یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

ایمیلی که تو پست قبلی گفتم منجر به یه قرار بین بچه ها شد که قرار شد نتیجه اش به سمع و نظر استادا برسه! وقتی رفتیم سر قرار، یه کمی راجع به همین موضوعا بحث کردیم. یکی از بچه ها (همون هم اتاقی دانشگاه من که سال چهارم درسش بود) گفت که چند سال پیش که ما این جلساتو شروع کردیم، قرار بود یه محیط خیلی آروم و دوستانه باشه که ما بفهمیم هر کس رو چی کار می کنه. اما الان جو یه طوری شده که انگاری این جلسه محلیه برای خودنمایی استادا که هر کس نشون بده بچه هاش چقد خوبن! استادا به این وسیله همدیگه رو می کوبن، هرچند توی جلسه ممکنه هیچ بروزی نداشته باشه.

یعنی بعدا تو پشت صحنه هایی که ما نمی بینیم این موضوع برای استادا خیلی مهمه که دانشجوشون چطور ارائه داده! اینه که الان جو خیلی بد شده. همه ی ما استرس داریم موقع ارائه مون. همه مون می ترسیم.

خلاصه، مصوبات جلسه این شد که هر جلسه باید یه مدیر جلسه داشته باشه که تعیین کنه کی جلسه قطع بشه و کی ادامه پیدا کنه؟ مثلا اگه یه سوالی که بعد از ارائه پرسیده میشه خیلی کش دار بشه، مدیر جلسه میگه، بقیه شو بذارین برای بعد از اتمام جلسه و الان هر کس سوال دیگه ای داره بپرسه.

علاوه بر اون قرار شد ده دقیقه اول بعد از ارائه مخصوص بچه های دکترا باشه. چون وقتی استادا شروع می کنن به سوال های خفن پرسیدن، دیگه بعدش کسی روش نمیشه سوالای ساده تر بپرسه و این طوری یه عالمه سوال تو ذهن بچه ها می مونه، ولی پرسیده نمیشه.

هم چنین قرار شد هر کس قبل از ارائه اش چکیده ای از چیزی که می خواد ارائه بده + (در صورت وجود) مقاله ی خودشو که مرتبطه یا چند تا مقاله ای که خوندنش مفیده برای فهم ارائه رو ایمیل کنه.

یه قراره دیگه هم این بود که اولین جلسه ی هر ترم، یه جلسه ی معارفه باشه که بدونیم کی تو گروه جدیده، کی قدیمی. هرکی رو چی کار می کنه؟ کی ها تازه اومدن؟ و خلاصه اینکه بتونیم همون بشناسیم.

بعد از این جلسه، یه جلسه گذاشتیم با استادا که همین موضوعا رو بحث کنیم. همه ی این موارد تصویب شد. اما دو تا موضوع دیگه هم بود که راجع بهش بحث کردیم و اون اجباری بودن یا اختیاری بودن حضور در جلسات بود. یکی دیگه هم زمان جلسه بود که چرا زمستونا این قدر دیره؟ بذاریمش زودتر.

در مورد اولی که یه عالمه بحث شد و آخرش این شد که جلسه اجباری نیست اما strongly suggested ه. اما در مورد دومی نتیجه این شد که ساعت ها همونی که بود می مونه. چرا؟ جوابش معلومه. چون الکس این طور می خواست! تمام گروه به جز الکس موافق تغییر ساعت جلسه بودن ولی خب در نهایت نظر، نظر الکس شد!!

در مورد بقیه ی مصوبات مثل فرستادن مقاله و این حرفا هم به جز چند باری این موضوع رعایت نشد نیشخند و تنها چیزی که هنوز داره اجرا میشه وجود مدیر جلسه ای هست که جلسه رو کنترل کنه.

از اون اتفاق به بعد هیچ وقت جو ارائه ها خوب نبود. یعنی همیشه وقتی با بچه ها صحبت می کردیم، هر کس ارائه داشت بیشتر استرس داشت!!

از اون اتفاق دو سال گذشت و شد سال 2014. جلسه ی آخر سال، یکی از دانشجوهای الکس ارائه داشت. به جز بچه های گروه خودش (که اونا هم همه شون نبودن)، فقط من بودم و یه نفر از بچه های اون یکی استاد. یعنی کلا هفت هشت نفر.

ارائه اش تموم شد و اومدیم خونه.

برای اینکه ادامه ی قضیه رو براتون شفاف کنم. اینو بگم گروه ما کلا سه تا استاد ثابت داره که اینجا پوزیشن دارن: الکس و دو تا استاد دیگه (یه خانوم، یه آقا). استاد منم که کلا الان دیگه حساب نمیشه چون از اینجا رفته.

دانشکده مون هم یه خورده عجیب غریبه. الکس توی یه ساختمون دیگه است کلا. قبلا مثل اینکه الکس و یکی از استادا (خانومه) با هم یه گروه بودن. اون یکی استاده گروهش جدا بوده. بعدا شدن یه گروه. نمی دونم فلسفه اش چی بوده.

حالا ادامه ی ماجرا. عملا از بین استادای موجود تو دانشکده به جز الکس، فقط یه دانشجوی یکی از استادا اومده بود. اون یکی استاد (آقاهه) نه خودش اومده بود، نه هیچ کدوم از دانشجوهاش.

فردای ارائه، الکس ایمیل زده به همه که ارائه ی دیروز با اینکه خیلی خوب بود و فلانی (اسم دانشجوی خودش)، خیلی شایستگی بیشتری داشت از نظر تعداد حضار ارائه اش، ولی خب خیلی ها نیومدن.

من حتی با فلانی (اسم استادی که کلا نیومده بود) صحبت کردم، گفته من وقت ندارم بیام جلسات گروه (آخه بیچاره کلا فیلد کاریش هم با ماها فرق داره و هیچ شباهتی کارش به کار ما نداره). حالا که تو جلسه های ما رو نمیای، باید بگم منم از این به بعد جلسات شما رو نمیام خنثی.

اصلا حالا که این طوری شده، من و فلانی (اون استاد خانومه) با هم یه سری جلسات گروه می ذاریم، شما جلساتتونو جدا کنین. مثل قبل!

--

هیچی دیگه، الان فقط خواستم آشنا بشین با شرایط که بدونین، همیشه بدتری هم هست چشمک. این استادو که می بینم، می بینم استاد من ماهه واقعا!! این کجا، اون کجا؟!!

البته اینم بگم که این استاد با دانشجوهای خودش خیلی خوبه. ولی کلا علاقه داره به حال گیری از دانشجوهای بقیه ی استادا. حتی یه بار یکی از دانشجوهاش می گفت یه بار یکی از دانشجوها رو قرار بوده بفرسته یه جا بره یه جلسه ای، گفته برو خوب سوال کن از طرف. حالشو بگیر!!

--

ایمیلی که زدو فقط یکی از استادای غیرثابت دانشکده جواب داد. دو تا نکته ی خیلی معقول گفته بود. اول اینکه گفته بود این جلسات بخشی از یه پروژه است (پروژه ای که دانشگاه از یه ارگانی گرفته). از اونجایی که فلانی (استادی که نیومده بود) دیگه عضو اون پروژه نیست، منطقی هست که جلساتشم نیاد.

علاوه بر این گفته بود ممکنه نظر مردم راجع به کارهای "مرتبط" متفاوت باشه. ما تو این جلسات شرکت می کنیم که کارهای مرتبطو گوش بدیم. اون استاده هم که گفتم کارش بیچاره خیلی با ما فرق داره.

--

همین دیگه. کس دیگه ای جرئت نکرده جواب بده هنوز نیشخند. البته من خیلی فکر کردم که بهش جواب بدم چون کارهاش خنده دار و بچه بازی و لج بازیه و شاید لازم باشه یه بار تو عمر بیش از پنجاه ساله اش از یکی بشنوه که کارش اشتباهه!! ضمن اینکه شاید اگه کسی جواب نده حق و ناحق بشه.

ولی آخرش به این نتیجه رسیدم که جواب دادن به همچین آدمی کار درستی نیست! کارهای معقولو آدم باید با آدمای معقول انجام بده. این آدم قبلا ثابت کرده که حرف کسی رو قبول نداره. پس من چرا آب تو هاون بکوبم؟! ضمن اینکه استادی که بیشتر از همه مورد طعن قرار گرفته، خودش قبلا جوابشو به طرف داده و اگه اصراری به جواب ایمیلی داشت، خودش جواب میداد.

در مورد کسایی که نیومدن سر ارائه هم که من اصلا جزوشون نبودم. من همیشه مرتب رفتم. پس نمی تونم از اون آدما دفاع کنم، چون واقعا نمی دونم دلیل اونا برای نیومدن چی بوده.

هرچند به شخصه از همون کریسمس دو سال پیش بدون کوچک ترین علاقه ای تو جلسات گروه حاضر شدم و عدم علاقه ام هم مطلقا به دلیل جوی بود که خود همین شخص ناشخیص به وجود آورده بود!!

خیلی خوشحال بودم که سر ارائه ی من تمام مدت خواب بود! البته سر ارائه ی همین دانشجوی خودش، پنج شنبه، هم نصفشو خواب بود!! من چند بار نگاش کردم. ولی خب شاید اصرار داره بقیه هم خوابشونو نگه دارن بیان اونجا بخوابن چشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٩/۳٠ ] [ ۳:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 این پست به خاطر طولانی بودن شماره گذاری شده و تو چند تا پست نوشته شده. 

و اما محتوای پست:

اول شفاف سازی کنم، این استاده استاد من نیستا. ولی الان که توصیفش کنم شما می فهمین چه اعجوبه هایی تو دانشکده ی ما هستن و چرا من همیشه علی رغم مشکلاتی که با استادم دارم همیشه شکرگزارم چشمک.

قبل از اینکه بخوام قضیه ی الانو بگم، باید یه فلاش بک بزنم به دو سال پیش، درست دو سال پیش، آخرین جلسه ی گروه قبل از کریسمس.

نه، نه، بذارین اول از قبل ترش بگم. اما قبلش یه اسم الکی برای استاد مورد بحث انتخاب می کنیم! فرض کنین اسمش الکس باشه.

اول که من اومده بودم، خب مسلما نام کاربری و رمز عبور خیلی قسمت های سایت دانشگاهو نداشتم. اون زمان این طوری بود که قسمت های مختلف رمزهای مختلفی داشت. اما الان درستش کردن، آدم با اسم کاربری و رمز عبور خودش که وارد میشه، به هرجا که لازم باشه دسترسی داره. دیگه این طوری نیست که مجبور بشی شصت را نام کاربری و رمز عبور حفظ کنی!

حالا بگذاریم. یه بار من از هم اتاقی اون زمانم تو دانشگاه (که الان تو دانشگاه دومم دوباره هم اتاقیم شده!) پرسدیم فلان صفحه رمزش چیه؟ بهش دسترسی ندارم. گفت رمزش هست الکس (دیگه هی نگم اسم همون استاده است دیگه). پس وردش هم هست فلان (اسم یه مسابقه ی ورزشی).

گفتم خب این چه یوزر و پسوردیه؟!! آدم یوزر و پسورد رسمی صفحه ی دانشگاهو که همه بهش دسترسی دارن میذاره اسم خودش؟ پسوردشو که واقعا هیچ ایده ای نداشتم چرا اونه.

جوابی که بهم داد این بود که خب الکسه دیگه!

اونجا من فهمیدم که به وضوح مشخصه کسی جرئت نداره به این استاد چیزی بگه!

بعدها هم من فهمیدم که الکس تو اون مسابقه ی مذکور چندین دوره شرکت می کرده و خیلی علاقه منده به این ورزش، واسه همین هم پسورد اون صفحه ی دانشگاه همونه!!

از این قضیه هنوز چیزی نگذشته بود که من متوجه شدم تو ترم های مختلف ساعت جلسه ی گروه متفاوته. تابستونا ساعت 4 تا 6. زمستونا 6 تا 8!!

دوباره من به هم اتاقیم گفتم خب این چه ساعت گذاری ایه؟!! زمستونا که زود شب میشه گذاشتین 6 تا 8. تابستونا 4 تا 6؟!! خب برعکسش کنین.

گفت خب الکس تعیین کرده دیگه. تو اگه دوست داری پیشنهاد بده عوضش کنن!

اونجا معلوم تر شد که چیزی که این استاد تعیین می کنه به هیچ وجه قابل تغییر نیست.

بعدها چند بار که با بچه ها صحبت می کردیم، برای من معلوم شد که بچه ها از این استاد می ترسن. بچه ها که میگم منظورم همین خودمون، بچه های دکترا بود. آخه اگه بچه های لیسانس یا ارشد بترسن خب معقول تره. هرچی باشه طفلکی ها انقدر خودشونو نسبت به استاد پایین تر می بینن که بعید نیست حس ترس داشته باشن. اما دانشجوی دکترا تو آلمان همکار استاد حساب میشه، نه زیردستش. ( اینو بارها استاد من به من گوشزد کرده. واسه همینم هست که توقعشون از آدم زیاده. همیشه میگه تو باید بگی چیکار کنیم. تو دانشجوی ارشد نیستی که از من می پرسی چیکار کنیم).

حالا بگذریم. من هیچ وقت حس خوبی نسبت به این استاد نداشتم. آخرین جلسه ی گروه قبل از کریسمس بود، درست دو سال پیش. یکی از بچه ها ارائه داشت. از اونجایی که باید یه مقاله هم آماده می کرد، نرسیده بود خوب آماده کنه.

ارائه اش خیلی بد بود. خیلی منصفانه بخوام بگم. یعنی مشخص بود آماده نکرده اصلا. هی مجبور میشد بره رو تخته چیزی بنویسه! (احساس می کنم این خاطره رو قبلا گفتم، اگه قبلا خوندین، ببخشید دیگه، من هرچی گشتم پیداش نکردم که مطمئن بشم گفتم، واسه همین دوباره میگم نیشخند).

تقریبا یه ساعت از ارائه اش گذشته بود و هنوز اسلایداش به نصف نرسیده بود. ارائه ی نرمال برای جلسه ی گروه 45 دقیقه تا یه ساعته. همش زیادی می رفت تو جزئیات.

یهو الکس به کسی که ارائه میداد گفت من می تونم یه چیزی به بقیه بگم؟ اونم گفت بگو. الکس گفت به نظر من ما وقتمونو داریم تلف می کنیم که اینجا نشستیم! (رو به ارائه دهنده ادامه داد: بهتر نیست reschedule اش کنیم (دوباره برنامه ریزی کنیم) یه بار دیگه بیای ارائه بدی؟

همه شوکه شدن! هیچ کس حرفی برای گفتن نداشت. انتقاد انقدر مستقیم؟!!! انقد نامودبانه؟

ارائه دهنده هم (خدا رو شکر مثل من پپه نبود!) برگشت گفت، خب من مشکلی ندارم که یه بار دیگه بیام ارائه بدم. اما اول بذار نظر جمعو بپرسیم ببینیم همه موافقن با این کار یا نه؟

اگه فکر می کنین الکس چنین چیزی رو قبول کرد سخت در اشتباهین! الکس دوباره به صراحت گفت ولی به نظر من ما داریم وقتمونو تلف می کنیم که اینجا نشستیم. اصلا نظر پرسیدن نداره!! تو اصلا آماده نیستی.

یعنی دیکتاتوری محض و فردی دیگه!

یکی از بچه ها بود (آقا بود) که وقتی من اومدم اینجا، اون مرخصی بود چون بچه اش تازه به دنیا اومده بود و اون روزا تقریبا اولین روزهایی بود که اومده بود جلسه ی گروه. برگشت رو به الکس گفت به نظر من این بهترین ارائه ای نیست که ما تا حالا دیدیم. ولی چون زحمت کشیده و یه چیزی رو آماده کرده، بهتره بهش اجازه بدیم ارائه شو تموم کنه.

فضا به قدری سنگین بود که هیچ کس حتی جرئت تایید کردن حرف این پسره رو هم نداشت! شاید فکر کنین بی جرئتیه بچه ها بود، ولی اگه تو فضا بودین متوجه می شدین چی میگم.

تک و توک بچه ها تاییدش کردن و نتیجه این شد که بهش بیست دقیقه وقت بدن که ارائه شو تموم کنه. با این که دختره خیلی خیلی سعی کرد خودشو حفظ کنه و اگه من بودم قطعا زده بودم زیر گریه و رفته بودم! ولی آخراش اشک تو چشاش حلقه زده بود و ترجیح میداد رو به پاورپوینتاش حرف بزنه تا رو به شنونده ها!

آخرش هم بیشتر از نیم ساعت طول کشید ارائه اش تا تموم شد و بعد از بیست دقیقه اش من هی نگران بودم که الکس الان دوباره یه چیزی بگه!! ولی خدا رو شکر بر هوای نفسش غلبه کرد احتمالا چشمک و چیزی نگفت!

آخر ارائه اش هم گفت کریسمس همتون مبارک و سال خوبی داشته باشین. بعدش خیلی هامون رفتیم پیشش و دلداریش دادیم ولی خب قطعا نمی شد دل شکسته شو جمع کرد. آخر سال، دم کریسمس، دم تعطیلات مطمئنا فکر این ارائه راحتش نمی ذاشت و عملا تمام تعطیلاتش خراب می شد.

بعد از اون اتفاق، یه ایمیل از طرف بچه ها اومد (فقط برای بچه ها) که بیاین یه قرار با هم بذاریم و راجع به این موضوع بحث کنیم. جلسه ی گروه مال "ما"ئه. نه مال استادا. قراره ما چیزی یاد بگیریم، نه اونا. پس ما باید تعیین کنیم چطوری باشه.

[ ۱۳٩۳/٩/۳٠ ] [ ٢:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از کتاب جای خالی سلوچ:

این جمله شاید نکته ی خاصی توش نباشه، ولی چون تکیه کلام مامانمه و تو کتاب بود، می نویسمش:

"از روز برف مترس، از دگر روز برف بترس!"

دلیلشم حتما می دونین دیگه. چون روزی که برف میاد هیچ مشکلی پیش نمیاد، فرداشه که جاهایی که یه کمی برف رو زمین بوده یخ زده و نمیشه راه رفت!

حالا بریم سراغ بقیه ی چیزایی که تو کتاب بود و برام جالب بود:

سلوچ بارها برای ابراو گفته بود:

فقط وقتی مرد می تواند سرش را میان مردم بلند نگاه دارد که تخت شانه هایش در کار عرق کند. دست که به شانه ی مرد می کوبی، خاک باید از آن بلند شود!

--

بیزار به کار نمی رفتند. نه فقط اجبار، که شوقی هم پاهایشان را پیش می برد. دل هاشان از چیزی نو به شوق بود: گذار از سیاهی.

--

- می خواهم نباشد! تا بود نان خشک و کتک داشتیم. حالا که نیست فقط نان خشک داریم. چه گلی توانست به سرمان بزند؟

- پدر بود بالاخره. همان سایه اش هم غنیمت بود.

--

هاجر هنوز بدان پایه از بلوغ نرسیده بود که زبانی پنهانی با مادر خود جسته باشد. آخر، میان یک دختر بالغ و مادرش، همیشه چیزهایی هست که ناگفته، دانسته  و هضم می شوند. اما گرچه مِرگان می توانست چنان مادری باشد؛ هاجر چنان دختری - هنوز- نبود.

--

خوش خلقی او را باید از چاپلوسی جدا می کردند. روی گشاده ی مرگان در کار، نه برای خوشایند صاحب کار، بلکه برای به زانو درآوردن کار بود. مرگان این را یاد گرفته بود که اگر دلمرده و افسرده به کار نزدیک بشود، به زانو در خواهد آمد و کار بر او سوار خواهد گشت. پس با روی گشاده و دل باز به کار می پیچید. طبعا کار چنین است که می خواهد تو را زمین بزند، از پا درآورد. این تو هستی که نباید پا بخوری، نباید از پا دربیایی و مرگان نمی خواست خود را ذلیل، ذلیل کار ببیند. مرگان کار را درو می کرد.

[اون تیکه ای که پررنگ کردمو خیلی دوست داشتم].

--

زن هایی به عمر مرگان، اگر دَقمَصه [دردسر] های او را نداشتند، تازه اوج زنی شان بود. اما دریغ، بعضی ها هستند که زودتر از طبیعتشان پیر می شوند. مرگان هم یکی از همین ها بود. اما باور نباید کرد که جوانی، پیش از وقت، در این جور آدم ها می میرد. نه، جوانی پنهان می شود و می ماند. مثل چیزی که شرمنده شده باشد در دهلیزهای پیچاپیچ روح، رخ پنهان می کند. چهره نشان نمی دهد، اما هست. هست و همیشه در کمین است و پی فرصتی است، یا مهلتی، تا خود را بروز دهد.

--

گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده یتو که دیواری را سفید می کنند. عشق، خود مرگان است؛ پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند. و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد.


[ ۱۳٩۳/٩/۳٠ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز به دلایلی یه خورده دیر جنبیدم واسه رفتن به دانشگاه. همیشه ساعت یازده به استادم قرار دارم. معمولا با قطار ساعت 10:35 میرم، ساعتای یکی دو دقیقه به یازده می رسم جلوی در اتاقی که استادو اونجا می بینم (اتاق هم در واقع اتاق جلسه است، استادم که دیگه اینجا اتاق نداره).

امروز یه کمی دیر جنبیدم. اولش کارای دیگه داشتم. بعدش یهو دیدم ساعت ده شده و من باید یه سری فایلو آماده کنم و برای استاد ایمیل کنم که وقتی دیدمش راجع بهش باهاش صحبت کنم.

نشستم بدو بدو این داده ها رو منتقل کردم به یه فایل ورد و جدول درست کردم و خلاصه کاراشو انجام دادم، با یه سری فایل دیگه واسه استاد ایمیل کردم و بعد راه افتادم. می دونستم یه کمی دیر میشه، در حد پنج دقیقه، ولی خب گفتم اشکالی نداره. چون خود استاد بعضی وقتا یه پنج دقیقه ای دیر میاد.

وقتی از خونه راه افتادم ده و نیم بود. از خونمون تا ایستگاه قطار به طور معمول باید شیش دقیقه رو حساب کنم (با احتساب کفش پوشیدن و کم بودن سرعتم تو پله ها و اینا چشمک). امروز در واقع داشتم یه دقیقه دیر راه می افتادم. گفتم حالا یه ذره سرعت راه رفتنمو بیشتر می کنم، اگه رسیدم که رسیدم، اگه نه، احتمالا پنج دقیقه دیر می رسم؛ اشکالی نداره.

تند تند از پله ها اومدم پایین و راه افتادم. هنوز از خیابون کوچه مانند خودمون نپیچیده بودم که همسایه مونو سر راه دیدم. از اونجایی که خیلی آقای مهربون و خوش برخوردیه، خیلی مودبانه نبود که همین جوری سرمو بندازم پایین و برم. مشخص بود که اونم داره میره ایستگاه قطار. تقریبا ده متری از من جلوتر بود، ولی چون من داشتم تند می رفتم، سریع بهش رسیدم.

دیگه وقتی بهش رسیدم سلام و احوال پرسی کردم و با هم تا ایستگاه قطار رفتیم. گفت دارم می رم خرید، ما دیروز تعطیل شدیم دیگه. شما تعطیل نشدین؟ گفتم نه، من الان دارم می رم دانشگاه لبخند.

دیگه تو راه یه کمی با هم صحبت کردیم تا رسیدیم به ایستگاه قطار. تقریبا ده متر مونده به ایستگاه قطار، قطار از جلومون رد شد، رفت. یعنی اگه قدمامو تندتر ورداشته بود با احتساب خودم، می رسیدم چشمک ولی خب همسایه مونو دیده بودم و دیگه نمی شد کاریش کرد.

باید ده دقیقه می موندیم تا قطار بعدی بیاد. این ده دقیقه رو با هم صحبت کردیم. بیشتر راجع به کار و این چیزا صحبت کردیم که چقدر واسه خارجی ها سخته کار پیدا کردن. همسایه مون می گفت دو تا دوست دارم که یکیشون تو جولای فارغ التحصیل شده، یکیشون تو آگوست، هنوز هیچ کدوم کار پیدا نکردن. حالا یکیشون شانس آورده با یه آلمانی ازدواج کرده و مشکل ویزا نداره، اما اون یکی باید هرچه سریع تر یه کار پیدا کنه که به مشکل تمدید ویزا نخوره.

دیگه راجع به شرایط سوریه هم صحبت کردیم. ازش پرسیدم واسه تعطیلات نمی ری سوریه (کشور خودش)؟ یا کلا اصلا نمی خوای برگردی؟ گفت نه، فعلا که برنامه مون اینه که بمونیم. آخه اونجا شرایط خیلی بده. می گفت سوریه کلا چند قسمته (نمی دونم چرا تو ذهنمه که گفته چهار قسمت ولی مطمئن نیستم!). ما مال یه قسمتی هستیم که جنگ توش کمتره. تو اون قسمت های دیگه کلا امکان زندگی وجود نداره. یعنی اگه زندگی کنی هر لحظه ممکنه کشته بشی! اما تو قسمتی که ما مال اونجا هستیم شرایط یه کمی بهتره. اما شرایط زندگی اصلا مساعد نیست. صبح ها دو ساعت برق دارن، شب ها هم دو ساعت. بقیه ی روز دیگه ندارن. چون به خاطر جنگ خیلی از کابل ها خراب شده و الان یه جوری شده که همه چی جیره بندی شده. حتی میگفت قیمت ها هم شدیددددددا رفته بالا. طوری که واقعا زندگی اونجا غیرممکن شده، هرچند خطر جانی به معنی اینکه به خاطر جنگ کشته بشی نداره.

خلاصه، یه کمی صحبت کردیم و قطار اومد. چون هم مسیر بودیم، با هم رفتیم تو قطار و صحبتامونو ادامه دادیم. رو به روی هم نشسته بودیم. من پشتم به در بود، یعنی کسی وارد می شد نمی دیدمش. هنوز یکی دو ایستگاه نگذشته بود که دیدم همسایه مون بلند شد که جاشو بده به کسی. دیدم یه خانوم خیلی مسن و چاق بود. تشکر کرد اومد نشست جای همسایه ی ما. البته همسایه هم کمکش کرد که نیفته، چون قطار داشت حرکت می کرد.

این رفتار دادن جا به مسن ها خیلی خیلی تو آلمانی ها کمه. نمی دونم چرا!

خلاصه، همسایه جلوی مغازه ی ترک ها پیاده شد و من راهمو ادامه دادم. از اونجایی که به خاطر همراه شدن با همسایه ده دقیقه دیرتر راه افتاده بودم، قرار بود یه چند دقیقه دیرتر برسم دیگه. تو ایستگاهی که می خواستم خط عوض کنم، دیدم یه اتوبوسی که من فکر نمی کردم با زمان من هماهنگ شده. یه اتوبوس بین شهری بود. این اتوبوسا تعداد زیادی ایستگاه ندارن تو هر شهر، هدف اصلیشون وصل کردن روستاها و شهرهای کوچیک به همدیگه است. یعنی در واقع اتوبوس یکی از دهاتای اطراف بود چشمک.

منم می دونستم این از مسیر دانشگاه میره، ولی تا حالا یکی دو بار بیشتر سوار نشده بودم، نمی دونستم ایستگاهش دقیقا کجاست. ایستگاه اولش پیاده نشدم، چون می دونستم یه ایستگاه نزدیک تر به جایی که من می خوام داره.

چون این اتوبوسا تعداد مسافراشون خیلی کمه معمولا، اگه بخوای توی یه ایستگاهی نگه داره، باید دکمه ی STOP رو فشار بدی، وگرنه نگه نمی داره. معمولش اینه که وقتی اتوبوس از ایستگاه قبلی راه می افته، شما هر زمانی که دکمه رو بزنی، برای ایستگاه بعد حساب میشه. چه یه ثانیه مونده به رسیدن به ایستگاه بعدی زده باشی، چه پنج ثانیه بعد از راه افتادن از ایستگاه قبلی.

خلاصه از ایستگاه اول که رد شد، یه مقداری که رفت، من احساس کردم دیگه به وسط دو ایستگاه رسیده، منم دکمه رو زدم. خانومه پنج ثانیه بعد نگه داشت، گفت همین جا پیاده می شی؟!

اصلا نمی دونستم چه جوابی بدم! آخه من اصلا نمی دونستم ایستگاه اینجاست یا نه؟ اگه نیست خب چرا از من می پرسه؟ اگه ایستگاه هست، پیاده میشم، اگه نیست برو تا ایستگاه دیگه، مگه بین ایستگاها هم نگه میدارن؟!! بعد ایستگاه بعدی رو هم نمی دونستم کجاست دقیقا. ممکن بود دور بشم از دانشکده مون.

در یه لحظه باید تصمیم می گرفتم، آخه من تنها کسی بود که می خواستم پیاده بشم نیشخند. گفتم آره پیاده میشم همین جا!

حالا پیاده شده بودم، نمی دونستم کجام اصلا!! یه دور قمری دور خودم زدم تا فهمیدم کجام. یه دو سه دقیقه ای اونجا هدر رفت. بقیه ی راهو تندتند رفتم که دیگه بیشتر از این دیر نشه. با خودم گفتم به استاد ایمیل بزنم بگم من ده دقیقه دیرتر می رسم، گفتم ولش کن بابا، حالا من پنج دقیقه وایستم با گوشیم ور برم ایمیل بزنم بگم من پنج دقیقه دیرتر میام؟!! خب تا موقع رسیدم که.

خلاصه، بدو بدو رفتم، مستقیم رفتم اتاق جلسه، درو باز کردم دیدم یه عالمه آدم نشسته نیشخند. عذرخواهی کردم درو بستم! آخه این اتاقه در حالت عادی خالیه، اما میشه از قبل رزروش کرد. گاهی پیش میاد که بچه ها جلسه هاشونو اونجا تشکیل میدن. امروز از اون روزا بود.

خواستم بشینم پشت در تا استادم بیاد، دیدم خب من ده دقیقه دیر اومدم، شاید استاد اومده دیده من نیستم، برگشته رفته اتاقی که همیشه اونجاست. رفتم پایین در اتاقش (که در واقع اتاق یکی از دانشجوهای پست داکشه)، در زدم، کسی جواب نداد. اومدم درو باز کنم، دیدم قفله!

برگشتم بالا، رفتم پیش منشی گفتم دکتر فلانی امروز نیومده؟ گفت نه، امروز holiday ه دیگه!! البته امروز تعطیل رسمی نبودا، ولی فک کنم بچه های دانشگاه دیگه از امروز تعطیل می شن و رسما کلاس و درس و دانشگاه برقرار نیست.

منم دست از پا درازتر برگشتم خونه لبخند. فقط حیف استادم ایرانی نبود براش بنویسم آمدیم، نبودید، رفتیم!!


[ ۱۳٩۳/٩/٢۸ ] [ ٦:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پست فعلا ثابته. پست های جدیدتر زیر این پست قرار می گیرن.

 

اگه دوست دارین یه کمی تو قرآن خوندن با من/ما همراه باشین، بفرمایید ادامه ی مطلبو بخونین ...

---

دوستای عزیزی که تو این ختم شرکت کردین، الان دو تا حالت داریم:

1) من بذارم این پست همچنان بالا بمونه که کسایی که سهمشون هنوز تموم نشده یادشون نره و هر کس سهمشو خوند کامنت بذاره که هر وقت کامل تموم شد خوندنامون، بذارم این پست بره پایین و دیگه پست ثابت نباشه.

2) هر کی خونده دستش درد نکنه، هر کس هم هنوز تموم نکرده، خودش یادش می مونه و من همین الان می تونم پستو بذارم بره پایین.

چیکار کنیم؟

 


ادامه مطلب
[ ۱۳٩۳/٩/٢٧ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز یه سری مدرک پدرک داشتیم که می خواستیم تایید بشه. از بچه ها قبلا پرسیده بودیم، گفتن اگه تک برگیه برین شهرداری بهتره، اگه تعدادش زیاده باید برین همین دفترهای ثبت اسناد.

ما هم مدارکو زدیم زیر بغلمون که بریم تایید کنن. سه تا برگه بود که از هر کدوم چندین سری می خواستیم. اول از همه رفتیم کپی بگیریم، چون در واقع کاری که دفتر ثبت اسناد یا همون شهرداری انجام میده اینه که کپی رو برابر با اصل می کنه.

همسر گفت کپی رنگی بگیریم. منم گفتم باشه. بعد که راه افتادیم چون همسر با بلیتش نمی تونست تا جلوی تایپ و تکثیری بیاد، تو یه ایستگاه وایستاد، من رفتم کپی بگیرم برگردم. فاصله ای نداشت، فقط یه ایستگاه بود ولی خب همسر نمی تونست بیاد (پایین توضیح میدم چرا).

من رفتم گفتم از اینا کپی می خوام، رنگی. گفت برگه ای 45 سنته ها. گفتم باشه مشکلی نیست. بعد یهو گفتم نه بابا! مشکلیه نیشخند. میشه با کارت پول بدم؟ گف نه، ما فقط پول نقد قبول می کنیم. گفتم پس میشه اول بگی همه اش با هم چقدر میشه؟ حساب کرد گفت هشت یورو و ده سنت. گفتم خب پس خوبه، بگیر. اینقدر پول همرام هست (حالا شما که ریاضیتون خوبه بگین از هر برگه چند تا کپی گرفتیم؟ چشمک)

خلاصه هشت یوروی بی زبونو دادیم به کپی و اومدیم که بریم بدیم مدارکو تایید کنن. رفتیم شهرداری گفتیم ما می خوایم اینو تایید کنیم، گفت مشکلی نیست. گفتم چقد میشه حالا؟ گف برگه ای سه یورو. گفتم مهر انگلیسی دارین؟ گفت نه! ما فقط آلمانی تایید می کنم. گفتم دفترای ثبت اسناد چی؟ اونا هم مهر انگلیسی ندارن؟ گف نمی دونم. می تونین برین بپرسین. گفتیم پس باشه ما میریم بپرسیم. بعد اگه خواستیم دوباره برمی گردیم. کل تایید مدرکا با هم میشد 60 یورو تقریبا.

رفتیم دفتر ثبت اسناد. بماند که با چه مکافاتی جاشو پیدا کردیم!! رفتیم گفتیم چه جوریاس؟ گف می تونیم انگلیسی هم براتون مهر بزنیم. از قیمتش پرسیدیم. گف واسه ما مهرهایی که می خوره مهمه، نه تعداد برگه ها. تا ده تا برگه رو اگه بذاریم رو هم و بگیم اینا رو با هم منگنه و مهر بزنن قیمتش یکیه. خلاصه، بعد از اینکه من کلی کج و کوله توضیح دادم و هی همسر تصحیح کرد (نیشخند)، بالاخره گفتیم برامون مدارکو رو تایید کنه. گفت میشه 95 یورو! گفتیم خب چاره ای نیست دیگه. باشه. ما انگلیسی به دردمون می خوره. اومدیم کپی هایی که گرفته بودیمو مرتب کنیم که بهش بدیم که برامون به هم منگنه کنه، گفت ما کپی های شما رو قبول نمی کنیم. خودمون باید کپی بگیری.

خب حرفش هم خیلی منطقی بود. من از اول هم گفتم طرف خودش باید کپی بگیره، چون این طوری خیالش راحته که از روی اصل کپی گرفته ولی اگه کپی رو از ما قبول کنه، باید بشینه خط به خط بخونه که مطمئن بشه ما توش دست نبردیم، بعد تایید کنه. ولی چون دوستمون صبح گف شهرداری کپی نمی گیره و میگه کپی رو خودتون بیارین، ما هم رفتیم هشت یورو پول نازنینو دادیم اون همه کپی گرفتیم!

 

بعد که اومدیم، تو راه همسر گف خب چه کاری بود ما گفتیم از فلان مدرک فقط دو سری کپی بگیره؟ اون که براش فرقی نمی کرد هر بار ما دو تا برگه رو به هم منگنه کنیم یا سه تا رو؟ زنگ بزنیم بگیم اون مدرکم قاطی همه ی سایر مدرکا بکنه. زنگ زدم، خانومه گف همه ی کارا انجام شده، الان نمی تونیم تغییرش بدیم.

از قبل هم گفته بود ساعت 2.5 می تونیم بریم مدرکا رو بگیریم. اون موقع ساعت هنوز بیست دقیقه به یک اینا بود و ما داشتیم برمی گشتیم خونه. آخه گفت از 2.5 به بعد می تونیم بریم بگیریم و اونا تا شیش بازن. منم گفتم بریم خونه ناهار بخوریم، بعد من برمی گردم می گیرم برگه ها رو. لازم نیست همسر بیاد. آخه هر دفعه باید بلیت بخره!

این شد که برگشتیم خونه و ناهار درست کردیم و خوردیم و من برگشتم رفتم برگه ها رو گرفتم اومدم. با خودم پوشه هم نبرده بودم، هوا هم بارونی بود، مجبور شدم لای کاپشنم قایمشون کنم که خیس نشن.

حالا الان داریم حسرت این پولایی رو می خوریم که هی قلمبه قلمبه از جیبمون پرواز می کنن چشمک.

---

چرا همسر نمی تونست واسه گرفتن کپی ها با من بیاد؟

چون وقتی شما بلیتی برای یه مقصد خاص می خرین، مثلا ایستگاه X، بلیت شما تا یه ساعت یا یه ساعت و نیم (تو شهر ما یه ساعت و نیم)، در همون جهت معتبره. یعنی اگه مبدا شما Y بوده و مقصدی که براش بلیت خریدین X بوده، اون بلیت در مسیر Y به X به مدت یه ساعت و نیم معتبره اما در مسیر برعکس خیر. به عبارت دیگه شما حق ندارین با اون بلیت از یه ایستگاه دو بار رد بشین.

حالا این وسط شما حق دارین از قطار یا اتوبوس پیاده بشین، برین خریدتونو بکنین، برگردین، دوباره در همون جهت Y به X سوار اتوبوس بشین و ادامه بدین. فقط مهم اینه که قبل از تموم شدن 1.5 ساعت، شما باید به مقصدتون رسیده باشین.

حالا مشکل ما این بود که ایستگاهی که نزدیک مرکز کپی بود، توی جهتی عمود بر جهت حرکت قطار ما بود. واسه همین، همسر که بلیتش برای مقصد خاصی بود نمی تونست تو اون جهت بیاد. چون لازمه ای این کار این بود که ما تو ایستگاه Z پیاده بشیم، یه قطار دیگه سوار بشیم، در یه جهت دیگه یه ایستگاه بریم و برگردیم. خب این دو تا اشکال داشت. اول جهت حرکت همسر کلا عوض میشد و دیگه بلیتش معتبر نبود. دوم اینکه حتی اگه جهتش هم درست بود، برگشت دوباره به ایستگاه Z امکان پذیر نبود. چون از یه ایستگاه دو بار رد شده بودیم و این خلاف قانون بود.

این جوری بود که همسر مجبور شد تو همون ایستگاه بمونه، من برم کپی بگیرم و برگردم لبخند.

---

امروز خیلی هم از اینکه این پول قلمبه از جیبمون رفت ناراحت نشدم، آخه ما بیمه مون TK ه. هر سال، آخر سال TK حساب و کتاب می کنه و اگه مشتری کم مریضی ای بوده باشین، یه مبلغی رو بهتون برمی گردونه. امروز برامون یه چک به مبلغ 80 یورو اومد. جایزه ی مریض نشدنمون بود چشمک. یعنی خدا رو شکر تقریبا یه مبلغی از پولی که امروز خرج کردیم برگشت سر جاش لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢٦ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هنوز اون دو تا موردی که قراره راجع بهشون بنویسمو ننوشتما، این ربطی به اونا نداره چشمک. فقط الان اومدم یه نکته ی کنکوری بگم و برم!

دیروز پریروز بود یهو حواسم به این نکته جلب شد که وقتی می خوایم بگیم کاری ارزش نداره اصلا، میگیم "به درد خودت می خوره".

برام جالب شد واقعا. به نظرم اومد هر کاری تو زندگیم کردم که فقط به درد خودم خورده، هیچ ارزشی نداشته. آدم فقط وقتی کارش ارزشمنده که به درد دیگران بخوره.

البته شاید این موضوع به همه چی قابل تعمیم نباشه، ولی فکر کنم منظورمو گرفتین دیگه لبخند.

[ ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ٩:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هی می خواستم بیام راجع به دو تا چیز دیگه بنویسم، هی حسش نبود. الانم که اتفاق دیگه ای افتاد که می خوام تعریف کنم. به هر حال دو تا پست دیگه طلبتونه که شاید بعد از همین بشینم بنویسم، شایدم باز بمونه برای فردا.

و اما اتفاق امروزمون چی بود؟ امروز کلاس آلمانی/فارسی داشتم مثل همیشه. وقتی من رفتم دوستمو تو سلف نشسته بود (قرارامون تو سلفه همیشه). هنوز ده دقیقه ای بیشتر صحبت نکرده بودیم که یه دختره اومد. من پشتم بهش بود. دیدم دوستم سلام کرد، منم سلام کردم. بعد دیدم اومد سمت چپ من که دیگه نزدیک پنجره بود، معنیش این بود که میاد پیش ما بشینه آخه مسیر عبوری وجود نداشت اون سمت. منم بلند شدم که دست بدم و کلا سلام و علیک درست و حسابی بکنم.

همون لحظه دوستم معرفیش کرد و گفت این همون دختریه که قبلا بهت گفتم نیمه ایرانیه و دوست داره فارسی یاد بگیره. خیلی دختر مهربونی بود، فقط به سبک آلمانی رفت یه هوا اون ور تر نشست!! من یه کم صندلیمو کشیدم سمتش. آخه مطمئن بودم این جوری صدای ما رو هم نمی شنوه! چه برسه به اینکه بخواد فارسی حرف زدن ما رو بفهمه! اونم خودش یه کمی صندلیشو کشید نزدیک تر و خلاصه نشستیم با هم صحبت کنیم.

از لحظه ای که این نفر دوم اومد، دوستم اصلا حاضر نبود حرف بزنه! انگاری می ترسید خوب بلد نباشه ولی خب کم کم اونم اومد تو صحبتا. فک کنم چون فهمید بیشتر بلده چشمک.

این دختره خیییییییلی خوب تلاش می کرد برای فارسی حرف زدن. فارسی رو هم نسبتا خوب حرف می زد. ولی یه خورد دلم براش سوخت. آخه با اینکه باباش ایرانیه ولی هیچی باهاش فارسی حرف نزده! هیچییییی!! هرچی فارسی یاد گرفته تو کلاسا یاد گرفته. یعنی فک کن طفلکی تو سیزده یا پونزده سالگی (طبق گفته ی خودش)، یه سال رفته کلاس فارسی. دانشکده هایی مثل ایران شناسی و اسلام شناسی و این چیزا هم همیشه کلاس فارسی دارن. الان دو ساله داره اونجا کلاس میره!

اما تو تمام مدت عمرش باباش هیچ وقت تلاش نکرده بهش فارسی یاد بده. میگفت بابام سی ساله اومده آلمان و خیلی آلمانی شده. اون روز به بابام زنگ زدم باهاش فارسی حرف زدم، ولی بابام خیییییلی وسطش کلمه ی آلمانی میگه. فارسیش خیلی تیکه تیکه است. اصلا نمی تونم با اون فارسی یاد بگیرم.

اینجا یه بار دلم براش سوخت که آدمی که انقدر دلش می خواد فارسی یاد بگیره، حاضره هزینه کنه بره زبون مادریشو یاد بگیره، پدرش حاضر نشده براش وقت بذاره فارسی یادش بده.

از اون بدتر این بود که گفت فلان رستورانو می شناسی (یه رستوران ایرانی بود)؟ گفتم تا حالا نرفتم ولی اسمشو شنیدم. گفت رفتم اونجا با آقاهه فارسی حرف زدم. بهم گفت تو خیلی بد فارسی حرف می زنی، لهجه ات افغانی و بده!!

واقعا من که اینو می شنیدم دلم شکست یه جورایی. نمی دونم این دختره وقتی این طوری بهش گفتن چقدر ناراحت شده یا اصلا اون آقاهه واقعا فکر هم کرده و به طرف اینو گفته؟!! حتی یه لحظه فکر نکرده این شخص چقدر داره تلاش می کنه فارسی حرف بزنه. نمی دونم واقعا چرا بعضی آدما این کارا رو می کنن؟!!

من سعی کردم یه کمی بهش دلداری بدم و بهش بگم که اصلا بد حرف نمی زنه. اتفاقا خیلی هم خوشحال بود تو تمام مدتی که با هم حرف می زدیم. اما نمی دونم چقدر می تونم تو یاد دادن زبون عامیانه بهش موفق باشم.

آخه دلیل اینکه اون آقا فکر کرده این بنده خدا افغانی حرف می زنه این بوده که این دختره کلا کتابی صحبت می کنه. چون کلاس هایی فارسی ای که رفته و می ره همیشه مال گروه های اسلام شناسی و ایران شناسی بوده که هدفشون اینه که بتونی متون قدیمی رو بخونی. واسه همین صرفا بلده مثل کتاب حرف بزنه. مثلا میگه " به آن جا می روم و تحصیل می کنم"! تمام حرف زدناش دقیقا مثل نوشته های کتاباس.

من بهش گفتم که اون آقا به این علت فکر کرده تو افغانی یاد گرفتی. تو باید زبون عامیانه یاد بگیری. باید مثل ما حرف بزنی. من این حرفا رو کاملا بهش کلمه کلمه می گفتم ولی بازم نمی فهمید. می گفت حرف زدن تو برای من خیلی تنده. وقتی سرعتمو خیلی خیلی کم می کردم می فهمید.

نکته ی جالبی که بود این بود که حرف زدنش از فهمیدنش بهتر بود، یعنی برعکس همه! چون آدم اول یه چیزی رو می فهمه، بعد تازه یاد می گیره همونو بگه. ولی این این طوری نبود. نمی دونم چرا. شاید چون همیشه تلاش کرده حرف بزنه، مثلا ممکنه تو کلاس خودش فعال بوده باشه و با سوال پرسیدن و این چیزا تلاش کرده باشه حرف بزنه.  ولی هیچ وقت کسی به عنوان یه هم کلام باهاش حرف نزده که بخواد فهمیدنو تمرین کنه.

یه جا داشت یه چیزی رو تعریف می کرد. می گفت یه دوست دارم تو لندن، توی یه NGO که به پناهنده ها کمک می کنن کار می کنه. می خوام سرمو بزنم به دیوار!! من این شکلی شده بودم تعجب؟!! ها؟ چرا؟ واسه چی؟!! گفت معلممون سر کلاس گفته این یه اصطلاح ایرانیه، وقتی می خوایم کسی رو ببینیم می گیم، یعنی به جای visit. تازه فهمیدم منظورشم به کسی سر زدنه خنده!!

براش توضیح دادم کی میگیم می خوام سرمو بزنم به دیوار. کللللی خندید! آخه من اولش واقعا فکر کردم مثلا من چیزی رو بد توضیح دادم، اصلا اعصاب معصاب نداره اینو میگه یا از فارسی یاد گرفتنش خسته شده یا همچین چیزی. ولی بعد خیالم راحت شد که هیچ کدوم از این مشکلا رو نداره لبخند.

یه ساعت و پنجاه  دقیقه من داشتم با اینا فارسی حرف می زدم. معمولمون این بود که یه ساعت فارسی حرف بزنیم، یه ساعت آلمانی. ولی خب می خواستم بهش فرصت بدم حرف بزنه. مخصوصا با چیزایی که تعریف کرد احساس کردم هیچ کس تا حالا بهش این فرصتو نداده. واسه همین فقط آخرش یه ربعی آلمانی حرف زدیم که همونم خیلی خوب بود. منم در عوض بهش گفتم آلمانی حرف زدنت برای من خیلی تنده چشمک. تازه دختره هسنی بود (Hessen اسم یه ایالته). لهجه ی هسنی هم داشت که البته برای ما ایرانی ها خیلی مشهود نیست. ولی همین که چهار تا جمله حرف زد، اون یکی دوستم گفت این لهجه ی هسنی داره ها!

حالا قرار بعدیمون نمی دونم کی می تونه باشه. اون دوست اولیه که از قبل با هم فارسی/آلمانی کار می کردیم گف میخواد بره خونه و تا بعد از ژانویه برنمی گرده. اما این یکی گف من هنوز برنامه ی هفته ی بعدمو نمی دونم. شاید بتونیم هفته ی بعد همون ببینیم لبخند.

اینم از دانش آموز جدید ما. حیف که وقت ندارم فعلا وگرنه شدیدا مشتاقم برم به دانشکده ای که میره کلاس فارسی بگم حاضرم یه کلاس مجانی فارسی عامیانه بذارم. هرکی دوست داره بیاد. آخه من که دارم با دو نفر فارسی کار می کنم، خب برم سر کلاس برای ده نفر صحبت کنم. چه فرقی داره؟ حالا ان شاءالله اینو میذارم تو برنامه ی میان مدتم. اگه همین جاها موندگار شدیم، حتما این کارو می کنم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢٥ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب از وقایع اتفاقیه ی امروز می خوام براتون بگم!

صبح طبق معمول دوشنبه ها یه کمی زودتر بیدار شدیم که من برسم صبحونه بخورم و راه بیفتم. واسه صبحونه هم که دفعه های پیش که رفتیم خرید یه خورده سر کیسه رو شکل کردیم و صبحونه هامون متنوع شده چشمک. البته کره اش ثابته! خورشتش ناثابته! گاهی کره رو با نوتلا می خوریم، گاهی با عسل (همون عسل تلخا!)، گاهی با مربا. این آخری که دیگه واقعا آخر سر کیسه رو شل کردن بوده! آخه مربای ایرانیه.

حالا بگذریم. در حین خوردن صبحونه من لپ تاپمو روشن کردم تا ایمیلامو یه چک بکنم قبل از رفتن و یه سری هم به این ور اون ور نت بزنم. دیدم یکی از بچه ها ایمیل زده. همون که امروز ارائه اش بود و گفته بود من تا آخر هفته نمی تونم اسلایدامو آماده کنم.

ایمیل زده بود که من مریضم، نمی تونم ارائه بدم. حالا ارائه ی من چی میشه؟! اصلا هم لحن کلامش طوری نبود که مثلا بگه درسو حذف کنم ها! دقیقا طوری که من برداشت کردم که من کی باید ارائه بدم؟ یعنی به نظرم اومد بالقوه انتظار داره من حتما براش تاریخ دیگه ای تعیین کنم که بیاد و ارائه بده.

واقعا با اون چک و چونه هایی که اون زده بود، من اصلا نمی تونستم باور کنم راست میگه! واسه همین ایمیلو جواب ندادم، تا برم دانشگاه از هم اتاقیم بپرسم. آخه اون پست داکه و بالاخره دو تا پیرهن بیشتر از من پاره کرده چشمک.

موضوعو بهش گفتم که از اول تا آخر چی شده. اولین سوالی که پرسید این بود که تو باور می کنی؟ به نظرت راست میگه؟! گفتم نمی دونم والا. حالا من چیکار کنم؟

گفت اگه می خوای باهاش راه بیای، بهش بگو یه برگه از دکتر بیاره و اون وقت تو بهش یه تاریخ دیگه فرصت بده. اما اگه نمی خوای راه بیای - که ایرادی هم نداره این کارو بکنی -، بهش بگو با همون برگه ی دکتر بره اداره امتحانات، درسشو حذف کنه. این طوری حداقل درسو نمی افته. کلا حذف پزشکی کرده انگاری.

منم بهش ایمیل زدم. جواب داد آخه دکتر به من تجویزی نداد، فقط چند تا قرص داد. (اینجا دکتر که میرین، دفترچه بیمه ندارین، فقط یه کارت بیمه دارین که کل اطلاعات شما اونجا هست. دارو رو هم دکتر توی یه برگه می نویسه براتون که اونو تحویل دارخونه می دین. بنابراین وقتی شما از دکتر میاین بیرون هیچ مدرکی ندارین که نشون بده شما دکتر بودین. اگه مدرک بخواین باید بهشون بگین). منم بهش گفتم شما برو با منشیش صحبت کن، خودش می دونه چی باید بهت بده.

دوباره جواب داد خب اگه اصرار داری، باشه من فردا میرم می گیرم این برگه رو. منم بهش گفتم اصراری نیست فردا بری. این آخرین جلسه ی امسال بود. تا سال بعد یه عالمه وقت داری. هر وقت دوست داشتی برو! و به این ترتیب چک و چونه های ما و این دانشجو فعلا پایان یافت لبخند.

--

الان که این جمله ی آخرو نوشتم یاد معلم زبان دبیرستانم افتادم (که ذکر و خیرشو بعدا براتون میگم). خییییییلی معلم خوبی بود و خیییییییلی هم سخت گیر. اصلا نمی شد دو درش کرد. خودش یه بار سر کلاس می گفت یکی از بچه ها می خواسته مثلا امتحان نده یا درس جواب نده یا یه همچین چیزی، گفته مامانم فوت کرده!! معلم ما هم نه گذاشته بود نه ورداشته بود، گفته بود آدرستونو بده میخوام بیام عزا!!

حالا منم فکر کنم اگه این پسره بگه دکتر همچین برگه ای بهم نداد، بهش میگم آدرس دکترو بده خودم میرم ازش می پرسم، مطمئن میشم اونجا بودی، همین برام کافیه.

البته اینم بگم اگه خودش تو ایمیلش حرفی از دکتر نزده بود، من اصراری نداشتم بره مدرک بیاره. یعنی مثلا اگه فقط گفته بود، مریض بودم، تو خونه بودم من قبول می کردم. ولی اون جور که اون گفت چهار روز پیش رفتم دکتر و سه روز همه اش استراحت کردم، گفتم خب حتما رفته که میگه دیگه!! حالا امیدوارم بالاخره بتونه گواهی بیاره و دروغ نگفته باشه!

--

خلاصه، بدین ترتیب کلاس امروز ما که قرار بود توش دو تا مقاله ارائه بشه، با ارائه ی یه مقاله به کار خودش پایان داد نیشخند. تنها بدیش این بود که من اصلا یادم نبود این آخرین هفته مه. فکر کردم هنوز یه جلسه ی دیگه دارم. نه کریسمسو بهشون تبریک گفتم، نه سال نوو!!

[ ۱۳٩۳/٩/٢٤ ] [ ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره کتاب جای خالی سلوچ هم تموم شد و من اومدم یه تیکه هاییشو براتون بنویسم.

قضیه ی کلی از این قراره که سلوچ (اسم یه مَرده) یه روز بدون هیچ خبری و دلیلی میذاره میره از خونه شون. گرچه اواخری که سلوچ بوده هم زندگی خانواده اش سخت بوده، اما با رفتنش سخت تر هم میشه؛ حداقل به این دلیل که مِرگان (زن سلوچ)، یه آدم بی کس و کار و بی سرپناه تلقی میشه از نظر مردم روستا.

تمام داستان هم به تصویر کشیدن همین سختی ها و زندگی مرگان و بچه هاش هست و سلوچ فقط تو چند صفحه ی اول داستان توی داستان حضور داره! آخر داستانو هم من نفهمیدم نیشخند!! لطفا اگه کسی این کتابو خونده بگه بالاخره آخرش سلوچ برمی گرده یا فقط تو فکر و خیال مرگان این اتفاق می افته؟!!

البته این طور که من تو اینترنت گشتم، پایان داستان کلا گنگ و وهم آلود هست. یعنی نمیشه نتیجه گیری کلی کرد. ولی خب می خوام بدونم حس بقیه نسبت به اون دو سه خط آخر داستان چی بوده.

خب حالا بریم سراغ قسمت هایی از کتاب:

... همه ی آن چیزهایی پنهان  آشکاری که زن و شوی را به هم می بندند، از میان مرگان و سلوچ برخاسته بود. نه کاری بود و نه سفره ای. هیچ کدام. بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق. بی عشق ،سخن نیست و سخن که نبود فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لب ها می بندد، روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد.

--

گیرم به لحنی دلسوز دلداریش بدهند. که چی؟ دلداری؛ دلسوزی های بی ثمر. گیرم که از ته دل هم باشند این دلسوزی ها؛ خوب؛ چه چیزی را عوض می کنند؟ این حرف و سخن ها، کی توانسته اند باری از دل بردانرد؟ پس چرا مرگان یکباره سرکَن، از در بیرون زده و یکراست راه خانه ی کدخدا نوروز را پیش گرفته بود؟ ... چه سود؟ عادت! این فقط یک عادت بود که مشکل را با بزرگ تر در میان بگذاری. پشیمانی. این هم پشت عادت.

--

- تا حالی کی را دیده ای که هیزنم از ده به صحرا ببر؟ می خواهی مردم بهت بخندند؟

- بگذار بخندن؛ مگر مردم نان شب من را می دهند که بهم بخندند؟!

--

خداوندا، امید به تو. مرا اگر فقیر کردی، به دیگران بخشندگی ببخش! دست های مرا اگر بستی، به دل دیگران فراخی ببخش.

--

دو نفر آدم، وقتی ناچارند با هم سر کنند، رنگ و رشته های خاص و کشمکش های خاصی آن ها را به هم گره می زند. در هر حال، از کشمکش - پنهان یا آشکار- پرهیز نمی توانند بکنند. درست مثل این است که رشمه ای به دور دست ها، شانه ها، پاها و گردن هاشان پیچیده و هر سر این رشته به دست دیگری باشد. بندی همدیگر. در این کشمکش - که انگار جبریست- نزدیک به هم اگر بشوند، خفقان می گیرند و دور اگر بشوند ترس برشان می دارد. سر رشمه اگر از دست ها نگریزد، به هر حال کشمکش برقرار می ماند.

--

 اخلاق کربلایی را هنوز نمی شناسی تو، کدخدا؟ او یک کلام را صد بار دور دهانش می چرخاند و بعد نصفش را ادا می کند. تازه، آن هم آخر از همه.

--

از آصادق دکان دار هم نمی شد حرف بیرون کشید. خودش را محرم همه کس می دانست [یعنی وقتی کسی حرفی بهش می زد، خودشو محرم راز طرف می دونست و حرف طرفو فاش نمی کرد]. نه این که جنس دزدی می خرید، خیال می کرد همه کاری پنهانی و سرّی باید باشد.

[ ۱۳٩۳/٩/٢۳ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز داشتم دنبال تقویم قمری آلمان می گشتم تو سایت مرکز اسلامی هامبورگ، سر از اینجا در آوردم.

تقویمو که پیدا نکردم، ولی از بین چیزایی که تو لینک بالا نوشته بود، دو تا جمله اش خیلی برام جالب بود. اولیش که حقیقت محض بود:

سکوت چیست؟ پوشاندن عیب دیگران، انسان ساکت همواره آسوده و همدمش در آرامش است.

مخصوصا اون تیکه ی دومش! آدم وقتی با یکی نشست و برخاست داره که همیشه ساکته، اصلا یه احساس آرامشی داره که نگو. خیالت راحته، طرف نه زیرآبتو می زنه، نه بهت فحش میده، نه دعوا می کنه، نه غیبت می کنه. اصلا فرشته است این آدم!

دومیش برام خیلی جدید بود. تا حالا معنی دقیقشو نمی دونستم:

کَرَم چیست؟ بخشش قبل از خواهش، داوطلب بودن در انجام کارهای نیک و اطعام در قحطی.

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢٢ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز مهمونی استاده که نمی رم. می خواستم برم ولی دیدم حالم زیاد خوب نیست. اون قدر خوب هست که بتونم برم، ولی اون قدر خوب نیست که بتونم بگم خوبم. این آلمانی ها هم یه خورده حساسن. یه نمه سرفه می کنن می گن من بدجور سرما خوردم. دیدم اگه برم ممکنه اونا یه خورده ناراحت بشن که ما با این وضع دارم میرم توی یه جمع. بالاخره ممکنه یه نفر سرما بخوره به خاطر سرماخوردگی من. مخصوصا استادم که دعوت کرده، خودش دو تا بچه داره. اگه بچه هاش مریض بشن، هم خودشون اذیت میشن، هم مامان و باباشون. این شد که تصمیم گرفتم نرم.

تا آخرین لحظه هم صبر کردم شاید حالم کاملا خوب بشه. ولی نشد. هنوز یه کمی آبریزش بینی دارم. عطسه هم می زنم گاهی. واسه همین دیشب به استادم ایمیل زدم گفتم من هنوز حالم اون قدر خوب نشده که بتونم بیام. ببخشید.

اونم جواب داد و گفت اشکالی نداره. امیدوارم زود خوب شی لبخند. و به این ترتیب مهمونی استاد کنسل شد.

حالا یه کمی از قبل تر از این تصمیم میگم چشمک. دیروز عصری با همسر رفتیم بیرون یه دوری بزنیم. یعنی با توجه به اینکه من قرار بود شنبه برم مهمونی استاد، دوستامونو یکشنبه دعوت کردیم که شب بیان خونه ی ما. می خواستیم بریم خرید کنیم. چون همسر باید بلیت می خرید، گفت پس بریم یه دوری هم تو شهر بزنیم که بلیتم حروم نشه چشمک. رفتیم یه دور تو شهر زدیم، برگشتنی از مغازه ی عربه برنج خریدیم، در ادامه ی مسیر از ترک ها گوشت خریدیم و برگشتیم. بعد از مدت هااااااا من این دفعه دل و جیگر مرغ خریدم که بچگی ها عاشقش بودم. می خوام ببینم هنوزم دوسشون دارم یا نه چشمک. همسر گفت من دوست ندارم. منم کم خریدم که فقط برای خودم باشه، گفتم همین امشب می پزم. تو راه که می اومدیم با همسر مشورت کردم، آخرش به این نتیجه رسیدیم که اگه من نرم خونه ی استاد خیلی بهتره. با اینکه خودم واقعا دوست داشتم برم و حالم هم از نظر من کاملا خوب بود برای رفتن، نتیجه این شد که نرم که احیانا کسی مریض نشه.

بعد که تو راه این تصمیمو گرفتیم، به ساعت نگاه کردیم، هفت بود. گفتیم خب ما به خاطر این به بچه ها گفتیم یکشنبه بیان که من شنبه می خواستم برم مهمونی و نمی خواستم شب قبلش تا دیروقت بیدار باشم. حالا که نمی رم می تونیم به بچه ها بگیم همین امشب بیان.

همین که رسیدیم خونه به بچه ها زنگ زدیم هر دوشون گفتن مشکلی ندارن که امشب بیان. یکیشون که خیلی جالب بود. بهش زنگ زدم، هنوز سلام کردم، میگه برنامه تون عوض شد؟ می خواین امشب ما رو دعوت کنین؟ گفتم آره! گفت آخ جون، کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم!

به این ترتیب ما افتادیم رو دور تند تمیز کردن خونه که مهمونا بیان.

از چند وقت پیش هم بچه ها شدیدا گیر داده بودن به من که نون درست کن. از همون نونا که یه بار عکسشو گذاشتم (همونایی که مثل موی بافته شده ان). منم گفتم باشه درست می کنم، ولی نصفشو جلوی خودتون درست می کنم. نمی رسم هم خمیرشو درست کنم، هم بذارم تو فر بپزه. آخه طراحی خمیرش ساده نبود! می خواستم توی خمیرا رو هم پر کنم که وقت می برد.

کارا رو با همسر تقسیم کردیم. همسر کلا شامو درست کرد (غذای موردعلاقه ی همسرو قرار بود درست کنیم؛ ماکارونی چشمک). منم کف آشپزخونه و اتاق و روی میزو دستمال کشیدم و سرویسو هم برق انداختم. بعدش هم رفتم سراغ میوه چیدن و بعدترش هم مرتب کردن اتاق و در نهایت هم رفتم سراغ نون.

قرار همیشگیمون ساعت هشته برای این جور مهمونی ها ولی یکی از بچه ها گفت ما هشت و نیم، نه میایم. ما هم گفتیم اشکالی نداره ولی اون یکی گروه گفتن ما نمی تونیم انقدر صبر کنیم، زودتر میایم نیشخند. بازم ما گفتیم اشکالی نداره چشمک.

من داشتم خمیرو ورز می دادم و همسر تو مراحل آخر درست کردن غذا بود که زنگ درو زدن. فک کردیم اونان که قرار بود زودتر بیان، نگو اون یکی بچه ها بودن! همسر درو باز کرد و من همچنان داشتم خمیر ورز می دادم. خمیره داغون شد طفلکی انقد که من وسطش رفتم و دوباره برگشتم. یعنی فکر کن آردش زیاد بود، یه کمی آب ریختم که شل بشه، بتونه آردا رو بخوره. بعد انقدر آب زیاد شد که خمیر زیادی شل شد. این وسط رفتم به همسر کمک کردن واسه آبکش کردن ماکارونی ها. برگشتم دیدم خمیره تمام آبا رو خورده، خشک هم شده!!

دوباره باز آب ریختم. اصلا یه چیزی شد این خمیر بیچاره! ولی خب دیگه به بچه ها قول داده بودم باید درست می کردم. هنوز بچه ها چند دقیقه ای  ننشسته بودن که خمیر من آماده شد و بردم گذاشتمش رو شوفاژ که گرم بمونه. سالادو هم که دادیم مهمونا درست کردن نیشخند. خانومه خود سالادو درست کردن، آقاشون هم سسشو چشمک!

تقریبا ده دقیقه بعدش، اون یکی گروه هم اومدن و جمعمون کامل شد. بچه ها با خودشون دو نوع پفک آورده بودن و یه بسته شیرینی که البته دقیق نمی دونم چی باید اسمشو گذاشت! یه چیز شیرین، نه از اون مدل شیرینی هایی که تو ایران داریم! شاید بشه گفت یه مدل نون گرد کوچولوی شیرین که تو شکر غلت داده شده بود. الان فهمیدین چی آورده بودن؟ چشمک

یه مقداری از پفکا رو خوردیم و رفتیم مرحله ی بعد که شام بود! شام واقعا عالی بود. مخصوصا ته دیگش لبخند. بعد از شام دو تا از بچه ها بحث های سیاسی سازنده می کردن، بقیه هم صم بکم گوش میدادن. خانوما که خوابشون گرفته بود دیگه نیشخند. آخه از اون بحثا بود که همیشه هست و به هیچ جا هم نمی رسه.

منم مشغول درست کردن نونم بودم. واقعا فکر نمی کردم انقدر طول بکشه ولی نمی دونم چرا انقدر طول کشید!! جالب ترین قسمت نون درست کردنم این بود که من اون دفعه کاملا به صورت اتفاقی به دستور پخت این نون رسیدم! تازه همون دفعه ی اول هم هر جور خودم دلم خواست درست کردم! یعنی فقط مقادیر تخم مرغ و عسل و شکرو از روی دستور برداشتم، اینکه توشو پر کنم و این حرفا ایده ی خودم بود.

دیروز هرچی سرچ کردم، دیگه نتونستم اون نونو پیدا کنم! کلا هرچی یادم بود داشتم درست می کردم!! و از اون جایی که چیزی یادم نبود سعی می کردم چشمی همه چی رو اندازه بگیرم. چشمی تعیین می کردم بازم عسل بریزم یا بسه؟ شکر بریزم یا بسه! اصلا نمی دونستم قراره در نهایت چی تولید بشه!!

خلاصه، تا آقایون بحث کردن و خانوما یه چرتی زدن (!!)، من خمیرا رو باز کردم، لاشونو پر کردم، لوله کردم، بافتم، روشونو تخم مرغ و ماست زدم و گذاشتم تو فری که همسر از قبل روشن کرده بود لبخند. ساعت تقریبا یازده و پنج دقیقه اینا بود. تا یازده و نیم نونامون آماده شدن لبخند. بچه ها دوست داشتن. ولی من بازم مثل دفعه ی قبلی دوست نداشتم. چون بوی همون عسلمونو می داد که اصلا هم خوش بو نبود، یه جور بوی تند دارویی داشت انگاری! ولی بچه ها اصلا انگار نه انگار! خیلی هم با به به و چه چه خوردن.

نصفشو که خوردن، یکی از بچه ها گفت میدونین چی با این می چسبه؟ یه چایی داغ. همسر می خواست چایی بیاره که پیشنهاد کردم هات چاکلت بخوریم. آخه یه کمی شیر تو یخچال بود که روز آخر تاریخ مصرفش بود، می خواستم با هات چاکلت بخورم که حیف نشه نیشخند. همسر هم دوباره پیشنهاد هات چاکلت داد و دوباره همه موافقت کردن. به این ترتیب بقیه ی نونا هم به مدد هات چاکلت خوره شد. فقط یه نصف نون (از سه تا نون پخته شده) موند که اونم علتش این بود که من هیچی از نون نخوردم. فقط اولش خوردم که ببینم چطوری شده. از دفعه ی قبل بهتر شده بود، راضی بودم لبخند.

بعد از خوردن نونا، من ظرفای توی ظرفشویی رو شستم. ولی یه عالمه موند واسه امروز همسر چشمک. آخه در حالت پیش فرض، با شوفاژ هالو روشن نمی کنیم، چون هال بزرگه دیر گرم میشه. واسه همین الان که من سرما خوردم. کل کارهای مربوط به خارج از اتاق نشینمنو همسر انجام میده! دیروز که به خاطر بچه ها روشن کرده بودیم شوفاژو و تو هال نشسته بودیم، دیدم اتاق گرمه. خودم یه سری ظرفا رو شستم. ولی باز واسه اینکه همه اش دور از مهمونا نباشیم دیگه بقیه شو گذاشتیم واسه امروز.

ساعت تقریبا یک بود که بچه ها از خونمون رفتن و ما هم تلپ افتادیم خوابیدیم لبخند!

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢٢ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز استاد ایمیل زده که مطمئن بشه فردا (یعنی امروز) قرارمون سر جاشه. عنوان ایمیلش بود mtg tomorrow. یعنی mgt مخفف meeting بود!

شب خودم بهش ایمیل زدم گفتم میشه قرارمون سر جاش باشه، ولی اسکایپی باشه؟ من حالم خوب نیست، نمی تونم بیام دانشگاه. جواب داده OK. No prob. یعنی problem هم مخفف کرده شده prob خنثی.

---

امروز اسکایپی قرار داشتیم و اتفاقا قرار خوبی هم بود لبخند. چیزای خوبی بهم گفت. امیدوارم که گوش شیطون کر تا آخر هفته ی بعد اولین سری نتایج نهایی رو داشته باشم.

اگه چشم نخورم یه پاراگراف از مقاله امو هم نوشتم چشمک. شروعشو نوشتم. بقیه اش دیگه مطمئنم خودش بعدا میاد! آخه همیشه شروع کردنه که سخته چشمک.

---

مامانم ظهر اومده چت. میگه یه سی دی تفسیر قرآن گرفتم. طرف گفته تفسیر المیزان و نمونه است. گفته نصب نمیشه. ولی همین جوری کار می کنه! ولی الان هر کاری می کنم، کار نمی کنه. یا عربی می خونه، یا انگلیسی! من اصلا نمی فهمم چیکارش باید بکنم. بهش گفتم Teamviewer رو اجرا کن. اجرا کرد. تلاش کردم سی دی رو نصب کنم. سی دی اول که کلا باز نمی شد! سی دی دوم نصب می شد. آخرش می گفت نصب با موفقیت انجام شد. پنجره رو ببندین. پنجره رو بستم، هیچ اتفاقی نیفتاد!!

یعنی سی دی ها عملا هیچ کدومش کار نمی کرد. نکته ی جالب تر اینه که توی سی دی رو که باز کردم، فایل ها مال سال 2005، 2006 بود!! نمی دونم واقعا فروشنده نمی دونست چی می فروشه؟! امیدوارم ندونسته این کارو کرده باشه.

وگرنه که والا آدم صابونم بخره تاریخ مصرفش یکی دو ساله دیگه. نمی دونم چطوری مردم تکنولوژی ده سال پیشو به مردم می فروشن هنوز!!

---

خواهر بزرگتر و بچه هاش هم خونه ی مامانم بودن. بچه ی بزرگتر خواهر بزرگتر کلاس هفتمه. اومده پای چت میگه خاله چطوری میشه هک کرد؟!! میگم هک کار همه نیست، کار خوبی هم نیست اصلا و از این حرفا. میگه خاله یه چیزی رو هک کن ما بخندیم یه کم خنثی. میگم خاله هک یه جور دزدیه، اصلا چیز خوبی نیست. منم بلد نیستم. میگه تو مثلا مهندس کامپیوتری که خنثی.

---

یه سری سوال راجع به جدول تناوبی پرسید. هر پنج ثانیه یه بار می گفت جدول تناوبی مندلیف بر اساس عدد اتمی مرتب شده، جدول تناوبی موزلی بر حسب عدد جرمی!! مثل اینکه الان به بچه ها تو مدرسه جدول تناوبی مندلیف یاد نمی دن. جدول تناوبی موزلی یاد میدن.

حالا مطمئنم اصلا طفلکی فرق عدد جرمی و عدد اتمی رو هم نمی دونست ها. معلم یه چیزی رو به این بچه ها یاد داده، طفلکی ها باید حفظ کنن!!

 

بهش گفتم گروه پنجمو بگو، دیدم یه سری اسمای عجیب غریب گفت! فهمیدم اینا دارن اون گروه های وسطی (بهشون می گفتیم عناصر فرعی؟سوال) رو هم حساب می کنن. گفتم گروه پونزده رو بگو، دیدم شروع کرد: نیتروژن، فسفر،... !

فکر کنم با این سرعتی که علم داره تغییر می کنه، من فردا هیچی نتونتم به بچه ام درس بدم. طفلکی بچه های ماها که مثلا مامان بابای تحصیل کرده داشته باشن و سوادشون به هیچ درد اونا نخوره نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢۱ ] [ ٥:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز عصری یه ایمیل گرفتم از یکی از بچه های گروه خودمون (یعنی ما بچه هایی که با استاد ایکس کار می کنیم). ایمیل زده بود به همه ی بچه های دانشکده که گروه ایکس می خواد خداحافظی کنه. این هفته، هفته ی آخر کار من و فلانیه (یکی دیگه از بچه های گروه). هر کی دوست داره بیاد اتاق ما تا با هم خداحافظی کنیم.

فقط من نمی دونم مگه من و اون یکی دیگه از بچه ها که دانشجوهای این استادیم برگ چغندریم که میگه گروه خداحافظی می کنه؟سوال

البته فکر کنم علتش این باشه که فقط این دو تا میرفتن دانشکده. ما دو تای دیگه از خونه کارامونو انجام میدیم. به این ترتیب گروه ما هم دیگه داره منحل میشه. اوستا که رفت یه دانشکده ی دیگه. بچه ها هم که کم کم دارن پراکنده میشن.

ایرانی های شهرمونم که دیگه کم کم دارن پراکنده میشن. مثل اینکه همه کم کم دارن یه مرحله ای از زندگیشونو طی می کنن و وارد مرحله ی بعد میشن. ان شاءالله که ما هم زودتر تموم کنیم و بریم ببینیم غول مرحله ی بعد چیه!


[ ۱۳٩۳/٩/٢٠ ] [ ٦:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از دیروز سرما خوردم. یعنی دارم کم کم سرما می خورم. دیروز یه کمی سرگیجه داشتم. عصرش قسمت شمال شرقی گلوم درد می کرد! شب که شد شمال و شمال شرقی گلوم درد می کرد! سرگیجه ام خوب شده بود، ولی احساس می کردم تب دارم.

کلا نمی دونم چه جوریه من دمای بدنم انگاری در حالت عادی 37.5 نیست نیشخند! نوک انگشتای پام همیشه شدیداااااا یخه. طوری که اگه احیانا به کسی برخورد قطعا می پرسه پاتو شستی؟!! حالا همسر دست زده میگه الان کمتر یخه. این یعنی من تب دارم! تب داشتنمم عادی نیست!!

دیشب به همسر گفتم کتری برقیو روشن کنه تا آب جوش بشه. بعد با یه لیوان بذاره بالا سرم که شب اگه دیدم گلوم خیلی گرفته و به هم چسبیده، بلند شم یه کمی آب جوش بخورم. ولی خدا رو شکر تا صبح اصلا اون قدر گلوم بد نشد. بعضی وقتا واقعا این طوری میشم نصف شب. یعنی انقدر حس می کنم چرک گلومو گرفته که نمی تونم بزاقمو قورت بدم! این جور موقع ها مجبور میشم یه کمی آب جوش بخورم که گلوم وا بشه یه کم.

خدا رو شکر، صبح به اون بدی که انتظار داشتم نبودم لبخند. می خواستم یه کم بیشتر تو رختخواب بمونم. ولی به نظرم اومد اگه خودم به خودم تلقین کنم مریضم، واقعا بدتر میشم. بهتره بلند شم فعالیت های روزانه مو شروع کنم. هر وقت دیدم دیگه نمی کشم دراز بکشم.

بازم خدا رو شکر تا الان مشکلی پیش نیومده. حالم تقریبا خوبه. فقط گلوم یه کمی درد میکنه و هر از گاهی احساس می کنم یه کمی داغ شده بدنم. ولی حال عمومیم خوبه. مثل همیشه لبخند.

---

شنبه دعوتم خونه ی اوستا. هلک هلک میخوام بکوبم برم شهر دانشگاه دومم که برم خونه ی اوستا. که چی؟ که شیرینی کریسمس درست کنم! نه که شیرینی آماده بخورم!! دعوت شدم به baking party. می خوام برم ببینم بالاخره اینا چی درست می کنن؟ اصلا شرینی عیدشون چی هست؟ ما که هر شیرینی آلمانی ای امتحان کردیم دوست نداشتیم! اینا ذائقه شون یا خییییییلی شیرینه یا خییییییلی تلخه! کیکاشونم که اصلا خمیر نداره. مثلا وقتی پای سیب درست می کنن، حدود دو سه میلی متر خمیر کیکه، بقیه اش همه اش سیبه! همه ی کیکای دیگه شون هم همین طوره.

استاد یه بار از شیرینی های کریسمسی که پخته بودن، واسه من آورد. من خیلی هاشو دوست نداشتم. ولی خب یکی دو تاش هم بود که خیلی دوست داشتم. فقط حیف اسماشونو نمی دونم که برم بگم من از اینا می خوام بیشتر سفارش بدم نیشخند. باید صبر کنم همه تولید بشه، بعد ببینم کدوم اسمش چی بوده!

خودمم احتمالا یه کمی شیرینی کشمشی درست می کنم می برم که تم ایرانی هم قاطی مهمونیشون بشه چشمک. البته به شرط اینکه حالم خوب باشه.

---

از طرف دوستامونم دعوت شدیم به یه مهمونی که در واقع جلسه ی قرآنه. همون جلسه ای که توش چند آیه از قرآنو می خوندیم و هر کس برداشت خودشو از آیه یا تحقیقی که کرده بود و تفسیری که خونده بودو می گفت. متاسفانه به دلیل پراکنده شدن بچه ها، مدتی بود این جلسه ها تعطیل شده بود.

الان هممون دیگه سالای آخریم. هر کس سرش به کار خودش گرمه. یکی از بچه ها هم که کلا رفت یه شهر دیگه. از قضا دقیقا همون شهری رفته که من برای دانشگاهم میرم. جالبه که فقط خونه شون اونجاست. خودش هر روز میاد شهر ما واسه کارش. یعنی دوشنبه ها بین این دو تا شهر دو تا ایرانی رد و بدل میشه چشمک. من خونمون اینجاست، میرم اونجا واسه کار، عصری برمی گردم. اون برعکس. خونه شون اونجاست، واسه کار میاد شهر ما، عصری برمی گرده لبخند. به این ترتیب مجموع ایرانی های اینجا و اون شهر ثابت می مونه نیشخند.

جلسه ی قرآن قبلی رو ما نتونستیم بریم به دلیل کارای همسر. جلسه ی این دفعه رو هم به احتمال زیاد نمی ریم. چون هم تو یه شهر دیگه است (کلا این جلسه های قرآنمون فراشهری شده چشمک)، هم همسر کار داره، هم دعوت برای روز یکشنبه است. منم شنبه باید برم شهر اوستا واسه مهمونی. دوشنبه هم که دوباره باید برم واسه کلاس. دیگه نمی خوام یکشنبه هم برم یه شهر دیگه. واقعا خسته کننده میشه.

از اون طرف، دیروز که با یکی از بچه ها تلفنی صحبت می کردم، گفت جلسه قراره هفته ی بعد، خونه ی اونا باشه. نمی دونم قضیه چیه دقیقا. آخه اول قرار بود دو هفته یه بار باشه. الان یه خورده همه چی پیچیده شده. بچه ها تو شهرهای مختلفن و این هماهنگ شدنمونو سخت می کنه. از طرفی یه خانواده کلا می خوان برن ایران. واسه همین دوست دارن قبل از ایران رفتنشون، جلسه یه بار خونه ی اونا باشه. از اون ورم که گفتم همه آخرای درسشونه، فشار روشون زیاده. هماهنگ شدن اصلا راحت نیست. ما هم که متاسفانه فعلا سرمون شدیدا شلوغه، نمی تونیم بریم این جلسه ها رو. حالا ان شاءالله کارای همه مون درست بشه، بتونیم زودتر به صورت منظم بذاریم جلسه هامونو لبخند.

---

دیروز ششمین روزی بود که روزه گرفتم.


[ ۱۳٩۳/٩/۱٩ ] [ ٤:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بعد از اینکه چندین جلسه از درس ما گذشت، فک کنم سه چهار جلسه. یه پسر هندی اومد گفت من می خوام این درسو وردارم. میشه به منم مقاله بدی؟ گفتم مقاله ها تموم شده، ولی باشه برات نگاه می کنم یه مقاله پیدا می کنم بهت میدم.

یه مقاله براش فرستادم گفتم ببین این خوبه؟ گفت این طولانیه. یه کوتاه ترشو ندارین؟خنثی آخه من یه نفرم (بعضی بچه ها گروهی ارائه میدن). یه کوتاهتر براش فرستادم. گفتم این خوبه؟ گفت باشه.

درس من سه واحدیه. چند روز پیش که دیگه باید هرکی می خواست درسو ورداره ورمیداشت، همین پسره به من ایمیل زده من می تونم این درسو تو یه ماجول شیش واحدی بردارم؟خنثی منم بهش گفتم من قبلا تو ایمیل به همه گفتم. این درس سه واحدیه. شما می تونین با یه درس سه واحدی دیگه به عنوان یه ماجول شیش واحدی برش دارین. اما تنهایی، نه. این درس نمیتونه به جای یه درس شیش واحدی استفاده بشه.

دوباره ایمیل زده، میشه با یه درس شیش واحدی دیگه، توی یه ماجول دوازده واحدی برش دارم؟خنثی

هفته ی دیگه هم نوبت همین آدمه که ارائه بده. دوشنبه بهش ایمیل زدم، میگم اسلایداتو برای من بفرست. میگه میشه تا آخر هفته آماده کنم؟!! گفتم حداکثر تا چهارشنبه برای من بفرست که من برسم بخونمش. هم من وقت لازم دارم واسه خوندنش، هم خودت واسه اصلاح کردن اسلایدات.

دوباره جواب داده آخه من یه نفرم، وقت لازم دارم اسلایدامو آماده کنم. من تا جمعه نمی تونم برات بفرستم خنثی. منم دیگه جوابشو ندادم. فک می کنم من گفتنی ها رو گفتم. من مسئول حرص خوردن برای مردم نیستم که. خب دوست نداره نمره شو بگیره. مگه زوره؟!!

فقط نمی دونم چرا فکر می کنه تنها کسیه که داره تنها ارائه میده؟ نمی دونم چرا اصلا فکر نمی کنه ایشون یه هفته وقت نداشته برای درست کردن اسلایداش که میگه من نمی تونم، از اول اکتبر وقت داشته!! یعنی بیشتر از دو ماه. نمی دونم چرا فکر می کنه من همه جوره باید باهاش کنار بیام.

هرچی تلاش می کنم منصفانه نمره بدم بهش، ولی انقدر حس بدی نسبت بهش دارم که می ترسم واقعا نمره دادنمو تحت تاثیر قرار بده. امیدوارم در نهایت بتونم عادلانه نسبت بهش قضاوت کنم.

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱۸ ] [ ٢:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز همسر داشت از برلین برمی گشت. یعنی کارش که ساعت 3 اینا تموم شد، بلافاصله برگشت. ماشینی که باهاش می اومد انقدر یواش بود که خیلی دیر می رسید. من از دانشگاه مثل همیشه، ساعت پنج حرکت کردم. به محض اینکه رسیدم خونه گفتم خب همسر هم الانا میاد دیگه، سریع یه کمی سیب زمینی گذاشتم آب پز بشه که باهاش کتلت درست کنم. همسر کتلت با برنجو خیلی دوست داره، خودمم دوست دارم. گفتم تازه از راه می رسه، براش یه چیزی درست کنم که دوست داشته باشه.

سیب زمینی ها رو که گذاشتم یادم اومد پیاز نداریم. ولی دیگه دیر شده بود. گفتم اشکالی نداره بدون پیاز می پزم. ان شاءالله که مزه اش بد نمی شه.

شنبه که گوشت خریده بودیم، هنوز بسته بندی نکرده بودیم! گوشت ها هنوز تو یخچال بودن. هر وقت گوشت می خریم، برای اینکه تا وقتی بسته بندی می کنیم خراب نشه، میذاریمش عقب یخچال، همیشه انگاری یخ می زنه اون ته، واسه همین مشکلی پیش نمیاد.

گفتم بذار با گوشت تازه درست کنم کتلتا رو. گوشتای فریزر باشه واسه بعدا. گوشتا رو که از یخچال درآوردم، یه تیکه خراب شده بود!!! دیدم روش خاکستریه، گفتم شاید به دلیل نبودن اکسیژن این طوری شده، باز کردم بسته رو دیدم همش این طوریه. یه مقدار خیلی خیلی کمیش قرمز بود هنوز، ولی دیگه اونا رو هم ریختم. گفتم معلوم نیست چطوری باشه، درسته قیافه اش سالمه، ولی ممکنه اونا هم فاسد باشه، هنوز ظاهرش پیدا نباشه.

بعدش هم سریع یه بسته گوشت چرخ کرده از فریزر در آوردم و کتلتا رو باهاش درست کردم. اون یکی بسته ی گوشت که گوشت خورشتی قطعه قطعه شده بود، سالم بود. برام تجربه شد که آدم هیچ وقت نباید گوشت تخفیف خورده بخره، مخصوصا از ترک ها!! بارها تو مغازه ی ترک ها دیدیم مثلا کالباس ها رو گذاشته ده سنت. نگاه که می کنی می بینی تاریخ انقضاش گذشته خنثی. این گوشت ها هم بعید نیست تاریخ مصرفشون گذشته باشه از نظر علمی و منطقی، ولی خب چون برچسبی روشون نیست، آدم نمی تونه بفهمه سالمن یا نه.

خوشحالم که گوشتا رو همون روز اول نذاشتم تو فریزر. چون بعید نیست حتی همون موقع هم اینا خراب بودن!! فقط نمود ظاهری نداشتن.

ولی اون یکی گوشتا که تخفیف خورده نبودن، سالم بودن و سالم هم مونده بودن.

به هر حال اینم یه تجربه ی دیگه ی ما از این ترکای اینجا!

کتلتا و برنجو راست و ریس کردم، بعد یه سر به گوشیم زدم، دیدم همسر نوشته حالاحالا ها نمی رسه. کتلتا و برنج پخت، من خاموش کردم. ظرفا رو شستم، آب گذاشتم تصفیه بشه برای چایی. همسر همچنان نیومده بود! ساعت نه به همسر زنگ زدم، گفت دیگه نزدیکای خونه است.

رفتنی با یه ماشینی رفته بود با سرعت 240، انقد زود رسید که من اصلا باورم نمیشد. یعنی قرار بود از اینجا ساعت 2 راه بیفتن. همسر یک و ربع از خونه راه افتاد. چون یکشنبه ها قطارها دیربه دیرتر میان. ساعت پنج دقیقه به دو تو وایبر بهم زد ما فلان جاییم. اونجایی که میگفت کجا بود؟ یه جایی پنجاه کیلومتر دورتر از شهر ما تعجب.

گفت طرف همون ساعت یک و ربع اینا بهش زنگ زده گفته کجایی؟ همسر هم گفته دارم میام (قرارشون ایستگاه مرکزی قطار بود). گفته بود پس تو نمی خواد بیای سرقرار. ما الان میایم خودمون تو رو ورمیداریم. فلان جا وایستا. همسر هم وایستاده بود، اومده بودن سوارش کرده بودن، تا ساعت دو هم که گفتم پنجاه کیلومتر رفته بودن!

به جاش، برگشتنی لذت این سفر سریعی که رفته بود، کوفتش شد طفلکی! از بس که ماشینه یواش می اومد. اینجا سرعت صد و ده اصلا عادی نیست، خیییییییلی یواش حساب میشه. دیگه ماشینای کاملا عادی و معمول 160 تا رو میرن، اونم وقتی که عجله ندارن و میخوان واقعا با سرعت معمولشون برن. نه اینکه ماشینشون این ته سرعتش باشه.

به هر حال، قسمت همسر هم این بود این دفعه تو مسافرتش دیگه چشمک.

خلاصه، همسر خوش خوشان ساعت نه و نیم اینا رسید خونه. اولین چیزی که دید هم همون گوشتای خراب شده بود نیشخند، آخه هنوز نریخته بودمشون تو سطل آشغال.

تا همسر لباساشو عوض کرد، من غذا رو آوردم و سفره رو چیدم. چقدر هم که غذامون بد و مسخره شده بود!! اصلا فکر نمی کردم کتلت بدون پیاز اینقدر مزه ی کوکو بده! ولی خب میداد نیشخند. توصیه میکنم شما از این کارا نکنین. همون کوکو درست کنین آبرومندانه تره.

---

امروز اومدیم مثلا رزومه ی همسرو آپدیت کنیم و پرینت بگیریم، واسه جایی لازم داشت. همیشه ما فقط پی دی اف می کردیم فایلو، می فرستادیم هرجا می خواستیم. این دفعه گفتیم بذار یه پرینت واقعی هم بگیریم. ببینیم تو واقعیت چه شکلیه نیشخند. پرینت که گرفتیم با پرینتر معلوم شد که از پایین و بالا یه هوا فضای خالی هست!

اومدیم اینو درست کنیم، هی درست نمیشد. هی ما تغییر میدادیم، هی برمی گشت به فرمت اولیه. یعنی فک کنم ما بیست تا پرینت گرفتیم، ولی همچنان بدون تغییر پرینت می گرفت.

من یه تزی دادم گفتم بعضی وقتا سایز کاغذو دیدین به صورت پیش فرض letter انتخاب کردن. گفتم بیا اونو از A4 دربیاریم، بزنیم رو Letter ببینیم چه شکلی میشه.

یعنی اصلا داغون شد همه چی! پرینتر دیگه کار نمی کرد نیشخند. یه ساعت باهاش وررفتیم. معلوم شد وقتی میذاری رو حالت Letter، پیش فرض پرینتر ما (که مارکش Brother ه)، اینه که برگه باید به صورت دستی بهش داده بشه. خودش اتوماتیک از قسمت برگه هاش برگه برنمی داره. باید از یه شیار خاصی که مال برگه دادن دستی هست، خودت بهش برگه بدی.

دستی برگه دادیم دیدیم پرینت زد. حالا هرچی ما گشتیم و طبق چیزایی که پیدا کردیم، تنظیماتو عوض کردیم به اولیه درست نشد که نشد. هرچی تنظیماتو درست می کردیم، دوباره برمی گشت به حالتی که نیاز داشت دستی بهش برگه بدیم.

آخرش همسر گفت بیا از restore point استفاده کنیم. سیستمو کلا برگردونیم به دو ساعت پیش. آخه من با لپ تاپم پرینت می گرفتم درست بود، دستگاه درست کار می کرد. ولی سیستم لپ تاپ همسر کلا به هم ریخته بود.

نزدیک ترین restore point ای که رو لپ تاپ همسر بود، مال هفت دسامبر بود، یعنی پریروز. همسر خودش حساب و کتاب کرد، دید کار خاصی تو این دو روز نکرده با لپ تاپش که حروم بشه. سیستمو برگردوندیم به دو روز پیش درست شد نیشخند. اینم وقتی دخترمعمولی مهندس میشود چشمک.

حالا بعدش همچنان مشکل پابرجا بودخنثی. رزومه ی همسر همچنان تو حالت پرینت یه هوا فضای خالی داشت. نتیجه اش این شد که دیدیم به صرفه تره بشینیم دستی خودمون درست کنیم صفحه هامونو. تو رزومه ی فعلی که خیلی هم پیچیده طراحی شده (!!)، همه ی متن ها توی جدولن. دست زدن بهش خیلی سخته. یه جمله رو تغییر بدی، نصف جدول به هم می ریزه، بالا و پایین میشه. صفحه هاش جا به جا میشه.

حالا، الان همسر نشسته داره دوباره رزومه شو دستی می نویسه نیشخند.

---

اینم چیزایی که من امروز یاد گرفتم در زمینه ی پرینتر (یه وقت دیدین یه زمانی به دردتون خورد):

1) بعضی پرینترها، مثل پرینتر ما، اصلا اجازه نمی دن چیزی رو بدون حاشیه پرینت بگیرین. یعنی حتی وقتی شما میگین میخوام حاشیه ام صفر اینچ باشه، پرینتر به صورت پیش فرض یه حاشیه ای رو در نظر می گیره.

2) بعضی پرینترها، مثل پرینتر ما، حالت پیش فرضشون برای پرینت گرفتن نامه و پاکت (letter and envelop)، حالتی هست که بهش میگن Manual feed. یعنی باید دستی برگه رو بهش بدین. تو این حالت، حتی اگه صد تا برگه هم داشته باشین تو پرینتر، از اونجا برگه ورنمیداره. یه شیار باریک هست که فقط یه دونه برگه می تونین ازش بدین تو. همین که شما برگه رو بدین تو، خودش بقیه شو از دستتون میکشه تو و همون یه دونه برگه رو پرینت میزنه. برای دومی دوباره خودتون باید بهش برگه بدین از همونجا.

3) یادتون نره، وقتی مشکلی پیش میاد و میخواین درستش کنین. حتما قبل از اینکه پرینتر رو دوباره امتحان کنین، قبلش هرچی پرینت ناموفق قبلی داشتین کنسل کنین که یهویی صد تا دستور پرینت اجرا نشن.


[ ۱۳٩۳/٩/۱۸ ] [ ۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فردا که دوشنبه است دوباره باید برم دانشگاه. دو تا از بچه ها ارائه داشتن. یعنی یه گروه بودن دیگه. جلسه ی اول بهشون گفتم هر کس ارائه داره، باید یه هفته قبلش اسلایداشو آماده کنه برام بفرسته. من روشون نظر میدم، کامنت میذارم، باید اونا رو اعمال کنه موقع ارائه اش. بعد از اعمال کامنت ها هم لازم نیست دوباره اسلایدا رو دوباره بهم بفرستن، من بعد از ارائه اسلایداشونو می گیرم، بعدا خودم تو خونه مقایسه می کنم ببینم تغییراتی که می خواستمو اعمال کردن یا نه.

ولی همیشه انعطاف پذیر بودم واسه این یه هفته. یعنی فک کنم تا الان فقط یه گروه دقیقا سر یه هفته مونده به ارائه برام اسلایداشونو فرستادن. من همیشه بهشون گفتم مادامی که من وقت کافی برای کامنت گذاشتن داشته باشم و شما هم وقت کافی برای اعمالشون داشته باشین، من مشکلی ندارم که دیر بفرستین. ولی خب معمولا میگم تا چهارشنبه برام بفرستین دیگه.

این دفعه بچه ها برام نفرستادن اسلایداشونو. منم سر یه هفته ایمیل زدم بهشون که من منتظر اسلایداتون هستم. یکیشون که کلا جواب نداد ایمیلمو!! یکیشون جمعه عصر برام فرستاد اسلایداشو. گفت من اسلایدای خودمو فرستادم. هم گروهیم اسلایدای خودشو می فرسته.

منم با اینکه دیر بود، جمعه عصر بود، و حتی فکر می کنم از وقت اداری هم گذشته بود وقتی ایمیل زده بود (یعنی عملا ساعت کاری تموم شده بود و من موظف نبودم کار دانشگاه انجام بدم اون ساعت)، اسلایداشو خوندم، براش کامنت گذاشتم گفتم اینا رو اصلاح کن. از اونجایی که دیر بود، من خیلی کامنت های کلی براش نذاشتم که بگم مثلا کلا ساختار این تیکه ی اسلایداتو عوض کن. سعی کردم طوری باشه که بتونه تغییر بده تو این مدت کم.

حالا ساعت هشت امشب، یعنی یکشنبه، بهم ایمیل زده که هم گروهیم گفته می خواد این درسو حذف کنه!! من چیکار کنم؟ منم بهش گفتم سعی کن برای اون نصفه ی دوستت هم اسلاید آماده کنی که بحث نصفه ول نشه سر کلاس. ولی من برای نمره دهی فقط ارائه ی تو تو قسمت خودتو می سنجم. کاری ندارم که اسلایدای نیمه ی دومو چطور توضیح میدی. فقط چون نمی خوام یه کار نصفه و نیمه ارائه بشه، کلشو ارائه بده.

دوباره ایمیل زد و گفت که من نمی رسم، آخه هم گروهیم درست همون موقع گفته که من به شما ایمیل زدم. یعنی هم گروهیش هم ساعت هشت امشب بهش گفته که می خواد درسو حذف کنه!! اصلا شاید منم حذف کنم.

خیلی با خودم فکر کردم که الان من چیکار کنم؟ با خودم فکر کردم من خودم نصفشو ارائه بدم؟ بهش بگم فردا بیا قبل از کلاس کمکت کنم ارائه بدی؟ بگم فقط نصفه ی خودتو ارائه بده؟ چیکار کنم براش؟

آخرش تصمیم گرفتم فقط بهش بگم اگه می خوای درسو حذف کنی بگو که من به بچه ها بگم جلسه ی فردا کنسله.

آخه هرجور حساب کردم دیدم نمی تونم فردا بدون هیچ اطلاعاتی بلند شم برم سر کلاس شروع کنم براشون حرف زدن. بالاخره آدم حتی اگه سی سالم سابقه داشته باشه، باید بدونه چی می خواد بگه. من که نمی تونم پا شم یهویی برم سر کلاس راجع به یه چیزی صحبت کنم! این مقاله رو هم اونقدر دقیق نخوندم که از حفظ باشمش بتونم خیلی راحت راجع بهش صحبت کنم.

کلا دو تا از مقاله های این کلاس هستن که من خوردمشون قبلا!! می تونم دو ساعت بدون اینکه یه نگاه به مقاله بکنم راجع بهشون حرف بزنم. ولی بقیه چندان ربطی به من ندارن. منم بهشون تسلط ندارم.

دیدم اگه بخوام مقاله رو برای فردا خودم آماده کنم، حتی نصفشو، فشار خیلی خیلی زیادی بهم میاد و تصمیم گرفتم الکی چنین فشاری به خودم تحمیل نکنم. وقتی آدم کار گروهی می کنه باید پای این چیزاش هم وایسته. این شخص حداقل یه هفته پیش (یعنی زمانی که قرار بوده اسلایدا رو برای من بفرستن) باید می فهمیده که دوستش نمی تونه اسلایداشو آماده کنه، نه امروز!! حالا که دیر فهمیده تقصیر خودشه. ضعف خودش بوده که این طوری شده.

از اون گذشته من جلسه ی اول بهشون گفتم هر دو نفر باید تمام مقاله رو خونده باشن و من ممکنه از هرجای مقاله از هر کدومشون سوال بپرسم. اگه این شخص مقاله رو کامل خونده بود، فکر نمی کنم آماده کردن ارائه ی اون نصفه اش انقدر براش سخت می بود. مخصوصا وقتی من بهش گفتم من در مورد اون قسمت اصلا نمی خوام به تو نمره بدم. چون بالاخره حق داره خوب بلدش نباشه. اما دیگه نباید این طوری باشه که اصلا نتونه براش پنج تا اسلاید درست کنه.

خلاصه که الان دچار خوددرگیری شدم که آیا باید بیشتر باهاش کنار می اومدم یا من واقعا تا جایی که جا داشته باهاش کنار اومدم؟سوال


[ ۱۳٩۳/٩/۱٧ ] [ ۱:٢٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این یکی دو روز کار مار زیاد داشتیم، نتوستم زیاد بیام. حالا یا این پست خیلی طولانی میشه، یا امروز چند تا پست میذارم. پس از پای گیرنده هاتون تکون نخورید چشمک.

دیروز همسر یه امتحانی داشت که تو دهات بغلی بود که از دهات ما یه کم بزرگ تره! سر صبح بلند شدیم (سر صبح که میگم یعنی واقعا سر صبح ها! یه ربع به هفت بیدار شدیم، در حالی که آفتاب ساعت 8 و چهار دقیقه طلوع می کنه!!) نماز خوندیم و بدو بدو یه صبحونه ای خوردیم و گفتیم راه بیفتیم.

درست دم بیرون رفتن از خونه به همسر گفتم پاسپورتتو ورداشتی؟ بدو بدو رفت ورداشت. خدا رو شکر یادمون اومد. آخه اینجا کارت شناسایی ما پاسپورته دیگه، هرجا کارت شناسایی لازم باشه، باید پاسپورتمون همراهمون باشه.

رسیدیم ایستگاه ترم، هرچی صبر کردیم ترم نیومد. یعنی ما انتظار داشتیم 7:35 بیاد ولی هیچی نیومد. ما هم تغییر قطارمون چند دقیقه بیشتر وقت نداشت و مسلما با این شیوه نمی تونستیم برسیم بهش و باید میرفتیم ایستگاه مرکزی قطار.

برای اینکه قضیه شفاف تر بشه بگم که برای بعضی شهرهای نزدیک هم، یه سری ترم هست که از یه شهر میره شهر دیگه. یعنی ترم داخل شهر همه جا می چرخه، ایستگاهای خودشو داره، بعد هم راهشو ادامه میده میره شهر بغلی، وسط راه هم تازه ایستگاه داره. تو اون شهر همه یه عالمه ایستگاه داره و دوباره از دور شهر دور میزنه همین مسیرو برمی گرده.

اما قطارهای بین شهری، فقط از ایستگاه مرکزی قطار هر شهر (Hauptbahnhof) رد میشن، به علاوه ی یه چند تا ایستگاه معدود دیگه که تو کناره های شهر و شهرک های اطراف شهر هستن.

حالا این قطاری که ما می خواستیم بهش برسیم، از نوع اول بود. در واقع یه ترم بود که از شهر ما میرفت تااااا شهر بغلی و 40 دقیقه هم تقریبا تو راه بود. اگه به اون نمی رسیدیم باید می رفتیم ایستگاه مرکزی شهر و یه قطار بین شهری سوار می شدیم و تقریبا پونزده یا بیست دقیقه ای (بسته به نوع قطارش) می رسیدیم.

ترمی که منتظرش بودیم، ساعت 7:45 اومد. سوار که شدیم همسر گفت که ما اشتباه متوجه شدیم. قطار سر وقت اومده. اصلا 7:35 طبق برنامه قرار نبوده قطاری بیاد. مثل اینکه سر صبح ها به جای ده دقیقه ای، قطارا 20 دقیقه ای ان. یعنی قطار قبلی 7:25 اومده بوده. خلاصه که تو قطار دوباره برنامه رو چک کردیم و دیدیم ریسکش زیاده که بخوایم به اون قطاری که می خوایم برسیم. ترجیح دادیم بریم ایستگاه مرکزی.

رفتیم اونجا، نزدیک هشت و ربع یه قطار حرکت می کرد. یه کمی همون جا نشستیم رو صندلی ها و وقتی دیدیم نزدیکه که قطار بیاد، رفتیم جلوی سکوها. همون بیست دقیقه ای تقریبا رسیدیم. از اونجا با یه اتوبوس رفتیم محل امتحان.

ساختمون امتحانو پیدا نمی کردیم. یعنی ساختمونی که باید امتحان توش می بود، درش قفل بود!! آخه شنبه ها همه جا تعطیله. بعد از یکی دو دور دور زدن و چرخیدن و این ور و اون ورو دیدن، دیدیم یه برگه ی اندازه ی آ چهار روی ساختمون چندطبقه ی به اون بزرگی چسبوندن که امتحان این وره، یه فلش هم زدن!!

فلشو دنبال کردیم، رسیدیم به کتابخونه ی دانشگاه! از مسئول کتابخونه پرسیدیم، گفت من اطلاعی ندارم! اومدیم از بچه های اون دور و بر پرسیدیم. اونایی که من ازشون پرسیدم نمی دونستن، یه نفر از دو تا میز اون ور تر جواب داد امتحان طبقه بالاست.

کلی به همسر بیچاره استرس وارد شد با این راهنماهای مسئولین برگزاری!!

رفتیم بالا دیدیم یه سری ها قبلا اومدن ولی جمعیت خیلی زیاد نبود. همسر رفت سرویس، همون لحظه من دیدم یه پسر سیاه پوست اومد. درو که باز کرد دید همه اینجان برای امتحان با تمام وجودش یه نفس راحتی کشید. فک کنم از استرس داشته می مرده طفلکی تا پیدا کرده جای امتحانو.

چند لحظه بعد همسر اومد، درست با همون پسره شروع کرد به صحبت کردن. معلوم شد تو کلاس آلمانی با هم هم کلاس بودن.

یه کم دیگه اونجا ایستاده بودیم که خانوم مسئول برگزاری امتحان اومده میگه خب خوشحالم که بالاخره محل امتحانو پیدا کردین!! بعدش دیگه به همسر اینا گفت وسایلتونو بذارین اینجا، تو این اتاق و بعدش پشت سر من بیاین تا بریم جایی که باید امتحان بدین. امتحان تا ساعت یک طول می کشه. فک و فامیل محترمی که همراه هستین، برین ساعت یک بیاین دنبال فک و فامیلتون لبخند.

تنها کسی که تو اون جمع روسری داشت من بودم. بعد که رفته بودن تو اتاق، باید اول ازشون عکس می گرفتن. یعنی به جای اینکه بگن نفری یه دونه عکس بیارین، گفته بودن ما خودمون همون روز ازتون عکس می گیریم. خانوم مسئول برگزاری توضیحات اینکه موقع عکس نخندین و صورتتون این جوری باشه، این جوری نباشه رو داده بود. وسطش گفته بود اونایی هم که روسری دارن... یه نگاه کرده بود دیده بود هیچ کس روسری نداره، گفته بود خب هیچی دیگه نیشخند. معلوم شده بود اونی که روسری داشت، همراه بود، امتحان نداشت!!

من اومدم پایین، رو یه نیمکت نشستم و شروع کردم به خوندن کتابم (همچنان دارم جای خالی سلوچو می خونم). یه کمی خوندم، دیدم خیلی خوابم میاد. گرفتم خوابیدم. نیم ساعتی خواب بود که با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم. دوستمون بود. گفت شب بیاین خونه ی ما. گفتم همسر هنوز سر امتحانه. بیاد بهش میگم. اگه حسشو داشت میایم. شاید خسته باشه.

همسر که اومد باهاش صحبت کردم، گفت اشکالی نداره بریم. امتحانشم خوب داده بود خدا رو شکر. ان شاءالله که نتیجه اش هم خوب باشه لبخند (البته در این زمینه، هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! التماس دعا).

یه تیکه ی کوچیک امتحان همسر عصر بود. از قضا ساعتش هم دیرترین وقت ممکن بود. یعنی فک کنم دیگه همسر جزو آخرین نفرایی بود که امتحان می داد. امتحانش ساعت ده دقیقه به پنج بود. مجبور بودیم تا اون موقع تو شهر وایستیم.

گفتیم بریم ناهار بخوریم، بعد یه مسجدی چیزی پیدا کنیم نماز بخونیم. در حین جست و جو برای یه دونری که صندلی هم داشته باشه و بشه نشست، یه مسجد پیدا کردیم. همسر گفت حالا که مسجد اینجاست اول نماز بخونیم بعد بریم. با اینکه خیلی گرسنه ام بود چون صبحونه ی درست و حسابی نخورده بودیم، گفتم اشکالی نداره. بریم اول نماز.

جالب بود که روز قبلش داشتم فکر می کردم کاش این دفعه نریم مسجد همیشگی ای که میشناسیم. کاش یه مسجد جدید بریم.

بچه که بودم مامانم میگفت هر مسجدی رو که برای اولین بار بری، اونجا هر چی از بخوای بهت میده. بعدها تو این اعتقاد دچار شک شدم، هنوزم هستم! یعنی احساس می کنم خدا برای برآورده کردن حاجت من نگاه نمی کنه اینو تو یه مسجد جدید میخوام یا تو یه مسجدی که قبلا بارها اومدم توش.

ولی با این وجود همیشه رفتن به یه مسجد جدید بهم حس خیلی خوبی میده. یا اون حرف بالا درسته (که البته من هیچ سند و مدرکی براش پیدا نکردم هرچی گشتم!!) یا نیست. اگه نباشه من چیزی از دست ندادم. ولی اگه درست باشه خوش به حالم شده چشمک.

ولی کلا گذشته از اینا دوست دارم مسجدای جدید امتحان کنم. دوست دارم پایه ثابت یه جا نباشم. به نظرم بهتره اجازه بدیم همه ی مسجدا رونق داشته باشن. مخصوصا اگه ما معدود کسایی هستیم که از این مسجدا استفاده می کنیم. بذاریم کسی که اون مسجدو ساخته ناامید نشه که یه مسجدی ساخته که روزی دو نفر بیشتر توش نماز نمی خونن.

بگذریم از این حرفا. خدا یه مسجد جدید نصیبمون کرد لبخند. اول من رفتم وضو بگیرم. همسر کوله ی منو نگه داشت. بعد قرار شد همسر بره. داشتم وضو می گرفتم، احساس کردم صدای اذون میاد. ولی وقتی اومدم بیرون دیگه صدای اذون نمی اومد. کوله رو از همسر گرفتم، رفتم قسمت خانوما. دیدم هر کس داره واسه خودش نماز می خونه. منم شروع کردم نمازمو خوندم.

اومدم نماز دومو بخونم، دیدم دوباره دارن اذون می گن. ساعت دو بود. گفتم بذار اذونشون تموم بشه، شاید بخوان جماعت بخونن. دیدم آره نماز جماعت عصره. همون موقع یه خانومی اومد شروع کرد ترکی باهام حرف زدن. گفتم من هیچی نمی فهمم. بهم فهموند گفت می خوای جماعت بخونی؟ گفتم آره. گفت پس یکی از اونا رو میشه بپوشی؟

یه چیزی بود شبیه چادر، ولی قسمت کله رو نداشت! بهتر بگم عبا بود. آخه خانومه بهم نشون داد و برام توضیح داد، مثل اینکه به اعتقاد اونا باید لباس آدم موقع نماز تا یه جای خاصی برسه. من لباسم کوتاه تر از حد لباسی بود که مد نظر خانومه بود.

اون لباسی که بهش اشاره کرد من نفهمیدم لباس خودش بود؟ به منظور همین کار اونجا قرار داده شده بود؟ آخه دقیقا سر جالباسی بود و بعد هم مردم اومدن لباساشونو به همون جالباسی آویزون کردن. نمی دونم من لباس مردمو پوشیدم یا اون لباس مال مسجد بود. ولی هرچی بود خود خانومه اشاره کرد گفت یکی از اینا بپوش، به من ربطی نداره نیشخند. البته اینم بگم که از اونجایی که تا حالا لباس این مدلی هیچ وقت به عمرم تن ترک ها ندیدم، حدس می زنم که لباس به منظور همین کار اونجا گذاشته شده بود. یه عبای مشکی منجق دوزی شده ی خوشبو شده.

بعدش هم که نماز تموم شد، اونا داشتن به شیوه ی خودشون آداب بعد از نمازشونو ادامه میدادن که گوشی من زنگ زده بود (همسر گفته بود میس می زنه هر وقت نمازش تموم بشه) و من می خواستم زود برم. تو تشهد رکعت آخر بودیم که همسر زنگ زد. نگو قبلا همسر به من گفته جماعت نخون که سریع بریم، من اصلا متوجه نشدم! خوش به حالم شده بود چشمک.

خلاصه، سریع اون عبا رو در آوردم و کوله مو ورداشتم که برم. خانومه هم که ردیف اول نشسته بود، برام یه بوس پرت کرد لبخند. اینم از امر به معروف ترکی چشمک.

از اونجا اومدیم بیرون رفتیم یه عاااااااالمه گشتیم تا یه جا پیدا کردیم که بتونیم بشینیم دونر بخوریم. غذاشم اصصصلا خوب نبود!! بعدش هم رفتیم از مغازه های ترکی که اون دور و بر بود میوه و گوشت خریدیم برا خودمون. آخه هم گوشتاش ارزون تر بود از شهر ما، هم میوه هاش. ما هم که همون دور و بر بودیم.

دیگه تا این کارا رو انجام دادیم، ساعت شد 4. راه افتادیم بریم به سمت محل امتحان همسر. همسر یه کمی زودتر از موعد امتحانشو داد (حدود ده دقیقه) و ساعت پنج دیگه کارمون تموم شده بود.

راه افتادیم به سمت ایستگاه مرکزی قطار و برگشتیم دهات خودمون. از اونجایی که اون یکی دوستامون که دعوت بودن خونه شون خیلی به ما نزدیکه قرار گذاشتیم که با هم بریم. با توجه به ساعتی که اونا می خواستن راه بیفتن، ما تندتند رفتیم خونه وسایلمونو گذاشتیم و برگشتیم سر ایستگاه. دوستامونم قبل از ما اومده بودن. همونجا قطار اومد، سوار شدیم، رفتیم مهمونی!!

مهمونیمون هم که مثل همیشه تاااااااا ساعت 12:30 طول کشید نیشخند. کلا دیگه خیلی صمیمی شدیم. میریم خونه ی دوستامون. کاپشنمونو خودمن درمیاریم می بریم سر جالباسی آویزون می کنیم. هر کس سرجای همیشگی خودش می شینه! وسط بازی، همسر میگه تا شما فلان کارو می کنین من یه چایی بذارم خنده!! یعنی ما صمیمیتو ترکوندیم دیگه!

با اتوبوس شب رو ساعت 12:54 دقیقه بالاخره راه افتادیم اومدیم خونه مون لبخند.

---

امروزم صبح دیر بیدار شدیم یه کم. همسر زودتر بیدار شد، ولی من ساعت نه اینا بیدار شدم. با توجه به اینکه همسر امروز ساعت دو باید راه بیفته بره برلین، صبح ازش پرسیدم ناهار زودهنگام می خوری یا صبحونه ی دیرهنگام؟ که گفت ناهار زودهنگام. ما هم وعده ی صبحونه رو حذف کردیم. به جاش ناهارمون الانا دیگه داره آماده میشه لبخند. بعدش هم دیگه همسرو راهی کنم بره.

 

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٦ ] [ ۱:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز همسر رفت دیدن یه دوست آلمانیش که تو بیمارستان بود. قرار بود دو هفته بیمارستان باشه. نمی دونم دیروز چندمین روزی بود که بیمارستان بود. ریه اش مشکل داشت بنده خدا، رفته بود عمل کنه. همسر که رفته بود تنها بود. می گفت فقط دوست دخترش هر روز بعداز ظهر میاد بهش سر می زنه. البته من نمی دونم تو بقیه ی روز، به جز ساعت ملاقات، می تونست همراه داشته باشه یا نه. ولی به هر حال کسی نبوده اونجا.

وقتی همسر اومد ازش پرسیدم یعنی هیچ کس دیگه ای نمیاد دیدنش. گفت اتفاقا منم پرسیدم. گفته مامانم میخواست بیاد. بهش گفتم چهارصد کیلومتر راه بیای واسه چند ساعت، باز برگردی؟ نمی خواد بیای.

هیچی دیگه. مامانشم نیومده.

---

حالا فک کن ما ایرانی ها دو هفته بیمارستان باشیم!! خواجه حافظ شیرازی هم فک کنم بیاد دیدنمون دیگه چشمک.

---

دیروز که همسر می خواست بره دیدن دوستش، تو اینترنت گشتم ببینم چی میشه برد واسه مریض؟ چه پیشنهادایی وجود داره؟ تو ایران که همه کمپوت می برن. ولی خب می خواستم ببینم اینا هم همینو می برن؟

گزینه های مختلفی پیدا کردم، مثل گل، کارت پستال "امیدوارم زودتر خوب شی" و از این چیزا. ولی بهترین گزینه ای که پیشنهاد شده بود و من برای یه آلمانی مناسب دیدم، کتاب بود. واقعا چقدر خوب میشه اگه ما هم تو ایران این فرهنگو راه بندازیم. مریض که نمی تونه همه ی کمپوتایی که براش میارنو بخوره. اصلا بعضی وقتا مریض کلا چیزی حق نداره بخوره! کلا سرمه!! حداقل بعضی هامون کتاب ببریم که هم حوصله ی طرف سر نره، هم دیگه به دردش و مریضیش فکر نکنه، هم یه چیزی یاد بگیره لبخند.

من به شخصه این ایده رو خیلی پسندیدم. آخه ما ایرانی ها کلا هر وقت در مورد کادو بردن برای کسی فکر می کنیم، فقط به خوردنی فکر می کنیم. یا خود خوردنی رو می بریم. یا ظرف و ظروف خوردنی!!

---

دیروز پنجمین روزی بود که روزه گرفتم.

---

بعدا اضافه شد:

والا من وقتی این پستو نوشتم و عنوانشو گذاشتم "فرهنگ آلمانی"، منظورم اون قسمت اول بود که طرف دو هفته بیمارستانه، مامانش کلا نمیاد پیشش. ولی نمی دونم چرا همه اون قسمت مربوط به کتابو به عنوان فرهنگ آلمانی در نظر گرفتن سوال.

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱٤ ] [ ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز روزه گرفته بودم. یعنی دیشب که داشتیم شام می خوردیم قصد کردم امروز روزه بگیرم. شاممون هم چیز خاصی نبود، نون و پنیر و گردو و گوجه بود، مثل همیشه. ولی خب می خواستم با همون روزه بگیرم.

حالا جالب اینه که من تو هیچی حافظه ندارما، ولی هر وقت روزه می گیرم، سر صبح که بیدار میشم، اولین چیزی که میاد تو ذهنم دقیقا همینه که من روزه دارم!!

از همون لحظه ای که بیدار شدم گشنه ام بودا، ولی خب دیگه نیت کرده بودم روزه بگیرم، گفتم خرابش نکنم!

ظهر دیگه واقعا گشنه ام شده بود. کلاس آلمانی/فارسی هم داشتم. ساعت دو قرار داشتم. یک و نیم کم کم آماده شدم رفتم. قبلش هم واسه همسر ماکارونی درست کردم. نمی دونم چرا مثل همیشه درست کردم، ولی وقتی اومدم دیدم همسر خورده، ولی اندازه دو نفر هنوز مونده!

بعد از کلاس آلمانی فارسیم رفتم همون کلینیک نزدیک دانشگاه نماز بخونم. تو کلینیک یه عالمه چیزمیز کریسمسی آورده بودن برا فروش. فک کن مریضا بیان مثل بازار خرید کنن لبخند. ولی جالب بود، واقعا خیلی شور و حالش زیاد بود. کلی آدم اون دور و بر نشسته بودن یا راه می رفتن و چیزایی که واسه فروش گذاشته بودنو نگاه می کردن. فک کنم همراهای مریضا بودن، احتمالا کلی هم صلوات فرستادن واسه روح اونایی که این فروشگاها رو برگزار کرده بودن، خوب سرگرم شده بودن چشمک.

تونمازخونه یه چیزی دیدم که نمی دونم من تا حالا ندیده بودم، یا واقعا جدید بود. دو تا سنگ تیمم اضافه شده بود به نمازخونه. روی جلد کاغذی هردوتاش هم نحوه ی تیمم کردنو آموزش داده بود. جالب ترش این بود که یه نکته ای داشت که من تا حالا نمی دونستم. نوشته بود تیمم کردن دو تا شرط داره : 1- وقت داخل شده باشه (یعنی اذانو گفته باشن) 2- دسترسی به آب نباشه و همون چیزایی که می دونین.

من شرط اولشو نمی دونستم. البته نمی دونم ما شیعه ها هم این شرطو قبول داریم یا نه ولی خب برام جالب بود که قبل از اینکه اذون بگن، تیمم قبول نیست. باید حتما بعد از اذون آدم تیمم بگیره.

خلاصه، نمازمو خوندم و تلوتلو خوران اومدم برگردم خونه. واقعا دیگه فک کنم داشتم از حال می رفتم. انقدر بیحال بودم که نمی دونستم سرما خوردم یا فقط به خاطر روزه داشتنه بی حالیم.

همسر گفته بود امروز پیتزا بخرم سر راه. منم برگشتنی رفتم سه تا پیتزا مارگاریتا خریدم مثل همیشه و اومدم خونه. وقتی اومدم از اذون تقریبا خیلی گذشته بود، شاید بیست دقیقه ای گذشته بود. ماکارونی ناهارو گرم کردم واسه افطاری خوردم. پیتزا رو هم که شام می خورم نیشخند. آخه فردا هم می خوام روزه بگیرم لبخند.

---

راستی چند روز پیشا یه نون فانتزی پختم که بالاخره این عسلای تلخو یه جوری سر به نیست کنیم! قسمت نشده بود عکسشو بذارم. الان گذاشتم. این شکلی شد (ببخشید که یکیش یه کمی قر داره!!):


---

امروز چهارمین روز روزه گرفتنم بود.

[ ۱۳٩۳/٩/۱٢ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اولین باری که امر خطیر وبلاگ خونی (!!) رو شروع کردم، وقتی بود که پیرامید بهم یه وبلاگ معرفی کرد. یه وبلاگ روزمره نویسی بود. اون موقع من آلمان بودم. یعنی شاید حدود سه سال پیش بود. از اون موقع یه سری وبلاگ بود که به صورت مرتب می خوندم و دوسشون داشتم. همه هم نویسنده ی خانم داشتن.

بعدترها هم تمام وبلاگ هایی که باهاشون آشنا شدم و خوندمشون مال خانوما بودن. کلا به نظرم وبلاگ و وبلاگ داشتن و کامنت گذاشتن تو وبلاگ یه فضا و کار خانومانه بود. البته آقایونی هم هستن که وبلاگ های تحلیلی-خبری دارن. ولی خب من مشتاق این مدل نوشته ها نیستم.

این مدل وبلاگا اغلب دارن چیزی رو به صورت مستقیم به خواننده میگن. یه چیزی رو تحلیل می کنن و اغلب وقتا خواننده ها تحلیلو قبول می کنن بدون اینکه فکر کنن و اون تحلیلو نقد کنن. البته خیلی وقتا فکر هم می کنن اما به دلیل نداشتن دانش کافی نمی تونن تحلیلو نقد کنن و در نتیجه قبولش می کنن. من کارهای این مدلی رو دوست ندارم. به همین دلیلی که الان گفتم. چون به نظرم دانش کافی ندارم برای خوندن این جور چیزا. واسه همین همیشه ترجیح میدم وبلاگای روزمره ای رو بخونم که آدم از لابه لای زندگی پرفراز و نشیبشون چیزی یاد می گیره.

خودمم همیشه دوست داشتم تو همین سبک بنویسم. سبک نوشتن خاطرات روزمره که ممکنه یه زمانی به درد کسی بخوره. از اونجایی که تحلیل خودم راجع به وبلاگا این طوری بود که بالا گفتم و با توجه به کامنت هایی که تو وبلاگ های مختلف می دیدم، توقع داشتم خواننده های منم اغلب خانوما باشن.

اما نمیدونم چرا اخیرا با توجه به ایمیل ها و کامنت هایی که می گیرم، متوجه شدم خواننده های آقای این وبلاگ شدیدا زیاد شدن.

حالا برام سوال پیش اومده آیا سبک نوشتن من از سبک معمول خانوما خارج شده؟ سوال آیا آقایون فضای وبلاگ نویسی رو از انحصار خانوما خارج کردن؟ چشمک آیا ما باید کار خاصی بکنیم تا این فضا رو پس بگیریم؟ نیشخند خانومای محترم لطفا جواب این سوالای منو بدین و منو هدایت کنین تا به آغوش گرم نوشتن خانمانه برگردم نیشخند.

--

البته این سوءتفاهم پیش نیاد که من با کامنت گذاشتن یا ایمیل زدن آقایون مشکلی دارم. به هیچ وجه این طوری نیست. صرفا به دلیل تغییر تابع توزیع خانوم ها و آقایون کامنت گذار و ایمیل زن برام سوال پیش اومد!

 

[ ۱۳٩۳/٩/۱۱ ] [ ٢:۳۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز هم مثل همیشه رفتم دانشگاه. دیشب هم مثل همیشه کلی استرس داشتم و صبح که بیدار شدم کاملا احساس خستگی می کردم! واقعا نمی دونم چرا من دانشجو هم بودم استرس داشتم، الانم که استاد شدم باز استرس دارم!!

خلاصه که صبح بلند شدم بار و بندلیو بستم که راه بیفتم. قبلش هم یه عالمه کار باید می کردیم. دو تا لباس و شلوارمو اتو زدم، صبحونه رو آماده کردم، چایی هم درست کردم. همسر هم برام میوه و چای لیپتون و قند گذاشت تو کیفم و با هم راه افتادیم. همسر باید یه برگه ای رو می برد یه جا تحویل می داد.

ساعت 12 قرار بود یکی از دانشجوهام بیاد سوالاشو بپرسه که اومد، پرسید. ساعت دو هم که مثل همیشه رفتم سر کلاس. خدا رو شکر امروز کسی نیومد بیرونمون کنه! داشتم می رفتم، تو راه پله ها بودم که دیدم یکی از بچه ها داره میاد بالا. گفتم باز اتاق رزرو شده؟! گفت نه، فقط این دفعه دیدم هیش کی نیست، گفتم نکنه کلاس بالا تشکیل میشه. فقط منم و فلانی. که اون فلانی هم امروز ارائه اش بود نیشخند.

رفتم پایین دیدم در اتاق قفله، فقط هم همین دو نفر بودن! البته کم کم بچه ها اومدن و جالب بود ساعت 2 که کلاس شروع شد، تقریبا ده دوازده نفری بودن فک کنم. همه آلمانی اومده بودن، راس ساعت 2!

کلاس زودتر از همیشه تموم شد و من برگشتم اتاقم. دیدم ایمیل زدن امروز تولد شصت سالگی فلانیه، به همین مناسبت دور هم جمع میشین تو طبقه اول. قرار بود ساعت 3:45 دور هم جمع بشن. کسی دنبال من نیومد، منم که دیدم هیچ کسو نمیشناسم کلا، نرفتم! آخه طرف هم یه آدم شصت ساله بود، من چیزی نداشتم بهش بگم که نیشخند.

وقتی می خواستم بیام خونه (اتاق ما درست جلوی آشپزخونه است)، همین که از در اومدم بیرون دیدم یه سری برلینر گذاشتن. یه دونه ورداشتم خوردم بعد راه افتادم. هنوز داشتم در اتاقمو قفل می کردم که یه دختری سلام و احوال پرسی کرد و گفت داری میری ایستگاه قطار؟ گفتم آره. گفت پس با هم بریم. بعد که خودشو معرفی کرد گفت من همونی ام که این چند روز یه عالمه ایمیل رد و بدل کردیم واسه درست کردن اکانت من.

تو راه کلی با هم صحبت کردیم. پست داک بود، ولی درس می داد. آخه یه مدل پست داک هست که درس نمیدن، فقط پروژه ی تحقیقاتی دارن ولی این این مدلی نبود. من تا حالا پست داکی که همش درس بده ندیده بودم ولی خب مثل اینکه هست دیگه!

اون یکی دو ایستگاه قبل از ایستگاه مرکزی قطار پیاده شد، خداحافظی کرد و گفت من خونه ام اینجاست. من رفتم تا ایستگاه مرکزی قطار که بیام دهات خودمون. امروز یه خورده دیر راه افتادم، امیدی نداشتم به قطار برسم. تقریبا پنج دقیقه مونده بود به حرکت قطار و به نظرم راهی که من داشتم از پنج دقیقه بیشتر بود. اولش گفتم خب ولش کن یواش یواش برم، من که به قطار نمی رسم. بعد باز با خودم گفتم حالا بذار آخرین تلاشمم بکنم. شایدم رسیدم.

قدمامو تند کردم و پله ها رو دو تا یکی بالا رفتم. آخرش رسیدم. از پله های اولین واگن بالا رفتم. وقت نبود خودمو به واگن های بعدی برسونم. از داخل قطار تقریبا دو تا واگنو رد کرده بودم که قطار راه افتاد. منم همون جاها یه جا پیدا کردم نشستم.

امروز از اونجایی که یه دونه برلینر خورده بودم، دیگه سر راهم شیرینی ای چیزی نخریدم. برلینر تازه معمولا 99 سنته، 99 سنت سود کردم چشمک. اما علت اینکه دیر راه افتادم از سر کار، یه مشکلی بود که پیش اومده بود. یه سری اتفاقاتی افتاد که حالا مهم نیست چی بود، ولی خب به خاطرش همسر مجبوره بره برلین که این حداقل 120 یورو برامون خرج داره!

هیچی دیگه، 99 سنت سود کردیم، 120 یورو ضرر کردیم! البته این 120 یورو مطلقا تقصیر خودمون بود، از بس تنبلی کردیم! مدلش از نوع اون پولای زوری که دولت آلمان به زور از آدم میگیره نبود چشمک.


[ ۱۳٩۳/٩/۱٠ ] [ ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز قرار بود بریم خونه ی دوستامون یه سری وسایلی که تو انباریشون داشتیمو ورداریم. گفتیم ساعت سه میایم. گفتن پنج بیاین که با هم شام بخوریم، گفتیم نه، همون سه اینا میایم. طبق معمول دیر جنبیدیم، یه قطارو از دست دادیم نیشخند. خونه ی اونا هم یه جایی بود که هی باید خط عوض می کردیم، واسه همین سه و بیست دقیقه می تونستیم برسیم.

ساعت سه اینا بهشون تو وایبر گفتیم که ما یه کمی دیرتر می رسیم. همون سه و بیست دقیقه هم رسیدیم خونه شون. از در که وارد شدیم کاملا شوکه شدیم. یه عالمه کارتن روی هم گذاشته بودن. آخه دارن میرن ایران واسه همیشه. البته شاید هر از گاهی بیان، ولی خب فقط برای مسافرت.

ما اصلا خبر نداشتیم. یکی دیگه از بچه ها هم داره میره ایران، یکی هم که قبلا رفته. کم کم دارن ایرانی های هم تیپ ما تو این شهر کم میشن. خیلی حیفه. هرچند که ما خودمونم معلوم نیست تا کی اینجا باشیم ولی خب بازم آدم کلا وقتی رفتن کسیو می بینه ناراحت میشه.

جالب بود تمام مدتی که اونجا بودیم، تمام خاطرات خوب و خوش گذرونی هایی که با هم داشتیم، عین یه فیلم از جلوی چشام رد میشد!

دوستامون روزه داشتن. واسه همین گفته بودن پنج بریم که باهاشون افطاری بخوریم. ما مثلا زودتر رفتیم ولی انقد نشستیم که اذون گفتن و باهاشون افطاری خوردیم نیشخند. ناهار هم دیر خورده بودیم، ساعتای 1.5 اینا. من واقعا گشنه ام نبود، نمی تونستم زیاد بخورم. ولی خب برا اینکه معذب نباشن، سر سفره نشستم و یه کمی خوردم.

از اونجایی که دوستامون می خوان برن ایران، دنبال مستاجر برای خونه شون می گردن. همسر به یکی دیگه از بچه ها که حدس می زدیم شاید بخوان خونه رو زنگ زد که راجع به قیمت خونه و این چیزا صحبت کنه، ببینه اونا می خوان خونه رو یا نه.

اینایی که بهشون زنگ زد همسر، قبلا به صورت غیرمستقیم به اون یکی دوستامون (!!) گفته بودن که یکشنبه شب بیاین خونه ی ما، دور هم جمع بشیم ولی اصلا مطمئن نبودیم که همچین خبری هست یا نه. آخه هنوز رسما دعوت نشده بودیم توسط خود صاحب خونه ها چشمک.

همسر که بهشون زنگ زد، گفتن مهمونی فردا رو میذاریم امشب. امشب پاشین بیاین!! من که هیچ ایده ای نداشتم، آخه ما که اینجا شام خورده بودیم. الانم که تازه هنوز پیش بچه ها بودیم. خلاصه، گفتن پاشین همتون با هم بیاین!

این شد که قرار شد چهارتایی پاشیم بریم خونه شون لبخند. ولی قبلش باید می رفتیم خرید. آخه ما هیچی نون نداشتیم تو خونه مون و همچنین ماست که از اوجب واجباته واسه من!

دوستامونم گفتن میخوان برن خرید. سوپرمارکت های بزرگ و خوب هم دور و بر خونه شون زیاد بود. واسه همین با هم رفتیم از همون نزدیکی خونه شون خرید کردیم. برگشتیم وسایلی که ما تو انباری اونا داشتیمو ورداشتیم و با هم راه افتادیم.

تا رسیدیم خونه ی بچه ها ساعتای هشت بود. خوب بود. اصولا مهمونی های شبمون ساعتش همین حدود هشته همیشه چشمک.

یه نیم ساعتی نشستیم پفک خوردیم تا اون یکی بچه ها هم اومدن و جمعمون کامل شد، یعنی شدیم هشت نفر که چهار تا خانواده بودیم لبخند.

دوباره اونجا هم شام خوردیم نیشخند، البته من چون در آستانه ی ترکیدن بودم زیاد نتونستم بخورم ولی خب تمام تلاشمو کردم که بخورم!

تا ساعت ده دقیقه به دوازده خونه شون بودیم. می خواستیم پاشیم. صاحب خونه میگه، خب ده دقیقه دیگه هم بشینین! انگاری ساعت باید حتما رند بشه که بتونیم بریم (مثل درس خوندن چشمک). نشستیم که ساعت دوازده بشه، یهو دیدیم ساعت 12:15 شده!! دیگه گفتیم نمیشه دوباره بشینیم تا یک بشه که رند باشه نیشخند. این بود که دیگه پا شدیم راه افتادیم.

اومدیم، دیدیم همسایه ی رو به رویی از پش نرده های بالکنش یه بابانوئل آویزن کرده. طوری که انگاری بابانوئل داره از نرده های بالکنشون بالا میره که بره تو خونه شون. خیلی ناز بود لبخند. نمیدونم دیشب شب خاصی بود یا نه، ولی سه تا خونه تزئینات ویژه ای داشتن، یکیشون چراغونی کرده بود، یکیشون همین بابانوئلو داشت، یکیشون با چراغ شکل یه گوزنو درست کرده بود.

کم کم اینجا داره حال و هوای کریسمس می گیره لبخند.

[ ۱۳٩۳/٩/٩ ] [ ۱:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه سری چیز میز هست که با زندگی کردن بین این خارجی ها یاد گرفتم! چیزای خاصی نیست، ولی خب چون تو ایران کسی این جور چیزا رو اصلا تحویل نمی گیره، گفتم بهتون بگم که بدونین مهمه، هرچند که ایرانی ها بهش بها نمی دن.

البته این حرفا خیلی به درد کسی که نمیخواد با غیرایرانی ها در ارتباط باشه نمیخوره. ولی اگه واقعا می خواین تو کار و رشته ی خودتون فعال باشین، خوبه این نکاتو بدونین:

1- حتما یه ایمیل آکادمیک داشته باشید و صرفا باهاش ایمیل های آکادمیک بزنین. با اون ایمیل با دوستاتون ایمیل بازی نکنین! طوری ازش استفاده کنین که هر ایمیلی که به اون ایمیل زده میشه، کاری و آکادمیک باشه.

2- به همه ی ایمیل ها جواب بدین. ایمیلتون فعال باشه. واسه تزئین از ایمیل استفاده نکنین.

3- ایمیلتون حتما امضا داشته باشه. تو قسمت امضا، اسم و فامیلیتون، اسم دپارتمان و سمت شما (مثل دانشجوی دکترا)، آدرس اتاقتون تو دانشگاه، شماره تلفن دانشگاهتون (اگه دارین) رو بذارین. و از همه مهتر (چیزی که خودم چند روزه یاد گرفتم)، ایمیلتونو تو امضاتون بنویسین.

من خودم تا همین چند روز پیش نمی دونستم چرا مردم تو امضاشون ایمیلشونو می نویسن دیگه؟ خب وقتی ایمیل زدی، ایمیلت اون بالا هست دیگه! تازه چند روز پیش فهمیدم که وقتی ایمیل شما به کسی فوروارد میشه، ممکنه طرف قسمتی که ایمیل شما توش هست (اون قسمت بالای ایمیلو) پاک کنه. پس ایمیلتونو تو امضا بذارین که طرف بدونه کی ایمیلو فرستاده و اگه خواست باهاتون تماس بگیره، راحت بتونه این کارو بکنه.

4- حتما حتما صفحه های آکادمیک داشته باشین. حتما پروفایل LinkedIn درست کنین، حتما تو ResearchGate عضو بشین.

5- تو پروفایل هاتون واقعا فعال باشین. فعال بودن یعنی هر مقاله ای که منتشر می کنین، بهش اضافه کنین. اگه حتی یه دونه مقاله دارین، اونجا بذارین. خجالت نکشین که تعداد مقاله تون کمه. این پروفایل ها واسه همه است، نه فقط واسه کله گنده ها! اطلاعاتتونو کامل بنویسین اونجا. این پروفایل ها باید رزومه ی شما رو کاملا نشون بده و حتی چیزی بیشتر از یه رزومه.

قسمت summary پروفایل LinkedIn تون رو هم حتما پر کنین. توضیح بدین که الان دارین چیکار می کنین، روی چه موضوعی کار می کنین. پروفایلتون طوری نباشه که هرکس ببینه فک کنه طرف اشتباهی دستش خورده یه پروفایل درست کرده! یا سرسری و صرفا واسه خالی نبودن عریضه این صفحه رو درست کرده.

6- دیدم بعضی ایرانی ها از LinkedIn به عنوان یه شبکه ی اجتماعی استفاده می کنن! عکس های بی ربط و جملات فلسفی می ذارن و لایک می کنن. این صفحه ها شبکه ی اجتماعی آکادمیک هستن، برای اینکه همکاری آدم هایی که کارهای تحقیقاتی می کنن با هم بیشتر کنن، نه اینکه فعالیت های شخصی آدما رو نشون بدن. از این کارا نکنین.

7- تو پروفایلتون عکس بذارین. صفحه تون مثل صفحه ی ارواح نباشه! بذارین طرف فردا اگه تو این سایتا به شما پیام داد و قرار گذاشت باهاتون، بتونه بشناسدتون! بذارین طرف یه تصوری از چهره ی شما داشته باشه.

8- عکسی که تو این صفحه ها میذارین، خیلی غیررسمی نباشه. مثل نرین بغل رود با پاچه های بالازده عکس بگیرین! ولی خب لزومی هم نداره حتما یه عکس سه در چهار کراواتی باشه! یه چند تا پروفایل آدم های رشته ی خودتونو نگاه کنین، دستتون میاد چه مدل عکسی خوبه برای این صفحات.

9- از اینکه صفحه ی کسی رو ببینین نترسین. برای طرف یه پیغام میره که شما صفحه شو دیدین. خب بره. چه اشکالی داره؟ دیدن صفحه ی زمینه ی تحقیقاتی یه نفر به هیچ وجه فضولی نیست. دیدن همین صفحه ها می تونه منجر به همکاری های خیلی خوبی بشه.

10- صفحه ی شخصیتون تو سایت دانشگاهو هم فعال نگه دارین. اکثر ایرانی هایی که من می بینم (به جرئت می تونم بگم بیش از هشتاد درصدشون)، هیچ صفحه ی فعالی ندارن!! اصلا نمی دونی طرف داره رو چی کار می کنه. حتی بعضا دیده شده، تو کل گروه اسم همه رو میشه روش کلیک کرد و رفت تو صفحه ی طرف اسم ایرانیه اصلا هایپرلینک هم نیست!! چه برسه به اینکه توش یه نمه اطلاعات هم داشته باشه.

---

فعلا همینه نیشخند.

[ ۱۳٩۳/٩/٧ ] [ ٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اگه بخوام یه اسمی واسه امروزم انتخاب کنم، قطعا اسمشو میذارم "روز ایمیلی"!

از صبح تا همین الان فقط داشتم ایمیل می زدم!!

یه ریسورسی رو لازم دارم (اگه به جای ریسورس بگم منبع می فهمین یعنی منظورم چیه؟سوال). دانشگاهمون نداره. کلی بگرد و سرور رو زیر و رو کن، خلاصه آخرش معلوم شد که دانشگاه اینو نداره.

یکی از استادا هست که سمت Speaker of the group رو به عهده داره. کلا هر گروهی باید یه اسپیکر داشته باشه. از اونجایی که هر سال یه جلسه باهاش داریم و ازمون می پرسه چیا می خوایم که برامون بخره، منم گفتم حتما باید از این بپرسم که فلان چیزو خریدین قبلا یا نه؟

بهش ایمیل زدم گفتم من فلان چیزو می خوام، ولی رو سرور پیداش نمی کنم. ما داریمش؟ اگه شما مسئول نیستین، میشه بگین کی مسئوله؟

از اون طرف، یکی از بچه های دکترا هست که هر وقت چیزی رو رو سرور می خوایم استفاده کنیم، ولی به هر دلیل کار نمی کنه و مشکل داره، به اون ایمیل می زنیم. ورداشته ایمیلو صاف به اون فوروارد کرده، به منم ایمیل زده ایمیلتو به فلانی فوروارد کردم خنثی.

منم تا الان صد بار از اون پسره سوال پرسیدم. می دونستم که برای چه کارایی باید به اون ایمیل بزنم. خلاصه، پسره فرداش ایمیل زد که چیزی که میخوایو گذاشتم رو سرور. رفتم نگاه کردم، میگم خب خسته نباشی! این که مجانی رو سایتا هست که!! اون چیزی که من می خوام دقیقا قسمت غیرمجانی این ریسورسه.

و جالبه که دقیقا تو ایمیلم با حروف بزرگ و بین دو تا ستاره اون چیزی که می خواستمو دقیق توضیح دادم که ورندارن این تیکه ی مجانیشو برام بذارن رو سرور، بگن بیا!! که دقیقا هم همین کارو کردن خنثی.

منم بهش ایمیل زدم دوباره، گفتم ببین این چیزی که تو گذاشتی، کلا ده تا از فایل هایی که من میخوامو هم پوشش نمیده!! من حدود هزارتا فایل دارم که دنبال داده هاشونم. بهم جواب داده باشه با فلانی (همون استادی که اول خودم بهش ایمیل زدم) صحبت می کنم، بهت خبر میدم خنثی.

خب عرضم به خدمتتون که این ایمیل بازی ها مال امروز نبودن ولی چون مرتبط بودن گفتم! دیشب استادم ایمیل زد که اون چیزی که می خوای توی دانشگاه دومت هست (همین جایی که میرم درس میدم). آدرسشم رو سرور فلان جاست.

حالا مشکل این بود که من که به سرور دانشگاه دومم دسترسی نداشتم! اون اوایل من یه بار به استاد گفتم من یه اکانت می خوام تو دانشکده ی جدیدم. گفت آها اکانتم می خوای؟! باشه. میگم برات درست کنن که به منابع اونجا هم دسترسی داشته باشی. بعد دیگه رفت و ازش خبری نشد. منم با خودم گفتم حتما چون من کوتاه مدت اینجام، اجازه نداشتن بهم اکانت بدن دیگه. این بود که همیشه با لپ تاپ خودم کار می کردم.

حالا که دیدم الان مشکل پیش اومده، یه ایمیل به استاد زدم و واقعیتو گفتم! گفتم تو هیچ وقت به من خبری ندادی از اکانت و کسی هم برای من نامه ای نفرستاد مبنی بر وجود یه اکانت جدید برای من تو این دانشکده! (اینو تو ذهنتون داشته باشین، برمی گردم بهش چشمک.)

استاد صبح یه ایمیل دیگه هم زد، گفت به بچه ها باید بگی تا هفت دسامبر باید ثبت نام کنن حتما برای کلاسشون. مثل اینکه سیستم دانشکده یه خورده عوض شده و همه حتما باید تا این تاریخ ثبت نام کنن.

یه چیز دیگه هم که گفته بود، دو تا پی دی اف پیوست کرده بود، گفته بود ببین اینا ربط به کلاس تو داره یا یکی دیگه؟ نگاه کردم، اسم سه نفر تو دو تا فایل بود که دو تاشون بچه های من بودن.

منم ایمیل زدم به استاد گفتم خب آره، اینا بچه های منن، الان من باید چیکار کنم یعنی؟ نیشخند. سیستم ارشد آلمان یه خورده پیچیده است. یه مدل دارن که بهش میگن concentration. کسایی که درسا رو این مدلی ورمیدارن (البته مجبورن این مدلی وردارن، نه که دل بخواهی باشه)، موقع ثبت نام که میشه باید برای یه سری ماجول ثبت نام کنن. بعد چندتا درسو میذارن تو هر ماجول. درسایی که تو هر ماجول میذارن باید با هم سنخیت داشته باشن. هر ماجول یه روز امتحان شفاهی داره. یعنی طرف یه روز تو یه امتحان دو ساعته ی شفاهی، مثلا چهار تا درسو امتحان میده.

حالا این فایلی که استاد فرستاده بود، اسم دو تا از ماجولا بود که تو هر کدومش اسم یکی از بچه های من بود. من که استادم باید تعیین کنم آیا این درس می تونه تو این ماجول باشه یا نه؟ (وااااای بچه ها، یه روزی تو تاریخ رسیده که نظر منم مهم شده ها خیال باطل)!

به هم اتاقی دانشگاه دومم ایمیل زدم گفتم بابا یه کم این ایمیلا رو برا من توضیح بده. من الان باید چیکار کنم (ایمیلا به آلمانی بود توضیحاشون، چون خود استاد هم فوروارد کرده بود)؟ دیگه اینکه من به کی باید ایمیل بزنم که اکانت دار بشم؟

بهم جواب داد، یه کمی برام قضیه ی اون ماجول پاجولا رو توضیح داد و برای اکانت هم گفت به فلانی ایمیل بزن، منم به اون فلانی ایمیل زدم و فلان استندبایم تا بهم جواب بدن (چه استاد، چه اون آقا).

از اون ورتر، دیروز یکی بهم ایمیل زده (که خودشم استاده مثل من)، که یکی از بچه های تو از من پرسیده آیا درس تو رو می تونه تو فلان ماجول بذاره یا نه؟ یه لینک پی دی اف هم داده بود که من چک کنم ببینم آیا با توجه به توضیحاتی که تو فایل داده شده میشه این درسو گذاشت تو اون ماجول یا نه).

یه ایمیل به بچه ها زدم گفتم باید تا هفت دسامبر ثبت نام کنین (بماند که بعضی ها رو اصلا ایمیلاشونو نداشتم، یه عالمه گشتم و آخرشم به بعضی ها گفتم به هم گروهی هاتون بگین). یه سری ها ایمیل زدن پرسیدن آقا من می تونم اینو تو این ماجول بذارم؟ یکی گفته من برا این درس باید 3 واحد داشته باشم، ولی تنها ماجولی که مناسبش دیدم، درس شیش واحدی می خواد. من چیکار کنم؟

یکی دیگه ایمیل زده من برا فلان ماجول ثبت نام کردم، می خوام درس شما رو تو اون ماجول بذارم. با فلانی هم صحبت کردم، گفته مشکلی نیست. حالا فک کنین ما تو این درس داریم ویژگی های پرتقالو درس میدیم، طرف آخرش بگه من اینو تو ماجول خربزه می خوام امتحان بدم!! من واقعا نمی دونم بر چه اساسی اون استاده - که از قضا آدم کار درستی هم هست- بهش گفته میتونه این درسو تو اون ماجول بذاره!!

حالا من موندم و هزار تا ایمیلی که نصفشو جواب دادم، نصفشو باید صبر کنم جمعه استادو ببینم بعد جواب بدم.

خلاصه که امروز از صبح تا شب فقط داشتم ایمیل می زدم و هنوزم تموم نشده!! امیدوارم یه زمانی برسه که به همه ی این ایمیلا جواب داده باشم نیشخند.


[ ۱۳٩۳/٩/٥ ] [ ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

انگاری یه چیزی دور دستم پیچیده بود، ولی هیچی نبود. دستمو گرفتم زیر آب. دیدمش. یک تار مو سپید...

یاد این شعر افتادم:     

 

آهی کشید غم زده پیری سیپد موی ،

افکند صبحگاه در آیینه چون نگاه

در لا به لای موی چو کافور خویش دید :

یک تار مو سیاه ؛

 

در دیدگان مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود

یک تار مو سپید ؛

 

در هم شکست چهره محنت کشیده اش ،

دستی به موی خویش فرو برد و گفت: ” وای ! “

اشکی به روی آیینه افتاد و ناگهان

بگریست های های؛

 

دریای خاطرات زمان گذشته بود،

هر قطره ای که بر رخ آیینه می چکید

در کام موج، ناله جانسوز خویش را

از دور می شنید .

 

طوفان فرونشست ... ولی دیدگان پیر،

می رفت باز در دل دریا به جست و جو...

در آب های تیره اعماق، خفته بود:

یک مشت آرزو!

 

یاد این یکی شعر هم افتادم:

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت/ از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

 از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی/ بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

 از اینکه با تمام پس انداز عمر خود/ حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

 کم کم به سطح آینه برف می نشست/ دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

 دنبال کودکی که در آن سوی برف بود/ رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

 نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد/ من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

 شاعر کنار جو گذر عمر دید و من/ خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت


 

[ ۱۳٩۳/٩/٥ ] [ ۸:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

مدت ها بود ناراحت بودم. همش حس می کردم خواهر بزرگتر ناراحته از من، یا شایدم دلخوره. می دونستم داره مقاله می نویسه ولی دیگه نمی آورد بهم بده تصحیح کنم انگلیسیشو. دیگه برام نمی فرستاد پاورپوینتاشو. دیگه نمی گفت این پوسترو برام درست کن.

خیلی وقت بود می خواستم تو اسکایپ بهش زنگ بزنم ولی هی نمیشد. دیروز که داشتم می اومدم از دانشگاه، تو وایبر بهم گفت یه فایلی رو دوستش داده یه موسسه ویرایش کرده انگلیسیشو ولی چند جاشو به نظرش طرف درست متوجه نشده خوب درست نکرده. برام نوشته بود من ایمیلم باز نمیشه. برو تو ایمیلم، درستش کن، براش بفرست نیشخند.

از یه طرف خوشحال شدم که بالاخره بعد از مدت ها دوباره یه کاری به من سپرد، از طرفی ناراحت بودم که چرا از اول به خودم نداده تصحیحش کنم. درسته خیلی کار دارم، درسته بعضی وقتا کلی عصبانی میشدم وقتی وسط یه عالمه کار خودم می دیدم باید کارای بقیه رو هم انجام بدم، اما خب بالاخره خانواده ی آدمم بخشی از زندگیشن دیگه لبخند.

خلاصه، شب اومدم خونه براش نگاه کردم. چیز خاصی نبود، اشکالاش هم خیلی جزئی بود. درست کردم ایمیل کردم برا طرف.

امروز بالاخره بعد از مدت ها بدون اینکه هیچ کاری داشته باشم به خواهر بزرگتر زنگ زدم تو اسکایپ (اصولا صحبت های ما یا وقتیه که من مشکلی دارم و از اون راهنمایی می خوام، یا اون مشکلی داره راهنمایی می خواد نیشخند). بیشتر از 50 دقیقه حرف زدیم!! که البته باز فک کنم نیم ساعتش برطرف کردن مشکل های لپ تاپ خواهر بزرگتر و تبلت بچه ی خواهر بزرگتر و اسکنر و پرینتر و این حرفا بود!

بقیه اش هم دیگه احوال پرسی کل خانواده و فک و فامیل بود نیشخند. آخه من اصلا به فامیلایی مثل عمه و عمو و خاله و دایی زنگ نمی زنم. اطلاعاتشونو از خواهر بزرگتر می گیرم فقط چشمک. همیشه به یادشون هستما ولی خب ما روابط قوی ای نداریم از لحاظ زنگ زدن و این حرفا. یعنی مطمئنم اگه یه روز بهشون زنگ بزنم از تعجب شاخ در میارن!! اینه که هیچ وقت زنگ نمی زنم، می ترسم نگران هم بشن طفلکی ها!

خواهر بزرگتر خسته بود امروز، خیلی خسته بود. به قول خودش می گفت وقتی بچه بودم همیشه دلم می خواست استاد دانشگاه بشم، ولی الان که دارم به آرزوم می رسم، هیچ شوقی براش ندارم! امیدوارم وقتی کارشو شروع کنه دوباره با دیدن بچه های کم سن و سال تر یه کمی شوق درس دادن پیدا کنه لبخند. آخه خواهر بزرگتر آدم باحوصله ایه، واسه معلمی خیلی خوبه لبخند.

--

مدت هاااااااا پیش یه بار خواهر بزرگتر تو وایبر برام عکس یه بچه رو فرستاد. من که بچه رو نمی شناختم. گفتم حتما اشتباهی فرستاده دیگه. امروز که ازش حال برادر بزرگتر و بچه هاشو پرسیدم. میگه عکس بچه شو که برات فرستادم یه بار خنثی. تازه فهمیدم ئهههههه این بچه ی برادر بزرگتر بوده!

آخه ما که سالی یه بار خانواده مونو بیشتر نمی بینیم. بچه ای که اون موقع چند ماهش بوده، الان بیشتر از یه سالشه! من چطوری بشناسمش؟سوال

--

خواهر بزرگتر دو تا بچه داره که یکیشون خیلی درس می خونه (بچه ی 1)، یکیشون زیاد اهل درس نیست (بچه ی 2)، ولی دو تا گولّه است: 1) گولّه ی اعتماد به نفس، انقد که شما نمی تونین میزانشو درک کنین!! 2) کلا خودش گولّه است نیشخند، خیلی تپله!! یه گفت و گو بین این دو تا بچه رو که خواهر بزرگتر نقل کرد الان براتون می نویسم:

بچه ی 1: من درسم از تو بهتره، بعدا از تو پولدارتر میشم.

بچه ی 2: من زور بازوم بیشتره، اگه کارگرم بشم، انقد خوب آجر بالا می اندازم که همه میگن بیا آجرای خونه ی ما رو تو بالا بنداز!


[ ۱۳٩۳/٩/٤ ] [ ٩:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز اتفاق خاصی نیفتاد. صبح که بلند شدیم صبحونه خوردیم. البته مثل همیشه نبود. دیروز با کلی ذوق و شوق رفتیم عسل خریدیم. مدتی بود عسل نداشتیم. همیشه کره رو با نوتلا می خوردیم. دفعه ی پیش گفتیم بسه دیگه انقد نوتلا می خوریم، بریم عسل بخریم یا مربا. ولی وقتی رفتیم سوپرمارکت، من گفتم خیلی وقته مربا نخریدیم. مربا خریدیم. مربا هم در چشم به هم زدنی تموم شد، با اینکه قیمتش یه کمی فقط از عسل کمتر بود نیشخند. یعنی فک کنم یه هفته نکشید بیچاره مرباهه. تازه بازم همسر زیاد دوست نداشت. نوتلا رو ترجیح میداد.

خلاصه، دیروز گفتیم عسل بخریم. همیشه عسلی که می خریم زرده، این دفعه یه عسل خریدیم که رنگش تیره تر بود. آقا آوردیم خونه، امروز صبح امتحان کنیم. دور از جون شما مزه ی زهر مار میداد که!! کسی میدونه این چه مدل عسلیه؟!!سوال

نمی دونم بگم ترشه، تلخه. یه مزه ی خاصی داره. همسر میگه تلخه. ولی به نظر من دقیقا مزه ی شربت های تلخو میده. یعنی یه جور تلخیه خاصه، انگاری از نوع مصنوعی و داروییه! تازه جالبه که قیمت این عسلا فک کنم یه کمی گرون تر از عسل زرداس.

خلاصه که احتمالا دفعه ی بعدی که بریم فروشگاهی چیزی، باید دوباره عسل بخریم!

صبح هم همسر رفت نوتلا آورد، من بقیه ی غذامو با نوتلا خوردم، همسر که پول داده بود می گفت همین عسلو می خورم نیشخند. راستی احیانا شما غذا سراغ ندارین که توش عسل داشته باشه؟!!

بعد از صبحونه هم من آماده شدم که برم دانشگاه دیگه. همسر هم دیشب میوه پوست کند، با هم خوردیم، یه کمیشو هم برام گذاشت تو ظرف ظرفم گذاشت تو نایلون، درشم گره زد، گذاشت تو یخچال که من زحمت بکشم صبح در یخچالو باز کنم ظرفمو وردارم برم دانشگاه نیشخند.

آخه من خیلی تنبلم تو میوه خوردن. همش هم تقصیر بابامه چشمک. من تنبل بودم تو میوه خوردن، اونم منو تنبل تر کرد! بر خلاف همه ی بچه های آدم!!، من خیلی خیلی کم در یخچالو باز می کردم میوه وردارم!! اگه میوه طوری بود که دستم نوچ می شد که عمرا!! یعنی واقعا چندان خاطره ای از هلو خوردن خودم ندارم کلا نیشخند. نتیجه اش این می شد که بابام هلو رو پوست می کند، قاچ می کرد، پوستاشو می ریخت سطل آشغال، یه چنگال میذاشت تو بشقاب می آورد دختر ته تغاریشون میل کنن نیشخند.

هندونه رو که می گفتم دونه (هسته، تخم یا هرچیز دیگه ای که شما بهش میگین!) داره من نمی خورم! بابام ته هندونه رو می تراشید تا آب بیفته تو هندونه. بعد اون آبا رو می ریخت تو لیوان می آورد من می خوردم نیشخند. خیلی که افتخار میدادم، خودم خربزه و موزو می خوردم زبان.

بعله، این شده که الان به صورت کاملا ناخواسته وظیفه ی خطیر پوست کندن میوه و به زور به خورد من دادن الان به همسر واگذار شده لبخند و انصافا همسر هم کلا دیگه پذیرفته که اگه این کارو نکنه، من سال به سال نه خودم می خورم، نه برای اون میوه میارم!!

خلاصه، اغذیه ی امروزم که شامل موز، خرمالو و سیب قطعه قطعه شده بودو همسر برام آماده کرده بود و منم به عنوان ناهار نوش جان کردم  (جای شما خالی)لبخند.

صبح که رفتم مستقیم رفتم پیش منشی. گفتم ببین شما به من گفتین این اتاقی که به من دادین رزرو نشده (کلا سیستم رزرو اتاق دارن که هر کس هر اتاقی رو می خواد اول سال میره رزرو می کنه، البته دنگ و فنگای خودشو داره ولی خب به هر حال سیستم آنلاینه). فقط بعضی وقتا، یه جلسه ی خاصی هست که توش برگزار میشه. الان من پنج هفته کلاس داشتم، سه هفته اش این جلسهه بوده! این طوری که نمیشه. بچه های من هر دفعه آواره ان. کلی حرف زد و گفت که من واقعا متاسفم و از این حرفا. من دوباره به فلانی (مسئول اتاقا) میگم و از این حرفا. اون موقع زنگ زد، طرف گوشی رو ورنداشت.

گفتم اگه تو همین ساختمونه شماره اتاقشو به خودم بده. برام رو یه برگه نوشت و منم رفتم تو اتاق خودم. چند دقیقه بعد اومد بهم گفت فلانی الان تو اتاقشه اگه می خوای خودت باهاش صحبت کنی.

رفتم پایین بهش همون حرفای بالا رو زدم. گفت می دونم، ولی این جلسه فقط بعضی وقتاست. گفتم الان امروز جلسه نیست؟ چک کرد، گفت نه!

ساعت دو شد. طبق معمول جلسه بود اونجا!! اون جایی که جلسه هست، در واقع دو تا اتاقه که به هم وصله، ولی وسطش یه دیوار داره که میشه برش داشت یا گذاشت باشه. بعضی وقتا تعدادشون کمه و جلسه رو فقط توی یکی از اتاقا برگزار می کنن. اینو صبح آقاهه بهم گفت. گفت وقتی تو یکیش برگزار میشه، همیشه تو اتاق سمت راستی برگزار میشه و شما می تونین از اتاق سمت چپی استفاده کنین، اما اگه تعدادشون زیاد باشه که خب هر دو تا اتاقو می گیرن.

ساعت حدودا ده دقیقه به دو بود. من داشتم میرفتم برم کلاس که دیدم طفلکی بچه ها دارن از پله ها میان بالا که بگن ما باز آواره ایم. بهشون گفتم اون یکی اتاقم گرفتن مگه؟ گفتن نه، ولی درش قفله. خداخدا می کردم کلیدم به در اتاق بخوره. آخه بهم گفته بودن این کلید به کل meeting room ها می خوره. ولی اینجا نمیشد گفت meeting room ه. خدا رو شکر کلیدم درو باز کرد. رفتیم تو.

تا ساعت دو که کلاس رسما شروع شد، همش دل تو دلم نبود، گفتم الان باز یکی میاد میگه ما اینجا رو رزرو کردیم!! خدا رو شکر کسی نیومد لبخند. ولی من واقعا عصبانی بودم، دقیقا اینجوری عصبانی.

کلاس کلا خوب بود، این پسری که امروز ارائه داشت، همونی بود که جلسه ی اول دوم اومد گفت من هیچی از این کلاس نمی فهمم، رشته ام یه کمی فرق داره. در کل خوب ارائه داد. مشخص بود نهایت تلاششو کرده، واقعا وقت گذاشته بود روی اسلایداش، خیلی هم وقت گذاشته بود. فقط حیف که به اون قشنگی که وقت گذاشته بود نتونست توضیح بده. یعنی اسلایدای به اون قشنگی رو حروم کرد یه جورایی نیشخند. البته تقصیری هم نداشت، وقتی راجع به یه موضوعی فقط یه دونه مقاله خونده باشی، اون قدر تسلط نداری که راحت توضیحش بدی. اگه خود من بودم مطمئنم روی بعضی از اسلایداش که پر از شکلای خوشکل بود حداقل پنج دقیقه توضیح میدادم و حرف می زدم ولی اون حرفی واسه گفتن نداشت.

بعضی جاهاش واقعا دلم می خواست بلند شم بگم این تیکه ها رو خودم دوباره توضیح میدم، حیفه اسلاید به این قشنگی از روش این قد سرسری رد شی! آخه مطمئن بودم بچه ها نفهمیدن چی میگه! ولی نمی خواستم شخصیتش خراب بشه، چیزی نگفتم. بعد از ارائه یه جوری بحث راه انداختم راجع به اون اسلایداش که چیزایی که می خواستم و برام مهم بود رو حداقل یه اشاره ای بهش کردم و بیشتر توضیح دادم.

تا خود 3.5 بچه ها رو نگه داشتم و حرف زدم. فک کنم مهارت های کلامیم داره بالا میره چشمک.

بعد از کلاس باز یه نفر اومد گفت من می خوام تو این کلاس شرکت کنم خنثی، میدونم دیره ولی بازم مقاله هست به من بدی؟ خوشبختانه یکی از بچه ها همین چند روز پیش ایمیل زده بود، گفته بود به دلایلی نمی رسه این درسو ورداره، میخواد حذفش کنه. گفتم برو مقاله ی اونو (که با یکی دیگه شریک بود)، ارائه بده. اونم خوشحال خوشحال رفت لبخند.

منم بعدش رفتم تو اتاقم مثل همیشه و بقیه ی روز مثل هر هفته بود. اومدم خونه، همسر چایی آماده کرد، خوردیم و خستگی کل روز از تنمون در رفت لبخند.

الانم باید به تلافی چایی و میوه ای که همسر آماده کرده، برم شام درست کنم. البته شاممون احتمالا متشکل از غذاهای باقی مونده ی وعده های پیشه نیشخند.


[ ۱۳٩۳/٩/۳ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره بعد از مدتهاااا دیروز قسمت شد خونه رو جارو کردیم!! از وقتی همسر از ایران اومده، چمدونش هنوز بالا مونده، نبردیم تو انباری!! آخه اون چمدون توش پر از لباس بود. همسر که میخواست بره ایران، خالیش کردیم، بعد که برگردوند، باید دوباره با لباسا پرش می کردیم، می فرستادیمش انباری. ولی هیچ وقت حسش نبود! آخه لباسا رو باید جدا می کردیم، هوا دیگه سرد شده بود، باید بعضی لباسا رو می بردیم انباری، بعضی ها رو باید نگه می داشتیم.

تو این مدت هم که سرمون به شدت شلوغ بود و البته هنوزم هست. احتمالا سرمون تااااا آگوست سال بعد همچنان شلوغه. بعدشو هنوز خبر ندارم نیشخند.

خلاصه، دیروز همسر گفت بالاخره بیاریم این چمدونو پر کنیم ببرم دیگه، یه ماهه اینجا مونده. گفتم باشه. لباسایی که تو کمد گذاشته بودیمو آوردیم دونه دونه مشخص کردیم چیا رو بذاریم تو چمدون دوباره، چیا رو نذاریم. بقیه ی وسایل خونه رو هم نگاه کردیم که ببینیم اگه میشه چیز دیگه ای رو هم برد، اونا رو هم ببریم.

نتیجه این شد که یه عالمه چیز میز دیگه مثل جعبه ی دوربین، جعبه ی گوشی و غیره هم برده شدن زیرزمین، حدود ده جفت جوراب پاره ریخته شدن دور!! یه کارتن کفش که اصلا نمی دونم چرا این همه مدت نگهش داشته بودیم انداخته شد دور، آشغالا برده شد. خونه جاروبرقی کشیده شد. کمدا مرتب شد، خونه جمع و جور شد. اصلا کلا خونه تکونی شد لبخند! خیلی خوب بود. واقعا مدت ها بود به این خونه تکونی نیاز داشتم. هروقت خونه اینقدر شلوغ میشه، ذهن منم انگاری شلوغ میشه. با لپ تاپم هم همین مشکلو دارم، هر وقت همه ی فایل های الکی رو پاک می کنم و هر چیزی رو میذارم سر جای خودش، احساس می کنم کلا ذهنم مرتب شده لبخند.

تا خونه رو مرتب کردیم ساعت شد 1.5. بعدش ناهار خوردیم که اونم اتفاقا چقدر خوشمزه شده بود. همسر رفت از انباری ترشی آورد. انقد این ترشیه به من چسبید که نگو لبخند.

بعد از ناهار باید می رفتیم خرید که جوراب بخریم نیشخند. اول از همه رفتیم واسه همسر جوراب خریدیم. من هنوز دارم چندتایی. از اونجا رفتیم فروشگاه ترکا، حلوا ارده و گوشت و رب خریدیم. بعدش رفتیم سوپرمارکت خرید معمولیمونو کردیم. از اونجا رفتیم dm مایع ظرفشویی، وایتکس، شامپو بدن و شامپوی سر خریدیم و بالاخره برگشتیم خونه مون.

از راه که رسیدیم قبل از اینکه لباسامونو در بیاریم من کتری رو روشن کردم. هردومون انقد تشنه بودیم که نگو! نمی دونم چرا سوال. غذامونم اصلا شور نبود! ولی خب تشنه مون بود دیگه.

تا وقتی کتری جوش بیاد، خریدامونو جا دادیم تو خونه. چاییمونو که خوردیم یه کمی رفتیم سر کارای خودمون. بعدش اومدیم پیتزاهایی که خریده بودیمو گذاشتیم تو فر. تا وقتی پیتزاها می پخت، گوشتا رو هم بسته بندی کردیم برا فریزر.

در حین پیتزا و بعدش هم پایتخت یکو نگاه کردیم. مدتیه شروعش کردیم. اونم جاهای حساسش بود، مجبور شدیم یه قسمت بعدشم بعد از تموم شد پیتزا نگاه کنیم نیشخند.

دیگه دیدیم دیروقت شد، ساعت 11.5 اینا خوابیدیم. حالا امروز من باید هویجا و فلفل دلمه های رو خورد کنم بذارم تو فریزر، مرغم پاک کنم. اینا ادامه ی کار دیروزه! ناهار امروزم که کار امروزه دیگه چشمک.

---

همه جا رنگ و بوی کریسمس گرفته. خیابونا شلوغ شده. بازارای کریمسو دارن راه می اندازن. فک کنم این خونه تکونی ما تحت تاثیر همین عید بوده. فک کنم ذهنمون جوگیر شده، فک کرده هر عیدی که نزدیک میشه باید خونه تکونی کنیمچشمک!

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٩/٢ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اتفاق خاصی تو این چند روز نیفتاده بود که بیام بهتون بگم. فقط شوفاژامونو اومدن درست کردن.

بعد از اینکه واسه درست کردن شوفاژامون دو بار به مدیر ساختمون نامه نوشتیم، یه بار که من تو ترم بودم، یه شماره موبایل بهم زنگ زد. من جواب ندادم. گفتم هرکی هست طرف اشتباهی گرفته دیگه نیشخند. شماره با 0162 شروع می شد، آخرش هم فک کنم 81 اینا بود. بعد که اومدم خونه همسر گفت همین شماره بهش زنگ زده و گفته میان شوفاژا رو درست می کنن دوشنبه. ولی دوشنبه نیومده بودن.

بعدش قرار شد خودمون زنگ بزنیم بگیم آقا چرا نیومدین؟ اون روز که رفته بودم کلاس آلمانی/فارسی، برگشتنی زنگ زدم به همون شماره ای که هنوز روی گوشیم بود. جمله هامو آماده کردم و گفتم شما قرار بوده بیاین شوفاژای ما رو درست کنین. گفت نه، من قرار نبوده بیام! هیچی دیگه، منم ضایع شدم خداحافظی کردم نیشخند.

اومدم خونه به همسر گفتم. شماره ها رو آورد مقایسه کردیم، دیدیم فرق دارن نیشخند. جالبه که معمولا وقتی کارمندای یه شرکت موبایل دارن، شماره های آخرش فرق داره با هم. ولی اینا یه شماره شون تو وسطش با هم فرق داشت! یعنی اونی که به همسر زنگ زده بود، یه نفر دیگه بود که شماره اش با 0162 شروع می شد و با 81 تموم میشد!!

خلاصه، فرداش (یعنی پنج شنبه) دوباره همون شماره ای که من بهش زنگ زده بودم، زنگ زد گفت میخوایم بیایم شوفاژتونو درست کنیم خنثی. گوشیو دادم به همسر، چون من از لهجه ی آقاهه هیچی نمی فهمیدم! همسر گفت کی؟ گفت الان!

از اون طرف، استاد من چهارشنبه ایمیل زد که بقیه ی بچه های دهات شما، جمعه نیستن. اگه تو مشکلی نداری، قرارو اسکایپی بذاریم که دیگه من هلک هلک نیام اونجا. گفتم باشه.

از اون طرف ترش، من دوشنبه (که رفته بودم دانشگاه اون یکی شهره که استادمم اونجاست) یه ایمیل به استاد زدم که اگه ده دقیقه یه ربع وقت داری، من بیام یه سری سوال بپرسم ازت. اون روز کلا جواب نداد.

حالا که ایمیلو جواب داده بود، گفت حالا اگه می خوای اون سوالا رو بپرسی، می تونیم فردا قرار اسکایپی بذاریم، یعنی پنج شنبه. منم گفتم باشه، هرچی زودتر جواب سوالامو بدونم بهتره و نهایتا ما برای پنج شنبه ساعت 2 قرار اسکایپی گذاشتیم.

حالا این آقای شوفاژ درست کن هم ساعت 1.5 زنگ زده که من الان میام شوفاژتونو درست کنم! خوشبختانه درست کردن دو تا شوفاژمون ده دقیقه بیشتر طول نکشید کلا و آقاهه و شاگردش بیست دقیقه به دو خونه ی ما رو ترک کردن.

منم ساعت 2 شروع کردم با استادم صحبت کردن ولی از اونجایی که استاد اصلا نخونده بود گزارشی که براش فرستاده بودم، قرار شد بخونه، فرداش، یعنی جمعه دوباره صحبت کنیم. من اونجا فقط یکی دو تا سوال اصلیمو پرسیدم که اونا هم به نتیجه ی خاصی نرسید! جمعه دوباره یه ساعتی با اوستا صحبت کردم.

دیشب هم نون پختیم لبخند. بعله، اینم عکسش:


ببخشید که حوصله نداشتم این ور اون ورشو کات کنم و خوشگلش کنم. شب هم بود، عکس با گوشی زیاد با کیفیت نشد.

سه تاشو شب خوردیم، یه دونش موند واسه صبحونه ی امروز. خیلی هم خوشمزه شد (جای شما خالی) چشمک.


[ ۱۳٩۳/٩/۱ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب