یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز صبح خیلی خوابم می اومد موقع رفتن. کلا دیشب خوب نخوابیدم.

دیروز یه خبر خوندم راجع به یه بنده خدایی که تو رشته ی ما فوت کرده بود. آدم بزرگی بود تو رشته ی خودش. منم دیده بودم که تا همین چند وقت پیش تو میلینگ لیست ها بچه ها رو راهنمایی می کرد. اواخر سال 2014 متوجه شده که سرطان داره، دو سه روز پیش فوت کرده. یه نفر اومد تو میلینگ لیست خبر فوتشو داد. بعد همه شروع کردن به ابراز همدردی و گفتن اینکه طرف آدم بزرگی بود و روحش شاد و از این حرفا.

طرف یه وبلاگ شخصی هم داشت که من وقتی سرچش کردم پیداش کردم. از وقتی سرطان گرفته بود وبلاگو شروع کرده بود که جریان سرطان و پیشرفتشو یا پس رفتشو توضیح بده.

کلا دیروز همه اش تو فکر این آدم بودم. حالا شب خواب دیدم رفتیم خونه ی یه نفر که من وبلاگشو می خونم!!! اونم خانوادگی! بعد مامان طرف قراره یکی دو سال بعد فوت کنه!!

واقعا هیچ ایده ای ندارم چرا این بنده خدا؟ چرا مامانش؟ البته یادمه تو وبلاگش از بیماری باباش خونده بودم.

کلا فرآیند ذهنیم خیلی برام جالب بود که رفته گشته یه نفری که والدینش مشکل پزشکی دارنو پیدا کرده، اونو انتخاب کرده واسه خواب دیدن!

صبح که بلند شدم خسته ی خسته بودم، از اون خوابیدنا که اصلا انگاری هیچی نخوابیدی. همون جوری خوب آلود صبحونه خوردم. من کلا نمی تونم صبحونه رو از برنامه ی غذاییم حذف کنم ( البته ناهار و شامو هم همین طور چشمک نیشخند). دیگه صبحونه رو خوردم و راه افتادم. الانم که دیگه جدیدا باید زودتر راه بیفتم تو ترم جدید چون قرارم با استادم صبحه. هنوز بهش عادت نکردم.

همین که رسیدم ایستگاه قطار دیدم یه چیزی روی تابلو هی نمایش داده میشه. از اینا که عین اون مونیتور جلوی اتوبوس هی میاد رد میشه، حتی اگه بخوای هم نمی تونی نخونیش نیشخند (وقتی حروفش برعکسه که دیگه خیلی اعصاب خورد کنه اونا چشمک) . خوندم دیدم نوشته باز کارمندای قطار آلمان (دویچه باهن) می خوان اعتصاب کنن. ولی خوشبختانه اعتصابشون از فردا شروع میشه.

کلا همیشه همین طورین. مثلا یه روز یا دو روز قبل ترش نهایتا خبر میدن که می خوان اعتصاب کنن. حالا فعلا نوشتن شیش روز. اگه همین شیش روز باشه من مشکلی ندارم برای هفته ی بعد، یعنی دوشنبه تموم میشه اعتصاب ولی امیدارم بیشترش نکنن.

قطار هم امروز خیلی شلوغ بود. کلا قطاری که جدیدا باهاش میرم بدتر از قبلیه اس. آخه بعضی قطارها کلا اتوبوسی ان، اما بعضی ها کوپه دارن که توی کوپه ها صندلی هست. این از مدل دومی هاست. من فکر می کنم این دومی ها تعداد صندلی هاشون کمتره. به تمیزی اون قطاری هم که قبلا همیشه می گرفتم نیست.

یه جا یه خانومه نشسته بود، بغلش یه کیف گنده روی صندلی بغلیش بود که پر از چیزایی شبیه برگه و مدرک و این چیزا بود. بغل اون کیفه یه صندلی خالی بود. من یه نگاهی به جایی که نشون میده صندلی رزرو شده یا نه انداختم ولی شماره ی صندلی رو پیدا نکردم اونجا. آخه مثلا توی اون کوپه (البته بهتره بگم کوپه مانند!) حدود ده تا صندلی بود، ولی تعداد صندلی هایی که مشخص شده بود رزروه یا نه شیش هفت تا بیشتر نبود. از خانومه پرسیدم اینجا خالیه؟ گفت آره.

نشستم، پنج ثانیه بعد یه آقایی اومد گفت اینجا جای منه! دیگه منم بلند شدم رفتم اون ور تر تو کوپه ی بعدی که برم ببینم جایی می تونم جا پیدا کنم یا نه که دیدم بقیه هم وایستادن. معلوم بود جا نیست. منم وایستادم.

همون جوری لپ تاپمو در آوردم دستم گرفتم برای خودم یه بار ارائه مو تمرین کردم. یه دقیقه بیشتر شد از 20 دقیقه. لپ تاپمو بستم و تو ذهنم مرور کردم که کجاها رو کمتر بگم که اون یه دقیقه جبران بشه.

وقتی رسیدم دانشگاه، دوباره نشستم برای خودم یه بار ارائه دادم تا وقت قرارم با استاد بشه.

حدود پنج دقیقه به ده رفتم اتاق استاد، آخه به بچه های گروهش گفته بود ده بیان که من ارائه بدم.

رفتم استاد تو اتاقش نبود. یه چند ثانیه ای وایستادم دیدم داره از سمت آشپزخونه میاد. یه بشقاب هم دستش بود که توش کیک داشت. آورد گذاشت روی میزش. به منم گفت بشین تا کار بچه ها تو اتاق جلسه تموم بشه (کلاس داشتن بچه ها) بعد میریم تو.

استاد داشت دنبال یه کتابی می گشت تو کتابخونه اش و من داشتم به این فکر می کردم که چقد خودشو تحویل می گیره. چه کیکی آورده بخوره. این همه کیک نیشخند.

اتاق خالی شد و من زودتر از بقیه رفتم تو که لپ تاپمو وصل کنم به پروژکتور. دیدم استاد هم اومد تو با کیکاش. گفت این کیکو دیروز پختم. گفتم حالا که دختر معمولی قراره ارائه ی تمرینی داشته باشه بیارم که جلسه از خشکی درآد.

کلا خیالم راحت شد فهمیدم از اون کیکا به منم میده خنده. به همه تعارف کرد ولی من گفتم بعد از ارائه ام می خورم. البته کاش قبلش خورده بودم؛ همه اش تو فکرش بودم نیشخند.

(البته این تیکه ی آخرو شوخی کردما، کلا دست و پام می لرزید اون اولش، خیلی استرس داشتم!!)

به استاد گفتم وقت بگیر، من ارائه بدم. گفت باشه. ارائه دادم؛ تموم شد؛ گفت شد 19 دقیقه لبخند.

بعدش هم بچه ها شروع کردن به نظر دادن که کدوم قسمتا رو چطوری بگم بهتره. استاد هم خودش کلی نظر داد.

من دلم می خواست با بچه ها آشنا بشم، اولش گفتم بذار آخرش از همه شون می پرسم اسماشون چیه، چی کار می کنن اینجا. آخرش که رسید استاد گفت خب من یه سری کامنت دارم که فکر نمی کنم دیگه لازم باشه همه باشن که بگم، از همه تون تشکر می کنم شماها پاشین برین، دختر معمولی تو هم بیا اتاقم تا کامنتا رو بگم!

هیچی دیگه، اصلا نتونستم بفهمم کی کی بود! حتی اسم بچه ها رو هم نفهمیدیم. دانشکده ی ما هم (همین دانشگاه دوممو میگم) مشکلش اینه که فقط اسم آدما رو می نویسه تو سایت. بچه ها صفحه ی شخصی ندارن که آدم بره عکس و اسم و رسمشونو یه جا ببینه.

اگه بخوام بفهمم اون بچه ها کی بودن باید برم تک تک اسما رو تو دانشکده نگاه کنم، بعد تو گوگل بزنم، عکسشونو نگاه کنم ببینم تو آدمایی که من امروز دیدم بوده طرف یا نه خنثی.

خلاصه، بعد از ارائه من عین این جوجه هایی که دنبال مامانشون راه می افتن راه افتادم دنبال اوستا که برمی اتاقش! البته اتاقش همون اتاق بغلی بودا ولی خب خیلی این حس جوجه بودن بهم دست داد نیشخند. آخه واقعا عین همین مرغا بود که می خواست به جوجه بگه بچه تو هیچی بلد نیستی، بیاد یادت بدم باید چیکار کنی!!

رفتم تو اتاقش، دیدم برام یه فایل نوشته، هر از گاهی نوشته آخرین جمله ی من چی بوده، رو کدوم اسلاید بودم، دقیقه ی چند؟!!تعجب

یکی از رویاهام اینه که بتونم سرعت تایپ استادمو داشته باشم!! حالا جالبه همه ی آدمای ایرانی ای که منو می بینن از سرعت تایپم تعجب می کنن، به نظرشون من خیلی تند تایپ می کنم. ولی در مقابل استادم واقعا در حد همون جوجه ام.

یاد این شعره افتادم:

گربه شیر است در گرفتن موش/ لیک موش است در مصاف پلنگ

حتی استاد بعضی جاها جمله هامو نوشته بود، می گفت مثلا اینو این طوری نمی گفتی بهتر بود. این جوری بگو! من نمی دونم کی وقت کرد پردازش کنه من چی گفتم، کی وقت کرد پردازش کنه آیا می شد بهتر هم گفت یا نه؟ کی وقت کرد اینا رو بنویسه؟ کی وقت کرد اسلاید بعدی رو گوش بده؟!!

تقریبا رو تمام اسلایدها کامنت داشت ماشاءالله! ولی در کل راضی بود. کامنت هایی که داشت (و بچه ها داشتن) صرفا در جهت بهبود ارائه دادن بود. وگرنه خدا رو شکر نه قرار شد چیزی ازش کم کنم، نه اضافه. فقط قرار شد بعضی جاها رو طور دیگه ای بگم که راحت تر قابل فهم باشه لبخند.

یکی از کامنت هایی که یکی از بچه ها داد این بود که از فلان روش می تونیم استفاده کنیم. حالا این روش چی بود؟ روشی که اون استاد خفنه که سال 2013 اومد به من پیشنهاد داد انجام بدم تا مشکل عوض کردن موضوع تزم حل بشه. بعد منم قشنگ پروپوزال نوشتم و به استاد دادم و استاد رد کرد! حالا با به به و چه چه می گفت آره روش خوبیه خنثی، میشه بعدا انجامش داد تعجب.

البته من اینو قبول دارم که اون موقع ما با داده های دیگه ای می خواستیم این کارو بکنیم و ایده خیلی خام بود و الان بهمون ثابت شده که این روش موثر خواهد بود و می تونیم آگاهانه انجامش بدیم. اما من فکر می کنم استاد اگه باتجربه بود، همون سال 2013 ایده رو گرفته بود و ازش یه تز خوب درآورده بود. منم یه سال دور خودم نمی چرخیدم.

ولی خب دیگه به هر حال تجربه چیزیه که به مرور به دست میاد؛ همون طور که خود من الان تو کلاس درسم طوری رفتار نمی کنم که ترم پیش رفتار می کردم. منم یاد گرفتم خودمو بهبود بدم و همین طور کلاسمو. مطمئنم استادم هم از تز من درس های زیادی یاد گرفته لبخند.

استاد انقد یواش یواش راجع به کامنتاش صحبت می کرد که من همه اش نگران بودم الان دیر بشه و حرفاش نصفه بمونه. آخه 11.5 کلاس داشتم دیگه. ولی یه جوری پیش رفت که قشنگ سر ساعت 11.5 راجع به تمام کامنت هایی که براش مهم تر بود صحبت کرده بود.

بیخود نیست بنده خدا از من توقع داره از تمام وقتم استفاده کنم و بهم تذکر می ده که تو یه دقیقه وقت اضافه آوردی و برای اون یه دقیقه برنامه ریزی می کنه که اینا رو بگو تا پر بشه!

ساعت 11.5 خداحافظی کردم و رفتم دوباره در اتاق بغلی رو باز کردم که بچه ها بیان تو. سه تا از دانشجوهام نشسته بودن رو مبل های توی راهرو، منتظر بودن که من بیام درو باز کنم. حالا من درو باز کرده بودم اونا نمی اومدن تو. یه دو سه دقیقه ای گذشت رفتم بهشون گفتم نمیاین سر کلاس؟ نیشخند.

دیگه مجبور شدن بیان! یکیشون گفت نمی دونم کس دیگه ای هم هست که بخواد بیاد یا نه. شاید بچه ها باز اشتباهی رفته باشن طبقه ی همکف. گفت می خوای برم نگاه کنم ببینم کسی هست؟ گفتم من تو سایت دانشگاه آپلود کردم فایلو، نوشتم که محل کلاس فلان جاست. بازم اگه فکر می کنی کسی چک نکرده سایتو، یه نگاه بکن.

بنده خدا رفت پایین، یکی رو ورداشت آورد عینک. دفعه ی پیشم همین بنده خدا بود رفت پایین بچه ها رو آورد. کلا دختر فعالیه. درسو هم قرار نیست برداره. نمره هم نمی خواد براش. فقط چون علاقه داره به موضوعای درس همه رو میاد. اولین ارائه هم مال خودشه!

قرار بود این دفعه هر کس یه کاری رو انجام بده و بیاد نتیجه شو ارائه بده. بعد که اینا اومدن بالا، گفتم خب کی می خواد اولین نفر باشه؟ اتفاقا به همین دختره نگاه کردم چون احتمال می دادم که برای اینم داوطلب باشه. گفت برای چی؟ گفتم برای ارائه دیگه. یهویی آه از نهادش بلند شد، گفت من کلا یادم رفته اصلا باید کاری انجام می دادیم.

گفتم اشکالی نداره. بذار بقیه ارائه بدن، بعد تو آخرش بیا هرچی به ذهنت می رسه بگو. تمرینشون چیز سختی نبود.

اول دانشجوی چینیم ارائه داد، بعد یه آلمانی، بعد هم همین دختره که روسه. اون کسی هم که این روسه آورده بود، وسط کلاس اومد گفت من تمرینمو آماده نکردم. گفتم خب تو هم مثل این روسه بشین، یکی دو تا ارائه گوش بده، بعد بیا هرچی به ذهنت می رسه بگو. گفت خب الان یه قرار هم با استاد دارم خنثی. گفتم خب پس چرا می پرسی دیگه؟ برو اگه قرار داری!

این دانشجوی روسم هم اومد آخر از همه ارائه داد. کلا کلاسی که توش همه اش سه تا دانشجو باشن یه جوریه. انگاری رسمیت نداره، آدم همه اش  حس می کنه همه چی تق و لقه!! ولی خب فعلا کلاس من این طوریه دیگه.

بعد از کلاس رفتم اتاقم و نشستم سر کارای خودم. عصری هم با قطار همیشه برگشتم.

الانم بوی قورمه سبزی همسرپز میاد بغل.


[ ۱۳٩٤/٢/۳٠ ] [ ٧:٢٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خبری نیست که بخوام بنویسم.

دیروز حوصله مون سررفته بود به دوستامون گفتیم عصری بیان خونه مون. اونا هم قبول کردن، با اینکه یکیشون دوشنبه صبح ارائه داشت. البته گفتن فقط یه ساعت اینا میان.

وقتی هم اومدن همن یه ساعت، یه ساعت و نیم اینا بیشتر ننشستن.

کلا آخر هفته مون الکی الکی تموم شد!!

--

فردا ارائه ی تمرینی دارم. باید بیست دقیقه بیشتر نشه. برا خودم ارائه دادم، دفعه ی اول شد نیم ساعت نیشخند، بعدش دو سه بار دیگه ارائه دادم ولی هی وسطاش قطع کردم، چون می خواستم با خودم حساب و کتاب کنم ببینم چی بگم که جمع و جور باشه. آخه از همون وسطاش معلوم میشد اگه قرار باشه مثلا این قسمتا رو انقد توضیح بدم حتما وقت کم میارم!

دفعه ی آخر وقتی کورنومترم زنگ زد اسلاید نتیجه گیری بودم. حالا باید یکی دو بار دیگه هم تمرین کنم.

اصلا از این ارائه های بیست دقیقه ای تو کنفرانسا خوشم نمیاد. آخه تو بیست دقیقه واقعا هیچی نمیشه گفت! ما الان بیشتر از چهار تا آزمایش انجام دادیم. خب با فرض اینکه من پنج دقیقه مقدمه بگم و پنج دقیقه نتیجه گیری و حرف های آخر، می مونه ده دقیقه واسه چهار پنج تا آزمایش!! خب من تو دو سه دقیقه چی می تونم بگم راجع به اینکه چی کار کردیم؟سوال

آخرشم همیشه ارائه ها یه جورین که هیش کی هیچی نمی فهمه ازشون. فقط به درد این می خورن که آدم بفهمه فلانی رو این موضوع کار کرده و بره مقاله شو بخونه. خب چه کاریه هر کس بیاد دو خط بگه من فلانی ام، مقاله ام اینه دیگه نیشخند.

--

کارت ویزیت هایی که اینجا سفارش داده بودم اومدن. خیلی هم قشنگ و مرتب. تو چهار بسته در اندازه های مختلف، تمیز و مرتب لبخند.

--

یه سری فیلتر تصفیه ی آب هم سفارش داده بودیم که اومدن. استفاده کنین از نعمت آب تصفیه شده ای که دارین لبخند. ما کلی پول میدیم بالاش که آب تصفیه کنیم!

--

 اوج انحطاط اخلاقی جامعه مونو وقتی فهمیدم که آقای مجری می گفت فکر کنین خیابون مال خودتونه. بعضی ها فکر می کنن مال دیگرانه کثیفش می کنن...

یادمه زمان ما بهمون می گفتن چیزی که مال دیگرانه باید بیشتر مراقبش باشی!

[ ۱۳٩٤/٢/٢٩ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینجا تو ایستگاه های قطار همیشه یه سوری موزاییک ها هستن که برجسته ان. اینا برای نابیناها طراحی شدن که نابیناها بتونن راهشونو پیدا کنن. جاهایی که مسیر مستقیمه یه ردیف موزاییک داره که طرح های برجسته ی راه راه داره. هر وقت به جایی برسین که چندراه باشه، چهار تا موزاییک کنار هم قرار داره که دایره های برجسته داره. جلوی پله ها، در راستای تمام عرض پله از همون موزاییک های برجسته ی دایره ای هست که مشخص می کنه از اینجا تا اینجا پله است. یا مثلا جلوی سکو، همون جایی که باید پشت خط قرار بگیرین که فاصله تون از قطاری که میاد حفظ بشه، به جای اینکه یه خط رنگی کشیده شده باشه، از همون موزایک های برجسته اس که هم کمک می کنه به نابیناها، هم پاک نمیشه دیگه هیچ وقت! خلاصه که این موزاییک ها راهنماهای خیلی خوبی هستن برای نابیناها.

البته من نمی دونم واقعا نابیناها استفاده می کنن یا نه ولی هر چی هست که طراحی های موزاییک ها نشون میده که کاملا هدفمند قرار گرفتن.

این دفعه که رفته بودیم ایران دیدیم یه جا تو مترو گله به گله از اون موزاییک های برجسته کار کردن تو زمین. نمی دونم انگیزه شون چی بوده، ولی فکر می کنم صرفا استفاده ی زیبایی داشته از نظر طراحای متحرم خنثی.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٢٧ ] [ ٥:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم پرشین بلاگ باعث شده دیگه علاقه ای به وبلاگ نویسی نداشته باشم یا خودش به وجود اومده! ولی دیگه خیلی حس نوشتن ندارم. نمی دونم شاید هر چیزی یه دوره ای داره که تموم میشه. شایدم خود این حسه یه دوره ای داره و تموم میشه!! البته من امیدوارم دومی باشه، چون واقعا دوست دارم بعدا بتونم اینجا رو بخونم و دفترچه ی خاطراتی باشه واسم.

--

پریشب دیر وقت، ساعتای نه ده اینا یکی از بچه ها تو وایبر بهمون پیام داد که پایه این فردا (یعنی دیروز ) بریم بیرون؟ آخه دیروز تعطیل رسمی بود تو آلمان. ما هم گفتیم باشه. گفت به یه خانواده ی دیگه هم گفته ولی هنوز بهش جواب ندادن.

من به همسر گفتم من پیشنهاد بدم که یکی دیگه از بچه ها رو هم دعوت کنن؟ همسر گفت چون پیشنهاد اول از طرف ما نبوده بهتره بذاریم اونا هر کی رو دوست دارن دعوت کنن. دیگه منم چیزی نگفتم.

بعد که رفتیم دیدیم اتفاقا نه تنها اونو، بلکه یه نفر دیگه رو هم دعوت کردن. کلا همه بودیم دیگه.

ما با دوچرخه رفتیم، یه ربعی هم دیر رسیدیم. البته قبلش به بچه ها گفتیم که ما دیرتر می رسیم، شما برین. آخه محل قرار یه فضای باز بود که نزدیک خونه ی یکی از بچه ها بود، قرارمون هم دم در خونه ی همونا بود. ما گفتیم مسیرو خودمون بلدیم، شما برین، ما میایم.

دیگه آخراش من خیلی نفسم گرفته بود، خسته شده بودم واقعا. مخصوصا که سربالاییش هم هی شدیدتر میشد!

درست همین که ما رسیدیم، بارون شروع شد خنثی. حالا اتفاقا من شبش همین که دوستمون پیشنهاد داد هواشناسی رو چک کردم که گفته بود هوا آفتابی آفتابیه!

یه کمی از کوه بالاتر رفتیم و تلاش کردیم برای پیدا کردن جایی که به اندازه ی کافی درخت داشته باشه که بارون به زمین نرسه، ولی خیلی ثمربخش نبود. دوباره برگشتیم و زیر به درختی نشستیم.

بارون هم هر لحظه تندتر و تندتر میشد! البته خدا رو شکر تقریبا یه ربع بیست دقیقه بعدش وایستاد ولی دیگه هوا سرد شده بود. ما هم هیچ کدوم لباس درست و حسابی نداشتیم. فقط اونایی که آلمانی بودن داشتن (ما به این خانواده می گیم آلمانی، ولی خب ایرانی الاصلن)! حالا جالب بود که فقط هم همون خانواده می گفتن سردمونه خنثی.

تو مدتی که اونجا بودیم هم بچه ها گوشی هاشونو در آوردن هرکی جوک جدید داشت خوند نیشخند. یه کمی هم معما و چیستان حل کردیم! و صدالبته که یه عالمه هم خوردیم نیشخند!

در همون حین دو تا سگ داشتن به هم پارس می کردن. یکیشون جرمن شپرد بود نژادش، اون یکی نه. جرمن شپردها همیشه خیلی خوشگلن، کلا نماد خوبی ان برای سگ. یه سری سگا هم هستن که من نمی دونم اینا رو پیوند زدن با گوسفند!! چرا انقد موهاشون عین پشم گوسفنده؟سوال

خلاصه یه سگ نسبتا گوسفندی (:D) داشت به یه سگ جرمن شپرد پارس می کرد. بچه ها داشتن بحث می کردن راجع به این سگا. می گفتن اون جرمن شپرد سگ خوبیه و از این حرفا.

در همون حین صاحب سگ تو مسیرش که داشت میرفت اومد از کنار ما گذشت و (به فارسی) گفت سگ منم خوبه، چون بهش پارس کرد سگ منم پارس کرد.

انقد دلم برا خانومه سوووووخت. طفلکی چقد ناراحت شده بود از سگش تعریف نکردیم. آخه اتفاقا سگ اونم به نظر من بامزه و ناز بود. یه سری سگا هستن خیلی بی ریخت و بدقیافه ان، ولی این از اونا نبود.

حالا بچه ها هم که نکته بگیر، کلا ماستو به چغندر پیوند زدن! یکی میگه بچه ها فک کنین اون دنیا همه زبون همو می فهمن. چقد ضایع میشیم. چقد راجع به مردم حرف زدیم!

و البته نتیجه گیری بحث این شد که انگلیسی ها آخرتشون الانه، چون همین الانم همه زبونشونو می فهمن چشمک.

یه چیز جالب دیگه هم این بود که تو مدتی که اونجا بودیم، دو تا بچه با دوچرخه اومدن، درست پای درختی که ما زیرش بودیم دوچرخه هاشونو گذاشتن. شروع کردن از درخت بالا رفتن خنثی. از درخت رفتن بالا، برگشتن پایین، سوار دوچرخه شون شدن، رفتن!

ما نفهمیدیم واقعا هدفشون چی بود که این قدر هدفمند اومدن که از درخت برن بالا و بعدش برن! ولی خب حتما یه چیزی تو ذهنشون بود دیگه سوال!

کلا دو ساعتی بیشتر اونجا نبودیم. بعدش دیگه نخود نخود هر که رود خانه ی خود. ما هم با دوچرخه رکاب زنان برگشتیم خونه مون لبخند.

--

چند شب پیش دوستم بهم تو وایبر زد که Campus card ام دیگه اعتبار نداره. کلا ما غیر از کارت دانشجویی یه کارت دیگه هم داریم که همون Campus card ه و میشه شارژش کرد و باهاش تو سلف غذا خورد و کلا از تسهیلات دانشگاه استفاده کرد.

این دوستم چون خودشم دکتراش یه جوریه که نمی تونه کارت دانشجویی بگیره (ویزاش ویزای کاره ) به من گفته بود این کارتو بگیرم و بدم به اون که استفاده کنه. منم چون خودم اصلا از تسهیلات دانشگاه استفاده نمی کنم گرفتم و بهش دادم.

حالا بهم گفت که مثل اینکه می خوان کال این کارتا رو جمع کنن. باید برین تحویل بدی و پولی که توشه بگی بریزن به حساب کارت دانشجوییت. منم چون دیدم پول اون بنده خدا توشه و اون خودش واسه خودش شارژ می کرد، گفتم پس زود برم تحویل میدم که پول بنده خدا توش نمونه.

یه کتاب هم از ایران خریده بودیم واسه دوستمون. بهش گفتم جمعه میام کتابو بهت میدم، کارتو ازت می گیرم که ببرم پس بدم.

امروز رفتم کتابو بهش دادم، بعد گفت منم باید برم یه جلسه ای، مسیرم باهات یکیه، الانم یه نیم ساعتی مونده تا شروع جلسه، اگه وقت داریم بریم یه قهوه با هم بخوریم. منم گفتم باشه. اول رفتیم سلف. من کارتو پس دادم، خانومه پولو به صورت نقدی بهم داد. هر کار کردم دوستمون پولو نگرفت، گفت باشه واسه پول کتاب.

از اونجا رفتیم یه قهوه سفارش دادیم تو همون سلف (البته من که اصولا قهوه نمی خورم، هات چاکلت سفارش میدم) و نیم ساعتی با هم بودیم.

بعدش هم دیگه از یه جایی از هم جدا شدیم و من اومدم خونه. وقتی رسیدم دیدم پاسپورت جدیدم رسیده لبخند.

--

اسلایدامو آماده کردم برای کنفرانس، ولی هنوز تمرین نکردم. به نظرتون میشه 35 تا اسلایدو تو 20 دقیقه ارائه داد؟ خنثی.

--

منشی ایمیل زده که من اشتباه فهمیدم وقتی استاد گفته قراردادتو تمدید کنم. قراردادتو دوباره برات نوشتم، تا آخر مارچ 2016 تمدید کردم، گذاشتم تو پست باکست. هر وقت اومدی ورش دار لبخند.

--

تازه دیروز فهمیدم که استاد وقتی مقاله رو سابمیت کرده، affiliation منو زده دانشگاه دومم!

حالا فک کن من موقع ارائه میگم فلانی هستم از دانشگاه فلان (دانشگاه دومم)، اون وقت این ویزیت کارتایی که سفارش دادم همه اش با اسم دانشگاه اولمه!!

--

هنوز یه چیزایی از ایران هی یادم میاد، هی میام می نویسم نیشخند.

خونه ی مامانم اینا بودیم، مامانم می گفت بچه ی بزرگتر خواهر بزرگتر اومده بهش گفته جذرو بهم یاد میدی؟ مامان منم بهش یاد داده. بعد رفته سر کلاس گفته که بلده و معلم کلی خوشش اومده، هم از اینکه بچه درسو پیش پیش بلد بوده، هم از اینکه مامان بزرگش بهش یاد داده.

مامان من کلا حافظه اش خیلی خوبه. چیزایی که پنجاه سال پیش تو مدرسه یاد گرفته رو خیلی خوب بلده.

بهش گفتم خب حالا که اونا رو خوب یادت بوده بگو ببینم عدد اتمی آهن چنده؟

مامان: 56!

من: مس؟

مامان: مس 63. آلومینیوم 27!

من: خنثی تعجب!


[ ۱۳٩٤/٢/٢٦ ] [ ٩:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گفتم چیزای بیشتری بود برای گفتن! الان کم کم داره یادم میاد.

ایران که رفته بودیم گفتم برای کنفرانسی که می خوام برم یه چند تا کارت ویزیت سفارش بدم که وقتی کسی اسم و آدرسمو می پرسه مجبور نشم روی کاغذ براش ایمیلمو بنویسم!

رفتیم سفارش بدیم، همین طوری رفتیم تو یه مغازه ای که نوشته بود کارت ویزیت. از قضا طرف هم کلاسی مدرسه ی همسر دراومد. دیگه همسر هم سفارش داد بهش بدون اینکه قیمت بپرسه یا اصلا صحبت خاصی بکنه!

طرف گفت آماده می کنم و فردا بیا بگیر. بهش هم گفتیم ما می خوایم شنبه بریم، حتما باید آماده بشه. فردا رفتیم گفت آماده نیست. فردا که من نیستم، بعدش که جمعه است، شنبه آماده میشه!!!

گفتیم خب آقا ما که اول گفتیم ما نمی تونیم شنبه بیایم. گفت پس یه جوری براتون آماده اش می کنم تا فردا، زنگ می زنم تماس می گیرم، بیاین بگیرین.

گفتیم باشه.

فرداش آماده کرد، زنگ زد و رفتیم گرفتیم. گفته بودیم 50 تا می خوایم. همه شو گذاشته بود تو یه نایلون کوچیک و بهمون داد. ما هم یکیشو نگاه کردیم درست بود. خداحافظی کردیم و رفتیم خونه.

وقتی نایلونو باز کردیم دیدیم هر کدومش یه اندازه است خنثی. بعضی ها کج بود کلا یه ضلعشون. ببینین دیگه چقدر کج بودن که با چشم غیرمسلح تو نگاه اول فهمیده میشد. بعضی ها تقریبا یه سانت از بقیه بزرگ تر بودن یا کوچیک تر.

کلا اختلاف در حد تیم ملی بود. کلی عصبانی شدیم از کار طرف عصبانی. ولی خب دیگه فرصتی برای رفتن و بحث کردن و این حرفا نداشتیم. هزار تا کار داشتیم واسه انجام دادن تو روز شنبه که تازه آخرش هم همه شون انجام نشدن.

دیگه اومدیم آلمان دوباره سفارش دادیم آنلاین. حالا منتظریم برسه. قراره تا هیجدهم برسه. تقریبا 3.5 یورو پول کارت ویزیتا بود، 7 یورو پول پستش!!

--

بهتون که گفتم بچه ی کوچیک خواهر کوچیکتر آبله مرغون داشت. خواهر کوچیک تر می گفت بچه ی بزرگ ترش خیلی وقت پیشا، وقتی خیلی کوچیک بوده، یه بار چند تا جوش زده. بعدش هم جوشا خشک شده. بردنش دکتر، دکتر گفته آبله مرغون داشته. الانم خوب شده! خواهر کوچیک تر به دکتر گفته ولی این بچه تب نکرد اصلا، هیچ علامت دیگه ای نداشت. دکتر گفته بود نه این آبله مرغونه، ولی خفیف بوده.

من که خونه شون بودم بچه ی کوچیک ترش آبله مرغون داشت. یکی از شبایی که اونجا بودیم بچه ی بزرگش اومد گف خاله معلممون گفته (واسه درس انشا فک می کنم) یه نامه ی اداری بنویسین، بهم بگو چطوری باید بنویسم.

گفتم خب بگو چی می خوای بنویسی تا من بگم چی بنویسی. موضوعشو خودت بگو. خیلی فک کرد و هی گفت موضوع بگو و این حرفا. آخرش خواهر کوچیک تر گفت بنویس من به دلیل آبله مرغون دو هفته مدرسه نبودم، لطفا غیبتمو موجه کنین.

دیگه منم بهش گفتم چطوری باید بنویسه و نوشت.

حالا خواهر کوچیک تر امروز پیام گذاشته برام تو مسنجر که بچه ی بزرگترش آبله مرغون گرفته، میگه تقصیر و تو و خاله معمولیه که بهم گفتین نامه بنویسم آبله مرغون دارم خنده.

--

امروز با مامانم تو مسنجر صحبت می کردم. می گفت عروسی یکی از فامیلاس. خانوم خونه تقریبا هیچ عروسی ای رو نمیره، میگه موسیقی دارن. برای عروسی ما هم در عین ناباوری موقع شام اومد. من شوکه شدم وقتی دیدمش. و جالب بود که اولین کسی که دیدش هم من بودم! عروس از همه بیکارتر بود خنثی. بقیه ی کسایی که وقتی از در اومده بود دیده بودنش نمی شناختن چون فامیلای همسر بودن، فامیلای ما هم اون موقع دیگه همه شون سر میزاشون بودن.

خلاصه که بنده خدا اعتقادات خاصی داره دیگه. جایی که موسیقی هست نمیره. حالا مامانم می گفت عروسی دارن. گفتم عروسیشون میری؟ گفت نمی دونم، آخه تو یه شهر دیگه است، اونم تو باغ. می گفت رفتنش سخته، من که ماشین ندارم. ( بابا که کلا عروسی برو نیست، مامانم باید تنها بره.) بعدش هم اصلا نمی دونم رفتن ما مصلحت هست یا نه. میگن تقریبا 30 40 میلیون خرج عروسیشون میشه. حالا هرچند خانوم این خانواده خیلی رعایت می کنه و از نظر موسیقی احتمالا چیزی ندارن، ولی خب مگه فقط موسیقیه که نمیذاره عروسی اسلامی باشه؟ مگه این همه خرج کردن واسه یه عروسی اسلامیه؟

--

از این جمله ی آخر مامانم، از این طرز فکر، خوشم اومد. حیف دکمه ی لایک نداشت نیشخند.

کاش یکی پیدا بشه عروسی هایی که توش اسراف میشه رو تحریم کنه لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٢٤ ] [ ٩:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هی من می خواستم بنویسم حسش نبود، هی حس من بود، پرشین بلاگ نمیذاشت!!

حالا بالاخره یه موقعیتی دست داد که من و پرشین بلاگ به توافق رسیدیم که بنویسم!!

--

اول تا یادم نرفته بگم، اون شب داشتیم با همسر صحبت می کردیم، به این نتیجه رسیدیم که ما در مورد اون آژانسی اشتباه کردیم که طرفو تحویل قانون ندادیم. ان شاءالله خدا از گناه ما بگذره.

شب داشتم با خودم حساب و کتاب می کردم دیدم باید خداخدا کنم خدا خیلی دقیق حساب نکنه. طرف وقتی رفته بود پیش مامانم گفته بود من الان چهار ساله آژانس دارم (مدیره گفته بود) این اولین باره همچین اتفاقی می افته.

حالا با خودم گفتم فک کن هر چهار سال یه بار یه نفری که داره دزدی می کنه گیر می افته، یعنی هر چهار سال یه بار (تو بهترین حالت البته) یکی پیدا میشه که به اتحادیه بگه تخلف کسی رو.

حالا با فرض اینکه اتحادیه دو بار اولو بهشون تخفیف بده و کنار بیاد و فقط به تذکر یا یه جریمه ی نقدی خیلی کم بسنده کنه، یعنی این شخص می تونه تا 12 سال دیگه همچنان خلاف کنه و آژانس هم به فعالیت خودش ادامه بده.

حالا ببین این همه آدمی که تو چهار سال از این دوازده سال در حقشون اجحاف بشه به عهده ی ماست! چون اگه ما هم شکایت نوشته بودیم و ادامه داده بودیم، حداقل طرف چهار سال کمتر می تونست مردمو بچاپه! خدا کنه خدا با ما آسون تر حساب کنه نگران.

ما اشتباه کردیم که به اون یه نفر رحم کردیم، اما به چندین نفر آدمی که پولی ازشون میره رحم نکردیم.

پرانتز باز:

وقتی رفته بودم معلم زبانمو ببینم این دفعه، چیزای جالبی تعریف می کرد. با اینکه معلم خیلی خیلی کار درستیه و تا نصف شب بچه ها التماسش می کنن باهاشون کلاس خصوصی بگیره، ولی خیلی دقیقه تو کاراش. می گفت یه جایی درس می دادم تو مدرسه ی غیرانتفاعی. یه بار یکی از معلما بهم گفت خانوم فلانی وقتی حقوقتو میدن حساب و کتاب می کنی؟ گفتم نه، فکر می کنم درست می دن دیگه. گفت بشین یه بار حساب کن. گفتم باشه. نشستم حساب کردم دیدم هشت ساعت بهم پول کم دادن. رفتم صحبت کردم و دیدم طرف هشت ساعتو پیچونده. میگه چون تعطیل بوده اون روزا ندادیم. بهش گفتم طبق قرارداد شما فقط جمعه ها رو باید تعطیل حساب کنین و عید (و خلاصه یه سری روزایی که مشخص بوده تو قرارداد).

طرف گفته حالا هشت ساعت مگه چی میشه پولش؟ گفتم شما این طوری حساب نکن که اون پول برای من چیزی نیست. این طوری فکر کن که چه بسا من می خواستم اون پولو بدم به خیریه. شاید شما جلوی کار خیری رو گرفتین.

پرانتز بسته.

حالا قضیه ی اون آژانسی هم همینه. چه بسا اون پولی که طرف به ناحق از اون شخص مسافر می گیره، پولی باشه که اگر نمی گرفت، اون مسافر اونو برای یتیمی یا نیازمندی یا بیماری خرج می کرد.

خلاصه، من و همسر به این نتیجه رسیدیم که ما همچنان تو ایران - علی رغم اینکه همیشه از پیاده نشدن قانون می نالیم- علاقه ای هم به پیاده کردن قانون نداریم و هم چنان علاقه داریم روابط بر ضوابط حاکم باشن.

و تصمیم گرفتیم از این به بعد هرگونه مشکل این طوری رو یه راست بسپریم به دست قانون. این طوری کسی نمی تونه بگه تو چرا شکایت کردی؟ طرف خلافی کرده و به خاطرش میره مقابل قاضی وای می ایسته، یا استدلال می کنه و قاضی رو قانع می کنه یا محکوم میشه و هزینه اش رو (اعم از مادی و معنوی) می پردازه. این طوری برای کشورمون بهتره لبخند.

دوباره پرانتز باز

نمی دونم قبلا گفتم یا نه. سال پیش دانشگاهی مدیرمون عوض شد، شد یه مدیر بسیاااار مدیر و مدبر. از هر فرصتی استفاده می کرد تا با بچه ها در ارتباط باشه. مثلا می دید معلمی ساعت 7 نیومده، سریع می رفت به جاش با بچه ها صحبت می کرد. همین که معلم می اومد (مثلا 7 و پنج دقیقه) بلند می شد می گفت بچه ها خداحافظ. بقیه شو زنگ تفریح میام میگم. این طوری هیچی از وقت کلاسو نمی گرفت و از طرفی استفاده ی مفید می کرد از وقت پرت بچه ها.

یه بار اومده بود می گفت من از شما شکایت دارم. چرا صندوق انتقادات و پیشنهادات خالیه؟ من اگه ندونم مشکل شما چیه، چطوری حلش کنم؟ همه اش با خودتون غر نزنین چرای این جای مدرسه این طوری، این جاش این طوریه. بیاین به من بگین تا مشکلو برطرف کنیم.

پرانتز بسته.

بعضی وقتا ما فکر می کنیم مثلا اگه بریم تخلفی رو گزارش بدیم اوووووه چقدر دردسر داره، در حالی که اگه بریم می بینیم هیچ دردسری نداره. یه فرم ساده پر می کنین و تموم. نگران این نباشین که آیا پولی به ما پس میدن یا نه، نگران این باشیم که قانون اجرا شده یا نه.

فکر می کنم این طوری می تونیم انتظار آینده ی بهتری داشته باشیم لبخند.

به عنوان مثال تو همین آلمان من خیلی خیلی کم می شنوم کسی بگه همسایه ام اومد تذکر داد بهم که این کارو بکن اون کارو نکن. اما خیلی زیاد می شنوم که همسایه ای زنگ زد به پلیس که چرا همسایه اش سر و صدا می کنه.

این طوری هم خودشو جلوی طرف ضایع نمی کنه و رابطه شون خراب نمیشه، هم اون بنده ی خدا مجبور میشه آروم بشه.

نتیجه اش هم اصلا بد نیست. نتیجه اش این شده که یه سری قوانین خاص تو آلمان حاکمه، مثلا شبا تا یه ساعت خاصی شما حق دارین سر و صدا کنین، و همه هم این قانونو رعایت می کنن چون می دونن اگه این کارو نکنن سر و کارشون ممکنه با پلیس بیفته. البته این معنیش این نیست که از ترس پلیس ساکتن همیشه، بلکه این رفتار الان دیگه این قدر براشون عادی شده که به صورت یه هنجار اجتماعی در اومده و تبدیل به فرهنگ شده. خیلی هم فرهنگ خوبیه لبخند.

--

خب افاضاتم تموم شد، حالا بریم سراغ اضافات روزمره نیشخند.

--

هی می خوام یه سری لباس و شلوار و کفش و از این چیزا بخرم، هی میگم باشه برم آمریکا از اونجا می خرم، آخه همه چی اونجا ارزون تره. آلمان هرچی می خری 20 درصدش مالیاته.

یه کفش خریدم چندین وقت پیش، بعد از اون یه جفت کفش نایک خریدم که چند بار پوشیدمش یه کمی کج شد، مثل اینکه من پامو همیشه کج می ذاشتم، تازه متوجه شدم نیشخند. دیگه دوست ندارم بپوشمشون. بعد از اون باز یه جفت کفش اکو خریدم. اونم پامو اذیت می کنه.

نتیجه این شده که من همون کفش های قدیمیمو پام می کنم. یه مدت توش پارچه روش پاره شد، تا مدتی چیزی شبیه پنبه می اومد بیرون ازش نیشخند. الان دیگه اون پنبه هاشم تموم شده و کلا فقط جلدش مونده نیشخند ولی من همچنان دارم می پوشمش.

با همین کفشا رفته بودم ایران. پدر همسر میگه خب میدادی کفشاتو ببرم درست کنم برات خنده. مامان همسر به خواهر همسر میگه یه جفت کفش نداری بهش بدی؟ خنده

حالا همون جا که اینا رو داشتن می گفتن، من رو مبل نشسته بودم با شلوار لی بودم. تازه از بیرون اومده بودیم. یه پامو انداخته بودم روی اون یکی، سر پاچه ی اون پام که بالاتر بودو نگاه کردم، با خودم گفتم خدا رو شکر اینا ندیدن سر پاچه های من داره ریش ریش میشه نیشخندخنده.

--

یه عالمه کتاب از کتابای خواهر همسر کش رفتیم آوردیم داریم می خونیم. همین جا می گم خواهر همسر دست شما درد نکنه که گذاشتی کش بریم لبخند.

--

ما اینجا آیفون تصویری و صوتی نداریم! وقتی کسی در می زنه به سبک قدیمی ها کله مونو از پنجره می کنیم بیرون تا کمر میریم بیرون که ببینیم کیه زنگ می زنه نیشخند.

اون روز زنگ زدن، همسر نگاه کرده میگه پلیسه! منم سریع لباس پوشیدم. همسر درو باز کرد. طرف اومده بالا میگه یه نفر با آدرس این خونه خودشو ثبت نام کرده (قانونا هر کس باید آدرس خونه شو به اداره ی شهرداری اطلاع بده و به اصطلاح تو شهرداری ثبت نام کنه)، شما می شناسینش؟

ما هم مسلما گفتیم نه. فقط امیدوارم طرف دقیقا با واحد ما این کارو نکرده باشه و بعدا برای ما دردسر نشه!!

--

دیروز کلاس داشتم. از اون جایی که هیچ کس مقاله ای برای ارائه نداشت. خودم یه مقاله انتخاب کردم رفتم ارائه دادم. خیلی سخت بود یهویی یه چیزی رو آماده کردن! مخصوصا که تازه از ایران اومده بودم. مخصوصا که چیز خاصی هم مد نظرم نبود، تازه باید مقاله رو پیدا می کردم، بعد آماده اش می کردم نیشخند.

ولی خب از خودم راضی بودم. سعی کردم کلاسو خیلی متعاملانه (!!) نگه دارم و موفق هم شدم چشمک. بیخود که نیست جایی می خوان کسی رو استخدام کنن میگن باید سابقه داشته باشی. واقعا یه چیزایی رو آدم فقط با تجربه یاد می گیره لبخند.

--

یکی از دانشجوهام بعد از کلاس اومده با من صحبت کرده و یه چیزایی پرسیده. منم راجع به امتحانش (همونی که من باید می گرفتم، ولی رفتم ایران و سپردم به استادم) پرسیدم. می گفت بد نبود، ولی استاد خیلی سوالای دقیق پرسید، بعضی هاشو خوب بلد نبودم. خلاصه یه عالمه هی گفت بعضی جاهاشو خوب بلد نبود، سوالا خیلی دقیق بود و از این حرفا.

بهش می گم حالا آخرش چند شدی؟ میگه 1 خنثی.

خدمتتون عرض کنم که 1 بهترین نمره ی آلمانیه، یعنی 20!

--

چند وقت پیش به استاد گفتم تعداد بچه ها خیلی کمه، کلاس کنسل می شه یا نه؟ اگه نمیشه من باید چیکار کنم سر این کلاس؟ تعداد بچه ها از جلسه ها کمتره؟ میگه هیچی بهشون پروژه بده، بگو بیان توضیح بدن چی کارا کردن!

حالا چون هفته ی بعدم کسی نیست که ارائه بده، منم به بچه ها تمرین دادم. بهشون گفتم هر کس روی زبون خودش باید این تمرینو انجام بده. بهشون میگم زبوناتون با هم فرق می کنه همه؟ میگن متاسفانه بله! شیش نفر سر کلاس بودن: یه ایرانی، یه روس، یه مکزیکی، یه آلمانی، یه چینی، یه هندی. به این میگن معلم حرص درآر. نه؟ چشمک

--

یه عالمه چیز دیگه هم بود واسه نوشتن، نمی دونم چرا الان چیزی تو ذهنم نیست!


[ ۱۳٩٤/٢/٢٤ ] [ ٥:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چهارشنبه شب رسیدیم خونه مون. پنج شنبه رو هم که من رفته بودم کنسولگری. عصرش که برگشتم هلاک بودم واقعا!

جمعه هم که صبح مثل همیشه بیدار شدم. کلا من اگه خسته باشم معمولا صبح نمی تونم بیشتر از همیشه بخوابم، ظهرا جبران می کنم!

ظهر دو ساعت و نیم خوابیده بودم!! عصری ساعتای 6.5 7 اینا به همسر گفتم به دوستامون بگیم بریم یه دوری تو شهر بزنیم. همسر هم موافق بود.

زنگ زدم به دوستمون ورنداشت. ما هم یه کمی کارای خودمونو کردیم، رفتیم دوچرخه هامونو برداریم که خودمون تنهایی بریم. داشتیم دوچرخه ها رو در می آوردیم از اتاق دوچرخه که دوستمون زنگ زد. خیلی موافق بود که بیان بریم بیرون، ولی گف بذار به همسرم بگم. بعد از چند دقیقه پیامک داد گفت همسرم موافق نیست و ما نمیایم.

ما هم باز گفتیم باشه! و خودمون رفتیم یه دوری تو شهر زدیم و برگشتیم.

فرداش، یعنی شنبه، اونا ما رو دعوت کردن به صرف دوچرخه سواری و شام ساده تو خونه ی اونا. ما باز گفتیم باشه نیشخند.

همسر به من گفت من از خونه تا خونه ی دوستامون (محل قرار) با قطار بیام، خودش با دوچرخه بیاد. من گفتم نه، منم با دوچرخه میام. حالا خونه ی اونا اون ور شهره، خونه ی ما این ور شهر!!

البته دقیق تر بگم خونه ی ما کلا تو یه شهر دیگه است از نظر اداری و قانونی و این حرفا. اما از نظر عموم مردم و تو زندگی روزمره، محل زندگی ما یه منطقه از شهر بغلی حساب میشه (از بس که کوچیکه!!).

خلاصه، راه افتادیم و رکاب زنان تا خونه ی دوستامون رفتیم. حدود 45 دقیقه اینا طول کشید تا رسیدیم.

بچه ها سریع آماده شدن و اومدن پایین و راه افتادیم. از خونه ی اونا تا رفتیم و برگشتم دو ساعت طول کشید. من دیگه آخراش تقریبا خسته شده بودم ولی خیلی هم برام طاقت فرسا نبود.

همسر می گفت احتمالا این تاثیر قرص های آهنه که دیگه خسته نمیشم ولی من نمی دونم واقعا قرصا این قدر سریع تاثیر میذارن یا نه.

تاااااا ساعت 12 خونه ی دوستامون بودیم!! دیگه خانوم خونه که داشت اسلیپ میشد کلا نیشخند. قطارمون ساعت 12:25 می اومد، یه ده دقیقه قبلش رفع زحمت کردیم!

البته بچه ها خیلی اصرار داشتن شب بمونیم، ولی خب نموندیم. من مشکلی نداشتم با موندن، ولی همسر رد کرد درخواستشونو. بعدا تو اتوبوس بهم میگه احساس کردم بدت نمیاد بمونی. گفتم خب آره دیگه، نصف شب بلند شیم بریم خونه مون، یه ساعت بعدش برسیم، خب همون جا می خوابیدیم دیگه. تو مشکلی داشتی با موندن؟ میگه نه خنثی. نمی دونم واقعا چرا نموندیم.

صبح از معدود دفعاتی بود که من بعد از نماز خوابیدم تا ساعتای 8.5. همسر که تا 9.5 اینا خواب بود. هرچی شنبه مون قشنگ بود، یکشنبه مون روز مزخرفی شد!! اصلا روزایی که آدم صبح تا دیروقت می خوابه به نظرم روزای بدی میشن. من که این جور روزا تمام روز احساس می کنم دیرم شده!!

با اینکه صبح دیر بیدار شدیم ولی بازم انقد کمبود خواب داشتیم که دو ساعت هم ظهر خوابیدیم!! البته اینا صرفا اثرات دوچرخه سواری نبودا، من هنوز کمبود خواب سفر به ایرانو دارم. آخه کلا فقط شیش شب شهرستان بودم. کل سفرمم که ده روز بود، یعنی چهار روزشو تو راه این شهر اون شهر بودم!! واسه همین این دفعه مسافرتم خیییییلی خسته ام کرد.

امیدوارم دیگه امشب خستگی هام تموم بشه لبخند.

--

این هفته هیچ کس نیست تو کلاسم که ارائه بده، چون تعداد دانشجوهام کمه این ترم. خودم مجبورم یه چیزی رو ارائه بدم. این دو سه روز نشستم دارم اسلایدای اونو تهیه می کنم.

هفته ی بعدم باز کسی نیست که ارائه بده، دارم یه تمرین هم برای بچه ها آماده می کنم که انجام بدن، هفته ی بعد بیان هر کدومشون ده دقیقه ارائه بدن کارشونو.

هفته ی بعدترشم هنوز کسی نیست که ارائه بده. هنوز ایده ای برای اون هفته ندارم سوال.

--

دیروز فلفل سبز خورد کردم ریختم تو غذا. دستامو شستم، رفتم نشستم پای کارام. قبل از غذا خوردن می خواستم دستامو بشورم، گفتم بذار وضو هم بگیرم که بعدش نماز بخونم. زدن دستم به صورتم همان و سوزش شدید چشمام همان. تا یه ده دقیقه ای کل صورتم گزگز می کرد و چشام سرخ بود.

[ ۱۳٩٤/٢/٢۱ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب اون روز حرفام کلی ادامه داشت، ولی خب پرشین بلاگ باعث شد بپرن دیگه.

آخرین روزی که تهران بودیم رفتیم یکی از دوستامونو ببینیم. بهش گفتم کی بیکاری؟ گفت ساعت 12 تا 1.5 اینا. ولی یه ساعت و نیم که خیلی کمه. من می دونی چند وقته شماها رو ندید؟ یه سال و نیمه ندیدمتون. می تونین شب بیاین، مثلا 10.5 اینا؟ گفتم نه دیگه. 10.5 خیلی دیره. آخه خونه شون خیلی دور بود، اونم احتمالا می خواست تا صبح بشینه حرف بزنیم! گفت پس بذار ببینم می تونم کلاس صبحمو خالی کنم؟

شبش دوباره زنگ زد گفت از قضا اونی که ساعت 1.5 کلاس داشته کلاسشو کنسل کرده، الان من تا یه ربع به چهار بیکارم. بیاین فلان جا ببینمتون.

ما هم ساعت 12 اینا، طبق قرارمون، رفتیم به محل مورد نظر. البته یه کمی زودتر رسیدیم، رفتیم بانک عوارض خروج از کشورمونو دادیم و بعد رفتیم سر قرار.

دوستمون ما رو برد بالا تو یکی از کلاسای موسسه شون، نشستیم یه کمی چایی خوردیم و صحبت کردیم. بعدش گفت بریم همین مسجد بغلی نماز بخونیم. واقعا فک می کنم اینکه آدم در و تخته رو با هم جور می کنه، فقط مال آدما نیست! این دوستمون همیشه نماز اول وقت می خونه، مسجد درست یه قدمی موسسه شون بود. حتی آلمان هم که بود یه بیمارستانی که نمازخونه داشت خیلی خیلی به ساختمونش نزدیک بود. کلا هر جا هست مسجد هم دور و برش هست!

هر وقت هم می ریم ببینمیش یه نماز خوندن تو مسجد هم نصیبمون میشه لبخند. خلاصه، طبق معمول، وقتی صدای اذون اومد گفت بریم همین مسجد بغلی نماز بخونیم و بعد بریم ناهار.

تازه ازدواج کرده و قرار بود خانومش هم بیاد با هم آشنا بشیم. خانومش همون بعد از نماز رسید. خانومش هم مثل خودش بسیاااااار صمیمی و گرم بود. با اینکه منو به عمرش ندیده بود منو بغل کرد و روبوسی و مشتاق دیدار و این حرفا لبخند. از بس که این دوستمون رفته از ماها تعریف کرده!!! هی من و دوستم از اینجا بهش می گفتیم بابا فلانی انقد از ما تعریف نکن پیش خانومت، اصلا زشته، بیچاره حساس میشه. میگف اتفاقا حساس هم شد اولش ولی بهش گفتم تو نباید این طوری باشی، اینا مثل خواهرای منن و از این حرفا (بیچاره خانومش!). خلاصه، برای خانوم بیچاره اش گربه رو دم حجله کشته!

البته خانومش بسیار بسیار مهربون تر از اون چیزی بود که من فکرشو می کردم لبخند. کلا همه اینجا از ازدواج این دوستمون خیلی خوشحال شدن. آخه یه اخلاقیات و خصوصیات خاصی داشت که هممون فکر می کردیم این چطوری می خواد ازدواج کنه؟

برای ناهار ما رو برد پیتزا منهتن و مهمونمون کرد. چهار نفر آدم یه کمی پیتزا خوردیم و سالاد و سیب زمینی، شد تقریبا 150 تومن! فک نمی کردم دیگه همه چی انقد تو ایران گرون شده باشه ولی خب بود دیگه.

پیتزاش خیلی خوب بود، ولی حیف که من انقد سیب زمینی خورده بودم که فقط دو برش پیتزا خوردم. بقیه شو آقاهه برامون گذاشت تو جعبه که ببریم.

برگشتنی اول دوستمون رفت خونه شون، پیتزایی که برای مامانش خریده بودو بهش داد و بعد برگشتیم به سمت مرکز شهر. خانوم دوستمون ما رو تا یه مترو رسوند و خداحافظی کرد و رفت.

من و همسر و دوستمون هم سوار مترو شدیم و تا یه جایی رو باز با هم بودیم. من که دیگه کلا هایبرنت شده بودم! سرم رو شونه ی همسر بود و چشام هی می رفت ولی همسر و دوستمون تا وقتی رسیدیم به ایستگاه مقصد صحبت کردن.

دیگه برگشتیم خونه ی خواهر کوچیک تر و دوباره این پسر خواهر کوچیک تر که می گفت با من قایم باشک بازی کنین! همسر و همسر خواهر کوچیک تر یه کمی باهاش بازی کردن نیشخند، ما هم به کارای خودمون رسیدیم.

قرار بود شب زود بخوابیم، ولی تا غذا خوردیم و نشستیم حرف زدیم تو کانون گرم خانواده، ساعت از دوازده گذشته بود. چمدونمونو مرتب کردیم و خوابیدیم که صبح زود بلند شیم.

به خواهرم اینا گفتیم که ما باید صبح زود ساعت 3 اینا آژانس بگیریم. گفت الان زنگ می زنم براتون. همسایه ی رو به روشون عصرا تو آژانس کار می کنه. واسه همین به همون زنگ زدن گفتن می تونی نصف شب اینا رو ببری؟ گفت باشه.

دیگه ما هم نصف شب دوباره زنگ نزدیم. حدود ده دقیقه به سه دیگه ما از خونه زدیم بیرون. گفتیم تا چمدونا رو ببریم همون سه میشه. هنوز تازه از در خونه اومده بودیم بیرون که دیدیم اون بنده خدا هم اومد، سلام علیک کرد و رفت پایین ماشینشو روشن کرد.

شب ما خداحافظی هامونو کرده بودیم با خواهرم اینا، گفتیم دیگه نصف شب بیدارشون نکنیم. ولی باز خواهر کوچیک تر بیدار شد برای خداحافظی. خداحافظی کردیم و رفتم سوار آژانس شدیم.

از معدود دفعاتی بود که نه صف ها خیلی شلوغ بود، نه بهمون گیر دادن، نه مشکل خاصی پیش اومد!

وقتی رسیدیم آلمان تا فرودگاهش خیلی خوب بود و همه چی درست و منظم پیش رفت. ولی برای قطار گرفتن تا خونه خیلی اذیت شدیم. چند روز اعتصاب کارمندای قطار بود. قطارا خیلی هاشون کار نمی کردن، خیلی ها مسیرشون عوض شده بود، خیلی ها با تاخیرهای طولانی حرکت می کردن.

شانسی که آورده بودیم این بود که چمدونمون سبک بود، کلا یه چمدون بزرگ داشتیم، یه کوچیک که سرجمع 25 کیلو اینا بیشتر نبود. ما هم چمدونامونو می زدیم زیر بغلمون از این سکو به اون سکو!

بالاخره رسیدیم خونه، ولی من واقعا داشتم بیهوش می شدم ولی باید صبر می کردیم اذون بگن نماز بخونیم، بعد بخوابیم! اذونو بعد از ساعت نه می گفتن.

دیگه نماز که خوندیم سریع رفتیم خوابیدیم.

فردا صبحش من باید می رفتم کنسولگری برای تعویض پاسپورتم. می ترسیدم دیرتر برم، دیر بشه. به دلیل اعتصاب قطارها مجبور شدم یه بلیت گرون تر بگیرم و تازه با کلی اذیت و به سختی رسیدم کنسولگری. باز همون بساط تغییر مسیر قطارها و این چیزا بود.

رسیدم کنسولگری، رفتم از باجه شماره گرفتن و منتظر شدم. نوبتم که شد آقاهه مدارکمو گرفت، گفت اگه دانشجویی رایگان برات انجام می دیم، ولی باید بری باجه ی دانشجویی، اینو برات تایید کنه (که تشکیل پرونده دادی و رایگان می تونی تعویض کنی گذرنامه تو). بهم گفت بی نوبت برو! ولی من رفتم شماره گرفتم از باجه. نمی فهمم این قضیه ی بی نوبت که ما ایرانی ها داریم چیه دقیقا؟!! مثل مطب دکتر که آدم داره با پزشک صحبت می کنه، یهویی یکی درو باز می کنه آزمایششو میاره!

از اونجایی که دفعه ی پیش که رفته بودم کنسولگری دیده بودم که مسئول باجه ی دانشجویی و وکالت یکیه و باید بهش بگی تا بیاد بشینه تو بخش دانشجویی، رفتم به اونی که تو اون یکی باجه بود و داشت با مسئولش صحبت می کرد گفتم میشه به مسئولش بگین بعد از اینکه کار شما تموم شد شماره ها رو از باجه ی دانشجویی هم بزنه، بره جلو؟

اون بنده خدا هم با تعجب منو نگاه کرد، اصلا نمی دونست قضیه چیه. بهش گفتم شما بهش بگو خودش می دونه. مسئول این دو تا باجه همین آقاست! گفت آها! بعد هم به مسئوله گفت.

از وقتی من اومده بودم شماره ی باجه ی دانشجویی تکون نخورده بود. من که شماره گرفتم نفر پنجم بودم نسبت به اون شماره. یعنی چهار نفر دیگه نیم ساعت بود منتظر بودن، ولی بیچاره ها نمی دونستن که مسئول این دو تا باجه یکیه و باید خودشون برن (طبق معمول ایران!) پرونده شونو هل بدن تا بره جلو!

بعد که رفتم جلوی باجه ی دانشجویی منتظر شدم، یه خانوم و آقای دیگه که اونا هم منتظر بودن ازم پرسیدن شمام دانشجویی نوبت دارین؟ بهشون گفتم که قضیه چیه و باید چیکار می کردن. گفت خب الان بریم بگیم؟ گفتم من گفتم، میاد الان.

دیگه بعد از رد کردن یکی دو نفر دیگه، آقاهه اومد نشست تو باجه ی دانشجویی و شماره ها رو تند تند زد رفت جلو. آقای بسیاااااار مهربونی بود. برخلاف خیلی از مسئولین که سلام می کنی جواب نمی دن، خودش با کلی انرژی گفت سلام، وقت شما بخیر. واقعا خوشحال شدم که این آقا این قدر قشنگ این برخورد خوب با ارباب رجوعو از آلمانی ها یاد گرفته بود لبخند. اگر هم از اونا یاد نگرفته بود و از اول خودش داشت که دیگه چه بهتر لبخند.

وقتی کارمو بهش گفتم گفت این همه منتظر همین بودی؟ گفتم آره. یه سری تکون داد گفت چقدر ما آدمای بدی هستیم. کارمو با خوشرویی تمام انجام داد، سوالایی که قرار بود برای همسر بپرسمو هم با خوشرویی تمام تر جواب داد و گفتم دوباره برم همون باجه ی گذرنامه و کارمو انجام بدم.

دفعه ی اول که رفته بودم باجه ی گذرنامه، یه پاکت نامه هم بهم داد که روش نوشته بود گیرنده، و من باید آدرسمو اونجا می نوشتم. علاوه بر اون، بالاش هم نوشته بود 4,00 که احتمالا معنیش این بود که چهار یورو باید بدم.

منم رفتم دوباره نوبتم گرفتم از باجه ی گذرنامه و منتظر شدم تا نوبتم برسه. وقتی نوبتم شد و رفتم آقاهه گفت چرا تمبر نخریدی؟ گفتم ببخشید من وقتی شما گفتین متوجه نشدم. گفت بهت گفتم تمبر بچسبون، آدرستو بنویس، بعد بیار. اون چهار معنیش این بوده که باید 4 یورو تمبر بچسبونم. دیگه عذرخواهی کردم و رفتم از دستگاه تمبر بخرم.

از طرفی به آقاهه گفتم که پاسپورتم تا کی میاد؟ من بلیت گرفتم برای آمریکام. باید حتما پاسپورتم برسه تا اون موقع. وگرنه اجازه ی ورود به آمریکا رو ندارم. اول گفت میرسه، ولی بعد به شک افتاد، گفت از اون یکی باجه شماره بگیر، مسئولش از بالا میاد، به اون بگو که شرایطت این طوریه.

منم رفتم شماره گرفتم از اون یکی باجه و گفتم تا نوبتم بشه میرم تمبر می خرم. حالا دستگاه تمبر نمی داد. هر کار می کردم تمبر نمی داد. پولمو هم با کلی تاخیر پس می داد. یعنی حتی کنسلش هم کار نمی کرد. حدود سی ثانیه که می گذشت و هیچ کاری نمی کرد، خود به خود کنسل می کرد همه چی رو و پولو پس می داد. هر بار که امتحان می کردم باید تقریبا 40 ثانیه وقت صرف می کردم.

تو همین گیر و دار بودم که دیدم شماره ام روی تابلوئه، ولی گفتم اشکالی نداره دیگه، نمی تونم برم. باید تمبر بخرم. بعدا میرم دوباره شماره می گیرم. بعدش دیدم یه نفر دیگه جلوی باجه است، در حالی که شماره ی من هنوز روی تابلوئه. منم گفتم خب پس شماره مو رد کرد و من باید دوباره برم شماره بگیرم.

چند لحظه بعد دیدم اسممو پیج کرد آقاهه. رفتم جلو و گفت مشکلت چیه؟ بهش گفتم قضیه ی پرواز داشتن و این حرفا رو. آقاهه گفت نه مشکلی نیست، تا اون موقع حتما میرسه.

بعدش مسئول اون یکی باجه بهم گفت مدارکتو بده. گفتم آقا این دستگاه تمبر نمی ده. گفت پس خداحافظ شما. گفتم خب این طوری که نمیشه، من پولشو بدم بهتون؟ گفت نه نمی خواد، به سلامت لبخند.

گرچه من تا حالا هیچ وقت پیش این آقای باجه ی گذرنامه نرفتم تا حالا ولی به جرئت می تونم بگم یکی از بهترین کارمندای کنسولگریه. من هر بار رفتم، حتی وقتی خیلی از باجه ها مسئولاش یه خط در میون حضور داشتن یا درست و حسابی کار مشتری ها رو راه نمی انداختن، این باجه تنها باجه ای بود که تند و تند شماره اش رو تابلو می رفت جلو. هر وقت هم من رفتم کنسولگری طرف تو باجه اش نشسته.

خیلی وقتا دیدم که مسئول امور دانشجویی (نه این آقایی که این دفعه نشسته بود تو باجه ی دانشجویی) داره راه می ره یا با کسی صحبت می کنه، ولی این آقا همیشه تو باجه اش نشسته و فقط یه بند کار می کنه.

اگر هم کسی خارج از وقتی که نوبتشه، مثلا بره یه سوال ازش بپرسه، مثلا بپرسه اینجا ایستگاه اتوبوس کجاست، با خوشرویی، اما جدی، جواب میده.

برای همین من همیشه تو دلم این آدمو تحسین می کردم از قدیم، الان که باهاش برخورد داشتم بهم ثابت شد که اشتباه نمی کردم لبخند.

در همون حینی که من داشتم با دستگاه تمبر کار می کردم، یه نفر دیگه هم داشت با دستگاه عکس کار می کرد تا عکس بگیره. ظاهرا دستگاه پولشو خورده بود. گفتم مسئولش میاد درستش می کنه.

مسئولش که اومد گفتم احیانا این دستگاه تمبرو شما نمی تونین چک کنین؟ گفت نه، اون مال پسته، ما فقط دستگاه عکس مال خودمونه. منم تشکر کردم و از کنسولگری اومدم بیرون. حالا امیدوارم زودتر پاسپورتم بیاد، خیالم راحت بشه لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٢٠ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول از همه ببخشید که من هنوزم یه خط در میون میام سر می زنم! هنوز زندگیم به روال عادی برنگشته.

و اما چیزای باقی مونده از سفر:

رفتم معلممو دیدم. همون معلم زبانم که قبلا هم ذکر و خیرشو گفته بودم تو وبلاگم. کلا این معلم کارش کشف کردن استعداداس! باز یه استعداد جدید کشف کرده بود.

می گف الان دیگه ورودی های سمپاد (همون تیزهوشان) خیلی زیاد شده، طوری که دیگه کسی تو مدرسه های عادی نیست. بچه های مدرسه ی عادی خیلی ضعیف شدن متاسفانه (نسبت به قبل البته). اون تک و توک خوبی که توشون هست، خیلی به ضررشون میشه.

می گفت تو یکی از همین مدرسه ها، یه بچه بود که خیلی شر بود، از اونا که آدمو سر کلاس ذله می کنن. می گفت من یکی دو بار که سوال پرسیدم سر کلاس دیدم این خوب جواب میده علی رغم تمام شیطنت هاش و شر بودنش. عمدا چند تا سوال دیگه هم پرسیدم که ببینم درکش چطوره، هوش و استعدادش در چه حده. دیدم خیلی دختر تیزیه. به معلم زیستشون گفتم حواست به این بچه باشه، بچه ی زرنگیه. طرف فکر نمی کرد این طور باشه، ولی گفت باشه ازش سوال می پرسم یه کم، ببینم در چه حده. دفعه ی بعد که دیدمش گفت خانوم فلانی راست گفتی، خیلی بچه ی زرنگیه.

و به این ترتیب معلمم باز یه استعداد دیگه رو کشف کرده بود. بهش گفتم لابد تا آخر سال نمره شو از 12 رسوندی به 20. خندید؛ گفت آره! (البته شاید اول سال 12 نبوده باشه، ولی آخر سالو مطمئنم به 20 رسیده!).

--

یه شب هم که پیش دوستم بودم و خیلی خوش گذشت. بعد از مدت هااااا همو برای یه مدت طولانی دیدیم که دیگه باعث شد هیچ حرفی نزده نمونه!

اما متاسفانه اون یکی دوستمو که دو تا بچه داشت نتونستم ببینم. بهش زنگ زدم، یه شهر دیگه بود. گفت احتمال خیلی زیاد امشب میایم شهرستان، بهت خبر میدم. ولی بعد بهم خبر نداد.

منم دیگه بهش زنگ نزدم، چون آخر شب یادم اومد که دیر وقت بود برای اون که بچه ی کوچیک داشت. و به این ترتیب قسمت نشد ببینمش. البته راستش یه کمی هم دلسرد شدم برای دیدنش وقتی دیدم خبر نداد. به نظرم اومد من بیهوده اصرار دارم برای دیدن کسایی که اصراری به دیدنم ندارن.

یه دوست دیگه ام هم بود که دوست داشتم ببینمش. تهران کار می کنه. منم روز آخری که می خواستم برم تهران دیدم تو مسنجر هست، بهش یه پیغام دادم گفتم من فردا تهرانم. اگه وقت داری بیام ببینمت. که گفت من الان شهرستانم. از اونجایی که من وقتی تو مسنجر بهش پیغامو زدم که فقط دو ساعت مونده بود به راه افتادنم، فقط ابراز ناراحتی کردم و بهش گفتم باشه بعدا صحبت می کنیم، من الان باید برم خریدای آخرمو بکنم که راه بیفتم برم تهران.

آخر شب بهش زنگ زدم، گف می خواد از کاری که الان هست بیاد بیرون، واسه همین داره از مرخصی هاش استفاده می کنه. تا آخر هفته هم شهرستانه. به این ترتیب این یکی رو هم نشد ببینم.

البته از این یکی خیلی خیلی ناراحت شدم. چون هم من دوست داشتم ببینمش، هم اون خیلی دلش می خواست می تونستیم همو ببینیم. گفت لااقل یه چند ساعت زودتر می گفتی ده دقیقه یه جا می دیدمت. ولی خب من اصلا به ذهنم خطور نمی کرد تهران نباشه.

--

یه عالمه نوشته بودم، ولی بقیه اش پرید! بعدا میام دوباره می نویسم. الان عصبانی ام عصبانی.


[ ۱۳٩٤/٢/۱۸ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب بالاخره برگشتم.

ببخشید که نتونستم این چند روز بنویسم. یکی دو روز اول سرما خورده بودم و حس و حال نوشتن نداشتم. کلا هم با زور کلد استاپ و آموکسی سیلین سر پا بودم، البته با این وجود نصف وقتا تب داشتم، ولی محلش نمی ذاشتم که فک نکنه می تونه منو از پا بندازه چشمک.

یه روزشم که مشهد بودم که البته کلا همه شو تو راه بودیم، فقط یه ساعتش سهم امام رضا شد!

یکی دو روز بعدشو درگیر مهمونی های ام پی تریمون بودم!!

دو روز آخرو هم خونه ی خواهر کوچیک تر بودم که خونه شون وایرلس نداشت. اینترنتشون ایرانسلی بود، منم حوصله ی نصب نرم افزار و این چیزا رو نداشتم. واسه همین فقط با لپ تاپ خواهر کوچیک تر هر از گاهی آنلاین می شدم و یه سر به اینترنت می زدم، ولی نمی تونستم چیزی بنویسم. آخه صفحه کلید لپ تاپ خواهر کوچیک تر خیلی بزرگ تر از صفحه کلید منه. وقتی دستمو میذارم جایی که انتظار دارم مثلا پ باشه، می بینم اینتر زدم!! واسه همین حس و حال تایپ کردن با یه لپ تاپ دیگه رو نداشتم (هم چنان سرماخوردگی رو به عنوان پس زمینه ی حس و حالم تو ذهنتون داشته باشین!).

خب دیگه توجیهاتم تموم شد، حالا برم سراغ حرف هایی که تو این روزا می خواستم بگم و هی نشده!

--

اول از همه قضیه ی آژانس گرفتنمونو میگم!

یکی بود، یکی نبود! یه روز من و همسر رفته بودیم خونه ی مامان اینای من. معمولا وقتی میریم خونه ی مامانم اینا، شب نمی مونیم، برمی گردیم خونه ی مامان اینای همسر. اون شبم یکی از همون شبا بود. شام خونه ی مامانم اینا خوردیم و گفتیم برگردیم. دیدیم دیر وقته، روز تعطیل هم هست، گفتیم آژانس بگیریم. مامانم زنگ زد به آژانسی که همیشه زنگ می زنن، کسی ورنداشت. زنگ زد به یه آژانس دیگه که شماره شو داشت، ولی می گفت هیچ وقت بهش زنگ نمی زنه.

آژانسی گفت ماشین داره و الان می فرسته. یه چند دقیقه بعد، حدودای ساعت 9:30، من و همسر و مامانم تو کوچه بودیم، منتظر ماشین. یه ماشین اومد با یه راننده ی خانوم. هممون تعجب کردیم که راننده ی خانوم فرستادن، ولی خب فرستاده بودن دیگه.

سوار شدیم و خداحافظی کردیم با مامان و راه افتادیم.

تو راه موبایل خانوم راننده زنگ زد. گوشیو ورداشت و جواب داد:

جاااان، تو پسرمییی، عزیز دلمیییی، ...

خلاصه یه کم دیگه با بچه اش [ که به نظر می اومده تو خونه دلتنگی کرده برای مامانش] صحبت کرد و بعد خداحافظی کرد باهاش.

در مقابل این همه ملایمت مادرانه ای که داشت، رانندگی بسیار خشنی داشت. من تمام مدت راه داشتم به زندگی این خانوم فکر می کردم؛ به اینکه این خانوم تا ساعت 9:30 شب بیرونه و کار می کنه؛ به اینکه آیا واقعا این کارو دوست داره یا مجبوره که کار می کنه؟ به اینکه در کنار روحیه ی خشنی که برای رانندگی لازم داره [ البته فقط تو ایران رانندگی اجبارا جزو کارهای خشن به حساب میاد فک کنم!!]، چقدر رفتار مهربونی با بچه اش داره.

خلاصه، خانومه ما رو رسوند دم در خونه. گفتیم چقدر میشه؟ گفت 3100 میشه، شما سه تومن بده. همسر هم سه تومن بهش داد و ما اومدیم بیرون از ماشین.

فرداش سر صبح همسر راجع به قیمت آژانس ها پرسید از باباش و اینکه آیا تاکسی متریه یا نه؟ آخه قبلا تو شهر ما آژانس کیلومتری نبود، قیمت ثابتی داشت. بابای همسر گفت که الان کیلومتریه، اما نباید این قدر می گرفته. قیمتش معمولا دو تومن اینا در میاد، نه بیشتر.

وقتی خانومه ما رو آورد، ما رو برد از یه مسیر خیلی دوری برد. یعنی خودش راهشو عمدا دور کرد. ما می دونستیم که راه نزدیک تری بین خونه ی مامان اینای من و خونه ی مامان اینای همسر هست، اما اعتراضی نکردیم به راننده.

وقتی پدر همسر گفت که باید دو تومن اینا میشده، حدس زدیم که طرف عمدا راهشو دور کرده که پول بیشتری بگیره.

عصری دوباره ما رفتیم خونه ی مامان اینای من. همون موقع بابای همسر زنگ زد و گفت که یه بنده خدایی رو دیده که طرف رئیس اتحادیه ی تاکسی رانی بوده (یا یه همچین سمتی، خلاصه یه کسی که تو همین کار بوده دیگه). اونم گفته مبلغی که گرفته معادل حدود 4.9 کیلومتره. بابای همسر هم به همسر گفته بود پا شو با ماشین بیا (ماشین بابای همسر دست ما بود اون. موقع)، ببین چند کیلومتره مسیر معقولش.

حالا مامان من شام درست کرده بود و می خواست بکشه شامو، ولی همسر گفت من میرم، شما بخورین، من بعد که برگشتم می خورم. همسر شام نخورده سوار ماشین شد و رفت. وقتی برگشت گفت 3.5 کیلومتر بود با ماشین که رفتم.

وقتی برگشت زنگ زد به آژانس و قضیه رو گفت. البته مسلما هدف ما اون هزار تومن پول نبود، هدف این بود که بفهمیم بالاخره حق با کیه. فکر می کنین مدیر آژانس چی گفت؟

مدیر آژانس گفت راننده تو دفتر این طوری نوشته که به شما گفته 2200 تومن. شما سه تومن بهش دادین، اونم یه پونصدی و سه تا صد تومنی به شما پس داده تعجب.

واقعا فکمون چسبید به زمین با شنیدن همچین جوابی تعجبتعجب.

فردا صبحش مثل اینکه اون رئیس اتحادیه زنگ زده بود به آژانس و بهشون تذکر داده بود که کسی ازتون شکایت کرده. آژانسی هم بلافاصله زنگ زده بود به خونه ی مامان من که بیابین 800 تومنتونو پس بگیرین خنثی و اشتباه شده و خلاصه از این حرفا.

حالا این وسط هی آژانسی زنگ می زد به مامان من، مامان من زنگ می زد به ما، ما به بابای همسر می گفتیم، اون زنگ می زد به آژانس. باز دوباره قضیه تکرار می شد خنده.

مامان منم تو این چیزا آدما پررویی نیست. واسه همین آژانسی ترجیح می داد با مامان من صحبت کنه تا با بابای همسر!

آژانسی به مامانم گفته بود من الان چهار ساله این آژانسو دارم و این اولین باره همچین اتفاقی افتاده و من معذرت می خوام و خلاصه از این حرفا دیگه.

بابای همسر هم که زنگ زد به آژانسی بهش گفت شما دیگه به اون شماره زنگ نزنین. ما اونجا مهمون بودیم، الان هم از اونجا اومدیم. شما هی مزاحم اون خانواده میشین، وقت و بی وقت بهشون زنگ می زنین. با این شماره ای که الان بهتون زنگ زدم تماس بگیرین از این به بعد.

بعد هم بهشون گفت ما این طوری قبول نداریم. باید پولو بیارین اینجا، حضوری بدین و حضوری معذرت خواهی کنین. بعد هم خداحافظی کرد. باز دوباره برای اینکه مطمئن بشه دوباره نمیره خونه ی مامانم اینا، مجددا زنگ زد و گفت بیاین مقصد ها، نرین مبدای که ما رو از اونجا سوار کردین. ما الان تو مقصد هستیم. همون جایی که اون شب ما رو آوردین، پولو بیارین همون جا.

ساعت دوی ظهر مامانم زنگ زد، گفت راننده ی آژانس اومده هزار تومن آورده داده به من، یه نیم ساعتی هم حرف زده و معذرت خواهی کرده و رفته خنثی.

دوباره بابای همسر زنگ زد به آژانس گفت میری پولو از طرف می گیری، میاری میدی اینجا. مگه من نگفتم بیار به مقصد؟ برای چی دوباره مزاحم اون خانواده شدی؟

( این تیکه رو دیگه واقعا من عصبانی شدم از دست طرف. طرف انگاری اصلا زبون فارسی رو متوجه نمیشه!! بلند شده سر ظهر، در حالی که من مطمئنم بابای من خواب بوده، زنگ در خونه ی مردمو زده، اونم وقتی بهش تاکید موکد شده که نره اونجا!! اونم هیچ جا نه و خونه ی بابای من که بابام با کوچک ترین اتفاقی که بیفته کلا اعصابش به هم می ریزه).

طرف گفته بود مقصدو دقیق بلد نبودم! من نمی دونم دیروز که پیاده شون کردم اونا تو کدوم خونه رفتن!! بابای همسر هم گفت ما اون طوری قبول نداریم. باید بیای همین جا. خود راننده هم باید بیاد، کس دیگه ای بیاره قبول نیست. هرجا هم آدرسو بلد نبودی، زنگ بزن، بهت میگم کجا بیای.

حالا این وسط مامان منم زنگ زده میگه ببخشیدش، دیگه انقد کشش ندین و اینا! گفتم آخه الان دیگه اصلا بحث پول نیست. بحث کشف شدن یه آدم متقلبه!! چه بسا که با همه ی آدما همین کارو کرده باشه. بهتره یه بار دستش رو بشه برای همه.

البته از طرفی هم دلم واقعا برای مدیر آژانس سوخت. آخه اون مدیر بیچاره چه می دونسته که این خانوم تو دفتر یه چیز می نویسه، از مردم یه چیز دیگه می گیره!

حالا بگذریم، یه نیم ساعت بعد مدیر آژانس و راننده ی محترم اومدن دم در خونه. همسر و بابای همسر هم رفتن پایین. بابای همسر هم پولو نگرفته بود، فقط کلی باهاشون صحبت کرده بود و نصیحتشون کرده بود که پول حلال ببرین خونه تون.

نکته ی جالبش این بود که طرف تا لحظه ی آخر قبول نکرده بود که گفته سه تومن خنثی!! من نمی دونم اگه طرف ادعا می کرد که از ما 2200 گرفته، دیگه این همه ترسیدن و زنگ زدن و اومدن و معذرت خواهیش چی بود دیگه!! خوبه آدم اشتباه می کنه، لااقل جرئت قبول کردن مسئولیت اشتباهشو داشته باشه!

دیگه بابای همسر هم یه کمی نصیحتش کرده بود و اونا هم معذرت خواهی کرده بودن و رفته بودن.

ولی واسه ما تجربه ای شد که از این به بعد هرجا سوار آژانس شدیم حتما به طرف بگیم رسید بده. اون وقت معلوم میشه کی راست میگه، کی دروغ.

--

حالا یه نکته ی جالبش این بود که اگه ما از شکایتمون صرف نظر نمی کردیم فکر می کنم تنها کاری که اتحادیه می کرد جریمه کردن طرف بود! نمی دونم اتحادیه کار دیگه ای هم می کنه یا نه، اما بعدا به این فکر کردم که اگه فقط اتحادیه این آدما رو جریمه کنه، عین نامردیه.

آخه حق باید به حق دار برسه. گیرم که مثلا آژانسو جریمه کردن 30 تومن. اما آیا میان به صورت تصادفی به ده تا از مسافرها زنگ بزنن ببینن چقدر ازشون گرفتن و اگه بیشتر گرفتن پول اونا رو هم پس بدن؟ یا فقط پول قراره از جیب آژانس به جیب اتحادیه ریخته بشه؟!سوال

--

خلاصه، اینم از یه بار آژانس گرفتن ما تو ایران! نتیجه گیری اخلاقی اینکه رسید بگیرین، آقا وقتی می خواین آژانس بگیرین از اول طی کنین که من رسید می خوام که بعدا این قشقرقا پیش نیاد.


[ ۱۳٩٤/٢/۱٧ ] [ ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تو مدتی که خاله اینا خونه ی ما بودن، مامانم داشت آش درست می کرد. اون روز ناهار آش خوردیم. اونجا یه کاسه آش خوردم، دیگه بیشتر جا نداشتم متاسفانه. عصرش برادر بزرگتر اومد. با اونم دو کاسه دیگه آش خوردم نیشخند. بعدش هم که می خواست بره، منو رسوند خونه ی همسر اینا.

همسر اون موقع هنوز تازه رسیده بود خونه شون. قبلش زنگ زده بودم بهش، گفت من بیام خسته ام، می خوام دوش بگیرم و بخوابم، تو خودت بیا خونه مون. منم یه کمی ناز نمودم و گفتم باید بیای دنبالم چشمک. ولی می دونستم خسته است، گفتم بذار خودم قبل از اینکه بیاد برم خونه شون.

دیگه برادر بزرگتر منو تا خونه ی خانواده ی همسر رسوند. وقتی رسیدم همسر رفته بود دوش بگیره. منم رفتم لباسامو عوض کردم و خیلی شیک و مجلسی اومدم نشستم پیش بقیه تو هال. همسر که از حمام اومد چشاش گرد شد که من تو این فاصله تشریف فرما شدم نیشخند.

به هر حال سوپرایز که همیشه واسه از آلمان به ایران اومدن نیست که چشمک.

فرداش ناهار خونه ی مامانم اینا دعوت شدیم. من انتظار داشتم ماهی داشته باشیم، ولی فسنجون داشتیم. بازم خیلی خوب بود. کلا فسنجون چیز خوبیه چشمک.

دیگه بعد از اونم که هم من بودم و هم همسر خستگیشو گرفته بود، کلا همه اش مهمونی بودیم. خدا رو شکر تا الان موفق شدیم خونه ی فامیل درجه ی یک و دوی منو نسبتا تموم کنیم! اما از فامیلای همسر (منظور فامیلای ضروری ای هست که می خوایم خونه شون بریم، وگرنه همه رو که نمی ریم!) یکی دو نفر موندن.

ولی همه چی انقد فشرده شده که تو هر مهمونی ای نیم ساعت بیشتر نمی مونیم.

باید یه کمی هم بریم خرید برای دوستامون که آلمانن سوغاتی بخریم.

راستی دیروز موفق شدم یه روسری هم بخرم که امروز پوشیدمش و دوسش داشتم. ولی نمی دونم چرا هرچی دیروز تو مغازه ها می گفتیم روسری رنگ شاد می خوام، طرف بهم روسری های مشکی نشون میداد!! میگم روسری خلوت می خوام، نمی خوام خیلی گل بته داشته باشه، میگم نمی خوام روسریم سر باشه. طرف کلا بدون توجه به درخواست های من، هرچی خودش دوست داش به فروش برسونه می آورد باز می کرد نشون می داد!

حالا اون مغازه ای که ازش خرید کردم خیلی آدم خوش اخلاق و خوش برخوردی بود. واقعا جدای از اینکه روسری هاشو پسندیدم، کلا دلم می خواست ازش خرید کنم. آخه واقعا کم پیدا میشن همچین آدمای خوش برخوردی.

حالا وسط دیدن روسری ها، آقاهه همین طور که داره باز می کنه میگه قیمتش هم 22 تومنه خنثی. گفتم اشکالی نداره، مسئله ای نیست. کلا انقد مردم چک و چونه می زنن که بیچاره از اول قیمتشو می گفت!

--

یه حرکت قشنگ دیگه هم که امروز دیدیم این بود که یه ساختمونی رو که داشتن درست می کردن، طرف یه پارچه زده بود جلوش به این مضمون " همسایه ی محترم از اینکه به دلیل کار ساختمانی سر و صدا ایجاد می کنیم و مزاحم شما می شویم عذر می خواهیم".

بسیار لذت بردیم از اینکه دیدیم همچین آدمای بافرهنگی هم وجود دارن لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/۱٠ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که از خونه ی دوستم اومدم، شبش زنگ زد پالتوتو جا گذاشتی اینجا! انقد هوا گرم بود تو ایران که اصلا حس نکرده بودم پالتو لازم دارم. آویزون کرده بودم رو جالباسی پشت در اتاق.

حالا قراره با یه اتوبوسی که میاد برام بفرسته.

همون شب هم همسر پرواز داشت. من شب نسبتا دیر خوابیدم. مامانم اینا ساعتای 10.5 خوابیدن (البته همیشه زودتر می خوابن، به خاطر من دیر خوابیدن اون شب)، من نزدیک 12 بود که خوابیدم. ساعت 4 صبح با صدای مامان و بابام بیدار شدم که بحث می کردن اذون گفتن یا نه! بعد از اون دوباره موفق شدم بخوابم. ساعت بیست دقیقه به هفت اینا بود دیگه انقد سر و صدا زیاد شد که کلا بیدار شدم. دیدم مامانم اینا صبحانه شونو خوردن. تازه چایی هم دیگه یه جوری بود که می ریختی باید می خوردی! منم نشستم پای سفره ای که فقط به خاطر من همون طوری پهن مونده بود و صبحونه خوردم. کلا هر وقت خونه ی مامانم ایناییم، همین طوریه! عادت داریم لبخند.

تازه مامانم دعوام هم میکنه، میگه ما از ساعت 4 بیداریم. تو تازه الان بیدار شدی، میگی خوابم میاد خنده.

ساعت نه اینا زنگ زدم از خونه ی همسر اینا شماره ی یه جایی رو گرفتم که برم، مامانم میگه خاله و بچه هاش میخوان بیان دیدنت خنثی. میگم خب نباید با من هماهنگ می شد یعنی؟!! میگه خب گفتن هر وقت دختر معمولی اومد بگو ما بیایم، منم گفتم دیشب می رسی، گفتن پس ما صبح میایم! گفتم باشه دیگه. پس نمی رم اونجایی که می خواستم برم، می مونم تا بیان.

ولی قبلش گفتم بذار زنگ بزنم خونه ی خاله، ببینم دقیقا ساعت چند میان. زنگ زدم، دیر ورداشتن، دختر خاله ام ورداشت، گفتم کجایین؟ گفت دم در بودیم، داشتیم راه می افتادیم.

حالا خونه ی مامان منم همیشه شلخته است. دیگه مامان و بابای من سنی ازشون گذشته و حس و حال تمیزکاری و این حرفا رو ندارن. گفتم تا مهمون نیومده یه سر و سامونی به خونه بدم. هنوز دو تا تیکه رو از تو خونه جمع نکرده بودم که در زدن! انگاری پشت در بودن الان که داشتم تلفنی باهاشون حرف می زدم!

مامان درو باز کرد، دیدم یکی از دخترخاله هامه. گفت من از خونه ی خودمون میام. قرار گذاشتیم که بیایم اینجا صبح، بقیه از خونه ی مامانم میان. یه ده دقیقه ای رد شد، خاله و اون یکی دخترش اومدن.

تقریبا یه ساعتی خونه ی ما بودن. کلا این دخترخاله هام آدمای شادی ان. هر وقت می بینیشون دارن می خندن. اون یه ساعتی هم که پیش ما بودن لحظات شاد و مفرحی ایجاد کرده بودن انصافا چشمک.

--

باز بقیه شو بعدا می نویسم!! هی باید بریم مهمونی.

 

[ ۱۳٩٤/٢/۱٠ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیگه یادم نمیاد قضایای کدوم روزا رو نوشتم و چیا مونده!!

کلا این یکی دو روز وبلاگ نویسیم کوفتم شده! هی چند خط نوشتم، ذخیره کردم، رفتم اومدم بقیه شو نوشتم. نفهمیدم چیا رو نوشتم،چیا رو ننوشتم.

دیگه هرچی یادمه میگم.

--

اون روز که بلیت قطار داشتم، فک می کردم بلیتم ساعت 3ه. بعد دم رفتن که خواهر همسر رفت لباس بپوشه و منو برسونه، نگاه کردم دیدم بلیتم ساعت 3:40 ه. هنوز یه کمی وقت داریم.

دیگه نشستم و چند دقیقه بعدش دختر خواهر کوچیک تر و چند دقیقه بعدترش خود خواهر کوچیک تر هم رسیدن خونه. دخترشو که کلا فقط تو خواب دیده بودم صبحش، خوب شد تونستم یه نیم ساعتی ببینمش حداقل. کلی بزرگ و خانوم شده بود برای خودش. به قول خودش کلاس هشتمه. بهش می گم والا اون زمانی که ما راهنمایی بودیم، هی نسل قبل تر از ما ازمون می پرسیدن، یعنی کلاس چندم زمان ما (که شیش سال ابتدایی بود و شیش سال دبیرستان). حالا که شما باز دوباره شیش سال شیش سال شدین، ما هی باید بپرسیم یعنی چندم راهنمایی زمان ما؟!!

یه نیم ساعت بعدش، همسر خواهر کوچیک تر منو رسوند راه آهن و من راهی شهر دوستم شدم. تو کوپه ی چهار نفره، فقط من بودم و یه خانوم. یه خانومی که وقتی راجع به بچه اش صحبت می کرد، همه اش با خودم فکر می کردم چطوری می تونم یه کاری کنم که بعدا بچه ام این طوری نباشه؟!!

یه خانم چادری و خیلی مذهبی بود که ماهی یه بار میرفت مشهد و کلا بسیار مذهبی بود از لحاظ شرکت تو جلسه های قرآن و حرم رفتن و کربلا رفتن و این چیزا. ولی یه دختری تربیت کرده بود که می گفت ماهی 700 800 تومن برای خرجش کمش میاد (خرجش یعنی فقط خرج لباسش، وگرنه خونه و خوراک و این چیزا رو که کلا داشتن و مامانش هزینه میکرد).

می گفت دخترم خیلی ساعت داره، یه هفت هشت تایی ساعت داره، همه هم مارک. میگه دوست دارم لباسام با ساعتم ست باشه. بیست جفت کفش داره، هرچی هم بهش میگم خب اینا رو می خوای چیکار؟ میگه من علاقه دارم به این چیزا. تو چیکار داری؟

می گفت یه ساعت خریده بهش گفتم چقد دادی گفته 80 تومن. بعدا فهمیدم 480 تومن داده. میگه خب اگه میگفتم چقد دادم باز دعوام می کردی.

می گفت دخترم حاضر نیست ازدواج کنه. میگه از کجا معلوم مجبور نشم زن یه کارمند بشم که هیچی پول نداشته باشه؟ همین جوری که الان هستم خوبه.

خلاصه که خانومه خیلی صحبت کرد و خیلی می نالید از دخترش. ولی خب فکر می کنم آدم باید این جور مواقع از دست خودش ناله کنه. به هر حال سنگ بنای اخلاق این دخترو مطمئنا پدر و مادرش بنا کردن.

(خدا رو شکر کردم که ما هیچ وقت نمی تونیم انقد پولدار بشیم که بچه مون این طوری بشه نیشخندچشمک).

خانومه تا خود شهری که رسیدیم صحبت کرد (البته یه کمیشم خوابیدیم!). راستی از قطار هم بگم، بسیاااااار تمیز و خوب بود. من واقعا می تونم بگم بهترین قطاری بود که به عمرم سوار شدم، چه تو آلمان، چه تو ایران. درسته قطارای آلمان خیلی سریع تر میرن و کلا خدمات بلیت خریدنشونو و این چیزاشون راحت تره، اما از نظر تمیزی، برخورد مسئولای قطار، واقعا عالی بود قطارش. خیلی لذت بردم لبخند.

تو راه خیلی دلم می خواست از صحنه های بیرون عکس بگیرم. بعد از اون همه دیدن مناظر سبز تو آلمان، دیدن زمین های خاکی رنگ فراخ و گاهی کوه و این چیزا، خیلی لذت بخش بود لبخند. ولی خانومه همه اش صحبت می کرد و زیاد جالب نبود من یهویی با گوشیم شروع کنم به عکس گرفتن. مضاف بر اینکه مطمئنا خیلی مسخره بود به نظرش که آدم از زمین خالی عکس بگیره نیشخند.

رسیدیم شهر دوستم و دوستم و همسرش اومده بودن ایستگاه قطار دنبالم. دیگه احوال پرسی کردیم و رفتیم سوار ماشینشون شدیم. خیلی خوشحال بودن، واقعا خوشحال بودن. یعنی انقد که من کاملا متوجه میشدم حتی همسرش هم خوشحاله از اینکه مهمون دارن. بسیااااااار همسر مهمون نوازی داشت. خودش که خب دوستم بود و مسلما دوست داشت برام سنگ تموم بذاره، ولی من واقعا انتظار نداشتم همسرش هم این همه مهمان نواز باشه و واقعا ابراز خوشحالی کنه از اینکه رفتم خونه شون. خیلی بهم خوش گذشت اونجا.

آخه اونا هم که الان در واقع تو شهر پدریشون زندگی نمی کنن. واسه همین مهمونی ندارن اصلا. تازه به قول دوستم می گفت تو اولین دوستم هستی که میای خونه مون لبخند.

جالب بود برام که با اینکه اولین بار بود می رفتم خونه شون اصلا احساس غریبگی نمی کردم. انگاری اون پیوند راهنمایی و دبیرستان انقدر قوی بوده که حتی با اینکه تو نه سال گذشته فقط یه بار همدیگه رو دیده بودیم، اونم تو عروسی ما، بازم خیلی با هم راحت بودیم.

این دوستم همونی بود که یه بار راجع توی پست معلم زبانم راجع بهش نوشتم، همونی که باهام رقابت سالم و تنگاتنگی داشت چشمک. کلا ما با هم شباهت های زیادی داشتیم. در حدی که واقعا شوکه شدم وقتی دیدم تزئین زعفرون روی برنجشو دقیقا به همون شکلی ریخت که من همیشه می ریزم!

یه نکته ی دیگه رو هم که خیلی دوست داشتم این بود که خیلی راحت و صمیمی، روز بعد ظهرش که دوباره خونه شون بودم همون برنج دیروزو که اضافه اومده بود گرم کرد، بدون هیچ رودرواسی ای که الان زشته جلوی مهمون لبخند. منم خیلی خوشحال شدم که خودشو الکی به زحمت نمی اندازه.

می گفت به مامانم کلی پز دادم می گم مهمون از آلمان داریم خنده.

وقتی رسیدم خونه شون شب بود، تا 12 اینا صحبت کردیم و تا خوابیدیم ساعت 1 بود. فردا صبح هم من طبق معمول ساعت 7 بیدار شدم. یه کمی تو رختخواب موندم که مطمئن بشم خودشون قصد بیدار شدن دارن، بعد دیگه بلند شدم رفتم بیرون از اتاق. دیدم همسرش رفته قبلا. گفت رفته ماموریت، صبح زود رفته.

ما هم نشستیم با همدیگه صبحونه خوردیم و بعدش راه افتادیم که بریم. من می خواستم برم کار اداریمو انجام بدم، اون می خواست بره سر کارش، البته فقط دو ساعت باید می رفت اون روز.

از اونجایی که نمی دونستم کار اداریم چقدر طول می کشه و یه خورده ضایع بود با چمدون رفتن، چمدونمو خونه شون گذاشتم و گفتم برمی گردم می برم. کارم خیلی زود تموم شد و ساعت یک برگشتم.

از اون طرف مامان و بابا و برادر همسر اومدن دنبالم همون شهری که من بودم. من قبلا به همسر گفته بودم که نمی خواد بیان، فقط براشون زحمت داره و اذیت، ولی خب می دونستم که اونا اخلاقشون این جوریه و دوست دارن بیان. واسه همین دیگه مخالفتی نکردم.

قبلا بهشون گفته بودم کارم دو سه تموم میشه. اونا هم یه جوری اومدن که همون 2.5 رسیدن.

منم که یک دوباره خونه ی دوستم بودم. با هم ناهار خوردیم و یه کمی صحبت کردیم و دیگه وقت رفتن شد. خیلی خوب شد که رفتم خونه شون. دیگه همممممه ی حرفامونو زدیم چشمک.

دوستم اومد دم در و به خانواده ی همسر گفت بیان تو، ولی نیومدن، منم قبلا بهش گفته بودم که خیلی بعیده بیان تو. دیگه چمدونمو سوار ماشین کردم و راه افتادیم به سمت خونه.

وقتی رسیدیم خونه اول رفتیم خونه ی مامان و بابای همسر. چون مامانم گفته بود وقتی من میرسم خونه نیست. یه کمی نشستیم، من زنگ زدم خونه مون، بازم کسی گوشی رو ورنداشت. دیگه وقتی که مطمئن شدم الان برگشته مامانم، راه افتادم اومدم خونه مون.

دیشب به مامانم گفتم برام آش درست کنه. حالا امروز ناهار آش داشتیم. میدونم که از نظر خیلی ها آش ناهار نیست، ولی تو خونه ی ما ناهاره لبخند.

خیلی خوب بود، دلم واسه آشای کشک مامانم تنگ شده بود.

خونه ی خواهر کوچیک تر هم که بودم برام فسنجون درست کرده بود. اون وقت من ندید بدید فسنجونو با تره و نعنا و شاهی و کلا سبزی می خوردم نیشخند. خلاصه اگه از این به بعد یه وقت دیدین کسی این کارو کرد، بدونین اون دختر معمولیه چشمک.

خونه ی دوستمم که قرمه سبزی خوردم. کلا نصف غذاهای ایرانی ای که مد نظر داشتم تو ایران بخورمو هنوز به خونه نرسیده خوردم نیشخند.

--

بقیه شو باز بعدا می نویسم. الان باید برم. نمی دونم چرا هرچی سعی می کنم به تاریخ امروز برسم، نمی رسم! هی هر روز باید مال روزای قبلو بنویسم!!


[ ۱۳٩٤/٢/۸ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب ببخشید که انقد دیر می نویسم. اینا رو همون دیروز نوشتم، ولی پرشین بلاگ باز نمی ذاشت چیزی آپ کنم!تازه یه تیکه اش هم پرید که مجبور شدم دوباره بنویسم.

--

خب بالاخره بچه ی خواهر کوچیک تر ما رو مرخص کرد. چند ساعت باهاش بازی کردم یعنی؟!!

بریم سر حرفای خودمون. بعله، کلاسمم که زود تعطیل شد به خاطر نبودن بچه ها. وقتی از کلاس اومدم بیرون، نمی خواستم زیاد بمونم تو دانشگاه. کلا سرما خورده بودم و زیاد حالم خوب نبود. ساعتای چهار باید راه می افتادم دیگه.

همون شب خونه ی دوستامون دعوت بودیم. آخه تولد یکیشون بود و گفته بودن ما هم شام بریم پیششون (البته تو یکی دو تا پست قبل تر نوشتم که تولدش یه روز جلوتر بود).

روز قبلش همسر یه شهر دیگه کار داشت، برگشتنی هم کادوی تولد دوستمونو خرید، هم یه چیز دیگه که من برای یه نفر ببرم ایران. اما وقتی آورد خونه دید تو چمدونمون جا نمی شه. باید ببره پس بده. بلیط همسر فقط همون روزو کار می کرد. برای همین گفتم من که از دانشگاه میام، چیزی که خریدی رو بیار تو ایستگاه قطار بهم بده، من میرم اون شهر و پس میدم و بر می گردم.

با احتساب این رفت و برگشت، عملا من زودتر خونه نرسیدم که هیچ، اصلا دیگه یه راست باید می رفتم مهمونی! ولی همسر قبلش پیامک داد گفت فلان جا پیاده شو تا خرید کنیم. برای دو تا از دوستام می خواستم شکلات بخرم و ببرم ایران.

متاسفانه موقع شکلات خریدن گزینه ها ما خیلی محدوده. بیشتر شکلاتا الکل دارن. مثلا کاف هوف که فروشگاه بزرگیه و واقعا تنوعش زیاده، در نهایت چهار پنج تا گزینه ی مناسب بیشتر نداشت (البته به جز اون مدل هایی که واقعا مناسب هدیه بردن نبودن).

و متاسفانه تر اینکه به دلیل ضیق وقت نشد بریم از پیشنهادهای لیلی خانوم استفاده کنیم، با اینکه پیشنهادهای خیلی خوبی بود. دیگه همسر رفته بود تو کاف هوف که به من پیامک داد، منم دیدم فرصت این نیست که بخوایم بریم اون فروشگاه و ببینیم چیزی پیدا می کنیم یا نه، باز بیایم این یکی و خلاصه نشد دیگه (از لیلی خانوم هم تشکر میکنم همین جا، ان شاءالله دفعه ی بعد پیشنهاداتو میذارم تو صدر لیست چشمک).

خلاصه، سعی کردیم خیلی سریع دو تا شکلات انتخاب کنیم و بریم. به دوستم گفته بودم من هشت اینا می رسم (آخه اون موقع فک می کردم همسر خودش جدا میره و اصلا یادم نبود که باید برم با هم شکلات انتخاب کنیم) و با تمام زمانی که صرف خرید شکلات کردیم، در نهایت تقریبا هشت و پنج دقیقه رسیدیم.

یه نفر دیگه از بچه ها هم مهمون دوستامون بود. خلاصه، خیلی خوش گذشت بهمون و شام هم ماکارونی خوردیم و ترکیدیم از بس خوردیم!

تازه بعد از شام دیدیم کیک تولدی که دیروز درست کردنو هم نگه داشتن برامون و کلا فقط یه برششو دیشب بریدن لبخند. بسیار مشعوف گشته و از کیک تولد نیز تناول نمودیم.

--

یکی دیگه از چیزایی که موقع خوردن چایی با استاد راجع بهش صحبت کردیم، بچه هایی بودن که امتحان داشتن. یه سری بچه ها (که چهار نفر بودن) قرار بود دوشنبه امتحان شفاهی داشته باشن و طبعا منم به عنوان یکی از ممتحنا باید می بودم. ولی خب به استاد گفتم من که دارم می رم. گفت خب بهتر بود قبلا می گفتی، ولی خب الان بذار ببینم چی کارش می تونیم بکنیم.

سریع برنامه ی امتحانا رو چک کرد با لپ تاپش و معلوم شد که یه کمی قضیه پیچیده است. تو هر امتحان همیشه چند تا استاد هستن (فک می کنم سه یا چهار استاد هستن که هر کدوم یه درسو امتحان می گیرن از طرف، مثلا هر درس یه ربع). حالا استاد تو یه سری امتحانای دیگه ای هم دخیل بود که به صورت موازی با امتحانایی که من دخیل بودم برگزار میشد. یعنی استاد نمی تونست تو بعضی هاش به جای من شرکت کنه.

البته این بعضی فقط برای یه نفر بود. تو سه تای دیگه شون، خود استاد هم به خاطر یه درس دیگه سر امتحان بود، خب مشکلی نبود که به جای منم برای درس من از بچه ها سوال بپرسه. اما برای یکیشون، کار مشکل بود.

در نهایت تصمیم گرفت که اون برنامه رو بعدا به بچه ها بگن با یه ربع تاخیر برگزار میشه و اونم خودش به جای من بره و نتیجه ی نهایی این شد که استاد از حدود ده ساعت امتحان داشت، بدون وقفه، یعنی حتی یازده تا یک هم امتحان داشت بیچاره!

ولی خب فداکاری کرد و به جای منم قبول کرد از بچه ها امتحان بگیره. اینو گفتم که فک نکنین استاد من همه اش جنبه های منفی داره. شاید استاد خوبی نباشه (اونم به این خاطر که تجربه نداره)، ولی آدم خوبیه لبخند.

قرار شد برای اینکه کار استاد راحت بشه، من سوالا رو طراحی کنم برای بچه ها و به همراه مقاله هایی که بچه ها امتحان دارن واسه استاد بفرستم. گفت تا عصر بفرست. اما متاسفانه من به خاطر اینکه همه اش تو راه بودم و رفتم اون وسیله رو پس بدم تو یه شهر دیگه و خلاصه بعدش هم رفتیم خونه ی بچه ها نتونستم تا عصر براش بفرستم.

خونه ی بچه ها که بودیم رو گوشیم چک کردم، دیدم زده لطفا زودتر برام چیزمیزای بچه ها رو بفرست. منم دیگه لپ تاپمو در آوردم و شروع کردم به سوال طرح کردن. برای یکی و نصفی بچه سوال طرح کردم، دیگه باید می رفتیم. وگرنه قطار می رفت و دیروقت می شد.

از کیک تولد هم هیچی نفهمیدم. همین طوری تند تند یه کمی خوردم، چون داشتم سوال طرح می کردم و استرس هم داشتم.

رفتیم خونه، من ساعتای یک بود که دیگه سوالا رو تموم کردم و برای استاد فرستادم. اونم فرداش عصری ایمیل زد و تشکر کرد و گفت فایلات خیلی بهم کمک می کنه.

--

با اینکه شب ساعتای یک اینا خوابیده بودیم، صبح که بیدار شدم اصلا خسته نبودم. همون ساعت 7 اینا دیگه کلا بیدار بودم که وسایلو جمع و جور کنم و برم دیگه.

البته همسر همه چی رو شب قبلش آماده کرده بود وقتی من داشتم سوال طرح می کردم. ولی چیزایی مثل مسواک و چیزای لحظه ی آخری هنوز مونده بود. اونا رو هم با خیال راحت جمع کردیم و صبحانه خوردیم و راه افتادیم بریم فرودگاه.

همسر تا فرودگاه باهام اومد، آخه شب قبلش دوستامون یه بلیت معتبر داشتن که دادن به ما. با اون بلیت می شد دو نفر رایگان سفر کنن (البته رایگان که نه، یعنی پولش قبلا پرداخت شده بود موقع خرید بلیت چشمک).

ما هم با هم رفتیم تا فرودگاه. شب قبلش همسر می خواست برام آنلاین چک این کنه، ولی پولی بود، حدود هشت یورو باید می داد. ما هم بی خیال شدیم، گفتیم بالاخره که من باید فرداش زودتر برم، چون چمدون دارم که باید تحویل بدم. وقتی رفتیم چک این کردیم، پول نگرفت. خدا رو شکر کردم که آنلاین چک این نکرده بودیم چشمک.

دیگه من با همسر خداحافظی کردم و رفتم تو سالن انتظار دوم و منتظر هواپیما شدم. هواپیما اومد و ما سوار شدیم ولی با یه ساعت تاخیر پرواز کرد. یه مدت طولانی ای رو داشت رو باند راه می رفت، نمی دونم چرا! انقد تو هواپیما نشسته بودیم که خسته شدم، داشت خوابم می برد که متوجه شدم هواپیما شروع به حرکت کرد رو باند. یه نگاه به ساعتم انداختم و دیگه من خوابم برد، بیست دقیقه بعدش بیدار شدم، دیدم هواپیما همچنان داره رو زمین حرکت می کنه!!

بالاخره بعد از یه ساعت تاخیر کم کم بلند شد. من سر ردیف نشسته بودم، یعنی کنار راهرو. البته صندلیمو وقتی می خواستم بگیرم، خانومه ازم پرسید کنار پنجره می خوای یا نه که من گفتم آره و اونم کنار پنجره داد. وقتی رفتم تو، دیدم یه خانومی رو صندلی من نشسته، گفتم ببخشید اینجا جای منه. گفت اینجا مگه c نیست؟ گفتم نه، اونجا A ه. (A کنار پنجره است). بلند شد و من نشستم. بعد از چند لحظه دیدم برای من واقعا خیلی فرقی نمی کنه که حتما کنار پنجره باشم. بهش گفتم اگه دوست داری کنار پنجره بشینی بیا بشین، برای من فرقی نداره.

صندلی کنار پنجره خوبیش اینه که کسی بیدارت نمی کنه هی که بخواد رد بشه. ولی از طرفی صندلی کنار راهرو خوبیش اینه که تو کسی رو بیدار نمی کنی هی که می خوای رد بشی نیشخند.

دختره هم تشکر کرد و جاشو با من عوض کرد. صندلی مقابل من (یعنی اون ور راهرو) مال یه خانومی بود با دو تا بچه اش. یکیش که شاید مثلا نه ماهه اینا بود. یکیش حدودا شیش هفت ساله. تو تمام طول پرواز بچه های این خانومه منو سرگرم کرده بودن.

ردیف جلوی همین خانوم هم یه خانوم و آقا بودن که یه بچه ی حدودا پنج ساله داشتن. مامان بچه ی جلویی بسیاااااار با حوصله بود. مامان صندلی عقبی یه چند لحظه ای رفت برای بچه ی کوچیکش شیر درست کنه و بیاد، بچه رو سپرد به بچه ی بزرگترش. ولی بچه شروع کرد به گریه و خواهرش نمی تونست ساکتش کنه. مامان صندلی جلویی یهویی برگشت، شروع کرد با بچه بازی کردن. کتاب بچه ی خودشو که عکس حیوونا رو داشت گرفته بود جلوی بچه و هی صدای حیوونا رو در می آورد می گفت ببین، ببین پنگوئن، بعد صدای پنگوئن در می آورد. همین کارو واسه هفت هشت ده تا حیوون کرد. بچه خیلی زود ساکت شد و سرش گرم شد.

در همین حین مامانه برگشت، اما مامان جلویی همچنان با بچه بازی می کرد. بعد هم بچه ی خودشو به بچه ی بزرگ خانومه معرفی کرد و بچه ها رو باهم دوست کرد. به بچه ی عقبی هم گفت می خوای با بچه ی ما بازی کنی؟ حالا بچه ی عقبی آلمانی بلد نبود، خیلی کم بلد بود. زبونشون فرانسوی بود. البته مامانه صحبت می کرد، ولی بچه اش نه.

البته فک می کنم انگلیسی و فرانسوی، هر دو، رو بلد بود بود بچه هه. آخه خانوم جلویی خیلی جاهاشو به انگلیسی با خانم عقبی صحبت می کرد که بچه اش هم بفهمه دارن چی میگن.

خلاصه، با اینکه بچه خوب آلمانی بلد نبود، مامان جلویی تمام تلاششو می کرد که با این بچه ها ارتباط برقرار کنه. در حدی که هی مثلا تو کتاب چیزی رو نشون می داد بهش می گفت تو فرانسوی بهش چی می گین؟ بعد هم به بچه اش گفت بیا با هم بازی کنین.

بهشون گفت تو راهرو بدوئین تا اون جلو و برگردین. البته دویدن بچه ها رو که می دونین. اون طوری نبود که مزاحم کسی باشه، یه جوری راه رفتن بود. ولی خب حسابی بچه ها رو سرگرم کرد. حالا جالب بود که بچه ی خودش خیلی زود گفت من خسته شدم و گرفت نشست، ولی مامانه همچنان با بچه ی عقبی بازی می کرد، یعنی اصلا این طوری نبود که بگی به خاطر بچه ی خودش داره با بچه ی مردم بازی می کنه.

انقد با بچه ی عقبی بازی کرد که بچه خسته شد و در حالی که کلی عرق کرده بود از بس بازی کرده بود، دیگه گرفت نشست.

انقدرررر دیدن این صحنه های بازی مامان بچه ی جلویی با بچه ی عقبی قشنگ بود که واقعا آدم لذت می برد از دیدن این همه مهربونی یه آدم. آدمی که می دید مامان عقبی حوصله نداره و درگیر نگه داشتن یه بچه ی هشت نه ماهه است (که حسابی هم خسته و کلافه شده بود و دیگه داشت نق نق می کرد طفلکی، البته خب حق هم داشت، مگه بچه چقدر می تونه تو یه حالت و توی یه فضای کمتر از نیم متری ساکت بمونه؟)، شروع کرده بود به سرگرم کردن اون یکی بچه که یه باری از دوش مادره برداشته بشه.

حتی موقع پیاده شدن هم به خانومه گفت وسایلتونو بدین ما بیاریم، این طوری اذیت می شین.

خیلی دوست داشتم موقع عوض کردن هواپیما پشت این آدما راه برم و بازم بیشتر مهربونی های این خانومه رو ببینم، ولی نمی شد. چون پروازم تاخیر داشت، دلم می خواست زودتر برم که خیالم راحت باشه. البته پروازم ترانزیت بود، ولی خب بازم دلم می خواست زودتر برم سالن انتظار.

اول رفتم نمازخونه (خدا رو شکر که تو ترکیه نمازخونه هست و آدم می تونه بره قشنگ پخش زمین بشه اونجا نیشخند) و بعدش هم رفتم تو سالن انتظار نشستم تا نوبت پروازمون بشه.

پروازمونو پیج کردن و گفتن بریم جلوی گیت. بلند شدم که برم، یه نفرو دیدم که با یه کاپشن خاکی وایستاده اون جلو. کاپشنش رنگ کاپشن همسر بود. یه لحظه می خواستم همسرو صدا بزنم بگم تو کی رفتی اون جلو که یهو یادم اومد همسر اصلا نیومده.

اصلا حس خوبی نبود، با خودم گفتم کاش اصلا می شد نیام، این جوری که عین ده روز دلم یه جای دیگه است و باید ایران بمونم. اصلا چه اشتباهی کردم اومدم.

من کلا این طوریم، اگه جایی برم که همسر نیست، اصلا بهم خوش نمی گذره، نمی تونم برم بگردم. سوئد هم که تنها رفته بودم، همسر هی بهم می گفت چرا نمی ری تو شهر بگردی؟ برو یه دوری تو شهر بزن. ولی من واقعا اصلا دلم نمی خواست برم. یعنی تو هتل نشستن و چت کردن با همسر برام لذت بخش تر بود تا گشتن تو شهر!

خلاصه که کلا پشیمون شدم از ایران اومدنم!

دیگه رفتیم سوار هواپیما شدیم و رسیدیم ایران. تو فرودگاه هم از پله ها که می اومدم پایین یه نگاهی انداختم که مطمئن بشم کسی نیومده دنبالم. آخه بعضی وقتا هرچی به خواهر کوچیک تر میگم نیاین دنبالم، بدموقع است، گوش نمی دن و میان.

یه نگاه انداختم، کسی نیومده بود. منم رفتم چمدونمو که به سلامتی از رو ریل کلا افتاده بود پایین (به همراه یه هفت هشت تا چمدون دیگه!!) ورداشتم و رفتم بیرون. یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه ی خواهر کوچیک تر.

طبق معمول، دم درشون که رسیدم، نمی دونستم زنگشون کدومه، زنگ زدم به تلفن خواهر کوچیک تر و گفتم درو برام باز کنه. چمدونمو بردم بالا، با خواهر کوچیک تر سلام و علیک کردم و گفتم بره بخوابه.

(درست قبل از اومدنم به خواهر کوچیک تر تو اسکایپ پیام دادم که من دارم میام ایران و اونم گفت چه خوب. خدا شما رو رسونده. بچه ی کوچیک تر آبله مرغون داره از جمعه و فردا نمی تونه بره مدرسه. ما هم هر دومون باید بریم سر کار. می تونی نگهش داری؟ گفتم من ساعت سه بلیت قطار دارم، تا قبلش اگه میاین، آره، اونم گفت باشه میایم).

راجع به اینکه تا کی هستم هم صحبت کردیم و بهش گفتم تا دو اینا خونه می مونم، اشکالی نداره. گفت باشه، منم به همسرم گفتم زودتر بیاد امروز. قبل از اینکه تو بخوای بری اون میاد.

دیگه بعدش هم رفت بقیه ی خوابشو بکنه.

منم رفتم تو اتاق پسر خواهر کوچیک تر (که آبله مرغون داشت) بخوابم. همون اول چمدونمو باز کردم و سوغاتی بچه رو گذاشتم رو تختش. سوغاتی دختر خواهر کوچیک ترو هم بردم گذاشتم روی میز اتاقش و بعد اومدم خوابیدم.

ساعت هفت با صدای خواهرم بیدار شدم که داشت سوغاتی پسرشو براش باز می کرد. دیگه بلند شدم، رخت خوابمو جمع کردم و روزمو شروع کردم لبخند.

خواهر کوچیک تر، طبق معمول، سفارشای صبحانه رو کرد که چی کجاست و رفت سر کار. بقیه هم که قبل ترش رفته بودن. مونده بودیم من و پسر خونه! همون اول صبح اومده بود یه سی دی براش بذارم تو لپ تاپ. کنارم نشسته بود که اتفاقی دستم بهش خورد، دیدم داغه. دستم زدم به گردنش و سرش و اینا دیدم بچه کلا آتیشه!! ولی چون خودش از نظر روحی حالش خوب بود و داشت قشنگ مثل بچه ها بازی می کرد، هیچی بهش نگفتم. گفتم بهتره روحیه شو خراب نکنم و نگم بهش که مریضی.

خیییییییلی بچه ی سربه راهی بود لبخند. قشنگ صبحونه شو لقمه لقمه بهش دادم خورد، بعدش هم نشست پای سی دی هاش. منم رفتم نشستم پای کارام و بعدش هم وبلاگ نویسیم! دیگه وسطاش بودم که هی می گفت خاله بیا بازی کنیم، بهش گفتم باشه.

دیگه دیدم وبلاگ نویسی از بچه ی خواهر آدم که واجب تر نیست که چشمک. گفتم برم باهاش بازی کنم یه کم. برای خودمم خوبه!

انقدررررر منو بازی داد بچه که منم خیس عرق شده بودم، خودش که دیگه هیچی! اول یه عالمه والیبال بازی کردیم، بعد گفت فوتبال بازی کنیم. تا 15 بازی کرده بودیم، گفتم بسه دیگه. گفت نه، تا یه صفر یه سه بازی کنیم، بعد بسه. گفتم باشه. بعد دیدم اولین گل رو که زد، شروع کرد از یک شمردن!! میگه اون قبلی ها حساب نیست.

تا 30 بازی کردیم، گفت تا یه صفر یه چهار بازی کنیم! دوباره تا 40 بازی کردیم. دیگه گفتم بسه. قبول کرد طفلکی. دوباره نشست پای شبکه پویا که اتفاقا برنامه هایی رو داشت می داد که دوست داشت.

منم دوباره رفتم سر لپ تاپم. یه کمی با همسر چت کردم. کلا حس و حال درستی نداشت، مثل خودم بود. کلا فراز و نشیب ها و لحظات سخت زندگی ما انقد ما رو به زور از هم جدا کرده که اصلا نمی تونیم تو لحظات آسونی از هم دور باشیم، یعنی برامون کلا سخته وقتی می تونیم با هم باشیم، با هم نباشیم.

برای بعضی ها (یعنی اکثریت قریب به اتفاق کسایی که من به عمرم باهاشون برخورد داشتم) خیلی مسخره به نظر میرسه رفتارای ما. ولی خب ما این طوری ایم دیگه. مثلا من هیچ وقت بدون همسر نمیرم خونه مون، مگه اینکه مجبور باشم. وقتی هم میریم (یا میایم!!) ایران هیچ وقت نمی گیم تو برو خونه ی مامانت، من میرم خونه ی مامانم! یا هر دومون این وریم، یا هردومون اون وریم، مگر اینکه شرایط خاصی پیش بیاد که دیگه واقعا امکان پذیر نباشه با هم بریم. برای مهمونی ها هم همین طور. تنها جایی که جدا میریم، دیدن دوستامونه (که اونم فک می کنم معقوله دیگه!).

خلاصه، همسر گفت کاش منم اومده بودم، الان داشتم پروازا رو چک می کردم. فردا یه پرواز ارزون هست، به نظرت بیام؟ کلا قیمتش خیلی ارزون بود، حتی از پروازی که من گرفته بودم هم ارزون تر بود. منم گفتم آره بیا. واقعا چند یورو ارزش اینو نداره اصلا که بخوایم به این فکر کنیم که مثلا پولش زیاده و حیفه و نیای و این حرفا.

دیگه همسر هم همون جا سریع یه بلیت خرید و گفت برای فردا بلیت خریدم لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول اینکه بگم پرشین بلاگ باز خراب بود. تقصیر من نبود که نبودم!

دوم اینکه بازم نصف حرفایی که می خواستم بنویسم یادم رفت و شما خلاصه ی آن چه گذشتو می تونین بخونین دیگه!

و اما آنچه گذشت.

بهتون که گفته بودم این هفته قرارم با استاد تو یه کافه بود. طبق همون  آدرسی که استاد گفته بود رفتم و خیلی راحت کافه رو پیدا کردم. جای خیلی شیک و با کلاسی هم بود.

همون بیرون نشستم که استاد هر وقت میاد ببینمش و اونم منو ببینه. آخه اینجا هوا که خوب میشه، کافه ها دو قسمت دارن برای نشستن، هم بیرون دارن، هم داخل. توی پیاده رو میز و صندلی ها رو زیر سایبون می چینن و هر کس دلش بخواد اونجا می شینه. (البته این کار مجازه و به خاطرش پول میدن به دولت، این طوری نیست که هر کس هر جا دلش خواست صندلی بذاره، پیاده رو هم باید به اندازه ی کافی وسیع باشه که بهشون اجازه بدن و کلا این طوری نیست که جلوی عبور و مرورو بگیرن).

من خیلی زود رسیدم. ساعتای ده و ربع اینا دیگه جلوی کافه بودم ولی قرارم با استاد ساعت یازده بود. گارسون که اومد سفارشمو بگیره، گفتم من منتظر کسی ام. یه برنامه بود که نوشته بودم که ارور میداد، تا موقعی که استاد می خواست بیاد یه کمی سعی کردم اشکالای برنامه مو رفع کنم. ولی چون اجرای برنامه خیلی باتری مصرف می کرد، خیلی زود شارژ لپ تاپم تموم شد و خوابش برد! منم دیگه جمع کردم گذاشتم تو کیفم.

بعدش هم نشستم یه نگاه به منو انداختم که دستم بیاد امروز چقد قراره پیاده بشم چشمک. طبق معمول کافه ها، هیچیش به جز چایی به من نمی خوره. از نوشیدنی های دیگه که من قهوه جات کلا نمی خورم، یعنی اصلا چیزای تلخ نمی خورم. صبحانه و کیک و اینا هم که قصد نداشتم سفارش بدم. یه صفحه داشت که چهار پنج مدل چایی داشت، همه شون هم قیمتاشون ثابت سه یورو و ده سنت بود. انتخابمو کردم و منو رو بستم، البته منو رو باز نمی کردم هم می دونستم انتخابم چایی سیاهه نیشخند. فقط یم خواستم قیمت دستم باشه.

یه ده دقیقه بعدش دیدم سر و کله ی استاد پیدا شد. همون موقع گارسون اومد، منم گفتم بذار تا اوستا نیومده آلمانی حرف زدن ما رو ببینه سفارش بدم نیشخند. سفارشمو دادم و گارسون رفت که بیاره.

استاد رسید. بهش گفتم اینجا بشینیم یا بریم تو؟ گف بریم تو، اینجا آفتابش خیلی خوبه (کلا این آلمانی ها خیلی علاقه به آفتاب دارن، بر خلاف ما ایرانی ها که ازش فراری ایم!) ولی ممکنه برق بخوایم و کلا با لپ تاپ کار کردن اینجا سخته (راست می گفت، من که کار می کردم هی باید جلوی مونیتور جا به جا میشدم که سایه بیفته روش ببینم چی نوشته اونجا! انقد نور زیاد بود که نمی شد چیزی رو خوند).

داشتیم می رفتیم تو، دوباره گارسونو دیدم، بهش گفتم من میرم تو میشینم. گف مشکلی نیست. بعدش هم اومد سراغ اوستا و سفارششو پرسید. استاد هم صاف رف سراغ چایی ها و یه چایی چینی سفارش داد.

یه دو دقیقه بعد دو تا چایی برامون آوردن که به نظر من هیچ فرقی با هم نداشت! ولی خب اسماش که فرق داشت. مقدار چایی اندازه ی یه بشکه بود، اون وقت یه پاکت شکر گذاشته بودن اندازه ی نصف حبه ی قند هم توش شکر نداشت!

البته همیشه میشه بگی شکر بیشتر می خوای، ولی دیدم الان یه بسته دیگه هم بیاره که مشکل من حل نمیشه. من باید چهار پنج تا از اینا بریزم تو چاییم تا شیرین بشه به نظرم. دیگه کلا بی خیال سفارش شکر اضافه شدم.

استاد هم که دقیقا مثل خارجی ها، شکرو خالی کرد تو چایی، قاشقو نیم دور چرخوند و شروع کرد به خوردن! حالا من هی هم می زدم به این امید که هنوز یه کمی شکر حل نشده اون ته مها مونده باشه که بتونه یه کمی چایی رو شیرین تر کنه نیشخند.

البته این نکته هم شایان ذکره که منم سعی کردم مثل آلمانی ها چایی بخورم. یعنی بذارم یخ کنه، هی کم کم بخورم! نه اینکه مثل خودمون ایرانی ها یه نفس بخورم تا تموم شه چشمک. سخت بود، ولی شدنی بود چشمک.

خلاصه در خلال این چایی خوردن بحثامونو هم کردیم و تموم شد. ولی در کل استاد خیلی رسمی نبود مثل همیشه. واقعا مثل دو نفری که هم دیگه رو برای یه قرار کاری تو کافه می دیدن رفتار می کرد، هم حرف های کاری می زد، هم حرف های جانبی. 

بعد از اینکه تموم شد هم راجع به کاری که به خاطرش میرم ایران سوال کرد و در مورد ادامه ی تزم هم صحبت کرد. اتفاقا من خیلی دلم می خواست راجع به این موضوع باهاش صحبت کنم. ولی روم نمی شد. همه اش می گفتم بذار این آزمایشو هم انجام بدم که یه نتیجه ای داشته باشم، بعد باهاش صحبت کنم.

ولی اون روز خودش بدون اینکه من چیزی بگم گفت من باید با منشی صحبت کنم قراردادتو تمدید کنم برای یه ترم دیگه. تا تابستون آزمایشاتو تموم کنی. ترم زمستون هم بشین بنویس و دفاع کن دیگه (یعنی تا فوریه ی سال بعد).

حتی راجع به اینکه چطوری تزمو هم بنویسم هم برام توضیح داد. خودش فصل هامو رو ورق برام به صورت تقریبی نوشت. عنوان تزمو هم بهم گفت نیشخند. اتفاقا انتخاب عنوان واقعا مشکل ترین کار بود برای من. آخه من تزم دو قسمت داره که هیچ ربطی به هم ندارن. یعنی اول یه کاری رو امتحان کردیم که جواب نداد و بعد من روشمو عوض کردم و جواب الانمو گرفتم. واسه همین اصلا آسون نبود ربط دادن موضوع اول و دوم. ولی استاد یه عنوانی گفت که خیلی خوب دو تا بخشو شامل میشه و کاملا به نوشتنم جهت میده. الان دیگه می دونم چطوری باید بنویسم تزمو. یا حداقل فکر می کنم میدونم چشمک.  

از کافه اومدیم بیرون، دقیقا جلوی ایستگاه ترم بودیم. دیگه برام آرزوی موفقیت کرد و خداحافظی کردیم. اون رفت خونه شون، منم رفتم سوار ترم شم و برم دانشگاه.

کلاسم ساعت دو بود، ولی بچه ها نیومدن، فقط دو نفر اومدن. آخه همون طور که گفتم بچه ها قبلا قرار بود ساعت کلاسو عوض کنن. چون با یه درس اجباری تداخل داشت. این جلسه هم استاد اون درس گفته بود بچه ها حتما باید بره تا براشون تقسیم کار کنه (درسشون آزمایشگاه بود). واسه همین همه ی بچه ها اون کلاسو رفتن. فقط دو نفر که یکیشون ترم چهار بود، یکیشون ترم یک اومدن سر کلاس.

این شد که مجبور شدم کلاسو تعطیل کنم. ولی بعدش به همشون ایمیل زدم و گفتم کلاس از این به بعد سه شنبه هاست.

خیلی ها هنوز ثبت نام نکردن، با اینکه من بهشون گفتم حداکثر تا شنبه شب برام بفرستن مقاله های انتخابیشونو. یه خورده نگرانم. نکنه به حد نصاب نرسه نگران.   

--

.... بچه ی خواهر کوچیک تر اومده میگه خاله بیا والیبال. من باید برم والیبال الان!!! میام بقیه شو می نویسم باز. آخه گفتی زیاده هنوز. شما هنوز درستون به قسمت بچه ی خواهر کوچیک تر نرسیده چشمک. میام تعریف می کنم بعدا.

--

دوازده روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ۸:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا خیلی سرم شلوغه. نمی رسم زیاد بیام بنویسم متاسفانه. اتفاقا خیلی هم دلم می خواد بیام، ولی نمیشه. برنامه ای که دارم می نویسم فعلا گیر کرده. هر کار هم می کنم درست بشه، نمیشه. باز از همون مشکلات تکنیکاله. بدی این اشکالا اینه که هم وقت گیرن، هم آدم روش نمیشه به استاد بگه! درسته استاد همیشه میگه درک می کنم، این اتفاقا همیشه می افته، ولی خب به هر حال چیز خوبی نیست که آدم هی به استاد بگه فعلا هنوز دارم ارورهای برنامه مو رفع می کنم.

خیلی تلاش کردم که واسه فردا که استادو می بینم بتونم یه اجرا بگیرم از برنامه ام ولی نشد متاسفانه و فردا تقریبا دست خالی باید برم پیش استاد!

--

امروز تولد یکی از دوستامونه. خانومش دیشب تو وایبر گفت می خوام فردا شما رو به صورت سری دعوت کنم خونه مون (یعنی یه طوری که همسرش متوجه نشه) که یعنی بریم و سوپرایز بشه و خوشحال بشه. گفت ساعت شیش بیاین.

منم گفتم متاسفانه ما ساعت 6 نمی تونیم بیایم. این همه روز تو دنیا، دقیقا همین امروز یه نفرو دانشکده دعوت کرده از انگلیس که بیاد برامون سخن رانی کنه. خیلی هم آدم خفنیه. منم نمی خواستم از دستش بدم. واسه همین گفتم اگه می خوای 8 اینا می تونیم بیایم.

اولش گفت باشه. حالا ما هم به تکاپو افتادیم که باید بریم سریع کادوی تولد بخریم. ولی صبح دوباره همون دوستمون پیام داد که خیلی زشته دعوتمو پس بگیرم؟ خنده گفتم نه، ما که با هم این حرفا رو نداریم. گفت آخه نمی تونم کیک خامه ای رو چهار ساعت قایم کنم که نبینه همسرم. باید بذارم تو یخچال که اونم لو میره!

فردا شب شما بیاین. حالا راجع به فردا شب باید هنوز با همسر صحبت کنم ببینم میریم یا نه.

از طرفی همسر امروز کار داشت تو یه شهر دیگه. این شهره از شهر ما ارزون تره خیلی چیزاش، واسه همین به همسر گفتم اگه چیز تخفیف خورده ای پیدا کردی برای تولد دوستمون بخر.

البته قبلش یه ایده ی دیگه داده بودم برای کادوی تولد دوستمون که همسر خیلی خوشش اومد، ولی خب گرون تر از اون چیزی شد که ما قصد داشتیم هزینه کنیم و واسه همین منصرف شدیم. ولی حالا ایده رو بهتون میگم. می خواستیم بریم اسم دوستمونو تو کتابخونه ی شهر ثبت نام کنیم لبخند.

همسر خیلی استقبال کرد از این ایده، ولی خب در نهایت من وتوش کردم چشمک. آخه مشکلات دیگه ای هم داشت. باید پاسپورت طرف + ثبت نامش تو شهرداری رو هم می بردیم برای ثبت نام که خودش نیازمند هماهنگی بود. ضمن اینکه احتمالا باید جایی رو هم امضا می کرد!

خلاصه، همسر امروز برای اون دوستمون یه کادو خرید از همون شهری که رفته بود.

--

برای سفر یهویی ایرانم هم باید می رفتیم سوغاتی بخریم برای بچه ها. نه یکی، نه دو تا، شیش تا! شیش تا خواهرزاده و برادرزاده دارم. اونا رو خریدیم خیلی سریع. ولی علاوه بر اونا برای دو تا از دوستام هم که قراره برم خونه شون می خواستیم شکلات بخریم. ولی متاسفانه شکلات بدون الکل مناسب پیدا نکردیم.

حالا باید یه بار دیگه بریم بگردیم ببینیم چی پیدا می کنیم لبخند.

--

صبح مامانم زنگ زد، انقد کار داشتم و سرم شلوغ بود که اصلا یادم رفت بهش بگم دارم می رم ایران. کلا انقد کوتاه جوابشو می دادم که متوجه شد طفلکی خیلی کار دارم. گفت مزاحمت نمیشم و خداحافظی کرد. دو سه دقیقه بعدش گفتم برم دوباره بهش زنگ بزنم، نکنه ناراحت شده باشه (البته می دونم مامانا هیچ وقت ناراحت نمیشن، ولی خب من از رفتار خودم ناراحت بودم)، دیگه نبود تو یاهو مسنجر، رفته بود.

حالا باید فردا به مامانم هم زنگ بزنم.

--

ساعت 3.5 با همون استاد خفن مذکور قرار داشتم، زمان بندی قرار من نیم ساعت بود. از اون جایی که طرف مدت خیلی کوتاهی تو شهر ماست، برنامه اش خیلی فشرده بود، وگرنه معمولا قرارها رو یه ساعتی می ذاشتن، تازه وسطش هم یه ده دقیقه ای واسه استاد در نظر می گرفتن که خستگی در کنه. ولی این دفعه خیلی کوتاه بود.

ساعت 3.5 پشت در بود، دیدم کسی که توئه داره حرف می زنه، منم گفتم یه کمی صبر می کنم. یه پنج دقیقه ای صبر کردم دیدم نه بابا، اینا کلا دارن بحث می کنن. رفتم از اونی که مسئول زمان بندی ها بود پرسیدم گفتم برنامه کاملا فشرده است؟ گفت آره، اگه نوبتته در بزن. دیگه بیست دقیقه به چهار بود که رفتم در زدم. خانومه (همون استاده) گفت بیا تو. الان تموم میشه. منم رفتم اون تو نشستم. دانشجوی مذکور همچنان داشت با استاد صحبت می کرد که ما می خوایم این کارو بکنیم، اون کارو بکنیم، نظر شما چیه؟عصبانی

خلاصه، عملا من یه ربع کلا تونستم با استاده صحبت کنم، که اونم هیچ فایده ای نداشت، چون فقط تونستم کارمو توضیح بدم. هنوز استاده تازه فهمیده بود کار من چیه و می خواست فک کنه چه ایده ای بده که نفر بعدی اومد و منم مجبور شدم، بلند شم، جمع کنم خنثی.

--

الانم تو اتاق یکی از بچه ها (البته طرف اینجا استاده نیشخند) نشستم تا سخن رانی اون خانوم استاد شروع بشه و برم گوش بدم، بلکه چیزی سخن رانی اش ایده ای بهم بده!

 

[ ۱۳٩٤/٢/۳ ] [ ٧:۱٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

شهری که توش کار اداری دارم، نه شهر محل زندگیمونه، نه تهرانه و بنابراین من هیچ جایی نداشتم که برم! تو وایبر به یکی از دوستام که اون شهر زندگی می کنه پیغام دادم، گفتم هر وقت بودی خبر بده، کارت دارم. گفت من ساعت فلان میام. این دوستم پزشکه. حالا وقتی اومده میگه چی شده؟ خدای نکرده مریض شدی؟خنثی.

گفتم شما پزشکا همه رو مریض می بینین نیشخند. نه مریض نشدم. فلان روز می خوام بیام دهات شما، ولی شب دیر وقت می رسم. می خوام یه هتل بگیرم. هتلو آنلاین پیدا کردم، اما نمی تونم رزرو کنم، بی زحمت برام رزروش کن و بپرس اصلا میشه من نصف شب بیام. نیام به در بسته بخورم!

گفت نه نمیشه بری هتل، اینجا شهرمون خیلی توریستیه، همیشه انقد توریست هست که هتلامون پره خنده. باید بیای خونه ی ما. خلاصه بعد از یه کمی تعارف و این حرفا، قرار شد برم خونه ی دوستم بغل.

بهش که گفتم میام، میگه از الان خوشحالم. دقیقا این جمله اش توصیف من بود. وقتی قرار شد برم خونه شون احساس کردم از همین الان خوشحالم، خیییییلی هم خوشحالم. همیشه که میرفتم ایران قسمت نمیشد این دوستمو ببینم، یا یه شهر دیگه بود، یا طرحش بود تو یه روستا بود، یا یه جوری بود که خلاصه نمی تونستیم همو ببینیم.

یعنی از وقتی من اومدم آلمان، فک کنم کلا این دوستمو ندیدم. فقط هر از گاهی وایبری و تلفنی در ارتباط بودیم.

یادش بخیر، اون دفعه ای که ایران بودم و زنگ زده بودم بهش که خداحافظی کنم و بیام آلمان، گوشی رو که ورداشت گفت اتفاقا می خواستم بهت زنگ بزنم دعوتت کنم عروسیم. ولی خب حیف که دیگه نشد عروسیشو برم.

حالا خوشحالم که بعد از این همه مدت می بینمش لبخند. واقعا از الان خوشحالم. یکی واسه دیدن این دوستم، یکی واسه دیدن یه دوست دیگه ام (همون که الان دو تا بچه داره و بعد از مدت ها تلفنشو پیدا کردم)، یکی واسه مشهد رفتن، یکی واسه شنیدن صدای اذون (و شاید مسجد رفتن) بغل.

البته چیزای زیاد دیگه ای رو هم دوست دارم تو برنامه بگنجونم، ولی این کارو نمی کنم. کلا من از اون آدمام که دوست ندارم بیشتر از توانم برنامه بریزم. برای بقیه ی آدمایی که دوست دارم ببینمشون، باید برنامه ی تلفنی بذارم و به صحبت کردن باهاشون بسنده کنم.

--

برای اینکه بتونم پاسپورتمو تمدید کنم، نیاز به کارت ملی و شناسنامه و این چیزا داشتم. چون اینجا نبود، کنسولگری گفت می تونم بگم یکی تو ایران ببره وزارت امور خارجه، ساختمون شماره ی 3، اداره ی گذرنامه (دقیق گفتم، گفتم شاید کسی لازمش شد بعدا!)، بگه اینو فاکس کنن برای کنسولگری فلان جا تو آلمان برای تعویض گذرنامه. خودشون می دونن به چه شماره ای باید فاکس کنن.

منم گفتم کلا همسایه ها یاری کنن تا کار ما انجام بشه! شناسنامه و کارت ملی من خونه ی همسر اینا بود، گفتیم خواهر همسر برامون پیدا کرد و پست کرد برای پیرامید. پیرامید برد وزارت خارجه فاکس کردن.

حالا فردا باید زنگ بزنم کنسولگری، اگه فاکس رسیده باشه و همه چی اکی باشه، برم تمدید کنم پاسپورتمو هرچه زودتر.

--

همسر امروز رفته بود یه شهر دیگه واسه یه کاری. کیف پولشو جا گذاشته بود. حالا کی اینو فهمیده بود؟ وقتی رسیده بود به اون شهر! شانس آورده بود که بلیت رفت و برگشتشو خریده بود و روی گوشیش داشت. حالا نمی تونست بلیت تو شهری بخره. اون جایی هم که می خواست بره نیم ساعت با ترام راه بود!!

نتیجه این شد که آنلاین یه بلیت یه روزه خرید (بلیت تک سفره رو نمی شد آنلاین خرید) و بلیتش هم که روی گوشیش بود دیگه. البته در هر صورت همسر باید بلیت یه روزه می خرید، چون دو جا کار داشت.

متاسفانه ظرف میوه شو هم جا گذاشته و الان گشنه ی گشنه داره برمی گرده ناراحت.

--

خیلی خوبه که غذای محبوب همسر آدم ماکارونی باشه چشمک. فک کن اگه مثلا فسنجون دوست می داشت و آدم می خواست وقتی انقد گشنه می آد خونه غذای محبوبشو براش درست کنه، چه زحمتی داشت واسه آدم نیشخند.

--

 سیزده روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/٢/۱ ] [ ۸:۳٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب