یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب بالاخره یه فرصتی دست داد تا قسمت هایی از کتاب داستان دو شهر رو براتون بنویسم.

هیچی از داستانو بهتون نمی گم، چون هر جاشو بگم، یه تیکه از داستان لو میره! آخه داستان اصلا به هیچ وجه قابل پیش بینی نیست. حتی به نظر من آخر داستان حتی قهرمان داستان هم عوض میشه و اون کسی که شما فک می کنین قهرمان داستان نیست!

واسه همین من داستانو بهتون نمیگم چی بوده. اما کلیت داستان مربوط به زمان انقلاب فرانسه است و اینکه انقلابیون معتقدن که تمام اشراف زاده ها و خانواده هاشون باید کشته بشن، مستقل از اینکه آدمای خوبی بودن یا بدی و داستان حول خطراتی هست که یکی از این اشراف زاده ها رو تهدید می کنه و مردم خواهان کشتنش هستن.

حالا بریم سر قسمت هایی از کتاب:

... یه صحبت دیگه هم بود؛ می گفتند اونو برای این آوردند اینجا که در همون جایی که جریان اتفاق افتاده اعدامش کنند. و حتی می گفتند چون حضرت اشرفو کشته و حضرت اشرف نسبت به رعیت هایش سمت پدری داشته و با اون ها مثل پدر رفتار می کرده بنابراین اونو به عنوان یه کسی که پدرشو کشته باشه اعدام می کنند.

 

... میس پراس در دنباله ی سخن گفت: بله، از همون روز اول، قبل از اینکه تو گهواره برین عزبی رو مثل یه قبا به قامتتون بریدن.

آقای لوری گفت: اگر این طوره، جدا معامله ی درستی با ما نکردند، چون لااقل می بایست نظرم را در مورد طرح قبا می پرسیدند.

 

... سیدنی باز چشم بر آتش دوخت، پس از لحظه ای چند که در سکوت گذشت گفت: می خواستم سوال کنم: آیا دوران کودکی در نظرتان بعید جلوه می کند؟ آن ایامی که بر زانوی مادرتان می نشستید خیلی دور به نظرتان می رسد؟

آقای لوری که بر اثر لحن به رقت گراییده ی کارتن سخت متاثر گشته بود جواب داد: در بیست سال قبل، چرا؛ اما در این مرحله از عمر، نه. چون هر قدر که به مقصد راهپیمایی نزدیک تر می شویم به مبدا حرکت عمر نزدیک تر می شویم، چون روی دایره ای حرکت می کنیم و ظاهرا این هم یکی از همان چیزهایی است که ناراحتی را برطرف می کند و راه را هموارتر می سازد.

 

... من در همین باستیل نیز می توانم دو نوع غرور متضاد را که با هم به مقابله برخاسته بودند ببینم: غرور نجیب زاده همه بی اعتنایی و لاقیدی و غرور دهقان، احساسات سرکوفته و خواهش شدید به انتقام بود. [ این قسمت در مورد پسر دهقانی گفته شده که اشراف زاده ای قصد تجاوز به خواهرشو داشته، اما در نهایت هم پسر دهقان و هم خواهرش می میرن، اما حاضر به تن دادن به خواسته ی اشراف زاده ها نمی شن و این جملات رو پزشکی می گه که در آخرین لحظات جون دادن اون پسر و خواهرش بالا سرشون بوده.]

 

... زندگی، هرچند وقتی به صورت نامناسبی از آن استفاده کنیم ارزش ندارد، معذلک به این تلاش می ارزد. اگر نداشت آن وقت ارزش فدا کردن هم نداشت.

 

... در قصص حکیمانه ی عرب پیشگویان به افسون شدگان می گویند: اگر به اراده ی خداوند تغییر صورت داده و به این قیافه درآمده ای به همین صورت بمان! اما اگر به نیروی سحری زودگذر چنین صورتی یافته ای به قیافه ی سابقت بازگرد.

 

[با توجه به اینکه انقلابیون معتقد بودن که تمام اشراف زاده ها، مستقل از بد بودن یا خوب بودنشون، باید مجازات بشن، اینو شخصی که به سمت گیوتین میره که کشته بشه میگه:]

.... شهری زیبا و مردمی شادمان را می بینم که از درون این ورطه سر بر می آورند و در کشاکش مبارزه و مجاهده در راه نیل به آزادی واقعی و در عرصه ی شکست ها و پیروزی هایشان و از خلال سال ها و سالیان دراز آینده، تباهی این دوران و مفاسد روزگاران گذشته را که این وضع خلف صدق آن است می بینم، و می بینم که به تدریج کفاره ی این وضع را می دهند و از میان می روند.

[ ۱۳٩۳/۸/۳٠ ] [ ۸:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گاهی فک می کنم مامانا و رو خدا فرستاده واسه هدایت بچه هاشون. آدم باید بهشون ایمان بیاره.

مامانم ایمیل زده:

"سلام خوبید عزیزانم خدا راشکر وقت به خیر ما هم خوبیم
به نام ان که داشتنش جبران همه نداشتن هاست
عزیزانم نمازبهانه ای است برای رسیدن به قرب خدای بزرگ
ان را باخشوع در اول وقت بجا اوریم
عزیزانم برای رسیدن به سعادت کامل باید رضایت خدا را به دست اوردواین باپرهیزازخوردن غذای حرام وپرهیز از انجام کارهای حرام وانجام واجبات به دست می اید
وکاری ساده واسان است فقط با اعتمادبه خدای بزرگ می توان
انجام دادتصمیم بگیریم فقط یک قدم برداریم بقیه خودش درست
می شودفقط به خدا اعتماد داشته با شیم با شجاعت پیش رویم
خداوند را مهربان وتوبه پذیرمی یابیم بر او توکل کنیم همواره یاریمان خواهد کرد به امید ان روز

خدایار ونگهدارتان باد "

---

نمی تونم درک کنم مامان از کجا می دونه من "دقیقا تو همین لحظه" "دقیقا" به چی دارم فک می کنم؟ نمی تونم درک کنم چرا تو کل این سه سالی که من اینجا بودم، فقط دو بار ایمیل این طوری بهم زده و اونم دقیقا زمانی که من دقیقا داشتم به همون موضوعا فک می کردم.


خوش به حال مامانا. فک کنم با خدا قرارداد همکاری امضا کرده ان...

---

احتمالا این متن برای شما هیچ مفهوم خاصی نداره، ولی برای من داره.

 

[ ۱۳٩۳/۸/۳٠ ] [ ۱:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این چالشو خیلی وقتی پیش دیدم که راه افتاده بود تو وبلاگا (هم زمان با چالش سطل آب یخ که بعدترها متاسفانه جاشو به چالش سطل اسید داد!!) ولی خب تازه الان موجش به ما رسیده و پیرامید عزیز ما رو به این چالش دعوت کرده.!

من شخصا اصلا با اسم چالش موافق نیستم برا این موضوع. آخه چالش ترجمه ی چلنج (challenge) هست. یعنی یه مسئله ای که خیلی سوال برانگیزه و آدما دوست دارن زودتر حلش کنن و به نتیجه برسن. اما کتاب خوندن که این طوری نیست. ما از خدامونه آدما کتاب بخونن.

حالا به هر حال اگه قرار باشه من یه کتاب بهتون معرفی کنم، قطعا کلیدرو معرفی می کنم لبخند. بعد از این کتاب، من کتاب داستان دو شهر و بیگانه رو هم خوندم. اما هیچ کدوم به اندازه ی کلیدر به دلم ننشست. الانم دارم کتاب جای خالی سلوچ رو از همون نویسنده ی کلیدر، یعنی محمود دولت آبادی می خونم. این داستانو هم دوست دارم، اما چون هنوز تموم نشده نمی تونم بگم بهتر از کلیدره یا نه. پس فعلا به معرفی همون کتاب کلیدر بسنده می کنم.

"به نظر من"، هدف کلی کتاب و نویسنده، قهرمان پروری و بولد کردن یه شخص خاص نیست، بلکه هدف نشون دادن برهه ای از زندگی مردم یه سرزمین خاصه. و این دقیقا همون ویژگی ای هست که من خیلی دوست دارم.

کتاب توصیفات خیلی خیلی دقیقی در مورد زندگی مردم، محل زندگیشون، نحوه ی زندگیشون، رفتار اشخاص، حتی قدر و منزلت افراد پیش همدیگه داره و این باعث میشه آدم بتونه دقیقا تصویر کنه چیزایی که نویسنده میگه. یعنی میتونین کل جامعه ای که توی کتاب گفته شده رو با تمام جزئیاتش تو ذهنتون بسازین. طوری که خیلی وقتا وقتی رفتاری از کسی سر میزنه تو داستان، براتون اصلا عجیب نیست و شخصیت ها به قدری قشنگ پرداخته شدن که به راحتی براتون قابل درکه که چرا فلان شخص فلان برخورد رو می کنه.

نقطه ی اوج داستان از نظر من، اونجایی هست که گل محمد تبدیل به یک شخص خیلی خوب و مرجع میشه برای مردم، طوری که حتی مردم اختلافات خانوادگیشونو هم میبرن پیش گل محمد تا براشون حل کنه.

اینو وقتی که داستانو بخونین متوجه میشین. آخه گل محمد یه کسایی رو هم به ناحق کشته نگران. و من دقیقا همینو دوست داشتم. اینکه نویسنده به قدری زیبا داستانو (بعد از کشتن اون افراد) ادامه میده و شخصیت پردازی می کنه برای گل محمد که شما با قهرمان داستان همراه میشین و آخرای داستان که گل محمد تو مخمصه می افته، شما هم براش ناراحت و نگران میشین و باهاش همدردی می کنین لبخند.

اگه بخوام کلیت داستان رو براتون بگم، راستش نمیشه گفت! آخه داستان انقد طولانیه و فراز و نشیب داره که آدم نمیدونه کجاش مهم ترین قسمته یا کجاش جالب ترین قسمته برای گفتن.

اما در کل، کتاب زندگی ایلیاتی کردهای محلی به نام کلیدر (منطقه ای در سبزوار) به تصویر می کشه. گل محمد هم یکی از پسرهای فردی هست به نام کَلمیشی. قسمت اصلی قضیه از اون جایی شروع میشه که دو نفر مامور دولت میان، از کلمیشی ها مالیات می خوان، اما کلمیشی ها حاضر نیستن مالیات بدن چون به نظرشون دولت داره پول زور از اونا می گیره (آخه طبق چیزی که اونا دارن کلمیشی ها بیشتر از چهارصدتا گوسفند دارن، درحالی که گوسفندای کلمیشی ها بیمار شدن و خیلی هاشون از بین رفتن)، این وسط یکی از مامورا حاضره که رشوه بگیرن و یه جوری بشه که نه سیخ بسوزه نه کباب، اما کلمیشی ها به اینم راضی نمیشن و اتفاقایی می افته که ...

دیگه بقیه شو خودتون بخونین تا بفهمین چی میشه آخرشچشمک.

--

ضمنا، صبا خانوم، بی زحمت زحمت معرفی یه کتابو بکش نیشخند. ما خیلی کتابخون نمیشناسیم این دور و بر چشمک.


[ ۱۳٩۳/۸/٢٧ ] [ ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکشنبه شب که خوابیدیم حالم خوب بود. ولی شب همش خوابای پریشون می دیدم. من عادت دارم وقتی استرس دارم، استراسم توی خوابم هم ولم نمی کنن! حتی طوری میشه که صبح خیلی زود بیدار میشم. از ساعت چهار صبح همش منتظرم صبح شه و بلند شم کلا. حتی بعضی وقتا که بیدار میشم میدونم که خیلی زوده و هنوز خیلی مونده تا صبح، ولی جرئت نمی کنم ساعتو نگاه کنم! آخه اگه ساعتو نگاه کنم می فهمم چقد استرس دارم!!! می فهمم چقدر مونده هنوز تا صبح.

خلاصه، دوشنبه هم به دلایلی که هنوز خودمم نمی دونم!! خیلی استرس داشتم و از صبح خیلی زود بیدار بودم. دوباره هر طور بود خوابیدم. همش خواب میدیدم حالت تهوع دارم و حالم بده. دوباره بیدار شدم. این دفعه ساعتو نگاه کردم. خدا رو شکر بیست دقیقه به شیش بود. دیگه چیزی نمونده بود تا صبح.

ولی وقتی بیدار شدم تازه فهمیدم که دلم به شدت درد می کنه و حالت تهوع هم دارم!! بیچاره مغزم هی داشته دستور میداده آقا حالت تهوع داری، بعد من هی فک می کردم خواب میبینم! یعنی واقعا خوابشم می دیدما! یه جوری واقعیت و خواب قاطی شده بود. ولی بالاخره زور مغزم بیشتر شده بود و موفق شده بود با احساس دل درد شدید منو از خواب بیدار کنه لبخند.

صبح که بیدار شدم واسه خودم یه چایی نباست درست کردم و خوردم و رفتم دانشگاه. کم کم حالم بهتر شد لبخند. ولی تمام روز به این فک می کردم که طفلکی مغزم! چقدر زحمت کشیده که موفق شده منو بیدار کنه و بهم بفهمونه آقا یه جای بدنت داره آژیر خطر میزنه، یه جای این سیستم درست کار نمی کنه!

---

بارها قبلا به خاطر این درد کشیدن خدا رو شکر کردم ولی الان می خوام به شما هم بگم که این کارو بکنین لبخند. احساس کردن درد نعمت بزرگیه که ما نه تنها خیلی وقتا به خاطرش شکرگزاری نمی کنیم، بلکه حتی ازش نالون هم هستیم! تازه مسکن هم می خوریم که دردو نفهمیم. مثل اینه که آژیر دود خونمون صدا بده و ما به جای اینکه دودو از بین ببریم، آژیرو دستکاری کنیم که دیگه صدا نده.

خیلی خوبه که آدم بفهمه که الان این چیزی که دستشه داغه، خیلی خوبه آدم بفهمه الان دلش مشکل داره، خیلی خوبه آدم حس کنه پاش درد می کنه، واقعا خیلی خوبه.

چند سال پیش یه خبری می خوندم که یه بچه ای بود که این حسو نداشت. یعنی عصباش کار نمی کردن و بچه علی رغم اینکه مثلا بافت های بدنش داشت داغون میشد، هیچ دردی حس نمی کرد. اولین بار مادر بچه زمانی متوجه این قضیه شده بود که دیده بود بچه دستشو کرده توی قابلمه ی غذای داغ و دستش داره می سوزه، ولی بچه اصلا گریه نمی کنه!!

این بچه نهایتا در سن خیلی پایینی فوت کرده بود. دلیلش دقیق یادم نیست، ولی یادمه چیزی بود مثل آپاندیس که داخل بدنش بوده و نمود ظاهری نداشته که پدر و مادرش متوجه بشن. بچه هم که حس نکرده و در نهایت منجر به فوتش شده بود.

خلاصه که وقتی درد میکشین خدا رو شکر کنین لبخند.


[ ۱۳٩۳/۸/٢٧ ] [ ٩:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این چند روز گذشته هم گذشتن دیگه! منتها وقت نشد بیام اینجا براتون چیزی بنویسم.

عرضم به حضورتون که اون روز که گفتم جیگر خریدم که خب خریدم دیگه! فردا صبحش به عنوان صبحونه جیگر خوردیم لبخند. البته قصد داشتم سیخ بکشم و تو فر درست کنم که هیچ دستور درست و حسابی ای واسش پیدا نکردم. واسه همین گفتیم حالا که بعد از عمری میخوایم جیگر بخوریم، نمیخواد ریسک کنیم و تو فر درست کردنو امتحان کنیم، همین جوری تو روغن سرخ کنیم خوبه چشمک.

منم برا اینکه خوشمزه تر بشه با مارگارین سرخ کردم (به جای کرده یعنی!) که خوشمزه تر هم شد (حداقل به نظر من).

فرداش هم (یعنی یکشنبه)، دوستامون که زودپزدار شدن دعوتمون کرده بودن به صرف آبگوشت. اونجا هم رفتمی انقدررررر خوردیم که دیگه شب شام نخوردیمچشم.

ساعت یک و نیم اینا گفته بودن اونجا باشیم. ما با یه اتوبوسی رفتیم که ساعت 1:20 اینا رسیدیم خونه شون. تااااااا ساعت 7.5 خونه شون بودیم!!

امروزم که مثل همیشه رفتم دانشگاه و درس دادم. امروز واقعا به عنوان یه استاد ترکوندم چشمک. مقاله ی امروز خیلی کوتاه بود، کلا چهار صفحه بود. طرف تو بیست دقیقه ارائه اش تموم شد. تقریبا یه ساعت تمام بچه ها رو سر دووندم و باهاشون بحث کردم نیشخند. آخه خیلی ضایع بود اگه ساعت 2:20 ولشون میکردم، میگفتم پاشین برین خونه هاتون چشمک.

قبل از کلاسم یکی از بچه ها اومد ازم سوال بپرسه، چون هفته ی بعد ارائه شه. بعد از کلاسم که طبق معمول هر کس بالاخره یه سوالی داشت واسه پرسیدن دیگه!! ولی خب بالاخره تموم شد و منم رفتم تو اتاقم دوباره.

هفته ی پیش من دلم می خواست بچه ها بیان دنبالم واسه ناهار که نیومدن! امروز که اونا اومدن من پول همرام نبود، گفتم نمیام خنثی. آخه خیلی ضایع بود، واقعا هیچی پول تو کیفم نبود. کردیت کارتم هم همرام نبود که بتونم از هر بانکی پول وردارم. اگه با کارت معمولیم از یه بانک دیگه پول وردارم، حدود پنج یورو باید کارمزد بدم که خب مسلما من گشنگی می کشم ولی این پولو نمی دم نیشخند.

برگشتنی گفتم یه کمی زودتر میرم، یه بانک پیدا می کنم، میرم پول ورمیدارم، تو ایستگاه قطار یه چیزی می خرم. کلی گشتم تو گوگل مپ و یه شعبه از بانک خودمو پیدا کردم. وسط راه تو یه ایستگاهی که ظاهرا ایستگاه مرکز شهر بود پیاده شدم. رفتم بیرون از ایستگاه دیدم اوووووووه چه خبره! بابا شهرم داره اینجا نیشخند. آخه من همیشه از ایستگاه قطار که وارد میشم، دو سری پله رو میرم پایین، سوار یه قطار محلی میشم، سر ایستگاه دانشگاه پیاده میشم، تو کمتر از دو سه دقیقه هم میرسم دانشکده! کلا هییییییچ فروشگاهی نمی بینم تو راهم.

تازه امروز فهمیدم بابا شهرشون شهره واقعا چشمک. تو همون هفت هشت دقیقه ای که من تو شهر بودم واقعا، فروشگاهایی دیدم که تو دهات ما شعبه ندارن!

خلاصه، از ایستگاه که اومدم بیرون یه نگاهی به اسم خیابونا کردم. بانک باید همون نزدیکا می بود، ولی من به چشمم نمی خورد. خیلی بانک بود، بانک من نبودن. با گوگل مپ گوشیم چک کردم، خیلی کم باهاش فاصله داشتم. دیدم اینطوری بخوام بگردم دیرم میشه، مخصوصا اگه اشتباه کنم. ساعت 5:20 بود و من قطارم 5:40 از ایستگاه مرگزی قطار حرکت می کرد نیشخند. از یه نفر پرسیدم میدونی فلان بانک کجاست؟ گفت آره، مستقیم برو.

رفتم دیدم نوشته بانک طبقه ی چهار. گفتم خب حتما طبقه ی چهارمه دیگه! تا حالا هیچ بانکی رو تو طبقه ی بالاتر از صفر ندیدم به عمرم! رفتم طبقه ی چهارم دیدم اینکه اصلا درش باز نیست. باید زنگ بزنی باز کنن!!

رو درشو نگاه کردم، با توجه به چیزایی که نوشته بود، به نظرم اومد که اینجا اصلا برای ماها نیست! یعنی شعبه ای نیست که بری پول بذاری و ورداری و عابربانک داشته باشه. یه سری کارهای مدیریتیشون اینجاست.

شعبه های بانکی که عابربانکشون توشه دو تا در داره. یه در داخلی که بعد از ساعت اداری بسته میشه و یه در اصلی که تو خیابونه. در اصلی اگه ساعت اداری نباشه، همین جوری باز نمیشه. اما با کارت باز میشه. یعنی همون کارت عابربانکت یا مثلا کردیت کارتتو که بزنی در برات باز میشه.

اما اینجا درش فقط زنگ داشت که بزنی. با این وجود من با اعتماد به نفس زنگ هم زدم نیشخند. گفتم شاید بهم پول بدن نیشخند ولی کسی درو باز نکرد!

دست از پا درازتر و شکم از قبل گشنه تر راهی ایستگاه قطار شدم. عینهو این فیلما یه نگاهی به پیشخون فروشنده ای که دو دفعه ی پیش ازش خرید کرده بودم انداختم، دیدم ارزونترین خوردنیش از پولی که همراه منه گرونتره خنده، راهمو کشید رفتم سوار قطار شدم که لااقل زودتر برسم خونه یه چیزی درست کنم!!

تا پام رسید به خونه رفتم یکی دو تا شیرینی ایرانی (که یکی از دوستامون لطف کرده از ایران واسمون آورده) انداختم بالا که جون بگیرم. همسر هم برام چایی درست کرده بود لبخند. حالا الان یه کمی انرژی گرفتم که برم ماکارونی درست کنم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢٦ ] [ ٩:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز عصری قرارمون با بچه ها جور شد و ساعت هشت قرار گذاشتیم یه جا. متاسفانه ما یه کمی دیر رسیدیم، حدود ده دقیقه و آخرین نفرایی بودیم که رسیدیم!

تاااا ساعت یازده داشتیم بحث می کردیم که چطوری برنامه ی سفرو بچینیم. آخه دیگه قیمتش داشت از پیش بینی که هیچ، از آستانه ی تحمل جیبمون هم میزد بالا چشمک.

یه کمی کمش کردیم که دیگه از خانواده ای 600 یورو اینا بیشتر نشه. مسیر هم که گفتم کلا عوض شد و دیگه هلند نمیریم. قرار شد اول بریم لوگزامبورک، بعدش هم بریم جنوا (جنوب ایتالیا) و میلان.

راجع به غذا و اینکه چه خوردنی هایی با خودمون ببریم، ناهارا رو اونجا چیکار کنیم و غیره هم کلی بحث کردیم. با برنامه ای که بچه ها ریختن، من فک می کنم بیشتر برنامه ی خوردن داریم تا برنامه ی دیدن مکان های دیدنی نیشخند.

یعنی شما فک کنین به ازای هر نفر، تو هر روز، یه دونه سیب، یه دونه موز، یه دونه نارنگی حساب شده! صبحانه های هتل ها هم که همیشه مفصله! ناهارا رو هم که قرار شد بریم رستورانی جایی. سه تا خانواده هم اعلام آمادگی کردن که کیک درست کنن، با خودشون بیارن. چیپس و تخمه و پفک و این چیزا هم که فک کنم دو سه بسته حساب شده در روز!!

من واقعا نمیدونم چطوری می خوایم نفری این همه در روز بخوریم سوال. من چون خودم تو کار کیکم، فقط اون قسمت کیکو خیلی پایه ام و میدونم که میخورم لبخند.

خلاصه، فک کنم عقب ماشین باید دو سه جعبه میوه و خوردنی بذاریمنیشخند. فقط چمدونا رو نمیدونم باید چیکار کنیممتفکر!

به هر حال، امیدوارم کریسمس بهمون خوش بگذره، به شما هم همین طور لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢٤ ] [ ٦:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، برمی گردیم به روزمره نویسی. چند تا پست آخرم فک کنم هیچ ربطی به زندگی همیشه مون نداشت.

دیروز مثل همیشه، جلسه ی گروه بود که باید می رفتم. هرچی صبر کردم، نتونستم نتیجه ی برنامه مو قبل از رفتن بگیرم. اگر هم بیشتر می موندم دیگه دیر میشد. واسه همین به همسر گفتم که بعد از اینکه برنامه ام اجراش تموم شد، داده هاشو کپی کنه یه جای دیگه، بعد یه برنامه رو ران بذاره، بعد دوباره کپی کنه یه جای دیگه و خلاصه باید سه تا برنامه ران می کرد و هی نتیجه شو یه جای دیگه کپی میکرد. برنامه ی چهارمم باید میذاشت رو اجرا که مسلما اجراش خیلی طول می کشید و من خودم بعدش می رسیدم خونه نیشخند.

همسر هم خدا رو شکر همه رو به درستی انجام داده بود. منتها برنامه ی آخر ارور داده بود و البته تقصیر همسر نبود. حدس می زدم که هنوز ایرادهایی وجود داشته باشه. ولی وقتی اومدم خونه فهمیدم، هنوز همون ایراد قبلیه است که رفع نشده!!

خلاصه، نشستم اون ایرادو که دقیقا می دونستم کجاست (جمله ی هزار و خورده ای بود) دستی رفع کردم، به این امید که تو چهارهزار جمله ی بعدی، دیگه همچین حالتی به جود نیاد!! (انقد توکلم بالاست چشمک).

برنامه رو گذاشتم اجرا بشه تاااااااااا امروز عصر که ارور داد و دوباره ترکید!

علی رغم اینکه ناراحتم از ترکیدگی برنامه ام، ولی خب بازم نتیجه هاش یه طوری هست که می تونم حداقل همین تعداد داده ای که بهم داده رو استفاده کنم.

از طرفی، وسط های اجرا متوجه شدم که برنامه ام یه ایراد دیگه هم داره که ایراد مفهومیه (یعنی همون Scientific یا logical)، نه مشکل تکنیکال. وقتی فهمیدم میخواستم قطعش کنم اجرا رو، ولی خب گفتم بذار فعلا با همین حالت اجرا بشه. بالاخره یه مقداری از داده ها که به دردم می خوره.

الانم که به سلامتی خودش ترکیده، حالا قشنگ باید بشینم درستش کنم. البته باید سرعت برنامه مو هم قشنگ بیشتر کنم. الان خیلی کنده.

هنوز با همین داده ی نصفه و نیمه ارزیابی نهاییمو انجام ندادم که یه کمی دستم بیاد چی به چیه، ولی خب امیدوارم نتیجه اش خوب باشه لبخند.

دیروز از اون روزایی بود که دوباره همه چی تو خونه مون تموم شده بود، از گوشت و لوبیا و لپه بگیر تاااااا نون!! این شد که شب مجبور شدم عدسی درست کنم. تا عدسی رو درست کردم، خیلی دیر شد، ساعتای 11.5 اینا بود که داشتیم می خوردیم.

وقتی میخواستم بخوابم با خودم گفتم فردا رو روزه بگیرم؟ نگیرم؟ تو شک بودم. گفتم من که دیر شام خوردم، به نفعمه همین فردا رو بگیرم دیگه. روزای بعد هم که اونقد تفاوتی نخواهند داشت! این شد که صبح که بلند شدم دیگه مثل همیشه موقع نماز آب نخوردم و به این ترتیب روزه مو شروع کردم (از اونجایی که آب خوردن به محض بیدار شدن از اوجب واجبات زندگی منه، هر وقت اون موقع روزه مو باز نکنم، دیگه باز نمی کنم چشمک).

امروز صبح هم، مثل معمول، ساعت یازده با استادم قرار داشتم. ولی دیشب بهش ایمیل زدم و گفتم فک می کنم بهتره این قرارو کنسل کنیم. چون من هنوز جوابامو نگرفتم و براش هم توضیح دادم که ایرادهایی که می بینم، مال برنامه ی من نیست، مال خود داده هاست و چون بیشتر از پنج هزار و پونصد خطو باید بخونم، کلی طول می کشه تا ایرادا رو رفع کنم. آخه برنامه مثلا تا خط 2000 می خونه، تازه یه ارور میده. اونو رفع می کنم، دوباره ران میذارم، دوباره بعد از هفت هشت ساعت اجرا، میگه خط 3000 ارور داره!!

خلاصه، صبح جواب داد گفت باشه، مشکلی نیست. ولی من به همسر نگفتم قرارمو کنسل کردم. مثل دخترای خوب ساعت ده و نیم شال و کلاه کردم که برم بیرون. خداحافظی کردم و رفتم خرید! آخه تو خونه هیچی نداشتیم. اگه به همسر می گفتم، میگفت صبر کن با هم بریم. همسر هم این روزا سرش خیلی شلوغه. نمی خواستم وقتش گرفته بشه.

قشنگ با فراغ بال رفتم مغازه ی عربه که همیشه میریم. خیلی به نظرم فروشنده اش آدم خوش برخورد و مهربونیه. یه آبلیموی یک و یک خریدم و نون بربری و چای دو غزال لبخند. روی همه ی آبلیموها یه کاغذ معمولی چسبونده بودن که روش محتویات آبلیمو رو نوشته بود به آلمانی خنده. فک کنم آلمانی ها هی اومدن پرسیدن این چیه!! و احتمالا کشف کردن که چیز خوشمزه ایه. آخه آبلیموهای آلمانی اصلا آبلیمو نیست. یه چیزای ترشیه که انگاری اسیدیه که تو آزمایشگاه تولید کردن!!

وقتی خریدامو گذاشتم رو پیشخون، یهو یادم اومد که شاید پول نداشته باشم. گفتم صبر کن آقا، یه دقیقه صبر کن. نمیدونم پول نقد دارم یا نه (این مغازه کارتخوان نداره). گف اشکالی نداره، اگه نداری الان، بعدا پولشو بیارلبخند. انقدددددد خوشحال شدم بغل. تو کیفمو نگاه کردم، می دونستم یا پونزده یورو تو کیفم هست، یا هیچی نیست! آخه چند روز پیش همسر بهم پونزده یورو داد واسه اون شامی که قرار بود با اون استاد مدعو تو رستوران بخوریم که من نرفتم. حالا مطمئن نبودم که این پولو خرج کردم یا هنوز تو کیفمه.

خدا رو شکر بود و من شرمنده ی فروشنده ی مغازه نشدم لبخند. خیلی حس خوبی بهم دست داد که اینجا هم هنوز این فرهنگ های شبیه خودمون، حداقل بین خودمون شرقی ها، یا مسلمونا، وجود داره لبخند.

از مغازه ی عربه رفتم یه فروشگاه زنجیره ای معمولی که بقیه ی خریدا رو بکنم. چیزایی که تو فروشگاهای آلمانی پیدا میشه رو از همین آلمانی ها می خریم چون ارزون ترن. اونجا هم یه عالمه خرید کردم، قند و نون و ماست و خلاصه یه سری چیزای دیگه.

از اونجا رفتم مغازه ترکا که گوشت بخرم. اونجا هم آقاهه منو شناخت به عنوان مشتری ثابتشون. احوال پرسی کرد و گفت حالت چطوره؟ اوضاع احوال خوبه؟ خلاصه منم جواب دادم و گوشتمو خریدم. میخواستم جیگر مرغ بخرم که نداشت. گفت فقط جیگر گوسفند داریم. اومد بهم نشون داد، انگاری من نمی دونم جیگر گوسفند چه شکلیه نیشخند. خلاصه، منم هل شدم، گفتم میخوام همینو نیشخند.

آخه دلم می خواست جیگر مرغ بخرم، ولی خب دیدم نداشت، همسر هم چند وقت پیش پیشنهاد جیگر خریدن داده بود، الانم اگه نمی خریدم، معلوم نبود که یه روز دیگه بلند شم بیام واسه جیگر مرغ! گفتم ولش کن، همینو میخرم دیگه لبخند.

خلاصه، جیگرو هم خریدم و اومدم. مونده بود لپه و لوبیا که برای اونا باید میرفتم یه فروشگاه دیگه!! ولی دیگه واقعا حسش نبود. روزه هم داشتم، نمی خواستم خودمو خیلی خسته کنم.

وقتی برگشتم، ساعت دوازده و خورده ای بود. تقریبا همون زمانی که همیشه از پیش استاد برمی گردم. همسر گفت خریدم رفتی؟ گفتم نه، کلا فقط خرید رفتم نیشخند.

آخه، موقع رفتن، همسر یادش نبود که من این موقع ها با استادم قرار دارم. گفت کجا میری؟ گفتم ساعت یازده روز جمعه است ها! همین دیگه. من که دروغ نگفته بودم چشمک.

اومدم خونه شروع کردم درست کردن ناهار همسر. در تمام این مدت هم، لپ تاپم همچنان داشت جون می کند و برناه رو ران می کرد طفلکی. ناهارو درست کردم و همسر آورد نوش جان کرد.

بعدش هم یه کمی خوابیدیم. البته قرار شد کوچیکترا کمتر بخوابن. همسر دو خوابید تا دو و نیم، من دو خوابیدم تا سه و نیم نیشخند.

همسر امروز ساعت 4 با یکی قرار داشت. وقتی بیدار شدم بهش یادآوری کردم. اونم که کلا یادش رفته بود، تندتند لباس پوشید و رفت.

از طرفی ما به بچه ها ایمیل زدیم، گفتیم برای برنامه ریزی سفرمون همو امشب یا کلا آخر هفته ببینیم که رو در رو صحبت کنیم. آخه یه عالمه ایمیل رد و بدل شده بینمون که آخرش هم نتیجه ی خاصی نمیشه ازشون گرفت! دو تا خانواده اعلام آمادگی کردن ولی اون یکی هنوز جواب نداده. اگه اونا هم جواب بدن، احتمالا ساعت 8 میریم سر قرارمون با بچه ها که هم همدیه رو ببینیم، هم مقدمات سفرو جور کنیم.

راستی مقصدمونم از هلند به ایتالیا تغییر کرد، چون هوای ایتالیا اون موقع خیلی بهتر از هلنده لبخند. هلند دیگه خیلی بالاست، به قطب نزدیک تره!!

---

امروز سومین روزی بود که روزه گرفتم (این قسمت ربطی به شما نداره و روزشمار روزه های خودم، برای فراموش نکردن خودمه چشمک!)

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢۳ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بخش هایی از کتاب بیگانه:

 ...خیلی تعجب کرد دید کراوات سیاه زده ام و پرسید مگر عزادارم. گفتم مامان مرده. چون می خواست بداند کی، جواب دادم: دیروز. یک کمی جا خورد، اما هیچی نگفت. دلم می خواست بهش بگویم که تصیر من نیست، اما جلوی خودم را گرفتم زیرا فکر کردم قبلا این را به رئیسم گفته ام. بی معنی بود. باری، آدم همیشه یک خرده مقصر است.


---

... اما زنه کشیده ای به او زده و رمون هم کتکش زده بود. بقیه اش را دیده بودم. گفتم به نظرم حالا زنه تنبیه شده و او باید خوشحال باشد. عقیده ی او هم همین بود، و گفت که پاسبان هرچه بکند نمی تواند ضربه هایی را که زنه خورده بود پس بگیرد.

---

... گفت که به خدا باور دارد، و به اعتقادش هیچ انسانی آن قدر گناهکار نیست که خدا نیامرزدش، اما برای این کار لازم است که انسان توبه کند و به کودکی مبدل شود که روحش خالی و آماده ی پذیرفتن همه چیز است.


---
گفت: آره، به خاطر همین است که می اندازنتان تو زندان.
یعنی چی، به خاطر همین؟
معلوم است، به خاطر آژادی. از آزادی محرومتان می کنند.
من هرگز به این نیندیشیده بودم. حرفش را تصدیق کردم. گفتم: راست است، وگرنه مجازات چه میشد؟
[ توضیح این قسمت اینکه شخص مرتکب جرم شدن، در انتظار مجازات (احتمالا مرگ) است. اما پاسبان به او میگوید که خود "گرفتن آزادی از شخص" در واقع مجازات است و اینجا صرفا محلی برای انتظار برای مجازات شدن نیست.]


---

به نحوی، این طور می نمود که دارند بدون مشارکت من به این پرونده رسیدگی می کنند. همه چیز بدون دخالت من رخ میداد. سرنوشتم بی آنکه نظر مرا بخواهند تعیین می شد. گاه و بیگاه، دلم می خواست حرف همه را ببرم و بگویم: "خوب، به هرحال، متهم کیست؟ متهم بودن مهم است و من حرفی دارم بزنم". اما فکرش را که کردم، هیچ حرفی نداشتم بزنم.


---

اما اینجا در این دادگاه، فضیلت کاملا منفی مدارا و تحمل باید به فضیلت سخت تر ولی متعالی ترِ عدالت مبدل شود.


---

او امیدوار بود که عدالت انسانها بدون سستی کیفر دهد. اما باکی از آن نداشت بگوید نفرتی که آن جنایت در او می انگیخت کمتر از نفرتی نبود که از بی احساسی من حس می کرد.

[ ۱۳٩۳/۸/٢۳ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز اینا بود داشتیم با پیرامید صحبت می کردیم. گفت می خواد تبلت بخره برای کتاب خوندن. گفتم خب چه کاریه؟ ایبوک ریدر بخر. از اونجایی که ظاهرا تو ایران ایبوک ریدر جا نیفتاده، حالا نمی دونم تو بازار نیست، هنوز نیومده یا مردم خبر ندارن، گفتم یه کمی بهتون راجع به ایبوک ریدر اطلاعات بدم.

ایبوک ریدر یه چیزیه شبیه تبلت، اما از تبلت کوچیکتره. مثلا 7 اینچ ایناست اندازه اش.

شرکت های معروفی که ایبوک ریدر می زنن یکیش Amazon (آمازون) هست که اسم ایبوک ریدراش کایندل (Kindle) هست، یکی دیگه شرکت سونی هست، یکی دیگه ایبوک ریدر tolino هست که با شرکت تالیا همکاره.

اگه فقط و فقط می خواین تبلت بخرین که پی دی اف بخونین، بهتره از همین ایبوک ریدرا بخرین. فقط اینو بهتون بگم که اگه ایبوک ریدر آمازونو بخرین، فقط باهاش می تونین ایبوک هایی رو بخونین که به فرمت آمازون باشن. یه سری پی دی اف هستن که تو سایت آمازون به فروش می رسن و این ایبوکا فقط همین پی دی اف ها رو باز می کنن.

دیگه در مورد ایبوک ریدر اینو بهتون بگم که باتریش خیلی از تبلت قوی تره و حدود 30 40 ساعت دوام داره. ضمنا ایبوک ریدرا (البته شاید همه این طوری نباشن، مطمئن نیستم) به اینترنت هم وصل می شن و حتی بعضی هاشون دوربین هم دارن.

خلاصه، اگه قصد دارین بتونین همه جا کتاب بخونین، بهتون توصیه می کنم یه دونه از اینا همیشه با خودتون داشته باشین. برای پشت ترافیک خیلی خوبه لبخند. کم کم تو ایران ترافیک داره یه طوری میشه آدم باید یه قسمت هایی از زندگیشو جمع کنه با خودش ببره تو ماشین که بتونه پشت ترافیک کاراشو بکنه! شما هم با این ایبوک ریدرا می تونین بخش کتابخونی زندگیتونو به پشت ترافیک منتقل کنین چشمک.

[ ۱۳٩۳/۸/٢٢ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه دانشگاهایی هم وجود دارن تو آلمان، به مسئول گروهتون ایمیل می زنی میگی من یه نامه میخوام که توش گفته باشه من تحصیلمو به انگلیسی انجام دادم. فرداش بهت جواب میده، یه فایل پیوست می کنه که توش به آلمانی نوشته این آدم تحصیلشو به انگلیسی انجام داده خنثی.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢٢ ] [ ۱:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از بچه ها ایمیل زد و سوالاشو پرسید و گفت جواباشو اینجا بذارم، شاید به درد بقیه بخوره.

سوالا و جوابا رو زیر هم نوشتم:

کار سیاه بکنه کسی لو نمیره دیگه.
اطلاعی ندارم. اصولا اگر لو برن هم قطعا نمیان همه جا جار بزنن. برای همن من فقط میدونم یه عده سیاه کار می کنن. اما نمی دونم چند تاشون تا حالا گیر افتادن.
بفهمند حالا با دانشجو چی کار می کنن؟ اخراج یا توبیخ یا ....؟
اطلاعی ندارم. اما میدونم که برای اقامت گرفتن (یا شایدم پاسپورت گرفتن، دقیق یادم نیست) باید سوءپیشینه نداشته باشین. حالا نمیدونم کار سیاه هم جزء سوء پیشینه است یا برای اون فقط دزدی و این جور کارها رو مد نظر قرار میدن.
گروهی وجود نداره که بخوایم با همدیگه آلمانی یاد بگیریم با هم مکالمه کنیم؟
گروه نه. اما میتونین دنبال tandem partner بگردین. یعنی یکی پیدا می کنین که شما بهش فارسی درس می دین، اون به شما آلمانی یاد میده.
میگن تو آلمان دوست دختر داشته باشی زودتر آلمانی یاد میگیری.
کلا همه جا اگه بخواین زبون یاد بگیرین، باید با کسی حرف بزنین. هرچی دوستای بیشتری داشته باشین سریع تر یاد می گیرین و هرچی با دوستی که پیدا کردین بیشتر در ارتباط باشین زودتر یاد میگیرین.

کسی اونجا آدمو تحویل میگیره فقط برای حرف زدن و چت کردن؟ یا همشون طاقچه بالا میزارن؟
 
گفتم، تو این حالت باید دنبال tandem partner بگردین.
 plc بلد باشیم میشه تو بخش اتوماسیون کار کرد؟کسی اونجا نمیره شرکت زیمنس plc یاد بگیره؟
 
راستش اصلا نمیدونم این دوره ای که میگین چی هست. ولی خب مسلما هر چیزی بلد بودنش از نبودنش بهتره.
تو آلمان هیچ دوره یا کلاس فنی رایگانی مثل کلاس های فنی حرفه ای ایران وجود نداره؟
کلا تو آلمان هیچی مجانی نیست  (یا حداقل من تا حالا ندیدم)!

کلاً تو کار فنی چی بلد باشی دنبالت هستند؟
 
هیچ کس "دنبال" شما نیست. خودتون باید در به در دنبال کار بگردین. مخصوصا اگه تو آلمانی روون و fluent نباشین.

مثلاً میگن تو استرالیا لوله کشی و جوشکاری. یا توایران یک عده کلاس تعمیرات برد الکترونیک میرن و برد موبایل و لباسشویی و تلویزیون و... تعمیر میکنن.
 
تو آلمان کارهای دستی مثل همین تعمیراتی ها پول خوبی توشون هست. مثلا من یه بار کلیدمو تو خونه جا گذاشته بودم، زنگ زدم یه نفر اومد، به جرئت میتونم بگم تو کمتر از ده ثانیه، درو برام باز کرد (کلیدم قرار نبود درست کنه، چون کلید اون ور پشت در بود!)، 40 یورو پول گرفت. اما این چون آشنا بود و یکی زنگ زد و خلاصه کلی واسطه کاری شد 40 یورو گرفت. وگرنه نرمالش 80 تا 100 یورو هست.
اما در مورد اینکه شما بتونین با یکی از این تعمیراتی ها همکاری کنین یا نه رو نمی دونم. چون اونا همشون دوره های خاصی رو گذروندن و در قبال کارهایی که انجام میدن مسئولیت دارن. نمیدونم راحت راضی میشن کسی رو به عنوان وردست یا شاگرد قبول کنن یا نه. آخه تو بعضی کارا، مثل جوشکاری، بیمه کردن طرف خیلی مهمه.

توی تلویزیون یکی میگفت توی شهر کلن آلمان وسط شهر کارخونه سیمان هست، بدون هیچ آلودگی زیست محیطی و با استاندارد روز دنیا. درسته؟ این جوری باشه کارها دم دست تره،نه؟
 
نمی دونم چه کاری مدنظرتونه. کار دانشجویی، برای درآوردن خرج زندگی تقریبا همه جا پیدا میشه.

دوره های آموزشی با مدرک festo که مربوط به شیرهای پنوماتیکی هست بگیرم توآلمان بدردم میخوره؟ یا بهتره برم مدرک icdl بین المللی بگیرم؟
 
بازم میگم من اطلاعی راجع به تک تک مدارک رشته ی شما ندارم. اما هرچی رو بلد باشین از نبودنش بهتره. مخصوصا اگه چیزی هست یه روزی مجبور میشین یاد بگیرین. چون اینجا همه چی پولیه. ساده ترین کلاس ها و ورک شاپای دو روزه ی دانشجویی که دانشگاه برگزار میکنه حداقل 100 یورو هزینه شونه. هرچی رو می تونین تو همون ایران یاد بگیرین.

یک جایی می خوندم نوشته بود آلمان به فارغ التحصیلان برق نیاز داره، درسته؟ یا نه؟
 
 
آلمان متخصص تو همه ی رشته ها نیاز داره. اما مشکل اینه که دلشون نمی خواد خارجی استخدام کنن!! در هر صورت شما باید واسطه پیدا کنین که بتونین کار کنین. مثلا استاد ارشدتون شما رو به یه شرکت معرفی کنه. من چند نفر میشناسم فقط که اینجا کار می کنن، همشون هم با واسطه کار پیدا کردن! ندیدم کسی با سایت ها و این جور چیزا کار پیدا کنه ولی اگه استاد معرفیتون کنه به احتمال خیلی خیلی زیاد کار پیدا می کنین.

ببینم آلمان بیام برای ازدواجم در آینده نه چندان دور بهتره؟ یا نه؟
من نمی دونم شما دنبال چه مدل دختری هستین. اما همون طور که شما تو ذهنتونه که اینجا دوست دختر آلمانی پیدا کنین، خیلی از دخترای اینجا هم دنبال دوست پسر آلمانی می گردن!

یعنی دخترهای خوب ایرانی هستند که بخوان با من تو آلمان ازدواج کنن و با هم زندگی کنیم ؟یا اینکه همه یکی یا چند تا برا خودشون دارن؟ یا اصلاً اونا دنبال آدم های مایه دارن؟ یا دنبال آلمانی هان که به اونا بچسبند؟منظور اینکه بیام آلمان موقعیتم بهتر میشه؟ یانه؟البته میدونم سوالم کلیه و ممکنه بگین بستگی داره به خیلی چیزا.
 
به نظر من لزوما موقعیت بهتری پیدا نمی کنین. اگه به من باشه میگم ازدواج کنین بعد بیاین. اینجا آپشناتون خیلی کمتره. چون در کل میشه گفت عموما یه قشر خاصی هستن که میان خارج از کشور تحصیل می کنن. اگه شما جزو اقلیت باشین (یعنی متعلق به قشری غیر از این قشر باشین)، راحت نمی تونین کسی مثل خودتون برای خودتون پیدا کنین اینجا.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢٢ ] [ ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز اتفاق خاصی نیفتاد. فقط روال کلاس های آلمانی/فارسیمون دوباره برقرار شده و امروز اولین جلسه مون بود. اما امروز من گفتم زودتر می خوام برم، فقط فارسی صحبت کنیم. آخه امروز روزه گرفتم. خسته بودم. تازه کلی کار هم داشتم. می خواستم زود برگردم خونه.

میخوام تا فردا نتیجه ی اولیه ی کارمو بگیرم. امیدوارم خوب باشه لبخند.

تو راه کتاب بیگانه رو تموم کردم. امیدوارم به زودی وقت پیدا کنم و بیام قسمت های این کتاب و کتاب داستان دو شهرو که علامت زدم براتون بنویسم.

الانم کتاب جای خالی سلوچو شروع کردم که از همون صفحه ی اولش حرف های قشنگ و گفتنی داره که باید بیام براتون بنویسم.


[ ۱۳٩۳/۸/٢۱ ] [ ۸:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ما که اینجا دسترسی به این آدمای خفن انگلیسی حرف بزن نداریم! ولی یه کلمه بود همین استاده که دعوت شده بود اینجا به کار برد و برامون توضیح هم داد، من خیلی خوشم اومد. گفتم بیام به شما هم بگم، شما هم خوشتون بیاد نیشخند.

عبارتی که توی ارائه اش به کار برد، این بود: Jones for freedom.

این عبارت یعنی خیلی مشتاق آزادی بودن، یعنی واسه آزادی مردن (مردن به معنی همون اشتیاق ها، وقتی میگیم من می میرم واسه فلان چیز).

اما توضیحی که داد جالب بود. گفت خود فعل Jones در اصلش برای اون معتادایی به کار میره که مواد بهشون نرسیده، دارن می لرزن. یعنی تو اون لحظه مواد براشون حکم زندگی رو داره، یعنی اگه بهشون نرسه حالشون خیلی بده، خیلی نیاز مبرمی به مواد دارن.

حالا این فعل برای چیزای دیگه هم به کار میره، مثل همون آزادی، یا خیلی چیزای دیگه، یا به عبارتی بسط معنایی پیدا کرده لبخند.

هیچی دیگه. خواستم این فعلو شما هم یاد بگیرین، مخصوصا اگه معتادین، احتمالا خیلی به دردتون میخوره نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٢۱ ] [ ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب که از مهمونی اومدیم، وایرلس گوشیم روشن بود. همین که به محدوده ی وایرلس خونه رسید، اتوماتیک وصل شد و بلافاصله هم دیدم یه پیغام رو وایبر دارم. نگاه کردم دیدم خواهر بزرگتره. نوشته یه جای یه مقاله رو متوجه نمیشم، سه شنبه هم ارائه دارم. کی بیام برام توضیح میدی؟ زود لازم دارم. فردا یه وقت بده، خداحافظ!

با خودم گفتم ای بابا! یعنی من انقد به بیچاره گفتم وقت ندارم که الان فک میکنه باید حتما تاکید کنه که زود وقت میخواد؟سوال

عصری دیدم پیرامید رو وایبر پیغام داده بود یه سوالی پرسیده بود. جواب دادم. اونم آن بود. میگه راجع بهش بعدا باید با هم بیشتر صحبت کنیم. یه وقت اسکایپ به ما بده!

برام ثابت شد که انقد به مردم بیچاره هی گفتم وقت ندارم، وقت ندارم که حالا به این شکل ازم وقت میخوان!!

--

خواستم از همین تریبون از همه ی کسایی که بهشون گفتم وقت ندارم عذرخواهی کنم. باور کنین وقت نداشتم به خدا که بهتون گفتم ندارم یا گفتم بعدا جواب میدم یا با چند روز تاخیر جوابتونو دادم یا کوتاه جوابتونو دادم!

به هر حال شما به بزرگواری خودتون ببخشید لطفا، سعی میکنم دیگه اینطوری نباشم لبخند.


[ ۱۳٩۳/۸/۱٩ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یه عالمه کار واسه انجام دادن داشتم. خدا رو شکر قسمت های علمیش که مربوط به کار دانشگام بود تقریبا انجام شد. اما چیزایی که مربوط به کارم و کلاسم بود هنوز مونده. یه سری دانشجوی تازه دارم که میگن میخوان تو کلاس شرکت کنن. باید براشون دنبال مقاله بگردم و یه مقاله هم بدم که اونا ارائه بدن. دیروز یه کمی گشتم، ولی پیدا نکردم.

قرار بود شب ساعت 8 بریم خونه ی بچه ها. ما یه خورده دیر جنبیدیم، تا رسیدیم خونشون ساعت 8:15 اینا بود. اون یکی دوستامونم قبل از ما اومده بودن.

خیلی مهمونی خوبی بود. برای اولین بار تو عمرم سمبوسه خوردم لبخند. خیلی خوشمزه بود، ولی از اون غذاهاست که من عمرا درست نمی کنم! آخه زیاد روغن می بره. این جور غذاها رو من موقع خوردن خیلی دوست دارم. ولی موقع درست کردن هی فک می کنم این غذا سالم نیست، آخرش درست نمی کنم!

پیراشکی رو هم تا حالا فقط چند بار به خاطر همسر درست کردم. بامیه هم دو سال پیش اومدم درست کنم، شکل کوکو شد نیشخند. آخه من کم روغن می ریختم، این جوری نبود که روغ روشو بگیره، واسه همین عین کوکو میشد!

خلاصه که یه عالمه خوردیم و حرف زدیم و گفتیم و خندیدیم و بازی کردیم. ساعت 1:15 اینا بود که از خونشون اومدیم بیرون نیشخند. ساعت 12.5 اینا بود فک کنم که بچه ها گفتن فیلم ببینیم!! ولی خب من و همسر مخالفت کردیم و نتیجه این شد که بقیه شو هم بازی کردیم تا همون ساعت 1:15 که دیگه بالاخره صاحبخونه رو راحت گذاشتیم و اومدیم بیرون نیشخند.

---

امروز خدا رو شکر نه مهمون داریم، نه جایی دعوتیم. می تونیم یه کمی به کارامون برسیم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱۸ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبل از اینکه موضوعو بگم اینو بگم که قطعا چنین ابتکارها و تکنولوژی هایی تو خیلی از کشورای دیگه هم هستن، من اگه از این جور چیزا به عنوان "آلمانی" یاد میکنم صرفا به این خاطره که مثلشونو تو ایران ندیدم، نه اینکه این کارا مختص آلمانی ها باشن.

دیروز که رفته بودیم فروشگاه دوستمون یه نکته ی جالبی رو گفت که ما تا حالا نمی دونستیم. اینجا فروشگاها تقریبا همشون زنجیره ای هستن. فروشگاهای سوپرمارکتی هم استثنا نیستن. فروشگاهای مختلفی هم وجود داره، مثل ALDI، Kaufland، Penny, Lidl و شاید چندتا دیگه.

از بین اینا معمولا Kaufland (کافلند)، تنوع بیشتری داره و معمولا فروشگاهای بزرگ تری داره. ما گاهی میریم کافلند، گاهی میریم آلدی. اما بقیه رو هم تا حالا امتحان کردیم. بین این فروشگاهایی که ما میریم، فقط کافلنده که شماره ی چرخ خریدو ثبت می کنه.

وقتی میری چرخ خرید ورمیداریم، پایین هر چرخ خرید یه شماره نوشته شده. وقتی خریدت تموم میشه و میای بیرون، طرف اول به شماره ی پایین چرخ خریدت نگاه می کنه، شمارشو تو سیستم ثبت میکنه، بعد دونه دونه جنساتو از روی دستگاه رد می کنه و شمارشونو میزنه و خلاصه قیمتو بهت میگه.

بقیه ی فروشگاها این کارو نمی کنن. فقط جنسایی که خریدی رو میزنن و فاکتورتو بهت میدن.

ما تا دیروز نمی دونستیم علت این کار چیه. چرا چرخ خریدا شماره دارن؟ چرا طرف اول شماره ی چرخ خریدو ثبت می کنه؟

دیروز دوستمون گفت که این کارشون فلسفه ی جالبی داره. اینا با این کار متوجه میشن که مثلا یه آدمی اومده، پیتزا مارگاریتا خریده به علاوه ی سس مایونز مارک فلان، به علاوه ی کلم فلان قیمتی به علاوه ی کاهوی فلان مدل، به علاوه ی گردوی مارک فلان و خیلی چیزای دیگه. و این طوری دستشون میاد که مردم چه کالاهایی رو با هم می خرن.

و بر اساس همین داده هایی که تحلیل می کنن، هر از گاهی که میری فروشگاه می بینی جای کالاهای فروشگاه کلا عوض شده. یه سری کالاها جا به جا شدن. مثلا کلا آردا که قبلا جلوی ورودی بود، الان رفته تو قسمت وسط قرار گرفته. یا مثلا مرباها که قبلا کنار نسکافه ها بود، الان رفته کنار سس ها قرار گرفته (البته اینا همش مثال بود و واقعی نبودن ها، وگرنه مربا چیکار داره به سس؟نیشخند).

البته شاید شبیه این چیزا رو تو سایتا هم دیده باشین. مثلا سایت آمازون که آدم میره چیزی بخره، هر وقت یه چیزی رو سرچ می کنی، اون زیرش مینویسه "کسایی که این کالا رو خریدن به کالاهای زیر هم نگاه کردن" و اینطوری کالاهای مشابهی با قیمت های مشابهی رو بهت پیشنهاد میده.

من تا حالا هیچ وقت فکر نمی کردم این سیستمو توی فروشگاه مواد غذایی مثل کافلند هم پیاده کنن، ولی خب مثل اینکه این کارو می کنن. خیلی خوشم اومد از این کارشون لبخند. اصلا دیدم نسبت به کافلند عوض شد، انقد که ما رو تحویل می گیره و براش مهمه ما چیا رو باهم میخریم چشمک.

[ ۱۳٩۳/۸/۱٧ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز عصری با همسر رفتیم خرید. قرار بود ساعت 5.5 اینا بریم. ولی نهایتا 7 بود که راه افتادیم. همش هم به خاطر اینکه من یا داشتم برنامه مو اجرا می کردم، منتظر بودم نتیجشو بگیرم، یا داشتم ایمیلای بچه ها رو جواب میدادم.

این روزا خیلی ایمیل دارم. همش باید بچه های کلاسو هماهنگ کنم که کی کدوم مقاله رو ارائه بده. بعضی ها هنوز مقاله ندارن، باید بهشون مقاله بدم. خودمم مقاله ای نیست که خونده باشم و بتونم معرفی کنم، مجبورم برم براشون دنبال مقاله بگردم.

کلی هم ایمیل های استاد و بچه های گروه و این جور چیزا هست که باید جواب بدم. ایمیلای مربوط به اینجا هم هست که مسلما اولویتشون خیلی پایین تر از ایمیل های درسی خودمه ولی خب خدا رو شکر اینا هم امروز همشون تموم شد لبخند.

داشتم می گفتم، ساعت 7 رفتیم بیرون. تو ایستگاه قطار که منتظر بودیم، به همسر گفتم الان میریم فروشگاه، دوستامونو اونجا می بینیم. آخه اونا هم همیشه از همین فروشگاه خرید می کنن. همسر گفت نه، اونا الان برگشتن. زودتر میرن. گفتم نه، الان میریم می بینیمشون.

رفتیم، از قطار که پیاده شدیم، دیدیم اونا هم از قطار پیاده شدن! دیگه با هم رفتیم تو، یه گشتی زدیم و خریدامونو کردیم. هردومون خرید کلی داشتیم. واسه همین زیاد طول کشید. به همسر پیشنهاد دادم الان که با بچه ها بیرونیم، پیتزا بخریم برای هممون، بریم خونه ی ما بپزیم. گف باشه. بعد گفتیم خب اون یکی خانواده اگه به گوششون برسه واویلا میشه که دعوتشون نکردیم چشمک. گفتیم خب زنگ می زنیم میگیم اونا هم بیان.

ساعت 8:10 اینا بود. زنگ زدم بهشون گفتم آب دستتونه بذارین، بیاین خونه ی ما شام بخورین. اونا هم گفتن چشم نیشخند. گفتم فک کنم ما 9 اینا خونه باشیم دیگه. زودتر نیاین که پشت در می مونین. باز گفتن باشه!

خریدمونو کردیم و کللللی دیگه طول کشید با اینکه اکثر چیزا رو خریده بودیم! تا وقتی اومدیم بیرون از فروشگاه ساعت ده دقیقه به نه شده بود. قطار 9 اینا می اومد. یعنی اینکه ما دیرتر از نه می رسیدیم خونه! رفتیم تا ایستگاه قطار، دیدیم قطار 9:05 تازه میاد! هی خدا خدا می کردیم دوستامون با ماشین بیان و ما رو هم وسط راه سوار کنن چشمک.

آخه دستمون خیلی پر بود. چیزایی هم که خریده بودیم، خیلی بدبار بود. مخصوصا اون شیش تا پیتزا! نتیجه اش این شد که من فقط شیش تا پیتزا دستم بود، همسر طفلکی همه ی بقیه ی بارا رو برداشته بود.

آخرشم بچه ها نیومدن و با قطار رفتیم. اون یکی دوستامونم گفتن میرن خونه وسایلشونو میذارن، بعد میان. رسیدیم خونه، من کیفمو گذاشتم که برم کاپشنمو بذارم تو کمد، زنگ در خونه رو زدن!! از پنجره نگاه کردم دیدم بعله، دوستامونن (اونایی که ماشین داشتن و دوست داشتیم ما رو سر راه سوار کنن)!

درو باز کردیم اومدن. خونه هنوز کاملا نامرتب بود. دم در میگن میخواین بریم دوباره بیایم؟خنده اینو جدی می گفتن ها!

گفتم نه، بیاین تو. اومدن تو بهشون گفتیم خونه رو مرتب می کنین یا غذا رو آماده می کنین؟! اونا هم گفتن فرقی نداره، یه کاری بدین ما انجام بدیم. دیگه دادیم قارچا و فلفل دلمه ای ها و کالباسا رو خورد کردن! تا موقع من ظرفا رو شستم، همسر هم خونه رو مرتب کرد.

یه دونه از پیتزاها رو گذاشته بودیم نیم پز شه که اون یکی بچه ها هم سررسیدن. تا وقتی پیتزاها می پخت، یه کمی بازی کردیم و یه کمی هم دنبال مقصدهای توریستی بین راهمون گشتیم و راجع به مسافرت صحبت کردیم.

تا پیتزاها آماده شد و ما هم کم و بیش به توافق رسیدیم برای نحوه ی مسافرت، ساعت شد یازده! یازده شاممونو خوردیم و بعدش بازیمونو که نصفه مونده بود ادامه دادیم. بازی دیشب اصلا نچسبید، هی وسطش بحث شد، وسطش غذا خوردیم، کلا مثل همیشه نبود. ولی خب بازم خوب بود.

ساعتای 12:30 بود که بچه ها رفتن از خونه ی ما. تا ما خواستیم بخوابیم 1:45 بود!!

فک می کردم صبح خیلی بخوابیم، ولی من از ساعت 7 بیدار بودم، یعنی بعد از نماز کلا خوابم نبود. یه کمی موندم تو رختخواب، ولی دیدم کلا خوابم نمی بره. بلند شدم، یه کمی به کارام برسم.

---

ما قصد داشتیم امشب (یعنی شنبه شب) بچه ها رو دعوت کنیم. ولی وقتی تو فروشگاه بودیم، بچه ها گفتن فردا (یعنی شنبه شب) بیاین خونه ی ما. این شد که ما دیشب دعوت کردیم و امروز هم میریم مهمونیمونو پس می گیریم لبخند.


[ ۱۳٩۳/۸/۱٧ ] [ ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قرار شده برای اولین بار برای کریسمس بریم مسافرت. اگرچه خوشحالم از اینکه میریم مسافرت ولی پارسال کریسمسو ایران بودیم. دوست داشتم میشد امسال هم بریم ولی خب نمیشه دیگه. من کلاس دارم قبل و بعد کریسمس. این ددلاین مقاله و این چیزا هم که دیگه قوز بالاقوز میشه، نمی تونم برم. همسر هم که تازه رفته.

خلاصه اینکه قرار شد برای کریسمس بریم هلند. هرچند یه خورده سرده اون موقع، ولی خب جای دیگه ای نبود که روش به توافق برسیم. آخه تنهایی که نمیریم، چهار تا خانواده ایم که یه ماشین کرایه کردیم با هم بریم. با ون قراره بریم نیشخند.

آخه دو تا راننده بیشتر نداریم، بقیه گواهی نامه هاشونو تبدیل نکردن! واسه همین دیدیم گناه دارن اون بنده های خدا اگه بخوایم دو تا ماشین بگیریم. لااقل یه ماشین بگیریم که اونا هم یه کمی بتونن نوبتی استراحت کنن.

بین این چهار خانواده هم تنها کشوری که هیچ کس تا حالا نرفته بود، همین هلند بود! جالبش این بود که هممون یه عالمه کشور بود که نرفته بودیم ها، ولی مشترک نبود! مثلا ما یونان دوست داشتیم بریم که بچه ها رفته بودن. اونا دوست داشتن بارسلونا برن که ما رفته بودیم. از همه جالب تر ایتالیا بود! ما تو ایتالیا رم رفته بودیم، فلورانس و ونیز نرفته بودیم. یه خانواده ونیز رفته بود، رم و فلورانس نرفته بود. یکی دیگه فلورانس رفته بود، رم و ونیز نرفته بود!! خلاصه، سر ایتالیا هم به توافق نرسیدیم نیشخند.

البته روزایی که ما میریم کلا تعطیل رسمیه و مثل یکم فروردین ما میمونه که هیچ کس حاضر نیست اون موقع بره مسافرت. همه دوست دارن خونه هاشون باشن. ولی خب برای ما که مهم نیست! ماشین اون موقع ارزون تر بود، هتل ها هم همین طور. واسه همین درست همون روز کریسمس و یکی دو روز این ور اون ورشو رزرو کردیم.

خیلی خوشحالم که دوستای به این خوبی داریم. خود به خود کارا تقسیم شد! بدون اینکه کسی بیاد برنامه ریزی کنه برای تقسیم بندی کارا! همسر هتلا رو رزرو کرد. یکی از بچه ها ماشین گرفت. یکی از بچه ها گفت من جاهای دیدنیشو در میارم. خلاصه، باید مسافرت رفتن ما رو تو کتابای اجتماعی بنویسن چشمک (یادتون اون درس تقسیم کار کتاب اجتماعی اول راهنمایی که می گفت پدر چایی را آماده می کند، برادر نان می خرد، خواهر سفره را پهن می کند؟ چشمک).

راستی، یه نکته ی جالب این بود که اول دوستمون تلاش کرده بود که ماشینو برای سه روز بگیره، طوری که یکشنبه تحویل بدیم ماشینو. هدف هم این بود که ارزونتر بشه. ماشینا خیلی گرون بودن اون جوری. بعد امتحان کرده بود، فهمیده بود اگه بگی ماشینو دوشنبه تحویل میدم ارزونتر درمیاد خنثی.

اینطوری شد که ما تصمیم گرفتیم یه روز بیشتر ماشینو کرایه کنیم تا ارزونتر بشه. بعدش هم که دیدیم یه روز بیشتر ماشین داریم، گفتیم خب سفرمونو یه کمی طولانی تر می کنیم. قرار شد یه شب هم لوگزامبورگ بمونیم لبخند. با اینکه آدم فکر نمی کنه جای خاصی باشه، اما مثل اینکه جای قشنگیه و ارزش رفتن داره. الانم من یه کمی سرچ کردم راجع بهش، خیلی قشنگه.

حالا الان من فقط دلم می خواد تند تند کارامو انجام بدم. مقالمو هم بنویسم و با خیال راحت برم هلند گردی چشمک.

---

یکی از آرزوهام اینه که بتونم یه بار برم ایران گردی!! الان که اومدم اینجا خیلی دلم می خواد بتونم یه روز بیام ایران، ایرانو به عنوان یه توریست ببینم. ولی نمیشه. آدم وقتی میاد انقد خانواده و فک و فامیل توقع دارن آدمو ببینن که یه روز آدم میخواد بره مشهد، همه میگن اوووه همش چند روز اومدی، اونم میخوای شهر خودمون نباشی؟!!

البته اینم بگم که مامان من تنها موردی که باهاش مشکلی نداره، همینه نیشخند. اصلا کلا اگه به مامانم بگم تمام مدتی که اومدم ایران میخوام برم رختخوابمو پهن کنم تو یه امامزاده، همش اونجا باشم، میگه برو دخترم نیشخند. ولی خدا نکنه بخوای یه جایی بری که فقط تفریحی باشه، زیارتی نباشه چشمک. دیگه اونجا همش میپرسه خب برا چی می خوای بری؟ حالا مگه چی داره؟ شهر خودمونم که اینا رو داره چشمک. (البته به این شدت نیست مامانم ها، من یه کمی بولدش کردم، ولی خب خیلی پرت هم نیست از اینی که گفتم چشمک).

---

میگم این طلبیدن های امام رضا فقط بردش داخل کشوره؟!سوال نمیشه ما رو از همین جا بطلبه بیایم؟چشمک

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱٦ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز نیومدم چیزی بنویسم براتون. حالا فک می کنین کجا بود؟ دیروز تو لپ تاپم بودم کلا!!

صبح که توتوریال اون آقاهه بود که من دیر رسیدم بهش. اول که اصلا ساختمونو پیدا نمی کردم. بعد اتاقو پیدا نمی کردم.

اتاقی که جلسه اونجا بود، تو زیرزمین بود. پریروز که با بچه ها صحبت می کردیم، یکیشون گفت که پیدا کردن ساختمونش سخته، باید این وری بری که بهش برسی و یه جهتی رو نشون داد. اتاقش هم حواستون باشه اشتباهی نرین. زیرزمین اون ساختمون دو قسمت مجزا داره که به هم وصل نیستن. اگه اشتباهی برین تو، اتاقو کلا پیدا نمی کنین. از در که رفتین تو باید برین زیرزمین سمت راست.

من مثلا میخواستم زودتر برم صبح که بتونم همه چی رو پیدا کنم زود. ولی دیر جنبیدم، یه قطارو که از دست دادم. قطار بعدی هم دیر اومد. خلاصه ساختمونو باز خیلی سخت پیدا نکردم. فقط هی با شک می رفتم جلو. آخه ساختمونای دانشگاه اینطوریه که از یه طرف دهگان ها اضافه میشه، از یه طرف یکانا. به این ترتیب آدم راحت می تونه ساختمونو پیدا کنه. ولی بعضی وقتا این نظم به هم می خوره. این دقیقا یکی از همون ساختمونایی بود که نظمو به هم زده بود. یعنی مثلا فک کنین ساختمون 25 بعد از ساختمون 12 باشه!! یه چیزی تو این مایه ها بود.

حالا ساختمونو پیدا کردم. از در رفتم تو، سمت راست راه پله بود. همونو رفتم پایین. دیدم اتاقی که میخوام اینجا نیست. اومدم بالا از چند نفر که نشسته بودن پرسیدم، گفتن نمی دونن. گفتن این اتاق مال یکی از کارمنداست، از اون می تونی بپرسی و یه اتاقو بهم نشون دادم.

از طرف پرسیدم میگم اتاق فلان تو زیرزمین کجاست؟ میگه این اتاق تو زیرزمین نیست. منو برد تو یه راهرو که مشخص بود اتاق اساتید یا آزمایشگاهی چیزیه. گفت این وری باید بری. منم یه کمی رفتم، چون مطمئن بودم اونجا نیست برگشتم.

دوباره از یه خانومه پرسیدم، بهم گفت باید کجا باید برم. خلاصه تا رسیدم تقریبا 25 دقیقه ای دیر شده بود. البته من نمی دونم اون دقیقا ساعت چند شروع کرده بود. آخه روز اول که باد تقریبا یه ربع تاخیر شروع کرد.

خلاصه، بعد از جلسه بدو بدو اومدم خونه و به بقیه ی کارام رسیدم. عصری دوباره جلسه بود و بعدش هم شام بود. جلسه ی عصری رو هم به دلیل تاخیر قطار با هفت هشت دقیقه تاخیر رسیدم.

کلا نمی دونم چرا تِرَم ها دیگه برنامه اش به هم ریخته!! قطارا اعتصاب کردن!

بعد از جلسه ی عصری دودل بودم که شامو برم یا نه. از قبل گفته بودم میام. ولی چون استادم باز ایمیل زده بود که الان هدفت از این آزمایش هایی که انجام میدی چیه؟ و ضمنا قرار بود یه نتیجه ی اولیه ای تا امروز به استادم تحویل بدم و با توجه به اینکه یه اشکال اصلی تو برنامه ام پیدا کرده بودم، خیلی کار داشتم واسه انجام دادن.

با یکی از بچه ها صحبت کردم، گفتم به نظر تو من الان چیکار کنم؟ برم خونه کارامو بکنم یا بیام با این آقاهه شام بخورم؟ آخه همیشه که همچین پایی نمی افته که آدم با یه آدم کله گنده شام بخوره. مخصوصا که خیلی فیلدش به من می خورد و مستعد مخ خوردن هم بود استاده چشمک. آخه اون روز که حضوری دیدمش (قبلش اینو بگم که دقیقا روی فیلد من این آقا یه مقاله داره)، گفتم چرا شما اون سیستمتونو توسعه ندادین بهبودش بدین؟ شما که رو این فیلد مقاله داشتین. گفت آخه اون دانشجو لیسانس بود، کارش کوتاه مدت بود. واسه همین به نظرم اومد راه داره آدم رو مخ این استاد کار کنه چشمک.

ولی به حرف دوستم گوش دادم و گفتم میام خونه. آخه حرف جالبی زد، گفت تو دیگه نزدیک دفاعته. سالای وسطت نیست که بگی استاد فراموش می کنه. بهتره سعی کنی به ددلاینت برسی که تاثیر خوبی رو استاد بذاری.

اومدم خونه. دوباره نشستم پای برنامه ام. می دونستم که تا امروز که استادمو اسکایپی می بینم تموم نمیشه. اما می خواستم اگه تموم نشد و نتیجشو نگرفتم، دلیلش تلاش نکردن من نبوده باشه.

تا 12 کار کردم و اون قسمتی که می خواستم درست کنمو درست کردم. ولی خود ران برنامه ام چندین ساعت وقت میخواد؛ تازه به شرط اینکه ارور نده (که البته داد!).

امروز صبح کارای نهاییش گذاشتم و گذاشتم ران بشه (تا همین جاشم دیشب فکر نمی کردم بتونم تا امروز انجام بدم). کلا 5700 تا جمله است. تو جمله ی 1200 اینا خطا داد. بعد از حدود نیم ساعت اجرا.

ولی دیگه ساعت 10 بود، من 11 قرار داشتم. قطعا نمی رسید به ساعت 11. ولی بازم نمی خواستم من تلاش نکرده باشم. تا ده دقیقه به یازده تلاشمو برای حل مشکل کردم و ایده ی اصلیشو طراحی کردم تو ذهنم. ولی ترجیح دادم قبل از اینکه با استاد صحبت کنم، یه کمی حرف هایی که می خوام بزنمو جمع بندی کنم.

واسه همین ده دقیقه به یازده دیگه کار خودمو گذاشتم کنار. دفترمو آوردم؛ چیزایی که می خواستم راجع بهش با استاد صحبت کنمو نوشتم و منتظر شدم که استاد بیاد. ساعت یازده شد نیومد. منم یه کامنت براش گذاشتم که بدونه من هستم. ساعت 11:07 اینا بود که اومد.

خدا رو شکر امروز خیلی خوشحال و خندون بود. بهش گفتم که دیشب متوجه یه اشکال اصلی تو برنامه ام شدم و هنوز نتیجه ای ندارم که بگم. ولی سعی می کنم تا چند ساعت دیگه بگیرم نتیجمو. خندید گفت اصلا اشکالی نداره لبخند. از عجایب روزگاره البته که استادم سر چنین موضوعی بخنده چشمک.

خلاصه، منم راجع به یه سری مشکلات فعلی کار باهاش صحبت کردم و گفتم که این کارا رو کردم، اینا رو باید بکنیم و از این حرفا.

بعدم حرفام تموم شد، گفتم بذار حالا که حالش خوبه بگم چی می خواستی بگی که تو ایمیلت نوشته بودی جمعه باید راجع به آزمایش های فعلیم و هدفش و این حرفا صحبت کنیم؟

خودم بحثو پیش کشیدم. گفت آها، میخواستم بگم ددلاین کنفرانسا نزدیکن. برا کدوم کنفرانس می خوای مقاله بدی؟ عنوان مقاله ات چی قراره باشه؟ گفتم ها؟تعجب من هنوز هیچ نتیجه ای نگرفتم!! مقاله ام کجا بود؟ (البته اینو تو دلم گفتم چشمک).

خلاصه یه کمی هم راجع به مقاله ی آینده صحبت کردیم. این طور که بوش میاد من باید تا شیش هفت ماه دیگه دفاع کنم. این مقاله رو به عنوان مقاله ی دفاعم می خواد ظاهرا (البته امروز چیزی راجع بهش نگفت). منم باز دیدم امروز خوشحاله گفتم باید راجع به فلان چیزم یه کمی بیشتر کار کنیم و اونم میخوام تو پایان نامه ام بیارم و راجع بهش بحث کنم و اینا. از اونم استقبال کرد لبخند.

فقط اینکه خب حالا من یه چیزی گفتم، تو چرا یادداشت کردی؟!! ایده ای که دادمو یادداشت کرد که حتما برم دنبالش!! حالا مجبورم انجامش بدم نیشخند.

آخرش هم گفتم من دیگه حرفی ندارم! اگه تو حرفی داری بگو. پرسید به نظرت تا کی می تونیم مقاله رو سابمیت کنیم؟ ددلاین کنفرانس ها رو گفت. من دوست ندارم برا این کنفرانسی که ددلاینش دسامبره بفرستم. آخه اصلا کنفرانسشو دوست ندارم. به نظرم سطحش پایینه. اون کنفرانسی هم که من دوست دارم و ددلاینش مناسب تره (فوریه است)، تو چینه!! یعنی بلند شم برم چین از اینجا؟ فک کنم خدا تومن بشه هزینه اش!

جدای از هزینه ی رفت و آمدش، هزینه ی ثبت نامش هم داغون می کنه آدمو. الان نگاه کردم مال امسالشو. هزینه ی ثبت نامش حدود 300 دلاره!! ولی خب این یکی رو واقعا حاضرم پول بدم، برم. واقعا آدم برای آینده اش نیاز داره به همچین کنفرانس هایی چشمک. نه به خاطر کیفیتش و ارائه هاش ها، به خاطر استادایی که می بینی و میتونی تلاش کنی روشون کار کنی که تو رو به عنوان دانشجو، پست داک یا هر عنوان آکادمیک دیگه ای بردارن چشمک.

خلاصه که الان واقعا انگیزه ی مضاعفی دارم برای اینکه بشینم نتیجه هامو بگیرم. فقط امیدوارم نتیجه هام امیدوارکننده باشه لبخند.


 

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱٦ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز از اون روزا بود که تموم نمی شد!

ظهر با بچه ها قرار داشتم برای ناهار (یا شایدم قهوه، هنوز معلوم نبود). عصری هم با این آقایی که از یه دانشگاه آمریکایی دعوت شده.

مثل همیشه ساعتای 7 بیدار شدیم و دیگه نمی خواستیم بخوابیم. دیشب تا ساعت 12 بیدار بودم، ران برنامه ام تموم نمی شد (این ران نهایی نیست که نتیجه داشته باشم هنوز، پس منتظر نتیجه اش نباشین چشمک). هر کار هم می کردم چیزی به ذهنم نمی رسید که چطوری بفهمم چقدر مونده تا تموم شه. آخرش یه روشی به ذهنم رسید، چک کردم دیدم هنوز به نصف داده ها هم نرسیده!

رفتم گرفتم خوابیدم. همسر زودتر از من رفته بود خوابیده بود. ولی خب صبح از همون ساعت 7 بیدار شدیم دیگه کلا. اومدیم صبحونه بخوریم که نون دو تا بیشتر نداشتیم (منظورم نون توسته)! خب مسلما بس نبود دیگه. همسر گفت من نمی خورم، میل ندارم. حالا نمی دونم میل نداشت واقعا یا جانفشانی کرد چشمک.

من اون دو تا نونو خوردم. برای همسر هم کیک آورد که با چاییش بخوره. یه دونه بیشتر نخورد. اول همسر از خونه رفت بیرون، من یه کمی دیرتر می خواستم برم.

میخواستم قبل از رفتنم یه کمی خونه رو مرتب کنم. یهو به خودم اومدم دیدم دیر شده. تندتند لباسامو پوشیدم، یه سری نامه رو که مدت ها بود تو کمد ولو بودن پانچ کردم و گذاشتم تو زونکن. آشغالا رو بستم، کاغذای زباله رو هم ورداشتم و بدو بدو از خونه زدم بیرون.

به این امید بودم که قطار یه دقیقه دیر کنه تا من برسم و رسیدم لبخند. البته اگه قطار بعدی رو هم می گرفتم احتمالا دیر نمی رسیدم، ولی خب دوست داشتم زودتر برسم.

سخنرانی امروز خیلی بهتر از دیروز بود. دیروزش خیلی ریاضی وار بود و من خیلی برام ملموس نبود. اما امروزیه حداقل راجع به فرمولایی بود که من در حال حاضر استفاده می کنم (البته به صورت غیرمستقیم).

بعد از سخنرانی قرار بود با بچه ها بریم ناهار یا قهوه بخوریم. آخه یه سری بودجه هست که هرسال هست و دانشجوهای دکترا باید تصمیم بگیرن چطوری خرج بشه. بودجه مخصوص اینه که مثلا یکیو دعوت کنن (مثل همینی که الان دعوت کردن)، بیاد برامون توتوریال بذاره، یا مثلا یه سری ریسورس لازم داریم بگیم بخرن و کارهایی مثل این.

ما از قبل ایمیلی هماهنگ کرده بودیم با هم و مشخص بود کیا رو میخوایم دعوت کنیم و بودجه رو چطوری می خوایم صرف کنیم. واسه همین گفتیم پس بیاین همین طوری بریم با هم سلف دانشگاه. حرفای معمولی بزنیم. مثل یه جلسه ی دوستانه باشه.

قبل از اینکه بریم یکی از بچه ها از من پرسید تو مشکلی نداری؟ نمی خوای بری خونه یا جایی؟ گفتم نه، چطور؟ گف کارمندای قطار آلمان (دویچه باهن) اعتصاب کردن و از پنج شنبه تا دوشنبه هیچ قطاری حرکت نمی کنه. بنابراین اگه خونه ات شهر دیگه است باید امروز بری. گفتم نه من مشکلی ندارم.

حالا همین حرفو یکی از بچه ها به استاد مدعو گفت. یعنی بهش اطلاع رسانی کرد که اگه می خوای با قطار جایی بری تا دوشنبه نمی تونی بری و این حرفا. یکی از استادا که اونجا بود سریعا تلاش کرد که قضیه رو جمع کنه!! گفت نه ماشین داریم و از این حرفا (یه ماشین در اختیار استاد مدعو میذارن همیشه).

حالا جالب بود که استاد مدعو وایستاد یه کمی بیشتر با ما بحث کنه و راجع به این اعتصاب بودنه، استاد دیگه هی دلش می خواست اینو بکشه با خودش ببره!! استاد مدعو گفت خب از این اتفاقا تو آمریکا هم می افته و با استاد دیگه رفت.

بعدش ما با بچه ها رفتیم ناهارو با هم خوردیم. راجع به همه چی حرف زدیم، اینکه میخوایم چیکار کنیم بعد از دکترامون؟ کجا دوست داریم کار کنیم؟ چطوری اپلای کنیم برای کار و خلاصه خیلی چیزا! یکی از بچه ها که تقریبا دو سه ماه دیگه می خواد تزشو سابمیت کنه، کم کم می خواد دنبال کار بگرده. بحث از کاورلتر شد. میپرسه باید برای هر شغل کاورلتر هم بنویسیم؟خنثی!

اینو دیگه ما هم که برای شغل تا حالا به عمرمون اقدام نکردیم می دونستیم! اینجا و خیلی کشورای دیگه، برای کار که اقدام می کنین باید یه نامه بنویسین که بهش می گن کاور لتر و توی این نامه مشخص می کنین که "چرا فک می کنین شما برای این شغل مناسبین؟". یعنی مثلا توش میگین شما توی توضیحات شغل نوشتین فلان مهارتو لازم دارین و منم در این زمینه فلان تجربه ها رو دارم و خلاصه از این حرفا دیگه. برای هر شغل هم باید حتما جدا نوشته بشه، چون دقیقا باید ارتباط کارهای قبلی شما و شغلی که براش اپلای می کنینو بگه. نیمشه یه چیز کلی بنویسین واسه همه جا بفرستین.

خلاصه بعد از ناهار هم ادامه ی حرفامون به دانشکده کشید و تا ساعت 2 داشتیم جلوی در دانشکده با هم حرف می زدیم!!

جالب بود که یکی از بچه ها که روسی بود و یکی که آلمانی بود می گفتن آمریکایی ها اصلا به ما شبیه نیستن. و اونی که روسی بود معتقد بود که آلمانی ها به روس ها شبیه ترن تا آمریکایی ها. ولی برای ما دقیقا برعکس بود. یعنی من می دونستم که فرهنگ آمریکایی به ایرانی خیلی نزدیک تره. برعکسش فرهنگ آلمانی خیلی از ما دوره.

و جالب بود که اونا می گفتن فرهنگ آمریکایی رو دوست ندارن و من میگفتم دوست دارم. آخه تو همین دو باری که استاد آمریکایی دعوت کردن من به وضوح دیدم که شباهت های بیشتری با ما دارن نسبت به آلمانی ها.

روسه می گفت من گاهی وقتا دچار خوددرگیری میشم، احساس می کنم یه رگه هایی از نژادپرستی تو وجودم هست. مثلا وقتی وارد یه جمعی میشم که همشون ترکن، احساس خوبی ندارم.

آلمانیه هم میگفت بابابزرگ من گاهی وقتا حرفای خیلی نژادپرستانه ای میزنه. ولی من نمی تونم باهاش بحث کنم. من تو این قسمت اصلا وارد نشدم، چون من خودم دقیقا اون اقلیتی ام که اینا ازش بدشون میاد نیشخند. واسه همین فقط گوش دادم.

بعد از این ناهار طووولانی، رفتم نمازخونه ی کلینیکی که نزدیک دانشگاه بود (از قبل می دونستم نمازخونه داره)، نمازمو خوندم، رفتم تو کتابخونه نشستم تا یه کمی کارامو انجام بدم تا زمان قرارم با استاد مدعو بشه.

تا وقتی من این کارا رو انجام دادم ساعت از 2.5 هم گذشته بود. وقت زیادی نداشتم واسه کار کردن. بی خیال کار علمی شدم. فقط یه کمی ایمیلامو چک کردم و لپ تاپمو سر و سامون دادم.

ساعت 3.15 رفتم سر قرار. رفتم تو اتاق منتظر شدم، استاده نیومد. یه چند دقیقه بعدش پیداش شد، گفت ببخشید من موقع قرار قبلی کلید این اتاقو نداشتم، تو اون یکی اتاق که اتفاقا خالی هم بود نشستیم با اونی که قرار داشتیم. دیگه منم رفتم تو همون اتاق و صحبت کردیم.

حدود ده دقیقه صحبت علمی کرد، بعد زد تو خط اینکه میخوای بعدش چیکار کنی؟ کجا می خوای زندگی کنی؟ می خوای برگردی یا نه؟ و این چیزا! یه ده دقیقه هم آخرش بحث علمی کرد، بقیه اش همش حرف دوستانه بود. انگاری رفتی با یکی قهوه بخوری!!

طفلکی خودش انقد کله گنده بود، فک کنم فک می کرد همه کله گندن! نمی دونست ما سالی و ماهی یه بار همچین آدمی می بینیم، می خوایم ازش حداکثر استفاده رو بکنیم!!

اما تو همون حرفای دوستانه اش هم چیزای مفیدی گفت. مثلا یه چیزی که گفت من اینجا براتون می نویسم شاید به درد کسی خورد.

موقعیتی رو در نظر بگیرین که شما و همسرتون هر دوتا ارشدتونو تموم کردین و هردوتون می خواین برای دکترا اقدام کنین (یا هردوتون برای پست داک، یا یکیتون پست داک و یکی دکترا). تو این حالت معمولا مشکل اینه که امکان اینکه هردوتون تو یه دانشگاه پذیرش بگیرین واقعا خیلی سخت پیش میاد.

تو این حالت گفت، هرکس اول اقدام کرد و پذیرش گرفت، به استادش بگه که همسر منم یه شخص آکادمیکه و میخواد برای پی اچ دی یا پست داک برای همین دانشگاه اقدام کنه. آیا شما می تونین همسر منو کانکت کنین به استادی اون دپارتمان و باهاشون صحبت کنین؟

گفت خیلی از استادا این کارو می کنن. یعنی گفت اصلا مهم نیست که حتی رشته ی همسر شما هم با شما یکی نباشه، مثلا شما ریاضی خوندین و الان می خواین پست داک بگیرین، همسر شما هم مثلا برق خونده و می خواد پست داک بگیره. هرکی اول گفت به استادش میگه لطفا برای همسر من با استادای اون یکی دانشکده صحبت کن.

گفت این شرایط خیلی کم پیش میاد. معمولا دانشجوها این طوری نمیان. کم پیش میاد که یه زوج از یه کشور دیگه بیان که هردوشون در چنین سطح بالایی باشن. واسه همین تو این موقعیت های خاص استادا کاملا بهتون کمک می کنن.

گفت اگه خود من باشم، تا جایی که بتونم میرم با استادای اون دانشکده صحبت می کنم ببینم چیکار میشه کرد. سعی می کنم یه کاری برای همسر طرف هم جور کنم که اونم بتونه بیاد تو همون دانشگاه.

خلاصه اگه خواستین برای دکترا یا پست داک برای آمریکا اقدام کنین، این نکته رو مد نظر داشته باشین لبخند.

یه حرف دیگه ای که زد و برای من جالب بود این بود که به ماها میگفت short term phd خنثی! میگفت دانشجوهای من تازه بعد از سه سال می فهمن قراره چیکار کنن! تازه بعد از سه سال شروع می کنن کم کم به پابلیش کردن کاراشون. واسه همینم هست که وقتی بچه های ما از دکترا فارغ التحصیل میشن، کلی مشهورن تو دنیا. چون قشنگ کلی مقاله دادن. ولی شما تو سه سال کاری نمیرسین بکنین. من دانشجوهام پنج سال یا شیش ساله فارغ التحصیل میشن.

بعد از این بحثا هم دوباره یه ده دقیقه بحث علمی کرد و گفت چیز دیگه ای هست که فک می کنی من می تونم راجع بهش بهت کمک کنم؟ یه کوچلوی دیگه حرف زدیم و بعدش گفت خب اگه دیگه حرفی نداری، من یه زنگ تفریح کوتاه قبل از اومدن نفر بعدی داشته باشم. منم گفتم خداحافظ دیگه نیشخند.

یعنی خودمون ایرانی ها دو درن ها! اگه یه آلمانی بود از همون 3:15 تا خود 4:15 باهات بحث علمی می کرد!!

ولی خب کلا جلسه ی خوبی بود، دوست داشتم لبخند. تجربه ی حرف زدن با یه آدم کله گنده ی آمریکایی که بحثاش بیشتر حول و حوش فرهنگ آمریکایی بود تا بحث علمی، خودش تجربه ی جالبی بود چشمک.


[ ۱۳٩۳/۸/۱٤ ] [ ٧:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گرچه عاشورا رد شده، ولی من یه متن کوتاهی یه جا دیدم که خیلی دوست داشتم. صحت و سقمش رو هم به عهده نمی گیرم که آیا آقای حائری این حرفو زدن یا نخیر. لطفا شما اصل مطلبو بگیرین، به اینکه کی گفته کاری نداشته باشین:

 

آیت الله محی الدین حائری شیرازی: حضرت حسین (علیه السلام) در شب عاشورا یک جور سخن گفت و در روز عاشورا یک جور دیگر: شب عاشورا، سخن از ( نمیخواهم، احتیاج ندارم، بروید ، بیعتم را برداشتم) بود، روز عاشورا میگوید: بیائید به من کمک کنید، آیا یاور و مددکاری هست؟ هل من ناصر ینصرنی؟ شب صحبت میکند تا مبادا خبیثی در بین طیب ها باشد، و روز سخن میگوید تا مبادا طیبی در بین خبیث ها مانده باشد، شب غربال میکند تا فقط صالحان بمانند و روز غربال میکند تا فقط اشقیاء در مقابل او ایستاده باشند، آنکه در عرفه آنچنان میگرید، میتواند در عاشورا جهانی را اینچنین بگریاند.

[ ۱۳٩۳/۸/۱٤ ] [ ٩:٥٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب بعد از مدت ها که بی رب بودیم، من سر راه رب خریدم و در نتیجه غذای محبوب همسر (ماکارونی) رو پختیم! و از اونجایی که خیلی وقت بود ماکارونی نخورده بودیم به قصد خودکشی ماکارونی خوردیم نیشخند. شب موقع خواب دیدم دیگه زیادی سیرم! گفتم باشه فردا رو روزه می گیرم.

این شد که امروزو روزه گرفتم.

این هفته گروهمون یه نفرو دعوت کرده از یکی از دانشگاهای آمریکا که بیاد برامون تو چند جلسه کارایی که میکنه رو درس بده (یا به قول خودشون توتوریال بده). جلسه ها از دوشنبه شروع شده بود، ولی من که دیروز نمی تونستم شرکت کنم، چون یه شهر دیگه بودم کلا!

امروز حواسم بود که جلسه است و یادم نره. فک می کردم جلسه ها همش عصره. یهو گفتم حالا بذار ساعتشو نگاه کنم، مطمئن شم. نگاه کردم دیدم ساعت 9:15 شروع میشه! اون موقع ساعت هشت و نیم بود. تند تند لباس پوشیدم و راه افتادم.

وقتی رسیدم، یکی دو تا دیگه از بچه ها رو هم دیدم که داشتن می رفتن همونجا. وقتی رسیدیم جلوی در اتاق، تقریبا همون 9:12 اینا بود. ولی فقط چند نفر اومده بودن. یه نفرم داشت می رفت پایین، گفت کلید نداریم. هنوز اون بنده خدا برنگشته بود که یه نفر حاضر شد درو برامون باز کنه. آخه بچه های همون ساختمون با کارتشون می تونستن درو برامون باز کنن (کلا تقریبا همه جا این طوریه که هر کسی که مال یه دانشکده باشه، با کارت مخصوصی که داره تمام درای اون دانشکده رو میتونه باز کنه).

ولی خب وقتی ما رو نمیشناختن، اصلا نمی دونستن ما مال کدوم گروه هستیم و اینجا چه خبره، دلیلی نمی دیدن برامون درو باز کنن. ولی مثل اینکه یکی پیدا شد درو باز کرد لبخند.

رفتیم تو، ساعت تقریبا همون 9:13 یا 9:14 اینا بود. هنوز همون پنج شیش نفر بودیم! کم کم بچه ها اومدن و جلسه ساعت 9:25 شروع شد.

کارای استاده خیلی ریاضی بود. منم که جلسه ی اولو نبودم. اصلا نمی فهمیدم هدف از این کارا چیه؟ خب گیرم این الگوریتمم به کار گرفتیم؟ فایده اش چیه؟ فقط یه سری چیزای کلی دستم اومد و فهمیدم که هرکی هست این آقاهه، می تونه به من کمک کنه چشمک. آخه کلا روی روش هایی کار می کرد که من دارم استفاده می کنم.

سر کلاس یادم اومد که من کلیدمو ورنداشتم، همسر هم که خونه نیست. برگشتنی رفتم سلف دانشگاه، یه کمی ایمیلامو چک کردم. بعدم یه کمی کتاب خوندم. یه جوری برگشتم که وسط راه همسرو ببینم.

تو ایستگاه که نشسته بودم و منتظر بودم همسر بیاد، یهو به شک افتادم امروز عاشورا نیس من روزه گرفتم؟ ظاهرا بعضی ها میگن مکروهه روزه گرفتن تو این روز. سریع با گوشیم مرکز اسلامی هامبورگو چک کردم و خیالم راحت شد. اینجا عاشورا دیروز بوده.

برگشتم خونه، نشستم سر کار و بارم.

بازم طبق معمول دوره ای که هر از گاهی استادم می افته توش، دوباره ایمیل زده جمعه که همو می بینیم، من می خوام راجع به یه موضوعی صحبت کنیم. اونم اینه که تو میخوای چیکار کنی؟!! هدفت از این آزمایش هایی که الان انجام میدی چیه؟! حالا جالبه که این آزمایشا دقیقا چیزیه که خودش گفت انجام بده، خودش گفت این آزمایشو برای دفاعت لازم داری، خودش گفت این کارو بکن تا نتیجه شو مقاله کنیم!!

حالا قرار شده من تو دور باطل همیشگی، جمعه راجع به این موضوع باهاش صحبت کنم!

یعنی فک کنم من سر دفاع همه رو بتونم راضی کنم، به جز استاد خودم!!

---

خلاصه اگه دعا کردین، منو فراموش نکنین. ملت یه بار دفاع می کنن، من هر هفته که میرم پیش استادم باید دفاع کنم!!

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱۳ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

با توجه به کامنتای لیلا2 (نیشخند) (نمیدونم آدم وقتی میگه لیلا2 خانومشو کجاش باید بیاره؟!! لیلا خانوم 2، لیلا2خانوم؟چشمک!!)، به نظرم اومد بهتره راجع به اسم وبلاگم توضیح بدم.

تو عنوان وبلاگم از کلمه ی "زن" استفاده نکردم. به نظر من این کلمه تو فارسی بار معنایی منفی داره متاسفانه! به نظرم وقتی این کلمه رو میگی مثل اینه که گفته باشی آشپزخونه!! واقعا به نظر خیلی ها اینا معادلن آخه! واسه همین من کلا از این کلمه خوشم نمیاد.

البته میشد از کلماتی مثل "بانو"، "خانوم" یا امثالهم استفاده کرد، ولی من اونا رو هم دوست نداشتم. یعنی به نظرم اونا یه جوری کلمات "خودتحویلگیر"ن چشمک!! یعنی مثل اینه که به جای اینکه بگم "من"، بگم "من خانوم"! البته این اصلا به هیچ وجه توهین به کسایی که از این کلمات استفاده کردن نیستا. من اگه بخوام این کلماتو برای "خودم" به کار ببرم این حسو دارم. ولی آدما میتونن حس متفاوتی داشته باشن نسبت به یک کلمه. واسه همینم هست که آدم از کلمات متفاوتی استفاده می کنن برای حرف زدنشون. واسه همینم هست که آدما تکیه کلامای مختلفی دارن. چون برداشت ما از کلمه ها متفاوته.

در مورد معمولی بودنم هم خیلی تاکید دارم و دقیقا واسه همین گذاشتمش تو عنوان وبلاگ. دلیل اصلی این تاکیدم هم اینه که وقتی آدم یه جایی غیر از ایران زندگی می کنه، مردم اصلا یه جور دیگه نگاش می کنن! فک می کنن الان باید خیلی عجیب غریب زندگی کنه! یا فک می کنن اینا همش زندگیشون خوشی و دیسکو و مهمونی و پارتی های فلان مدله!

حتی وقتی میری ایران هم ازت توقعای عجیبی دارن. مثلا بعضی ها فک می کنن دیگه پول باید برات کلا علف خرس باشه!! باید همین جوری دست بکنی تو جیبت و هی خرج کنی! همه رو به همه چی مهمون کنی! نه که بگم "انتظار دارن که براشون این کارو بکنیم" ها! نه! ولی فک می کنن مثلا تو الان اگه بخوای میتونی بگی همه امشب فلان رستوران مهمون من، اصلانم برات پولی نباشه پول غذای یه عالمه آدم!!

یا بعضی ها فک می کنن الان باید کلا متفاوت لباس بپوشی، متفاوت حرف بزنی، متفاوت رفتار کنی، خیلی باکلاس باشی. نمیدونم چطوری بگم، ولی کلا توقعای خیلی عجیب و غریبی ازت دارن.

واسه همین من روی این معمولی بودن تاکید می کنم که کسی که میخونه الکی و بیهوده، صرفا به علت کلاس گذاشتن های الکی یه عده خارج نشین، فک نکنه که الان چقددددددددر خوش به حال ایناس که خارج زندگی می کنن! کاش منم مثل اینا بودم یا این موقعیتو داشتم یا از این جور چیزا.

رو معمولی بودنم تاکید دارم چون دوست ندارم کسی فک کنه زندگی ما همش گل و بلبله، همش راحتیه، همه چی برامون مهیاست. البته من از سختی ها و مشکلات زندگیمون هیچی نمی نویسم اینجا که شما زیاد بدونین ازش. اما همین قدر که تو عنوان وبلاگ نوشتم زندگیمون معمولیه، بدونین یعنی پر از فراز و نشیبه، پر از مشکلات جور واجور و غیرمترقبه است.

اما من زیاد از مشکلاتمون اینجا نمی نویسم، چون نمی خوام وبلاگم انرژی منفی باشه، و مهم تر از اون اینکه ترجیح میدم اگه چیزی از بدی و مشکلات هست که ذهن من می تونه فراموشش کنه، من به زور اونو ثبت نکنم جایی لبخند. چون نمی خوام ده سال دیگه که اینجا رو خوندم، یه سری اتفاقات بد و منفی ای رو بخونم که اگه نمی نوشتم، هرگز تو خاطرم نمونده بود.

اون چیزایی هم که اینجا از مشکلاتمون براتون نوشتم، بدونین یک صدم استرس هایی که ما کشیدیم و سختی هایی که دیدیم نبوده. چون زندگی ما یه زندگی معمولی یه خانواده ی ایرانی نیست؛ بلکه، زندگی ما "یه زندگی معمولی یه زوج ایرانی تو یه کشور خارجی"ه و واسه همین ما مشکلاتی داریم که شما تو ایران ندارین. ضمن اینکه از اونجایی که اکثر خواننده ها مال ایرانن، من نمی تونم خیلی وقتا وارد جزئیات بشم و بگم مثلا چقدر کار اداریمون گیر  کرده و ما به چه اداره هایی رفتیم. چون شما اصلا حس دقیقی از اداره اقامت و شهرداری و کارای مربوط به ویزا ندارین.

خلاصه که من دارم تمام تلاشمو می کنم که بگم باور کنین اونایی که خارج زندگی می کنن هم یه زندگی کاملا عادی دارن، با تمام خوبی هاش و با تمام بدی هاش، باور کنین این آدما از فضا نیومدن چشمک. همین لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱٢ ] [ ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروزم مثل دوشنبه های قبل باید می رفتم شهر جدید. امروز خیلی برنامه ام فشرده بود. آخه از قبل با دو تا از بچه ها هماهنگ کرده بودم که برم ببینمشون. قرار شد ساعت 12 اونا رو ببینم. بچه ها مال دانشگاه جدید بودن و دوست داشتن بدونن من روی چی کار می کنم و با یه روش خاصی تا حالا کار کردم یا نه (می دونستن که کار کردم، می خواستن دقیق تر بدونن). برای ساعت یک با استادم قرار گذاشته بودم. ساعت 2 کلاس خودم شروع می شد. احتمال هم می دادم که بعد از کلاس بچه ها باهام کار داشته باشن.

یعنی عملا تمام امروزم سر درسی که داشتم و چیزای دیگه می رفت. اصلا وق نداشتم به کارای خودم برسم. همون طوری هم که فک می کردم شد دقیقا. صبح من ساعتای 10.5 رسیدم جلوی اتاقم. تا 12 یه کمی کارای خودمو کردم. نزدیکای دوازده داشتم دنبال ایمیل اونی که بهم ایمیل زده بود می گشتم که اسمشو وردارم سرچ کنم، ببینم شماره اتاقش چنده! که دیدم یکی اومد تو و سلام و علیک کرد و گفت من فلانی ام. بیا بریم آفیس ما. منم پا شدم راه افتادم باهاش رفتم.

تو اتاقش دو نفر بودن، همینی که اومده بود دنبالم و اون یکی. این یکی آمریکایی بود و اون یکی که دختر بود ترک بودن. هردوشون به شدت مهربون و گرم و صمیمی لبخند. انقد که به جرئت می تونم بگم اگه همه ی آمریکایی ها اینطوری باشن، من کاملا حاضرم برم آمریکا زندگی کنم!

آخه تو آفیس خودم، با کسی هم اتاقی هم که تو شهر اولیمون هم هم اتاقی بودیم و علت اصلی اینکه من دیگه نرفتم آفیسم دقیقا همین بود. آخرین باری که تو شهر خودمون رفتم آفیسم (یا شاید یکی از آخرین رواز) زمانی بود که من ساعت 8 رفتم تو اتاق و با یه Hi روزمو شروع کردم. ساعت حدود 4.5 بود که من با گفتن Bye از اون اتاق اومدم بیرون! تو تمام این مدت هم اتاقیم حتی یه کلمه با من حرف نزد!

منم که اون موقع ها تازه از ایران اومده بودم، اصلا نمی تونستم درک کنم این مدل رفتارا رو. این بود که ترجیح دادم خونه بمونم و از خونه کار کنم. واقعا هر وقت می رفتم سر کار، شب که می اومدم افسردگی می گرفتم! هی فک می کردم یعنی چون من ایرانی ام با من حرف نمی زنه؟ چون من روسری دارم حرف نمی زنه؟ چون من خارجی ام علاقه ای نداره ارتباط برقرار کنه؟ خب بالاخره باید یه دلیلی داشته باشه دیگه.

آخه اگه یه ساعت دو ساعت بود می گفتم خب تمام اون مدت کار داشته، نشده احوالپرسی کنه. ولی دیگه آدم هشت ساعت با یه نفر تو یه اتاق باشه و باهاش دو کلمه بیشتر حرف نزنه، اونم سلام و خداحافظ باشه دیگه نوبره والا!!

من اون موقع چند ماه رفتم آفیسم، ولی دیدم فایده نداره. گفتم خب چه کاریه؟ آدم میره آفیس که از بقیه کمک بگیره، با کسی آشنا بشه. یه کم با هم صحبت کنن. اینم که کلا با من حرف نمی زنه! خب لااقل خونه بمونم بتونم یه چیزی بخورم!!

خلاصه که از شانس ما الان دوباره دقیقا با همون آدم هم اتاقم! یعنی فک کن هم آفیسی دانشگاهت درسش تموم شه، بره یه جا استخدام شه. استاد تو منتقل شه به یه شهر دیگه. تو بورست تموم شه، درست تموم نشه، بعد صاف بیفتی تو همون شهری که اون هم آفیسی اولیت بوده خنثی!!

حالا بگذریم از این حرفا، اتاق این بچه ها که رفتم اصلا دلم وا شد به خدا! فهمیدم آدمای دیگه ای هم وجود دارن اینجا که با آدم حرف می زنن!

یه نیم ساعتی باهاشون حرف زدم، بعد دیگه دوستاشون اومدن دنبالشون که برن برای ناهار. به من گفتن تو هم بیا که گفتم من امروز نمی تونم بیام. گفتن پس هفته ی بعد حتما بیا. ما خوشحال میشیم با هم باشیم و از این حرفا. گفتم باشه لبخند. خلاصه منم دو تا دوست خارجی پیدا کردم بالاخره نیشخند.

از پیش اونا که اومدم یه ربعی تو اتاقم بودم، بعدش باید میرفتم پیش استادم. قرارم با استادم زیاد طول نکشید، چون هنوز یه سری کارا مونده که انجام بدم. امیدوارم تا جمعه تموم بشه و من یه نتیجه ی اولیه ای از روش جدید و داده های جدید به استاد بدم.

ساعت 2 هم رفتم سر کلاس که باز دیدم اتاقمونو یکی گرفته! رفتم بالا منشی نیست. کلا منشی ما عصرا نیست. رفتم اتاق منشی بغلی میگم ببخشید این اتاق ما رو گرفتن، الان من باید کجا برم؟ میگه برو از lecturer بپرس کلاسش کجا تشکیل میشه، من نمی دونمخنثی. میگم خانوم lecturer منم!! کلاس مال منه! میگه ئه، بذار چک کنم ببینم کلاس الان برای کی رزرو شده. خلاصه چک کرد، کلاس مال یکی دیگه بود. اتاق بالا رو که کوچیکتر بود بهم نشون داد، گفت میتونی از این استفاده کنی فعلا. فعلا اینجا خالیه. رفتم پایین به بچه ها بگم بیاین بالا می بینم نیستن! رفتن نشستن تو کلاس بغلی خنثی. رفتم تو میگم اینجا کلاس منه؟!سوال میگن آره، یکی اومد بهمون گفت شما برین این کلاس، ما هم اومدیم اینجا!!

باز من بدو بدو اومدم بالا؛ کلید ورداشتم؛ در اتاق بالا رو که به خانومه گفته بودم باز بذار قفل کردم؛ رفتم پایین دوباره.

کلاس خیلی شلوغ بود. به قیافه اش نمی خورد 15 نفر توش باشن! بعد از کلاس معلوم شد که چهار پنج نفر اضافه شدن!! دو تا دانشجوی ایرانیم هم اومده بودن سر کلاس. تو سایت درسم دیده بودم که دو تا ایرانی دارن این درسو follow می کنن، ولی چون به من ایمیل نزدن بگن می خوان این درسو وردارن، من نمی دونستم بالاخره میان کلاسو یا نه.

یکیشون داره تموم میکنه، یکیشون ترم اوله.

مقاله ها رو هم که من تقسیم کردم، حالا این چهار پنج نفر اومدن میگن ما هم مقاله می خوایم. گفتم برین ببینین کی حاضر میشه مقاله شو با شما تقسیم کنه، به من ایمیل بزنین بگین، من اسمتونو اضافه کنم.

فقط این گروه اول طفلکی ها قربانی شدن متاسفانه. مقاله شون سی صفحه بود، دو نفری ارائه دادن. در حالی که بقیه مقاله ی 15 صفحه ای رو میخوان دو نفری ارائه بدن. تازه این بیچاره ها گروه اول هم بودن. واقعا باید بهشون نمره ی تپل تری بدم چشمک.

کلاسم که تموم شد دوباره رفتم تو اتاق و به کارای خودم رسیدم. یه جا تو راهرو دوباره همین پسر آمریکایی رو دیدم، یه کمی صحبت کردیم دیدیم چقدر با هم مشترکات داریم! اونم یه شهر دیگه زندگی می کنه و هر روز میره و میاد. اونم گفت من بعضی روزا کارامو از خونه انجام میدم. از قضا خانومش هم تو همون شهری بود که همسر قبلا بود!

اصلا انقد مشترکاتمون زیاد شده بود که خودمونم تعجب می کردیم. یعنی فک کن اون میگفت همسر من فلان شهره، من می گفتم ئه، همسر منم اونجا بود. می گفت فلان دانشگاه، می گفتم ئه همسر منم اونجا بود، میگفت فلان پردیس می گفتم ئه همسر منم همونجا بود نیشخند!!

دیگه روم نشد بپرسم اسم همسرت چیه دقیقا؟!ابرو خلاصه، یه پنج دقیقه ای هم اونجا با هم صحبت کردیم و بعد هرکی رفت سر کار خودش.

برگشتنی هم مثل همیشه کتاب خوندم. یه بار دیگه برم و بیام این داستان دو شهر تموم میشه چشمک. الان تا 360 اینا خوندم. اما متاسفانه کتابش یه طوری نیست که بتونم بیام براتون بنویسم. واقعا فقط حالت داستانی داره، جمله ی آموزنده ای که بتونم از بافت جداش کنم نداره. ولی سعی می کنم بازم یه چند تا جمله رو که تا حالا برام جالب بوده بعدا بیام براتون بنویسم.

وقتی رسیدم شهر خودمون، باید یه تِرَم می گرفتم تا برسم خونمون. سر راه ایستگاه ترم از مغازه ی ترکا رد شدم، یه رب خریدم اومدم. رسیدم خونه، همسر که درو باز کرد دیدم لباس تنشه. گفتم کجا قراره بریم؟ گفت باید بریم رب بخریم. گفتم خریدم لبخند. اومدم خونه دیدم همسر مواد درست کردن ماکارونی رو گذاشته بیرون، طفلکی لباس پوشیده که بره رب بخریه بیاد ماکارونی درست کنه لبخند.

حالا الان باید برم ماکارونی رو درست کنم که دیگه واقعا ماکارونی خون همسر خیلی افتاده. از وقتی از ایران اومده هنوز بهش ماکارونی ندادم!


[ ۱۳٩۳/۸/۱٢ ] [ ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب باز طبق بساط همیشه مون رفتیم مهمونی آخر هفته لبخند. قرار بود هشت خونه ی دوستامون باشیم. تو وایبر دعوتمون کردن. ما هم گفتیم چشم میایم. کلا قصد داشتیم دیروز بریم خرید. ولی وقتی دوستامون دعوتمون کردن، گفتن چون تعطیل رسمیه بیاین خونه ی ما، بیرون که نمیشه رفت.

اونجا متوجه شدیم که خب امروز فروشگاها هم تعطیلن و کل خریدا می مونه واسه دوشنبه. از اونجایی که چیز خاصی هم تو خونه نداشتیم، نمی تونستیم تعارف کنیم بگیم بیاین خونه ی ما نیشخند.

برا رفتن هم دوست داشتم یه چیزی ببریم با خودمون خونشون، یه کیکی، خوردنی ای، چیزی. چون فروشگاه بسته بودن، تنها گزینه ی ممکنه پختن کیک بود. ساعتای شیش درست کردن کیکو شروع کردم. تا وقتی آماده شد ما داشتیم لباس می پوشیدیم که بریم. آخه روزای تعطیل قطار دیر به دیر میاد.

درست قبل از رفتن کیکو برش زدیم و گذاشتیم تو ظرف و بردیم. اون یکی بچه ها هم کیک درست کرده بودن. من کیک اونا رو بیشتر دوست داشتم. ولی خودم حاضر نیستم کیک اونجوری بپزم نیشخند. آخه کیکشون چرب بود. موقع خوردن خیلی خوشمزه است اینجور کیکا، ولی به پختن که میرسه من دلم نمیاد خیلی روغن بریزم، فک کنم کیکام در مقایسه با کیک بقیه رژیمی ان همیشه چشمک.

شام هم دور همی عدس پلو خوردیم. من تا حالا عدس پلوی دارچینی نخورده بودم که خوردم. خوب بود مزه اش، چیز جدیدی بود واسم. ولی بازم حاضر نیستم خودم درستش کنم نیشخند. آخه یه ذره دارچین دارم که اونم از ایران آوردیم. البته اینجا چوب دارچین دیدم، ولی دارچین پودر شده ندیدم. منم که نمی تونم خیلی پودرشون کنم. پس بهتره در مصرف دارچین صرفه جویی کنم چشمک.

قبل از شام راجع به برنامه ریزی یه سفر دسته جمعی هم صحبت کردیم که البته من فک نمی کنم به نتیجه برسه! آخه اصلا مشترکات نداریم تو کشورها و شهرهایی که تا حالا نرفتیم! هرجا رو یه خانواده نرفته، اون یکی رفته. واسه همین اصلا نمی تونیم یه شهری پیدا کنیم که هیچ کدوممون نرفته باشیم و قصد داشته باشیم بریم.

راجع به پول برق هم خیلی صحبت کردیم. معلوم شد که بعضی گازها (گازهای اینجا برقی ان، قبلا هم گفتم) خییییییلی مصرفشون زیاده. مثلا یکی از بچه ها به صورت علی الحسابی ماهی 35 یورو اینا پول برق داده. الان معلوم شده که ماهی 50 یورو برق مصرف کردن.

حالا باید بشینیم با توجه به جدولایی که برای پول برق وجود داره حساب کنیم ببینیم ما چقد برق مصرف کردیم نگران. اگه لازم بشه، باید بریم گاز کم مصرف بخریم.

بعد از شام، دو بار منچ بازی کردیم.تا بازیمون تموم شد، ساعت 12:10 بود! دیگه کم کم بلند شدیم اومدیم خونه هامون نیشخند.

 

 

[ ۱۳٩۳/۸/۱۱ ] [ ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خیلی وقت بود می خواستم این پستو بذارم ولی هی دچار خودسانسوری می شدم! آخرش گفتم بذار بذارم نیشخند. علت اینکه دچار خودسانسوری می شدم این بود که نمی خواستم روال نوشتنام از "معمولی نوشتن" و "روزمره نوشتن" خارج بشه. نمی خوام پست های نصیحتانه یا فلسفی یا خوشگل یا عطف به ماسبق بذارم. اما خب الان این یکی رو میذارم!

به هر حال این پست روزمره نیست چشمک. ولی چون کلا به نظرم موضوعی که می خوام راجع بهش حرف بزنم موضوع قشنگیه (حداقل به نظر خودم)، گفتم به شما هم بگم بی نصیب نمونین چشمک.

دوره ی ارشد، تابستون می خواستم خوابگاه بمونم. بماند با چه دنگ و فنگی و چقد امضا گرفتن، موندم. منو فرستادن تو یه اتاق سه نفره که دو نفرش ساکنای قبلی همون اتاق بودن. اول که رفتم تو اتاق دو نفر سکنه ی قبلی هردوشون اونجا بودن. بعدا یکیشون اتاقشو عوض کرد و رفت پیش دوستش و به جاش یه نفر دیگه رو فرستادن.

تا قبل از اینکه این دختر جدید بیاد تو اتاق، که شاید چند هفته ای بود من وارد اتاق شده بودم، من و این دو تا هم اتاقیم خیلی خیلی کم با هم حرف می زدیم. یکیشون که زیاد اتاق نبود. همیشه تقریبا اتاق دوستش بود.

اون یکی هم زیاد اهل حرف زدن نبود. مثلا من تعارف می کردم می گفتم شام می خوری با من؟ می گفت نه. دوباره می گفتم، می گفت نه. منم دیگه اصرار زیادی نمی کردم. می گفتم شاید دوست نداره زیاد با من صمیمی بشه. مخصوصا که من به هرحال یه آدم موقتی بودم تو اون اتاق و برای ترم مهر مسلما اتاقم حتی تو اون بلوک نبود.

تیپش هم خیلی به من شباهت نداشت. یه دختر بسیااااااار مذهبی (که من خیلی هم خوشحال بودم از این بابت) که در و دیوار تمام قسمت های مربوط به خودش، مثل بالای تختش، توی کمدش، بالای میزش، پر بود از عکسای امام و رهبر و اشخاصی که دوست داشت.

از اونجایی که بعضی از آدمای اینجوری معمولا خیلی سیاسی هستن، منم زیاد سعی نمی کردم باهاش خیلی صمیمی بشم. آخه اصلا اهل بحث سیاسی نیستم. اما متاسفانه یه عده ای همیشه وجود دارن که مذهبی و اهل سیاستن و به شدت اصرار دارن که تو هم نظرتو بگی راجع به مسائل سیاسی

چیزی که من دوست ندارم راجع به این آدما دقیقا همینه که ازت انتظار دارن راجع به موضوع سیاسی ای که اصلا چیزی نمیدونی، حتما نظر بدی! یعنی انتظار دارن بدون داشتن اطلاعات کافی بگی حق با کی بوده، با کی نبوده! و این همیشه به نظرم خطرناک ترین چیز ممکنه. بالاخره سیاستم خودش علمیه! آدم باید بره علمشو بخونه تا بتونه نظر بده. من که نمی تونم بگم چی به نفع کشورمه، چی نیست.

حالا بگذریم.

یه روز از روزای خدا، که این هم اتاقیم تو اتاق بود و اون یکی کلا اسباب کشی کرده بود به اتاق دوستش، یه نفر در زد و خودش درو باز کرد. داشت با دوستش حرف می زد. حرفشو با اون قطع کرد و با رویی به شدت خندان و بشاش گفت سلام بچه ها. من هم اتاقی جدیدتونم. اسمم .... ه. امیدوارم هم اتاقی های خوبی برای هم باشیم و خلاصه اومد تو و وسایلشو آورد.

دقیق یادم نیست که این دختر چیکار کرد، فقط من میدونم تو کمتر از یه هفته، ما سه نفر با هم غذا درست می کردیم، با هم غذا می خوردیم، با هم حرف می زدیم. حتی از هم می پرسیدیم الان میری کی برمی گردی که زمان غذا خوردنمونو با هم هماهنگ کنیم، راجع به خاطراتمون می گفتیم!! اصلا یه چیزی شده بود که خودمونم باورمون نمیشد تعجب. یعنی همین ما بودیم تا یه هفته پیش کل حرفامون سلام و علیک بود؟!!سوال

یعنی یه جوری شد که - اون سال ماه رمضون تابستون بود- سحری یکی بلند میشد برا همه غذا گرم می کرد. یکی چایی آماده می کرد. یکی سفره می انداخت. افطاری هم همین طور. انگاری یه خانواده شده بودیم. به عمرم تو تمام شیش سالی که تو خوابگاه بودم، با هیچ کس اندازه ی این دو نفر که فقط دو سه ماه باهاشون هم اتاقی بودم بهم خوش نگذشت!!

اصلا این دختره عین سنجاق هرسه مونو به هم وصل کرده بود!! و جالب بود که می نشستیم حتی با هم بحث می کردیم، اونم چه بحثای قشنگی. چقدر من چیز یاد گرفتم اون تابستون. چقدر خوشم اومد از اون دختر مذهبی که "هیچ" حدیثی نمی گفت جز اینکه یا مطمئن بود به حدیثی که میگه، یا کتابشو داشت و می گفت بذار چک کنم تو کتاب مطمئن شم درست گفتم. چقدر دوست داشتم حدیثایی که می گفت که به عمرم نشنیده بودم و واقعا قشنگ بودن لبخند.

این دو تا هم اتاقیم به همدیگه شباهت ظاهری بیشتری داشتن تا من. یعنی من یه کمی شاید تیپم با اونا فرق داشت. اونا به شدت اهل گوش دادن به تک تک سخنرانی های رهبر بودن. یعنی میرفتن همه رو دانلود می کردن، کلا از تمام سخنرانی های رهبر -تو هر جا که بود- خبر داشتن. پیگیر بودن. خیلی اصرار داشتن برن بیت رهبری (مثل اینکه ماه رمضون یه روزایی میشد رفت، من دقیق نمی دونم).

اما معمولا این مدل حرفاشونو وقتی می زدن که من نباشم. گاهی که از در می اومدم تو می دیدم راجع به این موضوعا حرف می زنن. نمی دونم چرا، ولی احتمالا چون فک می کردن من زیاد به اونا شباهتی ندارم. شاید چون مقنعه سرم می کنم و شالمو لبنانی نمی بستم یا شاید چون ساق دستم نمی کردم یا به خیلی دلایل دیگه.

به هر حال اونا به ظاهر با هم بیشتر دوست بودن تا من. اما جالبش اینه که من هنوز با اونی که مذهبی تر بود در ارتباطم، اونم ارتباطی واقعا از روی شوق و علاقه، ولی اون دوتا بعدا ارتباطشون با هم قطع شد. یعنی ارتباطشون در حد همون هم اتاقی دو سه ماهه بیشتر ادامه پیدا نکرد.

ولی رابطه ی من با اون هم اتاقیم، تبدیل به یه رابطه ی دوستی عمیق شد لبخند. از زمانی که از اون اتاق اومدم بیرون، دیگه هیچ وقت ندیدمش، اما هر وقت میرم ایران سعی می کنم بهش زنگ بزنم. گاهی از همین جا بهش زنگ می زنم. گاهی تو وایبر بهش پیام میدم. کلا خیلی ارتباط داشتن باهاشو دوست دارم لبخند.

شاید ظاهرمون خیلی از هم دور بود، ولی باطنمون خیلی به هم نزدیک بود لبخند.

حالا همه ی این خاطره ی تابستونو گفتم تا برسم به اون قسمت "شعار"!

به نظر این دو تا هم اتاقیم، من آدم موفقی بودم!! خودتون می دونین دیگه، تو یه جو علمی بچه ها فک می کنن هر کس بلافاصله بعد از لیسانسش بره ارشد و بعدش هم بخواد دکترا بخونه و درسش هم سر 8 ترم و 4 ترم تموم بشه، اصرار هم داشته باشه که برای خارج رفتنش هیچ فاصله ای نیفته بین تحصیلش و هنوز مهر ارشدش خشک نشده دکتراشو شروع کنه دیگه حتما خیلی کوه کنده (یا در حال کوه کندنه چشمک).

تصور اینا در حالی بود که من روزی صدبار دلم می خواست کاش مثل این هم اتاقی تازه وارد بلد بودم این همه مهربون باشم و اجتماعی لبخند و دوست داشتم می تونستم مثل اون هم اتاقی اولی انقد کتاب خونده باشم که هر حدیثی که میگم بگم کجا خوندم، اینجوری نباشه که فقط از کسی شنیده باشم. دوست داشتم مثل اون چیزایی بلد باشم که هیچ کس بلد نباشه! کلا به نظر من اونا آدمای "خوبی" بودن و من خوب بودنو به چیزی که اونا اسمشو "موفقیت" میذاشتن ترجیح میدادم.

ولی خب نه اونا من بودن، نه من اونا! حالا از اینم بگذریم، دیگه تصورشون این بود دیگه طفلکی ها. گمراه شده بودن در این زمینه نیشخند.

یه بار که داشتم با این هم اتاقی تازه وارد صحبت می کردم، حرف خیلی جالبی زد. می گف به نظر من هر آدمی تو زندگیش یه سری "شعار" داره که همیشه تو ذهنش هستن. مثلا یه سری ضرب المثل، یه سری جمله ی قشنگ که جایی خونده. یه سری از این جملات هستن که تو ذهنش فعالن و اون شخص ناخودآگاه داره برای رسیدن به اونا تلاش می کنه. به نظر من تو آدم موفقی هستی. حالا بگو شعارایی که همیشه تو ذهن توئه چیه؟

حرفش برام خیلی جالب بود و کاملا قبول داشتم. همیشه آدم تو هر لحظه از زندگیش (مثلا تو لحظه های سخت یا آروم یا استرس زا یا هرچیز دیگه) یه جمله های ثابتی رو به خودش یادآوری می کنه (حداقل برای من این طوریه).

مثلا ممکنه یکی تو پس زمینه ی ذهنش همیشه جمله ی "این هم نیز بگذرد" باشه، یکی ممکنه تو ذهنش "خواستن توانستن است" باشه.

از شعارایی که به اون گفتم چیز زیادی یادم نیست، ولی یکش خیلی خوب یادم مونده:

"آنکه می خواهد روزی پریدن را بیاموزد، ابتدا باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالا رفتن را بیاموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند."

بعدها که دقت کردم دیدم کاملا درست می گفت. هدفای من در راستای همون -به قول اونا- موفقیتی بود که به دست آورده بودم.

الان کم کم دارم شعارامو عوض میکنم تا در راستای "خوب بودن" باشه. البته فک کنم باز بیست و چند سال طول بکشه تا بتونم ساده ترین خوب بودنا رو به دست بیارم. همون طور که اون موفقیت بسیار ساده نتیجه ی بیست و چند سال زحمت بود.

الان شعارام اینا شده لبخند:

1- کار نیکی که در انجام آن شتاب نکرده ای حساب نکن.

این جمله همیشه باعث ناراحتی منه. هرچی نگاه می کنم من در انجام هیچ کار نیکی شتاب نکردم تا حالا!! هر وقت یادش می افتم فک می کنم دیرم شده، باید یه کاری بکنم!!

2- به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/ که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

اینو خوب انجام میدم چشمک.

3-1 اون با من بده، من که با اون بد نیستم.

این جمله ی خیلی قصار مال خودمه و از کسی نشنیدم نیشخند ولی نمی دونم چرا ملکه ی ذهنمه. فک کنم یه وقتیا ذهنم خودمو با آدمای مهم اشتباه می گیره نیشخند.

گونه های دیگه ی این جمله هم که تو ذهنمه ایناس:

3-2 اگه اون با من بد باشه و منم با اون بد باشم، اون وقت چه فرقیه بین من با اون؟

3-3 خوبی رو با خوبی جواب دادن که وظیفه است (هل جزاءالاحسان الا الاحسان؟ کلا جمله استفهام انکاری داره!). هنر اونه که بدی رو با خوبی جواب بدی.

4- و عبادالرحمن الذین یمشون علی الارض هونا و اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما.

بندگان خداوند رحمان کسانی هستند که بر زمین به نرمی (و نه با غرور) راه می روند و هنگامی که جاهلان آنها را خطاب قرار می دهند، به آنها با ملایمت جواب میدهند.

5- اگر می خواهی به کسی نگاه کنی که اهل جهنم است، به کسی نگاه کن که نشسته و مردم اطراف او ایستاده اند.

6- ما با می و مستی سر تقوی داریم/ دنیا طلبیم و میل عقبی داریم

کی دنیی و دین هر دو به هم جمع شود؟/ اینست که ما نه دین نه دنیا داریم.

7- قال قرینه ربنا ما اطغیته ولکن کان فی ضلال بعید

(شیطان) قرینش می گوید پروردگارا من او را به عصیان وانداشتم، بلکه خودش در گمراهی دور و دراز بود.

--

فعلا همینا به ذهنم رسید. البته دقت دارین دیگه اینا فعلا فقط "شعار"ن نیشخند، هنوز جامه ی عمل نپوشیدن!!

--

راستی شما هم شعاراتونو بنویسین اگه دوست دارین.


[ ۱۳٩۳/۸/۱٠ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز اومدم بنویسم که دیدم پرشین بلاگ مشکل داره و کلا صفحه اش نمیاد. آخر شب تونستم واردش بشم که بازم به دلایلی نشد بنویسم!

این روزا لپ تاپم همچنان مشکل داره و فقط با کابل می تونم به اینترنت وصل شم. وایرلسم کار نمی کنه. شوفاژامونم دوتاش هنوز کار نمی کنه، نامه نوشتیم که بیان درست کنن. واسه همین در حال حاضر همش توی یه اتاقیم که شوفاژش کار می کنه. هر چند ساعت یه بار میام تو این اتاق یخچال مانند می شینم با کابل وصل می شم، اینترنت گردیمو می کنم، باز برمیگردم تو غار چشمک.

دیروز هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. امروز (یعنی جمعه) مثل همیشه قرار داشتم با استاد که استاد ایمیل زد کنسلش کرد. خدا رو شکر که ایمیل زد، وگرنه خودم می خواستم بزنم نیشخند. آخه هنوز نتیجه ای برای ارائه دادن ندارم. گفتم بهش میگم دوشنبه همو تو دانشگاه دیگه ببینیم ولی خدا رو شکر خودش قبلش ایمیل زد.

ایمیل زده ئه من یادم رفته بهت بگم من امروز (یعنی پنج شنبه) شهر شمام؟ خب باشه اشکال نداره هفته ی بعد دوشنبه که برای درس خودت میای دانشگاه دیگه، اونجا همون می بینیم.

منم گفتم چه ساعتی؟ جواب داد ساعت یک خوبه؟

منم تو غار بودم و جوابشو نداده بودم. بعدا که چک کردم می بینم ایمیل زده من ساعت یک یه جلسه دارم نمی تونم، میشه بذاریمش چهار؟ بعد دوباره خودش ایمیل زده نه ببخشید من تقویممو اشتباهی چک کردم، یه هفته ی دیگه رو نگاه کردم. همون یک خوبه!

از طرف دیگه یکی از بچه های دانشگاه جدید ایمیل زده که تو روی فلان چیز کار می کنی؟ منم روی همون کار می کنم. اگه دوست داری من و هم اتاقیم خوشحال میشیم دوشنبه با هم ناهار بخوریم و تو هم راجع به کارت و این چیزا برای ما توضیح بدی.

حالا بدشانسی رو ببین. درست همون روزی که من مجبورم استادمو ساعت یک تو دانشگاه جدید ببینم، این بندگان خدا هم دوست دارن ناهارو با هم بخوریم. بهشون ایمیل زدم گفتم من استثنائا این هفته ساعت یک باید استادمو اونجا ببینم. اگه قبلش می تونین مشکلی نیست. گفتن باشه، پس 12 خوبه؟ گفتم بعله لبخند.

البته اینم بگم من اصلا رو فیلدی که اون گفته کار نمی کنم نیشخند و اینو بهش تو ایمیل هم گفتم. ولی خب به هر حال خوبه که آدم با بچه های گروه جدیدش آشنا بشه چشمک.

--

ما تا همین پریروز هنوز شوفاژ روشن نکرده بودیم. یعنی یکی دو بار امتحان کردیم دیدیم کار نمی کنه. گفتیم شاید وصل نیست هنوز و به صورت مرکزی. تازه چند روز پیش همسر یادآوری کرده ما که موتورخونه نداریم پایینخنثی! اینی که اینجا هست به عنوان آبگرمکن پکیجه! ما شوفاژمون با همین باید روشن بشه.

دیدیم روشن نمیشه، من رفتم از همسایه ی بالاییمون پرسیدم. همسایه ی بالاییمون یه آقای خیلی خیلی مهربون و صمیمی و گرمه که یه دختر بی نهایت خوشگل داره لبخند.

همسایه روبه روییمونم که ما اصلا به هیچ وجه علاقه ای نداریم باهاش در ارتباط باشیم. یعنی اصلا ما اعلام برائت می کنیم که هرگونه نسبتی با این افراد داشته باشیم نیشخند.

به هر حال ترجیح دادیم بریم از همسایه بالایی بپرسیم. در زدم، در خونشونو که باز کرد کاملا مشخص بود که خونشون گرمه. یعنی شوفاژ اونا کار می کرد. ازش پرسیدم، بهم نشون داد مال خودشونو و گفت باید اینطوری تنظیمش کنی. ولی ممکنه یه چیزیش تو زیرزمین مشکل داشته باشه که من میرم برات چک می کنم. مثل اینکه یه شیری چیزی هم اونجا هست که ممکنه بسته باشه.

تشکر کردم و اومدم پایین. تنظیمی که گفته بودو انجام دادیم. از وجنات پکیج معلوم شد که روشن شد و به کار افتاد! در همین حین همسایه اومد که بره زیرزمین برای ما چک کنه ببینه مشکلی تو زیرزمین نداشته باشه کنتورمون. از جلوی پله ها که رد شد بهش گفتم فک کنم درست شد. بهش گفتم اومد تو یه نگاهی انداخت. دخترشم همراهش بود، موقع رفتن بهشون گز دادم. خودشون خوردن، واسه خانومشم دادم برد. امیدوارم دوست داشته باشنلبخند.

حالا از اون روز فقط شوفاژ یکی از اتاقا روشن میشه. دوتای دیگه اصلا انگار نه انگار! امروز نامه نوشتیم که بندازیم تو صندوق مدیر ساختمون که بیان درست کنن اون دو تا رو لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٩ ] [ ۱:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروزم هیچ اتفاق خاصی نیفتاده. فقط صبح باید می رفتم شهرداری که رفتم.

اینجا هر کس تو هر خونه ای باشه، حتی خوابگاه دانشجویی، باید ماهانه یه مبلغی رو به ازای استفاده از لپ تاپ، تلویزیون، رادیو و امثالهم بده. مبلغشم اصلا کم نیست، ماهی 17 یوروئه! ولی خب پول زوره و به زور از آدم می گیرن نیشخند.

اوایل این پول فقط برای تلویزیون و رادیو بود. هر وقت آدم خونشو عوض می کرد یه نامه براش می اومد که باید این پولو بدین. اون زمان یه گزینه داشت که می گفتی من اصلا تلویزیون و رادیو ندارم و به این ترتیب این پولو نمی دادی.

خب ما که واقعا نداشتیم و استفاده هم نمی کردیم، اما خیلی از آلمانی ها هم به همین شیوه این پولو نمی دادن. کسی هم اجازه نداره بدون حکم رسمی وارد خونه ی آدم بشه.

بعد از یه مدت، یعنی حدود یه سال که ما اینجا بودیم، وقتی خونمونو عوض کردیم دوباره برامون نامه اومد. منم مثل همیشه دنبال گزینه ی تلویزیون ندارم گشتم، ولی همچین گزینه ای نداشت! منم بی خیالش شدم و نامه رو اصلا جواب ندادم. دوباره و سه باره اومد. بعد از سه بار اخطار اگه پرداخت نکنین، جریمه داره و از این حرفا (یا حداقل می تونه جریمه داشته باشه). این یه قانون کلیه که ما اینجا شنیدیم. نمی دونم واقعیت داره یا نه.

به هر حال دفعه ی سوم دیگه گفتیم بابا جهنم و ضرر! ماهی 17 یورو هم شما بکشین بالا! نامه رو پر کردیم و فرستادیم و خلاصه ماهی 17 یوروی ناقابل از حساب ما ور می داشتن.

وقتی اومدیم خونه ی جدید، یعنی جایی که الان هستیم، هنوز خوابگاه قبلیو پس نداده بودیم. یعنی نمی تونستیم زودتر از اکتبر خونه رو خالی کنیم. این شد که یه مدت ما دو تا خونه داشتیم. همسر که ایران بود برامون نامه اومد که شما دو تا خونه دارین، به ازای هر خونه باید جدا پول بدین!!

من نمی دونم اینا فک نمی کنن که خب آدم دو تا خونه داره، دو تا جون که نداره! یا اینجاست یا اونجا! یا اینجا دارم از تلویزیون استفاده می کنم، یا اونجا. ولی خب به هر حال باید این پولو برای هر دوتا خونه داد!

حالا امروز رفتم شهرداری که بگم آقا ما یه ماهه دیگه اون خونه ی قبلی رو نداریم. لطفا بیشتر از این ما رو نچاپین!

اما شهرداری گفت باید برم شهرداری منطقه ی خودمون که یه شهر جدا حساب میشه. به همسر زنگ زدم که ساعت کاری این یکی شهرداری رو چک کنه که معلوم شد امروز کلا تعطیله اون قسمتی که من کار دارم.

منم دست از پا درازتر برگشتم، سر راه بسته ای که همسر داده بود و باید پست می کردیمو پست کردم، معلم/شاگرد کلاس آلمانی/فارسیمو دیدم و باهاش قرار هفته ی بعدمو تنظیم کردم، تو راه ادامه ی داستان دو شهرو خوندم و اومدم خونه لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٧ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند روز پیش همسر هنوز نیومده بود، مامانم زنگ زده بود تو اسکایپ. می گفت چیکار می کنی الان که همسر نیست؟ گفتم خب همون کارای همیشمو. بودن و نبودن همسر تو انجام کارای خودم که تاثیر نداره که! همون کارای همیشه رو انجام میدم.

میگه: خب وقتی همسر هست بالاخره نصفشو با هم حرف می زنین، نصفشم دعوا می کنین، روز تموم میشه دیگه خنده.

این توصیفی که مامانم گفت دقیقا خونه ی خودشونه. همیشه در حال کل کل کردن نیشخند! فک کنم کلا زن و شوهرا به یه سنی که میرسن کل کل خونشون میره بالا چشمک.


[ ۱۳٩۳/۸/٦ ] [ ٥:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز اتفاق خاصی نیفتاد که براتون بگم.

همسر تحت تاثیر ایران رفتنش دیشب گفت شبا زود بخوابیم صبحا زود بیدار شیم لبخند. منم از خدا خواسته گفتم باشه! من کلا آدمی ام که به شدت موافقم صبحا زود بیدار شیم، شبا هم زود بخوابیم. کلا من طرفدار صبحم همیشه؛ طرفدار روز، روشنایی، خورشید، آفتاب.

واسه همین، دیشب نزدیکای یازده خوابیدیم. صبح هم یه ربع به هفت قرار بود بیدار شیم. ولی من زودتر بیدار شده بودم و هی فک می کردم چرا گوشی همسر زنگ نمی زنه. بالاخره گوشی همسر زنگ زد و بلند شدیم زندگیمونو تو یه روز قشنگ شروع کردیم لبخند.

من باید قبل از اینکه برم دانشگاه لباسمو اتو می کردم. واسه اینکه یادم نره دیروز لباسمو گذاشته بودم رو صندلی میز ناهارخوری که جلوی چشم باشه. صبح بعد از صبحونه، اونو اتو زدم و رفتم لباسامو بپوشم. اگه مثل همیشه می خواستم بپوشم سر وقت بودم، ولی امروز اصرار داشتم همه ی روسری هامو تک تک امتحان کنم ببینم کدوم بهم میاد!

فک کنم چهار تا روسری بود که همشونو امتحان کردم. دونه دونه هی می پوشیدم، هی می اومدم همسر نظر بده. نتیجه اش این شد که با روسری ای که خواهر همسر خریده بود رفتم. من که از اول گفتم سلیقه ام به خواهر همسر نزدیک تره تا به خواهرای خودم!!

قطارا امروز ساعتاشون عوض شده بود. فک می کنم علتش همون تغییر ساعت باشه که الان یه ساعت کشیدن عقب. قبلا چک نکرده بودم. به هوای این بودم که مثل هفته ی پیش برم ولی خب قبل از رفتن که چک کردیم، معلوم شد که اون ساعتی که من اون دفعه رفتم دیگه قطار نیست. مجبور بودم با قطار دیرتر برم.

تا رسیدم دانشگاه ساعت نزدیک یازده بود. رفتم پست باکسمو چک کردم، هیچی توش نبود! وسایلمو گذاشتم تو اتاق. رفتم سراغ منشی گفتم کو قرارداد من؟ قرار بود تو پست باکسم باشه که. گفت آها ببخشید، من یادم رفته بذارم. هنوز پیش منه. قراردادو آورد. سه تا نسخه بود که باید امضا می کردم. خدا رو شکر دیگه از فرم پر کردنای دفعه ی قبل اصلا خبری نبود. فقط سه تا امضا کردم و تموم لبخند.

در همین حین که من تو اتاق منشی بودم یه نفر بهش زنگ زد. من اصلا گوش نمی دادم چی میگه. فقط متوجه شدم که داره راجع به یه مشکلی صحبت می کنه و سعی میکنه یه چیزی رو هماهنگ کنه. یهو دیدم اسم منو برد! گوشام تیز شد یهو نیشخند. متوجه شدم مربوط به کلاس منه که هنوز معلوم نیست کجا باید برگزار بشه!

اون اتاقی که دو جلسه ی اول ما اونجا کلاس داشتیم، در واقع اتاقی هست که در حالت عادی ازش استفاده نمی شه. فقط برای یه سری جلسات خاص استفاده میشه. استادم گفته بود این جلسات همیشگی نیست و هر از گاهیه و اگه تداخلی پیش اومد، کلاس تو رو جا به جا می کنیم. حالا معلوم شده که اون جلسات خیلی بیشتر از هر از گاهی برگزار میشه!

منشی داشت با استرس و تلاش تمام سعی می کرد درستش کنه. بعد که گوشیو گذاشت، شروع کرد به توضیح دادن اینکه داشته چی میگفته به اون خانوم اون ور خط و اون چی گفته و این حرفا. گفتم من این هفته کلاس ندارما! اگه جلسه دارین، در مورد این هفته حداقل مشکلی نیست. کلی خوشحال شد. گفت پس بذار اول زنگ بزنم مشکل امروزو حل کنم. بعد واسه هفته ی بعد درستش می کنیم.

به اون خانومه دوباره زنگ زد و قضیه رو گفت. بعد برگه ها رو چک کرد که همه رو امضا کرده باشم و همه چی درست باشه. گفت تمومه.

از اونجا رفتم اتاقمو کارامو شروع کردم. تمام روزو درگیر یه کار کاملا مسخره بودم. هنوزم درگیرشم و فکر هم نمی کنم امروز و فردا بتونم نتیجه ای ازش بگیرم.

واقعا اعصاب آدم به هم می ریزه وقتی درگیر کارای به قول اینا تکنیکال (و نه ساینتیفیک) میشه. (کار تکنیکال یعنی باید مثلا یه برنامه بنویسم که یه کاری برام انجام بده و من نتیجشو لازم دارم که تازه به عنوان ورودی یه چیزی استفاده کنم. یعنی خود این کار اصلا اهمیتی نداره، فقط و فقط نتیجه اش مهمه. اون وقت تو همین کار انقد ارور و مشکلات به وجود میاد که آدم یه هفته درگیرشه!! تو این حالت میگیم الان کارمون گیر تکنیکی داره. اما یه وقتایی هست که آدم یه کاری رو انجام میده، بعد می بینه نتیجه اش خوب نیست. می فهمه یه جای ایده اش مشکل داشته. اون وقتی که میذاره تا این ایده رو درست کنه و کارو به شکل دیگه ای انجام بده، داره کار ساینتیفیک انجام میده).

خلاصه، الان که درگیر این کارای تکنیکال مسخره ام! ساعتای یک بود که بچه های اولین گروه ایمیل زدن میشه ما بیایم پیشت، یه سری سوال داریم. گفتم بیاین. من همین الانم تو اتاقم هستم. گفت نه ما 2.5 میایم. گفتم باشه. 2.5 اومدن و یه کمی سوال پرسیدن و یه جاهایی رو براشون حذف کردم (آخه واقعا مقالشون زیاد بود طفلکی ها). هی این یکیشون سوال می پرسید، اون یکی جواب میداد و برعکس. من نفهمیدم چرا اومده بودن از من بپرسن اونا که خودشون می تونستن سوالاشونو جواب بدن سوال.

خلاصه، اونا هم یه ربع بیست دقیقه ای بودن و بعد رفتن. دوباره من بودم و ادامه ی کارام. هم اتاقیم هم بعدش رفت سر کلاسش. خدا رو شکر جلسه ی دوم تعداد دانشجوهاش بیشتر شده و کلاسش کنسل نشده لبخند.

تا ساعت 4:40 کار کردم. بعد گفتم بذار ببینم قطارای این ور یه وقت عوض نشده باشن. اتفاقا اونا هم عوض شده بودن. باید خودمو به قطار 5:14 می رسوندم. هنوز وقت زیاد داشتم. سر فرصت وسایلمو جمع کردم و رفتم ایستگاه قطار.

با خودم هم کتاب داستان دو شهرو برده بودم که تو راه بخونم. تا برگشتم خونه 160 صفحه خونده بودم. منتها هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده تو کتاب خنثی. کلا کتاب 400 و خورده ای صفحه است. من نمی دونم پس اتفاقاش کی قراره بیفتن؟!سوال

در کل هنوز نمی تونم نظر خاصی راجع به کلیت کتاب بدم. ولی به نظرم سبک منحصر به فردی رو در پیش گرفته برای معرفی شخصیت های کتاب! اولاش هر چند صفحه اش یه فصله و تو هر فصل عملا شخصیت های جدید معرفی میشن. یعنی تو هر فصل صحنه ی جدیدی رو توصیف می کنه و تو هر صحنه یه عده آدم معرفی میشن. حالا بخونم ببینم بالاخره جریان چیه اصلا تو کتاب!

وقتی من اومدم خونه همسر رفته بود. امروز کلاس داشت. هر دوشنبه از این به بعد همین طوری خواهد بود. من که میام همسر نیست. همسر هم خیلی دیر میاد. البته امروز استثنائا نه اینا برمی گرده. اما عادیش ده و نیم میاد خونه.

از راه اومدم یه عدس پلو گذاشتم که همسر میاد با هم بخوریم لبخند. از وجنات خونه معلومه همسر غذای درست و حسابی ای برای خودش درست نکرده چشمک!!

[ ۱۳٩۳/۸/٥ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همسر وقتی می خواست بره، میخواست منو دلداری بده می گفت غصه نخور برات نون میارم از ایران نیشخند. نون سنگک تو کل آلمان فقط تو چند تا شهر هست. البته شهر ما هم میاره ولی مثل اینکه دونه ی دویوروئه و اونم تا میارن تموم میشه و باید بسپاری برات نگه دارن. تازه همونم از نوع فریزریه!

خلاصه، اون روز که رفته بودم خونه ی بچه ها اینو براشون تعریف کردم. میگن فک کن همسر بیاد، نون هم بیاره، زنگ بزنی ما رو دعوت کنی به صرف نون سنگک، چقد خوب میشه خیال باطل!

حالا پریشب که دعوتشون کردم اومدن، از راه که اومدن میگن بوی قرمه سبزی میاد؟ گفتم آره. یکیشون میگه من فک کردم همسر اومده نون آورده، ما رو دعوت کردی!

طفلکی فک کنم ناامید شد دید غذا نون و پنیر نیست، برنج و قرمه سبزیه خنثی!

 

[ ۱۳٩۳/۸/٤ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم از کجا شروع کنم! همسر پروازش دو تیکه بود. وسطش واسه نماز و ناهار تو یه فرودگاه بین راهی نگاه می داشتن چشمک.

وقتی رسید فرودگاه بین راهی، تو فرودگاه یه کمی با هم چت کردیم. میگف از ایران تا اونجا خیلی اذیت شده. صندلیش بغل پنجره بوده. ولی دو تا پاکستانی اونجا بودن که با هم بودن، یه خانم و آقا. یکیشون نشسته بغل پنجره، اون یکی هم سر ردیف. به همسر گفتن بشین وسط!!! همسر هم گفته من جای خودمو می خوام. آخه خودتون هم می دونین وسط بدترین جای ممکنه! راضی نمی شدن بشینن سر جای خودشون. آخرش مهماندار اومده مشکلشونو حل کرده و همسر موفق شده جای خودشو پس بگیره!

بعدش که نشسته از شانسش پشتش هم یه آقای پاکستانی بوده. همسر صندلیشو خم کرده. طرف گفته آقا صافش کن من اذیت میشم!! همسر هم در کمال کم رویی صندلیشو صاف کرده!

من بودم عمرا این کارو می کردم. به نظرم هر کس حق داره از تمام امکاناتی که بهش داده میشه استفاده کنه. اگه طرف احساس می کنه جاش کمه، اونم باید صندلیشو بخوابونه. مسئولای طراحی هواپیما خودشون حساب اینو می کنن که طوری نباشه که طرف وقتی صندلیشو می خوابونه تو دهن پشت سریش باشه.

به هر حال پرواز اولش به این شکل و بسیار ناخوب سپری شده بود.

بعد از یه کمی چت همسر گفت می خواد یه کم نت گردی کنه، منم گفتم برم بخوابم که صبح زود بیدار شم یه کمی به کارا برسم، همسر می خواد بیاد.

ساعتا رو دیشب یه ساعت کشیدن عقب. یعنی یه ساعت بیشتر وقت داشتم برای خوابیدن چشمک. ولی واقعا فک کردین من خوابیدم؟! از ساعت نمی دونم چند بیدار بودم. انقد که دیگه حوصله ام سر رفت گفتم ببینم ساعت چنده؟ هنوز ساعت 6 نشده بود (به ساعت جدید، چون گوشیم خودش یه ساعت کشیده بود عقب). اینجا هم که طلوع آفتاب هفته (بازم به ساعت جدید).

دیدم خوابم نمی بره. بلند شدم شروع کردم به مرتب کردن و تمیز کاری و این حرفا. همسر این وسطا پیامک داد که رسیده فرودگاه. تقریبا ساعت 10 اینا قرار بود برسه خونه. هنوز یه عالمه وقت داشتم.

ظرفا رو شستم. ظرفای شسته شده ی روز قبلو که مال مهمونی بود جمع کردم گذاشتم سر جاشون. برای ناهار گوشت گذاشتم بیرون که بپزم. رو مبلی رو که قبلا به خاطر مهمونا جمع کرده بودم آوردم دوباره کشیدم روشون (مبلا رنگش تقریبا مشکیه، من نمی تونم چیز تیره تو خونمون ببینم، روشون ملافه ی سفید میکشیم به خاطر من چشمک).

بازم خیلی مونده بود تا همسر بیاد. یه انار بود همسر قبل از رفتنش خرید. انار اینجا خیلی کم و خیلی گرونه. فقط تو یه فصل خاصی اونم دونه ای می فروشن. اونم خیلی گرون، دونه ای دو سه یوروئه! واسه همین ما خیلی کم می خریم. دو سه روز به رفتن همسر بود که اینو خریدیم از بس من گفتم انار می خوام. وقت نشد قبل از رفتن همسر بخوریم. همسر خیلی بهم گف اینو تو بخور، من میرم ایران انار می خورم نیشخند ولی من نخوردم. نگهش داشتم همسر بیاد با هم بخوریم. تو این وقت اضافه ای که داشتم اون انارو دون کردم ریختم تو ظرف.

کم کم صدای چمدون همسر اومد. از پنجره نگاه کردم همسر بود لبخند. درو باز کردم اومد بالا. بعد از مراسم استقبال و این حرفا نوبت بیرون ریختن چمدون همسر بود چشمک.

اول بهترین سوغاتی های همسرو معرفی کنم: لواشک و تمبر هندی نیشخند.

خب حالا بریم سروقت بقیه. یه سری کتاب بود. اما متاسفانه به دلیل اضافه بار خیلی زیاد، همسر مجبور شده تو دو سری کتابا رو کم کنه. فقط چند تاش مونده بود. آخه یه عالمه کتاب درسی دیگه هم همسر خودش لازم داشت که آورده بود.

مامان دوستمون هم گفت اگه همسر می تونه ببره، یه زودپز داره که برای بچش بفرسته. همسر هم گفت جا داره. اون زودپز خودش چهار کیلو بوده و دو کیلو هم مامانه توش خوردنی گذاشته برای بچه اش چشمک. همسر مجبور شده بود اون خوردنی ها رو خالی کنه، ولی دو بسته گزی که مامان دوستمون گذاشته بودو با خودش آورده بود. علاوه بر اونم یه سری خشکبار و از این چیزا بود که مال ایران خودمون بود و اینجا پیدا نمی شه راحت.

و اما بگم از خنده دارترین قسمت آورده های همسر. هرکی هرچی داده بود گفته بود این واسه دختر معمولیه، همسر آورده بود. در حالی که اگه یه نگاه انداخته بود می دونست اصلا این لباسا برای من بزرگه. یه عالمه لباس بود که مستقیم همه رو گذاشتم تو کمد که برن تو انباری و دفعه ی بعدی که برمی گردیم ایران ببریم بدیم به کسی! (اینجا جایی رو نمی شناسیم که آدم بتونه لباس نو ببره بده. اگه شما میشناسین بگین).

از بین چهار پنج تا شال و روسری ای که همسر آورده بود، فقط یه دونه روسری بود که من خیلی پسندیدم که سلیقه ی خواهر همسر بود (من همینجا از خواهر همسر تشکر می کنم لبخند). بقیه شو یا مامانم خریده بود یا خواهرام که کلا سلیقه هاشون با من فرق داره. کلا تو خونمون (یعنی خونه ی مامانم اینا) هرچی لباس هست به وضوح مشخصه کی خریده از بس که سلیقه هامون متفاوته!!

هر دفعه که میریم ایران مامانم حداقل یکی دو تا لباس برای من و یکی دو تا هم برای همسر می خره. ما هم هر دفعه برای اینکه ناراحت نشه ازش می گیریم و تشکر می کنیم. بعدم درست یه روز به اومدنمون می بریم میدیم به یه موسسه ی خیریه. دلیل اینکه همونجا مستقیم نمی بریم بدیم به موسسه ی خیریه هم اینه که یه وقت می بینی مامانم طفلکی میره یه چیز دیگه پیدا می کنه که به نظر خودش بهتره، میگه اگه دوست نداری اونو، وردار بیار؛ این یکی رو ببر. یا اصلا هر دوشو نگه دار. خلاصه اینجوری اگه سر به نیست کرده باشیم لباسو بد میشه چشمک.

اینم بگم من به شخصه هر لباسی باشه توی خونه می پوشم. اصلا مشکلی با سلیقه ی مامانم یا هرکس دیگه ندارم. ولی الان ترجیح میدم چیزایی بپوشم که به سلیقه ی همسر هم بخوره. که ماشاءالله 99 درصد چیزایی که مامانم می خره با سلیقه ی همسر جور نیست چشمک.

ولی واقعا این دفعه من شوکه شدم از این همه لباسی که خواهر بزرگتر فرستاده بود و اصلا اندازه ی من نبود. یعنی اونا منو این سایزی می بینن؟سوال یا این سایز سایز آرمانیشونه برای من و تو رویاهاشون من این قدری ام؟نیشخند یا دوست دارن من این سایزی شم، عمدا این سایزی می خرن که من تلاش کنم چاق بشم؟نیشخند نمی دونم والا!

خلاصه، همسر کلی پشیمون شده بود از این همه لباسی که آورده که سایز من نیستن. یعنی یکیشون انقد بزرگه که گفتم اینو نگه دارم شاید بعدهاااااا برای موقع بارداری به درد خورد نیشخند!! در این حد بزرگه واقعا. فک کنم حداقل سه چهار سایز. من نمی دونم Medium تو ایران تعریف نداره یعنی؟ سوال

تمام لباسایی که همسر آورده روشون نوشته Medium. منم سایزم تو ایران Medium بود ولی هیچ کدوم از این لباسا هم اندازم نیستن متفکر!

به هر حال، همسر می گفت کاش به جای این همه لباس که نگاه نکرده آوردم، دو تا کتاب بیشتر آورده بودم. ولی خب متاسفانه نشده بود دیگه.

بعد از اینکه خوووووووب چمدون همسرو به هم ریختم، چمدونو همون طوری ول کردم، رفتم سر وقت غذا درست کردن. گفتم صاحبش جمع کنه چشمک. همسر مشغول مرتب کردن چمدون شد، منم غذا رو درست کردم. تقریبا کارمون با هم تموم شد. بعدش دیگه نشستیم اولین ناهار دورهمیمونو بعد از ورود همسر خوردیم لبخند.

می خواستم برای همسر ماکارونی درست کنم، موادی هم که گذاشته بودم بیرون از فریزر برای ماکارونی بود. ولی بعد فهمیدم ماکارونی نداریم که نیشخند. یادم رفته بود ماکارونی بخرم. اصلا همسر که نیست حساب ماکارونی ها هم به هم ریخته است چشمک. مجبور شدم غذا رو تبدیل به لوبیاپلو کنم.

سر ناهار همسر می خواست سریال پایتختو بذاره ببینیم که من گفتم امروز کلا باید سر غذا حرف بزنه فقط نیشخند. کل اتفاقای ایرانو تو پنج شیش تا جمله گفته، میگه دیگه خبری نبود! وقتی آقایون می خوان خاطرات سفرشونو بگن همین میشه دیگه!

بعد از ناهارم گرفتیم خوابیدیم مثل همیشه، مثل یه روز عادی. کار خاصی نکردیم. زندگیمون به روال عادی برگشته لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/۸/٤ ] [ ٧:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یه ایمیلی دریافت کردم (که من تو bcc بودم. برای همسر هم این نامه اومده بود، نمی دونم برای چند نفر دیگه هم ارسال شده)، نوشته بود یه نفر هست که می خواد برای فلان رشته برای دکترا یا ارشد آلمان اقدام کنه و الان داره تو کشور دیگه ای درس می خونه. اگه می تونین کمکش کنین، به همین ایمیل جواب بدین.

از قضا رشته اش با من یکی بود. منم ایمیل زدم گفتم من می تونم کمکشون کنم. ولی اطلاعاتی که دادین خیلی ناقصه. ایمیل منو بهشون بدین تا مستقیم صحبت کنیم.

طرف ایمیل زد و ایمیل طرفو به من داد. منم ایمیل زدم به اون بنده خدا که اگه سوالی داری بپرس. خلاصه چند بار به هم ایمیل دادیم و من راهنماییش کردم.

تو ایمیل آخرم، با خودم گفتم حالا که می خواد اقدام کنه، بذار بهش بگم من یه فایلی از لیست استادایی که بهشون ایمیل زدم دارم، اگه میخوای برات بفرستم.

قبلش گفتم بذار ببینم فایله هست هنوز، دارمش؟ اصلا به دردش می خورده با توجه به شرایط و گرایش و چیزایی که گفته.

نگاه کردم، فایله رو هنوز داشتم. همین طوری داشتم اسکرول میزدم ببینم چیا رو توش یادداشت کردم یا چیا بهم جواب دادن ( آخه استادایی که بهم جواب به درد بخوری داده بودنو جواباشونو کپی کرده بودم ) که چشمم خورد به اسم یکی از استادای دانشکده. نگاه کردم دیدم جواب داده بوده بهم و گفته من الان دانشجو نمی گیرم.

گفتم بذار ببینم به استاد الانمم ایمیل زدم اون زمان یا نه. سرچش کردم. اسم اول بود. هیچ وقت هم جوابمو نداده بود.

---

جواب همدیگه رو بدیم. تا جایی که می تونیم به هم کمک کنیم. دنیا خیلی کوچیکه. یه جوری رفتار کنیم که اگه همین فردا همین آدمی که چندین کیلومتر از ماه دوره جلوی راهمون قرار بگیره بتونیم با یه لبخند تو چشاش نگاه کنیم لبخند.


[ ۱۳٩۳/۸/۳ ] [ ٦:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینو الان می نویسم که شما (خواننده های ثابت) که صبح پا شدین یه چیزی واسه خوندن داشته باشین چشمک.

امروز (که الان دیگه شده دیروز)، قرار بود مهمون داشته باشم. چند روز پیش دوستامون زنگ زدن گفتن بیا خونمون که من نرفتم. فرداش من رفتم همون سوپری ای که اونا اون روز بودن، بعدش بهشون زنگ زدم گفتم من الان دارم از این سوپری میام، حالا شما بیاین خونه ی ما. من به خانوم دوستمون زنگ زدم و اونم گفت همسرم الان کلاسه تا ساعت 10. اون موقع هم که دیره. گفتم پس فردا بیاین.

فرداش دیدم پنج شنبه است، بهش زنگ زدم گفتم خب چه کاریه که امروز (یعنی پنج شنبه) بیاین. فردا (جمعه) بیاین که تا هر وقت خونمون موندین خیالتون راحت باشه که درس و کلاس و این چیزا ندارین.

این شد که من جمعه مهمون دار شدم. جمعه هم عصری زنگ زدم به اون یکی دوستامون که بگم اونا هم بیان. یه کمی هم گوشت گذاشتم بیرون که قرمه سبزی درست کنم.

عصری تازه از ساعت 4 اینا می خواستم شروع کنم به کارای مهمونی. واقعا هم کار زیاد بود. همسر هم که جای خالیش کاملا حس می شد تو انجام کارا! انگاری کارا از دو برابر همیشه هم بیشتر بود. همش رو دور تند بودم و بدو بدو از این ور به اون ور.

خونه رو کم و بیش مرتب و تمیز کردم. خورشو بار گذاشتم و رفتم میوه خریدم آوردم. وقتی برگشتم کار زیادی نداشتم. فقط مونده بود تمیز کردن گاز و سینک ظرفشویی و روشویی و شستن میوه ها و برداشتن رو کش مبلا و درست کردن برنج و مرتب کردن جاهایی که مونده بود نیشخند.

وقتی رسیدم خونه تقریبا 7.5 بود.

همه ی کارا، به جز شستن میوه ها انجام شده بود. ساعت تقریبا یه دقیقه به هشت بود لبخند. دوستامون هم راس ساعت هشت اومدن. همه چی آماده بود دیگه.

اونا که نشستن چایی رو گذاشتم و اومدم پیششون نشستم. غذا تقریبا حاضر بود، ولی اون یکی دوستامون از اول گفته بودن یه کمی دیرتر میان چون می خوان برن خرید. ساعت از هشت و نیم گذشته بود که اونا اومدن.

وقتی اونا اومدن من داشتم نماز می خوندم. مهمونای موجود خودشون به عنوان صاحبخونه رفتن درو باز کردن، مهمونای جدیدو راهنمایی کردن بیان تو، خوش آمد گفتن و کلا صاحب خونگی کردن در نبود من تا من بیام چشمک.

بچه ها، دستشون درد نکنه، یه بسته دونات خریده بودن. مزش خیلی نوستالژی بود برا من لبخند، نمی دونم چرا متفکر! احساس می کردم با این دوناتا بزرگ شدم.

خلاصه، یه چایی با دونات خوردیم و رفتیم سراغ مرحله ی بعدی، یعنی شام. خوشم میاد دوستامونم مثل خودمونن. اومدن کمکم کردن خورشای قابلمه رو ریختیم تو ظرفا. یکیشون میگه این تهش هنوز خورشیه. بیاریم سر سفره، برنجمون بریزیم توش حیف نشه لبخند.

غذامونو که خوردیم تازه نشستیم پای حرف زدن. یه کمی که حرف زدیم، میوه آوردم. میوه که تموم شد، دوباره همون بساط چایی و دوناتو آوردیم و خلاصه تا جایی که جا داشتیم خوردیم چشمک.

تمام مدت هم بچه ها می گفتن سرده. جالبه که همشون لباس کاموایی تنشون بود به جز من! تقریبا همه هم می گفتن سرده به جز من خنثی. فقط یکی از بچه ها می گفت سرد نیست (اونم نمی گفت خوبه، فقط می گفت سرد نیست). بقیه یا می گفتن سوز میاد، یا میگفتن سرده چقد!

آخرش رفتم یه پتو مسافرتی آوردم واسه خانوما که انقد غر نزنن نیشخند.

تاااااا همین الانا، یعنی ساعت یک بچه ها اینجا بودن و صحبت می کردیم. متاسفانه این دفعه بچه ها بازیشونو جا گذاشته بودن. به اون یکی بچه ها هم پیامک داده بودن که شما بازیتونو بیارین که اونم مثل اینکه نرسیده بود!

خلاصه، هیچ کاری نداشتیم بکنیم، ما هم فقط حرف زدیم نیشخند. الانم مهمونا رفتن و من موندم و یه عالمه ظرف و یه عالمه کار که باید برای اومدن همسر انجام بدم لبخند.

همسر پس فردا (یکشنبه صبح) میاد بغل.


[ ۱۳٩۳/۸/۳ ] [ ٢:٤۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب