یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این آخر هفته خیلی چیزای جدیدی رو تجربه کردیم! یه روز که خیلی هم گشنه مون بود، تصمیم گرفتم یه غذای جدید درست کنم. چند تا غذا به همسر پیشنهاد دادم، میگه ببین من الان گشنه مه، همه ی این غذاها به نظرم خوشمزه میاد نیشخند.

در نهایت یه قاطی پلویی درست کردم که توش هویج و نخودفرنگی هم داشت. فک نمی کردم این قدر خوب بشه، ولی خیلی خوب شد. همیشه فک می کردم هویج غذا رو خیلی شیرین می کنه ولی خب این طوری نشد. به شما هم توصیه می کنم استفاده از هویج تو غذا رو چشمک.

دیشب هم اومدم پای سیب درست کنم. چند سال پیش (شاید پنج شیش سال پیش) یه بار یکی از هم اتاقی هام یه روز اومد خوابگاه، با یه چند تا چیز شبیه کیک یزدی، اما خیلی خیلی بزرگ تر. روش هم پر از دارچین بود. به نظرم خیلی خوشمزه اومد. پرسیدم این چیه؟ گفت پای سیبه.

بعد از اون من رفتم هزار بار پای سیب خریدم، اما هیچ کدوم اون مزه ای نبود خنثی. هرچی پای سیب دیدم و خریدم و دستورشو نگاه کردم و درست کردم، هیچ کدوم اون نشد! توی تمام دستورای پای سیب، سیب قاچ خورده داشت، هیچ کدوم سیبو رنده نکرده بودن. ولی اون چیزی که من خورده بودم و همیشه ایده آلم بود، سیب توش دیده نمیشد.

خلاصه، این دفعه تصمیم گرفتم یه پای سیب درست کنم با سیب رنده شده. حالا اسمش کیک سیب میشه، پای سیب میشه، هرچی میشه، من نمی دونم.

کیکو درست کردم، گذاشتم تو فر. اومدم نشستم. بعد یهو یادمه اومده، ئههههه، من یادم رفته دارچین بریزم روش خنثی. رفتم در فرو باز کردم، با قاشق روی کیک دارچین ریختم، در فرو بستم، برگشتم، اومدم، نشستم نیشخند.

وقتی رفتم کیکو از فر در آوردم، خیلی خوشگل شده بود. فقط نکته اش این بود که بعد از چند لحظه فهمیدم این زیبایی های ظاهری همه اش فانیه (!!) و برای درآوردن کیک از قالب کیک برعکس میشه و هیچی از اون همه خوشگلی دیده نمیشه نیشخند. ولی خب مزه اش که خوشگل موند چشمک.

--

همسر اون روز یه چیزی رو تو اینترنت سرچ کرده بود، فهمیده بود ما باز کلاه سرمون رفته! تو آلمان هر قراردادی که می بندین، اگه کنسل نکنین، خود به خود تمدید میشه. همسر دفعه ی پیش یادش رفته بود کارت تخفیف قطارشو کنسل کنه و 250 یورو رفت تو پاچه مون! حالا تازه  همسر فهمید علاوه بر اینکه به خاطر کنسل نکردن یه عالمه پول از کفمون رفته، این قابلیت هم وجود داشته که اگه کسی یه کارت تخفیف داشته باشه، همسرش بتونه همون مدل کارت تخفیف رو نصف قیمت بخره! بنابراین، انگاری یه بار دیگه هم ما ضرر کردیم. ما می تونستیم پول 1.5 کارت تخفیفو بدیم، ولی پول هر دو رو دادیم!

ولی خب دیگه، اتفاقی بود که افتاده بود. حالا همین تازگی ها کارت تخفیف همسر تموم شد اعتبارش، گفتیم بریم ببینیم میشه ارزون تر خرید. رفتم به آقاهه میگم یه همچین آپشنی رو ما تو اینترنت دیدیم. درسته؟ میگه نه دقیقا. میگم خب دقیقش چیه؟ میگه کارت تخفیف نفر اول باید حتما 12 ماهه باشه. میگم خب هست. میگه هر دو نفر باید آدرسشون هم یکی باشه. میگم خب هست. میگه پس می تونی بخری. فقط تاریخ اعتبار اون کارت تخفیف تا پایان اعتبار کار تخفیف شماست خنثی. نگاه کردم، دیدم کارت تخفیف من برج 5 باطل میشه! گفتم نخواستیم این آپشناتونو نیشخند.

یاد اون آقاهه افتادم که باهاش از دانشگاه دومم می اومد، می گفت واسه این کارت تخفیفای قطار آلمان جوک زیاده، مثلا میگیم فقط وقتی کار می کنه که ماه کامل باشه نیشخند. حالا فک کنم ماه کامل نبود، نتونستیم استفاده کنیم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ ] [ ٤:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

پنج شنبه باز کلاس زبان داشتم. کلا تو این کلاس آلمانی، تلفظای آمریکاییه از همه بدتره طفلکی! البته فک کنم یه علتش اینه که چینی نداریم تو کلاس چشمک. این کلاس هم دو هفته دیگه تموم میشه و بعد باید تصمیم بگیرم دوباره که ترم بعدی رو برم یا نه. احتمالا میرم، اما خب کلاس اون بازدهی ای که دوست داشتمو نداشت، علی رغم اینکه بچه های خیلی خوبی هم توش بود. نمی دونم چرا معلممون این قدر خودش حرف می زنه! اصلا نمیذاره بچه ها حرف بزنن.

پنج شنبه سر کلاس یه کلمه ای بود به معنی بیرون کردن (ausweisung). مثلا وقتی روزنامه نگاری رو از یه کشوری بیرون می کنن، این کلمه رو براش به کار می برن. یه سری از بچه ها معنی این کلمه رو نمی دونستن. معلم گفت کسی می تونه توضیح بده این کلمه رو؟ یکی از بچه ها (که همیشه صداش خیلی آرومه) یه کلمه ای گفت که من نشنیدم متاسفانه. معلم بهش گفت دیگه این کلمه رو نگو. اصلا نگو. این کلمه تو آلمان تابوئه. معنیش درسته. اما چون این کلمه به طور خاص برای بیرون کردن یهودی ها از آلمان تو جنگ جهانی دوم استفاده شده، گفتنش یادآور اون مدل بیرون کردنه و برای همین تو آلمان هیچ وقت نباید این کلمه رو استفاده کنی.

خیلی دلم می خواست اون کلمه رو از اون دختره بپرسم، ولی معلم چنان تاکیدی کرد که دیگه هیچ وقت این کلمه رو به کار نبر که من جرئت نکردم بگم خب بگین چیه که ما هم اشتباهی به کار نبریم!

ببخشید دیگه که خود کلمه رو نمی دونم نیشخند. حالا اگه کسی می دونه به ما هم بگه که یه وقتی اشتباهی به کار نبرده باشیم تا حالا!!

--

هفته ی پیش رفتیم خرید، من یه کمی کفش تق تقی امتحان کردم نیشخند. بعد از مدت هااااااا (شاید بیش از ده سال) نداشتن کفش تق تقی، الان گفتم بالاخره یه جاهایی آدم نمی تونه با کفش اسپرت بره دیگه! خوبه یه جفت کفش تق تقی هم داشته باشم.

با توجه به اینکه الان سال هاست از این کفش ها نداشتم، مطمئنا اصلا برام راحت نبود این مدل کفش پام کنم. همه شون به شدت پنجه هاشون تنگ بود و آزاردهنده. بالاخره با گشت و گذار فراوان و امتحان کردن یه عالمه کفش، موفق شدم یه کفش ساده و راحت با قیمت مناسب پیدا کنم. ولی خب نخریدم که چشمک.

اومدم تو اینترنت گشتم، ببینم همون مدلو ارزون ترشو پیدا نمی کنم؟ رفتم تو سایت همون فروشگاهی که توش کفشو دیدم، اون کفشو پیدا کردم. یه کفش هم بود که من مدلشو پسندیدم تو فروشگاه، ولی خب اندازه ی منو نداشت. تو سایت اون کفشو هم اندازه ی منِشو داشت.

ولی در نهایت دو جفت از یه مدل خریدیم، با دو سایز مختلف تا ببینیم کدوم اندازه ی من میشه. وقتی آوردن، دیدم کوچیکه اش اندازه مه. بزرگه رو بردیم پست پس دادیم دیگه.

البته فک نکنین الان قصد دارم از این کفشای تق تقی بپوشم ها. اصلا و ابدا. فقط شاید سالی دو سه بار لازمم بشه. ولی خب به هر حال باید می داشتمش لبخند.

--

فک می کنم یکی دو ماهی میشه ما خورشید خانومو درست و حسابی ندیدیم اینجا. فک کنم اونم رفته تعطیلات سال نو چشمک.

--

سی و یک روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۱٠/٢٦ ] [ ٩:۱٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب بالاخره، بعد از مدت ها موفق شدم یه فرصتی پیدا کنم بیام بنویسم!

دوباره طبق معمول دوشنبه رفتم کلاس ورزش با دوستم. تو رختکن یه خانومی رو دیدیم که سرش صاف صاف بود. هیچی مو نداشت. نمی دونم طرف سرطان داشت یا مدل موهاش این طوری بود. ولی اگه سرطان داشت و اومده بود ورزش، دمش گرم با این روحیه اش لبخند.

موقع ورزش، یه خانومی جلوی ما بود که وقتی من با دوستم حرف می زدم، هر از گاهی حس می کردم نگاه می کنه. نمی فهمیدم چرا دقیقا این کارو می کنه. یه ربع بعدش تقریبا (!!)، دیدم دست راستش مشکل داره. کلا از مچ به پایین نداشت. شاید یکی دو سانت هم دستش از دست معمولی کوتاه تر بود (تا همون قسمت مچش منظورمه). نمی دونم چرا این حس بهم دست داد که ما چون درست پشت سرش بودیم، شاید فکر می کرده که ما داریم راجع به اون صحبت می کنیم.

برام واقعا جالب -و به نظرم خیلی قشنگ- بود که آدما این قدر روحیه داشته باشن که بیان ورزش کنن. بدون اینکه نگران قضاوت های مردم باشن لبخند.

--

سه شنبه رفتم دانشگاه دومم. با استادم راجع به کارم صحبت کردم و بهش گفتم تا الان چیکار کردم و الان دارم چیکار می کنم. دانشجوهامم ایمیل زدن که امروز نمیایم و باشه هفته ی دیگه همدیگه رو ببینیم.

--

کلاس زبانمو دیروز نرفتم. واقعا حس و حالشو نداشتم. مستقیم اومدم خونه. ولی امروز صبح خونه ی اون دوستم بودم که ازش آلمانی یاد می گیرم. خیلی خوب بود. خیلی صحبت کردیم. برام جالبه که آدم وقتی خودشو مجبور می کنه بشینه با کسی حرف بزنه -حالا مستقل از زبونی که صحبت می کنه- چقدر با جنبه های مختلفی از آدما آشنا میشه؛ چقدر تفاوت دیدگاهای آدما رو میتونه کشف کنه. اینکه هر آدمی هزار و یک مشکل داره که تو نمی بینیش. می بینی همون آدمایی که به نظر تو زندگیشون ایده آله، اتفاقا به نظرشون زندگی تو ایده آله!!

--

دیشب با همسر فیلم دیدیم. البته همسر نصف فیلمه رو دیده بود. اون نصفه رو برام تعریف کرد، منم بقیه شو باهاش دیدم. کاری به قشنگی فیلم ندارم، فقط یه جمله شو خیلی دوست داشتم: "این قدر درگیر زنده موندن شدیم، که زندگی کردنو فراموش کردیم."

--

امروز رفتم دکتر. یه سری مشکل داشتم. یه سری قرص آهن برام نوشته بود قبلا ها که باهاشون مشکل داشتم. برام یه جدیدشو نوشت، گفت اینا رو خودت هم می تونی از داروخونه بگیری. نسخه ای نیستن. آهن مایعه (در واقع شربت آهنه به جای قرص آهن). یه شربت دیگه هم هست که در واقع شربت آلوئه! اونم خوبه برای کسایی که کم خونی فقر آهن دارن. اینا بهتر از قرص آهنه. حالا شمام اگه دوست داشتین امتحان کنین لبخند.

گوشمم مشکل داشت. چند وقت پیش، یهویی احساس کردم گوشتم صدا میده. خیلی بد و پیوسته هم صدا میداد. صبح تا شب، شب تا صبح. شبا که همه جا ساکت بود بیشتر احساسش می کردم و برای خوابیدن اذیتم می کرد. یه صدای خیلی بم. یادش بخیر عمه ی بابام گوشش سنگین بود، یه اصطلاحی داشت می گفت گوشم هُو هُو می کنه! یعنی اون روز که گوشم صدا داد، بهترین توصیفی که از صدایی که می شنیدم می تونستم بکنم، دقیقا همین عبارت بود!

ولی اون موقع، درست زمان تعطیلات و سال نو بود و هیچ دکتری نبود که بخوام برم. منم که روزا یادم می رفت که این مشکلو دارم، آخه سر و صدا زیاد بود و صدای گوشم خیلی اذیتم نمی کرد. اما تا شب میشد، یادم می اومد که آخ باز من با گوشم مشکل دارم و وقت دکتر نگرفته ام!

بهش گفتم از وقتی یادم میاد گوشی رو جلوی گوش راستم می گرفتم! همیشه گوش چپم کمتر می شنیده، ولی دیگه صدا نمی دادنیشخند.

امروز که رفتم دکتر دیگه گوشم اون مشکلو نداشت و خود به خود حل شده بود. ولی خب گفتم حالا بهش بگم، ضرر که نداره. گوش راستمو چک کرد و گفت اکی ه. گوش چپمم چک کرد، گفت مشکل خاصی نیست. اما یه سری مایع تو گوشت هست که باید بری دکتر گوش و حلق و بینی برات درش بیاره. ولی دفعه ی بعد اگه گوشت صدا داد، فورا، بدون زنگ زدن به هیچ دکتری، بدون گرفتن وقت دکتر، صاف برو پیش دکتر گوش و حلق و بینی و بگو من کارم اورژانسیه! گفتم یعنی چیز خطرناکیه؟ (احساس کردم برای اینکه من نترسم) گفت نه، ولی خیلی بهتره که بری. مشکلی که آدم توی گوش داره، ممکنه ربط به فشار خون داشته باشه. ممکنه به دلیل thick blood باشه. اون موقع دقیقا نمی دونستم منظورش اینه که خون آدم غلیظ باشه؟ لخته ی خون باشه؟ چیه دقیقا این thick blood، ولی الان سرچ کردم*، فکر می کنم به لخته ی خون نزدیک تر باشه (آقا ببخشید، ما سواد این چیزا رو نداریم دیگه. اونایی که می خوان، خودشون برن سرچ کنن، ببینن دقیقا چیه قضیه اش چشمک). خلاصه که گفت دفعه ی بعد این قدر راحت نگیر مشکلای گوشتو.

بعد هم فشار خونمو گرفت که ده روی هشت بود و خدا رو شکر مشکلی نبود.

--

* اومدم راجع به همین thick blood سرچ کردم. دیدم نوشته بیماریش به نام
hypercoagulability هم شناخته میشه. این کلمه رو به صورت فارسی نوشتم. هیچی براش پیدا نشد. گفتم اون ability آخرو حذف کنم. ببینم با بقیه اش چیزی پیدا میشه یا نه. نوشتم هایپرکواگول تو گوگل. دکتر گوگل چیزی برای این کلمه پیدا نکرده، بهم پیشنهاد میده منظورت "هایپر گاگول" نبوده؟ خنثیخنده

 --

سی و دو روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ ] [ ۸:٢٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز رفتیم خرید کردیم برای فردا که مهمون داریم. البته کس خاصی رو هم دعوت نکردیم. همون دوستای همیشگیمون که هر هفته یا ما خونه ی اوناییم، یا اونا خونه ی ما. اصلا هم مهم نیست که ما یه شهریم، اونا یه شهر دیگه!!

البته از فردا شب مهمونمون هستن در واقع. عصری ساعت 5 اینا بیرون قرار گذاشتیم که بریم یه دوری بزنیم تو شهر و یه قهوه بخوریم با هم (البته من چایی می خورم باز نیشخند)، بعد از اونجا با هم میایم خونه ی ما واسه شام.

خوبیش و بدیش اینه که شامو باید با مهمونامون درست کنیم چشمک. آخه نمی تونیم که شامو زودتر درست کنیم و بریم!

شب هم دوستامون می مونن. دیگه فرداش نمی دونم دقیقا چه ساعتی میرن. احتمالا قبل از ظهر میرن، ولی خب اگه ناهار هم موندن یه چیزی می خوریم با هم دیگه لبخند.

--

ما تو کل امسال تا الان فک کنم سه چهار روز یا شاید نهایتا یه هفته بیشتر شوفاژمون روشن نبوده. نمی دونم چرا خونه ی دوستامون که میریم همیشه روشنه شوفاژشون سوال. همیشه هم من گرممه تو خونه ی بچه ها!

هر وقت بچه ها میخوان بیان اینجا، گوشیمونو کوک می کنیم که مثلا چهار پنج ساعت قبل از اومدنشون شوفاژارو روشن کنیم نیشخند.

--

سی و سه روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱٩ ] [ ۸:۳٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند وقت پیش، شاید مثلا سه هفته پیش، این همسایه های پایینی که چینی هستن، برامون یه ظرف پر کرده بودن از یه چیزی که خودشون پخته بودن، برامون آوردن. در واقع در جواب اون شله زردی بود که بردیم. فقط من نمی دونم چرا تو ظرف پلاستیکی خودشون آورده بودن؟!! ما عمدا تو ظرف یه بار مصرف بردیم که لازم نشه ظرفمونو پس بیارن.

به هر حال که زحمت کشیده بودن و برامون خوردنی آورده بودن. همسر که از اول گفت من چیزی که چینی ها درست کرده باشن، نمی خورم. آشپزی هاشونو دیده ام، اصلا تمیز نیست. آخه خداییش آدم وقتی خونه ی چینی ها رو می بینه، به طور معمول (نمی گم همه شون) خیلی کثیفه، خیییلی.

یادمه یه بار یکی از بچه ها می گفت با یه چینی هم خونه ای بودم، گوشت خریده بود، گذاشته بود تو آشپزخونه، نه تو فریزر، نه تو یخچال! روی کابینت. این دیگه این قدر بود که بوش بلند شده بود! خراب شده بود. بهش گفتم میشه اینو از اینجا ورداری؟ دیگه بو میده؟ گفت باشه. ورداشت گذاشت تو یخچال! تازه استفاده هم می کرد همون گوشتا رو!

خلاصه که همسر از همون اول، درشو باز نکرده، گفت من نمی خورم. من گفتم نه، خب آدم نباید پیش داوری کنه. شاید اینا تمیزن و چیز خوشمزه ای آورده باشن. در ظرفو که باز کردم چنان بویی میداد که سریع درشو بستم!

البته مطمئنا بوی اون چیزی که آورده بودن همین باید می بود. مطمئنا از نظر خودشون خیلی خوب درست کردن و خوش عطره. ولی خب متاسفانه برای ما قابل تحمل نبود.

اونجا هیچی ازش نخوردم، درشو بستم، گفتم باشه بعدا میام. شاید الان تصورم اینه، چون همسر این حرفو زده، الان من پیش زمینه پیدا کرده ام نسبت به غذای اینا. فرداش اومدم دوباره در ظرفو برداشتم، باز دیدم چنان بویی میده که اصصصصلا نتونستم چیزی ازش بخورم! شاید در حد دو میلی متر در دو میلی متر ازش خوردم! بقیه شو ریختیم متاسفانه.

حالا دارم فکر می کنم، نکنه غذای ما هم به نظر آلمانی ها همین جوریه! آخه به قول یکی میگفت اتاقی که چینی توش هست، انگاری بوی گربه مرده میده! حالا می ترسم آلمانی ها هم همچین تصوری از ما داشته باشن نگران.

--

 سی و چهار روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱۸ ] [ ٥:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فقط اومدم بگم هستم، زنده ام، سالمم لبخند. فقط هیچ اتفاقی نمی افته که بیام براتون تعریف کنم. دقیقا هیییییییچی!

فقط یه برنامه نوشته ام که یه جاهاییش کار می کنه، ولی نمی دونم چرا!! یه جاهاییشم کار نمی کنه، نمی دونم چرا خنثی. فعلا چند روزیه درگیر اونم.

--

یکی از دوستان خواسته بود من کتاب معرفی کنم. والا به خدا من اصلا در حدی نیستم که بخوام کتاب معرفی کنم. اصلا مگه چند تا کتاب تو عمرم خونده ام که بخوام معرفی کنم؟ البته کتاب زیاد خونده ام، ولی موقعی که نوجوون بودم بیشترشو خوندم. و الان نه یادمه، نه اگه یادم باشه مناسب سن و سال های ماست.

تو دوره ی دانشگاه هم خیلی وقتا کتاب های اطلاعات عمومی و روانشناسی (از اونایی که برای عموم مردمه، نه تخصصی) می خوندم.

به هر حال اگه بخوام از این چند تا کتابی که خونده ام یه سری رو بهتون معرفی کنم، من کلیدر، شوهر آهو خانوم، جای خالی سلوچ، محاکمه و خرمگس رو معرفی می کنم. داستان دو شهر هم قشنگ بود، ولی باید با حوصله بخونینش.

خرمگس رو تازه خونده ام و به نظرم خیلی قشنگ بود (در مورد بقیه، قبلا نظرمو گفتم تو همین وبلاگ). متاسفانه هیچی از کتاب خرمگس رو نمی تونم توضیح بدم، چون هرچی بگم یه تیکه از داستان لو میره، مخصوصا که داستانش هم 300 صفحه بیشتر نیست. در ضمن اگه براتون عجیبه که چرا اسمش اینه، باید بگم خرمگس، لقب یکی از شخصیت های داستانه. در مورد زمینه ی اتفاقاتی که می افته همین قدر بگم که یه عده افراد رو نشون میده که فعالیت دارن علیه حکومت و از اونجایی که پاپ کاتولیک هم از حکومت دفاع می کرده، در واقع این اشخاص پاپ رو هم یه جورایی دشمن خودشون می دونن. خرمگس یکی از همین شخصیت های انقلابیه.

دیگه اگه بیشتر بگم، داستانو لو میدم، خودتون برین بخونین نیشخند.

--

دوستای دیگه هم اگه کتابی خونده ان می تونن با یه توضیح مختصر یکی دو خطی (اگه دوست دارن) کتاباشونو معرفی کنن. ما استقبال می کنیم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱٥ ] [ ۳:۳٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

الان با دیدن کامنت آخری که برام گذاشته بودن، به چشمم خورد که آخرین پستم قحطی بوده. گفتم تا سال نو نشده بیام یه پست دیگه بذارم که تو قحطی نمونیم تو سال جدید نیشخند.

سال داره نو میشه و از عصری و حتی دیروز کم و بیش صدای آتیش بازی (که احتمالا داشتن امتحان می کردن) میاد. الان که دیگه خیلی بیشتر شده. یکی دو ساعت دیگه هم سر و صدا می کنن و بعد تموم میشه. عین چهارشنبه سوری خودمون چشمک. فقط با این تفاوت که تلفات ندارن. سر و صداهاشونو اگه بری تو آسمونو نگاه کنی، باهاش چیزای قشنگ هست! فقط صدا نیست. ولی خب ما چون تو خونه ایم، فقط صداشو می شنویم.

--

همین دیگه. سال نوی همه تون مبارک باشه و پر از خوبی و خوشی و برکت لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٠/۱۱ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز بالاخره از قحطی دراومدیم و رفتیم خرید لبخند. خدا رو شکر یخچالمون دوباره پر شد و به روزای اوج خودش برگشت چشمک.

ما هم با یه شام مفصل پنیر و خیار و گوجه و گردو و انگور از خودمون پذیرایی کردیم! تعجب نکنین. شام مفصل تو خونه ی ما یعنی همین. و اتفاقا شام بیش از 50 درصد روزامون هم هست! اصولا ما شام گرم نمی خوریم، مگر اینکه ناهارش چیز ساده ای خورده باشیم که باعث بشه خیلی گشنه مون باشه یا اینکه چیزی مثل تخم مرغ هوس کنیم. وگرنه به طور عادی همون نون و پنیرمونو می خوریم لبخند.

--

مدت ها بود کیک درست نکرده بودم. اون چند روز قحطی یه کیک درست کردم. نمی دونم بر چه اساسی فکر کردم چیزی که قبلا خودم نوشتم با پیمونه ی بزرگ بوده. نصف اون چیزی که نوشته بودم برداشتم از هر چیزی. آخر سر، یه کیک تولید شد در حد یه بشقاب میوه خوری با ارتفاق پنج سانت خنثی. اینم از عواقب کیک درست نکنی به مدت زیاد!

 

[ ۱۳٩٤/۱٠/٩ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز صبح دوستامون زنگ زدن، گفتن ساعت 5 بیاین خونه ی ما. ساعت حدود 11.5 بود که زنگ زدن. یه چند دقیقه بعدش اون یکی دوستامون تو واتس اپ زدن که این قضیه ی مهمونی یهویی بچه ها چیه؟ مناسبت خاصی داره؟ گفتیم والا ما هم نمی دونیم. شاید به خاطر خونه ی جدیده، شایدم به مناسبت ولادت پیامبره.

خلاصه، خیلی از بچه ها رو دعوت کرده بودن دوستامون، اما اونایی که مال شهرهای دیگه بودن نیومده بودن.

ما ساعت 5.5 رسیدیم خونه شون. البته قبلش هم گفته بودیم ما دیرتر میایم. آخه یکشنبه ها قطارا دیر به دیرتر میرن و اونا هم خونه شون اتوبوس خورش خوب نیست. وقتی ما رفتیم فقط یکی دیگه از بچه ها اومده بود. قرار بود یه نفر دیگه هم بیان. دو خانواده ی دیگه هم که تو شهرای دیگه زندگی می کردن که گفته بودن نمی تونن بیان.

ما اصلا نمی دونستیم مهمونی قراره چی باشه، ولی وقتی رفتیم دیدیم شام درست کردن. سر شام کلی بحث کردیم سر اینکه Spontan به فارسی چی میشه؟ آخه صاحبخونه می گفت مهمونیمون Spontan بود. ما هرچی گفتیم معنیش میشه "یهویی"، قبول نمی کرد. یعنی می گفت به نظر من یهویی Spontan رو نمی رسونه. ولی توصیفی که میکرد به نظر من که دقیقا همون یهویی خودمون بود نیشخند. آخه می گفت مثلا آدم اول تصمیمش یه چیز دیگه بوده، بعد یهویی عوضش می کنه. ولی وقتی من می گفتم خب میشه مهمونی یهویی دیگه، می گفت نه، برای مهمونی به نظرم کلمه ی یهویی خوب نیست.

خلاصه، آخرش نه ما قانع شدیم که معنیش نمیشه یهویی و نه اونا قانع شدن که معنیش میشه یهویی نیشخند.

این مهمونی که درش از هر دری صحبت شد، تا ساعت 9 طول کشید و با توجه به فاصله ی زیاد بین کانکشن ها، یه ساعت طول کشید تا رسیدیم خونه!

اینم از مهمونی مون.

--

خدا رو شکر فردا مغازه ها باز می کنن و مای قحطی زده میریم خرید می کنیم نیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٠/٧ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه مدت چالشایی مثل سطل آب یخ و حتی چالش کتابخوانی خیلی مد شد، ولی مثل همه ی چیزای دیگه از مد افتادن. اما من امروز می خوام شما رو به یه چالش جدید دعوت کنم. چالشی که به درد همه مون می خوره.

برای یه موضوع داشتم تو گوگل مپ، شهر خودمونو تو ایران نگاه می کردم. دیدم چقدر ناکامل و بی سر و تهه. فقط یه سری خیابون اصلی توش هست. اما شهرهای آلمان و خیلی دیگه از شهرهای دنیا این طوری نیست.

به نظرم اومد بد نیست ما هم با یه چالش "ایران امروز" ایران رو اون طوری که هست به دنیا نشون بدیم.

سهم شما سه مکان.

برای اونایی که نمی دونن، تو گوگل مپ میشه اسم خیابون، رستوران، محل دیدنی و توریستی، ایستگاه اتوبوس، قطار و هر چیز دیگه ای که بخواین اضافه کرد. این محل ها یکی دو روز طول می کشه تا توسط کارمندای گوگل بررسی و تایید بشه. اما نگران نباشین، تایید میشه. ما قبلا امتحان کردیم. یه خیابونی رو اسمشو اشتباهی زده بودن تو گوگل مپ، تو شهر ما که یه شهر کوچیکه. ما هم تصحیحش کردیم و چند روز بعد دیدیم که درست کردن.

پس با خیال راحت محل هایی که می شناسین رو اضافه کنین.

از اونجایی که این روزها بحث گردشگری ایران هم خیلی رو بورسه و خارجی ها هم زیاد با گوگل مپ کار می کنن، فکر می کنم کمک قابل توجهی بکنیم به کشورمون اگه واقعا دست به دست هم بدیم و کشورمونو اون طوری که هست به دنیا نشون بدیم.

قبل از اینکه چگونگی انجام کارو توضیح بدم، یه سری پیشنهاد دارم برای کسایی که می خوان تو این چالش شرکت کنن:

1- اولویت رو بذارین با مکان های توریستی.

2- اولویت رو بذارین با خیابون هایی که به مکان های توریستی ختم میشن.

3- اگر ایستگاه اتوبوسی می خواین اضافه کنین، ایستگاهی باشه که مطمئنین عوض نمیشه (مثلا 20 ساله اونجا ایستگاهه). چون می دونین که ایستگاهای اتوبوس ممکنه خیلی راحت عوض بشن و بهتره با این کار باعث سردرگمی کسی نشیم خدای نکرده.

4- لطفا از ثبت کردن محل های شخصی (مثل خونه مون، مغازه مون و ... ) خودداری کنید. اما از ثبت رستوران ها و کافی شاپ هایی که فکر می کنین می تونن کمک کننده باشن برای افراد دریغ نکنین.

و حالا چگونگی انجام کار:

1- وارد این سایت بشین.

2- توی کادر بالا، اسم شهرتونو بنویسین.

3- نقشه رو بزرگ کنین تا محل دقیق مد نظرتون رو ببینید. اگر به نظرتون لازم بود، روی علامت گوشه ی نقشه تون که زیرش نوشته satellite کلیک کنید تا نمای ساختمونی مکان رو ببینید و دقیق تر بتونین مشخص کنین کدوم ساختمون مد نظرتون هست.

4- روی ADD NEW نگه دارین. دو تا گزینه براتون نشون میده: Place و Road, railway. اگر مکان هست چیزی که می خواین اضافه کنین، گزینه ی Place و اگه خیابون یا ایستگاه هست، گزینه ی دوم رو انتخاب کنین.

5- نوع محلی که می خواین اضافه کنین رو مشخص کنین. مثلا رستورانه، کافی شاپه، دانشگاهه، ایستگاه قطاره یا هر چیز دیگه. اگه قصد دارین یه محل توریستی رو اضافه کنین، گزینه ی Tourist Attraction رو انتخاب کنید.

6- اسم مکان رو به انگلیسی درج کنین. لطفا اسم دقیق انگلیسی مکان رو با سرچ کردنش تو اینترنت پیدا کنین. بعد از اینکه گزینه ی continue رو زدین، اطلاعات رو تو سمت چپ بهتون نشون میده. اونجا می تونین روی قسمت اسم کلیک کنین و Add more names رو بزنین و اسم دیگه ای رو به فارسی اضافه کنین.

7- سایر اطلاعات مکان، از قبیل ساعت های کاری، وب سایت محل، شماره تلفنش، رو اگه دارین درج کنین. دقت داشته باشین، وب سایت نمی تونه چیزی مثل ویکی پدیا باشه.

8- اونایی که دوست دارن راهنمایی ها رو تر و تمیزتر و تو خود راهنمایی های گوگل بخونین، می تونن به اینجا مراجعه کنن.

9- لطفا بعد از اینکه این کارو انجام دادین، حداقل سه نفر دیگه رو به چالش دعوت کنین.

--

من همه ی خواننده هامو به این چالش دعوت می کنم. اما برای اینکه مطمئن بشم چالش ادامه پیدا می کنه، به طور خاص از صبای عزیز، پیرامید و لیلا خانوم رو دعوت می کنم.

دوستایی هم که شرکت می کنین تو این چالش لازم نیست بگین چی رو به کدوم شهر اضافه کردین. مهم اینه که کارو انجام بدین لبخند.


 

[ ۱۳٩٤/۱٠/٦ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

والا این چیزایی که این دفعه می خوام بنویسم چیزایی که تو این چندین ماه یاد گرفتم نیشخند. آخه یه عالمه کتاب هست که خوندم و اینجا ننوشتم.

اول یه کمی از کتاب صد سال تنهایی رو می نویسم:

... پدر نیکانور در بستر بیماریش گفت: "این کار احمقانه است. پیروان مسیح کلیسا را خراب می کنند و یک عده بنا آن را می خواهند تعمیر کنند."

--

... بعد از مدتی کشف کرد که افراد خانواده بدون آنکه متوجه باشند هر روز مسیر مشخصی را می پیمایند و همان کارهای هر روزشان را تکرار می کنند و حتی تقریبا در ساعات معینی کلمات مشخصی را تکرار کرده می گویند. در نتیجه زمانی که از مسر عادی روزانه شان خارج می شدند، امکان داشت که چیزی را گم کنند.

--

این قسمت دومی که نوشتم از این بابت بود که ربطی داشت به چیزی که خودم هم همین چند وقت پیش متوجه شدم، اینکه ماها واقعا تکراری زندگی می کنیم. اگه تو مقیاس بزرگ به زندگیمون نگاه کنیم، همه چی تکراریه. یادمه چند هفته پیش که خونه ی بچه ها بودیم، یه همستر کوچیک داشتن. هسر به قفسش نگاه کرد و اینکه حیوون میرفت تو خونه اش، می اومد بیرون، یه دوری می زد، یه کمی با وسایلی که براش گذاشته بودن بازی می کرد، یه غذایی می خورد، باز می رفت تو خونه اش. گفت چه زندگی تکراری ای داره طفلکی! گفتم فکر می کنی زندگی ما غیر از اینه؟

واقعا فکر می کنم زندگی ما خیلی خیلی تکراری تر از اون چیزیه که در وهله ی اول فکر می کنیم.

--

کلا من کتاب صد سال تنهایی رو -علی رغم شهرت خیلی زیادی که داره- زیاد نپسندیدم. یعنی با سلیقه ی من جور نبود. این قدر شخصیت داشت که واقعا خیلی وقتا سخت بود بفهمی کی کیه. ضمن اینکه یه واقعه ی خاص رو دنبال نمی کرد و من تازگی ها فهمیدم که من دقیقا کتاب هایی رو دوست دارم که یه اتفاق توشون می افته و دنبال میشه تو کل داستان. کتاب هایی که یه برشی از یه زندگی هستن رو دوست ندارم. این کتاب از اونا بود. اگه شما از این مدل کتابا دوست دارین، خوراک شماست لبخند.

--

قسمت هایی از کتاب شوهر آهو خانوم:

... در نانواخانه یگانگی فکر و عمل وجود داشت. و یگانگی یعنی دست خدا، یعنی قدرت و موفقیت. و بدبخت آن قوم و گروهی که مانند عاد و ثمود در میان خود چنددستگی و ناسازگاری داشته باشند.

--

وقایع را نباید هرگز همان گونه که پیش می آیند استقبال کرد. حرکت و جنبش اگر همه جا همدم موفقیت نیست، سکون و تسلیم در عوض همسر مادام العمر ناکامی است.

--

شهرت بد، مشهدی، بدتر از خود بدی است.

--

اگر تو به خدت رحم نکنی، کسی به تو رحم نخواهد کرد. جامعه درنده خوتر از آن است که مهربانی های ظاهرش نشان می دهد.

--

ترک وطن برای مردی که پنجاه و چند سال از عمر کمرشکسته ی خود را در جایی گذرانیده است، بدون پول، بدون اتکا، چیزی غیر از خودکشی نیست.

--

در مورد کتاب شوهر آهو خانوم باید بگم به نظر من کتاب خوبی بود. من دوسش داشتم. هرچند به نظرم یه جاهایی رو زیادی با آب و تاب تعریف کرده بود و به نظر من نیازی نبود و برعکس، بعضی جاها رو که انتظار داشتم ماجرا مثلا بیست صفحه طول بکشه، تو یه صفحه سر و تهشو هم آورده بود. کلا این همه اتفاقی که تو این کتاب افتادو اگه می دادن محمود دولت آبادی به سبک کلیدر بنویسه، فک کنم ده هزار صفحه ای می نوشت چشمک.

--

یه سری آیه ی قرآن هم از دو قرن پیش تو یادداشتم نوشتم که بیام تو این قسمت بنویسم:

آیه 188 سوره آل عمران (آیه و معنیش از اینجا)

لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَواْ وَّیُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُواْ فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ

معنیش:

البته گمان مبر کسانى که بدانچه کرده ‏اند شادمانى مى ‏کنند و دوست دارند به آنچه نکرده ‏اند مورد ستایش قرار گیرند قطعا گمان مبر که براى آنان نجاتى از عذاب است [که] عذابى دردناک خواهند داشت.

امیدوارم هیچ وقت جزء این دسته ها نباشیم.

--

آیه ی 53 سوره زمر (آیه و معنیش از اینجا):

قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ

معنیش:

بگو اى بندگان من که بر خویشتن زیاده ‏روى روا داشته ‏اید از رحمت‏ خدا نومید مشوید در حقیقت‏ خدا همه گناهان را مى‏ آمرزد که او خود آمرزنده مهربان است.


[ ۱۳٩٤/۱٠/٥ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز عصری رفتیم بیرون یه دوری بزنیم. این روزا شهر خیلی شلوغه ولی از فردا که تعطیل بشه دیگه پرنده پر نمی زنه تو خیابونا. همه تو خونه هاشونن و دور و بر خانواده ی خودشون.

دو سه روز هم که تعطیل رسمیه. باید امروز بریم خرید کنیم که از گشنگی نمیریم این چند روز چشمک.

دیروز فقط قصد داشتیم بریم دور بزنیم، ولی امان از این تخفیفا!! ده جفت جوراب خریدم 7 یورو و 20 سنت نیشخند. یه دونه بلوز معمولی هم خریدم 10 یورو.

خیلی وقت پیشا، موقع عروسی دوستمون، برای زیر کتم یه لباس خریدم که یه مقداریش گیپور مانند بود. اما خب اون موقع بسته شدن کت من یه جوری بود که مشکلی ایجاد نمی کرد. حالا دیدم این لباسو کلا یه بار پوشیدم، دیگه هم هیچ جا نمی تونم بپوشمش! خیلی وقت پیش یه بار به همسر پیشنهاد دادم بریم براش یه بلوز بخریم که من زیرش بپوشم و این لباس از بی مصرفی دربیاد!! ولی نمی دونم چرا علی رغم استقبالی که ازش شد، به فراموشی سپرده شد پیشنهادم!

دیروز که رفته بودیم بیرون، چند تا لباس گیپور* دیدم یهویی یادم افتاد من یه بلوز می خواستم واسه اون لباس. دو سه تا از این مغازه های ارزون مثل H and M و C and A رو رفتیم گشتیم و یه چیز خوب پیدا کردیم.

حالا می پوشمش احساس میکنم عین 50 ساله ها میشم نیشخند! ولی همسر خیلی پسندیده، میگه خوبه. ولی من همچنان حس می کنم برای پنجاه سال به بالا خوبه مدلش نیشخند.

--

* البته هیچ کدوم از این پارچه ها اون گیپورای گرونی که تو ایران وجود داره نیستنا.

--

بعدا اضافه شد:

سه روز هی خرید نکردیم، گفتیم باشه روز آخر بریم که می خوایم برای سه چهار روز تعطیلی خرید کنیم. حالا امروز عصر رفتیم خرید، دیدیم همه جا بسته است خنده. مثل اینکه تعطیلات از امروز عصر شروع میشده نیشخند.

حالا هیچی تو خونه نداریم، حتی نون! دیگه فک کنم بعد از هزار سال، الان وقتشه که نون سنگک درست کنیم چشمک.


[ ۱۳٩٤/۱٠/۳ ] [ ٩:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که رفته بودیم خرید اتفاقی اینو دیدیم:

شراب شیرازه دیگه! همون که تو شعرا هم خیلی راجع بهش شنیدین چشمک. مارکش هم خیلی معروفه و خیلی هم جنسش مرغوبه انگاری نیشخند.

--

امروز نزدیک بود قطارو اشتباهی بشینم! می خواستم برم شهر دومم. من سر موقع رسیدم، اما رو تابلو زده بود 15 دقیقه تاخیر داره. منم وایستادم تو همون جلوی سکو. من چون تو ایران زیاد با قطار این ور اون ور نرفتم، یادم نیست الان اونجا هم همین طوریه یا نه. توضیح میدم، اگه توضیحام بیش از حد ساده بود ببخشید دیگه!! تو آلمان تو هر ایستگاه قطار بزرگی چندین سکوی موازی هست. یعنی شما از یه پله که برین پایین، سمت چپ و راستتون دو تا قطار وای می ایسته و شماره سکوهاش با هم فرق داره.

خلاصه، منم قرار بود از سکوی 7 برم. وقتی قطار دیر میاد خیلی وقتا اعلام می کنن که سکوها عوض شده و این قطار مثلا به جای سکوی 7 تو سکوی 8 وای می ایسته.

منم وایستاده بودم سر سکوی اولیه ی قطار. بعد از یه پنج دقیقه ای یه دوری همون جا زدم، دیدم سکوی 8 روی تابلوی بالاش اسم شهر منو نوشته. با خودم گفتم: ئه، سکو رو عوض کردن پس. دیگه همونجا وایستادم.

قطار هنوز نیومده بود. دیدم دارن پیج می کنن مسافرای فلان شهر سوار شن. اتفاقا اسم شهر هم اسم شهر من نبود. اما می دونستم که همیشه قطاری رو می گیرم که میره شهر X ولی وسط راه از شهر منم رد میشه.

واسه همین توجهم جلب شد. دیدم شکل قطار هم دقیقا همون قطاریه که همیشه باهاش میرم. یهو گفتم نکنه قطار من همینه؟!! بالا رو نگاه کردم دیدم آره بابا نیشخند. اصلا قطار من اینه. اون یکی چون مقصدش اسم شهر دوم من بوده، من اشتباه کردم، فک کردم اون قطار منه.

خدا خیرشون بده این سه چهار تا مسافر آخرو که انقد بار و چمدون داشتن که باعث شدن منم به قطار برسم!

حالا رفته بودیم تو، مگه این مسافرای ساک دار با این همه ساک و بار می تونستن رد بشن؟! دختره یه چمدون دستش گرفته بود تو سایز متوسط، چکمه پوشیده بود با پاشنه ی شیش هفت سانتی. می خواست تو قطار در حال حرکت راه بره! تعادل نداشت خب اصلا.

این قدر حرکت اینا تو قطار یواش بود که من اصلا فک کردم جا نیست که اینا وایستادن. دیگه یه جا منم وایستادم پشت همینا. آخرش گفتم بابا حالا بذار اینا رو رد کنم، بلکه یه جایی پیدا شد!

به یکیشون گفتم ببخشید میشه من رد شم؟ گفتم خواهش می کن، بفرمایید. رد شدم، دو تا صندلی بعدترش نشستم!

البته وقتی نشستم فهمیدم این بیچاره ها آمریکایی بودن. با سیستم آشنا نبودن. صندلی رزرو کرده بودن، بلد نبودن صندلیه رو پیدا کنن. سیستم قطار آلمان این طوریه که به طور پیش فرض بلیت قطار صندلی رزرو شده نداره. اگه بخواین می تونین یه مقدار بیشتر پول بدین، یه صندلی خاصو برای خودتون رزرو کنین. بعد بالای صندلی ها یه صفحه نمایش باریک هست که نشون میده این صندلی از کجا تا کجا رزرو شده. مثلا فرض کنین من یه بلیت می خرم از هامبورگ تا برلین. اگه کسی تو هامبورگ سوار بشه، می بینه بالای اون صندلی نوشته از هامبورگ تا برلین رزروه. حالا یکی دیگه می خره مثلا از برلین تا فرانکفورت. وقتی کسی تو برلین سوار بشه، می بینه اون بالای صندلی به روز شده و نوشته از برلین تا فرانکفورت این صندلی رزروه.

حالا وقتی شما سوار می شین و بالای یه صندلی هیچی ننوشته یعنی این صندلی تو این مسیر کلا رزرو نشده و شما می تونین بشینین.

حالا از شانس این بیچاره ها سیستم هم انگار اشتباه کرده بود. آخه اینا شماره صندلیشونو پیدا کرده بودن، ولی بالاش هیچی ننوشته بود. یه آقایی هم نشسته بود! بیچاره ها فک کرده بودن اشتباه می کنن. آخرش اتفاقا همون آقاهه بهشون گفت می خواین کمکتون کنم؟ بعد که باهاشون صحبت کرد، دید دقیقا صندلی خودشو اونا رزرو کردن. چه شانسی داشت بیچاره نیشخند. دیگه بلند شد و صندلیشو داد به اونا. حالا اونا هم اخلاق آمریکایی داشتن خداییش. اگه یه آلمانی بود مطمئنم تشکر می کرد و میرفت می نشست سر جاش. ولی اینا نه. اصرار و اصرار که نه ما جوونیم وای می ایستم، تو بشین سر جات. البته فک کنم اون آقاهه اگه خانوم بود حتما این حرفو توهین به خودش حساب می کرد چشمک. آخه اون آقاهه هم فکر نمی کنم بیشتر از 27 تا 30 سال داشت!

ولی خب این آمریکایی ها بچه تر بودن. 18 19 سالشون بود. اون آقاهه هم بلند شد و جای بچه ها رو به خودشون داد و رفت یه کمی اون ور تر. صندلی خالی بود. نشست پیش یه آقای دیگه.

 

[ ۱۳٩٤/۱٠/٢ ] [ ٧:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب