یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 این پست بسیااااار طولانی است!

--

پرشین بلاگ یه چند روزی تعطیل بود، نمی شد بیام بنویسم یا کامنتا رو جواب بدم. الانم که باز شده، انقد دیر شده که دیگه اصلا یادم نیست اتفاقات اون روزایی که پرشین بلاگ خراب بود. اتفاقا خیلی اتفاقا هم افتادها که می خواستم بنویسم، ولی خب الان دیگه یادم نیست. من کلا حافظه ام در حد ماهیه!

حالا هرچیشو یادمه میگم دیگه.

جمعه اولین جلسه ی کلاسم بود. ساعت 2 کلاسم بود. منم پنج دقیقه به دو رفتم سر کلاس، دیدم نه کسی اومده، نه خبری هست. با خودم گفتم فک کنم ترم پیش انقد بهشون بد نمره دادم که هیچ کس رغبت نکرده درسمو ورداره. حالا اگه منحل بشه چی؟!سوال

خلاصه، پروژکتورو روشن کردم، ولی لپ تاپم انگاری بهش وصل نشده بود. دیدم کسی نیومده، گفتم بذار ببینم میان اول یا نه. اگه اومدن بعد ببینم چشه!

راس ساعت دو دیدم یکی دو نفر اومدن. گفتم کس دیگه ای هم هست؟ گفتن آره بچه ها میان. تا یه ده دقیقه بعدش تقریبا ده نفری اومدن.

همه ی اونایی که نمره هاشون خوب شده بود و زیر 2 شده بود که اومدن، یکی از دانشجوهای ایرانیم هم دوباره اومده بود. خیلی نگران بودم که بچه ها از نمره هاشون راضی نباشن. نه به این خاطر که هدف من راضی کردن بچه ها باشه از نمره دادن، بلکه به این علت که من واقعا معیار نمره دادن آلمانی دستم نیست. آدم تا وقتی خودش تو یه سیستم آموزشی درس پاس نکنه، نمی تونه بفهمه مثلا نمره ی 1.7 واقعا از چه بازه ای تا چه بازه ای رو شامل میشه؟

خلاصه، با اومدن بچه ها به نظرم اومد که خیلی بی ربط نبوده نمره هایی که دادم. آخه درسای من اختیاریه و بچه ها می تونن ورندارن. اول کلاس یه کمی براشون راجع به وظایفشون گفتم. این ترم قرار شد سخت تر بگیرم. آخه ترم پیش یه سری بچه ها فقط جلسه ی ارائه ی خودشونو اومدن و دیگه نیومدن. و خب این اصلا خوب نبود. هدف از کلاسایی که توش مقاله خونده میشه (نه کتاب)، اینه که بچه ها با روش های مختلف آشنا بشن و بتونن راجع بهشون بحث کنن. قرار نیست چیزی رو حفظ کنین. مشارکت فعال تو کلاسا مهم تر از خوندن مقالات و بلد بودنشون تو آخر ترمه.

این شد که من این ترم گفتم همه باید حداقل یه دونه سوال از مقاله ی هر جلسه در بیارن و قبلش برام بفرستن. کسی هم که ارائه میده باید دو سه تا سوال آماده داشته باشه و بعد از ارائه اش بپرسه (اون از کسی که من میگم). بهشون هم گفتم برام مهم نیست که جواب درست بدین به سوالایی که ارائه دهنده می پرسه. برام مهمه که شرکت کنین تو بحث، برام مهمه که گوش بدین به حرفای کسی که داره ارائه میده.

یه فرمت خاصی هم براشون مشخص کردم و گفتم لطفا ایمیلاتونو با این فرمت بزنین بهم. آخه خیلی ها از ایمیل دانشگاهشون استفاده می کنن که شماره دانشجوییه، مثلا می بینم از طرف St1111322 برام ایمیل اومده! بعد یه ربع کارمه بفهمم کی کیه! بعضی ها هم که با دو سه تا ایمیل بهم ایمیل می زنن.

بهشون گفتم مثلا عنوان ایمیلتون باشه lastname_question وقتی می خواین سوالایی که طرح کردینو برام بفرستین. یعنی گفتم یه جوری بفرستن که قاطی پاطی نشه و من هی مزاحم اونا هم نشم.

ترم پیش بعضی ها بیچاره ها اطلاعاتشونو برام فرستاده بودن، ولی من پیدا نمی کردم، هی دوباره ازشون می پرسیدم!

خلاصه که کلی قانونمند کردم کارمو. بعد از معرفی مقاله هایی که این ترم باید ارائه بشه هم براشون یه کمی ارائه دادم راجع به اینکه چطوری باید ارائه بدن. اگه واقعا این چیزایی که گفتمو رعایت کنن، فک می کنم پیش فرض همه شون باید نمره شون زیر 2 بشه! ان شاءالله که بشه لبخند.

--

بعد از کلاس هم رفتم پیش استادم و یه کمی صحبت کردم که الان دارم چیکار می کنم و بعدش گفتم برای پس گرفتن پول آمریکام باید چیکار کنم؟ من الان ویزامو گرفتم. یه فرمو پرینت گرفت و اول امضاش کرد، بعد گفت اینو پرش کن، وقتی از آمریکا برگشتی بده به منشی. یه سری جاهاشم خودش برام پر کرد، بقیه شو که اطلاعات شخصی بود گفت خودت پر کن.

برای بلیت هواپیما هم گفت معمولش اینه که خودت نمی خری، باید به منشی بگی، اونا با یه سری آژانس های هواپیمایی قرارداد دارن، از اونجا سفارش میدن. آخه من می خواستم بلیت رفتمو به شهری که کنفرانس بود بگیرم، بلیت برگشتمو از سان فرانسیسکو. آخه می خوام برم اونجا برادر کوچیک ترو ببینم و چند روزی مهمونش باشم.

ولی با این وجود استاد گفت به منشی بگو، شاید بشه این کارو بکنن واست. در مورد بقیه ی هزینه ها هم گفت دانشگاه تمام هزینه های مربوط به سفرو پوشش میده، هرچی فاکتور بیاری پول می گیری، مشکلی نیست. اما علاوه بر هزینه های فاکتور دار، روزی 20 تا 25 یورو هم day allowance میدن که در واقع هزینه ی خورد و خوراکت هست. ما که با هزینه ی خودمون این قدر پول نمی دیم واسه غذای هر روز، مگه با پول دانشگاه انقد بخوریم چشمک (البته این از باب مزاح بود، وگرنه آدم مسافرت که میره باید همون روزی 15 تا 20 یورو رو برای خورد و خوراکش در نظر بگیره حداقل، تازه این واسه پول رستوران رفتن و اینا نیست، با احتساب پیتزا و دونر این قد میشه همیشه واسه ما!).

برای هتل هم گفت دانشگاه یه قانون مسخره داره که یه مبلغ خیلی کمی رو برای هتل پوشش میده به صورت پیش فرض. اگه بیشتر از اون بشه باید یه فرم جدا پر کنی. ولی عادیه که پر کنی. همیشه مجبوری اون فرمو پر کنی. آخه اون مبلغ پیش فرضش حدود 30 یوروئه!! ولی سعی کن دیگه هتلت از شبی 100 یورو بیشتر نشه.

منم خوشحال و خندان از اینکه تا شبی صد یورو جا داره اومدم خونه. آخه ما همیشه هتلامون میشه حدود شبی 70 80 یورو. ولی خیلی می گردیم و تخفیف دار پیدا می کنیم که این قیمت میشه. این دفعه گفتم خب دستم باز تره و لازم نیست خیلی بگردم.

همین که از راه اومدم زدم هتل ها رو سرچ کردم، دیدم وقتی فیلتر میذارم بین 50 تا 100 یورو، کلا سه تا آپشن بهم میده! که نزدیک ترینش 4 کیلومتر اینا از مرکز شهر دور بود.

زنگ زدم به برادر کوچیک تر، یه کمی راهنماییم کرد از کدوم سایت ها هتل بگیرم و در نهایت هتل هایی با قیمت 99 دلار و 103 دلار اینا پیدا کردم. ولی بازم همچین نزدیک نیستن. کمترینشون حدود 1 مایل فاصله داره تا محل کنفرانس. که با اون چیزی که برادر بزرگتر چک کرد برام (من نمی دونم از کدوم سایت) گفت قیمت تاکسیت، به ازای هر رفت، میشه 15 دلار!

یعنی با این حساب، با فرض اینکه من فقط یه بار در روز برم کنفرانس و یه بار برگردم، میشه روزی 30 دلار پول حمل و نقل. درسته دانشگاه میده، ولی خب کاش بشه کمتر خرج کنم. فکر می کنم وقتی چیزی رو از پول یکی دیگه باید خرج کنی، باید بیشتر مراقب باشی، نه اینکه بگی خب حالا که پول هست، پس من بیشتر خرج کنم.

--

در مورد پرواز، اون طوری که برادر کوچیک تر برام نگاه کرد، گفت یه سایت هایی هست که میشه پروازتو با چند تا مقصد مشخص کنی و بگیری. یعنی مثلا سرچ می کنی من یه پرواز می خوام از دوسلدورف به سانفرانسیسکو که از کالیفرنیا بگذره. گزینه های مختلفو بهت میده.

خلاصه خودش چک کرد و گفت میتونم با حدود 1100 دلار بلیت رفت و برگشتمو بخرم. اما خب من باید به منشی می گفتم و ببینم قضیه چطوری میشه.

--

به منشی راجع به پرواز پیچیده ی خودم گفتم! گفت من به آژانس میگم، اگه بلیتی که پیشنهاد میدی گرون تر از بلیت اونا بشه، باید مابه التفاوتشو خودت بدی. حالا بلیت اونا یعنی چی؟ یعنی بلیت رفت، درست یه روز قبل از کنفرانس، و بلیت برگشت، درست بعد از اتمام کنفرانس. یعنی مثلا اگه کنفرانس من 18 می تموم بشه، و من بخوام 22 می برگردم، اونا قیمت بلیت برگشت رو برای 18 می در نظر می گیرن، حالا اگه قیمت بلیت 22 می بیشتر باشه، من باید تفاوتشو خودم پرداخت کنم.

منشی تو ایمیلش یه چیز دیگه هم گفت و اون این که من تا چهارشنبه نیست، الانم زود می خوام برم امروز. من به آژانس گفتم مستقیم به خودت ایمیل بزنه. گزینه ها رو نگاه کن. یکی دو ساعت بعدش آژانس برام گزینه هاشو فرستاد. اولیش یه پرواز با لوفتانزا بود که 1500 یورو بود تقریبا. اما یه سری گزینه های دیگه هم داشت که ارزون تر بودن. ولی در کل اگه خودم بلیت بگیرم (با برگشت از سان فرانسیسکو) بازم تفاوت فاحشی نداره با قیمت بلیت هایی که بهم پیشنهاد شده، حتی کمتر هم میشه!! تنها مشکلش اینه که تو این حالت اول من باید پولو بدم و اونا در نهایت پولو پرداخت می کنن. حالا ببینیم چی میشه دیگه لبخند.

--

از اون طرف یه اتفاقی افتاده که من به خاطر یه سری کار اداری تو ایران، باید سریعا برم ایران. اول که با مسئول مربوطه یکشنبه صحبت کردم، می گفت چهارشنبه اینجا باشم!! گفتم: ها؟ تعجب! خب به من وقت بدین با استاد صحبت کنم، باید مرخصی رد کنم، همین جوری که نمی تونم ساکمو جمع کنم بیام که! اینجا استاد دارم، دانشجو دارم، کلاس دارم! میگه به استادت زنگ بزن هماهنگ کن، من نیم ساعت صبر می کنم بهم جواب بده خنثی. گفتم یعنی انتظار داری من صبح یکشنبه زنگ بزنم به استاد (یعنی واقعا فک کرده من شماره خونه ی استادمو دارم؟سوال)؟!!

ایمیل زدم به استاد، گفت مشکلی نیست، برو. من برات دعا می کنم لبخند.

منم زنگ زدم به مسئول مربوطه و کارو انداختیم عقب برای دوشنبه ی هفته ی بعد. حالا برای شنبه بلیت خریدم لبخند. یه ده روزی میرم ایران. هرچند کلش به مسافرت های نصفه نیم روزه ختم خواهد شد، ولی خب دیگه کاچی بهتر از هیچی!

کلا خانواده ی ما هر کدومشون تو یه نقطه از این کره ی خاکی ان!! حتی اونایی هم که ایرانن تو یه شهر نیستن.

--

ظهر همون روز که قرار شد برم ایران، تو مدتی که خواب بودم، همه اش این آهنگ "آمدم ای شاه پناهم بده" رو می شنیدم. ما که یاد اما رضا نبودیم، ولی مثل اینکه امام رضا دلش برام تنگ شده لبخند. اصلا تو برنامه ام نبود مشهد هم برم، ولی حالا می خوام برم بغل.

--

دیگه از اخبارجات خانوادگی اینکه یه روز صبح واسه نماز که بیدار شدم دیدم صورتم شدید میسوزه. رفتم تو آینه نگاه کردم، چیزی ندیدم. اومدم دوباره خوابیدم. وقتی صبح بلند شدم برای صبحونه و شروع روز، دیدم کلا دیشب صورتمو با ناخون خط خطی کردم انگار! اونم شبیه ناخون گربه!! بدجور خش افتاده بود رو صورتم، اونم چهار پنج تا.

هرچی فکر کردیم نفهمیدیم چه اتفاقی افتاده که من صورتمو این طوری ناخون کردم. برای من کل قضیه خیلی وحشتناک بود. اگه واقعا عمق قضیه این بود که من به قدری وحشی (!!) شدم تو خواب که تونستم همچین کاری بکنم، یعنی خیییییلی خطرناکم!

خلاصه، نه یادم می اومد چی خواب دیدم، نه جای خاصی دور و برم بود که بگم صورتم به اونجا خورده و خش شده.

فرداش با بچه ها رفتیم دوچرخه سواری. قرار شد ساندویچ سازشونو بذارن پشت دوچرخه و بیارن دوچرخه سواری. بعد از اونم برگردیم خونه ی ما واسه ی یه شام ساده که قرار بود سوسیس بندری باشه.

پنج نفری رفتیم دوچرخه سواری و اونم کلی ماجرا داشت واسه خودش! که دیگه فک کنم خسته بشین اگه بنویسم. یه چهل و پنج دقیقه ای دور خودمون دور زدیم (یعنی قشنگ دور زدیما، در حد همون 360 درجه!).

در نهایت سر اسبامونو کج کردیم به سمت خونه ی ما. خونه که رسیدیم، موقع درست کردن سوسیس، با دوستم کنار هم وایستاده بودیم، کنار گاز. بهش گفتم دیدی صورتمو خش کردم؟ نگاه کرد، گفت این جای ناخون نیست. خیلی عمیق تره. یه وقتی احیانا سنجاق نداره پتوت که باز شده باشه؟

اونجا فهمیدیم که احتمالا سنجاق پتوی همسر باز شده و کلا صورت منو خط خطی کرده شب! کلی خیالم راحت شد که خودم همچین خش های عمیقی ننداخته ام رو صورتم لبخند.

--

این جمعه با استادم قرار دارم. ایمیل زده من یه کمی برام سخته این جمعه بیام دانشگاه. میشه مرکز شهر همو ببینیم؟ تو فلان ایستگاه پیاده شو، از در که اومدی بیرون، فلان جا یه کافه هست، بیا اونجا خنثی. منم گفتم چشم دیگه. حالا این هفته بریم، ببینیم قرار استاد و دانشجو تو کافه چطوری میشه!


[ ۱۳٩٤/۱/۳۱ ] [ ۸:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از چیزایی که راجع به زندگیمون تو اینجا خیلی دوست دارم، مسافر همیشگی بودنه. این که هیچ وقت به هیچی دل بسته نمی شیم، همه اش می گیم ما که نمی دونیم چند وقت دیگه این جاییم. ربطی هم به این نداره که بخوایم تو این کشور بمونیم یا نه، حتی به خاطر اینکه ممکنه شهرمونو هم عوض کنیم، از اول هیچ وقت هیچ چیزی رو به عنوان یه چیز دائمی نخریدیم. همیشه وسایل خونه رو فقط یه جوری سر هم بندی کردیم.

البته تو این خونه ای که الان هستیم، یهویی رفتیم و خیلی خرید کردیم و تقریبا همه چی تو خونه مون داریم، اما بازم به نسبت خونه های ایران هیچی نداریم. چیزایی که اگه تو یه خونه ی ایرانی نباشه همه خیلی تعجب می کنن. مثلا ما نه چرخ گوشت داریم، نه خردکن داریم، نه مخلوط کن، نه آبمیوه گیری، نه خیلی چیزای دیگه!

و نکته ی جالبش اینه که هرگز هم احساس نیاز به اینا نداشتیم! تنها چیزی که گاهی احساس می کنیم اگه بود بهتر بود مخلوط کنه که می تونیم باهاش گردو خرد کنیم واسه فسنجون.

از اینکه هیچ چیز مادی ای نداریم که بهش دلبسته باشیم خیلی خوشحالم.

چند وقت پیش یکی از بچه ها یه مبلغی پول نیاز داشت (فقط برای یه روز و به صورت صوری لازم داشت)، چند هزار یورو. به همسر زنگ زده بود که ببینه می تونه از ما قرض بگیره یا نه. همسر هم تمام مبلغی که تو حساب پس انداز ما هستو گفته بود، بهش گفته بود ما این قدرشو می تونیم بهت بدیم.

بعدش که به من گفت خیلی خوشحال شدم. از اینکه همه ی زندگی ما دقیقا همون مبلغ پوله و همسر حاضره دقیقا تمام اون مبلغو به کسی قرض بده، بدون اینکه از طرف فرصت فکر کردن بخواد، بدون اینکه با من مشورت کنه خیلی خوشحال شدم. از اینکه نگران این نیستیم که "پس خودمون چی؟" خیلی خوشحال شدم. از اینکه نگران این نیستیم که شاید فردا خودمون به اون پول نیاز داشته باشیم، خیلی خوشحال شدم.

این مسافر زندگی کردنو خیلی دوست دارم. کاش همیشه همین طوری زندگی کنیم لبخند.


[ ۱۳٩٤/۱/٢٧ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز پست پاسپورتمو که توش ویزای آمریکا بود، آورد لبخند.

ویزام سینگل سه ماهه است ولی خب خدا رو شکر که زود اومد و خیال منو راحت کرد.

منم سریعا به استاد ایمیل زدم گفتم ویزام اومده، بریم مرحله ی بعد، ببینیم غولش چه شکلیه چشمک.

--

به همراه پاسپورتم برام یه برگه هم فرستادن که روش مهر سفارت آمریکا رو داره و این طور که معلومه اگه نکته ای لازم باشه گفتنش توش می نویسن. توش نوشته برای ورود به آمریکا پاسپورتت باید حداقل شیش ماه اعتبار داشته باشه. اگه تا 28 می یا زودترش وارد آمریکا شدی مشکلی نیست، اما اگه دیرتر بخوای وارد بشی باید پاسپورتتو تمدید کنی قبلش.

بعد از اینکه آدم پاسپورتو تمدید می کنه، نیازی نیست دوباره درخواست ویزای جدید بده. اما موقع ورود باید هر دو تا پاسپورتو با خودش داشته باشه، هم اون قدیمیه که ویزا توشه، هم جدیده که خالیه.

--

میگم پاسپورت ما ایرانی ها که اعتبار نداره، همین ویزای آمریکا و آلمان شاید یه کمی اعتبار بده به پاسپورتمون چشمک. اونم که از شانس من همین که ویزامو گرفتم، باید برم پاسپورتمو عوض کنم!

حیف این همه ویزایی که تو پاسپورتم خورده! ویزای سه ماهه، دانشجویی، کاری، حالا هم که ویزای آمریکا. دلم براشون تنگ میشه نیشخند.

--

مقاله های پذیرفته شده رو تو سایت هر کنفرانسی می زنن، نگاه کردم دیدم استادم یه سه چهار تایی مقاله و پوستر داره! سه چهار تا دیگه از بچه های فعلی و قبلی دانشکده هم مقاله دارن.

[ ۱۳٩٤/۱/٢٦ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چهارده روز دیگه از روزه هام مونده و من کم کم دارم نگران میشم نگران. چهارده روز خیلی زیاده، منم نمی تونم هر روز روزه بگیرم. تو بهترین حالت می تونم شیش هفت روز دیگه بگیرم.

آخه یه روز که میرم یه شهر دیگه نمی تونم بگیرم. آخر هفته ها رو به خاطر اینکه حق همسر ضایع نشه (و من هی نگم هیچ جا نمیام و هیچ چی نمی خورم چون روزه دارم) نمی گیرم. از اون چهار روزی که می مونه، هر روز که گفتم نمی تونم بگیرم، یه روز در میون که می گیرم میشه دو روز.

همین الانم ساعت 8:40 اذون مغربه. صبح هم که ساعت 5 اذونه. تازه اذون هم که هی داره میره اون ور تر. تو آلمانم که انگار کسی داره دنبال خورشید می دوه! دو دقیقه دو دقیقه اوقات شرعی تغییر می کنه.

ماه رمضون که برسه، تقریبا میشه ساعت 2 صبح تا 10 شب دوباره! امسال فک کنم ماه رمضون می افته تو طولانی ترین روزای سال.

--

چهارده روز از روزه هام مونده.

 

[ ۱۳٩٤/۱/٢٥ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره موفق شدم خیلی عظیم ایمیل های بی جوابو جواب بدم اوه. ببخشید که دیر شد. من تمام کامنت ها و ایمیل ها رو جواب دادم (به جز المیرا خانوم که من همچنان آدرس ایمیلی ازشون ندارم)  اگر کسی مونده که ایمیل یا کامنتش بی جواب مونده تا الان بگه لطفا.

--

امشب اومدیم اون خمیر هزارلاهایی که خریده بودیمو امتحان کردیم. قبلش به دوستم زنگ زدم گفتم تو یه بار گفتی از این خمیرای هزارلاها که واسه شیرینی باقلوا هست تو مغازه ترکا هست، من یه بار خریدم. تو اون دفعه چه جوری استفاده کردی؟ میگه من باهاش سمبوسه درست کردم خنده.

آخه خمیری که گرفته بودیم خیلی نازک بود. شش تا ورقه بود که قطرشون شاید دو میلی متر بود هر کدوم. نمی دونستم الان این یه لایه است یعنی؟ خودم باید چند لایه از اینو رو هم بذارم؟ خودش بزرگ میشه؟ چیکارش کنم الان؟

هرچی هم گشتم دیدم برای وسط شیرینی زبون چیزی نداریم که من بخوام لاش بذارم! خود خمیر باید یه جوری باشه که نخواد آدم چیزی توش بذاره. خودش باید بزرگ بشه!

ولی دیدم چشم آب نمی خوره همچین خمیری هم قد یه شیرینی زبون ایرانی پف کنه. از طرفی اصلا نمی دونستم خمیر شیرین هست یا نه؟ من چقدر باید شهدشو شیرین کنم؟ لازمه چیز شیرینی هم توش بذارم یا نه؟

خلاصه، دوستم گفت خمیر شیرین نیست ولی پفش خوبه. دیگه تشکر کردم و باهاش خداحافظی کردم.

به همسر دادم پشتش بسته ی خمیر هزارلا رو بخونه. دیدیم دو حالت داره برای پختن، یکی حالتی که توش با چیزی پر شده باشه، یکی حالتی که پر نشده باشه. ما هم گفتیم حالا که حالت پر نشده هم داره، میذاریم پر نشده بمونه، ببینیم چطور میشه.

ولی چون خمیر خیلی نازک بود، قطعه قطعه که کردیم خمیرو، دو لایه دو لایه روی هم گذاشتیم. هر خمیر رو به نه قسمت تقسیم کردیم. یعنی 6*9 = 54 قسمت. ولی چون هر دو لایه رو گذاشته بودیم رو هم، عملا 27 تا شیرینی تولید می شد.

شهد روشو آماده کردم، به همسر هم گفتم روی شیرینی ها رو برش بزن تا موقع. اومدم دیدم همه رو دو سه تا برش زده!! میگه گفتم شهد بهتر بره توش.

خیلی ناراحت شدم، کل نوستالژی من از شیرینی زبون به هم خورد. می خواستم شیرینی هام مثل شیرینی بچگی هامون بشه، ولی خب دیگه نمیشد!

برای شهدش هم هیچ چیز خاصی نریختم، فقط شکر و آب و یه کمی زعفرون. شهدو همون اول، قبل از گذاشتن تو فر ریختم روی شیرینی ها که دو بار سینی رو پر کرد.

طبق پشت پاکت 12 دقیقه برای حالتی که چیزی توش نریخته باشی کافی بود. ما هم همون حدود گذاشتیم. بعد از دوازده دقیقه دیدم اوووووووه انقد پف کرده این شیرینی ها که نگو. همون یه لایه شو می ذاشتیم کافی بود.

خیلی هم عالی شده بود. عالی عالی. واقعا بهترین شیرینی/کیکی که تا حالا به عمرم تو آلمان درست کرده بودم همین بود. راحت و ساده. واقعا به همه ی کسایی که آلمانن توصیه می کنم حتما اینو درست کنن. برای ما که دور از شیرینی های ایرانی ایم خیلی خوبه لبخند.

مخصوصا برای مهمونی ها عالیه. هم دردسر نداره و راحت تهیه میشه، هم وقت گیر نیست، حتی ظرف شستن هم نداره! چند تا خمیره که برش می زنی می ذاری تو سینی تا بپزه. فقط یه ظرف کثیف میشه واسه شهد درست کردن! به عمر همچین شیرینی ساده ای ندیده بودم تا حالا متفکر.

خلاصه که ما خیلی لذت بردیم، به شما هم توصیه می کنم شیرینی زبون بپزین لذت ببرین لبخند.

--

به عنوان شام هم یه سینی شیرینی زبون خوردیم لبخند.

--

بعدا اضافه شد:

این عکس شیرینی هاست. قبلا خدمتتون عرض کرده بودم من اهل عکس هنری و این حرفا نیستم، همین جوری تو سینی فر ازشون عکس گرفتم! ضمنا چون شب بود و عکس اصلا خوب نیفتاد، من برای اینکه عکسو اینجا بذارم contrast رنگ ها رو بیشتر کردم. از اول بگم که فک نکنین تقلب کردم.

شیرینی ها هم همون طور که می بینین زیادی پف کردن و ارتفاعشون از طولشون بیشتر شده!! شما اگه از این خمیرا گرفتین یه لایه بیشتر نذارین. وسطشم یه دونه شیار بیشتر نکشین. ما چند تا کشیدیم، شیرینی ها همون طور که می بینین کج و کوله شدن و تعادل ندارن، تاب برداشتن نیشخند.

 عکس از خمیرش نداشتم که بذارم براتون. اما تو اینترنت گشتم، این عکساشه. اولی خمیر تازه است که توش الکل داشت و من نخریدم، دومی خمیر یخ زده بود که من خریدم. من از همین سوپرمارکت خریدم که اسمش هم روش هست (Kaufland). ضمنا من ارزون ترینشو خریدم که 89 سنت بیشتر نبود. گرون تر هم داشت. شما می تونین از اونا بخرین.


 

[ ۱۳٩٤/۱/٢٥ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز قرارمون ساعت 12 12.5 بود. ولی از اونجایی که همه می دونستن کسی که قرار گذاشته خودش مطمئنا دیرتر میاد، همه دیرتر اومدن!

ما هم که مستثنی نبودیم. تازه بازم ما اولینایی بودیم که رسیدیم. بچه ها هم کم کم اومدن و بعد از یه کمی نشستن رفتن بساط کبابو به راه کردن.

میزبان هم گوشتا رو تو ادویه ی خاصی خوابونده بود که خیلی خوشمزه اش کرده بود. ادویه اش کلا ایرانی نبود، یعنی یکی از فامیلاشون بهش داده بود که پدر و مادرش پاکستانی بودن (یا شاید یکیشون، خلاصه یه چیزی تو این مایه ها بود). کلا ادویه ی تند و خوشمزه داشت.

فقط مشکل گوشتا این بود که طرف خودش تیکه شون کرده بود، اولا که فک کنم یه نیم کیلویی پوست از توشون در اومد! دوما که اصلا تیکه هاش عجیب غریب بود، همه توشون استخون داشت. ما خانوما که مسئول سیخ کشیدن جوجه ها بودیم، تا جایی که شد استخونا و پوستا رو خودمون جدا کردیم.

ولی در کل اتفاقا خیلی خوب و خوشمزه شد غذا و خییییییلی زیاد! یه عالمه شو خالی خوردیم، بازم زیاد اومد.

البته سوهانی هم که دوستامون از ایران آورده بودن بی تاثیر نبود! تا غذا آماده بشه ما نصف یه بسته سوهانو خورده بودیم. بعد از غذا هم نصفه ی دیگه شو خوردیم و خلاصه ظرف سوهانو همون جا انداختیم تو سطل آشغالو بعد رفتیم خونه هامون نیشخند.

این دوستامون که تازه از ایران اومده بودن، همون عروس خانوم معروف و همسرشون بودن. عروس خانوم هم که دیگه کلی فارسی یاد گرفته بود تو ایران. آخه عید رفته بود ایران و تماااااام فک و فامیل همسرشو دیده بود. اونا هم از اون خانواده های پرجمعیت بودن. خیلی هاشونم مسلما انگلیسی بلد نبودن و خلاصه کلا عروس خانوم حرف زدنش خیلی خوب شده بود. مشخصه که دختر بسیار بااستعدادی هم هست در این زمینه.

ولی وقتی اومده بود از بعضی رفتارای ایرانی خیلی گله داشت طفلکی. می گفت همه ازم می پرسن کی بچه دار می شی؟!! میگم من هنوز شیش ماهه ازدواج کردم! ولی خیلی هاشون میگن ان شاءالله سال بعد بچه دار باشی. این یه چیز شخصیه. کسی نباید راجع بهش نظر بده.

بهش گفتیم تو ایران این چیزا شخصی حساب نمیشه چشمک. اینو می تونی جزء احوال پرسی ایرانی حساب کنی کلا!

یه چیز دیگه هم که خیلی براش تعجب برانگیز و جالب بود این بود که خانوما همه ی کارای خونه رو می کنن. می گفت همه اش خانومه غذا می پخت. ما گفتیم خب آره دیگه خنثی. گفت آخه آقاهه همونجا بود، ولی فقط نشسته بود تعجب. باور کنین در همین حدی که شکلکشو گذاشتم متعجب بود بیچاره! ولی ما باز گفتیم خب خنثی!

یه عالمه هم کلمه ی خانمانه (از نظر کسایی که دیده بود) یاد گرفته بود! مثلا سینی، می شورم، چای دم کردم و ... نیشخند.

دو تا کلمه ی دیگه هم بهش یاد داده بودن: باشه و چشم!

طفلکی فک کنم کلا دفعه ی بعدی بره ایران داغون برگرده با این کلمه هایی که بهش یاد دادن چشمک.

خلاصه کلی برامون فارسی حرف زد و ما لذت بردیم. به خیار هم می گفت خیار. بهش گفتیم که یه آلمانی دیگه بهمون گفته این خ با خ ی machen فرق داره. گفت خب آره فرق داره خنثی. حالا ما هممون این شکلی بودیم تعجب.

هیچ کدوممون درک نمی کردیم تفاوت این دو تا خ رو، ولی مثل اینکه از نظر آلمانی ها فرق داره! تا الان فقط فک می کردم تو تلفظ اوملات ها مشکل داریم، الان معلوم شد بقیه ی حروفمونم داغونه!

بعد از خوردن جوجه ها و تموم کردن سوهانا رفتیم سراغ قرآن خوندن. مثل همیشه همون 10 12 آیه مونو خوندیم و بعدش دوباره رفتیم سراغ خوردن! متاسفانه این دفعه اون قدر تفسیر خاصی نداشت که بخوام براتون بنویسم.

خوردنامون که تموم شد همه خداحافظی کردن و رفتن خونه هاشون. ولی ما قبلش رفتیم اداره ی پلیس که بگیم دوچرخه ی همسر گم شده. گفتیم یه وقت دیدی فرجی شد و پیدا شد. در اداره پلیس بسته بود. همسر زنگ زد، یه نفر جواب داد. ما هم گفتیم دوچرخه مون دزدیده شده، درو برامون باز کرد که بریم تو.

همون جلو یه اتاق بود سمت راست، که در واقع همون شخص هم برامون درو باز کرده بود. رفتیم اونجا و دوباره حرفمونو گفتیم. طرف هیچی انگلیسی بلد نبود. ما هم در همون حد خودمون آلمانی حرف می زدیم، اولاش سخت نبود، ولی بعداهاش سخت شد نیشخند.

باید یه فرم پر می کردیم که آقاهه با مهربونی تماااااام برامون پرش کرد خودش. جالب بود که همسر همین که اسمشو گفت طرف شروع کرد به نوشتن، مشخص بود که قبلا شبیه این اسمو زیاد شنیده و اصلا نیازی به اسپل کردن نداشت. فقط یه جا پرسید با e یا با i که اونشم با دلیل بود. آخه می تونست با هر دوش باشه و دو تا اسم متفاوت میشد!

اطلاعات اولیه که خیلی راحت بود و مشکلی با آلمانی گفتنش نداشتیم. ولی بعد رسید به یه سری اطلاعات تخصصی، مثل زین و جک و گل گیر و این چیزا که دیگه نظری نداشتیم راجع بهش خنثی.

خدا رو شکر قبلش همسر واسه اینکه اسپل مارک دوچرخه شو بگه با گوشیش سریع تو اینترنت سرچ کرد. بر اساس همین سرچ یه عکس دوچرخه هم اومد. آقاهه اون کلمه های سختشو هی از روی عکس دوچرخه بهمن نشون می داد می گفت مثلا زینش چه رنگی بود؟ جک داشت یا نداشت؟!

خلاصه یه سری کلمه ها رو هم از حرف زدن با این آقای پلیس یاد گرفتیم لبخند. لامصب تو این کشور خارجی ها، گم شدن دوچرخه ی آدمم به آدم کمک می کنه چشمک.

هیکل آقای پلیس خیییییلی بزرگ بود، واقعا فکر می کنم دو تا و نصفی همسرو می ذاشتن کنار هم، می شد یه دونه از اون آقا پلیسا که ما دیدیم! ولی بسیار خوش برخورد و مهربون بود. همون مهربونی همیشگی آلمانی ها (تا جایی که ما دیدیم) با ارباب رجوعا.

دیگه بعد از اداره ی پلیس یه کمی پیاده و یه کمی سواره برگشتیم خونه مون لبخند.

همه چی این آخر هفته خوب بود. فقط انقد خودمونو خسته کردیم که حالا باید یه هفته استراحت کنیم چشمک.

--

 

المیرا خانوم، شما کامنت خصوصی گذاشتین، نه ایمیل گذاشتین، نه وبلاگ. من کجا جواب شما رو بدم؟ لطفا یه ایمیل بذارین. مرسی.

[ ۱۳٩٤/۱/٢۳ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از دیروز یه چیزایی جا مونده بود که بگم، دیدم خیلی طولانی میشه و خیلی هم به بحث مرتبط نیستن، گفتم با یه پست جدا بگم.

دیروز فهمیدیم که دکترا اینجا تو سه تا سربرگ مختلف دارو می نویسن. وقتی تو قرمز می نویسن یعنی بیمه پوشش میده، وقتی تو سبز می نویسن یعنی نسخه آزاده، وقتی تو آبی می نویسن یعنی خوش به حال شما! بیمه تون خصوصیه* و همه ی هزینه رو پوشش میده.

دیگه اینکه پزشکا اینجا بودجه ی دارو دارن. یعنی از یه مبلغی بالاتر حق ندارن دارو بنویسن در یه مدت زمان مشخص (مثلا در ماه). مثلا از ماهی 50 هزار یورو بیشتر نمی تونن دارو بنویسن. حتی اگه مریضاشون زیاد باشه.

واسه همینم هست که کلا زیاد دارو نمی نویسن، و بعضی ها رو هم تو نسخه های سبز می نویسن.

--

یه چیز دیگه ای که دیروز فهمیدیم این بود که از فن آوری سینما سه بعدی جدیدا داره تو پزشکی استفاده میشه. تا الان پزشکا برای عمل کردن تو مونیتور نگاه می کردن، بدن بیمارو می دیدن و بر اساس اون عمل می کردن. ولی الان به صورت آزمایشی دارن تو آلمان فن آوری سه بعدی رو استفاده می کنن. پزشک یه عینک می زنه و به صورت سه بعدی، عمق رو هم حس می کنه تو بدن بیمار و بر اون اساس عمل می کنه.

--

از وقتی این بالایی رو شنیدم فهمیدم چه رشته ی چرت و پرتی دارم می خونم. ملت میرن از اینا درست می کنن به درد یه دنیا بخوره، اون وقت ما می شینیم رمان می خونیم خنثی. دلم می خواد برای تحقیقات بعدیم تو مراحل بعدی زندگیم بتونم به روبوتیک بپردازم. روبوتیک خیلی رشته ی قشنگیه.

به صورت مفهومی کاربردهای عامشو بخوام بگم (غیر از اون روبات هایی که می فرستن توی دریا و تو زلزله و این چیزا لازم میشه و این حرفا که خیلی تو زندگی روزمره به چشم نمیان)، یکیش اینه که میشه یه ویلچری ساخت که شما بهش دستور بدین و اون دستور شما رو اطاعت کنه. مثلا بگین برو تا جلوی در، بپیچ سمت راست، هر وقت رسیدی به گلدون وایستا.

خیلی دوست دارم بتونم تو همچین موضوعی کار کنم لبخند. به نظرم خیلی کاربرد قشنگ و ملموسی داره.

--

دیروز رفتیم خرید، همسر دنبال خاویار می گشته، پیدا نمی کرده، رفته از یکی از خانومایی که اونجا ماهی می فروشه داخل سوپرمارکت پرسیده خاویارا کجاست. گفته من نمی دونم، من خاویار نمی خورم، ولی فکر می کنم فلان جا باشه خنده. فک کنم طرف فک کرده ما خیلی خاویار خوریم!

همسر یه بسته 50 گرمی خاویار آلمانی خریده بود. یه بار دیگه خریدیم من اصلا مزه شو دوست نداشتم. شوره، من نمی دونم چطوری آدم تو صبحونه می تونه بخوردش. امروز هم همسر آورد که با کره بخوریم به عنوان صبحونه، ولی خب شور بود، من دوست نداشتم.

الان نگاه کردم فهمیدم برای فقر آهن خوبه. دفعه ی بعد می خورم. شور هست که هست، بالاخره انگاری داروئه دیگه، می خورمش چشمک.

تو ویکی پدیا نوشته دریای خزر 90 درصد خاویار کل دنیا رو تامین می کنه. حالا ما اینجا میریم از همون ده درصد دیگه می خریم خاویارو نیشخند. آخه خاویار دریای خزر گرونه. همونجا خاویار 8 یورویی هم بود.

هرچند که از طرفی داشتم به همسر می گفتم زعفرون خییییییلی گرون تر از خاویاره، ولی نمی دونم چرا ماها اصلا به چشممون نمیاد. فک کنم از بس برامون درونی شده استفاده اش و کلا بخشی از فرهنگمون می دونیمش، ولی خاویار این طوری نشده و ما به نظرمون همیشه گرون میاد، در حالی که بیچاره قیمتش اون قدرها هم زیاد نیست.

--

دیروز تو خرید دنبال خمیر هزارلا می گشتم. عمرا اگه با شصت سال آلمانی خوندن تو ایران این کلمه رو به آلمانی یاد می گرفتم چشمک. دنبالش می گشتم ولی پیداش نمی کردم. با گوشیم سرچ کردم خمیر هزارلا تو کافلند (اسم یه سوپرمارکت) کجاست؟ اولین لینکی که باز کردم یه نفر پرسیده بود من دنبال خمیر هزارلای بدون الکل می گردم، کجا می تونم پیدا کنم.

فهمیدم اینا الکل دارن. گفتم حالا بذار برم ببینم گونه ی بدون الکل هم شاید داشته باشن. از یکی از مسئولا پرسیدم خمیر هزارلا کجاست؟ از اونجایی که می دونستم احتمال اینکه طرف بدون خمیر هزارلا به انگلیسی چی میشه صفره، این کلمه شو آلمانی گفتم. فک کرد کلا انگلیسی حرف زدم، گف صبر کن همکارم بیاد. همکارشو که دو متر اون ور تر بود صدا کرد. طرف اومد، منم دیدم انگلیسیش خوبه، کلا انگلیسی بهش گفتم. گفت این که میگی چی هست؟ نیشخند به آلمانی گفتم، بعد فهمید چی میگم. گفت تازه اش یا یخ زده اش؟ گفتم تا حالا نخریدم، فرقی نمی کنه، هر دوشو بگو.

بهم تا حدی آدرس داد (آخه تو یه طبقه ی دیگه بود)، منم تشکر کردم و رفتیم که پیداش کنیم. اول خمیر تازه شو پیدا کردم. دو سه مدل بود، همه شون هم توش الکل داشت. رفتم گشتم یخ زده شو پیدا کردم، یخ زده اش الکل نداشت خدا رو شکر لبخند. یه دونه ورداشتم آوردم خونه باهاش شیرینی زبون درست کنم لبخند.

بچه که بودیم چقد به مامان و بابامون گیر می دادیم که باز شیرینی زبون خریدی؟!! ما خامه ای می خوایم. حالا این همه شیرینی خامه ای اینجا هست، ما در به در دنبال شیرینی زبون می گردیم خنثی.

ولی نمی دونم چرا الان حتی ایرانم که میریم به نظرم شیرینی های زبون دیگه مثل قدیما نیست. گاهی فکر می کنم اون چیزی که زیر دندون ما بوده و مزه شو دوست داریم، مزه ی بچگی بوده، نه مزه ی شیرینی. الانم دنبال اون مزه می گردیم، نه شیرینی.

--

امروز یکی از بچه ها دعوتمون کرد به صرف گریل به عنوان ناهار. از اون جایی که اصلا پسر سر به زمینی نیست (!!)، حدس می زدیم که نصف کارا رو انجام نده، ولی نه در این حد. دو بسته نون خریده میگه برا ده نفر بسه دیگه؟خنده (دو بسته نون هشت دونه نون شبیه تافتونه که البته از تافتون نازک تر و کوچیک تره!). دو تا مرغ هم گرفته با چهار تا رون میگه بسه دیگه!! بهش گفتیم کمه، گفت پس میرم یه دونه دیگه می خرم.

حالا امروز صبح دوباره تو وایبر زده شما زغال دارین؟!! یه کم بعد ترش زده شما سیخ دارین؟

خدا رو شکر دو سه نفر از بچه ها کنسل کردن و گفتن نمیان. شاید حالا بس بشه چیزایی که داریم!

حالا نگرانی ما اینه که مرغا رو درسته ورداره بیاره نیشخند. ما هم به دوستامون گفتیم بچه ها هرکی هرچی داره ورداره بیاره، بعید می دونم فکر نوشیدنی و آب و آب جوشو کرده باشه. زیر انداز هم که عمرا!!

--

* البته یه مدل بیمه ی خصوصی هست که بچه هایی که بالای سی سال هستن و میان اینجا باید برن بگیرن. چون اگه بعد از سی سالگی وارد آلمان بشین، بیمه ی دولتی قبولتون نمی کنه. فکر می کنم این خصوصی ای که دوستمون گفت با اون خصوصی فرق داره. آخه این چیزی که دوستمون می گفت، یه مدل بیمه ی خاصه که باید درآمدتون از یه مبلغی بالاتر باشه تا اجازه داشته باشین این بیمه رو بگیرین.

[ ۱۳٩٤/۱/٢۳ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آخر هفته ی قبل خونه ی دوستامون مهمون بودیم (اگه یادتون باشه اتفاقاتشو هم نوشتم). اون روز بچه ها پیشنهاد دادن که الان که هوا خوب شده، قرار بذاریم هر هفته بریم دوچرخه سواری.

دوچرخه ی همسر قبل ترش پنچر شده بود. پنچر کامل، یعنی باید کلا تایرش عوض میشد. همسر هم گفت باشه، من می برم دوچرخه مو تعمیر می کنم، مال دختر معمولی رو هم سرویس می کنم، از این به بعد بریم هر هفته.

پریروز دوچرخه ی خودشو برد تعمیر. شده بود 40 یورو هزینه اش. همسر کل اون دوچرخه رو 40 یورو خریده بود! ولی خب 25 یورو فقط هزینه ی تایر بود که طرف عوض کرده بود. علاوه بر اون یه قطعه ی دیگه شو هم عوض کرده بود.

دیروز همسر رفت دوچرخه ی خودشو گرفت و دوچرخه ی منو داد برای تعمیر. امروز دیگه همسر گفت خودت برو دوچرخه تو بگیر، چون اون اگه می خواست بره باید بلیت می خرید. منم گفتم باشه.

رفتم دوچرخه سازی و دوچرخه مو گرفتم. مال من شد 15 یورو. تازه بهم گفت یه special offer برات حساب کردم چون دوچرخه ی همسرت خیلی خرجش شده و دو تا دوچرخه رو آورده بودین. منم گفتم دست شما درد نکنه. دوچرخه رو گرفتم و اومدم.

می خواستم با قطار برگردم، ولی دیدم قطار دیر میاد، گفتم تا یه جایی رو رکاب می زنم، هر وقت خسته شدم با قطار میرم بقیه ی مسیرو. هنوز تو ایستگاه قطار منتظر سبز شدن چراغ بودم که از خیابون رد شم و برم تو خط دوچرخه که دیدم یه نفر صدام زد.

برگشتم دیدیم یکی از بچه هاس. گفت شک کردم تو باشی، آخه عینک نمی زدی تو. ولی خب با خودم گفتم صداش می زنم، یا برمی گرده، یا بر نمی گرده دیگه! که منم برگشته بودم و دیگه مطمئن شده بود.

خلاصه یه کمی با هم صحبت کردیم و گفت اینجا چیکار می کنی (خونه شون خییییییییلی از ما دوره، تو مسیر هیچ خریدی هم نیست!) گفتم اومدم دوچرخه مو بگیرم و خلاصه قضیه شو گفتم.

گفت کسی نمی شناسی دوچرخه بخواد؟ من یه دوچرخه اضافه دارم. می خوام بدم به کسی که لازم داره. گفتم نه والا، نمی شناسم.

بعدش دیگه یه کم دیگه صحبت کردیم و خداحافظی کردیم. منم که دیگه قطارم اومده بود و رفته بود، گفتم بذار یه کمی با دوچرخه برم. هم چم و خم دوچرخه دستم میاد، هم واسه قطار باز دوباره باید منتظر بشم.

یه تیکه از راهم طبق معمول (نیشخند) اشتباه رفتم و یه عالمه راهم دور شد. دوباره مسیر قطارو پیدا کردم و اومدم تو یه ایستگاه وایستادم که با قطار برم. دیدم باید ده دقیقه وایستم. گفتم اگه ده ساعت هم قرار باشه وایستم، دیگه وای می ایستم تا قطار بیاد!! یه عالمه رکاب زدم، ولی عملا هیچی پیش نرفتم!

خلاصه، قطار بعد از یه هفت هشت دقیقه ای اومد و منو برد خونه مون.

عصر ساعت 4 با بچه ها قرار اولین سفر دوچرخه ایمونو داشتیم. همسر گف تو اگه از خونه بیای با دوچرخه خسته میشی، با قطار برو تا دم در خونه شون، از اونجا با هم رکاب می زنیم. منم گفتم باشه. با قطار رفتم تا یه ایستگاهی تو مرکز شهر. از اونجا باید با اتوبوس می رفتم خونه ی بچه ها.

دو تا اتوبوس می رف تا خونه ی دوستامون، یکیش میره یه عالمه می چرخه تو شهر، یکیش مستقیم میره. نزدیک ترین اتوبوسی که به زمان مورد نظر من بود، همون اولی بود. با اینکه شلوغ بود، ولی سوار شدم با دوچرخه ام. هنوز یه ایستگاه رفت، از اون یه عالمه آدمی که می خواستن سوار شن! دو نفر کالسکه داشتن. جا هم مسلما دیگه برای من نبود. وقتی هم کالسکه هست و هم دوچرخه، اولویت با کالسکه است و دوچرخه ای باید پیاده بشه.

البته این از نظر قانونیشه، اینکه مردم چطوری با هم کنار بیان به خودشون مربوطه. ممکنه کالسکه ایه وایسته تا قطار بعدی، ولی اگه کالسکه ای اصرار داشته باشه که سوار بشه، راننده میاد به دوچرخه ای تذکر میده که باید پیاده شی.

منم پیاده شدم قبل از اینکه کسی بهم تذکر بده. آخه دیدم درست هم نیست من سوار باشم. اونا اگه سوار نشن، نمی تونن پیاده برن، ولی من اگه سوار نشم، خب سوار میشم میرم، هرچند که راهم دور باشه.

با گوشیم چک کردم دیدم اتوبوس مستقیمی که میره  خونه ی دوستامون پنج دقیقه دیگه میاد، منم سریع رکاب زدم اون یه ایستگاهو برگشتم دوباره سوار اتوبوس شدم خنثی.

این دفعه خدا رو شکر شلوغ نبود اتوبوس. چهار رو ربع رسیدم خونه ی بچه ها. اونا هم سریع اومدن پایین و شروع کردیم دوچرخه سواریمونو. مسیری که مسیر پیشنهاد دادو رفتیم. کلا داشتیم می رسیدیم نوک قله!

من که وسطاش هی می موندم، به بچه ها می گفتم شما برین، من یواش یواش میام. ولی گاهی واقعا حتی یواش یواش هم نمی تونستم برم، فقط وای می ایستادم و خستگی می گرفتم.

آخرش هم از یه جایی به بعد دیگه من گفتم واقعا نمی تونم بیام. نتیجه اش این شد که همه ی اونای دیگه هم پیاده شدن و پیاده رفتیم نیشخند. دوچرخه هامونو همونجا نزدیک یه درخت قفل زدیم و گذاشتیم و پیاده رفتیم بالاتر.

انقد رفتیم که رسیدیم به یه آلاچیق خیلی قشنگ. همونجا نشستیم، یه کمی شکلات و چایی خوردیم، بعضی ها هم میوه خوردن و خلاصه لذت بردیم از اونجا بودنمون و از دیدن طبیعت.

بعدش هم باز پیاده برگشتیم تا رسیدیم به دوچرخه هامون. از اونجا به بعد سوار شدیم و باز با دوچرخه رفتیم. تمام راه من مثل لبو قرمز بودم، از بس همی سربالایی سرپایینی بود!!

رسیدیم به خونه ی دوستامون، گفتن بیاین بریم خونه یه چایی بخورین، بعد برین. ما هم رفتیم. یه کمی خستگی گرفتیم و ساعتای 8 بود که گفتیم بریم خونه مون دیگه.

تا رسیدیم خونه ساعت تقریبا 8.5 بود. درست دم در خونه همسر گفت یادمون رفته بریم خرید. قرار بود بعد از دوچرخه سواری بریم خرید، ولی خب یادمون رفته بود. گفتم خب همین الان بریم، همسر گفت من تنها میرم، تو نمی خواد بیای. ولی من گفتم منم میام، ولی خسته ام، من با قطار میام، تو با دوچرخه بیا.

همسر با دوچرخه راه افتاد و من با قطار. همسر زودتر از من رسیده بود و اونجا دوچرخه شو قفل کرده بود و یه چرخ دستی ورداشته بود و منتظر من بود.

رفتیم یه ساعتی اون تو گشتیم و خریدامونو کردیم و اومدیم بیرون. من رفتم چرخ دستی رو بذارم و همسر هم رفت که دوچرخه شو باز کنه. ولی .... . دوچرخه اش نبود. دزد برده بود.

خیلی ناراحت شدیم واقعا، حیف اون 40 یورویی که داده بودیم واسه تعمیرش!

خلاصه هر دومون با قطار اومدیم خونه. خریدا رو گذاشتم تو یخچال و کابینت ها. بعدش شروع کردم به ظرف شستن. هنوز ظرف شستنم تموم نشده بود که یاد حرف دوستمون افتادم که صبح دیده بودم و گفته بود من یه دوچرخه اضافه دارم.

به همسر گفتم، گف همین الان زنگ بزن بهش. منم اومدم سریع زنگ زدم بهش و قضیه رو گفتم. گف آره، اتفاقا الان متوجه شدم من دو تا دوچرخه ی اضافه دارم، بیا هر کدومشو خواستی ببر.

گفتم فردا هستی؟ گفت نه، متاسفانه فردا نیستم، ولی تو طول هفته هر وقت خواستی بیای، قبلش هماهنگ کن من عصرا ساعت 4 5 خونه ام. حالا منتظریم پس فردا بشه، همسر بره یه دوچرخه بگیره لبخند.

--

فردا جلسه ی قرآنمونه، بغل رود، به همراه گریل لبخند.

[ ۱۳٩٤/۱/٢۳ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

رفتم نتیجه ی آزمایش خونمو گرفتم. همه چیم خوب بود، تمام واکسنامم زده بودم، فقط آهن خونم کم بود، خیلی هم کم بود. بازه ی نرمالش 13 بود تااااا 100، اون وقت من 8 بودم!

گف تا حالا قرص آهن مصرف کردی؟ گفتم نه. گفت بزرگ ترین بسته ی موجودو برات می نویسم که صد تا داره. روزی یه دونه یا اگه تونستی دو تا بخور (اگه معده تو اذیت نکرد). دو ساعت قبل و بعدش هم شیر مصرف نکن.

بعدش هم گفت این قرصا رو مصرف می کنی (که میشه 50 روز)، بعدش چهار هفته دیگه از این قرصا نمی خوری، میای دوباره آزمایش می گیریم. ببینیم چطور شده. امیدوارم مشکلم حل بشه لبخند.

رفتم از داروخونه گرفتم قرصا رو. مسئول داروخونه به حرفای دکتر مبنی بر نخوردن شیر اینو اضافه کرد که اگه قرصی برای معده ات می خوری، با اونم باید دو ساعت فاصله داشته باشه مصرف قرص آهنت.

خلاصه، بسته رو گرفتم و 30 یورو سلفیدم!! اگه مطمئن بودم قراره اینجا برای مدتی طولانی موندگار بشیم، مطمئنا می رفتم دنبال اینکه یه بیمه ی تکمیلی پیدا کنم واسه دورها!! چند روز پیشم که واسه همسر رفتیم دکتر، داروهاش حدود سی یورو شد. خب این طوری که نمیشه، خیلی گرونه.

ولی خب فعلا که مجبوریم.

حالا فعلا بریم تو فاز مصرف اینا ببینیم به کجا می رسیم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱/٢۱ ] [ ۱:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز اتفاقات خیلی معمولی ای افتاد. چیز خاصی نشد.

صبح باز مجبور بودم زود بیدار بشم -چون باید می رفتم دانشگاه دومم-، البته نه به اندازه ی دیروز. بلند شدم مثل همیشه صبحانه خوردیم و من راه افتادم برم.

تو ایستگاه اتوبوس دوست کلاس آلمانی-فارسیمو دیدم که داشت می رف دانشگاه. گفت یه vorkurs (پیش کلاس!) داره. همه ی اونایی که می خوان فلان درسو پاس کنن باید حتما این دوره ی پیش کلاسو برن. قبل از شروع ترم، به مدت یه هفته، از 9 تا 5 کلاس دارن.

گفت برای دوره های اراسموس درخواست داده (تو این دوره ها بچه ها میرن یکی دو ترمو تو یه دانشگاه دیگه تو یه کشور دیگه می گذرونن و درس پاس می کنن. هدف اینه که بچه ها با دانشگاهای دیگه آشنا بشن، سیلابس مختلفی پاس کنن، ببین دانشگاهای دیگه روی چی کار می کنن و خلاصه همه چی یکنواخت نباشه. بعد هم که میان هیچ مشکلی ندارن، یه چیزیه تو مایه های دانشجوی مهمان تو ایران، منتها اینجا دلیل خاصی نباید بیارین برای درخواست دادن برای اراسموس، تازه متقاضی هم زیاده، آخه دانشگاه پول هم میده). گفت اگه اکی بشه ده ماه میره دوبلین، یعنی دو ترم آلمانی. اما گف اونا دو ترم نیست، یه ترم طولانیه. حالا نمی دونم کل کلاسا این جوریه، یا دوره و درسی که این می خواد بره این مدلیه.

به هر حال، گف بعدش هم که بیاد فقط تزشو انجام میده و لیسانسش تموم میشه. آخه اینجا لیسانس سه ساله.

تا ایستگاه نزدیک ایستگاه مرکزی قطار با هم حرف زدیم. بعدش هم که پیاده شدیم من رفتم سمت ایستگاه قطار، اونم رفت که منتظر ترم بشه که بره دانشگاه.

وقتی رسیدم دانشگاه هم اتاقیم نیومده بود. از وجنات اتاق هم معلوم بود که کلا امروز نیومده. از اونجایی که خونه اش تو همون شهره، حدس زدم که کلا نمیاد امروزو.

ساعت 4 رفتم استادمو ببینم. کسی تو اتاقش بود. منم پشت در نشستم تا بالاخره 4:20 طرف جمع کرد رفت و استاد به من گف برم تو.

یه کمی صحبت های عادی کردم و بهش گفتم که امروز حرف زیادی واسه گفتن ندارم. فقط می خواستم بگم من دارم فلان کارا رو می کنم و از این حرفا. از هفته ی بعد هم که ترم شروع میشه، باید اسلایداشو آماده کنم و مقاله هایی که بچه ها باید ارائه بدنو باید مشخص کنم و از این حرفا دیگه.

بعدش که گفتم دیگه حرفی ندارم، گف راستی من یادم رفت بهت تبریک بگم بابت مقاله ات لبخند. گفتم خودت نوشتیش که. گف خب تو کاراشو انجام داده بودی. خلاصه هی اون واسه من نوشابه باز کرد، هی من واسه اون (نمی دونم چرا اخیرا این اصطلاحو انقد استفاده می کنم سوال، یعنی واقعا موقعیتش پیش میاد آخه، نمی دونم قبلا به این موقعیتا چی می گفتم!!).

یکی از چیزایی که باید ازش می پرسیدم زمان قرارامون تو ترم جدید بود. آخه ما باید یه ساعت مشاوره تعیین کنیم که تو اون ساعت باید تو اتاقمون باشیم. منم که کلا ساعت 10.5 می رسم، دو ساعت کلاس دارم، یه ساعت ناهاره، یه ساعت می خوام استادو ببینم، یه ساعت هم ساعت مشاوره داشته باشم! عملا برنامه ام خیلی فشرده میشه. مجبورم همه چیو هماهنگ کنم.

به استاد گفتم چه جوریاس وقتت؟ گفت من هنوز بچه ام عادت نکرده به کودکستانش. هنوز باید باهاش برم. تا هفته ی بعد بهت میگم. گفتم باشه، منم بعدش ایمیل زدم به اونی که ایمیل زده بود گفته بود ساعت های مشاوره تونو بگین، گفتم من تا یه هفته دیگه بهتون میگم، چون استادم این جوری گفته لبخند.

قبل از اینکه برم پیش استاد، دیدم استاد ایمیل زده که اسم فلانی (یکی از دانشجوهام که روس بود)، ظاهرا تو سیستم نیست. میشه ازش بپرسی چه جوریاس؟

اسمشو تو ایمیلم سرچ کردم دیدم طرف با دو تا ایمیل تا حالا به من ایمیل زده که توش اسمشو دو مدل اسپل کرده. تو یکیش yi داره، تو یکیش فقط i داره. به استاد ایمیل زدم گفتم احیانا اگه با اسم سرچ می کنین، ممکنه علتش این باشه.

رفتم وضوع بگیرم که سر راه یکی از بچه ها رو دیدم (که اونم روس بود)، گف من هنوز نمره مو تو سیستم نمی بینم. گفتم نمی دونم والا، من یه ماهی هست نمره ی شما رو دادم. اسمت چی بود؟ گفت نادیا. گفتم باشه به استادم می گم ببینم نمره ات چی شده، مشکلش چیه؟ بعد رفتم اسم اینم تو ایمیل سرچ کردم، دیدم اینم بعضی وقتا اسمشو نوشته Nadia، بعضی وقتا نوشته Nadya!! فک کنم این روسا هم یه کمی مشکل دارن تو اسپل کردن اسماشون به انگلیسی. احتمالا یه آوایی وجود داره که نمی دونن چطوری به انگلیسی بیانش کنن!

مثل ما فارسی زبونا. الان اسپل فامیلی من و برادر کوچیک تر با هم فرق داره توت پاسپورت خنثی. جالبش هم اینه که من اسپلی که نوشته بودم مثل برادر کوچیک تر بود، بعد که پاسپورتمو برام با پست فرستادن می بینم خودشون یه چیزی رو از طرف خودشون تغییر دادن!! بهشون زنگ زدم می گم من این طوری نوشتم، واسه چی شما تغییرش دادین؟ میگه دستوره همه ی y ها رو i کنیم خنثی.

به این ترتیب من کلی برام مشکل گیج کنندگی پیش اومد! قراردادای دانشگاهی که پذیرش گرفته بودم (همین جا که الان هستم) برام با اسپلی که توی عنوان ایمیلم بود (که خودم قبلا مشخص کرده بودم) نوشته شده بود، ولی پاسپورتم یه چیز دیگه بود.

مجبور شدم بگم بی زحمت اینا رو عوض کنین!! ایمیل دانشگاه ایرانم یه جور نوشته میشد، ولی من مجبور شدم به خاطر اسپل اسمم تو پاسپورت هم ایمیل یاهومو عوض کنم، هم جیمیلمو!!

حالا فک کنم اون بیچاره ها هم مشکلی شبیه مال من داشتن!

خلاصه، از پیش استاد که اومدم، دیگه کم کم باید جمع می کردم که برگردم خونه.

وقتی رسیدم ایستگاه قطار شهر خودمون، دیدم همسر اونجا وایستاده. عصری برده بود دوچرخه ی خودشو که پنجر شده بود کلا بده تعمیر کنن، برگشتنی وایستاده بود تو ایستگاه که من بیام، با هم بریم خونه لبخند.

سر راه مغازه ی ترکا هم رفتیم و گوشت خریدیم. برخلاف همیشه که گوشت قطعه شده ی خورشتی می خریدیم، این دفعه گفتم بیا از این گوشت گنده ها امتحان کنیم. اطلاعاتم در مورد گوشت در همین حده، گوشت گنده ها نیشخند. نمی دونم یه دست کامل گوسفند بود، یه پای کامل بود (اصلا فرقی داره دست با پا!!). خلاصه از اینا بود دیگه. گفتم میشه یه کیلو از اینا بدین؟ گف نه، یا همه شو باید ببری، یه نصفش. کمتر نمی تونم. گف نصفش میشه تقریبا یک و نیم کیلو. گفتم خب باشه، پس نصف یکیشو بده.

نصف کرد و پرسید کدوم نصفو می خوای؟ منم اون تیکه ای که به تنه ی گوسفند نزدیک تر بودو انتخاب کردم (به نظر شما اشتباه کردم؟سوال). شد یه کیلو و هشتصد گرم! یه کیلو هم گوشت چرخ کرده می خواستم که تمام اون چیزی که تو یخچال بودو برام گذاشت، شد هفتصد گرم.

گوشتا رو با یه رب ورداشتیم و اومدیم بیرون. از این رب خریدن از ترکا هم من خاطره دارم! یه بار آخر وقت کاری بود، خیلی آخر وقت، یعنی مثلا پنج دقیقه به هشت. اینجا هم فروشگاها دقیقا، راس ساعت می بندن. رب لازم داشتیم، بدو بدو رفتم مغازه ترکا. برقا رو هم خاموش کرده بودن! ولی آقاهه گف بیا بردار هرچی می خوای، بعد می بندم. حالا رفته بودم تو پیدا نمی کردم. ازم پرسید چی می خوای؟ به هیچ زبونی نمی تونستم بگم نیشخند. نه انگلیسیشو می دونستم، نه ترکیشو، نه آلمانیشو!!

فقط گفتم گوجه داره توش. گف بیا بیا، اینجاس! رفتم دیدم خودش فهمیده چی می خوام نیشخند. یه دونه ورداشتم، زود حساب کردم، رفتم چشمک.

خلاصه، داشتم می گفتم. اومدیم خونه، همسر گف قیمه درست کنیم. گفتم الان هشت شبه! نمی رسه که. دیدم علاقه داره قیمه درست کنیم، گفتم باشه دیگه. البته اول که قصد داشت قورمه سبزی درست کنه، بعد دید دیگه اون واقعا دیر میشه به قیمه رضایت داد لبخند.

قیمه هه خیلی خوب شد، قشنگ بوی قیمه میداد لبخند! فک کنم به خاطر چربی ای بود که گوشت این دفعه داشت. آخه همیشه گوشت کاملا بدون چربی و استخون قطعه شده می گیریم.

اما این دفعه دیگه این قد چربیش زیاد بود که فک کنم این گوشته فقط به درد همون آبگوشت می خوره!! ولی من که فعلا خورشتی دسته بندیش کردم! واسه آبگوشت تا الان گوشت سردست و گردنو امتحان کردم. فک کنم یه بارم باید این گوشتی که این دفعه خریدیمو واسه آبگوشت امتحان کنم چشمک.

--

همین دیگه تا اون غذا رو درست کردیم و خوردیم و از پای سفره بلند شدیم، شده الان!!

--

فردا صبح ساعت 8 باید مطب دکترم باشم واسه جواب آزمایشم. امیدوارم سالم باشم لبخند.


[ ۱۳٩٤/۱/٢۱ ] [ ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز صبح کله ی سحر بیدار شدیم. من می خواستم صبح زود از خونه برم بیرون که به وقت سفارتم برسم. همسر دیشب کوله پشتیمو آماده کرده بود و مدارکمو برام گذاشته بود. صبح صبحانه خوردم و کوله مو ورداشتم و با توشه ای که همسر برام گذاشته بود (چشمک) راهی سفارت آمریکا شدم.

کلا سفارت آمریکا (ظاهرا تو خیلی از کشورها یا جاهایی که هست) نه وسایلتو قبول می کنه نگه داره، نه میذاره ببری تو. باید از اول با خودت هیچی نبری، حتی گوشی موبایل. منم که نمی تونستم گوشیمو نبرم. بالاخره برای چک کردن برنامه قطارا یا شاید زنگ زدن به همسر لازمم می شد.

از دوستم که قبلا رفته بود سفارت پرسیدم، گفت یه مغازه هست نزدیک سفارت، 2 یورو می گیره برات نگه میداره. خوش به حال مغازه هه شده ها! فک کن هیچی نه، روزی 50 تا رو فک کنم نگه داره!!

وقتی رسیدم به اون مغازه هه ساعت هنوز 8 اینا بود. تازه داشت مغازه شو باز می کرد. رفتم گفتم سفارت آمریکا کجاست؟ آدرسشو بهم گفت. گفتم خب به من گفتن یه مغازه هست که اینجا نگه میداره وسایلو. کجاست؟ گفت همین یه مغازه است، بده وسایلتو لبخند. منم پوشه مو در آوردم و بقیه رو بهش دادم. دو یورویی رو که دادم بقیه شو گذاشتم تو کیف پولم و اونم گذاشتم تو کوله ام. گفت پول نمی خوای برای توی سفارت؟ گفتم می خوام؟سوال گف نمی دونم، گفتم شاید بخوای. گفتم باشه پس برمی دارم. پولا رو گذاشتم تو جیبم. گوشیمم گذاشتم تو کیف و بهش دادم.

رفتم سفارت. ورودیش یه آقای خوش برخوردی بود، تا رفتم گفت سلام و از این حرفا. منم جواب دادم. گفت برای چه نوع ویزایی اقدام کردی؟ گفتم ب (ویزای کنفرانس). گفت قرارت امروزه؟ گفتم آره. گفت مطمئنی؟ با شک گفتم آره دیگه. گفت ایمیلشو گرفتی؟ گفتم آره. گفت کی گرفتی؟ گفتم چند روز پیش. دیگه اینا رو خیلی با شک می گفتم.

کلا من یه ویژگی ای که دارم اینه که بعضی وقتا که استرس می گیرم، یهویی قرمز میشم. امروز کشف کردم که کی این اتفاق می افته! بیشتر زمانی که یه آدم غریبه یهویی شروع می کنه باهام به حرف زدن، وقتی من بدون هیچ گونه پیش زمینه ای باید با یه نفری هم کلام بشم که اصلا نمی شناسمش و حتی نمی دونم موضوع حرف زدنش قراره چی باشه.

این بنده خدا هم که آمریکایی بود و خییییییلی خفن صحبت می کرد. در حدی که من سوالا رو حدس می زدم از بین حرفاش نیشخند و بر اون اساس جواب می دادم.

خلاصه، فک کنم متوجه رنگ عوض کردن من شد و سریع گفت نه نه طوری نیست، فقط می خواستم یه کمی حرف بزنیم. حله. بیا. بیا اینجا وایستا تو صف. فک کنم این مدل خوش آمد گویی آمریکایی بود. ولی هرچی بود بدجوری منو شوکه کرد! بعد از چهار سال زندگی تو آلمانی که آدماش حرف می زنی جوابتو با آره و نه جواب میدن، دیدن همچین آدمی تو همچین کشوری واقعا شوک برانگیز بود!

رفتم تو صف و مدارکم چک اولیه شد، برچسب زدن رو پاسپورتم و گفتن برو چک امنیتی (همون جا که پالتو و کمربند و اینا رو در میاریم، مثل فرودگاه). از اونجا هم رد شدم، تازه باید می رفتم قسمتی که مدارکمو باید می دادم.

قبلش تو صف امنیت که بودم، متوجه شدم دعوتنامه ام یادم رفته. یعنی یادم رفته بود پرینت بگیرم و بذارم تو مدارکم، بیارم. ولی گفتم هرچه باداباد دیگه.

رفتم تو، یه قسمت پذیرش داشت اولش. یعنی وارد یه جایی شده بودم که طرف چه آلمانی حرف می زد، چه انگلیسی من نمی فهمیدم نیشخند. طرف شروع کرد آلمانی حرف زدن. سوالشو فهمیدم، ولی به انگلیسی جواب دادم و اونم انگلیسی ادامه داد. گفتم دعوتنامه ام یادم رفته، گفت فک می کنم میشه ایمیلش کنی. برو تو این صف وایستا.

رفتم تو صفی که گفته بود وایستادم. صف چک مدارک بود. خانومه مدارکمو گرفت. بهش گفتم من یه پرینت هم از مقاله ام آوردم، ولی دعوتنامه مو نیاوردم. گفت اصلا مشکلی نیست، الان بهت یه ایمیل می دم که بهش ایمیل کنی دعوتنامه تو. مقاله تو هم بده من، خوبه که آوردیش.

بعد گفت بشین اینجا تا شماره تو صدا بزنن. نگاه کردم دیدم شماره ها اولش حرف های مختلفی داره، مثلا من U331 بودم. ولی رو تابلوها W...، S... و U... دیده می شد. یعنی سه چهار مدل شماره بود. حدود ده تا باجه بود، ولی فقط چهار تاشون کار می کردن و هر لحظه معمولا نهایتا یه دونه U توی یکی از باجه ها بود.

تازه یه عده هم بودن که نمی دونم کارشون چطوری بود، بدون شماره، تو یه صف می ایستادن و آقاهه یکی در میون، یه دونه شماره صدا می زد، یه دونه از اونا رو می گفت بیا.

یه ده نفری رو صدا زدن حدود 40 50 دقیقه شد. دیدم این طوری باشه حداقل یک و نیم ساعت دیگه باید منتظر بمونم. ولی یهویی دیدم یکی از باجه ها عددای بالاتر از چیزی که باید می زدو می زد. مثلا نوبت 317 بود، یهویی طرف می زد 320. بعد یه باجه ی دیگه می زد 317!

نوبت حدود 319 اینا بود که یهویی دیدم رو تابلو زد U331! بلند شدم بدو بدو رفتم که نوبتم نپره چشمک.

آقاهه یه سری سوالای ساده ازم پرسید. اولش که پرسید آلمانی یا انگلیسی؟ بعد بقیه شو انگلیسی پرسید. سوالاش در کل اینا بود:

چند ساله اینجا زندگی می کنی؟ چیکار می کنی اینجا؟ موضوع مقاله ات راجع به چیه؟ تو ایران چی کار می کردی؟ آیا تا به حال کار کردی تو ایران؟ آیا هیچ وقت برای دولت ایران کار کردی؟ پدر و مادرت تو ایران چیکار می کنن؟ متاهل هم هستی (طبق اطلاعات اینجا)؛ همسرت اینجاست؟ چیکار می کنه؟

این کل اطلاعاتی بود که از من پرسید. بعد از من پرسید کنفرانست کی ه؟ اول گفتم جولای، بعد گفتم نه نه، فک کنم جون بود!! یهویی استرسم شد، اصلا یادم نمی اومد واقعا کدوم بود؟!! گفت اشکالی نداره، دعوتنامه تو که برامون ایمیل کردی هم خودت می فهمی کیه کنفرانست، هم ما لبخند.

پاسپورتمو هم نگه داشت، گفت این اینجا می مونه، ما ویزا رو توش می زنیم تا یه هفته دیگه برات می فرستیم لبخند.

--

اگه رشته تون حساس باشه (کلا بیشتر از نصف رشته ها خاصن فک کنم نیشخند، رشته هایی مثل مهندسی برق، مکانیک، شیمی، کامپیوتر، فیزیک، GIS و خیلی رشته های دیگه رو که من می دونم حساس حساب میشن!)، باید کلیر بشین اول، بعد بهتون ویزا میدن. کلیرنس هم برای خودش پروسه ایه. گاهی جوابتونو یه ماهه میدن، گاهی شیش ماه یا حتی بیشتر طول می کشه.

وقتی هم که این طوری میشه. شما که می رین سفارت، مصاحبه که تموم میشه میگه برو خونه ات، ما بهت ایمیل می زنیم. بعد یه روز بهتون ایمیل می زنن می گن پاسپورتتونو برامون بفرستین. بعد پاسپورتو توش یه چیزی می چسبونن و پست می کنن.

حالا یا توی پاسپورتتون ویزا رو چسبوندن، یا برچسب ریجکتی ویزا رو توش می چسبونن. یعنی اینکه می گن پاسپورتتونو بفرستین لزوما به معنی قبول شدن ویزاتون نیست.

اما وقتی میگن پاسپورت پیش ما می مونه، معنیش اینه که نمی فرستیم کلیرنس و خودمون همین جا صادر می کنیم. تو این حالت اصولا معنیش اینه که ویزای شما مشکلی نداره و صادر میشه.

ولی با این وجود من بازم یه خورده می ترسم. امیدوارم ویزام اکی باشه و سریع صادر بشه لبخند.

--

حالا بذاریم یه هفته بگذره، ببینیم چی میشه.

--

بعد از سفارت آمریکا رفتم کنسولگری ایران! همسر یه کاری داشت که باید می رفتم می پرسیدم براش. رفتم یه ربع نشستم می بینم قسمت دانشجویی، شماره هاش اصلا رو تابلو تغییر نمی کنه. تو باجه اش هم کسی نیست!

بعد از ده دقیقه، یه ربع، یا شاید هم بیشتر، رفتم جلوی یکی دیگه از باجه ها که جلوش ولوله نبود و یه کمی خلوت تر بود، با اجازه گرفتن از خانومایی که نوبتشون بود و منتظر بودن که مسئولش به کاراشون رسیدگی کنه، از آقاهه پرسیدم امروز بخش دانشجویی کلا کار نمی کنه؟!! گفت مسئول باجه ی وکالت و دانشجویی الان یکیه!! گفتم خب من الان از باجه ی وکالت یعنی شماره بگیرم؟ از همون جا صدا زد آقاهه رو و سوال منو ازش پرسید. اونم گفت نه، صبر کنه، همون باجه رو شماره شو می زنم بره جلو.

دیگه یه پنج دقیقه ی دیگه تقریبا نوبتم شد. رفتم سوال همسرو پرسیدم و اومدم بیرون. متاسفانه کار همسر هم راه نیفتاد، ولی خب کاری نمی تونستم بکنم دیگه. اومدم بیرون که برم به سمت ایستگاه قطار.

--

من واقعا نمی فهمم چرا بین همه ی کشورا ما ایرانی ها این قدر همیشه عقبیم؟! آخه بعضی چیزا به پیشرفتگی کشور نیست به خدا! رفتم سفارت آمریکا صد تا صندلی بود، بیست نفر روشون نشستن. رفتم کنسولگری ایران، بیست تا صندلیه، صد نفر سر پان!!

رفتم سفارت آمریکا، طرف انقد خوش برخورده آدم دلش می خواد یه ربع وایسته باهاش حرف بزنه، آخرش هم میگه کارت حله، مشکلی نیست. رفتم کنسولگری ایران طرف انقد بداخلاقه که می خواستم از همون اول به همسر که زنگ زدم بگم فک نمی کنم کارت راه بیفته امروز!! جواب آقاهه هم این بود "به ما ربطی نداره"!!

من نمی گم حتما باید کار منو راه می انداخت، خودمم حدس می زدم اصلا نشه و بگه کار ما نیست. اما واقعا فکر نمی کردم با این لحن بگه!!

--

یه چیزی که من خیلی زیاد اینجا دیدم و دوست دارم، اینه که جایی که قراره ارباب رجوع داشته باشه، معمولا آدمای جوونی رو میذارن که حوصله داشته باشن.

و چیزی که بیشتر از اون دوست دارم اینه که این جوونا قبل از اینکه شروع به کار کنن یه دوره می گذرونن که چند سال طول می کشه و بهش می گن Ausbildung. تو این دوره ها طرف وردست یه آدم ماهر کار می کنه و یاد می گیره. اما واقعا کار می کنه، یعنی دقیقا با مردم سر و کار داره، کارها بهش سپرده میشه. اما خب در کنارش هی از این و اون هم سوال می پرسه. بعد هم که دوره اش تموم شد، هم مدرک دوره اش رو می گیره، هم استخدام همون جاهایی میشه که دوره شو گذرونده (مثلا متصدی بانک، پرستار یا هر شغل دیگه ای).

این باعث میشه یه سری آدم جوون با تجربه داشته باشن. چیزی که ما متاسفانه تو ایران نداریم اصلا. ما هیچ کارمند بانکی نداریم که روز اولی که میره سر کار، تجربه داشته باشه. اصلا به نظرمون جوون با تجربه تناقضه! فک می کنیم تجربه مال پیراس. ولی اینجا شما می تونین یه جوون باشین با مثلا سه سال سابقه و تازه به عنوان اولین روز کاری برین سر کار لبخند.

--

خلاصه که امروزمونم این جوریا بود دیگه لبخند.

--

البته اینم بگم این دفعه که دوستامون رفته بودن ایران می گفتن کارای اداری ایران الان خیلی بهتر شده. امیدوارم واقعا این طور باشه لبخند. البته امیدوارترم که وقتی میام ایران هیییییچ کار اداری ای نداشته باشم، چون حرف دوستامون به امتحان کردنش نمی ارزه، مترسم تو روال اداری ایران گیر بفتیم چشمک.


[ ۱۳٩٤/۱/۱٩ ] [ ٤:٤۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آدم که نباید همیشه چیزای علمی یاد بگیره. گاهی هم چیزای دیگه یاد می گیره!

دیروز که دور سفره بودیم، همین دوست آلمانی داشت راجع به این صحبت می کرد که یه چند مدتی رو تعطیلات داشته که با خانواده اش بگذرونه. دقیقا یادم نیست چقدر و کجا؟ خانواده اش رفته بودن لندن یا اون آلمان بود. فقط فکر می کنم چند هفته ای یا یه ماهی رو فرصت داشت که با خانواده اش باشه.

می گفت تو یه سنی، بین 16 تا 18 سالگی، آدم دلش می خواد از خونه بزنه بیرون، دلش می خواد تنها باشه، دلش می خواد از خانواده اش دور بشه. ولی بعد که بزرگتر میشه، تازه می فهمه خانواده اش چه نعمتی بودن، اون وقت واقعا احساس می کنه چقدر دلش می خواد پیش خانواده اش باشه تعطیلاتشو.

فکر می کنم همه ی آدما این دوره رو تجربه می کنن لبخند.

--

برگشتنی داشتم تو اتوبوس با همسر صحبت می کردم. بهش می گفتم الان یه لحظه از بیرون نگاه کن به جمعمون. برامون خیلی عادیه با کسایی در ارتباط باشیم که مثلا دانشگاه آکسفورد درس می خونن، یا حتی کسایی که از بهترین دانشگاهای آمریکا فارغ التحصیل شدن.

ولی اگه از بیرون نگاه کنی، می بینی با چه آدمای خفنی در ارتباطیم! همیشه فکر می کردیم آدمای خفن از اول خفن بودن، یا آدمای غیرعادی ای هستن. ولی الان که باهاشون در ارتباطیم می بینیم اصلا این طوری نیست. اینا هم آدمای خیلی خیلی عادی ای هستن.

خیلی از آدمایی هم که الان باهاشون در ارتباطیم مطمئنا در آینده آدمای خفنی (یا حداقل نسبتا خفنی ) خواهند بود. بالاخره یا اینجا کار علمی می کنن و جزء دانشمندا* حساب میشن، یا تو ایران هیئت علمی جاهای خوب میشن (که بازم جزء خفن ها حساب میشن) . و به این فکر می کردم که بعدا (اگه رابطه مونو با این آدما حفظ کنیم ) خود به خود می افتیم تو جمع یه سری آدم خفن! و به این ترتیب این سوال من برای همیشه جواب داده شد که با خودم می گفتم چرا آدمای خفن همیشه با همن؟ چرا هیچ وقت تعداد زیادی آدم سطح پایین تر بینشون راه نداره (البته خدا رو شکر ما راه پیدا کردیم، از اون استثناءات هستیم لبخند)؟ ولی خب دیروز فهمیدم علتش این نیست که اونا کسی رو راه ندن، علتش اینه که اینا تو همین جمع ها بزرگ شدن از اول لبخند.

--

* وقتی شما دکترا رو تموم می کنین و بعدش وارد کار تحقیقاتی می شین، پوزیشن شما گاهی وقتا میشه پست داک و گاهی میشه Scientist. از اونجایی که Scientist رو تو فارسی دانشمند ترجمه می کنیم، باید بگم خیلی از همین ایرانی هایی که اینجا درسشون تموم میشه میرن دانشمند میشن!! میدونم که این عنوان از نظر ما ایرانی ها خیلی خفنه، اما واقعیت اینه که این عنوان به اون خفنی هم نیست و واقعا در همین حده که گفتم. پس اگه دیدین اون بالا گفتم به عنوان دانشمند، فکر نکنین منظورم اینه که میرن انیشتین میشن.

وقتی هم که می شنوین تو اخبار و اینا میگن دانشمندان (مثلا) دانشگاه ام آی تی موفق به کشف فلان شدند، دقیقا همین آدما رو میگن. نه آدمای خیلی عجیب و غریبی رو لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱/۱٧ ] [ ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

مهمونی دیروز خیلی خوب بود. گفتم بهتون که به جز ما، یه دوست آلمانی هم قرار بود باشه. دوستمون گفت اون آلمانیه گفته من 12:30 میام تا 2! شمام یه جوری بیاین که همزمان باشه و ساعت یک بتونیم غذا بخوریم. ما هم گفتیم باشه.

خلاصه، ما یه جوری رسیدیم که ساعت 12:25 اینا خونه ی دوستامون بودیم. دوست آلمانی یه خورده دیرتر اومد، آخه از یه شهر دیگه می اومد. ولی دوستای ایرانی بودن و با هم آشنا شدیم و یه کمی صحبت کردیم تا خانوم آلمانی هم اومد.

اول که همین طوری با کفش اومد و سلام و علیک کرد. بعد بهش تذکر دادن بی زحمت کفشاتو در آر! رفت درآورد، دوباره اومد سلام علیک کرد و نشست.

قبل از اینکه بیاد، صاحبخونه داشت می گفت الان بیاد ببینه همه نشستن تعجب می کنه. راست میگه، آلمانی ها عادت ندارن تو مهمونی بشینن. تو فیلما دیدین همیشه سر پائن و آبجو دستشونه کنار یه میزای بلند وایستادن؟ دقیقا مهمونی هاشون همون شکلیه. در حدی که تو آشپزخونه های خوابگاها هم از اون میز بلندا هست. آخه kitchen party می گیرن خیلی وقتا. کلا ملتو دعوت می کنن بیان دور همون میز بلندا وایستن با هم صحبت کنن و نوشیدنی بخورن. نه چیزی غیر از نوشیدنی می خورن، نه می شینن (البته کمی کیک و کلوچه می خورن، ولی مثل ما بساط آجیل و میوه و گز و این چیزا ندارن دیگه!)!

تو خونه هاشونم که مهمونی می گیرن، یا رقصه، یا مثل همون baking party استاد من. کلا عادت به نشستن و لمبوندن به شیوه ی ایرانی ندارن چشمک.

حتی دوستامون می گفتن این دوستمون وقتی میاد خونه مون جای ثابت نداره تو خونه! هی از این ور پا میشه، میره اون ور می شینه. یه جا نمی مونه.

خلاصه که اومد و با هم آشنا شدیم. البته اخلاقش اصلا شبیه آلمانی ها نبود! بسیااااار گرم و مهربون. حتی می تونم بگم بیش از حد اجتماعی. از همون در که اومد، شروع کرد به حرف زدن. از تک تکمون هم پرسید چی می خونین؟ حتی پروژه ی منو دقیق پرسید که روی چی کار می کنی؟ تزت چیه؟ فایده اش چیه؟ چقد تا الان موفقیت آمیز بوده و خلاصه از این حرفا.

خانوم صاحبخونه تو آشپزخونه بود، این دوست آلمانی مون داد می زنه: فلانی! من سِفِنجون می خوام با گوشت گوسفند! طفلکی کلی زحمت کشیده بود حفظ کرده بود کلمه رو. بهش گفتیم اونی که تو میگی یعنی three cups! بعدش دیگه سعی می کرد درستشو بگه.

ولی متاسفانه صاحبخونه فسنجون درست نکرده بود. قورمه سبزی درست کرده بود و مرغ شیرین که البته -همون طور که انتظار می رفت- خورش مرغ شیرینو خیلی دوست داشت.

ماست و خیار هم درست کرده بودن که بهش می گفت ماست و کیار! بهش می گیم آلمانی ها این همه خ دارن، اون وقت به خیار میگی کیار؟!! گفتیم خ مثل ماخن (machen) میگه نه اون فرق داره با این. اون ماخنه! خلاصه با تلاش و چند بار تکرار گفت خیار ولی آخرشم انگاری براش سخت بود بگه خ ی اولشو!

غذا رو دور سفره خوردیم. آخه میز ناهارخوری چهار نفره بود، تعداد ما بیشتر بود. سفره هم یه بار مصرف بود. آورده بودیم پهن کنیم، می گفت این چیه؟! چرا دفعه ی پیش نداشتین از اینا. خلاصه، توجیه شد که تعداد که زیاده، نمیشه دور میز نشست (تا جایی که می دونم تو مهمونی آلمانی اگه تعداد زیاد باشه، سلف سرویس میشه. هر کس غذا رو می کشه، سر جاش می شینه می خوره).

ما هممون چهارزانو زدیم، اون گفت اشکالی نداره من هر جور راحتم بشینم؟ دامن کوتاه پوشیده بود با ساپورت، گف من دو زانو می شینم. البته از اون دو زانوها که پاهاشونو از کنارشون می دن بیرون نشست!

حالا جالب این بود که بچه ها می گفتن این کلا تو همه ی عمرش همیشه شلوار می پوشه، همین یه روز دامن پوشیده بود!

برنجم که (مثل همه ی آلمانی ها) بلد نبود با قاشق بخوره. چنگالو دست راستش گرفته بود. بهش آموزش دادیم چطوری بخوره. حالا همین ما ایرانی ها وقتی تو یه جمع آلمانی قرار می گیریم، مثل اونا برنجو با چنگال می خوریم. ولی الان ما تو اکثریت بودیم، آلمانی ها تو اقلیت چشمک.

موقع غذا کشیدن، هیچ کس نمی دونست کفگیرو چی می گین به آلمانی (حتی انگلیسیشم من الان سرچ کردم، فهمیدم نیشخند). بچه ها به شوخی می گفتن Rice strecher (برنج کش چشمک، به هر حال کلمه ها همین طوری اختراع می شن اولش دیگه نیشخند). اونم که آلمانی بود نمی دونست چی میگن!! نه انگلیسی، نه آلمانی! فقط فهمیدیم که به ملاقه میگن kochloeffel (قاشقِ آشپز، کلمه ی قشنگی بود، دوسش داشتم لبخند).

قرار شد قبل از رفتن اسم غذاها رو پشت دستش بنویسن که با خودش تکرار کنه و یاد بگیره، ولی آخرش یادمون رفت. دفعه ی پیش براش فسنجون و میزاقاسمی رو نوشته بودن، تا سه روز تکرار کرده بود تا یاد بگیره لبخند.

آشنایی این دوست آلمانی با دوست ما از اینجا بود که یه مدت این خانوم آلمانی - که دانشجوی ارشد بوده- تو آزمایشگاه پیش دوست ما کار می کرده.ولی الان دکترا می خوند تو لندن. موقع حرف زدن یه کمی بحث شد سر اینکه اون سال اولیه و دوست ما سال چهارمی. بعد که رفته از دوستمون می پرسیم کدوم دانشگاه می خونه؟ میگه آکسفورد خنثی. یکی از بچه ها می گفت خب لااقل زودتر می گفتی آکسفورد می خونه، حداقل بهش نمی گفتیم سال اولی چشمک!!

یه ربع به دو این دوستمون رفت. آخه می خواست بره یه نمایشگاه. اسم یه نقاش اسپانیایی رو آورد که تو کل جمع فقط یه نفر می دونست کیه نیشخند. از بس ما ایرانی ها به هنر علاقه مندیم و اطلاعات عمومیمون بالاست! بیچاره از تعجب داشت شاخ در می آورد که ما حتی اسم طرفو هم نشنیدیم!!

بعد از اینکه اون رفت مهمونی دیگه کاملا ایرانی شد. یه کمی منچ بازی کردیم (که من آخر شدم لبخند) و یه کمی حرف زدیم. یه کمی هم رفتیم گشتیم. نزدیک خونه ی دوستامون یه جنگله، گفتن بریم یه دور بزنیم. رفتیم اونجا هم یه کمی گشتیم و برگشتیم. کلا گشتنش نیم ساعت اینا بیشتر طول نکشید. دوباره تو خونه یه کمی نشستیم، بعد گفتیم بریم دوباره کنار رود قدم بزنیم.

با دوستامون رفتیم بیرون، کنار رود یه کمی از منظره ها لذت بردیم و صحبت کردیم. یکی از بچه ها رشته اش فیزیک بود. من کلی باهاش صحبت کردم. آخه رشته اش کیهان شناسی بود، از اون رشته قشنگا چشمک. از قضا رو ماده تاریک هم کار می کرد که من خیلی موضوعشو دوست داشتم. اولین بار راهنمایی بودم با این مقوله ی ماده تاریک آشنا شدم. یه تحقیق هم همون زمان با دوستم نوشتیم که تو مسابقه مطالعه و تحقیق شهر اول شد، رو همین موضوع ماده تاریک بود. اون موقع اوج داغ بودن بحثش بود فکر می کنم. ولی من همیشه موضوعشو دوست داشتم، حتی الانم سعی می کنم بی خبر از بحثاش و خبراش نباشم.

این دوستمون کلی برا من راجع به تشکیل سیاره ها و عاقبت ستاره ها و این چیزا توضیح داد. خیلی هاشو قبلا می دونستم، ولی یادم رفته بود. خیلی خوب بود که برام یادآوری شد لبخند. جالب بود که اونم کلی راجع به رشته ی من سوال کرد و براش جالب بود.

تمام طول راهو ما دو تا با هم بودیم، داشتیم صحبت می کردیم. بعد که گشت و گذار تموم شده بود، رسیده بودیم به ایستگاه (که ما باید سوار می شدیم، برگردیم خونه)، ما هنوز داشتیم حرف می زدیم!! بچه ها می گفتن بین رشته های شما هیچ وجه تشابهی نیست، شما چه جوری نیم ساعته دارین یه بند حرف می زنین با هم؟سوال ولی خب ما حرف داشتیم واسه گفتن دیگه نیشخند.

دیگه ساعت هشت و نیم اینا بود که افتخار دادیم صاحبخونه و مهمونا رو ول کنیم و برگردیم خونه مون لبخند!

--

تازه رسیده بودیم خونه که دیدم استاد ایمیل زده. نوشته من امروز یه جا خوندم که برای ویزای آمریکا کسایی که رشته شون کامپیوتره کلیرنس دارن، سعی کن روی قسمت غیرکامپیوتری اسم رشته ات تاکید کنی چشمک. منم گفتم پس فک کردی چطوری ویزای آلمانو چند روزه گرفتم؟چشمک ولی نمی دونم این حقه واسه آمریکا هم کار می کنه یا نه. ان شاءالله که کار کنه لبخند.

--

 بعدا اضافه شد: لینک آهنگی که تو پست قبلی گفتم اینه. ببخشید، می خواستم اول خودم آپلود کنم، دیدم اون جوری یه وقت دیدی چند روز دیگه پاک کردن فایلمو سرورا، گفتم آپارات مطمئن تره.

بعدا اضافه شد: لیلی جان، فکر می کنم زبونش چچنیه این طوری که سرچ کردم. نمی دونم چقدر با روسی فرق داره. ولی اگه احیانا به دوستت برخوردی و روت می شد، دقیقه ی 3:15 به بعد، یه تیکه ی کوتاه به این زبون داره. مچکرم ماچ. اگر هم نتونستی بپرسی، هیچ ایرادی نداره لبخند.

[ ۱۳٩٤/۱/۱٧ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سوره ی مومنون که الان دیگه تموم شده و راحت می خونمش. رفتم سراغ یه سوره دیگه. فعلا دارم سوره ی ملک رو می خونم. البته از امروز تصمیم گرفتم واقعا به قصد یاد گرفتن و حفظ کردنش بخونمش. بازم به همون شیوه ی خودم که فک کنم چند ماهی طول بکشه!! از اول تا آخر سوره رو هر دفعه گوش میدم.

چند وقتی بود تو فکر این بودم که چه سوره ای رو شروع کنم حالا. آخرش دیدم دلم باز با همین سوره ی ملکه. از اول هم تو ذهنم همین بود، چون هم سوره اش معروفه و کلا زیاد خونده میشه، هم یه تلاوتی از همین آقای العفاسی گوش داده بودم که خیلی خوشم اومده بود.

--

به جهنم که بعضی مشکلات حل نمیشن چشمک. عمر من که داره میگذره، لااقل ازش استفاده کنم و بگذره لبخند.

--

یه شعر هست که همین آقای العفاسی می خونه به اسم "رحمن یا رحمن". یه قسمتشو مثل اینکه روسی می خونه (چون تو روسیه اجرا شده انگاری!). شما احیانا روسی بلد نیستین اون قسمتو برا من آوانگاری کنین؟سوال (معنیشو نمی خوام، آوانگاری دقیقشو می خوام. آخه این شعره رو هم حفظ شدم قسمت های عربیشو از بس گوش دادم، ولی اون تیکه رو اصلا نمی فهمم چی میگه که بخوام حفظ کنم! اگه کسی میدونه یا متن شعرو جایی پیدا کرد بگه لطفا لبخند.

--

امروز ناهار دعوتیم خونه ی دوستامون که سه تا از دوستاشون هم اونجان، دو تا ایرانی که از یه شهر دیگه اومدن و یه آلمانی که اون باز از یه شهر دیگه داره میاد.

--

جلسه ی قرآن هم هفته ی بعد، دوباره خونه ی همین دوستامونه. خلاصه ما کلا فعلا آخر هفته ها اونجا پهنیم! باشد که رستگار شویم!


[ ۱۳٩٤/۱/۱٦ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا احساس می کنم دعام اصلا بالا نمیره.

اللهم اغفرلی الذنوب التی تحبس الدعاء...

 

[ ۱۳٩٤/۱/۱٦ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتم دانشگاه دومم. با استاد قرار داشتم، وگرنه هنوز اونجا ترم شروع نشده. قرارمون ساعت 4 بود که استاد ایمیل زد گفت بندازیم 4.5. منم گفتم باشه. بعد هم 5:05 تموم شد قرارمون. یعنی واسه نیم ساعت این همه چند ساعت می کوبم میرم و برمی گردم!

قرار بود وقتی رسیدم ایستگاه دانشگاه، اول برم یه جای دیگه برای یه کاری که همسر داشت با یکی صحبت کنم. از یه نفر پرسیدم ایستگاه اتوبوس کجاست یه جایی رو به من آدرس داد. دیدم خیلی دوره نسبتا ها، ولی خب گفتم باشه دیگه. حتما ایستگاه دانشگاه همونه. نگو اصلا اون یه ایستگاه دیگه بوده. یعنی دور و بر دانشگاه چند تا ایستگاه بوده.

رفتم اون ایستگاه. از یه نفر پرسیدم من می خوام برم فلان جا کجا باید برم؟ گفت من بلد نیستم. گفت این طرف از شهر خارج میشه، احتمالا باید این وری باشه. منم با همون دختره سوار اتوبوس شدم.

آقا این اتوبوس اصلا از اون اتوبوسا بود فک کنم که بین شهری بود!!! یه عالمه رفت، رفت، رفت، بغل اتوبان ایستگاه داشت. منم دیدم دیگه داره میره تو بر و بیابون، پیاده شدم!

به همسر زنگ زدم که ببینم باید چیکار کنم از اینجا. با گوشی هم چک کردم، باید می رفتم اون ور خیابون، مسیرو برمی گشتم. ولی نمی شد رفت اون ور خیابون. آخه خیابون نبود که، اتوبان بود! اون ورش هم جنگل. همه اش هم جنگل بودا، حتی یه ذره پیاده رو یا چیزی شبیه این هم نداشت. یه کمی رفتم از مسیری که به سمت بالا می رفت و بعد می رفت اون ور اتوبان، بعد خب دیدم وسط جنگلم دیگه!! گفتم بهتره نرم گم و گور نشم تو جنگل. برگشتم سر جام. یه خانومی رو دیدم که داشت می دوید و برای خودش ورزش می کرد.

بهش گفتم من می خوام برم فلان جا، باید چیکار کنم؟ گفت من فقط می دونم این دور و بر فقط همین یه ایستگاه هست. می تونی تو ایستگاه بمونی تا اتوبوس بیاد. یا پیاده بری، تقریبا نیم ساعت میری، یه تیکه اش رو هم از تو جنگل میری، می رسی به فلان جا. اون جا سوار یه ترام میشی. دیدم این جوری هم بعید نیست برم گم و گور شم. گفتم پس میرم منتظر میشم اتوبوس بیاد.

اتوبوسش یه ساعتی بود! 11:54 می اومد. دیگه نشستم تا وقتی که اتوبوس اومد. هوا هم داغون سرد بود و بادی. دستام واقعا یخ کرده بود. اصلا طوری نبود بتونم لپ تاپمو در بیارم از موقعیت استفاده کنم.

اتوبوس ساعت 11:54 اومد، رفتم ایستگاه بعد که ایستگاه آخر بود پیاده شدم. از اونجا دو سه بار اتوبوس عوض کردم و بالاخره رسیدم به اون جایی که می خواستم! همسر با دو نفر کار داشت که هیچ کدوم نبودن. با منشی صحبت کردم و یه سری سوال ازش پرسیدم و برگشتم که برم دانشگاه. آسمون انگاری سوراخ شده بود. بارون نبود می اومد که، سیل بود!

تا رسیدم اتاق خودم ساعت 2 شده بود. هم اتاقیم هم نبود. ناهارمو (که متشکل از دو تا نون تست نوتلا کشیده شده بود!) خوردم و نشستم سر کارم.

یه نیم ساعت بعدش هم اتاقیم اومد. تعجب کردم که تا این وقت نیومده بود. آخه ساعت ناهار نبود که بگم رفته ناهار. در غیر این صورت هم آدم هیچ جا نمیره که حداقل نیم ساعت تو اتاق نباشه. چترش هم باز گذاشته بود که خشک بشه.

وقتی اومد گف رفته بودیم با بچه ها سلف. چترمو جا گذاشته بودم. انقد بارون شدید بود که نمی تونستیم برگردیم! هی گفتیم باشه حالا، یه کم دیگ می شینیم. آخرش دیدیم قرار نیست بارون بند بیاد، دیگه پا شدیم همون جوری اومدیم.

تا ساعت 4 کارامو کردم و بعدش هم رفتم استادو دیدم. قراره یه سری نتیجه ی آزمایشو براش بفرستم و اونم یه صفحه به مقاله اضافه کنه و جواب داورا رو بده لبخند.

--

خیلی رو به راه نیستم این روزا. ببخشید اگه کمرنگم.

 

[ ۱۳٩٤/۱/۱۳ ] [ ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از اونجایی که استاد بهم گفت حتما برای ویزای آمریکا اقدام کن که کنفرانسو خودت بری (و اگه نتونستی یه کاریش می کنیم)، گفتیم بیایم اقدام کنیم.

مدارکشو نگاه کردم یه عکس 5 در 5 می خواست!! ما هم که مسلما عکس 5 در 5 نداشتیم. اومدیم یه دونه تولید کنیم! از همون عکس هایی که داشتم آوردیم یکی رو سایزشو تغییر بدیم و خلاصه درستش کنیم. هر کاری کردیم درست نشد. یه قسمت داشت سایت سفارت آمریکا که می تونستی عکستو آپلود کنی؛ ببینی با معیارای اونا جوره یا نه. همه اش قبول نمی کرد، می گفت عکستون ایراد داره.

عکسی که داشتم با استانداردای آلمانی ها بود. اینجا برای عکس پاسپورت باید یه عکسی باشه که فقط کله ی آدم توش باشه. اصلا نباید به شونه و این چیزا برسه.

یه نکته ی دیگه اش این بود که نوشته بود عکس قدیمی تر از 6 ماه نباشه. منم عکسم مال 9 ماه پیش بود تقریبا. بعد که دیدیم هر کاری می کنیم نمیشه، گفتیم بریم عکس بگیریم.

یه سری دستگاهای اتوماتیک هستن که میشه باهاشون عکس گرفت. البته عکاسی هم هست که گرون تره و ما تا حالا نرفتیم نیشخند و حتی نمی دونم کجای شهرمون عکاسی داره!

این دستگاها این طورین که شما میرین رو به روشون می شینین، همون اول پولتونو تو دستگاه می اندازین (دقیق باید بندازین، چون دستگاه هیچ پولی پس نمیده)، بعد خودش شروع می کنه به گفتن اینکه باید چیکار کنین.

البته کار خاصی هم نیست. فقط صندلیتونو تنظیم می کنین تا صورتتون درست بیفته روی اون بیضی ای که توی صفحه ی مقابلتون بهتون نشون میده. هر وقت آماده بودین دکمه ی عکس گرفتنو می زنین. دستگاه بهتون میگه لطفا حرکت نکنین و کلا حدود سه ثانیه بعد از زدن دکمه عکس می گیره. بعد عکسو بهتون نشون میده، اگه خوشتون اومد دکمه ی سبزو که یعنی اکی ه می زنین و در عرض 22 ثانیه (این طور که شمارنده اش نشون می داد!) براتون پرینت میگیره و میرین.

اگه خوشتون نیومد، یه دکمه ی دیگه رو می زنین و مراحل بالا رو تکرار می کنین. فقط در کل تعداد دفعات مشخصی می تونین نه بگین به دستگاه! همسر می گفت با یه دستگاهی امتحان کرده 5 بار فقط بهش اجازه داده. دفعه ی آخر چه خوشتون بیاد، چه نیاد، عکستون پرینت گرفته میشه. اما من یه بار با یه دستگاهی امتحان کردم، ده بار هی عکسمو نپسندیدم! دفعه ی دهم دیگه دستگاه از دستم خسته شد و پرینت گرفت عکسمو نیشخند.

خلاصه، به همسر گفتم بریم عکس بگیریم با همین دستگاها، ولی این دفعه من خودم یه جوری می شینم که قسمت های بیشتری توی عکس بیفته. یه مقداری از شونه هام هم بیفته (مثل چیزی که تو ایران می گیریم). رفتیم با دستگاهی که تو شهرداری بود عکس بگیریم.

این دستگاها تو جاهای مختلفی هستن. مثلا ورودی سوپرمارکت کافلند معمولا یه دونه از اینا هست. یا مثلا تو ایستگاهای مرکزی قطار، تو اداره اقامت، تو شهرداری. کلا جاهایی که ممکنه یهویی شما نیاز به عکس پیدا کنین حتما یه دستگاه هست، جاهای دیگه هم مثل همون سوپرمارکتی ها ممکنه باشه.

این دستگاها این طورین که ورودیشون در نداره. یه پرده ی نسبتا کوتاهه که اتاقکو از فضای بیرون (که همه آدمو ببینن!!) جدا می کنه. اتاقک هم خیلی کوچیکه. فقط یه دونه صندلی توش هست و جای دیگه ای نیست.

یه مشکلی که من همیشه با این دستگاها دارم اینه که اون لحظه ای که دکمه رو می زنم، نگاهم میره به سمت دکمه و و اسه همین عکسم خراب میشه. نگاهم رو به دوربین نیست. واسه همین به همسر گفتم اونم بیاد که هر وقت من آماده شدم اون دکمه ی عکس گرفتنو بزنه.

همسر بیرون پرده وایستاده بود. هی کله شو می آورد تو دکمه ی عکس گرفتنو می زد، بعد می اومد نگاه می کرد ببینه عکس چطوری شد.

ما با تحقیقاتی که انجام دادیم متوجه شدیم که شما چه صورتتون دقیقا توی اون بیضی صورت دستگاه بیفته، چه نیفته، دستگاه فقط صورت شما رو عکسشو می گیره! فک کنم حتی اگه تمام بدنتونم توی تصویر باشه، باز فقط قسمت صورتو می گیره. نهایتا دو سانت پایین ترو بگیره!! اما حتی وقتی من قسمت زیادی از شونه هامو تو تصویر می دیدم، اون فقط صورتمو می گرفت.

دیدیم بالاخره این طوریه دیگه، کاری نمی تونیم بکنیم. دفعه ی سوم گفتیم همین عکسه خوبه. پرینت بگیر برامون. دستگاه پرینت گرفت و ما هم خداحافظی کردیم باهاشم، اومدیم خونه!

با آخرین عکسم که مقایسه کردم دیدم واقعا صورتم از استخونی ای در اومده لبخند. من کلا آدمی ام که یه نفر ده کیلو کم و زیاد کنه نمی فهمم، نمی دونم چی شده که این دفعه خودمم متوجه تغییرای خودم شدم. البته فک کنم دلیل اصلیش این باشه که یه مدت خییییییلی لاغر شده بودم. یعنی فک می کنم اگه برم ایران کسی احساس نکنه من تپل تر شدم، چون اونا منو یه سال و نیم پیش دیدن، نه شیش ماه پیش!

حالا بگذریم. اومدیم خونه و همسر نشست برام عکسو درستش کرد، این دفعه گیر نداد. بعد دیگه گفتیم خب بریم شروع کنیم درخواست دادن. فک کنم بیشتر از یه ساعت طول کشید تا تمام فرما رو پر کردیم! 152 یوروی ناقابل هم پرداخت کردیم که افتخار بدن ویزای ما رو بررسی کنن. حالا آیا مقبول افتد یا نه!

مرحله ی بعدیش هم تعیین وقت بود که باید برم سفارت آمریکا و باهام صحبت کنن. مدرکی هم ندارن که بخوایم تحویل بدیم بهشون. فقط پرینت تایید اون فرمی که آنلاین پر کردمو می خوان!

نزدیک ترین وقتی که بود 8 آپریل بود، منم همونو وقت گرفتم. حالا هشتم بریم ببینیم چی میشه. یکی از دوستامون که تقریبا ده یازده ماهی هست درخواست ویزای آمریکا داده، هنوز نیومده براش!! اون کنفرانسش که تموم شده، فک کنم اگه کنفرانسش سالانه باشه، بتونه به نشست امسال همون کنفرانس برسه چشمک! حالا امیدوارم مال من این طوری نشه.


[ ۱۳٩٤/۱/۱۱ ] [ ٩:٠۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز نتیجه ی مقاله مون اومد و پذیرفته شد لبخند. نظرات داورا رو هم خوندم، تقریبا هیچ نکته ی خاصی نخواسته بودن که اضافه بشه. فقط یکیشون یه چیزایی گفته بود که فک کنم یه تیکه هایی از مقاله رو نفهمیده! یه جا هم یه سوالی پرسیده که منم جوابشو نمی دونم!! یعنی اگه می دونستم مطمئنا خودم تو مقاله می آوردم دیگه نیشخند.

حالا استاد ایمیل زده می تونی بری ارائه بدی؟ پولشو بهت میدم. به همین صراحت هم گفته ها!! کلا استادم از این لحاظا بسیااار آدم مهربون و خوبیه. همیشه دوست داره منو بفرسته برم ارائه بدم، با محیط های این جوری آشنا بشم، تو کنفرانسا باشم لبخند.

هنوز ایمیلشو جواب ندادم. ایمیل زدم به مسئول کنفرانس که میشه برام دعوتنامه بفرستین که من بتونم درخواست ویزا بدم؟ (آخه کنفرانس تو آمریکاس). برام ایمیل اتوماتیک اومد که من تا 2 آپریل نیستم. حالا نمی دونم چیکار کنم. هییییییچ تلفن یا ایمیل دیگه ای هم برای تماس وجود نداره. بعید می دونم ویزام به موقع برسه، ولی خب سعیمو می کنم. فقط نگران اینم که اگه ویزام نرسه و نرم ارائه بدم، اون وقت استاد بازم پول منو میده؟سوال آخه فک کنم یه 200 یورویی باید فقط خرج گرفتن ویزا بکنم، دیگه پول رفت و آمد و هتل و این چیزا که جای خود داره!

به هر حال، فعلا که هرچه پیش آید، خوش آید.

امروز کلا خوشحال و خرسندم چشمک، آخه یه داده ای بود که دنبالش بودم، توی مقاله ای که خوندم طرف نوشته بود ما اینو برای عموم در دسترس قرار می دیم. ولی داده اش هیچ جا نبود. هر سه تا نویسنده اش هم مال دانشگاه خودمون بودن، ولی من حتی رو سرور دانشگاه هم پیدا نکردم داده شو.

نویسنده ی اول و آخر که جوابمو ندادن. نویسنده ی دومش که همون پسری بود که به خاطرش من موضوع تزمو عوض کردم، بالاخره جوابمو داد و یه آدرسی رو رو سرور داد که داده ها اونجاست. حالا داده های جدیدو هم دارم و می تونم روشون کار کنم لبخند.

--

از دیروزم شروع کردم تزمو واقعا دارم تو قالب یه تز شروع می کنم به نوشتن. تا الان موفق شدم یه صفحه و یه بند بنویسم! از اونجایی که صفحه ی اوله، اندازه ی 20 صفحه ارزشش حساب میشه چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/۱/۱٠ ] [ ٧:٥٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز همسر نوبت دکتر داشت. هنوز سرفه می کنه. دیدم اون داره میره دکتر و لباس پوشیده، گفتم منم بیام برم یه دکتر دیگه بگم برام یه آزمایش خون بنویسه. هر کس می تونه یه بار تو سال بره آزمایش خون کلی بده به صورت رایگان. البته باید از یه سنی بالاتر باشین، نمی دونم دقیقا سنش چنده، ولی برای من که رایگان بود!

منم زنگ زدم وقت گرفتم، منشی گفت دکتر خودم وقت نداره، برای هفته ی بعد می تونه وقت بده. گفتم امروز وقت ندارین؟ گفت می تونم از یه دکتر دیگه (که تو همون ساختمون پزشکان هست) بهت وقت بدم. گفتم مهم نیست، من فقط میخوام یه آزمایش خون برام بنویسه. گفت پس بلند شو بیا همین الان.

منم لباس پوشیدم و رفتم. همسر رفت پیش دکتر خودش، منم رفتم پیش دکتر خودم. منشی بهم گفت همون جلو بشینم (نرم تو اتاق انتظار). منم نشستم. فک کردم الان صدا می زنه دیگه که گفت سر راه بنویسم. یه عالمه منتظر بودم تا بالاخره صدام زد، گفت برم تو فلان اتاق. رفتم. یه چند دقیقه بعد دکتر خودم اومد لبخند.

گفت مشکلت چیه؟ منم گفتم مشکلی ندارم، می خوام یه آزمایش خون بدم. ازم سوالای عادی پرسید که آیا سابقه ی خانوادگی ای داریم؟ مشکل خاصی دارم؟ دلیل خاصی داره می خوام آزمایش بدم و خلاصه از این چیزا. منم جواب دادم.

بهم گفت بشین تو اتاق انتظار تا صدات بزنن بری قسمت آزمایشگاه. بعد برای نتیجه دوباره بیا پیش من.

گفت دیگه چه مشکلی داری؟ گفتم یه سری آزمایش های چک آپ دیگه هست که مخصوص خانوماست. میشه اونم برام بنویسی؟ گفت اون مال بچه ها نیست، مال 35 سال به بالاست نیشخند (نقل به مضمون!).

گفتم پس باشه دیگه، فعلا همین خونمونو چک کنین!

رفتم نشستم تو اتاق انتظار. تقریبا نیم ساعت نشستم تا اومدن گفتن آقای فلانی بیاد (اسم من!). بلند شدم رفتم. گفت ئه ببخشید، خانوم فلانی! بسیاااار خانوم مهربونی بود لبخند.

منو برد تو یه اتاق که ازم خون بگیره. دست چپمو گرفت، یه کمی با انگشت روش زد، دنبال رگم گشت، بعد سوزنو زد یه جا. ولی خون نیومد. یه کمی نگه داشت سوزنو اون تو (نمی دونم چرا!)، بازم خون نیومد. کشی که روی بازوم بسته بودو باز کرد، سوزنو در آورد، گفت اون یکی دستتو بیار.

اون یکی دستمو گذاشتم، دوباره کشو بست به بازوم، با انگشت زد، دید این یکی رو اصلا نمی تونه رگمو پیدا کنه. گفت دوباره همون یکی دستتو بیار. دوباره دست چپمو آوردم جلو. دوباره کشو بست به دستم. حدود یه دقیقه ای بود هی با انگشت می زد به دستم که رگمو پیدا کنه. هی می گفت دستتو مشت کن، مشتتو باز کن.

بهش گفتم یه خورده سفت نبستین این کشو؟ تازه اونجا گفت ئه تو انگلیسی حرف می زنی؟!! بقیه شو شروع کرد انگلیسی گفتن خنثی.

گفت نه، خوبه. یه کم دیگه که گذشت دیدم دیگه میگه دستتو مشت کن، دستم مشت نمیشه. از بس مدت طولانی ای بود کش بسته بود به بازوم! می خواستم هیچی نگم. یه چند ثانیه ی دیگه هم تحمل کردم، بعد دیگه دیدم نه بابا، کلا دارم به نفس نفس می افتم، احساس بی حالی می کنم دیگه. بهش گفتم ببخشید من احساس میکنم حالم خوب نیست.

عاشق این رفتار آلمانی هام. اصلا این جمله رو که میگی انگاری دکمه ی اضطراری رو فشار داده باشی!! سریع دو نفر دیگه رو صدا زد. میزی که گذاشته بود جلومو هل داد اون ور. سریع کشو باز کرد. پاهای منو گرفت بالا که خون به مغزم برسه!!! می خواستم بهش بگم بابا من خون به انگشتام نمی رسید، چی کار به مغزم داشت آخه؟!متفکر

حالا هرچی بهش می گفتم حالم خوبه الان، دیگه باور نمی کرد نیشخند. همین جوری پاهای منو بالا نگه داشته بود. پاهامو سپرد به یه نفر دیگه، رفت از یه نفر دیگه که بهش گفته بود آب بیاره برام آب گرفت. آبو خوردم گفتم بابا خوبم، پاهامو ول کنین. بعد از چهل بار پرسیدن اینکه حالت خوبه؟ بهتر شدی؟ الان خوبی؟ بالاخره پاهامو ول کردن. منم سریع خودمو کشیدم عقب که قشنگ رو صندلی بشینم. خانومه گفت نه نه، لم بده. مجبورم کرد پاهامو صاف کنم، بیام لبه ی صندلی بشینم که بدنم کاملا صاف باشه.

بعدش هم گفتن بیا اون یکی اتاق دراز بکش!! گفتم آقا خوبم. ولی دیگه کو گوش شنوا؟! البته بعد فهمیدم منظورش این بود که باید برم اون یکی اتاق دراز بکشم و در حالت دراز ازم خون بگیرن.

خانوم زیر بازوی منو گرفته، از هر دو طرف، منو می بره اون اتاق!! هرچی هم من می گفتم بابا خودم میام، سالمم، دیگه گوش نمی دادن. انقد هم آروم راه می رفت که می خواستم بهش بگم بابا یه کم تندتر بیا خب!!

بالاخره منو کاملا احاطه کرده بردن تا یه اتاقی که پنج متر فاصله داشت!! اونجا منو رو تخت دراز کردن. هی هم دوباره می پرسیدن خوبی الان؟ الان بهتری؟

یه خانومی هم تو اون اتاق بود که به نظر می اومد دکتره، یا حداقل منصب بالاتری از این کارمندایی که باهام بودن داشت. به اون خانومه گفتن بیاد رگمو بگیره. اومد از دست دیگه ام که قبلا سوزن نخورده بود خون گرفت. همون سوزن اولو زد تو رگو ازم خون گرفت.

تا حالا سابقه نداشته کسی رگ منو پیدا نکنه! اون دفعه هم که پارسال اتفاقی یه دکتر ایرانی به تورمون خورد که می خواست ازم خون بگیره، تا جایی که یادمه یه جوری سوزن زد که انگاری می خواست آمپول عضلانی بزنه! بدون گشتن و این حرفا مستقیم سوزنو فرو کرد و همون لحظه هم خون اومد. (فک کنم اون آقا تو ایران پزشکی خونده؛ مریض زیاد دیده چشمک).

حالا بعد از اینکه ازم خونو گرفته، باز میگه یه کمی دراز بکش، ببین حالت خوبه حتما. یه کمی هم آب داد بهم که دوباره بخورم. بعدش دیگه اجازه دادن بلند شم برم!

ولی گفت یکی از آزمایشات طول می کشه تا جوابش بیاد. پنج شنبه زنگ بزن، شاید بتونی پنج شنبه بیای، شاید هم مجبور بشی بعد از عیدپاک بیای (جمعه تعطیله، یکشنبه عیدپاکه). گفتم باشه دیگه، مجبورم بگم باشه لبخند.

دیگه راه افتادم اومدم خونه. تو راه هم یه کمی احساس کردم دل درد دارم، دیگه منتظر همسر نشدم. البته قبل از اینکه برسم خونه خوب شد، نمی دونم چطوری!!

رسیدم خونه، همسر زنگ زده میگه کجایی؟ میگم خونه. میگه من اومدم مطب دکتر تو خنثی. دیگه همسر هم راه افتاد اومد.

 

[ ۱۳٩٤/۱/۱٠ ] [ ۳:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از معلمام بود که چند وقت پیش تو لیست چیزایی که باید بنویسم اینجا، به عنوان عنوان نوشمتمش!! ولی بعدا هیچ وقت فرصت نشد راجع بهش بنویسم.

گفتم الان یه کمی ذکر خیرشو بکنم!

کلا من همیشه تو مدرسه اخلاقم با بچه ها فرق داشت، از معلمایی خوشم می اومد که بچه ها سایه شونو با تیر می زدن نیشخند. معلمای جدی، مقرراتی، سخت گیر و باسواد. ولی اکثر بچه ها از معلمای ولو و شل و ولی که بی حساب نمره می دادن و اصلا عدم تبعیض براشون مهم نبود خوششون می اومد! نمی دونم چرا واقعا!! برای من خیلی مهم بود.

مثلا یادمه یه بار یه معلم آمار برامون اومد. یادمه یکی از جلسه های اول بود، شاید جلسه ی دوم یا سوم. جلسه ی قبلش بهمون تمرین داده بود که حل کنیم. جلسه ی بعدش که اومد فقط دو نفر بودیم که حل کرده بودیم! معلم به یکی از همونایی که تمریناشو حل نکرده بود گفت از این به بعد تمرینای بچه ها رو چک کن که حل کرده باشن!! اون شخصیو که مسئول کرده بود، می شناخت. معلممون دوست خواهر اون دانش آموز بود (اگه درست یادم باشه).

من هنوزم که هنوزه نسبت به اون معلم اصلا حس خوبی ندارم. از این جور معلما اصلا خوشم نمی اومد. و البته کم هم نبودن تو مدرسه مون. معلمایی که صرفا بر حسب روابط آشنایی رفتاراشونو تنظیم می کردن!!

یا مثلا یادمه یه بار رفته بودیم اردوی مشهد. برگشتنی نزدیک شهرمون بودیم که یه ماشین اومد از سمت راست اتوبوس سبقت بگیره. نزدیک بود تصادف کنیم، ولی خدا رو شکر نکردیم. آقای حسابدارمون که همراهمون بود به راننده گفت نگه داره که بره به اون ماشین تذکر بده. اون ماشین هم نگه داشته بود.

حسابدارمون بعد از این که راننده ی ماشینو دید (و قبل از اینکه پیاده بشه)، گفت خب چی بهش بگم؟ آقای فلانیه.

حالا طرف کی بود؟ بابای یکی از بچه ها (از قضا همون بچه ای که مسئول چک کردن تمرینای کلاس آمارمون شد). چون از خیّرهایی بود که به مدرسه کمک مالی می کرد، حسابدارمون به نظرش نباید به طرف تذکر میداد که اومده از راست سبقت گرفته و جون چهل نفرو (که از قضا شامل دختر خودش هم می شد) به خطر انداخته!!

دیگه خودتون بهتر از من می دونین تو کشورمون چقدر روابط بر ضوابط مقدمن! لازم نیست من دونه دونه مثال بگم. ولی خب خلاصه از این روابط تو مدرسه ی ما هم کم نبود.

حالا این معلمی که من دوسش داشتم، خیلی معلم سخت گیر و مقرراتی ای بود. اصلا هم به نظرش بچه ها فرقی با هم نداشتن، جز از نظر علمی.

تقریبا می تونم بگم هیچ کس این معلمو دوست نداشت، همه ازش می ترسیدن از بس سخت گیر بود. خیلی هم پر کار بود و از بچه ها هم انتظار داشت پرکار باشن.

یادمه یه بار ساعت 8:25 صبح بود. زنگمون 8:30 می خورد. گفت خب پنج دقیقه وقت دارین یه تست ازتون می گیرم. همه شروع کردن به ناله که خانوم همش پنج دقیقه مونده. گفت 5 دقیقه 5 تا تسته. برگه ها رو سریع داد بچه ها پخش کنن. گفت فقط یه طرف برگه رو جواب بدین. جواب دادیم، گفت برگه هاتونو با جلوی هاتون عوض کنین. تصحیح کنین مال همدیگه رو. تو پنج دقیقه تستو دادیم، برگه هامونم تصحیح شد.

این آدم یکی از آدمایی بود که مسیر زندگی منو تغییر داد. نمی دونم بهتون گفتم یا نه (هرچی گشتم پیداش نکردم که گفته باشم، اگه تکراریه ببخشید!). اولین امتحان زبانمو 5 گرفتم تو اول راهنمایی (5 از 20!)، بله، درست خوندین، پنج گرفتم!

همون روز رفتم به برادر بزرگتر گفتم برام سوال طرح کنه تا من یاد بگیرم جواب بدم. دلیل اینکه 5 گرفته بودم این نبود که بلد نباشم، این بود که بلد نبودم چطوری امتحان زبان میدن و سوالای امتحان زبان چطوری پرسیده میشه (ضمنا تو اون امتحان کلا دو یا سه نفر بالای ده گرفتن خنثی).

آخر ترم، نمره ی زبانم شد 17. تا سال سوم راهنمایی نمره ام بین 19 تا 19.5 بود. از اول دبیرستان این خانوم معلممون شد. جلسه ی اول یا دوم (دقیق یادم نیست) یه چند تا جمله رو تخته نوشت (مدل درس دادنش این بود). گفت شما بگین گرامر این جمله ها چیه؟ نکته ی این جمله ها چیه؟ یا مثلا می پرسید معنی این جمله ها چیه؟ خلاصه این طوری ها درس می داد.

من یکی دو تا از سوالاشو جواب دادم. اسممو پرسید. دیگه چیزی نگفت. یکی دو جلسه گذشت و باز من هر از گاهی سوالاشو جواب میدادم. یه بارش برگشت گفت "دختر معمولی درک مطلبش خوبه". بقیه حفظ می کنن، این درک می کنه! این جمله از صد تا آفرین و بارک الله برا من انگیزه ایجاد کننده تر (!!) بود. انقد که لحظه شماری می کردم واسه کلاسش. هر بار هم که جواب میدادم سوالاشو با همون جمله ی بالا تشویقم می کرد. شاید گاهی یه آفرین هم اولش یا آخرش می ذاشت، اما جمله ی ثابت تمام تشویقاش همون جمله ی بالا بود.

تا آخر سال من شده بودم یکه تاز کلاس! به جز من، دو نفر دیگه هم بودن که با هم رقابت شدیدا سالمی داشتیم. هر سه مون به شدت با هم دوست بودیم، به شدت با هم مشورت می کردیم و از همدیگه سوال می پرسیدیم و به شدت هم با هم رقابت تنگاتنگ داشتیم. انقد که برامون مهم نبود کس دیگه ای از خارج از این گروه نمره اش از ما بیشتر بشه، چون می دونستیم تصادفی چنین اتفاقی می افته! برامون مهم بود که توی اون گروه سه نفره برنده باشیم.

یکی دو نفر دیگه هم بودن که زبانشون خوب بود، اما خیلی زود اوت شدن. چون رقابت ما از نوع دیگه ای بود. از نوع بلد بودن نبود، از نوع درک مطلب بود. آخه خیلی ها بودن که کلاس زبان می رفتن و معلم خصوصی داشتن و زبانشون خوب بود. ولی وقتی معلم یه reading میداد که تو هر خطش پنج شیش تا کلمه رو بلد نبودی، اون وقت معلوم می شد چقدر سوادی که داری مال خودته، چقدرش مال کلاسایی که رفتی!

معلم ما هم کلا کلیک بود رو همین درک مطلب. همیشه سوالای نکته دار میداد. سوالی که اگه مفهمون درسو درک نکرده بودی، نمی تونستی درست جواب بدی.

سال دوم سال افولم بود. یه دختره پیدا شده بود که تمام سوالای معلمو جواب میداد، از دم! من کلا یه جورایی نسبت به کلاس افسردگی گرفته بودم. احساس خنگی می کردم! منی که تا سال قبلش هیش کی جلودارم نبود، شده بودم جواب بده ی دو سه تا در میون معلم. اون وقت اون کسی که درساش در حد 16 17 بود، تمام سوالای معلمو جواب میداد.

آخرای سال بود که فهمیدم اون طرف معلم خصوصی داره و درسش یه درس جلوتر از ماست همیشه خنثی.

سال سوم دوباره جایگاهمو پس گرفتم چشمک. سال پیش دانشگاهی فک کنم معلم فک می کرد من دیکشنری ام!! گفتم که خیلی معلم سخت گیر و در عین حال دلسوزی بود. می خواست ما رو برای کنکور آماده کنه. مثلا می گفت جلسه ی بعد کل کلمه های کتاب اول و دوم دبیرستانو ازتون می پرسم. بعد می اومد تو کلاس قشنگگگگ از ده بیست نفر می پرسید. هرچی کلمه رو نفر اول بلد نبود، معنیشو نمی گفت، بلکه از نفر بعدی می پرسید. وقتی قشنگ ده بیست نفرو می پرسید و یه سری کلمه می موند که هیچ کس معنیشو بلد نبوده، دوستمو (یکی از همون گروه سه نفری) بلند می کرد. بعد برای کلمه هایی که اونم بلد نبود، منو به عنوان آخرین تیر ترکش بلند می کرد و هرچی کلمه مونده بود از من می پرسید!!

حالا این وسط یه سری کلمه ها بود که من و دوستم اصلا نمی دونستیم کجای کتاب بوده. این دوستم همیشه با خودش آکسفورد جیبی داشت. سریع در می آورد معنیشو چک می کردیم. بعضی وقتا معلم از من می پرسید معنی کلمه رو به انگلیسی جواب میدادم!! چون معنیشو همون دو دقیقه قبلش از رو آکسفورد چک کرده بودیم، فارسیشم کلا نمی دونستیم چی میشه نیشخند.

بعد از اینکه از پیش دانشگاهی فارغ التحصیل شدیم، یه بار همون گروه سه تایی کذایی رفتیم خونه ی معلممون و براش یه گلدون گل مصنوعی هم بردیم به عنوان تشکر. به این ترتیب من پام به خونه ی معلممون باز شد و از اون به بعد هر سال فک کنم رفتم خونه اش نیشخند.

البته خداییش هر سال نرفتم. هر سال بهش زنگ می زدم. مخصوصا روز معلم. ولی ماشاءالله تا 11 شب کلاس خصوصی داشت! نصف کلاساشم فک کنم به التماس بچه ها بود، وگرنه خودش اصراری نداشت. ولی دلش هم نمی اومد روی بچه ها رو زمین بندازه، وقتی می دید انقد علاقه مندن.

واسه همین کلاس خصوصی هاش، اصولا من نمی تونستم 12 اردیبهشت بهش تبریک بگم روزشو. همیشه با دو سه روز تاخیر موفق می شدم باهاش حرف بزنم!

از وقتی اومدم آلمان، هر وقت می رم ایران حتما میرم می بینمش. یکی از تاثیرگذارترین و محبوب ترین شخصیت های زندگیم بوده و هست چشمکلبخند.

--

جدیدا آدمایی که وقتی برم ایران باید ببینمشون خیلی زیاد شده!! نمی دونم وقتی این دفعه برم ایران چطوری باید مدیریت کنم این دیدارا رو!!

--

خدا رو شکر بالاخره راجع به این معلمم نوشتم. فک کنم یکی دو سالی بود می خواستم راجع بهش بنویسم لبخند!


[ ۱۳٩٤/۱/٩ ] [ ٢:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

به دوستم که تو پست قبل راجع بهش صحبت کرده بودم زنگ زدم. بر خلاف انتظارم زیاد صحبت نکردیم. کلا فکر می کنم شیش دقیقه اینا بیشتر نشد! فکر می کردم خیلی بیشتر بتونم حرف بزنم، ولی خب نشد دیگه. اینم مثل تز نوشتنمه که استاد میگه چند صفحه راجع بهش بنویس، من دو تا پاراگراف براش می نویسم، می برم نیشخند.

البته علت اصلی کم حرف زدنمون این بود که الان مشهد بود، رفته بود زیارت. ضمن اینکه فهمیدم دو تا بچه داره الان! یکیش شیش ساله بود، یکیش چهار ساله. داشتن سر و صدا می کردن و می اومدن ازش چیزی می پرسیدن. منم دیدم دیگه اذیت میشه بخوام خیلی صحبت کنم.

ولی چیزی که خیلی متعجبم کرد صداش بود. صدای منو نشناخت، اما من به شک افتادم، فکر کردم مامانشه. اصلا باورم نمی شد صداش این قدر تغییر کرده باشه. یعنی صدای آدم با بالا رفتن سنش این قدر تغییر می کنه؟ یعنی صدای منم همین قدر تغییر کرده و خودم خبر ندارم؟سوال

کلا زنگ زدم به دوستم که خوشحال بشم، ناراحت شدم! اصلا باورم نمی شد ما که این همه با هم دوست بودیم الان این قدر دیر به دیر از هم خبردار می شیم. طرف بچه اش به دنیا اومده، چهار ساله شده، تازه من خبردار شدم!!

فکر می کنم علت اینکه همه ی آدما فکر می کنن قدیما بهتر بوده همینه. همه ی آدما بچگی خودشونو با بزرگی خودشون مقایسه می کنن. اون همه مرام و معرفت و نزدیکی به دوستاشونو با دوران بزرگیشون که همه همدیگه رو فراموش کردن و هر کس درگیر زندگی خودشه مقایسه می کنن، بعد نتیجه می گیرن قبلا بهتر بوده!

--

از عصری که زنگ زدم به دوستم دارم فکر می کنم واقعا ما داریم زندگی می کنیم یا اونا؟ نه وایبر داره، نه لپ تاپ داره، نه تو فضای مجازی هیچ گونه زندگی ای داره. کلا هرچی زندگی داره تو فضای حقیقیه!

از طرفی خودش یه شهره، همسرش یه شهر دیگه که بیشتر از 1000 کیلومتر راهه تا شهر خودش. البته مدت های مدیدی هم اونجا زندگی کرده بودها. اما دیگه خسته شده بود از دوری (به قول خودش البته، فکر می کنم دوری از پدر و مادرش منظورش بود)، اومده شهر پدریش، همسرش رفت و آمد می کنه!

--

بیشتر از یه هفته است با همسر تو ترکیم! چایی سیاهو ترک کردیم. البته قضیه از اونجا شروع شد که برای اومدن بچه ها می خواستیم شویدپلو درست کنیم (آخرش شوید نزدیک به غذا!)، کمدا رو گشتم که ببینم چقدر شوید داریم. تو این کمد تکونی یه عالمه چای به لیمو و یه عالمه تر گل گاو زبون کشف شد!

ما هم دیدیم چایی سیاهمون داره تموم میشه، گفتیم فعلا این چای به لیموها رو بخوریم، حیف نشه. اون یه ذره چای سیاهی که مونده بذاریم واسه مهمونا فقط.

یکی دو بار درست کردیم، به نظرمون هیچ فرقی نداشت با چای سیاه. فقط رنگش کمرنگ تر بود. یه کمی بو داشت، ولی خیلی زود برامون عادی شد. الان دیگه کلا همین چایی ها رو می خوریم.

یه بار هم فقط گل گاو زبون درست کردیم، خیلی تیره بود. تصمیم گرفتیم از این به بعد قاطیشون کنیم که رنگش معتدل تر بشه. الان خیلی خوب شده، اندازه ی ترکیبش هم تقریبا دستمون اومده چشمک.

این قدی که ما از این چای ها داریم، فک کنم تا وقتی آلمان باشیم بسمون باشه نیشخند.


[ ۱۳٩٤/۱/۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز و دیروز خیلی برام روزای خوبی بودن.

دیروز شماره ی یکی از معلمای راهنماییمو گیر آوردم که بیشتر از پنج ساله دنبالشم. البته دیروز بهش زنگ زدم، ورنداشت. ولی مهم اینه که الان شماره شو دارم لبخند. امروز هم دوباره تلاش می کنم، اگه ورنداشت، بعد از عید بهش زنگ می زنم. آخه شماره ای که پیدا کردمو تو اینترنت پیدا کردم و با اینکه موبایله، به عنوان شماره ی کاری نوشته شده.

امروزم شماره ی یکی از دوستامو پیدا کردم که اونم پنج سال بود دنبال شماره اش می گشتم! یادمه درست روزی که تو اتوبوس بودیم با همسر که بریم شهر خودمون برای مراسم ازدواجمون، بهم پیامک داد. شماره شو نداشتم. با پیامک بهم راهنمایی کرد کیه: یک ب، دوی ب، سه ی ب، 102، 202، 302، 402!

بلافاصله اسمشو براش پیامک کردم. کلا پنج نفر بودیم که هفت سال با هم هم کلاسی بودیم. سه سال راهنمایی، سه سال دبیرستان، یه سال هم پیش دانشگاهی. بقیه رو شماره هاشونو داشتم، فقط این یکی رو نداشتم.

این دوستم سه سالشو میز جلویی ما بود (یا یکی اون ور تر)، چهار سالشم باهم هم میزی بودیم.

بعد از اون تماسی که گرفت، من چند ماه بعدش هرچی زنگ زدم به شماره اش خاموش بود. چندین بار دیگه هم تلاش کردم، همیشه خاموش بود.

خیلی پیگیری کردم که شماره شو پیدا کنم. از خیلی ها پرسیدم. ولی نتونستم پیداش کنم. تو اینترنت هم که هیچ نام و نشونی ازش نبود.

به هر حال خوشحال شدم که امروز بالاخره بعد از مدت ها شماره شو تونستم پیدا کنم لبخند.

حالا به این دوستمم می خوام زنگ بزنم. فقط مشکل اینه که تماس با موبایل خیلی گرونه. دقیقه ای ده سنته! آدم نمی تونه بشینه یه دل سیر حرف بزنه! باید اتفاقات این هفت هشت ده سال زندگیمو که دوستمو ندیدم، قشنگ آماده و خلاصه کنم، بعد زنگ بزنم نیشخند.

--

یه چیزی یه جایی می خوندم با این مضمون که اگه کسی تو یاد ما می مونه، به خاطر خوبی اونه، نه ما. واقعا راست میگه. این دو نفرو همیشه خیلی دوست داشتم. خیلی الگوی اخلاق بودن لبخند.

--

پونزده روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۱/۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز با استاد اسکایپی صحبت کردم. صبحش ایمیلمو جواب داد، عذرخواهی کرد و گفت اشتباه نکرده، منظورش همون سه شنبه بوده. اما سه شنبه صبح مجبور شده بچه شو ببره بیمارستان. بعدش هم خیلی خسته و آشفته بوده، کلا یادش رفته که عصر قرار گذاشته.

بعدش هم گفته بود امروز (یعنی دیروز) یا جمعه می تونیم قرار اسکایپی بذاریم. منم سریع جواب دادم گفتم همین امروز خوبه.

خلاصه، ساعت 2 قرار گذاشتیم و صحبت کردیم. طبق معمول نتیجه ی خاصی که نداشت! یه سری کارا رو که کرده بودم بهش گزارش دادم و گفت خوب کاری کردی این کارو کردی.

یه سری چیزا رو هم ازش پرسیدم که طبق معمول جوابی نداشت. بهش میگم واسه فلان چیز چیکار کنیم؟ متقابلا می پرسه خب چیکار کنیم؟ خنثی.

حالا تو کار فعلیم دارم دوباره یه سری ران می گیرم از برنامه ام. از اون رانا که هر کدومش نصف روز طول می کشه! باید 30 تا ران بگیرم (سه تا ده تا!). امیدوارم حداقل ده تاشو بتونم تا قرار بعدیمون که پنج شنبه است برسونم!

--

همین دیروز پریروز یه هواپیمای آلمانی که از اسپانیا می رفته دوسلدورف سقوط کرده (مال شرکت GermanWings). به استاد می گم قرار بعدیمونو کی بذاریم. میگه من هفته ی بعد میرم کنفرانس، اگه سقوط نکنه، چهارشنبه عصر می رسم!

--

سقوط هواپیما عمدی بوده. یعنی خلبان هواپیما رو سقوطونده! دلم برای اون همه مسافر بی گناه خیلی سوخت. خدا بیامرزدشون.

 

[ ۱۳٩٤/۱/٦ ] [ ٩:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب خیلی چیزا یاد گرفتم که اینجا ننوشتم! از کتاب ها و بحث های مختلفی.

اول از همه چند تا جمله از کتاب سلوک محمود دولت آبادی براتون می نویسم. این کتابو خوندم، ولی راستش آخرش هم هیچی ازش نفهمیدم! از اون کتابا بود که توش موضوع خاصی دنبال نمی شد، یه سری اتفاقاتی می افتاد، اما یه مقداری عظیمی از کتاب افکار اشخاص بود، یعنی اینکه طرف با خودش داره چه فکرهایی می کنه.

--

جنابت، آری جنایت. کشتن روح انسان جنایت بی خون و خنجری است که زن، فقط زن می تواند آن را با ظرافت تمام به انجام برساند و تو را وانهد با کالبدی انباشته از نفرت.

--

- تو تمام هستی مرا تصرف کرده ای.

- من تو را تصرف نکرده ام، من خود را در تو جسته ام از آن دمی که تو را بازیافته ام.

--

انسان تا به زندگی پشت نکرده باشد، مرگ بر او چیره نمی شود. این که چه عواملی سبب می شوند شخص روی از زندگانی برگرداند و پشت کند به آن، می توانند بی نهایت باشند. اما این اتفاق باید بیفتد؛ عنی انسان به ر دلیل و علت باید دست رد بر سینه ی زندگی بگذارد تا مرگ مجال وارد شدن بیابد و بر شخص چیره شود.

 

--

حالا یه کمی هم می خوام از کتاب هزار و یک کلمه (جلد سوم)، نوشته ی حسن حسن زاده آملی براتون بنویسم. این کتاب شدیدا متن سنگینی داره. من فکر می کنم از هر صد صفحه اش اندازه ی نیم صفحه بیشتر نمی فهمم!! ولی خب همونا رو اینجا می نویسم. به هوای اینم نباشین که من جمله های آسون می نویسم، پس متنش آسونه، کتاب پر از جملات و احادیث عربیه که هیچ ترجمه ای براشون نوشته نشده.

اینایی هم که من می نویسم، خیلی هاش مسائل جانبی کتابه، نه موضوعات اصلیش ولی خب من فهمم در همین حده دیگه نیشخند.

--

ای عزیز آگاهی به مشتی اصطلاحات در عرفیات و مفاهیم الفاظ را دانش انگاشتن، به مثابت آماس را فربهی پنداشتن است!

--

یه قسمت کتاب به شکل بسیاااااار مفصل، از جنبه های مختلف توضیح داده که حدیث "من عرف نفسه فقد عرف ربه" به چه معنیه.

مثلا یکیش اینه: من عرف نفسه بان بدنها صوره روحها و رتبه نازله منه فقد عرف ربه بأنّ العالم صوره النفس الرحمانی.

خودم ترجمه اش می کنم: هر کس در مورد خودش آگاهی پیدا کنه و بفهمه که بدنش صورت و جلوه ای از روحش هست و در واقع مرتبه ی نازلی از روحش هست، درک می کنه که دنیا هم مثل جلوه ای از رحمانیت خداست. (من حوصله نداشتم همه شو بخونم، چون همشون عربی بودن، بدون ترجمه، فقط کوتاهاشو خوندم. اگه کسی فارسی کامل این موارد رو که این نویسنده نوشته جایی پیدا کرد، به منم بگه لطفا لبخند ).

در همین بابا، در مورد اینکه آدم خودش رو بشناسه (و صد البته نقص های خودش رو) به نقل از مثنوی می گه:

نقصها آیینه وصف کمال/ وآن حقارت آینه عز و جلال

زان که ضد را ضد کند پیدا یقین/ زانکه با سرکه پدید است انگبین

هر که نقص خویش را دید و شناخت/ اندر استکمال خود ده اسبه تاخت

زان نمی پرد بسوی ذوالجلال/ کو گمانی می برد خود را کمال

 

---

این قسمتو به زبون خودم می گم. میگه یکی بودن خدا از جنس عددی نیست، مثل اینکه می گیم زمین یکی، آفتاب یکی و ماه یکی. چرا که وحدت خداوند، وحدتی هست که بهش می گن وحدت صمدی، طوری که در توصیف خدا می گیم هو الاول و الآخر و الاظاهر و الباطن.

اما رضا هم در توصیف توحید صمدی خدا می گن : یا من علی فلا شیء فوقه، یا من دنی فلا شیء دونه.

این همون چیزیه که حکما بهش میگن وجود غیرمتناهی و عرفا بهش میگن وحدت وجود (از این به بعد اگه این عبارت وحدت وجودو شنیدین، بدونین منظور چیه چشمک).

--

قبل از اینکه متن کتابو بنویسم، اینو بگم که میگه درهای بهشت هشت تاست و درهای جهنم هفت تا. حالا بقیه شو بخونین:

مشاعر حیوانی هفت است: پنج ظاهر که حواس خمس اند و دو باطن که خیال و وهم اند. این مشاعر هفتگانه اگر در تحت تدبیر و تصرف عقل باشند با خود عقل هشت در بهشت می شوند، وگرنه هفت در جهنم اند.

--

به نقل از کشکول شیخ بهایی میگه (خودم فارسیش کردم) نقل شده از بعضی از همسرای پیامبر که گفتن ما یه بار گوسفندی رو ذبح کردیم و بیشترش رو صدقه دادیم و فقط کتف گوسفند موند. پیامبر که اومد بهش گفتیم هیچی از گوسفند نموند به جز کتفش. پیامبر گفت همه اش موند، به جز کتفش.

(منظور اینکه اون چیزی رو که آدم صدقه بده در واقع براش مونده و هرچیزی رو که آدم برای خودش نگه داره در نهایت به دردش نمی خوره).

--

از پیامبر نقل شده که : من مات فقد قامت قیامته. هر کس که مرد، قیامتش برپا شده.

--

خب حالا یه کمی از درس های اون جلسه ی قرآنمون بگم که از قضا دقیقا به همین جمله ی آخر خیلی مرتبط بود و دقیقا بحث همین بود که ما همین الان داریم از پل صراط رد می شیم. پل صراطی به اون معنی که ما فکر می کنیم وقتی می میریم تازه می خوایم رد بشیم در کار نیست. (اگه می خواین دستتونو به نرده ای جایی بگیرین، همین الان بگیرین چشمک).

آیه ی 86 سوره ی بقره میگه کسایی که زندگی دنیا رو به بهای آخرت خریدن (اشتروا الحیاه الدنیا بالآخره) هیچ تخفیفی داده نمیشه تو عذابشون. منظور از این آیه کسایی هستن که دقیقا به خاطر منافع دنیویشون و با علم به کاری که دارن انجام میدن، دستورای خدا رو زیر پا میذارن. (میدونم معنیش واضح بود، ولی به عنوان نکته عرض کردم لبخند)

آیه ی 88 هم توش کلمه ی لعنت داره. معنی لعنت، عدم وجود رحمته و لعنت کردن مخصوص خداست. ما نمی تونیم کسی رو لعنت کنیم.

--

یه جمله هم یکی از بچه ها اون روز خونه مون بود گفت که اونم برام جالب بود، اونم بنویسم، بعد دیگه نمی نویسم نیشخند.

می گفت خوب بودن، خودش یه عمله. فرق داره با بد نبودن. توهم برمون نداره که همین که تهمت نمی زنیم، غیبت نمی کنیم و کلا بد نیستیم، پس خوبیم. بد نبودن موضع انفعالی داره، ولی خوب بودن خودش یه فعله.

--

خب دیگه تموم شد یاد گرفته هام لبخند.

--

 

شونزده روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۱/٥ ] [ ٧:٥٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پست طولانی است، قبل از خواندن آماده شوید چشمک.

--

و اما وقایع اتفاقیه ی امروز.

هفته ی پیش (نمی دونم بهتون گفتم یا نه) استادم ایمیل زده بود که دوباره مرخصی داره (parental leave) و ساعت های کاریش به هم ریخته. بچه اش مهد کودکی شده، استاد باید باهاش تا یه مدت بره مهدکودک که بچه عادت کنه. واسه همین ساعتای کاریشو باید عوض کنه و بعد از ظهرها می تونه کار کنه.

تو ایمیل کلی ای که زده بود گفته بود قرارامو باهاتون باید بذارم پنج شنبه عصر یا روزای دیگه عصر.

هفته ی پیش که استادو حضوری دیدم، گفتم بالاخره ما کی ها قراره همو ببینیم؟ آخه ایمیلش خیلی طولانی بود و گفته بود حتی می تونین صبح ها بیاین تو شهر، جایی که هستم (نمی دونم منظورش مهد بچه اش بود؟ خونه اش بود؟!!).

خلاصه، رو یه سری چیزا توافق کردیم و در نهایت ایمیلی برای ساعتش با هم بحث کردیم. طبق ایمیل استاد قرار شد Tue afternoon ساعت 4 تا 5 همو ببینیم.

حالا من امروز به خاطر اوستا کوبیدم رفتم اونجا. ساعت 4 رفتم در اتاقش می بینم قفله! از هر کس هم پرسیدم گفت من کلا امروز استادتو ندیدم. تا 4:20 منتظرش شدم، نیومد. اومدم اتاقم بهش ایمیل زدم قرارمون چی شد؟ مگه قرارمون امروز ساعت 4 نبود؟ آیا اشتباه کردی و منظورت پنج شنبه عصر بوده (Thu)؟سوال هنوزم که هنوزه جوابی از استاد نگرفتم!! این که از استاد!

خبر دیگه اینکه امروز هم اتاقیم قبل از اینکه بره خونه شون بهم گفت مثل دفعه ی قبلت میری؟ گفتم نه، یه ذره دیرتر میرم. چطور؟ گفت قطارهای محلی تو شهری بعضی هاشون امروز کار نمی کنن. اون مسیری که میره به سمت مرکز شهر، یکی از تونلای بین راهش مشکل داره (که ظاهرا هفته ای یکی دو بار هم مشکل داره!!). اگه خواستی بره و تا اون موقع درست نشده بود، از این مسیر برو.

برام روی یه کاغذ نوشت که چطوری باید برم. باید دو ایستگاه در جهت خلاف ایستگاه مرکزی قطار می رفتم، بعد با یه خط دیگه (که اصلا از اون تونل نمی گذره) برم ایستگاه قطار.

منم سر ساعت همیشگیم خوش خوشان پا شدم راه افتادم بیام خونه مثل همیشه. وقتی رفتم سر سکوی همیشه ام دیدم نوشته قطار کار نمی کنه امروز. مجبور شدم مسیری که هم اتاقیم بهم نشون داده بودو برم.

در جهت مخالف دو تا ایستگاه رفتم و اونجا منتظر شدم که یه قطار دیگه بیاد منو تازه ببره ایستگاه مرکزی قطار*. اونجا هم قطارش تاخیر داشت. یکی دو تاش که کلا کنسل شده بودن. اونجا منتظر بودم که یه آقایی که به نظر من قیافه ی ترک داشت رو دیدم. یه لحظه چشم تو چشم شدیم و من خیلی عادی نگاش کردم. رومو برگردوندم که تابلوی برنامه ی قطارا رو ببینم که به آلمانی گفت ببخشید. جوابشو ندادم، چون اولا پشتم بهش بود و مطمئن نبودم با من باشه، دوما گفتم من که اینجا غریبه ام، این الان هرچی از من بپرسه من بلد نیستم. یا آدرس می خواد، یا راجع به برنامه ی قطارا می پرسه، منم که بلد نیستم. بذار از یکی دیگه بپرسه.

بعد به فارسی گفت ببخشید. برگشتم سلام کرد و احوال پرسی و از این چیزا. گفتم از روی ظاهرت فهمیدم ایرانی هستی و شروع کرد به صحبت کردن. از اون آدما بود که خیلی خیلی دلش می خواست حرف بزنه. خیلی زندگی بهش سخت می گذشت. یکی از اولین سوالایی که ازم پرسید این بود که چند وقته اینجایی؟ تازه اومدی؟ گفتم تقریبا چهار سالی میشه.

بعدش دیگه شروع کرد به اینکه از آلمان اصلا راضی نیست و این حرفا. البته حرفاش اصلا مدل نق زنی و غر زنی نبود. مدل حسرت به دلی بود. حسرت اینکه چرا اومده؟ حسرت اینکه چرا بهترین سالای عمرشو این طوری گذرونده.

تا وقتی قطار اومد با هم صحبت کردیم. حتی بعدش هم با هم سوار شدیم و صحبت کردیم. تازه بلیت درجه یک داشت، و بلیتش به جز خودش برای یه نفر دیگه هم معتبر بود، گفت با من بیا درجه یک بشین. منم رفتم باهاش درجه یک و گذاشتم بقیه ی حرفاش بزنه.

از دوازده سالگی اومده بود آلمان با خانواده اش. 17 سال پیش تصادف کرده. طرفی که بهش زده مقصر بوده، زده و فرار کرده. اینم داغون شده. البته هیچ جای بدنش به گفته ی خودش خش هم ورنداشته تو تصادف. هم کمربند داشته، هم ایربگ داشته. اما سرش داغون شده.

طوری که چندین عمل روی سرش انجام شده و پزشکا امیدی به زنده موندنش نداشتن، ولی زنده مونده. البته یه مدتی تو کما بوده اولش. بعد پزشکا امیدی نداشتن بتونه آلمانی حرف بزنه (زبون مادری و زبون دوم به شکل های متفاوتی تو مغز ذخیره میشن و این اتفاق محتمله که کسی تصادف کنه و زبون مادریش یادش بمونه، اما زبون دوم کلا یادش بره.) ولی حرف زده. پزشکا امیدی نداشتن که بتونه دوباره یه روز راه بره، ولی بعد از چهار سال روی ویلچر بودن، موفق شده دوباره راه بره.

خیلی به خدا اعتقاد داشت، خیلی زیاد. آدمی بود که خدا رو تو زندگیش حس کرده بود. اما به قول خودش می گفت من به عیسی و محمد و هیچ کس معتقد نیستم، اما قربون خدا برم که همیشه هست.

به گفته ی خودش با نوه ی خاله اش ازدواج می کنه، اما طرف دو هفته بعد از ازدواج میگه من آلمان نمیام! خودش می گفت خیلی مهریه اش کرده بودم، طرف با خودش فکر کرده که عقد می کنیم و من میگم نمیام و اونم مجبور میشه طلاق بده و منم یه عالمه مهریه می گیرم. دیگه نگفت کارشون نهایتا به کجا کشیده و مهریه رو داده یا نه.

بعد از اون قضیه تو آلمان با یه دختر ایرانی دوست میشه که سه ماه بعد از تصادفش ولش می کنه.

وقتی هم که تصادف کرده به مامانش نگفتن تا دو هفته. بعد که دیدن نمی تونن نگهداریش کنن، زنگ زدن به مامانش که بیا بچه ات داره می میره. چهار سال زندگیشو (اگه درست یادم باشه) اصلا زندگی نکرده بود. یعنی زنده مانی کرده بود. می گفت هیچ حافظه ای نداشتم تو اون مدت. هیچی یادم نمی اومده. چشام باز بوده و بهشو بودم، اما خاطره ای نداشتم از اینکه چه اتفاقایی تا الان افتاده برام.

فقط مامانم هر روز با چشم گریون منو تر و خشک می کرده تا وقتی که بهتر شدم. بعد از یه مدت که حافظه اش برگشته و حداقل مفهومی از زندگیو درک می کرده. هرچند که رو ویلچر بوده و از نظر جسمی خیلی داغون بوده.

می گفت یه چیزی که ازش خیلی بدم میاد اینه که آدما منو پست ببینن. مخصوصا پیرا رو بیشتر دیدم که این طوری ان. آدمو که می بینن میگن نگاش کن، الانه که بیفته، نمی تونه راه بره.

وسط راه برادرش زنگ زد، اسم تمام برادراشو تو حرفاش گفته بود! جالب بود که به برادرش هم گفت که یه خانومی رو دیدم که ایرانیه، دارم باهاش صحبت می کنم و از این حرفا. خیلی دلم براش سوخت. به وضوح می تونستم حس کنم چقدر دلش می خواد حرف بزنه. انگار هیچ کس تا حالا نخواسته به حرفاش گوش بده.

آخه خیلیه، یه آدمی که به قول خودش به هیچ پیامبری اعتقاد نداره، به صورت خودجوش بیاد به یه آدمی که روسری داره سلام کنه و شروع کنه به حرف زدن. اینجا ایرانی ها معمولا از هم فراری ان! ولی این بنده خدا انقد دل پری داشت که دلش می خواست فقط یکی بشنوه، براش مهم نبود طرف چه اعتقاداتی داره. همین که ایرانی بودی و می تونست به زبون مادریش صحبت کنه، براش کلی بود. مخصوصا که فکر نمی کنم یه سری از حرفا برای آلمانی ها خیلی گفتنش مفهومی داشته باشه (مثل همون مهریه و طلاق و این حرفا).

خلاصه، کلی از زندگیش گفت و اینکه خودش چیکاره بوده و برادراش چی کاره هستن و از این حرفا.

تا وقتی رسیدیم ایستگاه مرکزی قطار همین طوری صحبت کرد. بعدش دیگه من باید پیاده میشدم، اون هنوز تو قطار بود. خداحافظی کردم و اومدم بیرون.

از اونجایی که قطارها به هم ریخته بود، قطار خودمو از دست دادم. بدو بدو رفتم که به قطار بعدی حداقل برسم. بهش رسیدم، ولی قطار با ده دقیقه تاخیر راه افتاد.

رسیدم دهات خودمون، همسر تو راه که بودم بهم پیامک داد که یادم نره دوچرخه مو وردارم از جلوی ایستگاه (همون جایی که اون روز قفل کرده بودم). منم رفتم ورداشتم و تا ایستگاه قطاری که منو میاره خونه مون رکاب زدم. راهی نبود. اندازه ی دو سه دقیقه بود با دوچرخه. با ترام هم اگه می رفتم یه ایستگاه بیشتر نبود.

اونجا یه قطار وایستاده بود، یه قطار دیگه اومد پشتش نگه داشت. منم سریع رفتم سوار شدم، بعد یه ایستگاه که رفت، دیدم ایستگاه مرکزی قطاره خنثی. فهمیدم اشتباهی سوار شدم و دور خودم دور زدم. دوباره با دوچرخه رکاب زنان رفتم سر ایستگاه نیشخند. با قطار بعدی اومدم خونه.

--

یه ماهی هست فک کنم که یه سری همسایه ی جدید برامون اومده. دو تا پسر آلمانی ان. وقتی من اومدم، اونا بیرون خونه وایستاده بودن، داشتن سیگار می کشیدن. منم صاف رفتم کنارشون نگه داشتم! خب جلوی در خونه بودن دیگه. یه کم منو نگاه کردن، تعجب کردن انگاری. انتظار نداشتن من برم تو اون خونه! نمی دونم منو تا حالا ندیده بودن؟سوال لابد ندیده بودن دیگه. منم نه تنها رفتم تو خونه، بلکه دوچرخه مو هم بردم اتاق دوچرخه نیشخند. دیگه مطمئن شدن مال همین خونه ام!

به این ترتیب روز ما تموم شد لبخند.

--

* فکر می کنم تا الان تو نوشته هام متوجه شدین، ولی محض احتیاط یه بار برا همیشه توضیح میدم چشمک. ایستگاه مرکزی قطار به ایستگاه اصلی قطار یه شهر می گن که هم قطارهای محلی ازش می گذرن، هم قطارهای سریع السیر.

مثلا ما تو تهران یه ایستگاه مرکزی قطار داریم که همون راه آهن خودمونه. حالا اگه مثلا قطار تو پاکدشتم یه ایستگاه داشته باشه، ممکنه اونم یه ایستگاهی از تهران حساب بشه، ولی ایستگاه اصلی نیست.

[ ۱۳٩٤/۱/٤ ] [ ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قرار گذاشته بودیم با بچه ها که روز اول سال برای ناهار بریم یه شهر نزدیکمون که یه رستوران ترک خیلی خوب داره، هم غذاش با کیفیته، هم رستورانش محیطش خوبه.

تنها مشکل این رستوران اینه که همیشه انقد شلوغه که اولا باید سرپا وایستی منتظر تا میز خالی بشه و بری بشینی، دوما وقتی نشستی انقد مشتری سرپا هست که به محض اینکه غذات تموم میشه، کارمنداش میان ظرفا رو جمع می کنن و با زبون بی زبونی می گن لطفا تشریف ببرین!!

خلاصه، شب قبلش، موقع شام بچه ها گفتن که اونا برای خودشون بلیت دارن. منم بلیت داشتم. می موندن همسر و اون یکی دوستمون. ما به هوای این بودیم که یه بلیت گروهی پنج نفره بخریم و هزینه شو تقسیم کنیم ولی خب اونا به هوای این بودن که از بلیت خودشون استفاده کنن، و خب مسلما ارزون تر میشد براشون. ما هم گفتیم خب اشکالی نداره، یه کاریش می کنیم دیگه.

همسر و این دوستمون گفتن با دوچرخه میان. مسیر شهر ما تا این شهره خیلی قشنگه، ما چندین بار قصد کردیم یه بار با دوچرخه بریم، ولی هیچ وقت قسمت نشده! منم به همسر گفتم منم با دوچرخه میام. قرار شد صبح ما سه تایی با دوچرخه بریم، دون دو نفر دیگه هم با قطار بیان.

من دو سه روزی بود گلوم یه کمی درد می کرد ولی تحویلش نمی گرفتم. صبح که بلند شدیم قرار شد اول با همسر بریم یه جایی دوچرخه ی منو باد کنیم بعد بریم دنبال اون دوستمون و سه تایی بریم. اما هنوز ده دقیقه رکاب نزده بودیم که من دیدم اصلا حالم خوب نیست. باد خیلی در جهت مخالف بود، منم همه اش آبریزش بینی داشتم، اشکم هم کم کم اضافه شده بود، معلوم شد حسابی سرما خورده بودم. گفتم نه من نمیام این طوری. آخه مسیر هم یه طوری بود که اگه از مسیر دوچرخه می رفتیم، دیگه راهی نداشت که من بگم وسطش با قطار میام. باید تا آخر رکاب می زدم.

اولش هی سعی کردم چیزی نگم، ولی دیدم نمیشه، واقعا اگه این طوری بریم، من حتما فرداش می افتم. به همسر گفتم میام تا دوچرخه مو باد کنم، بعد از اونجا میرم ایستگاه قطار، با قطار میام. گفت باشه.

دوچرخه رو که باد کردیم، من با دوچرخه رفتم تو ایستگاه اتوبوس که تا همون ایستگاه قطارو هم با اتوبوس برم.

از طرفی همسر صبح می خواست بره یه دارویی که سفارش داده بود به داروخونه (بعضی داروها درست کردنی ان، وقتی دکتر نسخه می نویسه، میری داروخونه، میگه آماده می کنم، مثلا فردا بیا بگیر) رو بگیره، ولی من زنگ زدم به مامانم و احوال پرسی و این حرفا، دیگه دیر راه افتادیم و گفتیم ولش کن، برگشتنی می گیریم دارو رو.

موقعی که می خواستیم از همسر جدا شیم و من برم سمت ایستگاه اتوبوس، گفتم پس رسیدتو بده، من برم بگیرم از داروخونه. آخه اگه من اون موقع با قطار راه می افتادم، مسلما خیلی خیلی زودتر از همسر اینا می رسیدم.

دیگه یه هفت هشت دقیقه ای وایستادم تا اتوبوس اومد. دو ایستگاه بعدش پیاده شدم که برم داروخونه. از اون ایستگاه تا داروخونه رو رکاب زدم. کاملا در جهت موافق باد بود مسیرم و خیلی خوب بود. خیابون هم هر دو طرفش ساختمون بود، اصلا باد نمی خورد بهم. یه خوبی بزرگ ترش هم این بود که خودم خوش خوشان رکاب می زدم، یه ذره می دیدم باد میاد، سرعتمو کم می کردم که اذیت نشم. ولی اون اولش که با همسر بودم، خب اون تندتر رکاب می زد، دوچرخه اش هم بزرگ تر بود (تایراش بزرگ تر بود و با یه بار رکاب زدن بیشتر از من راه می رفت)، من با سرماخوردگیم اذیت میشدم بخوام پا به پاش برم.

خلاصه که تا داروخونه رو که چند دقیقه ای بیشتر نبودو با دوچرخه رفتم. داشتم جلوی داروخونه قفل می کردم دوچرخه رو که احساس کردم یکی یه چیزی رود داد زد، گفت. سرمو آوردم بالا، دیدم یه آقای راننده، توی یه ماشین، تو لاین اون وری خیابون ازم می پرسه فلان فروشگاه کجاست؟!!! اصلا سابقه نداره همچین چیزی تو آلمان!! نمی تونستم مسیر دقیقو بهش بدم. می دونستم باید مستقیم بره، بعد بپیچه سمت چپ، ولی نمی دونستم تقاطع چندم بپیچه. دیدم اگه بهش بگم مستقیم، چپ، این یه وقت تو تقاطع اول می پیچه که مطمئنم غلطه. واسه همین دم نقدی بهش گفتم همینو مستقیم برو. آخه اون فروشگاهی که می خواست، سمت چپش پیدا بود، یعنی خیلی دور نبود از پیچ، می تونست هر وقت دید بپیچه. البته امیدوارم خودش با دقت نگاه کرده باشه همه جا رو نیشخند.

رفتم داروی همسرو گرفتم و برگشتم که برم ایستگاه قطار و راه بیفتم. تو راه یکی از بچه های ایرانی رو دیدم. گفت اولین نفری ام تو سال جدید که می بینه لبخند. سال نوو به هم تبریک گفتیم و من راه افتادم به سمت ایستگاه قطار.

وقتی رفتم ایستگاه قطار، دیدم یه قطاری هست که سه دقیقه دیگه راه می افته. سریع رفتم سکوی مورد نظر. از مسئول قطار که اونجا بود پرسدیم فلان جا میره؟ گفت نه. نگاه کردم به تابلو دیدم این از ایستگاه مرکزی قطار اونجا رد نمیشه، از ایستگاهای دور و برش رد میشه. خدا رو شکر کردم که پرسیدم.

دوباره برگشتم بالا، با دستگاها چک کردم، دیدم یه قطار دیگه هست که ده دقیقه دیگه میره. یه کمی همون بالا که گرم تر بود ایستادم و سر وقت راه افتادن قطار که شد رفتم تو ایستگاه.

خدا رو شکر قطار خلوت بود، همون اول جا پیدا کردم و نشستم. وقتی من رسیدم به شهر مذکور، اولین نفر از گروهمون بودم. نه همسر اینا رسیده بودن، نه اون یکی بچه ها. همون جوری تو ایستگاه موندم تا بقیه اومدن.

برای رفتن به رستوران قرار شد من و بچه ها با ترام بریم، همسر اینا با دوچرخه شون بیان. دوستامون گفتن ما بلیت داخل شهر نداریم، رفتن دوتایی بلیت خریدن. بلیت من واسه داخل شهر هم کار می کرد. خلاصه، با ترام راه افتادیم.

وقتی رسیدیم همون طوری که گفتم آدم از سر و کول رستوران بالا می رفت! تا وقتی همسر اینا اومدن، ما تو صف جا وایستادیم و جا برامون خالی شد. رفتیم نشستیم غذامونو سفارش دادیم. Adana Kebap ترک ها یه چیزیه شبیه همون کباب کوبیده ی خودمون (ولی به خوبی کباب خودمون نیست به نظر من). من همونو سفارش دادم و همسر یه چیز دیگه (که اسمش سخت بود، بلد نیستم نیشخند).

یه خوبی که تمام منوهای اینا داره اینه که زیر هر اسمی، محتویاتشو نوشتن. یعنی حتی اگه ندونین آدانا کباب چیه، می تونین زیرشو بخونین، بفهمین بالاخره چی قراره بخورین.

خلاصه هنوز لقمه ی آخر از گلومون تازه پایین رفته بود که مسئولش اومد بشقابا رو جمع کرد. ما هم یه چند دقیقه بعدش مجبور شدیم بلند شیم دیگه.

برگشتنی هم رفتیم مک دونالد. بچه ها بستنی خوردن، ولی من چیزی نخوردم چون سرما خورده بودم. بعد از مک دونالد هم باز همسر و دوستمون با دوچرخه برگشتن، من و اون یکی بچه ها هم با قطار.

من تو ایستگاه مرکزی قطار باید پیاده میشدم، اونا یه ایستگاه دیگه که نزدیک خونه شون بود. یعنی من باید زودتر پیاده می شدم. خلاصه، من پیاده شدم راه افتادم به سمت ایستگاه ترام که برم خونه.

بین ایستگاه مرکزی قطار و ایستگاه ترامی که باید می رفتم، باید از یه محوطه مانندی عبور می کردم. یه جاییه که خیابون نیست، اما خب ماشین هم می تونه ازش عبور کنه.

تقریبا چهار پنج متر مونده به اینکه برسم به اون ورش و وارد خیابون بشم یه آقای آلمانی از رو به رو اومد و به طرز عجیبی به سمت من اومد. طوری که من یه کم ترسیدم. محوطه به اون بازی، می تونست از سه چهار متری من رد بشه، ولی صاف داشت می اومد به سمت من!

از کنار من که رد شد، گفت ISLAM و رفت! نمی دونم به نظر خودش فحش داد بهم؟سوال یه آقای آلمانی دیگه هم اونجا بود که دو تا بچه داشت، دور و بر کالسکه ی بچه اش بود و سرگرم اونا. برگشت یه نگاهی کرد، ولی هیچی نگفت. به نظرم اومد نگاهش خیلی متعجبانه بود. فکر می کنم اونم جا خورد از این حرکت طرف! که خب برا چی اینو گفت؟ اصلا هدفش چی بود؟

راهمو ادامه دادم و تو ایستگاه ترام وایستادم. خدا رو شکر قطار مسیری که می خواستم زود اومد و زود رسیدم خونه.

همسر تقریبا 50 دقیقه بعد از من رسید خونه. وقتی رسیدیم هر دو تامون خسته بودیم. من تب داشتم. همسر هم خسته بود از اون همه رکاب زدن. حساب کرده بود، دیده بود کلا 50 کیلومتر رکاب زده!

از بس خسته بودیم، ساعت هشت و نیم رفتیم خوابیدیم و به این ترتیب اولین روز سالمونم تموم شد لبخند.


[ ۱۳٩٤/۱/٢ ] [ ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خب دیگه اولین پست سالمونم با نام خدا شروع کردیم که تا آخر سال هوامونو داشته باشه، فکر هم نکنه عید دیدنیش نرفتیم چشمک.

جمعه که همه اش از صبح کار داشتیم. برای شام سه نفر مهمون داشتیم و مسلما قصدمون این بود که ماهی درست کنیم براشون. همسر روز قبلش رفت شوید آورد از انباری که شویدپلو درست کنیم. بعدش طی یک سری اکتشافاتی که به عمل اومد مشخص شد ما بیشتر از ده برابر اون چیزی که همسر رفته با زحمت از انباری آورده رو تو کشوی آشپزخونه مون داشتیم!!

حالا جالبش این بود که آخرش هم پلوی ساده درست کردیم! کلا یادم رفت موقع درست کردن شوید بریزم تو غذا!

یه مدل شیرینی بدون فر هم اومدم درست کنم. از رو یه سایتی (یا شایدم وبلاگی) که نمی شناختم شروع کردم به درست کردن. وقتی تموم شد دیدم بامیه تولید شده خنثی. بعد از درست کردن یه هفت هشت تاییش، دیدم خب این که بامیه شد، من که نمی تونم الان بامیه جلو بچه ها بذارم، بقیه شو همین طوری که تو قابلمه بود (تو قابلمه موادو هم زده بودم) گذاشتم رو گاز که به صورت کیک بپزه، بعدا خودمون بخوریمشون.

به این ترتیب هیچ شیرینی ای نداشتیم وقتی بچه ها اومدن! فقط یه کم شکلات رو میز بود و یه کمی هم مغز پسته و بادوم و از این چیزا. حتی تخمه هم نداشتیم نیشخند. البته خب اشکالی هم نداره. نه اینجا ایرانه، نه ما اون قدری مهمون داریم که بخوایم نگران باشیم!

به بچه ها گفته بودیم ساعت 8 بیان. ولی تا اومدن فک کنم بیست دقیقه به نه اینا بود. ما هم طبق معمول ته دیگمون دیگه خراب شد تا اون موقع. البته خب تقصیر خودشون بود دیگه!

یه کمی بچه ها نشستن و چایی و تنقلات خوردن و بعدش رفتیم شام بخوریم. برای شام به جز ماهی، یه کمی هم سالاد ماکارونی درست کرده بودیم که البته در کنار هم خیلی زیاد شد! یعنی یه جوری که فکر می کنم اندازه ی یه وعده سالاد ماکارونی برای هر دومون مونده و اندازه ی یه وعده هم برنج!

بعد از ناهارم حرف زدیم تاااا لحظات ملکوتی تحویل سال! توپ در کردن تحویل سالو هم با ویژه برنامه ی بی بی سی دیدیم. شبکه های ایرانی که نمی دونم چرا چندین ساله دیگه توپ ندارن موقع تحویل سال! یه جوریه که هی باید به همدیگه نگاه کنیم بپرسیم تحویل شده سال یا نه؟!!

بعداز تحویل سالم به هم تبریک گفتیم و یه کمی وایبر بازی به بقیه تبریک گفتیم! منم زنگ زدم به خانوم برادر کوچکتر و بعد هم با برادر کوچیکتر صحبت کردم. آخه بقیه ی خانواده که ایران بودن و نصف شب مطمئنا بیدار نمی موندن.

بقیه ی دوستامونم (اونایی که می دونستن خانواده شون بیدارن) زنگ زدن به مامان و باباشون و بعدش دوباره نشستیم کمی صحبت کردیم. دم رفتن هم دیدیم بچه ها برای تولد همسر کادو خریده بودن. کادوهاشونو دادن و ما کلی خوشحال شدیم لبخند. اصلا انتظارشو نداشتیم، سوپرایز خوبی بود لبخند.

دیگه یک و نیم اینا بود که بچه ها رفتن تاااااا فردا ظهرش که قرار بود دوباره همون ببینیم!


[ ۱۳٩٤/۱/٢ ] [ ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب