یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یه نفر با سرچ "آنچه نمی دانستید" رسیده به وبلاگ من.

به نظرم گوگل خیلی ضعیفه عمل کرده، باید بهش می گفته تو خودت نمی دونی دنبال چی می گردی، انتظار داری من بهت جواب بدم؟نیشخند چشمک.

(البته حدس می زنم این اسم کتابی چیزی باشه، وگرنه اصلا معقول نیست کسی همچین عبارتی رو سرچ کنه!).

[ ۱۳٩٤/٤/۳۱ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول از همه از لیلی خانوم تشکر ویژه ای بکنم که به صورت ایمیلی هم قضیه ی دعوتنامه گرفتن ما رو پیگیری کردن لبخند.

و اما توضیحات مربوط به دعوتنامه.

ظاهرا دعوتنامه گرفتن شهر به شهر خیلی فرق داره. همین شهر بغلی ما که ما هم تا پارسال اونجا زندگی می کردیم، این طوریه که شما میرین (بدون قرار قبلی) یه فرم معمولی پر می کنین که صرفا مشخصات خودتون و مهمونتونو میدین، بعد اونا خودشون به صورت ماشینی وارد برگه ی دعوتنامه می کنن و اون برگه رو بهتون میدن (ممکنه همون روز ندن و بگن چند روز دیگه بیا ببر).

اما تو شهر ما، شما اول زنگ می زنین و یه قرار ملاقات می گیرین. میرین اونجا، مدارکی که آقاهه پای تلفن بهتون گفته (سه تا فیش حقوقی آخر + پاسپورت) رو به مسئولش تحویل می دین، بعد مستقیما خود دعوتنامه رو پر می کنین. یه کاربن هم زیرش گذاشتن که یه برگه ی دیگه هم پر بشه وقتی شما فرمو پر می کنین.

وقتی این قضیه تموم شد، همون برگه ای که خودتون با خودکار پر کردین رو طرف براتون مهر می زنه و میده دستتون که ببرین سفارت آلمان تو ایران.

ظاهرا در حال حاضر سفارت بدون اصلا دعوتنامه و صرفا با اسکن ویزا رو میزنه، اما روز تحویل گرفتن ویزا باید اصل دعوتنامه رو تحویل بدین. به همین سادگی لبخند.

ظاهرا تو شهر لیلی خانوم اینا باز شرایط متفاوته. شما دعوتنامه رو مستقیما پر نمی کنین (مثل شهر قبلی ما) و دعوتنامه رو هم بعدا خودتون نمیرین بگیرین، براتون پست می کنن.

خلاصه ی کلام اینکه از هر شهری می خواین دعوتنامه بگیرین، از آدما همون شهر راجع به نحوه ی انجام کار بپرسین لبخند.

--

شنبه که رفته بودیم خرید با دوچرخه رفته بودیم، موقع برگشتن، جلوی خونه یه پرنده افتاده بود رو زمین. اول که از جلوش رد شدیم من فکر کردم مرده، وقتی رسیدیم درست دم در خونه (تقریبا ده متر اون ور تر) به همسر گفتم مرده بود؟ گفت اونو میگی؟ برگشتم نگاه کردم، دیدم طفلکی داره خودشو می کشونه کنار پیاده رو.

دوچرخه مو گذاشتم همون کنار. رفتم به سمتش که ورش دارم. یه آقای دیگه هم با دوچرخه اومد، اونم متوجه پرندهه شد. اونم رفت دوچرخه شو پارک کرد اومد. همسایه ی رو به روییمون بود.

فک می کردم پرنده گنجشک باشه، ولی خیلی سیاه بود و هیچ شباهتی هم به گنجشک نبود. بعدا همسر گفت پرستو بوده. از رو زمین ورش داشتم، ولی انقد با پاهاش چنگ می زد به دستم که اذیت می شدم. یکی دو بار هم انقد بال بال کرد که افتاد از رو دستم.

هیچ جاش خونی نبود، ولی پرواز هم نمی تونست بکنه. چون هر دو تا بالش باز بود، من نمی فهمیدم کجاش شکسته الان! یه کمی با خودم آوردمش به سمت خونه مون، گفتم بالاخره یه کاریش می کنیم دیگه. یه مرکز حمایت از حیواناتی پیدا می کنیم می بریم میدیم به اونا دیگه!!

ولی قبل از اینکه برسم به خونه، آقای همسایه از راه رسید. پرنده رو دادم دستش، گرفت، بالاشو سعی کرد صاف کنه، یکیش نشد. گفت ببین از اینجاش شکسته. اونم نمی دونست دقیقا باید چیکارش کنیم و به کجا تحویلش بدیم. ولی با خودش برد. دم در خونه شون دو سه نفر دیگه هم وایستاده بودن، با اونا مشغول صحبت کردن راجع به پرندهه شدن. منم دیگه خوشحال و خندان اومدم بالا لبخند. گفتم لااقل یه آلمانی ببردش دکتر که بتونه درست و حسابی صحبت کنه، من که نه می دونم اسم این پرنده به آلمانی چیه (البته انگلیسی پرستو رو هم نمی دونم، چه برسه به آلمانی نیشخند)، نه می تونم درست و حسابی مشکلشو توضیح بدم.

امیدوارم پرندهه زود خوب بشه لبخند.


[ ۱۳٩٤/٤/۳۱ ] [ ۸:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیگه خسته شدم انقد عنوانای تکراری گذاشتم، گفتم یه کم متنوع باشم چشمک.

شنبه خیلی روز پرکاری بود برامون. قرار بود یکی از دوستامونو دعوت کنیم (همون خانواده ای که بیشتر از همه باهاشون در ارتباطیم)، اونا گفتن نمیان، ما هم یه نفر دیگه رو که بیشتر از یه ساله قراره دعوت کنیم، دعوت کردیم!

علاوه بر کارای مربوط به خونه که به خاطر مهمون دعوت کردن بود، یه عالمه کار دیگه هم داشتیم.

گفته بودم که از سان فرانسیسکو یه قاب عکس آوردم که حاشیه اش مکان های دیدنی سان فرانسیسکو بود. برای اون عکس نداشتیم. همسر گفت یه عکس انتخاب کن، بریم Mueller پرینت بگیریم.

البته جاهای دیگه ای مثل dm هم دستگاه دارن برای پرینت گرفتن عکس. من براتون توضیح میدم این دستگاها چین (ببخشین اگه ممکنه الان تو ایرانم از این دستگاها زیاد باشه و خودتون بهتر از من بلد باشین، من اطلاعات این جوری از ایران در حد چهار سال پیشه که از ایران اومدیم نیشخند).

این دستگاها فلش می خوره. عکساتونو رو فلش می برین می زنین به دستگاه. بعد هر مدل که خواستین کنار هم می چینین و چاپش می کنین. انواع مختلفی داره برای چیدمان عکس و دستگاهای شرکت های مختلف هم چیدماناشون مختلفه. یعنی گزینه هایی که توی دستگاه dm می بینین رو لزوما تو Mueller نمی بینین.

بعضی از مدل هاش گرفتن یه عکس تک هست روی کاغذهای سایزهای مختلف یا نوع کاغذهای مختلف، بعضی مدل ها چیدمان های خیلی ساده ای دارن، مثلا دو تا عکس کنار هم، بعضی مدل چیدمان هاش پیچیده تره و باید خیلی باهاش ور برین. ممکنه عکس ها با هم همپوشانی داشته باشن. تو این حالت باید انواع مختلف عکس رو داشته باشین که مثلا اگه عکس ها طوری قرار گرفت که گوشه ی سمت چپ یه عکس میرفت زیر حاشیه یا یه عکس دیگه و دیده نمیشد، یه عکسی داشته باشین که گوشه ی سمت چپش مهم نباشه. علاوه بر اینا، می تونین عکستونو روی تقویم دیواری و این جور چیزا هم بزنین با این دستگاها.

خب حالا بریم سراغ بقیه ی بحث خودمون! قابی که من خریدم، دقیقا گوشه ی چپش یه عالمه جاهای دیدنی رو شامل می شه و این باعث میشه بخش بزرگی از عکسو بگیره. با توجه به اینکه کلا عکس، عکس کوچیکی بود، در حد 10 در 13، اینکه دو سه سانت عکس هم بره زیر قاب، خیلی انتخاب عکسو سخت تر می کرد.

کلا پنج تا عکس انتخاب کردیم و رفتیم با این دستگاها پرینت بگیریم.

از اونجایی که ما قاب عکسمونو گرفته بودیم، دیگه لازم نبود وقت صرف چیدن عکسامون بکنیم. فقط می خواستیم یه پرینت ساده بگیریم.

فکر می کنم 27 سنت بود پرینت یه عکس 10 در 13. البته دقیق این سایزو نداشت، فکر می کنم 9 در 13 یا یه چیزی تو این مایه ها بود. خیلی ارزون و مناسب. البته از این ارزون تر هم می شد بزنی! اونم اینکه سفارش بدی.

تو این دستگاها دو حالت وجود داره، می تونی بگی عکسمو فوری همین الان می خوام، می تونی بگی سفارش میدم. اگه سفارش بدی، فکر می کنم یکی دو روزه آماده میشه. دیگه گفتیم 27 سنت یا مثلا 22 سنت ارزش نداره که بخوایم یه روز هم صبر کنیم! همون فوری رو زدیم و عکسمونو تحویل گرفتیم.

خییییلی نوستالژیانه بود وقتی دیدم یه عکس داریم تو دستمون، روی کاغذ عکس، با همون براقی عکس هایی که زمان بچگی می گرفتیم لبخند. مدت ها بود هیچ عکسی تو دستم نگرفته بودم، خیلی حس خوبی بود لبخند.

حالا فکر می کنیم عکسه چی بود؟ عکس من و همسر؟ نه خیر! عکس کفش های من و همسر!

قبلا قضیه ی اون روز مربوط به عکسا رو براتون گفته بودم. یه بار رفتیم یه جایی نزدیک شهرمون (حدودا یه سال پیش، همین موقع ها)، من یه کفش هایی رو پوشیدم که مناسب اون مسیر نبود. یعنی با این کفشا، فقط خوبه از اینجا تا ایستگاه اتوبوس برم، یه جا پیاده بشم، پنج دقیقه پیاده روی کنم، برسم به مقصدم و اونجا بشینم! اگه قرار باشه برم پیاده روی باهاشون، پاهامو اذیت می کنن.

اونجا هم که با بچه ها رفتیم، قرار نبود این قدر پیاده روی و حتی تپه نوردی کنیم، ولی خب بعدا نظر بچه ها این شد که بریم فلان جا و فلان جا و هزار تا جای دیگه و خلاصه ما یکی دو ساعتی پیاده روی کردیم. آخراش دیگه من خیلی طاقتم طاق شد، همسر کفشاشو در آورد داد به من، گفت من پابرهنه میام، تو با کفش های من بیا.

تا یه جایی رو که یه کمی هم سنگریزه داشت زیرش با کفش های همسر رفتم، بعد که رسیدیم به بالای اون محل دیدنی (یه جای برج مانندی بود)، کَفیش چوبی بود. دیگه کفش های همسرو در آوردم، آخه انقد برام بزرگ بودن که ممکن بود زمین بخورم.

همین طور که اون بالا برای خودمون می گشتیم، یهو دیدیم این کفش های ما دو تا که روی زمین گذاشته شدن، منظره ی جالبی شده، گفتیم یه عکس ازشون بگیریم.

به قول دوستمون می گفت الان این عکس چه تبلیغ منفی ایه برای ecco چشمک.

عکسه این بود:


خلاصه، دیگه همین عکسه رو چاپ کردیم در نهایت.

بعد که آوردیم دیدیم اصلا به اون قاب عکسه نمیاد خنده.

اما خب فعلا گذاشتیم توی همون قاب تا بعدا بریم یه قاب برای اون بخریم، یه عکس دیگه هم برای این قاب عکس پرینت بگیریم نیشخند.

بعد از اینکه عکسمونو پرینت گرفتیم، رفتیم مجددا تلاشی کردیم برای خرید پنکه که بازم بی ثمر بود و پنکه های فروشگاه تموم شده بودن!

از اونجا رفتیم مغازه عربا. کلا آدم نباید مغازه ی عربا و ترکا بره اینجا. آخه جنساشون چون خاصه و همه وارداتیه (مثل آبلیمو و گلاب و زعفرون و از این چیزا) چهار تا ورمیداری، میشه 50 یورو! بدتر از اون اینکه هرچی هم دلت می خواد دارن، گز، بامیه و زولبیا، سوهان، حتی چی توز موتوری!!

تو مغازه عربه هم با اینکه چیز خاصی ورنداشتیم، فقط یه کمی نون و سبزی و ترشی لیته و یه سری از این چیزا دیگه، ولی کلی پیاده شدیم. بعدش تازه باید می رفتیم مغازه ترکا!! اونجا هم گوشت خریدیم و یه رب و برگشتیم.

از یه نظر مغازه ترکا بهتره، آخه انقد سرمون کلاه گذاشتن با دوبله سوبله حساب کردن قیمتا که دیگه خرید خاصی ازشون نمی کنیم، مستقیم می ریم گوشتمونو می خریم و میایم بیرون چشمک.

بعدش دیگه راهی خونه شدیم. ولی باز تو راه همسر رفت یه فروشگاه دیگه رو هم چک کنه ببینه پنکه دارن یا نه، که نداشتن بازم!

بردیم خریدامونو خونه گذاشتیم و رفتیم خرید خونه نیشخند. رفتیم یه سوپرمارکتی که هرچی لازم داریم، اعم از ماست و شیر و این چیزا رو بخریم. از جمله چیزایی که خریدیم یه ساندویچ ساز بود! این فروشگاهه (Aldi) همیشه یه سری چیزا میاره که وسط سوپرمارکته جاشون همیشه. همیشه در حال تغییرن، یعنی یه بار میری مثلا اسباب بازی بچه گذاشته، یه بار میری لوازم التحریره، یه بار میری وسایل برقیه. خلاصه این دفعه ساندویچ ساز داشت ده یورو. ما هم بعد از بحث و بررسی با همسر تصمیم گرفتیم بخریم، به جاش پیتزا خریدنمونو از این به بعد تعطیل کنیم چشمک.

اینجا برق واقعا گرونه، آدم باید خیلی حواسش جمع باشه. اگه بخوای هر روز فر روشن کنی، آخر سال که برات حساب و کتاب کردن می فهمی، اندازه ی یه عالمه چلوکباب باید پول اضافی بدی برای برق چشمک.

حتی به قول این دوستمون که مهمونمون بود، می گفت مامانم و خالم چند وقت پیش از ایران اومده بودن پیشم. انقد من بهشون می گفتم این برقو خاموش کنین، اون یکی رو خاموش کنین که آخراش دیدم بنده خداها با برق خاموش می رفتن سرویس خنده.

خلاصه که ساندویچ سازدار شدیم و به محض خونه رسیدن هم افتتاحش کردیم! آخه کالباس هم از ترکا خریده بودیم (قدر کالباسای ایرانو بدونین لبخند، اینجا خیلی کالباساش بی مزه است!).

حالا شما فک کنیم ما سعت 3.5 4غذا خوردیم. مهمونمونم گفتیم ساعت 8 بیاد برای شام!

خدا رو شکر مهمونمون دیرتر اومد و خدا رو شکرتر که من غذا رو زودتر نذاشته بودم. آخه معمولا یه جوری درست می کنم که نیم ساعت بعد از اینکه مهمونا میان بخوریم. یه جوری نباشه مهمون اونجا نشسته، ما همه اش غذا درست کنیم.

مهمونمون ساعت 9 با دست های کاملا روغنی با روغن زنجیر دوچرخه از راه رسید و گفت دوچرخه اش زنجیرش در رفته، تازه نشسته تو راه درستش کرده، بعد اومده لبخند.

تا دوازده و ربع اینا دوستمون پیشمون بود و بعدش رفت. از اونجایی که تنها بود، همسر تا ایستگاه قطار باهاش رفت. تا همسر برگشت منم همه ی ظرفا رو شستم و با خیال راحت رفتیم خوابیدیم لبخند.

ولی به جاش تمام یکشنبه رو هایبرنت بودم! کوفته و خسته و در حالت نیمه هشیار!

خدا رو شکر امروز سیستم بدنم درست شد و فهمید کی شبه، کی روزه لبخند.


[ ۱۳٩٤/٤/۳٠ ] [ ٦:٤٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

الان مصداق بارز قسمت پایین این عکسم خنثی:

یه کد نوشتم، چند وقت پیش، شاید حدود یه ماه پیش، قشنگ هم همه جاشو کامنت گذاری کردم که اول باید این قسمتو اجرا کنی، بعد اون قسمتو.

حالا قسمت دومو نگاه کردم می بینم اصلا به قسمت اول وابسته نیست، کار می کنه، درست هم کار می کنه!

--

عیدتون مبارک لبخند.

--

همسر امروز یکی از دوستاشو دیده که سوریه ایه، اومده همسرو بغل کرده گفت عیدت مبارک. همسر هم تبریک گفته ولی گفته عید ما فرداست. اون موقع مجبور بودن حرفشونو قطع کنن، رفته یه ساعت بعد اومده دوباره همسرو بغل کرده گفته خب برای فردا عیدت مبارک لبخند.

--

خیلی ضایعه خداییش که ما مسلمونا تو آلمان، تو یه شهر، تو روزهای مختلفی عید فطرو برگزار می کنیم!! آیا تو ایرانم همین طوریه؟ شاید ما خبر نداریم و اهل تسنن روزه شونو لزوما تو عید فطر ما باز نمی کنن سوال.

تا جایی که می دونم علت این اختلاف اینه که سنی ها نمیرن واقعا ماهو نگاه کنن و روزه شونو باز کنن. بر اساس محاسبات نجومی و تقویم عمل می کنن.

 

[ ۱۳٩٤/٤/٢٧ ] [ ٦:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز قرار بود برم دعوتنامه ی مذکورو بگیرم. تو راه (طبق معمول بسیاری وقتا البته!!) یه خانوم ایرانی رو دیدم که همین دور و برا زندگی می کنه و خیلی خیلی هم دوست داره با کسی صحبت کنه. بنده خدا تنها زندگی می کنه. همیشه هر ایرانی ای که می بینه شروع می کنه باهاش به صحبت کردن. اگه ایرانی نباشه، با هر کی کنارش باشه صحبت می کنه!

این دفعه هم قسمت ما شد صحبت کردنش. با هم سوار قطار شدیم. داشت می گفت دیشب با نمی دونم کی رفتیم مسجد ترکا. بنده خدا این قسمت مسجد ترکاشو هم یواش می گفت که مبادا بقیه بشنون، فک کنن ما تروریستیم.

بعدش ادامه داد که یه روز روزه گرفتم، خیلی سختم بود و اینا. می گفت نمی تونم هر روز بگیرم، فقط روزای احیا رو سعی می کنم بگیرم. که فکر می کنم از همونا یه روزشو گرفته بود و بقیه رو دیگه نتونسته بود.

این خانومه حجاب نداره. اینا رو که گفت کلا ذهنم رفت به سمت ایرانی های دیگه ای و البته مسلمون های دیگه ای که تو آلمان این طورین. خیلی ها هستن نماز می خونن، روزه می گیرن، ولی حجاب ندارن. حتی تو گروهمون یه هندی مسلمون هم داریم که همین طوره. من اصلا نمی دونستم مسلمونه، بعدا فهمیدم.

داخل پرانتز هم اینو بگم که چند وقت پیش با یکی از بچه ها صحبت می کردیم راجع به ماه رمضون. اونی که باهاش صحبت می کردم چینی بود و من تعجب کردم که میدونه ماه رمضون چیه. گفت فلانی (همون دختر هندیه) برام توضیح داده. ولی اون گفته ما الان روزه نمی گیریم، چون هند نیستیم!

من نمی دونم این اشتباه فهمیده یا اونا اعتقادشون اینه که تو همچین موقعیتی روزه نگیرن! آخه ما الان داریم اینجا زندگی می کنیم، نمیشه که آدم اگه کلا خونه شو برد یه کشور دیگه، دیگه هیچ وقت روزه نگیره که سوال!!

خلاصه، داشتم می گفتم. داشتم به این فکر می کردم که آیا این خانومه هم نماز می خونه؟ دقیقا تو همون لحظه برگشت گفت من نمازمم می خونم. به یکی گفتم، گفت بهت نمیاد. گفتم مگه باید به آدم بیاد نماز خوندن؟!!

خیلی برام جالب بود که درست همون لحظه ای که من این سوال تو ذهنم ایجاد شده، بلافاصله جواب داد و تازه جوابش هم با لحن خیلی بامزه ای می گفت لبخند.

یه جا من از قطار پیاده شدم و با این خانومه خداحافظی کردم و رفتم دعوتنامه رو بگیرم. قبلش 25 یورو پول برداشته بودم از عابربانک، آخه فرمشو که میگیریم 25 یوروئه. تو شهر ما باید قرار ملاقات بگیری واسه این کار. اونم همسر زنگ زده بود، برام وقت گرفته بود. حالا مشکل این بود که همسر آلمانی صحبت کرده بود، ولی خب من که آلمانیم مثل همسر نیست که!! تازه همسر می گفت تند هم صحبت می کنه.

خلاصه، الله کریمه، الله کریمه رفتم تو چشمک. آقاهه مدارکمو گرفت. خوشحال هم شد که من خودم قبلا کپی گرفته بودم. فقط کپی پاسپورتمو نگرفته بودم که خودش رفت گرفت. فرمو داد بهم گفت پر کن بیرون، برام بیار.

فرمو پر کردم، تاریخ تولد و محل تولد طرفو نمی دونستم. هرچی زنگ زدم به همسر جواب نداد. اون دوستمون هم که در واقع همسر این خانوم مهمان هست، الان ایرانه (در واقع این دوستمون رفته ایران ازدواج کرده، منتها چون ویزای پیوست به خانواده طول می کشه، گفت یه دعوتنامه براش بگیریم با ویزای توریستی بیاد، اینجا درخواست ویزای همراه بده). نگاه کردم تو وایبر نبود. منم شماره ی ایرانشو نداشتم.

زنگ زدم به یکی دیگه از دوستامون، اونم گفت من شماره ی ایرانشو ندارم، همسرم داره که اونم الان سر کاره! منم دیدم دیگه نمی تونم خیلی معطل کنم، گفتم ولش کن دیگه، همین جوری می برم میدم. بالاخره وقتی آدم زنگ می زنه وقت می گیره، خب یه مقدار معقولی رو طرف در نظر میگیره که به آدم اختصاص بده، نمی شد یه ساعت منتظر تلفن به این و اون بشم که.

خلاصه، بقیه ی فرمو پر کردم، بردم به آقاهه دادم و بهش گفتم که این اطلاعاتشو نمی دونم. گفت اطلاعات مهمیه. گفتم خب می خوای فردا پر کنم بیارم؟ دیگه کلا یه چیزایی گفت که من نفهمیدم نیشخند.

فرمی که بهم داده بود پر کنم، یه کاربن زیرش گذاشته بود که یه کپی هم ازش بیفته روی یه نسخه ی دیگه از فرم که زیرش گذاشته بود.

تو توضیحای آقاهه فهمیدم که این دو تا فرم (که یکیش اصل بود، یکیش کپی) برای دو جای مختلفن. آخرش گفت من این یکی رو برمیدارم، اشکالی نداره. تو اون یکی رو ببر خونه پر کن. منم گفتم باشه.

یه کارت هم بهم داد، گفت ببر با این پولشو پرداخت کن. پولو نقد نمی گیرن اینجا. یه کارت بهت میدن که شبیه کارت هدیه است، منتها برعکس. کارت بدهکاریه یعنی نیشخند. یه دستگاه خاصی برای پرداخت با این کارت تو اداره اقامتون هست. وقتی کارتو میزنی، خودش مشخص می کنه که این کارت مثلا 25 یورو می خواد. باید 25 یورو بدی به دستگاه تا بهت رسید بده. کارت رو هم دستگاه می خوره، شما فقط رسیدتو ورمیداری و می بری میدی به مسئول مربوطه. اونا احتمالا هر روز آخر وقت یه بار کارتا رو میرن از تو دستگاه برمی دارن تا برای فردا دوباره استفاده کنن.

خیلی ایده های جالبی دارن تو این جور چیزاشون. دیگه اصلا هم بحث پول خرد کردن و طلبکار و قرضدار شدن آدم با مسئول اونجا پیش نمیاد!

رفتم سراغ دستگاه، از هر طرف که زدم، 20 یوروییمو نشناخت! ده یورویی رو دادم گرفت، ولی خب من دیگه بقیه ی پولم بدون اون 20 یورویی به اندازه ی کافی نبود. کنسل کردم. اول یه صدایی داد که فک کردم کارتو خورد، ولی بعد دیدم کارتو دوباره داد بیرون. دوباره با کارت پرداخت کردم و رسید گرفتم.

رسیدو دادم به آقاهه، اونم گفت پس اینو ببر خونه پر کن، خداحافظ.

وقتی اومدم بیرون به همسر زنگ زدم، گفتم این طوری شده. حالا فردا زنگ بزن ببین طرف چی گفته؟ من الان باید اینو پر کنم دوباره ببرم بدم بهش؟

بعدترش، عصری، کلا تازه ذهنم متوجه شده آقاهه چی گفته نیشخند. اونجا که گفته بود این دوتا برای دو جای مختلفه، منظورش این بود که این کپی که برای من اشکالی نداره بدون تاریخ تولد باشه، اون یکی رو که تو می خوای بدی به سفارت آلمان تو ایران، پر کن بعد بده نیشخند.

من تا بعد از ظهر همه اش تصورم این بود که من باید این فرمو ببرم بهش پس بدم. تازه عصری فهمیدم که بابا بالاخره ما باید یه چیزی ببریم به سفارت آلمان دیگه!! خلاصه، به این ترتیب معضل منم حل شد چشمک.


[ ۱۳٩٤/٤/٢٦ ] [ ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز مثل همیشه باید میرفتم دانشگاه دومم. صبح با آقای میتفاری قرار داشتیم. من سر ساعت سر قرار بودم، ولی نیومد. بعد از یه پنج شیش دقیقه ای بهش زنگ زدم، گفت من تقریبا یه ربع دیرتر از چیزی که قرار داشتیم می رسم. دیگه منتظر شدم تا اومد.

تو راه هم خیلی ترافیک بود. البته اینجا بهش نمیگن ترافیک، ترافیکو وقتی میگن که کلا ماشینا راه نرن! اینجا به این حالت میگن "سرعت پایین". یعنی فک کن تو اتوبانی که سرعت مجاز 120 تائه، طرف داره با 30 تا میره، بهش هم میگی ترافیکه، میگه نه، ترافکی نیست که خنثی.

یه جاهایی به خاطر اینکه صبح بود و خیلی ها دارن از این شهر به اون شهر با ماشین میرن ترافیک بود، یه جا هم از شانس ما تصادف شده بود!

دیدین الان دیگه تابلوهای سرعت مجاز رو به صورت یه دستگاهای دیجیتال بالای اتوبانا میذارن؟ یه چیزی که خیلی خوشم اومد امروز این بود که زیر همونا تصادفو هم نوشته بودن. یعنی وقتی یه چند کیلومتر جلوتر یه تصادف شده، قبلش زیر یکی از همون تابلوهای حداکثر سرعت نوشته بود تصادف شده که مردم بدونن چرا دارن انقد یواش میرن. ایده ی خوبی بود لبخند و یه چیزی هم که خوش ترم اومد این بود که تو تمام مدتی که تو ترافیک بودیم، حتی یه بار صدای بوق نشنیدم.

از اون طرف استادم دیشب ایمیل زده بود میشه ما فردا زودتر همو ببینیم؟ منم بهش گفتم من فردا با ماشین میام، بین 9.5 تا 10 می رسم. وسط راه هی می خواستم بهش ایمیل بزنم، هی می گفتم باشه بعدا. آخه جی پی اس که آدم نیست که، کلا عقل درست و حسابی نداره. مثلا خودش نوشته 5 کیلومتر وضعیتش "سرعت پایین"ه. بعد نمی دونم چطوری حساب کرده که میگه مثلا ساعت 11 می رسین!!

نمی دونم چطور این قدر هوشش پایینه که تشخیص نمی ده خب کل راهو که طرف با سرعت سی کیلومتر قرار نیست بره که!!

برا همین تخمین درستی از زمان رسیدنمون نداشتم. و حدس هم می زدم که تقریبا به موقع برسم. همین طور هم شد، من حدود ساعت 10:08 اینا جلوی در اتاق استاد بودم. ولی دیدم استاد تو اتاق بغلی تو جلسه است خنثی.

حیف اون همه حرصی که تو راه سر ترافیک خوردم! البته اون بنده خدا منو به موقع رسوندا. ولی من چون مجبور شدم هفت دقیقه منتظر قطار وایستم برای اینکه برم دانشگاه، همون هفت هشت دقیقه رو دیرتر رسیدم. وگرنه تقریبا 9:45 اینا من پیاده شده بودم از ماشین.

ولی خب مطمئنا اگه اون موقع هم میرفتم پیش استاد، بازم اون ساعت ده جلسه داشت! خب از اول باید به من می گفت جلسه داره دیگه! اینم از استاد ما.

رفتم صندوق پستیمو نگاه کردم دیدم یه عالمه برگه ی به هم منگنه شده هست. برداشتم دیدم فرم هاییه که پر کردم برای پس گرفتن پول کنفرانس. یه جاهاییش انگاری مشکل دار بوده، اونا رو رنگی کرده بودن، گفته بودن اینا رو باید شفاف سازی کنین.

رفتم پیش منشی دوممون (منشی خودمون تعطیلاته)، گفت من امروز سرم شلوغه، منم گفتم فردا نیستم. نتیجه این شد که صبر کنم هفته ی بعد با منشی خودمون که برمیگرده صحبت کنم.

از اونجا رفتم تو اتاقم. هنوز خستگیمو نگرفته بودم که کلاسم داشت شروع میشد. رفتم دیدم همچنان استاد و امثالهم جلسه دارن! یه پنج دقیقه ای گذشت، تقریبا همه ی بچه هام اومده بودن، رفتم در زدم گفتم تا کی اینجایین؟ پاشین برین دیگه. برین تو کوچه ی خودتون بازی کنین چشمک.

اونا هم گفتن چشم. پا شدن رفتن. دیگه ما رفتیم کلاسمونو برگزار کردیم.

قبل از اینکه کلاسو برگزار کنیم، استادم که داشت می رفت گفتم خب ما که قرارمون کنسل شد، کی همو ببینیم؟ گفت مجبوریم اسکایپی ببینیم، چون من الان باید برم بچه مو وردارم از مهد و برم خونه. قرار شد ساعتی 2 3 یه قرار اسکایپی بذاریم.

ساعت یک، بعد از کلاسم خسته و کوفته رفتم تو اتاقم. نمی دونم چرا امروز انقد خسته شدم! یه ساعت درگیر درست کردن وایرلس لپ تاپم بودم. آخه می خواستم با استادم اسکایپ کنم، نگران این بودم که هم اتاقیم بیاد. اون وقت تو اتاق که نمی تونستم صحبت کنم. بیرون هم که وایرلس لپ تاپمو نمی دونستم چطوری باید وصل کنم.

آخه لپ تاپ من وایرلسش خراب شد (که قضیه ی اینم قبلا براتون تعریف کردم!). یه استیک دارم که با اون وصل میشم. هر کدوم از شبکه ها رو که انتخاب می کردم یا پسورد می خواست، یا وصل میشد، ولی کار نمی کرد.

اونایی هم که پسورد می خواست، من کلیه ی پسوردایی که داشتمو امتحان می کردم، نمی گرفت. آخه ماشاءالله شصت تا پسورد داریم اینجا!

یه حالتی هم هست تو بعضی شبکه های دانشگاه اینجا که اولش به ظاهر به شبکه وصل میشه ولی هیچ صفحه ای نمیاره. باید حتما وی پی ان استفاده کنین تا بتونین صفحه ها رو باز کنین. حالا باز مشکلم این بود که من وی پی ان دانشگاه دوممو نمی دونستم چیه و باید چی کار کنم.

رفتم تو سایت چک کردم. گفته بود یه چیزی رو نصب کنین که نصب کردم. بعد گفتم حالا برین از این صفحه فلان چیزو دانلود کنین. قبلش هم ازم پرسید کارمندی یا دانشجو؟ که من کارمندو انتخاب کردم.

بعد که رفتم توی اون صفحه ای که گفته بود، همون ورودش نام کاربری و رمز عبور می خواست. من تمام اسم های کاربری و پسوردایی که این دانشگاه بهم داده رو امتحان کردم، نشد که نشد!

ورداشتم لپ تاپمو بردم یه جای دیگه توی راهرو که کابل شبکه داشت، دیدم کابلا کار نمی کنه. دوباره آوردم با کابل شبکه ی اتاقم وصل شدم، دیدم کار می کنه.

تو همین گیر و دار این کارا بودم که دیدم استادم تو اسکایپ نوشته من از الان آنلاینم. هر وقت خواستی زنگ بزن. منم سریع گفتم فعلا تا هم اتاقیم نیست این نقدو بچسبم، بعد اگه اومد یه کاریش می کنم! بلافاصله گفتم منم هستم و بهش زنگ زدم.

یه بیست دقیقه ای حرفامون طول کشید. همین که قطع کردم، دیدم دستگیره ی در اومد پایین و هم اتاقیم با یه نفر دیگه (که ترم پیش باهام درس داشت) اومد تو لبخند.

--

صحبت هام با استاد هم جالب بود. یه جای تزو یه جورایی استاد داره دو در می کنه. من قبلا هم بهش گفتم که ما فلان کارو نمی تونیم انجام بدیم، اگه انجام بدیم نتیجه ها بدتر میشه. حالا امروز دوباره بهش گفتم ببین اون تحلیلی که میگی انجام بده، عملا انجام شدنی نیست به همون دلیلی که قبلا گفتم.

یه روشی گفت که یه جورایی پیچوندنه، یه جورایی هم نیست. خودش هم می خنده میگه البته این تقلب نیستا چشمک. منم گفتم باشه، اگه خودت میگی این طوری تحلیل کنم، من حرفی ندارم.

حالا خدا رو شکر خیالم از بابت این تحلیله هم راحت شده. کلی غصه ام شده بود شب و روز که من چطوری این تحلیلو انجام بدم وقتی شدنی نیست.

خلاصه، تا ساعت 4.5 اینا یه کم دور خودم چرخ زدم و کارامو کردم.

برای برگشتن دوباره با آقای میتفاری قرار داشتم. این دفعه وقتی اومد دیدم قبل از من دو نفر دیگه رو سوار کرده بود. بعد از من یه نفر دیگه رو سوار کرد. تو وسط راه، تو یه شهر دیگه، هم یه نفر دیگه رو سوار کرد.

مثل هفته ی پیش دوباره یه عالمه از راهو با سرعت پایین اومدیم! تقریبا دو ساعت تو راه بودیم. من یه عالمه شو خوابیدم، یه عالمه شو رادیو گوش دادیم ( که تماااام مدتی که ما گوش دادیم که فقط مربوط به مذاکرات هسته ای بود!!، حتی صدای فارسی جواد ظریفو هم پخش کردن!!)، یه مقداریشو کتاب صد سال تنهایی رو خوندم، یه مقداریشم حرف زدیم با راننده تا بالاخره رسیدیم!

بالاخره بعد از مجاهدت های فراوان ساعت 7.5 اینا رسیدم خونه لبخند.

--

فردا باید برم برای یه بنده خدایی که به عمرم ندیدمش و فامیلیشو هم نمی دونم دعوت نامه بگیرم نیشخند.


 

[ ۱۳٩٤/٤/٢٤ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کتاب فیه ما فیه آخرین کتابیه که تموم کردم. قصد داشتم قسمت هاییشو براتون بنویسم. ولی کتاب اون قدر قشنگ، روون و ساده است که نمی تونم دقیق انتخاب کنم کجاهاشو براتون بنویسم. کل کتاب مجموعه ای از وعظهای مولانا هست. یه قسمت هاییش توضیحی درباره ی بعضی آیات قرآنه (البته نه مثل سایر کتاب های تفسیری که می خونیم)، یه سری هاش استدلال هایی برای یه سری چیزایی هست که قبول داریم، و خلاصه خیلی چیزهای دیگه.

من قبل از اینکه کتابو بخونم، فکر می کردم باید خیلی متن سختی داشته باشه. واقعا نمی دونم چرا، شاید بر اساس اسمش که عربیه. اما الان می تونم بگم یکی از روون ترین کتاب هایی بوده که به عمرم خوندم.

دویست صفحه هم بیشتر نیست همه اش. از اون کتاباس که آدم اگه به موضوعش علاقه داشته باشه، از دستش نمی افته تا تموم بشه.

حالا صرفا جهت نمونه و تبلیغ کتاب  (چشمک)، یکی دو نمونه از وعظهاشو براتون می ذارم:

فرمود که سید برهان الدین محقق قدس الله سره العزیز سخن می فود. یکی آمد که مدح تو از فلانی شنیدم. گفت "تا ببینم که آن فلانی چه کس است. او را آن مرتبت هست که مرا بشناسد و مدح من کند؟ اگر او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است. زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند. این همه عَرَض (آنچه دوام و وجودی مستقل نداشته باشد) است. و اگر به فعل شناخت همچنین و اگر ذات من شناخته است، آن گه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن من باشد".

حکایت او همچنان باشد که گویند: پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته با کمال کودنی وب لاهت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت، فرزند خود را امتحان کرد که بیا بگو در مشت چه دارم؟ گفت آنچه داری گرد است و زرد است و مجوف ( میان تهی) است .

گفت چون نشانه های راست دادی، پس حکم کن که آنچه چیز باشد؟ گفت می باید که غربیل (آن چه با آن آرد و گندم را پاک می کنند) باشد. گفت آخر این چندین نشانه های دقیق را که عقول در آن حیران شوند دادی، از قوت تحصیل و دانش این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت غربیل نگنجد؟

اکنون همچنین علمای اهل زمان در علوم موی می شکافند و چیزهای دیگر را که به ایشان تعلق ندارد به غایت دانسته اند و ایشان را بر آن احاطت کلی گشته و آنه مهم است و به او نزدیک تر همه ی آن هست، خودی اوست و خودی خود را نمی داند.

--

... مثلا ده کس خواهند که در خانه روند، نه کس راه می یابند و یک کس بیرون می ماند و راهش نمی دهند. قطعا این کس به خویشتن بیندیشد و زاری کند که عجب من چه کردم که مرا اندرون نگذاشتند؟ و از من چه بی ادبی آمد؟ گناه بر خود نهد و خویشتن را مصر و بی ادب شناسد، نه چنان که گوید این را با من حق می کند، من چه کنم؟ خواست او چنین است. اگر بخواستی راه دادی.

--

آدمی در مثال طاس نعلینی است یا دکان عطاری است که وی از خزاین صفات حق، مشت مشت و پاره پاره در حقه ها ( ظرف هایی که در آن اشیاء را می گذاشتند) و طبل ها نهاده اند تا در این عالم تجارت می کند لایق خود. از سمع پاره ای و از نطق پاره ای و از عقل پاره ای و از کرم پاره ای و از علم پاره ای. اکنون پس مردمان طوّافان حقند. طوّافیی می کنند و روز و شب طبل ها را پر می کنند و تو تهی می کنی یا ضایع می کنی تا به آن کسبی می کنی. روز تهی می کنی و شب باز پر می کنند و قوت می دند. مثلا روشنی چشم را می بینی؟ در آن عالم دیده هاست و چشم ها و نظرها مختلف. از آن نموذجی (نمونه ای) به تو فرستاند تا بدان تفرج عالم می کنی. دید آنقدر نیست ولیک آدمی بیش از این تحمل نکند. "این صفات همه پیش ماست بی نهایت. به قدر معلوم به تو می فرستیم".

--

معنی کلماتی که داخل پرانتز نوشتم، برداشته شده از پاورقی های خود کتابه. البته کتاب کلمات ساده تری رو هم معنی کرده بود که دیگه من ننوشتم.

 

[ ۱۳٩٤/٤/٢٢ ] [ ٧:٢٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هی می خواستم بیام بنویسم، هی به یه دلیلی نمی شد!

الانم همه ی چیزایی که می خواستم بگم یادم نیست، ولی خب هرچیشو یادمه میگم.

چند روز پیش بالاخره رفتم ویزامو گرفتم.

بعدش هم رفتم دکتر. آهنم خوب شده بود 34 بود لبخند. قرار بود دکترمو ببینم، ولی وقتی رفتم همون خانومی بود که ازم خون گرفته بود، فقط نتیجه ی آزمایشمو بهم داد و گفت همه چی اکی ه، لازم نیست دکترو ببینی. منم گفتم پس باشه دیگه، فقط یه کپی از آزمایشم بهم میدی. می خواستم عددشو ببینم. گفت باشه. برام یه کپی گرفت و گفت به سلامت.

حالا امروز یه نامه برام اومده از طرف دکتر. همون نتیجه ی آزمایشمه، فقط روش به خودکار نوشته سه ماه دیگه دوباره باید چک آپ کنی لبخند. دستشون درد نکنه، از خود ما پیگیرترن واسه سلامتیمون چشمک.

--

هر هفته سه شنبه ها میرم دانشگاه دومم برای تدریس. معمولا بلیتمو جمعه اینا می خریم. هفته ی پیش جمعه نگاه کردم، با کمال تعجب دیدم خییییلی گرونه!! به همسر گفتم ببین تو هم همینو می بینی؟ اونم چک کرد، گفت آره، گرونه. آخه الان دیگه فصل مسافرت ها شده تقریبا. بچه های مدرسه تعطیل شدن و احتمالا به خاطر اون بلیتا گرون تر شده.

البته منظورم این نیست که خود بلیت گرون شده. خود بلیت که قیمتش سال تا سال هم تغییر نمی کنه. اما دیگه تخفیف هایی که تو موقع های دیگه ی سال میشه پیدا کرد، الان نمیشه پیدا کرد.

همسرم برام یه میتفار هماهنگ کرد. رفتنی رو با اتوبوس رفتم، برگشتنی رو قرار شد با اون آقای میتفاری برگردم. اتوبوس های MeinFernBus خیلی خوبن، بزرگترین خوبیشون واسه ما معتادا اینه که wifi دارن چشمک.

قرار بود قبل از اینکه با اتوبوس برم، از بانک پول وردارم. وقتی جلوی ایستگاه ترام منتظر بودم (که برم محلی که اتوبوس نگاه میداره)، متوجه شدم کارت اعتباریم همراهم نیست. با کارت خودمم اگه از بانک دیگه پول وردارم، چیزی حدود پنج یورو کارمزد داره.

من کلا به هوای کارت اعتباریم تو این بانک (TargoBank) حساب باز کردم. تو آلمان هر چند تا بانک با هم یه گروهن. اونایی که با هم گروهن، میشه بدون کارمزد از عابربانکاشون پول برداشت. مثلا وقتی بانک های X و Y توی یه گروهن، اگه شما مال بانک X باشه کارتتون، می تونین بدون کارمزد از عابربانک بانک Y پول بردارین و برعکس. اما اگه کسی از خارج از این گروه بخواد از عابربانکای اینا پول برداره، باید کارمزد بده.

بانک من تنهاست، تارگوبانک با هیچ بانکی توی یه گروه نیست. اما یه خوبی داره و اونم اینه که با کارت اعتباری تارگو بانک میشه بدون کارمزد از کل عابربانکای اروپا پول برداشت.

منم همیشه به هوای کارت اعتباریم، پول همرام نیست! چون می دونم از هرجا بخوام می تونم پول وردارم. حالا این دفعه خود کارت اعتباری هم همرام نبود نیشخند.

بدشانسی دیگه ام هم این بود که درست همون روز صبح، اینترنت رایگان گوشیم هم تموم شد. نمی دونم چرا انقد زود تموم شد، احتمال میدم من متوجه نشدم روشن بود، یه نرم افزاری رو آپدیت کرده، اینترنتا رو همه رو خورده!

خلاصه، رفتم سوار اتوبوس شدم، به این امید که بگردم یه تارگو بانک دور و بر محلی که اتوبوس نگه میداره پیدا کنم و پول وردارم.

تو اتوبوس با اینترنت مجانی اتوبوس، قشنگ گشتم تارگو بانکو پیدا کردم، نقشه شو از روی گوگل مپ پیدا کردم، برای خودم ایمیل کردم که روی گوشیم داشته باشم.

نزدیک پیاده شدن که بود فهمیدم من یه تارگوبانک نزدیک ایستگاه مرکزی قطار پیدا کردم، در حالی که وقتی با قطار میرم، میرم ایستگاه مرکزی قطار، اتوبوس یه جا دیگه نگه می داره خنثی و من اصلا به این توجه نکرده ام.

دیگه تا اومدم یه تارگوبانک دیگه پیدا کنم، دیر شده بود. البته تو این فاصله به همسر زنگ زدم و گفتم قضیه رو. همسر برام یکی پیدا کرد. اما چون من دیگه اینترنت نداشتم و داشتم پیاده می شدم، قرار شد همسر بهم بگه و من همین طوری گوشی به دست برم نیشخند.

خدا رو شکر خیلی دور نبود. و البته فکر هم نمی کنم می تونستم بانک دیگه ای اصلا اون دور و بر پیدا کنم. ایستگاهش یه جایی بود که همچین خیلی مرکز شهر نبود!

خلاصه، یه پنج شیش دقیقه ای تو راه بودم تا بانک، پول برداشتم و برگشتم همونجا که بودم. ایستگاه قطارهای محلی همونجا بود. با قطار رفتم دانشگاه.

اول از همه رفتم پیش منشی و ویزای جدیدمو بهش دادم.

قرارداد بستن اینجا بساطی داره. اول یه نامه بهت میده دانشگاه که ما می خوایم اینو استخدام کنیم از این تاریخ تا این تاریخ با این حقوق. اونو می بری اداره اقامت، درخواست ویزا میدی، ویزات که بعد از چند هفته اومد، ورمیداری می بری میدی به کارفرما تا برات قراردادو بنویسن و بدن امضا کنی!

منشی خودمونم نیست الان، رفته مسافرت. دادم به اون یکی منشی، میگه الان من باید چیکار کنم؟ گفتم نمی دونم خانوم فلانی تا کجای کارو انجام داده، به من گفت هر وقت گرفتی ویزاتو بیار بده به من، اگه من نبودم بده به خانوم فلانی. منم آوردم بدم به شما. گفت پس من می فرستم واسه همون مرکزی که مسئول این قرارداداس تو دانشگاه دیگه. گفتم هر جور خودتون صلاح می دونین نیشخند، بالاخره از من بگیر دیگه!!

بعدش هم که کلاس داشتم.

این ترم برای اینکه مطمئن بشم بچه ها مقاله ها رو می خونن، بهشون گفتم هر کس باید از مقاله ی اون جلسه یکی دو تا سوال دربیاره. یکی از بچه ها یه سوال جالبی پرسیده بود که خودمم بلد نبودم جوابشو!! این سوال طرح کردن هم شد بلای جون خودم چشمک.

تا قبل از کلاسم همه اش داشتم راجع به مقاله و الگوریتم ها و این چیزاش سرچ می کردم.

بعد از کلاس یکی از بچه ها از قبل وقت گرفته بود، نشستم پیش اون. می خواست اسلایداشو که هفته ی بعد ارائه داره بهم نشون بده، و تاییدیه بگیره! حالا هرچی من بهش میگم باید عنوان اینجا رو عوض کنی، هی می خواد منو قانع کنه که نه همین خوبه. آخه شما فک کنین عنوان سه چهار تا اسلاید پشت سر هم باشه Modelling خنثی.

بهش میگم خب حداقل مشخص کن چیو داری مدل می کنی؟!! میگه نه نمی خوام خیلی تخصصی بشه همین اول کاری! میگم خب تو که اصلا اینجا چیزی رو مدل نمی کنی! میگه خب ایده ی دیگه ای نداشتم واسه عنوانش خنثی.

با هم سر عنوانش بحث می کردیم، می خواد عنوان اسلایدو بذاره A small game! دقت کنین که این همون اسلاید مدلینگه ها!! آخه من چی بگم به این بنی بشر؟ خنثی

الان می فهمم استادم چی میکشه از دست من چشمک.

آخرش با What's happening به توافق رسیدیم! البته من که موافق نبودم راستش ولی خب از اون دو تا عنوانی که پیشنهاد داده بود متناسب تر بود با توجه به محتوای اسلاید.

ضمن اینکه من خیلی دوست ندارم به این چیزا گیر بدم. چون برای خودم همیشه اتفاق می افته. استاد گیر میده این متنو بذار تو اسلاید. میذارم. بعد موقع ارائه واقعا هیچ ایده ای ندارم تو این اسلاید چی باید بگم! بالاخره هر کس یه ایده ای داره، یه ذهنی داره، یه چیزایی رو تو ذهنش مرتب کرده که سر هر اسلاید بگه. نباید طرفو خیلی از چیزی که تو ذهنش داره دور کرد. به نظرم بهترین راه اینه که طرف رو راهنمایی کنی که چیزی که تو ذهن خودشه قشنگ بگه، نه اینکه بهش بگی اونا خوب نیست، بیا اینا رو بگو. اون طوری نه چیزی که تو ذهن توئه گفته میشه، نه چیزی که تو ذهن اونه.

واسه همین، گذاشتم اسلایدشو با یه عنوان غیررسمی و ساده ی What's happening نگه داره. آخه دیدم خیلی دوست داشت توجه بچه ها رو جلب کنه، خیلی روی انیمیشن های اسلایداش کار کرده بود. دلش نمی خواست با عبارت های تخصصی به بچه ها احساس خستگی بده. از اونجایی که یه سری از اسلایداش هم پر از سیگما و فرمول بودن، گفتم بذارم این اسلاید همین طوری بمونه.

خلاصه اینم از درسایی که ما به شیوه ی لقمان از استادمون گرفتیم چشمک.

بعد از اینکه کارم با این دانشجوم تموم شد، دیگه خیلی دیر بود، تقریبا دو اینا بود. خیلی وقت نداشتم واسه کارای خودم. آخه عصری هم که قرار داشتم با اون آقای میتفاری. قرارمون ساعت 5 بود. از یه جایی که من دقیقا نمی دونستم کجاست، فقط یه بار که اشتباهی گم و گور شده بودم تو شهر اونجا رو هم رفتم چشمک.

برای اینکه مطمئن باشم به موقع می رسم (آخه آقاهه تاکید کرده بود سر وقت اونجا باشم)، ساعت 4:20 راه افتادم. سر راه باید بلیت تو شهری می خریدم. بلیت خریدم و رفتم، تقریبا یه ربع زودتر سر قرار بودم. آقاهه 4:59 دقیقه اومد، 5 هم راه افتاد. بسیار آلمانی تشویق لبخند.

وقتی من سوار شدم داشت با تلفن حرف می زد، فقط اشاره کرد که حرف نزن، بیا سوار شو، حتما تلفن مهمی بود دیگه متفکر! خودش در جلو رو برام باز کرد، منم همونجا نشستم. درست همون لحظه، یه نفر دیگه هم اومد، بعدا که معرفی کرد، اسمش عدنان بود. به اونم اشاره کرد هششش، بیا سوار شو. برا اونم در عقبو باز کرد، اونم نشوند تو ماشین. تو ماشینش یه صندلی بچه بود، اونو جا به جا کرد و پسره رفت عقب عقب نشست.

ماشینش از این بزرگا بود که هفت نفره است. من می دونم چرا این همه جا، پسره رفت اون ته ته نشست!

وقتی تلفنش تموم شد سلام علیک کرد و گفت قراره دو نفر دیگه هم وسط راه سوار بشن.

من خیلی خسته بودم، همین که نشستم خوابم برد. یه ساعت بعد بیدار شدم دیدم وسط یه شهریم که حدس می زدم هنوز همون شهر مبدا باشه! گفتم الان تو مبدایم هنوز؟ گفت نه، یه شهر دیگه است اینجا، ولی فک کنم از اون شهرها بود که مثلا تو ده کیلومتری شهر مبدا بود. خلاصه یه ساعت و نیم تو ترافیک بودیم خنثی.

انقد تو ترافیک بودیم که من دیگه خوابم تموم شد!! خستگیم کلا رفع شده بود. اون دو نفر دیگه هم کلا کنسل کرده بودن وقتی دیده بودن این قدر دیر شده. آقاهه آقای گرمی بود، سر صحبتو باز کرد و پرسید تو این شهر چیکار می کنی و از این حرفا.

منم راجع به ترافیک ازش پرسیدم، گفتم همیشه همین طوریه؟ آخه فکر کردم شاید ترافیک بعد از ساعت کاره. گفت نه، آخرین باری که من یادم میاد این طوری شد، زمستون بود که همه جا برفی بود.

دیگه راجع به رشته ی من صحبت کردیم با هم و راجع به پیشرفت های علمی و صد البته راجع به برنامه ی هسته ای ایران (!!) و اینکه آیا شما تو ایران خیلی احساس unfree بودن می کنین؟!! و غیره.

ازم پرسید نمی خوای اینجا بمونی؟ گفتم نمی دونم، اینجا همیشه من یه خارجی ام و از این حرفا. وقتی براش یه سری چیزا رو تعریف می کردم، خیلی متاسف می شد بنده خدا به خاطر رفتار مردم کشورش. البته من بهش گفتم که برای ما اینا کاملا پذیرفته شده است، خوب نیست، اما پذیرفته شده است، عادت کردیم بهشون.

خلاصه، کلی از این بحث های همیشگی تو ماشینی کردیم!!

بعد هم در مورد تکنولوژی و این چیزا باز حرف زدیم. یه چیز جالبی که گفت می گفت ماشین قبلی ای که داشت، یه پکیج همراهش بهم دادن، یه دستگاهی بود که توی ماشین میذاشتی (عینک و این چیزا هم نبود)، هر وقت چشمامو به مدت طولانی می بستم، بوق هشدار می زد. ایده ی خیلی خوبیه، مخصوصا برا راننده کامیونای ایرانی چشمکلبخند.

ازش پرسیدم شما همیشه همین مسیرو میرین؟ آخه می خواستم اگه بشه همیشه با همین آدم برم و بیام دیگه. هم راحت تره با ماشین، هم ارزون تره.

گفت آره، هفت ساله، هفت ساله (تاکید هم می کرد!) من دارم هر سه شنبه این مسیرو میرم و میام، حتی یه بار نشده یه مسافر ثابت داشته باشم! گفتم حیف که من دیر دیدم آگهی شما رو. من تا دو سه هفته دیگه فقط کلاس دارم. بعدش تعطیل میشم. ترم بعد هم معلوم نیست چه روزی از هفته کلاس داشته باشم.

حالا فعلا این دو سه هفته ی باقی مونده رو با همین آقاهه میرم، تا ببینیم خدا چی می خواد واسه بعدش دیگه لبخند.

--

تو راه رفتن به خونه، معلم/شاگرد کلاس آلمانی/فارسیمو دیدم. با هم صحبت کردیم. این چند روز هوا یه کمی بهتر شده و بارون و صاعقه و از این چیزا هم زیاد داشتیم. می گفت آخر هفته رفته بودم خونه مون، طوفان توانایی اومد اونجا خنده. وقتی به این فک می کنم که آلمانی حرف زدن ما از این هم بدتره، بیشتر خنده ام می گیره!!


[ ۱۳٩٤/٤/۱٩ ] [ ٩:۳٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همه اش قشنگه، ولی من امسال این تیکه رو از همه بیشتر دوست داشتم:

یا مَنْ لا مَفَرَّ اِلاَّ اِلَیْهِ، یا مَنْ‏ لا مَفْزَعَ اِلاَّ اِلَیْهِ، یا مَنْ لا مَقْصَدَ اِلاَّ اِلَیْهِ، یا مَنْ لا مَنْجا مِنْهُ اِلاَّ اِلَیْهِ، یا مَنْ‏ لا یُرْغَبُ اِلاَّ اِلَیْهِ، یا مَنْ لا حَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاَّ بِهِ، یا مَنْ لا یُسْتَعانُ اِلاَّ بِهِ، یا مَنْ‏ لا یُتَوَکَّلُ اِلاَّ عَلَیْهِ، یا مَنْ لا یُرْجى‏ اِلاَّ هُوَ، یا مَنْ لا یُعْبَدُ اِلّا هُوَ

اى که گریزگاهى نیست جز بسوى او

اى که‏ پناهگاهى نیست جز بسوى او

اى که مقصدى نیست جز درگاهش

اى که راه نجاتى از (عذاب و قهر) او نیست جز خود او

اى که‏ رغبت و اشتیاقى نباشد جز به درگاه او

اى که جنبش و نیرویى نیست مگر بوسیله او

اى که کمک نجوید جز به او

اى که توکل نشود جز بر او

اى که‏ امیدوار نتوان بود جز به او

اى که پرستش نشود جز او ...

--

پی نوشت: متن و ترجمه از اینجا.

 

[ ۱۳٩٤/٤/۱٩ ] [ ۳:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز دوستامون یه مبل خریده بودن که سنگین بود. به همسر گفتن اگه می تونه بره کمکشون کنه که با هم ببرنش. همسر هم صبح رفت مبلو با هم بردن خونه.

وقتی رفته بود برای افطاری/شام هم دعوتمون کرده بودن.

حالا از اون طرف ما این معلم/شاگردهای کلاس آلمانی/فارسیمونو دعوت کرده بودیم بیان برای شام. یکیشون که همون اول گفت من نمیام، این آخر هفته میرم یه شهر دیگه. اون یکی جواب نداد. ما هم نمی دونستیم بالاخره قصد داره بیاد یا نه؟

چون تو دعوت اولی که ایمیل زده بودیم ننوشته بودیم که اگه می خواین بیاین یا نمیاین خبر بدین، گفتیم شاید پیش فرض اینه که میاد (ولی خب معقولش اینه که آدم بگه نمیاد یا میاد دیگه). برای اطمینان از اینکه اون یکی میاد یا نه، همسر دوباره ایمیل زد بهش که چی شد، میای؟ نمیای؟ بازم جواب نداد!

منم گفتم خب شاید به اینترنت دسترسی نداره و ندیده و از این حرفا.

به هر حال به دوستامون گفتیم میایم برای شام نیشخند.

عصری تو هوای بسیاااااار گرم نزدیک 40 درجه پا شدیم رفتیم خرید!! یعنی مجبور هم بودیم دیگه. گفتیم شاید این مهمونمون اومد.

اول از همه رفتیم از ترک ها یه کمی گوشت و رب و از این چیزا که از جاهای دیگه نمی تونیم بخریم خریدیم.

بعد رفتیم پنکه بخریم. تو سایت چک کردیم، Bauhaus (یه فروشگاه خیلی بزرگه که وسایل الکتریکی و وسایل خونه و باغبونی و از این چیزا داره) نزدیک خونه مون نوشته بود 59 تا اینا داره. بقیه ی شعبه های نزدیک از این کمتر داشتن. باوهاوس مرکز شهر نوشته بود یه دونه داره، یه باوهاوس دیگه نوشته بود 20 تا اینا داره.

خلاصه، اول از همه رفتیم باوهاوس که پنکه بخریم. به سلامتی هیچی نداشت خنثی. همه رو برده بودن.

برادر کوچیک تر به من قبلا این هشدارو داده بود چند سال پیش! گفت اگه هوا یهویی گرم بشه، مردم تازه به فکر می افتن که پنکه بخرن، چون به صورت پیش فرض هیش کی نداره. برا ما هم پیش اومده، یه بار رفتیم دیدیم تو شهر هیچی پنکه نیست!!

حالا واسه ما هم همین طوری شد. از باوهاوس دست از پا درازتر رفتیم سوپرمارکت که خوردنی های معمولمونو بخریم.

وقتی برگشتیم خونه ساعتای 5.5 اینا بود. خدا رو شکر مهمونمون نیومد (قرارمون ساعت شیش بود) چشمک. آخه اگه اون موقع می اومد یهویی ما می خواستیم چیکار کنیم؟ خب از قبلش طرف باید خبر بده که آدم تدارک غذاشو ببینه دیگه.

خلاصه، ساعت هشت خودمون پا شدیم رفتیم مهمونی لبخند.

تا ساعت 12 اینا خونه ی دوستامون بودیم. وقتی رسیدیم خونه ساعت 1 اینا بود!

خیلی مهمونی خوبی بود. کلی راجع به فلسفه و این چیزا صحبت کردیم و علی الخصوص راجع به اینکه ماها به چه دردی می خوریم؟ خنثی

و با دیدن یه تیکه هایی از ماه عسل هم که کلا افسردگی گرفتیم وقتی دیدیم طرف پوزر عروسه و خدا تومن حقوقشه! یا اون یکی میره پشت ویترین وای می ایسته ساعتی 200 تومن می گیره!!

یه چیز جالبی هم یاد گرفتیم پیش دوستامون.

می گفتن حکایتی هست که میگه تنها یه عکس از حاج ملاهادی سبزواری موجوده. اونم زمان ناصرالدین شاه بوده که عکاس می برن پیشش میگن می خوایم عکستو بگیریم. میگه عکس چیه؟ میگن سایه ی آدمه که ثبتش می کنن روی کاغذ. میگه این محاله. میگن حالا بیا عکستو بگیریم تا ببینی که محال نیست. بعد عکسشو می گیرن می بینه که محال ممکن شد چشمک. اما چیزی که برای من جالب بود استدلالش بود. گفته بود سایه قائم به شخصه، وقتی من نباشم، چطور ممکنه سایه ی من بمونه، پس محاله بشه سایه رو ثبت کرد لبخند.

راست یا دروغ این واقعه رو نمی دوم، ولی استدلالشو خیلی دوست داشتم. بسیار خوب و منطقی بود به نظرم لبخند و به وضوح نشون می داد که فرآیند عکس گرفتنو براش اشتباه توضیح دادن.

--

دیروز که همسر رفته بود به دوستامون کمک کنه، من اومدم توی فرو تمیز کنم. مدت ها بود یه چیزای زردرنگی ته فر ریخته بود که خیلی چندش ناک به نظر می اومد! اومدم با سیم ظرفشویی تلاش کردم پاکش کنم، ولی خیلی سفت چسبیده بودن و به نظر کمی کشدار هم می اومدن حتی! یعنی اصلا سیم ظرفشویی روشون تکون نمی خورد با زوری که من می زدم. به نظرم اومد عسل ریخته!

همون جوری سیم ظرفشویی رو گذاشتم تو سینی فر و گذاشتم تا همسر بیاد خودش تمیز کنه نیشخند.

همسر که اومد کارهای دیگه پیش اومد و کلا فرصت نشد دیروز تمیزش کنه.

امروز اومد سر وقتش. هر کار کرد پاک نشد. وایتکس آوردیم، وایتکس ریختیم کف فر! کف فر که می گم یعنی کف فر ها، نه کف سینی فر! اینکه اون مواد چطوری ریختن اون پایینو واقعا نمی دونم!!

بعد از اینکه نیم ساعتی فر کلا تو وایتکس خالص بود (بدون اضافه کردن یه قطره آب!)، همسر با دستکشی که دستش کرده بود، با سیم ظرفشویی و با کمک چاقو کلی زور زدن موفق شد تقریبا همه ی اون کثیفی ها رو پاک کنه.

در نهایت معلوم شد که روغن بوده اون چیزایی که ریخته، ولی دقیقا عین یه لایه لواشک بود! تقریبا یه میلیمتری ضحامت داشت فک کنم.

من نمی دونم یعنی واقعا تو معده ی آدمم این روغنای پخته همین شکلی می شن؟نگران.

بعد که قشنگ همه ی کف فرو تمیز کرد همسر، یه کمی فرو خم کرد که دیواره ی پشتیشو هم تمیز کنه از داخل. اونجا دیدیم، حتی قسمت سقف فر هم دقیقا همین طوریه!!! من نمی دونم روغنا چطوری رفتن به سقف چسبیدن! ولی مثل اینکه رفتن دیگه.

اومدیم کلا فرو برعکس کردیم که اون ورشم وایتکس بریزیم. فرو آوردیم رو سرامیک های جلوی آشپزخونه. برعکس کردیم و وایتکس ریختیم. دو ثانیه بعد دیدیم از یه سری جاهاش داره وایتکسا میزنه بیرون. طوری که تو کمتر از ده بیست ثانیه کلا فر خالی شد از وایتکس و همه ی وایتکسا ریخت رو سرامیک ها.

توفیق اجباری با همون وایتکسا سرامیکا رو تمیز کردیم. یه برقی افتاد که بیا و ببین چشمک. یعنی هر لحظه که همسر یه ذره از این سرامیکا رو با وایتکس های ریخته شده تمیز می کرد، درست تداعی کننده ی تبلیغای ریکا بود تو تلویزیون! که یه ظرف بسیااااار کثیفو نشون میدن، طرف یه بار فقط اسکاچ می کشه توش، همه اش برق می افته!

بعدش هم کلی کار خونه ی دیگه کردیم و حسابی خسته شدیم.

هوا هم انقدررر گرمه که آدم نمی تونه از جاش تکون بخوره. همه اش دلش می خواد هایبرنت بشه، هر وقت سرد شد بیدار شه!

--

تازه هفته ی بعد قراره از اینم بدتر باشه، خدا به خیر کنه لبخند.

--

می دونم سفارشی هاتون زیادن، ولی تو این چند روز ما هم التماس دعای ویژه داریم چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/٤/۱٥ ] [ ٧:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز دوباره رفتم دکتر. چند ماه پیش که رفته بودم، گفت وقتی قرص های آهنت تموم شد، یه ماه صبر نکن، بعد بیا دوباره آزمایش بده.

وقتی که رفتم آمریکا، فقط روز اولشو قرص خوردم. بعد دیگه قرص هام تموم شد. الانم از یه ماه یه کمی گذشته بود، در حد سه چهار روز. ولی خب حالا این چند روز اشکالی نداره.

اول که رفتم که اصلا اسمم تو لیست نبود! به خانومه میگم چند روز پیش زنگ زدم وقت گرفتم، حتی بهشون گفتم که می خوام آزمایش خون بدم. ولی اسمم تو لیست نبود. گفت اشکالی نداره، بشین تو اتاق انتظار تا صدات کنم. دکتر فلانی رو می خوای ببینی دیگه؟

گفتم آره، ولی من در واقع هیچ دکتری رو نمی خوام ببینم! اول آزمایشمو بگیرین، بعدا دکترو ببینم. الان حرفی ندارم با دکتر بزنم. گفت اشکالی نداره، اول برو دکترو ببین، بعد بیا آزمایش بگیریم.

رفتم پیش دکتر. گفت خب من چیکار می تونم برات بکنم؟ گفتم قضیه اینه. یادش بود. آخه دکتر جوونیه. ما هم با این تیپ لباسامون فک می کنم خیلی به یادموندنی هستیم نیشخند.

کار خاصی نکرد، گفت باشه الان با آزمایشگاه هماهنگ می کنم ازت آزمایش بگیرن. دوباره من رفتم تو سالن انتظار نشستم.

دیدم خیلی دیر شد، کسی نیومد سراغم. لپ تاپمو در آوردم کارامو یه کمی انجام بدم. یه کمی کارامو انجام داده بودم که یه دکتر دیگه اومد گفت شما منتظر دکتر فلانی ای؟ گفتم نه، منتظر آزمایشگام. این دکتره دکتر اصلی این ساختمون پزشکان بود. یعنی ساختمون پزشکان به اسم اینه. خیییییییلی خوش برخورد بود، چهره اش هم بی شباهت به مستربین نبود (از نظر مدل موهاش) نیشخند.

خلاصه، رفت یه دوری زد، دوباره اومد گفت بیا من خودم آزمایشتو بگیرم، مثل اینکه الان آزمایشگاه سرش شلوغه. همون جا یه خانومی اومد گفت من می تونم آزمایششو بگیرم. با هم صحبت کردن و قرار شد خانومه خونمو بگیره تو شیشه کنه چشمک.

با خانومه رفتم یه اتاق دیگه. گفت می خوای دراز بکشی یا می شینی؟ گفتم نه، همون نشسته هم خوبه. خدا رو شکر سوزن اولو که زد درست به رگ زد و خون اومد. بعد که خونو گرفت، گفت حالت خوبه؟ گفتم آره. اونم رفت مشغول کار خودش شد که وسایلو مرتب کنه و برای من چسب بیاره که به دستم بزنه و از این حرفا.

احساس کردم یه کمی سرم قراره گیج بره (!!)، گفتم ببخشید میشه من یه کمی دراز بکشم؟ گفت آره، آره. دیگه تا اون چسب زخمو آماده کرد من رو تخت دراز کشیدم. چسبو که زد بلند شدم. گفت حالت حتما خوبه؟ گفتم آره، مشکلی نیست.

دیگه بلند شدم اومدم لبخند.

از اونجا می خواستم برم دانشگاه. کلا قطارای شهرمون به هم ریخته، آخه یه قسمتی رو دارن درست می کنن. رفتم نزدیک ترین ایستگاه که از اونجا برم دانشگاه. اتوبوس شماره ی X تو دو جای نزدیک به هم ایستگاه داره. یکیش میره دانشگاه، یکیش میره یه جای دیگه. من اشتباهی اون یکی رو سوار شدم. یه ایستگاه که رفت، پیاده شدم، برگشتم. هوا هم داغووووون گرمه این روزا! تو اون هوای گرم شیلنگ زنان برگشتم سرجای اولم.

دوباره اتوبوس درستو سوار شدم (همون شماره، ولی در جهت درست)، هنوز یه ایستگاه نگرفته بود که با یه دوچرخه ای تصادف کرد. همه رو گفت پیاده بشن. دوچرخه ای هیچیش نشد. یه خانومی سریع اومد دوچرخه شو براش برد اون ور خیابون. یه آقایی هم اومد کلا دختره رو بغل کرد برد تو یه فروشگاهی که اون ور خیابون بود (احتمالا برای اینکه زنگ بزنه به آمبولانس).

دوباره پیاده شدم، برگشتم سر ایستگاه! رفتم اون ور خیابون، با یه قطار دیگه برگشتم سر ایستگاه اولی که بودم. تو مدتی که تو اون ایستگاه قطار منتظر بودم، دیدم که آمبولانس اومد، رد شد.

پلیس که فک کنم هنوز چهار پنج دقیقه از تصادف نگذشته بود اونجا بود! من واقعا تعجب کردم، اولین باری که سرمو برگردوندم ببینم قضیه ی اتوبوس به کجا رسید، دیدم ماشین پلیس اونجا پارکه!!

ده دقیقه نشده بود که آمبولانس هم اومد. آمبولانس که میاد رد میشه، آدم تو آلمان باید بشینه فقط صحنه رو نگاه کنه و لذت ببره. دیدن اینکه چطوری تمام ماشینا خودشونو به هر طریقی می کشن کنار که آمبولانس رد بشه، همیشه برای من خیلی لذت بخشه. حتی اتوبوس هم کاملا خودشو می کشید کنار که راه آمبولانس قشنگ باز باشه.

خلاصه، رفتم سر ایستگاه اولی، دوباره اتوبوس همون شماره رو سوار شدم خنثی. تا موقع دیگه راه باز شده بود و بالاخره به دانشگاه رسیدم بعد از این همه اتفاقات عجیب و غریب!

عصری می خواستیم با همسر بریم بیرون، بریم خرید. ولی انقدرررر هوا گرم بود که وقتی رسیدیم خونه تصمیم گرفتیم همون خونه بمونیم!

--

تو این مدتی که ما تو آلمان بودیم، کلا آلمان "ترین" زیاد داشته. مثلا چند سال پیش سردترین زمستون آلمان در عرض چندین سال گذشته بود (دقیق یادم نیست چند سال، ولی یه چیزی تو مایه های 50 سال اینا بود فکر می کنم).

امسال طولانی ترین ماه رمضونشو داره آلمان.

دما هم قراره به طور بی سابقه ای همین طوری بالا بره و به نزدیک 37 اینا برسه!!

دستشون درد نکنه واقعا خیلی سعی کردن حتما تو مدتی که ما اینجا هستیم، هر سالشو به یه نحوی تو گینس ثبت کنن چشمک.

--

یکی از بچه های دانشگاه دومم چند روز پیش یه سری سوال از من پرسید راجع به مقاله ای که باید ارائه بده. یه سوالشو منم بلد نبودم و به نظر می اومد که مقاله غلط نوشته اون قسمتو. یعنی توضیحی که برای مثالشون داده بودن غلط بود. حالا یا توضیح غلط بود، یا مثالو اشتباهی نوشته بودن.

از اونجایی که یکی از نویسنده هاش یکی از استادای دانشگاه اول من بود، منم به این استاده ایمیل زدم گفتم یکی از مقاله های شما هست که ما توش همچین مشکلی داریم. میشه اینو برای من توضیح بدی؟ اگه ایمیلی نمیشه، حضوری، قبل یا بعد از جلسه ی گروه، یا تلفنی یا هر مدلی که میگی صحبت می کنیم.

اونم بنده خدا گفت یه کمی زودتر میام جلسه ی گروهو، با هم صحبت می کنیم (راستی این همون آقای موسوم به آلکسه که قبلا ذکر و خیرش رفته ها چشمک).

قبل از جلسه اومد و برام توضیح داد. همون طوری که فکر می کردیم اشتباهی نوشته بودن تو مقاله! یه چند صفحه از تز دانشجوشو (که مقاله در اصل مربوط به تز اون بود) هم پرینت زده بود و آورده بود که برام دقیق تر توضیح بده.

بعد که نگاه کرد، گفت البته این قسمت رو دانشجو بعدا کلا از تزش حذف کرده! یعنی دیده این قسمت به درد نمی خوره. به جاش فلان چیزو نوشته. که حالا با همون چیزی هم که نوشته بود، باز مثالی که نوشته بود همخوانی نداشت خنده. خودشم می خندید می گفت الان من نمی دونم اینو چرا این طوری نوشته، حتی با این تعریف هم درست نیست!

حالا نمی دونم طرف دو در کرده یا اشتباه توضیح داده یا اتفاق دیگه ای افتاده سوال.

 

[ ۱۳٩٤/٤/۱۳ ] [ ۸:٥٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب اول صلوات بفرستین که پرشین بلاگ بعد از یه ساعت بالا اومد که یه چیزی بنویسم چشمک!

امروز یه سری جاها کار داشتم که رفتم انجام دادم. بین راه یکی از بچه ها رو دیدم که چند وقتیه بدون اطلاع در مورد "چرایی" قضیه، کلا نه سلام می کنه، نه بروز میده که تو رو دیده، با اینکه هم دانشکده ای هستیم و هر هفته تو جلسه ی هفتگی همو می بینیم. هر وقت هم بهش نگاه می کنم (یا با همسر هستیم و نگاهش(ون) میکنیم) به افق خیره میشن، یعنی ما رو ندیدن.

البته فقط با ما این طوری نیستن، با یه خانواده ی دیگه از دوستامون هم می دونیم که همین طورن، ولی بقیه رو خبر نداریم.

اولش یه کمی ناراحت شدم از این رفتارا (که به نظرم خیلی بچگونه است) و یه خورده هم دلسرد شدم از اینکه بازم مثل قبل به کسایی که می خوان بیان کمک کنم.

بعدترش یه کمی پیشرفت کردم و به نظرم اومد نباید این دلیلی بشه که من دیگه به کسی کمک نکنم. ( آخه اینا از قبل از اومدنشون ما براشون دنبال خونه می گشتیم، براشون رفتیم خونه دیدیم، کلید مهمانسرای دانشگاهو رفتیم براشون گرفتیم، از ایستگاه قطار اولین باری که اومدن، رفتیم آوردیمشون. خلاصه، خیلی بهشون کمک کردیم، بدون اینکه بشناسیمشون، بدون اینکه حتی کسی ما رو به هم معرفی کرده باشه. صرفا تو فضای مجازی با هم آشنا شدیم. اونم من دیدم این بنده خدا تو شهر ما پذیرش گرفته، خودم رفتم بهش پیام خصوصی دادم که اگه کمک لازم داشتی به ما بگو، ما هم تو همون شهر هستیم.).

سعی کردم هی به خودم تلقین کنم که خب حالا این یکی این جوری بود. ما باید انقد به بقیه کمک کنیم که این دید "ایرانی های مقیم خارج اگه ببینن یه ایرانی از این ور خیابون رد میشه، میرن از اون ور خیابون رد میشن" رو عوض کنیم برای مردم.

ببخشید مجبورم دوباره پرانتزو باز کنم نیشخند.

(اتفاقا دقیقا همین جمله ی بالا که تو گیومه گذاشتمو (البته نقل به مضمونش و هم چنین بحث در همین زمینه رو) همین دوستامون یه بار تو اتوبوس بودیم با هم بهمون گفتن. و حالا خودشون دقیقا از همون آدمان.)

ولی امروز به نتیجه ی والاتری رسیدم (نیشخند) که قبلا رسیده بودم، ولی نمی دونم چرا چندیییین وقت بود اصلا به خودم یادآوری نکرده بودم! جمله ی معروف "اونا با ما بدن، ما که با اونا بد نیستیم".

به نظرم دوای همه ی رفتارهای ناپسندی که آدم از دیگران می بینه و آزارش میده، همین یه جمله است.

والا! خب اونا یه کار اشتباهی می کنن، دلیل نمیشه که ما هم تکرارش کنیم. دلیل نمیشه اگه احیانا چشم تو چشم شدیم ما سلام نکنیم که. اون می خواد جواب بده، می خواد نده.

چند روز پیش با خودم فکر می کردم احتمالا منم از این به بعد اگه ببینمشون با بی اعتنایی ازشون می گذرم.

ولی الان فکر می کنم بهتره "فقط یه کمی" این روش بالا رو تصحیح کنم و از "رفتارشون" با بی اعتنایی بگذرم، نه از خودشون. فکر می کنم این روش بهتریه لبخند.

--

اون روزی که راجع به اون پسر مهربون ایرانی نوشتم، دقیقا یکی از روزایی بود که فکر این خانواده ی فوق الذکر خیلی ذهنمو به خودش مشغول کرده بود. وقتی اون پسره رو دیدم که بعد از تقریبا یه سال داشتم مجددا می دیدمش، خیلی برام جالب بود؛ اینکه خدا یه طوری تنظیم می کنه که دقیقا همون موقعی که یه لحظه به ذهنت خطور می کنه مبادا همه یا حداقل خیلی ها این طوری باشن، یکی رو می فرسته که مطمئن بشی نسل آدمای خوب هنوز منقرض نشده لبخند.

--

توجه: هر گونه تعریف و تمجید یا انتقاد از "اشخاص" در این پست ممنوع می باشد. لطفا اگه کامنتی دارین در مورد رفتارها باشه، نه آدما.

یادتون باشه آدما "هر لحظه" ممکنه تغییر کنن. حتی همین منی که این بالا گفتم الان دیدگاهم اینه، حتی همون آدمی که امروز صبح سلام نکرده لبخند.

--

چند وقتیه شدیدا احساس می کنم دچار خود شهروند درجه دوم پنداری شدم! و این باعث شده تو همه چی زیادی محافظه کار باشم.

این تصور که آلمانی ها خیلی دقیقن باعث شده حتی تو رزومه ام هم بترسم خیلی چیزا رو بنویسم. با اینکه خیلی نرم افزارا رو در حد چند تا پروژه ی درسی لیسانس باهاشون کار کردم و تا حدی بلدم، ولی هی شک می کنم آیا اینا رو حتی تو Familiar With اضافه کنم یا نه!

--

حتی روز ارائه ام هم یه اتفاق مشابهی افتاد. مسلما پروژه ی این مقطع تحصیلی خیلی دقیق و جزئیه. ما روی یه چیزی کار می کنیم که حدو ده درصد مواقع اتفاق می افته. من تو ارائه ام گفتم تعداد X ده برابر بیشتر از Y هست و می بینین که Y خیلی نادره، ولی خب به هر حال اتفاق می افته و ما روی این کار می کنیم.

بعدا استاد تو کامنت هایی که بعد از ارائه ام برام فرستاد یکی از چیزایی که گفته بود دقیقا همین بود. گفته بود باید مثبت تر نگاه کنی. نباید بگی Y "فقط" ده درصده، باید بگی Y "ده درصد"ه.

همین نگاهو به زندگیم هم پیدا کردم.

--

اصلا کلا فکر می کنم مدتیه از خودشناسی و خود درست کنی (!!) و این چیزا خیییییییلی فاصله گرفتم. البته نه که فک کنین قبلا نزدیک بودما! ولی الان دیگه فاصله مونو باید با سال نوری اندازه بگیرن نیشخند.

قبلاها هر از گاهی همون طوری که توصیه شده، شبا گاهی وقتا قد و پاچه ی خودمونو اندازه می گرفتیم! الان که دیگه هیچی. شایدم مترم گم شده سوال. یعنی الان که اینو نوشتم دقیقا حس کردم مشکلش همینه (ببخشید که همه اش حدیث نفس شد !!). مترم عوض شده. الان خودمو مدل دیگه ای دارم می سنجم. باید برم متر قبلیمو از تو صندوق درآرم چشمک.

--

* حدیث نفس: یعنی صحبت کردن با خود.

 

 

 

[ ۱۳٩٤/٤/۱۱ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روزامون همین طوری میاد و میره. اتفاق خاصی نمی افته.

امروز بعد از عمری تو آلمان زندگی کردن، گفتم بالاخره برم کلاس یه کم آلمانی یاد بگیرم نیشخند. رفتم کلاس بعد از ظهرو نشستم. میشه یه جلسه تمرینی رفت. معلمش یه معلم بسیار شق و رق و خشک بود. اومد تو کلاس، بهم گفت تو جدیدی، نه؟ گفتم آره. اسممو پرسید. بعد هم شروع کرد به درس و این حرفا دیگه.

انتظار داشتم وقتی کسی جدید میاد، همه خودشونو بهش معرفی کنن! ولی من مثل غریبه ها برای خودم نشسته بودم، بقیه هم که همدیگه رو می شناختن. اینجا معمولا این طوریه که یه کلاس که از سطح صفر شروع میشه، همون میره بالا. تک و توک وسطا به کلاس می پیوندن. ضمن اینکه معلم هم عوض نمیشه، یعنی یه معلم از سطح صفر با یه سری دانش آموز میره تا بالا. بعد دوباره میاد از صفر شروع می کنه، یه کلاس دیگه ورمیداره.

یادمه ایران که ما کلاس انگلیسی می رفتیم، این طوری بود که یه معلم تمام کلاسای یه سطحو درس می داد. اینجا اصلا این طوری نیست.

خلاصه، تا آخر کلاس من یخم وا نشد که بخوام صحبت کنم. سطح کلاسش نسبتا خوبه. حداقل برای من خوبه. می تونم بگم دانشم در حد بهتر از نصف کلاسه.

ولی یه خورده استرس داشتم، و هنوزم دارم. آخه من هیچ وقت کلاس نرفتم. این طوری یهویی از وسط یه کتاب شروع کردم، اونم از وسط یه کلاسی که بچه هاش با همن، یه کمی می ترسم. هرچند که سطحم از بچه ها پایین تر نیست. ولی من اصلا آکوزاتیو داتیو نمی دونم چیه! نه که ندونم چیه. ولی اصلا موقع حرف زدن به گرامر جمله ام فکر نمی کنم!! همیشه ام غلط غلوط حرف می زنم. ولی خب کم کم بر اساس تجربه جمله هامو درست کردم. بقیه اش هم که هنوز غلط غلوطه. گذاشتم تو کلاس درست شه نیشخند.

این قدر گرامری فک کردن برام سخته. یه دلیل اصلی ای که کلاس نرفتم هیچ وقت هم دقیقا همین بود.

یادمه کلاس زبان انگلیسی که تو ایران می رفتم، یه معلم بود که من خیلی دوسش داشتم و در واقع به عشق این معلمه می رفتم سر کلاس. حتی کلاس فشرده هم رفتم یه بار! فک کن آدم تابستون، هر روز بره کلاس انگلیسی! عصرا هم بشینه عین یه بچه ی دبستانی مشق بنویسه! ولی واقعا دوست داشتم.

علت اصلیشم این بود که این استاده (تا جایی که یادمه) از گرامر هیییییچ حرفی نمی زد. تا نمی پرسیدی چیزی رو تخته نمی نوشت. فقط می گفت repeat please! ما کلا گرامر انگلیسی رو با repeat please تو مخمون فرو کردیم رفت. هنوزم که هنوزه گرامرای انگلیسی رو نمی تونم برای کسی توضیح بدم. نهایتش اینه که از طرف می پرسم چی می خوای بگی؟ فارسیشو میگه، من انگلیسیشو میگم نیشخند.

در همین راستا یادم اومد که معلم زبان دبیرستانمم اینو فهمیده بود (ذکر و خیرشو که قبلا براتون گفتم دیگه چشمک). قبلا که بهتون گفته بود، اول خوب از بچه ها کلمه می پرسید، بعد هرچی رو هیش کی بلد نبود، از من و یکی دیگه می پرسید.

یادمه یه بار همین کارو با گرامر کرد. یه گرامر نسبتا سختی بود، از من پرسید. منم هی با تاخیر جواب میدادم. آخه اول جمله رو تو ذهنم می ساختم، بعد توضیح می دادم که خب فاعلش کجا میاد، فعلش کجا میاد! باز اون می گفت خب اگه مثلا قیدم بهش اضافه کنی چی؟ باز من اول جمله رو می ساختم تو ذهنم، با تاخیر بهش جواب می دادم. اونم زرنگ بود، سریع دستش اومد که من آدم گرامر مرامر نیستم نیشخند. دیگه تمام چهار سالی که من دانش آموزش بودم حتی یه بار از من گرامر نپرسید نیشخند.

حالا اینجا واقعا سختمه بخوام همه اش رو گرامر تاکید کنم. به نظرم آدم غلط غلوط حرف بزنه بهتر از اینه که یه ربع فک کنه بعد حرف بزنه!!

--

علی رغم اینکه معلم کلاسو زیاد دوست نداشتم، مجبورم کلاسو برم. چون با توجه به ساعت های بیکاری من، کلاس دیگه ای وجود نداره. البته بچه های بسیار گرم و مهربونی داره. امیدوارم جلسه ی بعد بیشتر بشناسمشون. البته برای اینکه بشناسمشون لازمه که بیان با من حرف بزنن. من اصولا اونقدر اجتماعی نیست که برم باهاشون حرف بزنم نیشخند.

--

معلممون خودش خارجیه و لهجه داره خنثی. فک کن آمد بیاد آلمان، آلمانی رو از یه خارجی یاد بگیره!!

--

یه خانوم و آقای مسن انگلیسی زبون داریم تو کلاس (البته فکر می کنم انگلیسی زبونن). خیلی بامزه صحبت می کنن، مخصوصا خانومه. آمریکا هم که رفته بودم، تو هواپیما خانومی که اطلاعاتو اعلام می کرد، مسلما به آلمانی هم می گفت همه چیو. آلمانیش خیلی توش ناز و ادا داشت!! اصلا مثل آلمانی خود آلمانی ها جدی نبود. این خانومه هم همین طوریه.

--

یه نفر هم داریم تو کلاس که یه خورده از بقیه ضعیف تره. فقط من نمی دونم چرا چیزی رو نمی فهمه نمی پرسه. یعنی منی که تازه وارد بودم هم چیزی رو که نمی فهمیدم می پرسیدم ولی اون که شاگرد قدیمی بود نمی پرسید!

--

دوست داشتم یکی دو نفر تو کلاس می داشتیم که کلا انگلیسی بلد نباشن. اون وقت آدم بیشتر مجبور میشه آلمانی صحبت کنه. ولی متاسفانه همه انگلیسی رو کامل بلدن! قبل و بعد کلاس کلا با هم انگلیسی حرف می زنن!

--

سه صفحه از تزمو به شکل هی تز واقعی نوشتم لبخند. یکی دو صفحه دیگه بهش اضافه می کنم، میشه فصل اول (مقدمه)، می دم به استاد. ببینم چند صد تا کامنت روش میذاره!

--

اولین باره به شکل جدی با لاتک کار می کنم. همیشه فکر می کردم خیلی سخت باشه. ولی الان فهمیدم خیلی آسونه. باید زودتر برم لاتکو تو رزومه ام اضافه کنم. الان دیگه بلدمش چشمک (با همین یه روز کار کردن دیگه ادعا می کنم بلدم لاتکو نیشخند). البته بیراه هم نمی گما. آخه تو همین یه روز کار کردن، تمام section و subsection درست کردن و رفرنس درست کردن و رفرنس دادن به شیوه های مختلف (شماره گذاری، با اسم، تو کروشه، تو پرانتز)، گذاشتن زیروند و بالاوند و هزار تا چیز دیگه رو یاد گرفتم. اصلا هم از ورد سخت تر نیست. فقط یه خورده کامپایل کردنش مسخره است.

هنوز سیستمش دستم نیومده. نرمالش اینه که وقتی یه رفرنسو درست می کنی، یه بار فایلو به عنوان خوندن رفرنس ها، بعد دوبار باید فایل اصلی رو اجرا کنی. اینکه چرا دوبار باید کامپایلش کنی رو هنوز نفهمیدم!!

حالا جالبش اینه که بعضی وقتا، وقتی چند تا رفرنسو با هم اضافه کردم، وقتی فقط یه بار کامپایل می کنم، فقط رفرنس اولو برام اضافه می کنه! منم که حوصله ندارم امتحان کنم چند بار باید کامپایل کنم، شصت بار می زنم که مطمئن شم الان دیگه تغییرات اعمال شده نیشخند.

خب برنامه رو یه جوری بنویسین آدم یه بار اجرا می کنه، همه ی تغییرات اعمال شه دیگه! طرف برنامه نویسیش در حد من بوده فک کنم چشمک.

--

راستی اگه روزه می گیرین، ما هم التماس دعا داریم لبخند، البته اگه نمی گیرین هم التماس دعای ما پا برجاست، گفته باشم چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/٤/٩ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز ارائه ام بود. خوب بود خدا رو شکر لبخند. همه چی خوب پیش رفت. قبل از ارائه ام، استادم هم اومد. از در اومد تو، الکس میگه "ئه، یه نفر جدید" چشمک. بیچاره استادم دیگه اینجا غریبه حساب میشه. فک کنم اکثر بچه ها رو هم دیگه نمی شناسه. انصافا خیلی مرام میذاره که بلند میشه از اون یکی شهر به خاطر ارائه ی ماها میاد. من واقعا شخصا اصلا ازش توقع نداشتم که بیاد (نه اینکه منظورم این باشه که فک کنم نمیاد، منظورم اینه که به نظرم لزومی نداشت بیاد). مخصوصا که اینجا استاد راهنما هیچ کمکی به آدم نمی کنه. یعنی اگه کسی ازت سوالی بپرسه، خودتی و خودت. هیچ جا استادت به هیچ وجه ازت دفاع نمی کنه.

دو سه نفر یه سری ایده دادن که مسلما استاد بهم میگه همشونو پیاده کنم!

بعد از ارائه ام استاد اومد بهم گفت آفرین. گفتم (البته تو دلم گفتم آفرینو ولش کن) خودت چطور دیدی ارائه رو؟ گفت خوب بود، یه عالمه کامنت هست که برات می نویسم تو قطار که دارم میرم خونه، بعدا برات ایمیل می کنم.

--

راستی تا یادم نرفته بگم، استادم برام روی اسلایدا کامنت گذاشته بود، منم درست کردم هی و براش فرستادم. برام ایمیل زد که من فردا صبح نوبت دکتر دارم، اونجا اسلایداتو نگاه می کنم و دوباره برات می فرستم.

از این رفتار آلمانیش بسیار مشعوف شدم و به نظرم کار بسیار تحسین برانگیزی بود کارش تشویق، آدمایی که حتی برای زمانی که منتظر دکتر هستن هم برنامه ریزی دارن.

(البته همه ی آلمانی ها هم این طوری نیستن. اما در کل نسبت آلمانی هایی که تو مطب کار مفید می کنن به نسبت ایرانی هایی که تو مطب کار مفید می کنن (احتمالا به مقدار معناداری) بیشتره!

--

امروز رفته بودیم کتابخونه. عصری هم، هم من و هم همسر با معلم/دانش آموزهای آلمانی/فارسیمون قرار داشتیم. قرارمون شیش تا هشت بود. یهویی دیدیم ساعت هشت و نیم شده، ما هنوز نشستیم.

از اون طرف یکی از بچه ها زنگ زده بود قبل ترش به همسر که امشب میاین بریم مسجد ترکا؟ همسر گفته بود بهت خبر میدم. بعد هم کلا یادش رفته بود خبر بده!

وقتی از پیش دوستامون اومدیم به همسر گفتم بهشون خبر دادی؟ گفت نه، کلا یادم رفته. گوشیشو داد به من که جواب بدم، خودش جایی کار داشت رفت یه چند دقیقه ای. منم اول جواب دوستمون (فرض کنید آقای ایکس) رو دادم تو وایبر، بعد رفتم گوشی خودمو چک کردم. دیدم اون یکی دوستمون زده که آقای ایکس اینا نمیان مسجد ترکا خنثی. ولی مهموناشون میان، واسه همین ما باید برمی دنبال اونا، با اونا بریم مسجد.

به این ترتیب ما باید خودمون می رفتیم، چون اول قرار بود با ماشین دوستامون بریم. همسر دوچرخه همراش بود، اگه می خواست رکاب بزنه راه خیلی زیاد بود. ساعت هم از نه گذشته بود. تا همسر کارشو انجام داد و اومد دیرتر هم شد. قطارا رو چک کردم، دیدم نزدیک ترین قطاری که بگیریم ما رو پنج دقیقه به ده می رسونه ایستگاه نزدیک مسجد. از اونجا باز یه ده دقیقه ای راهه تا مسجد. یعنی تو بهترین حالت می تونستیم روی اینکه ده و ده دقیقه اینا برسیم حساب کنیم.

با توجه به اینکه اذون ترکا حدود بیست دقیقه اینا زودتر از مائه، اون موقع دیگه عملا احتمالا هم چیزی برای خوردن نبود، هم اینکه یه جورایی جالب نبود اون موقع رفتن. کلا تو شهر ما، ما هر وقت میریم افطاری، ما هنوز ده دقیقه از شروع غذا خوردنمون نگذشته، می بینیم دارن همه چیو جمع می کنن. چند بارم نزدیک بوده ما رو هم جمع کنن نیشخند.

این شد که به بچه ها زنگ زدیم، گفتیم ما نمی تونیم بیایم. حالا ان شاءالله یه بار دیگه قسمتون بشه بریم چشمک.

--

راستی یه چیز جالب امروز یاد گرفتم. همین معلم آلمانیم می گفت در مورد اینکه آلمانی SOV هست یا SVO (subject object verb or subject, verb object) بحث هست بین آدمای این رشته. خیلی ها معتقدن که جایگاه فعل تو زبون آلمانی آخر جمله است. این در حالیه که تو تمام کلاس های آلمانی، همیشه به بچه ها میگن فعل تو جایگاه دوم میاد (درست بعد از فاعل)، و در های دیگه استثنا هست که فعل آخر میاد.

اما نکته ی جالب اینه که می گفت بچه های آلمانی، اول که زبون یاد می گیرن، فعلو همیشه آخر میارن، بعد کم کم یاد می گیرن که فعل بعضی وقتا جاهای دیگه هم میاد!

و در واقع این شاهدیه بر اینکه این زبون ترتیب ذاتی جمله اش، فعل رو تو آخر داره.

یه شاهد دیگه اش هم این بود که آلمانی ها وقتی قرار باشه جمله رو خیلی کوتاه کنن، مثلا توی یه یادداشت کوتاه فقط بنویسن فلان جا رفتم یا فلان کارو کردم، یا همچین چیزی، همیشه فعلو آخر میارن.

اینا نشون میده که بالقوه خود آدما علاقه ی ذاتیشون به اینه که فعلو آخر بیارن و تو ذهنشون جایگاه فعل دوم نیست، برخلاف اون چیزی که همیشه به خارجی ها تدریس میشه لبخند.

البته مطمئنا اونایی هم که میگن جایگاه فعل آخر نیست، دلایل متقنی دارن برای خودشون. من فقط چون اینا برای خودم جالب بود، نوشتم. وگرنه این معنیش این نیست که حتما این دیدگاه درسته.

--

یه پسر ایرانی اینجا هست که بسیاااااار خوش قلب و مهربون و اجتماعیه. من با اینکه چند بار کلا بیشتر باهاش صحبت نکردم، ولی واقعا خیلی حسب مثبتی نسبت بهش دارم.

اولین باری که دیدمش من داشتم با دوستم میرفتم، نزدیک خوابگاهمون بود. از هم جدا شدیم، اون رفتم سمت خوابگاه خودش، منم رفتم سمت خوابگاه خودم. داشتم درو کلید می انداختم که اومد. درو که باز کردم، تعارف کردم که اون بره (به آلمانی)، به فارسی گفت بفرمایید. بعد خودش ادامه داد که من ایرانی ام (پسر بوریه و چهره اش اصلا نمی خوره ایرانی باشه)، دیدم با دوستتون فارسی صحبت می کردین، فهمیدم ایرانی هستین.

بعد دیگه شروع کرد به صحبت کردن که تو ساختمون دیگه ای زندگی می کنه و الان اومده اینجا دوستشو ببینه.

راستش اولین بار بود یه پسر ایرانی اینجا بهم سلام می کرد! آخه اصولا اینجا کسی به باحجابا سلام نمی کنه بین ایرانی ها! فک می کنن هرکی روسری داره حتما جاسوسه برای دولت و از این توهما که خییییلی ها دارن البته!!

اون روز هم که رفته بودم کتابخونه، من یه جا نشسته بودم و اصلا متوجه اون نبودم. اومد از اون ور مسیر رد بشه، من فقط یه لحظه دیدمش، ولی نشناختمش، ولی اون وقتی منو دید سریع برگشت، اومد سلام و علیک کرد و شروع کرد به صحبت کردن.

واقعا این مدل ایرانی خییییلی اینجا نادره! ولی خدا رو شکر که آدم می بینه هنوز نسلشون منقرض نشده لبخند.

یا مثلا راجع به یه چیزی ازمون سوال پرسید، همسر بهش گفت یه نفرو می شناسه که می تونه کمکش کنه. ایمیلشو بهش داد با گوشی (حالا نمی دونم وایبر بود یا پیامک یا چیز دیگه). اونم تشکر کرد. امروز که دوباره دیدمون (از فاصله ی دور)، اومد حضوری هم تشکر کرد.

خوشم میاد از این گونه های نادری که آدمو امیدوارم می کنه که هنوز نسل آدمای خوب منقرض نشده لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٤/٦ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز یه نامه از اداره اقامت برای من اومد که باید سه تا مدرکو براشون بفرستم. یکیش فیش حقوقی آخرین سه ماهه. یکیش کپی کارت بیمه ام. من گواهی بیمه رو که خواسته بودن براشون فرستاده بودم. من نمی دونم این چه کاریه که یه سری چیزا رو نمی نویسن، بعد نامه می زنن که شما باید اینا رو بفرستین! خب از اول بگین.

دانشگاه ما این طوریه که برای هر ماه به آدم فیش حقوقی نمیده. فقط هر وقت حقوق آدم تغییر می کنه فیش میده. منم اتفاقا در سه چهار ماه اخیر هیچ فیشی دریافت نکردم.

در ضمن، از اونجایی که دانشگاه دومم یه شهر دیگه است. منشیمون هر وقت فیش حقوقیم میاد، برام میذاره توی باکس خودم. منم این دفعه که رفته بودم اصلا یادم رفت باکسمو نگاه کنم. اتفاقا احتمالا این ماه فیش داشتم، آخه حقوقم تغییر کرده بود.

ولی به هر حال از منشیمون پرسیدم، گفتم اینا از من همچین چیزی خواستن. گفت مهم نیست که حتما سه ماه اخیرت باشه. همونی که داری رو بفرست. منم بهشون ایمیل می زنم، میگم که این دانشگاه فقط وقتی حقوق آدم عوض بشه فیش می زنه.

حالا جالبه که من الان شهرمو عوض کردم، یعنی یه جای دیگه برای ویزا درخواست دادم. فک کنم اون به همون ایمیل قبلی که از شهر قبلی داشته ایمیل زده نیشخند.

--

از قدیم گفتن به آدم هر چقدر وقت بدن، کارو تو همون مدت تموم می کنه! منشیمون می خواد از هفته ی بعد بره مرخصی تا سه هفته. بهم گفت مدارک مسافرت آمریکاتو اگه زودتر به من بدی تو همین هفته خیلی خوبه، تا من برسم بررسیشون کنم و بدم به اون قسمتی از دانشگاه که هزینه ها رو پس میده.

منم سه شنبه که رفته بودم دانشگاه نشستم تمام مدارکمو مرتب کردم، یه عالمه چیزمیزو پرینت گرفتم. یه عالمه هی اشتباه کردم، اشتباه پرینت گرفتم، اشتباهی جایی که منشی دانشکده باید امضا می کردو امضا کردم به جای قسمت متقاضی!!، خلاصه هزار بار هی دو طبقه رفتم بالا، پرینتامو برداشتم، باز اومدم دوباره پرینت گرفتم!

در نهایت هم تمام مدارکمو شماره گذاری کردم، مرتب و به ترتیب گذاشتم توی یه پاکت، بردم دادم به یه منشی دیگه. آخه منشی خودمون سه شنبه ها کلا نیست. دادم به یه منشی دیگه، گفتم میشه اینو بدین به فلانی؟ گفت باشه. البته ذکر کنم که دو بار اسم طرفو گفتم، نفهمید، آخرش روی پاکتمو نگاه کرد، گفت آها خانوم فلانی نیشخند. حالا جالب اینه که اسم طرف نه اُی اوملات داشت، نه اوی امولات داشت، نه هیچ حرف عجیب و غریب دیگه ای! همچین لهجه ای داریم ما چشمک.

البته نکته ی جالب ترش این بود که من این منشی رو فقط هر از گاهی تو راهرو می دیدم، اونم ترم پیش که اتاقم طبقه دوم بود. ولی وقتی رفتم تو اتاقش، تا درو باز کردم گفت سلام خانوم فلانی! اصلا به ذهنم خطور نمی کرد اینا حتی وقتی من فامیلمو بهشون بگم بتونن تلفظ کنن، چه برسه به اینکه حفظ هم کرده باشن. باریک الله به همچین منشی فعالی چشمکلبخند.

--

یکی از مدارکی که مسلما برای پس گرفتن پول کنفرانس لازم داشتم، پرینت ثبت نام کنفرانس بود. تاییدیه اش که برام ایمیل شده بودو مدت ها قبل پرینت گرفته بودم و قاطی مدارکم بود.

وقتی رفتیم کنفرانس، اونا یه برگه ی کارت مانند مثلا پونزده سانت در بیست سانت بهمون دادن که روش هزینه های پرداخت شده برای کنفرانسو نوشته بود و امضا هم کرده بود. یعنی در واقع اصل بود. گفتن اینو بعدا برای پس گرفتن پولاتون لازم دارین.

دیروز که داشتم مدارکمو مرتب می کردم، گفتم چه کاریه دو صفحه برگه ی پرینت شده رو که تازه فقط پرینت ایمیله بذارم تو مدارک، اونا رو انداختم سطل آشغال، همون برگه ی کارت مانندو گذاشتم قاطی مدارک. حالا منشی ایمیل زده لطفا تاییدیه ی ثبت نام کنفرانسو بفرست خنثی.

یه نکته ی دیگه هم که برام نوشته بود و خیلی برام مفید بود واقعا این بود که وقتی مدارکی که داری اندازه شون کوچیک تر از یه برگه ی آ چهاره، بچسبونشون روی یه برگه ی آ چهار. واقعا ایده ی خوبی بود. یه عالمه رسید پنج سانت در پنج سانت داشتم نیشخند. آخه مثلا تاکسی که سوار می شدی، فقط یه کارت کوچیک بود که روش قیمت می نوشت و امضا می کرد بهت میداد.

فک کنم بیچاره همه رو خودش انجام داده. آخه تو ایمیلش نوشته بود اینا رو برای دفعه های بعد بهت میگم.

یه چیز دیگه هم که یادم داد این بود که تو فرم پرسیده بود تاریخ شروع مسافرت کی بوده (یا یه چیزی تو این مایه ها، عبارت دقیقش یادم نیست). همون موقع که اینو دیدیم در موردش با همسر بحث کردیم که الان چیو باید بنویسیم؟ آخه احتمال می دادیم که اونا اون تاریخو چک می کنن و هر رسیدی که تو همون بازه باشه، پولشو برمی گردونن. اما مطمئن نبودیم. گفتیم شاید هم دقیقا منظورش زمان کنفرانسه.

در نهایت من تاریخ پروازمو نوشتم. حالا منشی بهم ایمیل زده که این تاریخ شروع فرآینده. اولین کاری که برای رفتن به این کنفرانس کردی، تو چه تاریخی بوده؟ اون میشه تاریخ شروع کار، نه تاریخ شروع کنفرانس.

--

فردا ارائه دارم. طبق معمول استاد همچنان در حال کامنت دادنه. یکشنبه اینا بود که براش نسخه ی اولیه ی اسلایدا رو ایمیل کردم. فکر نمی کردم زیاد کامنت بذاره. آخه هرچی باشه همین دو هفته پیش تو کنفرانس ارائه دادم کارمو! ولی استاد گفت یه قسمت دیگه کلا باید به ارائه ام اضافه کنم. بعد هم یه سری کامنت های جزئی روی قسمت اول اسلایدام گذاشت. بعد هم بهم گفت حتما یه ارائه ی تمرینی داشته باش به صورت واقعی.

اون قسمتی که گفته بودو اضافه کردم و دوباره براش ایمیل کردم. بعدش هم به دو تا از بچه ها گفتم میشه بیاین من براتون ارائه بدم؟ نیشخند هر دوشون گفتن آره. ولی بعد یکیشون گفت که متاسفانه من باید استادمو ببینم تو اون ساعت، نمی تونم بیام.

امروز رفتم ارائه ی تمرینیمو دادم پیش دوستم و برگشتم. 38 دقیقه شد ارائه ام. یه سری هم دوستم بهم کامنت دادم که تا اومدم خونه اعمالشون کردم.

آخه تو راه دیدم استاد ایمیل زده که من سعی می کنم زود برات کامنت بذارم، ولی الان سرم شلوغه. منم می خواستم سریع نسخه ی جدیدو براش بفرستم و بگم پس رو این کامنت بذار. واسه همین سریع کامنتا رو اعمال کردم و دوباره برای استاد فرستادم.

برام ایمیل زده که من برات دوباره کامنت گذاشتم. رو قسمت اول یه کمی کامنت جزئی گذاشتم. اما قسمت دوم چون هنوز اولین باریه که کامنت میذارم یه عالمه کامنت گذاشتم. خودش هم از چند تا شکلک استفاده کرده بود تو ایمیلش. خودش می دونه چقدر هی گیر میده نیشخند.

منم براش درست کردم و فرستادم. تو ایمیلمم بهش گفتم، کامنت های فعلیتو اعمال کردم. منتظر راند بعدی کامنتا می مونم چشمک.

حالا ببینم باز چه کامنت هایی داره واسه اسلایدا لبخند.

[ ۱۳٩٤/٤/٤ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب