یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب فکر می کنم من آخرین نفری هستم دیگه که هنوز دارم وبلاگ نویسی میکنم این دم عیدی! همه حرفای آخر سالیشونو زدن، فقط من موندم.

البته حرفی هم ندارم بزنم. فقط اومدم که آخرین پست (یا شایدم یکی از آخرین پست های) سال 94 رو بنویسم و برم.

خونه ی ما امسال اصلا حال و هوای عید نداره متاسفانه. سبزه مون امسال سبز نشد! هر سال عدس می کاشتم، امسال دوستامون که می خواستن برن سفر، عدساشونو دادن به ما. اون موقع تک و توک در اومده بود سبزه شون ولی بعدا هم هرگز درست نشد! البته راستش از همون اول هم معلوم بود از این سبزه کاری دوست ما چیزی در نمیاد نیشخند ولی خب ما سعی کردیم امیدوار باشیم.

بعد هم گفتیم خب اونا که بهمون عدس دادن، ما خودمون گندم بکاریم. حالا اگه از عدس اونا چیزی درنیومد، از گندمای خودمون یه چیزی دربیاد دیگه. نتیجه این شد که نه عدس اونا تبدیل به سبزه شد، نه گندم خودمون!

به این ترتیب ما امسال فکر نمی کنم بخوایم هفت سین بذاریم! یعنی نداریم که بذاریم آخه نیشخند. فقط فک کنم با این گندمایی که یک در پنجاهشون جوونه زده بتونیم سمنو درست کنیم چشمک.

خونه تکونی هم که کلا نکردیم. آخه کسی قرار نیست بیاد خونه مون. تمام دوستامون -دقیقا تمامشون، حتی یه نفر هم نمونده- رفتن ایران یا کشورای دیگه برای عید. ما تنها بازماندگان گروه تو شهرمون هستیم.

به این ترتیب کار خاصی هم برای انجام دادن نداریم، نه کسی هست که بریم عیددیدنی، نه کسی هست که بیاد عیددیدنی!

شیرینی عید هم که نداریم به سلامتی. هرچی از ایران آورده بودیم تموم کردیم، خودمون هم دیگه درست نکردیم نیشخند. فق امروز یه کیک پختم که اونم زیاد جالب نشد ولی خب بد هم نشد.

خلاصه که اینم از آخر سال ما. یه روز کاملا معمولی لبخند. فقط برای اینکه تنوعی باشه، حداقل قالب وبلاگمو عوض می کنم که یه کم خونه تکونی مجازی کرده باشیم حداقل چشمک.

--

سال 94 هم با تمام سختی ها و آسونی هاش، با تمام فراز و نشیب هاش داره به آخر می رسه. امیدوارم سال 95 برای همه مون بهتر از سال 94 و تمام سال هایی باشه که تا حالا تو عمرمون داشتیم لبخند.

سال نوتون پیشاپیش مبارک لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٩ ] [ ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز عصری قرار بود بریم بیرون. یه سری از دوستامون هستن که آخرین بار من حدود چهار سال پیش دیده بودمشون تو شهر قبلی همسر. از قضا اومدن شهر ما، یعنی کلا اینجا پذیرش گرفتن و اومدن. قبل از اومدنشون یه کمی سوال پرسیدن ازمون راجع به شهر و این حرفا و همسر راهنماییشون کرد.

هنوز دو سه روز بیشتر نیست که اومدن. دیروز که رفتیم بیرون، همسر گفت کاش به فلانی ها هم می گفتیم بیان. گفتم خب الان زنگ بزن. زنگ زد. گفت ما بیرونیم، گفتم اگه شما هم دوست دارین، بیاین با هم یه دوری بزنیم. اول گفتن می خوان برن گوشت بخرن از ترک ها، بعدش میان. ولی بهمون خبر میدن.

بعد از چند دقیقه اش زنگ زدن، گفتن کلا پشیمون شدن از خرید کردن و کلا میان پیش ما که با هم بریم بگردیم. حالا گوشتو یه روز دیگه میرن می خرن.

به این ترتیب ما تو همون مغازه های دور و بر مرکز شهر یه دوری زدیم تا برسن. آخه شهرو اون قدری بلد نبودن که ما بریم تو خیابون شهر و بعد بهشون بگیم ما فلان جاییم، شمام بیاین.

حدود نیم ساعتی گشتیم تا اونا هم زنگ زدن و رسیدن. از اونجا با هم رفتیم تو خیابون اصلی شهر و یه دوری زدیم. بعد هم رفتیم سلف دانشگاه. من قصد داشتم چایی بخورم، ولی انقد گشنه ام بود که ترجیح دادم غذا بخورم. البته وقت شام هم بود تقریبا دیگه. ساعتای 8.5 بود.

سلف دانشگاه دو قسمت داره، یه قسمت مخصوص نوشیدنی و کیک و این چیزا. یه قسمت مخصوص غذا. غذای این سلف هم سلف سرویسه. بعضی سلف ها هستن که غذای پرسی دارن، بعضی ها هر دو رو دارن، بعضی ها هم فقط سلف سرویس دارن، مثل این یکی سلف. خوبیش هم اینه که تا ده شب غذا سرو می کنه و تا یازده شب بازه.

دیگه نفری یه بشقاب ورداشتیم و رفتیم انتخاب کنیم. چون دیروقت بود زیاد چیزی نمونده بود. طبق معمول هر کدوممون یه عالمه سیب زمینی برداشتیم نیشخند. اصولا فکر نمی کنم کسی وجود داشته باشه که سیب زمینی سرخ شده رو رد کنه چشمک.

برنج سفید و یه مدل برنج قاطی پلو هم بود که من از هر دو تاش کشیدم اما برنج رنگیه کلا کم بود. ماهی که کلا تموم شده بود. هنوز بچه ها داشتن بحث می کردن که برداریم یا برنداریم که دیدیم آقاهه اومد ماهی رو پر کرد خدا رو شکر. از دار دنیا ما یه ماهی رو می تونستیم بخوریم، اونم نزدیک بود بهمون نرسه چشمک.

هنوز ما داشتیم ماهی رو می کشیدیم که دیدیم اومد برنج رنگی رو هم پر کرد آقاهه و به این ترتیب ما بیشتر غذادار شدیم لبخند.

دیگه هر کدوممون رفتیم دوباره از برنج رنگی ها کشیدیم و رفتیم نشستیم سر یه میز. غذامونو که خوردیم یه عالمه صحبت کردیم. دوستامون توقع های عجیب و غریبی داشتن، مثلا فکر می کردن میشه تو دو سه روز خونه پیدا کرد!! در حالی که ما خودمون بیشتر از شیش ماه به شکل جدی دنبال خونه گشتیم تا پیدا کردیم. دوستای دیگه مون هم حدود هفت ماه گشتن. اصولا خونه پیدا کردن تو همه جای آلمان معضل بزرگیه متاسفانه.

خلاصه، یه کمی راجع به منطقه های شهر راهنماییشون کردیم و توقعاتشونو تعدیل کردیم تا بتونن خونه پیدا کنن لبخند. حالا امیدوارم هرچه سریع تر خونه پیدا کنن و خیالشون راحت بشه لبخند.

--

نمی دونم دنیا این قدر کوچیکه که آدما این قدر زود به هم می رسن، یا این صرفا کوچیک بودن آلمانو نشون میده چشمک.

--

دیروز تولد صرفدار همسر بود. تولدای صفردار تو آلمان مهمن. یعنی مثلا مردم تولد 30 40 50 60 سالگیشونو جشن های مفصلی می گیرن. اما راجع به سایر تولداشون ممکنه این طوری نباشن. البته معنیش این نیست که حتما تولد می گیرن ها، ولی اگه بخوان بگیرن، تولدای صفردارو مفصل تر می گیرن.

می خواست حداقل یه کیک برای همسر درست کنم، براش شمع بخرم، ولی خب اخرش هیچ کدومو نکردم. فقط بهش گفتم باید منو ببری بیرون مهمون کنی، که اونم میسر نشد دیگه نیشخند. به جای اینکه بریم بشینیم دو تایی یه هات چاکلت و کیک بخوریم، با دوستامون رفتیم غذا خوردیم! ولی خب بازم خوب بود و خوش گذشت لبخند.

حالا امروز سالگرد عروسیمونه. ببینم امروز کار خاصی می کنیم بالاخره یا نه! در نظر دارم که حداقل دو تا عکس از خودمون بگیریم تو خونه!! ان شاءالله که قسمت بشه، حداقل این کارو انجام بدیم نیشخند.

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢۸ ] [ ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز که رفته بودم شهر دومم، با خودم غذا نبرده بودم. فقط یه سیب برده بودم. قرار بود برم از نونوایی توی ایستگاه قطاری که می رسم یکی دو تا نون بخرم. رفتم گفتم دو تا نون شکلاتی لطفا. خانومه بهم داد، بقیه ی پولمو که داشت می داد گفت شما ایرانی هستین؟ لبخند

گفتم بله و به این ترتیب مکالمه ی کوتاهی بینمون پیش اومد. گفت از رو لهجه ات فهمیدم. البته خب تیپ منم با روسری یه جوری تابلوم می کنه که ایرانیم. شاید براتون جالب باشه بدونین گره زدن روسری مختص ایرانی هاست. هیچ عرب یا ترک یا پاکستانی ای روسری گره زده نداره. دقیق تر بگم، اصلا چیز چهارگوشی که تا بزنن و سرشون کنن ندارن. هرچی دارن شبیه شاله. حالا مدل های مختلفی می بندنش. ترک ها که همیشه کله شون انگاری بقچه پیچه. کلا سفت و محکم می بندن و همه ی اضافه های شالشونو یه جایی می بندن و سفت می کنن. هیچ قسمتی از شالشون رها نیست. عرب ها هم که مطمئنا چیزی مثل روسری های لبنانی رو دیدین دیگه. یا چیزی شبیه مقنعه سرشونه، یا اونا هم شبیه ترک ها، کاملا روسریشونو می بندن. پاکستانی ها معمولا یه شال دارن که از یه ور شونه شون انداختن اون ور. همین. نه می بندنش، نه اصراری دارن که همه ی موهاشون تو باشه (طبق چیزی که من دیدم). خلاصه، هر وقت اومدین آلمان و روسریتونو گره زدین و دم هاش جلوی صورتتون آویزون بود، بدونین که تابلوئه شما ایرانی هستین چشمک.

بهش می گم یعنی لهجه ی ما ایرانی ها این قدر تابلوئه، حتی تو جملات ساده؟ گفت خب بالاخره ایرانیم دیگه، می شناسم. ما ایرانی ها خیلی کش میدین حرفامونو. حالا گفتم بهتون بگم که سعی کنین رو لهجه هاتون کار کنین.

البته اینم بگم که این واقعا درسته و آدم یه نفری که خیلی خفن هم صحبت می کنه رو از روی لهجه اش خیلی سریع می تونه تشخیص بده که ایرانیه. برای خود من چند بار اتفاق افتاده. کسی خیلی سلیس و روون و با لهجه ی آمریکایی داره انگلیسی صحبت می کنه، ولی یه حسی به من میگه طرف ایرانیه. بعد از چند دقیقه معلومم میشه طرف واقعا ایرانیه!! فک کنم هر آدمی یه ژنی داره به اسم "لهجه ی خود شناسی"!

 خلاصه با هم صحبت کردیم دیگه. پنج سال بود آلمان بود. گفتم اتفاقا ما هم پنج ساله آلمانیم، ولی من چون انگلیسی درس می خونم، هیچ وقت خیلی به صورت جدی آلمانی رو یاد نگرفتم. خیلی خوشحال شد و ذوق کرد که من درس می خونم. می گفت شما آینده دارین. گفتم اتفاقا ما هم به زندگی شمایی که الان سر کارین نگاه می کنیم میگیم خوش به حالشون. یه زندگی روزمره ی عادی و بی دردسر دارن.

آخه می دونین تو آلمان اگه شما جایی استخدام تمام وقت باشین، حتی اگه شغلتون سطح پایین هم باشه، بازم حقوقی که دارین برای زندگی یه نفر عالی و برای زندگی دو نفر خوبه. فقط اگه بچه داشته باشین و مثلا خانومتون کار نکنه، خب یه کمی کارتون سخت میشه دیگه. اینه که من هر وقت به این آدمایی که شغل های ساده ای دارن نگاه می کنم می گم خوش به حالشون، الان همه چی زندگیشون به راهه و از همه مهم تر هیچ چالشی ندارن! ما کلا خودمونو تو یه کاری انداختیم که حتی اگه کار تمام وقت هم داشته باشیم، همه اش استرس و چالشه. نون فروشی خوبه که آدم همه اش خیلی ساده به مردم لبخند بزنه و نون بده دستشون دیگه لبخند. چرا آدم باید کاری بکنه که هی فک کنه آخه؟ سوال

واقعا هر کسی زندگی دیگرانو خیلی خوب میدونه. اونم همه اش به من می گفت نه زندگی شما خیلی خوبه. خدا رو شکر کنین که زیر بار منت دولت نیستین. آدم نون بازوی خودشو بخوره خوبه لبخند.

دیگه همین موقع ها بود که براش مشتری اومد و من خداحافظی کردم.

الان متوجه شدم یادم رفت سال نو رو پیشاپیش بهش تبریک بگم!!

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٦ ] [ ۸:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هشت مارس که می دونین روز جهانیه زنه. اون روز سه شنبه بود و معلممون برامون یه بسته شکلاتی که طعم نعنایی داره و خوشمزه است آورده بود سر کلاس. البته به آقایون هم دادهاچشمک.

از قضا من اون روز برای فکر می کنم اولین بار غذای درست و حسابی برده بودم دانشگاه دومم (البته یکی دو بار قبلش ماکارونی برده بودم، ولی هیچ وقت نرفته بودم گرم کنم، همیشه خنک خورده بودم، ولی این دفعه گذاشتم تو ماکروفر و گرم کردم و خلاصه دلی از عزا درآوردم!) ولی با این وجود سر کلاس واقعا گشنه ام بود. همون یه شکلات هم یه شکلات بود. البته اینم بگم که تازه میوه هم با خودم برده بودم دانشگاه دومم، اونا رو هم میل کرده بودم قبلش نیشخند.

یکی از بچه ها هم درست همون روز تولدش بود و شیرینی و آب میوه آورده بود. شیرینی ای که آورده بود جالب بود برام. شیرینی تر بود. ولی ما وقتی شیرینی تر می گیریم، خودمون انتخاب می کنیم که از کدوما برامون چقدر بذاره. ولی این شیرینی ای که آورده بود توی یه بسته بود که داخلش حدود ده تا شیرینی بود. از هر کدوم یه دونه و جای شیرینی ها هم مشخص بود. مثلا اونی که شکلش مثلث بود، درست توی یه قسمتی بود که به شکل مثلثی تعبیه شده بود.

خلاصه، هر کس یه دونه برداشت دیگه. من یه رولت برداشتم. باور کنین اگه خمیرش مزه ای جز تیتاپ می داد نیشخند! والا! دقیقا تیتاپ بود که لایه لایه لاش خامه ریخته بودن ولی خب برای منی که واقعا گشنه ام بود، خیلی خوب بود چشمک.

آخرش دو سه تا اضافه اومد که اونا رو هم پسر آمریکایی و دختر اندونزیایی زحمتشو کشیدن. آب میوه هم آورده بود. بشقاب و چاقو و چنگال و لیوان یه بار مصرف هم آورده بود. هر کدومو که در می آورد، ما از این همه امکاناتی که زحمت کشیده بود آورده بود متعجب می شدیم و می گفتیم woooow! اوجش وقتی بود که دیدیم برامون حتی دستمال هم آورده بود (بهش می گین دستمال سر میز، دستمال سر سفره؟ چی می گین؟ همونی که رو میز میذارن واسه آدم دیگه). خلاصه که خیلی زحمت کشیده بود، دستش درد نکنه. اگه نبود شیرینی هاش، فک کنم من از گشنگی هلاک شده بودم چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٥ ] [ ٩:۱٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پست به درخواست همسر نوشته شده! آخه میگه چرا هیچ پستی راجع به ابوالفضل ننوشتی. ابوالفضل که البته اسمش تا همین چند وقت پیش مظی (مظفر) بود، مهمون موقتی ماست.

دوستامون یه موش دارن (والا من سر در نمیارم این موشه، رته، همستره، چیه، خلاصه از همون رسته دیگه نیشخند). می خواستن برن مسافرت، گفتن دو هفته مهمون ما باشه. ما هم قبول کردیم دیگه.

از وقتی آوردنش اینجا، همسر اسمشو عوض کرده، ابوالفضل صداش می زنه نیشخند. به خاطر همین موجود فسقلی مجبور شدیم شوفاژ روشن کنیم. آخه خونه ی دوستامون همیشه گرمه، گفتیم یه وقتی سرما نخوره حیوونشون. به جاش الان خودمون گرممونه!!

من که واقعا دلم می خواد زودتر بیان و این حیوونکی رو ببرن. آخه تو خونه ی خودشون -با تمهیدات ویژه ای- هر از گاهی آزادش می کنن تا تو یه قسمتی از خونه بچرخه. ولی ما کلا از قفس درش نمیاریم طفلکی رو. فقط آب و غذاشو هی براش عوض می کنیم. البته قفسش هم جای قشنگیه ها! فک نکنین فقط یه چهاردیواریه. واسه خودش انواع اقسام وسایل بازی و خونه و ننو رو داره!! ولی خب قفسو آدم هرچی هم قشنگش کنه، بازم قفسه دیگه!

امیدوارم والدینش زودتر بیان دنبالش، ببرنش لبخند.

اینم عکس مهمونمون:

 

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٤ ] [ ۱:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هنوز تو وبلاگم خیلی عقبم از روزای زندگیم!!

دوشنبه که یا اتفاق خاصی نیفتاد، یا من یادم نمیاد نیشخند. سه شنبه رفتم دانشگاه، بچه هامو دیدم. نمی دونم چرا این قد دور خودشون دور می زنن، هفته ی بعدش میان باز دوباره همون سوالا رو می پرسن!! خلاصه، دوباره براشون شفاف سازی کردم که باید چیکار کنن. امیدوارم این دفعه دیگه واقعا انجام بدن تا این هفته.

سه شنبه ای که بیاد هم باید حتما برم دانشگاه دومم، چون یکی از بچه های ترم پیشم امتحان داره! باید براش سوال هم طرح کنم. این سیستم آلمانی ها هم ما رو کشته. طرف ترم پیش درسو ورداشته، این ترم می خواد بیاد امتحان بده. خب من الان خودم یادم نیست چی درس دادم بهش، اون بیچاره چطوری یادش باشه؟!!چشمک

چهارشنبه صبح رفتم یه شهر دیگه، چون پنج شنبه اش کار داشتم. پنج شنبه شب هم باید برمی گشتم. راهش خیلی دور بود نسبت به شهر ما. خیلی خیلی دور. دیگه تو آلمان اگه پنج شیش ساعت تو قطار باشی، واقعا خیلی دور بوده. البته اینم بگم ها، راهی که تو آلمان پنج شیش ساعت تو قطار باشین، تو ایران ده دوازده ساعته هم نمی رسین فک کنم چشمک.

خلاصه که راه جالبی بود. صبح خیلی زود راه افتادم که دیگه لااقل تا ظهر برسم. از اونجایی که خیلی زود راه افتاده بودم، خیلی خوابم می اومد و تقریبا همه شو خوابیدم تو راه. جالبیش این بود که هر از گاهی که بیدار می شدم و چشممو باز می کردم، صحنه ی جدیدی می دیدم. معمولا وقتی بیدار می شدم که تو یه ایستگاهی نگه داشته بود قطار. گاهی می دیدم بیرون کاملا سفیدپوشه و برفی، گاهی بیرون بارون می اومد، گاهی نور آفتاب طوری می خورد تو چشمم که باعث بیدار شدنم میشد!

خلاصه، هر شهری برا خودش یه رنگی داشت! صحنه های جالبی بود. بالاخره بعد از همون پنج شیش ساعت و یه بار قطار عوض کردن، رسیدم به شهر مقصد. از اونجایی که این کار خیلی یهویی پیش اومده بود، من درست یکی دو روز قبلش هتل گرفته بودم و هتلم هم تو شهر مد نظرم نبود. در واقع اسما تو همون شهر بودها، اما حدس می زدم که احتمالا تو یکی از روستاهای دور و بر اون شهره. چون فاصله اش تا محلی که می خواستم برم و داخل شهر بود، خیلی زیاد بود.

این یکی از حقه هایی هست که خیلی از هتل ها تو آلمان می زنن. مثلا هتل زده تو فرانکفورته تو سایت booking.com، ولی وقتی میری واقعا چک می کنی، می بینی اصلا تو یه شهر دیگه است یا تو یه روستاست!

اما خب با توجه به قیمت هتل ها و عجله ی من، من فقط همین یه آپشنو داشتم. از ایستگاه قطار -طبق اون چیزی که اپلیکیشن قطار آلمان بهم داده بود- سوار یه قطار محلی شدم و یه جا پیاده شدم. از اونجا باید سوار یه اتوبوس می شدم، دو ایستگاه می رفتم. بعد خودم 22 دقیقه پیاده روی می کردم تا می رسیدم به هتل!!

حالا پیاده رویش بماند، مسیرش خیلی داغون بود. از بغل بزرگراه باید می رفتم! یعنی قشنگ بر و بیابون. البته خب خود کنار بزرگراه که پیاده رو نداره. یه مسیر خاکی که برای آدم و دوچرخه بود و با آب بارون قشنگ گل آلود هم شده بود خیلی جاهاش، تنها آپشن ممکنم بود.

منم با چمدون راه افتادم تو همین مسیر. مدام هم به همسر زنگ می زدم که اعلام کنم سالمم و دارم تو همون مسیر همچنان میرم نیشخند. آخه واقعا یه سری بود که اگه کسی سر به نیستت می کرد، فک کنم حداقل سه ماه طول می کشید کسی بفهمه چشمک.

البته منظورم این نیست که مسیر مخوفی بودها. اصلا. فقط خیلی خلوت بود و پر از باغ های کوچیک*. فقط تو یکی دو تا از باغ ها من آدم هایی رو دیدم که داشتن برای خودشون چیزی کباب می کردن.

وسط راه هر از گاهی چرخ چمدونم گیر میکرد و راحت راه نمی رفت. چون گل لای چرخاشو می گرفت. گاهی وای می ایستادم و سعی می کردم یه جوری تمیزش کنم. یه بار هم اومدم با چوب تمیز کنم که چوب اون لا شکست. شدم مصداق بارز چوب لای چرخ کسی گذاشتن چشمک. ولی خب خدا رو شکر خیلی راحت دراومد چوبه.

خلاصه، بعد از حدود بیست دقیقه پیاده روی با چمدون، تازه رسیدم به یه خیابون آدم واری که توش ماشین و آدم در رفت و آمد بود، گرچه بازم خلوت بود.

از اونجا تقریبا یه بیست دقیقه ی دیگه پیاده رفتم (باز یه جاهاییشو افتاده بودم تو اتوبان!!) تا رسیدم به هتل. حالا جالب این بود که تو راه اتوبوس های مختلفی می دیدم و هی با خودم فک می کردم خب چرا اپلیکیشن قطار آلمان این اتوبوسا رو به من نگفت سوار شم، اینا که خیلی نزدیک ترن به هتل.

رفتم اتاقمو گرفتم و همون اول از خانومه پرسیدم چطوری میشه از اینجا رفت مرکز شهر. گفت ایستگاه اتوبوس همین جلوئه خنثی. واقعا هرچی فک می کنم نمی فهمم تو مغز اون اپلیکیشن قطار آلمان چی می گذشته با اون آدرس دادنش!

خانومه بعد از چند تا جمله ی اولیه، بهم گفت آلمانی بلدی؟ گفتم آره. خیلی مودبانه میگه میشه بقیه شو آلمانی صحبت کنیم؟ گفتم بله، البته. دیگه بقیه شو آلمانی حرف زدیم!

کارت اتاقمو گرفتم و رفتم تو اتاقم. خیلی همه چی خوب و تمیز و جمع و جور بود. دوست داشتم می رفتم تو شهر یه گشت و گذاری می کردم، ولی این قدر خسته بودم که دلم می خواست تمام روزو بخوابم و همین کارم کردم!

وقتی بیدار شدم، رفتم اول از همه اینترنت اتاقمو درست کردم. آخه هرچی یوزر و پسوردو وارد می کردم، وارد نمی شد. قرار بود یکیش شماره اتاقم باشه، اون یکی فامیلی خودم، ولی کار نمی کرد. رفتم پایین، دیدم فامیلیمو اونجا تو سیستم اشتباه نوشتن. بعد از اینکه اونو درست کردم، از آقایی که اونجا بود هم راجع به اینکه چطوری فردا می تونم برم فلان جا پرسیدم. آخه اپلیکیشن قطار آلمان، همچنان همون نظر مسخره ی خودشو داشت برای رفت و آمد من!!

آقاهه یه مسیری رو بهم گفت که به نظر خیلی خوب و معقول می اومد. صبح بلند شدم وسایلمو جمع کردم، رفتم پایین اتاقمو تحویل دادم و با چمدونم راه افتادم. ایستگاه اتوبوس کمتر از 20 متر فاصله داشت با هتل!!

خیلی راحت و سر موقع سوار شدم و رفتم جایی که قرار داشتم. کارم یکی دو ساعتی طول کشید. ولی بعدش هنوز یکی دو ساعت وقت داشتم تا زمانی که قطارم بود. تو ایستگاه قطار رفتم از قسمت سلف سرویس REWE برای خودم چیزمیز خریدم. خیلی آپشن خوبیه این سلف سرویسشون. قیمتش هم به نسبت خیلی مناسب بود. REWE یه سوپرمارکته. اما تو بعضی شعبه هاش، یه قسمت داره که سلف سرویسه و توش چیزای مختلفی ارائه میشه. البته چیزایی هستن که تو دسته ی سالاد دسته بندی میشن، مثلا کاهو و لوبیا و خیار و گوجه و تن ماهی و کالباس و تخم مرغ آب پز و پنیر حبه مانند و از این چیزا دیگه. هر صد گرمش 99 سنت بود. یه ظرف برداشتم و برای خودم مقادیر زیادی پنیر و گوجه و کمی خیار (که در واقع آغشه به ماست بود!) و ماکارونی شکلی برداشتم. در واقع هدفم این بود که ساندویچ پنیر و خیار و گوجه بخرم، اما خب اگه یه بسته پنیر می خریدم بقیه شو چیکار می کردم؟! این شد که تصمیم گرفتم از این سلف سرویسا بردارم و خودم نون بخرم و ساندویچ درست کنم برای خودم لبخند. همین کارم کردم. فقط وقتی خوردم دیدم واقعا دارم می ترکم، خیلی زیاد برداشته بودم!! ولی خب خیلی خوشمزه بود، جای شما خالی لبخند.

دوباره سوار قطار شدم و برگشتم خونه. البته نصف شب رسیدم خونه، ولی خب بازم خوب بود که بالاخره شب تو خونه ی خودمون خوابیدم. هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه چشمک.

--

* هرچی فک کردم، اسم طرف یادم نیومد. دوستایی که آلمانن راهنمایی کنن! یه سری باغ های کوچیک هست تو آلمان که به اجاره داده میشه و اجاره اش هم خیلی کمه. معمولا این باغ ها تو اطراف شهرها هستن. این باغ ها شرایط خاصی دارن. مثلا اینکه شما باغ رو که از دولت اجاره می کنین، حداکثر یه متراژ خاصیش رو حق دارین ساخت و ساز کنین. تو بقیه اش هم از قبل مشخص شده که شما حداقل باید فلان تعداد درخت بکارین و فلان قدر فضای سبز غیردرختی (مثلا چمن یا هرچی که دوست دارین) ایجاد کنین. بهشون میگن باغ های دکتر نمی دونم کی کی!! اسم دکتره الان یادم نمیاد. این شخص بنیان گزار این مدل باغ ها بوده. در واقع با این روش هم دولت مردم رو ترغیب می کنه که درخت بکارن و فضای سبز ایجاد کنن، هم مردم با یه هزینه ی اندک، لذت می برن از باغی که دارن و مثلا آخر هفته ها میرن اونجا برای خوش گذرونی. برای همینم خلوت بود. چون لزوما همیشه آدم نداره توی این باغ ها. خیلی ها فقط موقع خوش گذرونی میان. بارون هم که درختاشونو آب میده، لازم نیست حتما برای آب دادن باغشون هم بیاد!!

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٢ ] [ ٩:٥۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ببخشید که دیر به دیر میام. مصداق بارز کار ایرانیه این وبلاگ نوشتن! چند روز پیش اومدم بنویسم، پرشین بلاگ خراب بود، کلا ارور میداد، بالا نمی اومد. بعدش باز من نبودم. دوباره اومدم بنویسم، دیدم خود به خود (مثل اون دفعه) ری دایرکت میشه به یه صفحه ی دیگه. باز ننوشتم. گفتم بهتره کلا اسباب کشی کنم. کوله بارمم جمع کردم (بک آپ وبلاگمو میگم) که ببرم یه خونه ی دیگه پهنش کنم. گفتم حالا باز بذار یه کم دیگه بگذره، شاید بشه همین خونه رو دوباره در و دیوارشو گچ گرفت، توش موند! خلاصه، امروز بالاخره همه چی دست به دست هم داد تا بیام بنویسم!

--

خب، فردای روزی که از خونه ی دوستامون برگشتیم، جلسه قرآن تو خونه ی ما بود. بنابراین یه عالمه کار داشتیم. همسر هم که با اون دماغ عملی بیچاره!

البته خدا رو شکر، حال همسر خیلی خوب بود و در واقع تنها فرقی که کرده بود این بود که یه چسب جلوی دماغش بود و باید مواظب می بود که بهش ضربه ای نخوره. وگرنه، مشکل دیگه ای نداشت.

حالا از قضا، درست همون روز شنبه (روز جلسه ی قرآن)، صبحش یه اتفاق یهویی افتاد که باعث شد مجبور بشیم بریم بیرون از خونه. بنابراین، کل برنامه ی تمیز کردن خونه و این چیزا رو گذاشتیم و رفتیم بیرون. کارمون هم تا حدود دو طول کشید. تا برگشتیم خونه، نزدیک 3 بود. بچه ها هم قرار بود شیش بیان. کلی کار بود. در واقع هیچ کاری نکرده بودیم. می خواستم سالاد اولویه هم درست کنم. نه خونه رو تمیز کرده بودیم، نه جارو زده بودیم، نه میوه ها رو شسته بودیم، نه روی میز مبل رو تمیز کرده بودیم. کلا هیییییییچی دیگه.

بدجوری باید رو دور تند کار می کردیم. بازم بیچاره همسر با اون دماغش نیشخندچشمک.

سر راه برگشتن، همسر رفت نون بخره، منم رفتم خونه که تا موقع یه کمی خونه رو جمع و جور کنم. وقتی همسر اومد، من خونه رو جار زوده بودم. داشتم سالاد اولویه درست می کردم. خدا رو شکر، صبح زود مرغ ها رو گذاشته بودم بپزه برای اولویه؛ وقتی از خونه رفتیم، مرغ ها پخته بود، اما خب هنوز ریش ریششون نکرده بودم.

اومدم تو اینترنت سرچ کردم برای 10 نفر چقدر مرغ و سیب زمینی و اینا لازمه. یه مقداری گفته بودن که خیلی کمتر از چیزی بود که من گذاشته بودم. من دو تا سینه ی کامل گذاشته بودم با یه رون. ولی خب همه گفته بودن یه سینه بسه.

برای سیب زمینی هم گفته بودن 10 تا سیب زمینی متوسط کافیه. منم بر اساس همین مقادیر، درست کردم. بعد دیدم بابا خیلی کم شد که. دوباره سیب زمینی گذاشتم. کوبیدم و اضافه کردم به سالاد. ولی لپ کلام اینکه آخرش هم کم بود سالاد اولویه مون. اونم در حالی که من یه عالمه دیگه گوشت پخته و یه دونه تخم مرغ پخته تو یخچال داشتم! خب خواهر من، دقیق بنویسین الان برای 10 نفر چند ساله شما حساب کردین که این مقدار گوشت و سیب زمینی بس شده؟!!متفکر

این قدر ناراحت بودم تا آخر شب که نگو. اون همه گوشت تو یخچال، اون وقت سالاد اولویه ی تولید شده اون قدر کم!!

البته که همه به به و چه چه کردن و گفتن خیلی هم زیاد بود. اما خب ما که می دونستیم کم بود. شده بود قضیه ی اون که میگن غذا وقتی می مونه یا خیلی زیاد بوده، یا خیلی کم! ما از مدل دومش بودیم فک کنم که همه به هوای اینکه برای بقیه بمونه کم خوردن.

آخر کار هم یه عالمه نون اضافه اومد. در حالی که ما واقعا اون قدری نون اضافه نخریده بودیم. معلوم بود که بچه ها کم خوردن. فقط یکی دو نفر واقعا بدون خجالت و رودرواسی قشنگ خوردن.

خلاصه که من چند بار عذرخواهی کردم واسه کم بودن غذا، ولی خب بازم عذرخواهی من که غذا رو زیاد نمی کرد!!

آخر آخرش به ذهنم رسید کاشکی همون موقع که تزئینش هم کردم، ولی فهمیدم کم بود، یه ذره دیگه سیب زمینی میذاشتم و با گوشت ها و تخم مرغ تو یخچال قاطی می کردم. درسته جلوی مهمون غذا درست کردن زیاد جالب نیست، ولی خب حالا ده دقیقه جلوشون سیب زمینی می کوبیدم، ولی به جاش غذا که بس می شد برای همه.

خلاصه، آقا من چقد هی بگم، غذامون کم بود دیگه نیشخند. ولی خب بالاخره به خوبی و خوشی تموم شد. فک می کنم با توجه به اون حجم کیک و شیرینی و شکلات و این چیزایی که بود، حداقل گرسنه نرفتن از خونه مون.

حالا جالب بود که مهمونی قرار بود یه بعد از ظهری باشه و دور همی. ساعت شیش شروع شد، ساعت 10.5 یکی از بچه ها که نتونسته بود بیاد، زنگ زده بود، می گفت هرچی زنگ می زنم به همسرم جواب نمیده. گفتم آره، می خواد نماز بخونه. میگه یا اباالفضل، هنوز راه هم نیفتاده؟ خنده

دیگه این بیچاره ها کی رسیدن خونه من نمی دونم. آخه هر کسی مال یه شهر بغلی ای بود!! یکی از بچه ها هم که آنکال بود، همون اول بسم الله بهش زنگ زدن، مجبور شد بره بیچاره.

آقای جلسه (همونی که وقتی نیست کلا ده آیه رو تو پنج دقیقه می خونیم، وقتی هست، دو آیه رو تو دو ساعت نیشخند) ساعت شیش بهش زنگ زدیم، میگه شروع کنین، ما می رسیم. ما هم گفتیم خب یه کم دیگه صحبت می کنیم و می خوریم تا اینام برسن دیگه. 7.5 رسیدن. اون موقع تازه راه افتاده بودن خنثی.

خلاصه، به هر روی مهمونیمون تموم شد، ولی با یه عالمه بحث سیاسی جانبی که هیچ ربطی به بحث مربوط به آیه ها نداشت. کلا روالمون این طوریه که صاحبخونه ی قبلی، میشه مدیر جلسه و هر وقت به نظرش بحث داره زیادی به درازا می کشه، جلسه رو مدیریت می کنه. این دفعه مدیر جلسه همون کسی بود که آنکال بود. اون که رفت. خانومش هم جلسه رو مدیریت نمی کرد، هم اهل مدیریت این مدل جلسه ها نبود (که بخواد روش بشه با آقایونی که دارن با حرارت بحث سیاسی می کنن بگه کات کنین بحثو!)، هم اینکه مسئولیت ترجمه ی بحث ها رو به آلمانی برای دوست آلمانیمون به عهده داشت. این شد که یه عالمه بحث نامربوط شد که نه به درد دنیامون خورد، نه به درد آخرتمون نیشخند.

--

با توجه به حجم کاری که روز شنبه در عرض دو سه ساعت انجام دادیم قبل از اومدن مهمونا، باورتون نمیشه اگه بگم من کل یکشنبه رو خوابیدم. واقعا کلشو ها!! حتی شبش هم دوباره خوابیدم!!

--

به این ترتیب آخر هفته مون هم تموم شد و رفتیم هفته ی بعدو شروع کردیم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/٢٢ ] [ ٤:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

داشتم می گفتم. رفتم از ترکا خرید کردم. موقع گوشت خریدن، می خواستم گوشت خورشتی بخرم. ماشاءالله به رسم بعضی وقتای ما شرقی ها، هیچ کدوم از گوشت ها هم قیمت نداشت!! نمی دونستم خب الان گرون میشه، ارزون میشه. اصلا می ارزه از اینجا بخرم؟ نمی ارزه؟ ولی خب می دونستم که به طور معمول ارزون تر میشه. ولی حتی اگه نشه هم اینجا شهر بزرگ تریه و گوشتاش تازه تره.

یه نگاه کردم دیدم گوشت خورشتی گوسفند نداره. می دونستم که اونایی که هست گوسفند نیست، ولی خب پرسیدم که یه جوری برسونم به طرف که من گوشت خورشتی گوسفند می خوام نیشخند. گفتم اینا گوشت گوسفنده خورشتی هاتون یا گوساله؟ گفت گوساله است. گوشت های گوسفند درسته (اونجا رون گوسفنده؟ اصلا رون دستش با رون پاش فرق داره؟ خلاصه از همونا دیگه !!) رو بهم نشون داد و گفت این گوسفنده. می خواستم بگم خب اینو که می بینم گوسفنده، ولی خب من خورشتیشو می خوام.

آخه اون گوشتا رو معمولا یه تیکه ای میدن. یه تیکه اش هم برای ما زیاده. جا نداریم نگه داریم. ضمن اینکه خب اون گشوت برا ما دو ماه طول می کشه خوردنش که! ترجیح میدیم کم کم ولی تازه تازه خرید کنیم.

پرسید چقدر میخوای؟ گفتم نیم کیلو. بنده خدا یکی از همونا رو ورداشت برد، استخونا و چربی هاشو جدا کرد و نیم کیلو برام گوشت خورشتی تولید کرد. بعدش پشیمون شدم، گفتم پس کاش می گفتم یه کیلو بده! قیمتش هم آخه خیلی خوب شد! همه اش شد 6.70 یورو. تازه یه کمی هم از 500 گرم بیتشر شد. در حالی که گوشت گوسفند تو شهر ما حدودا کیلویی 16 یوروئه!

ولی خب دیگه، بازم به دلیل همون تازه بودن گوشت و این حرفا، ترجیح دادم فعلا همون نیم کیلو رو بخرم. از مغازه اومدم بیرون و برگشتم خونه. دوستم گفت بعد که تو رفتیم گفتم کاش منم باهات می اومدم. ماهی می خواستم. گفتم خب می خواست بگی می خریدم. گفت وقتی یادم اومد که چند ثانیه بعدش دو زنگ زدی و برگشته بودی.

گفتم خب پس می خوای دوباره با هم بریم. البته اون نمی خواست بره فروشگاه ترکا. وایستادیم، من یه سری برگه رو پرینت گرفتم، امضا کردم، اسکن کردم، فرستادم برای استادم و بعد راه افتادیم. ساعت از 12 گذشته بود.

این وسط همسر هم زنگ زد و گفت تا برگرده، 1 میشه. گفتم پس ما میریم از همین جلو خرید می کنیم و برمی گردیم.

قبلش دوستمون می خواست یه بسته رو پست کنه. اول رفتیم بسته رو پست کردیم (این مدل پست رو پایین این پست توضیح میدم). بعد رفتیم خرید. وقتی برگشتیم، با همسر با هم رسیدیم. البته وقتی ما رسیدیم همسر دم در خونه بود، ولی خودش گفت درست همین الان رسیدم.

با هم رفتیم بالا. می خواستیم بلیت بگیریم برگردیم خونه مون که دوستمون گفت ناهارو هم بمونین، بعد برین دیگه. الان که ساعت یکه. همسرم هم که ساعت 2 میاد. ما هم وایستادیم. نمی دونم چی شد که همسرش تا رسید ساعت 3 شد. دیگه ناهار خوردیم و 4.5 از خونه خارج شدیم تا با اتوبوس ساعت 5 برگردیم خونه. بالاخره بعد از دو روز کلا تلپ بودن تو خونه شون، ولشون کردیم بیچاره ها رو نیشخند.

البته منم بهشون چند بار گفتم خب جلسه ی فردا که خونه ی ماست، شمام الان با ما بیاین بریم خونه ی ما دیگه. چه کاریه ما امروز بریم، شما فردا بیاین؟ ولی خب قبول نکردن که زودتر بیان.

به این ترتیب ما خودمون برگشتم. تو ایستگاه قطار هم رفتیم داروهای همسرو بگیریم. یکیشو نداشت، گفت برای فردا عصر می تونم براتون سفارش بدم. ما هم گفتیم نمی خوایم، ما مال اینجا نیستیم. نمی تونیم بیایم بگیریم. اون یکیشو هم دقیقا خودشو نداشت. نمی دونم مقدارش بیشتر بود، دوزش بیشتر بود. خلاصه بازم بیشتر بود از اونی که ما می خواستیم که ما بازم گفتیم نمی خوایم. این شد که الان دو تا نسخه داریم که باید امروز بریم از داروخونه های شهر خودمون بگیریم.

--

و اما پست... .

یه سری دستگاه هایی هست تو آلمان به اسم Packstation. یه عالمه کمد داره. میرین تو سیستم جلوی Packstation وای می ایستین. از بین گزینه ها "ارسال بسته" رو انتخاب می کنین. ازتون می پرسه بسته تون کوچیکه یا متوسط یا بزرگ؟ گزینه ی مدنظرتونو انتخاب می کنین. بهتون میگه بارکد بسته تونو بگیرین جلوی کدخوان. همین کارو می کنین. دستگاه بارکدو می خونه. بلافاصله بعد از خوندنش، در یکی از کمدا براتون باز میشه، بسته تونو میذارین توش. درشو می بندین. تو دستگاه می زنین که کارتون تموم شده و بعد میرین خونه تون. پست چی میاد بسته ها رو میبره می رسونه لبخند.

به این ترتیب، شما به جای اینکه تو صف اداره ی پست وایستین، تو صف دستگاه پست وای می ایستین چشمک نیشخند. البته اینو شوخی کردم. هیچ وقت هیچ کس نیست.

راستی احتمالا براتون سوال میشه اون بارکدو از کجا بیارم خب؟ قبل از اینکه از خونه برین بیرون، به صورت آنلاین میرین تو سایت پست. میگین می خوام بسته پست کنم. ازتون اطلاعات لازم رو می پرسه. در نهایت یه صفحه بهتون میده که پرینت بگیرین و بچسبونین روی بسته تون لبخند. روی این صفحه بارکد داره.

به همین سادگی، به همین خوشمزگی لبخند.

--

البته واسه ما سه تا بارکد داشت روی اون برگه! نمی دونستیم کدومو باید بگیریم جلوی دستگاه. شصت بار گرفتیم تا بالاخره خوند. همه اش می گفت نمی شناسم بارکدو.

[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٥ ] [ ۸:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چهارشنبه رفتیم ویزاهامونمو که برامون زده بودن تو پاسپورتمون گرفتیم. من از اونجا رفتم خونه ی دوستمون که باز بهم گفته بود بیا نون درست کنیم. راستش زیاد با صبح رفتن موافق نیستم، اما خوب دوستم هم عصرا براش امکان پذیر نیست. اینه که من باید کل برنامه های روزمو شیفت بدم به عصر تا بتونم برم پیشش. ولی خب چون از قبلش صبحم یه مقداریش تلف شده بود به خاطر گرفتن ویزا، گفتم دیگه بقیه اش هم بره اشکالی نداره.

یعنی تا لحظه ای که نون داشت درست میشد، هنوز معلوم نبود چیه موادش!! نونه تو خودش شکر داشت و ما هم شکر ریختیم. یعنی نون شیرین بود. بعد دوستم میگه لاش زیره بریزیم. آخرش هم ریختیم! هی بهش میگم خب تو نون شیرین که آدم زیره نمی ریزه. کشمشی، شکلاتی، چیزی بیار بریز لاش. کلا فک کنم علاقه ای به نون شیرین ندارن. دیگه خودش می خواست که چیز دیگه ای توش بریزه، صاحبخونه و صاحب نون هم خودش بود دیگه، من فقط نونوا بودم چشمک و مجبور بودم مشتری مدار باشم نیشخند. گفتم باشه، لاش زیره و سیاه دونه میریزیم.

موقع درست کردن هم یه اشتباهی کردیم و خمیرمایه رو توی آب باز کردیم (در حالی که تو دستور اصلی طور دیگه ای عمل کرده بود، ولی یادم نیست چطور) و این باعث شد خمیر ما رقیق تر بشه و اندازه های ذکر شده تو دوستور کافی نباشه. آرد هم به مقدار کافی نداشتیم. هی آرد می ریختیم، هی هنوز خمیر کاملا به دست می چسبید. به دست می چسبید چیه؟ اصلا هنوز شکل خمیر کیک بود!!

آخرین قاشق های آردو که ریختیم، خمیر بازم هنوز خیلی به دست می چسبید. ولی خب چاره ای نبود. دیگه داشتم جمعش می کردم که یهویی دوستم خوشحال خوشحال داد زد آرد پیدا کردم! به این ترتیب با آرد جدید پیدا شده، موفق شدیم خمیرمونو درست کنیم لبخند.

تقریبا هشت تا نون شد که فقط لای دوتاشو من موفق شدم قانعش کنم شکلات بریزیم! وقتی پخته شد، دو تا شو خوردیم، دو تا شو دوستم داد من آوردم واسه همسر. چهارتاش هم موند واسه خودشون.

کلا نونه معلوم نبود چی هست! یه نون کم و بیش شیرینی بود که مزه ی نون میداد کلا! با ماست خوردیمش. ولی خب قیافه اش خیلی مجلسی شده بود نیشخند. دوستم گفت الان عکسشو می گیرم، میذارم تو گروه جلسه قرآن تو تلگرام. گفتم نکن از این کارا. توقعشون میره بالا. وقتی میان انتظار دارن درست کرده باشیم، ولمون کن آقا چشمک. دیگه نذاشت بنده خدا نیشخند.

نونا رو آوردم واسه همسر. ولی خب قسمت نشد درست و حسابی بخوره. چون وقتی اومدم ماکارونی درست کردم و بعدش اون قدر سیر بود که چیزی نمی تونست بخوره. بعدش هم که همسر کلا تا 12 شب بیشتر وقت نداشت خوردنی بخوره. آخه فرداش، یعنی پنج شنبه، عمل داشت.

قبل از 12 گفتم تا حیف نشده و بیات نشده نونا، بخورشون. دیگه از هر کدوم یه کمی خورد و رفتیم خوابیدیم.

--

پنج شنبه صبح باید می رفتیم شهر بغلی، برای عمل همسر. چیز مهمی نبود، باید پولیپ و سینوس ها و انحراف بینیشو عمل می کرد!!

به همسر گفته بودن ساعت 11.5 تو کلینیک باش. کلینیکش هم یه کلینیک خصوصی بود. من فکر نمی کردم این همه با کلینیک دولتی فرق داشته باشه، ولی خب داشت. ظاهرا برخلاف ایران، اینجا آدم خوبه از امکانات دولتی استفاده کنه چشمک.

خلاصه، ما تقریبا یه ربع به یازده رسیدیم شهر بغلی. همسر رفت کلینیک پیش دوستمون تو کلینیک. منم رفتم خونه شون، پیش خانومش. همسر فک می کردم ساعت 11.5 عملشه. بهش گفتم ببین من تجربه شو دارم، وقتی میگه 11.5 اونجا باش، یعنی تازه برو بگو سلام علیکم. تا پرستار بیاد و دکتر بیاد و برات پرونده تشکیل بدن و این حرفا، ساعت 2 عملت می کنن. همین طور هم شد! ساعت از 12 گذشته بود، همسر هنوز داشت به من زنگ می زد و سفارش می کرد!

ساعت نزدیک یک بود، دوستمون زنگ زد (که در واقع دکتر همسر هم بود)!! معلوم بود اینا هنوز سر عمل هم نرفتن! خلاصه، بعدش دیگه همسرو بیهوش کرده بودن و عملو انجام داده بودن. ساعت 3 دوباره دوستمون زنگ زد، گفت یه نیم ساعت دیگه بیاین و با خودتون آب میوه هم یه کمی بیارین. ما هم گفتیم باشه.

یه ربع بعدش، گفتیم راه بیفتیم که آب میوه رو هم بخریم و دیر نرسیم. با ماشین رفتیم. دوستم گفت تو برو از فلان فروشگاه خرید کن، من ببرم ماشینو براش جای پارک پیدا کنم. منم پیاده شدم و رفتم تو فروشگاه. انتخابمو کردم، ولی نمی دونستم الان دوستم می خواد بیاد تو فروشگاه یا نه؟ اتفاقا اشتباها گوشی اونو هم با خودم ورداشته بودم. می ترسیدم برم بیرون از فروشگاه، اون از اون ور بیاد. بعد همو گم کنیم. این شد که مجبور شدم تو فروشگاه وایستم تا بیاد.

به این ترتیب یه ده دقیقه ای هدر رفت تا وقتی که اونم احساس کرده بود من یه کمی دیر کردم و اومد تو فروشگاه و با هم برگشتیم. یعنی تقریبا ساعت شده بود 3.5. ماشین هم یه کمی دور بود از فروشگاه که پیاده دو سه دقیقه ای رفتیم و رسیدیم بهش. تا راه افتادیم شد ساعت 3:35 اینا.

یعنی فک کنم اگه شهر 50 تا چراغ راهنمایی داشت، 51 تا از نوع قرمزش به ما خورد، اونم بعضی هاش چند بار!! کلا بیست متر تا چهارراه فاصله داشتیم، سه بار قرمز شد ما نتونستیم بریم! هر بار در حد رد شدن یه ماشین سبز می شد!!

تا ما رسیدیم، ساعت پنج دقیقه به چهار شده بود. حالا این وسط همسر دوستمون هم دو بار زنگ زد (یعنی همون دکترمون در واقع). دوستم میگه، اگه شوهر من زنگ بزنه یعنی دیگه خیلی دیر کردین خنده.

خب واقعا هم دیر شده بود، اما قسمت عمده اش تقصیر ما نبود. یه کمی قبل از رسیدن، زنگ زدیم و گفتیم که تقریبا مثلا 200 متر مونده. وقتی رسیدیم همسر هم اومده بود بیرون و روی یه سکو مانندی نشسته بود. خیلی دلم براش سوخت. این چه مدل مرخص کردن مریضه دیگه؟!! تازه هیچی هم بهش نداده بودن خوردنی. من که اون دفعه بیمارستان بودم، بعد از عمل، قشنگ یکی دو ساعت منو نگه داشتن که مطمئن بشن حالم خوبه، سرگیجه ندارم، حالت تهوع ندارم. برام غذا آوردن. مدام هم پرستار بهم می گفت تا هر وقت احساس می کنی برای رفتن آماده نیستی بمون. عجله نکن برای رفتن. تازه عمل من بسیار بسیار ساده تر از عمل همسر بود.

نمی دونم تمام کلینیک های خصوصی این طورین یا این یکی این طوری بود. به هر حال که ما حتی توی کلینیک ها نرفتیم. برگه ی مرخصیشو هم دوستمون به عنوان همراه مریض گرفته بود دیگه. آخه همسر اسم منو به عنوان همراه داده بود و اینجا اگه عمل داشته باشین، بدون همسراه مرخصتون نمی کنن، حتی اگه حالتون خوب باشه. همون اول باید اسم یه نفرو بدین و موقع رفتن، حتما یه نفر باید باهاتون باشه (البته احتمالا ایران هم همین طوری باشه دیگه، مریضو که نمیشه به امون خدا ول کرد بره!!).

خلاصه، همسرو سوار کردیم و برگشتیم خونه. تو راه به همسر میگم آب میوه بدم بهت. میگه نه. دوستمون میگه دیر اومدین، من بهش خوردنی دادم خورد. می خواستم به حالت مریض گونه کم کم و با آب میوه شروع کنم، ولی این قدر دیر اومدین که بهش گز دادم خورد!!  البته ظاهرا انواع و اقسام خوردنی ها رو داده بود به همسر. خلاصه، همسر کلا آب بندی شده بود دیگه تا اومد خونه. نیازی به اینکه اول آب میوه و بعد سوپ و اینا بخوره نداشت چشمک.

با این وجود دوستمون زحمت کشیده بود و سوپ هم درست کرده بود برای همسر. برای خودمون هم قرمه سبزی گذاشته بود. تا رفتیم دنبالشون و امدیم، ساعت تقریبا 4.5 5 شد. من که دیگه روده کوچیکم داشت بزرگه رو می خورد.

اول آوردیم یه کمی به همسر سوپ دادیم. بعد خودمون رفتیم قرمه سبزی خوردیم. خدا رو شکر حال همسر خیلی خوب بود. به نسبت من که اون دفعه بعد از عملم تا یکی دو ساعت هنوز کلا رو تخت بیمارستان بودم و بعدش هم همچین تلوتلو می خوردم، حال همسر خیلی خوب بود لبخند.

ساعت شیش اینا، دوستامون گفتن یه کمی بخوابیم هممون، بعد دوباره به زندگی ادامه بدیم. من به هیچ وجه با خوابیدن دم غروب موافق نیستم، اما خب مریض و دکتر که خسته بودن باید می خوابیدن. ما خانوم ها هم مجبور بودیم تبعیت کنیم دیگه!

این شد که یه ساعتی خوابیدیم. من که اصلا تمام مدت نه خواب بودم، نه بیدار. از همون مزخرف ترین خواب هایی که آدم ممکنه داشته باشه! ولی خب بعد از اون یه ساعت، حال همسر باز بهتر شده بود.

تا آخرای شب حال همسر کاملا خوب شده بود و کلا زندگی عادی برگشته بود. ولی مجبور بودیم شبو هم پیش دوستامون بمونیم. آخه باید جمعه دوباره همسر می رفت مطب که معاینه بشه. جمع صبح همسر رفت مطب و منم نشستم سر کارای خودم. هزار تا ایمیل داشتم برای زدن که تازه هنوزم سه چهار تاش مونده.

کلا اول و آخر ترم بدترین موقع های ترمه. همه اش ایمیل بازی و پر کردن یه سری فرم و نمره دادن و تعیین روز امتحان و همین کاغذبازی ها.

بعد از زدن یه سری از ایمیلام، رفتم از مغازه ی ترک ها خرید کنم. قرار بود چای بخرم و نون و خیارشور. آخه امروز جلسه قرآن خونه ی ماس و قصد داشتم سالاد اولویه درست کنم. نه خیارشور مناسب پیدا کردم، نه چای. یعنی هیچ کدومو مارکاشو نمی شناختم. این شد که نون خریدم و گوشت! حالا امروز باید برم دوباره از مغازه های شهر خودمون خرید کنم.

--

فک کنم بیشتر از این توضیح بدم، دیگه پست خیلی طولانی میشه. بقیه شو تو یه پست جدا میذارم.

[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٥ ] [ ٧:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خیلی چیزا هست که می خوام راجع بهشون بنویسم. ببخشید که این همه تاخیر داشتم. عذرموجه داشتم. توضیح میدم، اگه موجه نبود، بگین به ولیم بگم بیاد صحبت کنه باهاتون چشمک.

و اما اتفاقاتی که تو این چند وقت افتاد:

دفعه ی پیش که داشتم می رفتم پیش همون استاده (قضیه ی کفش اسپرت و شلوار پارچه ای و این حرفا چشمک)، برخلاف اینکه همیشه ICE ها خلوت ترن، ICE بسیار بسیار شلوغ بود. قبلا هم بهتون گفتم، اینجا وقتی بلیت می خرین، لزوما صندلی خاصی ندارین. اگه بخواین صندلی رزرو کنین، باید پول بیشتری بدین. اکثر مردم هم صندلی رزرو نمی کنن. من یه جایی نشستم که روی صندلی های اون ور راهروش یه دختری روی دو تا صندلی دراز کشیده بود (در واقع خواب بود) که یه پاش بریس* داشت روی قسمت زانوش. چند دقیقه بعدش یه خانوم و آقایی اومدن و یه گشتی زدن و ظاهرا دقیقا همون صندلی رو رزرو کرده بودن. دختره رو بیدار کردن و بلند کردن و خودشون نشستن.

از اونجایی که این اتفاق خیلی دیر افتاد، دیگه همه ی اونایی که سوار شده بودن نشسته بودن و عملا صندلی خیلی زیادی نمونده بود که خالی باشه. البته بازم بودها، ولی آلمانی ها اکثرا سعی میکنن روی صندلی ای که کنارش کسی نشسته، نشینن. این دختره هم تا آخر قسمت جلوی در، روی چمدون خودش نشست.

موقعی که بلند شد بره هم کفشاش توجهمو جلب کرد. یکی از کفش هاش پاشنه اش کوتاه تر بود. یعنی کفش عادی بود، اما مثلا 1.5 سانت از پاشنه شو کوتاه تر کرده بودن تا پاهاش هم اندازه بشن.

نمی تونم بگم کار اون خانوم و آقا حتما غلط بود یا حتما درست بود و حق خودشونو گرفتن. اما خب واقعا به این داشتم فکر می کردم که اگه من بودم، همین کارو با اون شخص می کردم؟

--

برگشتنی -نمی دونم، شایدم هم داشتم از شهر دیگه ای برمی گشتم، به هر حال اتفاقه مهمه دیگه- تقریبا رسیده بودیم به ایستگاه قطار و چهار پنج نفری توی راهروی قطار تو صف بودیم که قطار نگه داره و پیاده بشیم یکی یکی. در همین حین، توی شیشه ی قطار چشمم افتاد به تصویر یه چتری که روی سه تا صندلی داخل یه کوپه دراز شده بود. ظاهرا کوپه خالی بود. با خودم گفتم شاید این چتر مال همین آقای جلویی باشه که یادش رفته. برم ورش دارم بیارم بهش بدم. هنوز سرمو برگردوندم که برم توی کوپه که دیدم یه خانومی روی یکی از صندلی های رو به روی چتر نشسته و داره کتاب می خونه. با خود گفتم آخیش، خوب شد نرفتم. الان یهویی دست می بردم چتر طرفو ور می داشتم، چی فکر می کرد راجع به من؟ یه سری ها به اندازه ی کافی دیدشون راجع به خارجی و مسلمون و این حرفا خراب هست. چه برسه به اینکه ببینن تو یه چیزی رو هم که مال خودتون نیست ورداشتین. خدا رو شکر کردم که نرفتم تو.

دوباره رومو برگردوندم به سمت راهرو و داشتم با خودم فکر می کردم مثلا اگه من دست برده بودم و اون چترو برداشته بودم، مکالمه ام با اون خانوم چی می تونست باشه؟

در همین حین، دیدم خانومه با چتر اومد بیرون، زد به آقای جلویی، گفت ببخشید فک کنم این مال شماست، جا گذاشتین.


نتیجه گیری اخلاقیش فک کنم اینه که یه وقتایی هر کار بکنین اشتباه کردین چشمکنیشخند.

--

برای اینکه پست طولانی نشه، دو سه تا اتفاق بعدی رو تو یه پست جدا میگم. توضیحات موجه کردن غیبتمم تو پست بعدی گفته میشه لبخند.

--

* اومدم ترجمه ی بریس رو به فارسی بنویسم. گوگل ترنزلیت میگه معنیش میشه "بند شلوار"!

[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٥ ] [ ٧:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، دوباره رفتیم سر خونه ی اول. امروز برای سومین بار، فصل اول تزمو برای استاد فرستادم که دوباره کامنت بده (که مطمئن هم هستم میده) و من برای بار چهارم تصحیحش کنم نیشخند.

الانم رفتم سراغ فصل دو. باشد که رستگار شویم لبخند.

--

امروز با یکی قرار اسکایپی داشتم. اولین باره تو عمرم می بینم آدم با یه آلمانی قرار میذاره و طرف بدون اطلاع قبلی نمیاد سر قرارش. منم بهش ایمیل زدم بعد از هفت هشت دقیقه، گفتم ما یه قرار داشتیم که فک کنم یادتون رفته. همین الان ایمیل زد و کلی عذرخواهی کرد. گفت یه قرار یهویی پیش اومده و من رفتم، یادم رفته سایر قرارامو کنسل کنم. البته اینم لازمه بگم اسمش کلا انگلیسیه! بعید نیست که این رفتارا مال رگ و ریشه ی انگلیسیش باشه چشمک.

--

امروز عصر دوباره میرم کلاس ورزش. دوباره از این هفته ورزشمون شروع میشه. یه چند هفته ای تعطیل بودیم. فقط من نمی دونم چرا الان شروع شده! آخه اگه قرار بود بین دو ترم تعطیل باشه که هنوز بین دو ترم نشده. هنوز ترم قبله چشمک. شاید برای امتحانا تعطیل کردن! نمی دونم. به هر حال که الان دوباره شروع شده و میریم یه کم بالا پایین می پریم میایم لبخند.

--

چند روز پیش همسایه های تاجیکمونو دیدم. تا یه جایی رو با هم هم مسیر بودیم. تقریبا یه ربعی با هم تو قطار بودیم و با هم زیاد صحبت کردیم. قبلا چند بار خانوم این خانواده رو دیده بودم. اما این بار با همسرش بود. چیزایی که تعریف می کردن برام خیلی جالب و جدید بود. کلا متوجه شدم من هیچ چی راجع به همسایه مون نمی دونستم تا الان. گفتم اطلاعاتی که بهم دادن رو به شما هم بدم، شاید براتون جالب باشه لبخند. تاجیکستان یه کشور خیلی کوچیکه با پنج شیش میلیون جمعیت که زبون گفتاریشون فارسیه، اما خطشون سیریلیکه (چیزی شبیه روسی). دولتشون اسلامی نیست و در واقع دینشون از سیاستشون جداست. حجاب آزاده و بعضی ها حجاب دارن و بعضی ها ندارن. اما دولت به کسایی که می خوان اسلام رو رعایت کنن یه مقداری فشار میاره. مثلا من ازشون پرسیدم اونجا برای اونایی که بخوان مسجد هست دیگه؟ ولی مثلا مثل آلمانه؟ گفت نه، اینجا بهتره! تو تاجیکستان مسجد هست، ولی دراشون قفله!! خیلی فعالیت های مذهبی کمه. دولت اجازه نمیده. روزای تعطیل شنبه و یکشنبه است و عملا شما اجازه ندارین جمعه برین نماز جمعه. همونی هم که برگزار میشه با حضور پلیسه و خیلی آزاد نیست. در کل از حرفاشون این طور به نظر من اومد که این خانواده برای داشتن دین دلخواهشون آلمان رو آزادتر می دونستن تا تاجیکستان!

و آخرین نکته اینکه بیشتر مردمشون سنی هستن اما ولایتی که اینا مال اونجا بودن اکثرا شیعه بودن (البته من ازشون نپرسیدم که خودتون شیعه هستین یا نه، دیگه نمی دونم خودشون چه مذهبی دارن).

راستی جالبه بدونین حتی شعرهای فردوسی و حافظ و سعدی رو هم با همون خط سیریلیک می نویسن و می خونن. کلا خط فارسی رو نمی تونن بخونن چون اعراب گذاری نمیشه. اما به خاطر قرآن خوندن، عربی رو می تونن.

--

تمام مدت آقاهه که صحبت می کرد، هی می گفت دَولت. من یاد بابام می افتادم، وقتی صبح ها اشتباهی به جای اینکه بی بی سی فارسی ایرانو بگیره، بی بی سی فارسی تاجیکستانو می گرفت. بعد یه ربع که گوش می کرد، بر اساس همین کلمه ی دَولت می فهمیدیم اشتباهی یه موج دیگه رو گرفته نیشخند.


[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٠ ] [ ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

پنج شنبه با دوستم رفتم بیرون. رفتیم یه سری به فروشگاها زدیم و یه دوری زدیم. من کلا اهل خرید رفتن الکی نیستم به هیچ وجه. ولی خب دیگه، تو رودرواسی مجبور بودم لباسا رو نگاه کنم و هی بگم وااای چقد خوشگلن و این چقد به تو میاد و از این حرفا خنثی.

بعد از گشتن تو یکی دو تا فروشگاه (که البته فک کنم یه ساعتی یا شایدم بیشتر طول کشید)، رفتیم یه جا یه چیزی خوردیم و صحبت کردیم. این تیکه اش برای من خیلی قابل تحمل تر از دیدن لباساش بود!

--

این روزا خوندن کتاب برباد رفته رو شروع کردم. از بیانش که خوشم اومد. ولی خب هنوز 100 صفحه شو بیشتر نخوندم. نمی تونم راجع به محتویاتش نظر بدم. ولی کلا کتاب بخونین، خیلی خوبه نیشخند.

--

رفتم تو سایت goodreads عضو شدم و یه سری از کتاب هایی که خونده بودمو نظرمو راجع بهشون نوشتم و بهشون امتیاز دادم. به شما هم توصیه می کنم این کارو بکنین. خوبه که یه مرجعی باشه که آدم قبل از خوندن یا خریدن یه کتاب بتونه بهش مراجعه کنه و ببینه نظر دیگران راجع به اون کتاب چی بوده.

--

تو همین سایت، همون اول که عضو شدم، ازم پرسید می خوای خودتو به یه چالش دعوت کنی؟ منم گفتم آره! حالا خودمو دعوت کردم که تا آخر سال 12 تا کتاب بخونم حداقل. الان افتادم تو هچل. باید حتما بخونم خنثینیشخند. شمام برین خودتونو تو این دردسرا بندازین. مفیده. هم برای خودتون، هم برای بقیه چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/۱٠ ] [ ٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

پریروز، رفته بودم یه شهر دیگه. کار داشتم. قرار بود یه استادی رو ببینم. مجبور بودم برای یه دیدار رسمی، با کفش های تق تقی و تیپ رسمی برم دیگه!

اما خب تجربه بهم ثابت کرده بود که کفش تق تقی به درد چندین ساعت تو قطار بودن و هزار و یک جا تو صف بودن و سر پا بودن و گشتن دنبال آدرس و این حرفا نمی خوره! اینه که خیلی شیک و مجلسی با کفش اسپرت راه افتادم و کفش های تق تقی رو هم سپردم به کوله ام (!!) تا وقتی رسیدم دم در اتاق استاد (یا حالا یه ذره زودتر!)پام کنم نیشخند.

به این ترتیب با شلوار پارچه ای اتوکشیده و خط اتو و این حرفا، با کفش اسپرت، راه افتادم نیشخند. حداقل خوبیش این بود که کاپشنم کاملا بلند بود و اصلا معلوم نمیشد که من لباسم هم رسمیه. اگه کسی می دید، صرفا به کفش و شلوارم داشت می خندید دیگه، نه به سایر لباسام چشمک. و یه چیز جالب هم این بود که برخلاف انتظارم، اصلا شلوارم تو ذوق نمیزد. یعنی به اون حد رسمی بودنشو نشون نمی داد. نمی دونم بر چه اساسی، خودم هرچی هم جلوی آینه ی جاهای مختلف (!!) نگاه می کردم، اون قدری تیپم ضایع نشده بود. آخه یه سری شلوارهای جی مشکی هم هست که خیلی ها می پوشن. یه تیپیه که نه رسمیه، نه غیررسمی. شلوار من هم با اینکه کلا پارچه ای بود، ولی نماش اون مدلی شده بود. تو راه هم خیلی دقت کردم که ببینم اگه دیگه دیدم خیلی ضایعه، حتما برم یه جا عوض کنم کفشامو که دیدم نه بابا، مردم عین خیالشون هم نیست! انگاری کلا کسی خودمو نمی بینه چه برسه به اینکه هماهنگی شلوار و کفش منو بخواد ببینه!

یه خوبیش هم این بود که کلا تمام مدتی که من تو کل مسیر باید راه می رفتم، شاید نیم ساعت اینا بود. بقیه شو همه شو تو قطار بودم. تو قطار هم که خب خدا رو شکر آدم نشسته است و خود به خود کوله ام همیشه جلوی پامه. ویوی خاصی از کفشام پیدا نیست نیشخند.

تا حالا به عمرم ICE به این شلوغی ندیده بودم. ICE ها سریع ترین قطارهای آلمانن و چون قیمتشون زیاده، معمولا خلوت تر از سایر مدل های قطار هستن. ولی خب شانس من پر آدم بود قطار من.

یه تیکه هایی از راهو خوابیدم، یه تیکه هایی بیرونو نگاه کردم، یه تیکه هایی با گوشیم ور رفتم و خلاصه رسیدم دیگه.

وقتی رسیدم ظهر بود، منم خیلی گشنه ام بود. دنبال یه سوپری گشتم که برم یه چیزی بخرم. یه جایی بود حدود 9 دقیقه تا محل قرار من با استاد مربوطه راه داشت. منم گفتم خب برم خرید بکنم یه کمی و بیام دیگه. من که حدود 1.5 ساعت وقت دارم هنوز.

مسیر خیلی خلوت بود. یعنی از دانشگاه به اون سمتی که من می خواستم برم، انگاری قرار بود از شهر خارج بشه یا بره به سمت شهرکی چیزی؛ از مرکز شهر دور می شد. به هر حال راه افتادم. درست جلوی من هم یه آقایی بود. هی ما رفتیم، هی دیدم برمی گرده پشت سرشو نگاه می کنه. از یه جایی به بعد حس کردم حس می کنه من دارم تعقیبش می کنم!! ولی خب من داشتم راه خودمو می رفتم. این قدر این حس توش تقویت شد که یه جا وایستاد الکی، مثلا می خواست از خیابون رد شه!! در حالی که اون جایی که وایستاده بود سر یه جای بزرگراه مانند بود که از وسطش هم ریل قطار شهری رد می شد و اصلا خط عابر نداشت که بخواد بره اون ور. محلش هم خطرناک بود برای رد شدن از خیابون. به هر حال به نظرم اگه آدم عاقلی بود می فهمید که اگه من قراره تعقیبش کنم، مطمئنا می دونم که شخص امکان نداره اینجا بره اون ور خیابون! ولی خب دیگه بیچاره تو اون لحظه ی پر استرس فکر دیگه ای به ذهنش نرشیده بود فک کنم چشمک.

خلاصه، من ازش خیلی عادی رد شدم و راه خودمو رفتم. می خواستم وسطش برگردم ببینم طرف واقعا رفت اون ور خیابون یا واقعا فک کرده من دارم تعقیبش می کنم. گفتم اگه این کارو بکنم و طرف واقعا پشت سرم باشه دیگه حتما باورش میشه دارم تعقیبش می کنم!! واسه همین، دیگه برنگشتم.

رسیدم به یه جایی که باید می رفتم اون ور خیابون. ولی دقیقا همون شرایطی که برای اون برقرار بود اون موقعی که وایستاد، الان برای من برقرار بود! سوپرمارکتی اون ور خیابون بود و بینمون هم یه بزرگراه (البته بزرگراه نبود، اما خیابون های آلمان به طور معمول هم این قدر عریض نیستن) که از وسطش ریل قرار رد میشد.

یه نگاه به اسم خیابون کردم، یه نگاه به تابلوهای اشاره کننده به سوپرمارکتی. بله، خودش بود. باید می رفتم اون ور خیابون. هنوز داشتم این ور و اون ورو نگاه می کردم ببینم کجا خط عابر داره که برم اون ور خیابون که متوجه شدم اون آقاهه اومد از من رد شد و مستقیم رفت.

منم مجبور شدم پشتش برم، چون باید یه کمی بازم مستقیم می ر فتم تا برسم به یه خط عابر!! طرف باز هی برمی گشت پشت سرشو نگاه می کرد خنده. منم خدا خدا می کردم زودتر برسم به یه خط عابر برم اون ور خیابون، هم من خیالم راحت بشه، هم این بنده خدا! بالاخره بعد از یکی دو دقیقه پیاده روی، راهمون جدا شد و من موفق شدم برم اون ور خیابون لبخند اون آقا هم احتمالا نفس راحتی کشید چشمک.

البته وقتی داشتم می رسیدم به سوپری، متوجه شدم چرا بیچاره این قدر ترسیده بود. درست جلوی سوپری، یه مسجد وجود داشت. اصولا طبیعیه که یه سری از آلمانی ها (یا حتی بقیه) از تجمع مسلمونا می ترسن. فک می کنن الان اینا تروریستن و دارن یه عملیاتی سازمان دهی می کنن. مسجد هم چون بالذات این قابلیت جمع کردن مسلمونا رو داره، احتمال میدم که طرف می دونسته یه مسجدی اون جاست (که از قضا منم ناخواسته دقیقا حتی به همون طرف تغییر مسیر داده بودم در نهایت) و یه کمی ترسیده.

خلاصه، به این ترتیب رسیدم به سوپری و برای خودم خوردنی خریدم لبخند. تو سوپری با خودم گفتم برگشتنی میرم مسجد، یه نماز راحت هم می خونم و با خیال راحت میرم پیش استاد. ولی وقتی برگشتم، در قسمت خانومای مسجد قفل بود. قسمت آقایون هم که باز بود، من در زدم، ولی کسی نیومد. دیگه منم روم نشد برم تو.

یه مشکلی که هست راستش، اینه که همیشه مسجدا تو جاهای مخوفی ان! نمی دونم اول اونجا مخوفه، بعد مسلمونا میرن مسجد درست می کنن یا اول اینا مسجد درست می کنن، بعد اونجا مخوف میشه خنثی. ولی متاسفانه تو خیلی از شهرها -به جز شهرهای بزرگی مثل هامبورگ و فرانکفورت و امثالهم که شما اسماشونو شنیدین- مسجدا تو جاهای پرتن.

اینجا هم همون طوری بود. خلاصه، دیگه منم دست از پا درازتر برگشتم. تو راه، دقیقا تو راه (!!)، دیدم کسی رد نمیشه. خیلی شیک و مجلسی، کوله مو باز کردم، کفشامو عوض کردم و از اونجا به بعد خیلی خانمانه رفتم تا جلوی در اتاق استاد نیشخند.

بالاخره کارم با استاد تموم شد و اومدم بیرون. گوشیم هیچی شارژ نداشت. زدمش به شارژ و همون جا نشستم تا یه کمی شارژش پر بشه و بعدش برم خونه. تقریبا یه ربعی نشسته بودم که همسر بهم زنگ زد و یادآوری کرد که آیا اون برگه ای که قرار بود به امضای استاد برسونم رو هم رسوندم یا خیر که جواب من خیر بود نیشخند. بدو بدو دوباره رفتم بالا و مجبور شدم پشت اتاق استاد بشینم تا کارشون تموم بشه و بدم اون نامه رو امضا کنه. سر این موضوع حدود نیم ساعت معطل شدم (کل کارم با استاد یه ربع بیشتر طول نکشیده بود!!).

بعد از گرفتن امضا از استاد، رفتم یه گوشه کناری، نماز خوندم. دوباره یه ربعی نشستم تا شارژ گوشیم به اندازه ی کافی زیاد بشه و دیگه بعدش هم باید برمی گشتم. برا همین رفتم تو -گلاب به روتون- دستشویی، کفشامو عوض کردم و راه افتادم. البته هنوز تا زمان بلیتم حدود یه ساعتی باقی مونده بود. برای گشتن تو شهر کافی نبود. فقط چون به صورت اتفاقی ترم از خیابون مرکز شهر رد می شد، این فرصتو داشتم که برم تو فروشگاهای مرکز شهر یه قدمی بزنم.

با ترم رفتم، دو سه ایستگاه بعد پیاده شدم. یه گشتی تو فروشگاها زدم و بعد از حدود 45 دقیقه تا یه ساعت، دوباره سوار ترم شدم.

حالا شما بگین با چه احتمالی، شما دقیقا سوار همون ترمی بشین که استاده سواره؟ خنثی استاده هم که تا دو ساعت پیش با اون کت و شلوار شق و رقش نشسته بود، الان لباساشو کاملا عوض کرده بود. با یه شلوار جین و کاپشن سبز (به قول مامان من رنگ سربازی!) خیلی جلف و یه جورایی تین ایجری (!!) و یه کلاه که قشنگ تا پیشونیش اومده بود، درست رو به روی من وایستاده بود. منم با کفش اسپرت خنده. من که تو لحظه ی اول اصلا نشناختمش، اون منو شناخت. سلام کرد نیشخند. منم سلام کردم. دیگه بعدش حرف نزدیم تا زمانی که می خواست بره و خداحافظی کرد و رفت.

به این ترتیب، ما به این نتیجه رسیدیم که اگه قرار باشه ضایع بشی، میشی! حتی اگه هزار جور سعی کنی خیلی با کلاس جلوه کنی نیشخند.

به هر حال، بعد از شهرگردی و زیارت مجدد استاد، رفتم ایستگاه قطار و بعد از طی چند ساعت قطارسواری رسیدم دهات خودمون لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۱٢/۸ ] [ ٥:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبلا بهتون گفتم، اینجا اگه کارت تخفیف قطار داشته باشین، به ازای هر یه یورو خرید بلیت قطار، یه امتیاز بهتون میدم. یعنی مثلا بلیت 20 یورویی، 20 امتیاز داره. حالا اگه امتیاز به یه حد خاصی برسه، میشه باهاش یه چیزی خرید. چند روز پیش همسر می خواست بره یه شهر دیگه، گفت کارت تخفیفتو بده، تا من امتیازا رو بریزم تو اون. آخه این قابلیت وجود داره که شما یه بلیتو با یه کارت دیگه بخرین، اما بگین می خوام امتیازشو به حساب یه کارت دیگه بریزین.

خلاصه، همسر کارت تخفیف منو گرفت. منم سه شنبه طبق معمول، خوشحال و خندان رفتم که سوار قطارم بشم. یهو تو ایستگاه یادم اومد که من کارت تخفیفمو از همسر پس نگرفتم. از اونجایی که بلیتو بر حسب کارت تخفیفم خریده بودم، باید کارتمو نشون می دادم به مسئولای قطار. نشون که میدی، کارتتو تو دستگاه می کشن. صرف داشتن اطلاعاتت هم کافی نیست. باید خود کارت باشه.

خلاصه، کارتم نبود دیگه. قطارم هم یه ربع دیگه حرکت می کرد. نمی شد بگم همسر برام بیاره. رفتم پیش بلیت فروشای قطار. گفتم من چیکار می تونم بکنم؟ گفت هیچی، الان مابه التفاوتشو با بلیت اصلی پرداخت می کنی. 7.5 یورو service fee داره، بقیه شو، می تونی بعدا بیاری کارتتو در عرض 14 روز نشون بدی و پس بگیری. که اون مابقی، با توجه به قیمت بلیت، برای من می شد 50 سنت خنثی. منم مجبور شدم 7.5 یورو سلفیدم و بلیت جدید خریدم.

بعد که نشستم تو قطار، گفتم خب حالا خیلی زیاد هم نبود مابه التفاوتش. هنوز تو همین حال بودم که چشمم افتاد به بالای بلیت که نوشته بود بلیت یه طرفه! من به طرف گفته بودم بلیتم دو طرفه است. اما خب این معنیش این بود که من باید یه 7.5 یوروی دیگه هم برای بلیت برگشتم service feel می دادم!

وقتی رسیدم شهر دومم، سریع رفتم پیش بلیت فروشا. گفتم فکر می کنم همکارتون اشتباه کرده. من گفتم بلیتم دو طرفه است. طرف چک کرد، گفت نه، اشتباه نکرده. اصلا نمیشده که اون شخص بهت بلیت دو طرفه بده. باید دو تا بلیتو جدا بخری و دو تا service fee بدی خنثی. هیچی دیگه. فقط می تونستم بگم دستتون درد نکنه با سیستمتون!

به این ترتیب 15 یورو پیاده شدم، به خاطر اینکه کارت تخفیفمو جا گذاشته بودم.

--

تا وقتی رسیدم دانشگاه، از همیشه دیرتر شده بود. ولی خب، قرارم با بچه ها ساعت 2.5 بود. ساعت 2.5 اومدن، کسی تو اتاقم نبود. فقط من بودم. هم اتاقیم رفته بود بیرون. ولی چون می دونستم که ممکنه بیاد، گفتم بریم تو اتاق جلسه بشینیم. وقتی رفتیم دیدیم پره. تازه متوجه شدم، من کلا یادم رفته الان بین دو ترمه و دیگه توی اون ساعت روز اون اتاق مال ما نیست. باید رزرو کنیم هر وقت می خوایم. کلیدی که دارم به تمام اتاق های جلسه می خوره، اتاق جلسه ی طبقه ی اولو هم چک کردیم، اونم پر بود. مجبور شدیم برگردیم اتاق من.

هنوز کسی تو اتاق نبود. ما هم نشستیم و حرفامونو شروع کردیم. بچه ها یه تیکه هایی از کارو اشتباه کرده بودن و اصلا بر اساس مقاله ای که باید می خوندن عمل نکرده بودن. منم قبلا ایمیلی بهشون تذکر داده بودم که اشتباه کردین. بهشون گفتم فعلا این کارا رو بکنین تا بعدا با هم صحبت کنیم. برنامه ای که بهشون داده بودم، برای تا آخر این هفته بود. یعنی تا سه شنبه ی آتی. ولی همه اشو پیاده کرده بودن لبخند. اینجا بود که فهمیدم وقتی دو تا آلمانی میگن ما تا فلان تاریخ این پروژه رو تحویل میدیم، حتما تحویل میدن. الکی نباید غصه شو بخوری چشمک.

البته بازم یه جاهایی از کارشون ایراد داشت که احتمالا حداقل نصف این هفته رو هم درگیر همون کار قبلی باشن، اما خب بازم از برنامه شون مطمئنا جلوتر عمل می کنن (البته ان شاءالله) لبخند.

اینم از سه شنبه ی این هفته لبخند.

[ ۱۳٩٤/۱٢/٦ ] [ ٩:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

مهمونی ای که دیروز رفته بودیم، یه جلسه ی دوستانه بود که توش راجع به خیلی چیزا بحث شد.

ما قرار بود ساعت 6.5 خونه ی دوستامون باشیم. بنابراین با اون یکی دوستامون ساعت 4 قرار داشتیم که از جلوی خونه ی ما راه بیفتیم. روز قبلش هم با همسر رفته بودیم خرید. ولی وقتی برگشتیم فهمیدیم عملا هیچی نخریدیم!! یه عالمه چیز مثل دستکش، خیار، شکلاتی چیزی برای دوستامون که میریم خونه شون، کره و هزار و یک تا چیز دیگه رو فراموش کردیم بخریم! این شد که همسر دیروز درست قبل از اینکه بچه ها بیان دنبالمون، زحمتشو کشید و رفت همه ی اینا رو خرید لبخند.

این دوستای ما هم که بالاخره معلوم نشد برای ما اخلاقشون آلمانیه یا ایرانی! تو واتس اپ گفته بود ساعت 4 میایم، ولی حالا باز هماهنگ می کنیم. ساعت 3.5 اینا دیدم خبری نشد ازشون، یه پیام دادم که قرار همون چهاره؟ ساعت پنج دقیقه به چهار جواب داده ماه ده دقیقه دیگه راه می افتیم به سمت خونه ی شما!

من که تقریبا آماده بودم، ولی همسر مجبور شد خیلی عجله کنه. آخه تازه از خرید اومده بود و می خواست دوش بگیره و نماز بخونه و هزار تا کار دیگه.

خلاصه، همسر هم آماده شد و دیگه فقط منتظر بودیم که بهمون زنگ بزنن، بریم پایین. از پنجره رفتم پایینو نگاه کردم، ماشینشونو که از سر کوچه داشت می اومد، دیدم. اومدم به همسر گفتم و مراحل آخر کاپشن پوشی رو با موفقیت انجام دادیم و تا بهمون زنگ زدن، رفتیم پایین چشمک.

دوستامون قبل از اینکه بخوایم بریم خونه ی بچه ها، می خواستن برن یه چیزی رو که سفارش داده بودن، از مغازه بگیرن. بعضی جاها این طوریه که وقتی آنلاین سفارش می دین، می تونین انتخاب کنین که براتون پست کنن یا بگین خودم میرم از فلان شعبه ی فروشگاه (که خود سایت بهتون میگه اینو از کدوم شعبه ها می تونین بردارین) بردارم. این دوستای ما هم یه خرید از این مدل دوم داشتن. چیزی رو قبلا آنلاین سفارش داده بودن و الان باید می رفتن می گرفتن.

این شد که با هم رفتیم توی اون مرکز خرید و همون مغازه ی مدنظر اونا. بعد از اینکه کلی تو صف بودیم (البته ما که نبودیم، ما رفته بودیم تو فروشگاه می گشتیم)، خانومه بسته ی دوستمونو آورد. همسرش که یه خورده عصبانی شده بود از این همه منتظر بودن (چیز زیادی هم نبودا، شاید 5 دقیقه منتظر شدن، ولی خب کلا مغازه شلوغ بود، مثلا 20 نفر تو صف بودن، دو تا کارمند بیشتر نبودن)، گفت حالا باز کن ببین همونه. خانومش گفت آخه پرسه، حتما همونه دیگه. با این وجود شروع کرد باز کردن پاکت. وقتی باز کرد، معلوم شد اشتباهی داده طرف پاکتو خنثی.

شانس آورد باز کرد، وگرنه فرداش باید دوراه صد کیلومتر راهو می اومد که پس بده!!

دوباره رفت به خانومه گفت که اشتباه کرده. خانومه رفت بسته ی درستو آورد. این دفعه باز کرد، درست بود. اون موقع هنوز ساعت یه ربع به شیش بود تقریبا. ولی ما قرارمون تو خونه ی بچه ها ساعت 6.5 بود. خیلی زود بود که بخوایم بریم. واسه همین همون جا دور زدیم.

البته از یه جایی به بعد از آقایون جدا شدیم. ظاهرا این دوستای ما خیلی توافقی با هم ندارن تو خرید کردن. از اون خانواده هان که آقاهه اصلا اهل خرید نیست، خانومه خیلی ذوق خرید داره لبخند.

وقتی جدا شده بودیم، دوستم به من میگه: اصلا با این آقایون نمیشه خرید کرد. بیا خودمون بریم. و با هم رفتیم و یه سری مغازه ی لباس فروشی رو دیدیم. حالا بعدا همسر میگه آقای خونه هم به همسر می گفته من همیشه مشکل دارم با خرید با خانومم. هر وقت می ریم خرید، من یه جا می شینم تو مغازه، اون خودش میره می گرده دیگه خنده. فک کنم پروتوتایپ خانواده ی ایرانین این دوستای ایرانی تو آلمان بزرگ شده ی ما چشمک.

خلاصه، به زور وقتمونو تلف کردیم تو فروشگاها و ساعت 6:30 تقریبا نزدیک خونه ی دوستامون بودیم. وقتی ما رفتیم، هنوز هیچ کس نیومده بود. بعد از حدود نیم ساعت یکی دیگه از بچه ها اومد و ما منتظر موندیییییییم تا آخرین خانواده ساعت 8.5 نزول اجلال فرمودن ابرو.

صاحبخونه به هوای اینکه یه عصرونه دور همین، زحمت کشیده بود و آش پخته بود. وقتی داشت ساعت 9 آشو سرو می کرد، به من میگه خیی ضایع شد غذا نپختم؟ می خواستم بگم والا من بیشتر ناراحتم که ما تا این وقت شب موندیم، هنوز راجع به موضوع اصلی صحبت هم نکردیم، چه برسه به اینکه بخوام طلبکار شام باشم!!

تازه بعد از شام، ساعت 10.5 فک کنم کم کم شروع کردیم به بحث اصلی که آخرش هم به نتیجه ای نرسید.

خیلی بحث شد راجع به اینکه آیا جلسه رو باز کنیم برای همه، اعم از سنی و شیعه، دوست و غریبه، موافق و مخالف مسلمون و غیرمسلمون، یا نه. ولی خب در نهایت نمی دونم چرا جمع موافقت نکرد! البته این حد از بزرگ کردن جلسه، نیاز به ثبت کردن یه گروه (Verein) به صورت رسمی داره که خب نشد دیگه. این کارو نمی کنیم فعلا.

یه پیشنهاد دیگه این بود که (از قبل می دونستیم که یه گروه از اهل تسنن جلسات تفسیر قرآن دارن تو شهر ما) ما هم به همون گروه موجود بپیوندیم. ولی با این هم موافقت نشد. علی رغم اینه زبون گروه آلمانی بود، من شخصا واقعا مشتاق بودم که شرکت کنم. به هر حال بعد از چند جلسه آدم یاد می گیره دیگه (آیکون دختر معمولی معتمد به نفس لطفا!) چشمک.

لپ کلام اینکه جلسات کما فی السابق برقراره لبخند.

خلاصه، ساعت 12:15 که دیگه صاحبخونه داشت از شدت بیخوابی بیهوش می شد، رفع رحمت کردیم جمیعا نیشخند. تا اینا باشن که دیگه ماها رو دعوت نکنن چشمک.

از اونجا با همون دوستامون که گفتم دو ساعت راه داشتن و خیلی هم دیر اومده بودن، برگشتیم خونه مون. ساعت 1:15 اینا بود که رسیدیم! اونا هم اومدن بالا یه آبی خوردن و نفسی گرفتن و دوباره رفتن که ساعت 2.5 اینا برسن خونه ی خودشون خنثی.

--

راستی عروس خانوم آلمانی رو که یادتونه دیگه؟ همونی که عروسیش رفتیم تو سال 2014. الان خانومش 4 ماهه بارداره. دیروز تو مهمونی بهمون گفت. ازش اسم بچه رو پرسیدیم. گفت احتمالا دختره، برای دختر هنوز اسمی انتخاب نکردیم، ولی اگه پسر باشه زکریا لبخند. اسمی که انتخاب کرده بودن، برام خیلی جالب بود لبخند.


[ ۱۳٩٤/۱٢/۳ ] [ ٩:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول اینو بگم که تمام این مدت هایی که نمی نویسم، دارم فکر می کنم خب چی بیام بنویسم، هیچ موضوعی ندارم!! وگرنه دلیل خاص دیگه ای نداره ننوشتنم!

و اما بعد...

امروز قراره بریم خونه ی دوستامون تو شهر بغلی. ولی نمی دونم شب برمی گردیم یا نه. چون چهار تا خانواده دعوتیم، بالاخره یکی پیدا میشه که ما رو برگردونه دیگه چشمک. با یه خانواده ی دیگه از دوستامون میریم، اما برگشتنی، اونا ممکنه شب بخوان بمونن، ولی یکی دیگه از بچه ها امشب برمی گرده، از شهر ما رد میشه، میره اون یکی شهر بغلی!! بیچاره از چه فاصله ای میادها! ما خودمون یه ساعت تو راهیم، اون باز تا شهر ما یه ساعت تو راهه! دو ساعت می کوبن میان، واسه سه چهار ساعت مهمونی، باز دو ساعت می کوبن برمی گردن. من از طرف صاحبخونه ازشون تشکر می کنم این همه زحمت می کشن نیشخند.

حالا، خلاصه، یا شب می مونیم و فرداش با اون یکی دوستامون برمی گردیم، یا امشب با همین دوستامو برمی گردیم.

یه شلواره فک کنم سه چهار ماه پیش خریدم، هنوز اندازه شو درست نکرده بودم!! مدت هاااای مدیدی بود که تو کمد بود، من اصلا یادم رفته بود که شلوار خریدم! چند وقت پیش شلواره رو تو کمد دیدم، میگم این دیگه چیه؟!! همسر بهم یادآوری کرده این شلواریه که چند ماه پیش خریدم و منتظره کوتاهش کنم نیشخند.

آوردم گذاشتم روی دسته ی صندلی ای که توی هال رو به روی مبل ها گذاشتیم، که جلوی چشمم باشه. فک کنم دو سه هفته ای هم هست که اونجاست نیشخند. بالاخره سه چهار روز پیش اومدم اندازه زدمش که کوتاهش کنم. ولی خب باز کو تا خود کوتاهی؟!! چشمک

دیگه دیروز با خودم گفتم من باید فردا با همین شلوار برم مهمونی که در واقع یه ددلاینی برای خودم گذاشته باشم واسه درست کردن پاچه ی شلوارم.

همین طور هم شد. بالاخره امروز صبح اومدم با زحمت فراوان درستش کردم. آخه ما که چرخ خیاطی نداریم، گفتم یه جوری درستش کنم که پایینش ضایع نشه، اون سنگ شور پایینش کنده نشه. این شد که طبق آموزه های اینترنتی، اومدم اون قسمت سنگ شور اصلی شلوارو گذاشتم روی قسمتی که اندازه ام می شد، از پشت دوختمش و اون تیکه ی اضافه رو هم انداختم دور. به این ترتیب الان یه شلوار اندازه ی نو داره لبخند.

البته این وسط چیزای جالبی هم یاد گرفتم. در حین سرچ کردنم یاد گرفتم که به اون سنگ شور پایین تو انگلیسی می گن hem. فهمیدم که به چرخ خیاطی تو آلمانی میگن Naehmaschine، (البته تو خود آلمانی به جای ae، یه a می ذارن که روش دو تا نقطه داره، اما وقتی صفحه کلیدتون آلمانی نیست، می تونین به جاش از ae استفاده کنین). نکته ی جالب این کلمه اینه که قسمت ماشینش رو که می دونین دیگه، یعنی دستگاه. اون قسمت اولش، با Nah هم خانواده است به معنی نزدیک. انگار مثلا معنیش میشه دستگاه نزدیک کنی! خیلی لذت بردم از این قابلیت کلمه سازی تو زبون آلمانی لبخند. بهتون گفتم که شمام لذت ببرین چشمک.

حالا شلوارم باید یکی دو ساعت منتظر من باشه که زحمت بدم به خودم، برم اتوش کنم که خوب وایسته لبخند.

الانم دارم سرچ می کنم ببینم با اون شلوار قدیمی که دیگه سر پاش پاره شده بود و همسر هی بهم گیر میاد که این خیلی کهنه است چیکار کنم. یه عالمه ایده تو اینترنت هست برای اینکه ببینیم با لباس ها و شلوار جین های قدیمی مون چیکار می تونیم بکنیم.

به نظرم اگه فرصتشو دارین حتما نگاه کنین، مستقل از اینکه آیا الان شلوار جین اضافه دارین یا نه، قابلیت و فرصت اینو دارین که کارایی که گفته شده رو انجام بدین یا نه، به نظرم واقعا می تونین از این همه خلاقیت داشتن و ایده داشتن دیگران لذت ببرین و هی بگین فتبارک الله احسن الخالقین چشمک.

--

دوستمون بهم تو واتس اپ پیام زده، دختر معمولی، شما از این گازهای پیک نیکی، Kochplatte دارین؟ حدس می زدم منظورش چی باشه. سرچ کردم، همونی بود که فکر می کردم. بهش زدم منظورت گاز رومیزیه؟ آره، داریم.

خوبه دیگه، اونا از ما فارسی یاد می گیرن، ما از اونا آلمانی چشمک.


[ ۱۳٩٤/۱٢/٢ ] [ ۱:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب