یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیشب با اووو داشتم با یکی از دوستامون حرف می زدم که الان دیگه رفته ایران. گفتم چه خبر؟ گفت استاد دکترای آلمانم داره میاد ایران.( قبلا به دوستم گفته بوده که دوست داره بره ایران و قصد داره بره).

میگم کی؟ میگه امشب! ساعت 5 می رسه (یعنی پنج صبح امروز رسیده!). گفتم خب کجا میره ایران؟ میگه هیچی ، یکی دو روز پیش براش نوشتم چه خبر؟ کجا هستی؟ ایران بیای کجا می خوای بری؟ گفت آدرس خونه تو بده میام اونجا خنده. حالا بیچاره الان به مدت حدود ده روز مهمون خارجی داره!

میگم خب کجاها می خوای ببریش؟ میگه کلاسامو یه کمی کمتر کردم که ببرم بگردونمش، ولی خب بازم نمی تونم که همه ی کلاسامو کنسل کنم.می برمش اصفهان اینا احتمالا. ولی خودش گفته می خوام برم Mullah Stadt (شهر ملاها، منظورش همون قمه نیشخند).

خلاصه که اینم یکی از جاذبه های گردشگری خارجی هاست دیگه، دست کم نگیرینش چشمک.

حالا جالبه انقد هم بنده خدا رو ترسوندن که نگو! دوستم میگه گفته بهم گفتن اگه لباس آستین کوتاه بپوشی دستگیرت می کنن تعجب!

حالا دوست ما هم بهش گفته نه بابا، اصلا بیا شلوارک بپوش! حالا من نگرانم بیچاره شلوارک بپوشه واقعا بگیرنش نیشخند.

به دوستم میگم نبری با اتوبوس و بی آر تی ببریش آبروریزی بشه برامونا! یه کمی حفظ آبرو کن، جاهای شلوغ نبرش. میگه نه بابا، اتفاقا می خوام ببرم بی آر تی و مترو سوارش کنم ببینه ما چیا داریم لبخند. دعا کنین از تو مترو و بی آر تی جون سالم به در ببره!

این دوستمون آلمانی درس میده تو ایران. میگه استادم گفته یه روز میام ببینم تو کلاست چیا میگی؟ چیکار می کنی؟ این دوست ما هم کلا اهل کل کل کردن و بحث کردنه. میگه بهش گفتم آماده شون میکنم واسه ارتش جندالله خنده.

حالا الان من مشتاقانه منتظرم سفر این استاده تموم بشه، از دوستمون بپرسم ببینم چطور گذشته بهش!

--

این استاده زن و بچه داره، ولی فک می کنم تنها رفته ایران. احتمالا اول گفته تنها برم، اگه امن بود، بعدا دست زن و بچه رو بگیرم ببرم چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱ ] [ ۱:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز آخرین جلسه ی کلاسمون بود. همه ی بچه ها نبودن. دو تا از بچه ها فقط برای خداحافظی اومدن یه پنج دقیقه ای و رفتن. یکی از بچه ها هم بعد از ساعت اول، یعنی وقت زنگ تفریح خورد، دیگه خداحافظی کرد و رفت.

یه عالمه هم عکس گرفتیم. یکی از بچه ها آیفون شیش داره. مردم چقد پولدارن واقعا! تو بیست سالگی بدون اینکه خودش درآمد داشته باشه، آیفون داره. باریک الله به این خانواده ها چشمک.

اکثر بچه ها مدت زیادی آلمان نیستن و آلمانو ترک می کنن. حالا بعضی ها فردا پس فردا، بعضی ها یه هفته دیگه. یکی از بچه ها که موقع خداحافظی گریه اش گرفته بود. خودش یه هفته دیگه میره. دفترشو داد براش یه چیزی بنویسیم. به منم گفت اگه دوست داری فارسیشو بنویس، من خط فارسی رو دوست دارم، هرچند نمی فهمم. منم یه متن انگلیسی نوشتم، زیرش هم فارسیشو نوشتم. البته خیالتون راحت، نمکدان بی نمک شوری ندارد/ دل من طاقت دوری ندارد ننوشتم نیشخند.

زنگ دومو فقط حرف زدیم. معلم از بچه ها می پرسید تصورتون راجع به آلمان چی بود؟ اینجا چطور بود؟ چه فرقی داشت با تصوراتون و خلاصه از این حرفا

بچه ها هر کدوم نظرشونو گفتن. بعدش هم همین طوری یه کمی بحث شد راجع به چیزای دیگه. من داشتم با پسر هندی صحبت می کردم که از من پرسید تو کار می کنی، من گفتم آره. اون پسر دومینیکنی هم شنید و کلا شروع کرد به سوال پرسیدن نیشخند. کلا تا وقتی بحثو نمی فهمه آدم در امانه، اما امان از وقتی که بفهمه دارین چی می گین چشمک.

از اینکه چیکار می کنم پرسید و رشته ام چیه و این حرفا. یه کمی براش توضیح دادم، گفتم تا ارشد تو ایران خوندم، برای دکترا اومدم. میگه مگه زنا هم تو ایران می تونن درس بخونن؟خنثی حیف که پ ن پ رو تو آلمانی بلد نبودم نیشخند. اصلا باور نمی کرد زنا بتونن تو ایران درس بخونن، حتی بعد از اینکه بهش گفته بودم میشه درس خوند!!

البته معلممون هم در مورد این جور تصورا سریعا موضع می گیره و دفاع می کنه. حتی بیشتر از خود من. برگشت بهش گفت تو ایرن تقریبا تمام زیر سی ساله ها تحصیلات دانشگاهی دارن. تعداد آدمای زیر سی سالی که تو ایران تحصیلات دانشگاهی دارن از آلمان بیشتره. حتی دانشگاهاشم از خیلی از دانشگاهای ایتالیا و یونان (خود معلممون یونانیه) بهتره. بچه هاش که میان اینجا خیلی بچه های موفقی هستن.

خلاصه یه جوری از ما تعریف کرد که من خودم باورم نمی شد این جوری باشیم نیشخند.

البته کلا از همه دفاع کرد، گفت حتی اون کشورهای عربی هم که توی خاورمیانه هستن زناشون اگه بخوان می تونن برن دانشگاه. حالا ممکنه بعضی ها نخوان، اما ممنوعیتی نداره. یا مثلا تو هند هم همین طوره. ممکنه تصور مردم این باشه که زناشون تحصیلات خوبی ندارن در حالی که این طوری نیست.

یکی از بچه ها گفت یا مثلا ملاله. ملاله رو می شناسی (البته با تلفظ آلمانی مالالا)؟ پسره میگه مالاریا؟ مالاریا که بیماریه خنده. نفهمیدیم به شوخی گفت یا جدی، ولی در نهایت فک کنم ملاله رو نمی شناخت.

--

راستی یه چیزیو دو قرنه می خوام بنویسم، هی یادم میره. می دونین "روحانی/آخوند" به آلمانی چی میشه؟ میشه "ملا" (Mullah). چون واسه ما ایرانی ها کاربرد داره، گفتم بدونین بد نیست چشمک.

جالب بود که من یه بار اینو به معلم/شاگرد کلاس آلمانی/فارسیم گفتم، یعنی گفتم روحانی، نفهمید چی میگم، گفتم Clergyman، نفهمید چی میگم. براش پانتومیم بازی کردم، گفت آها ملا. بعد من فک کردم این چون فارسیش خوبه، این کلمه رو از باباش یاد گرفته. چند وقت پیش همسر که رفته بود با معلم/شاگرد کلاس آلمانی/فارسیش صحبت کنه اومد بهم گفت روحانی به آلمانی میشه ملا! من تازه اونجا دوزاریم افتاد که اون پسره بیچاره فارسی نگفته، داشته آلمانی می گفته نیشخند.


[ ۱۳٩٤/٥/۳۱ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا دیگه روزای آخر کلاسه. بچه ها یه خط در میون میان. کلا سر کلاس شیش نفر بودیم امروز (کل کلاس 14 نفره).

درس آخر هم مثل اینکه چیز خاصی نداره، معلم خیلی بهش گیر نمیده. بیشتر باهامون صحبت می کنه، یه سری برگه بهمون میده حل کنیم. خیلی رو کتاب تاکید نمی کنه. فقط سعی می کنه قسمت های reading رو حتما سر کلاس انجام بدیم که یه سری اصطلاحا و کلمه هاشو برامون معنی کنه.

بعد از زنگ تفریح، کل ساعت به حرف های دختر روس و پسر دومینیکنی اختصاص پیدا کرد!!

امروز هیچ اسپانیایی ای سر کلاس نداشتیم، کلی طول می کشید تا حرفای این پسر دومینیکنی رو بفهمیم!

داشت راجع به این صحبت می کرد که می خواد برگرده اسپانیا، پیش خانواده اش. ولی گفت "به زودی" برمی گرده آلمان. معلم می گه مثلا کی؟ اکتبر اینا. میگه نه مثلا ژانویه اینا. نمی دونستیم سال بعد هم میشه "به زودی" باشه خنثی.

تو توضیحاش گفت که با هواپیما میان، خانواده اشو هم میاره. گفتیم خب اسباب و اثاثیه ی خونه رو می خوای چیکار کنی؟ میگه با ماشین میارم. میگیم خب پس با ماشین میای نه با هواپیما. میگه نه با هواپیما میام خنثی.

کلا هم این وسط معلم همه اش پانتومیم بازی می کرد تا طرف بفهمه چی میگه نیشخند، حتی برای کلمه های ساده ای مثل رانندگی کردن! فک کنم نصف خنده های سر کلاسمون هم به خاطر همین پانتومیمایی باشه که معلممون مجبوره بازی کنه!

خلاصه، بعد از هزار بار سوالو به شیوه های مختلف توضیح دادن، معلوم شد که منظورش اینه که اول خانواده شو میاره اینجا، خودشم باهاشون میاد. بعد برمی گرده اسپانیا، با ماشین میاد! ماشینش 7 نفره است و به اندازه ی وسایل خونه شون جا داره! البته مشخصا با همچین ماشینی دیگه نمیشه مبل و این چیزا رو آورد! نهایتا چهار تیکه ظرف و تلویزیونو بتونه بیاره.

معلم ازش پرسید خب اینجا می خوای چیکار کنی؟ کار پیدا کردی؟

گفت یه دوست خیلی خوب داریم اینجا که گفته اولش بیاین پیش من یه ماه اولو تا بتونین کم کم جا بیفتین. برای خانومم هم که آرایشگره کار پیدا کرده، برای منم کار پیدا کرده. همه گفتن عجب دوست خوبی.

گفت یه انجیل هم بهم داده که 70 80 یورو قیمتشه.

اینو که گفت، معلممون گفت می شناسی این دوستتونو؟ مطمئنی یه آدم افراطی نیست و قصدش شست و شوی مغزی کردن شما نیست؟ آخه این خیلی عجیبه که یه نفر بگه یه خانواده ی چهار نفری بیان خونه ی من تا وقتی خونه پیدا نکردین پیش من بمونین، برای اعضای خانواده هم کار پیدا کنه!

پسره (نمی دونم چون رو به روش بودم، یا به صورت منظور دار) به من نگاه کرد، گفت مگه مسیحی افراطی هم داریم؟!!

معلم هم گفت بله، تو همه ی ادیان افراطی داریم. به هر حال حواست باشه که طرف آیا در مقابل کاری که میکنه انتظار خاصی ازت داره یا نه.

خلاصه، گفت نه، بهش مطمئنیم.

بعد یه کمی معلم راجع به کاری که قراره بکنه پرسید. هرچی می گفت نمی فهمید. خودش میگه حرفای تو رو بهتر می فهمم. من هی سعی می کردم به زبون ساده تر (البته همچین سعی هم نمی کردم، پیچیده تر از اون نمی تونستم حرف بزنم اصلا نیشخندچشمک) براش توضیح بدم سوالو.

گفتم خب الان قراردادتو امضا کردی؟ میدونی کجا قراره کار کنی؟ گفت نه هنوز، ولی دوستم برامون کار پیدا می کنه.

معلم که بیشتر سوال کرد معلوم شد دوستش گفته براش یه کاری تو پست پیدا می کنه. حالا کاره چیه؟ بردن نامه ها به خونه ها (همون کار پست چی خودمون). این کار تو آلمان یه کار دانشجویی حساب میشه که براش ساعتی پول میدن، مثلا ساعتی 8 یورو. بعد هر روز هم که آدمو تمام وقت نمی خوان. مثلا روزی سه ساعت میری کار می کنی.

می گفت یه کار دیگه هم بهم گفته می تونی انجام بدی، برم تو مدرسه کار کنم. معلم گفت خب چه کاری؟ برای موسیقی؟ (آخه یه سری ابزارآلات موسیقی بلده و آموزش هم میده). میگه نه، برای کارهای خدماتی! طرف بهم گفته ساعتی 11 یورو میدن. معلم هم روشنش کرد که ولی این کارا فقط روزی چند ساعته. مثلا مدرسه میگه بیا اینجا رو تمیز کن ساعتی 11 یورو، ولی فقط روزی دو سه ساعت میگه بیا.

کلا اینا رو که گفت اصلا جو کلاس یه جوری عوض شد. همه تا اون موقع داشتن می خندیدن، ولی اونجا تازه فهمیدن با چه فاجعه ای رو به رو ان؛ یه بنده خدایی که انقد ساده لوحه که می خواد دو تا بچه و خانومشو بیاره آلمان و به امید کارهای خدماتی برای خودش یه زندگی درست کنه، اونم کارهایی که به طور نرمال میشه ازشون ماهی 400 500 یورو درآورد.

من تا همین امروز فکر می کردم فقط تصور بعضی از ما ایرانی ها و یه سری دیگه شبیه خودمون (که از کشورای خیلی دور میان) خیلی آرمان گرایانه و بهشت گونه است نسبت به آلمان. ولی امروز فهمیدم، مردم از یکی دو تا کشور اون ور تر، از اسپانیا، هم که می خوان بیان، همین تصورو دارن.

به هر حال، معلممون تمام تلاششو کرد که قانعش کنه اول یه کار درست و درمون پیدا کنه، بعد با اطمینان زن و بچه شو بیاره. ولی معلوم نیست چقدر به عمل این پسر دومینیکنی گوش بده به حرف معلم.

حتی منی که فقط 4 سال فقط تو آلمان زندگی کردم هم می تونم فاجعه ی یه زندگی اون مدلی رو تصور کنم، چه برسه به معلممون که سال هاست اینجاست! بیچاره خیلی تلاش کرد پسره رو قانع کنه که این طوری نمی تونه لزوما زندگی بهتری داشته باشه، ولی مطمئن نیستم طرف قانع شده باشه.


[ ۱۳٩٤/٥/٢٩ ] [ ٦:٥٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا زیاد می خندم. نمی دونم تاثیر زعفروناس که هر روز دارم می ریزم تو غذا یا تاثیر دختر 21 ساله ی خوش خنده ای که تو کلاس هر روز کنارم می شینه چشمک. به هر حال هر چی هست، ما که راضی ایم لبخند. واقعا بعد از مدت ها این کلاس اولین جاییه که از ته دل انقد می خندم که اشکم در میاد. اونم چند بار در روز!! حتی وقتی تو خونه دارم اتفاقایی که افتاده رو برای همسر تعریف می کنم.

 

[ ۱۳٩٤/٥/٢۸ ] [ ٩:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیگه از بس عنوانام "امروز" و "دیروز" و "امروز و دیروز" بود، خودم خسته شدم! کلا ترجیح دادم بگم عنوان نداره!

این هفته، هفته ی آخر کلاسمونه. یعنی 21 ام این ترم کلاس آلمانیمون تموم میشه. از اول سپتامبر میریم ترم بالاتر.

آخر هر درس و آخر هم ترم یه امتحان داره. اما تو آلمان کلا با امتحان کار نمی کنن. اینجا فقط پولو می شناسن چشمک، ازتون امتحان نمی گیرن، چه یاد بگیرین، چه نگیرین میتونین برین ترم بالاتر. البته اگر هم خواستین می تونین کلاستونو دوباره تکرار کنین.

کسایی که قراره به صورت طولانی مدت تو آلمان وایستن (مثل کسایی که قرارداد کاری دارن یا اینجا پناهنده ان) می تونن تو کلاس های فشرده شرکت کنن، همه ی پول کلاسو بدن، بعد از اینکه تا ب1 خوندن، امتحانی بدن به اسم Telc و اگه قبول شدن، تقریبا پولی که پرداخت کردنو پس بگیرن (شاید یه کمی کمتر یا بیشتر).

امتحان Telc از امتحان معمولی هم سطحش (مثلا A2 Telc از A2 معمولی یا B1 Telc از B1 معمولی) پایین تره. هدفش هم فقط اینه که یه تسهیلاتی به این آدما داده بشه تا در حد مکالمه ی روزمره شون یاد بگیرن.

امروز معلممون سر کلاس اومد امتحان Telc رو شبیه سازی کنه، یه سری برگه بهمون داد که امتحان بدیم.

اینجا بر خلاف ایران، همیییییشه یه عالمه برگه ی دیگه رو هم همراه با کتاب کار می کنن، به جاش یه قسمت هایی از کتابو میذارن به عهده ی خودتون که انجام بدین. مثلا برای هر درس فکر می کنم به طور متوسط ما ده برگه از معلممون می گیریم. بعضی هاش بازیه که سر کلاس میگه با بغل دستیتون انجام بدین. بعضی هاش توضیحات یه سری گرامره، بعضی هاش سوال و جوابه، بعضی جاهش یه سری جاخالی و این جور چیزاست.

همیشه معلم کل دسته رو میده به نفر بغل دست خودش (امروز از سمت راستش داد)، میگه یه دونه وردار، بده به بغلی.

امروز برگه های امتحانو (که پنج تا بودن) یه دسته جدا کرد، داد به نفر بغل دستیش، گفت اینو نگه دار. ولی طرف متوجه نشد، فک کرد مثل همیشه باید 1 دونه برداره، بده بغلی. ولی نگاه کرد دید برگه ها با هم فرق دارن! معلم یه دو سه باری گفت تا بالاخره بچه ها متوجه شدن که باید کل 5 برگه رو با هم بدی به نفر بعدی!

خلاصه همه دوزاریشون افتاد و کل دسته رو هی رد کردن به بغلی. رسید به پسر دومنیکنی که نفر آخر بود (از سمت چپ معلم، یعنی درست بغل معلم)، اونم دسته رو رد کرده میده به معلم خنثیخنده.

کلاس پوکیده بود از خنده، بنده خدا هنوز متوجه نمی شد چی شده! حالا خوبه خیلی پسر خوش خنده و باجنبه ایه، هرچی بچه ها بهش می خندن، اصلا ناراحت نمیشه، اتفاقا برمی گرده به سمت ما، بلند می خنده لبخند.

امتحان شروع شده، پسر هندیه داره از دیکشنری گوشیش استفاده می کنه خنده. دختر روس و ایتالیایی صفحه ی اولو حل کردن، دارن با هم حرف می زنن! تا بالاخره معلم گفت برین قسمت بعدو حل کنین اگه صفحه ی اولتون تموم شد! یعنی کلا کلاسمون کلاسیه ها نیشخند!

--

کلاسمونو خیلی دوست داشتم، حیف که دیگه داره تموم میشه. اکثر بچه ها از سپتامبر نمیان. امیدوارم هم کلاسی های جدیدی که پیدا می کنم، مثل همینا با مزه و مهربون باشن.

 

[ ۱۳٩٤/٥/٢٧ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز خیلی خانه داری کردم! مدت های مدیدی بود می دیدم یه عالمه زعفرون نسابیده داریم، هی می گفتم یه روز میام اینا رو خورد می کنم. امروز بالاخره اون روز بود!

خیلی وقتا که دوستامون میرن ایران، از ایران برامون زعفرون میارن. خودمونم که میریم میاریم. یکی از دوستامونم هست که ایرانه، هر کی میره ایران، بهش یه زعفرون میده بیاره برای ما! (البته این کارو واسه هممون می کنه، یعنی ما هم که بریم بهمون میده برای بقیه، کلا خیلی بچه ی بامحبتیه).

خلاصه، دیدم جدای از زعفرون خورد شده ای که الان دارم استفاده می کنم و فک کنم الان هنوز دو سه گرمش مونده باشه، هفت بسته زعفرون بود که تقریبا 7 مثقال بود!!

یه کم سرچ کردم ببینم چطوری باید اینا رو پودر کرد خب؟ تو یوتیوب دیدم خانومه گفت همین طوری که توی بسته اشه، داخل نایلون، با پشت قاشق (نه با قسمت تیزیش)، بکشین روی بسته؛ این قدر که پودر بشه.

یه کمی اون طوری تلاش کردم، دیدم نشد، ترجیح دادم به روش خودم عمل کنم و برم گوشت کوب بیارم! با گوشت کوبمون که پلاستیکیه، همون طوری از روی نایلون کوبیدم زعفرونا رو. خیلی خوب بود، توصیه می کنم این طوری زعفروناتونو بکوبین از این به بعد لبخند.

آخرش هم همه ی زعفرونا رو خورد نکردم، یکی دو بسته موند که دیگه واقعا جا نداشتم براش. یه ظرف زعفرون داشتیم که مال قبل بود و شسته بودمش، اونو پر کردم، یه دونه هم که اونی بود که الان استفاده می کردم و نصفه بود، اونم پر کردم.

بقیه رو گذاشتم بعدا خورد کنم. از فردا هم فک کنم باید تو همه ی غذاها زعفرون بریزم به جای زردچوبه چشمک.

البته اینم بگم که ماشاءالله زردچوبه هم در حد صادارات اضافه داریم نیشخند! همین طور چای گیاهی! الان مدت هاااااست که کلا چایی رو ترک کردیم. یادم نیست آخرین باری که چایی خوردیم کی بوده اصلا.

اون روش سوئیچ کردن به چایی گیاهی به جای چایی سیاه، خیلی تو ترکمون موثر بودها. اگه قصد ترک کردن دارین، شمام همین کارو بکنین. اول باید دوزشو کم کنین چشمک.

فک کنم ظهر یکی دو ساعتی درگیر این سابیدن زعفرونا بودم! بعدش هم که عصر شد و همسر می خواست بره بیرون، منم باهاش رفتم. البته من مقصدم فرق داشت! اول رفتم از سوپری خرید کردم، بعد هم رفتم از ترکا گوشت خریدم و پنیر.

از وقتی هم که برگشتم دارم تلاش می کنم فصل اول تزمو امروز تموم کنم، خیالم راحت بشه دیگه (این تیکه اش ربطی به خانه داری نداشت، ببخشید نیشخند).

[ ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هوا خیلی بهتر شده لبخند، حداقل الان قابل تحمله! فقط ظهراش یه خورده زیادی گرم میشه.

کم کم دارم ذوق سفر می گیرم چشمک. دوستامون که رفته بودن گفتن جاهای دیدنی فرانسه خیلی صف داره، باید یکی دو ساعت مثلا تو صف برج ایفل وایستی. گفتم بیام آنلاین بلیت بخرم، ببینیم چقدر گرون تره، اگه می ارزه که آنلاین بخریم که اونجا تو صف وای نایستیم. سرچ کردم Eiffel tower ticket، اولین گزینه ای که گوگل بهم داد این بود: Eiffel tower ticket sold out تعجب. اول فک کردم اشتباهی چیزی شده، وگرنه خب برا چی این گزینه رو پیشنهاد میده؟ شاید هنوز تموم نشده باشه! رفتم چک کردم دیدم به سلامتی تموم شده همه ی بلیتاش!

دستشون درد نکنه این قدر گوگلو هوشمند کردن. فقط من سوالم اینه که گوگل از کجا می دونست که من برای چه تاریخی می خوام؟ خب شاید من برای زمستون خواستم و هنوز بلیت داشتن سوال. یعنی رفته جی میلمو خونده، تاریخ رفت و برگشت پاریسمونو در آورده، بر اون اساس این جوابو داده؟ آدم گاهی وقتا از این پیشرفتای بشری می ترسه. آدم اصلا حریم شخصی نداره دیگه!!

--

به خودم قول دادم تا این آخر هفته فصل اول تزمو تموم کنم. فک کنم شصت بار باید این کارو بکنم. استاد هی کامنت میذاره، من هی باید دوباره فصلو بنویسم!

اگه خدا بخواد فردا دیگه میرم سراغ فصل دوم. حالا قرار بود تا سه شنبه دو فصل اولو بدم به استاد نیشخند. ولی خب چیکار کنم، نشد دیگه. البته درست کردن فصل دوم به مراتب از فصل اول راحت تره. فصل اول چون مقدمه است، همه شو خود آدم باید بنویسه و بگه می خواد چیکار کنه و تز چی هست و نوآوریش چیه و از این حرفا (هرچند که فک کنم تو فصل اول من بیشتر از 50 تا مرجع دارم!!) ولی فصل دوم معرفی یه سری اصطلاحات و این جور چیزاست که درست کردنش خیلی راحته.

اون زمان که استاد فصل دو رو برام کامنت گذاشته بود، احساس کردم خیلی بد نوشتم و استاد خیلی طفلکی شده که این همه برام کامنت گذاشته، یه ایمیل بلند بالا هم برام نوشته بود در مورد اون فصل. ولی الان که نگاه می کنم به نظرم بدتر از فصل اول نمیاد.

ولی خب دیگه، به هر حال باید بشینم درستش کنم.

--

دیشب واسه اولین بار تو عمرم پیده درست کردم، البته پیده با مخلفات اختراعی چشمک. ولی خب خوب شد. همسر از بیرون اومده بود، نگاه به پیده کرده، میگه اینو که من تنهایی می خورم (یه دونه بزرگ درست کرده بودم که کل کف سینی فرو بگیره). گفتم الان چشات گشنه اس. وقتی دو تایی همونو خوردیم، در حال ترکیدن بودیم!

کلا تجربه ی خوبی بود، به شما هم توصیه می کنم پیده درست کنین، چیزا راحتیه. مخصوصا اگه مثل ما تو خونه نون ندارین چشمک.

--

نمی دونم چرا با اینکه تقریبا همه چی رو همیشه با هم می خریم، هیچ وقت همه چیز با هم تموم نمیشن! الان همه چی داریم، به جز گوشت چرخ کرده و نون. واسه همین امروز مجبوریم بریم خرید!!

--

دیروز با برادر کوچیک تر صحبت می کردم، چیز جالبی یاد گرفتم. بر خلاف شرکت های بزرگ معمولی، مثل بوش و بی ام و و آی بی ام و این حرفا، شرکت اپل همه چیش سرّیه. یعنی شما وقتی تو اون شرکت استخدام می شین، مثلا به عنوان برنامه نویس، به شما هی تیکه تیکه های کوچیک برنامه نویسی میدن، مثلا میگن یه کد بنویس که دو تا ورودی بگیره، فلان کارو باهاشون بکنه، نتیجه شو به عنوان خروجی بده به ما. بنابراین شما هرگز مطلع نیستی که کدی که نوشتی کجا استفاده میشه؟ هدفش چیه؟ اصلا برنامه ی اصلی چیه؟ این کدها قراره کنار هم قرار بگیرن که در نهایت چیکار کنن؟

به این ترتیب شما به عنوان برنامه نویس، بعد از مدتی اعصابت به هم می ریزه نیشخند.

--

استادم وقتی تو دانشگاه خودمون بود، سه تا دانشجوی دکترا داشت. دانشجوی آلمانیش که احتمالا تا الان دفاع کرده. من که دارم سلانه سلانه تلاش می کنم تمومش کنم و یه دانشجوی روس داشت که دیروز فهمیدم کلا دکترا رو ول کرده، الان داره به عنوان برنامه نویس تو یه شرکت کار می کنه!

جالبش اینه که همون اول هم ول نکرد، تا سال 2014 همچنان دانشجو بوده. از آپریل 2015 داره کار می کنه! این دختره ارشدشو اینجا گرفته بود، یه مقداری هم ظاهرا کار کرده بود، یه کارآموزی خوب هم رفت، می تونست کار پیدا کنه. اگه اون سه سالو کار کرده بود، الان خیلی شرایط بهتری داشت. سه سال سابقه کار بیشتر با استرس کمتر.

و نکته ی جالب ترش برام اینه که تو هیچ دوره ای از تحصیلش رشته اش کامپیوتر نبوده، اینکه چطور به عنوان برنامه نویس استخدام شده برای من واقعا جای سواله!


[ ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ٩:۳۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول از همه تا یادم نرفته بگم اون نوشیدنی ای که اون روز همکلاسیمون آورده بود، اسمش پینا کولادا بود (Pina colada). اگه دوست دارین سرچ کنین و سعی کنین درستش کنین، شاید شما دوست داشته باشین لبخند.

--

یه عالمه زردآلو داشتیم که نزدیک بود خراب بشه. همسر زردآلود دوست نداره، منم تنهایی نمی تونستم همه شونو بخورم، مطمئنا قبلش خراب میشد. همسر گفت بیایم برگه شون کنیم، گفتم بذار باشه من می خورم، گفت نه، خراب میشه. گفت بذاریم تو فر با حرارت داغ برگه بشه. گذاشتیم، از زیرشون آب راه افتاد، داشتن مربا می شدن خنده.

بعد که دیدیم این طوری شد، همسر گفت بهشون شکر بزنم و بذارم تو آب بجوشه کلا مرباشون کنم. اما من ترجیح دادم همین طوری بریزیمشون سطل آشغال. آخه تو این فصل سال ما اصصصصلا کره نمی خوریم، قبلا تجربه بهم ثابت کرده درست کردن مربا تو این فصل از سال، یعنی گذاشتن مربا تو یخچال، کپک زدنش بعد از چند وقت و در نهایت هدر رفتن یه عالمه شکر و میوه ی مربا شده و انرژی صرف شده برای درست کردن مربا!

ولی خیلی دلم سوخت، حداقل اگه اون جوری درب و داغونشون نمی کردیم، تا چند روز دیگه بالاخره من نصفشو که خورده بودم که! کلی اسراف شد.

--

قبل از اینکه فاجعه ی بالا رخ بده، همسر میوه پوست کند و خورد کرد، از جمله دو تا زردآلو برای من. زردآلوهاش از اول که بی مزه بود. دیگه شل و ول هم شده بود، اصلا خوشمزه نبود. میگه از این هلوها بخور، گفتم بذار اول داروهامو بخورم! زردآلوها رو عین دارو اول می خوردم که بعدش روش یه چیز دیگه بخورم مزه اش بره خنثی. آخه اینم زردآلوئه این آلمانی ها دارن؟

واقعا طفلکی آلمانی ها از موهبت میوه ی خوشمزه کاملا بی بهره ان. همه ی میوه ها و سبزیجاتشون اصلاح نژادیه. میری فروشگاه می بینی بسته بندی کردن، تمام بسته ها روشون زده یه کیلو، همه شون هم مثلا شیش تا گوجه فرنگی دارن!

--

یکی از بچه ها از کل کلاس هایی که تا الان تشکیل شده، یعنی حدود سه هفته که میشه حدود 14 15 جلسه، فقط 5 جلسه رو حاضر بوده. معلم بهش گفت چرا بقیه شو نیومدی؟ گفت هفته ی پیش خواهرم اینا اومده بودن اینجا، این هفته نمی دونم کی کی اومده، هفته ی بعد مامانم اینا میان. معلم بهش میگه خب چرا این همه پول میدی وقتی نمی تونی بیای؟ میگه چون .... (یه چند ثانیه مکث)، من ( یه چند ثانیه مکث)، .... می تونم!!

اول من فک کردم منظورش اینه که با همون 5 جلسه اومدن و بقیه شو خودم خوندن می تونم به کلاس برسم، بعد دیدم یهو کلاس منفجر شد. معلوم شد منظورش اینه که پول دارم، می تونم، دلم می خواد (البته اون بیچاره مودبانه گفت ها!) خنده.

--

دو سه تا سیاه پوست تو کلاسمون داریم. یکیشون رنگش قهوه ای تیره است، ولی دو تاشون کلا مشکی پوستشون. خیلی برام جالب بود. تا الان هیچ وقت دو تا سیاه پوست با دو تا رنگ کاملا قابل تمایزو کنار هم ندیده بودم و راستش نمی دونستم سیاه پوستا هم رنگ پوستشون فرق داره با هم، همون طور که ما سفیدپوستا تو قسمت های مختلف دنیا، یا حتی همون ایران، رنگ پوستمون با هم فرق داره، گرچه هممون سفیدپوست حساب می شیم.

اون دوتایی که کاملا پوستشون مشکیه مال آفریقائن، اون یکی که رنگ پوستش روشن تره مال آمریکای مرکزیه. البته نمی دونم علت تفاوت رنگ پوستشون تفاوت محل زندگیشونه یا اونی که پوستش روشن تره دو رگه است. روم هم نمیشه ازشون بپرسم. به نظرتون اگه ازشون بپرسم زشته؟ سوال

--

از نظر بچه های کلاس من خیلی بزرگم! مخصوصا که از همه سابقه ی بیشتری تو بودن تو آلمان دارم. وقتی بهشون می گم سه چهار ساله اینجام، یه جور خاصی می گن سه سااااااله اینجایی؟!!

حتی امروز با بغل دستیم صحبت می کردم، می گفتم من کوچیک ترین بچه ی خونه مونم، باورش نمی شد! فک کنم فک می کرد امکان نداره کوچیک ترین بچه ی خونه 28 سالش باشه خنثی.

 

[ ۱۳٩٤/٥/٢٢ ] [ ۸:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آه از نهاد آدم بلند میشه وقتی به یه آدم خیلی خیلی مهربون (حداقل برحسب چند تا ایمیل قبلی که چند سال پیش بهش زدی) ایمیل بزنه که باهاش کار کنه، طرف بگه من بازنشسته شدم...

آدمی که به جای اینکه تو یه جمله بهت بگه من بازنشسته شدم، تمام ایمیلتو خونده، راجع بهش نظر داده، گفته از فلان قسمت کارت خوشم میاد، خیلی هم کارت به علاقه مندی های من نزدیکه، ولی متاسفانه من بازنشسته شدم، به همکارای دیگه ام تو همین دانشکده ایمیل بزن، اونا هم کارشون نزدیکه بعضی هاشون به این موضوع. اما با این حال اگه کمکی در این زمینه لازم داشتی، من خوشحال می شم کمکت کنم.

این آدما نمی دونن خود ایمیلشون کمکه، کمکیه برای زندگی آدم... که بدونه میشه یه آدمی بود که طرف چهار سال پیش بهت ایمیل زده باشه، و تو این قدر خوب و مهربون جواب داده باشی که طرف بعد از چهار سال دوست داشته باشه تو اولین استادی باشی که برای همکاری بهش ایمیل می زنه... .

 

[ ۱۳٩٤/٥/٢٠ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از چند وقت پیش با همسر صحبت کرده بودیم که برای تولد من یه سفر پاریس بریم. اوه اوه چه باکلاس چشمکخنده. داخل پرانتز باید بگم از بین جاهایی که نرفتیم ارزون ترین جایی که می تونیم بریم همین پاریسه!!

بعد که قضیه ی کاپشن اومد اصلا معلوم نشد آخرش کادوی تولد من چی بود؟ نیشخند آخه دیروز بالاخره بلیت پاریسمونو هم رزرو کردیم. دیگه همسر ضرر کرد دیگه، هر دو تا کادو رو خرید چشمک.

اگه خدا بخواد و برج ایفل بطلبه، از 24 آگوست تا 27 آگوست میریم پاریس لبخند.

--

یکی دو روز پیش یکی از دوستامون از ایران اومد (همونی که برای خانومش دعوتنامه فرستادیم). ما رو به عنوان مهمون ویژه دعوت کرد یه رستوران و شامو با هم خوردیم.

اول زنگ زد به همسر گفت با هم بریم بیرون، همسر گفت باشه. عصری گفت من یه کمی خسته ام، باشه فردا بریم، همسر گفت باشه. ما رفته بودیم خرید، ساعتای 9 شب بود، زنگ زد به همسر گفت نه، همین امشب بریم بیرون، همسر باز گفت باشه!

بقیه ی خریدمونو کردیم و برگشتیم خونه. اون جوری که ما برگشتیم خونه مسلما نمی رسیدیم ساعت 10:10 سر قرار باشیم، اگه خیلی زود می رسیدیم 10:25 اینا می رسیدیم. ولی به قول همسر، اونم آدم آن تایمی نبود، مطمئنا همون حدودا می رسید.

هنوز ما به خونه نرسیده بودیم که دوستمون زنگ زد گفت من ساعت 10:30 می رسم! گفتیم باشه، ما هم همون موقع ها می رسیم.

رفتیم تند تند خریدا رو تو خونه گذاشتیم، نماز خوندیم و راه افتادیم. من با دوچرخه رفتم تا ایستگاه قطار که با قطار برم، همسر با دوچرخه رفت. دوچرخه ی منو یه بار بردیم یه نفر درست کنه، طرف همه جاشو درست کرد، هم چی خوب بود، ولی نمی دونم چرا دینامشو جا به جا کرده. از اون موقع دینامش خیلی بدجور به چرخ گیر می کنه، اصلا نمیشه رکاب زد باهاش. در غیر این صورت هم که چراغ ندارم. پلیسم اگه ببینه چراغ نداری جریمه می کنه. اینه که یه خورده ریسکیه با دوچرخه تو شب حرکت کنم.

همسر چراغ داشت، گفت کنار من بیا، ولی خب دیدم قطار همون ساعتا حرکت می کنه، گفتم من با قطار میام، برگشتنی رو با دوچرخه برمی گردم.

من درست ساعت 10:30 رسیدم سر قرار. همسر از قبل اونجا بود. یکی دو دقیقه بعدش هم دوستمون اومد و با هم رفتیم یه رستوران عربی که همون نزدیک بود.

تا ساعتای 12 اونجا بودیم و دوستمون از عروسیش و عروس خانوم کللللی تعریف کرد (مثل اکثر تازه ازدواج کرده ها دیگه چشمک) و عکساشو نشونمون داد (البته عکسای بی حجابشو فقط به من نشون داد). راستش اولین بار بود می دیدم یه آقایی این قدر با اشتیاق تبلتشو میاره و عکسای عروسیشو نشون بقیه میده!

الان که نوشتم به نظرم رسید نکنه از من انتظار داشته خیلی از عروس خانوم تعریف کنم و هی بگم چه عروس خوشگلی، چه لباس نازی، چه آرایش قشنگی! ولی من هیچ کدوم اینا رو نگفتم خنثی. فقط هی گفتم مبارک باشه ان شاءالله! همین! آخه من کلا تو اون فازا نیستم که بخوام اون مدلی نظر بدم!!

ساعت 12 اینا که دیگه مسئولای رستوران داشتن صندلی ها رو روی میزا برمی گردوندن دیگه بلند شدیم اومدیم خنده. گفتیم تا ما رو هم جمع نکردن، خودمون پا شیم بریم.

تا یه جایی از راهو، تقریبا یه بیست دقیقه ای پیاده روی کردیم با دوستمون. بعدش راهمون جدا شد. اون با اتوبوس رفت، ما هم با دوچرخه رکاب زدیم.

تا رسیدیم خونه و برای خوابیدن آماده شدیم، ساعت نزدیک 1.15 اینا بود. من که سریع خوابم برد، ولی ساعت 4.5 همسرو برای نماز بیدار کردم، میگه من هنوز نخوابیدم تعجب.

بعد از نماز دوباره خوابیدیم، من ساعت 8.5 بیدار شدم. دیدم همسر که مطمئنا هنوز حالا حالاها می خواد بخوابه، در اتاق خوابو بستم، اومد تو آشپزخونه هرچی کار عقب مونده بود انجام دادم!

همه ی قارچا رو خورد کردم، سرخ کردم، فلفل دلمه های رو خورد کردم، مرغی که خریده بودیمو پاک کردم، ظرفا رو شستم، چیزایی که توی فریزر بود در آوردم که مرتب کنم، دیدم یه کمی برفک زده، برفکا رو با نوک چاقو سریع شکستم و جمع کردم و بسته های فریزری رو مرتب گذاشتم تو فریزر. ساعت شد 11.

هنوز تازه کارم تموم شده بود که دیدم همسرم بیدار شد اومد. حالا الان اومدم یه کم استراحت کنم، برم برای راند بعدی که ناهار درست کردنه چشمک.

تازه این وسط یه کمی از تزمو هم دارم می نویسم!! می خوام امروز حتما بازنویسی فصل اولمو تموم کنم. دیگه زیادی داره کش دار میشه!


[ ۱۳٩٤/٥/۱۸ ] [ ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز اومدم کاپشن هایی که سفارش داده بودیمو پوشیدم که یکیشو انتخاب کنم. اون روز خودم تنهایی پوشیدم و انتخابمو کردم، ولی جلوی همسر نپوشیده بودم که اونم نظرشو بگه.

هر کدوم یه مزایایی داشت یه معایبی. مثلا یکیشون که خیلی وسوسه کننده بود خریدنش، یه کاپشن 400 یورویی مارک NAPAPIJRI بود که تخفیف 75 درصد خورده بود و ما صد یورو خریده بودیم. ولی مشکلش این بود که قرمز بود و من رنگشو دوست نداشتم و دیگه اینکه یه لایه بود.

اینجا خیلی از کاپشن ها دولایه ان که هر وقت هوا کم سرد بود و بارونی نبود، فقط داخلیشو که گرمه بپوشی، هر وقت بارونی بود بارونیشو تنهایی بپوشی و هر وقت زمستون شد درست و حسابی، هر دوتاشو.

یکی دیگه یه کاپشن آبی روشن + آبی تیره بود که من از همه بیشتر پسندیدم. دو لایه بود، رنگشو هم دوست داشتم. مشکل این یکی اینه که مدلش کوتاهه و لایه ی داخلیش هم آبی تیره است و مثل لایه ی بیرونیش خوش رنگ نیست.

یکی دیگه یه کاپشن مشکی بود که لایه ی داخلیش سفید بود. این یکی بلند بود و لایه ی داخلیش به تنهای خیلی خیلی خیلی خوشکل بود. ولی باز مشکلش این بود که لایه ی بیرونیش خیلی تیره بود و یه کمی هم بزرگ بود. و اگه لایه ی بیرونی رو می خواستم تنها بپوشم دیگه اصلا نمی شد، بیش از حد بزرگ بود و تو تنم زار میزد.

کاپشن چهارمی که کلا از همون اول حذف شد چون سایزش M * بود.

خلاصه بعد از چندین بار امتحان کردن، من تصمیم گرفتم همون کاپشن آبی روشن + آبی تیره رو بردارم.

حالا همسر گیر داده که این کاپشن قرمزو هم نگه دار. هرچی میگم من رنگشو دوست ندارم، می گه حالا دو تا کاپشن داشته باش، هر از گاهی بپوش. آخرش هم قبول نکردم، چون اون کاپشن یه لایه است و بیش از حد گرمه. کاپشن قبلیم یه لایه بود و خیلی خیلی هم گرم بود. این قدر که به محض اینکه وارد قطار می شدم باید در می آوردم، موقع پیاده شدن باید می پوشیدم. خیلی اذیت می شدم باهاش. یعنی اگه سی ثانیه می خواستیم بریم داخل یه مغازه ای رو نگاه کنیم، من باید در می آوردم! واسه همین دیگه دوست ندارم کاپشن یه لایه بخرم.

خلاصه کلی با همسر بحث کردیم سر اینکه این یکی رو نگه داریم یا نه. همسر آخرش گفت همه رو پس بدیم، من یه کاپشن بلند دیگه برات پیدا می کنم. بهش می گم خب الان این کاپشن آبی روشن + آبی تیره مگه چشه؟ من با کوتاهیش مشکلی ندارم. سردم نمیشه. تو چه اصراری داری اینو نگه نداریم؟

میگه آخه این خوب تخفیف نخورده بود، احتمالا خیلی خوب نیست. بهش میگم چرا، اونم قیمتش 250 یورو اینا بود. میگه نه، صد و خورده ای بود. گفتم چک کن حالا. نگاه کرده می بینه قیمت اصلی کاپشن 270 یورو بوده، ما داریم صد و هفت تا اینا می خریم.

یهویی برگشته می گه نه، خییییلی هم خوبه، عالیه، اصلا حرف نداره. همینو نگه دار خنده.

--

حالا نتیجه این شد که همین کاپشن کوتاه آبی روشن + آبی تیره رو نگه دارم دیگه لبخند.

--

* نمی دونم قبلا گفتم یا نه، اینجا هر سایتی مشخص کرده چطوری می تونین سایزتونو پیدا کنین. مثلا سایت Jack Wolfskin یه شکل کشیده که دور کمرتونو به این صورت (تو شکل مشخص کرده) اندازه بگیرین. برای همه ی قسمت های بدن که لازمه مشخص کرده کجا رو اندازه بگیرین.

بعد یه جدول کشیده که اگه اندازه هاتو توی بازه ی فلان تا فلانه، سایزتون میشه فلان.

روش خیلی خوبیه و باعث میشه آدم واقعا چیزی که می خره اندازه اش باشه. حتی برای کفش هم مشخص میکنن کجا رو اندازه بگیرین تا سایزتونو بدونین.

ضمنا شرکتی ممکنه اندازه اش یه مقداری با بقیه متفاوت باشه. مثلا من که تو بعضی مارکها لباسام xs ه، تو بعضی از مارک ها باید s بردارم. ولی در کل اکثرا چیزی که سفارش می دیم (با توجه به اندازه گیری هایی که گفتن) از نظر اندازه مشکلی نداره.


[ ۱۳٩٤/٥/۱٧ ] [ ٩:٥٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز دو تا کیکو با کلی فلاکت رسوندیم سر کلاس. دیرتر از همیشه راه افتادم، دیرتر از همیشه هم رسیدم. وقتی رسیدم کلاس شروع شده بود. البته من تنها کسی نبودم که دیر می رفتم، اتوبوسا، بر خلاف همیشه، با هم تنظیم نبودن و یه جا باید حدود هشت دقیقه منتظر می شدیم که قطار بعدی بیاد. همراه من چهار یا پنج نفر دیگه از بچه های کلاس هم منتظر قطار بودن.

همه مون با هم رسیدیم جلوی کلاس، ولی من آخرین نفر رفتم تو، چون وایستاده بودم کیکا رو از توی کیسه ای که گذاشته بودم در بیارم.

وقتی رفتم تو معلم تعجب کرد، یهویی رفتم دو تا کیکو گذاشتم رو میز نیشخند. گفتم دیروز تولدم بوده. یهویی بلند شد اومد منو بغل کرد، تولدمو تبریک گفت و با بچه ها شعر تولدت مبارکو خوند لبخند.

گفتم الان کیکو تقسیم کنم یا بذارم واسه زنگ تفریح؟ گفت نه، الان تقسیم کن. اشکالی نداره. تقریبا یه نیم ساعتی از کلاس به کیک خوردن و حرف های مربوط به تولد گذشت. البته اشکالی نداشت، چون همه یه جورایی بدون فک کردن مجبور شده بودن حرف بزنن راجع به موضوعی که راجع بهش آمادگی نداشتن، برا همه مون مفید بود چشمک.

در حال کیک خوردن معلممون میگه، خب الان به اون سوالی که مطمئنا همه می پرسن جواب بده نیشخند. گفتم 28 سالم شده.

دیدگاه اون نسبت به من خیلی جالب بود. می گفت خیلی عالیه، 28 سالته و داری دکتراتو تموم می کنی، همه ی کاراتو انجام دادی و تو مرحله ی آخری! این در حالی که من همیشه وقتی به دیگران نگاه می کنم همینا رو راجع به آدما به خودم می گم!! و همیشه به نظر خودم، خودم عقبم!

دختر روس هم کلی از هممون عکس گرفت. امروز ایمیلمو بهش دادم، گفتم عکسا رو برای منم بفرست بی زحمت.

کلا بچه های کلاسمون خیلی صمیمی و مهربونن، باهاشون خوش می گذره لبخند.

--

زنگ دوم دیروز یه قسمتی از بحث مربوط به این بود که موقع انتخاب همسر چه ویژگی هایی براتون مهمه؟ یکی از چیزایی که تو کتاب اسم برده بود، مذهب (یا شایدم دین، نمی دونم کدوم ترجمه ی دقیق تریه برای religion) بود. این باعث شد کلا بحث عوض بشه به بحث مذهب و اینکه هر مذهبی چه اعتقادی داره!!

معلم کلاسو به دو قسمت تقسیم کرده بود، هر گروه هفت نفر و باید با هم صحبت می کردیم. تو هفت تای گروه ما، چهار تامون یه طرف میز نشستیم، سه نفر صندلی هاشونو بردن رو به روی ما نشستن (اینم بگم که کلا تو کلاسامون همیشه دور تا دور کلاس می شینیم که همه همدیگه رو ببینن) که راحت تر بحث کنیم.

یکی از این هفت تا یه سیاه پوسته که مال جمهوری دومینیکنه و زبون مادریش اسپانیاییه. سی و هفت سالشه و همسرش بیست و هفت سالشه. دو تا بچه داره و چهار ساله ازدواج کرده.

کلا یه شخصیتی داره که من زیاد نمی پسندم، حرف هیچ کسو قبول نداره. هرچی معلم میگه یا ما بهش می گیم، این باز حرف خودشو می زنه (حالا چند خط پایین تر نمونه هاشو تعریف می کنم براتون!)

دینش از اون دینای سفت و سخت بود، می گفت وقتی ازدواج می کنیم کلا طلاق نداریم تو دینمون! باید تا آخر عمر با طرف زندگی کنیم. هیچ گونه طلاقی تو دینمون تعریف نشده. وقتی ازدواج می کنیم جلوی خدا داریم قول می دیم که تا آخر عمر با این شخص زندگی کنیم، باید به این قولمون پایبند بمونیم!

هر روز هم برای تمام کاراشون مثل خوابیدن و غذا خوردن و یه سری کار دیگه دعا می کنن.

ولی از اون طرف می گفت شیش ساله با همسرم زندگی می کنم، چهار ساله که ازدواج کردیم. البته جالبش این بود که می گفت تو اون دو سال اجازه ی داشتن روابط جنسی رو ندارن. فقط با هم زندگی می کنن.

تمام بچه های گروه به جز من مسیحی بودن. البته از فرقه های مختلف. از دختر روس پرسیدن مذهبشو، گفت مسیحیه و شاخه شو گفت، یه اسم عجیب و غریبی بود ولی خودش نمی دونست کاتولیکه یا ارتدوکس! می گفت وقتی میریم کلیسا باید شال سرمون کنیم.

--

این پسر دومینیکنی تلفظاش اصلا خوب نیست. جالبه با اینکه اسپانیایی هم تو کلاس داریم، اونا مشکلی با تلفظا ندارن ولی این یکی خیلی جاها اشتباه تلفظ می کنه. درست نمی تونه بین m و n تمایز بذاره و این تو زبون آلمانی خیلی مهمه، چون بعضی جاها برای ساختار مفعولی (او را) باید den تلفظ بشه و برای ساختار حرف اضافه ای (به او) dem تلفظ بشه. همیشه سر این چیزا معلم باید هی براش تکرار کنه تا بالاخره درستشو بگه.

بقیه فقط لهجه هاشون کج و کوله است، ولی چون اشتباهاشون برای آلمانی ها تفاوت معنایی ایجاد نمی کنه، معلم گیر نمی ده. فقط برای این پسره و یه دختر چینی خیلی وقت میذاره تا هی تلفظای درستو بگه.

آخر کلاس، همین پسره به دختر ایتالیایی می گفت تو با لهجه ی ایتالیایی صحبت می کنی آلمانیتو.

ایتالیایی ها r هاشونو که حتما شنیدین دیگه، خیلی غلیظ تلفظ می کنن. ولی r آلمانی (آلمانی معیار البته) دقیقا غ عربیه (تو جدول آواشناسی اینا یه آوا هستن).

اما تو آلمانی چون r ای مثل ایتالیایی ندارن، تلفظ کردن به هر دو حالت براشون درسته، چون تفاوت معنایی ایجاد نمی کنه. حتی تمام ترکای اینجا هم r آلمانی رو درست مثل r ترکی خودشون میگن که شبیه همون r ایتالیاییه (البته یه درجه نرم تر چشمک). واسه همین این موضوع کاملا جا افتاده است و هیچ ایرادی نداره گفتن r به هر کدوم از حالت ها.

این پسره گیر داده بود که تو می گی warum (با r ایتالیایی)، ولی باید با r آلمانی بگی! هرچی هم بهش می گفتیم هر دو تا یکین اینا. قبول نمی کرد، می گفت نه تلفظش فرق داره. هرچی هم من بهش می گفتم ببین تو زبون شما شاید این دو تا r تفاوت معنایی ایجاد می کنن، ولی تو آلمانی هر دوش قابل قبوله. می گفت نه، آخه چطور ممکنه؟ اینا دو تا تلفظ متفاوتن!خنثی.

یعنی اگه من اون همه رو برای دیوار توضیح داده بودم قبول کرده بود!!

خلاصه، بعدش همه گفتن خب ما هممون لهجه داریم. مثلا خود تو، تو هم با لهجه ی اسپانیایی صحبت می کنی. میگه واقعا؟ من لهجه دارم؟خنثی اینو که گفت کل گروه منفجر شد از خنده خنده.

--

حالا این وسط اینم فهمیدم که معلممون هم آلمانی نیست. گفت من خودمم لهجه دارم. ازش پرسیدم کجاییه؟ گفت من یونانی ام، از سال 1978 تو آلمان زندگی کردم.

--

همین آقای فوق الذکر (چشمک)، یه هفته بود دهن ما رو صاف کرده بود که ما یه نوشیدنی داریم که خیلی خوشمزه است و از این حرفا. اسمشم هی به اسپانیایی می گفت! گاهی وقتا حتی جمله هایی که معلم میگه رو هم به اسپانیایی میگه، میگه به اسپانیایی میشه این، من نمی دونم به چه درد کلاس می خوره که اینا رو میگه خنثی.

خلاصه، انقد هی از این نوشیدنی تعریف کرد که معلم گفت خب یه بار درست کن، وردار بیار نیشخند. البته گفت که پولشو تقسیم می کنیم و میدیم بهت.

امروز برامون درست کرده بود و آورده بود. مخلوطی از آناناس و شیره ی نارگیل و خامه و شکر و یه سری چیز دیگه بود به گفته ی خودش.

نوشیدنی رو توی یه بطری 2.5 لیتری آورده بود. الکلم جدا آورده بود که هر کس نخواست با الکل بخوره اول براش بریزه، بعد برای بقیه الکل قاطی کنه.

شکر هم نمی دونم به چه علتی از اول نریخته بود و با خودش آورده بود که اونجا شکر بریزه.

معلم رفت برامون لیوان یه بار مصرف گرفت (لیوانا 50 سنت قیمتشه، ولی با قول اینکه دو لیوان هم برای همکاراش ببره، لیوانا رو مجانی گرفته بود چشمک. البته شوخی کردما، فک نکنین رشوه داده بیچاره! کلا برای موردای این طوری که معلم لیوان می خواد و یه بار پیش میاد، لیوان مجانی میدن).

خلاصه، معلم رفتلیوان گرفت آورد. بعد پسره از کیفش شکرو در آورد، دیدیم به جای شکر آرد آورده با خودش خنده. دوباره معلم رفت از بالا شکر بگیره. البته شکر که نداشتن، قند گرفت، آورد.

یه هفت هشت تا قند انداخت تو شیشه و به هم زد و بعد برای اونایی که بدون الکل می خواستن ریخت. پنج نفر بدون الکل خوردن. از بین اینا من و هندیه کلا الکل نمی خوردیم، چینیه به خاطر اینکه بچه ی کوچیک سه ماهه داره و شیر میده الکل نمی خورد. روسه گفت من سر صبح الکل نمی خورم. اون یکی هم گفت الان دوست ندارم با الکل بخورم.

اول برای ما ریخت، بعد برای بقیه الکل قاطی کرد. اولش گفت یه کم الکله، چیز زیادی نیست ها. ولی این پنج نفر گفتن کلا الکل نمی خورن، حتی اگه کم باشه.

شیشه ی الکلی که آورده بود شاید حدود هشت نه سانتی الکل داشت. اول یه طوری گفت یه کم که انگاری می خواد یه کمی از اون الکلو بریزه، ولی بعد تمام الکلو خالی کرد تو باقی مونده ی نوشیدنی نیشخند. همه خندیدن، گفتن این یه کم بود؟!!

من که نوشیدنیشو دوست نداشتم، ولی خب بد هم نبود، به نظرم فقط برای یه بار امتحان کردن خوب بود، ولی خودش که خیلی با به به و چه چه می خورد. به هر حال هر جا آدماش یه ذائقه ای دارن دیگه. بقیه هم کم و بیش تعریف کردن و تشکر کردن، اما هیچ کس اون طوری نبود که خیلی ذوق زده بشه.

--

زنگ دوم امروز راجع به جمعیت کشورا یه کمی بحث شد. همین آقای فوق الذکر (!!) قبول نمی کرد که به هزار میلیون میگیم میلیارد!! معلم جمعیت چینو نوشته، هی می خونه یک میلیارد و فلان، این میگه خب دیگه، هزار میلیون و فلان!!! هی معلم میگه بابا ما میگیم یه میلیارد و خورده ای، نمی گیم هزار میلیون!! هی پسره بحث می کنه! آخرشم قبول نکرد خنثی.

--

تو زنگ تفریح داشتم با دختر روس صحبت می کردم. تا حالا هیچ وقت با یه روس صحبت نکرده بودم. اعتقادات جالبی داشت. می گفت ما تو روسیه الان خیلی تحریم داریم و این خیلی خوبه. باعث میشه خودمون همه چی رو درست کنیم و الان مستقلیم و از این حرفا. می گفت همیشه مامانم اینا میگن قبلا که شوروی بود خیلی خوب بود، الان که تیکه تیکه شده همه چی بدتر شده.

می گفت خیلی بده که ما تو کشورمون خارجی داریم، خارجی ها همه اش به آدم متلک می اندازن تو خیابون، من اصلا دوست ندارم تنهایی برم بیرون، همیشه با دوست پسرم میرم، اگه تنها برم خیلی اذیت میشم. این خارجی ها تو کشور خودشون یه عالمه زن داشتن (منظورش همسر نبودا، زن به معنی یه جنسیت) ولی اومدن تو روسیه ماها رو می خوان!

بهش گفتم خب مگه پلیس ندارین؟ گفت چرا، ولی به پلیسا رشوه میدن، پلیسا هم بهشون گیر نمیدن.

البته می گفت مسکو این طوریه و سن پترزبورگ بهتره، چون خارجی کمتر داره.

خلاصه که در اولین برخورد با یه روس که خیلی حس خوبی نسبت به روس ها پیدا نکردم. امیدوارم بعدا با روس های دیگه ای آشنا بشم که دیدمو عوض کنن لبخند. البته الانم قصد ندارم این عقیده ها رو تعمیم بدم به همه ی روس ها، ولی خب دوست دارم هرچه زودتر مطمئن بشم که همه این طوری فکر نمی کنن لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٥/۱٧ ] [ ٦:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پست مال دیروزه ولی انقد خسته بودم دیشب که دیشب نتونستم تمومش کنم:

این پست طولانیه. قبل از خوندن مطمئن بشین آمادگیشو دارین نیشخند.

--

قسمت اول امروز مربوط به اون اتفاقاتیه که امروز افتاد. قسمت دوم مربوط به بازه ی طولانی تریه.

امروز صبح هم مثل هر روز رفتم کلاس. قبل از اینکه معلم بیاد داشتیم با بچه ها صحبت می کردیم. من و یه دختر روس با همدیگه، یه دختر دیگه (که یه هفته مریض بود و نیومد) با یه نفر دیگه. یه جوری بود که انگاری داشتیم ضربدری حرف می زدیم!! هیچ کی نمی فهمید طرف مقابلش چیه میگه! صداها قاطی پاطی شده بود.

آخرش دختر مو آبی (از این به بعد با این اسم تو وبلاگ ازشم اسم می برم، همون دختری که مریض بودمو میگم) رفت نشست بغل اون یکی که داشت باهاش حرف می زد. منم رفتم نزدیک تر به دختر روس نشستم. اتفاقا خیلی هم خوب شد. این دختره خیلی اهل حرف زدنه، کلا برام مفیده برم کنارش بشینم چشمک.

هنوز داشتیم حرف می زدیم که بچه ها کم کم اومدن. یه دختر ایتالیایی دیگه، که اونم خیلی خوب حرف می زنه، اومد نشست کنار روسه. من عمدا درست بغل روسه ننشستم، چون تقریبا میشه گفت جای ثابت اون دختر ایتالیاییه. منم نمی خواستم جاشو بگیرم.

معلم هنوز تازه اومده بود که این دختر ایتالیایی که الان شده بود کنار من، ازم پرسید چند سالته؟ گفتم اتفاقا دقیقا امروز تولدمه. 28 سالمه (نمی خواد حساب کنین، متولد 14 مرداد 66 ام!).

بهم گفت تولدت مبارک و بعد دیگه درس شروع شد، نمی شد بیشتر صحبت کنیم. تو زنگ تفریح، تو حیاط وایستاده بودم. دورتر از اینا بودم، اینا (این ایتالیاییه و روسه) داشتن با هم صحبت می کردن، به من اشاره کرد گفت بیا اینجا، بیا پیش ما. رفتم پیششون و یه کمی با هم صحبت کردیم. اون یکی دختره هم بهم تبریک گفت و شعر آلمانی تولدت مبارکو هم برام خوندن لبخند.

از قبلش تو ذهنم بود که روز تولدم یه کیکی، شکلاتی، شیرینی ای، یه چیزی ببرم و بگم من تولدمه. ولی وقتی سر کلاس اون دختره ازم پرسید چند سالته، انگاری شوک بهم وارد شد، کلا یادم رفته بود!

یعنی نه اینکه تولدم یادم رفته باشه ها، اصلا یادم رفته بود که میشد یه تدارک مختصری هم برای کلاسم ببینم.

برنامه ی خاصی هم که نداشتیم با همسر. کادوی تولدمو که پیش پیش سفارش داده بودم دیگه چشمک (ما اصولا از این قرتی بازی های کادو کردن کادو نداریم نیشخند). اصلا خودمم نمی دونستم آیا قراره امروز کار خاصی بکنیم یا نه.

ولی در نهایت عصری قرار شد بریم بیرون با هم یه چیزی بخوریم. اول قصد داشتم کیک بخورم، ولی بعد تبدیل شد به بستنی. آخه امروز هوا خیلی گرم بود. رفتیم تو یه بستنی فروشی نشستیم و یه بستنی با همسر خوردیم. انقدرررر بستنیه زیاد بود که من هرچی تلاش کردم نتونستم تا آخرش بخورم. آخرشو دادم به همسر خورد. از اولش هم همسر گفت تو نمی تونی این همه بستنی رو بخوری، ولی خب من تلاشمو کردم نیشخند.

بعد از اینکه بستنی رو خوردیم، رفتیم یه سوپرمارکت دو تا کیک آماده خریدیم. باید فردا صبح یه کمی زودتر بیدار بشم، کیکا رو بذارم تو ماکروفر یه بیست دقیقه ای که آماده بشن. اما اینکه چطوری می خوام دو تا کیکو تا سر کلاس ببرم خدا می دونه!!

اینم از تولد 28 سالگیم لبخند.

--

و اما آنچه گذشت زندگیم:

سال 66 به دنیا اومدم. انتظار که ندارین از این سال براتون خاطره ای تعریف کنم؟!!

از کودکیم هیچ عکسی ندارم. کوچیک ترین عکسم مال شاید شیش سالگیم باشه که روی دفترچه ی بیمه ام زدن. جالبه که برادر کوچیک تر که از من سه سال بزرگتره چندین عکس از چند ماهگیش و حتی تولد یه سالگیش داره! ولی نمی دونم موقع من چه بلایی سر تنها دوربین موجود اومده!!

واضح ترین خاطراتی که از شاید چهار پنج سالگیم دارم، خودمم با دست های به شیشه چسبونده که داره برفی که می باره رو تماشا می کنه. بابام همیشه در مورد مریض شدن ما خیلی نگران بود، واسه همین ما خیلی محتاطانه برف بازی می کردیم. اکثرا وقتی من کوچیک بودم مامان منو تو خونه سرگرم می کرد، مثلا می گفت بیا روی شیشه ی بخار گرفته نقاشی بکش و خلاصه از این حرفا. برفو از پشت شیشه تماشا می کردم و لذتی که می بردم قشنگ الان یادمه لبخند.

چهار سالم که بود رفتم مهد کودک (که ما بهش می گفتیم کودکستان!). از معلمم همین قدر یادمه که چاق بود نیشخند!

سال بعد تو مدرسه ی مامانم یه کلاسو تبدیل به کودکستان کردن برای بچه های معلما. اسم معلمم به گفته ی خودم تو خونه پروین جون بود نیشخند. حالا جونش از کجا می اومد؟ از اونجا که یه بار منو -ظاهرا تو همون روزای اول- بغل کرده بود از آبخوری مدرسه (که سایزش مناسب بچه های مدرسه بود، نه بچه های کودکستان) آب بخورم! به همین سادگی من این خانومو به سمت "جون" منصوب کرده بودم نیشخند.

سال بعدش شدم پیش دبستانی با معلمی با فامیلی دخشی و به گفته ی خودم تو خونه دغشی! هرچی تو خونه مامانم می گفت معلمتون حتما فامیلیش بخشیه، من می گفتم نه دغشیه. البته مشخص بود که غ همون خ ه! بحث سر د و ب ش بود! قشنگ یادمه که یه روز مامانم گفت امروز باهات میام ببینم فامیلی معلمتون چیه که وقتی اومد روشن شد که فامیلی معلم همون دخشی و به زبون من دغشیه چشمک!!

سال بعد دبستانی شدم. برخلاف خیلی از بچه ها که اون زمان گریه می کردن و نمی موندن تو کلاس، من انقد ذوق مدرسه رفتن داشتم که نگو! آخه من تنها بی سواد خونه مون بودم اون موقع، می رفتم که سواددار شدم منم نیشخند.

پنج سال دبستانو خیلی با خوشی گذروندم. تقریبا هرچی خاطره ازش دارم خوبه لبخند.

دوران راهنماییمو همه دوست داشتم. علی رغم اینکه یه کمی گاهی سخت می شد یه جاهاییش، ولی در کل خوب بود. مخصوصا دوم راهنماییم که همیشه ازش به عنوان یکی از بهترین سال های عمرم یاد می کنم لبخند.

سال اول دبیرستانمو اون زمان که توش بودم خیلی دوست داشتم، ولی الان اصلا دوسش ندارم. البته خودشو دوست دارم ها، اما یه سری از کارایی که کردمو دوست ندارم. دوستی هایی رو شروع کردم که خوشحالم که عمرشون خیلی کم بود. خوشحالم که خیلی زود متوجه شدم که با یه سری ها اصلا آبم تو یه جوی نمی ره و بهتره راهمو جدا کنم.

بقیه ی دبیرستان و پیش دانشگاهیمو هم خیلی خوب گذروندم. دوستی های پایداری رو شروع کردم که هنوزم خوشحالم از شروع کردن و ادامه دادنشون لبخند.

بعدترش مثل همه ی آدمای دیگه رفتم دانشگاه. سال سوم دانشگاهم بهترین سال دانشگاهم بود تو کل دوران تحصیل دانشگاهیم. هم اتاقی های خیلی خیلی خوبی داشتم. با هم غذا درست می کردیم، با هم عین چند تا خواهر زندگی می کردیم. مشکلامونو با هم حل می کردیم. مهمون دعوت می کردیم و با هم می گفتیم و می خندیدیم.

یادمه هم اتاقی هام خیلی فیلمی بودن. زیاد فیلم می دیدن، بر خلاف من. اما من تنها کسی بودم تو اتاق که لپ تاپ داشتم. بهشون گفته بودم رمز لپ تاپ اینه، هر وقت دلتون خواست فیلم بذارین ببینین. من مشکلی ندارم. چه من بودم، چه نبودم.

علی رغم اینکه چیز خاصی تو لپ تاپم نداشتم، از چشام بیشتر بهشون اطمینان داشتم که سر هیچ درایو دیگه ای نمی رن و واقعا فقط کاری که دارن رو انجام میدن.

یادمه یه بار ظهر نشسته بودن فیلم ببینن. وسطش یه چیزی رو زده بودن، لپ تاپ هنگ کرده بود. در حدی که اصلا ماوس هم تکون نمی خورد.

منم خواب بودم. طفلکی ها کلی ترسیده بودن، فک کرده بودن چی شده. چند بار هم دکمه ی خاموش کردن لپ تاپو زده بودن، ولی خاموش نشده بود.

یکیشون اومد منو با ترس و لرز بیدار کرد، گفت دختر معمولی! دختر معمولی! فک کنم ما لپ تاپتو خراب کردیم، دیگه اصلا کار نمی کنه. تو همون حالت خواب و بیداری گفتم بیارش ببینم. آورد، یه نگاه کردم دیدم خب ماوس که تکون نمی خوره، اصولا آدم چاره ای نداره جز فشار دادن دکمه ی خاموش کردن دیگه! دستمو یه پنج شیش ثانیه ای نگه داشتم تا خاموش شد. بعد گفتم دوباره روشنش کن. روشنش کرد، مسلما مثل اولش شد لبخند.

طفلکی کلی تشکر کرد، تازه معذرت خواهی هم کرد که بیدارم کرده، بعد لپ تاپو خاموش کرد رفت. تا یه مدت می ترسیدن من که نیستم فیلم نگاه کنن خنده. فک می کردن ممکنه خراب شه یه وقت!!

سال چهارم دانشگاهم، کلا اتاقم دور از بچه های هم رشته ایم بود خدا رو شکر. کلا حس خوبی از بودن باهاشون نداشتم. یه سری هاشون سوژه شون حرف زدن راجع به دیگران بود!

سال اول ارشد بودم که ازدواج کردم و فصل جدیدی از زندگیم ورق خورد لبخند.

از اون بعد کلا زندگیم دگرگون شد. نوع دغدغه هام مسلما تغییر کرد، منم تغییر کردم. هر سالش اندازه ی چندین سال بزرگ شدم.

تو دوران ارشدم هفته ای یه روز می رفتم تهران سک سک می کردم، کلاسامو می رفتم، برمی گشتم.

درست بعد از تموم شدن ارشدم، اومدیم آلمان. باز دوباره همسر یه شهر بود، من یه شهر دیگه. هر دو هفته یه بار، یه آخر هفته یا من می رفتم پیش همسر یا اون می اومد. البته آخر ترم ها مسلما بیشتر بود و گاهی یه ماه من پیش همسر بودم یا برعکس.

هم مدتی که تو ایران بودیم، هم مدتی که اینجا بودیم فراز و نشیب های زیادی داشت زندگیمون. فقط مدلش فرق داشت.

تو مدتی که تو آلمان زندگی کردیم، چیزای زیادی رو یاد گرفتم، چیزایی که اگه ایران بودم هرگز یاد نمی گرفتم، مهم ترینش تنها زندگی کردن، تنها تصمیم گرفتن، و از همه ی اینا مهم تر قبول کردن سختی ها و نتایج کاریه که قبول کردی تنهایی انجام بدی لبخند. (البته اینجا منظورم از تنهایی شخص خودم نیست، من و همسر با همو دارم میگم).

کلا سال هایی که تو آلمان زندگی کردم از بهترین سال های عمرم بوده و هست. امیدوارم بتونم هر روز بهتر از دیروز ازشون استفاده کنم لبخند.


[ ۱۳٩٤/٥/۱٥ ] [ ٩:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز قرار بود با استادم اسکایپی صحبت کنم. از اونجایی که همیشه حضوری همو صبح می دیدیم، اصولا باید اسکایپمون هم صبح می بود. ولی من چون نمی تونستم صبح خونه باشم، دیروز به استادم ایمیل زدم، گفتم میشه بذاریم قرارمونو عصر؟ گفت تا فردا صبح بهت خبر میدم.

صبحم من دیدم ایمیل نزده، دیگه رفتم کلاس. گفتم نهایتش ایمیل می زنه میگه یه ساعت دیگه بیا اسکایپ، اون وقت راه می افتم میام خونه دیگه!

تا وقتی من سر کلاس بودم، همچنان هی چک می کردم، ایمیلمو جواب نداده بود. وقتی جواب داد دیگه رسیده بودیم خونه.

گفته بود ساعت 3 یا 4 می تونه. منم گفتم همون ساعت 3 خوبه.

دیگه ساعت سه آخرین قرارمونو تو این ماه برگزار کردیم و رفت تاااا سپتامبر.

استادم بسیار بسیار آدم مهربونیه، ولی من نمی دونم چرا تا چهار تا ایراد ازم می گیره این قدر ازش می ترسم! همه اش احساس می کنم می خواد دعوام کنه!

آخه یکی از کامنت هایی که دفعه ی قبل واسه فصل دوم گذاشتم بود، این بود که این جا یه کار خطرناک کردی. یه چیزی رو (یه تعریف بود) دقیقا کپی کردی از فلان کتاب، ولی ارجاع ندادی. بودن کسایی که تز دکتراشون کان لم یکن تلقی شده به خاطر این کارا. الان که تزها همه شون آنلاین در دسترس هستن (و یه جورایی به راحتی زیر ذره بین قرار می گیرن) باید حواستو جمع کنی که از این اشتباها نکنی.

بعدش هم انقددددددر کامنت گذاشته بود که خدا می دونه. انقد که وقتی صفحه ی پی دی افشو می خوام بالا پایین کنم، دیر حرکت می کنه، از بس سنگین شده! صفحه های بدون کامنت راحت بالا و پایین میشه، ولی صفحه های کامنت دارش به وضوح یواش تر حرکت می کنه، انقد که آدم احساس می کنه هی صفحه می پره.

خلاصه، امروز ازش معذرت خواهی کردم و گفتم من دوباره سعی می کنم همه ی این ایرادا رو برطرف کنم و دوباره برات بفرستم. ولی تقریبا دو هفته دیگه می فرستم برات.

گفت اشکال نداره، اتفاقا خوبه. منم عملم یه هفته دیگه است (قبلا گفته بود یه عمل داره و بعدش هم باید یه هفته خونه باشه). تا مرخص بشم، میشه همون دو هفته دیگه. بعدش کم کم می تونم کارمو شروع کنم. می تونم بخونم تزتو.

--

آخرین جلسه ای که تو دانشگاه دومم داشتم، بعد از کلاس، دانشجوی ایرانیم اومد گفت شما این مقاله هایی که به ما میدینو همه شونو می خونین؟ گفتم آره، ولی به بعضی هاش تسط ندارم، فقط می دونم در مورد چیه و کلیت روش کارشون چیه. گفت آخه بعضی هاش خیلی تخصصی ان، بعضی هاش خیلی به درد ما می خورن. من بعضی هاشونو اصلا نمی دونم کجا آدم می تونه بعدا استفاده کنه. اینا به هم ربطی دارن؟

گفتم نه لزوما همه ی مقاله های یه درس به هم ربط ندارن. آخه شما دانشجوی ارشدین و استاد (خودمو نمی گم، منظورم استاد خودم بود!) ازتون انتظار داره چیزای مختلفی رو یاد بگیرین. واسه همین من سعی می کنم بیشتر از یه موضوعو پوشش بدم.

خلاصه بهش گفتم سعی می کنم برای ترم بعد مقاله هایی رو انتخاب کنم که بیش از حد تخصصی نباشن.

حالا این موضوعو به استادم گفتم (البته نگفتم که اون دانشجو ایرانی بوده ها). میگه خب من اگه باشم به طرف می گم خب تو یه مقاله ای رو برای ارائه انتخاب کن که دوست داری خنثی. از اونایی که خوشت میاد انتخاب نکن خنده.

خیلی هم خوب و قشنگ، استاد مشکلمو حل کرد نیشخند.

--

امروز همسر بیرون کار داشت، قرار شد من برم خرید. آخه سه روزه صبحا هیچی نداریم بخوریم! اوایل صبحونه می خوردیم، بعد کم کم شد شیر و خرما، بعدا خرماش تموم شد، شد شیر. الان سه روزه شیره هم تموم شده و ما صبحا گشنه میریم بیرون نیشخند!! هر دومونم انقد سرمون شلوغه که وقت نمی کنیم بریم خرید، هی میگیم فردا میریم، فردا میریم.

دیگه من که امروز قرارمو با استادم گذاشتم، عصری گفتم برم خرید.

همسر زودتر از من رفت. منم بعدش هلک و هلک با چرخ خرید (نمی دونم تو فارسی چی بهش می گین، سرچ کنین Einkaufstrolley  لطفا نیشخند ) رفتم تا جلوی سوپرمارکت (تقریبا یه ربعی راهه از خونه مون). کیفمو نگاه کردم که از توش کیف پولمو بردارم و از توی کیف پولم یه سکه بردارم بندازم تو چرخ خرید (این دفعه سرچ کنین Einkaufswagen نیشخند)، چرخو آزاد کنم، برم تو، که دیدم بعله! کیف پولمو جا گذاشتم.

تو خونه از روی میز پول برداشتم، گذاشتم تو کیفم، بعد کیفمو جا گذاشتم رو لباسشویی!

دوباره هلک و هلک با چرخ خرید خالی برگشتم، اومدم کیفمو برداشتم رفتم. جلوی در خونه، گفتم چه کاریه من کیفمو انداختم رو دوشم، اینم با خودم می کشم، لااقل کیفمو بذارم تو همین چرخ خرید دیگه. درشو باز کردم، دیدم یه بسته ماکارونی تک و تنها نشسته اون تو!

نمی دونم چرا این بیچاره از دفعه ی قبل جا مونده این تو! دوباره برگشتم، بردم ماکارونی رو پیاده کردم تو خونه. خوب شد جا نموند دوباره، یه وقت می بینی بعدا دردسر میشه. آخه تو بعضی فروشگاها وقتی با خودت چرخ خرید می بری تو، بعد که می خوای حساب کنی، باید تمام وسایلی که خریدی رو بذاری رو چرخ نقاله دیگه. اونجا می گن چرخ خریدتو درشو باز کن، که ببینیم همه چی رو گذاشتی روی نقاله.

حالا فک کن مثلا با اون ماکارونی می رفتم و طرف می گفت باز کن! بعد بیا و ثابت کن این از دفعه ی قبل اینجا مونده.

خلاصه، دوباره برگشتم، رفتم خریدامو کردم و برگشتم خونه.

--

کاپشنایی که سفارش داده بودم اومدن، ولی ما خونه نبودیم، فردا بعد از ظهر می تونیم بریم از پست بگیریم. امیدوارم یکی از همینا رو بپسندم دیگه! من واقعا حوصله ی گشتن ندارم. اینجا هم متاسفانه آدم باید سعی کنه همه چیو اینترنتی بخره. چیزایی که تو فروشگاها هست تو بیشتر موارد گرون تر از اینترنته. اختلافا هم اکثر اوقات خیلی فاحشه. مثلا چیزی که تو اینترنت تخفیف خورده و می تونی 100 یورو بخری، وقتی میری تو مغازه، می بینی بالای 200 یوروئه!


[ ۱۳٩٤/٥/۱٤ ] [ ٧:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تصمیم گرفتم از این به بعد تو کلاس، بغل این آلبانیاییه نشینم. سر بحث هایی که می کردیم، یکی ازش سوال پرسید آخرین باری که بیمارستان بودی کی بوده؟ میگه شب سال نو که انقد خورده بودم که حالم بد شده بود، برده بودنم بیمارستان خنثی.

تازه رشته اش هم پزشکیه!

--

من نمی دونم چرا خیلی ها این قدر اینجا به سیگار علاقه دارن. هوای به این گرمی، چله ی تابستون سیگار می کشن! امروز با یکی از بچه های کلاسمون صحبت می کردم. همین طور که صحبت می کرد داشت سیگار می کشید. می گفت امروز خیلی خسته ام، هر روز هفته (حتی آخر هفته ها) تو یه بستنی فروشی کار می کنه (هم خودش، هم همسرش). اینجا خیلی ها کار می کنن موقع تحصیلشون. اینا هم فعلا اومدن آلمان که برن کلاس آلمانی. در حین تحصیلشون دارن کار هم می کنن. میگه آخر هفته ها شیش ساعت تو روز کار می کنیم، تو طول هفته، روزی چهار ساعت.

اون وقت من سوالی که برام پیش اومده بود این بود که این بنده های خدا که این همه کار می کنن تا پول دربیارن، چطور دلشون میاد یه عالمه هر ماه پول سیگار بدن؟ سوال سیگار تو آلمان واقعا گرونه. مثلا بسته ای پنج یورو دیگه حداقلشه. واقعا حیف پول نیست که دود می کنن میره هوا؟

--

برگشتنی از سر کلاس، رفتیم یه سر به Jack wolfskin زدیم که بلکه یه کاپشن برای من پیدا بشه. فعلا که هنوز کاپشن محترم تشریف نیاوردن، ابراز وجود کنن که ما بپسندیمشون!

تا فصل تابستون و گرماست و بقیه جیک جیک مستونشونه، ما باید به فکر زمستونمون باشیم چشمک. آخه هرچی به فصل سرما نزدیک تر بشیم، لباسای زمستونی گرون تر میشن. الان چون کسی نمی خره، همه چی رو تخفیف زدن. ولی ماشاءالله انقد گرونن که باید سه چهار بار تخفیف 50 درصد بزنن که ما بخریمشون نیشخند.

البته کاپشن ارزون هم بودها، ولی نمی دونم چرا من رو هرچی دست میذارم خیلی گرونه. واقعا من چرا انقد سلیقه ی گرونی دارم آخه؟سوال

فعلا دو تا کاپشنو اینترنتی سفارش دادیم، بیان، بپوشمشون، اگه پسندیدم، یکیشونو نگه دارم و اون یکی رو پس بدم.

اگر هم نپسندیدم که باید دوباره شروع کنیم به گشتن!

دیروز یه کاپشن دیگه هم دیدم که قیمتش مناسب تر بود، واقعا نمی دونم چرا دیشب اونو سفارش ندادیم. امروز تموم شده بود متاسفانه. امیدوارم اونی که خریدتش ازش خوشش نیاد، پسش بده، من بخرمش نیشخندخنده.

--

اوستا از دهم آگوست تا آخر آگوست نیست. فردا یا پس فردا باهاش یه قرار اسکایپی دارم و فعلا تا یه ماه دیگه قراری نداریم.

--

باید نمره ی بچه ها رو زودتر رد کنم بره. تازه باید یه توضیح کوتاه هم در وصف کلاس ترم بعدم بنویسم! اینجا اسم درس ها رو که آنلاین میذارن، یه توضیح کوتاه هم استاد اون درس میده بغل درسش بذارن که بچه ها بدونن تو این درس قراره چیا رو بخونن.

--

نمی دونم چرا انقد کارای مختلف سرم ریخته. اکثرشون هم کارای طولانی مدتن! مثل نوشتن تز و همین کلاس زبون آلمانی.

 

[ ۱۳٩٤/٥/۱۳ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز دوباره جلسه ی قرآن خونیمونو داشتیم. اون قدر نکته ی خاصی نداشت که بخوام بنویسم (بعضی چیزا بحث کردن راجع بهش قشنگه، ولی موقع نوشتن، آدم نمی تونه جمع بندی بکنه و بنویسه)، فقط یه نکته شو که برای خودم جدید بود می نویسم براتون:

آیه ی 144 سوره ی بقره ( ... فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا ) میگه تو رو به قبله ای که بهش خوشنود بشی برگردوندیم.

علتش اینه که علی رغم اینکه قبله ی مسلمونا همیشه از ابتدای کار (تا قبل از عوض شدن قبله) بیت المقدس بوده، از اونجایی که همیشه اجداد پیامبر و حضرت ابراهیم و غیره از مکه به عنوان قبله استفاده می کردن، پیامبر به کعبه تمایل داشته. اما خب چون خدا قبله ی مسلمونا رو برای نماز خوندن بیت المقدس انتخاب می کنه، پیامبر هم چون و چرایی توش نمیاره.

و اینجا خدا این موضوعو به پیامبر یادآوری می کنه یعنی ما می دونیم که تو قلبا به سمت کعبه تمایل داشتی و تو رو به سمت قبله ای برگردوندیم که بهش راضی و خوشنود بودی.

--

خب حالا بریم سراغ مهمونیمون به عنوان مهمونی و حاشیه هاش چشمک.

قبل از اینکه همه بیان و بحثو شروع کنیم، راجع به دو تا تابلو صحبت کردیم که روی دیوار خونه ی دوستامون بود. هر دو تا رو خانوم خونه کشیده بود. یکیش یه تصویر درخت با دو تا پرنده روش و یه سری چیزای دیگه. یکیش از اینا که سطل رنگو می پاشی، هیچ شکل خاصی هم توی نقاشی نیست!

خانومه می گفت این نقاشی رو (دومی رو) به خاطر همسرم کشیدم. خیلی از این مدل نقاشی ها خوشش میاد. سفارشی اینو کشیدم. تو تمام مدتی هم که می کشیدمش، هی می گفتم خب این چیه الان من دارم می کشم؟ همین طوری دارم رنگا رو می ریزم روی بوم!

خلاصه بحث سر این شد که چرا یه عده این مدل نقاشی هایی که مشخص نیست چه مفهومی رو می خواد برسونه رو دوست دارن؟ اصلا تفسیر این مدل نقاشی ها چیه؟ آیا واقعا نقاش چیزی رو می خواست برسونه؟ خب چرا یه جوری نمی کشه که آدم بفهمه هدف طرف چیه؟ این طوری هر کس یه برداشتی داره.

آقای خونه می گفت خب دقیقا خوبیش همینه. هر کس می تونه یه برداشتی از این نقاشی داشته باشه. اکثر مایی که اونجا بودیم، با نقاشی هایی موافق بودیم که خودش بخواد یه مفهومی رو برسونه. حالا اگه تا یه حدیش رو بذاره به عهده ی خودمون که برداشت کنیم هدف چیه اشکالی نداره. اما نه اینکه یه سری رنگ رو بپاشن روی بوم، بگن این نقاشیه!

حالا این وسط یکی از بچه ها یه مثال جالبی آورد از این نقاشی ها، میگه مثل اینه که ما بریم سینما، برفک نشون بدن، بگن این فیلمه! هر کی هر برداشتی می خواد بکنه خنده.

--

بعد از جلسه، رفتیم راند بعدی که سالاد ماکارونی بود! یادتونه یه زمانی قرار بود مهمونی هامون ساده باشه؟ الان به این وضع افتادیم! البته من اتمام حجت کردم، گفتم دفعه ی بعد نوبت مائه، اصلا هم بهتون شام نمی دیم. حالا شما هرچی می خواین هی درست کنین!

البته خانوم خونه گفت این به خاطر دفاع همسرشه (تخصصشو گرفت) که همون جا همسرش گفت البته من خودم نمی دونستم به خاطر اینه نیشخند. می گفت شما (رو به یه سری دیگه از بچه ها) باب کردین شام درست کردنو!

هنوز شامو کامل نخورده بودیم که میگه یه کمی جا تو معده هاتون نگه دارین. یه کمی کیک هم هست! یه کیک شکلاتی و یه کیک آلبالویی هم خریده بودن.

اونا رو هم میل کردیم و باز همچنان نشستیم سر حرف زدن! از ساعت شیش من اونجا بودم تاااااا 10 و نیم!! دیگه ده و نیم رفع زحمت کردیم! همسر چون کار داشت، نتونست بیاد. بچه ها هم کلی منو مواخذه کردن که همسر چرا نیومده. آخه دفعه ی پیش هم همسر نیومد. منم بهشون گفتم (هرگز یه ایرانی رو تهدید نکنین،) یه وقت دیدین همسر کلا انصراف دادها چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/٥/۱٢ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا که میرم کلاس، سرم از قبل شلوغ تره. واسه همین کمتر میام بنویسم.

اوضاع کلاسم رو به راهه خدا رو شکر. همه چی خوبه.

بعضی از بچه های کلاسمونو خیلی دوست دارم، بعضی هاشونو کمتر. ولی در کل کلاس خوبی داریم. معلممونم همچنان خوب و مهربونه لبخند.

--

امروز سر کلاس معلم یه برگه بهمون داد که روش چند تا موقعیت نوشته شده بود. گفته بود فرض کنین تو این موقعیت هایین، در موردشون (با یه ساختارهای گرامری خاصی) با هم صحبت کنین.

برای اینکه مشخص کنیم راجع به کدوم موضوع صحبت کنیم، باید تاس می انداختیم. هر دو نفر یه تاس داشتن.

یکی از موقعیت ها این بود که فرض کنین می خواین طرف موهاتونو کوتاه کنه!

هم گروهیم تاس انداخت، این موضوع اومد. صبر کردم اون سوال کنه، چون اون پسر بود. اونم گفت نوبت توئه سوال کنی. منم طبق ساختار باید با این جمله شروع می کردم که "میشه موهامو کوتاه کنی؟" جواب میده، نه، چون تو عربی خنثی! البته من متوجه منظورش شدم که منظورش این بود که چون تو روسری داری ولی خب جوابش خیلی جالب بود!

--

اون روز یکی از بچه های کلاس که روسه، با خودش روبل داشت، درآورد، نشون بچه ها داد. یکیش یه اسکانس بود که روش نوشته بود  100. بچه ها پرسیدن این چقدر میشه؟ گفت 1.5 یورو اینا. همه گفتن وااای صد تا روبل، میشه یه یورو؟

خدا رو شکر کردم کسی از من چیزی راجع به واحد پولمون نپرسید که بگم سی و سه چهار هزارتاش میشه یه یورو اوه.

--

همین پسری که بالا ذکر و خیرشو گفتم (همون که میگفت چون تو عربی!)، تمرینا رو جلو جلو حل کرده بود. طفلکی با ذوق و شوق به معلم گفت من اینا رو هم حل کردم. معلم زد تو ذوقش، گفت برا چی حل کردی؟ اون وقت وقتی بقیه حل می کنن، تو میخوای چیکار کنی؟ این همه تمرین تو قسمت های قبلی کتاب هست که تو نبودی (اونایی که مثل من و این پسره شروع کردن، از وسط کتاب شروع کردن). اونا رو انجام بده. نباید جلوتر از معلمت حل  کنی.

واقعا برام سوال شد، الان کار معلم درست بود یا نه؟ سوالاز طرفی حق داشت، راست می گفت، ولی خب از طرفی هم زد تو ذوق طرف دیگه. فک کنم اگه من جای این پسره بودم، شکست عشقی عمیقی می خوردم از این حرف معلم چشمکنیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/٥/۱٠ ] [ ٧:۳٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز معلممون سر کلاس می گفت برای تولد 21 سالگی دخترش، براش یه بلیت خریدن برای یه مسافرت به مدت یه هفته به آمریکا، تنهایی.

--

برام خیلی جالب بود ایده اش. به نظرم خیلی خوبه که آدم به بچه اش این همه حس استقلال بده. و حتی بهتر از اون نه تنها حسشو بهش بده، بلکه ازش توقع هم داشته باشه که انقد بتونه گلیم خودشو از آب بکشه که تو 21 سالگی تنهایی بره یه کشور دیگه، اونم کشوری که زبونش فرق داره لبخند.

--

من این متنو تو برچسب فرهنگ آلمانی میذارم، اما مطمئن نیستم این کار درست باشه، شما به بزرگواری خودتون ببخشید اگه این طوره. چون با دیدن رفتار یه نفر نمیشه به راحتی به همه تعمیم داد.

ولی از اونجایی که برداشت من از کل زندگیم تو اینجا و برخورد داشتن با آدمای اینجا اینه که اینا خیلی مستقل تر از ما بار میان، میذارمش تو همون برچسب فرهنگ آلمانی، چون حدس می زنم که این تفکر مختص معلم ما نباشه.

 

[ ۱۳٩٤/٥/٩ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بعد از اون همه روز تکراری، بالاخره امروز یه کمی متفاوت بود لبخند.

من امروز برای اولین بار به شکل جدی رفتم کلاس زبون آلمانی. جالبه که کلاس زبون آلمانی من دقیقا وقتی شروع شد که معلم/ شاگرد کلاس آلمانی/فارسیم رفت. گفته بود قراره به مدت ده ماه بره دوبلین و اونجا درس بخونه ( یه چیزی تو مایه های دانشجوی مهمان، با این تفاوت که اینجا خیلی بهش بها میدن و اتفاقا خیلی خوبه که شما تمام مدت درس خوندنتونو یه جا نباشین و تو کشورهای مختلفی درس خونده باشین).

اون کلاسی که چند وقت پیش رفتم و براتون تعریف کردمو زیاد خوشم نیومد ازش، دیگه نرفتم. مخصوصا که خیلی طول می کشید. سه ماه طول می کشید، مضاف بر اینکه آگوست کلا تعطیل بود. واسه همین گفتم این دو ماهی که کلاس های شهر دومم تعطیله، برم کلاس فشرده ی آلمانی.

همون اوایل ماه رفتم، ولی انقد شلوغ بود که گفت الان جا نداریم، برای ماه بعد می تونم ثبت نامت کنم. منم گفتم همونو بنویس برام. کلاس ها دقیقا سر ماه شروع نمی شه، ممکنه یه کمی زودتر یا دیرتر شروع بشه. این دفعه از دوشنبه ی این هفته شروع میشد، امروز هم اولین جلسه ام بود.

اول که رفتم هیش کی نبود! کلا من از قدیم نفر اولی بودم که میرفتم مدرسه، از قدیم که میگم یعنی از راهنمایی! اصولا من همیشه چراغ کلاسو روشن می کنم!

بعد از یه ربع اینا، دیگه واقعا وقت شروع شدن کلاس بود که معلم اومد. هنوز هیچ کس از بچه ها نیومده بود!! معلم اومد و یه سلامی کرد، وسایلشو گذاشت، رفت یه رابط سه راهی آورد که به پریز برق وصل کنه (البته استفاده نکردیم کلا از سی دی و این چیزا!).

کم کم دیگه بچه ها اومدن. معلم بییییییی نهایت مهربونیه بغل. یه خانم معلم عینکی میانسال که نه اونقدر پیره که حوصله نداشته باشه، نه اونقدر جوونه که بی تجربه باشه. وقتی نگام می کنه، حس می کنم یه معلم ابتداییه و منم یه بچه ی ابتدایی. شوق رو میشه تو چشماش دید وقتی جمله هاتو درست می گی لبخند.

واقعا وقتی تو کلاسش بودم یکی دو ساعت، خیلی خیلی خوشحال شدم که اون یکی کلاسو نرفتم. اصلا نمی تونستم با معلم اون کلاس ارتباط برقرار کنم. از اون گذشته این خانوم خودش آلمانیه و الان می فهمم که زمین تا آسمون حرف زدنش با اون معلمه که آلمانی رو یاد گرفته بود ( و صد البته کاملا سلیس آلمانی صحبت می کرد) فرق داره.

اول کلاس از سبک اومدن بچه ها و ترسون لرزون سلام کردنشون معلوم بود کی جدیده، کی قدیمی چشمک. تقریبا نصف کلاس قدیمی بودن.

این بغل دستی من کتابش جلوش باز بود، کلا نوشته شده بود کتابش. منم استرس گرفتم که اینا اصلا تا کجا خوندن؟ من هیچی بلد نیستم و از این حرفا. ازش پرسیدم "کدوم درس ..." هنوز بقیه ی جمله رو نگفته بودم (می خواستم بگم کدوم درسین الان؟) که معلم گفت اصلا استرس نداشته باشین، بعضی ها جدیدن، بعضی ها قدیمی. نگران نباشین. ما تا اواخر فلان درس درس دادیم، چند صفحه اش مونده، ولی الان از اول درس بعدی شروع می کنیم. اونایی هم که نبودین و قبلا این کلاسا رو شرکت نکردین، می تونین نصفه ی اول کتابو خودتون بخونین، بیارین، من براتون تصحیح می کنم. اصلا نگران اینکه کلاسای قبلو نبودین، نباشین لبخند.

بعد گفت خب اسماتونو روی برگه بنویسین، بذارین جلوتون (اسممونو روی برگه با ماژیک نوشتیم، برگه رو تا زدیم، و روی میز وایستوندیم تا همه بتونن بخونن). این طوری تا آخر کلاس بچه ها اسم همدیگه رو یاد می گیرن و هی نمی پرسن.

همسر بهم گفته بود یا رو به روی معلم بشین، یا نزدیک معلم، وگرنه معلم خیلی بهت توجه نمی کنه. منم رفتم چسبیده به معلم نشستم نیشخند. البته با یه صندلی فاصله که البته صندلی خالی بود (که البته بعدا پر شد نیشخند).

معلم بهم گفت خب حالا خودتونو معرفی کنین. به من گفت شروع می کنی یا دوست داری بقیه شروع کنن، تو آخر بگی (از اونجایی که من جدید بودم و نمی دونستم روند کار چیه اینو گفت)؟ گفتم نه، شروع می کنم. خودمو معرفی کردم و خلاصه بقیه هم همین کارو کردن.

اصولا از روی معرفی کردن هیچ وقت نمیشه تشخیص داد کی آلمانیشو خوبه یا بده. آخه همه از بس تو قسمت های مختلف ادارات مجبورن خودشونو به شیوه های مختلف (اعم از گفتن اسم و فامیلی و محل کار و محل زندگی و رشته و ...) خودشونو معرفی کردن، همه این قسمتو فوت آبن نیشخند.

ماشاءالله تقریبا نصف کلاس اسپانیایی ان! دو تا چینی داریم، دو تا نیجریه ای. کلا هم چهارده نفریم.

بعد از معرفی دیگه معلم شروع کرد به درس دادن. خیلی خیلی خیلی ساده تر از چیزی بود که فکر می کردم. معلممون هم که ریلکس و مهربون و در همه حال لبخند زن لبخند.

یکی دو تا تمرین که حل کردیم، معلم از من پرسید تو قبلا کلاس آلمانی رفتی؟ گفتم نه. گفت تو دانشگاه چیزی یاد گرفتی؟ گفتم نه. گفت تو ایرانم نرفتی کلاس؟ گفتم نه نیشخند. گفت پس کجا یاد گرفتی؟ گفتم تو شهر نیشخند. بسیار ذوق نمود و بسیار ما را تحسین مژه.

البته دیگه نگفتم که چند وقتیه با همسر تو خونه هر چقدر که بلدیم آلمانی حرف می زنیم، نگفتم که همسر بهم دو تا گرامر اصلی آلمانی (Dativ  و Akkusativ رو یاد داده!) چشمک. البته نه اینکه نخوام بگم و تقلب کنما، نه. آخه معلم از سوالی که پرسید منظورش این بود که خودت خوندی یا نه، که من هم ماشاءالله از بس تنبلم، تا الان حتی موفق نشدم یه صفحه، حتی یه صفحه، بشینم تو خونه بخونم خودم!!

یعنی حتی دیشب که همسر بهم گفت بشین یه نگاه به گرامرا بنداز، که بدونی چی به چیه، بازم موفق نشدم خودمو بشونم پای کتاب و همه ی گرامرو بخونم نیشخند.

بعدش هم دیدم من که آدم گرامر نیستم لااقل برم خود درسی که قراره بده رو بخونم. اونم نصف صفحه خوندم، ول کردم نیشخند. کلا باید زور بالای سرم باشه تا این جور چیزا رو بخونم نیشخند . آخه من نمی فهمم، کی تا حالا با خوندن حرف زدن یاد گرفته که من بخوام یاد بگیرم. آدم با خوندن، خوندن یاد می گیره، با نوشتن، نوشتن یاد می گیره و با حرف زدن، حرف زدن. اگه آدم می خواد حرف زدن یاد بگیره، باید حرف بزنه.

خلاصه که همین جلسه ی اولی خوب با معلمم شیش شدم چشمک!

بعد از زنگ تفریح (یه زنگ تفریح بیست دقیقه ای داریم)، دوباره رفتیم سر کلاس. یه برگه بهمون داد که یه تمرین داشت باید انجام می دادیم.

سوال گفته بود فرض کنید قراره یه مسافرت برین به سه کشور/شهر (زیر سه کشور/شهر رو خط کشیده بود). بگین کجا میرین؟ با کی میرین؟ از اونجا چی میارین؟ و خلاصه یه سری سوال این طوری.

من نفر دوم یا سومی بودم که سوالو ازم پرسید. بقیه اسم یه جایی رو گفتن و شروع کردن به توضیح دادن.

به من که رسید، اسم سه تا شهرو گفتم. میگه آفرین، این سوالو فهمیده، سوال گفته اسم سه تا شهر/کشورو بگین. بقیه اسم یه جا رو گفتن خنثی. خلاصه، تموم شد و من جوابمو دادم. بعد ادامه داد و از بقیه پرسید، بقیه همچنان اسم یه شهرو می گفتن خنثی.

حتی بعد از من که معلم به صراحت گفت باید اسم سه تا شهرو بگین، فقط یک یا دو نفر اسم سه تا شهرو گفتن!! بقیه همچنان با یه شهر ادامه می دادن!!

اینجای ماجراست که الان شما می فهمین علت ذوق کردن معلممون از دیدن من چیه!! اینجاست که معلوم میشه، من خیلی خوب نیستم، این هم کلاسیامن که خیلی درب و داغونن خنده. اینجاست که می فهمین تو شهر کورا یه چشم پادشاهه چشمک. بیچاره معلممون چشمک.

البته در کل باید بگم سطح کلاس به مراتب بالاتر از اون کلاس بعد از ظهریه که قرار بود برم. اما تلفظا تقریبا به همون شکل اون یکی کلاسه!

یه تیکه رو معلم گفت با بغل دستی هاتون تمرین کنین. بغل دستی من اسپانیایی بود (از بخش کم و بیش خودمختار کاتالونیا که زبون خودشونو دارن). من تو تمام جملاتی که توش ich داشت، تو تلفظ این کلمه "ف" می شنیدیم، یا می شنیدم "فی" یا می شنیدم "ایف"، یه چیزی تو این مایه ها!! من نمی دونم ف دیگه از کجا میاد؟تعجب! خیلی ها هم که میگفتن "ایک" یا "ایخ"! خب همون "ایش" بگن آسون تره که. درسته "ایش" تلفظ آلمانی معیار نیست، اما حداقل یه ملتی تو بایرن یا حتی ایالت هسن (Hessen) دارن میگن ایش. ولی "ایک" دیگه کلا هلندی میشه نیشخند.

این طوری که بعضی هاشون صحبت می کنن، من فکر نمی کنم اینا برن بیرون از کلاس، کسی حرفاشونو بفهمه!! فقط ما هم کلاسی ها و معلم می فهمیم طرف چی می خواد بگه چشمک.

خلاصه که این اولین خاطرات کلاس آلمانیم بود. حالا احتمالا از این خاطرات از این به بعد زیاد دارم چشمک.

--

خیلی ناراحتم که فردا رو استثنائا هنوز باید برم دانشگاه دومم و جلسه ی فردای کلاس آلمانیمو از دست میدم. باید بشینم یه ده صفحه ای خودم بخونم که عقب نمونم ازشون لبخند.

--

استاد ایمیل زده، گفته فردا جلسه داره، نمی تونیم همو ببینیم. گفته سوالاتو بپرس. منم سوال اصلیمو پرسیدم. امیدوارم مجبور نشم کل یه آزمایشو از اول انجام بدم. آخه آزمایش فعلی به بن بست خورده! امیدوارم استاد راه حلی داشته باشه. لطفا شمام دعا کنین لبخند.

--

به موفقیت عظیمی دست پیدا کردم. موفق شدم سه چهار تا از کامنت های استادو انجام بدم چشمک!!

--

من برم دیگه، برم بشینم مشقامو انجام بدم که یه عالمه است!


[ ۱۳٩٤/٥/٦ ] [ ٦:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا، روزای آرومیه. دوسشون دارم لبخند. علی رغم اینکه قانونا ما تابستون نداریم، ولی خب به هر حال تابستون که میاد که چشمک. کلاس هام هفته ی بعد آخرین جلسه شه. بعدش دیگه باید نمره ی بچه ها رو بدم و تموم. البته فک کنم بیشترشون درسو به حالت امتحانی برداشته باشن، یعنی الان فقط رد یا قبول لازم داشته باشن. امتحاناشون هم تو شروع ترم بعده، یعنی اواخر اکتبر.

برای ترم بعد هم باید دوباره یه درسو درس بدم. این دفعه باز یه درس جدیده. یه درسی که خودم هم تا حالا راجع بهش هیچ مقاله ی درست و حسابی ای نخوندم! یعنی الان باید خودمم بشینم بخونم!

--

دیگه حس و حال تز نوشتن ندارم. با اون همه کامنتی که استاد گذاشته، کلا می ترسم برم طرفش!! هر کامنتش فک کنم دو سه ساعت وقت می خواد که برطرفش کنم!

--

آزمایش نهایی تزم نتیجه اش اصلا خوب نبود، نمی دونم چیکار کنم نگران. امیدوارم استاد نخواد دوباره یه سری کار دیگه رو از اول شروع کنیم و به همینی که الان هست بسنده کنه.

--

امشب مهمون داریم. دوستامونو دعوت کردیم، ولی خانومش می خواد امروز بره پیش یه دوستش که یه شهر دیگه است، فقط آقاشون تنها میاد.

تو خونه هم هیچی نداریم، حتی برنج نیشخند. الانم راحت نشستیم با همسر به کارامون می رسیم! عصری باید بریم خرید، بیایم سریع غذا درست کنیم.

--

از دیروز لوبیا تو آب گذاشتم که قرمه سبزی درست کنم. هنوز تو آبن! آخه دیروز فهمیدم برنج نداریم دیگه!! حالا ان شاءالله فردا قرمه سبزی درست می کنم نیشخند.

--

دیروز بعد از مدت ها با همسر رفتیم مرکز شهر. بعدش هم خودمون دو تایی رفتیم مکدونالد بستنی خوردیم. بستنی های مکدونالد خیلی ارزونه (البته یه مدلش)، یه یوروئه، ولی خیییلی خوشمزه است.

--

از بستنی گفتم یاد یکی از بچه ها افتادم می گفت یه بار به یه سری از بچه ها پیشنهاد دادم بریم فلان جا بستنی بخوریم. رفتیم خوردیم، تموم که شد، دیدیم پشت ظرف بستنی نوشته برای 18 سال به بالا خنده (توش الکل داشته!).

--

دارم کتاب صد سال تنهایی رو می خونم، نمی دونم چرا نزدیک 200 صفحه شو خوندم گیر کردم. این جور موقع ها مامانم میگه "چهل روش افتاده" چشمک (به چیزی که خیلی طول می کشه میگه). فک کنم بیشتر از یه هفته است، دست به کتابه نزدم.

البته نمی دونم فقط من تو خوندن این کتاب این جوریم، یا بقیه هم همین طورن. ماشاءالله نصف آدمای کتاب اسماشون یکیه! نصف وقتا باید یه ربع فک کنم بفهمم الان این شخصیتی که راجع بهش صحبت می شه، کیه؟

--

چند وقتیه اعصابم خیلی خورد شده از اینکه یه عالمه کتاب نصفه خونده دارم. می خوام بشینم تمومشون بکنم، ولی نمیشه. آخه مگه میشه آدم از کتاب اخلاق ناصری هر دفعه بیشتر از ده صفحه بخونه؟!! زیاد بخونی مخت می پکه چشمک.

پنج گنج نظامی هم که عمریه اینجاست که من کلا ازش چند صفحه بیشتر نخوندم. البته بچگی ها یه قسمت هاییشو خوندم. اما از این کتابی که الان دارم که قصد داشتم از اول تا آخرشو بخونم، هنوز چند صفحه بیشتر نخوندم.

--

این قدری که برای بعد از تموم شدن تزم برنامه دارم، برای خود تزم ندارم خنثی.

 

[ ۱۳٩٤/٥/۳ ] [ ٩:٥٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه لینک پیدا کردم که شاید برای کسایی که می خوان بیان آلمان مفید باشه.

لینک پوزیشن های کاری/درسی دانشگاها.

اگه دقت کنین می بینین که تو عنوانش هم هوخشوله اومده. پس ممکنه لینک موقعیت های کاری خیلی از دانشگاه ها توش نباشه. ضمن اینکه در بهترین حالت هم این لینک کامل نیست، چون خیلی وقتا هر دانشکده تو سایت خودش آگهی هاشو می زنه.

اما به هر حال شاید دیدن پوزیشن های بالا هم خالی از لطف نباشه.

ضمنا خیلی از پوزیشن ها دکترا و پست داک نیستن، بلکه کار تحقیقاتی هستن. یعنی تو دانشگاه کار می کنین، اما صرفا پژوهشگر هستین، و در نهایت هم مدرک دکترا دریافت نمی کنین.

 

[ ۱۳٩٤/٥/۳ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب