یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

بابا آدم آرومیه، همیشه معمولیه، روی یه خط ثابت. نه خوشحاله، نه ناراحت و اگر هم قرار باشه به یکی از این دو تا متمایل باشه، متاسفانه برای دومی مستعدتره.

خیلی حس قشنگیه، وقتی اسکایپ می کنی با مامان و بابا، بابا در وصف حالش میگه:

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

بغل. انقد خوبه این حس که دوست داری جواب بدی:

گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلامست لبخند


[ ۱۳٩٤/٦/۳۱ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دوستامون هفته ی دیگه از این شهر میرن. کلا اسباب کشی می کنن یه شهر دیگه. ما هم دیروز یهویی بهشون گفتیم امروز ناهار بیان خونه ی ما.

از قضا دیروز هم قرار بود بریم خرید که نرفتیم، چون بارون می اومد.

بنابراین، از قبل بهشون اطلاع رسانی کردیم که چیز خاصی نمی تونیم درست کنیم، هیچی نداریم تو خونه نیشخند.

به این ترتیب صبح خیلی خانومانه، کله ی ظهر، ساعت هشت بیدار شدم، هیچ کار خاصی در راستای مهمونی نکردم (البته به جز تو آب گذاشتم چیزای لازم!) تاااا ساعت 10:30.

ده و نیم، بلند شدم گوشتا رو گذاشتم سرخ بشه تا برم سراغ درست کردن خورش قیمه. این وسط مسطا می خواستم شل کیک قهوه ای* هم درست کنم. از قبل به همسر گفته بودم که می خوام درست کنم، ربطی به مهمونی نداشت. با این که تا حالا درست نکرده بودم، ولی خیلی بد نشد. اتفاقا مشتریش هم شدم، گرچه مزه شو زیاد دوست ندارم. آخه درست کردنش خییییییییلی راحته. اول همه ی مواد خشکشو قاطی می کنی (آرد و پودر کاکائو و نمک و شکر)، خوب که با چنگالی چیزی هم زدی، یه لیوان روغن و یه لیوان آب میریزی و تموم. نهایتا هم باید نیم ساعت تو فر باشه، من نیم ساعت گذاشتم و کفش سوخت نیشخند. شما کمتر بذارین. خلاصه که به جرئت می گم آسون ترین کیکی بود که تا حالا درست کرده ام. آخه اصلا نگران خراب شدنش هم نیستی. قراره در نهایت توش نپزه و شل بمونه نیشخند. وقتی هم می بُریش، دور و برش کج و کوله میشه و اصلا هم مهم نیست، چون مدلش همینه.

من کلا فک می کنم این کیکو اول از همه آدمای ناشی اختراع کردن که کیکاشون خراب میشده نیشخند.

خلاصه، شل کیکو گذاشتم تو فر و اومدم سراغ بقیه ی کارا. از جمله خرد کردن سیب زمینی و سرخ کردنش و درست کردن سالاد. همه چیز داشت خوب پیش می رفت که متوجه شدیم یه چیزی یادمون رفته. میوه ی درست و حسابی که نداشتیم. از هفته ی قبل که یه عالمه مهمون داشتیم هنوز یه سری میوه بود. دیدیم قیافه هاشون ضایع است واسه گذاشتن جلوی مهمون، قرار شد سالاد میوه درست کنیم باهاشون. ولی خب یه کمی دیر بود.

هنوز تو گیر و دار درست کردن این سالاد میوه و سالاد معمولی بودیم که بچه ها در زدن. ده دقیقه زودتر از قرارمون بود. اگه اون ده دقیقه رو دیرتر می اومدن، ما هم کارامون به سامان بود چشمک. ولی خب دیگه، مهمونو که نمیشد گفت ده دقیقه بیرون وایستا نیشخند. همسر میوه های کج و کوله مونو برد تو اتاق، منم درو باز کردم و رفتم آماده شدم.

طبقه ی پایین بودن خونه علاوه بر تمام خوبی هایی که داره، این بدی رو هم داره که مهمون تا در میزنه، سه ثانیه بعد جلو در خونه است!

بقیه ی غذا رو جلوی چشم دوستامون درست کردیم! ولی اونا چون مشغول کیک خوردن بودن اصولا به چیز دیگه ای توجه نمی کردن لبخند. علی رغم نخور نخور، سیر میشی گفتن های من، دوستمون دو سه تیکه از شل کیکو خورد و نیمه سیر شد تا موقع غذا خوردن!

البته منم که اولین بارم بود درست می کردم، یه کمی خوردم ببینم چطوری شده. همسر هم همین طور نیشخند. کلا هیچ کدوممون نمی تونستیم صبر کنیم تا بعد از غذا چشمک.

بعد از کیک و یه کمی حرف زدن، رفتیم سراغ غذا خوردن. خورشو کشیدیم، آوردیم سر سفره، تازه فهمیدم لیمو نداره خنده ولی خب مهم نبود. بچه ها از خودمون بودن. ماست و آب میوه و کلا نوشیدنی هم که کلا نداشتیم به سلامتی. سالاد شیرازیمون هم که همه اش یه ذره بود. کلا خیلی مهمونیمون خودمونی شده بود! البته اینم بگم که اصولا من بدون ماست زندگیم نمیشه و حتی وقتی فقط خودمون هستیم هم ماست باید همیشه باشه!! این مهمونی از خودمونی هم اون ورتر بود.

مهمونیمون تا ساعت 4.5 اینا طول کشید. بعدش دیگه بچه ها رفتن که بقیه ی مراسم توکارتن گذاریشونو انجام بدن!

--

* کلمه ی شل کیک قهوه ای رو خودم برای کلمه ی انگلیسی brownie اختراع کردم. از اونجایی که دیدم وبلاگ ها و وبسایت های محترم فارسی، نه تنها از واژه ی براونی، بلکه از واژه ی "بیکد براونی" (!!!) استفاده می کنن برای این کیک، به نظرم اومد بهتره این وسط من در حد خودم تلاش کنم از به کار بدن این واژه ها- که به راحتی میشه براشون واژه ی فارسی پیدا کرد- اجتناب کنم.

پی نوشت: اگه قصد درست کردن این مدل کیکو دارین، توصیه می کنم از روی دستورهای انگلیسی درست کنین. ماشاءالله تو بعضی از نسخه های ایرانی یه عالمه چیز میز اضافه شده! نمی دونم چرا!

 

[ ۱۳٩٤/٦/۳٠ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ماشاءالله انقدر آدم باثباتیم هرچی از تزمو می نویسم، نگاه می کنم می بینم همون جام که اول بودم نیشخند.

--

نمی دونم چرا هرچی می نویسم، هی به این نتیجه میرسم همین قسمتی که الان دارم می نویسم سخت ترین قسمتشه. این تموم بشه بقیه اش آسونه!!

[ ۱۳٩٤/٦/٢٩ ] [ ٩:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ببخشید انقد این روزا خاطراتم همه اش مال کلاسه. آخه فک می کنم این طوری تنوعش از اینکه همیشه بگم میریم خرید و میایم خونه بهتره چشمک.

سر کلاس معلم گفته دو تا دو تا با هم صحبت کنیم. مثلا یه نفر منشی یه شرکته. اون یکی میخواد زنگ بزنه و با رئیس صحبت کنه.

من با این پسر جدیده افتادم که مال کره ی جنوبیه. اونجا توی یه شرکت کار می کنه. توی یه دفتر حقوقی. نمی دونم دقیقا چی خونده، اما منشی و این حرفا نیست، شغل رده بالایی داره.

قرار بود اون منشی باشه، من مثلا زنگ بزنم. حالا من مثلا زنگ زدم، میگم فلانی ام، می خوام با آقای فلانی در مورد فروش یه سری کامپیوتر صحبت کنم. میگه ما به اندازه ی کافی کامپیوتر داریم، لازم نداریم خندهخنثی.

حالا هرچی هی من بهش توضیح میدم، هی معلم بهش توضیح میده که منشی کارش در این حد نیست اصلا انگاری آب تو هاون می کوبیم. دوباره حرف خودشو تکرار می کنه! هی بهش توضیح میدیم منشی نهایتا می تونه بگه وصل می کنم رئیسو براتون، یا رئیس الان سرشون شلوغه یا مسافرت یا چیزی شبیه این، اصلا گوش نمی داد.

تقریبا ده دقیقه وقت صرف این شد که بفهمه کار منشی چیه. اینم از معایب همیشه رئیس بودن چشمک. جالبه که آخرش هم درست نفهمیده بود حتی!! یعنی فهمیده بودها، ولی درک نمی کرد. فقط چون می گفتن تو باید این طوری جواب بدی، اون طوری جواب میداد.

 

[ ۱۳٩٤/٦/٢۸ ] [ ۳:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تو این چند روز اخیر یه سری آدم جدید به کلاسمون اضافه شده. یکیشون یه ایتالیاییه که بسیاربسیار خونگرمه. واقعا من تو همین سه چهار نفر ایتالیایی ای که تا حالا به عمرم دیدم به نظرم از خونگرم ترین آدمای روی زمینن!

من و دختر گرجستانی تو کلاس بودیم که این پسر جدید اومد. جلوی در وایستاد، گفت سلام. گفتیم سلام. گفتم من فلانی هستم. ازش پرسیدم جدیدی؟ گفت آره و دیگه سر صحبت باز شد و بیشتر راجع به خودش صحبت کرد.

بعدش معلم اومد، می خواست مثلا شروع کنه به صحبت که ما با این پسره دوست بشیم (عین مهدکودک چشمک)، گفتم ما قبلا خودمونو معرفی کردیم به هم لبخند.

بعد کم کم بچه ها اومدن، یکی از بچه ها هم که مال کره ی جنوبی تقریبا کنار من نشست. تمرینای نوشتنی رو دادیم به معلم که تصحیح کنه. همیشه اول کلاس تا همه بیان، تمرینای نوشتنی رو تصحیح می کنه. تو همین حین که ما بچه ها با هم حرف می زدیم و معلم انشاهامونو تصحیح می کرد (چشمک)، یه دختره اومد، رفت کنار همین پسر مال کره ی جنوبی. من فک کردم خانومشه و باهاش کار داره. آخه با یه کیف گنده و یه دامن کوتاه و کلا یه تیپی اومده بود که من فک می کردم می خواد بره مهمونی. بعد دیدم نشست پیشش و کتاب و دفترشو در آورد. نگو شاگرد جدید بود نیشخند. بعدا که خودشو معرفی کرد فهمیدم ژاپنیه.

یه پسر فلسطینی هم یکی دو روز زودتر به جمعمون اضافه شد. پسر فلسطینی تو فلسطین آلمانی رو یاد گرفته، ولی انگلیسی بلد نیست، خیلی کم.

دختر ژاپنیه که خدا به خیر کنه، تا این دو سه روزی که اومده، به صورت خودجوش فک می کنم حتی یه کلمه هم صحبت نکرده. تا معلما شخصا خطاب قرارش نده، هیچی نمیگه.

یه دختر چینی داریم تو کلاس که خیلی ضعیفه تو حرف زدن. کلا هیچ کس دوست نداره کنارش بشینه. یه جوری که این پسر فلسطینی روز اول که اومد همون جلو، کنار همین چینیه نشست. یه جا معلم گفت دو تا دو تا با هم صحبت کنین، خب مسلما اون دختر چینیه مثل همیشه سرش تو گوشیش بود و هی معنی کلمه ها رو در می آورد! منم سرم تو کار خودم بود، داشتم با بغل دستیم صحبت می کردم. سرمو برگردوندم دیدم فلسطینیه نیست. فک کردم رفته بیرون. بعد از چند دقیقه دیدم بابا بنده خدا اومده این ور نشسته، پیش یه سری دیگه از بچه ها!!

حالا این چینیه یکی دو جلسه پیش به معلم گفت که از ترم بعد نمیاد، می خواد کلاسشو عوض کنه و با یه معلم دیگه بره. حالا به جاش این ژاپنیه اومده که با تقریبا خوبی می تونم بگم 90 درصد کاراش شبیه همون چینیه است! علی الخصوص سرش تو تبلت بودنش!

اون کره ایمون هم که تلفظ هایی داره در حد آیتم های جهانی. یعنی روزای اول اگه به من نمی گفتن این آدم داره آلمانی حرف می زنه، من قطعا فک می کردم داره به زبون خودشون حرف می زنه! مثلا به schoen (اگه می خواین سرچش کنین، o ش رو اولات بنویسین) رو "چِن" تلفظ می کنه، دقیقا "چِن". کلا هم خیلی زیاد چ به کار می بره! باید واقعا عادت کنی به حرف زدنش که بفهمی منظورش چیه.

اما بقیه ی کلاس، خدا رو شکر، خوبن. مخصوصا این ایتالیاییه که روی تلفظاش حساسه و دوست داره هرچی رو یاد می گیره با تلفظ درست یاد بگیره لبخند.

--

روز دومی که فلسطینیه اومد (لازمه بگم که ایشون درست یک روز پس از رسیدن به آلمان اومده بود کلاس آلمانی)، ساعت یه ربع به ده اینا بود. معلم بهش گفت مستقیم برو پیش منشی. البته این ربطی به دیر اومدنش نداشت ها. مثلا در مورد ثبت نام و هزینه ها و این جور چیزا وقتی کاری دارن با دانشجو باید بره پیش منشی، علی الخصوص وقتی هنوز پول کلاسشو نداده باشه چشمک. برا همین مثل زمانی که تو مدرسه دفتر کسی رو کار داشت، کار داشتن منشی با آدم نگران کننده است چشمک. همین که پسره رفت، معلم به چینیه گفت تو هم همین طور. من یادم رفته بهت بگم. تو هم همین الان پا شو برو پیش منشی. چینیه رفت و اومد. گفت محمد (همون فلسطینیه) بالا نبود. معلم گفت یعنی چی؟ کجا رفته پس؟ دوید رفت بیرون، جلوی بانک پیداش کرده بود! نفهمیدیم چرا کلا رفته بود؟ آیا ترسیده بود؟ از چیزی نگران بود؟ فک می کرد اتفاق خاصی قراره بیفته؟ خلاصه که معلم رفت آوردش نیشخند.

--

اون روز معلم لیستو نگاه کرده، می بینه اسم چینیه تو لیست نیست. ظاهرا لیست هر هفته به روز میشه. چون اینجا واحد ثبت نام کردن هفته است. می تونین برای کل ترم یا تعداد مشخصی هفته (مثلا یک، دو یا سه هفته) ثبت نام کنین. یه همچین گفت و گویی بین معلم و دختره اتفاق افتاد: چرا اسمت تو لیست نیست؟ می خوام کلاسمو عوض کنم. خب پس چرا اومدی اینجا نشستی؟ الان هنوز تو این کلاسم. می خوای چه کلاسی بری؟ همین سطحی که هستیم. خب پس نمی خوای کلاستو عوض کنی؟ چرا می خوام عوض کنم. دو هفته دیگه. یعنی این دو هفته ی باقی مونده رو می خوای بری یه کلاس دیگه؟ نه از دو هفته دیگه می خوام عوض کنم. می خوای همین سطحو تکرار کنی؟ نه می خوام برم یه سطح بالاتر.

همین چند جمله فک کنم پنج تا ده دقیقه طول کشید گفتنش تا بالاخره معلوم شد که می خواد معلمشو عوض کنه و ترم بعدی رو با یه معلم دیگه بره، همین! آخرش هم به حالت رمزگشایی و با پرسیدن سوالات بله خیر فهمیدیم چی می خواد بگه.

بعد که معلم رفت پیش منشی که راست و ریس کنه کاراشو، ازش پرسیدیم چرا می خوای عوض کنی؟ میگه میخوام برم پیش یه معلمی که بیشتر گوش بدم، کمتر روی گرامر کار کنه. بهش گفتم (اینو از قبل می دونستم، خود معلمای موسسه میگن) اینجا تاکید کار روی گرامره. تو الان تو آلمان زندگی می کنی و می تونی بری تو خیابون با مردم حرف بزنی. اینجا به کسی حرف زدن یاد نمی دن، گرامر یاد می دن که بتونی درست حرف بزنی. حتی اگه معلمتم عوض کنی، باز همینه.

دیگه نتونستم بهش بگم تو اگه سرتو از تو تبلتت دربیاری و تو دنیای حقیقی سیر کنی، خیلی چیزا رو می تونی بشنوی. واقعا من حس می کنم الان اگه ازش بپرسن هر کسی تو کلاس رشته اش چیه، نمی تونه درست بگه. با اینکه بارها بحث شده به طرق مختلف راجع به رشته های بچه ها، تقریبا مطمئنم همین قدر گوش نداده که بدونه هر کس چند سالشه؟ چه مقطعی می خونه؟ چی کار می کنه؟ چی کار می خواد بکنه؟

خلاصه که بساطی داریم با این بچه های کلاسمون. کاش می شد دوباره با بچه های کلاس قبلی همکلاسی باشم. تنها دلخوشیم اینه که هنوز اون هندیه که خوب هم صحبت می کنه تو کلاس هست. البته اونم گفته از ترم بعد نمیاد و من نمی دونم دقیقا با کی باید هم کلام بشم.

--

بچه ها خیلی دوست دارن راجع به فلسطین چیزی بدونن، ولی فکر می کنم زیاد جرئت سوال پرسیدن ندارن. ولی من فضول بودم تو زنگ تفریح با محمد صحبت کردم نیشخند. آخه شنیده بودم که بعضی از فلسطینی ها خیلی از ایران بدشون میاد و این جنگ و بدبختی رو تقصیر ایران می دونن. یا مثلا حتی حماسو هم دوست ندارن. ازش پرسیدم نظرش راجع به حماس چیه. بماند که ده بار حماسو تلفظ کردم تا فهمید چی میگم ( چشمک البته اینم بگم که مشکلش با تلفظ ح نبود، بلکه با تلفظ ا بود!)، به هر حال فهموندم بهش دیگه! گفت نه، اکثر مردم دوست دارن حماس و ایرانو، منم همین طور.

گفتم خب پس این بساطاتون چیه که اگه مسابقه ی بین المللی باشه با اسرائیل ما نمی ریم رو تشک،  ولی شما میرین؟! گفت خب به خاطر مناسبت های سیاسیمون با اسرائیله دیگه.

و جالب بود که تو کلاس چیزایی می گفت که برای همه مون جالب بود. می گفت خیلی از فلسطینی ها میرن اسرائیل برای کار، چون خوب پول میدن. البته رفتنش راحت نیست، ولی از رفتن به سایر کشورها راحت تره.

ازش راجع به خانواده اش پرسیدم و اینکه چرا اومده آلمان. گفت درس خوندن تو فلسطین خیلی هزینه داره. الان 19 سالشه. شیش تا بچه ان. اولیشون یه چیزی تو مایه های زیست خونده. دومی بعد از دیپلم درس نخونده. سومی اینه که اومده آلمان آلمانی بخونه و بعدش بره مهندسی شیمی بخونه. چهارمی کلاس یازدهمه. میگه پنجمی هفت یا هشت سالشه، دقیق نمی دونم خنده. آخری هنوز مهدکودک نمیره لبخند. (صرفا جهت اطلاعتون، الان چک کردم تو ویکی پدیا، رشد جمعیتشون 1.99 ه).

--

یه بار سر کلاس باید با این سبک جمله می ساختیم: "اگه فلان جور بود، دنیا بهتر میشد" یا مثلا "کاش فلان جور بود". یه جمله ساخته بود به این مضمون: کاش "برادرهای" دنیا فلان جور بودن. منظورش مردم دنیا بود. این که کلمه ی برادر رو به همون شکلی که تو عربی استفاده میشه، توی آلمانی برای مردم دنیا به کار برده بود برام خیلی جالب بود.

به این فکر کردم که شاید خیلی جهان بینیشون با ما فرق داره. و به این فک کردم که وقتی آدم دیگرانو برادر خودش می دونه، آیا واقعا توقعاتش از آدما مثل توقعات ما از آدماست که آدما رو صرفا "آدم" می دونیم؟ آیا انتظار بیشتری نداره؟ آیا وقتی مردمو این طوری که الان هستن می بینه، بیشتر از ما ناامید نمیشه ازشون؟


[ ۱۳٩٤/٦/٢٦ ] [ ٥:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکشنبه که قبلا بهتون گفته بودم مهمونی داریم. اولا دستتون درد نکنه واسه راهنمایی های ایمیلی و کامنتی در مورد کیک و شیرینی لبخند.

روز قبلش که کلا به حالت آماده باش بودیم، آخه نمی دونستیم بالاخره شبش دعوتیم یا نه! دوستمون تو وایبر پیشنهاد داد که یه مهمونی بگیره و ما رو دعوت کنه برای شام عروسیش. ولی هرچی پیشنهاد داد، هی به در بسته خورد. آخرش گفت شنبه و کسی نظری نداد. نه گفتن آره، نه گفتن نه! با ما تلفنی قبلش صحبت کرده بود و ما گفته بودیم برامون مشکلی نیست.

صبح شنبه هم می خواستن برن شهر بغلی. قبلش با همسر صحبت کرد دوستمون و گفت تا شب برمی گردن برای شام و این حرفا. حالا ما هم عصری تو مرکز شهر بودیم. نمی دونستیم برگردیم خونه، بمونیم؟ زنگ می زنه؟ دعوتیم؟ نیستیم؟ خلاصه که کلا تو آماده باش بودیم، آخرش هم خبری نشد.

صبح شنبه رفتیم خرید (ببخشید انقد از نظر زمانی قاطی پاطی توضیح میدم، هرچی یادم میاد می نویسم، کلا حرف زیاد دارم واسه گفتن!!) معمولی خونه. یه عالمهههههههه خرید کردیم. نمی دونم چرا این دفعه این قدر زیاد شد. اومدیم خونه همه چی رو گذاشتیم. یه کمی مرتب کردیم، اما نه کامل ( یعنی اصلا جا نمی شد اون همه چیز توی یخجال)، رفتیم ناهار خوردیم و خونه رو یه کمی مرتب کردیم. عصر که شد گفتیم بریم تو شهر یه دوری بزنیم. یه کادویی هم برای عروس و دوماد بگیریم. یکی دو تا چیز کوچیک هم مونده بود که صبح نتونستیم بخریم و باید از یه فروشگاه دیگه می خریدیم.

عصری رفتیم بیرون. اولش رفتیم مغازه ترکا، گوشت خریدیم، همسر با دوچرخه برگشت خونه، برد گوشتو گذاشت تو یخچال و دوباره اومد، با هم بریم دورمونو بزنیم. تو این فاصله من رفتم مرکز شهر، علی الخصوص یه فروشگاه خاص که ببینم میشه چیزی برای عروس و دوماد از اون مغازه بپسنیدم یا نه. که صدالبته انقد گرون بود که به کلاس ما نمی خورد کلا نیشخند. تا من این مغازه رو رفتم و دوباره برگشتم سر خیابون، همسر هم کم کم رسید با دوچرخه اش.

دوباره با همسر رفتیم یه کمی دور زدیم. برگشتنی من خسته شده بودم واقعا. تو کاف هوف (یه فروشگاهه) که صندلی داشت یه جا نشستیم. همسر زنگ زد به دوستای همیشگیمون. منم همین طور که همسر داشت صحبت می کرد با تلفن، بهش گفتم بگو اگه تو شهرن بیان با هم بریم سلف دانشگاه یه چایی ای بخوریم. همسر با سر اشاره ای به معنی مخالفت کرد و حرفشو ادامه داد. منم دیگه چیزی نگفتم. دو دقیقه بعد که حرفش داشت تموم میشد، دیدم به بچه ها گفت کجایین؟ (اونا هم گفتن فلان جا) خب پس خریدتونو بکنین، ما هم تا موقع می رسیم، بیاین خونه ی ما یه چایی بخورین! من این شکلی شده بودم: تعجب.

خونه داغون به هم ریخته بود. اصلا هیچ جوره نمیشد مهمون داشت. بعد که گوشی رو قطع کرده میگم چی گفتی؟ گفتم بیان اینجا؟ گفت ئه، من فک کردم تو گفتی بیان خونه. اتفاقا بهت اشاره کردم که نمیخواد، الان خونه کثیفه. آخرش گفتم خب حالا بیان دیگه!

هیچی دیگه، قرار شد همسر بره همون فروشگاهی که اونا هستن و اون یکی دو قلم کالای آخری که می خواستیمو بخره، منم مستقیم برم خونه و خونه رو از اون به هم ریختگی درآرم.

عین اسب کار می کردم تو خونه!! تازه مرتب هم که نمی کردم. فقط همه چی رو از جلوی چشم برمی داشتم، میذاشتم تو اتاق خواب نیشخند.

یه ساعت بعدش من خونه رو مرتب کرده بودم، جلوی درو دستمال خیس کشیده بودم، همه چی اکی شده بود، هنوز خبری از همسر و مهمونا نبود! تا اومدن ساعت 9 شده بود. از طرفی هم من نمی تونستم تو این فاصله کاری بکنم. می خواستم جاروبرقی رو درآرم جارو بکشم، خب هر لحظه ممکن بود بیان. می خواستم یخچالو بریزم بیرون، درست و مرتب همه چی رو بذارم که بقیه ی چیزایی که تو کمدا قایم کردم (!!) هم جا بشن بیارم بذارم تو یخچال، باز هر لحظه ممکن بود سر برسن. این شد که بیکار نشسته بودم، خونه هم به ظاهر تمیز بود، ولی به باطن نه چشمک.

خلاصه، بالاخره بچه ها اومدن و یکی دو ساعتی دور هم بودیم. وقتی رفتن دیگه فرصتی برای جمع و جور کردن درست و حسابی و جارو و این چیزا نبود. خیلی دیروقت بود. همه چی رو گذاشتیم واسه فرداش.

یکشنبه که روز مهمونی بود و قرار بود ساعت 4 بچه ها بیان، یه عالمه کار داشتیم. اما من دیگه اصلا حس و حال هیچ کاری نداشتم. خیلی برنامه داشتم واسه کیک و این چیزا ولی کلا ذوقم خوابید. آخه روز قبلش کلا تلف شد و ما هیچ کار مفیدی نکردیم.

سر صبح، زودتر از همیشه، ساعت 6 بلند شدم یه کیک درست کنم که از برنامه جلو بیفتیم. کیک کاکائویی همیشه مون بود. درست کردم و گذاشتم تو فر. همسر هم کم کم بیدار شد و کارا رو با هم شروع کردیم. کیک از تو فر درآوردیم. گذاشتیم سرد شد، بعد اومدیم برعکسش کنیم. برعکس کردن همان و یه تیکه ای از کیک ته ظرف موندن همان!

خیلی اعصابم خورد شد. سریع بلند شدم یه کیک دیگه درست کنم. این یکی رو که نمی شد این طوری گذاشت جلوی مهمون. یه کیک آلبالویی درست کردم که اونم دقیقا همین بلا سرش اومد! به این ترتیب من دیگه کلا قید هرگونه کیک و شیرینی و این جور چیزایی رو زدم و تصمیم گرفتم کلا دیگه هیچی درست نکنم.

البته این کیک دومو همسر زحمت کشید اون قسمتی که ته ظرف مونده بودو با دقت درآورد و گذاشت روی کیک نیشخند و قرار شد کیکو همون طوری بذاریم اون وسط. البته اون قدر فاجعه بار نبود که فک کنین کیک دو تیکه گذاشتیم اون وسط ها! بدون اون قسمت ته ظرف کیک بازم کامل بود، ولی خیلی قلمبه سلمبه بود!!

اما در مورد اون کیک اول که وضع فجیع تر بود و من با قاشق تیکه تیکه کیکای ته ظرفو کنده بودم، کاری نمیشد کرد. اومدم یه کم سرچ کردم ببینم "با کیک خرد شده چه کنیم" چشمک که نتیجه اش خیلی به درد من نمی خورد. یعنی لازم بود چیزایی باهاش قاطی کنم که هیچ کدومو نداشتیم. اومدم یه کمی ابتکار به خرج دادم، ولی چیز خوبی درنیومد.

بنابراین، تصمیم گرفتیم کیکو برش بزنیم و بذاریم تو ظرف و کی به کیه نیشخند. کی می خواد خط کش بذاره که این یکی برش از اون یکی برش نیم سانت قدش کوتاه تره؟ چشمک

به این ترتیب، ما در پایان دو عدد کیک خوشکل داشتیم روی میز لبخند. ولی اعصاب معصاب من همچنان تعطیل بود.

یه عالمه میوه هم خریده بودیم، همه رو شستیم و گذاشتیم توی یه دیس بزرگ روی میز. این وسط مسطا یکی از بچه ها هم تو وایبر زد که ما برامون مهمون میاد و نمی تونیم بیایم و من باز اعصابم بیشتر خط خطی شد. آخه قبلا هم این کارو کردن. هم اون دفعه، هم این دفعه، ما کلی تدارک دیده بودیم، ولی خب درست دقیقه ی نود کنسل کردن.

آقا داماد هم که این وسط مسطا گفت ما دیرتر میایم. یعنی عملا برای قسمت اصلی برنامه که همون جلسه ی بحث قرآنیمون بود، به جز من و همسر، سه نفر دیگه بودن.

به هر حال، برنامه با همین عده هم پیش رفت لبخند. کم کم بچه ها اومدن و بحثمونو شروع کردیم. قبل از شروع جلسه صحبت کردیم، جلسه شروع شد، تموم شد، دوباره حرف زدیم، عروس و دوماد همچنان نیومده بودن!

کم کم شک کردیم. من که ترسیدم، گفتم الان این مهمونا میرن، عروس و دوماد که میان هیچ کس نیست، خیلی ضایع است! از طرفی ما هم که نمی تونیم مهمونا رو به زور نگه داریم، بگیم بمونین تا فلانی بیاد که! از اون طرف تر هم علاوه بر عروس که الان با ویزای شنگن اومده، خواهر، همسر خواهر و بچه ی خواهر دوماد هم آلمان بودن و قرار بود با عروس و دوماد بیان. یعنی دیگه واقعا ضایع بود اگه می اومد هیچ کس به جز من و همسر نبود!

از بین این سه نفر هم یکیشون خونه اش یه شهر دیگه است و همیشه زود جلسه رو ترک می کنه. اون دو نفر دیگه هم مادربزرگ خانومه فوت کرده همین هفته ی پیش (خدا بیامرزدش) و من این احتمالو می دادم که از نظر روحی اون قدر خوب نباشه که دوست داشته باشه زیاد بمونه، هرچند به ظاهر عادی بود. مضاف بر این که فرداش هم دوشنبه بود و بالاخره هیچ کس دوست نداشت تا دیروقت بمونه.

خلاصه، به تمام دلایل بالا، من واقعا دوست داشتم عروس و دوماد زودتر تشریف بیارن! از اون طرف تر هم ما راه ارتباطی ای با این مهمونای عزیز نداشتیم. چون روز قبلش که رفته بودن شهر بغلی، آقا دوماد تبلتشو که سیم کارتش هم توش بوده یه جایی گذاشته و وقتی برگشته نبوده، به عبارتی تبلتش دزدیده یا گم شده بود.

از یه طرف دیگه (نمی دونم این واقعه چند ضلعی بود واقعا، ولی باور کنین این همه طرف داشت!)، این آقا دوماد تا الان دو بار خونه ی ما اومده و هر دو بار هم وسطای راه زنگ زده که من الان از کدوم طرف بیام. بنابراین، ما احتمال می دادیم که دوباره پیدا نکنه. راه ارتباطی ای هم که نداره و ممکنه کلی علاف بشن.

خلاصه، در کمال ناباوری، زنگ در خونه ی ما به صدا در اومد و مهمونا تشریف آوردن لبخند. اتفاقا طفلکی داماد از در که اومد همه بهش گفتن ئه پیدا کردی خونه رو؟ فک نمی کردیم بتونی بیای نیشخند.

این مهمونا تااااااا 12 اینا مهمون ما بودن، گرچه اون سه نفر مدت ها قبل مهمونی رو ترک کرده بودن. می خواستن این آخر هفته برن پاریس و همسر قرار بود کمکشون کنه بلیت بگیرن. فک کنم یه ساعتی فقط در مورد اینکه سه شب و چهار روز بمونین یا چهار شب و پنج روز بحث شد نیشخند. دیگه همسر واقعا کلافه شده بود، ولی خب چیزی هم نمی تونست بگه. آخه این دوستامون هنوز خیلی مدل "تو ایرانی" رفتار می کنن، یهویی تصمیم می گیرن برن پاریس، حتی تازه بحث می کردن سر اینکه یه کشور دیگه برن!! یا مثلا از پاریس نیان آلمان، برن یه کشور دیگه.

خلاصه با اون همه محدودیتی که برای مشخصات سفر مطلوبشون گذاشته بودن، یه مسئله ی CSP درست و حسابی و پیچیده ( CSP: (constraint satisfaction probelm درست کرده بودن واسه همسر که خدا رو شکر به خوبی مدیریت شد لبخند.

اونا که رفتن ما بودیم و یه عالمه ظرف و یه خونه ی کاملا جا همه چیش عوض شده! هزار تا چیزو جا به جا کرده بودیم که این مهمونا میخوان بیان. وقتی رفتن، اول از هم رفتیم لباسامونو عوض کنیم که بتونیم کوزت پاریتمونو شروع کنیم و خونه رو جمع و جور کنیم. همین که رفتیم تو اتاق، چشم همسر افتاد به کادوی عروس و دوماد که یادمون رفته بود بدیم بهشون. دوباره همسر سریع یراق کرد، پیتیکوپ پیتیکوپ با دوچرخه رفت کادو رو بهشون داد و برگشت.

منم تو این فاصله یه مقداری از ظرفا رو شسته بودم. تا من بقیه ی ظرفا رو شستم، همسر بقیه ی جا به جایی های لازمو انجام داد و خونه مون مثل همیشه اش شد نیشخند.

به این ترتیب، مهمونی ما هم تموم شد و فرداش خسته و کوفته رفتیم سر کار و بارمون چشمک.

--

دوماد می گفت، اون روز رفتیم بیرون خواهرزاده ام به باباش میگه بابا پایه ای؟ پول از تو، درس از من. بیام اینجا درس بخونم خنده. (خواهرزاده ی مذکور هشت سالشه).

[ ۱۳٩٤/٦/٢٥ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون آقاهه که رفته بود ایران، استاد دوستمونو میگم. خیلی از ایران خوشش اومده بود و کاملا با تصوراتش متفاوت بود لبخند.

قم نرفته بود متاسفانه. یعنی وقت نشده بود ببرنش. کلا یه هفته بیشتر اونجا نبود. اما از همون تهران و اصفهان خیلی لذت برده بود، مخصوصا از متروی تهران.

دوستمون برده بودش رستوران و این حرفا، بهش گفته بود تو منو همش می بری جاهای خوب و جاهای پولدارا و بالای شهرو نشونم میدی. منو ببر جایی که مردم معمولی هستن، ببر پایین شهرو نشونم بده. به قول دوستمون می گفت فکر می کرد آدمای عادی ایران چلوکباب نمی خورن!

دوست ما هم که کلا نصف کلاساشو بیشتر به خاطر استادش تعطیل نکرده بود، گفته بود من که وقت ندارم همه جا باهات بیام. همین مترو رو می شین، میره پایین شهر. برو هر جا دلت خواست پیاده شو خنده.

اون بنده خدا هم تک و تنها رفته پایین شهر و اتفاقا خیلی هم بهش خوش گذشته و برگشته. تازه رفته سوپری خرید هم کرده. کلی هم تعجب کرده که ما هم پشت محصولات خودمون محتویاتشو به انگلیسی می نویسیم. از دوستمون پرسیده اینا واقعا محصولات خودتونه؟!

خلاصه که همون طور که فکر می کردیم نظرش کلا راجع به ایران عوض شده بود. حتی دوست داشت می تونست یه همکاری با ایران ایجاد کنه اگه بشه. مثل اینکه می خواد تو آلمان شرکت بزنه، بدش نمیاد با یکی تو ایران هم همکاری داشته باشه.

--

کلا تا حالا نشنیدم کسی بره ایران و نظرش عوض نشه لبخند. حتی یادمه یه بار یه خانومی که اینجا بود بعد از 18 سال که از ایران اومده بود، برگشته بود ایران با همسرش که آلمانی بود. همسرش پلیس بود. می گفت انقدر همسر من خوشش اومده بود که حد نداشت. حتی وقتی برگشتیم یه گزارش در مورد ایران نوشت داد به رئیسشون.

همه کلا تصورشون راجع به ایران داغونه. خدا رو شکر که وقتی این آدما میان ایران مردم انقد همکاری می کنن که تصورشون عوض بشه لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٦/٢٢ ] [ ٩:٠٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فعلا می خوام یه کمی روزانه هامو بنویسم، بعد برم سراغ بقیه ی  اون مسافرت ارزون.

روز اول یه کمی زودتر رفتم که برم کلاسمو ببینم کجاست و این حرفا. متاسفانه ما همچنان تو زیرزمینیم و رنگ آفتابو نمی بینیم! داخل موسسه یه دختره رو دیدم که قیافه اش خیلی ایرانی بود، دعا کردم اگه ایرانیه تو کلاس ما نباشه. تجربه ثابت کرده ما دیدگاهامون با اکثر ایرانی ها خیلی فرق داره.

رفتم سر کلاس و اون دختره هم اونجا بود. یه لبخندی به هم زدیم، ولی فارسی حرف نزدم باهاش. خوب شد حرف نزدم، وگرنه ضایع میشدم! علت اینکه حرف نزدم این بود که ممکن بود ایتالیایی باشه. خیلی از دخترای ایتالیایی شبیهن به ایرانی ها.

معلم اومد و هر کس خودشو معرفی کرد. تا اون موقع سه نفر جدید بودن. یکیشون کره ای بود، این دختری که محتمل بود ایرانی باشه گرجستانی بود، اونو یکی دختره هم آلبانیایی بود. خدا رو شکر کردم که تو کلاس ایرانی نداریم.

پنج دقیقه بعد دیدم یه ایرانی اومد سر کلاس که اتفاقا من از قبل می شناختمش. دختر خوبی هم بود. اونجا فقط سلام کرد و رفت یه جا نشست. تو زنگ تفریح با هم احوال پرسی کردیم و صحبت کردیم با هم.

معلم اصلیمون مسافرت بود، قبلا به ما که ترم قبل باهاش بودیم گفته بود که دو هفته میره مسافرت. واسه همین هفته ی اولو یه معلم جانشین داشتیم.

تو همون یکی دو روز اول فهمیدم همون طور که حدس می زدم اصلا خوب نیست آدم با یه ایرانی سر کلاس باشه. خیلی دیدگاهاش با من فرق داشت. مثلا به نظر من تو ایران مردم کلا خوب نمی دونن سر غذا صحبت کنی و ما به طور معمول سر غذا حرف نمی زنیم، ولی به نظر اون فرهنگ جاهای مختلف فرق داره و تو بعضی فرهنگ ها این طوری نیست. راستش من تا حالا تو ایران به آدمایی برنخوردم که حرف زدن موقع غذا بخشی از فرهنگشون باشه.

یا مثال اون معتقد بود که تو تهران اگه بخوای هم نمی تونی سر وقت سر قرارات باشی، چون ترافیکه!! ولی من شیش سال تو تهران زندگی کردم، حتی یه بار هم سر یکی از قرارامو دیر نرفتم! ته تهش این بود که من به جای اینکه 11 برسم، 9 میرسیدم و دو ساعت وقتمو که زودتر از موقع رسیده بودم (چون فک کرده بودم ترافیکه) باید یه جوری پر می کردم.

راستش من اصلا درکی از این آدمایی که ترافیکو بهونه می کنن ندارم. آخه خب وقتی کسی داره میگه ترافیکه و خودش می دونه، خب چرا زودتر از خونه درنمیاد؟سوال یا مثلا همین دختری که این حرفو می زد، الان که توی یه شهر کوچیک بدون ترافیک زندگی می کنه، چرا کلا سه روز اومد سر کلاس و هر سه روز دیر اومد؟ آیا اینجا هم ترافیک بود که نمیذاشت دیر بیاد؟!!

حالا بگذریم. روز اول که باهاش صحبت کردم گفت من هی هر دفعه میرم کلاس ثبت نام می کنم، یه هفته میرم، دیگه نمیرم. با کلاس ما هم همین کارو کرد. سه روز اومد، دیگه نیومد.

البته با دیدن اون معلم حق هم داشت! معلممون اصلا خوب نبود تو هفته ی اول. اولا که بدون توجه به دانش واژگانی ما صحبت می کرد. مثلا یه بار بحث مذهبی شده بود. تقریبا می تونم بگم 60 درصد کلماتی که به کار می بردو من بلد نبودم. تازه من تو کلاس دایره ی واژگانم خوبه. اونم همین طور تندتند صحبت می کرد راجع به تفاوت های کاتولیک و ارتدوکس و غیره. فک کنین مثلا ما بیایم تفاوت احکاممونو با سنی ها به فارسی به کسی بگیم که تازه داره فارسی یاد می گیره!!

خلاصه، بقیه ی بچه ها هم مثل من ناراضی بودن. ولی خب کاری هم نمی تونستیم بکنیم. ضمن اینکه خانوم خیلی مهربون و خوبی بود. ولی خب همه که تجربه ی این مدل درس دادنو ندارن.

یه بار هم سر کلاس گفت یه نامه بنویسیم. من گفتم اگه میشه اینو تو خونه انجام بدیم، آخه معلم خودمون همیشه میگه نوشتنی ها رو تو خونه بنویسین چون وقت گیره. گفت باشه.

غیر از اون مورد، کسی در مورد چیزی اعتراض/پیشنهادی نکرد. کلا من آدم اعتراض/پیشنهادم فک کنم نیشخند.

جلسه ی آخر هم حدود نیم ساعت وقت اضافه داشتیم (همیشه معلم وقت کم میاره و نصف چیزا رو میگه خودتون انجام بدین، ببینین با چه سرعتی درس داده که همه ی تمرینا رو حل کرده و وقت اضافه آورده!)، گفت بحث کنیم. بعد عین نیم ساعتو رفت سر کلاس راجع به یه چیزایی توضیح داد و بعد خداحافظی کردیم خنثی.

تو کل این نیم ساعت فک کنم فقط من سه چهار جمله صحبت کردم. کلا تو کل یه هفته همه صم بکم بودیم!

از هفته ی بعد، معلم خودمون اومد لبخند. ماها که ترم قبلو شرکت کرده بودیم، از همه بیشتر شاد شدیم، آخه از همون اول می دونستیم این معلم خیلی بهتره لبخند. بقیه هم درست یکی دو روز بعدش به همین نتیجه رسیدن خودشون.

--

امروز و فردا و پس فردا خیلی کار داریم. نمی دونم چقدر موفق بشم بیام بنویسم. راستی اگه پیشنهادی برای یه مدل کیک آسون و ساده و غیرخامه ای دارین خوشحال میشم با لینکش بهم معرفی کنین. قراره عروس و داماد جدید (همین دوستمون که رفته ایران عروسی کرده و اومده) رو دعوت کنیم. اتفاقا الان خواهر، همسر خواهر و بچه ی خواهرش هم اینجا هستن. اینه که یه جوری مهمونای غریبه داریم و دوست ندارم یه چیز ریسکی درست کنم. می خوام مطمئن باشم خوب درمیاد. ضمن اینکه تعدادمون هم زیاده، حدود 12 13 نفریم. تو حالت عادی هم باید دو تا کیک درست کنم. اگه بد بشه و قرار باشه چهار تا درست کنم واقعا وقت گیر میشه.

کیک شکلاتی و ساده و ترکیبشونو بلدم. لطفا چیز دیگه ای پیشنهاد بدین. راستی اگه شیرینی یا کلوچه یا به قول ایرانی های امروزی کوکی (اعتراف می کنم این اصطلاحو به عنوان یه کلمه ی فارسی این دفعه که رفتم ایران شنیدم!! ما همیشه می گفتیم کلوچه یا چیزی شبیه این) که می تونه جایگزین کیک بشه، اونم قابل قبوله. با تشکر لبخند.

[ ۱۳٩٤/٦/٢۱ ] [ ٩:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اگه می خواین مسافرت ارزونی داشته باشین تو/به اروپا می تونین به این نکات توجه کنین:

کلا دو تا خرج اصلی داره هر مسافرت که قابل چشم پوشی نیست: هتل و پرواز. اگه واقعا می خواین سفر ارزونی داشته باشین باید حتما برای این دو تا خیلی از نظر زمانی هزینه کنین تا بتونین مورد خوبی پیدا کنین.

برای پرواز، اگه از ایران می خواین بگیرین حتما حتما سایت opodo.de رو چک کنین. اگه از خود اروپا می خواین پرواز کنین، سایت های Ryanair و easyjet رو یادتون نره.

در مورد سایت اولی باید بگم، نمونه اش اینکه همین دفعه ی آخر که ما ایران بودیم، همسر فقط با 199 یورو بلیت رفت و برگشت ایرانو خرید. این در حالیه که تو همون زمان ایران ایر قیمت بلیتش حدود 450 یورو بود!

هواپیمایی easyjet قیمتاش از Ryanair بیشتره و ما تا حالا باهاش پرواز نکردیم. اما از فرودگاهای معمولی که همه میشناسن پرواز می کنه.

Ryanair یه کمی سیستم خودشو داره. یه جاهاییش هم سیستمش ایرانیه، اونم از نوع اتوبوسش چشمک. سیستمش این طوریه که پروازاش از فرودگاهای درپیت و کوچیکن (البته لازم به ذکره همین فرودگاهای کوچیک از فرودگاه امام ما بزرگ ترن، اما تو آلمان کوچیک حساب میشن). این فرودگاها از شهر فاصله دارن و هزینه ی رفتن از مرکز شهر به فرودگاها قابل توجهه و حتما باید چک بشه قبلش. یعنی بی گدار به آب نزنین، تا دیدین یه پرواز ریان ایر ارزونه زود بخرین. ببینین اصلا با توجه به ساعت حرکتش شما می تونین برین تا فرودگاهی که باید برین.

پروازای ریان ایر گاهی وقتا (نه همیشه) خیلی خیلی ارزونه. مثلا خیلی وقتا پروازای ده یورویی داره! اگه بین دوشنبه تا جمعه بگیرین ارزون تره. اگه یه جوری برین که مثلا جمعه برین دو شنبه بیاین معمولا گرون تره. تو فصل های شلوغی مشخصا گرون تره. یه خوبی سایتش اینه که قیمت های تمام روزای هفته رو توی یه جدول بهتون نشون میده. لازم نیست هی دونه دونه روزا رو انتخاب کنین تا قیمتاشونو ببینین.

اما اتوبوس هایی که میرن به فرودگاهای مربوط به این هواپیمایی معمولا ساعتی یه بارن. چون فاصله خیلی زیاده. پس اگه از این هواپیمایی می خرین، حواستون باشه که نباید اتوبوستونو از دست بدین.

این هواپیمایی برای کسایی خوبه که محدودیتی برای زمان مسافرتشون ندارن. یعنی هر زمان هفته یا سال که بخوان می تونن برن و درگیر مثلا کلاس های مرتب و منظم و این چیزا نیستن.

راستی یادم رفت بگم، آخرین بار که همسر اومد ایران با پرواز Germania اومد که خیلی ارزون بود.

سایتی مثل opodo، خودش میره به صورت اتوماتیک همه ی هواپیمایی ها رو چک می کنه و وقتی توش مبدا و مقصدتونو می زنین به ترتیب قیمت پروازای ممکنو بهتون میده. اما پروازای ارزونی مثل گرمنیا، ایزی جت و ریان ایر توی لیست مورد جستجوی این سایت نیستن. برای این جور شرکت ها، باید مستقیم توی سایت خود شرکت سرچ کنین.

و اما در مورد هتل. سایت های زیادی هستن که میشه ازشون هتل رزرو کرد. هر کدوم از این سایت ها یه درصدی رو برای خودشون برمیدارن و بقیه ی پول میره به حساب هتل دار و غیره. چیزی که باعث تفاوت میشه، درصدی هست که این سایت ها برمی دارن. مثلا Trivago یا سایت جست و جوی هتله، eaystobook و booking هم همین طور. ولی اولی از دو تای آخر همیشه گرون تره قیمتاش. ما همیشه از این دو تا سایت آخر استفاده می کنیم، مخصوصا booking.com.

وقتی تو این سایتا میخواین خرید کنین، حتما نزنین می خوایم تو مرکز شهر هتل بگیریم. قبلش برین تو اینترنت سرچ کنین ببینین بلیت های داخل شهری و سیستم قطار و متروی شهر چطوره. اگه سیستم قطار و متروی خوبی داشته باشه (مثل پاریس که ما رفتیم) می تونین خونه تونو دورتر بگیرین (مثل ما) توی یه منطقه ی خیلی آروم و خوب، بعد هر روز با حدود ده دقیقه متروسواری برسین به مرکز شهر. از نظر من ارزششو داره. ولی خب بازم کسی ممکنه براش چیزای دیگه ای اولویت باشه.

هتلی که رزرو می کنین، چک کنین چیا داره، چیا نداره. اینترنت از اوجب واجباته، چون هر روز باید جاهای دیدنی رو تو سایت چک کنین، ساعت باز شدن مکان ها رو، حتی آب و هوا رو، حرکت قطارا رو و خیلی چیزای دیگه.

از چیزای دیگه ای که می تونه براتون مهم باشه یخچاله. به نظر من یا باید آدم با صبحونه بگیره هتلو یا اتاقش یخچال داشته باشه. اگر این طور نباشه صبحونه ها چی می خورین؟ البته اگه آدمی هستین که اهل صبحونه خوردن نیستین که دیگه بحثی توش نیست. ولی من شخصا توصیه می کنم وقتی قراره از صبح تا ظهر برین جایی بگردین، حتما صبحونه بخورین.

ما حتی همیشه با خودمون کیک هم می بریم، روز قبلش یه کیک درست می کنیم. می بریم اونجا میذاریم تو یخچال. هر روز با خودمون می بریم بیرون، تو راه می خوریم. همین کارای ساده خیلی از مخارج آدمو کم می کنه. آخه آدم وقتی یه شهرو نمی شناسه، اصلا نمی دونه کجاش ارزونه، کجاش گرونه. میره از گرون ترین سوپرمارکت شهر یه بسته نون میخره. و قیمت ها هم واقعا متفاوته. مثلا ارزون ترین نون توی سوپرمارکت های معمولی آلمان 55 سنته، ولی همین آلمان سوپرمارکت هایی داره که نون زیر نزدیک 2 یورو ندارن. حالا شما فک کنین تو همچین سوپرمارکتی بخواین برای خودتون یه صبحونه ی ساده ی نون و پنیر و خیار و گوجه جور کنین! یهو می بینین خیلی راحت هفت هشت یورو پیاده شدین. چیزی که تو یه سوپرمارکت ارزون با نهایتا سه یورو سر و تهش هم آورده میشه.

بعضی هتل ها هم هستن که پول صبحونه رو جدا می گیرن. تجربه ثابت کرده همیشه میشه هتل معادلی پیدا کرد که حدودا تو همون سطح قیمت باشه و صبحانه روش باشه. مثلا می بینین یه هتلی زده شبی 60 یورو، اگه صبحانه می خواین هم نفری 7 یورو. در حالی که اگه یه کم دیگه بازه ی سرچتونو بازتر کنین، می بینین هتلی هست که شبی 63 یوروئه با صبحونه. بنابراین، این طوری برای خودتون نگین که من حداکثر مثلا شبی 70 یورو میدم برای هتل. اصلا به بقیه ی لیست نگاه نمی کنم چون گرون میشه. شرایطو نگاه کنین، بعد تصمیم بگیرین.

اگه تونستین هتلی بگیرین که مایکروفر/ قهوه/ چایی هم ارائه میده که چه بهتر. مثلا هتلی که ما تو رم گرفتیم از این نظر خیلی عالی بود. همیشه چایی های لیپتون، بسته های قهوه، شکر، نی، چای ساز، قهوه ساز و لیوان یه بار مصرف گذاشته شده بودن که هر کس خواست برای خودش درست کنه. تو راهرو هم بود، مرتب پر بود روی میز. یعنی این طوری نبود که بخورین تموم بشه، دیگه نباشه. صبح به صبح رو میزو می چیدن.

هر آدم یه سری اولویت هایی برای خودش داره موقع مسافرت رفتن. مثلا ما هیچ وقت هاستل (Hostel) نمی ریم. هاستل رو شاید بشه معادل مسافرخونه دونست. اما تفاوت اصلیش اینه که تو هاستل شما اتاق کرایه نمی کنین، بلکه تخت کرایه می کنین. یعنی مثلا یه تخت توی یه اتاق سه نفره. قطعا می تونین مشکلات این روشو تصور کنین دیگه. اینکه شما نفر بغلی رو نمی شناسین. نمی دونین با چه اطمینانی چمدونتونو دارین میذارین و میرین. در مورد تمیزی و کثیفی و نظافت نفر بغلی اطلاعی ندارین و غیره.

اما با این وجود من از بعضی ها شنیدم که میگن خب ما که صبح تا شب نیستیم، فقط می خوایم شب یه تخت باشه بخوابیم، صبح دوباره بریم بیرون تا شب. این جور آدما هاستل می گیرن و براشون مهم نیست که چه جور جاییه.

ولی مثلا دوست های همسر هم بودن که رفته بودن بارسلونا، هاستل گرفته بودن، بعد که برگشته بودن فهمیده بودن با خودشون از اونجا ساس آوردن!! واسه همین میگم هاستل واقعا یه چیز شانسیه که چقدر تمیز باشه.

من نمی دونم هاستل ها چطوری بازرسی میشن، ولی برای هتل ها قوانین مشخصی هست که چه هتلی دو ستاره است، چه هتلی سه ستاره و الی آخر. مثلا ما یه بار هتل دوستاره رفتیم. شامپو و این جور چیزا نداشت! از اون به بعد همیشه هتل سه ستاره به بالا رفتیم که همیشه هم این جور چیزا رو داشتن. شاید اگه سرچ کنین چیزی دستتون بیاد که چه هتل یا هاستلی چیا داره و لازمه ی فلان قدر ستاره داشتن چیه.

یه مدل دیگه ی رفتن هست که آدم با Airbnb میره. هر کسی می تونه خونه شو تو این سایت بذاره. قیمت هم بذاره. بعد شما که می خواین برین مسافرت چک می کنین تو اون تاریخ چه خونه ای خالیه و به طرف پیام میدین و الی آخر. اینم شانسیه دیگه. ممکنه خونه ی طرف خیلی تمیز باشه، ممکنه نباشه (مثل مال ما). دقت داشته باشین اگه با سایت های این مدلی کار می کنین، تحت هیچ شرایطی از قوانین سایت تخطی نکنین، چون فردا اگه مشکلی پیش بیاد این شما هستین که ضرر می کنین. مثلا هیچ پولی خارج از روش های سایت نباید رد و بدل بشه. اگه طرف گفت حضوری پولو بده یا بریز به حسابم به صورت مستقیم، این کارو نکنین. اگه مشکلی بین شما و صاحبخونه پیش بیاد، شما باید به سایت شکایت کنین و اونا بررسی می کنن. اگه خارج از روش های سایت شما پولی رو انتقال وجه داده باشین، سایت در مقابل شما مسئولیتی نداره و از شما حمایت نمی کنه.

تو سایتش هم می تونین مشخص کنین دنبال اتاق می گردین، آپارتمان کامل می گردین یا خونه یا هرچیز دیگه ای. همچنین تو بعضی حالت ها صاحب خونه خودش اونجاست، بعضی وقتا نیست.

ضمنا سایت airbnb مدل های مختلفی برای کنسل کردن داره (فک کنم سه مدل). مثلا بعضی ها تا یه روز به مسافرت میذارن کنسل کنین، بعضی ها سخت گیر ترن. هر صاحب خونه ای سیاست کنسل کردن خودشو مشخص می کنه. حتما روش کلیک کنین و بخونین تا بدونین در صورت کنسل کردن بین شما و صاحبخونه چی قراره بگذره. پولی هم که میریزین به حساب، 24 ساعت بعد از چک این شما از حسابتون برداشت میشه.

یه مدل دیگه هست به اسم couchsurfing. تو این روش تنها هدف موجود تبادل فرهنگی و این چیزاست. کسایی که دوست دارن با فرهنگ های مختلف آشنا بشن، مهمون قبول می کنن و در ازاش چیزی نمی گیرن. اما چیزی که مهمه اینه که طرف به عنوان میزبان از شما review دریافت می کنه و شما بهش نمره میدین. بعد بر اساس نمره اش که هی بالاتر میره محبوب تر و محبوب تر میشه. هرچی reputation آدم بالاتر باشه تو این سایت بهتره. بنابراین اگه شما هیچ وقت میزبان هیچ کس نبوده باشین، براتون سخت تره خونه پیدا کردن و مهمان شدن نسبت به کسی که بارها تا الان میزبان بوده. به هر حال وقتی کسی هیچ اطلاعاتی نسبت به شما نداشته باشه و ندونه شما کی هستین، براش راحت نیست شما رو به عنوان مهمون بپذیره. پس در صورتی برین تو این سیستم که اهل میزبانی رایگان هم باشین. میزبانی هم لزوما برای شب کسی رو راه دادن نیست. شما می تونین بنویسین قابلیت اینو دارین که یه عصرونه کسی رو دعوت کنین.

--

بیشتر از این بنویسم فک کنم کتکم بزنین، بقیه شو بعدا می نویسم چشمک.

[ ۱۳٩٤/٦/٢۱ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب اصل سفرنامه و عکسا و جاهایی که رفتیمو که بهتون گفتم قبلا. الان فقط اومدم چند تا نکته ی نهایی رو بگم و پرونده ی این سفرنامه رو ببندم.

ما همچنان معتقدیم قشنگ ترین سفری که تا حالا تو عمرمون رفتیم به بارسلونا بوده. رم و پاریس هم به ترتیب تو مکان های دوم و سوم قرار گرفتن از نظر ما.

اما هر کس از دیدگاه خودش نگاه می کنه به دنیای اطرافش. مثلا تقریبا هم زمان با ما، یکی از بچه های کلاس زبان منم رفته بود پاریس. یعنی ما حتی یه روز مشترک داشتیم باهم (البته همو اونجا ندیدیم). دوشنبه هر دومون اونجا بودیم. ولی بعدا من باهاش با اسکایپ صحبت کردم. خیلی برداشتش با ما متفاوت بود. مثلا می گفت پاریس یه شهر خیلی کثیفه. در حالی که ما پاریسو بسیار بسیار تمیزتر از چیزی که تصور می کردیم دیدیم. می گفت جایی که ما بودیم مرکز شهر بود و دیواراش همه کثیف بود، پر از نقاشی های گرافیتی بود. اما جایی که ما بودیم یه کمی از مرکز شهر دور بود، ولی کلا منطقه ی مسکونی بود و بسیااااااار آروم و حتی خوش آب و هوا. پر از درخت تو دو طرف خیابونش. واقعا ما از محل زندگیمون (نه خود خونه) خیلی لذت بردیم.

یا مثلا اونا دیزنی لند رفته بودن و فک می کنم یه روز کاملو اونجا بودن، ولی ما اصلا نرفتیم. یعنی به نظرمون اون قدری مهم نبود. البته اینم نباید فراموش کرد که اون 20 سالش بود و ما حدود سی سالمون!

دیگه اینکه از این به بعد تصمیم دارم هر شهری رفتیم، اول بپرسم کاخاش کجاست؟چشمک ظاهرا که ما کاخا رو بهتر از موزه ها می پسندیم.

متروی پاریس خیلی شلوغ بود. یه چیزی تو مایه های ایران، حالا نه دیگه تو شلوغ ترین ساعت، اما خب واقعا شلوغ بود. خیلی ها باید سرپا وای می ایستادن و پیش می اومد که این قدر شلوغ باشه که نتونی سوار بشی. اما خب مردم یه طوری وای نمیستادن مثل ایران که بدناشون کوچک ترین تماسی با هم داشته باشه!

یه چیز جالب هم این بود که بعضی از متروهاش تایر داشت! یعنی انگاری یه اتوبوس خیلی بلند بود که داشت روی یه ریل حرکت می کرد و جالب تر اینکه ایستگاها هم چند مدل مختلف طراحی شده بودن. مثلا تو بعضی ها جلوی ریل یه دیوار شیشه ای طراحی شده بود که یه جاهای خاصیش قابلیت باز شدن داشت. اما به صورت پیش فرض بسته بود. وقتی قطار می اومد، درهاش درست جلوی همین درهای شیشه ای قرار می گرفت و در قطار و در این دیوار شیشه ای با هم باز می شدن! نمی دونم انگیزه شون از این کار چی بوده تو بعضی ایستگاها، ولی حداقل فایده اش این بود که کسی یا چیزی نمی تونست روی ریل بیفته.

نمی دونم قبلا گفتم یا نه، برخلاف آلمان تو متروهاش جایی برای ویلچری ها و کالسکه ای ها تعبیه نشده بود اصلا. البته می تونستن بیان ها، ولی جای خاصی براشون در نظر گرفته نشده بود. فقط بعضی از صندلی ها تاشو بود که وقتی شلوغ می شد مترو، آدمای روی اون صندلی ها باید بلند میشدن و صندلیشونو تا می کردن تا جمعیت بیشتری جا بشه.

موقع رد شدن از گیت هم که تا دلتون بخواد آدمی بود که غیرقانونی رد میشد! البته منظورم این نیست که از هر پنج نفر یه نفر، اما اینکه آدم در عرض سه روز که اونجاست شاید بیشتر از ده نفرو ببینه که این طوری رد میشن، فک می کنم واقعا تعداد قابل توجهی باشه. اونم با توجه به تعداد معدود سوار و پیاده شدن های ما!

حتی یه بار، درست بعد از این که من کارت زدم و رد شدم یه آقای سیاه پوست دستشو آورد، گیتو باز نگه داشت و خودش و خانواده اش کلا رد شدن از همون گیت!!

چیز جالب دیگه ای که تو پاریس خیلی جالب بود این بود که سه بار تو مترو کسایی رو دیدیم که با گوشیشون قرآن می خوندن. چنین موردی تا کنون تو آلمان گزارش نشده چشمک.

نکته ی آخر هم اینکه، یه بار یه جا اومدیم از یه آقایی آدرس بپرسیم، گفتم excuse me، آقاهه به من نگاه کرد، ولی رد شد. دخترش وایستاد که جواب ما رو بده، ولی بلد نبود آدرسو. بعد باباهه برگشت گفت باید کدوم وری بریم!

البته ما جاهای زیادی آدرس پرسیدیم که اکثرشون برخورد خیلی عادی ای داشتن و اگه بلد بودن راهنماییمون کردن. حتی یه بار طرف بهمون گفت اون ور چهار راه، اون ساختمونو می بینین، اونجا. ما هم تشکر کردیم. اون موقع پشت چراغ قرمز بودیم. اونم با ما از چراغ قرمز رد شد، یه کم دیگه هم موازی با ما اومد، دوباره همونجا رو بهمون نشون داد، بعد برگشت، رفت لبخند.

خلاصه که کلا سفر خوبی بود دیگه. توصیه می کنم شمام برین. خوش میگذره چشمک.


[ ۱۳٩٤/٦/٢۱ ] [ ٢:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این دیگه سری آخر عکساس:

این یه سری جواهرات سلطنتی بود تو کاخ ورسای:

اینجا بیرون موزه ی لووره:

این دروازه هم خیلی دور نبود از موزه ی لوور. البته من اینا رو نرفتم، همسر خودش رفت عکس گرفت. من فقط از دور نگاه کردم!

اینم که دوباره محوطه ی موزه ی لووره:

اینم دو تا عکس پانوراما از همون دور و بر موزه ی لوور:

دوباره رود سن:

ایده ای ندارم اینجا کجاست!

قفل هایی که به نرده ی پل بسته شده!

پیر هرمه:

علامت پیر هرمه:

همون نزدیک پیر هرمه نشسته بودیم شیرینی هامونو بخوریم که این بنا کنارمون بود. کلیسائه.

و اینم آخرین عکسا. شانزه لیزه دم غروب:

[ ۱۳٩٤/٦/٢٠ ] [ ٢:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

تصمیم گرفتم هرچه زودتر همه ی عکسا رو بذارم تا خیالم راحت بشه، بیام حرفامو بزنم. هزار تا حرف نگفته دارم، هی میگم باشه بعد از عکسا!!

کلیسای سکره کر، دومون مارتر:

نمای شهر از بالای نزدیک همون کلیسا:

پارک لوگزامبورگ. تو پارک یه سری قایق بود (همونایی که توی عکس می بینین) که یه جا کرایه می دادن. مردم برای بچه هاشون می گرفتن، می انداختن تو آب. بچه ها کلا سرگرم می شدن. انواع پرچم های کشورا رو هم داشت، می تونستین انتخاب کنین می خواین قایق چه کشوری رو بگیرین لبخند.

این مجسمه هم تو همون پارک بود:

این عکسا مال موزه ی لووره. این تابلو رو که لازم نیست معرفی کنم چشمک:

 

ورودی موزه:

این عکسا هم مال قسمت مربوط به ایرانه:

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تقصیر خودتونه دیر میشه پست گذاشتنم دیگه. اگه عکس نمی خواستین انقد طول نمی کشید چشمک.

--

اینا همه اش عکسای موزه ی اورسای هست.

این تصویر ون گوک هم که مطمئنا خیلی جاها دیدین:

این یکی از اون کمدایی بود که گفتم خوشمون اومده بود و دوست داشتیم تو خونه مون داشته باشیم مژه.

این میزا هم همین طور:

دو تا تصویر از رودخونه ی سن:

این مجسمه هم بالای کاخ اورسای بود. یعنی در واقع یه بالکن بود که میذاشت آدم بره نزدیک این مجسمه.

اینم کافه-رستوران که داخل موزه بود:

نمای کلی موزه:

[ ۱۳٩٤/٦/۱٩ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این عکسا همه اش مربوط به برج ایفله. بالاش که بودیم یه دور زدیم و از همه ی زاویه ها از منظره ی شهر عکس گرفتیم.

پایینش هم که اومدیم از خود برج ایفل عکس گرفتیم باز چشمک.

 

 

این عکس رو از همون بالای برج ایفل گرفتیم:

[ ۱۳٩٤/٦/۱٦ ] [ ۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کلیسای نوتردام:

این که مشخصه نمای بیرونیش بود دیگه.

کلیسا سه تا سالن داشت. یعنی با یه جداکننده جدا شده بودن، این طرح بالای یکی از اون جداکننده هاست:

 

این یکی هم نمای کلی از داخلش:

اینجا خیابون شانزه لیزه است. اون چیزی که اون دوره طاق پیروزیه.

این یکی طاق پیروزی از یه نمای نزدیک تره:

این یکی هم همون خیابون شانزه لیزه است:

بازم شانزه لیزه:

پانتئون تو هوای بارونی:

ایفل که از خیلی جاهای پاریس دیده میشد.

موزه ی ارتش:

 

نمای رودخونه تو هوایی که تکلیفش با خودش معلوم نبود بارونیه، ابریه یا آفتابی...

یک عدد پل که به گفته ی مریم خانوم تو کامنتا همون پل نئوفه:

--

ببخشید که دیروز قولشو داده بودم ولی نتونسته بودم بذارم.

[ ۱۳٩٤/٦/۱٤ ] [ ٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روز آخر، فقط قرار بود بریم کاخ ورسای. کاخ بزرگیه که به وقت زیادی نیاز داره گشتنش. اما از اونجایی که باید خونه رو تا 12 تحویل می دادیم، تصمیم گرفتیم یه کمی دیرتر بریم که باز با چمدون ده ساعت تو خیابون علاف نباشین! هوا هم که دوباره بارونی بود، اونم از نوع بدجورش!

تقریبا تا از خونه اومدیم بیرون 11 بود. خونه رو مرتب کردیم و کلیدو گذاشتیم تو همون جعبه ای که اول بود و اومدیم بیرون.

کاخ ورسای کلا تو پاریس نیست، خیلی راهش دوره و باید با قطار برین (نه مترو).

بلیت سه روزه مون هم اون روز دیگه کار نمی کرد. باید بلیت جداگونه می خریدیم. البته بلیتو از دستگاهای مترو می خرین ها، ولی خب بعد از اینکه مترو عوض می کنین، در نهایت قطار آخری که میره ورسای واقعا قطاره! یه قطار دو طبقه که مشخصه صرفا مال داخل شهر نیست.

همسر با نرم افزارای خودش چک می کرد، نرم افزار می گفت فلان ایستگاه پیاده شین، در حالی که آخرین ایستگاه قطار که دو تا بعد از ایستگاهی بود که نرم افزار می گفت، کاخ ورسای بود. نمی دونستیم به کدوم اعتماد کنیم. ولی ترجیح دادیم به خود قطار اعتماد کنیم. به هر حال اونا خودشون یه عالمه توریست دارن و می دونن روی چه ایستگاهی بنویسن کاخ ورسای.

دو نفر دیگه هم کنارمون بودن که دقیقا همین مشکلو داشتن. از ما پرسیدن شما انگلیسی صحبت می کنین؟ گفتیم آره. گفتن ما نمی دونیم کدوم ایستگاه پیاده بشیم. گفتیم ما هم نمی دونیم، ولی بهتره بر اساس همین چیزی که قطار میگه پیاده بشیم. اونا برزیلی بودن. فکر می کنم مادر و پسر بودن.

بالاخره رسیدیم ورسای. شب قبلش تو خونه چک کرده بودیم، تو سایتشون نوشته بودن چمدونو میشه بهشون داد، نگه میدارن. از در که وارد شدیم، دیدیم یه عالمه راهه تا اونجایی که همه میرن، از همون نگهبانی پرسیدم چمدونا رو کجا باید بدیم؟ یه نگاه کرد، گفت چون چمدونتون سایز کابینه میشه بدین نگه دارن، ببرین داخل، همونجا ازتون میگیرن.

خدا رو شکر کردیم چمدون سایز کابین آوردیم! اگه بزرگ آورده بودیم نمی گرفتن. جالبه که تو سایتشون حرفی از سایز چمدون نزدن.

رفتیم تو، بلیت خریدیم و چمدونا و چترا رو دادیم و رفتیم که بریم داخل کاخ. باید از این ساختمون خارج می شدیم، وارد یه ساختمون دیگه که خود کاخ بود می شدیم. فاصله ی دو تا در شاید پنج متر بیشتر نبود، ولی به خاطر همون چند متر پشیمون شدیم که چترا رو دادیم.

به هر حال رفتیم تو. من که خیلی دوست داشتم تو کاخو. اتفاقا به همسر هم گفتم بعد از این همه مسافرت بالاخره فهمیدم من چه جور جاهایی رو دوست دارم! نه اهل موزه ام، نه اهل خیابون های شلوغ و پر از مرکز خرید. من اهل دیدن کاخ و وسایل قدیمی خونه های قدیمی ام لبخند. به من که خیلی خوش گذشت.

علاوه بر وسایلی که می شد تو کاخ دید، یه عالمه نقاشی هم روی در و دیوار بود. نمی دونم همه ی اینا تو زمان زندگی شاها هم تو کاخ بودن، یا اینا برای جلب مشتری الان اینجا گذاشتنشون.

متاسفانه ما که چیز زیادی از تاریخ فرانسه نمی دونیم، اما مطمئنا برای اونایی که می دونن دیدن این نقاشی ها خیلی جالبه. آخه خیلی هاشون شخصیت ها بودن، لوئی چندم و از این حرفا!

نمی دونم قبلا بهتون گفتم یا نه، یه بار یه بنای کاخ مانند دیگه رفته بودیم تو آلمان. یه آقایی بود که توضیح می داد راجع بهش. می گفت چیزایی که توی این کاخ هست واقعا مال اون زمان نیست. مثلا پرده ها و ملافه ها و این چیزا. همه رو بعدا ساختن. اما بر اساس طرح ها و چیزایی که از اون زمان مونده.

آخه همیشه تو کاخ ها یه سری پرده ی خیلی قشنگ یا مثلا روتختی های خیلی قشنگ هستن که آدم باورش نمیشه واقعا اینا از اون زمان این قدر قشنگ و بدون اینکه رنگ و روشون بره مونده باشن!

فک می کنم تو کاخ ورسای هم همین کارو کرده باشن.

به هر حال که هرچی بود خیلی قشنگ بود. البته روکش بالش های یکی از تخت ها، شبیه روکش بالش های خونه ی مامان بزرگ خدابیامرز من بود! یعنی اون زمان مد انقد طول می کشیده برسه به ایران، در حد چند صد سال؟ چشمک

خود کاخ چیز زیادی طول نکشید دیدنش (البته با موزه ها دارم مقایسه می کنم!)، شاید یه کمی کمتر از دو ساعت. از اونجا رفتیم بیرون که بریم توی باغاش دور بزنیم. ولی هوا خیلی بارونی بود. گفتیم بریم چترامونو بگیریم.

همسر گفت اگه از در بریم بیرون، ممکنه دوباره نتونیم بریم تو، ضمن اینکه صف و این چیزا هم هست. بیا برعکس بریم، یعنی از قسمتی که همه دارن وارد میشن، خارج بشیم. یه آقایی اون جلو نگهبان بود. بهش گفتیم ما چترامونو فقط می خوایم. گفت اشکالی نداره، بیاین از همین جا برین. از اونجا رفتیم تا رسیدیم به همون جایی که وسایلمونو تحویل داده بودیم.

به آقاهه گفتیم ما چترامونو می خوایم، گفت نمیشه، باید برین بیرون، برین از اون یکی در بگیرین! گفتیم خب ما اینجا دادیم. گفت نمیشه. اومدیم کنار، همسر گفت فک کنم اون نفهمید ما چی میگیم. فک کرد ما می خوایم کلا تحویل بگیریم وسایلمونو.

دوباره یه کمی این پا اون پا کردیم تا خانومی که اون تو بود، اومد بیرون، گفت چی شده؟ بهش گفتیم قضیه رو. باز گفت نمیشه. منظور اون خانوم اون بود که ما اگه وسایلمونو بگیریم، می تونیم با اونا بریم تو کاخ که غیرمجازه. کسی نمی تونه با ساک یا چمدون بره تو کاخ. گفتیم ولی ما فقط و فقط چترامونو می خوایم. شماره مون که دستمون بود بهش دادیم. گفت بذار نگاه کنم ببینم شما چی اینجا گذاشتین. رفت با دو تا چترمون برگشت.

چترا رو گرفتیم و رفتیم تو باغ بگردیم. انقد بارون می اومد که کوفتمون شد گشتنمون. من که تقریبا یه وجب از پاچه های شلوارم کاملا خیس شده بود. تقریبا چهل دقیقه اینا که گشتیم من دیگه خسته شدم. با اون بارون هم اصلا خوش نمی گذشت، نه میشد جایی نشست  خستگی گرفت، نه می شد وایستاد جایی چیزی خورد.

همسر به من گفت برگردم، خودش رفت عکس بگیره. من باز چهل دقیقه تو راه بودم تا برگشتم ورودی. قرارمونو تو ورودی بلیت خریدن گذاشتیم. تا رسیدم کفشامو که توش کاملا خیس بود، در حدی که برعکسش کردم که مطمئن بشم آب از توش نمی ریزه حداقل!، درآوردم و به جوارابام اجازه دادم خشک بشن!

آخه کفش من کلا پارچه ای بود، کفش ورزشی بود که به درد دویدن می خورد، نه به درد تو بارون قدم زدن! تا وقتی همسر اومد، نه کفشام خشک شد، نه شلوارم، فقط جوارابام موفق شدن خشک بشن!

تقریبا یه ساعت و نیم یا شاید هم بیشتر اونجا نشسته بودم تا همسر اومد. تو این مدت توریست هایی که می اومدن بلیت بخرنو رصد می کردم نیشخند. این چینی ها از هم کنده نمیشدن. یه گروه می رفت، یکی دیگه می اومد! واقعا باورم نمی شه این همه چینی این همه پولدار داشته باشیم، ولی خب داریم.

تا همسر اومد ساعت 5:15 اینا شده بود. دیگه باید یه جا نماز می خوندیم و راه می افتادیم. البته اول می خواستیم ساعت 7 از کاخ ورسای بریم. آخه اتوبوسمون ساعت 11 شب اینا راه می افتاد. بالاخره منتظر موندن تو کاخ بهتر از منتظر موندن تو ایستگاه قطاره دیگه چشمک. اما کاخ ساعت 6.5 می بست، مجبور بودیم زودتر راه بیفتیم.

تا وقتی همسر استراحت کرد و راه افتادیم بریم چمدونامونو بگیریم ساعت حدود بیست دقیقه به شیش بود. اونجا تازه دیدیم رو درش زده وسایلو فقط تا ساعت شیش نگه میدارن! یعنی اگه دیرتر رفته بودیم، باید تا فرداش می موندیم تا وسایلمونو پس بگیریم. خدا رو شکر زودتر رفته بودیم اوه. و خدا رو شکر تر که های سیزن بود. این طوری که نوشته بود تو زمان های سیزن تا 6 وسایلو نگه میدارن، تو ماه های عادی تا 5.5!

خلاصه، چمدونا رو گرفتیم و هلک و هلک راه افتادیم به سمت ایستگاه قطار. قطعا خیلی زودتر از چیزی که قرار بود رسیدیم به ایستگاه اتوبوسی که ما رو برمی گردوند آلمان.

تو ایستگاه اتوبوس نمی دونستیم کجا باید منتظر باشیم. رفتیم یه ساعت وایستادیم تو صف، از خانومه پرسیدیم، گفت یه ساعت قبل از حرکت باید بریم چک این کنیم! اتوبوس چک این دار تا حالا ندیده بودیم که دیدیم. اتفاقا خوب هم هست که از قبل بدونن کیا اومدن، کیا نیومدن.

وقتی نشستیم تو اتوبوس کلا حس ایران بودن بهمون دست داد. پشت سری هامون هم ایرانی بودن و فارسی صحبت می کردن. ولی معلوم بود خیلی توریستن، آخه وقتی رسیدیم به مقصد، یعنی آلمان، رفتن تاکسی بگیرن چشمک.

ما هم اومدیم دوباره ایستگاه قطار که بیایم خونه مون. آخه گفتم که از یه شهر دیگه رفتیم، به یه شهر دیگه هم برگشتیم لبخند.

--

به این ترتیب، سفرنامه ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید نیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱۱ ] [ ۳:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی خواستم امروز چیزی بنویسم، حسشو نداشتم، ولی الان که استرسم کم شده می نویسم! دلیل کم شدن استرسمو تو آخر پست میگم.

--

چهارشنبه صبح اول وقت بلند شدیم رفتیم موزه ی لوور. یه پنج دقیقه ای تو صف وایستادیم. بعد یه آقاهه اومد داد زد اونایی که بلیت ندارن باید برن تو این یکی صف وایستن!! یعنی الکی وایستاده بودیم تو اون یکی صف. رفتیم تو صف بی بلیتا وایستادیم که بلیت بخریم! حدود ده دقیقه شاید تو صف بودیم تا نوبتمون شد.

رفتیم تو کاخ و یه عالمه گشتیم. وااااااااقعا خسته کننده بود. اصصصلا راه نداشت آدم بخواد همه شو ببینه. تازه این واسه ما بود که هنرمند و اهل هنر نبودیم. اگه کسی واقعا علاقه داشت و می خواست همه چیزو با دقت ببینه که دیگه فک کنم باید بیست باری می رفت لوور. جالب بود که قبلش تو اینترنت خونده بودم یه نفر پرسیده بود چند ساعت برای موزه ی لوور بسه؟ یه نفر گفته بود من تا حالا 12 بار رفتم، هنوز همه شو ندیدم.

الان که خودمون لوورو رفتیم واقعا باورم میشه حق داشته طرف. واقعا بزرگ بود! انقد که ما وسطش اومدیم بیرون، رفتیم کیفمونو گرفتیم، دوپینگ کردیم، دوباره برگشتیم تو! نمی شد آدم بره همه شو بگرده بدون اینکه گشنه بشه!

یه قسمت آثار اسلامی داشت که فک کنم غیر از خودمون مسلمونا کسی نبود اون دور و بر چشمک. یکی از کاشی هایی که گذاشته بودن هم جالب بود، یه قسمت از آیه ی قرآن بود: "ما انزل الله من شیء" یا "ما انزل الرحمن من شیء" (دقیق یادم نیست کدوم بود)! خب بدآموزی داره آیه رو نصفه میذارن دیگه چشمک! یعنی چی خدا هیچی رو نازل نکرده؟!

یه عالمه هم از این آثار با خط کوفی بود که من خیلی دوست دارم، ولی حیف که بلد نیستم کوفی بخونم.

یه قسمت هم آثار ایرانی داشت که ما دوست داشتیم. یه تیکه هم چیزمیزای مصری داشت که من عاشقشون بودم لبخند و باهاشون کلی عکس گرفتم لبخند.

از نقاشی هاش هم تنها چیزی که من با علاقه می خواستم برم ببینم لبخند ژوکوند بود. به نظرم نقاشیش خیلی فرق داشت با نمونه هایی که ما خیلی جاهای دیگه می بینیم.

بقیه ی نقاشی ها رو من خیلی نظری راجع بهشون نداشتم. آخه دیگه آدم انقدددددددر از هر موضوعی نقاشی می دید که واقعا سیر میشد! مثلا تو نقاشی های قدیمی (مطمئنا مال یه دوره ی خاصیه که من نمی دونم) غربی یه عالمه نقاشی بود که یه سری دختر بچه بودن و یه سری هم فرشته ی بالدار. مطمئنا الان می تونین تصور کنین چه تصویرایی رو میگم. ما که بچه بودیم یه عالمه کارت پستال با این مضمون بود.

یا مثلا یه عالمه تصویر نقاشی جنگ بود و نکته ی جالبش این بود که تو همه ی نقاشی ها ملت با سپر و اسلحه ولی کاملا برهنه داشتن می جنگیدن! من نمی فهمم چرا این مدل نقاشی مد بوده؟ خب تو جنگ کی برهنه است؟ اونم کامل؟!! هدف نقاشی چیه از این نقاشی؟ چیو می خواد به تصویر بکشه؟سوال

خلاصه که کلی نقاشی دیدیم که نفهمیدیم چی بود!

یه قسمتی هم بود که تخت و کمد و این جور چیزای قدیمی بود. کاری به قدیمی بودنشون ندارم، بعضی هاشون انقد قشنگ بودن که همسر عکسشونو گرفت، گفت اگه بعدا خواستیم یه زمانی سفارش بدیم، ایده های خوبین! یعنی فکرشو بکنین ما انقدررر پولدار بشیم که بریم یه سرویس چوب سفارش بدیم با دووووور تا دوووور کنده کاری های ریز چشم.

تا از موزه اومدیم بیرون فک کنم 2.5 اینا شده بود. از اونجا رفتیم یه پلی که همون نزدیک بود، یه کمی عکس گرفتیم. بعد من که دیگه خسته شده بودم رفتم تو پارک کوچیک همون بغل نشستم، همسر رفت عکس برداری!

یه ساعتی در حالت بیدارچرتی بودم! بیدارچرتی رو خودم اختراع کردم؛ یعنی خوابم می اومد ولی چون نشسته بودم نمی تونستم بخوابم، فقط مغزم احساس می کردم هر از گاهی هایبرنت میشه و دیگه نمی شنوم و نمی تونم پردازش کنم! جالبه که با همون یه ساعت بیدارچرتی دوباره هوشیار شدم! همسر اومد و قرار شد بریم پیِر هرمه.

حالا پیِر هرمه چیه؟ روز قبلش من گیر داده بودم به همسر که این همه دسرهای فرانسوی معروفه بریم یه چیزی بخوریم تو یه کافه ای. ما که پولمون به خوردن غذای فرانسوی تو رستوران درست و حسابی نمی خوره (نمی دونم بهتون گفتم یا نه، همسر یه نگاه به قیمت غذاهای رستوران های شانزه لیزه کرده بود، متوسطش پرسی 200 یورو بود!)، لااقل بریم یه دسر درست و حسابی بخوریم. حالا اندازه ی یه پرس غذا تو یه رستوران معمولی آلمانی پول میدیم دیگه نیشخند.

من یه عالمه گشتم تو اینترنت دنبال پرفروش ترین مغازه های دسرجات و شیرینی و این حرفا. یکی از کافه های نزدیک لوور رو گفته بودن که خیلی پرفروشه، اما طرف اینو هم یادآوری کرده بود که اون ممکنه علتش صرفا نزدیک بودن به موزه ی لوور باشه. اما پیر هرمه رو خیلی ها گفته بودن معروف ترین شیرینی های فرانسوی رو داره. ما هم گفتیم بریم پیر هرمه. همسر با گوشیش چک کرد، نزدیک ترین پیر هرمه رو پیدا کردیم، که بازم همچین نزدیک نبود، و قرار شد بریم دیگه.

اول که یه پنج دقیقه ای پیاده روی کردیم تا برسیم به ایستگاه اتوبوس. سوار اتوبوس شدیم، باید ایستگاه چهارم پیاده می شدیم، یهو تو ایستگاه سوم فهمیدیم که ایستگاهی که ما می خواستیمو رد کرده! یعنی با اینکه به ظار اون ایستگاه چهارم بود، ولی مثل اینکه خطه طور دیگه ای رفته و اون ایستگاه دوم بوده! ایستگاه بعدیش پیاده شدیم و خواستیم برگردیم.

رو به رومون ایستگاه اتوبوس یا مترو نبود که بخوایم سریع در جهت مخالف برگردیم. پرسون پرسون و جی پی اسی، راه افتادیم. تو راهم یه کلیسای خوشگل دیدیم، عکسشو گرفتیمنیشخند (اینم عایدی گم شدنمون!). دوباره اتوبوس درستو نشستیم و راه افتادیم. کم کم دیدیم هی محله باکلاس و باکلاس تر شد، هی مارک ها گرون تر شدن، کم کم نگران شدم یه همچین پیر هرمه ای به درد ما نخوره اصلا نگران.

اون تیکه ای که باید پیاده می رفتیم خیلی سرراست بود، ولی به خیابونش نمی خورد توش کافی شاپی چیزی باشه! هرچی می رفتیم فقط مارک های لباس بودن. خبری از خوردنی فروشی نبود اصلا. پیر هرمه ای که پیدا کرده بودیم شماره پلاکشو می دونستیم. کم کم داشتیم به اون پلاک نزدیک می شدیم که به همسر گفتم فک نمی کنم اینجا چیزی باشه، حتما اشتباهی اونجا رو علامت زدن به عنوان پیر هرمه. در همین اثنا دیدیم یه مغازه است به اسم پیر هرمه! دقیقا یه مغازه ی شیرینی فروشی بود خنثی. اصلا هم خبری از کافی شاپ مافی شاپ نبود!

یه مغازه هم کنارش بود که من فک کردم اونم بقیه ی پیرهرمه است. گفتم بیا بریم اینجا، اون ور شلوغه. همسر میگه نه، همین ور که شلوغه بریم که اگه قیمتاش خیلی گرون بود ضایع نباشه میایم بیرون خنده.

قیمتاش مممم نمی شد گفت گرونه، ولی خب همچین کم هم نبود. یعنی به نظرم برای چند بار خریدن خوب بود، اما اگه قرار باشه مردم پاریس همیشه برای شیرینی خریدن این قدر پول بدن و مثل ما ایرانی ها مهمونی بگیرن، قطعا تو یه سال اول زندگیشون ورشکست میشن چشمک.

یه شیرینی خاصی بود که عکسشو زیاد تو اینترنت دیده بودم بین سرچام به عنوان یکی از شیرینی های معروف فرانسه. اینا رو میگم (سرچ کنین Macarons). دونه ای، ناقابل، دو یورو و ده سنت بود!

یه عالمه مدل های مختلفشو داشت. پرسیدم کدوما الکل نداره؟ رفت لیست محتویاتشونو آورد، هفت تاشو مشخص کرد. ما هم از اون هفت تا شیش تاشو انتخاب کردیم، گفتیم از هر کدوم یه دونه بده.

همسر ازشون اجازه گرفت، گفت میشه از مغازه تون عکس بگیرم؟ گفت از کل مغازه بدون ماها می تونی عکس بگیری. دیگه همسرم یه چند تا عکس گرفت و اومدیم بیرون. یه پارک کوچیک همون جلو بود، رفتیم اون تو نشستیم و شروع کردیم به خوردن. دروغ چرا؟ یکی از یکی مزه اش مسخره تر!

یعنی اگه اون 12 یورو رو داده بودیم نون باگت خریده بودیم، فک می کنم بیشتر لذت می بردیم چشمک. تنها دلخوشیمون این بود که بالاخره اینم یه چیزی بود که دوست داشتیم امتحان کنیم و کردیم دیگه. وگرنه مزه ی درست و حسابی ای نداشت.

تنها نکته ی جالبش این بود که وقتی تو ایران یه چیزی شبیه اینا می خوریم، عملا همه شون یه مزه میدن، فقط مثلا یکیش یه کمی پرتقال داره، یکیش توت فرنگی داره. اما مبنای همه شون یکیه. اما اینا واقعا 12 تا مزه ی مختلف داشتن.

خوشحال و خندون از امتحان کردن این شیرینی های ناخوشمزه، برگشتیم بریم خونه مون نیشخند. البته قبلش رفتیم میدون شارل دوگل، یه کمی هم تو پارک همون نزدیکی نشستیم و بعد راهی خونه شدیم.

--

نمی دونم اینم گفتم یا نه، یه بار هم رفتیم دو مدل نون باگت (که بالاخره اصلش فرانسویه دیگه!) و دو مدل نون شیرین فانتزی از نونوایی نزدیک خونه مون گرفتیم که خیلی خوشمزه بود. خیلی دوست داشتم می شد بیشتر از این شیرینی هاشون امتحان کنم. بهتون توصیه می کنم اگه رفتین، حتما سعی کنین شیرینی هاشونو امتحان کنین. درسته ممکنه مزه ی بعضی هاشو دوست نداشته باشین، اما مطمئنا خیلی ها هم هستن که مزه شونو دوست دارین لبخند.

--

دلیل کم شدن استرسمم بگم و دیگه بسه.

چند وقت پیش به استادم گفته بودم اگه من برای فلان موضوع اسم شما رو به کسی بدم اشکالی نداره؟ گفت نه، معلومه که اشکالی نداره. حالا امروز صبح ایمیل زده که فلانی به من ایمیل زده راجع به فلان موضوع. اشکالی نداره اسم منو دادی، ولی چرا قبلا به من نگفتی؟تعجب

منم بهش جواب دادم 4 جولای بهت یه ایمیل زدم و ازت اجازه گرفتم، تو هم 5 جولای جواب دادی، گفتی اشکالی نداره.

تا جوابمو بده مردم از استرس! گفتم نکنه من ایمیلشو اشتباهی فهمیدم اون زمان، نکنه باید دوباره بهش خبر میدادم! خلاصه، الان جواب داده آره تو راست میگی، حق با توئه، ببخشید!

و نکته ی دیگه اینکه دوباره شونصدتا کامنت روی فصل اولم که تصحیح کرده بودم گذاشته، ولی خدا رو شکر خیلی خطیر نیستن کامنتاش نیشخند. اینه که الان خوشحال و شاد و خندانم، قدر زندگیو میدانم چشمک.


[ ۱۳٩٤/٦/۱٠ ] [ ۸:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سه شنبه صبح اول وقت بلند شدیم صبحونه خوردیم که زود از خونه بزنیم بیرون که مجبور نشیم زیاد تو صف وایستیم. آخه هم دوستامون گفته بودن، هم تو اینترنت خونده بودیم که صف موزه ی لوور هم خیلی طویله و باید یه ساعتی رو براش حساب کنی.

وقتی رفتیم هیچچچچ کس نبود، خوشحال و خندان رفتیم بریم تو، بهمون گفتن کلا سه شنبه ها تعطیله موزه خنثی. دیگه گفتیم بریم موزه ی اورسای. یه کمی وایستادیم یه اتوبوس اومدم ما رو برد، ولی در کل پیاده هم اگه می رفتیم راهی نبود.

موزه ی اورسای هم صفی نداشت، مستقیم رفتیم بلیت خریدیم و رفتیم تو. من بعد از این مسافرت دیگه مطمئن شدم ما آدم موزه برو نیستیم. با اینکه حدود دو سه ساعت توش گشتیم، من خیلی دوسش نداشتم. قشنگ بود، ولی واسه کسی که اهل هنره. ما که از نقاشی چیزی نمی فهمیم، فقط یه نگاه به نقاشی ها می انداختیم و رد می شدیم. یه جا هم آثار ون گوک بود، از جمله یکی از پرتره های خودش که قبلا عکسشو خیلی دیده بودم. یاد اون دوستمون افتادم که عاشق این نقاشی های (از نظر ما) بی معنی بود!

تا از موزه اومدیم بیرون ظهر شده بود. یا جا همون دور و برا ناهار خوردیم و دوباره راه افتادیم.

رفتیم کلیسای سکره‌کر دو مون‌مارتر. خیلی جای قشنگی بود. روی یه تپه بود. از بالای برج ایفل هم خیلی راحت دیده میشد و اتفاقا روز قبلش که بالای برج ایفل بودیم گفتیم اونجا رو حتما بریم، خیلی قشنگ به نظر میاد.

تو مسیرش یه عالمه آدم بودن که یه بازی خاصی می کردن. از اونا که سه تا لیوان میذارن که زیر یکیش یه توپه، بعد لیوانا رو تندتند جا به جا می کنن، میگن حالا بگو توپ زیر کدومشه. ملتو تلکه می کردن ازشون پول می گرفتن! یه جور شرط بندی میکردن. می گفتن 50 یورو بده (البته گاهی که موفق می شدن رو مخ طرف خوب کار کنن صد یورو و اینا هم می گرفتن)، بعد اگه برنده می شد یه 50 یورویی دیگه هم بهش می دادن (یعنی 50 یوروی خودش به علاوه ی 50 یوروی دیگه) اگه درست جواب نمی داد که می باخت دیگه!

یه سری هم دورشون جمع شده بودن که از نظر ما احتمالا از خودشون بودن و فقط واسه بازار گرمی بودن، واسه اینکه هی مثلا شرط ببندن و درست بگن و بقیه ترغیب بشن بیان شرط ببندن و برنده شن!

کلا اون محله محله ی جالبی بود، یه عالمه مغازه بود که سوغاتی می فروختن، بعضی هاشون خیلی ارزون. یه برج ایفل کوچیک خریدیم 3 یورو! این ارزون ترین سوغاتی ایه که موفق شدیم بخریم. همیشه حداقل ده یورو اینا میدادیم واسه یه نمادی از شهری که می رفتیم.

خلاصه، رسیدیم بالای کلیسا و یه عالمه باهاش عکس گرفتیم. اینکه رو تپه بود باعث میشد همه ی عکسا خیلی خوب بیفته، از همون پایینش، روی پله هاش می شد یه عالمه عکس قشنگ گرفت.

یه جا داشتیم سلفی می گرفتیم از خودمون + کلیسا. چون با دوربین سلفی می گرفتیم خودمونو نمی دیدیم. یعنی شانسی باید تنظیم می کردیم محل دوربینو. یه آقایی داشت رد می شد شروع کرد به فرمون دادن و راهنمایی کردن که یه کمی این ور تر بگیرین و خلاصه یه عکس سلفی گرفتیم که نصف همسر توش نبود! به آقاهه گفتیم خودت میشه یه عکس از ما بگیری؟ گفت باشه. یه عکس ازمون گرفت که به جز کله ی من و همسر هیییییچی تو عکس نیست!

همیشه وقتی به یه خارجی گفتیم ازمون عکس بگیر همین طوری شده. من نمی دونم اینا تعریفی از عکس گرفتن با یه بنا یا محل خاص ندارن؟! چرا همیشه از بالای سر آدم عکساشون شروع میشه تا نوک انگشتای پا (البته نهایتا)؟ یعنی فکر نمی کنن ما بغل اون بنا وایستادیم که با اون عکس بگیریم؟ می خوایم اونم تو عکس باشه؟سوال

بعد از اونم گفتیم الان ضایع است این آقاهه اینجاست دوباره خودمون شروع کنیم به سلفی گرفتن، بریم بالا، برگشتنی دوباره عکس بگیریم که اونم دیگه یادمون رفت!

نصف پله ها رو که رفته بودیم بالا یه جا نشستیم که از اون زاویه هم عکس بگیریم. برای عکس دونفره ی از پشتمون هم که همیشه میگیریم زاویه ی خوبی بود. چون پله داشت، راحت می شد دوربینو گذاشت چند پله بالاتر و عکس گرفت. دوربینو گذاشتیم، رومونو برگردوندیم، دستمونم انداخته بودیم گردن هم.

یهو صدای یه آلمانی اومد که به بچه اش گفت مواظب دوربین باش. همون موقع دیگه حدس زدیم که ده ثانیه ی دوربین گذشته باشه و عکسو گرفته باشه. برگشتیم به سمت دوربین. بیچاره ها هاج و واج نگاه می کردن که کی دوربینشو گذاشته رو زمین و رفته!! آخه ما هم تو پوزیشنی نبودیم که کسی فک کنه داریم عکس می گیریم نیشخند. رفتیم دوربینمونو ورداشتیم فهمیدن مال ما بوده نیشخند.

از اونجا رفتیم پارک لوکزامبورگ بود. پارک خاصی نبود، نمی دونم چرا جزء بهترین جاهای دیدنی پاریس اسمش آورده شده بود. یه آلاچیق داشت، رفتیم اونجا که زیر بارون نباشیم. یه کمی کیک در آوردیم بخوریم، یه کمیش ریخت، سریع یه کبوتر اومد نشست خورد. منم یه کمی کیک براش خورد کردم که بخوره، در عرض چند ثانیه حدود بیست سی تا کبوتر اومدن! یه کم دیگه هم براشون خورد کردم و بقیه ی مسئولیتو گذاشتم به گردن دو تا بچه ای که اونجا بودن و اونا هم کم کم شروع کردن به ریختن خورده های غذاشون برای کبوترا!

--

راستی روز اول پل الکساندر سوم رو هم رفتیم دیدیم که از قلم افتاد تو پستای قبلی! البته این پل رو همون اول که از مترو پیاده شدیم دو بار از روش رد شدیم به خاطر اشتباهی که تو انتخاب مسیر کرده بودیم، ولی خب نمی دونستیم این پل هم خودش جزء جاهای دیدنیه. عصرش که فهمیدیم، یه جور دیگه نگاهش کردیم چشمک.


[ ۱۳٩٤/٦/۸ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول بگم که من خودم نمی تونو وبلاگمو ببینم! برا من وبلاگای پرشین بلاگو باز نمی کنه! واسه همین بود که امروز چیزی ننوشتم. فک کردم برای شما هم نمیاره. ولی خب الان فهمیدم که برای شماها میاره!

--

تا اونجا که تو صف بودیمو تعریف کردم براتون دیگه!

چون وقتی ما تو صف بودیم ساعتای 7 اینا بود، مجبور بودیم اولین جایی که انتخاب می کردیم، یه جای بدون ساعت کاری باشه. یعنی مثلا موزه و این جور چیزا نباشه.

بنابراین تصمیم گرفتیم بریم کلیسای نوتردام. با دو تا چمدون کوچیک که یکیشو همسر می کشید، یکیشو من، به علاوه ی کوله پشتی که دست همسر بود و کیف دستی من که دست خودم بود، راه افتادیم رفتیم کلیسای نوتردام.

البته بعد از اینکه از قطار پیاده شدیم، راهو اشتباهی رفتیم و یه عالمه دور شدیم، رسیدیم به یه جای دیدنی دیگه! چون نمی دونستیم چیه و اسمشو هم که نگاه کردیم تو لیستمون نبود، عکسشو نگرفتیم نیشخند. البته دلیل اصلی ترش این بود که خیلی خیلی خیلی بدجور بارون می اومد. پاچه های شلوار من به اندازه ی حدود بیست سانت کاملا خیس بود. دلم می خواست می شد یه جا بچلونمشون تا آبشون بریزه!

خلاصه، هلک هلک برگشتیم همون ور پل که بودیم و فهمیدیم که کلیسا خیلی نزدیک تر از اون چیزی بوده به ایستگاه مترو که ما فک می کردیم.

اومدیم با چمدون بریم تو کلیسا، از آقایی که جلوش بود و داشت تمیز می کرد پرسیدیم اشکالی نداره با این بیایم تو؟ اشاره کرد که نه، بیاین. اومدیم بریم تو، آقایی که تو بود گفت با چمدون نمیشه. دیگه همسر بیرون موند، من رفتم تو یه دوری زدم، برگشتم وایستادم پیش چمدونا، همسر رفت تو و عکسا رو هم گرفت.

بیرون کلیسا هم وایستادیم یه کمی با کلیسا عکس گرفتیم و بعد راه افتادیم به سمت شانزه لیزه! فک کنین ساعت 9 صبح آدم بره شانزه لیزه!!

برخلاف انتظارم که فک میکردم خیلی مارکای خفنی توی شانزه لیزه باشن، این طور نبود. البته یه سری مارک خیلی خیلی خفن مثل لوئیز وویتون توش بودن (این مارکی که گفتم مثلا کیفاش دونه ای ده هزار یوروئه)، ولی اچ اند ام هم توش بود، حتی مک دونالد هم داشت خنثی.

خلاصه، یه دوری زدیم تو شانزه لیزه تا رسیدیم به طاق پیروزی. اونجا هم یه سلامی عرض کردیم خدمت طاق و برگشتیم. هنوز یه عالمه وقت داشتیم تا ساعت 2! این بود که گفتیم بریم یه سری هم به پانتئون زدیم. فک می کنم تو تمام اماکن دیدنی ای که رفتیم، ما تنها کسایی بودیم که داشتیم با خودمون چمدون هم می کشیدیم نیشخند.

بعد از پانتئون دیگه کم کم ظهر شده بود و می تونستیم راه بیفتیم به سمت خونه ای که گرفته بودیم. ساعت دو و پنج دقیقه اینا رسیدیم خونه. صاحب خونه رو اصلا ندیدیم، یعنی قرار هم نبود ببینیم. برای باز کردن در اصلی فقط لازم بود کد بزنی که کدو بهمون داده بود. برای در واحد کلید لازم داشتیم که اونم گذاشته بود توی یه جعبه ی کوچیک که روی دیوار تعبیه شده بود. فک می کنم هدف جعبه هه اصلا همین بود. رمزشو میزدی، دو تا شاسی دو طرفشو فشار می دادی، درش باز میشد. کلید اون تو بود، ورداشتیم و درو باز کردیم.

خونه اصلا اون چیزی که فکر می کردیم نبود. دفعه ی بعد دوباره همون هتل خودمونو می گیریم. خود طرف که گفته بود خونه ام خیلی تمیزه! حتی من review های مردمو هم راجع بهش خوندم همه گفته بودن خیلی تمیز بود و این حرفا. ولی مثل اینکه با معیارهای اروپایی به این میگن تمیز! از نظر ما واقعا کثیف بود. آخه اینا با کفش رو زمین راه میرن، واسه همین اینکه گرد و خاک کف اتاق باشه اصلا براشون مهم نیست.

ولی همه ی اینا به کنار، پتو و بالش و تشک داغوووووون کثیف بودن! به قول همسر "جرثومه ی فساد" خنده.

وقتی رسیدیم، اینترنتمونو سریع وصل کردیم با پسوردی که داده بود، با همون گوشی، هنوز لپ تاپو درنیاورده، پرسیدیم میشه به ما یه پتوی تمیز بدین؟! طرف خیلی سریع جواب داد، گفت ملحفه و روبالشی و روتشکی تمیز توی کمد هست، بردارین. اونا رو که کشیدیم روی بالش و تشک و پتو، یه کمی بهتر شد. ولی وقتی آدم چیزی رو کثیفشو دیده باشه، هرچی هم روش روکش بکشه، دیگه نظرش عوض نمیشه.

تازه تشک هم در واقع روی تخت نبود، یه مبل بود که باز میشد و میشد ازش به عنوان تخت استفاده کرد.

خلاصه که خیلی خورد تو ذوقمون این خونه ای که گرفته بودیم.

به عنوان ناهار یه چیزی خوردیم و بعد از اینکه خستگیمون در رفت دوباره راه افتادیم بریم گردش.

از اونجایی که از برنامه مون جلو بودیم، تصمیم گرفتیم بریم برج ایفلو ببینیم. از برنامه جلو بودیم چون همه چی رو بیشتر از حد لازم براش زمان در نظر گرفته بودیم. آخه ما که فاصله ی جاهای دیدنی رو تا هم دونه دونه چک نکرده بودیم، بعضی ها خیلی به هم نزدیک بودن. حتی شانزه لیزه هم که من فکر می کردم چیز قابل تاملی باشه، اصلا چیز خاصی نداشت و کلا تو ده دقیقه کلش پیموده شد نیشخند.

البته همسر بعدا یه بار شب رفت از شانزه لیزه عکس بگیره، ولی من اصلا حسشو نداشتم که برم، اصلا جذبم نکرد شانزه لیزه، نمی دونم چرا.

چقد هی حرف تو حرف شد! داشتم می گفتم عصری رفتیم برج ایفلو ببینیم. برج ایفل دو مدل بلیت داره، 9.5 یورویی که تا طبقه ی دوم میره و 15 یورویی که تا نوک برج میره. دوستامون بهمون گفته بودن صفش خیلی طولانیه و حساب یه ساعت تو صف بودنو برای برج ایفل و موزه ی لوور بکنین.

ما تقریبا ساعتا 5:40 رسیدیم پایین برج ایفل و رفتیم تو صف. هوا شدیدا بارونی بود. ولی خدا رو شکر این دفعه حداقل با خودمون چمدون نداشتیم! از اونجایی که هوا بد بود، تعداد زیادی تو صف نبودن، شاید حدود ده دقیقه تو صف بودیم. بلیت نوک ایفلو هم زده بودن که نمی فروشن، علتشو نمی دونم. البته ما هم قصد نداشتیم بلیت نوک برجو بخریم. آخه دوستامون گفتن نمای شهرو از همون طبقه ی دومش دارین، فقط از طبقه ی بالاتر همه چی کوچیک تره که شاید برای عکس گرفتن خیلی مناسب نباشه. ما هم به همون طبقه ی دو بسنده کردیم.

اون بالا، در عین ناباوری، تو این عصر سلفی گرفتن، یه آقای هندی بهمون گفت می خواین ازتون عکس بگیرم؟ ما هم از خدا خواسته دوربینو بهش دادیم و یه عکس دو نفری آدم وار گرفتیم!

بقیه ی عکسا رو هم که یا از همدیگه گرفتیم یا سلفی! یکی دو تا هم همسر نشست و سعی کرد از پایین، یه تصویر کامل از همونجایی که بودیم تا نوک برج بگیره. ولی اون بالا ابرا حرکت می کردن، آدم یه جوری حس می کرد کل برج داره حرکت می کنه، یه جوری ترسناک می شد! آدم سرش گیج می رفت.

به هر حال عکس مکسامونو گرفتیم و برگشتیم پایین. تقریبا 6:40 بود که پایین بودیم. یعنی تو یه ساعت تو صف وایستاده بودیم، بالا رفته بودیم، عکسامونو گرفته بودیم و برگشته بودیم.

از اونجا برگشتیم خونه تا تجدید قوا کنیم برای فرداش که قرار بود کل روزو بریم موزه ی لوور و اورسای.

--

عکسا رو توی یه پست جدا، بعد از تموم شدن متن سفرنامه میذارم.

[ ۱۳٩٤/٦/٧ ] [ ٧:٢٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اصولا سفرای ما ایرانی ها از چند روز قبل از سفر شروع میشه چشمک.

این دفعه برخلاف همیشه که هتل رزرو می کردیم، گفتیم از airbnb که این همه آدمای مختلف استفاده و تعریف می کنن استفاده کنیم. یه آپارتمان رزرو کردیم با قیمت خیلی مناسب تو یه محله ی آروم (البته الان فهمیدیم آرومه!) و نزدیک به مترو.

برای بلیت داخل شهر هم حساب کردیم که یه بلیت سه روزه بخریم که بتونیم به صورت نامحدود سوار قطار و اتوبوس بشیم. روز آخرو هر جا خواستیم بریم، بلیت تک سفره بخریم.

بلیت های پاریس هم ناحیه بندی داره. یعنی قیمت بلیتی که بشه باهاش ناحیه ی یک تا سه رو رفت یه قیمته، بلیتی که بشه باهاش ناحیه ی یک تا پنجو رفت یه قیمته. همه ی چیزای دیدنی پاریس تو همون ناحیه ی یک و دو و سه جا میشن. ما هم خونه رو طوری گرفتیم که تو همین ناحیه قرار بگیره و بلیتمون ارزون تر باشه.

خلاصه، این که از خونه!

اما وقتی آدم هتل نمی گیره، طبیعتا صبحانه هم نگرفته دیگه! اینه که باید با خودمون یه چیزی می بردیم. تجربه ثابت کرده بردن چیزای ساده ای مثل صبحانه به مراتب راحت تر از گشتن دنبال سوپرمارکتی و توی سوپرمارکتی گشتن دنبال چیزیه که با ذائقه ی ما جور در بیاد! (یه بار یه جا یه پنیر خریدیم که به ظاهر خیلی خوشمزه بود، بعد که خوردیم نفهمیدیم اصلا این پنیر بود؟ خامه بود؟ کره بود؟ لایه ای بود پنیرش، ولی یه چیز چرب و بدمزه ای بود که بعدش هی آب می خوردیم مزه ی دهنمون به بی مزگی تبدیل بشه!). بنابراین تصمیم گرفتیم یه کمی پنیر و خیار و گوجه بخریم و ببریم. اونجا هم که آپارتمان یخچال داره دیگه.

دوستامون که رفته بدون ایران (همین یه هفته پیش) کلید خونه شونو دادن به ما که بریم به گلدونشون آب بدیم و نامه های همسایه شونو از صندوق پسیتش برداریم! آخه همسایه شونم رفته مسافرت، کلید صندوق پستیشو داده به اینا که نامه هاشو بردارن. اینا هم که یه مسافرت یهویی رفتن ایران، کلید خودشون و اون بنده خدا رو دادن به ما!

درست روز مسافرت ما، این دوستامون از ایران برمی گشتن. ما هم گفتیم بیان کلیداشونو زود از ما بگیرن که دست ما نمونه.

ساعتای 5.5 اینا اومدن خونه مون. یه سری از کارامونو کرده بودی، یه سری ها هنوز مونده بود. قرار بود کیک درست کنم برای توی راه که هنوز درست نکرده بودم وقتی دوستامون اومدن. بچه ها تا ساعت 7 اینا خونه مون بودن. طفلکی ها ازمون پرسیدن کاراتونو انجام دادین؟ چمدوناتونو بستین؟ ما هم گفتیم آره. حالا کلی کار مونده بود نیشخند.

اونا هم خیلی زیاد ننشستن، ولی خب ما به همون اندازه ی یک و نیم ساعت از برنامه مون عقب افتادیم، البته به جاش از مصاحبت با دوستامون لذت بردیم چشمک.

اونا که رفتن رو دور تند باید کارامونو می کردیم. ولی مگه پیش می رفت؟ چند وقتیه همسر میگه دیگه کیکی که توی سینی باشه دوست نداره. دوست داره کیک قطرش زیاد باشه. مدل کیکا هم باید عوض بشه، اون قبلی ها تکراری شده براش. چند روز پیش یه کیک دورنگ درست کردم از روی یه دستوری که تو اینترنت دیدم (البته دو تا دستور بود هر کدومش یه رنگ بود، من خودم قاطیشون کردم!!)، خیلی عالی شد. اون روز هم اومدم همونو درست کنم. ولی مگه درست میشد؟ هی کاکائو می ریختم، عینهو گل میشد خمیر. باز آب می ریختم، شل میشد! باز آرد می ریختم، کم شیرینی میشد، شکر می ریختم، شیرین میشد!! خلاصه، عینهو غذا که هی آدم تست میکنه و درست میکنه، هی امتحان می کردم و یه چیزی اضافه می کردم!!! فک کنم دو برابر همیشه طول کشید!

بقیه ی کارا هم بالتبع افتاد گردن همسر دیگه! همسر همه ی لباسا رو جمع کرد، خوردنی ها رو آماده کرد، گذاشت تو نایلون، سوار چمدون کرد، من همچنان درگیر کیک بودم نیشخند.

بالاخره همه چی آماده و مهیا شد برای رفتن. باید با قطار می رفتیم یه شهر دیگه که با اتوبوس بریم. خوبی اتوبوس این بود که صبح زود، ساعتای 7 می رسیدیم و هیچ وقتی ازمون هدر نمی رفت.

این قد فس فس کردیم که یه قطارو از دست دادیم و با آخرین قطار ممکن خودمونو رسوندیم شهر بغلی! یعنی اگه این قطارو از دست داده بودیم باید تاکسی می گرفتیم تا شهر بغلی یا کلا با قطار می رفتیم تا پاریس نیشخند.

البته من اصلا استرس نداشتم، خدا رو شکر تو آلمان تو شرایط عادی قطارا سر وقت میان.

سر وقت رسیدیم به شهر مذکور و منتظر شدیم تا اتوبوس بیاد ما رو سوار کنه. اتوبوس اومد، مسئولش به سه زبون آلمانی و انگلیسی و فرانسوی هی داد می زد پاریس، پاریس. یه نفر اومده بود میگفت فرانفورت می ری؟ خنثی بهش گفت نه، من پاریس می رم. بعد بارهای همه رو گذاشت تو صندوق بغل و اومد که مسافرا رو سوار کنه. همه چمدوناشونو گذاشتن و اومدن سوار شن. گفت همه از در عقب سوار بشن، خودش هم رفت بالا، جلوی در عقب وایستاد، تک تک بلیت هر کسو می گرفت، چک می کرد، سوار میکرد. ما سوار شدیم. بعد دیدیم باز همون آقایی که بیرون پرسیده بود فرانکفورت میری، دوباره اومده سوار شده، بلیتشو نشون میده به آقاهه میگه فرانکفورت میری؟خنثی

خلاصه، ما به مقصد پاریس سوار شدیم و راه افتادیم لبخند. تا رسیدیم من چیزی یادم نیست، چون همه شو خواب بودم! وسطای راه اگه اتفاقی افتاده باید از همسر بپرسم نیشخند.

صبح زودتر از چیزی که قرار بود برسیم، حدود ساعت 6:20 رسیدیم پاریس. دو تا چمدون کوچیک داشتیم. چمدونامونو گرفتیم و به سمت مقصدی نامعلوم راه افتادیم! آخه ساعت ورودمون به آپارتمان 2 بود و صاحبخونه هم گفت که زودتر نمی تونه خونه رو تحویل بده! باید یه گشتی تو شهر می زدیم.

اولین نکته ای که تو پاریس توجهمونو جلب کرد این بود که تو سرویس بهداشتی ترمینال، تو هر دستشویی یه بطری بود! (بعضی جاها که مسلمون زیاده و مسلموناش از آب استفاده می کنن، از این مدل خدمات وجود داره، تو آلمان من تا حالا ندیدم).

اولین کاری که باید میکردیم این بود که باید بلیت می خریدیم. دو تا دستگاه بود که یکیش انگاری خراب بود، همه رفته بودن تو صف یکیش. یه صف دراز و طویلی بود از ملت خارجی که نصفشون فک کنم بلد نبودن بلیت بخرن. هر پنج دقیقه صفش یه نفر می رفت جلو!! پنجاه نفری هم بودن ملت تو صف!

گیت های ایستگاه های متروی پاریس (و شاید کل شهرهای فرانسه، نمی دونم) از نظر بلیت زدن مثل ایرانن. یعنی باید بلیتتونو تو دستگاه بزنین تا گیت براتون باز بشه.

ولی مشخص بود که عده ی زیادی به صورت غیرقانونی رد می شدن، واسه همین سیستما رو پیچیده کرده بود. عرض گیت ها رو سعی کرده بودن خیلی تنگ بگیرن که بیشتر از یه نفر رد نشه (که این موضوع واسه کسایی که چمدون داشتن، کارو میشکل میکرد، اما اینم مشکل اصلی نبود، مشکل اصلی این بود که: ). بعد از اینکه از گیت رد میشدی، یه حفاظ آهنی بود که اونم باید هل می دادی، تا گیت تموم بشه! واقعا ما که چمدون داشتیم خیلی اذیت می شدیم بعضی جاهاش. یعنی کلا همه کار کرده بودن که بیشتر از یه نفر رد نشه. جالبی کار اینجا بود که تو همون مدتی که ما تو صف بودیم، دو سه نفر بدون بلیت رد شدن خنثی.

اینجاست که آدم به این نتیجه می رسه که تا فرهنگ سازی نشه، هرچی هم سیستمو پیچیده تر کنین، هیچ وقت نمی تونین از سیستم ذهن یه آدم جلو بزنین!

البته اینم بگم که بعضی از گیت های مترو، یه قسمت مخصوص چمدون داشت که میشد چمدونو بذاری اونجا، هل بدی، خودت هم از گیت بری، ولی همه جا این سیستمو نداشت (حداقل من بعضی جاها ندیدم)، جاهایی هم که داشت، فقط یکی دو تا گیت این طوری بود و مجبور بودی منتظر بشی همون گیتا خالی بشن.

تو مدتی که تو صف بودیم، به شک افتادیم که آیا اصلا میشه بلیت سه روزه رو از دستگاه خرید یا نه. همسر گفت ببین اونجا نوشته اطلاعات، برو ببین می تونی بپرسی، من تو صف می مونم. تقریبا دیگه داشت نوبتمون میشد که من رفتم بپرسم. هلک هلک رفتم تا رسیدم به اطلاعات. دیدم اونجا یه ورودی دیگه ی همون ایستگاهه با یه اطلاعات/بلیت فروشی که مسئولش اونجا بیکار نشسته، با یه دستگاه خرید بلیت بیکار!!! ما هم این ور بیشتر از یه ساعت بود تو صف وایستاده بودیم!!

از خانومه پرسیدم بلیتای سه روزه رو دستگاه میده. گفت هم دستگاه میده، هم می تونی از من بخری. من چون کیف پولمو نبرده بودم، مجبور شدم برگردم. نفر بعدی نوبت ما بود، واسه همین ما دیگه نرفتیم اون طرف بلیت بخریم.

ولی خیلی برام جالب بود که اگه این اتفاق تو آلمان می افتاد، مطمئنم اون مسئول می اومد می گفت بیاین اون ور بلیت بخرین (قبلا تو صف های بسیااااااار مختلفی تو آلمان دیدم که این اتفاق می افته، به محض اینکه تعداد آدمای یه صف زیاد بشن، مسئولا رو زیاد می کنن). آخه تو همون مدتی که تو صف بودیم، بلیت یه نفر مشکل پیدا کرد، تو دستگاه گیر کرد، این خانومه اومد، دستگاهو باز کرد، بلیت طرفو براش درآورد و اون صف دراز و طویل ما خارجیهای نابلدو دید، ولی چیزی نگفت!

خلاصه، بلیت سه روزه مونو خریدیم و رفتیم که بازدیدمون از پاریسو شروع کنیم.

جاهای دیدنی پاریسو قبلا درآورده بودیم و پرینت گرفته بودیم. ماشاءالله انقد تو صف بودیم که همه ی مسیرا رو درآوردیم که با کدوم خط بریم، کجا پیاده بشیم!!

--

این پست طولانی میشه، بقیه شو تو پست بعدی میگم.

--

یه عالمه کامنت و ایمیل جواب نداده هست، لطفا صبور باشین. سر فرصت جواب میدم. سرعت اینترنتمون خیلی پایینه.


[ ۱۳٩٤/٦/٥ ] [ ٩:۱٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه چند وقته هی قرآن می خونم می خوام بیام یه سری آیه هاشو بنویسم، هی میگم ولش کن. حالا گفتم بیام رسالتمو انجام بدم نیشخند:

لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَفْرَحُونَ بِمَا أَتَواْ وَّیُحِبُّونَ أَن یُحْمَدُواْ بِمَا لَمْ یَفْعَلُواْ فَلاَ تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفَازَةٍ مِّنَ الْعَذَابِ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِیمٌ

البته گمان مبر کسانى که بدانچه کرده ‏اند شادمانى مى ‏کنند و دوست دارند به آنچه نکرده ‏اند مورد ستایش قرار گیرند قطعا گمان مبر که براى آنان نجاتى از عذاب است [که] عذابى دردناک خواهند داشت (متن و ترجمه از اینجا).

امیدوارم هیچ وقت جزء این دسته ی بالا نباشیم.

--

مَّا یَفْعَلُ اللّهُ بِعَذَابِکُمْ إِن شَکَرْتُمْ وَآمَنتُمْ وَکَانَ اللّهُ شَاکِرًا عَلِیمًا

خداى را با عذاب شما چه کار، اگر سپاس گزارید و با ایمان باشید؟ و خدا سپاسدار و داناست (ترجمه از اینجا).

(آدم گاهی وقتا دلش برا خدا هم می سوزه، وقتی میگه آخه من چیکار به کار شما دارم که فک می کنین میخوام الکی عذابتون بدم؟)

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱ ] [ ۸:۳٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز همسر یه جایی رفته بود که با دو نفر سر و کار داشت، خانوم X و خانوم Y. قبلا هم اینجا رفته بود. خانوم X خانوم Y رو !!! صدا زده چند بار. همسر هم حدس زده بود که اسم طرف یه چیزیه که !!! مخففشه. چند بار هم طرفو !!! صدا زده و اون بنده خدا هم شاید دقیق متوجه نشده همسر چی صداش زده، جواب داده.

حالا میگه امروز نزدیک وایستاده بود، بهش گفتم !!!، این کارو بکن. گفت چی صدام زدی؟ گفتم !!!! یهو شروع کردن به خندین. گفتم چی شده؟! گفت !!! یه فحشه خنده. خانوم X از روی صمیمیت خانوم Y رو با فحش !!! صدا زده، همسر هم فک کرده اسمشه. البته بعد به همسر گفته بود اشکالی نداره، همون !!! صدا بزن. ولی دیگه همسر اسمشو صدا می زنه الان.

حالا همسر هنوز نیومده خونه بهش بگم چه فحش مثبت بیست و پنجی داشته به طرف می داده نیشخند. دیکته شو نمی گم تا نتونین معنیشو پیدا کنین، فقط بدونین خییییییییلی بده!

شما فقط همین قدر نکته ی اخلاقیشو یاد بگیرین که وقتی کلمه ای رو مطمئن نیستین اسم طرفه یا نه، ازش بپرسین اسمت اینه؟ چشمک.

--

اینو که تعریف کردم یاد یکی از دوستام افتادم که تو ایران داشت آلمانی یاد می گرفت. می رفت کلاسای سفارت اتریش، با لهجه ی آلمانی بهشون درس میدادن خنثی. بیچاره اون سفارت اتریش که کلاسا رو برگزار می کرد نیشخند. می گفت فقط یه روزایی بازرسا می اومدن از خود اتریش، هرچی حرف می زدن، ما هیچی نمی فهمیدیم از لهجه شون خنده.

در همین راستا می گفت یه بار یکی (اگه درست یادم باشه یکی از معلماشون) بهشون گفته بود، حالا ما اینجا بهتون آلمانی با لهجه ی آلمانی درس می دیم، ولی تفاوت اتریشی و آلمانی فقط تو لهجه نیست، تو کلمه ها هم هست. خود من یه بار یه کلمه رو یاد گرفته بودم از یکی از این دو تا لهجه (فک می کنم آلمانی یاد گرفته بود) رفتم تو اون یکی کشور (یعنی اتریش) به کار بردم، طرف می خواست منو بزنه، دقیقا به صورت فیزیکی طرف می خواست به من حمله ور شه!! بعد معلوم شد سوء تفاهم شده و این کلمه تو زبون اونا معنی بدی داره نیشخند.

--

یه بار خانوم Y (همون !!! خودمون چشمک)  به همسر مشروب تعارف کرده، همسر گفته نمی خوره. گفته کلا نمی خوری؟ گفته آره. گفته چه پسر خوبی! بعد هم مشروب خودشو خورده!

خب اینا که می دونن مشروب خوردن خوب نیست، خودشونم قبول دارن، خب دیگه چرا می خورن؟ سوال

(احتمالا الان جواب میدین به همون دلیل که خیلی از ایرانی ها می دونن دروغ بده، از دروغایی هم که بهشون گفته میشه مینالن، ولی خودشونم دروغ میگن چشمک).

 ---

اگه پستو قبل تر خوندین که هیچ، اگه نخوندین باید بگم اول فحشو به فارسی نوشته بدم، ولی همسر گفت حذفش کنم، منم حذفش کردم که شما فحش یاد نگیرین نیشخند!

 

[ ۱۳٩٤/٦/۱ ] [ ٩:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب