یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

تو این چند روزی که گذشت اتفاقاتی که افتاد همه روزمره بود.

دوشنبه رفتم ویزاهامونو تمدید کردم. اول که رفتم، مثل همیشه یه مشاره گرفتم و منتظر شدم. فک کنم چهل دقیقه ای منتظر بودم. ولی به هر حال نوبتم شد دیگه!

مدارکمونو دادم. خانومه اصلا پاسپورتا رو نگه نداشت. دلیل اصلی ای که من قبل از مسافرتم نرفتم واسه تمدید ویزا دقیقا همین بود که گفتم احتمالا پاسپورتا رو نگه میدارن. آخه اون دفعه مال همسرو گرفته بود.

ولی خب این دفعه نه مال منو خواست، نه مال همسرو.

از اونجا هم رفتم بانک، پولای دلاری که یورو کرده بودمو ریختم به حسابم.

همون دوشنبه، استادم به منو یه نفر دیگه از دانشجوهاش ایمیل زد من فردا نمی تونم بیام دانشگاه، بچه ام مریضه. میشه شما بیاین خونه ام؟ منم گفتم مشکلی ندارم، میام.

وقتی رفتم خونه اش، خانومش دم در بود، داشت می رفت بیرون. خانومشم استاد دانشگاهه، ولی تو یه دانشگاه دیگه. بچه اشون هم بغل استاد بود، چون خانومه داشت می رفت. با خانومش احوال پرسی کردم. گفت من دارم میرم، امیدوارم جلسه ی خوبی داشته باشین و بچه خیلی اذیت نکنه

بچه اشون هنوز یه سالش نشده. خییییلی هم آروم دیده میشد. و البته آروم هم بود تو مدت جلسه.

از استادم پرسیدم این همیشه این طوریه یا الان چون مریضه انقد آرومه؟ گفت نه کلا آرومه. اصلا نمی تونستم تصور کنم یه بچه ی یه ساله ای که بغل باباشه، هیچی هم برای بازی کردن نداره، باباش هم تمام مدت داره با یه نفر صحبت می کنه، اون وقت این بچه صداش هم در نمیاد. نه اعتراضی، نه گریه ای، نه هیچی!

تقریبا یه ربعی مهمون ما بود، بعد دیدم کله اش داره می افته طفلکی! استاد یه جوری بچه رو بغلش گرفته بود که روش به من بود، پشتش به استاد. واسه همین خودش نمی دیدش. گفتم این فک کنم خیلی خوابش میاد ها. یه نگاه به ساعت کرد، گفت آره الان وقت چرت روزانه شه. من می برم می خوابونمش میام.

رفت ده ثانیه بعد برگشت! بچه هم تا آخر صداش در نیومد. من انتظار داشتم استاد بره، مجبور بشه پنج دقیقه پیش بچه اش وایسته، ولی مثل اینکه اصلا لازم نبود.

اتاقی هم که منو برد توش، تا دلتون بخواد کثیف بود! قبول دارم که با داشتن بچه مسلما آدم نمی تونه خونه ی خیلی تمیزی داشته باشه. ولی من همیشه تصورم این بود که بچه باعث میشه خونه ی آدم به هم ریخته و شلخته باشه، نه کثیف.

صندلی های که دور میز گذاشته شده بود، چوبی بود. رو این مدل صندلی ها همیشه یه چیز نرم، مثل بالش، میذارن (اسم این ابزارو بلد نیستم، لطفا دوستان راهنمایی کنن نیشخند). اینا هم گذاشته بودن. اونی که روی صندلی استاد بود باریک تر بود، منو تحویل گرفته بودن یه چیز کلفت گذاشته بودن. انقد لکه لکه و کثیف بود که دلم می خواست بذارمش کنار، رو خود صندلی بشینم، ولی خب نمیشد دیگه.

به هر حال، یه ساعت صحبتمون هم گذشت دیگه. استاد بهم گفت دیگه کم کم نوشتنتو شروع کن که تا دسامبر نوشتنت تموم بشه، تا مارچ اینا بتونی دفاع کنی (ان شاءالله چشمک).

حالا از اون ورم انقد کار برای انجام دادن دارم که نگو. نمی دونم کی باید بنویسم. همین الان حداقل یه آزمایش در حال انجام دارم. یکی دو تای دیگه رو هم شاید باید انجام بدم.

از پیش استاد که رفتم، خیلی دیر بود، مستقیم باید می رفتم سر کلاسم. یعنی در حد شاید ده دقیقه فقط فرصت داشتم قبل از کلاس. کلاسمم خوب بود. به عنوان اولین ارائه (!! بالاخره کلاس من واقعا شروع شد)، خیلی خوب بود. این پسری که ارائه داشت ترم پیش هم بهش یک دادم. واقعا خیلی خوب ارائه می داد. من هی سوال می نوشتم که ازش بپرسم، درست تو اسلاید بعدی می دیدم اون سوالو جواب میداد خودش.

--

باید هزینه هایی که کردم تو آمریکا رو یادداشت کنم، فرم های مربوطه اش رو پر کنم و به علاوه ی رسیدهای پرداختی که دارم پست کنم برای منشی. حساب کردم حدود 200 یورو به علاوه ی حدود 1100 دلار خرج شده. تازه این بدون احتساب پول پروازه که دانشگاه برام گرفته بود.

ظاهرا اینجا دانشگاها خیلی پولدارن. آخه از همون دانشکده ی ما دو سه نفر دیگه هم بودن که من می شناختم. مطمئنا عده ی زیادی هم بودن که من نمی شناختم، چون من بچه های دانشگاه دوممو خوب نمی شناسم. از آدمای دانشگاه اولم که فکر می کنم حداقل شیش نفرشونو من الان یادمه که دیدم.

--

ارائه ی این هفته ی جلسه ی هفتگی گروه نوبت منه. منتها این ارائه باید 45 دقیقه تا یه ساعت باشه. من چون چند بار برای ارائه ی کنفرانس تمرین کرده بودم، عادت کردم تو بیست دقیقه ارائه بدم. حالا الان نهایتش میشه نیم ساعت. نمی دونم چه جوری باید چیزی بهش اضافه کنم!!

--

دیروز گفتیم دوستامونو (یه خانواده رو) برای شام/افطاری دعوت کنیم بیان. هی بگیم نگیم کردیم. آخرش ساعت 5 عصر بهشون پیام دادیم که شام میاین اینجا؟ مدتی گذشت و دیدیم جواب ندادن. حتی من چک کردم دیدم یکیشون دیده پیامو، ولی جواب ندادن. اون موقع دیگه ساعت از شیش گذشته بود. گفتیم خب شاید هنوز دارن فکر می کنن، شاید یکیشون نیست یا هر دلیل دیگه ای داره.

چند دقیقه بعدش زنگ زدن، گفتن ما کلیدمونو تو خونه جا گذاشتیم، الان پشت در موندیم. دنبال کلیدساز می گردیم که بیاد درو باز کنه. گفتیم بیاین خونه ی ما. گفتن حالا تلاشمونو بکنیم، اگه نتونستیم بازش کنیم میایم.

ما هم اون موقع بیرون بودیم، رفته بودیم خرید. بهشون گفتیم ما نیم ساعت دیگه خونه ایم. هر وقت خواستین بیاین.

یه چند دقیقه ای از زمانی که رسیده بودیم خونه گذشت بود که دوباره پیام دادن که ما شارژ گوشیمون داره تموم میشه، میشه دنبال کلیدساز بگردین تو اینترنت و شماره هاشونو برای ما بفرستین؟ ما هم همین کارو کردیم.

همه می دونن کارای این جوری تو آلمان خیلی گرونه. زنگ زده بودن، گفته بودن 90 تا 120 یورو هزینه اش میشه که بیان درو باز کنن. کلید هم براتون نمی سازن تو این جور مواقع. یه ابزار فلزی دارن که چیز خاصی نیست، یه فلزه که شکل خاصی داره که راحت بره لای در و بتونه درو باز کنه. همونو میارن، میذارنش بالای در، محکم می کشن پایین، در با فشار باز میشه. کل کار هم کمتر از سی ثانیه طول می کشه.

ولی خب اصولا آدما کار مهارتشونو می گیرن، نه کار زمانی که صرف می کنن.

تازه طرف بهشون گفته بود بعد از ساعت 8 اگه بیان، هزینه اش بیشتر میشه. دوباره به ما پیام دادن میشه دنبال کلیدساز ایرانی بگردین؟ همسر هم یه کمی گشت، چیزی دستش نیومد. گفتیم پاشین بیاین اینجا، الان که ساعت هشت شده (ساعت دو سه دقیقه به هشت بود اون موقع)، اینجا سر فرصت با هم می شینیم می گردیم، یه ارزون تر پیدا می کنیم.

تو تمام این مدت هم من نمی دونستم بالاخره شام میان یا نه، من غذا رو برای چهار نفر بذارم یا دو نفر! بالاخره همون وسط مسطا تصمیم گرفتم که برنجو برای چهار نفر آب بذارم، حالا نهایتش اگه نیومدن تو دو روز می خوریم دیگه!

وقتی اومدن من هنوز فقط سیب زمینی سرخ کرده بودم برای خورش که مرغ بود نیشخند. بقیه ی غذا رو در ملاء عام درست کردیم چشمک.

بچه ها با یکی از دوستامون که الان ایران بود ولی قبلا اینجا بوده و لینک ایرانی زیاد داشت تماس گرفتن، گفته بود یه شخصی هست به اسم x که کارش همین کلید سازی و این چیزاس، ولی من شماره شو ندارم، شماره شو y داره که اونم من شماره شو ندارم، زنگ بزنین به z که اون شماره ی y رو بهتون بده که اون شماره ی x رو بهتون بده که ببینیم آیا طرف هنوز هست، کار می کنه، میاد، نمیاد؟ نیشخند.

منم زنگ زدم به z، ولی گفت من شماره ی جدید اون بنده خدا رو ندارم و می دونم که شماره شو عوض کرده. به این ترتیب همین جا عملیات زنگ زنی متوقف شد!

بچه ها به یه نفر دیگه که لینکاش زیاده زنگ زدن، گفتن شما شماره ای از آقای x دارین. اونم گفته بود اسمش اصلا X نیست و A ه! شماره شو نداریم، ولی سرچش کنین تو اینترنت، براتون میاره. خلاصه به اون اسمی که گفته بودن و کلیدواژه ای که داده بودن سرچ کردیم، پیدا شد.

اون موقع دیگه غذا آماده شده بود، فقط من گذاشته بودم یه کمی سس مرغ درست بشه و غذا رو بکشم.

بچه ها سرچش که کرده بودن اون بنده خدا رو، شماره موبایل گذاشته بود. بهش زنگ زدن، گفت من همین الان می تونم بیام باز کنم. گفتن فردا نمی تونی؟ یه جوری صحبت کرد که یعنی همین الان برام بهتره.

دیگه همسر و دوستمون بلند شدن رفتن. خانومش پیش من موند.

درو با 60 یورو براشون باز کرده بود.

تا بچه ها برگشتن ساعت یازده اینا بود.

شام خوردیم، بعدش هم یه کمی چایی و میوه و این چیزا. ساعت 12.5 شد. هرچی به بچه ها گفتیم شب بمونین، فردا صبح برین. قبول نکردن. دوباره خونه دار شده بودن، ذوق داشتن برن خونه شونو ببینن چشمک.

--

امیدوارم برا هیش کی از این اتفاقا نیفته لبخند، واسه ما هم یه بار این طوری شد، اصلا شرایط خوبی نبود!

 

[ ۱۳٩٤/۳/۳۱ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

هدف از این عکس، همون سنجابای جلوش بودن! یکیشون که فک کنم مریض بود، انقد چاق بود. می خواستم دوباره ازش عکس تکی بگیرم، ولی فرار کرد.

اصولا نمای همه ی شهرها، وقتی آدم از یه جایی مثل اینجا عکس می گیره، خیلی قشنگه!

این خیابونم مثل اینکه تو سانفرانسیسکو خیلی معروفه. البته راستش به نظر من زیاد جالب نبود. یعنی جاهای قشنگ تر از این رو خیلی جاهای دیگه دیدیم، ولی خب چون معروفه براتون گذاشتم.

منم که حافظه ام در حد ماهی! یادم نیست اسم خیابونش چی بود!

خب دیگه، حالا فکر می کنم وقتشه که نگاهتونو از عکس بردارین و به دقت عکاس نگاه کنین که چقدر در صاف بودن عکس موفق عمل کرده نیشخند.

اینم نمایی از فراز و نشیب های شهر سانفرانسیسکو(کثیفی شیشه ی جلوی ماشینو که مشخصه تا جایی که برف پاک کن پاک کرده تمیزه به بزرگواری خودتون ببخشید چشمک).

اون جزیره ای که اون دورا می بینین آلکاترازه.

اینم آلکاتراز از نمای نزدیک تر:

اینم اون زیردریایی ای که گفتم دیدیم لبخند:

خب دیگه عکسا تموم شد. از این به بعد دوباره میرم سراغ پست های معمولی لبخند.

[ ۱۳٩٤/۳/٢٩ ] [ ٦:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، هم چنان من توضیحی برای عکسا ندارم. فقط می دونم عکسای آمریکاس نیشخند.

این عکس پانوراما بود از همون چیزایی که می بینین! طبیعت به این درهمی نیست چشمک.

اون صخره ی دورو نگاه کنین تو این عکس (سمت چپ تصویر):

حالا با زوم بیشتر عکسشو میذارم:

 اینجا داشتیم می رفتیم یه شهر دیگه که محل زندگی برادر کوچیک تر بود. همون طور که می بینین پوشش گیاه این قسمت کاملا متفاوته. با اینکه اینم یه شهر دیگه تو همون ایالت کالیفرنیاست، ولی اصلا نشونی از آبادنی فراوون و این چیزا نیست. خیلی خشک و بی آب و علفه. منطقه ی وسیعیش هم این طوری بود، نه فقط یه جای کوچیک.

جالب بود که برادر کوچیک تر می گفت یه قسمت هایی از ایالت کالیفرنیا دچار کم آبی شدیده.

آقای گلدن گیت هم که نیازی به معرفی نداره چشمک.

هنوز یه سری دیگه عکس هست. ولی این پرشین بلاگ آدمو عاصی می کنه از عکس گذاشتن!

راستی ببخشید که اون پست ثابتو هنوز ورنداشتم. آخه هنوز می بینم بچه ها میان ایمیلاشونو میذارن، گفتم یه کم دیگه هم باشه لبخند.

منتظرم این عکسا تموم شه، بیام پست های روزمره مو بنویسم، ولی مگه پرشین بلاگ رخصت میده؟!!

[ ۱۳٩٤/۳/٢۸ ] [ ٧:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب بالاخره عکسا رو منتقل کردم و حجمشونم کم کردم.

توضیح خاصی راجع به اکثر عکسا ندارم. چون همین جوری عکس گرفتم، بدون اینکه بدونم اونجا کجا هست؟ نیشخند


از این ساختمونای بلند هم که تا دلتون بخواد بود:

[ ۱۳٩٤/۳/٢٧ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ببخشید الان یه چند تا نکته ی دیگه از این سفر آمریکا یادم اومد که گفتم بهتون بگم قبل از اینکه پست عکسا رو به عنوان پست آخر این سفر بذارم:

از سیستم -گلاب به روتون- دستشویی آمریکایی ها خیلی خوشم اومد. همه جا سیفونشون یه مدل خاصی بود که میشه گفت تا حدودی شبیه سیفون هواپیما بود. علاوه بر اینکه یه مقداری آب وارد دستشویی می کرد، یه جوری با کشیدن آب (عین جاروبرقی) همراه بود. این باعث می شد اولا آب کمتری مصرف بشه، یعنی وقتی سیفونو می زدی مثل ایران یا آلمان یه عالمه آب وارد دستشویی نمی شد، خیلی کمتر بود. دوما صدای خیلی خیلی کمتری تولید می کرد و وقت و بی وقت آدم مزاحم خواب کل طبقه ی بالا و پایین و دور و بر نمی شد با یه سرویس رفتن!!

--

دیگه اینکه موقعی که تو فرودگاه سان فرانسیسکو داشتم برمی گشتم، چک آخری رو که رد کردم، یه کمی صبر کردم تا کیف لپ تاپم و کتم که داشتن از تو دستگاه رد می شدن برسن. وقتی رسیدن، کیف لپ تاپمو ورداشتم، کتمم ورداشتم و راه افتادم. شاید یه ده بیست قدمی رد شده بودم که یه آقایی از مسئولای فرودگاه -که جلوی همون دستگاه های فرودگاه وای می ایستن که اگه موقع رد شدنتون از دستگاه سیستم صدا داد شما رو چک کنن- صدام زد، گفت ببخشید ای کت مال شماست؟ منم دوباره یه نگاه به کتم کردم  گفتم بله. گفت یه نفر ادعا کرده شما کت اونو برداشتین. کتو از من گرفت، گفت بیا برگردیم، ببینم اون طرف چی میگه.

وقتی برگشتیم هیچ کس اونجا نبود! خودش یه کمی دور و برو نگاه کرد، دید طرف رفته. کتمو بهم داد، گفت Never mind، برو!

به نظرم رفتار اون طرفی که این بیچاره رو فرستاده بود دنبال من خیلی زشت بود. خب لااقل اگه کتتو پیدا کردی و متوجه شدی اشتباه کردی، کمتر از ده ثانیه صبر می کردی، من می اومدم، از اون بنده خدایی که الکی دنبال من فرستاده بودی عذرخواهی می کردی!!

--

روی سکه های آمریکایی ننوشته چند سنتی هستن!! منم هرجا می رفتم می خواستم خورده بدم، کل سکه ها رو می ریختم رو پیشخون تا فروشنده خودش ورداره هرچی می خواد نیشخند. خب کار دیگه ای نمی تونستم بکنم واقعا!

ضمنا یادتون باشه با اینکه واحد ریز پول آمریکایی ها، یعنی دلار، سنت هست. ولی موقع حرف زدن می گن پنی!! پنی خورده ی پونده، ولی خب اینا هم از همون لفظ استفاده می کنن.

موقع خرید سوغاتی، من یه عالمه سکه داشتم. همه رو ریختم رو پیشخون، طرف هم شمرد، حدود دو یه سه سنت کمتر بود، ولی گفت اشکالی نداره و همه رو برداشت. سکه های یه سنتی آمریکا قرمز رنگه، البته قرمز پرسپولیسی نیست مشخصا چشمک. دیگه خودتون میدونین فلز قرمز رنگ یعنی چه رنگی! مثل آهنی که زنگ بزنه تقریبا، خوب توصیف کردم؟سوال

حالا سکه های یه سنتی یورو هم همون رنگیه. بعد که اومدیم بیرون برادر کوچیک تر میگه اون که سکه های قرمزتو نگاه نکرد سنت یوروئه یا سنت دلار. فک کنم یه سنتی های یوروتم ورداشت خنده. فردا هم میده به کسی بدون اینکه نگاه کنه، فردا کلا این سکه ها رایج میشه تو مملکت چشمک. گفتم می خوای برگردیم بریم بگیم خب. گفت نه نمی خواد. دیگه ما هم نرفتیم بگیم.

البته من کلا سکه ی یه سنتی نداشتم تو کیفم، فقط یه 20 سنتی و یه دو یورویی داشتم که اونا هم به راحتی قابل تشخیص بودن. ولی خب وقتی برادر کوچیک تر اینو گفت، به شک افتادم، گفتم یه وقتی اشتباه نشه.

--

نکته ی آخر این که، وقتی رسیدم، برادر کوچیک تر گفت موقع خرید بلیت هواپیما برای آمریکا نوشته که چمدونتونو قفل نکنین، چک می شه. اگه این طور باشه، من باید عذرخواهی کنم از دولت آمریکا چشمک.

از اونجایی که ما اصولا قسمت Terms and Service هیچی رو نمی خونیم و همین طوری تیک می زنیم میره، بعید نیست که اونا همچین چیزی رو نوشته باشن و من نخونده باشم نیشخند.

--

من تو پست قبلی یه چیزی نوشتم که هیلا خانوم تصحیحش کردن، واسه همین منم پاکش کردم که احیانا اگه کسی می خونه اون پستو به اشتباه من دچار نشه. آمریکایی ها برای خانوم ها از کلمه ی ma'am (همون madam تو حالت کمی informal تر (این طوری که تو سایت ها نوشتن البته)) استفاده می کنن لبخند. با تشکر از هیلا خانوم لبخند.

[ ۱۳٩٤/۳/٢٤ ] [ ٥:٠٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب گفتم که هنوز یه سری پست مونده راجع به سفر آمریکا.

اول اینکه گفته بودین از خود کنفرانس بگم، نه فقط از خوردنی هاش نیشخند.

باید بگم که کنفرانسه خیلی خوب بود. اینکه آدم تمام کله گنده های رشته شو تو دنیا، تمام اونایی که یه بار اسمشونو تو مقاله ها خونده، تمام اونایی که اسماشونو شنیده، رو یه جا ببینه، خیلی حس خوبیه به نظرم لبخند. انگاری آدم تو کتاباس!

تمام آدمای مهمو نه تنها داره می بینه، بلکه بالقوه می تونه بره باهاشون حرف بزنه. البته اصولا بالفعل همچین چیزی امکان نداره نیشخند. چون نمیشه وقتی مثلا دو تا استاد دانشگاه MIT و Stanford دارن با هم حرف می زنن، شما برین بگین منم هستم، با منم حرف بزنین چشمک.

سطح کنفرانس هم که مثلا خیلی بالاس، وقتی یکی از بزرگترین کنفرانس های رشته تون باشه، مسلما بهترین ارائه ها هم اونجا ارائه میشه. ضمن اینکه تو رشته های کامپیوتر اصولا چاپ مقاله تو مجله ارزش نداره. البته منظورم ارزش علمی نیست، مسلما ارزش علمی زیادی داره داشتن مقاله تو مجله. اما وقتی سرعت علم زیاده، کسی ریسک نمی کنه چیزی رو بفرسته برای مجله. اون وقت تا اون بره تو روند چاپ و چاپ بشه، تا موقع ده تا بهتر از سیستم شما تو دنیا معرفی شده و دنیا از اون چیزی که شما تازه دارین چاپ می کنین رد شده!

واسه همینم هست که همه ی این کله گنده ها هستن تو این کنفرانسا. چون همه شون مقاله های کنفرانسی میدن که سریع سیستماشون به دنیا معرفی بشه و جا بیفته.

کنفرانس هم که کلا بین المللی بود مسلما و همه شرکت می کردن. این طوری نبود که بگم مثلا فقط استادای دانشگاهای آمریکا هست، یا حتی بگم بیشتر بچه های آمریکا بودن که ارائه میدادن. اصلا این طوری نبود. از همه جا بودن. از ژاپن، آلمان، سوئد و صد البته -به مقدار زیاد- از چین!

منم با کلی ایرانی دیگه و یه سری خارجی دیگه آشنا شدم که تو دانشگاهای مختلف درس می خوندن. اکثر ایرانی هایی که من دیدم، همه شون تو آمریکا درس می خوندن. چون ویزا گرفتن برای کنفرانس برای ایرانی های مقیم جاهای دیگه سخته. کنفرانس ددلاین داره و ممکنه ویزا انقد دیر صادر بشه که به کنفرانس نرسین و این اتفاق هم برای خیلی از بچه هایی که من دیدم اینجا افتاده. به عبارت دیگه من بین سه چهار نفری که می شناسم که برای کنفرانس توی آمریکا خواستن ویزا بگیرن، من تنها کسی بودم که موفق شدم به موقع ویزا بگیرم! بقیه یا نگرفتن، یا دیر گرفتن!

یه عالمه هم آگهی کار روی میز توی راهرو بود تو تمام مدت کنفرانس که می شد بری برداری. روی بعضی هاش هم با خودکار نوشته بود من تا فلان روز تو کنفرانس هستم با اسم فلان، اگه خواستین بهم مراجعه کنین، بیاین. البته شما هر زمان بخواین می تونین برای کار بهشون ایمیل بزنین، اون منظورش این بود که اگه سوالی داشتین و خواستین رو در رو صحبت کنین، بیاین پیشم.

خودتون هم می دونین دیگه، همه تو کنفرانس اسمشونو می اندازن گردنشون و راحت میشه طرفو پیدا کرد لبخند. البته من یه بار تو ایران رفتم کنفرانس، فک کنم کلا بهمون اسمامونو ندادن بندازیم گردنمون!خب بذارین اسماتونو آدم بدونه با کی داره حرف می زنه؟ از کدوم دانشگاه؟

خلاصه، این از کنفرانس لبخند.

--

اما در مورد متعلقات!

کلا تو آمریکا خیلی چیزای جالبی دیدم. بعضی جاها ایده هایی داشتن که من تو آلمان و صد البته تو ایران، ندیدم.

مثلا توی بزرگراهی که سه چهار تا لاین داشت، تو سمت چپی ترین لاین، به فواصل منظمی یه لوزی تو خالی کشیده شده بود. این لوزی معنیش این بود که این لاین فقط و فقط مخصوص ماشین هایی هست که بیشتر از یه سرنشین دارن. یعنی به این ترتیب مردمو تشویق می کردن که با ماشین تک سرنشین حرکت نکنن.

آخه تو آمریکا هم مثل ایران مردم بیشتر از وسیله ی نقلیه ی خودشون استفاده می کنن تا وسایل نقلیه ی عمومی. واسه همین همیشه هر کس یه ماشین ور میداره و برو که رفتیم! این جوری حداقل تشویق می شن یه نفر دیگه پیدا کنن و دو تایی با هم برن مسیرشونو.

برادر بزرگتر می گفت واقعا وقتی تو زمان شلوغی و ترافیک می خوای بری، این لاین واقعا تاثیر داره. چون با اینکه سه چهار تا لاین دیگه هم بود، زمان برگشتن از سر کار، ترافیک سنگینی میشه تو بزرگراها.

یه ایده ی دیگه ای که من ندیده بودم، یا شاید توجه نکرده بودم هیچ وقت تو اینجا یا ایران، این بود که جلوی ورودی به بزرگراه (یعنی خیابونی که از کنار به بزرگراه وصل می شد)، یه چراغ چشمک زدن بود که تقریبا هر یه ثانیه یا دو ثانیه، قرمز می شد و سبز می شد. یعنی بین این دو تا رنگ چشمک می زد. مسلما وقتی قرمز بود باید وای می ایستادی و وقتی سبز بود باید می رفتی. هدفش هم این بود که ماشینا دونه دونه به بزرگراه اضافه بشن و طوری نشه که یهویی مثلا پنج تا ماشین بخوان بلافاصله پشت سر هم وارد بزرگراه بشن. این ایده رو هم دوست داشتم لبخند.

--

دیگه اینکه تو آمریکا کلی انگلیسی یاد گرفتم تو همون چند روز. مثلا جلوی آسانسور وایستاده بودیم، آسانسور اومد، درش هم باز شد، ولی پر بود. دو نفر دیگه هم با من منتظر بودن. سوار نشدیم. وقتی آسانسور رفت، خانومه گفت it was full. آقاهه گفت They didn't want to cuddle up either. یاد گرفتم cuddle up اینجا یعنی نمی خواستن یه کمی جمع تر بشن. cuddle up خودش یعنی در آغوش گرفتن و چیزی تو این مایه ها.

دیگه اینکه چندین بار عبارت excuse us رو شنیدم. ما انقدر عادت کردیم به Excuse me که اصلا فکر نمی کردم واقعا این عبارت اولی وجود داشته باشه تو زبون انگلیسی! ولی خب داشت چشمک.

خب دیگه آموزش زبان انگلیسی بسه!

یه چیز دیگه که فهمیدم این بود که یه خورده سانتال مانتال بودن خانوما براشون مهمه. مثلا تو آلمان من اصلا مسئول بانکی ندیدم تا حالا که دامن داشته باشه. ولی اونجا نه تنها دامن داشتن، بلکه کفش پاشنه بلند هم داشتن و کلا شبیه اون چیزی که تو فیلم ها نشون میده! نمی تونم بگم این مدلی بودن خوبه یا بده. به نظرم خب از طرفی اینکه به خواسته های درونی خانم ها توجه بشه و مجبورشون نکنن مثل آقایون کت و شلوار یا پیرهن و شلوار بپوشن خوبه، ولی از طرفی ممکنه یه جور استفاده ی ابزاری از زن هم حساب بشه. فک می کنم این بحثیه که همیشه بوده و من الان نمی تونم بگم کدوم بهتره یا کدوم درسته ولی به هر حال این طوری بودن دیگه.

یه چیز جالب دیگه که دیدم، رفتار مسئول بانک (دقیقا یکی از مسئولینی که روز بعد که رفتیم پشت باجه دیدمش، یعنی آبدارچی یا چیزی تو این مایه ها نبود) بود. تو آلمان این طوریه که به محض اینکه یه صف طولانی تشکیل میشه جلوی باجه، یه مسئولی رو می فرستن، میاد از تک تک آدمایی که توی صف وایستادن سوال می پرسه شما کارتون چیه؟ من می تونم کمکتون کنم؟ مثلا اگه کسی فقط سوال داره، سوالشو می پرسه و میره و به این ترتیب صف کوتاه تر میشه.

اما اینجا نه تنها خانومه سوال می پرسید که اگه میشه کمکشون کنه، بلکه ازشون هم می پرسید آب نمی خواین؟ تشنه نیستین؟ آب بیارم براتون؟ تازه جالب بود اینو در حالی می پرسید که فلاسک آب جوش، چای لیپتون و لیوان اونجا روی میز بود برای مشتری ها.

خیلی دیگه مشتری مدار بودن. البته نمی دونم تمام بانک ها این طورین یا فقط این یکی این طوری بود، ولی هرچی بود خیلی خوب بود لبخند.

--

دیگه اینکه هر وقت سوار شاتل می شدیم (شاتل یه ون بود)، موقع پیاده شدن، راننده سریع می اومد درو برامون باز می کرد. حتی یه بار یه خانوم مسنی با دامن و کلا سانتال مانتال می خواست پیاده بشه، آقاهه براش یه چهارپایه ی کوچیک گذاشت که راحت پیاده بشه. چهار پایه رو هم نه که از جایی بره پیدا کنه و بیاره ها. تو عقب ماشینش داشت کلا برای همچین مواقعی. از اون پلاستیکی ها که توت حموما پیدا میشه.

به نظرم این صحنه خیلی فیلمی (یعنی از اونا که تو فیلما می بینه آدم) بود! یه آقایی درو برای خانومه باز کرده، چهارپایه هم براش میذاره که خانومه پیاده بشه. تازه می خواست کمکشم بکنه.

--

فعلا دیگه چیزی از این قضایای آمریکا به ذهنم نمی رسه. فک می کنم یه پست عکس هم بذارم دیگه کامل بشه لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/٢۳ ] [ ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روز آخر فقط مخصوص برگشتن بود. کار خاصی نداشتیم. فقط یه مبلغی دلار بود که باید یورو می کردیم و من برمی گشتم.

روز قبلش رفتیم بانک، چیزی حدود 800 یورو بود. برادر کوچیک تر گفت می خوام انقد یورو بگیرم. بانک گفت ما یورو نداریم. باید سفارش بدیم. امروز سفارش می دیم، فردا میارن.

گفتیم باشه فردا میایم می گیریم. جالب بود که این بانک ساعت 10 باز می کرد!! اولین باری بود می دیدم یه بانک انقد دیر باز می کنه. اصولا بانک یه جوری باز می کنه که مردم اول برن بانک کارشونو انجام بدن، بعد برن سر کار، ولی خب این بانکه دیگه خیلی باکلاس بود، مثل باکلاسا دیر می اومد باز می کرد چشمک.

روز آخر (الان دیگه نمی دونم بگم امروز یا دیروز، الان آلمانم، روز و شبمون فرق کرده!) ساعت 10:20 اینا را افتادیم، نزدیکای یازده رسیدیم بانک، قبلش هم رفتیم بنزین زدیم که یه کمی دیر شد. پولو از بانک گرفتیم و رفتیم فرودگاه.

برادر کوچیک تر منو فرودگاه گذاشت، خداحافظی کردیم و اون رفت سر کارش. اونجا اولین لحظه ای بود که دلم گرفت. وقتی برادر کوچیک تر از آلمان رفت من ندیدمش. الان که فکر می کردم ممکنه دوباره تا چند سال کلا همو نبینیم، اصلا حس خوبی نبود.

طفلکی اینایی که میرن آمریکا واسه تحصیل، همه شون از این ویزای آمریکا می نالن. خیلی سخته آدم بدونه پنج سال توی یه قاره زندونیه. ولی خب این طوریه دیگه.

تو فرودگاه نشستم تااااااا وقت پروازمون شد نیشخند.

این دفعه پروازم فرق داشت، با یه هواپیمای فرانسوی اومدم پاریس، از پاریس اومدم آلمان. پرواز این دفعه طولانی تر بود ده ساعت و 50 دقیقه تو هواپیما بودم. اصلا تموم نمی شد هرچی می گذشت!

جالب بود که وقتی رو هوا بودیم، هوا روشن بود هنوز، چون ما عصر راه افتادیم. مسئولای هواپیما اومدن به همه گفتن پرده ها رو بکشن پایین که نور نیفته. اول با خودم گفتم خب شاید کسی بخواد بیرونو نگاه کنه، چرا همه باید ببندن؟ بعد دیدم واقعا حق داشتن. تمام طول راه مسیر روشن بود، هر وقت کسی یه پرده رو یه ذره می داد بالا ببینه چه خبره، بدجوری نور می زد تو هواپیما. آخه مثلا 5 ساعت بعد از اینکه ما از آمریکا اومدیم، هوا اونجا رو به تاریکی بود، ولی ما داشتیم به اروپا نزدیک می شدیم که دیگه صبح شده بود! و به این ترتیب نماز صبح منم پرید! من تو هواپیما مغرب و عشا رو خوندم، وقتی رسیدم پاریس ظهر بود خنثی.

بعدش هم دوباره یکی دو ساعت تو هواپیما بودم، بعدش هم یکی دو ساعت تو قطار. ساعت 4.5 عصر بود تقریبا که رسیدم خونه. خستگیمو نگرفته، دوباره ساعت یه ربع به شیش راه افتادم رفتم جلسه ی گروه لبخند.

ساعت هشت هم جلسه ی گروه تموم شد و اومدم خونه لبخند.

الان یه عالمه ایمیل دارم که باید جواب بدم، یه عالمه کار دارم که باید بکنم، فردا باید برم ویزامو تمدید کنم، صبح ساعت 11.5 هم با استاد قرار اسکایپی دارم.

ان شاءالله که همه اش به خوبی و خوشی انجام بشه لبخند.

--

هنوز دو سه تا پست دیگه باید راجع به این مسافرت بنویسم تا پرونده اش بسته بشه چشمک!

 

[ ۱۳٩٤/۳/٢٢ ] [ ٩:٥٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 اینو تو فرودگاه سانفرانسیسکو نوشته بودم. ولی الان کاملش کردم دیگه:

--

ببخشید که این چند روز نشد بنویسم. آدم وقتی مهمونه خیلی اختیارش دست خودش نیست که کی بخواد بنویسه، کی بخواد بخوابه، کی بخواد بخوره یا هر کار دیگه ای بکنه! این شد که هی نمیشد بیام.

روز یکشنبه برادر کوچیک تر منو برد لب دریا دوباره. کلا اینجا همه جاش دریا و خلیج و از این چیزاس دیگه. اقیانوس که به این راحتی یهویی تموم نمی شه چشمک.

ناهار هم رفتیم یه جا غذای دریایی سفارش دادیم. با اینکه یه خورده بازم نسبت به آلمان گرون تر بود (حدود 18 تا 25 دلار بود غذاش) ولی خب خیلی خیلی ارزون تر از اون جاهای دیگه ای بود که من رفته بودم. آخه اینجا غذای خیلی بهتر و بیشتری می داد و رستورانش هم شلوغ تر بود، ضمنا زنجیره ای هم بود.

غذاش واقعا عالی بود به نظرم. واقعا خیلی زیاد بود، دیگه مطمئن شدم آمریکایی هم خیلی بیشتر می خورن. حتی از ما ایرانی ها هم بیشتر می خورن نیشخند.

یه روز هم رفتیم همین دور و بر شهرشونو بهم نشون داد. ناهار هم رفتیم یه سلف سرویس چینی مینی. همه جور غذا داشت البته. ورودیش نفری 9 یورو بود. هرچی می خواستی می خوردی دیگه. حتی دسر و نوشیدنی هم جزوش بود. خیلی خیلی خوب بود. البته نامردا غذا رو چرب کرده بودن که آدم زیاد نتونه بخوره چشمک.

من در نظر داشتم درست و حسابی از کیک های دسرش بخورم، ولی با همون غذاش انقد سیر شدم که فقط یه تیکه کیکو به زور خوردم. کیکش خوب بود، ولی خیلی شیرین بود. کلا ذائقه ی شیرینی دارن فک کنم! یه بیسکوئیت هم یه بار تو شهر خریدم، یه جوری بود که من دو سه روزی که خونه ی برادر کوچیک تر بودم ازش به صورت هر گاز به منزله ی یه قند استفاده کردم (برادر کوچیک تر چاییشو تلخ می خوره، کلا قند نداش تو خونه اش!)، آخرش یه دونه بیسکوئیت تموم نشد!!

اندازه ی نصف حبه ی قندشو گاز می زدم، باهاش نصف لیوانو می خوردم خنثی.

شب هم با برادر کوچیک تر و دوستاش رفتیم بیرون frozen yogurt خوردیم. فک نمی کردم دقیقا مزه ی بستنی بده، ولی دقیقا بستنی بود. تازه برادر کوچیک تر می گفت چون این کالریش کمتره، مردم اینو می خورن به جای بستنی! با خودم گفتم خب یه کمی از شیرینی بیسکوئیتاشون کم کنن، لازم نیست بستنی نخورن!

این مغازه ای که ماست یخزده (!) داشت، یه سری لیوان های خیلی کوچیک، اندازه ی دو بند انگشت یا شاید کمی بزرگتر داشت که می شد باهاش تست کنی. همه ی دستگاهای بستنی ها هم همونجا بود با طعم های مختلف. خودت تست می کردی، بعد یه لیوان بزرگ برمی داشتی از هر کدوم که دوست داشتی یا ترکیبی که دوست داشتی پر می کردی. آخرش وزنی حساب می کردن قیمتو.

من که دیدم اگه همه شو امتحان کنم سیر میشم، فقط یه تعدادیشو امتحان کردم! آخه فک می کنم 13 تا 15 تا مزه ی مختلف داشت! فک کن از هر کدوم اندازه ی یکی دو بند انگشت بخوری، خب دیگه بعدش آدم چی می تونه بخوره؟!!سوال

وانیلی رو که تست نکرده برداشتم لبخند. اصولا بستنی از نظر ما ایرانی ها یعنی وانیلی! یکی دو تا شکلاتی و از این چیزا هم بود که ریخت روش. ولی بقیه درست و حسابی از همه ی رنگ ها پر کردن لیواناشونو. اناریشو هم بهم توصیه کردن، ولی من خوشم نیومد زیاد. البته بد هم نبود. توصیه می کنم اگه جایی رفتین ماست یخزده می فروخت، امتحان کنین اناریشو، خیلی ها دوست داشتن چشمک.

بعد از خوردن بستنی یکی از بچه ها گفت بیاین بریم خونه ی ما. رفتیم خونه ی اونا. اونم یه دختر مجرد بود که با یه دختر دیگه هم اتاقی بود. الان مامان و خواهر و برادر هم اتاقیش مهمونشون بودن. یه ماهی بود اومده بودن و یکی دو هفته دیگه هم هنوز قرار بود باشن. خونه ی مهموناشون تو همین آمریکا بود، ولی یه شهر دیگه.

خلاصه، یکی دو ساعتی هم پیش اونا نشستیم و صحبت کردیم. بعد هم راهی خونه ی خودمون شدیم لبخند.

دوشنبه برادر کوچیک تر می خواست بره سر کار، منو برد گذاشت تو یه outlet، گفت عصری از سر کار میام دنبالت. وقتی منو پیاده کرد ساعت تقریبا یازده بود. گفت 4.5 اینا میام دنبالت. ساعت 5 که اومده بود من نصف خریدام مونده بود هنوز!

انقد مارکای خوب بود، همه هم با تخفیف که آدم نمی دونست کدومو بخره! اونم تخفیف های خیلی خوب. Tommy تخفیف های خیلی خوبی زده بود. اول رفتم یه تی شرت برای همسر از تامی ورداشتم با قیمت حدود 20 دلار، بعد رفتم یه دور زدم، دیدم چیز بهتری پیدا نمی کنم از اونجا، اومدم یه بلوز کاموایی هم برای همسر گرفتم. به خانومه گفتم میشه اون یکی رو پس بدم، دوباره بردارم؟ آخه می خوام توی یه رسید باشه*. آخه می ترسیدم اون طوری به حداقل لازم برای Tax free نرسیده باشه. گفت باشه. اون یکی رو پس گرفت، دوباره توی یه رسید دیگه هر دو تا رو نوشت.

یه لباس Polo هم برای همسر خریدم. بعد رفتم دیدم Calvin Klein تخفیف های مشابهی زده. نمی دونستم کدوم مارک بهتره. فکر کردم که پولو بهتر بوده. وقتی ظهر رفتم تو مک دونالد که غذا بخورم به همسر پیام دادن تو وایبر که کدوم بهتره؟ گفت کالوین کلاین بهتر بوده. بهش میگم ببرم پس بدم، از اون یکی بگیرم؟ (انتظار من از همسر: نه عزیزم، مهم نیست، دستت درد نکنه زحمت کشیدی همینم خریدیم. )جواب همسر: آره اگه میشه ببر پس بده، اگه نه که ولش کن خنثینیشخند.

منم نبردم پس بدم نیشخند. آخه پولو هم مارک خیلی خوبیه. منم خیلی خسته بودم و کلی هم فروشگاه مونده بود که می خواستم برم. برا خودم قصد نداشتم چیزی بخرم تا اینکه وقتی با همسر صحبت کردم بهم یاد آوری کرد که من به کفش و شلوار لی و یه بلوز خیلی احتیاج دارم. راست هم می گفت. مخصوصا اون دو تای اولیشو نیشخند. واسه همین دیگه دیدم حس و حال اینو ندارم که برم درگیر انجام کارهای پس دادن و این حرفا بشم.

دوباره رفتم تامی، یه دونه شلوار لی ورداشتم از قسمت خفیفی ها که دقیقا فیت سایز من بود! جالب بود که من بر اساس سایز هم برنداشتم. چون سایزهای آمریکایی فرق داره. مثلا نوشته 8 9 که من اصلا نمی دونستم اینا چنده تو سیستم اروپایی. چشمی یه نگاه انداختم و حدس زدم اندازه ام باشه که بود خدا رو شکر لبخند.

دیگه بعد از اون افتادم دنبال کفش ولی مگه پیدا میشد؟ صد بار همه ی فروشگاها رو رفتم، از هیچ کدوم هیچی نمی پسندیدم. بعضی مارکا رو که نمی شناختم اصلا جرئت نداشتم برم. گفتم شاید چیزی خریدم و بعد هم خوب نبود. نه میشه پس داد، نه میشه کاری باهاش کرد. کفش هم که ارزون نیست. آدم کلی پول بده، بعد دو روز نتونه پاش کنه، واقعا حیفه.

اینترنت هم نداشتم. هوا هم داغون گرم بود. سی درجه اینا بود، تو هوای شرجی اونجا. ساعت 4.5 شده بود و قرار بود برادر کوچیک تر بیاد جلوی فروشگاه نایک دنبالم، اون وقت من کلا توی یه بلوک دیگه بودم نیشخند.

اینترنت هم که نداشت به سلامتی که بهش اطلاع بدم یه کمی وایستا تا من بیام. دیگه رفتم سر قرار. حدودا ده دقیقه دیر رسیدم، ولی کسی نبود. رفتم جلوی Starbucks (استارباکس همیشه اینترنت مجانی داره) که اینترنت گوشیم وصل بشه. چک کردم، دیدم برادر کوچیک تر گفته تو ترافیکه و دیرتر میاد.

منم تا موقع رفتم یه گوشه موشه ای نماز خوندم و برگشتم جلوی همون استارباکس. بهش هم گفتم بیا اینجا. من جاهای دیگه اینترنت ندارم. نمی تونیم با هم تماس بگیریم.

ساعت 5:15 اینا رسید بالاخره. قبلش بهش گفته بودم من هنوز خریدام مونده. بیچاره از سر کارش هی هر یه ساعت یه بار به من پیام می داد اوضاع خوبه؟ خلاصه، خودش تو اون پیاما گفته بود که اگه خریدات تموم نشد اشکالی نداره، منم که اومدم میتونیم بریم چند ساعتی بچرخیم.

وقتی اومد انقدرررررر فروشگاها رو گشتیم که خدا می دونه. دریغ از اینکه من یه دونه کفش بخرم. حتی بلوز هم همین طور! یه فروشگاه رفتیم فک کنم من پنج شیش تا لباس انتخاب کردم، آخرشم هیچ کدومو نخریدم. جالب بود که همه شونو هم می گفتم خوشگلن نیشخند.

تماااااام فروشگاهای کفش رو چند بار رفتیم. برادر کوچیک تر با گوشیش ور می رفت، گفتم چیکار می کنی؟ میگه نگاه می کنم ببینم تا ساعت چند اینجا بازه. تا 9 بازه. آخر سر که می خواستیم برگردیم، گفت همین نایکو رفتی؟ گفتم نه خنثی. رفتیم نایک، ساعت یه ربع به نه بود، طرف داشت پیج می کرد می خوایم ببندیم لطفا خریداتونو بیارین دم صندوق که بالاخره من رضایت دادم یه کفش بخرم چشمک.

حالا اتفاقا کفشه هم شدیدا ورزشیه. من تمام فروشگاها رو رد می کردم کفشاشونو می گفتم اینا واسه دویدن خوبه، من می خوام تو شهر بپوشم. حالا یه کفش خریدم کَفِش و دور و برش و حتی بنداش همه فسفری خنثی نیشخند.

خلاصه دیگه آخر وقت اونم خریدیم و راهی خونه شدیم.

هرچی اونجا برادر کوچیک تر بهم گفت اینجا همه چی مفته بیشتر وردار، گفتم نه، همینا بسه. ضمن اینکه داشتم دنبال کفش هم می گشتم و اعصابم خورد شده بود که پیدا نمی کنم.

ولی بعد که اومدیم خونه واقعا پشیمون شدم که بیشتر نخریدم. شلوار لی های مارک های خیلی خوبی مثل کالوین کلاین 20 دلار بود. همه ی اینایی که من با این قیمت می خریدم، مثلا قیمت اصلیشون 50 60 به بالا بود. تازه اینا تو آلمان گرون ترن.

ولی خب من اون موقع اونقدر درگیر خرید همون کفش و بلوز آخری شدم که اصلا حوصله ی اینکه چیزای دیگه رو نگاه کنم نداشتم. اونم چیزایی که یه نسخه ازشون خریده بودم!

آه از نهادم وقتی بلند شد که اومدم خونه دیدم هر دو باری که از تامی خرید کردم، بهم ده درصد تخفیف خرید از کالوین کلاین داده! ولی خب دیگه راهش دور بود، ما حدود یه ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم، نمی شد فرداش دوباره برم.

--

فرداش رفتیم سان فرانسیسکو که این همه اسم و تعریفشو شنیدیم. به نظر من که اسمش هم باکلاس میاد. برا شما این طوری نیست؟متفکر

رفتیم گلدن گیتو دیدیم و باهاش یه سری عکس گرفتیم. بعدش  دوباره رفتیم لب دریا و اسکله و از این حرفا. یه زیردریایی هم اونجا بود که نرفتیم توش، ولی تور داشت برای داخلش. از همون بیرون ازش عکس گرفتیم و برگشتیم لبخند. ان شاءالله سر فرصت عکسا رو آپلود می کنم.

سر راه یه سوغاتی هم خریدیم. سوغاتی ای که خریدیم (که البته در واقع میشه گفت یادگاری بود، چون واسه خونه ی خودمون خریدم چشمک) یه قاب عکسه که بالاش نوشته سان فرانسیسکو و دور و برش هم نمادهای سان فرانسیسکو رو داره.

حالا من هی از این قاب عکسا ور می داشتم، هی برادر کوچیک تر می گفت این زشته. آخرش بهش گفتم خب الان این چیش زشته؟ میگه عکس توش خنثی. دیدین که توی قاب عکسا همیشه یه عکس به صورت پیش فرض هست! اونو می گفت. البته عکس توش بد نبود، همونم عکس گلدن گیت بود. ولی اصولا تو این مدل خریدا هدف خرید قاب عکسه، نه خود عکس.

خلاصه، بعد از همه ی این کارا، برگشتیم که بریم ناهار بخوریم و بریم خونه. تا خواستیم ناهار بخوریم، ساعت 4 5 اینا شده بود. آخه خونه ی برادر کوچیک تر دقیقا تو سان فرانسیسکو نبود و باید یه مدتی راه می رفتیم تا اونجا. علاوه بر اون، برادر کوچیک تر یه رستوران ایرانی می خواست ببره منو که خودش هفت هشت مایل دورتر بود از خونه شون! این شد که دیر شد تا رفتیم ناهار بخوریم.

اولین رستوران ایرانی ای بود که می دیدم درشت روی درش نوشته حلال (البته من کلا تو آلمان زیاد رستوران ایرانی نرفتم، ولی همون هایی که دیدم هیچ کدوم ننوشتن یا حداقل اون قدر درشت نبوده که به چشم من بیاد). حتی داخلش هم فکر می کنم جاهای مختلف اینو نوشته بود.

یه خوبی رستوران ها توی آمریکا این بود که آب مجانی بود کلا. حتی تو فرودگاه هم آب سرد کن دارن مثل ایران. کسی آب نمی خره لبخند.

خلاصه، دیروزمون هم به این ترتیب گذشت.

--

* وقتی شما ساکن یه کشور نیستین و مسافرتی میرین اونجا. موقع برگشت می تونین مالیات هایی که به چیزایی که خریدین (غیر از خوراکی) وارد شده رو پس بگیرین. برای این کار باید موقع خرید فروشگاه بهتون رسید بده + یه فرم Tax free یا Duty free. ضمنا هر کشوری یه قانونی داره، مثلا هر فاکتور نباید کمتر از 25 یا 50 یورو باشه (مبلغشو هر کشوری خودش تعیین می کنه).

--

موقع خرید لباسا از فروشنده ها می پرسیدم فرم tax free دارین، هیچ کدوم نداشتن. یکیشون گفت برو با مدیر اوت لت صحبت کن، شاید اون برگه ای داشته باشه که بهت بده یا راهنماییت کنه. تا وقتی من یادم اومد و برادر کوچیک تر اومد از ساعت اداری گذشت و ما هم کلا بی خیال پس گرفتن مالیاتمون شدیم.

تو فرودگاه هم نگاه کردم، مارک معروفی که بشناسم ندیدم که بخوام ازش خرید کنم. آخه بعد از گیت دوم که رد میشین هرچی فروشگاه هست قیمت هاش بدون مالیاته.


[ ۱۳٩٤/۳/٢۱ ] [ ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روز دوم من زیاد نرفتم کنفرانسو. صبح با شاتل ساعت 10 راه افتادم. در نتیجه تقریبا 10:20 اینا رسیدم که دیگه نمی شد برم تو. ضایع بود. ده و نیم هم زنگ تفریح بود. بنابراین، یه کمی از میوه هایی که برای زنگ تفریح گذاشته شده بود تناول کردم و منتظر شدم تا session بعدی که ساعت یازده بود شروع بشه لبخند.

قبل از اینکه جلسه شروع بشه، رو یه صندلی نشسته بودم که یه خانومی اومد کنارم نشست و سر صحبتو باز کرد. رومانیایی بود که تو ایرلند استاد بود.

اصلا از این آدمایی که فکر می کنن باز کردن سر صحبت با حرف زدن راجع به حجاب و روسری و اینکه ایرانی هایی که می شناسن روسری نمی پشون چیز خوبیه خوشم نمیاد.

تمام پنج دقیقه ای که داشت صحبت می کرد رو اعصاب من بود. شما سنتی تر از اونایی که من می شناسم هستین احتمالا. چرا حجاب دارین؟ این بخشی از سنت منطقه ی زندگی شماست؟ از نظر جغرافیایی شما تو قسمت مذهبی ای زندگی می کنین؟ کلا سوالاش تو این مایه ها بود.

ساعت یازده رفتم یکی دو تا ارائه گوش دادم تا ساعت دوازده شد و دوباره زنگ تفریح شد برای ناهار. رفتم ناهار خوردم، بعدش دیگه گفتم برم هتل. آخه می خواستم پنج اینا دیگه راه بیفتم برم فرودگاه.

ساعت پنج دقیقه به دو رفتم داخل همون هتلی که نزدیک ایستگاه شاتل بود و به مسئولش گفتم میشه برای من یه زنگ بزنین؟ تلفنو گذاشت گفت خودت زنگ بزن. گفتم نه، آخه باید آدرس بدین، ممکنه من نتونم. گفت من قانونا اجازه ندارم برای شما زنگ بزنم. اما خودت می تونی. منم گفتم باشه، تشکر کردم و خودم زنگ زدم به هتلم. گفت پونزده دقیقه دیگه شاتل میاد.

رفتم پایین منتظر شدم، شاتل نیومد. بعد تقریبا یه ربع به سه بود، گفتم باید دوباره زنگ بزنم دیگه. کلا دیگه دستم اومده بود تو همون چند روز که ساعت x:15 اینا همیشه شاتل میاد (اگه قرار باشه بیاد). یعنی وقتی 2:25 اینا رد شد، دیگه مطمئن بودم باید تقریبا یه ساعت دیگه وایستم.

این دفعه با بدبختی آنلاین خودم زنگ زدم. گفتم من تقریبا یه ساعت پیش به شما زنگ زدم، ولی هیچ شاتلی نیومده. آقاهه یه کمی با همکاراش صحبت کرد و در نهایت گفت 3:15 میاد.

3:15 اومد. راننده پرسید شما نیم ساعت پیش زنگ زده بودین؟ گفتم من یه ساعت و نیم پیش زنگ زدم! به نیم ساعت پیش تماس مجددم بود.

خلاصه، منو رسوند هتل. منم وقتی رسیدم رفتم به مسئولی که اونجا بود گفتم ببین حالا که دیر اومدین دنبال من و قضیه تموم شد، ولی برای هتل خودتون اصلا این طوری خوب نیست. پریروز هم دقیقا راس همین ساعت، دقیقا همین اشتباه تکرار شد. من فکر می کنم یه مشکلی هست تو کارتون.

تایید کرد، گفت آره حق با شماست، من حتما پیگیری می کنم ببینم کی اون زمان کار می کرده و قضیه چی بوده. ممنونم که گفتی.

بعد رفتم بالا، دیدم کارتم کار نمی کنه، در باز نمیشه.

اونجا یهویی دوزاریم افتاد که من هتلو تا پنجم داشتم، نه تا شیشم خنده. یعنی من باید ساعت 12 تخلیه می کردم!

روز اول که کارتو بهم داد خانومه، پشتش تاریخ تخلیه مو نوشت 6/5. منم فک کرده بودم تا شیشمه نیشخند.

خلاصه، رفتم پایین و گفتم کارتم کار نمی کنه. گفت اتاقو تا چندم داشتی؟ گفتم من فکر می کردم تا شیشم داشتم، ولی الان شک دارم، فکر می کنم اشتباه کردم. به هر حال من الان می خوام تخلیه کنم (اون موقع ساعت 4 بود تقریبا). گفت چیزی داری تو اتاق؟ گفتم فقط چمدونم هست (صبح همه چی رو جمع کرده بودم، فقط یه برس و مسواک و یکی دو تا چیز این طوری روی میز بود، بقیه ی چیزا همه تو چمدونم جمع شده بود).

کارتو برام فعال کرد و گفتم برام زنگ بزن تاکسی، من الان میام. گفت باشه. یه کمی صبر کردم، برام زنگ زد تاکسی، بهم گفت الان میاد.

منم سریع رفتم بالا، خرت و پرت های آخری رو ریختم تو چمدون. کیف معمولیمو  گذاشتم تو چمدون، محتویاتشو ریختم تو کوله ام، تند تند عین برق و باد نماز خوندم و رفتم پایین.

باید کارت پروازمو هم پرینت می گرفتم. از آقاهه پرسیدم، گفت با کامپیوترای همین جا بفرست رو پرینتر. رفتم فرستادم، بعد اومدم گفتم پرینتش اومد؟ یه خانومی اونجا بود، گفت نه، باید بفرستی روی پرینتر dell، دوباره رفتم فرستادم رو پرینتر و سریع پرینت شد کارت پروازم.

بعد دیگه اومدم نشستم رو مبل توی لابی تا تاکسی بیاد. سه چهار دقیقه بعدش تاکسی اومد و منو تا فرودگاه رسوند.

راننده تو راه هم باهام صحبت می کرد، عین ایران بود این رفتارشون! ازم پرسید الان برمی گردی ایران؟ گفتم نه، میرم آلمان. گفت پناهنده ای؟! گفتم نه، درس می خونم.

ازم پرسید پروازت با کدوم شرکته؟ بهش گفتم و منو برد جلوی دری که دقیقا جلوی همون شرکت بود پیاده کرد. موقع پیاده شدن گفت با کارت میدی یا نقدی؟ منم گفتم نقدی. تاکسی مترش زده بود 65 و خورده ای. منم هفتاد یورو بهش دادم. هیچی بهم پس نداد! بقیه اش انعام حساب میشد!

ازش رسید خواستم، رسیدی که بهم داد همون 65 و خرده ای رو نوشته. حالا من نمی دونم این پولای انعامی که از من گرفته میشه رو من چطوری از دانشگاه پس بگیرم!!

نتیجه گرفتم از این به بعد هرجا رفتم باید کارت بزنم.

رفتم بارمو تحویل دادم و رفتم تو صف چک هایی که بود. چک آمریکا با آلمان فرق داره. تو آلمان همیشه می گن لپ تاپتو در بیار از تو کیفش، بذار توی یه سبد جدا و بذار روی دستگاه. اما تو آمریکا مدام یه نفر داد می زد لپ تاپا رو نمی خواد در بیارین از تو کیفتون نیشخند. اما به جاش باید کفشامونو در می آوردیم و می ذاشتیم تو سبد که بره تو دستگاه چک بشه. تو آلمان فقط اگه کفش ها ساق دار باشه میگن در بیار.

خلاصه، از چک اول که رد شدم، دیدم اون بالا درست نوشته هر کسی که از این قسمت عبور می کنه، ممکنه مجددا چک امنیتی بشه (در واقع هشدار داده بودن که ممکنه ما چهل بار چکتون کنیم!!). خلاصه خدا رو شکر چک بعدی چیز خاصی نبود و راحت رد شدم.

پروازمون حدود 35 دقیقه با تاخیر راه افتاد. جالب بود که من به برادر کوچیک تر گفته بودم هر وقت بخوام راه بیفتم بهت خبر میدم. درست پنج دقیقه به پایان زمان رفتن به گیت من لپ تاپمو جمع کرد، یه نگاه به تابلو انداختم که پرواز ما رو نوشته بود On time، به برادر کوچیک تر تو وایبر پیام زدم و راه افتادم، رفتم سوار هواپیما بشم.

ولی آخرش با کلی تاخیر راه افتادیم.

وقتی رسیدم، هنوز منتظر بودم چمدونمو بگیرم که دیدم برادر کوچیک تر اومد سلام کرد! دیگه احوال پرسی کردم و صبر کردیم تا چمدونم اومد و بعد با هم رفتیم خونه.

خونه ی برادر کوچیک تر خییییلی کوچیک بود. این خونه رو موقتی داره چون کلا الان موقتی تو این شهره برای دو سه ماه. خونه ی خودشون یه جای دیگه است.

ساعت 12 بود که گفتیم تا نخوابیدیم یه صحبت با مامانم اینا بکنیم. آخه اختلاف ساعت با ایران یه جوریه که نصف شب بهترین موقع است برای صحبت کردن.

یه ده دقیقه ای با مامان و بابام حرف زدیم و بعد رفتیم بخوابیم.

صبح من ساعت شیش دیگه بیدار بودم. اتفاقا برادر کوچیک تر هم صبح زود بیدار شد. گفت بریم بغل اقیانوس، بعد هم بریم یه جایی به اسم seventeen mile drive. البته اونم خودش بغل اقیانوس بود. ولی خب قسمت های مختلفی که جذابیت های متفاوتی داشتن لبخند.

مثلا یه قسمت ساحلش شنی بود، یه قسمت صخره داشت و محل زندگی فک ها بود. خلاصه، جاهای قشنگی بودن لبخند.

ظهر هم رفتیم یه جایی همون نزدیکی ها غذای دریایی خوردیم. من خیلی راضی بودم. ظاهرا آمریکایی ها غذاهاشونو خوب مزه دار می کنن لبخند.

(حالا این وسط یه خاطره ای هم که برادر کوچیک تر تعریف می کرد براتون بگم. می گفت یه بار با خانومم رفتیم رستوران، اون غذای دریایی سفارش داد. یه بشقاب براش آوردن با یه سری مخلفات + 4 دونه میگو. دقیقا 4 دونه. غذاش خیلی کم بود. خوردیم، تموم شد، رفتیم به مسئولش گفتیم آقا این خیلی کم بودا. 4 تا دونه میگو همه اش؟!! طرف رفت پیش مدیرش، مدیرش اومد با کلی عذرخواهی و این حرفا که ببخشید، بفرمایید تا ما الان براتون یه بشقاب اضافه بیاریم. دوباره نشستیم، دیدیم یه بشقاب آورد طرف، بدون هیچ گونه مخلفاتی، دو تا دونه میگو توش بود خنده. بشقاب به اون بزرگی با دو تا دونه میگو! بعد هم عذرخواهی کرد و گفت ما استانداردمون پنج تا دونه میگو بوده، چرا براتون 4 تا آوردن؟ ببخشید، اشتباه کردن!!)

خلاصه، با اینکه من می ترسیدم برای منم چهار تا دونه میگو بیارن همه اش، اما غذام خوب بود و خیلی هم زیاد بود لبخند.

بعد از ناهار راه افتادیم به سمت خونه ی واقعی برادر کوچیک تر اینا! همون که گفتم یه جای دیگه است. تقریبا دو ساعتی تو راه بودیم. سر راه هم یه کمی گیلاس از فروشنده ی یه مزرعه خریدیم. خیلی از مزرعه ها بغلشون یه فروشگاه خیلی کوچیک زدن که محصولات مزرعه شونو می فروشن.

وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته بودیم. برادر کوچیک تر رفت خوابید، ولی من بیدار موندم و سعی کردم یه کمی به کارای دانشگاهم برسم.

برای شام از آش های خوشمزه ای خوردیم که همسر برادر کوچیک تر پخته بود و تو فریزر گذاشته بود لبخند.

بعد از شام نشستیم یه کمی قندپهلو نگاه کردیم. یه قسمتشو نگاه کردیم، قسمت دومو که زدیم من زود خوابم برد و تا آخرش ندیدم. وقتی تموم شد، برادر کوچیک تر بیدارم کرد که برم سر جام بخوابم.

رفتم سر جام خوابیدم، دوباره صبح از سعت 5:30 بیدار بودم!! من نمی دونم چرا این طوری شدم اینجا!!

حالا ببینیم امروزو کجا بریم. امروز یکشنبه است، جای خیلی زیادی نمی تونیم بریم.

 

[ ۱۳٩٤/۳/۱۸ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز روز اول کنفرانس خودمون بود، همونی که من توش ارائه داشتم.

صبح می خواستم با شاتل ساعت 9 برم، که احتمالا با این حساب حداقل صحبت های سخنران مدعو رو از دست می دادم. ولی آخرش تصمیم گرفتم همون ساعت 8 برم که ببینم چه خبره.

شاتل یه کمی دیر حرکت کرد، تا رسیدم ساعت 8.5 اینا بود. یه سری کارگاه هم که مال کنفرانس قبلی بودن، یه کارگاه دیگه هم بود که برای خودش مستقل بود. هر کدوم هم توی یکی از اتاق های جلسه بودن.

یه سری صبحانه هم گذاشته شده بود که نوشته بود فقط برای شرکت کننده های کنفرانس فلانه، همون کنفرانسی که دیروز بود. ولی چون امروز روز کارگاهاش بود و من توی کارگاهاش شرکت نکرده بودم، دیگه چیزی نخوردم (البته فک نکنین خیلی بر هوای نفسم غلبه کردما، کلا گشنه ام هم نبود، تو هتل کلی خورده بودم نیشخند). ولی تا آخرش برام سوال بود که آیا برای منم بوده یا نه نیشخند.

رفتم سراغ کنفرانس خودمون. هنوز تازه رفته بودم تو که دیدیم یکی از بچه های دانشگاه دومم هم اومد، اونم دانشجوی دکترائه و با استاد من کار می کنه. سلام کرد و گفت تو اینجا می شینی؟ گفتم آره. یه خورده عقب بود، ولی من کلا زیاد دوست ندارم به تابلو نزدیک باشم، نورش چشممو اذیت می کنه.

سخنران مدعو مال یکی از دانشگاهای ایتالیا بود. خیلی تلفظاش جالب بود کلا، مثلا می گفتم تُلک (talk) یا پیکچور (picture). البته فکر می کنم تلفظای ما هم یه چیزی تو همین مایه هاس ها، فقط جاهایی که ما اشتباه می کنیم با آدمای ملیت های دیگه فرق داره چشمک.

من خیلی موضوع کارشو دوست داشتم. بعد از ارئه های دوره ی اول، رفتم باهاش صحبت کردم. گفت ما تو گروهمون الان جای خالی نداریم، اما یه دانشگاه تو هلند و یه دونه تو آمریکا می شناسم که روی موضوعات مشابهی کار می کنن. رزومه تو بفرست، بعد با هم در ارتباطیم.

حالا هنوز براش نفرستادم ببینم هیچ گونه امکان همکاری ای دارن یا نه.

دیگه تو ارائه های بعدی چیز خاصی توجهمو جلب نکرد که بخوام برم با ارائه دهنده اش صحبت کنم.

ظهر هم رفتم از همون دونری ای که سر راه دیده بودم. تنها مشکلش این بود که فقط بردنی بود، نمی شد بشینی اونجا بخوری. فقط یه دکه بود که دونفر می فروخت.

یه عالمه هم تو صف بودن. تا ساعت 1.5 اینا تو صف بودیم. مسئول اون دکه فقط یه نفر بود، یه آقای عرب که بیست سال پیش اومده آمریکا. خانوم جلوی منم مصری بود که اونم تو کنفرانس بود. دو نفر جلویی هم مال کنفرانس بودن. دیگه کلا ما کم و بیش شروع کردیم با هم دیگه به حرف زدن. آقاهه (احتمال بر اساس برخوردهایی که تو این دو سه روز داشته با مشتری هاش) می دونست که ماها هممون توی یه کنفرانس شرکت کردیم. بهمون گفت با هم پرداخت می کنین؟ گفتیم نه. گفت خب با هم باشین. بچه ها گفتن نه باید جدا پرداخت کنیم (آخه هر کس باید رسید می برد برای دانشگاهش)، گفت نه، منظورم اینه که کلا با هم باشین، با هم غذا بخورین، پیش هم باشین، با هم بشینین یه جا، شما با هم تو یه کنفرانسین، با هم منتظر یه آشپزین! کلا مشترکات زیاد دارین. سعی کنین با هم باشین لبخند. و کلا ما رو به وحدت تشویق می کرد، خیلی جالب بود لبخند.

از ماها که روسری داشتیم هم (با پیش فرض اینکه عربی بلدیم) پرسید لحم یا دجاج؟ بعدم روی ساندویچامون به عربی می نوشت لحم یا دجاج. حالا ما که عربی بلد بودیم که مشکلی نداشتیم، ولی اون دو تای دیگه نمی دونستن این چیه نوشته!!

این وسط تشابه تلفظ لحم و lamb برای من خیلی جالب بود لبخند. وقتی آقاهه یهویی زبونشو تغییر می داد به انگلیسی، واقعا تشابه تلفظ این دو کلمه خیلی تو چشم می زد.

خیلی خیلی آقای گرم و مهربونی بود. یکی از بچه ها لیموناد سفارش داد به عنوان نوشیدنی، گفت لیموناد دارین؟ آقاهه میگه نمی دونم، پشت این دکه، سمت چپ، شیر فلان سمتو باز کن ببین لیموناد میاد یا نه نیشخند.

من چون دیرم شده بود دیگه نوشیدنی نگرفتم. آخه اصلا وقت خوردن ساندویچمو نداشتم. می خواستم بذارم تو کیفم و تند تند برم تا برسم به کنفرانسم. تو شیف عصر، من اولین نفری بودم که ارائه داشتم.

زودتر از بقیه پرداخت کردم و رفتم.

تو اتاق نشسته بودم، منتظر بودم زمان ارائه ام بشه که همون پسر هم دانشکده ایم اومد خیلی با لبخند و مهربونی گفت برات آرزوی موفقیت می کنم و رفت سر جاش نشست لبخند. گفتم اینو حتما بیام براتون بنویسم که برای اولین بار دیدم آلمانی ها هم همچین رفتاری از خودشون نشون بدن. تا حالا واقعا ندیده بودم همچین چیزی از یه آلمانی که بلند شه از اون ور کلاس بیاد این ور، برات آرزوی موفقیت کنه و بره.

پنج دقیقه به ارائه ام یه نفر اومد خودشو معرفی کرد و گفت که مدیر جلسه است. تابلوهایی که دستش بودو بهم نشون داد: 5 دقیقه، 2 دقیقه، 0 دقیقه، -1 دقیقه و -2 دقیقه لبخند.

بیست دقیقه وقت ارائه ام بود و ده دقیقه برای سوال و جواب. وقتی تابلوی 5 دقیقه رو بهم نشون داد، دیگه دو سه تا اسلاید بیشتر نمونده بود. منم آروم تر توضیح دادم. رسیدم به اسلاید خلاصه، 2 دقیقه رو بهم نشون داد. در نهایت هم حدود یه دقیقه وقت اضافه آوردم لبخند.

سوال خاصی هم ازم نشد، سه تا سوال ساده که مربوط به ارائه ام بود. فقط واقعا برام سواله از همه همین قدر سوالای چرت و پرت میشه همیشه؟ نیشخند من فکر می کردم اونایی که سوال می پرسن همیشه خیلی چیزای خفنی می پرسن، ولی فک کنم این طوری نیست!!

بعد از اینکه اون session تموم شد، زنگ تفریح بود. این دفعه خوردنی های خیلی خوبی داشتن چشمک. سه چهار مدل کیک و بیسکوئیت و قهوه و چایی به عنوان نوشیدنی.

بشقابمو پر کردم و داشتم برای خودم قدم می زدم که همون هم دانشکده ای رو دیدم، خیلی با من فاصله داشت، ولی اومد پیشم و دوباره ازم تعریف کرد و گفت ارائه ات خوب بود. بعد هم از چندین در مختلف با هم حرف زدیم نیشخند.

دیگه داشتیم از هم جدا می شدیم که هر کس بره جایی که می خواد که ازم پرسید تو پروازت کیه؟ گفتم من فردا میرم سان فرانسیسکو، دهم برمی گردم. تو چی؟ گفت من می خوام برم خانواده مو ببینم، همه ی مرخصیمو الان گرفتم، اواسط جولای برمی گردم. گفتم مگه خانواده ات اینجان؟ گفت آره، من آمریکایی ام خنثی.

هیچی دیگه، معلوم شد که همچنان اینکه "از آلمانی ها این رفتارها بعیده" به قوت خود باقیه، مگه اینکه بعدا خلافشو ثابت کنن چشمک.

گفت باباش دندون پزشک ارتش بوده تو آمریکا و واسه همین خیلی جا به جا شدن و مدت زیادی هم تو آلمان بودن. بعد از اینکه پدر و مادرش از هم جدا شدن، یه برادرش مثل اینکه برگشته آمریکا، یکیشون تو آلمان مونده و اینم تصمیم گرفته تو آلمان بره دانشگاه.

یه چیزی که این وسط برای من خیلی جالب بود (و همیشه همین طور بوده البته) اینه که چطور دو نفر بعد از مثلا 20 سال با داشتن سه تا بچه به این نتیجه می رسن که نمی تونن با هم زندگی کنن؟ سوال

خلاصه، گفت که الان دیگه داره تموم می کنه و تزشو می نویسه. اما بعدش هنوز  تا سه سال دیگه قرارداد داره. برای بعدترش هنوز تصمیم نگرفته که اونم برگرده آمریکا یا بمونه آلمان.

بعد از اینکه اون رفت، منم دیگه کم کم رفتم تو اتاق جلسه تا ارائه های بعدی رو گوش بدم. یکی دو تا رو گوش دادم، باز اومدم بیرون. یه سری از بچه های ایرانی رو دیدم.

یه نفر برام جدید بود، خودمونو به هم معرفی کردیم و صحبت کردیم. بعد از چند دقیقه یه نگاهی به کارت من کرد و گفت ئه تو از آلمان اومدی؟ گفتم آره. همسرش آلمانی بود. گفت ما هر سال میایم آلمان، این دفعه اومدم حتما میام پیشت نگران. گفتم بفرمایید!

چندین بار هم تاکید کرد که حتما میام نیشخند، آخه از قضا گفت هر وقت میان آلمان حتما حتما شهر ما رو میان! واسه همین اگه بیان آلمان هیچ راهی نداره که نیان شهر ما نیشخند.

خلاصه، حالا باید منتظر مهمون هم باشیم!!

بعد از اینکه با بچه ها خداحافظی کردم، راهی هتل شدم. نمی دونم چرا روزا انقد خسته میشم، دیروز هم خیلی زود خوابیدم. البته قطع شدن اینترنت لپ تاپم هم بی تاثیر نبود چشمک.

به جاش امروز صبح از ساعت 4 بیدارم! الان سر صبحه و من همه ی کارامو کردم! حتی چمدونمم بستم لبخند.

حالا فقط صبح می رم کنفرانس، عصری که اومدم باید بگم برام تاکسی بگیرن و برم فرودگاه لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/۱٦ ] [ ٢:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب خیلی خسته بودم، یهویی لپ تاپمو که رو تخت بود بستم، کشیدمش جلوتر که نیفته احیانا، نصفه ی پتو رو هم که زیر لپ تاپ نبود کشیدم رو خودم و خوابیدم! به همین سادگی! شانس آوردم تخت بزرگ بود و پتو دو نفره. وگرنه یا شب یخ می کردم از سرما، یا لپ تاپ تلپ می افتاد!! انقد خسته بودم که حس اینکه لپ تاپو بذارم پایین و پتو رو کلا باز کنم نداشتم!

صبح به جاش از ساعت 3.5 بیدار بودم. قشنگ هم بیدار بودما!! دیگه بلند شدم زندگیمو شروع کردم ساعت 3.5 نیشخند. اسلایدامو تغییر دادم اون طوری که استاد گفته بود (یه سری خورده کاری بود). بعد هم نشستم برای خودم یه دور ارائه دادم. یه عالمه وقت کم آوردم نیشخند. دوباره ارائه دادم، 15 ثانیه وقت اضافه آوردم لبخند.

حالا برم ببینم امروز چیکار می کنم لبخند.

--

یادمه اولین بار چقدر استرس داشتم قبل از ارائه ام. هی به ارائه ها دقت می کردم ببینم مثلا اسلایداشون چطوریه؟ چطوری ارائه میدن؟ چطوری خودشونو معرفی می کنن. الان اصلا انگار نه انگار نیشخند.

--

راستی از همه ی اونایی که ایمیل دادن تشکر می کنم. خیلی هاتون لطف کرده بودین و ایمیل های واقعی و شخصیتونو داده بودین. ممنونم از این همه اعتمادتون لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۳/۱٥ ] [ ٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز آخرین روز از کنفرانس اول بود.

صبح رفتم مثل هر روز صبحونه خوردم. گفتم که دیروز کارتمو تو اتاق جا گذاشته بودم و طرف بهم یه جفت کارت دیگه داده بود. حالا امروز که می خواستم برم صبحونه بخورم، قبلش یکی از کارتا رو گذاشتم تو کیفم، اون یکی رو برداشتم که فعلا برم صبحونه بخورم و بیام، بعد که خواستم کلا برم بیرون، اون یکی رو تحویل بدم.

فرض کنید کارتی که روز اول بهم داده بودن اسمش باشه کارت 1، و کارت المثنی ای که بهم دادن اسمش باشه کارت 2.

موقع صبحونه خوردن، گفتم اینا که با هم فرقی ندارن، کارت 1 دم دست بود، همونو برداشتم و رفتم که صبحونه بخورم. همین که درو بستم، گفتم نکنه وقتی کارت 2 رو تحویل دادن، کارت 1 غیرفعال شده باشه. امتحان کردم دیدم بعععله، دقیقا همین طوره و این کارت دیگه درو باز نمی کنه!

رفتم صبحونه مو خوردم، بعد به طرف گفتم این طوری شده، میشه این کارتو دوباره فعالش کنین؟ گفت باشه. فعالش کرد، گفت الان هر دو تا کارتت کار می کنه. اون یکی رو غیرفعال نکردم. منم تشکر کردم، کارتو گرفتم و اومدم.

کارتو زدم تو در، باز کرد. وقتی می خواستم برم رفتم جلوی پذیرش وایستادم که یکی از کارتا رو بهش بدم. اونایی که پشت پیشخون بودن سرشون شلوغ بود. یکی از مسئولاش که اومد رد بشه، دید کارت دستمه، گفت می خوای تخلیه کنی؟ گفتم نه، قضیه این جوریه، الان اومدم اینو تحویل بدم. تشکر کرد و کارت 2 رو بهش دادم.

صبح مقاله هاش اصلا به درد من نمی خورد، نرفتم. ظهر یه business meeting بود که من تا حالا نرفته بودم و نمی دونستم چیه، گفتم برم. جلسه ساعت 1 بود. منم با شاتل ساعت 12 راه افتادم. دوازده و بیست دقیقه اینا رسیده بودم محل کنفرانس. یه دوری زدم و یه کمی نشستم تا ساعت یک شد.

جلسه چیز خاصی نبود. یه نفر اومده بود راجع به اینکه برگزار کننده ی کنفرانس چه سازمانیه و چی کار می کنه توضیح می داد، آخه بالاخره این سازمان کارش که برگزاری کنفرانس نیست، کارش چیز دیگه ایه، حالا سالی یه بار هم کنفرانس دارن.

نیم ساعت خودش صحبت کرد، نیم ساعت هم گفت شما نظراتونو بگین، به چیا اعتراض دارین؟ چیا به نظرتون باید بهتر بشه و خلاصه از این حرفا.

من تا آخرش نموندم، چون برام جذاب نبود آخراش. اومدم بیرون، گفتم برم یه جا ناهار بخورم. از پذیرش هتل پرسیدم رستوران گیاهی کجا هست اینجاها؟ یه جا بهم آدرس داد.

داشتم می رفتم اونجا که دیدم بچه های ایرانی دارن میان. یکیشون گفت دنبال جایی برای غذا می گردی؟ گفتم آره، گفت برو فلان جا (یه جایی رو همون دور و بر نشون داد)، ما منوشو دیدیم ماهی سالمون های ( نمی دونم ماهی آزاد ترجمه ی درستشه یا قزل آلا، ولی اون چیزی که من خوردم که شباهتی به قزل آلای ایران نداشت) خوبی داشت.

منم تشکر کردم و رفتم یه سر بزنم به این رستورانا. اول رفتم رستورانی که اون آقاهه گفته بود، اصلا خوشم نیومد از غذاهاش، دیگه خیلی گیاهی بود. یعنی حتی مثلا پاستا و ماکارونی هم نبود. کلا کلم و کاهو و این جور چیزا بود. کلا سالاد بود انگاری!

اومدم بیرون، رفتم همون جایی که بچه ها گفته بودن. فقط دو تا ماهی داشت که یکیش همون سالمون بود، یکی دیگه اش یه ماهی دیگه بود که نمی دونم تو آبجو چی شده بود (یه چیزی تو مایه های تو آبجو خوابوندن یا همچین چیزی بود احتمالا! معنی کلمه شو بلد نبودم). دیگه منم دیدم هیچ گزینه ای ندارم، همون سالمونو سفارش دادم.

برام آورد، یه تیکه ماهی وسط بشقاب بود، با چهار پنج تا سیب زمینی خیلی کوچیک آب پز که با پوست آب پز شده بودن و توی بشقاب گذاشته شده بودن.

علی رغم اینکه فکر می کردم خیلی کمه، ولی سیر شدم باهاش. اما خیلی گرون بود. البته مثل اینکه این ایالتی که من رفتم تازه جزء ارزون های آمریکاس. یه کولا با همون بشقاب ماهی شد 30 دلار.

وقتی برگشتم کنفرانس یکی از ارائه ها گذشته بود. رفتم سر ارائه ی دوم نشستم، اصلا خوب نبود. بعضی ها واقعا مقاله رو حروم می کنن از بس بد ارائه می دن!!

بعد از اون ارائه حوصله ام سر رفت، دوباره اومدم بیرون. کم کم داشتن بساط عصرانه رو می چیدن. انواع پنیر بود با دو مدل نون. یه کمی برداشتم از هر کدوم. خوشمزه بود پنیراش، ولی حیف که من سیر بودم. راستش اگه می دونستم قراره پنیر بدن، اصلا نمی رفتم ناهار. آخه واقعا هم پنیراش خوشمزه بود، هم آدم با نون و پنیر قشنگ می تونه سیر بشه.

این وسط با همسر و برادر کوچیک تر هم وایبری صحبت کردم. بعد دوباره رفتم سر ارائه ها. سه تا مقاله ی آخر بودن که best paper award ها رو به دست آورده بودن. من نمی دونم معیار دادن جایزه ی بهترین مقاله چیه، ولی خب هرچی بود، ارائه ی یکیشون اصلا خوب نبود. دو تای دیگه چیزهای جالبی ارائه دادن، من کلا خوشم اومد از سبک ارائه شون.

بعد از ارائه ها هم مسئول برگزاری اومد از ما تشکر کرد، بعدش اسم مسئولین برگزاری رو خوند، گفت هر کدومشون که هستن توی سالن سر جاشون بلند بشن که ما ببینیم، برای هر کدوموشون دست زدیم و خلاصه به این ترتیب این کنفرانس به آخر رسید لبخند.

برگشتنی اومدم هتل، رفتم اتاقم، دیدم باز کارت 1 درو باز نمی کنه خنثی. معلوم شد وقتی طرف کارت 2 رو فعال کرده، باز کارت 1 غیرفعال شده. دوباره رفتم پایین گفتم میشه اینو برام فعال کنین، کار نمی کنه. دیگه توضیح ندادم چی شده قضیه! فقط طرف گفت کارت شناساییتو میشه ببینم؟ بهش نشون دادم و برام فعالش کرد. اومدم درو باز کردم لبخند.

--

اتاق مثل وقتی بود که خودم رفته بودم. معمولا میان نایلون سطل زباله ها رو عوض می کنن، ولی نیومده بودن. صبح چون تو اتاق بودم، برگه ی please don't disturb رو گذاشتم پشت در که کسی نیاد تو. فکر می کردم وقتی آدم این کارو می کنه، وقتی اون برگه رو بر می داره، مسئولا خودشون حواسشون هست، ولی مثل اینکه این طور نیست.

یعنی یا صبح میان و سطل زباله رو خالی می کنن، یا کلا اون روز نمیان (من فکر می کردم مثلا عصر هم یه بار دیگه سر می زنن برای اون مواردی که صبح don't disturb بودن، ولی ظاهرا این طوری نیست).

--

فردا کنفرانس بعدی شروع میشه. منم ساعت دو ارائه دارم. می خواستم یه کمی تمرین کنم الان، ولی خیلی خسته ام. می خوام برم بخوابم. صبح تمرین می کنم چشمک.

--

کنفرانس تموم شد، من آرزو به دلم موند که یه تیکه کیک به عنوان میان وعده بهمون بدن خنثی. اصلا از این به بعد هرجا برم ازشون بد می گم، میگم به ما کیک ندادن کلا نیشخند.

--

وقتی می خواستم از آلمان بیام، به همسر گفتم چتر ببرم، گفت نه نمی خواد. هوا رو چک کردیم، فقط یه روزش نیمه ابری بود (یا یه همچین چیزی)، گفت ارزششو نداره یه چتر سنگینو بذاری تو کوله ات هی از این ور به اون ور، نمی خواد ببری. منم گفتم باشه.

حالا الان سه روزه من اینجام، دو روزش بارون اومده که هیچ، کلا الان انگاری آسمون سوراخه. صدای شر شر میاد قشنگ، درست مثل زمانی که آب داره از تو ناودون می ریزه تو کوچه خنثی.

--

امروز یکی از دوستامون تو وایبر اطلاع داد بهمون که ازدواج کرده و دوست داره میزبانی ای دفعه ی جلسه ی قرآنو به عهده بگیره و جزئیاتو در اختیارمون بذاره چشمک.

یکی دیگه هم که اون دفعه که ما ایران بودیم، با خانومش اومده بود جلسه ی قرآن و خانومشو معرفی کرده بود به جمع.

یه نفر دیگه هم که رفته ایران که ازدواج کنه و برگرده!!

کلا نمی دونم چی شده همه ی دور و بری هامون یهویی هم زمان ازدواج کردن!


[ ۱۳٩٤/۳/۱٤ ] [ ۳:٢٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پست از تاریخ 3 ژوئن تا 13 ژوئن پست ثابت این وبلاگه.

برای دیدن پست های جدید، پست های پایین ترو بخونین.


ادامه مطلب
[ ۱۳٩٤/۳/۱۳ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز هم مثل روز قبل صبح صبحونه رو تو هتل خوردم و بعد رفتم کنفرانس. هتلی که کنفرانس توش هست خیلی هتل گرونیه ولی بازم خیلی ها هتلشون همون جاست. من هتلم خیلی دوره، رفت و آمدش واسم واقعا سخته. مخصوصا که هر دفعه باید برم به یکی بگم برام زنگ بزنه نیشخند.

صبحونه رو تو هتل خودم تقریبا مفصل خوردم، ولی تو هتل کنفرانس هم یه کیک برداشتم. از همون در هم که رسیدم همون هم کلاسی قدیمی و خانومشو دیدم و رفتم پیششون.

قبلا بهتون گفته بودم من تو دوستی ها خیلی سخت گیرم. کلا تعداد دوست هایی که دارم به تعداد انگشت های یه دست هم نمی رسن. چون واقعا برای خودم معیارهای خیلی سفت و سختی دارم که باعث میشه خیلی زود یه سری آدما رو از حلقه ی ارتباطیم خارج کنم.

امروز هم حس کردم این بچه ها یه طوری هستن که من ترجیح میدم حتی بقیه ی روزای کنفرانسو هم زیاد باهاشون نباشم.

همون اولش یه کمی با هم داشتیم صحبت می کردیم. من راجع به قیمت های کرایه ها ازشون پرسیدم و اینکه آیا مثلا اون تاکسی که از من 70 دلار گرفت زیاد نگرفته و از این حرفا. جوابی که شنیدم این بود که خب دانشگاه پولشو می ده، اصلا مشکلی نیست (به این مفهوم که هر جور دلت می خواد خرج کن حالا که دانشگاه پولشو میده).

ناهار هم با همین بچه ها رفتیم همون رستوران سوریه ای که دیروز هم من رفته بودم. اونجا هم یکیشون گفت حالا که پولشو استاد میده بذار درست و حسابی بخوریم و گرون ترین غذای رستورانو سفارش داد.

البته من به هیچ وجه مشکلی با اینکه چرا اون طرف این طوری فکر می کنه ندارم، من مسئول فکر کردن دیگران نیستم، دیگران می تونن هر طور دلشون می خواد فکر کنن. چیزی که بیشتر از این منو ناراحت می کرد این بود که همین آدم روز قبلش با من داشت بحث می کرد که آمریکا و اروپا و اینا هیچ کدوم تفکر شیعه رو ندارن و کلا خیلی مادی فکر می کنن و یه چیزایی تو شیعه بهش توصیه شده و ما باید دنبالش باشیم که خیلی معنوی هستن و ال و بل و ... .

برگشتنی از رستوران راحت از چراغ قرمزا رد می شدن، می گم خب یه دقیقه صبر کنین، سبز میشه دیگه. میگن ماشین نمیاد، اینجا خودشون رد میشن همین طوری!

وقتی برگشتیم اونا رفتن اتاقشون که تو همون هتل بود، منم گفتم میرم یه سر به برنامه ی ارائه ها بندازم و اگه حوصله شو نداشتم برگردم. بعد دیدم کلا حوصله شو ندارم، برگشتم هتل.

البته برگشتنم هم ماجرایی داشت. اول که ساعت 2 رسیدم سر ایستگاهی که همیشه پیاده مون می کردن. با خودم گفتم شاتل همیشه راس ساعتا از هتل راه می افته، احتمالا دو و ربع اینا می رسه اینجا. این ده دقیقه، یه ربع رو صبر می کنم. اگه نیومد بعد میرم تو هتلی که اون جلو هست که برام زنگ بزنه.

هرچی وایستادم نیومد. بعدش هم تلاش کردم خودم به صورت اینترنتی زنگ بزنم که نشد. یعنی انقد رمز و نام کاربری رو غلط زدم که گفت تا 24 ساعت مسدود شد دسترسیت خنثی.

دیگه 2.5 خسته و کوفته از آفتاب اونجا رفتم تو هتل گفتم ببخشید میشه دوباره واسه من زنگ بزنین؟ خانومه دیگه منو می شناسه! هر روز می رم بهش می گم برا من زنگ بزن. اتفاقا خیلی خیلی خیلی هم خوش برخورد رفتار کرد و گفت حتما میشه، چرا نمیشه؟ من هر روز اینجا هستم، هر وقت خواستی بیا. بهش گفتم من تا پنجم بیشتر نمیام. قول می دم فقط دو سه روز دیگه بیام نیشخند. اونم همه اش می خندید، می گفت اصلا اشکالی نداره.

زنگ زد، گفت شاتل تو راهه. اومدم پایین تا سه وایستادم خبری نشد! دوباره رفتم بالا، دیگه اون خانومه رفته بود (اتفاقا وقتی رفت بیرون از هتل من دیدمش، اون منو ندید). رفتم به یه آقایی که اونجا بود گفتم میشه یه زنگ بزنی برام؟ تلفنو داد گفت بیا زنگ بزن. گفتم نه خودت زنگ بزن. چون یه وقت می بینی آدرس می خواد من بلد نیستم اصلا. گفت باشه. زنگ زد، گفت بیست دقیقه تا نیم ساعت دیگه میاد.

دوباره اومدم پایین بیست دقیقه وایستادم، تازه یه کمی بیشتر، تا شاتل اومد. یعنی ساعت 3:25 اینا. تا رسیدیم هتل نزدیک یه ربع به چهار اینا بود.

اومدم دم در اتاقم، تازه فهمیدم کارت اتاقمو (کارتی که در باهاش باز میشه) جا گذاشتم تو اتاق. دوباره رفتم پذیرش گفتم ببخشید من کارتمو تو اتاق جا گذاشتم. یه کارت دیگه بهم داد، بهش گفتم اینو الان باید بیارم برات؟ گفت نه، بذارش تو همون اتاق. دوباره اومدم بالا، دیدم بله کارتمو تو اتاق جا گذاشته بودم.

از وقتی هم اومدم از دیدن منظره ی در و دیوار اتاقم لذت می برم نیشخند. کار دیگه ای که نمی تونم بکنم!

--

خوابم کم کم داره درست میشه مثل اینکه لبخند. صبح تو کنفرانس شدیدا خوابم می اومد!

--

پارسال که رفته بودم کنفرانس یه فلش بهمون دادن همون اول که خیلی مفید بود به نظرم، نه به خاطر اینکه فلش بعدا به دردمون می خوره، بلکه به این دلیل که همیشه موقع ارائه ها یه لپ تاپو می ذارن اونجا و ترجیحا آدم باید اسلایداشو با فلش ببره و دیگه هی لپ تاپو از پروژکتور جدا نکنن، یه لپ تاپ دیگه رو بزنن. این طوری هر کس احیانا یادش رفته باشه با خودش فلش ببره، یه فلش گیرش اومده و این مشکل هم رفع میشه.

ولی تو این کنفرانس خبری از فلش نبود. کیفی که دادن توش عملا هیچی نبود، حتی یه خودکار و کاغذ هم نبود. فقط یه سری تبلیغ بود مال شرکت هایی مثل یاهو و این جور جاها! به نظرم خیلی خسیس بازی در آورده بودن راستش!

از روی میزای شرکت هایی مثل IBM و گوگل لااقل یه چند تا خودکار و از این چیزا نصیبمون شد چشمک.

امروز تو کنفرانس یه خانومه بود یه کارتن دستش گرفته بود یه چیزایی پخش می کرد، به همه می داد. وقتی اومد به منم بده دیدم یه هاب usb ه. گفت این باید دیروز تو بسته هاتون می بوده، یادشون رفته بذارن، الان داریم میدیم خنثی.

یعنی واقعا مدیریت کنفرانس در حد آیتم های جهانیه واقعا!

حتی صبح هم بچه ها می گفتن برگر داره برای صبحانه ولی با گوشت خوکه، اگه بخوای باید به مسئولاش بگی از آشپزخونه برات برگر گیاهی بیاره!!

میان وعده هم که نداره، کلا فقط قهوه و چایی هست که همیشه هست (هرچند همونم یه بار این قدر آب جوش نبود که لیوان منو پر کنه!!)، نه کیکی، نه هیچی! من واقعا نمی دونم چرا این قدر کم خرج می کنن. آیا هر سال همین طوره؟ متفکر

البته اینو هم بگم که طبق آمار خودشون ( اول هر کنفرانسی همیشه آمار مربوط به اون کنفرانس ارائه میشه، مثلا اینکه چند تا مقاله ارسال شدن، چه درصدی پذیرفته شدن و ... .) امثال تعداد مقالات ارسال شده حدود 45 درصد افزایش داشته نسبت به پارسال تعجب و این رقم رکورد کل سال های قبل رو هم شکسته (البته واضح بود مسلما). شاید به همین خاطر، تعداد بیشتر بوده و مسئولاش انتظارشو نداشتن.

البته 45 درصد ارسال مقاله ی بیشتر لزوما به معنی این نیست که تعداد آدمای شرکت کننده هم 1.5 برابر میشه، چون ممکنه وقتی کسی مقاله اش پذیرفته نمی شه، دیگه کلا نیاد. ولی خب بازم ممکنه خیلی ها اومده باشن.


 

[ ۱۳٩٤/۳/۱۳ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

صبحونه مو خوردم و رفتم کنفرانس. با اینکه کنفرانس خودش صبحونه داشت، گفتم بذار همین هتل بخورم، شاید اونجا غیر از کیک و این چیزا چیزی نباشه واسه صبحونه. صبحونه ی هتلم زیاد دوست نداشتم، کالباس و این چیزاشو که ما نمی تونیم بخوریم، بقیه ی چیزاشم اون چیزی که ما می خوایم نبود. مثلا اصلا کره و عسل و پنیر نداشت. یه چیزی داشت شبیه مربا و یه چیزی شبیه کره که من از همونا خوردم.

لوبیا هم داشت که روز دوم کشفش کردم که خیلی خوشمزه است، فک نمی کردم این قد خوشمزه باشه. له له کردن لوبیا رو، عین غذایی که مامانا برای بچه ی هفت هشت ماهه درست می کنن!

تخم مرغ هم هست که فکر می کنم فقط زرده شه، انگاری پختنش و بعد کلی همش زدن، من زیاد دوسش ندارم، ولی خب بهتر از گرسنه موندنه!

یه سری هم کیک و مافین گذاشتن که اونا هم بد نیستن، ولی هیچ کدوم از صبحونه هاش منو جذب نمی کنه.

ضمنا اینجا اولین هتلیه که می بینم ظرف یه بار مصرف گذاشته برای صبحونه.

بعد از صبحونه رفتم هتلی که کنفرانس اونجاست. همون اول رفتم جلوی پذیرش و کیف و این چیزایی که به همه میدنو گرفتم. میزهای صبحونه هم اون وسطا چیده شده بود. صبحونه ی اونجا از هتل خودم بهتر بود، حداقل از نظر کیک هایی که گذاشته بود چشمک. ولی من دیگه سیر بودم چیزی نخوردم.

داشتم قدم می زدم که یکی از بچه های همه دوره ی کارشناسی رو دیدم. اول یه لحظه شک کردم که درست می بینم یا نه، ولی خب بعدش یادم اومد که اونم الان آمریکاست. با یکی از بچه ها ازدواج کرده بود که اونم یه سال پایین تر خودمون بود.

خانومش هم اونجا بود، دیگه سلام و علیک کردیم و از اون به بعدشو کم و بیش با هم بودیم. کلی ایرانی دیگه هم دیدم و باهاشون آشنا شدم.

یکی از این ایرانی هایی که دیدم کسی بود که من خیلی کاراشو دنبال می کردم، دقیقا می دونستم رو چی کار می کنه، کجا بوده، الان با کی کار می کنه.

خلاصه، کلا با ایرانی های اونجا هم آشنا شدم. تو زمان هر زنگ تفریح هم یه چیزایی برای خوردن گذاشته بودن که من هیچ کدومو دوست نداشتم. یعنی یه بارش که ما اصلا نفهمیدیم این کیکا کجاست؟!! فقط دست تک و توکی دیدیم، هرچی هم دور و برو نگاه کردیم میزی ندیدیم که روش کیک باشه!

تو زنگ تفریح بعدی هم که کلا خیار و گوجه و مارچوبه و از این چیزا گذاشته بودن!! که من فقط یه کمی خیار خوردم. یه مقداری هم سس مانند بود که انگاری باید اینا رو می زدیم اون تو و می خوردیم که من اصلا از مزه شون خوشم نیومد. کلا هم اصلا دوست نداشتم به عنوان میان وعده مثلا گوجه بخورم!

ناهار هم برای دانشجوها داشت که شامل لوبیا سبز نپخته (یا شاید خیلی کم پخته)، یه کمی برنج و توفو بود. سالاد هم داشت. اول سالاد آوردن. منم یه کمی خوردم. بعد روش یه کمی سس ریختم. دوباره که خوردم دیدمد بله، سس توش سیر داره!! تو ناهار روز قبلش هم طرف یه سسی برام گذاشته بود که توش یه عالمه سیر داشت. من نمی دونم این آمریکایی ها چه علاقه ای به سیر دارن!! آخه آدم تو سالاد ناهار کنفرانس سیر می ریزه؟!سوال

برنامه های عصرشو من کلا نرفتم، یعنی کل session رو دوست نداشتم، اصلا به من نمی خورد، منم نمی تونستم سر در بیارم.

اما یه قسمت برنامه بود که حدود 1.5 ساعت بود. باید تمام کسایی که پوستر داشتن می اومدن تو یه دقیقه کارشونو ارائه می دادن و پوسترشونو تبلیغ می کردن. آقای مسئول برگزاری (که ظاهرا بچه ها می شناختنش و خیلی آدم فعالیه تو این زمینه های خلاقانه) همه رو به صف کرده بود (فک کنین خیلی از اونایی که به صف شده بودن استادای دانشگاها بودن با چندین سال سابقه!!)، گفته بود هر کس حدود 57 ثانیه وقت داره کارشو ارائه بده. بعد چون فرصت نیست برای همه دست بزنیم کامل، برای هر کس فقط یه بار دستمونو به هم می زنیم و تموم. یکی دو بارم ما رو تمرین داد که بلد باشیم دست بزنیم نیشخند.

هر نفر پوسترش تو یه اسلاید بود، تمام اسلایدها به هم پیوست شده بودن و اسلایدا به صورت اتوماتیک بعد از یه دقیقه عوض میشد. هیچ کس نمی تونست بیشتر از همون یه دقیقه صحبت کنه.

کلا خیلی ایده ی خوبی بود. اصلا آدم خسته نمی شد، هر یه دقیقه داشتی یه موضوع جدیدی می شنیدی. بعضی ها خیلی بد ارائه می دادن، بعضی چینی ها یه جوری حرف می زدن که اگه به من نمی گفتن این داره انگلیسی حرف می زنه، قطعا فکر می کردم داره چینی صحبت می کنه خنثی.

حتی موقع ارائه ها هم یه نفر اسپانیایی بود، واقعا اولش من هی گوش می دادم که بفهمم چی میگه، اصلا داره انگلیسی حرف می زنه یا نه، کلا انگاری داشت اسپانیایی حرف می زد!!

قبل از اینکه ارائه ها شروع بشه، مسئولش بهشون گفت فک کنین می خواین کارتونو بفروشین، یه جوری ارائه بدین که بیان پوسترتونو ببینن. راست هم می گفت آخه مثلا 100 تا پوستره، هیچ کس که نمی ره تک تک پوسترا رو بخونه.واسه همین خیلی مهم بود که آدم یه جوری ارائه بده که بعد مردم بیان پوسترشو بخونن. تو تمام ارائه ها یه نفر واقعا به نظرم کارشو فروخت. دقیقا عین یه تبلیغ، می گفت موضوع کارش فلانه، دنبال گراف می گردین؟ ما یه عالمه داریم تو پوسترمون. برای هر کدومشم یه قصه ی جدایی داریم، بیاین براتون تعریف کنیم نیشخند.

موقع پوسترها، شام هم به صورت بوفه بود. من که از اون شام چیزی نصیبم نشد. باز یه سری خرت و پرت بود، مثل کلم که یه کمی امتحان کردم، ولی اصلا خوشم نیومد. مرغ هم که من نمی تونستم بخورم. فقط رفتم از کیک هایی که به عنوان دسر بود، دو قطعه برداشتم و خوردم.

بعدش هم یه دوری تو پوسترها زدم و برگشتم هتل. واقعا خسته شده بودم دیگه، حوصله نداشتم بیشتر از اون بمونم.

خدا رو شکر خوابم یه کمی بهتر شده لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/۱۳ ] [ ۱:٥٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

وقتی اومدم تو هتل چمدونمو باز کردم، دیدم یهویی یه چیزایی ازش افتاد بیرون! دیدم یه برگه هم توشه. برگه رو خوندم، نوشته بود ما چمدون شما رو چک کردیم و بعد هر چیزی رو برگردوندیم سر جاش. ما برای اینکه چمدون شما رو چک کنیم، قفلشو باز کردیم. اگه کارمندای ما موفق نشن قفلو باز کنن می شکنن، و ما مسئولیتی در قبال این موضوع نداریم تعجب.

خیلی برام جالب بود واقعا! خب این همه چ می کنن، اصلا بکنن، باشه اشکالی نداره، ولی خب مگه مجبورین وقتی طرف نیست چک کنین چمدونشو؟ خب جلوی خودمون بگن چمدونتو باز کن تا باز کنیم دیگه. یا حداقل قبلش اطلاع بدن که لطفا چمدونتونو رمزشو تنظیم شده قرار بدین که ما بتونیم باز کنیم.

اون موقع که من بارمو تحویل گرفتم و دوباره بردم دادم، در واقع دادم به اشخاصی که بارا رو می برن که چک بشه. اونا هم زحمت می کشن قفلا رو باز می کنن!

حالا خدا رو شکر قفل من سالم بود. جالب بود اتفاقا وقتی تو پرواز بعدی از رو گردونه برداشتم چمدونمو تعجب کردم که دیدم زیپ هاش هر دو تو منتهای الیه یه سمتن. در حالی که قفل چمدون یه جایی اون وسطا بود.

گفتم خب حتما من آخرین بار چیزی ورداشتم، بعد قفلش نکردم!

وقتی تو هتل اون نوشته رو دیدم فهمیدم من قفل کردم، اینا خودشون باز کردن.

وسایلمم که چقدر سر جاشون گذاشته بودن واقعا! در چمدونو باز کردم دقیقا یه چیزی پرت شد بیرون!

به هر حال آمریکاس دیگه، چی کار کنیم؟

--

با اینکه کلا زیاد نخوابیده بودم، حدود 2.5 ساعت تو هواپیمای دوم + دو تا حدود نیم ساعت تو هواپیمای اول، ولی اصلا خوابم نمی اومد. رفتم یه دوش گرفتم، گفتم بلکه خسته بشم بخوابم. آخرش ساعت 12.5 خوابیدم. ساعت 1:40 صبح بیدار شدم. متوجه شدم چند نفر دارن تو راهرو راه می رن، گفتم خب حتما به خاطر راه رفتن اینا بیدار شدم. دوباره راحت خوابم نمی برد، انگاری بدنم دلش می خواست بیدار باشه، عین وقتی که صبح بیدار میشم سر حال بودم!

به زحمت دوباره خوابیدم، 2.5 دوباره بیدار بودم، باز به زور خودمو خوابوندم، ولی دیگه از 4.5 اصلا راه نداشت. به هیچ وجه خوابم نمی برد. ساعت 5 از بی حوصلگی تلویزیونو روشن کردم. صداشو یه جوری گذاشته بودم که خودم به زور می شنیدم! آخه می گفتم الان اتاق بغلی با خودش میگه این دیگه کیه همسایه ی ما شده؟ نیشخند.

ساعت شیش بیدار شدم همه چی رو مرتب کردم که 6.5 برم صبحونه بخورم. حدود بیست دقیقه به هفت اینا بود که رفتم پایین. اون قدری که فکر می کردم خلوت نبود رستوران. فک می کردم همه اون موقع خواب باشن، ولی خب از من سحرخیزتر هم کم نبود انگار چشمک.

قبل از اینکه برم صبحونه بخورم از مسئول هتل پرسیدم کجا میشه مبدل 110 ولت به 220 ولت خرید؟ گفت دقیق نمی دونم ولی خیابون اصلی شهر (خیابون پاساژها و فروشگاها) مطمئنا توش مغازه هایی هستن که دارن.

بعد از صبحونه رفتم با لپ تاپی که اونجا گذاشته بودن آنلاین شدم و با همسر یه کمی چت کردم. آخه دیگه لپ تاپ و گوشیم هر دو تا عملا خاموش بودن. نمی شد باهاشون کاری کرد.

همونجا آنلاین چک کردم فهمیدم امروز اصلا کنفرانس نیست. گفتم خب پس امروز کامل مال خودمه دیگه. میرم می گردم لبخند.

شاتل هر یه ساعت یه باره، مثلا 8 9 10 ... راه می افته از هتل و تا یه ایستگاه های خاصی می بره آدمو. برای برگشتن، هر زمان که بخوای می تونی زنگ بزنی و بگی شاتل بیاد دنبالت و برت گردونه هتل.

با توجه به اینکه هتلم بیرون از شهره، خیلی خیلی گزینه ی خوبیه این شاتلی که گذاشتن، وگرنه کلی پول تاکسیم میشد.

با شاتل ساعت 8 رفتم مرکز شهر. خیابونی که شاتل توش نگاه می داشت، متقاطع بود با خیابون اصلی شهر. یه تیکه رو باید پیاده می اومدم. پیاده اودم تا رسیدم به خیابون اصلی شهر، درست سر نبش، یه سوپرمارکت بود. اول نمی خواستم برم تو، ولی از پشت شیشه دیدم یه قسمت نوشته photo، گفتم اگه قاب عکس و این جور چیزا داره، بعید نیست مبدل هم داشته باشه.

رفتم تو، اول از یه خانومی پرسیدم، یه مبدل هایی بهم نشون داد 35 یورو. گفتم دیگه ندارین؟ گفت باید یه مدل دیگه هم باشه، صبر کن. رفت به یه آقایی گفت، اون اومد راهنمایی کرد و یه مبدل بهم نشون داد که 12 دلار بود. دیدم خب این قیمتش خیلی معقول تره، دیگه همونو خریدم لبخند.

یه کمی هم تو همون خیابون دور زدم و از در و دیوار عکس گرفتم. تو همین حین هتلی هم که کنفرانس قرار بود توش برگزار بشه رو رویت کردم و کارم برای روز بعد آسون شد.

حدود یه ساعت و نیم بعد از زمانی که ما رو پیاده کرده بودن، زنگ زدم که بیان برم گردونن (چقد آدم حس مهم بودن بهش دست میده مژهچشمک).

البته من که تلفن نداشتم، خود اون آقایی که پیاده مون کرد، گفت اگه تلفن نداشتین برین این تو بگین براتون زنگ بزنه. منم رفتم پرسون پرسون ببینم کجا برام زنگ می زنه، رفتم طبقه ی چهارم همون ساختمون جلوی ایستگاهمون و خانومه برام زنگ زد.

وقتی رسیدم هتل سریع گوشیمو زدم به شارژ. بعدش هم با همسر و برادر کوچیک تر تماس گرفتم و اطلاع رسانی کردم که من از زندون در اومدم و الان دوباره می تونم با دنیا در تماس باشم چشمک.

بعدش هم نشستم با اینترنت یه کمی دنبال رستوران حلال گشتم (می تونین از سایت ذبیحه استفاده کنین). کلا دو تا تو مرکز شهر بیشتر پیدا نکردم. یکیشو که نظرای خواننده هاش خیلی خوب بود و خیلی ازش تعریف کرده بودنو انتخاب کردم که برم.

وقتی رفتم فهمیدم مال سوریه ای هاست. پرسیدم همه چی حلاله؟ گفت آره. منم نشستم یه چیزی سفارش دادم. یکی از استفاده کننده های این رستوران تو نظرش نوشته بود همه چیش خیلی خوب بود، ولی من هر لقمه رو یه عالمه می خواست بجوم، گوشتش اصلا خوب نپخته بود.

منم شدم مصداق بارز همون وضعیت! واقعا هر لقمه رو فک کنم باید 50 بار می جویدم حداقل!! اما برنجش خیلی عالی بود، مثل ما ایرانی ها پخته بود، مثل ترک ها نبود سیستمشون. مغازه اش هم منو یاد فیلم های سوریه ای قدیمی می انداخت، واقعا احساس می کردم تو حلبم تو اون فیلما.

یه فیلمی بود بچه بودیم میداد، اسمش یادم نیست، فقط یادمه یه دختری توش بود به اسم زکیه که خوشکل نبود. یه نامزدی داشت که این دختره رو دوست نداشت و چشمش دنبال یه دختر دیگه بود. نمی دونم یادتونه یا نه. عجیب حس می کردم تو حال و هوای اون فیلمم! نمی دونم واقعا چه شباهتی به اونجا داشت، ولی من واقعا حس می کردم دارم تو یه فیلم سوریه ای غذا می خورم!

به هر حال ناهارو خوردم و برگشتم. به لطف این ناهار خوردن یه سری جاهای تاریخی شهرم کشف کردم نیشخند. چند تا عکس هم اونجا گرفتم و گفتم برگردم مرکز شهر. کم کم داشت بارون می گرفت. کم کم شدت گرفت، کم کم شر شر شد!!

می خواستم برگردم هتل که یادم اومد برای شام هیچی نگرفتم. قصد نداشتم شامو دوباره برم بیرون یا غذای گرم بخورم، دلم می خواست یه چیز خالی ساده مثل یه نون و پنیر بخورم. گفتم میرم از یه سوپرمارکت یه کمی پنیر می خرم با یه ذره نون. دریغ از یه فروشگاه که همچین چیزی داشته باشه.

سه چهار تا فروشگاه بهم آدرس دادن، هیچ کدوم اون چیزی که من می خواستم نداشت. بعضی هاشون که اصلا پنیر نداشتن، بعضی هاشونم پنیر ورقه ای داشتن فقط!

آخرش تو یه فروشگاه یه بسته بیسکوئیت برداشتم و اومدم بیرون. می خواستم بیام خونه، باز با خودم گفتم بذار برم از همین میوه هایی که دونه ای می فروشن هم یکی دو دونه بردارم. دو تا nektarine برداشتم که هر کدوم 50 سنت بود، با یه گلابی که 0.79 سنت بود. بعد که رفتم حساب کردم معلوم شد هر کدوم از نکتارینا 1 دلار بوده!!

به این ترتیب یه شام کاملا سردستی شامل سه عدد میوه (به ابعاد فوق الذکر!) و یه بسته بیسکوئیت کرمدار (که توش شاید هشت تا ده تا بیسکوئیت باشه) شد حدود 4 یورو!

اومدم خونه اصلا گرسنه ام نبود. فقط یه دونه از نکتارینا رو خوردم و خوابیدم.

صبح باز همون بساط بود، از ساعت 4 کلا خوابم نمی برد!! به زحمت هی خودمو می خوابوندم تا ساعت 5 اینا که دیگه دیدم فایده نداره و کلا از جام بلند شدم و روزمو شروع کردم.

تا بدن من بخواد عادت کنه من برگشتم آلمان، باز یه هفته هم اونجا دردسر دارم مطمئنا!!


 

[ ۱۳٩٤/۳/۱٢ ] [ ٥:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 این متنو دیروز نوشتم:

الان تو فرودگاهم دارم می نویسم. خیلی هم خسته ام. شاید یه کمی خلاصه بشه، ببخشید دیگه.

صبح ساعت یه ربع به هفت کوک کرده بودیم که بیدار شیم. من یه کمی زودتر بیدار شدم. در حد چند دقیقه البته نیشخند.

شبش هم همسر همه ی چمدون منو چید، من فقط تو حاشیه بودم چشمک. بچه ها دعوتمون کردن امروز ظهر بریم خونه شون که من گفتم دیگه اون موقع نیستم، ولی به همسر گفتن همچنان دعوت پا برجاست لبخند.

صبح با همسر رفتیم تا ایستگاه قطار نزدیک خونه مون که من از اونجا برم یه شهر دیگه. که از اونجا برم یه شهر دیگه که از اونجا برم یه شهر دیگه (تو آمریکا) که از اونجا برم شهر مقصد نهاییم نیشخند.

حالا به هر تقدیر من رسیدم فرودگاه! رفتم بارمو تحویل بدم. جلوی اون قسمت چک این یه آقایی وایستاده بود. گفت اول بیا اینجا. رفتم پیشش پرسید از کجا میای؟ گفتم از همین آلمان. گفت نه از کدوم شهر؟ بهش گفتم. گفت بارتو کی برات بسته؟ گفتم خودم و همسرم. گفت کسی چیزی بهت نداده بیاری؟ از کسی چیزی نگرفتی؟ هرچی توشه مال خودته؟ ساکتو جایی نذاشتی؟ کوله تو چی؟ همه اش پیش خودت بودن؟ با چی اومدی؟ (گفتم با قطار). گفت همه اش چمدون پیش خودت بود؟  خلاصه خوب منو سین جیم کرد که مطمئن بشه چیز خاصی همراهم ندارم. تازه صریحا هم می پرسه اسلحه با خودت نداری؟ تعجب! چاقویی، چیزی؟!!

گفت بلیتتو بده ببینم. کی برمی گردی؟ گفتم فلان روز. گفت من بلیت برگشتتو نمی بینم تو سیستم. براش برگه ای که بهش داده بودمو ورق زدم، گفت آها با یه پرواز دیگه است. اکی، برو تو صف چک این، سفر خوبی داشته باشی.

رفتم بارمو بدم به خانوم، خانومه گفت بذار رو گردونه. منم گذاشتم. بعد هرچی صفحه ی ویزای پاسپورتمو کشید تو دستگاه نتونست بخونه.

آخرش نگاه کرد، دید پانچ شده (آخه ویزا تو پاسپورتی بود که از اعتبار ساقط شده بود، وقتی پاسپورتی رو می خوان ساقط کنن از اعتبار، کل صفحه هاشو با هم پانچ می کنن. قبلا دقیقا پانچ می کردن، یعنی هر دو طرف پاسپورت سوراخ می شد. ولی مال منو یه ورشو فقط پانچ کردن، یعنی باهاش مثل برگه ی آچهاری که می خواین بذارین تو زونکن رفتار نکردن!

خانومه گفت این پاسپورت سوراخ شده. در حالت نرمال نباید هیچ خدشه ای روی برگه ی ویزا باشه. این اعتبار نداره. بیا به همکارم بگم ببینم چی میگه. اومد به همکارش گفت، اونم گفت باید زنگ بزنم بپرسم. زنگ زد به مسئولین مربوط به سفارت آمریکا (فکر میکنم به یه جایی تو همون آلمان زنگ زد، احتمالا سفارت آمریکا تو آلمان). فامیلیمو خوند و قضیه رو گفت. طرف ازش اعتبار پاسپورتو پرسید. اعتبار پاسپورتو خوند، کم کم هی تعجبش زیاد می شد. می گه اعتبارش تا نوامبر 2015 بوده؟ بوده؟این که هنوز اعتبار داره متفکر.

منم با اینکه داشت با خودش حرف می زد بهش جواب دادم، گفتم آره، ولی کمتر از شیش ماه بود، خود سفارت آمریکا بهم گفت باید پاسپورت جدید بگیرم. گفت آها!

به طرف می گفت حرف آخری که توی برگه نوشته شده رو نمی تونم واقعا بگم مخدوش شده، ولی خب کامل هم نیست. حالا من بعدا یه اسکن از اون قسمت میذارم شما ببینین چقدر "مخدوش" هست یا نیست اون عدد!

خلاصه، خانومه بعد از تلفنش گفت مشکلی نیست. بارو دوباره بردم گذاشتم رو گردونه.

--

اینجا شارژ لپ تاپم تموم شد و فهمیدم که نمی تونم لپ تاپمو شارژ کنم. چون مبدل 110 ولت به 220 ولت ندارم و از اون موقع در به در دنبال مبدل بودم خنثی.

--

حالا از این بعدشو با مبدلی که خریدم دارم می نویسم لبخند.

بارمو تحویل دادم و رفتم تو صف بعدی وایستادم. آخه خانومه گفت دیرتر از 10:30 نباید جلوی گیت باشی. منم دیدم با معطلی هایی که پیش اومده داره 10.5 میشه، دیگه رفتم تو صف. تا نوبتم شد همون ده و نیم شد.

وقتی می خواستم کارت پروازمو نشون بدم و برم که سوار هواپیما بشم، آقاهه دوباره پاسپورتا رو چک می کرد. مال منو که دید خندید، به همکارش نشون داد سوراخی که نزدیک حرف آخر خورده بود و گفت مشکلی نیست، برو. البته بازم قبلش کلی سین جیمم کرد که آیا چیزی خریدی بعد از گیت؟ کسی چیزی بهت نداده؟ کیفتو جایی نذاشتی؟

بعد از این سین جیما دیگه بالاخره ما وارد هواپیما شدیم بالاخره.

هواپیمای خیلی خوبی بود. بعدا که زنگ زده بودم به همسر راجع به کیفیت هواپیما می پرسید، می گفتم خب همه مثل همن دیگه، خوب بود. ولی وقتی بعدا پروازمو عوض کردم و رفتم نشستم تو هواپیمای دوم فهمیدم هواپیماها هم چقدر می تونن با هم فرق داشته باشن نیشخند.

مسئولای خیلی مهربونی داشت هواپیما که همه اش داشتن بهمون چیزی می دادن که بخوریم. البته خب 9 ساعت هم راه بود. واقعا دیگه آخراش خسته شده بودم. کتابی که آورده بودم با خودم تقریبا تموم شد. دو تا حدود نیم ساعتشو هم خوابیدم. ولی کلا اصلا خوابم نمی اومد. یه کمی هم بیرونو نگاه کردم. آخراشم که کشف کردن مونیتور جلوم سودوکو هم داره! تا قبلش فکر می کردم فقط فیلم داره، منم که قصد نداشتم فیلم ببینم اصلا گوشی نگرفتم از خدمه ی هواپیما. ولی وقتی دیدم سودوکو داره یکی دو تا سودو کو حل کردم تا رسیدیم.

اول پرواز یه حرفی راجع به وای فای زد، ولی من حواسم خیلی نبود، یهویی تا گفت گوشام تیز شد، ولی خب دیگه دیر شد. فقط حدس زدم که وای فای داشته باشه. گوشیمو وای فایشو روشن کردم، ولی چیزی پیدا نکرد.

هواپیمای دوم که سوار شدم، دیدم نوشته وقتی ارتفاعمون بالای 10 هزار پا باشه، on request وای فای داریم! من نمی دونم این بنا به درخواستش دیگه چیه!! خب شبکه رو روشن کنین ملت بتونن وصل شن دیگه!

پرواز دوم هم کلا سه ساعت بیشتر نبود، اونجا هم من دیگه همه اش خوابیدم و اصلا درخواست وای فای هم نکردم. آخه تو سه ساعت مگه چند ساعتشو تو ارتفاع ده هزار پایی هستیم؟!

--

تو هواپیمای اول که بودیم با خودم داشتم فکر می کردم چرا تو هیچ هواپیمایی بستنی نمی دن؟ دفعه ی بعدی که برامون خوردنی آوردن بستنی بود. گفتم کاش چیز بهتری خواسته بودم از خدا چشمک.

--

بین دو تا پروازم حدود چهار ساعت اختلاف بود.

--

ایرانی ها یه چیزی دارن به اسم entry point. اولین جایی که وارد آمریکا میشن، باید برن باراشونو تحویل بگیرن، دوباره ببرن تحویل بدن، چون دوباره باراشون چک میشه، حتی اگه پروازشون ترانزیت هم باشه، بازم باید بارشونو تحویل بگیرن. منم همین کارو کردم.

از این تیکه ی رفتار آمریکایی ها خوشم نیومد. به نظرم دیگه خیلی توهین آمیز بود. من تو سفارت آمریکا هر ده تا انگشت دستام انگشت نگاری شده بود. حتی چشماتو هم چک می کنن، میگن به یه دوربین نگاه کن. حالا نمی دونم اون عکس کلی می گیره یا چشما رو فقط می گیره، ولی فکر می کنم چشما رو تشخیص میده. حالا که رسیده بودم اینجا دوباره هر ده تا انگشتمو انگشت نگاری کردن، دوباره گفتن تو دوربین نگاه کن.

بعد رفتم بارمو گرفتم که برم دوباره تحویل بدم. سر راه که داشتم می رفتم، یه مسئولی که اونجا نشسته بود گفت میشه بیای اینجا پیش من؟ رفتم پیش اون. پاسپورتمو گرفت، دوباره چک کرد. ازم پرسید چرا اومدم؟ کی از ایران خارج شدم؟ گفتم چهار سال پیش برای تحصیل خارج شدم، ولی ... (داشتم می گفتم ولی ماه پیش ایران بودم برای مسافرت) هنوز کامل نگفته بودم که گفت خب، اکی ه. ازم پرسید چه کنفرانسی می خوام برم؟ و یه سری سوال اینجوری. بعد گفت برو.

از اونجا رفتم بارمو تحویل دادم به یه آقایی که اشاره کرد بیارش اینجا. بعد دوباره یه pre-check داشتیم. کیف لپ تاپو گذاشتم رو گردونه که از دستگاه رد بشه. خودم که می خواستم رد شم، رد شدنش یه مدل دیگه بود. آقاهه گفت دستاتو بیار جلو. یه چیزی که جنسش شبیه دستمال بود (یه کمی پرزهای نرم داشت) رو کشید به دستام، زد تو دستگاه، گفت اکی ه، برو. دوباره یه نفر پاسپورتمو گرفت نگاه کرد و گفت بر. رفتم از اون دستگاهی که همیشه رد میشیم (و به فلز حساسه و میگن کمربرنداتونو در آرین و از این حرفا) رد شدم و بالاخره وارد سالن شدم!!

البته اینم بگم که در تمام مدت چک کردن کاملا با من با احترام برخورد شد، حتی خوش و بشی هم می کردن و می گفتن آلمان چطوره؟ ایران کشور بزرگیه، نه؟ مثل روسیه و چین نیست، ولی بزرگه. امیدواریم بهت خوش بگذره و سفر خوبی داشته باشی و از این حرفا. خیلی هم خوشرو و خندون بودن.

اما به هر حال این همه چک کردن از نظر من واقعا توهین آمیز بود.

--

رفتم تو سالن نشستم و اون چیزای بالا رو براتون نوشتم که بعد معلوم شد هیچ راهی برای شارژ کردن لپ تاپم نیست. رفتم مغازه های تو فرودگاهو نگاه کردم، حدود 35 دلار، دیگه کمترینشون 30 دلار اینا بود مبدل های 110 به 220 ولت. منم گفتم باشه فردا میرم از تو شهر می خرم.

بعد از چهار ساعت که واقعا خودمو با کلی دردسر سرگرم کردم، بالاخره سوار هواپیما شدم و در نهایت ساعت 9.5 اینا رسیدم فرودگاه شهر مقصد. البته دیگه تا رسیدم واقعا زمانو گم کرده بودم. آخه خود این دو تا شهر هم با هم حدود دو ساعت اختلاف ساعت داشتن. یعنی به ظاهر من مثلا 8 راه می افتادم، 9.5 می رسیدم، ولی در اصل من سه ساعت پرواز داشتم!

نمی دونستم الان روزم چند ساعت بوده؟ چند ساعته من بیدارم؟!! خیلی دیگه خسته بودم، واقعا خوابم می اومد. تو هواپیمای دوم همه شو خوابیدم.

تو فرودگاه از قسمت اطلاعات پرسیدم من چطوری می تونم برم هتلم؟ آدرسو بهش نشون دادم، گفت الان خیلی دیره، بهتره بری با شاتل بری. بقیه ی چیزا الان راحت نمی برنت اون قسمت شهر. گفتم باشه.

رفتم سوار شاتل بشم، اون دکه ای که روش نوشته بود شاتل بسته بود. همین جوری حیرون بودم که یکی ازم پرسید تاکسی می خوای، منم که فرق شاتل و تاکسی رو نمی دونستم (و دکه ی شاتل هم بسته بود)، گفتم آره. به دوستش اشاره کرد و اومد منو سوار کرد. همون اول گفت 70 دلار میشه. گفتم خب باشه دیگه، چیکار کنم؟ فقط به من رسید بدی که ... گفت براری شرکت می خوا؟ باشه. گفتم آره.

تو راه ازش پرسیدم شاتل چیه؟ تاکسی چیه؟ گفت شاتل یعنی چند نفرو با هم سوار می کنه، هر کسو سر جایی که می خواد پیاده می کنه (همون تاکسی تو سیستم ایرانی) ولی تاکسی دربسته دیگه.

و به این ترتیب برام قضیه روشن شدنیشخند.

زیاد تو راه نبودیم تا هتل، ولی هتل یه جورایی تو بر و بیابونه نگران. به آقاهه گفتم این الان تو شهره؟!! گفت نه، با شهر یه کمی فاصله داره. ولی شاتل داره. نگاه کن، نوشته Free shuttle. دیدم یه ماشین اون جلوی هتل وایستاده، همینو روش نوشته.

--

بقیه شو بعدا میام می نویسم. الان شاتلم یه ربع دیگه میره، باید برم!!


[ ۱۳٩٤/۳/۱٠ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بهتون که گفتم همسر مستقیم نمی خواست بره برلین. اول می خواست بره یه شهر دیگه، بعد از اونجا بره برلین. حالا برای رسیدن به همین شهر مذکورو هم داشت با یه ماشین می رفت که می رفت یه شهر دیگه!

یعنی قرار بود همسر تو مقصد صاحب ماشین پیاده بشه، قطار بگیره، بره شهر مقصد اول، بعد از اونجا هم بره برلین.

تو راه راننده گفته بود مقصد نهاییت کجاست؟ گفته بود فلان جا، گفته بود اگه ترافیک نباشه می رسونمت لبخند. حالا اون شهری که خودش می خواست بره یه ساعتی راه داشت تا جایی که همسر می خواست بره! ولی خب دستش درد نکنه.

بعد تو راه یه نفر دیگه رو هم سوار کرده بود. با اون صحبت کرده بود، فهمیده بود که اون یه شهر دیگه پیاده میشه، دوست پسرش میاد دنبالش و از اونجا میره همون شهری که همسر می خواست بره. برای همسر با طرف صحبت کرده بود. بعد به همسر گفته بود پس تو رو هم تو همون شهر پیاده می کنم، با اینا برو شهری که می خوای لبخند.

و به این ترتیب همسر یه سفر مجانی با یه آئودی A3 نصیبش شده بود. خوشا به سعادتش چشمک.

--

بله، چی فک کردین؟ آلمانی مهربون و کار راه بنداز هم داریم چشمک.

--

از وقتی اومدیم اینجا توقعامونم آلمانی شده. همسر میگه با سرعت 210 تا می رفتیم. همیشه خیلی یواش می رن ماشینا، دیگه نهایتش 160 اینا میرن.

حالا وقتی میریم ایران قان قان قان، دو ساعت طول می کشه آدم یا راه دویست کیلومتری رو بره، حوصله مون سر میره. البته اینم باید در نظر بگیریم که اگه با ماشینای ایرانی بخوایم سرعت بالا بریم که کل ماشین میره رو ویبره نیشخند!

--

گزارش سال 2014-2015 رو به همراه دو سه خط work plan تا زمان دفاعو برای استاد ایمیل کردم (عین بچه های خوب، اول ساعت کاری چشمک که قشنگگگ استاد ضد حال بخوره سر صبحی با دیدن ایمیلم نیشخند). حالا منتظر بشم استاد شصتاد تا کامنت روش بذاره که درستش کنم! البته امیدوارم این کارو نکنه؛ معمولا به این گزارش ها "خیلی" گیر نمیده (نه که نده ها، کم گیر میده!).

--

فردا باید برم، هنوز نه بلیت خریدم، نه چمدونمو جمع کردم. از همه مهم تر، نه خریدهای اونجامو از تو اینترنت پیدا کردم. باشد که رستگار شویم لبخند.

--

 حالا که این بالا حرف از آلمانی ها شد، یه چیزی هم از زبون آلمانی یادم اومد، اونم بگم.

اون روز که رفته بودیم خونه ی دوستمون، یکی از بچه ها برادراش هم اومده بودن، آخه یه شهر نزدیک همون شهری که رفته بودیم زندگی می کردن. اونا هم اینجا به دنیا اومدن.

یه جا داشتن با هم حرف می زدن راجع به فوتبال، یهویی زدن تو خط آلمانی! فهمیدیم این سه تا که اینجا به دنیا اومدن نمی تونن احساساتشونو به فارسی بروز بدن!

تازه از حرفاشون من یه کلمه ی جدید هم یاد گرفتم. جالبه واقعا، آدم چه کلمه هایی رو اینجا یاد می گیره وقتی زندگی می کنه! عمرا همچین چیزایی رو تو ایران آدم بتونه با کلاس یاد بگیره.

یکیشون می گفت دیدی هامبورگ absteigen (أبشتایگٍن) نکرد؟ absteigen یعنی پیاده شدن از دوچرخه. مثل روی پل ها، نوشته absteigen کنین. یعنی اگه با دوچرخه هستین باید پیاده شین و دوچرخه رو پیاده ببرین. ولی اینجا که بچه ها حرف می زدن از رو بافت جمله من فهمیدم یعنی هامبورگ تیمش نیفتاد دسته ی پایین تر. زدم به بغل دستیم به شوخی میگم منظورش اینه هامبورگ پیاده نشد؟ از کجا پیاده نشد؟نیشخند. میگه پیاده شدن که میشه aussteigen!! میگم اون برای پیاده شدن از اتوبوسه، این مال دوچرخه است. میگه خب من فقط پیاده شدن از اتوبوسو بلدم نیشخند.

یکی از بچه ها هم بود که وسط این برادرا نشسته بود. عین این فیلما که نشون می ده یه نفر هی سرشو برمی گردونه به سمت کسی که حرف می زنه، دقیقا هر پنج ثانیه کله اش این وری می شد، اون وری می شد! آخرشم (مثل ما) هیچی از حرفاشون سر در نمی آورد نیشخند.

بعد که ابراز احساسات بچه ها تموم شد، زبون جمع دوباره برگشت به فارسی خنده.

--

یه چیزی دیگه هم در مورد همین پیاده شدن یاد گرفتم.

اینجا کلا همه خارجی ان که انگلیسی حرف می زنن، برای همین انگلیسی درستو یاد گرفتن خیلی سخته. حتی گاهی وقتا وقتی اصطلاح چیزی رو بلدی، اگه به کار ببری کسی نمی فهمه!! باید حتما ترجمه ی تحت اللفظی کنی براشون!

مثلا من یه بار از صفر شروع کردنو که به انگلیسی میشه start from scratch رو به یکی گفتم، طرف کلا نفهمید. بهش گفتم start from zero، فهمید خنثی.

خلاصه، این پیاده شدن هم همیشه برای من مسئله ای بود. هیچ وقت نمی دونستم این کلمه ای که من میگم بالاخره درسته یا نه. آخه ما همیشه می گفتیم get off، ولی می دیدم یه سری می گن get out of، کلا ما نفهمیدیم بالاخره درست چیه. حتی بعضی ها رو شنیدم که میگن exit!

اون روز که سوار ترم بودم، یه آقای انگلیسی (با لهجه ی بریتانیایی) با بچه اش نشسته بودن نزدیک من. می خواستن پیاده شن، آقاهه به بچه اش گفت we have to debark, we have to debark. من اول کلمه رو درست نشنیدم، فک کردم چیزی مثل Depark گفته طرف. سرچ کردم تو گوشیم، چیزی پیدا نکردم. گفتم نکنه همون disembark بوده. آخه اونم میشه پیاده شدن، ولی مثلا از تو کشتی و اینا رو میگن و بیشتر من برای پیاده کردن بار دیدم استفاده میشه.

خلاصه، هنوز اومدم سرچ کنم disembark، گوگل خودش کمک کرد، اولین لینک اومد disembark vs. debark. فهمیدم اون کلمه ای که آقاهه گفته debark بوده. و خدا رو شکر این مشکل من برای همیشه حل شد. الان دیگه دقیقا می دونم پیاده شدن به انگلیسی چی میشه لبخند.

البته این کلمه مطمئنا بریتانیاییه و آمریکایی ها به احتمال خیلی خیلی زیاد کلمه ی دیگه ای مثل همون get off رو استفاده می کنن. کلا آمریکایی ها بیشتر علاقه به به کار بردن این مدل فعل های چند قسمتی دارن. ولی از اونجایی که من از بچگی علاقه داشتم به لهجه ی بریتانیایی (و تا وقتی نیومدم آلمان سعی می کردم با همون لهجه صحبت کنم)، ترجیح میدم کلمه های بریتانیایی رو یاد بگیرم. خدا رو چه دیدی؟ یه وقت دیدی خدا خواست و ما هم یه بار فرصتی نصیبمون شد با چهار تا بریتانیایی برخورد داشته باشیم لبخند!

 

[ ۱۳٩٤/۳/۸ ] [ ۸:۱۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همسر که میره، حتی برای یه روز، خیییییییلی راحتم. می دونین چرا؟ چون هیش کی نیست سرش غر بزنم، کلا غر غر نمی کنم، اعصابم خورد نمیشه نیشخند.

جدی گفتم این بالایی رو ها! تازه الان فهمیدم چقدرررررررر غرغرو شدم این چند وقت!! کلا همه اش به همسر گیر میدم. باید تو رفتارم تجدید نظر کنم لبخند. فک می کنم بخش عمده ای از مشکلات زندگیم برمی گرده به درون خودم، یعنی اصلا مشکل بیرونی نیست، درونیه!

یاد این شعره افتادم:

چه کسی گفت که در عالم والاست بهشت/ هر کجا وقت خوش افتاد همان جاست بهشت

از درون سیه توست جهان چون دوزخ/ دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

--

همسر امروز برمی گرده لبخند. البته تا برگرده فردا شده.

--

باید اسباب و اثاثیه مو جمع کنم واسه رفتن ولی اصلا حسشو ندارم.

 

[ ۱۳٩٤/۳/۸ ] [ ۸:۳٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب بالاخره بعد از خوندن 319 صفحه از کتاب هزار و یک کلمه (جلد سوم) نوشته ی علامه حسن زاده آملی، من یه کلمه شو فهمیدم که بیام اینجا بنویسم!!

کتابش انقد سخته که کلا تقریبا می تونم بگم اندازه ی دو صفحه تا الان بیشتر ازش نفهمیدم نیشخند.

حالا همینی که فهمیدمو اینجا می نویسم:

"و در اخبار آمده است که برلقمان حکمت و نبوت عرضه کردند، او حکمت را برگزید. و از این جمله معلوم می گردد نبوت راه دیگر است و حکمت راه دیگر برای تحقیق حقائق. و نیز حکمت منحصر به علوم دنیوی مانند طب و ریاضی نیست، چون سخنان لقمان که از روی حکمت گفت مسائل الهی و الخاق بود. عقل او را به راهی هدایت کرد که انبیا مردم را بدان راه می خوانند... و نیز خداوند درباره سایر پیغمبران فرمود: آتیناهم الکتاب و الحکمه. به تفسیری کتاب آن بود که به وحی دریافتند و حکمت آن که به عقل دانستند. و نیز فرمود و من یوت الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا. دین و شریعت برای همه است، اما حکمت را به همه کس ندادند و آن را که دادند خیر بسیار دادند، چون شریعت را با بصیرت یافت.

 --

قال النبی (صلی الله علیه و آله و سلم) قال الله تعالی: من شغله ذکری عن مسئلتی اعطیته افضل ما عطی للسائلین.

کتاب ترجمه نکرده این متنو، من اصلشو گذاشتم که بخونین. من خودم ترجمه می کنم، اگه غلط بود من مسئولیتی ندارم!:

پیامبر فرمود که خدای تعالی فرمود: هرکس یاد من چنان مشغولش کند که خواسته ی خودش از ذهنش برود، به او چیزی بهتر از چیزی می دهم که به سائل می دهم.

(یعنی اگه یه نفر انقدر حواسش به صحبت کردن با خدا پرت بشه که اصلا یادش بره برای خودش دعا کنه و خواسته شو به خدا بگه، خدا بهش چیزی میده که به کسی که دقیقا اومده و خواهش کرده و دعا کرده و خواسته شو گفته نمی ده)

--

یه قسمت کتاب راجع به علم اعداد و جفر و این چیزا صحبت می کنه و اینکه عدد کلمات چقدر مهم هستن. و اینکه تو یه سری شعرهایی که قبلا گفته شده در همین باب ها، عددها خیلی مهم بودن و شاعر اون شعر از به کار بردن هر کلمه منظور خاصی داشته، یعنی مثلا فلان کلمه رو به کار برده چون دقیقا عددش می شده 130 یا حالا هر عددی. اما بعدا تو یه سری نسخه ها این کلمات تحریف شدن! و اینا غلط هستن، چون دیگه این کلمات شامل اون عددها نمی شن.

مثلا تو شعر:

یعنی اعداد حروف ار نبود/ سرّ دعوات مقرر نشود

تو بعضی نسخه ها نوشته شده "اسمای حروف" که باعث میشه غلط باشه.

آخه به قول کتاب همون طور که آدما ظاهر (جسم) و باطن (روح) دارن، کلمات هم جسم دارن و روح که روحشون همون عددشون هست.

من نمی خوام زیاد وارد این بحث بشم، فقط خواستم بگم که این قسمت کتاب راجع به چی بحث می کنه، و در نهایت می خواستم اینو بگم که تو کتاب نوشته:

من تلا بسم الله الرحمن الرحیم عدد قواه الظاهره و هی 786، ثم صلی علی النبی و آله 132، فانه لایسال الله شیئا الا اعطاه و ان واظب علی ذلک یوشک ان یکون مستجاب الدعوه

فکر می کنم معنیش واضحه ولی من باز با زبون خودم ترجمه می کنم:

هر کس بسم الله الرحمن رحیم رو به عدد قوای ظاهرش که 786 هست تلاوت کنه، بعد 132 بار بر پیامبر و خاندانش صلوات بفرسته، نمیشه از خدا چیزی بخواد و خدا اجابت نکنه و اگه بر این کار مواظبت کنه (شاید منظورش تکرار کردن باشه، مطمئن نیستم)، بعید نیست که مستجاب الدعوه بشه.

--

قبلا فکر می کنم از کتاب مفتاح الفلاح براتون یه نکته رو گفته بودم، ولی باز تو این کتاب هم دیدم گفتم دوباره تاکید کنم که عدد دعاها مثل دندونه های کلید هستن. همون طور که کلید اگه یه دندونه اش کم باشه یا زیاد باشه درو باز نمی کنه، دعاها هم باید دقیق به همون شکلی که توصیه میشن خونده بشن.

 

[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نکته هایی که این دفعه تو قرار قرآن خونیمون با بچه ها یاد گرفتیم چندان چیز نوشتنی ای نداشت، همه اش بحث بود.

ولی یکیشو که یکی از بچه ها نقل کرد براتون می نویسم.

یه بار یه بنده خدایی به امام صادق میگه من یه جایی بودم که نمی تونستم بفهمم قبله کدوم وریه. اونجا رو نمی شناختم، هوا هم ابری بود. منم به یه طرفی نماز خوندم. بعد که ابرا رفت کنار فهمیدم من اشتباهی خوندم. چیکار باید می کردم؟

امام بهش می گه وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ (آیه ی 115 سوره ی بقره)، به هر طرفی خونده باشی اشکالی نداره، درسته. البته اگه وقت داری برای جبرانش می تونی دوباره بخونی.

--

اینکه این روایت از کدوم امام نقل شده ممکنه اشتباه باشه، حتی کل قضیه هم ممکنه اشتباه باشه، فردا نیاین بگین تو گفتی ها. این چیزایی که من می نویسم نقل قول حرفایی هست که از دوستامون می شنوم، نمی دونم اونا جایی خوندن یا از کسی شنیدن یا اصلا منبعشون موثق بوده یا نه.

 

[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ٦:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از اونجایی که بلیت قطارا هر چی به روز حرکت نزدیک تر بشه گرون تر میشه، همیشه بلیت قطارم سه شنبه مو زودتر می خریم (البته همیشه همسر می خره چشمک).

این سه شنبه کلاس نداشتم، ولی گفتم حالا که با استاد قرار دارم و این آخرین قراری هست که قبل از رفتن به آمریکا باهاش دارم، بهتره حضوری برم. واسه همین قرارمو با استاد اسکایپی نکردم و بلیتمو خریدیم.

شنبه شب استاد ایمیل زد (به همه ی اونایی که روز سه شنبه باهاشون کار داشت زده بود، نه فقط من) که من یه خورده سرم شلوغه و نمی رسم قرارا رو حضوری داشته باشم. هر کس که قرارش اضطراری نیست، قرارشو تغییر بده.

به منم جدا ایمیل زد که تو که فردا در هر صورت کلاس نداری، پس نمیای اینجا. پس ما قرارمون اسکایپی بذاریم؟ گفتم باشه.

قرار بود تغییرایی که قرار بوده رو تو اسلایدا بدم (بر اساس نظرایی که بعد از ارائه ی تمرینی بهم دادن بچه ها) و بعد در مورد آخرین نسخه ی اسلایدا با هم صحبت کنیم.

منم درست تا دوشنبه شب اسلایدا رو درست نکردم نیشخند. نشسته بودم اون یکی آزمایشمو برنامه هاشو درست می کردم!

حالا این وسط هی با همسر می گفتیم حیف بلیتی که خریدیم. یکشنبه همسر گفت حالا بیا چک کنیم ببینیم نمیشه کنسل کرد. چک کردیم دیدیم میشه. حالا بیشتر حرص می خوردیم، آخه یه بار دیگه هم این طوری شده بود و ما گفتیم بلیتو که خریدیم دیگه، پولمون پرید خنثی.

این دفعه کارت تخفیف 25 درصد دارم. قبلا پنجاه درصد داشتم. کارت تخفیف 50 درصد این طوریه که همیشه روی قیمت اصلی 50 درصد تخفیف می خوره و اگه شما قطارو از دست بدین می تونین با قطار بعدی یا چند تا بعدترش برین. ولی کارت تخفیف 25 درصد، روی هر قیمتی که باشه، 25 درصد تخفیف می زنه. در حالت عادی اگه شما بلیتو به اندازه ی کافی زود بخرین (مثلا یه هفته به وقتش) حتما قیمت تخفیف خورده داره. با کارت تخفیف 25 درصد دوباره روی اون قیمت 25 درصد تخفیف می خوره. فقط مشکل این کارت اینه که اگه قطارو از دست بدین دیگه نمی تونین قطار دیگه ای رو بگیرین. بلیتتون پریده.

حالا دقیقا به همین دلیل بالا، من موقع کنسلی این دفعه سودی نکردم. ولی اگه دفعه ی پیش که کارت تخفیف 50 درصد داشتم بلیتمو کنسل می کردم، کلی بهم پس می دادن.

تو سایت قطار آلمان نوشته بود اگه بلیتت تخفیفی خریده باشین (یعنی همونایی که قیمتش تخفیف خورده است از اول و شما حتما باید همون قطارو سوار شین)، 17.5 یورو هزینه ی کنسلیه! بقیه شو هرچی باشه پس میدیم.

با توجه به اینکه بلیت من چندان قیمتی نداشت، عملا بعد از اینکه 17.5 یورو ازش کم شد چیزی نموند خنثی.

ولی اون دفعه که کارت تخفیف 50 درصد داشتم، چون بلیت تخفیف دار حساب نمی شد بلیتم، تقریبا تمام پولو می تونستم پس بگیرم.

ولی خب حیف که دیر فهمیدیم دیگه.

به هر حال همون چند یورو هم چند یورود بود دیگه، کاچی بهتر از هیچی چشمک.

اینو داشتم می گفتم که تا خود دوشنبه شب من هنوز هیچ کاری نکرده بودم! تازه با همسر هم رفتیم بیرون پیاده یه دور زدیم و برگشتیم، قشنگ دیگه نصف شب شد نیشخند.

هنوز اومدم برم رو اسلایدام کار کنم که دیدم استاد ایمیل زده که من سه شنبه نمی تونم، قرارو بذاریم چهار شنبه. منم از خدا خواسته گفتم باشه لبخند.

باز اسلایدامو گذاشتم کنار تا شب امتحان برسه، بعد شروع کنم نیشخند. سه شنبه شب نشستم یه کمیشو انجام دادم، ولی همچنان داشتم روی اون یکی آزمایشم هم کار می کردم. واسه همین باز نصفش موند واسه چهار شنبه!

امروز گوشیمو کوک کردم که مثلا یه ربع زودتر از همیشه بیدار شم و از ساعت 7.5 بشینم پای اسلایدام. بلند شدم دیدم یه عالمه ظرف تو سینکه. اونا رو شستم شد ساعت یه ربع به هشت، بعد مثل همیشه رفتم سر درسم نشستم نیشخند.

تا ده دقیقه به ده داشتم همچنان رو اسلایدام کار می کردم (ده قرار اسکایپیم بود با استاد نیشخند). دیگه برای استاد فرستادم اسلایدا رو و رفتم لباس تنم کنم بیا بشینم پای لپ تاپ.

همسر هم می خواست بره یه شهر دیگه، کار داشت اونجا. از اونجا بعدش می خواست بره برلین (اونجا هم کار داره)، تو راه شهر خودمون تا برلین هم باید بره یه شهر دیگه (اونجا هم کار داره!!).

تو شهر اولی که کار داشت، قرارش رسمی بود، باید کت و شلوار می پوشید. ولی برای بقیه نه. واسه همین قرار شد منم بعد از اینکه حرفم با استادم تموم شد، بلند شم برم شهر بغلی (همونجا که همسر رفته)، اون بره لباسشو تو سرویس ایستگاه قطار عوض کنه و من کت و شلوارو کراوات و این خرت و پرتای رسمی رو با خودم برگردونم.

قرار من با استاد به جای ساعت 10، ساعت ده و هشت دقیقه اینا شروع شد. هی هم وسطش قطع می شد. آخرش استاد گفت شماره بده من زنگ بزنم. حالا من خنگو بگو، بهش میگم اگه شماره ثابت داری بگو تا من زنگ بزنم، چون شماره من موبایله. گف من تو اتاقمم ولی برای من هزینه ای نداره زنگ زدن.

ولی دیگه من خودم بهش زنگ زدم. حالا فکر می کنم چه کار احمقانه ای کردم؟ خب برا چی به این فکر می کنم که پول دانشگاه پول بیت الماله، استاد باهاش زنگ نزنه به من یه وقتی؟ آخه گیرم یه یورو یا دو یورو هم هزینه اش بشه، مگه این پول واسه دانشگاه مسئله ایه؟ اصلا گیرم که باشه، مگه برای کاری غیر از درس و کار دانشگاهی استاد زنگ زده که من نگران اینم که پول نیفته واسه دانشگاه؟ اصلا مگه من وکیل و وصی مردمم؟!! سوال

والا! آخه اون ده دقیقه واسه من ارزش داره (هر ماه صد دقیقه می تونیم رایگان صحبت کنیم، بعدش پولی میشه) ولی واسه دانشگاه که چیزی نبود که! منم شدم کاسه ی داغ تر از آش نیشخند.

خلاصه، هیچی دیگه. یه مقداری از دقایق نازنین تلفن رایگانمونو اختصاص دادیم به اوستا و راجع به اسلایدای من صحبت کردیم. تقریبا همه چیز اکی ه، غیر از ایرادای مربوط به فرمت اسلایدا که استاد می گیره. میگه اسلاید مثلا 8 از سمت چپ شروعش با اسلاید 18 فرق داره! اون یکی چند میلی متر اون ور تره!!

البته منم دلیلشو بهش گفتم بهش، ولی گفتم سعی می کنم درستش کنم. آخه تو بعضی اسلایدا متن زیاد بود، اگه یه کمی کادرو جا به جا نمی کردم، متنی که الان یه خط شده، دو خط میشد، بعد نمی شد کل متنو تو یه صفحه جا بدم!

همین ایرادو راجع به فونتا هم گرفت که اونم گفتم علتش همینه. اگه من مثلا بزرگترین تیتر تمام اسلایدامو فونتشو بذارم 30، بعضی اسلایدا رو باید سه تا اسلاید کنم!! همین الانشم چهل تا اسلاید شده!

به هر تقدیر، الان اسلایدا تقریبا تمومه دیگه لبخند.

حرفم که با استاد تموم شد، ساعت بیست دقیقه به یازده اینا بود. کوکوهایی که دیشب درست کرده بودم برای امروز (هم برای ناهار خودمون، هم برای توی راه همسر) ساندویچ درست کردم (به قول تهرانی ها لقمه!) و گذاشتم تو ظرف. کوله ی همسر هم بود که باید می بردم. آخه دیگه خیلی ضایع می شد اگه همسر با کت و شلوار و کراوات می خواست کوله بندازه پشتش نیشخند.

لباس های همسر هم که دست بوس بودن.

غذا رو مجبور شدم تو دو تا ظرف بذارم. یکیش تو کیف همسر جا شد، ولی یکیشو مجبور شدم جداگونه تو یه کیسه بذارم و دستم بگیرم.

کیف خودم و اون کیسه ی حاوی غذا روی شونه ام بود، کوله ی همسر پشتم بود، لباسای همسر که توی کاور کت و شلوار بودن به علاوه ی کت پاییزی خودم هم رو دستم بود.

از خونه مون تا ایستگاه قطاری که قطارش می رفت به شهر مقصد، ده پونزده دقیقه بیشتر راه نبود. منم تا یازده کارامو کردم و راه افتادم.

همسر درست ساعت 10 رفته بود که قطار حدود ده و ربع اینا رو بگیره. دیدم منم ساعت یازده دارم راه می افتم، با خودم گفتم حتما یه قطار یازده و ربع هم وجود داره. پس باید تندتر برم. قدمامو تندتر کردم و خودمو رسوندم به قطار. چند دقیقه ای هم زود رسیدم.

هنوز بارا رو از رو سر و کولم تازه خالی کرده بودم که قطار اومد. دوباره بارا رو سوار خودم کردم و خودم رفتم سوار قطار شدم!

وقتی رسیدم ایستگاه قطار، می دونستم هنوز خیلی زوده و کار همسر تموم نشده. همون جا نشستم تا وقتی مطمئن شم همسر کارش تموم شده. بهش زنگ زدم، جواب نداد. یه لحظه بعد خودش تو وایبر گفت داره میاد.

همسر برای رفتنش به برلین هم با یه نفر دیگه که می خواست بره برلین هماهنگ کرده بود که بیاد ببردش. قرارش ساعت 1.5 اینا بود. تا اون موقع نشستیم با هم ناهار خوردیم. بعدش هم همسر رفت لباساشو عوض کرد و کت و شلوارشو داد به من که برگردونم.

برگشتنی خیلی بهتر بود، یه کوله از وسایلم کم شده بود، به علاوه ی اینکه کت و شلوار سبک تر بود از لباسایی که از اون راه آورده بودم لبخند.

بعدش دیگه همسر رفت برلین، منم برگشتم خونه.

البته در این اثنا از طرف دانشگاه یه ایمیل برام اومد که شما باید تا فلان تاریخ دفاع می کردین. حالا که نکردین باید یه گزارش پیشرفت برای ما بنویسین و بگین چرا تاخیر دارین نگران. با گزارش پیشرفته مشکلی ندارم، ولی نمی دونم علت تاخیرو چی باید بنویسم!

حالا فعلا دارم این گزارشو می نویسم تا ببینم استاد چی میگه راجع به بقیه ی ماجرا.


[ ۱۳٩٤/۳/٧ ] [ ٥:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره بعد از چندین بار عوض شدن زمان مهمونی، نتیجه ی نهایی شد یکشنبه صبح ساعت 11.

می خواستیم با بچه ها بریم، واسه همین بهمون گفتن ده اینا آماده باشیم. ما هم ساعت ده آماده شدیم و رفتیم پایین، تو مسیر وایستادیم که دیگه دوستامون مجبور نشن با ماشین بیان تو کوچه.

یه packet station جلوی خونه مون هست. داشتیم با همسر راجع به اونا بحث می کردیم. این packet station ها (که من معادل ایرانی براش ندیدم تا وقتی تو ایران بودم، اگه الان هست نمی دونم)، یه سری صندوق هستن، مثلا صد تا. وقتی مسئول اداره پست میاد خونه که بسته رو تحویل بده، اگه نباشین چند حالت پیش میاد. یه حالتش اینه که زنگ یکی از همسایه ها رو می زنه و بسته رو میده به اون. یه برگه هم می اندازه تو صندوق پست شما که مشخص کرده که مثلا دادن به خونه ی واحد فلان، به اسم فلانی. شما باید برین از اونجا بگیرین.

حالت دیگه اش اینه که بسته رو می بره میذاره توی یکی از صندوق های این packet  station ها و یه برگه می اندازه توی صندوق پست شما که گفته برین از packet station فلان جا (آدرسشو می نویسه) برداین بسته تونو.

شما اون برگه رو می برین پیش اون packet station. اونجا یه مونیتور داره، مثل دستگاه خودپرداز بانک. بارکد برگه ای که دستتونه رو میگیرین جلوی دستگاه یا شایدم کده که باید عددشو بزنین (یادم نیست دقیقا، ما فقط یکی دو بار از این دستگاها بسته مونو گرفتیم. بقیه ی دفعه ها دادن به همسایه هامون!)، دستگاه براتون در اون صندوقی که بسته ی شما توشه رو براتون باز می کنه و شما بسته تونو برمی دارین و درشو می بندین.

کنار این packet station ها یه صندوق پست هم هست که میشه نامه تونو بندازین توش. هر روز هم صندوق ها رو خالی می کنن و می برن. یعنی این طوری نیست که فک کنین اگه بندازین تو صندوق پست تا دو ماه دیگه کسی درشو باز نمی کنه و نامه تون دیر می رسه!

داشتیم با همسر سر این بحث می کردیم که چرا ما همیشه میریم اداره ی پست نزدیک خونه مون و بسته مونو پست می کنیم؟ همین جا که صندوق هست، روش هم نوشته که هر روز چه ساعتی خالی می کنن، می تونیم خیلی راحت بسته مونو از همین جلوی خونه مون پست کنیم. فقط کافیه بریم تمبر بخریم که هر وقت خواستیم تو خونه داشته باشیم. قیمت تمبر لازم برای نامه های سایزهای مختلف رو هم که می دونیم.

در همین گیر و دار دیدیم یه آقایی اومد، خیلی شیک و مجلسی یه کمی با دستگاه ور رفت، در یکی از صندوقا براش باز شد، یه بسته ی بزرگو گذاشت توش و رفت.

تازه ما دوزاریمون افتاد که مثل اینکه حتی بسته ی بزرگ رو هم میشه از اینجا پست کرد!

آقاهه که رفت گفتیم بریم بیفتیم به جون این دستگاه ببینیم چه جوریاس نیشخند. اولین چیزی که فهمیدیم این بود که بابا این دستگاه حتی تمبر هم میده! ولی نمی دونم چرا برای نامه نداشت. یعنی چهار تا گزینه نشون میداد که هر چهارتاش بسته های بزرگ بودن. پس فعلا مشکل خرید تمبر ما با این دستگاه حل نمیشه.

اولین سوالی که دستگاه ازمون پرسید این بود که آیا registered customer (شاید بشه ترجمه کرد مشتری ثابت) هستیم؟ که ما هم می زدیم نه. آخه ما هیچ وقت تو سایتشون ثبت نام نکردیم.

خلاصه تو گزینه هایی که ما دیدیم هیچ حالتی برای پست کردن بسته ی بزرگ نداشت. فقط می شد بسته تو بگیری یا براش تمبر بخری.

تو همین اثنا، دوستامون اومدن و رفتیم سوار شدیم. راجع به این موضوع باهاشون صحبت کردیم. اونا گفتن ما پارسال تبلیغات پستو همه جا دیدیم که گفته بیاین تو سایت ثبت نام کنین. هر بار هم می رفتیم پست می گفتن می خواین ثبت نام کنین، ما می گفتیم نه. نمی دونستیم کاربریش چیه. حالا ما حدسمون اینه که اگه آدم تو سایتشون ثبت نام کنه، احتما می تونه با نام کاربری یا کدی چیزی وارد بشه و احتمالا اون موقع گزینه های بیشتری رو می بینه و به احتمال خیلی خیلی زیاد می تونه بسته ی بزرگ رو هم از همون صندوق ها پست کنه لبخند.

حالا اگه بیشتر رفتیم ته و توشو در آوردیم میام می گم بهتون چشمک.

--

خب حالا بقیه ی قضیه ی مهمونی رفتن خودمونو بگم. ما تقریبا ساعتای 11:25 اینا رسیدیم. صاحبخونه گفته بود زنگمون خرابه، هر وقت رسیدین با گوشیتون زنگ بزنین تا بیایم درو باز کنیم. هنوز ما تازه پیاده شده بودیم و زنگ نزده بودیم به دوستامون که دیدیم یه سری دیگه از بچه ها هم اومدن. تازه بچه ها ماشینشونو پارک کرده بودن که دیدیم صاحبخونه خودش اومد پایین. میگه ماشاءالله همه ایرانی اومدنا نیشخند. یه زوج دیگه که هنوز کلا نیومده بودن!

ما رفتیم بالا و یه کمی نشستیم تا بقیه اومدن. ساعتای دوازده هم رفتیم سراغ صبحونه که شامل پنیر و سبزی و گردو خیار و گوجه و نون بربری ایرانی و از همه مهم تر حلیم بود.

من بچه که بودم اصلا حلیم دوست نداشتم، یه بار یه حلیم خیلی خوشمزه ای آوردن خونه مون من علاقه مند شدم به حلیم، به همین سادگی لبخند.

خلاصه از اون حلیم خوشمزه من یه کاسه خوردم تا بقیه شو نون و پنیر و سبزی بخورم. آخه نون بربری ایران اصلا راحت پیدا نمیشه تو شهر ما. نون بربری ترکا فقط هست که مثل نون باگت می مونه داخلش. فقط قیافه اش مثل نون بربری ایرانیه.

راند اول که حلیم خوردم، راند دومو نون و پنیر و سبزی خوردم. کلا همه دو راند صبحونه خوردن و بعد هم یه دور چایی زدیم، تازه بعدش رفتیم سراغ قرآن خوندن.

همه نفری یه آیه خوندن، کلا فک کنم شد 11 آیه این دفعه. یه ساعتی طول کشید تا راجع بهشون بحث کردیم و صحبت کردیم.

بعدش گفتن بریم نماز بخونیم. آقایون برای خودشون جماعت خوندن. ما خانوما هم برای خودمون. از اونجایی که غیر از صاحبخونه همه مون نمازمون شکسته بود، خانوم صاحبخونه پیشنماز شد.

یادم رفت بگم ایشونم تازه عروسن و من و همسر اولین بار بود می دیدیمشون لبخند.

ما یه ساعت بود نمازمونو تموم کرده بودیم، آقایون همچنان داشتن بحث می کردن! تو آشپزخونه هم وایستاده بودن!

رفتیم فرستادیمشون برن نمازشونو بخونن تا ما بخوردنی ها برسیم چشمک. بعد از نماز قرار بود یه راند سوم هم غذا بخوریم و بریم بیرون با هم. ولی من انقد تو راندای اول خورده بودم که تا خرخره پر بودم! متاسفانه نتونستم چیزی بخورم دیگه نیشخند.

بعد از اینکه آقایون هم نمازشونو خوندن، قرار شد بریم بیرون. خانوما طبق معمول علاقه ای به ورزش کردن داشتن، ما گفتیم میایم پیاده روی، آقایون هم که توپ بسکتبال برداشتن که برن بازی کنن.

رفتیم کنار رود. زمین بسکتبال پر بود، تازه یه دونه سبد هم بیشتر نداشت. هر دو تیم به یه طرف گل می زدن.

گفتیم این چه جوریاس؟ صاحبخونه توضیح داد که معمولش اینه که شما هم میرین میگین مثلا ما هم یه تیمیم که می خوایم بازی کنیم، بعد هر گروهی که بازی می کنن مثلا تا هشت بازی می کنن و بعد زمینو می سپرن به بعدی ها.

نمی دونم تو ایرانم مردم از این کارا می کنن یا نه، ولی من فکر می کنم اگه خود من باشم برم ببینم زمین پره، هیچ وقت نمیرم بگم کی نوبت ما میشه. خوبه که یه قانون عرفی وجود داشته باشه بین مردم که خودشون خود به خود نوبتو بدن به بقیه. اگر هم تو ایران هست من انقد ورزش نکردم که کلا خبر ندارم نگران.

--

ما خانوما رفتیم یه کمی قدم زدیم و یه جا نشستیم. یکی از بچه ها سرما خورده بود، خیلی دوست نداشت فعالیت کنیم. دوست داشت بشینیم. ما هم کنار رود نشستیم. عروس خانوم جدید هم که مثل اینکه مدتی تو کار طراحی پوشاک و اینا بود و کلا خانوم خوش سلیقه ای بود و هی دوست داشت از ما عکس بگیره. کلا تو مدتی که نشسته بودیم همه اش داشتیم عکس می گرفتیم خنثی.

بعدش هم یکی از بچه ها نگاهش افتاد به یه دکه ای که اون دور دورا دیده میشد. گفت فک کنم اونجا بستنی می فروشن. بریم یه دونه بگیریم برای همه مون (حتما می دونست از اون بستنی بزرگا داره دیگه!!). نشستیم عین بچه ها کیفای شوهرامونو که همراهمون بود رو کردیم ببینیم پول داریم یا نه خنده (من کیفمو کلا گذاشته بودم تو ماشین).

خانوم صاحبخونه از اون کیفای کوچیک داشت که مخصوص سکه است. همونو باز کرد شمرد دید همون سکه ها کافیه برای خرید بستنی.

هنوز اومدیم نیت کردیم، بلند شیم بریم که همسر همین دوستمون که سرما خورده بود زنگ زد، گفت بریم؟ اونم گفت باشه بریم دیگه، آخه درس هم داشت، می خواست زودتر بره خونه.

همسر و همسر همین دوستمون کلا بازی نکردن، یعنی از اول هم قصد بازی کردن نداشتن. وایستاده بودن، نگاه می کردن. ما هم که بهمون اعلام شد باید بریم، پا شدیم پیاده برگشتیم سمت بچه ها که داشتن بازی می کردن. یه کمی بازیشونو تماشا کردیم. همون موقع ها تموم شد و بچه ها برنده شدن. البته دور قبلی اون سری دیگه از بچه هامون که بازی کرده بودن باخته بودن، ولی خب این یکی رو بردن و ما خوشحال شدیم لبخند.

بعدش هم دیگه خداحافظی کردیم و ساعتای 4.5 5 بود که برگشتیم.

وقتی برگشتیم به نظر من خیلی زود بود. یعنی من خیلی دوست داشتم بیشتر بمونیم. بقیه هم یه ساعتی بیشتر موندن حداقل. ولی خب چون این دوستامون می خواستن برگردن و ما با ماشینشون اومده بودیم، دیگه با ماشین همونا هم برگشتیم. می شد با بقیه هم برگردیم، ولی خب گفتیم رفیق نیمه راه نباشیم.

نشستیم یه کمی استراحت کردیم، بعد گفتیم پا شیم دوباره خودمون بریم بیرون یه دوری بزنیم. با دوچرخه رفتیم یه کمی محله های دور و بر خونه مونو گشتیم. بعد هم کنار یه فواره ی کوچیکی که نزدیکای خونه مون هست نشستیم و از منظره ها لذت بردیم. بعد از نیم ساعت اینا هم برگشتیم خونه. و به این ترتیب یه روز خوب دیگه مون هم تموم شد لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/٥ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز صبح کلاس آلمانی-فارسی داشتم. خیلی خوب بود. بعد از مدت ها باز مجبور بودم طولانی مدت آلمانی حرف بزنم لبخند.

دوستم میگه بچه ی خاله ام تازه به دنیا اومده. این اولین cousin... cousin به فارسی چی میشه؟ میگم خب دختره یا پسر؟ میگه پسر؟ میگم خب تو این مورد میشه پسرخاله. میگه خب پس هیچی دیگه، اون مفهومی که می خواستم بگو اصلا نمی تونم به فارسی بگم خنده. می خواستم بگم این اولین cousin ایه که توی آلمان دارم، بقیه همه تو ایرانن، تمام مثلا دخترعمو، پسرعمو، دخترعمه و ... هایی که دارم. ولی این جوری که شما تو فارسی جدا می کنین دخترخاله و پسرخاله و دختردایی و اینا، این چیزی که می خواستم بگم اصلا مفهوم نداره تو فارسی نیشخند.

اینجاست که آدم می فهمه چرا میگن بعضی چیزا از یه زبونی به زبون دیگه قابل ترجمه نیست چشمک.

--

عصری زنگ زدیم به دوستامون گفتیم با هم بریم بیرون یه دوری بزنیم. اول که خانومش گفت همسرم هنوز نیومده (یه شهر دیگه بود)، گفت هر وقت امد بهتون خبر میدم. دیگه من و همسر هم راه افتادیم خودمون بریم.

ساعتای هفت و نیم دوستمون زنگ زد گفت اگه قرار هنوز پابرجاست ما الان می تونیم بیایم. گفتیم بیاین، ما تو مرکز شهریم. منتظرتون می مونیم.

اومدن، با هم رفتیم دونر خوردیم، مهمون اونا. آخه کارای دوستمون درست شده و از هفته ی بعد رسما کارشو شروع می کنه لبخند. تا الان منتظر هزار تا تایید مدرک و از این چیزمیزا بود.

بعدش هم رفتیم سلف دانشگاه. من چیزی نخوردم ولی بچه ها چایی و هات چاکلت خوردن. کلی هم این وسط صحبت و بحث شد در مورد جلسه ی قرآن.

آخه اون روز قرار شد جلسه باشه یکشنبه صبح، بعضی ها گفتن نمی تونیم بیاین، تبدیل شد به شنبه عصر (من تو پست قبلی اشتباه نوشتم، نوشتم شنبه صبح، ترکیبی از پیشنهادای ارائه شده بود اون نیشخند).

حالا بعدش دوباره همون دوستمون که گفت یکشنبه نمی تونیم، گفت ما شنبه هم نمی تونیم. چون دوست خانومش مریضه و خانومش باید به جای دوستش بره سر کار.

بعد که دیدیم اونا در هر صورت نمیان، بچه ها دوباره پیشنهاد دادن که خب پس بذاریم همون یکشنبه دیگه. حالا باز دوباره همونی که اول از همه گفته بود یکشنبه نمی تونن و بعدش گفت شنبه نمی تونن، گفت اگه یکشنبه باشه ما میایم خنده.

حالا فعلا قرارمون شده برای فردا صبح ساعت 11 به صرف کله پاچه!! حالا من و همسر از الان نگرانیم ما که کله پاچه دوست نداریم باید چیکار کنیم نگران.

--

مثلا قراره جلسه ی قرآن باشه، واسه همه چی برنامه ریزی شده غیر از قرآن! صاحبخونه پیشنهاد داده بچه ها ابزارآلات موسیقی و تار و این چیزاشونو هم بیارن یه کم لذت ببریم نیشخند. آخه دیشب یکی از بچه ها (که کلاس موسیقی رفته و کمی هم سنتی می خونه) یه فایل از یکی از اجراهای خودشو برامون فرستاد که خیلی مورد پسند جمع واقع شد.

علاوه بر اون پیشنهاد بسکتبال و والیبال هم داده شده!!

فقط من نمی دونم در اون صورت ما قراره کی برگردیم؟!! تو بهترین حالت باید بگیم یازده تا دوازده صبحونه است. دوازده تا دو قرآنه، بعدش که می خوان بخونن و بعدش هم که برن بازی کنن! با این حساب صاحبخونه باید ما رو برای صبحونه و ناهار و شام دعوت می کرد چشمک.

البته من فکر می کنم هیچ کدوم از این پیشنهادا به جز همون صبحونه و قرآن خوندن عملی نشه، چون واقعا فکر نمی کنم پیاده سازیش امکان پذیر باشه.

--

راستی دوشنبه هم تعطیله اینجا لبخند.

--

دیروز داشتم به همسر می گفتم الان از نظر اونایی که تو ایرانن ما از اوناییم که هم درس می خونیم هم تفریحمونو می کنیم و خلاصه چندبعدی ایم!! ولی وقتی خود ما، خودمونو با اونایی که اینجا هستن مقایسه می کنیم می بینیم که ما چقدر عین جلبک تک بعدی ایم!!

مثلا استاد یکی از بچه ها هست، هر روز، دقت کنین هر روز، از وقت ناهارش که یه ساعت هست، نیم ساعتشو ناهار می خوره، نیم ساعت بعدشو میره تنیس بازی می کنه، بعد میاد بقیه ی کارشو انجام میده خنثی.

همسر هم یه مدت یه جایی بود که بچه ها از یه ساعت وقت ناهار نیم ساعتشو ناهار می خوردن، نیم ساعتشو فوتبال دستی بازی می کردن، بعدش هم می رفتن بقیه ی کارشونو شروع می کردن!

حالا ما واسه یه ورزش کردن آخر هفته کلی باید برنامه ریزی کنیم، آخرشم می گیم ولش کن بابا، انقد خوردیم، کی حال ورزش کردن داره؟!!

--

پارسال یه بار رفته بودیم بیرون با هم، بچه ها والیبال بازی می کردن، یکی از بچه ها یه جوری توپو زد که افتاد تو رودخونه و آب بردش.

هفته ی پیش که با هم رفته بودیم بیرون، صاحب توپ کذایی به شوخی گفت برین توپو از رودخونه بگیرین که باز از این به بعد می خوایم بازی کنیم. خانوم اونی که توپو انداخته بود تو رودخونه می گه حقیقتش ما رفتیم براتون توپ بخریم، فروشگاه توپ والیبال نداشت، به جاش برا خودمون توپ بسکتبال خریدیم خنده.

حالا نمی دونم کسی تا فردا یه توپ والیبال ابتیاع می کنه یا نه نیشخند.

--

راستی باورتون میشه من به عمرم تا حالا والیبال بازی نکردم؟

فقط یه بار تو دبستان که بودیم، رفتم تو زمین ولی بازی نکردم اصلا. از توپ می ترسیدم. از توپی که از بالا بیاد می ترسم!

 

[ ۱۳٩٤/۳/٢ ] [ ٩:٥٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز جلسه ی گروه بود. همونی که توش هر دفعه یه نفر میاد کارشو ارائه میده.

کلا تو جلسه ی امروز اطلاعات جدید زیادی کسب کردم، مثلا اینکه یکی دیگه از بچه های ایرانی گروه هم برای همون کنفرانسی که من ثبت نام کردم مقاله داره و درخواست ویزا داده، ولی ویزاش هنوز نیومده.

مثلا اینکه فهمیدم یکی از بچه های ایرانی گروه که فکر می کردم ازدواج کرده، ازدواج نکرده! یعنی به هم خورده نامزدیشون.

چیه خب؟ همیشه که آدم تو جلسات گروه صرفا چیزای علمی یاد نمی گیره نیشخند.

--

صبح تازه از خواب بیدار شدیم، می خوایم صبحونه بخوریم. همسر رفته کنار پنجره وایستاده که آفتاب گرمش کنه. یه نگاه به من کرده، میگه یه عکس از من بگیر. من و خورشید، یهویی چشمک!

--

عصری قرار بود قبل از جلسه ی گروه برم برای همسر یه چیزی رو پس بدم به یه فروشگاهی. کلا یادم رفت، این قد دیر راه افتادم که جز به جلسه ی گروه به چیز دیگه ای نمی رسیدم یول.

--

شنبه دعوت شدیم خونه ی یکی از بچه ها، به خاطر همون جلسه ی قرآن همیشه مون. این دفعه باز یه شهر دیگه است. قراره به صرف صبحونه بریم لبخند.


[ ۱۳٩٤/۳/۱ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب