یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این ترم فقط دو تا دانشجوی لیسانس دارم. کارشون هم فقط پروژه ایه. یعنی قرار شد یه چیزی رو پیاده سازی کنین، اگه اشکالی داشتن، هی بیان بپرسن. حالا رفتن که بیان! الان سه هفته است، من هی ایمیل می زنم، میگم این هفته می بینیم همو؟ میگن نه، هفته ی بعد!

دیروز، یکیشون ایمیل زد، یه سوالی رو پرسید که من قبلا قشنگگگگ یه بار حضوری براشون توضیح داده بودم که باید چیکار کنن. حالا باز می گه، ما نفهمیدیم باید چطوری پیاده سازیش کنم. سوالش هم سوالیه که معنیش اینه که از حدود چهار هفته پیش، عملا هییییچ پیشرفتی نداشتن و هیچ کاری نکردن.

حالا الان من فهمیدم که اینا کلا مرحله ی اول کارو اشتباه پیاده سازی کردن. ایمیل زدم، گفتم فک می کنم شما اینجا رو اشتباه کردین. باید فلان کارو بکنین. اگر هم من اشتباه می کنم و شما طوری پیاده سازی کردین که برنامه تون درست کار می کنه، بهم خبر بدین. حالا فعلا که خبری ندادن به من. نمی دونم والا!

باز دوباره خودم ایمیل زدم، گفتم اگه بلد نیستین چطوری باید اون فلان کارو که گفتم بکنین، بگین تا براتون توضیح بدم. حالا ببینم کی به فکر می افتن!

نکته ی جالبش اینه که یه مقاله ی 4 صفحه ای بوده، که دقیق توضیح داده توش چیکار کردن. قرار بوده همونو بخونن، همون مقاله رو پیاده سازی کنن. جدای از اینکه مرحله ی اول رو اصلا نخوندن که چطوری باید پیاده سازی بشه، حتی دیروز هم که طرف ایمیل زد، یه سوالی پرسید که جوابش عین خط مقاله بود. یعنی واقعا به جرئت می تونم بگم حتی یه بار مقاله رو نخوندن!

حالا الان من استرس اینو دارم که اینا نمی رسن تا آخر مارچ هم پروژه رو انجام بدن، هم گزارششو بنویسن. آخه می دونم که نمی رسن. می دونم که من خودم که دانشجوی دکترا بودم، پیاده سازی چیزی شبیه همینا برام دو ماهی وقت برد خنثی.

--

فک می کنم خدا هم گاهی همین جوریه نسبت به ما. هی اخطار میده آقا وقت ندارین، بجنبین! ما هم برا خودمون خوش خوشان!!!

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٩ ] [ ۸:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز قرار بود دوستامون بیان خونه مون. به یکی دیگه از دوستامونم گفتیم، ولی اونا چون شهر بغلی بودن، گفتن برامون سخته بیایم. این شد که عملا مهمونمون فقط یه خانواده بودن. اول قرار بود ساعت شیش بیان، یعنی من گفتم هفت، خودشون گفتن شیش هم می تونین؟ گفتیم آره. بعد سه دقیقه به شیش پیام دادن که ما نماز می خونیم، بعد میایم. گفتیم باشه. به این ترتیب ساعت 6.5 اینا اومدن.

روز قبلش رفته بودیم خرید. اما چون نمی دونستیم چی می خوایم درست کنیم، دیروز هم همسر مجبور شد بره خرید. آخه در نهایت تصمیم گرفتیم قیمه بادمجون درست کنیم، ولی بادمجون نداشتیم. تا حالا تو عمرمون برای خودمون قیمه بادمجون درست نکردیم، یعنی من بچه بودم اصلا بدم می اومد از قیمه بادمجون! فقط گوشت و لپه شو می خوردم، اصلا بادمجونشو نمی خوردم.

ولی دفعه ی پیش که اون یکی دوستامون اومدن، براشون قیمه بادمجون درست کردیم و در کمال تعجب من خودمم خوشم اومده بود نیشخند. این شد که دوباره هم تصمیم گرفتیم برای اینا هم همونو درست کنیم! به این ترتیب تا الان دو بار به عمرم این غذا رو پختم که هر دو دفعه اش هم فقط مهمون داشتیم!

خلاصه، تا بچه ها اومدن، سالادو آماده کرده بودیم، سلفون کشیده بودیم و گذاشته بودیم تو یخچال؛ میوه ها رو شسته بودیم و گذاشته بودیم رو میز؛ خورشو پخته بودیم و گذاشته بودیم کنار؛ یکی از برنج ها رو دم کرده بودیم (قابلمه مون برای چهار نفر کافی نیست، البته اسما هست ها، ولی عملا با توجه به اینکه آدم همیشه بیشتر غذا درست می کنه وقتی مهمون داره، کافی نیست)؛ یه قابلمه ی کوچیک هم روی گاز بود که ما منتظر بودیم تا برنج توش بپزه و آبکش کنیم. همه چی آماده بود.

اتفاقا دوستامون هم تا اومدن گفتن ما فکر کردیم به اون یکی بچه ها هم گفتین. انتظار داشتن اونا هم باشن. ولی خب بهشون گفتیم متاسفانه نتونستن بیان دیگه.

به این ترتیب، شد یه مهمونی خیلی ساده ی چهار نفره لبخند. یه مقداری صحبت کردیم از هر دری و خوردنی خوردیم. یه سری شیرینی خونگی داریم که خاله ی همسر پخته و این دفعه من از ایران آوردم. خاله ی همسر آدم هنرمندیه کلا. هر سال شیرینی درست می کنه و شیرینی پز ماهری هم هست. هر سال به صورت سفارش خونگی از دوست و آشنا برای دیگران هم شیرینی درست می کرد. اما امسال چند تن شیرینی سفارش گرفته بود و یه کارگاه شیرینی پزی راه انداخته بود و کارگر و دم و تشکیلات. با توجه به اینکه حجم کارش رفته بالا، امسال شکل شیرینی هاش به دقت و ظرافت هر سالش نیست، مخصوصا که دیگه همه ی کاراش رو خودش نمی کنه و خیلی از کارا رو کارگراش انجام میدن. با اینکه مزه ی شیرینی ها مثل هر سال عالیه، ولی خب ظاهرش اون طوری که هر سال بود نیست.

امسال که شیرینی ها رو آوردم، همسر هم همین که شیرین ها رو دید، متوجه کمتر شدن ظرافت شیرین ها شد. حالا جالبه که هر کس میاد تو خونه مون، به محض اینکه شیرینی ها رو می بینه، میگه واااااای، اینجا چقدر قشنگن. چقدر طرحشون جالبه، چقد ظریفه!!

و من و همسر هر دفعه این شکلی می شیم: تعجب و صد البته خوشحالیم که هنوز شیرینی های خاله ی همسر این قدر مورد استقبال قرار می گیره لبخند. اون دفعه که برای دوستامون آوردیم که فک کنم نفری ده پونزده تایی خوردن. کلا شیرینی نخودچی هایی که تو ظرف بود تموم شد. فقط حیف که سال های پیش ندیدن شیرینی ها رو.

خلاصه، بعد از خوردن یه مقداری چایی و شیرینی و از این چیزا، رفتیم سراغ شام. قبل از اینکه بچه ها بیان اون اتاق و دور میز ناهار بشینن، خورش و برنجو کشیدیم، برنج زعفرونی روی برنجو هم ریختیم و گذاشتیم رو میز. بچه ها اومدن نشستن و دو سه دقیقه ای طول کشید تا همه جا به جا بشن و ظرفا رو بردارن و تعارف کنن که کی بکشه.

بالاخره، دوستمون شروع کرد به کشیدن. هنوز ظرف اولو کامل نکشیده بود که یهو یه صدایی اومد. دوستمون میگه: من کاری نکردم، من کاری نکردم! حالا من هنوز نفهمیدم چی شده. بعد دیدیم دیسمون تبدیل به سه تیکه ی نامساوری شد تعجب. آخه دیس هم مگه خود به خود، یهویی می شکنه؟!!! خب مثل اینکه می شکنه دیگه! حالا جالبه قبلا این دیسو بارها استفاده کردیم.

حدسمون این بود که احتمالا میز خیلی سرد بوده، دیس داغ بوده، دچار انقباض و انبساط یهویی شده و شکسته. دلیل دیگه ای به ذهن ما نرسید. آخه حتی دیسو کسی برنداشت که بگیم یه ورش سنگین شد یا هر چیز دیگه. یه دیسی که روی میز نشسته، یهویی تصمیم می گیره سه تیکه بشه!

دیگه هر طرف دیسو تو یه بشقاب خالی کردیم خنده. اندازه ی یه کفگیر هم ریخت روی میز. دوستمون گفت اشکالی نداره، میز تمیزه؛ جمعش کرد که بریزه توی یه بشقاب. ولی همسر گفت، بهتره این کارو نکنه. چون یکی دو تا خورده شیشه روی میز دیده شد. ممکن بود توی برنجا هم باشه. واسه همین، اون کفگیر رو با برنج هایی که دوستمون جمع کرده بود، گذاشتیم یه کنار تا بعدا مسئولین رسیدگی کنن چشمک.

رفتیم یه دیس مرغ خوری آوردیم و برنج های اون یکی قابلمه رو ریختیم توش که بچه ها اگه خواستن برای بار دوم بکشن، برنج داشته باشیم. که البته دوستامون هم اصلا زیاد نخوردن. من فکر می کردم بیشتر از این حرفا بخورن، ولی خب نخوردن دیگه. حتی سالاد هم زیاد نخوردن. من نمی دونم، بعضی ها با هوا زنده ان یعنی؟متفکر

بعد از شام، کلی صحبت کردیم. این دوستمون متخصص مغز و اعصابه، این قدر از خاطرات و تجربه های خودش راجع به مغز به زبون ساده برامون گفت که کلی چیز جدید یاد گرفتیم. کلا به نظرم دنیای پزشکی هم دنیای قشنگیه، فقط به شرطی که آدم بشنوه، مجبور نشه دل و روده ی بیرون ریخته ی مریضا رو از نزدیک ببینه چشمک.

یکی دو ساعتی بعد از شام هم با دوستامون بودیم و دیگه رفتن خونه شون. وقتی رفتن ساعت 9:15 اینا بود. ولی تا وقتی کارای باقی مونده رو انجام دادیم، ساعت 10.5 شده بود!

--

اینم از مهمونی دیس سه تیکه ی ما. حالا مهمونی های بعدی برنجمونو تو چی بریزیم خب؟!! نیشخند

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٦ ] [ ٢:٥٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز ظهر یه ساعتی خوابیدم. وقتی بیدار شدم، زیر دنده های قفسه ی سینم خیلی درد می کرد، خیلی. همه اش تیر می کشید. از داخل هم درد می کرد، یعنی درد فیزیکی از بیرون نبود که دنده مو فشار بدم، درد کنه.

گفتم خب یه کمی بگذره خوب میشه دیگه. حتما بد خوابیدم. ساعت 6.5 که رفتم کلاس، همچنان درد می کرد، وقتی برگشتم همین طور درد می کرد! شب که خوابیدم هم همین طور. تمام مدت هم دردش تحمل ناپذیر بود. آخه آدم با هر نفس کشیدنی قفسه سینه اش جا به جا میشه، هر دفعه درد می گرفت!

قرار شد صبح زود بلند شم برم مطب دکترم، بگم من یه وقت اضطراری می خوام برای همین الان. کلا دکتر آدم (پزشک خانواده منظورمه) معمولا این طوریه که ازش وقت می گیری، ولی اگه کار اضطراری داشته باشی، بدون نوبت ویزیتت می کنه. البته کلا اگه وضعیت شما اضطراری باشه، هر دکتر دیگه ای هم باشه همین وضعیتو داره. اما خب آدم میره پیش دکتر خودش دیگه.

صبح که بیدار شدم، دردش خیلی کم شده بود. گفتم خب خدا رو شکر، خوب شدم دیگه. ولی نیم ساعت بعد که راه افتادم تو خونه و زندگیمو شروع کردم، انگاری درده هم بیدار شد!

دیدم اگه بیشتر صبر کنم، مطبا می بندن، فردا و پس فردا هم که آدم فقط می تونه بره کلینیک. این شد که گفتم زنگ می زنم به دکترم، یه وقت اضطراری می گیرم، مثلا میگم من نیم ساعت دیگه میام. زنگ زدم، منشی گفت برای امروز نمی تونم وقت بدم. گفتم خب من کار اضطراریه، گفت متاسفانه امروز هیچ دکتری تو مطب نیست (جایی که میرم یه مطبه که مال سه چهار تا دکتره که هر کدومشون باشن آدمو ویزیت می کنن، اما خب به طور معمول همه شون هستن و همیشه پزشک خودم ویزیتم می کنه). زنگ بزن به فلان دکتر تو فلان جا. گفتم شماره شو می دین؟ گفتم بذار نگاه کنم بهت میگم.

سریع نگاه کرد و شماره رو بهم گفت. کاملا حس می کردم که وقتی من گفتم کارم ضروریه، دست پاچه شد بنده خدا!

اسم دکتره رو سرچ کردم، دیدم دکتر داخلیه. ولی خب دیگه. دکترا خودشون با هم رابطه هایی دارن، واسه همین شماره ی همدیگه رو میدن. مثلا ممکنه با اون قبلا هماهنگ کرده باشن که اگه ما نبودیم، مریضامونو می فرستیم پیش شما. دیگه منم گفتم پس همینو میرم که اگه لازم شد و گفت باید نوبت بگیری، بگم این جوری شده که من اینجام.

ساعت کاریشو هم آنلاین نگاه کردم، فقط 9 تا 12 بود. اون موقع ساعت 10 اینا بود. زنگ زدم به مطب دکتره، منشیش گفت ما وقتی نیستیم. تا 12 بیای، دکتر می بیندت. منم سریع لباس پوشیدم و رفتم.

تا وقتی داشتم می رفتم، دردم جا به جا شده بود!! قبلش تو سمت جلوی بدنم بود، الان شده بود تو پهلوم! برا خودش گاهی تیر می کشید، گاهی عین نبض میزد، خلاصه یه درد عجیب غریبی بود واسه خودش نیشخند.

رفتم مطب دکتر، نشستم تا نوبتم بشه. سه نفر قبل از من بودن. راستی دکتره رو آنلاین که چک کردم نوشته بود انگلیسی و فرانسوی هم حرف می زنه. خدا خیرش بده چشمک.

تا وقتی نوبتم بشه، درد رفته بود پشتم!! ولی بازم از داخل بود. خلاصه، نوبتم شد و رفتم تو. بسیاااااااار دکتر مهربون و خوش خنده ای بود، بسیااااااار. این قدر که به سختی می تونم بگم آلمانی بود! آخه آلمانی هایی که من تا حالا باهاشون برخورد داشتم، حداقل تو برخوردهای اول خیلی بااحترام برخورد می کنن. یعنی در عین مهربونی و لبخند داشتن و این حرفا، جدی و رسمی برخورد می کنن. ولی این دکتر از همون برخورد اولش مشخص بود که در عین محترم بودن، خیلی هم آدم اهل صمیمیته. بسیااااار با خنده و حتی خنده های بلند، هی از من سوال می پرسید. مثلا میگفت آیا سابقه ی خانوادگی سنگ کیسه ی صفرا دارین یا نه؟ (خوب شد کلمه شو دیشب خودم سرچ کردما چشمک) و خلاصه، سوالای این جوری دیگه.

در نهایت، گفت دراز بکش تا معاینه کنم با دستگاه. در حین معاینه، مونیتورو هم برگردونده بود به سمت من، برام توضیح میداد! آخه من از اون شکلای سیاه و سفید چی سر در میارم که برام توضیح میدی؟سوال دونه دونه می گفت این الان کیسه ی صفراته، این لوزالمعده ته، این نمی دونم کجاته. فقط اون گوشه قلبمو شناختم که داشت تالاپ تالاپ می زد نیشخند. تازه دکتر هم به همون اشاره کرد، گف اینم قلبته. فک کنم بیچاره متوجه شده بود من از اجزای داخلی بدنم فقط قلبو می شناسم نیشخند.

خلاصه، بعد از مشاهده ی اعضای داخلیم، گفت همه چی خوبه و مشکلی نداری لبخند. گفتم خب پس این درده مال چیه؟! گفت نمی دونم، ولی چیز خاصی نیست. احتمالا درد مربوط به پشتته، به ستون فقراتت، حرکت می کنه میاد به سمت جلو، واسه همین تو هر لحظه یه جا احساسش می کنی. چیز خاصی هم نیست، یه کمی گرمش کن پشتتو، احتمالا خوب میشه.

منم دیگه خداحافظی کردم و اومدم. جالب اینکه چند ساعت بعد از اینکه از دکتر اومدم کلا خوب شدم!

--

فردا مهمون داریم. همین دوستامون که ما هزار بار رفتیم خونه شون و یه بار هم دعوتشون نکردیم نیشخند. بالاخره قسمت شد بعد از مدت ها ما هم دعوتشون کنیم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/٢٤ ] [ ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز رفته بودم خونه ی دوستمون مهمونی. دفعه ی پیش که رفته بودم پیشش که نون درست کنیم، گفت می خوام یه روز تو و فلانی رو دعوت کنیم، خودمون سه تا باشیم. آخه اون فلانی، اصلا تو جمعامون نیست. همیشه سرش شلوغه. نمی دونم چرا. آخه ما هم رشته و هم دانشکده ایم، ولی من خیلی وقت آزاد دارم انگاری نیشخند.

خلاصه، قرار گذاشت برای دوشنبه ساعت 4 اینا. قرار بود با قطار 3:35 برم. قبلش داشتم یه چیزی رو مرتب می کردم که بفرستم برای یکی، ان قدر روش فس و فس کردم که دیرم شد نیشخند.

نگاه کردم به ساعتم، دیدم 3:31 ه!! از خونه ی ما تا ایستگاه قطار شیش دقیقه پیاده راهه. به طور معمول، با توجه به پله ها و خیابونایی که آدم باید ازشون رد بشه و پیچ ها و این چیزا، عملا نمیشه انتظار داشته باشی که بتونی با دویدن چیزی رو جبران کنی.

اما خب، از قدیم گفتن هر رفتنی رسیدن نیست، ولی برای رسیدن باید رفت چشمک. منم کیفمو برداشتم و ایمیله رو هم نزدم و دویدم! البته زیاد هم ندویدم. بیشتر تند راه رفتم. فکر نمی کردم برسم. ولی خب گفتم از کجا معلوم که قطار تاخیر نداشته باشه. این همه وقت ما اومدیم و منتظر شدیم و قطار دیر اومده. شاید این دفعه هم به نفع ما دیر اومد!

خلاصه، با این استدلال، هی خودمو دلداری دادم که ان شاءالله که میرسی نیشخند. تقریبا بیست متری بوند بود به ایستگاه (ایستگاه درست سر نبش خیابون بود، یعنی من تو خیابونی بودم که عمود بر مسیر قطار بود، واسه همین من قطارو نمی تونستم ببینم، مگر اینکه به ایستگاه رسیده باشم) که صدای قطارو شنیدم. دیگه بقیه شو یورتمه رفتم نیشخند. یه دختر دیگه هم پشت من بود، شاید سه چهار متری از من عقب تر بود، هر دومون تا صدای قطارو شنیدیم با هم دویدیم. هر دو مونم رسیدیم خدا رو شکر لبخند.

به این ترتیب یه بار دیگه به من ثابت شد خواستن توانستن است نیشخند و از اون مهم تر اینکه در حدی تنبلی کن که بتونی جبرانش کنی چشمک.

تازه این دفعه خیلی تلاش نکردم. اما چند وقت پیش که داشتم از کلاس زبان می اومدم (همون جلسه ای که یه معلم جایگزین اومد برای معلممون*)، واقعا کل راهو دویدم. یه راه 13 دقیقه ای رو، 8 دقیقه ای دویدم و واقعا هم دویدم!! اونم از روی پلی که از روی رودخونه رد میشد و هواش یخ بود، تو هوای سرد. تازه وسطاش هی ناامید شدم! آخه ایستگاهی که باید می رفتم، در واقع ایستگاه اول و آخر قطار بود. واسه همین قطار وقتی می رسه به این ایستگاه، مسافراشو پیدا می کنه، یه کم دیگه راهشو ادامه میده، میره ته خط، یکی دو دقیقه وای می ایسته، بعد دوباره راه می افته میاد، مسافر سوار می کنه.

بعد از رد کردن پل روی رودخونه، باید پشت چراغ قرمز می موندم. هنوز سه چهار دقیقه ای راه داشتم. از همون دور قطارو دیدم. گفتم خب الان تو ایستگاه وایستاده دیگه، بی خیال. نمی رسم بهش هنوز چراغو تازه رد کرده بودم - یا شایدم رد نکرده بود- که متوجه شدم، نه، این هنوز تو آخر خطشه. هنوز برنگشته مسافر سوار کنه. دیگه دوباره یه نفس دویدم. حالا من از اون دور هی دست تکون میدم که یکی برام درو نگه داره، هیچ کس هم به من توجه نمیکنه که صد متر اون ور ترم هنوز نیشخند.

وقتی رسیدم، در قطارو بسته بود راننده. ولی فک کنم دیگه دلش سوخت، برام باز کرد. آخه قطارا بعد از هشت شب نیم ساعتی میشن. هنوز من سه چهار ثانیه نبود نشسته بودم قطار راه افتاد لبخند. ولی تا خود خونه رو سرفه کردم و حتی وقتی رسیده بودم توی خونه!

--

حالا چی شد اصلا؟ قرار بود راجع به مهمونی صحبت کنم!! خلاصه، خودمو به قطار رسوندم دیگه. یه جا باید خط عوض می کردم. تو ایستگاه ایستاده بودم و منتظر اومدن اتوبوسم بودم. دو تا اتوبوس از خونه ی دوستامون رد میشه. یکیش شیش دقیقه ای می رسه، یکیش حدودا یه ربعه! آخه این دومی میره همه ی شهرو دور می زنه! خلاصه، من منتظر اولی بودم که قاعدتا باید یه دقیقه زودتر از دومی می رسید. اما خب نیومده بود. دیدم اتوبوس دومی اومد و اتفاقا همون فلانی هم توش بود. دیگه منم رفتم سوار همون اتوبوس شدم و با هم رفتیم مهمونی لبخند.

مهمونیمون خیلی خوب بود. تولد همین فلانی بود! البته من نمی دونستم. ولی صاحب خونه می دونست. البته تولده هم مال اون روز نبود، شنبه بود نیشخند. ولی خب دوستمون یه کیک آماده گرفته بود و تو فر پخته بود و روش هم یه دونه شمع گذاشته بود. سالاد اولویه هم درست کرده بود. خودش هم یه کت قشنگ با دامن پوشیده بود. با خودم فک کردم آدما واقعا چقدر با ما فرق دارن! من عمرا اصلا به عقلم می رسید لازمه این مدلی لباس بپوشم برای مهمونی که دعوت می کنم نیشخند.

در حین خوردن و نوشیدن و این حرفا، کلی صحبت کردیم و من بازم فهمیدم من چقدر فرق داره با اینا! نمی دونم والا ما دیدگاهامون درسته، یا اونا!

مثلا دوستمون می گفت خواهرزاده اش تازه به دنیا اومده. اون اول که به دنیا اومده، بعد از یکی دو روزش زردی گرفته. خب می دونین دیگه این مدل بچه ها رو میذارن زیر یه نور خاصی (به قول ما مهتابی). می گفت این دستگاه مهتابی رو آورده بودیم خونه. شبانه روزی، نوبتی یکیمون بیدار می موند تا دستشو بذاره تو دست بچه. چون بچه به محبت احتیاج داره، یه وقتی ناراحت نشه که روز اول همه اش بغلمون بوده، بعد یهویی گذاشتیمش تو دستگاه.

من که الانم هرچی بهش فکر می کنم، لزومی نمی بینم حتما بخواین 24 ساعت دست بچه رو بگیرین. به همسر هم گفتم، خدا رو شکر اونم نظرش با من یکی. شایدم ما غیرعادی ایم! نمی دونم والا! ولی به هر حال خوبیش اینه که حداقل من و همسر تو این موضوع با هم هم نظریم لبخند.

بقیه ی مهمونی هم هرچی بحث شد، من متوجه میشدم من کلا شباهتی با این دوستام ندارم انگار، ولی خب دیگه، این جوریه لبخند.

دو ساعتی خونشون بودیم، بعد دیگه با دوستم راه افتادیم اومدیم. از یه جایی هم از هم جدا شدیم و نخود نخود هر که رو خانه ی خود لبخند.

--

* نمی دونم چرا هرچی گشتم پست مربوط به اون جلسه رو پیدا نکردم. براتون تعریف نکردم؟!سوال تعریف کردما!


[ ۱۳٩٤/۱۱/٢۱ ] [ ٦:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که رفتم خونه ی دوستمون، قرار بود دو تا نون درست کنیم. اما خب وقتی خواستیم درست کنیم، شک کرد که شاید دوست نداشته باشن، یا خوب نشه، گفت یه دونه درست کنیم. منم گفتم باشه.

اول خمیرشو آماده کردیم و گذاشتیم یه ساعتی وربیاد. بعد هم مشغول درست کردنش شدیم. کلا درست کردن نون زحمت داره دیگه. فک کنم همه اش با هم سه ساعتی طول کشید. ولی در نهایت نتیجه ی خوشمزه ای داشت چشمک. یه کمیشو ما دو تایی خوردیم. یه کمیشو اون نگه داشت واسه همسرش. یه کمیشو هم من آوردم خونه واسه همسر لبخند.

--

از چند ماه پیش، هی ایمیل می اومد برام (به عنوان عضوی از گروه استادای دانشگاه دومم) که برای فلان درس هیچ کس نیست درس بده. باید یه درس سمینار روی فلان موضوع باشه که فعلا استادی براش نیست. بالاخره یکی پیدا شده بود و درسو قبول کرده بود. یه درسی تو گرایش من.

حالا که قرار شد من هم این ترم یه درسو درس بدم، استادم به اون استاده ایمیل زد که میشه تو این درسو بذاری واسه دختر معمولی، یه درس دیگه رو ورداری؟! اون بیچاره هم قبول کرد. البته این در حالی بود که من ترجیحم این بود که درسی که راجع بهش با استاد صحبت کرده بودیمو درس بدم! اما خب دیگه، قسمت بود که بازم درس های مشابه ترم پیش بردارم.

اصلا نمی دونم راستش چرا استادم این کارو کرد. آخه همون اول که گفت قراره تو هم این ترم یه درس داشته باشی، گفت خب موضوع همیشگیتو که فلانی برداشته. پس تو بیا راجع به فلان چیز یه درس بذار. منم گفتم باشه و قبول کردم و صحبت کردیم راجع به محتویاتش و غیره! ولی خب بعدا رفته بود ایمیل زده بود به طرف که من یه درسی تو مایه های همون درسای قبلیمو درس بدم خنثی.

اما خب، در کل راضیم لبخند. دیروز و پریروز هم ایمیل بازی داشتیم سر زمان ارائه ی درس من. سه شنبه و پنج شنبه که کلاس آلمانی دارم، باید تو روزای دیگه میذاشتم. از بین روزای دیگه یه 8 صبح بهم پیشنهاد شد (!!) که با توجه به راه دور من، نمی شد قبول کنم. یه سری ساعت دیگه هم کلاس خالی داشتن، اما همه شون با درس های مهمی تداخل داشتن که عملا باعث میشد بچه ها نتونن بیان کلاس من. این شد که در نهایت قراره چهارشنبه ها ساعت 17:30 تا 19 درس داشته باشم!

حالا ببینیم ترم بعد چه جور ترمی خواهد بود لبخند.

--

یه ایمیل برام اومد که کلاس آلمانیمون برگزار میشه از یازدهم دوباره. این یعنی حداقل 5 نفر ثبت نام کردن لبخند.

--

دستور نون رو تو کامنت اول میذارم.

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٧ ] [ ٤:٢٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روزامون مثل همیشه داره می گذره و چه حیف که می گذره. کاش می شد آدم یه تیکه از زندگیشو قاب کنه و نگه داره. ولی خب دیگه، زندگی فقط برای لذت بردنه. به هر حال می گذره، چه ازش لذت ببری، چه نبری.

--

دوباره این ترم قراره یا درسو درس بدم. کلا به کسی که آخرین مدرکی که داره ارشده و تو دانشگاه کار می کنه (حالا چه کار تحقیقاتی، چه درس دادن یا هرچیز دیگه ای) تو آلمانی سمتش هست wissenschaftliche Mitarbeiter(in) اون in آخرشو وقتی میذارن که طرف خانوم باشه. منم سمتم همینه. اینو اگه تحت اللفظی ترجمه کنی، میشه کارمندعلمی اما همیشه آلمانی ها ترجمه اش می کنن Research Assistant. جالبه که چند وقت پیش دیدم یکی دقیقا همین کار من - درس دادن- رو تو یکی از دانشگاهای انگلیس انجام می داد. عنوان سمتش رو نوشته بود Lecturer و جلوش هم داخل پرانتز نوشته بود معادل Assistant Professor تو سیستم آمریکایی.

به نظر من همیشه Assistant Professor خیلی گنده میاد برای کاری که من و امثال من انجام میدیم. ولی فک کنم اگه یه روزی من خواستم برای آمریکا اقدام کنم باید بنویسم Assistant Professor چشمک. فقط می ترسم اون وقت با استادم تماس بگیرن، تایید نکنه. بگه نه! این اینجا Research Assitant بوده خنده.

داشتم می گفتم. قرار شده دوباره یه درسو درس بدم. ولی هنوز معلوم نیست چی! این در حالیه که برنامه قبلا بسته شده. حالا نمی دونم کی برای من یه زمان باز می کنن، من چه روزی قراره درس بدم؟ چی درس بدم؟ دیروز با استادم صحبت کردم، یه کمی بهم ایده داد که چی درس بدم. موضوعشو خودمم دوست داشتم. حالا باز باید بشینم برای اون مقاله پیدا کنم و بالاخره با استادم به یه توافقی برسیم لبخند.

--

چند وقت پیش که خونه ی دوستامون بودیم، ازم پرسید دختر معمولی، تو هنوزم نون درست می کنی؟ گفتم آره، هر از گاهی. گفت یه روز بیا با هم درست کنیم. گفتم باشه.

حالا دیروز تو واتس اپ زده، فردا چی کاره ای؟ بیا با هم نون درست کنیم. حالا امروز باید یه کمی کارامو فشرده کنم تو عصر. صبح برم نون درست کنم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٤ ] [ ۸:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کلاس آلمانی این ترمم تموم شد. ترم بعدی از 11 فوریه شروع میشه.

برای تشکیل شدن هر کلاس نیاز به حداقل 5 نفره. این کلاسی که داشتیم ده دوازده نفری بودیم. اما خب برای کلاس بعدی خیلی ها گفتن نمی خوان ثبت نام کنن و ما شدیم سه نفر که مطمئن بودیم میایم. من، یه دختر بوسنیایی و پسر آمریکایی.

دختر اندونزیایی گفت ترجیح میده بره کلاس فشرده که صبح ها برگزار میشه و زودتر تموم میشه. به نظر همه مون سرعت کلاس کمه، اما خب متاسفانه اکثرمون امکان اینکه صبح ها بریم کلاسو نداریم.

خلاصه، ما به دو نفر دیگه نیاز داشتیم برای برگزاری کلاس. این جلسه که جلسه ی آخر بود، دختر اندونزیایی گفت که نظرش عوض شده و همین کلاس بعد از ظهرا رو میاد. بعدا تو راه برگشت تا ایستگاه اتوبوس، دلیلشو گفت این بوده که Au-pair ه و خانواده ای که پیششون زندگی می کنه پول کلاس زبانو میدن و اونا گفتن ما پول کلاس فشرده رو نمیدیم.

پس شدیم چهار نفر. یه نفر دیگه کم بود. کلا این کلاسه خیلی تق و لق بود، بچه ها خیلی یه خط در میون می اومدن. فقط دو سه نفر پایه ثابت بودن و همیشه می اومدن. واسه همین جلسه آخر هم خیلی ها نبودن. معلممون گفت من تو زنگ تفریح با منشی صحبت می کنم ببینم چی کار میشه کرد. بعد از زنگ تفریح پسر بلغاری گفت که تو زنگ تفریح زنگ زده به یکی از بچه ها و اون میاد.

ما هم یهویی هورااااا، شدیم پنج نفر چشمک. معلم هم گفت خب پس مشکل حل شد دیگه. حالا پسر آمریکایی میگه فقط همین پنج نفریم؟ میگیم آره. میگه خب به نظر من کلاسی که تعدادش هم باشه زیاد بازدهی نداره، شاید من نیام. هیچی دوباره شدیم چهار تا. پسر بلغاری گفت شاید من بیام! شدیم چهار تا و نیم! بالاخره معلوم نبود از بین این اظهارنظرا ما پنج تا میشیم یا نه. آخرش پسر آمریکایی گفت باشه من میام.

بعد معلم پرسید خب پس کی شروع کنیم؟ می خواین از همین هفته ی بعد ادامه بدیم یا می خواین یه هفته این وسط استراحت کنین و از 11 فوریه شروع کنیم؟ من اولین نفر گفتم من ترجیح میدم مستقیم ادامه بدیم. اون قدر خسته کننده نیست که بخوایم حتما یه هفته استراحت کنیم. بقیه هم بلافاصله تایید کردن و علاقه مند بودن که زودتر شروع کنن.

ولی پسر آمریکایی گفت من این هفته باید با کارفرمام صحبت کنم و ساعتای کاریمو ببینم و این حرفا. من مطمئن نیستم بتونم بیام. بعدش هم اگه بخوام اون یه هفته رو نیام، چرا باید پولشو بدم؟ (ولی خب تو کلاس غیرفشرده نمیشه پول اون هفته رو نداد. تو کلاس فشرده، گرچه هر ترم یه ماهه، اما واحد شرکت تو کلاس هفته است. شما می تونین پول یه هفته از کلاسو بدین. اما تو کلاس فشرده باید پول همه شو بدین، چه بخواین یه جلسه بیاین، چه همه شو.)خب معمولش اینه که رای به اکثریت باشه. اما پسر آمریکایی یه طوری رفتار کرد که همه احساس کردن الان اگه بهش بگن خب پس رای به اکثریته، میگه پس من نمیام و کلاس تشکیل نمیشه! این شد که عملا یه جوری مورد اخاذی قرار گرفتیم و مجبور شدیم باهاش راه بیایم و کلاسو از 11 فوریه شروع کنیم!

پسر آمریکایی هم احتمالا خوشحال شد از به کرسی نشوندن حرفش نیشخند. ولی خب بالاخره از اونجایی که ما ایرانی هستیم باید گاهی وقتا ایرانی رفتار کنیم دیگه چشمک. منم پیشنهاد دادم باشه از یازده فوریه شروع کنیم، ولی اون یه هفته ای که دیرتر تشکیل میدیم کلاسو، یه جوری وسط کلاس جبران کنیم. یعنی حداقل یه هفته رو سه جلسه ای بیایم.

دیگه طی این مذاکرات، طرف آمریکایی هم مجبور شد کوتاه بیاد تا مذاکرات به نتیجه برسه نیشخند.

حالا ببینیم دور بعدی مذاکرات کی ه چشمک.

--

دیروز هم مهمون داشتیم، هم مهمونی رفتیم. در واقع مهمونی ای که رفتیم همون جلسه ی قرآن همیشگیمون بود. اما مهمونی ای که داشتیم، یکی از دوستامون بودن که تو شهر بغلی بودن و راهشون برای جلسه ی قرآن دور بود. واسه همین گفتیم زودتر بیان که ناهارو پیش ما باشن و یه کمی هم خستگی بگیرن و عصری با هم بریم پیش بچه ها.

قرار بود دوازده بیان که یه کمی دیرتر اومدن، شاید 12:30 اینا. برای ناهار قیمه بادمجون درست کرده بودم که خوب شده بود خدا رو شکر لبخند. بعد از ناهار یه قهوه خوردیم (البته من که از این چیزای غربی تلخ نمی خورم کلا، بقیه رو میگم!) و بعدش دوستامون رفتن. جلسه ساعت 5 بود. ولی دوستامون جای دیگه ای کار داشتن. یکیشون می خواست بره آزمایشگاهش و یه سری کار انجام بده. یکیشون می خواست بره به یه قرار دیگه اش برسه. بعدش هم می خواستن برن برای خونه ی دوستامون کادو بخرن.

ما هم پریروز رفتیم برای خونه ی جدید دوستامون یه گل خریدیم. با اینکه تا الان چندین بار خونه شون رفتیم، ولی خب چون همیشه یهویی بوده و هیچ وقت دعوت رسمی نبوده، نشده کادو ببریم. قرار بود یه کارت تبریکی چیزی هم بگیریم بزنیم روی گلدون که یادمون رفته بود.

دوستامون قرار بود ساعت نزدیکای 5 بیان دنبالمون. وقتی اومدن دیدیم اونا هم گل خریدن به عنوان کادو. حالا از قضا یه گلی خریده بودن که صاحبخونه داشت!! گفتن پس سر راه می ریم یه گل دیگه می خریم، اینو برای خودمون نگه میداریم. منم که گفته بودم کاش یه کارت تبریک خریده بودیم. گفتن پس تو هم بیا کارتتو بخر.

به این ترتیب من و خانوم دوستمون رفتیم یه گل فروشی. آقایون هم رفتن مغازه ترکا یه چیزی بخرن. همه ی کارت ها روش نوشته های مربوط به تولد و سالگرد ازدواج و این چیزا داشت. کلا فقط دو سه مدل کارت کوچیک اون مدلی که ما می خواستیم داشت، ولی از بین همونا یکیشو خیلی پسندیدیم لبخند.

با یه گلدون گل و یه کارت کوچولو از گل فروشی اومدیم بیرون. تا موقع آقایون هم اومدن و با هم رفتیم مهمونی. وقتی رسیدیم نزدیک شیش بود! ولی خب از اونجایی که مهمونی کلا ایرانی بود، همه تازه اومده بودن خنده.

قرار بود خانوم یکی از بچه ها هم هشت برسه که زنگ زد گفت کلا نمیاد. هوا باد و بارونی بود و گفته بود خسته است، نمی تونه راحت تو جاده رانندگی کنه. ترجیح داده بود برگرده خونه.  آخه انصافا هم سخته آدم از یه شهری بره یه شهر دیگه، فقط واسه یه ساعت مهمونی!

به این ترتیب، کل خانومای جلسه، فقط سه نفر بودیم.

کلا مهمونی خوبی بود. شام هم مرغ بود که خیلی خوشمزه بود. یه کیک سیب هم داشتن که مشتریش شدم. می خواستم دستورشو بگیرم از صاحبخونه، ولی یادم رفت. کلا این دوستمون آشپزی های مربوط به کیک و این چیزاش بیشتر آلمانیه تا ایرانی. واسه همین ما همیشه با چیزای جدیدی آشنا میشیم تو خونه شون چشمک.

البته این طوری نیست که ما فقط واردکننده ی دستور باشیم ها. قرار شده یه بارم برم خونه ی دوستمون از نون های محلی خودمون بپزم براش لبخند. بعله، صادارت هم داریم چشمک.

--

الان که اینو گفتم، یاد این افتادم که هر وقت کوکو درست می کنم، همسر میگه پیرامید. آخه قبلا بهش گفتم که هر وقت پیرامید می اومد خوابگاه، من براش کوکو درست می کردم. آخه تو خوابگاه که خودتون می دونین، امکانات نیست که! بهترین غذایی که می شد درست کرد همون بود دیگه نیشخند.

--

از کل چیزایی که تو جلسه قرآنمون یاد گرفتیم، جالب تریناش برام اینا بود:

- عزیز معنیش میشه شکست ناپذیر و ظاهرا اعراب به زمینی می گفتن که روی بلندی بوده و آب بهش نمی رسیده، یعنی یه جور قله.

- یاسر و میسر (به معنی قمار) از یه ریشه ان و یاسر یه معنیش قماربازه. از اون طرف می دونین که یسر به معنی آسونیه و دلیل اینکه یاسر که باید با آسونی هم ریشه باشه، معنیش میشه قمارباز اینه که قمارباز به آسونی و بدون اینکه زحمتی بکشه پولی رو به دست میاره.


[ ۱۳٩٤/۱۱/۱٢ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همون طور که چند روز پیش گفته بودم، قرار بود یه پست راجع به چیزایی که در مورد رزومه و کاورلتر می دونستم و چیزایی که توی جلسه ای که رفته بودم یاد گرفتمو براتون بنویسم.

خب رزومه رو که همه تون میدونین چیه دیگه. پس من فقط نکات رزومه رو بهتون میگم:

1- رزومه ای که برای پذیرش دکترا یا پست داک می نویسین با رزومه ای که برای درخواست کار می نویسین، فرق داره فرمتش. یه رزومه رو برای همه فوروارد نکنین.

2- به طور معمول توی رزومه نباید عکس داشته باشه، چون بحث های جنسیتی و تبعیض و این حرفا ممکنه پیش بیاد. اما تو رزومه ی آلمانی عکس یکی از مستحبات موکده!

3- وضعیت تاهل و تعداد فرزند و جنسیت رو تو رزومه ننویسین!

4- اگه دارین برای دکترا و امثالهم اپلای می کنین، لازم نیست دیپلمتونو بنویسین.

5- ترتیب نوشتن رزومه تون باید برعکس تاریخ اتفاق افتادن باشه. یعنی جدیدترها بالاتر.

6- رزومه تون بیشتر از دو صفحه نشه. اگر این قدر مقاله دارین که باعث میشه رزومه تون سه چهار صفحه بشه، selected publication رو بنویسید توی رزومه و یه برگه ی جدا لیست کامل مقالاتتونو بنویسین و جزء مدارکی که پیوست می کنین بفرستین.

7- بالای رزومه تون ننوسین CV یا RESUME یا هر چیز دیگه. تو قسمت بالای بالا که اطلاعات شخصی و تماستون هست (از جمله، ایمیل، تلفن و اسکایپ)، اسمتونو اول از همه و درشت تر بنویسین. جلوش هم لازم نیست بنویسین نام و نام خانوادگی. همین نشون میده که این مدرک، یه رزومه است و نه چیز دیگه.

8- رزومه تونو شماره صفحه بزنین که اگه یهو مدارک از دست طرف افتاد، یا موقع بررسی دو تا برگه با هم قاطی شد، بدونن کدوم مال شماست، کدوم مال اون یکی آدم!

9- فقط چیزایی رو توی رزومه تون بنویسین که دارین، فقط! خیلی از ایرانی ها عادت دارن هرچی نرم افزار اسمشو شنیدن ردیف کنن! تک تک اینا رو ازتون سوال می کنن چقدر بلدین. باهاش چه کاری انجام دادین؟ بزرگترین برنامه ای که با استفاده از این نرم افزار نوشتی چیکار می کرد؟

اگه مهارتتون تو نرم افزارهای مختلف متفاوته، بنویسین. مثلا بعضی ها رو بنویسین Expert، برای بعضی ها بنویسین Familiar with یا مثلا Basic Knowledge و امثالهم. اگه چیزی فقط اسمش به گوشتون خورده، کنار چیزی که کاملا بهش تخصص دارین ننوسین. مشخص کنین که مهارتتون تو اینا با هم فرق داره.

10- فونت رزومه تون یه چیز ساده و معمولی باشه مثل Arial یا Times new roman. فونت های شکلکی و عجیب و غریب نذارین. هیچ متنی رو رنگی نکنین. تاکیدها رو با بولد کردن، بولت گذاشتن، ایتالیک کردن و امثالهم نشون بدین. این نکته واقعا مهمه. من رزومه های ایرانی هایی که از ایران اپلای می کننو دیدم. خیلی جینگول وینگوله!!

فرق رزومه ی کاری با رزومه ی تحقیقاتی دکترا و پست داک و ... :

1- بالای رزومه ی کاری Summary دارین که جلوش می نویسین بالاخره شما چیکاره این و تخصصتون چیه. بالای رزومه ی تحقیقاتی بنویسین Research Focus و جلوش بنویسین روی چی کار می کنین.

بعد از این بالایی که نوشتین، تحصیلاتتونو بنویسین که تو هر دو یکسانه.

2- بعد از تحصیلات، تو رزومه ی کاری تجارب کاریتونو می نویسین، توی رزومه ی تحقیقاتی Awards and Grants. منظور گرنت های تحقیقاتی هست ها. اگر پروژه ی تحقیقاتی ای مثلا از دولت یا صنعت قبول کردین که به ازاش پول گرفتین و انجام دادین، اونو بنویسین. اگه ندارین، سوابق تحقیقاتی تون. بعد از اون مقاله هاتون، بعد از اون سوابق تدریستون.

اینجا قسمت اصلی رزومه ی تحقیقاتی تموم میشه. بقیه اش دیگه مهارت های کامپیوتری و عضویت های علمی و زبون هایی که بلدین و از این چیزاست. اما رزومه ی کاری اینجا تموم نمیشه، بعد از اینکه تجربه های کاریتونو نوشتین، سایر تجربه های کاریتونو می نویسین. مثلا اگه جایی به صورت داوطلبانه کار کردین، یا فعالیت دیگه ی مرتبطی داشتین به هر شکلی که کار نبوده. بعدش آموزش های تخصصی ای که دیدین رو می نویسین. مثلا دوره های تخصصی ای که گذروندین.

بعد هم مثل رزومه ی تحقیقاتی توانایی های کامپیوتری و زبون هایی که بلدین و رزومه اینجا تموم میشه لبخند.

--

اما کاور لتر. کاور لتر بسیار مهمه. سرسری ننویسینش. حالا اصلا چی هست؟

کاور لتر یه نامه ی یه صفحه ای هست که تو فرمت آلمانی بالا سمت چپ اول آدرس خودتونه، زیر اون، سمت راست تاریخ و محلتون هست (اسم شهرتون)، یه خط پایین تر، سمت چپ، آدرس و اسم شخصی هست که نامه رو خطاب به اون می نویسین.

وقتی یه پوزیشن اعلام میشه، اسم یه نفر تحت عنوان contact information ذکر میشه. شما نامه رو به اون می نویسین. پس آدرس و اسم همون شخصو هم استفاده می کنین.

نامه رو با Dear Ms... شروع می کنین، نه با Dear Sir or Madam. یعنی باید مشخص باشه به کی دارین می نویسین. حتی اگه اسم کسی رو ذکر نکرده توی آگهی، شما یه سرچ بکنین تو گوگل و آدرس و اسم شخصی که فکر می کنین نامه رو باید بهش بزنین پیدا کنین. تنبل نباشین!

حالا می رسیم به متن کاورلتر. کاورلتر سه بخش اصلی داره. اما با توجه به اینکه کارولتر کاری می نویسین یا تحقیقاتی، محتواش فرق داره. توی کار لتر تحقیقاتی:

1- قسمت اول می گین چطور پزویشن رو پیدا کردین؟main research interest شما چی هست؟ برای قسمت اول، مثلا می گین من با توجه به آگهی شما توی سایت فلان مبنی بر وجود یه پوزیشن دکترا/پست داک توی دانشگاه فلان، می خوام علاقه ی خودمو به این پوزیشن نشون بدم و بگم که با توجه به اینکه من زمینه و علاقه ی تحقیقاتیم به فلان موضوعه، خیلی دوست دارم توی گروه شما کار کنم.

2- قسمت دوم در مورد فعالیت های تحقیقاتی و سابقه ای که به درد اونا می خوره صحبت می کنین و اینکه کار شما چه ارتباطی با کار فعلی اونا داره؟ به چه درد اونا می خوره؟ و شما چطور می تونین به بهبود پروژه ی اونا و فعالیتشون کمک کنین؟

تو کاورلتر تحقیقاتی:

1- قسمت اول می گین از کجا پوزیشن رو پیدا کردین؟ چرا شما به درد این پوزیشن می خورین؟

2- زمینه ی کاری شما چطور fit میشه با کار اون شرکت. به چه دردشون می خورین؟

قسمت سوم تو هر دو کاورلتر مشترکه و چیز خاصی نیست، اما مهمه. مجددا علاقه تونو به اون کار و داشتن مصاحبه اعلام می کنین و از اینکه براتون وقت گذاشتن، تشکر می کنین.

چیزی که تو کاورلتر خیلی مهمه، مختصر و مفید بودنشه. با توجه به آدرسایی که باید بالای نامه بنویسین و تاریخ بزنین و امثالهم، عملا هفت هشت خط از صفحه می پره. یه خط هم که توش نوشتین Cover Leter، یه خط هم که دارین میگین Dear فلانی و عملا دو خط دیگه هم می پره. پایین صفحه هم دو خط مثلا می نویسین Sincerely Yours و اسمتون که اونا هم می پره! یعنی شما عملا باید توی حدود 15 خط هرچی می خواین بگین رو خلاصه کنین. پس باید خیلی فشرده و مفید بگین.

معمولا ما ایرانی ها عادت داریم به درازه گویی و اینکه من از شیش سالگی به این رشته علاقه داشتم و غیره! کاورلتر جای این چیزا نیست. مستقیم میگین مثلا با توجه به اینکه من هفت سال سابقه ی کار به عنوان مهندس مکانیک در فلان پروژه رو در فلان زمینه در فلان شرکت برعهده داشتم و توی اون روی فلان نرم افزار ( داخل پرانتز در صورت لزوم قسمت های اون نرم افزارو می گین، آخه مثلا اگه بگین MATLAB، خیلی کلیه و بهتره اسم ببرین با چیش کار کردین دقیقا، پس اسم ببرین فلان toolkit  ها) کاملا تسلط پیدا کردم، مطمئنا که برای شرکت شما مناسبم. شما تو شرکتتون روی فلان چیز کار می کنین که من روش دو سال سابقه دارم. قبلا من طی زمان کاریم تو فلان شرکت فلان گروه رو مدیریت کردم که باعث شده مهارت های کار تیمی و مهارت های مدیریتی خودمو افزایش بدم و .... .

الان ببینین من هیچی رو دقیق ننوشتم و فقط اسم بردم، هشت نه خط نوشته شد! شما همین که اسم شرکت ها و کارایی که کردینو ببرین، همون 10 15 خط میشه.

تو کاورلتر به هیچ وجه روده درازی نکنین. کاورلتر هیچ وقت نباید بیشتر از یک صفحه باشه. هیچ وقت.

یادتون باشه کاورلتر برای هر پوزیشن باید به صورت جدا نوشته بشه. اگه کاورلترتون فورواردی باشه به درد نمی خوره. هر شرکتی زمینه ی کاری خودشو داره و شما -درسته که سابقه تون تغییری نمی کنه اما- باید با توجه به زمینه ی کاری شرکت روی زمینه های کاری خودتون تاکید کنین. یعنی مثلا اگه شرکت هیچی راجع به کار تیمی نگفته که لازم دارن، شما لازم نیست سه خط راجع به مهارت های کار تیمیتون تاکید کنین. اما اگه خط اول نیازمندی های شغلش گفته باید خیلی کار تیمیتون خوب باشه و غیره، حتما روی این مهارت هاتون تاکید کنین.

در کل هدف کاورلتر اینه که بگین شما به چه درد اون شرکت/دانشگاه می خورین؟ چرا باید از بین این همه آدم شما رو انتخاب کنن؟ تو رزومه شما خیلی مهارت ها رو اسم بردین، تو کاورلتر باید مشخص کنین کدوم اون مهارت ها به درد این شرکت می خوره؟ کاورلتر اون جاییه که انگاری می خواین مهارت ها و استعدادهای خودتونو بفروشین. باید مزیت هاشو برای خریدار بگین.

مثلا شما فرض کنین یه موبایل می خواین به یه آقا بفروشین، اگه رنگ اون موبایل صورتی باشه، قطعا شما موقع فروشش روی رنگش تاکید نمی کنین. چرا؟ چون اتفاقا رنگش اصلا جنبه ی مثبتی نیست برای اون خریدار.

کارولتر هم همین طوره. شما باید بگین چه استعداد و توانایی ای از شما به درد اونا می خوره؟ پس چیزایی که مرتبط نیستن رو گرچه همه ممکنه نکات مثبت و مفیدی باشن، نگین. فقط اون چیزی که به درد اونا می خوره رو بگین.

--

همین دیگه. این بود انشای من لبخند.

[ ۱۳٩٤/۱۱/٩ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز سر کلاس آلمانی، معلممون یه چیزی گفت که برام خیلی جالب بود. می گفت قوانین آلمان خیلی پیچیده است. یه بار من داشتم تو یه خیابون اصلی رانندگی می کردم. یه ماشین از یه فرعی که به صورت کج به خیابون اصلی وصل شده بود (نه چیزی مثل چهارراه) اومد داخل اصلی و سرعتشو خوب کم نکرد. منم با اینکه سرعتمو کم کرده بودم، اما یه برخوردی پیش اومد. خب تو این حالت اصولا ما میگیم تقصیر اونیه که از فرعی پیچیده بود دیگه. اما دادگاه رای داد که ایشون 70 درصد مقصره و ما هم 30 درصد مقصریم (البته درست یادم نیست، شاید هم گفت 80 به 20، این قدر تو کلاس عدد گفته شد که به شک افتادم کدوم مال این اتفاق بود نیشخند).

استدلال دادگاه هم این بود که اگه یه بچه بود اونی که اومده بود تو خیابون اصلی چی؟

حالا به قول خودش می گفت خب منم گفتم منم چشم دارم آخه. اگه بچه بود، مسلما من بیشتر ترمز می گرفتم. ولی اونی که داشت می اومد یه آدم بزرگسال بود توی یه ماشین! نه یه بچه. اما خب این استدلال از نظر دادگاه قابل قبول نبود. دادگاه می گفت اگه یه بچه بود، شما یه کاری می کردی که بهش نخوری، همون کارو باید با این ماشین هم می کردی.

و به قولی، درسته که حق با شماست و کس دیگه ای کوتاهی کرده، اما شما در قبال کوتاهی دیگران هم مسئولین. و جالب بود که معلممون می گفت به ندرت تصادفی پیش میاد که طرف رو صد در صد مقصر کنن. همیشه شما هم باید انتظار اینو داشته باشین که یه مقداری هزینه بدین.

--

 

 

از این دید خیلی خوشم اومد لبخند.

--

یه خاطره ی دیگه هم تعریف کرد. می گفت رفته بودیم هلند، یه جا ماشینو پارک کردیم. بعد که برگشتیم، دیدیم نیست. اول فک کردیم شاید ما جای دیگه ای پارک کردیم و اشتباه می کنیم، ولی خب اشتباه نکرده بودیم و ماشینو دزدیده بودن.

زنگ زدم به پلیس، گفتم ماشین منو دزدیدن؟ گفت: کمپلت؟!!! گفتم آره، کمپلت خنده.

جالب تر اینکه می گفت نه تنها ماشین ما رو دزدین و دیگه هرگز پیدا نشد، بلکه ما مجبور شدیم پول گمرک هم پرداخت کنیم. چرا؟ چون ما یه ماشینی رو به هلند وارد کرده بودیم که هرگز خارج نشده بود، یعنی به عبارتی ما یه ماشینو به صورت غیرقانونی وارد (منظورم به معنی آوردن نیست، بلکه وارد در مقابل صادر) کرده بودیم و الان باید حق گمرکشو پرداخت می کردیم!!


[ ۱۳٩٤/۱۱/٧ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

جمعه من رفته بودم بیرون. وقتی برگشتم همسر گفت یکی از دوستامون زنگ زده، به همسر گفته اگه وقت داری بیای کمک کنی یه چیزی رو ببریم بذاریم تو خونه مون. یه حموم خریده بودن، می خواستن ببرن تو خونه که نصاب بیاد نصب کنه. نمی دونم چه واژه ی دیگه ای به جز حموم میشد گفت. ولی خب حموم خریده بودن دیگه! اینجا حموم ها همه شون استاندارده و مثل ایران -حداقل مثل شهرستانی که ما زندگی می کنیم- حموم ها یه اتاق بزرگ مثلا دو در دو نیست. همیشه یه محیط کمتر از یه مدتر در کمتر از یه متره (شاید 80 در 80 باشه) که دورش شیشه یا پرده داره. حالا این دوستامون رفته بودن این شیشه های دورشو خریده بودن. اگه احیانا خوب توصیف نکردم (که حتما کردم چشمک)، سرچ کنین duschkabine، تا بفهمین چی می خواستم بگم، چی گفتم نیشخند.

حالا، خلاصه، همسر گفته بود باشه، می تونم بیام. گفته بود یه ربع قبل از اینکه بخوام بیام بهت زنگ می زنم. به منم گفته بود برم که بعدش یه چایی دور هم بخوریم. با توجه به اینکه جمعه غروب بود، ما هم قبول کردیم.

یه زمانی دوستمون زنگ زد، گفت من کم کم میام. ولی باز بهتون زنگ می زنم. ما هم گفتیم باشه و شروع کردیم به آماده شدن. حالا ما آماده شدیم، نشستیم، هیچ کس نیومد. کلی منتظر شدیم، کسی نیومد. فک کنم نیم ساعت بعدش دوستمون زنگ زد. گفت ببخشید، من گوشیم خاموش شده، آدرستونو حفظ نبودم (همیشه با جی پی اس میان دیگه). رفتم تا پمپ بزنین که بهتون زنگ بزنم. بعد دیدم شماره تونو هم حفظ نیستم که بهتون زنگ بزنم و بگم آقا آدرستونو بدین. حتی خواستم به خانومم زنگ بزنم که مثلا شماره ی شما رو بگیرم، دیدم شماره ی اونم حفظ نیستم!! حتی شماره ی خونه مونو هم حفظ نبودم (خونه شونو یکی دو ماه پیش عوض کردن). هیچی دیگه. مجبور شدم برگردم خونه. الان دارم از خونه مون زنگ می زنم. دیگه الان دیروقته، بهتره بذاریم برای فردا.

ما هم گفتیم باشه. دوباره لباس عوض کردیم و به زندگی عادیمون ادامه دادیم! اینم از وابستگی آدمای امروز به تکنولوژی!

خلاصه، قرار جدیدو گذاشتن واسه شنبه ساعت یازده. ولی باز قرار شد بهمون زنگ بزنن! این دفعه دوستمون و خانومش هر دو می اومدن. آخه قبلش قصد داشتن برن خرید. همون ساعتای یازده اومدن دنبالمون و با هم رفتیم. تو راه راجع به خریدی که کرده بودن صحبت می کرد.

می گفت از bauhaus خریدیم حموممونو. Bauhaus یه جاییه که خیلی چیزا داره، از جمله وسایل مثل سینک و دوش و وان و ... . از اونجایی که خیلی از محصولاتش بزرگن و بردنشون سخته، خدمات آوردن و بردن و این چیزا هم داره. دوستمون می گفت ما هم گفتیم می خوایم همراه با نصب باشه. یعنی بیارین، نصب هم بکنین. گفتن باشه.

دیروز طرف حمومو آورده، تا دم در خونه. میگیم خب ببر بالا. خونه ی ما طبقه دومه. میگه این خدمات حمل و نقل bauhaus فقط تا دم در خونه است خنثی.

شما می خواسته اون زمانی که خریدین، 50 یورو بیشتر پول بدین و بگین که می خواین تا طبقه دوم ببرین!

هیچی دیگه، میگفت ما هم تشکر کردیم و خدمه رفتن! گفتن خودتون این دو طبقه رو ببرین بالا. یه روز دیگه، یه نصاب میاد، براتون نصبش می کنه!

این شد که این دوستای ما به ما گفتن بیاین کمکمون کنین که اینو ببریم بالا که فردا پس فردا نصاب می خواد بیاد نصب کنه، حموم بالا باشه دیگه.

به این ترتیب همسر رفت تو بالا بردن این حموم کمک کنه، منم رفتم که با خانوم دوستمون چایی و کیک بخورم نیشخند. بعد از اینکه بچه ها حموم و یه سری تخت و وسیله ی دیگه رو جا به جا کردن، اونا هم اومدن بالا و دو ساعتی بعدش با هم نشسته بودیم و صحبت می کردیم. دیگه ساعت 2 مرخصشون کردیم بیچاره ها رو و بلند شدیم اومدیم خونه مون چشمک.

ما فک می کردیم فقط ما که آلمانی نیستیم از این پولای زورکی ازمون می چاپن، نگو واسه همه است متفکر.

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/٥ ] [ ۳:٥٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا خیلی سرم شلوغه. فک کنم هر دفعه که میام شروع می کنم با همین جمله شروع می کنم نیشخند ولی خب واقعا این طوریه دیگه. چیکار کنم؟

نمی دونم تا کجا رو بهتون گفتم و چیا رو نگفتم. این پسر آمریکایی کلاس آلمانیمون خیلی پسر باجنبه ایه. خیلی خوشم میاد از جنبه اش. معلم ادای لهجه ی انگلیسیشو در میاره، هی بهش میگه ببین فلانی، تلفظ تو این جوریه، این غلطه، باید این طوری بگی. اصلا بهش برنمی خوره. آخه همه مون به تقلید معلممون ازش می خندیم. البته به خودش نمی خندیم ها. فقط وقتی معلممون اداشو درمیاره می خندیم. آخه واقعا قشنگ اداشو درمیاره. حالا اون روز معلم اداشو در آورده. پسره میگه: Das ist gut! Das ist gut! (یعنی خوبه، خوبه، منظورش لهجه ی انگلیسی معلممون بود خنده). هرچی معلم به اون میگه لهجه ی آلمانیت خوب نیست، اون هی به معلممون میگه ولی تو لهجه ی انگلیسیت خوبه!

یه پسر بلغارستانی هم داریم سر کلاسمون که به قول خودش یه ترک بلغارستانیه. اسم و فامیلیش هم کاملا عربیه، مثل خودمون که از اسم اماما و پیامبرا زیاد اسم و فامیلی داریم. از یه چیزیش که خوشم اومد دفعه ی پیش سر کلاس این بود که واقعیت کشورشو میگه و ابایی نداره که ممکنه بد باشه یا اسم کشورش بد در بره یا هر چیز دیگه.

توضیح دقیق اتفاقی که افتاد سخته چون بعضی ها ممکنه آلمانی بلد نباشن. ولی خلاصه اش ایه که یکی از بچه ها یه جمله ای ساخته بود که قرار بود باشه "دزدها توسط پلیس ...."، ولی با یه اشتباه خیلی کوچیک شده بود "دزدهای پلیس ...". اون کسی که این اشتباهو کرد هم یکی از بچه های بلغارستان بود. معلم میگه خب این که تو گفتی میشه "دزدهای پلیس"، انگاری پلیس یه سری دزد داره. اشتباهه. پسر بلغارستانی میگه ولی ما مال بلغارستانیم. اونجا همچین اتفاقی می تونه بیفته نیشخند.

--

امروز تو قطار نشسته بودم که برم جایی، کنارم یه صندلی خالی بود. اون جایی که من نشسته بودم چهار تا صندلی بود که دو تا رو به روی هم بود. من سر میز نشسته بودم نیشخند. من هر وقت ببینم دو تا صندلی خالیه کنار هم، همیشه میرم کنار پنجره می شینم تا اگه کسی خواست بشینه، بتونه راحت بشینه رو صندلی کناری. وقتی بشینی صندلی کنار راهرو، اصولا آلمانی ها نمیان بگن ببخشید میشه من برم تو؟ وای می ایستن! اینه که تو قطارها و اتوبوس های آلمان به وفور دیده میشه که صندلی خالی وجود داره، اما یه عده هم سر پا هستن.

اما این دفعه، خانمی که رو به روی صندلی کنار پنجره بود، خیلی درشت و چاق بود و پاهاشو هم یه مقداری رو به بیرون دراز کرده بود، من با خودم گفتم این بنده خدا رو اذیت نکنم. بهش بگم پاتو جمع کن من بشینم. همین سر ردیف می شینم.

نشستم. یه آقایی چند ایستگاه بعد سوار شد. خیلی مسن بود، یه مقداری هم دستاش می لرزید. اما خب قد و قامت راستی داشت. شک داشتم برم بشینم روی صندلی کناری، که این آقا بشینه سر ردیف، یا بذارم خودش تصمیم بگیره. اگه دوست داره بیاد بشینه همون صندلی ای که خالیه.

یه پسری نشسته بود روی یه صندلی تکی. آقاهه یه چیزی تو گوشش آروم و بسیار بسیار محترمانه گفت. اینکه نمی خواست صداش بلند باشه و می خواست حرف زدنش محترمانه باشه رو من کاملا حس کردم. و اتفاقا بدون اینکه بشنوم چی گفت با خودم فکر کردم چقدر این آقاهه محترمانه داره صحبت می کنه با این پسره. پسره هم گوشی تو گوشش بود. در آورد، دوباره از طرف خواست تکرار کنه حرفشو. فکر می کنم آقاهه بهش گفت میشه بلند شی من بشینم؟ پسره جای خالی کنار منو نشونش داد گفت اونجا خالیه!

بنده خدا، آقاهه، چیزی نگفت. منم سریع رفتم رو صندلی بغلی. صندلیمو به آقاهه تعارف کردم. گفتم بشینین اینجا. ولی دلم واقعا براش سوخت. کاش زودتر این کارو کرده بودم. کاش نذاشته بودم به اون پسره بگه و اونم بهش بگه اونجا خالیه!

گرچه کار اون پسره اصلا بد نبود، کاملا حق داشت. فاصله ی صندلی خالی تا آقاهه یه متر هم نبود. اما خب شاید اگه من جای اون پسره بودم، بهتر می دیدم که خودم بلند شم برم بشینم اونجا و جای خودمو بدم به آقاهه. به هر حال از من یه خواهشی کرده بود و اتفاق خاصی نمی افتاد اگه من جامو عوض می کردم.

نمی دونم اون لحظه آقاهه چه حسی داشت. ولی شاید اگه من جاش بودم، واقعا ناراحت میشدم. خلاصه که اینم از صحنه هایی بود که من واقعا کم تا حالا تو آلمان دیدم. کاش یادم بمونه که منم یه روزی قراره این سنی بشم.

--

امروز رفتم دکتر گوش. با منشیش آلمانی حرف زدم (قبلا موقع وقت گرفتن تلفنی انگلیسی حرف زده بودم و پرسیده بودم دکتر انگلیسی حرف می زنه و خانومه تایید کرد، همسر هم قبلا پیش این دکتر رفته بود و باهاش انگلیسی حرف زده بود). بعد صدام زدن و رفتم تو اتاق. دکتر اومد. بهش میگم میشه انگلیسی حرف بزنیم؟ میگه No, Deutsch! هیچی دیگه. منم مشکلمو به آلمانی توضیح دادم.

اول که گفتم گوش چپم خوب نمی شنوه. چک کرد، گفت باید شست و شو بدم. گوش راستمم چک کرد، گفت این یکی مشکلی نداره. بعد مشکل چند هفته پیشمو گفتم که صندا می شنیدم تو گوشم و این حرفا. گفت الان مشکلی نداری؟ گفتم نه. گفت مشکلی که حل شده، حل شده دیگه. اگه الان گوشت مشکلی نداره، الکی نگران نباش!

به این ترتیب کارم با دکتر هم تموم شد لبخند. برگشتنی از دکتر، به همسر زنگ زدم، باورم نمیشد گوش چپم هم مثل گوش راستم می شنید! اصولا من تو عمرم نتونستم با گوش چپم با گوشی صحبت کنم!! ولی خب دیگه، الان می تونم. فقط نمی دونم چرا الان هس می کنم گوش راستم از گوش چپم از نظر فیزیکی سنگین تره! انگاری گوش چپم سبک شده!!

--

امروز عصری یه برنامه ای از طرف دانشگاه گذاشته بودن راجع به رزومه نوشتن و کاورلتر و امثالهم. رفتم شرکت کردم. حالا میام یه پست جداگونه تجربیاتمو بهتون میگم. البته شاید خیلی به درد کسایی که تو ایران هستن نخوره. کاورلتر که تو ایران کلا معنی نداره! ولی خب به هر حال دونستنش - حتی به عنوان اطلاعات عمومی- خوبه لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱۱/۳ ] [ ٥:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب