قرن پیش بوده چشمک. آخه الان رقصای این خارجی ها همش بالا و پایین پریدنه. دیگه کلا از اون موسیقی های آروم رقص دو نفره خبری نیست!

رفتیم یه کمی هم از این رقصا نگاه کردیم، در حد دو سه دقیقه. بیشتر اونایی که می رقصیدن هم سناشون زیاد بود و البته همشون هم بلد بودن که می رقصیدن، طوری که وقتی آهنگ قطع شد، همشون دقیقا یه حرکت رو به عنوان حرکت آخر انجام دادن، مثل ما ایرانی ها نبودن که آهنگ تموم میشه، هنوز یه نفر داره می رقصه نیشخند.

از اونجا رد شدیم و بقیه ی بساط های پهن شده رو نگاه کردیم. رسیدیم به یه جا که موسیقی راک بود. همسر گفت یه سر هم به اونجا بزنیم و مسیرمونو به اون سمت کج کنیم. موسیقیش که کلا موسیخی بود. یه نفر خواننده هم داشتن، صبر کردیم یه کم بخونه ببینیم چطوری می خونه. دیدیم اصلا کلا فقط دادن زدنه انگاری، کلا خوندنی در کار نیست! نمی دونم چیزایی که می گفت اصلا توش واژه ی معنی دار هم بود یا نه، ولی کلا ما چیزی به جز داد و بیداد متوجه نشدیم!

از اونجا دوباره برگشتیم به مسیر اصلی، ولی دیگه تقریبا تموم شد خیابون و باید برمی گشتیم. برگشتنی دیدیم یه جا یه چوب های معطر می فروشن که نوشته بوش تا یه سال می مونه و آدم می تونه برای خوشبو کردن خونه و سرویس و هرجایی که بخواد ازشون استفاده کنه. تنوعش خیلی زیاد بود. آقاهه یه کاسه بهمنو داد گفت هرچی می خواین وردارین بریزین تو این. ما هم جوگیر شدیم دو تا خریدیم! یکیش با عطر گل رز، اون یکی رو یادم نیست.

بعد تو راه فک کردیم خب حالا چرا دو تا خریدیم؟! ما که یه دونه بیشتر لازم نداریم. اینم که نمی تونیم بوشو نگه داریم که نپره تا بعد از یه سال استفاده کنیم سوال!

برگشتنی دوستامونو دیدیم، یه کمی ایستادیم صحبت کردیم و دوباره راه افتادیم. برای اونا هم تعریف کردیم که چه آی کیویی به خرج دادیم سر خریدن این چوبا نیشخند. هنوز دو قدم از اونا دور نشده بودیم دیدیم همون چوبا رو این یکی کابین ارزون تر میده خنثی. تنها دلخوشیمون این بود که هیچ کدوم از بوهایی که ما خریده بودیمو این یکی نداشت نیشخند.

--

پارسال بازم کاملا اتفاقی با دوستامون (همینایی که الان مهمون دارن)، این جشنو رفته بودیم. عمر آدم چقد زود می گذره.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٥ ] [ ٩:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز عصری دوستمون زنگ زد گفت شب بیاین خونه ی ما. مامان و بابای همسرش اومده بودن آلمان. هفته ی پیش اومده بودن و قبلا هم دوستمون بهمون گفته بود که دعوتیم ولی دقیق نگفته بود کی. من فک می کردم شنبه دعوتیم. ولی خب یهویی عصری، ساعتای 5 اینا، زنگ زد گفت پاشین بیاین خونه ی ما. از محیط اطرافش که صداش تو گوشی می اومد، معلوم بود خودش الان خونه نیست.

بهش میگم ساعت چن بیاین؟ میگه از هفت زودتر نیاین که ما برسیم دیگه!

ما هم گفتیم چشمنیشخند.

تندتند کارامونو کردیم و آماده شدیم که بریم. البته وسطش پیامک زد که اون یکی بچه ها زودتر از هشت نمی تونن بیان. ما هم از خداخواسته سرعت آماده شدنمونو کم کردیم! این وسط من تو یوتیوب داشتم فیلم Genie رو می دیدم که تو پست قبلی راجع بهش صحبت کردم. خیلی جالب بود. توصیه می کنم شما هم ببینین.

بعدش راه افتادیم که اول بریم براشون یه کادو بخریم، بعد بریم خونشون. کادو واسه زحمت هایی بود که برامون کشیده بودن. آخه اون دفعه که لباسشویی رو خریدیم، اونا یه ماشین کرایه کرده بودن برای خودشون که یخچال خریده بودن. ولی قرار شد ما هم لباسشویی رو تو همون روز بریم بیاریم که از ماشین کرایه ای اونا استفاده کنیم. ولی بعدا دیدیم اون ماشین خیلی بزرگه و اون محلی که ما میخوایم بریم لباسشویی رو بیاریم خیلی کوچه پس کوچه است و نمی شد با اون ماشین بزرگ رفت.

دوستمون طفلکی با ماشین خودش اومد و با همسر و یکی دیگه از دوستامون سه تایی لباسشویی رو آوردن. خلاصه، خیلی زحمت شده بود واسه بنده ی خدا که هم کمک کرد، هم ماشین خودشو آورد.

بعدش ما هرچی بهش گفتیم نصف پول ماشین کرایه ای رو ما باید حساب کنیم، قبول نکرد و گفت ما ماشینو به خاطر خودمون کرایه کردیم، شما اصلا بعدا قرار شد لباسشویی بخرین.

این شد که ما تصمیم گرفتیم براشون یه کادو بخریم به جاش.

خلاصه، سوار قطار شدیم که بریم اون ور شهر، براشون یه کادویی که از قبل در نظر داشتیم بخریم. تو راه یکی دیگه از بچه ها رو دیدیم که اونم مامانش داره میاد. نمی دونم چرا همه ماماناشون یا اومدن یا دارن میان!

وقتی رسیدیم به فروشگاه مذکور هرچی گشتیم اون کادویی که ما می خواستیمو نداشت. تو سایتشون نوشته بود دارن! آخرش از یکی از مسئولا پرسیدیم. گفت تموم کردیم، میاریم.

دیگه بعدش دست خالی مستقیم راهی خونه ی دوستامون شدیم، تا دفعه ی بعدی کادو ببریم براشون.

اون یکی گروه که قرار بود بیان، خبر دادن که ساعت نه می رسن! ما هم نشستیم یه ساعت حرف زدیم و میوه خوردیم تا رسیدن. بعدش هم شام بود و بعدش هم بساط بازی نیشخند!

اصلا هم از رو نرفتیم، نشستیم با مهمونا منچ بازی کردیم! خیییییلی هم خوش گذشت. معمولا تو این بازی منچ من خوبم، تا حالا تقریبا همیشه یا اول شدم. فقط یکی دو بار دوم شدم!

دوستمون میگه امروز دو تا خوش شانس داریم، یکی مهمونشون، یکی من. میگه مامان "شیش بیار"ه، دختر معمولی "هرچی میخواد بیار" ه خنده. این اسم هرچی میخواد بیار از اونجا رو من موند که یه بار تو بازی شمردم، گفتم برای اینکه برم تو خونه، یه شیش میخوام، یه سه. دقیقا یه شیش آوردم، یه سه لبخند!!

تا ساعت 12 و ربع بازی کردیم!! بعد دیگه راه افتادیم بریم خونه هامون.

نزدیک ترین ایستگاه به خونه ی ما، داخل یه خیابون فرعیه. بعضی وقتا اتوبوس، همین که از خیابون اصلی می پیچه به فرعی، نگه میداره (با اینکه ایستگاه نداره) تا اونایی که مسیرشون در امتداد مسیر اصلیه، راهشون دور نشه. اما ایستگاه اصلیش یه کمی جلوتره. این دفعه هم نگه داشت ولی ما پیاده نشدیم. گفتیم سر ایستگاه خودمون پیاده می شیم که برامون نزدیک تره.

با اینکه دکمه ی stop رو هم زدیم، نگه نداشت! رفت تاااا ایستگاه بعد و کلی راه ما رو دور کرد. مجبور شدیم پنج شیش دقیقه ای پیاده روی کنیم تا خونمون. وقتی رسیدیم خونه ساعت از یک هم گذشته بود، ولی خب خدا رو شکر هوا خوب بود لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٥ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از اونجایی که خیلی دیدم بچه ها راجع به زبون آلمانی یا حتی زبون انگلیسی سوال می پرسن، به نظرم اومد حقایق علمی ای که در زمینه ی زبون یاد گرفتنو می دونم به شما هم بگم تا شما هم به بقیه بگین که یه سری تصورات غلط از ذهنمون پاک بشه چشمک.

یه سوالی که همیشه برای خیلی ها وجود داره اینه که آیا آدم از یه سنی به بعد زبون یاد نمی گیره؟ آیا محدودیت سنی خاصی برای یادگیری زبون وجود داره؟

جواب مشخصی برای این سوال وجود نداره. یعنی تحقیقا نتایج ضد و نقیضی برای این سوال داشتن. مثلا یه شخصی بود به اسم "جنی" که به Genie case معروفه تو زبانشناسی. جنی یه دختر سیزده ساله بود که پدر و مادرش یه جا حبسش کرده بودن و فقط بهش غذا می دادن و این بچه رو کلا از جامعه ایزوله کرده بودن.

وقتی پلیس پیداش می کنه و تحت مراقبت قرار می گیره، یه عالمه دانشمند مختلف میریزن سر این بیچاره که روش تحقیق کنن نیشخند. از جمله ی این تحقیقات تلاش برای یاد دادن زبون به این بچه است. آخه این واقعا خیلی از موارد محدودی هست و میتونه نمونه ی خوبی باشه برای اینکه بفهمیم بالاخره آدم، در صورتی که هیچ زبونی رو به عمرش تا حالا یاد نگرفته باشه، از یه سنی به بعد آیا بازم زبون یاد می گیره یا نه؟

خلاصه، بعد از کلیییییی تلاش معلوم شد که خیر این بچه از یه حدی بیشتر نمی تونه پیشرفت کنه و در حد حرف زدن تلگرافی موند.

اما مسلما یه تحقیق نمی تونه نتیجه ی دقیق و قابل اعتمادی داشته باشه. چون این بچه به دلیل شرایط خاصی که داشته، ممکنه مشکلات روحی و جسمی زیاد دیگه ای هم داشته باشه که اونا باعث شدن زبون یاد نگیره.

خلاصه که تحقیقات دیگه نتایج خلاف اینو نشون دادن. حتی یکی بود (اسمش یادم نیست) تو سن خیلی بالایی، فک می کنم 40 اینا، مهاجرت می کنه به یه کشور دیگه و انگلیسی رو یاد میگیره و بعدا شعر و رمان هم به انگلیسی مینویسه و میگه!

با این اوصاف در کل تحقیقات نتونستن تا الان ثابت کنن که آیا بالاخره یادگیری زبان محدودیت سنی داره یا نه.

حالا چرا به نظر اکثر ماها بچه ها بهتر یاد میگیرن؟

دلیل این قضیه، مبنای زبانشناسی نداره (یا حداقل تحقیقات نتونسته دلیل زبانشناسی ای براش اثبات کنه)، بلکه دلایل روانشناختی و جامعه شناختی دارن. مثلا یکی از دلایلش اینه که شما اگه صد بار به یه بچه ی دو ساله بخندین و اون کلمه ای رو اشتباه تلفظ کنه، برای بار صد و یکم هم حاضره اون کلمه رو دوباره بگه، هرچند که تلفظش غلط باشه!

اما یه بزرگسال به دلیل خجالتش و اینکه فک می کنم موقعیت اجتماعیش به خطر می افته و تحقیر میشه، این کارو نمی کنه و این باعث میشه تلفظاش هیچ وقت خوب نشه!

دلایل مشابه زیاد دیگه ای هم وجود داره که نشون میده بزرگسالا خودشون خیلی تلاش نمی کنن برای یادگیری درست زبون، وگرنه از نظر جسمی و ذهنی محدودیتی برای یادگیری زبون ندارن.

یه سوال دیگه معمولا اینه که آیا بلد بودن یه زبون به یادگیری یه زبون جدید کمک می کنه یا تاثیر منفی داره؟

اینم هیچ جواب مشخصی نداره. چون زبونا از یه سری لحاظ مشابهن، از یه سری لحاظ متفاوتن. اگه شما موقع یادگیری زبون دوم، از چیزایی از زبون اول استفاده کنین که تو زبون دوم درست نیستن، به این پدیده میگیم انتقال منفی و خب اسمشم روشه، تاثیر منفی داره. مثل چی؟ مثل اینکه خیلی از ایرانی ها جمله ای مثل I send it for you رو می سازن. چون ما تو فارسی می گیم "برات" می فرستم. اما تو انگلیسی send حرف اضافه لازم نداره.

اما گاهی وقتا این ترجمه ی تحت اللفظی از زبون اول تاثیر مثبت داره و اون وقتیه که دو تا زبون گرامرشون شبیه همه. مثلا تو فارسی ما ستاره ی سینما داریم و می تونیم تو انگلیسی بگیم cinema star و اشتباه نیست اگه به کار ببریم. اما همین ترجمه تو آلمانی، غلط هست و آلمانی ها به ستاره ی سینما نمی گن kino stern!!

در کل بازم اینجا تحقیقات نتایج ضد و نقیضی دادن. مثلا بعضی ها با انجام تحقیقات متفاوت نشون دادن که بلد بودن یه زبون باعث میشه آدم زبون دومو بهتر یاد بگیره، چون به هرحال یه بار تجربه ی "یادگیری" زبانو داشته. اما در مقابل، تحقیقات دیگه ای هم هستن که میگن به دلیل همون پدیده ی انتقال منفی، آدم نمی تونه زبون دومو مثل زبون اول یاد بگیره.

از طرف دیگه تحقیقاتی دیگه ای هم ثابت کردن که شاید زبون دوم و سوم رو بشه گفت آدم مثل هم یاد میگیره، اما زبون اول یادگیریش کلا فرایند متفاوتی داره با زبون های دوم به بعد. برای همینم تو علم زبانشناسی به یادگرفتن زبون اول می گن "فراگیری" (یا تو انگلیسی acquisition ) و به یادگیری زبون دوم می گن "یادگیری" (یا تو انگلیسی learning).

--

اینا رو گفتم که وقتی می خواین یه زبون یاد بگیرین، هی نگین این سخته، اون سخته. فلان زبون از فلان زبون ساده تره. زبونا بالقوه هیچ فرقی با هم ندارن. این ما هستیم که با مقایسه های نابجا فک می کنیم این زبون سخت تره، یا حداقل فک می کنیم از زبون ما سخت تره.

اگه هر کدوم از شما یه بار تلاش کرده بودین فارسی رو به یه غیرفارسی زبون یاد بدین می فهمیدین که چقدررررر زبونتون سخته. زبونی که جای فعل و فاعل توش اصلا مشخص نیست! میتونین بگین میرم خونه فردا، خونه می رم فردا، فردا میرم خونه، فردا خونه میرم!!!

توی زبون فارسی ما حرف اضافه ها رو هم که کلا تلفظ نمی کنیم! نمی گیم میرم به خونه! بنابراین کسی که می خواد این زبونو یاد بگیره، با یه مشت کلمه ی قاموسی طرفه! بدون هیچ گونه علامتی که نشون بده کدوم فاعله کدوم مفعول. از طرفی هم بالا گفتم که حتی ترتیب گروه های مختلف (فعلی، اسمی، قیدی و ...) هم اصلا مشخص نیست. و اون بیچاره ای که میخواد زبونو یاد بگیره هیچ حسی نداره که الان اولین کلمه ی جمله اسمه؟ قیده؟ مفعوله؟ فاعله؟ فعله؟

دیگه راجع به تعداد نقطه های زبون فارسی و تلفظ های یکسان با نوشتن های متفاوت و نداشتن هییییییچ گونه مصوتی تو زبون نوشتار و از همه مهمتر اینکه یه چیزی می نویسیم و یه چیز دیگه میگیم صحبت نمی کنم!!

یا مثلا خیلی ها رو دیدم شکایت می کنن که تو زبون آلمانی چرا نصف فعل میره آخر؟ مثلا اگه "باید برم" داشته باشین تو جمله، "باید"ش بعد از فاعل میاد، ولی "برم"ش میرهههههههههه آخر جمله میاد. یعنی اگه شما صدتا جمله ی پیرو هم این وسط بیارین، بازم فعل میره اون آخر.

گاهی وقتا واقعا این کار ماها رو اذیت می کنه چون بهش عادت نداریم، یا بهتر بگم تا می رسیم به اون آخر، فعل یادمون میره نیشخند.

ولی خب حتی ما هم تو فارسی می گیم:

- کی میری اداره؟

-باید فردا از مدرسه که اومدم برم.

ما هم "باید"و از "برم" جدا می کنیم، ولی نمی دونم چرا انقد این جدا کردن دو قسمت فعل تو آلمانی خاره تو چشم ما ایرانی ها نیشخند.

--

آقا لپ کلام همه ی این حرفا اینکه اینقد سر یاد گرفتن زبونا (چه انگلیسی، چه عربی، چه آلمانی) غر نزنین. هر زبونی سختی های خودشو داره. بهتره به جای مقایسه ی زبونا، سعی کنین از پایه و بنیان همون زبونو یاد بگیرین و کلا حتی اگه ترم یک زبان هستین، فقط و فقط از دیکشنری های خود همون زبون استفاده کنین، مثلا عربی-عربی، آلمانی-آلمانی، انگلیسی-انگلیسی.

مطمئن باشین همیشه این دیکشنری ها برای تمام سطوح وجود دارن. اگه ترمتون خیلی پایین باشه، می تونین از دیکشنری های تصویری استفاده کنین. اما به هرحال هیچ وقت سعی نکنین به زبون مادریتون ترجمه کنین.

هر وقت دیدین می تونین بدون فک کردن حرف بزنین، بدونین اون زبونو دارین یاد میگیرین. وگرنه اگه همیشه فارسی رو ترجمه کنین به انگلیسی/آلمانی یا هر زبون دیگه ای، همیشه کند حرف می زنین. همیشه موقع امتحاناش وقت کم می یارین.

اگه می خواین یه زبونو یاد بگیرین، سعی کنین یادبگیرین "به اون زبون فکر کنین".

--

میگن یکی از چیزایی که نشون میده آدم داره به یه زبونی فک می کنه، اینه که به اون زبون خواب ببینه.

من خودم همیشه خوابام فارسیه. حتی وقتی توش استادمو خواب می بینم، با من فارسی حرف می زنه!

ولی چند وقت پیش برای اولین بار تو خواب استادم آلمانی حرف می زد. برام خیلی جالب بود. با اینکه من هیچ وقت با استادم آلمانی حرف نزدم، تو خواب آلمانی حرف می زد و جالب تر اینکه من با اینکه مدت ها ترجمه کردم، و اینجا این همه انگلیسی حرف زدم، هیچ وقت تا حالا به انگلیسی خواب ندیدم!

این نشون میده زبون انگلیسی هیچ وقت زبون فعال ذهن من نشده، ولی آلمانی داره میشه، چون من دارم تو یه محیط آلمانی زندگی می کنم!!

--

دیگه من برم تا نترکوندم مختونو با این بحثام!!


[ ۱۳٩۳/٧/٤ ] [ ٦:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

استاد دیروز ایمیل زده که من مریضم، فردا اسکایپی بذاریم قرارمونو. یه کمی هم دیرتر بذاریم، مثلا ساعت 12:30. منم که کلا دیروز ندیده بودم!

امروز صبح ساعت نه دیدم. حالا خوب شد دیدم، بلند نشدم هلک هلک برم دانشگاه نیشخند.

به همسر هم پیامک دادم که من 12:30 اسکایپ دارم، خودت آروم و بی سر و صدا بیا خونه چشمک.

ساعت 12:30 با استاد شروع کردم به حرف زدن. ساعت 12:35 دقیقه تمام گزارش هفته ی قبلمو داده بود، نتیجه ها رو هم گفته بودم، حرفی برای گفتن نداشتم خنثی!!

ملت نصف روز کار می کنن سه روز توضیح میدن راجع بهش، من یه هفته کار کردم، تو پنج شیش دقیقه توضیح دادم رفت!

کلش فک کنم ده دقیقه بیشتر طول نکشید! اونم تازه به زور داشتم حرف در می آوردم از خودم که طول بکشه!! وگرنه چیزی نداشتم بگم. سوالای چرت و پرت می پرسیدم نیشخند.

بعد از اسکایپ، رفتم سر غذا. می خواستم مرغ درست کنم. قبل از اینکه اسکایپم شروغ بشه، مرغو گذاشتم آب پز شه. ولی وقت نبود برنجو درست کنم. بعد از اسکایپ رفتم سر درست کردن برنج، برنجو می خواستم آبکش کنم همسر اومد.

اومده تو خونه، گوشیشو درآورده که بذاره یه جا. میگه این چیه؟ من اسکایپ دارم ...؟خنثی

تازه تو خونه پیامکمو خونده بود. خوب شد حرفام زود تموم شد با استاد نیشخند.

منم دیدم وسط غذاست و همسر سر رسیده، برنجو گذاشتم دم بشکه، اومدم نشستم به شما هم گزارش بدم، بقیه ی غذا درست کردنو هم واگذار کردم به همسر چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٤ ] [ ٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یادم رفت بگم بالاخره اون مقاله ی کذایی بعد از دو سال وضعیتش توی سایت به accept تغییر کرد لبخند.

---

استاد ایمیل زده من مریضم، قرار امروزم اسکایپی بذاریم!

[ ۱۳٩۳/٧/٤ ] [ ۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این آنچه گذشت، با اون آنچه گذشتای فیلما فرق داره! این قرار بود ناهار امروزمون باشه چشمک. یه مقداری از یه غذایی که اسمشو نمی دونم چیه مونده بود تو یخچال (از همونا که بادمجون و گوجه و تخم مرغ و این چیزا رو قاطی می کنی و خوب له می کنی، اسمش یادم نمیاد نیشخند)، می خواستم واسه ناهار اونا رو گرم کنم.

یه کمی هم مرغ از چند روز پیش مونده بود که با خودم گفتم یه کمی هم اولویه درست کنم با اونا و خلاصه دوتایی یه ناهاری بشه برامون دیگه.

مرغه رو در آوردم، ریش ریش کردم (خیییییییییلی کم بودا)، احساس کردم یه کمی بو میده، ولی گفتم لابد بوی ادویه است که مونده تو مرغ اینجوری شده. خلاصه سیب زمینی ها رو هم جوشوندم و کوبیدم و با خیارشور قاطی کردم. بعد مرغا رو قاطی کردم. آخرش دیدم نه بابا، بو میده واقعا! صبر کردم همسر هم اومد امتحان کرد، دیدیم هیچ راهی نداره بخوریم، بو میده نیشخند.

هیچی دیگه، مجبور شدیم بریزیمشون. حیف اون یکی دو تا سیب زمینی و خیارشورو بقیه ی مخلفات شد فقط! مثلا اومدیم اسراف نکنیم خنثی.

نهایتا همون غذای فوق الذکر (که هنوزم اسمشو یادم نمیاد) رو نوش جان کردیم و بقیشو ماست خوردیم.


[ ۱۳٩۳/٧/۳ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز خسته شدم که دو روز بود تو خونه بودم و بیرون نرفته بودن. این شد که عصری که همسر می خواست بره کلاس، گفتم تا ایستگاه قطار میام باهات. تا ایستگاه تقریبا 5 دقیقه راه بیشتر نیست، ولی می خواستم یه هوایی بخورم.

یه کمی زودتر راه افتاده بودیم (البته اشتباها نیشخند) و درست وقتی رسیدیم که قطار قبلی رفت، یعنی اگه چند ثانیه زودتر رسیده بودیم، همسر می تونست یه قطار زودترو بگیره ولی خب دیگه نشد. مجبور شدیم ده دقیقه وایستیم تا قطار ساعت همیشگی همسر برسه.

تو این ده دقیقه همین جوری صحبت می کردیم. همسر میگه قول میدم برم ایران برات نون بیارم خنده، نون سنگک منظورش بود.

آخه اینجا نون های ایرانی، علی الخصوص شهر ما که نوناش با همه جای ایران فرق داره !!، وجود نداره. مثلا یه سری نون لبنانی هست که اصلا یه خورده شیرینه! نونای ایران نمکش از تمام مدل نونایی که ما اینجا امتحان کردیم بیشتره و ما ایرانی ها هم عادت کردیم به اون نونا.

خلاصه، قطار اومد و همسر رفت، منم برگشتم خونه. چند وقت پیش، شاید یادتون باشه، یه تلاش ناکام داشتیم برای درست کردن نون سنگک که به دلیل چرب بودن سنگا (که سنگای تزئینی بودن!)، کل خونه رو دود گرفت.

بعد از اون اتفاق، سنگا رو قشنگگگگگ با کف و ریکا و این چیزا شستیم که چربیش بره. ولی دیگه هیچ وقت جرئت نکردیم دوباره نون درست کردنو امتحان کنیم.

منم وقتی اومدم خونه گفتم بیام نون سنگکو امتحان کنم. منتها قبل از اینکه خمیرو درست کنم، یه چند تا سنگ گذاشتم تو سینی فر و فرو روشن کردم. یه چند دقیقه صبر کردم دیدم دود مود بلند نشد، گفتم خب پس اکی ه.

همه ی سنگا رو ریختم تو سینی و دوباره گذاشتم تو فر که خاموش کرده بودمش. گفتم تا وقتی من خمیرو درست می کنم و میذارم ور بیاد، گرمای فر حروم نشه، لااقل یه ذره سنگا رو داغ کرده باشه.

آرد و وسایل خمیر درست کردنو آوردم. دستورشو تو اینترنت سرچ کردم دیدم باید 24 ساعت خمیرو باید بذاری بمونه! ولی خب من اصرار داشتم تا همسر میاد نون داغ داشته باشیم چشمک. این شد که ترجیح دادم با یه فرمول من درآوردی یه خمیر تهیه کنم و همین کارم کردم!

خمیرو گذاشتم یکی دو ساعت وربیاد (که البته فک کنم ورنیومده بود و از اولش هم همین شکلی بود نیشخند). بعد پهنش کردم رو سنگا. برای حداکثر استفاده از سینی فر، شکل نونم رو هم مربع کردم. یعنی کلا یه چیزی درست کردم که تنها شباهتش با نون سنگک تو داشتن سنگ و کنجد روش بود نیشخند.

یه ربع گذاشتم بپزه، بعدش دیدم هنوز نپخته. دوباره یه ده دقیقه ای گذاشتم. دوباره نگاش کردم، دیدم پخته، ولی روش هنوز خوب رنگی نشده بود. یه پنج دقیقه گذاشتم و دیگه شد آنچه شد! بعضی جاهای روش یه کمی زیادی تیره شد. البته بد نشد، یعنی نسوخته بود اصلا، ولی خب دوست نداشتم اون رنگی بشه.

برداشتم سینی رو گذاشتم بیرون از فر که هر وقت سرد شد، نونو از سنگا جدا کنم. هنوز سرد نشده بود که همسر رسید. یه چایی خوردیم و اومدیم سنگا رو جدا کنیم. جدا نمی شدن نیشخند. سنگا در عمق جان نون نفوذ کرده بودن!

البته فک کنم اگه یه کمی شعله از زیر میداشت بهتر می پخت و سنگا راحت تر جدا میشدن (آخه من اون پنج دقیقه ی آخرو، گزینه ی فقط گرما از بالا رو تو فر انتخاب کردم!). خلاصه، همسر بیچاره با چاقو افتاده بود به جون این سنگا و جداشون می کرد نیشخند.

بعد از چند دقیقه ای، مراسم سنگ کنی هم جدا شد و نونمون آماده ی خوردن بود.

سفره رو پهن کردیم و نونو گذاشتیم سر سفره. همسر پنیرو برد، منم داشتم یه کمی خیار خورد می کردم که ببرم. دیدم صدای جیزجیز میاد. قبل ترش هم تو اتاق صدای جیزجیز می اومد، ولی نمی دونستیم مال کجاست. گوشامو تیز کردم، دیدم انگاری صدا از پریز برقه، داره اتصالی می کنه.

به همسر گفتم، اومد گوش داد، دیدیم بعله. انگاری آب ریخته تو پریز و داره اتصالی می کنه. فیوزو زدیم، دوشاخه رو از برق کشیدیم، دوباره فیوزو زدیم، دیدم دیگه صدا نمی ده. معلوم شد که حدسمون درست بوده. ولی از وجنات پریز و دوشاخه معلوم بود که هنوز خیلی اتصالی نکرده، طوری که کلا پریز بترکه و دیگه کار نکنه. دوباره فیوزو قطع کردیم و همسر پریز و دوشاخه رو کاملا خشک کرد (البته دیگه خیس نبودن، یعنی احتمالا اون یه قطره ای که رفته بود تو دیگه خشک شده بود) و دوباره فیوزو روشن کردیم.

ظاهرا که دیگه صدا نمی داد. امیدوارم سالم باشه لبخند.

بعد از اتمام این کارای مهندسی، برگشتیم سر سفرمون و اولین نون سنگک ساخت وطنمونو نوش جان کردیم (جای شما خالی!) لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۳ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هیچ حرفی برای گفتن ندارم، فقط اومدم بگم من هستم نیشخند.

--

سیستمم انقدر در مورد جواب هایی که داده مشکوک بوده که الان با کوچک ترین تغییری جوابام بدتر میشه!! قبلا مشکلم این بود که صد تا چیزو تغییر میدادم، نتیجه ها کوچکترین تغییری نمی کردن. الان مشکلم اینه هر تغییر کوچیکی یه عالمه تغییر ایجاد میکنه، اونم در جهت منفی!

--

امروز منشی دانشگاهی که قراره از این ترم کار کنم اومده بود سر کار. آخه آخرین بار گفت بود سه هفته میرم تعطیلات، نیستم. بهش ایمیل زدم سوالمو پرسیدم، بهش هم گفتم امیدوارم تعطیلات خوش گذشته باشه. جواب داده خوب بود، ولی کم بود! فک کنم تعریف آلمانی ها از "تعطیلات" و "کم" با ما فرق داره چشمک.

---

دیگه چیزی نمونده کلیدرو تموم کنم. فقط سه جلد دیگه مونده نیشخند. الان اوایل جلد هشتمم. تموم شه میایم یه تیکه هاییشو براتون می نویسم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢ ] [ ٦:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب