یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزا سرم خیلی شلوغه. تازه اول ترمه و یه عالمه کار دارم.

اول از همه که از باید از روز کلاسم بگم! من قبلا گفته بودم کلاس منو بذارین دوشنبه، دو تا چهار. یه بار هم لیست کلاسا رو فرستادن و کلاس من سر جاش بود و همه چی خوب و خوش و خندان!

یکی دو هفته مونده به کلاسا، دوباره ایمیل زدن و گفتن هر کس کلاسشو چک کنه، ببینه درسته یا نه. دیدم کلاس من شده دوشنبه، نه تا یازده!! حالا من  چه جوری باید صد کیلومتر راهو کله ی سحر برم که نه سر کلاس باشم خدا می دونه!

خلاصه، دوباره کلی ایمیل بازی شد سرش که کلاس منو درست کنن. گفتن اون ساعتی که تو میخواین، یه جلسه ی خاصی هست (که تازه ماهی یه بار هم بیشتر نیست ها!) و بنابراین نمی تونیم اون کلاسو بهت بدیم. یه روز دیگه بگو که کلاستو بذاریم اون روز.

منم گفتم اگه بحث سر کلاسشه، من نیازی به اتاق سمینار ندارم. یه اتاق جلسه ی کوچیک هم کار منو راه می اندازه. من اون قدری دانشجو ندارم.

بعدش یه ایمیل به من زد یکی از مسئولا و گفت باشه پس کلاس تو شد Di. 14-16 تو اتاق جلسه. منم ایمیل زدم و گفتم باشه. اصلا هم دقت نکردم که نوشته Di یعنی سه شنبه! آخه من گفته بودم اگه مشکل اتاقشه، اتاقو عوض کنین دیگه! طرف هم اتاق کوچیکو به من داده، هم روز کلاسمو عوض کرده خنثی.

حالا من دوشنبه هلک هلک کوبیدم رفتم دانشگاه. یه ساعت به کلاسم، یکی دیگه از مسئولا ایمیل زده، من گیج شدم. کلاس تو به جای اینکه تو دوشنبه باشه، تو سایت تو لیست کلاسای سه شنبه است. ایمیل قبلیمو دوباره چک کردم، دیدم بله، طرف روز کلاس منم عوض کرده! منم اعتراض نکردم و دیگه همه ی برنامه ها همین طوری بسته شده.

دیگه رفتم یه کمی صحبت کردم، دیدم هیچ جوری راه نداره درستش کنیم. حتی اتاق جلسه ها هم خالی نیستن دوشنبه ها. به این ترتیب من باید سه شنبه ها به محض اینکه کلاسم تموم شد، عین اسب پیتیکوپ پیتیکوپ بیام شهر خودمون و تا نصف شب ساعت نه برم کلاس زبون آلمانی و خسته و کوفته ده شب برسم خونه!

با توجه به موارد فوق الذکر، من دوشنبه بدون اینکه کلاسی داشته باشم، دست از پا درازتر برگشتم خونه. سه شنبه هم که رفتم، کلا سه تا شاگرد داشتم!! نمی دونم کلاسم منحل میشه یا میمونه. تو سیستم آنلاین من اسم پنج نفرو می بینم که واسه کلاسم ثبت نام کردن ولی سه نفر که بیشتر حاضر نشدن سر کلاس. نمی دونم اون دو نفر دیگه میان یا نه.

حالا نمی دونم باید برم از کجا شاگرد جور کنم!! یاد مامانم افتادم. سال اولی که رفته بود درس بده، باید تو یه روستا درس می داد. چهار تا بچه ورداشته بودن آورده بودن گفته بودن درس بده. مامان منم گفته بود این جوری خوب نیست، پول دولت حروم میشه. کلاس باید یه حدنصابی داشته باشه، به اون حد برسه تشکیل بشه، نمیشه که الکی به اسم مدرسه بیایم حقوق بگیریم و مدرسه چهار تا مسئول داشته باشه، واسه سه چهار تا بچه!! آقای مسئول هم رفته بود واسه مامانم کلی بچه جور کرده، اونم از پشت دار قالی!! اونم نه یکی، نه دو تا. کلاسش حدود سی نفر شده!! البته جالب بود که بازه ی سنی کلاس هم شده بود (برای کلاس اول) از شیش هفت ساله تااااا 15 16 ساله!!

حالا من نمی دونم از پشت کدوم قالی ای باید برم بچه جور کنم بیارم بشونم سر کلاس! تازه همین سه تایی هم که دارم بچه های لیسانسن. خییییییییلی باحالن!! هرچی میگم، فقط نگاه می کنن. انگاری می ترسن! هی سوال می پرسم، همین جوری نگاه می کنن. سوالایی که حتی با دانش عمومی هم میشه جواب دادها، یعنی ربطی به سواد علمی اون درس خاص نداره. ولی کاملا حس می کردم که می ترسن از جواب دادن.

خلاصه که اینم از کلاس در آستانه ی انحلال ما!

--

دوشنبه که اشتباهی رفته بودم، سه شنبه که کلاسم بود مجبور بودم برم. امروز هم بچه های ترم قبلم امتحان داشتن باید می رفتم. دو تا از بچه هام امتحان داشتن. یکی ساعت 2.5، یکی ساعت 4. امتحانشون شفاهیه. چند تا درس باهمه. مثلا 12 واحدو طرف توی یه ماجول ورمیداره که می تونه متشکل از چهار تا درس سه واحدی یا مثلا یه شیش واحدی و دو تا سه واحدی باشه. بعد هر سه یا چهار تا معلم توی یه روز باید از ای بچه امتحان شفاهی بگیرن.

اونی که ساعت 2.5 امتحان داشت، با تمام وجود دلم می خواست یک بشه (یک بهترین نمره است تو سیستم آلمانی). بچه ی بسیار فعال و خنده روییه که همیشه مشارکت فعالانه ای تو کلاس داره.

به ترتیب از یه گوشه قرار شد شروع کنیم به سوال پرسیدن. هر استادی یه ربع وقت داشت. من نفر دوم بود. به سوالام خوب جواب داد و من راضی بودم. در نهایت، وقتی هر چهار تا استاد سوالاشونو پرسیدن، به دانشجو میگن بیرون بمونه. اساتید باید سر نمره اش به توافق برسن. بعد به دانشجو میگن بیاد تو و نمره شو اعلام می کنن. برای توافق کردن سر نمره، دقیقا میانگین نمی گیرن. هر استادی نظرشو میگه و اگه همه صلاح دیدن، مثلا لنگ زدن دانشجو توی یه درسو نادیده می گیرن و نمره ی بهتری بهش میدن.

خلاصه، دانشجو رفت بیرون. سه تامون گفتیم از نظر ما یک یا 1.3 میشه. یکیمون گفت برای من پایین تر میشه. در نهایت سر 1.3 به توافق رسیدیم لبخند و من خوشحال شدم لبخند.

ساعت چهار رفتم سراغ امتحان دومم که یه دانشجوی یه جورایی دو در بود (حداقل در مورد کلاس من). تو کلاس زیاد شرکت نمی کرد، خوب ارائه نمی داد، اسلایداشو دیر می فرستاد یا اسلایدای خوبی آماده نمی کرد. خلاصه که من فک می کنم ترم پیش بهش 2 یا 2.3 دادم.

این دفعه سه تا استاد بودیم. یه درس شیش واحدی که نیم ساعت وقت داشت برای سولا پرسیدن و دو تا درس سه واحدی که هر کدوم یه ربع داشتیم برای سوالامون. اول با نیم ساعتیه شروع کرد (با انتخاب خودش). اتفاقا اصلا خوب بلد نبود. ولی اونجا واقعا با تمام وجودم دلم می خواست خوب جواب بده. با اینکه خیلی وقتا خیلی از دست دو دره بازی هاش شاکی بودم، ولی واقعا دوست داشتم خیلی خوب جواب بده.

من این دفعه آخرین نفری بودم که سوالامو پرسیدم. یه کمی لنگ می زد تو جواب دادن به من هم. آخرش استاد درس شیش واحدی (که استاد خودم بود) (بعد از اینکه دانشجو رفت بیرون)، گفت برای درس من تو مرز افتادن و پاس کردنه، من فقط می تونم بهش 3 یا 3.3 بدم. شما چند میدین؟ من گفتم من 2 میدم، اون یکی هم گفت منم دو میدم. استاد میانگین گرفت، شد 2.8. گفت خب حالا به کدوم ور گرد کنیم؟ شما با چند موافق ترین؟ من ترجیح میدم 3 بدم. ولی من برای اولین بار تو عمرم فک کنم مفید واقعا شدم (چشمک) و گفتم، ولی برای من خیلی بهتر از این جواب داد که بخوام موافق باشم به 3 گردش کنین. اون یکی هم بعد از اینکه من گفتم، گفت منم موافق ترم که بهش 2.7 بدیم حداقل. به این ترتیب این یکی دانشجوم هم 2.7 شد (ولی من واقعا دوست داشتم بیشتر بشه، ولی خب نشد متاسفانه).

--

این هفته الکی الکی 3 روز از کلاس زبانم پرید به خاطر این اتفاقای دانشگاه. فردا و پس فردا هم که میرم دو جلسه ی آخره. بعدش دیگه کلاسای فشرده ام تموم میشه و تا دهم نوامبر خبری نیست.

--

کلا این روزا خیلی برامون دعا کنین. مورد انقد زیاده که دیگه تک تک اسم نمی برم واسه چی و چی و چی دعا کنین!! شما کلا دعا کنین، خدا خودش میدونه لیستم چیا رو شامل میشه چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/٧/۳٠ ] [ ٧:۳۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

ما فک کردیم دوستامون برن یه شهر دیگه رابطه مون کمتر میشه، حالا بدتر شده، میرمی شب می مونیم نیشخند.

پنج شنبه بچه ها زنگ زدن، گفتن شنبه شب بیاین خونه ی ما، ما هم گفتیم باشه! البته اولش فقط به صرف ناهار دعوت شدیم. بعد دیدیم بهمون پیام دادن با خودتون لباس راحت هم بیارین!!!

یه ماه پیش تقریبا برامون دو تا کارت تخفیف قطار آلمان اومد.

داخل پرانتز: (فک کنم بهتون گفتم، ولی الان دوباره میگم: ) یه بار که با میتفار می رفتم شهر دومم، با راننده صحبت می کردیم. می گفت آلمانی ها خیلی جوک راجع به کارت تخفیف های 25 و 50 درصد قطار آلمان دارن. مثلا میگن وقتی کار می کنه که ماه کامل باشه خنده.

خب حالا بریم بقیه ی ماجرا. دو تا کار تخفیف برامون اومد. یکی واسه من، یکی واسه همسر. نوشته بود تا آخر اکتبر، می تونین برای یه سفر یه طرفه، یه نفرو رایگان با خودتون ببرین. این تخفیفا برای کسایی میاد که کارت تخفیف 25 یا 50 درصد داشته باشن. ما هم که می خواستم بریم خونه ی دوستامون، گفتیم خب خوبه دیگه، از یه طرف همسر بلیت می خره و من میشم همراه، از یه طرف من می خرم و اون میشه همراه. این طوری پول یه نفرو میدیم و هر دومون میریم. کارت تخفیفو هم خوب پشت و رو کردیم، نوشته بود برای تمام قطارها. گفتیم خب خیلی هم عالی.

من از اونجایی که بلیت ترمی (سمستر تیکت) دارم، تا حدود 50 کیلومتر اطراف شهرو می تونم با بلیتم برم. بنابراین به طور معمول من برای رفت و برگشت به شهر دوستامون پول زیادی نمی پردازم. چون کارت تخفیف هم دارم. قبلا که کارت تخفیف 50 درصد داشتم، هزینه اش می شد ده یورو. حالا با 25 درصد شاید، مثلا میشد 13 یورو.

از اونجایی که دوستامون یهویی دعوتمون کرده بودن، ما کادوشونو کادو نکرده بودیم و اصلا کاغذ کادو هم نداشتیم تو خونه! این بود که صبح باید کاغذکادو هم می خریدیم. صبح همسر رفت کاغذکادو خرید، اومد، کادوی دوستامونو جلد کردیم.

بعدش من قطارا رو نگاه کردم و گفتم خب حالا عجله ای نیست. قراره 1.5 اونجا باشیم، می رسیم یه کم دیگه خونه بمونیم. ولی تقریبا نیم ساعت بعدش فهمیدیم من اشتباه کردم و به جای قطارهای محلی، کل قطارا رو نگاه کردم که خیلی هزینه اش بیشتر میشد. قطارای محلی رو چک کردیم، دیدیم باید همین الان برم بلیت بخرم!

از طرفی، این بلیتای تخفیفی این مدلی رو باید حتما بری از بلیت فروشی ای که آدم توش باشه بخری. از دستگاه نمیشه. گفتم پس من میرم بلیتو می خرم، اون قطار از ایستگاه نزدیک خونه رد میشه. همسر تا موقع وسایلو جمع کنه و از ایستگاه نزدیک خونه با هم میریم.

رفتیم بلیتو بخرم، طبق قضیه ی همون ماه کامل و این حرفا، آقاهه گفت این بلیت همراه فقط برای وقتیه که بلیت قطار سریع السیر بخرین. از اونجایی که تو اون موقعیت هر گزینه ی دیگه ای می خریدیم گرون تر میشد، گفتم خب باشه همونو بده دیگه! کلا دو یورو بیشتر میشد.

بعدش بهش گفتم خب این از فلان ایستگاه رد نمیشه که. گفت نه خب، رد نمیشه! گفتم خب من همسرم اونجاست! از طرفی چون همسر کارت تخفیفش 50 درصد بود و من 25، من بلیتو به اسم اون می خواستم بخرم که ارزون تر بشه. گفت بذار چک کنم ببینم میشه کاریش کرد. نگاه کرد، گفت اگه بخوای از اونجایی که همسرت هست رد بشه، باید 5 یورو بیشتر بدی خنثی (این در حالی بود که همسر اگه می خواست بیاد تا ایستگاه قطار فقط باید 1.8 یورو پول میداد!!). گفتم خب با 5 یورو که ما تا سه تا شهر اون ور تر رفتیم که!! واسه یه ایستگاه 5 یورو؟ خودش هم تعجب کرد. بعد که back زد، گفت نه نه ببخشید. فک کنم من اشتباه کردم. فک می کنم میشه با همون قیمت از اون ایستگاهی که می خوای رد شد. دوباره چک کرد و گفت آره، میشه.

آخرش گفت امتیاز هم جمع می کنی؟ گفتم آره. اگه کارت تخفیف 50 یا 25 درصد داشته باشین هر بلیتی که می خرین، به ازای هر یه یورو، یه امتیاز میاد به کارتتون (اگه بخواین). بعد که مثلا این امتیازا شد پنج هزار تا، می تونین باهاش یه بار first class سوار شین خنده. ما هم میگیم خب ضرری که نداره. خدا رو چه دیدی، یه وقت دیدی انقد رفت و آمد کردیم که تونستیم یه بار first class سوار شیم چشمک. آخه منم هر هفته دارم میرم شهر دومم، کلا هر هفته یه عالمه امتیاز جمع می کنم. البته این امتیازا باهاش کارای دیگه ای هم میشه کرد ها، منتها بقیه ی آپشنا از اینی که گفتم هم مسخره ترن نیشخند.

خلاصه، گفتم آره، امتیازا رو هم جمع می کنم. ولی میشه با کارت خودم جمع کنم؟ گفت آره. یعنی بلیتو با کارت تخفیف همسر خریدم، امتیازا رو با کارت تخفیف خودم جمع کردم. آخر سر بلیت همراهو که صادر کرد، گفت امضا کن. گفتم من با کارت همسرم خریدم، اون باید امضا کنه. گفت خب پس اشکال نداره، وقتی بهش دادی، بگو باید اینجا رو امضا کنه که یعنی من اجازه میدم یه نفر همراه من بیاد. گفتم باشه.

به همسر هم گفته بودم راه بیفته بیاد ایستگاه نزدیک خونه مون. به طور معمول تا اونجا 15 تا 20 دقیقه راهه. من تو قطار نشستم، منتظرم قطار راه بیفته، به همسر زنگ زدم، می بینم هنوز خونه است، تازه می خواد راه بیفته. دیگه طفلکی کلی دویده بود تا رسیده بود به ایستگاه.

از اون طرف، من همین که نشستم تو قطار (قطاری که حدود 5 دقیقه بعدش قرار بود راه بیفته)، بلیتو در آوردم، دیدم یارو آخرش هم اشتباه کرده! اسم من رو بلیته!! می خواستم پیاده شم، دیدم اگه پیاده بشم، هیچ راهی نداره که بتونیم به موقع و بدون دردسر برسیم. گفتم حالا فعلا میرم همسرو سوار می کنم، بعد ببینیم چیکار کنیم.

ایستگاه بعید، همسر سوار شد. بهش گفتم این بلیت غلطه، اونجایی که باید اسم تو باشه، اسم منه. اون لحظه ای که طرف کارت منو زده برای جمع کردن امتیازا، همون اسمو هم وارد بلیت کرده، اصلا حواسش نبوده که من گفتم امتیازا رو با یه کارت دیگه جمع می کنم!

تا یه جایی رو باید با قطار محلی می رفتیم. البته فک نکنین اون کارت تخفیف برای قطار محلی کار کرده بودها. نه. بلیت همسر یه بلیت عادی بود که خب باهاش هر قطاری رو می شد سوار شه. اما بلیت همراه فقط برای قطارهای پرسرعت بود. این بود که من در واقع داشتم با سمستر تیکت خودم می رفتم نصف راهو خنثی.

یه جا باید قطار عوض می کردیم و سوار قطار سریع السیر می شدیم. اونجا یه ربع وقت داشتیم. به همسر گفتم اونجا که رفتیم، بریم تو بلیت فروشیش، بگیم این اشتباه شده. درستش کنه برامون. فقط یه فروشنده اونجا بود و ما نفر سوم توی صف بودیم. خدا رو شکر پنج دقیقه به دوازده نوبت ما شد، بهش گفتیم و درست کرد. ساعت 12 هم قطارمون می رفت.

دیگه با خیال راحت رفتیم سوار قطار شدیم و رسیدیم به مقصد اوه.

ناهار آبگوشت خوردیم (جای شما خالی) و بعدش نشستیم با هم خندوانه دیدیم! عصری هم رفتیم یه دوری تو شهر زدیم و یه کمی واسه خودمون خرید کردیم. شهر ما علی رغم کوچیک بودنش، همه چیش گرون تره. مثلا گوشتی که ما اینجا می خریم کیلویی 16 یورو، اونجا بود 12 یورو!! من که گوشت شناس نیستم، ولی چون اونجا شهر بزرگتریه، به احتمال زیاد گوشتاش همیشه تازه تره از چیزی که ما می خریم. یه کمی هم گوشت بوقلمون خریدیم واسه اولین بار، ببینیم چه مزه ایه. گوشت گوسفند هم خریدیم، به طرف می گیم اون قطعه چقدره قیمتش تقریبا؟ (آخه بعضی قسمتای گوسفندو (که اسمشونو بلد نیستم نیشخند) کیلویی نمیده، مثلا میگه کل رون گوسفندو باید برداری!!! خب من یه رون چندین کیلویی می خوام چیکار؟! خلاصه یه تیکه اونجا بود که ما نفهمیدیم کجای گوسفنده، فقط پرسیدیم استخون داره؟ گفت نه. گفتیم خب چند کیلوئه تقریبا؟ میگه کیلویی 7 یوروئه، می تونم به شما شیش یورو بدم!! گفتیم بده بده! دیگه نپرسیدیم خب حالا چند کیلوئه؟ چشمک ولی تقریبا یه کیلو بود، خیلی زیاد نبود.

آوردیم خریدا رو گذاشتیم خونه و رفتیم گردش تو شهر. اتفاقا زامبی واک بود دیشب! ما نمی دونستیم. ولی می دیدیم یه سری آدما با قیافه های هالووینی دارن تو خیابون راه می رن. بعضی هاشونم برای شوخی می اومدن اداهای وحشتناک در می آوردن و آدمو می ترسوندن. بعضی هاشون خییییلی خوب فیلم بازی می کردن. یکیشون با یه حالت خاصی اومد جلو که من اصلا رفتم پشت بچه ها وایستادم. آخه فک کردم طرف مسته این طوری راه می ره. اونم با اون قیافه ای که اون درست کرده بود برای خودش. دوستمون که باهاش عکس گرفت، ولی من واقعا وقتی یهویی بهمون نزدیک می شدن و ادا در می آوردن می ترسیدم! چیه خب این قیافه های وحشتناک؟سوال

بعد از گردشمون، رفتیم طبقه ی بالای کاف هوف (یه فروشگاهه که تو شهر خودمونم طبقه بالا دارهچشمک) نوشیدنی و کیک خوردیم. من اومدم یه چایی جدیدو امتحان کنم، یه چیز مزخرفی بود که نگو. برام یه بسته ی کوچولو (مثل بسته های مربای یه نفره) هم توی نعلبکی گذاشته بود که روش نوشته بود خامه. گفتم این چایی که خیلی بدمزه است، همیننو باز کنم بریزم توش، بلکه خورده بشه. باز که کردم به نظر من شیر بود توش. خوب شد ریختم تو چایی. یه کم مزه شو از بدمزگی به خنثی گی تغییر داد!

بعد از اینکه در حد ترکیدن کیک و نوشیدنی خوردیم (قبلش هم ظهر بیش از حد ترکیدن آبگوشت خورده بودیم) رفتیم خونه که در حد ترکیدن فست فود بخوریم! بچه ها قبلا از این فست فودای فریزری خریده بودن. درست کردیم و خوردیم.

برای فردا صبحمون هم باید بلیت می خریدیم. گفتیم این ورو دیگه نمی صرفه دوباره با همون دردسرا قطار بخریم. همون بلیت اتوبوسو که ارزون و راحته بخریم. زدیم یه نفر، میگه X یورو. زدیم دو نفر، میگه X+3.5 یورو خنثی. گفتیم خب دونه دونه می خریم. چرا گرون تر میده، وقتی دو تا میخوای بخری؟ یکی رو زدیم و خریدیم. دومی رو که زدیم، گفت x+3.5 یورو. چون دیگه سه تا صندلی فقط مونده بود. ظاهرا سه بلیت آخر گرون ترن! اینم اومدیم بخریم، لحظه ی آخر که همسر "خرید" رو کلیک کرد، لپ تاپ من رفت رو هایبرنت! شارژش تموم شد. بلیتو همیشه ایمیل می کنه این سایته، ولی هیچ ایمیلی نیومد. دوباره از اول رفتیم خرید کردیم. حالا نمی دونم اینم می خواد دو بار پول برداره از حساب، یا یه بار!

شب، همسر و همسر دوستمون نشستن فیلم دیدن، ما خانوما هم تو سه دقیقه ی اول خوابمون برد! ولی خب بعد از اینکه آقایون فیلمشونو دیدن بلند شدیم، رفتیم آدم وار دراز کشیدیم و خوابیدیم خنثی. ساعت بیست دقیقه به یک بود که فیلم تموم شد!

حالا صبح من از 4 بیدار بودم، هی منتظر بودم صبح شه! دوباره خوابیدم، دوباره ساعت شیش بیدار شدم. هی می گفتم چرا صبح نمیشه خب؟ خواب من تموم شده!! دیگه خدا رو شکر ساعت هفت شد چشمک. من بلند شدم رفتم سر لپ تاپم، بقیه هم که همچنان خواب بودن و خونه در آرامش.

ساعت ده دقیقه به نه اومدم همسرو بیدار کنم، میگه هنوز هشت نشده!! گفتم ساعت نهه. دیگه بلند شو. بعدش هم صاحبخونه بالاخره کف کنم با سر و صداهای ما بیدار شد نیشخند.

صبح بعد از خوردن یه صبحونه ی مفصل و کمی تلویزیون دیدن، منچ بازی کردیم که من آخر شدم نیشخند.

بلیتمون ساعت یک اینا بود، با دوستامون رفتیم تا ایستگاه اتوبوسای بین شهری که نزدیک خونه شون بود و خداحافظی کردیم و سوار شدیم. حالا همسر حساب کرده میگه اگه برگشتنی رو قطار می گرفتیم بهتر بود خنده. آخه همسر باز باید از ایستگاه قطار اصلی تا ایستگاه قطار خونه هم بلیت می خرید!

اصلا این سفر ما یه چیز بیخودی شد از نظر بلیت خریدن. الکی به قطار آلمان اعتماد کردیم، این طوری شد. وگرنه قشنگ از اول هماهنگ می کردیم با میتفار می رفتیم، هم راحت بودیم، هم ارزون تر بود!

خود مهمونی مون هم بد نبود، ولی به نظر من همون نصف روز مهمونی واقعا کافیه. وقتی یه روز میمونی خیلی وقتت تلف میشه. نه تو میتونی کاری بکنی، نه صاحبخونه. فقط می شینیم همو نگاه می کنیم نیشخند. ولی خب تجربه شد که از این به بعد مهمونی این قدر طولانی نریم لبخند.

--

واقعا این همه رو خوندین رسیدین به تهش؟ باریک الله چشمک.

--

سی و هشت روز از روزه هام مونده.


[ ۱۳٩٤/٧/٢٧ ] [ ٤:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا همه اش درگیر کارهای الکی وقت گیر مدیریتی ام! گاهی مدیریت خونه و زندگی خودمون و درس و مشق خودم، گاهی کارای تز، گاهی هم کارای دانشگاه دومم!

الان واقعا می فهمم برا چی استادا هیچ وقت تو اتاقشون نیستن. همون استادایی که ما همیشه فک می کنیم از روی بی توجهی و کم کاری نمیان، خیلی وقتا درگیر همین کارای اداری و مدیریتی ان!

مدام هی باید به این و اون ایمیل بزنی، امتحان فلان دانشجو رو هماهنگ کنی، بعد ایمیل می زنن تاریخ فلان امتحان به دلیل اینکه فلان استاد فلان جلسه رو داره باید تغییر کنه، بعد دوباره همه ی برنامه ها میشه از اول! روز از نو روزی از نو!

از اون ورم می خوام ترم بعدو کلاس بعد از ظهر برم. دانشگاه دومم بالاخره، با کش و قوس های فراوان و هزار بار ایمیل و تلفن بازی، شد دوشنبه ساعت 2 تا 4 بعد از ظهر. کلاس های بعد از ظهر زبان، یا دوشنبه-چهارشنبه ان، یا سه شنبه-پنج شنبه. خب دوشنبه ها رو که به خاطر کلاس دانشگاه دومم نمی تونم برم. پنج شنبه ها هم که جلسه ی گروهه خنثی.

امروز با مسئول گروهمون صحبت کردم. گفتم میشه من این ترم کلا جلسات گروهو نیام؟ می خوام برم کلاس آلمانی. گفت اشکالی نداره. کلا پیدا کردن روزی که برای همه مناسب باشه، خیلی سخته. کلا هم قراره این هفته یا هفته ی بعد راجع بهش صحبت کنیم. شاید بندازیمش دوشنبه یا چهارشنبه. بقیه هم مشکل دارن با این روز فعلا. به هر حال که من اکی کلاس زبانمو گرفتم. حالا فردا برم ببینم کلاس زبانی که می خوام هنوز جا داره یا نه!!

هفته ی پیش به هوای اینکه این دوشنبه کلاس دارم، تقریبا ارائه ی کلاسمو آماده کردم. ولی خب از اون جایی که آخرش فهمیدم این هفته کلاس ندارم، باز یه جایی ولش کردم چشمک. حالا باید اونو هم آماده و مرتب کنم.

فایلی هم که به اون آقای ایرانی ارائه دادم رو باید آماده کنم و براش بفرستم، بلکه یه همکاری درست و حسابی ای بشه و یه چیزی ازش درآد.

--

امروز تو راه که داشتم می رفتم ارائه ی استاد مدعو، سررسیدمو در آوردم و کاش که در نمی آوردم! فهمیدم یه صفحه از خودم جلوئم!! دیروز قرار بوده یه صفحه از تزمو بنویسم، ولی من دو صفحه نوشتم. حالا امروز تنبلی کردم به جاش دیگه!! صفحه ی 4 فصل چهارم. باورم نمیشه همین چیزای چرت و پرتی که نوشتم که هیچ ربطی به قسمت اصلی تزم نداره، شده 50 صفحه!! به نظر من همه ی تزها یه عالمه چرت و پرت دارن. من نمی دونم غیر داور و استاد راهنما، تاحالا کسی تو دنیا یه تز رو کامل از اول تا آخر خونده؟سوال خب برا چی آدم باید این همه چیز بی ربط بنویسه؟!

--

همیشه به نظرم میاد، هر وقت از همیشه سرم شلوغ تره، کارامو به سامان تر و بهتر انجام میدم!!

 

[ ۱۳٩٤/٧/٢٤ ] [ ۳:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز از کلاس رفتم دانشگاه. با استاد مدعو قرار داشتم. ساعت ده دقیقه به یک رسیدم در اتاقش. قرارم ساعت یک بود. درش باز بود، گفتم من ده دقیقه دیگه وقت دارم. الان بیام یا منتظر بمونم؟ گفت نه، بیا تو. من فقط دارم ایمیل چک می کنم.

دیگه رفتم تو و چهل دقیقه ای باهاش صحبت کردم. براش توضیح دادم که چیکار می خوام بکنم و چه ایده ای تو سرمه، هی میگه خیلی خوبه، خیلی خوبه، ایده ی خوبیه. بهش می گم خب تو ایده ای نداری که من چطوری از کار شما استفاده کنم که نتیجه ام بهتر بشه؟ گفت نه، فقط فکر می کنم همین ایده ای که داری جواب بده و از این حرفا.

بعد اون گفت ما فلان کارو کردیم و اینا. بهش می گم خب چرا این کارو نکردین؟ چرا از فلان چیز استفاده نکردین؟ فلان کارو کردین؟ میگه آره، آره، ایده ی خوبیه، خیلی ایده ی خوبیه. تو فامیلیت چیه؟ خنده. فک کنم می خواد بره تو linkedin و امثالهم سرچم کنه!!

هیچی دیگه، رفتم اون به من ایده بده، یه سه چهار تا ایده بهش دادم واسه کار فعلیش و برگشتم خنثی.

--

یعنی واقعا کار من این قدر سخته که هیچ کس نمی تونه راجع بهش منو راهنمایی کنه؟سوال

 

[ ۱۳٩٤/٧/٢٢ ] [ ٥:٥٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز گروهمون مهمون داشت، یه مهمون یه هفته ای که از دوشنبه تا جمعه اینجاست و از دوشنبه تا پنج شنبه هر روز برامون سخنرانی داره.

واقعیتشو بخواین به نظر من با این کارا دانشگاها پولشونو هدر میدن. به نظر من این دعوت کردنا وقتی خوبه که مقرون به صرفه باشه. اینکه یه نفرو برای یه هفته دعوت کنی از آمریکا بیان آلمان، پول رفت و آمد و هتلشو بدی و اون بیاد برای کمتر از 15 نفر صحبت کنه و اونا هم تمام مدت با لپ تاپاشون ور برن، به نظرم اصلا کار درستی نیست. ولی خب دیگه سیستم دانشگاه این طوریه، پول داره، دلش می خواد حرومشون کنه چشمک.

من مقاله ی این آقا رو قبلا خونده بودم برای کار خودم. سعی کردم تو کارم ازش استفاده کنم، ولی برای کار من مفید واقع نشد. اما به هر حال باعث شد مقاله شو دقیق خونده باشم و بلد باشم. در ضمن توی کلاس ترم قبلم هم این مقاله جزء مقالات بود و یکی از بچه ها ارائه داده بود و من خیلی خوب موضوعشو و اینکه آخرش چی میشه رو بلد بودم نیشخند.

به طور معمول وقتی کسی میاد، سعی می کنه چندین کار مختلفی که انجام داده رو ارائه بده و روند کلی کارشو بگه. مثلا بگه فلان مشکل وجود داشت، ما فلان روشو ارائه دادیم، بعد توسعه اش دادیم شد فلان و ... . حالا امروز که ایشون فقط یه مقاله رو توضیح داد و این طور که معلومه تو روزای دیگه هم خیلی خبری نیست. چهارشنبه یه کارگاهه که توش یه سری کدی که نوشته و برای عموم قابل استفاده است رو برامون ارائه میده و کدشو اجرا می کنیم، اگه به مشکلی برخوردیم کمکمون می کنه و غیره. فردا هم ادامه ی ارائه ی امروزشه (که فک کنم یه مقاله ی دیگه است). اما پنج شنبه که تعداد شنونده ها بیشتره، چون جلسه ی گروهه که برای همه اجباریه خنثی، چیزای بیشتر و مهم تری رو می خواد بگه ظاهرا!

آدم بسیار جوونیه این استاد که توی یه جایی تو آمریکا درس می ده که اسم دانشگاه نداره، یه آکادمیه و فقط دانشجوی لیسانس داره. بنده خدا اول صحبتش که درمورد خودش توضیح می داد، می گه اونجا فقط لیسانس داره، عادت کردم وقتی از در میام واسم بلند شن، تعجب کردم هیچ کس بلند نشد برام خنده.

یاد خودم افتادم که اوایل هر وقت استادم می اومد، بلند می شدم! بعدا فهمهیدم اینجا از این خبرا نیست. استادم یه آدمی می بینن عین خودشون! گرچه این احترام استادی/شاگردی رو (در صورتی که از روی چاپلوسی نباشه البته) خیلی دوست دارم، اما در عین حال این ویژگی اینا رو هم دوست دارم که باعث میشه وقتی کسی از در وارد میشه، ندونه استاد کیه، دانشجو کیه.

بگذریم. از اونجایی که این ارائه تو کل هفته با کلاس زبان من تداخل داره، مجبورم یه خط در میون برم دیگه! فردا میرم کلاس زبان، چهارشنبه شاید برم کارگاشو. پنج شنبه رو باز میرم کلاس زبان احتمالا. اما سخن رانی عصر پنج شنبه شو که جلسه ی گروهه میرم.

شانس ندارم دیگه. از قضا این آدم خیلی خیلی می تونه به من کمک کنه در مورد ایده هایی که دارم (البته فعلا یه دونه بیشتر نیست نیشخند). کارش خیلی به دردم می خوره، فقط نمی دونم چرا جواب نداد سوال!

--

چقد خوبه وقتی آدم یه روز نمیره مدرسه، مشق نداره برا فرداش، چون نمی دونه مشقاش چیه چشمک.

--

چهل روز از روزه هام مونده!

 

[ ۱۳٩٤/٧/٢۱ ] [ ٥:۳٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

برخلاف تصورمون که فک کردیم دیگه دوستامونو دیر به دیر می بینیم، امروز دیدیمشون!

از قضا دوست دوستمون از یه کشور اروپایی دیگه اومده بود پیش دوستمون و یکی دو روز قرار بود پیششون باشن. اینو قبلا بهم گفته بود. آخه جمعه بهش زنگ زدم که بگم یه کمی دیرتر بره خونه و سر راهش بیاد پیش من، چون ما که دیگه نمی تونیم همو ببینیم. گفتم از دانشگاه که داره میره خونه، قبلش یه سر بیاد پیش ما، ببینیم همو. اون موقع گفت من امروز زودتر برگشتم، چون قراره این آخر هفته مهمون داشته باشیم.

حالا امروز همسر داشت با دوستامون صحبت می کرد، گفتن برای تفریح با دوستاشون اومدن شهر ما. اگه ما وقت داشته باشیم، می تونیم بریم بیرون و با هم یه دوری بزنیم. ما هم قبول کردیم لبخند.

یه کمی ناهارمونو تندتر خوردیم و آماده شدیم، رفتیم. قرارمون ساعت 3 بود که همسر گفت ما شاید 3:05 برسیم (چون اتوبوس و قطار روزای یکشنبه تو اکثر محله ها نیم ساعتی حرکت می کنن). گفتن اشکالی نداره. حدود ساعت 3:00 بود که ما نزدیکای محل قرارمون بودیم، ولی می خواستیم بریم اول از بانک پول برداریم. تو راه رفتن به بانک، همسر گوشیشو چک کرده، میگه بچه ها پیامک زدن که اگه راه نیفتادین دیرتر بیاین، ما تازه رفتیم رستوران. ولی اون موقع دیگه ما سر میدون قرارمون بودیم!

ما هم دیگه زنگ نزدیم بهشون که بگیم ما سر قراریم الان. رفتیم یه دوری تو خیابون اصلی شهرمون که همه ی مغازه هاش بسته بود و در عین حال یه عالمه آدم توش بود (!!)، زدیم و یه کمی نشستیم و از آفتاب و هوای دلچسب پاییزی شهرمون استفاده کردیم لبخند.

حدود 3:40 اینا بود که تازه یکی از دوستامونو دیدیم! آخه مهمونشون بچه داشت و کارشون کلا طول می کشید تو همه چی، تو غذا خوردن، تو راه رفتن و خلاصه دردسری داشتن دیگه. این بود که دوستمون گفته بود لااقل من یه کمی زودتر میرم بچه ها رو ببینم که یه کمی از این ضایعیت دیر کردنمون کم بشه چشمک.

رستوران همون نزدیک ها بود و از جایی که ما وایستاده بودیم دیده میشد. تقریبا ما یه ربعی با هم صحبت کردیم و بعد دیگه راه افتادیم به سمت رستوران که بچه ها جلوش وایستاده بودن.

با هم رفتیم یه کافه ی خیلی شیک و باکلاس که یه آپشن خیلی مناسب و خوب داره. اگه جلوی (به قول خودشون "بار") چایی یا قهوه بخوری، یه یوروئه. البته جلوی بار که میگم، نه اینکه مثل فیلمای وسترن تو ذهنتون بیاد که میرن اون جلو و همه اش مشروب می خورن!! جلوی بار یعنی دور یه سری میزهای بلندی که مخصوص ایستادن هستن.

آلمانی ها از این جور چیزا کلا زیاد دارن. بر خلاف ما ایرانی ها که همیشه دوست داریم یه جا پت و پهن بشیم، آلمانی ها می بینی مهمونی شام دعوت می کنن، ولی همه ایستاده و سر همین میزای بلند غذا می خورن! یا به قول خودشون kitchen party می گیرن و هر کس بشقابشو تو آشپزخونه پر می کنه و همون طوری ایستاده می خوره.

خلاصه که رفتیم با دوستامون از این چایی ارزونا خوردیم و خیلی بهمون خوش گذشت.

از اونجا پیاده رفتیم تا پارکینگ و بچه ها ماشیناشونو برداشتن. ما سوار ماشین دوستامون شدیم. مهمونا هم سوار ماشین خودشون و راه افتادیم. مهمونا می خواستن برن بلژیک از اینجا. واسه همین یه جایی راهشون از ما جدا میشد. دوستامون هم که می خواستن برن خونه ی خودشون، اما گفتن ما رو می رسونن.

تو راه خیلی بهشون گفتیم حالا که ما رو می رسونین بیاین یه چایی هم تو خونه بخوریم، ولی قبول نکردن. بعد که رفتیم جلوی خونه ی ما پیاده شدیم، بچه ها با دوستاشون خداحافظی کردن و اونا رفتن. دوباره بهشون پیشنهاد دادیم، خانوم دوستمون که قبول نمی کرد، ولی چون آقای خونه می خواست نماز بخونه و مطمئن نبود قبل از غروب آفتاب برسن، دیگه گفتیم بیاین خونه.

دیگه بعد از نماز هم یه چایی و یه شیرینی و یه میوه خوردن و شد یه ساعت نیشخند. بعد دیگه خداحافظی کردن و رفتن.

--

بعد از کش و قوس های فراوان، بالاخره سومین فصل تزمو هم برای استاد فرستادم. این دفعه اگه خیلی کامنت بذاره و گیرای سه پیچ بده وای به حالش چشمک، خیلی واسه این فصل زحمت کشیدم. 20 صفحه براش نوشتم و به نظر خودم دیگه واقعا همه چی رو گفتم.

--

امیدوارم فصل چهارمو تو بتونم آخر اکتبر براش بفرستم لبخند.


[ ۱۳٩٤/٧/٢٠ ] [ ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز بعضی از بچه ها و معلممون بعد از کلاس رفتن بلوط و قارچ چینی. اینجا از بس سبزه همیشه یه عالمه درخت های مختلف سر راه آدم سبز شده ان! درخت های آلبالو، تمشک، بلوط، سیب و حتی گردو.

چند وقت پیش یه بار تو کلاس بحث این درختا شد و معلم گفت می تونیم یه روز با هم بریم بچینیم. ظاهرا یه جاهایی قارچ هم هست که میشه چید. البته قارچ ها می تونن سمی باشن، ولی یکی از بچه ها گفت من یه مدل قارچ می شناسم که همین طوری خودرو در میاد، من دیدم، و شکلش هم اصلا طوری نیست که بشه با سایر قارچ ها اشتباه گرفته بشه. می تونیم بریم از اونجا جمع کنیم.

شاید براتون جالب باشه که معلممون گفت می تونیم قارچ هایی که جمع می کنیمو به داروخونه نشون بدیم، بهمون میگن سمّی ان یا نه، البته نه همه ی داروخونه ها، یه سری داروخونه های خاص (میگم نکنه یه وقت منظورش عطاری بوده سوالنیشخند یا شایدم اینا عطاری هاشونم باکلاسن، بهشون میگن دارخونه چشمک).

من نمی دونم اینا رفتن بلوط بچینن که باهاش چیکار کنن؟ بلوط چه مزه ایه اصلا؟ والا او روز که من و همسر تو زمین بازی بچه ها منتظر اتوبوس بودیم که بریم خونه ی دوستامون، یه بلوط رو زمین افتاده بود. رفتیم آوردیم، شکستیم، خوردیم، انقد تلخ بود که نگو! خب اگه مزه اش اینه مردم برا چی می خورن؟متفکر

من از قبل گفته بودم نمیام. هزار و یک دلیل داشت. از همه مهم ترش کارهایی بود که داشتم و دارم و یه استرسی کلا به همه ی زندگیم وارد کرده. با خودم قرار گذاشتم تا آخر این ماه فصل چهارو به استاد تحویل بدم. اما خیلی باید خودمو بکشم که تموم بشه این فصل! التماس دعا دارم در این زمینه لبخند.

--

امروز بعد از عمری دوباره روزه گرفتم. قرضام به خدا داره خیلی زیاد میشه دیگه نگران. غیر از روزایی که از اون یکی ماه رمضون مونده بود، ماه رمضون پارسالم نتونستیم چیزی روزه بگیریم، خیلی روزاش طولانی بود. امیدوارم تا هنوز روزها کوتاهه بتونم قرضامو بدم به خدا، بی حساب بشیم لبخند.

--

چهل و یک روز از روزه هام مونده لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٧/۱۸ ] [ ٥:٤٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز دوباره نوبت دکتر داشتم برای آزمایش خون. امیدوارم همه چی خوب باشه.

اون روزی که به خانومه زنگ زدم، گفت قرارت ساعت 12 خوبه؟ گفتم نمی تونم، بذارشم 12:30. گفت باشه.

امروز همسر یه سری چیزا رو گفت از معلم قبلیش بپرسم و در واقع باهاش مشورت کنیم در مورد یه موضوعی. منم زنگ زدم به دکترم گفتم میشه من یه ربع دیرتر بیام؟ گفت اشکالی نداره.

منم وایستادم با معلم قبلی همسر صحبت کردم و بعد رفتم دکتر. اول که منشی بهم گفت بیرون یه اتاقی منتظر بشم. بعد از چند دقیقه اومد بهم گفت میتونی بری داخل. رفتم تو، خانومه خونگیر (به اینا که خون می گیرن از آدم خون گیر میگن دیگه؟چشمک) بسیااار آلمانی بود. البته پزشکای آلمانی معمولا موقع طبابتشون آلمانی رفتار نمی کنن و بسیااار گرم و صمیمی و مهربون برخورد می کنن، خیلی خیلی خیلی مهربون تر از اون چیزی که ما تو کشورمون می بینیم. همین طور پرستارا و کلا کسایی که با سلامت مردم در ارتباطن. ولی خب این خانومه کلا نه لبخندی، نه هیچ گونه علامتی از مهربونی تو چهره اش دیده نمیشد.

همون طور که داشتم وسایلشو آماده می کرد و پشتش به من بود میگه وقتت اینجا ساعت 12 بوده. گفتم نه، از اول 12:30 بود، منم زنگ زدم یه ربع انداختمش عقب. گفت اکی. بعد هم بقیه ی کارشو کرد.

به نظرم خونم خیلی سیاه می اومد، گفتم زیادی تیره نیست؟ گفت نه، معمولیه. خوشحال شدم. این همیشه یکی از دغدغه هام بود!! همیشه نمی دونم چرا فک می کردم خونم از بقیه رنگین تره چشمک.

گفت فردا یا دوشنبه ظهر زنگ بزنم ببینم کی می تونم برم نتیجه مو بگیرم.

--

از اونجا اومدم خونه. ساعت 5 با معلم/شاگرد کلاس آلمانی/فارسیم قرار داشتم. اون پسری که قبلا باهاش صحبت می کردم رفته دوبلین برای یه مدت. این یکی یه کمی فارسیش ضعیف تره و خیییلی بامزه صحبت می کنه. واقعا از مصاحبت باهاش لذت می برم لبخند.

میخواد بگه بابام این جوری می کرد، میگه "پدرم این کرد". خیلی وقتا وقتی حرف می زنه، احساس میکنم تو قرن 4 زندگی می کنم چشمک. کلا با واژه ی "سخت" میونه ای نداره، همه اش میگه "دشوار".

دیدگاهشو به زبون یاد گرفتن خیلی دوست دارم و همین طور یاد گرفتنشو. خیلی برام جالبه که با همه ی آدم نحوه ی زبون یاد گرفتنش فرق داره. معمولا آدما با کلمه ها فکر می کنن. ولی این میگه من با عکس فکر می کنم. از هر چیزی یه تصویری دارم. برای همین هیچ وقت نمی تونم توی ذهنم یه زبونو به اون یکی ترجمه کنم، همه چیز فقط با تصویرا مرتبط میشن.

بهش گفتم خب گاهی وقتا که یه کلمه رو نمی دونی تو فارسی، آلمانیشو میگی. اگه آلمانی فکر نمی کنی چطور این کارو می کنی؟

میگه از نظر من تو ذهنم چند تا دریاچه است، یه دونه آلمانی، یه فارسی، یه انگلیسی و ...  که من توی این دریاچه شنا می کنم (البته اون میگفت "می شنائم"چشمک). اما گاهی وقتا احساس می کنم یه سوراخ توی این دریاچه وجود داره. میرم از اون یکی دریاچه آب میارم که اون سوراخو پر کنم.

خییییییلی این توصیفش برام جالب بود لبخند.

--

کاپشن نبردم، رفتنی و برگشتنی هر دو تا یخ کردم! امیدوارم سرما نخورم لبخند.

[ ۱۳٩٤/٧/۱٧ ] [ ٦:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خیلی وقت بود می خواستم این پستو بذارم، ولی هی قسمت نمیشد! الان که یه بنده خدایی سوال پرسید راجع به غذاهای آلمانی، گفتم شاید بد نباشه یه توضیح کلی برای همه تون بدم، شاید حتی براتون جالب باشه لبخند.

یه بار که با همسر و دو تا معلم/شاگرد کلاس آلمانی/فارسیمون نشسته بودیم، راجع به غذا صحبت کردیم و غذاهای آلمانی. هر دوشون متفق القول می گفتن آلمانی ها غذا به اون شکل ایران ندارن. مثلا می گفتن اگه از مامانم بپرسی شام چی داریم، نمی تونه یه اسم خاص مثل قرمه سبزی بگه، میگه سیب زمین و کلم، یا سیب زمینی و کاهو، یا گوشت و سیب زمینی و فلفل دلمه ای. کلا ترکیب غذاها مشخص نیست مثل ما. این طوری نیست که شما بگین ما امشب فلان چیزو می خوریم و هر جای کشور که بگین ترکیبات اصلی اون غذا رو بدونن. غذاها اسم ندارن و ترکیباتشون هم بسته به چیزی که تو خونه پیدا میشه متفاوته.

البته یه سری غذاهای سنتی و محلی همیشه وجود دارن. اما غذای غالبی که می خورن، اون غذاها نیست.

در ضمن، اصولا آلمانی ها اهل غذا درست کردن نیستن.

همسر یه مدت توی یه خوابگاهی بود که تقریبا همه آلمانی بودن. ما حتی یه بار هم ندیدیم یه آلمانی واقعا بیاد غذا درست کنه! کلا پنج شیش شعله گاز همیشه واسه ما قرق بود!

نهایت غذای آلمانی ماکارونیه، اونم به شیوه ی خودشون. یعنی ماکارونی رو می ریزن تو آب، می جوشه، می پزه. میریزن تو آبکش و بعد هم تو بشقاب می کشن برای خودشون. یه سس آماده هم که بغل دستشون هست روش میریزن و مشغول خوردن میشن.

یعنی همون ماکارونی ای که واسه ما ایرانی ها پختش یه ساعت طول می کشه، تو سیستم آلمانی میشه پنج دقیقه!

به جاش، تقریبا هفته ای یه بار میرن رستوران غذا می خورن تا غذای درست و حسابی خورده باشن. البته غذاهای رستوران هم همون طور که گفتم اسم خاصی ندارن. به همین دلیل، شما هر رستورانی که برین تو آلمان می بینین ترکیبات غذا رو زیرش دقیق نوشته.

غذایی که خیلی هاشون به صورت عمده می خورن کالباس و سوسیسه. اتفاقا کالباس و سوسیس اینجا خیلی هم گرونه. خیلی وقتا از گوشت هم گرون تره. ما چون نخوردیم نمی تونم بگم کیفیت سوسیساشون چطوریه. اما اون چیزی که ما از ترک ها می خریم هم مزه اش خوبه، هم کیفیتش.

اتفاقا چند روز پیش از همون دوستمون که گفتم Au-pair هست پرسیدم خودت غذا درست می کنی یا با خانواده می خوری؟ گفت با خانواده می خورم. گفتم چی می خورین؟ گفت همیشه، بدون استثنا، سوسیس. از دوشنبه تا جمعه وضع همینه. آخر هفته که آقای خونه تو خونه است، ماکارونی درست می کنه یا چیزای دیگه. در غیر این صورت صبحانه، ناهار، شام، انواع مختلف سوسیسو می خوریم.

تو سلف دانشگاه هم همیشه ترکیبات دقیق غذاها رو می نویسن. به طور معمول دو مدل غذا هست: غذای پرسی و غذای سلف سرویس. غذای پرسی که مشخصه، بشقابتونو می برین و آشپزها براتون مثلا گوشت مرغ و سس کچاپ و کمی لوبیا می ریزن و میارین سر میزتون نوش جان می کنین.

قسمت سلف سرویس همیشه گرون تره و وزنی هم هست. برای یه آدم عادی تو شهر ما حداقل 3.5 یورو باید حساب کرد توی سلف سرویس. البته من به شخصه یادم نمیاد تا الان با کمتر از 3.7 یورو سیر شده باشم! فکر می کنم اگه 4 یورو برای خودتون حساب کنین خیلی به واقعیت نزدیک تر باشه.

تو قسمت سلف سرویس (اگه زود برین) همه چی هست: گوشت مرغ، گوشت گوسفند یا گاو (یا اگه دوست دارین خوک)، ماهی، برنج (که معمولا شفته است از نظر ما ایرانی ها)، ماکارونی، لوبیا، انواع سالادی که توش کلم و کاهو و این چیزا رو داره، دو سه مدل سس قرمز و سفید و تند و ... .

از نظر وزنی هم هیچ تفاوتی نداره که شما چی برمیدارین. یعنی 100 گرم گوجه همون قیمتی رو داره که 100 گرم گوشت داره.

--

در مورد غذای دقیق رستوران های آلمانی اطلاعی ندارم. تو رستوران های ترکی و عرب و ایرانی هم که مشخصه انواع کباب سرو میشه با یه سری غذای دیگه که عموما اونا رو می شناسیم، مثل کوفته!


[ ۱۳٩٤/٧/۱٦ ] [ ٦:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خوبه بدونیم همیشه هم ایران بد نیست و این طوری نیست که همیشه ایران هیچ مزیتی به اینجا نداشته باشه.

دو تا نمونه اش سر کلاسمون اتفاق افتاد که من واقعا خوشحال شدم که بالاخره یه جاهایی هم ما از خیلی از کشورای دیگه بهتریم چشمک.

نمونه ی اول اینکه تو کشور ما به دلایل مذهبی دخترا تو مدرسه از پسرا جدان. شاید براتون جالب باشه اگه بدونین تمام خانمای کلاس ما از اینکه کلاساشون با پسرا مختلط بوده ناراحت بودن. همه شدیدا به این معتقد بودن که جامعه این طوری جا انداخته که پسرا بهترن و دخترا همیشه سر کلاس خجالتی تر و خجالتی تر میشن و به مرور صحنه رو خالی می کنن، علی الخصوص تو کلاس های ریاضی. یعنی علی رغم اینکه تو خونه تمرینا رو حل کردن و بلدن، وقتی معلم میگه کی بلده، دستشونو نمی برن بالا و این هی شدت میده به این تفکر معلما که پسرا بیشتر بلدن. در نتیجه در نهایت دخترا مخصوصا تو درس های ریاضی سرخورده میشن.

جالب تر اینکه، چند سال پیش یه خانمی رو یه جا دیدم (شاید قبلا تعریف کرده باشم براتون). می گفت یه چند تا مدرسه ی معدودو به صورت آزمایشی (فکر می کنم تو برلین) دختراشو از پسراش جدا کردن و نتیجه بهتر شده. اون موقع اون می گفت الان می خوان چند تا مدرسه ی دیگه رو هم تفکیک جنسیتی کنن، ببین بازم نتایج آزمایش قبلی تایید میشه یا نه.

موضوع دومی که بازم ما (حداقل تو زمان ما، الانو نمی دونم چطوریه) بهتر بودیم نسبت به بقیه، این بود که برای اونا این دید معلما نسبت به بچه ها خیلی وقتا خیلی روی نمره شون تاثیر داره. مثلا معلممون می گفت یه سری معلما هستن که از خارجی ها خوششون نمیاد. وقتی برگه ی طرف زیر دستشون می افته، خیلی سخت می گیرن، بد بهشون نمره میدن و خلاصه اذیتشون می کنن.

گفتم زمانی که ما درس می خوندیم، آخر هر سطح که می رسید، امتحان نهایی داشتیم. سربرگ امتحانا از ته برگش جدا می شد و کسی نمی دید برگه ی کی رو تصحیح می کنه. حتی چه بسا معلم یه مدرسه ی دیگه تصحیح می کرد برگه ی آدمو. از این ایده به شددددددت استقبال شد لبخند. همه گفتن کاش کشور ما هم از این کارا می کرد. ما هم همیشه از این مشکلات داریم که یه معلمی از کسی خوشش نیاد و خوب بهش نمره نده.

 

[ ۱۳٩٤/٧/۱٦ ] [ ۳:۱۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز بالاخره بعد از مدت هااااااا کتاب صد سال تنهایی رو تموم کردم. این جور موقع ها مامانم میگه چهل روش افتاده! این از چهل هم رد شده بود، صد افتاده بود روش فک کنم نیشخند.

آخه راستش من زیاد دوست نداشتم کتابشو. اصلا کل بیانشو دوست نداشتم، نمی تونستم با کتاب ارتباط برقرار کنم. فقط دلم می خواست زودتر تموم بشه.

در کل به نظر من همیشه هر کتابی به یه بار خوندنش می ارزه. بالاخره تو هر کتابی یه جمله برای یاد گرفتن پیدا میشه و همون اون کتابو ارزشمند میکنه. قرار نیست آدم از هر کتابی یه عالمه چیز یاد بگیره. حداقل چیزی که آدم یاد می گیره اینه که مثلا می فهمه این سبک کتابو دوست نداره، مثلا شعر دوست نداره، رمان دوست نداره، دانستنی ها دوست نداره یا فلان نویسنده رو دوست نداره و یا چیزایی شبیه این.

مثلا من بعد از کلیدر احساس کردم خیلی باید کتابای محمود دولت آبادی رو دوست داشته باشم. بعدش جای خالی سلوچو خوندم که خیلی دوست داشتم (البته نه مثل کلیدر)، بعدش سلوکشو خوندم که اصلا دوست نداشتم!

حالا از مارکز هم باید یکی دو تا کتاب دیگه بخونم تا بفهمم مشکلم کلا با نویسنده است یا با این یه کتاب بوده فقط چشمک.

--

یه مشکل کتابای ما ایرانی ها اینه که خیلی خیلی سنگینن. اینجا یه کتاب دویست صفحه ای آدم می خره، باور کنین اندازه ی یه کتاب پنجاه صفحه ای ما وزن نداره. جنس کاغذاشون کلا فرق داره و همیشه هم تیره تره، یا به قول خودمون کاهیه. نمی دونم علت اینکه کتاب اینجا گرونه جنس کاغذاشونه یا چیز دیگه ولی به هر حال که من به شخصه خیلی راضیم از کتابای آلمانی که انقد سبکن لبخند.

از این به بعد می خوام باز با خودم کتاب ببرم برای تو راه که میرم مدرسه، بخونم.

--

یه کتاب تو خونه مون داریم به اسم "شوهر آهو خانم". جلدش مشکی، قرمز و نارنجیه (به ترتیب از بالا به پایین). اون دفعه یکی از دوستامون اومده بود خونه مون می گفت من هر وقت می اومدم اینجا فک می کردم این کتاب قطور فرهنگ لغت آلمانیه، الان احساس کردم روش فارسی نوشته، دقت کردم دیدم نوشته شوهر آهو خانوم خنده.

این کتاب تو لیست "بخون" هامه! ان شاءالله خدا قسمت کنه بخونم چشمک.

[ ۱۳٩٤/٧/۱٤ ] [ ٥:٤٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

هر وقت یاد مشکلات فنی کارم می افتم استرس می گیرم. امروزم از اون روزا بود. یه چیزی رو به استاد گفته بودم برای هفته ی بعد که میرم شهر دومم و استادمو حضوری می بینم آماده می کنم، اول که فک کردم نمی رسم و کلی استرس کشیدم. تمام امروزو اختصاص دادم به نوشتن کد برنامه ی اون. بعد که اجرا شد و نتیجه شو دیدم، به جای اینکه استرسم تموم بشه، بیشتر شد! دوباره تمام اون اشکالات قبلی وجود دارن. البته نه اینکه فک کرده باشم رفع میشن، اما خب فکر می کردیم میشه یه طوری تحلیل کرد که بشه توجیه کرد چرا این سیستم جواب میده و اون یکی نه!

ولی الان که جوابا رو به صورت عینی جلوی روم می بینم، اصلا خبری از اون تحلیلا نیست. یعنی هیچ کارش نمیشه کرد این نتایجو!

از طرفی اون استاد دوم که قراره داورم باشه گفته باید یه جوری استدلال بیارم واسه اینکه این روش جواب داده و متاسفانه فعلا هیچ استدلالی نمیشه آورد نگران.

--

امروز داشتم با یکی از استادای ایران صحبت می کردم. دنیا خیلی کوچیکه واقعا. (فک کنم قبلا گفتم، ولی حالا دوباره میگم واسه اونایی که دیر رسیدن چشمک.) یه دختری بود یه سال از من بزرگتر بود تو دانشگاه ارشدم. موقع تز اون من رفتم به استادم گفتم مقاله ای چیزی تو دست و بالت هست من همکاری کنم؟ گفت بیا تو تز همین دختره همکاری کن. تو اون تز من همکاری کردم باهاش و یه مقاله ازش دراومد. روز دفاع اون دختره یه آقایی رو دیدم پشت در که خودشو معرفی کرد و گفت فلان دانشگاه داره درس می خونه. دانشجو دکترا بود فک کنم اون موقع.

من کلا فک کنم حدود پنج دقیقه با این آقا صحبت کردم و اون از پیشینه ی من پرسید و از اینکه تغییر رشته داده بودم و یه جوری بین رشته ای کار می کردم خوشش اومد.

اون قضیه همونجا تموم شد و من هیچ ارتباط یا تماسی با این آقا نداشتم. ولی اسمش خیلی خاص بود و کاملا تو ذهنم موند.

بعدها یه بار من واسه یه موضوعی یه ایمیلی زدم به یه نفر تو فرانسه و گفتم فلان چیزو میشه برام بفرستین؟ بعد از چند روز یه ایمیل دریافت کردم از همین آقا که جواب سوالمو داده بود.

بعدترها یکی از بچه ها که اومد اینجا گفت که وقتی می خواسته واسه آلمان درخواست بده، این آقا که هم دانشکده ایش بوده، بهش گفته فلانی تو همون دانشگاهیه که تو میخوای بری و ایمیل منو داده بود بهش.

حالا من بعد از مدت ها، گفتم بذار به این بنده خدا یه ایمیلی بزنم. آدم فعالیه. شاید پروژه ای چیزی داشته باشه با هم همکاری کنیم.

امروز فرصتی شد -بعد از یه ماه هی ایمیل کاری و تلاش برای قرار گذاشتن- که با هم اسکایپی صحبت کنیم. همین که موضوعمو گفتم، گفت خب خیلی موضوع سختیه موضوعت!

حالا هرچی من میگم آقا من نادم و پشیمونم که رفتم تو این موضوع کار کردم، دیگه فایده ای نداره نیشخند.

به هر حال قرار شد تا دو هفته دیگه من یه پروپوزال مانندی بنویسم و برای این آقا بفرستم تا ببینیم با هم چیکار می تونیم بکنیم. از اونجایی که ایشون الان استاده تو ایران، دانشجو زیاد داره. امیدوارم بشه یه کار خوب و مفیدی انجام داد. البته خودش هم می گفت الان دیگه دانشجوها مثل قبلا نیستن، خیلی شل و ولن. ولی خب تک و توک هم توشون خوب پیدا میشه که بشه باهاشون کارهای درست و حسابی انجام داد.

امیدوارم همکاریمون با هم نتیجه ی مثبتی داشته باشه لبخند.

--

دیروز دنبال یه چیزی میگشتم تو گوگل، سرچ کردم "سوال"، گوگل پیشنهاد داده: "سوال برای پرسیدن از دوست دختر" خنثی.

نمی دونستم آقایون برای سوال پرسیدن از دوست دخترشون هم میرن سرچ می کنن تو گوگل!!

--

کم کم باید برم سراغ درست کردن اسلایدای بچه هام برای هفته ی دیگه لبخند.

--

الانم باید برم نون درست کنم!

--

اون روز برای بار دوم شل کیک درست کردیم. ولی از کیک معمولی هم سفت تر شد نیشخند. آخه دو سه روز قبلش شل کیک درست کرده بودیم، به دلایلی من آخرش فقط گذاشته بودم حرارت از پایین باشه. چند روز بعدش همسر اومده بود برای خودش پیتزا درست کرده بود، یه پیتزا رو که به قول خودش نپخته خورده بود نیشخند. آخه حرارت فقط از پایین بوده! برای پیتزای دوم، یه مدتی حرارتو گذاشته بود فقط از بالا. بعد این دفعه که من اومدم شل کیک درست کنم، اصلا نگاه نکردم که حرارت از کدوم سمته. پیش فرضمون از بالا و پایین هر دوئه آخه. نتیجه این شد که تو ده دقیقه روی کیک سوخت نیشخند. حالا ان شاءالله دفعه ی بعد واقعا شل کیک درست کنیم!

--

اگه بگم یه ساله قصد دارم نون سنگک درست کنم ولی هنوز قسمت نشده دروغ نگفتم! یعنی امام رضا منو زود به زود تر می طلبه تا نون سنگک خنثی!


[ ۱۳٩٤/٧/۱٢ ] [ ٩:٢٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دو هفته است هی می گم امروز دیگه فصل سه تموم میشه. ولی مگه تموم میشه؟!!! هنوز حداقل دو سه روز کامل و تمام وقت کار داره. منم نمی تونم روش وقت بذارم. دو تا کار مهم دیگه دارم واسه انجام دادن. هم باید یه سری جدولو آماده کنم برای هفته ی بعد که استادمو می بینم. هم باید برای هفته ی بعد که کلاسام شروع میشه پاورپوینتامو آماده کنم. اصلا هنوز نمی دونم چی می خوام بگم یکی دو جلسه ی اول!

حالا بازم تا فردا تمام تلاشمو می کنم، امیدوارم تموم بشه نگران. با این کامنتایی که استاد من میذاره من اگه بتونم تا آخر مارچ تزمو سابمیت کنم هنر کردم. ولی استاد انتظار داره تا آخر دسامبر سابمیت کنم و تا آخر مارچ دفاع!!

 

[ ۱۳٩٤/٧/۱٢ ] [ ٥:٥٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه سری چیزا بوده هی می خواستم بگم، هی یادم رفته. حالا اومدم اونا رو بگم لبخند:

پسر اندونزیایی کلاسمون، تو اسمش "نور" داره، روز اول تو لیست اسمشو دیدم. فامیلیش "الفکری" ه که به انگلیسی این طوری هجی کرده خودش: Alfikri. روز اول گفت منو الفی (Alfi) صدا بزنین. از ایده اش خوشم اومد که نصف فامیلیشو انتخاب کرده لبخند.

--

اون دفعه که دوستامون اومده بودن خونه مون برامون کاچی آوردن. آخه دفعه ی قبل ترش که خونه مون بودن من گفتم تا الان کاچی نخوردم. برام درست کردن آوردن لبخند. خوب بود، ولی کلا با تصور من فرق داشت. نمی دونم چرا فک می کردم یه چیزیه که توش نون تریت می کننسوال.

--

همین دوستامون خونه شونو بردن یه شهر دیگه همین سه شنبه ای که گذشت. دیگه از مهمونی و بیرون رفتن و این چیزا خبری نیست. اینا تنها کسایی بودن که واقعا باهاشون در ارتباط بودیم.

البته اونا یه بلیتی دارن که شنبه ها باهاش می تونن دو نفری تا شهر ما بیان و برگردن مجانی ولی خب وقتی فاصله ی دو تا شهر یه ساعت باشه، فکر نمی کنم کسی خیلی رغبت کنه هر هفته بیاد! ما هم که بلیت نداریم که بخوایم بریم. به این ترتیب بخش عمده ای از مطالب این وبلاگ باید با موضوعات دیگه ای که نمی دونم چیه جایگزین بشه چشمک.

--

امروز سه نفر جدید اومدن سر کلاسمون. یه ایتالیایی، یه لهستانی و یکی دیگه که یادم نیست مال کجا بود. هر سه شون خدا رو شکر خوب صحبت می کنن. ولی جالبه که از قضا دوتاشون اسماشون یکیه! جالب تر اینه که وقتی اسماشونو میگن کمی متفاوت تلفظ می کنن! یکیشون میگه اسمم "کاتارژینا" ئه. اون یکی میگه "کاتارژینا".

یکیشون با یه پسر آلمانی دوسته ولی طرف باهاش آلمانی حرف نمی زنه. میگه من حوصله ندارم باهات آلمانی حرف بزنم (از بس تو یواش حرف می زنی و من من می کنی)، برو کلاس آلمانی نیشخند.


[ ۱۳٩٤/٧/۱٠ ] [ ۳:٥٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تقریبا از کلاسی که من دو ترم قبل شروع کردم هیچ کس نمونده، فقط یه پسر از کره ی جنوبی.

کلاس جدیدمون که از دوشنبه شروع شد، خیلی عالی بود. همه یه دست بودن. دیگه خبری از بچه های من من کنان نبود. یکی از بچه ها مال اندونزیه، یکی ایتالیاییه، یکی اسپانیایی. یه سری ها هم که مال دوره ی قبلیم.

امروز صبح سرما خورده بودم، یه کمی دیرتر رفتم. صبح که گلوم کلا بسته شده بود. احساس می کنم یه توپ چسبیده به سقف گلوم! همیشه این قسمت سمت راست بالای گلوم شدیدا مستعد مریض شدنه!! الانم دوباره گلوم درد می کنه. دیشب قبل از خواب یه قرص خوردم. من اصلا به صورت عادی اعتقادی به قرص خوردن ندارم. ترجیح میدم استراحت کنم، خودش خوب بشه. ولی دیشب واقعا حس می کردم تمااااام گلوم کاملا کیپ شده.

صبح بهتر بودم، فقط همون گوشه ی سمت راست بالا درد می کرد! خلاصه، تا من رسیدم سر کلاس، ساعت از نه هم گذشته بود. دیدم یه نفر جدید سر کلاسه.

حالا از قضا همین یه نفر چینیه و متاسفانه مثل تمام چینی های دیگه خیلی سطحش با بقیه فرق داره.

اون چینی دیگه که کل کلاسا رو اومده بود، درست یاد نگرفته بود. این بنده خدا که خودش نشسته به صورت خودجوش آلمانی یاد گرفته تو کشور خودش. دیروز رسیده آلمان، امروز اومده نشسته سر کلاس!! اونم با اعتماد به نفس بالا سر کلاسی که به جرئت می تونم بگم حداقل از نظر صحبت کردن سه سطح ازش پایین تره!

معلم تو زنگ تفریح صحبت کرده بود و از منشی پرسیده بود و خلاصه فعلا راهنماییش کرد که چون کلاس های دیگه الان پرن، یه هفته با ما بمونه. بعدش بره یه کلاس پایین تر.

به نظر من اینکه تو آلمان خیلی از این موسسات اجازه میدن هر کس هر سطحی دلش می خواد بشینه، اصلا خوب نیست. از این دختره می پرسیم کی اومدی آلمان، متوجه نمیشه! بهش میگیم رشته ات چیه؟ متوجه نمیشه. ازش می پرسیم درس می خونی یا کار می کنی؟ متوجه نمیشه!

اون دختر ایتالیایی که خیلی خوب حرف می زنه، تو مدرسه و یه کمی تو دانشگاه آلمانی خونده. یه مقداری هم چینی خونده. یه سال هم چین بوده برای همین چینی یاد گرفتن. آخرش اون بنده خدا با این دختره چینی صحبت کرد که چهار تا کلام راجع به این دختره بفهمیم، بالاخره بدونین اصلا کی هست و چیکاره است؟خنثی

اگه این یه نفرو در نظر نگیریم، کلاس عالیه لبخند. یه خانوم اسپانیایی داریم که دو تا بچه داره. یکیش پنج سالشه، یکش دو سالشه. میگه بچه ی پنج ساله ام تو یه سال آلمانی رو کامل یاد گرفته. ولی نمی تونه به من یاد بده. وقتی بهش میگم فلان چیز تو آلمانی چی میشه؟ همین طوری نگام می کنه، میگه ها؟! بعد با حالت عاجزانه ای میگه ماماااان، چی میگی؟ من نمی تونم با تو آلمانی حرف بزنم!

طفلکی بچه شرطی شده که فقط با بقیه باید آلمانی حرف بزنه!

البته مامانه هم کم زبون بلد نیست: اسپانیایی، کاتالان، ایتالیایی، فرانسوی، انگلیسی. الانم که داره آلمانی یاد می گیره لبخند.

--

علی رغم اینکه من بین دوستامون به بی توجهی به همه چیز معروف شدم، در مورد یاد گرفتن زبون دارم به خودم امیدوار میشم چشمک. چند وقت پیش یه متنی رو داشتیم می خوندیم، دقیقا یه کلمه ی خاص توجه منو جلب کرد. ساخت کلمه اش از دستوری که من انتظار داشتم پیروی نمی کرد. با گرامر آخر کتاب هم چک کردم، جور نبود. از معلممون پرسیدم، گفت الان تو همین درس بهش می رسیم. این استثنائه. به نکته ی دقیقی توجه کردی، درستون دقیقا همینه الان.

دیروز که داشتیم متنو می خوندیم، دو تا کلمه بود که برام ساختارش جدید و جالب بود. هر دو تا رو علامت زدم کنار کتابم که یاد بگیرم. این قدر آسون بود که لازم نبود از معلم چیزی بپرسم، ولی خیلی کاربردی بود.

امروز که رفتم سر کلاس، دیدم معلم دقیقا همون ساختارو روی تخته نوشته و داره همونو درس می ده لبخند.

بعله، همچین دختر باتوجهیم من چشمک.

--

دختر گرجستانی، شغلش تو آلمان Au-pair ه. البته مالیات نمیده و شغل نیست در واقع. اما خییییلی جالب بود که ویزاش دقیقا مثل ویزای من بود که ویزای کاره! و جالب بود که همون طور که توی ویزای من نوشته این ویزا برای فلانیه که تو فلان دانشگاه کار می کنه، برای اون هم نوشته بود، این ویزای فلانی که برای خانواده ی فلان به عنوان Au-pair کار می کنه.

حالا Au-pair یعنی چی؟ یعنی کسی که از بچه ها مراقبت می کنه، اما کل حقوقشو به صورت نقدی نمی گیره. خانواده ای که استخدامش می کنه وظیفه داره مسکن و خورد و خوراکش و در واقع تمام هزینه هاش به جز هزینه ی های شخصیش رو تامین کنه. علاه بر اون، یه مبلغی هم در ماه به شخص داده میشه (که خودش گفت 260 یورو میگیره).

یعنی این دوست ما تو همون خونه ای که خانواده هستن، اما با اتاق و سرویس جدا، زندگی می کنه. با اونا غذا می خوره و هر وقت که خانواده ازش خواستن مراقبت می کنه از بچه ها. آخر هفته ها به طور معمول تعطیله و وقتش آزاده برای خودش. اما در کل باید با خانواده کنار بیاد دیگه. مثلا اگه به هر دلیلی یه بار ازش خواستن که بچه ها رو نگه داره، این کارو  میکنه. در مقابل، خانواده هر جا می رن برای تفریح، مسافرت یا هر چیز دیگه، اونو هم با خودشون می برن.

این هم یه نوع زندگیه دیگه لبخند. و اتفاقا به نظر من خیلی جالبه. علی الخصوص برای کسی که خارجیه و تقریبا هیچی رو تو آلمانی بلد نیست. برای من واقعا جالبه که خانواده های آلمانی حاضرن کسی که وقتی اومده آلمان تقریبا هیچی آلمانی بلد نبوده رو استخدام کنن.

ازش پرسیدم خب واقعا می تونستی با بچه ها ارتباط برقرار کنی از اول؟ گفت مامانشون همه چی رو برام خیلی شمرده می گفت هر وقت نمی فهمیدم. یه سری کلمه ها و جمله ها رو هم که اصلا بلد نبودم، مثل "قصه بگو برام" لبخند.

اما الان تمام کلمات لازم برای بچه ها رو بلده: ساکت باش، سر و صدا نکنین، یواش تر، آروم باش چیزی نشده، اشکال نداره، خوب میشی و ... لبخند.

و جالبه که شخص فقط برای یه سال می تونه این مدل ویزا رو داشته باشه. یعنی بعد از یه سال یا باید برگرده کشورش، یا دانشجویی، کارمندی، چیزی بشه.

--

یه کمی آلمانی هم یادتون بدم چشمک. معلممون می گفت من خودم خیلی وقتا حرفای بچه هامو که گوش می دم نمی فهمم. این جوونا زبون خودشونو دارن. یه بار دیدم یکیشون به اون یکی میگه Alles Gucci! (گوچی که می دونین اسم یه مارک معروفه، Alles هم یعنی همه چیز). میگم این یعنی چی؟ میگن در جوابِ "حالت چطوره" می گیم! یعنی خیلی عالیه خنده.

 

[ ۱۳٩٤/٧/۸ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گفتم که جایی که می خوایم بریم خیلی بدمسیره. طبق چیزی که سایت قطار آلمان بهمون میداد، ما یه ربع به دوازده راه می افتادیم و حدود ساعت یک می رسیدیم.

قطار اول که دیر اومد و ما استرس گرفتیم که قطار دومو از دست بدیم. از اونجایی که یکی از قطار عوض کردنا ساعتی یه بار بود، اگه از دست می دادیم، همه چی یه ساعت به تعویق می افتاد. ولی به هر حال قطار با پنج دقیقه تاخیر اومد و ما از 7 دقیق زمان موجودمون برای تغییر قطار هنوز 2 دقیقه اش باقی می موند که کافی بود برای اون ایستگاه. چون ایستگاهای قطارش کاملا نزدیک هم بودن.

قطار دوم اومد و سر ساعت به محلی که باید رسید. اما سومی رو، که اتوبوس بود، اصلا ایستگاهشو پیدا نمی کردیم. یه شماره ی 4 رقمی بود شماره اش. معمول اتوبوس ها سه رقمیه اینجا. ولی خب ما همچنان می گشتیم دیگه.

کلا حدود شیش هفت دقیقه فرصت داشتیم، ولی تمام ایستگاها رو نگاه کردیم، رو هیچ ایستگاهی شماره ی این اتوبوس نبود.

از یکی دو نفر پرسیدیم نمی دونستن. هر کس همون ایستگاهای موجودو می گفت چک کن. آخرش از یه راننده اتوبوس پرسیدیم، گفت این اتوبوس نیست، تاکسی تلفنیه خنثی. اونم فقط تو روزای عادی هست، نه روز یکشنبه! باید وایستین تا ساعت 2:19 دقیقه تا اتوبوسش بیاد! حالا اون موقع ساعت چند بود؟ 12:50 اینا!

قضیه رو که به دوستمون گفتیم و گفتیم ما دیرتر می رسیم. ولی بعد همسر مسیرو چک کرد، گفت اگه پیاده بریم زودتر می رسیم! پنج کیلومتره تقریبا. طبق چیزی که گوگل میده یه ساعت و ربع تو راهیم. گفتم خب بریم. منطقه اش خیلی قشنگ و سرسبز و جنگلی بود. می شد به صورت تفریحی قدم زنان رفت.

راه افتادیم، یه کمی رفتیم، دیدیم هی شیب بیشتر شد!! مسیر هم اولش خوب بود، ولی بعد دیدیم شد بغل اتوبان!! گوگل مپ محترم ظاهرا اصلا براشون مهم نبوده که پیاده رو نداره این مسیری که به ما پیشنهاد می کنن خنثی.

یه ایستگاهو رفتیم، حدود یه ربعی تو راه بودیم، بعد دیگه کلا اتوبان شد. تمام مسیر هم چون کوه مانند بود پر از پیچ و خم بود، آدم نمی فهمید تا آخر مسیر همین شکلیه یه درست میشه یه جایی! یه کمی از بغل اتوبان، از پشت گاردریل رفتیم، شاید در حد ده بیست متر، بعد دیدیم این طوری نمیشه. تا جایی که ما چشممون کار می کنه، همین طوریه. گفتیم پس برگردیم همون ایستگاه وایستیم تا اتوبوس بیاد دیگه.

حالا داشتیم برمی گشتیم، همسر میگه الان این ماشینایی که رد میشن فک می کنن ما پناهنده ایم خنده. من که داشتم سلانه سلانه می رفتم، دیگه از اونجا به بعدشو سریع دویدم که برین عین آدمای معمولی بشینیم تو ایستگاهو عین پناهنده های طفلکی بغل خیابون ولو نباشیم.

نزدیک ایستگاه یه پارک بود برای بازی بچه ها. کلا اون جایی که بودیم یه روستا بود. توی این محل بازی بچه ها هم یه سری بز بودن که توی محوطه ی خودشون بودن و بچه ها می رفتن بهشون غذا می دادن و سرگرم می شدن.

یه ساعتی رو تو همون پارک با دیدن سرگرمی های بچه ها و بازی کردناشون کاملا سرگرم شدیم. یه کمی هم با بزها سرگرم شدیم البته!

دیگه کم کم موقع اومدن اتوبوس شد، رفتیم وایستادیم سر ایستگاهمون تا اتوبوس بیاد. وقتی با اتوبوس رفتیم فهمیدیم بابا خییییییلی راه بوده، اتفاقا خیلی هم مسیرش بد بوده واسه پیاده. خوب شده که وایستادیم!

وقتی رسیدیم ایستگاه مقصد، دوستامون داشتن می اومدن به سمت ایستگاه. دیگه با اونا رفتیم تا خونه شون.

خیلی خوب بود و خوش گذشت لبخند. خیلی صحبت کردیم، راجع به همه چیز. خیلی هم خوردیم!

--

صاحبخونه می گفت ما ایرانی ها مثل این خارجی ها نیستیم که یه بطری آب ورداریم بلند شیم بریم کوه، ما ایرانی ها تفریحمون خوردنه. حالا اونی که پولداره میره رستوران فلان می شینه می خوره، اونی که پول نداره میره ساندویچ و ماکارونی می خوره خنده. عین حقیقتو گفت واقعا.

ما بارهاااا با دوستامون تصمیم گرفتیم بریم همین تپه های دور و بر (کوه که کلا تو آلمان نیست!) همیشه یا کنسل شده یا نتیجه اش این شده که گفتیم پس بساط کبابم برداریم دیگه نیشخند.

--

وسط حرفای صاحبخونه، یه جمله شو خیلی دوست داشتم. داشت آدمای مختلفو با دیدگاهای مختلف توصیف می کرد، یه عده آدمایی بودن جوون که دوست دارن آینده شونو بسازن و می گن "آینده مال ماست" لبخند. خیلی خوشم میاد از آدمایی که این طوری فکر می کنن. باید تمرین کنم اینو به شعارای زندگیم اضافه کنم لبخند.


[ ۱۳٩٤/٧/٦ ] [ ٦:٢٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اینجا رسما پاییز درست همون روزی شروع میشه که پاییز ایران، یعنی اول مهر. اما از نظر آب و هوا لزوما این طوری نیست. کلا قبلا بهتون گفتم دیگه آب و هواش خیلی قر و قاطیه، هر وقت دلش می خواد سرد میشه، هر وقت دلش می خواد گرم میشه.

اما به هر حال، هر سال اول پاییز یه جشن پاییزه ای تو خیابونا هست، همون طور که هر سال جشن کریسمس هست. امسال هم بود. دیروز رفتیم یه کمی تو خیابون گشتیم. تو این برنامه ی جشن پاییزه، هر سال یه عالمه از این کابین های سیار میارن توی خیابون نصب می کنن و هر کس یه چیزی می فروشه.

خیلی از غرفه ها چیزای دست ساز می فروشن و جالبه که بر خلاف ایران که همیشه چیزای این طور فروشنده ها ارزون ترن، اینجا همیشه گرون ترن. مثلا کیف های چرم دست ساز میارن می فروشن، یا کفش های بافتنی برای بچه ها و قطعا از اونجایی که برای این مدل فروختنی ها زحمت زیادی کشیده شده، قیمت نسبتا بالایی هم دارن.

اما خوبی این بازار اینه که خیلی نوع کالاهایی که فروخته میشه با چیزی که آدم همیشه تو خیابونا می بینه فرق داره. همه چی جینگول وینگول تر از چیزیه که آدم به طور معمول تو فروشگاهای آلمانی می بینه نیشخند. خیلی چیزا رو پسندیدیم، ولی حیف که لازم نداشتیم که بخریم!

--

جلسه ی آخر کلاس، یه قسمت از کلاس، معلم اسمامونو روی یه کاغذ نوشت، به هر کس یه دونه داد. بعد ما باید اون شخصو توصیف می کردیم در مورد نحوه ی خرید کردنش، بقیه باید حدس می زدن کیه.

اونی که اسم من بهش افتاده بود در توصیف من میگه "اون هیچ وقت تا حالا چیزی نخریده که لازم نداشته باشه"، همه برگشتن به من نگاه کردن خنده.

معلومه بچه ها هم منو خوب می شناسن دیگه. من دقیقا همین طوریم. اصلا نمی تونم چیزی که لازم ندارمو بخرم. نمی دونم خانومای دیگه چطوری به صرف اینکه یه چیزی تخفیف می خره چیزی رو می خرن سوال. اصلا من همون چیزی که لازم دارمو هم نمی تونم بخرم، شصت بار میرم فروشگاها رو می گردم، آخرش اونی که میخوامو پیدا نمی کنم!! چه برسه به اینکه یه چیزی که نخوامو بخرم.

--

در همین راستا، دیروز رفته بودیم فروشگاه Kaufhof. تو شهر ما الان تخفیف زده. تخفیفای خیلی خوبی هم زده. یه سری دیس میوه بود که قیمت اصلیش حدود 25 یورو بود (همون 24 و نود و خورده ای سنت!)، الان شده بود یه یورو. همسر گفت ورداریم. گفتم خب ما که لازم نداریم. گفت خب شاید بعدا جایی کادو بردیم. گفتم اگه فکر می کنی لازم داریم بردار. ولی به نظر من ما کسی رو نداریم که بخوایم همچین چیزی رو براش کادو ببریم. همسر یه دونه برداشت. رفتیم یه یه ربعی دور زدیم تو بقیه ی فروشگاه. آخرش همسر میگه، فک کردم دیدم ما اینو لازمش نداریم. ببریم بذاریم سر جاش خنده. نمی دونم همسر از اول این طوری بوده یا تاثیر منه روش نیشخند. خلاصه که بردیم گذاشتیمش تا یه خانومی صرفا به خاطر اینکه تخفیف خورده بخردش چشمک.

--

امروز خونه ی دوستامون دعوتیم. همونا که خانواده شون از ایران اومدن. ولی راستش حس رفتنش اصلا نیست. البته مطمئنا میریم چون دعوتیم، ولی خب یه خونه از airbnb کرایه کردن تو یه جایی که با قطار نیم ساعت راهه. بعد تازه از جایی که ما هستیم عملا با یه قطار نمیشه رفت. باید دو بار قطار عوض کنیم و این یعنی یه ساعت تو راهیم!

--

عصری باید دوباره شل کیک درست کنم. همسر بدجوری مشتریش شده ابرو. شبم می خوام بعد از مدت هااااااا کتلت درست کنم. قضیه ی همونه که میگن طرف یه دستمال می خره مجبور میشه بره مانتو و شلوار و کفش بخره که باهاش ست کنه! دیروز رفتیم خرید، ریحون خریدیم، حالا امروز می خوام به خاطر اون کتلت درست کنم نیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/٧/٥ ] [ ٩:۳٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز آخرین روز کلاس بود و از دوشنبه کلاس جدید شروع میشه.

بچه ها قبلا، یعنی چند روز پیش، گفته بودن عصری بریم بیرون، من گفتم بعدا خبر میدم. از اونجایی که اسم جایی که می خواستن برنو من نمی شناختم، و اونا هم تو حرفاشون گفتن یه چیزی بخوریم و برقصیم، حدس زدم کلاب باشه. گفتم من بعدا میگم بهتون.

اومدم خونه، تو اینترنت چک کردم، دیدم بله، یه کلاب انگلیسیه. واسه همین امروز که ازم پرسیدن گفتم نمیام. البته نگفتم چرا. فقط گفتم نمیام. بقیه ی دخترا هم گفتن نمیان. این طوری شد که خیلی تعداد کم شد. بچه ها پیشنهاد دادن دورهمی رو بذاریم ظهر، یعنی واسه ناهار، بعد از کلاس همه با هم بریم. این طوری تعداد بیشتری موافقت کردن.

معلممون هم تو زنگ تفریح زنگ زد به یه رستوران چینی، برامون جا رزرو کرد. کلا خیلی از رستوران ها ظهرها ارزون ترن یا گزینه های ارزونی هم برای ظهرها ارائه میدن. مثلا میگن قسمت بوفه ظهرها نصف قیمت. این رستوران هم یه بوفه داشت که به گفته ی معلم 7 یورو بود، ولی در واقع 7.90 بود (کلا این حقه ی روانشناسی ایه که آدم اینجا زیاد می بینه! همه چی قیمتاش به 90 سنت اینا ختم میشه، مثلا 199.99 یورو، 9.99 یورو!!).

خلاصه، پیاده از محل کلاس رفتیم به سمت رستوران. حدود پنج دقیقه پیاده راه بود. تو راه هم با هم صحبت کردیم. یکی از بچه ها هم از صبح نیومده بود، یکی از بچه ها بهش پیامک داد، واسه ناهار گفت میام نیشخند.

رفتیم داخل رستوران، جای نسبتا قشنگی بود. فقط اون آهنگ چینی ای که گذاشته بود خیلی دیگه چینی بود! بچه ها همه اش اداشو در می آوردن نیشخند.

همون اول که نشستیم منوها رو برامون آوردن که نوشیدنیمونو انتخاب کنیم. اما بچه ها کلا نخوندن منوها رو، شروع کردن به عکس گرفتن!! حالا سی ثانیه بعد طرف اومده میگه نوشیدنی چی می خورین؟ منم که دیدم خب منوها رو طرف جمع کرد و دستش گرفت! گفتم هیچی نمی خورم. گفت نمیشه وقتی بوفه سفارش می دین، باید حتما یه نوشیدنی بخورین!! گفتم باشه، پس اگه کولا دارین، کولا می خورم. بقیه هم هر کسی یه چیزی سفارش داد دیگه.

بعد رفتیم سراغ کشیدن غذا برای خودمون. ما که قطعا غیر از نودل آپشن دیگه ای نداریم تو این جور مواقع! یه کمی هم ماهی بود که بد نبود. البته بازم خوردنی بود ها، هم غذای سرکردنی نبود. مثلا یه سری موز سرخ شده و سوخاری شده! یه سری سبزیجات سوخاری شده. همه چی رو هم سوخاری کرده بودن، آدم نمی فهمید توش چیه اصلا، فقط اون لایه ی سوخاریش دیده میشد!!

یه مقداری هم برنج سفید بود که با خود پلوپزش گذاشته بودن! البته پلوپزشون یه کمی با مال ما فرق داشت. من تو راند اول از این برنج ها برنداشتم، تو راند دوم هم تموم شده!

اومدیم یه سری خوردیم و وسطش صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم. این وسط دختر معلممون هم اومد. چهارشنبه تولد 21 سالگیش بوده، اما آخر هفته قراره براش جشن بگیرن. فک کنم قبلا بهتون گفتم، براش یه بلیت سفر آمریکا خریدن (با هتل و همه چیش)، اما هنوز بهش ندادن. از معلممون پرسیدم چند سالش شده دخترت (اون موقع دخترش رفته بود غذا بکشه واسه خودش)، گفت 21 سال. گفتم پس یعنی هنوز بهش کادوی آمریکاشو ندادین؟ گفت نه. فک می کنه کلا امسال براش هیچی نخریدیم.

خوش به حالشون، ملت با چه چیزایی سوپرایز میشن چشمک. اون وقت ما همدیگه رو با قاقالی لی سوپرایز می کنیم!

پسر ایتالیایی سه بار رفت بشقابشو پر کرد. من چون زیاد دوست نداشتم یه سری بیشتر نخوردم. تو راند دوم عملا چیزی نخوردم، فقط چند تا قطعه ی خیلی کوچیک ماهی و موز و سبزیجات سوخاری شده واسه اینکه با بچه ها همراهی کرده باشم و چیزی خورده باشم.

بعد از ناهار رفتیم واسه خودمون دسر برداریم. چند مدل بستنی بود و یه مدل کیک. وقتی اومدم خونه تازه یادم افتاد کیک یادم رفته نیشخند. آخه من کلا عاشق این چیزای شکم پر کنم. کلا علاقه ای به چیزای کوچیک و فانتزی ندارم، هر چی می خورم باید سیرم کنه!! مستقل از اینکه من گشنه ام یا سیر!

به هر حال، با دو سه تا از بچه ها رفتیم واسه خودمون بستنی برداشتیم. پسر ایتالیایی هم چنان داشت راند سوم غذاشو می خورد. بعد از اینکه ما بستنی هامونو خوردیم و کلی صحبت کردیم، غذاشو تموم کرد و رفت سراغ بستنی. برگشته با دو تا ظرف پر شده از بستنی! یکی از بچه ها بهش میگه تو برای سه روزت غذا خوردی خنده.

حالا تازه بعد از اینا معلم میگه سیر شدی؟ میگه هنوز یه کمی جا دارم خنده. واقعا هم احساس کردم هنوز دلش می خواد یه دور دیگه بره چیزی بیاره بخوره، اما دیگه تو جو خداحافظی و رفتن و این حرفا دیگه روش نشد بگه من بازم می خوام بخورم.

دختر ژاپنی یه کمی زودتر از ما می خواست بره. می خواست بهر کلن و از اونجا بعد از یه هفته بره دوسلدورف برای مدت یه سال. احتمالا می خواد کالج بره ولی متاسفانه انقد تو صحبت کردن آلمانی ضعیفه که معلم هر وقت سعی کرده باهاش ارتباط برقرار کنه، ناامید شده، زیاد سوال پیچش نکرده! البته یه نکته ی جالبش اینه که تمام تمرینا رو درست حل می کنه، ولی اصلا نمی تونه درست صحبت کنه!

قبل از اینکه بره گفت بیاین یه کمی عکس بگیریم همه مون با هم. به آقای گارسونی که اومد رد بشه گفت میشه ازمون عکس بگیرین؟ طرف میگه هر عکس یه یورو، نزدیک بود دختر ژاپنی باور کنه!

آقاهه عکسا رو گرفت و دختر ژاپنی رفت. گارسونه میگه رفت ژاپن؟ سوالی که برام پیش اومد این بود که آقاهه چقدر سریع تشخیص داد ملیت دختره رو؟! کلا هیچ حرفی راجع به ملیت هیچ کس زده نشد تو اون جمع. ظاهرا این از نظر ما ایرانی هاست که همه ی چینی ها و ژاپنی ها و کره ای شکل همن. از نظر خودشون فرق دارن چشمک. البته اینم بگم که ما هم الان کم کم داریم کمی پی می بریم به تفاوتاشون، ولی خب هنوزم اشتباه می کنیم تو تشخیص اینکه کی کجاییه.

بعد از ناهار هم نخود نخود هر که رود خانه ی خود. سه تا از بچه های خوب کلاسمون دیگه نمیان: پسر ایتالیایی، پسر هندی و پسر آلبانیایی. امیدوارم آدمای جدیدی که بهمون اضافه میشن هم بچه های باحال و مهربونی باشن مثل همینا لبخند.

 

--

آخرش که خواستیم پرداخت کنیم، خانومه گفت نفری 7.90 میشه. فقط سوالی که برای من پیش اومد این بود که اگه هزینه ی نوشیدنی جدا نبود، پس چرا اصرار داشت حتما باید هر کس یه چیزی سفارش بده؟سوال به طور معمول هزینه ی نوشیدنی جزء بوفه حساب نمیشه و باید جدا پرداخت بشه. نمی دون اون اشتباه کرد یا قانونشون این بود که به خودشون ضرر بزنن متفکر!

[ ۱۳٩٤/٧/٤ ] [ ٤:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

من هر سال یه سال بیشتر بزرگ نمیشم، ولی دو بار به دنیا میام نیشخند. چون تولدم به قمری روز عرفه بوده، هر سال روز تولدم خود به خود بهم یادآوری میشه! اینه که دیروز همسرو مجبور کردم به مناسبت تولدم برام نون بخره خندهنیشخند. تو آلمان چیزی که تنوعش زیاده نونه. انواع نون های شیرینی و فانتزی. این دفعه رفتیم از نونایی که تا حالا امتحان نکرده بودیم خریدیم و اتفاقا خیلی هم لذت بردیم لبخند. حالا چی خوردیم؟ دونات شکلاتی نیشخند. یاد دوناتای توی مترو افتادم: خانومای گلم، دونات های رضوی دارم، دو تا پونصد، پنج تا هزار! (الان گرون تر شده حتما متفکر.)

امروزم که صبح رفتم کلاس، تو قطار تو یه ایستگاهی یه عالمه مسلمون سوار شدن، یادم افتاد اینجا یه مسجده. اینا رفتن نماز عید قربان.

یه خانوم ایرانی هم (که قبلا راجع بهش تو وبلاگم نوشتم، ولی زیاد هم مهم نیست که بخوام یادآوری کنم کی) تو قطار بود که با هم یه مقداری هم کلام شدیم. یکی از این خانومایی که سوار شد، قبلا با این خانوم ایرانی تو کلاس آلمانی بودن. واسه همین اونم کنارمون نشست و یه کمی با ما صحبت کرد.

ازم پرسید عربی بلدی؟ گفتم یه کمی. ولی بقیه ش آلمانی صحبت کردیم. ازمون صبح بخیر و شب بخیر و روز بخیر و عیدمبارکو به فارسی پرسید. ما هم بهش گفتیم. ماشاءالله خانوم بااستعدادی بود. انقد تلفظاش قشنگ بود، اصلا باور نمی کردم این قدر راحت بتونه این قدر خوب بگه. شاید یه علتش این بود که عربی بلد بود. آخه صبح بخیر و صباح الخیر عربی اون قدری فاصله ندارن که طرف نتونه رابطه شونو کشف کنه.

خانومه عرب نبود، سومالیایی بود، ولی عربی بلد بود. و جالب بود که بعدا دیدم تو قطار بدی -که از قضا مجددا هم قطار شدیم!- با تلفنش با کسی عربی حرف می زد کلا. خوش به حالشون واقعا. یعنی میشه منم یه روزی عربی یاد بگیرم و به یکی از رویاهای دیرینه ام جامه ی عمل بپوشونم؟ خیال باطل

--

فردا آخرین جلسه ی این کلاسه و من باز بزرگ تر میشم لبخند. میرم یه کلاس بالاتر! اما این دفعه پایان کلاس اصلا ناراحت کننده نیست. ترم قبل واقعا همه مون از اینکه کلاس به این خوبی داره به آخراش می رسه ناراحت بودیم و می دونستیم که جلسه ی آخر، واقعا جلسه ی خداحافظی ناراحت کننده ای خواهد داشت. و همین طور هم شد. گرچه جلسه ی آخرمون پر از شادی و خنده و عکس گرفتن بود، ولی تو بطن اون خنده ها، ناراحتی های پنهانی هم وجود داشتن.

اما این دفعه کلاس این قدر درب و داغونه که آدم زودتر دلش می خواد زودتر این کلاس تموم بشه، بلکه یه عده به درد بخور بیان سر کلاس!

دو تا از بچه ها رو که اتفاقا بچه های خوبی هستن، می دونم که حتما میان. یکی از خیلی ضعیف های کلاسو هم مطمئنیم که دیگه با ما نمیاد. یه سری ها هم هنوز مشخص نکردن که میان یا نه.

کلاس بعدی، به صورت پیوسته، یعنی بدون هیچ فاصله ای، از دوشنبه ی هفته ی بعد شروع میشه و احتمالا آخرین کلاسیه که من به صورت فشرده میرم. بعدش دیگه کلاس های بعد از ظهرو که هفته ای دو سه بار بیشتر نیست میرم.

به هر حال امیدوارم زود یاد بگیرم، اونم با خاطره های خوب از کلاسمون لبخند.

--

راستی عیدتون مبارک لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٧/۳ ] [ ٦:۱۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز صبح می خواستم برم کلاس، جلوی ایستگاه ترم دیدم یه دختر مو مشکی داره با یه دختر دیگه که به نظر میاد آلمانی باشه صحبت می کنه. دختر آلمانی داشت انگلیسی صحبت می کرد و می گفت آها، الان چطوری؟ حالت خوبه؟ و این جور چیزا رو یاد می گیریم (البته بعدا فهمیدم گفته "می گیری").

قطار اومد و سوار شدیم. من روی یه صندلی ای نشستم که توی یه مجموعه ی چهارتایی بود. یعنی دوتا یه طرف و دو تا هم رو به روش. من روی صندلی نزدیک راهرو نشستم و یه خانومی هم روی صندلی مقابل من، کنار پنجره نشست. یعنی ما انگاری قطر مربعو پر کرده بودیم و قطر دیگه خالی بود.

دختر مو مشکی رو دیدم که اومد به سمت ما. خیلی تعجب کردم که چرا از دوستش جدا شد؟ این مدلی که اونا حرف می زدن انگاری شیش سال بود همو می شناختن!

مستقیم اومد طرف من، یه نگاهی به من کرد، لبخند زد، لبخند زدم، با یه حالت اجازه گرفتنی (!!) نگاه به من کرد (که یعنی میتونم اینجا بشینم!!)، بعد هم یه نگاه به بغل دستی که آلمانی بود کرد و لبخند زد و نشست.

یه کمی جا به جا شده، برگشته رو به آلمانی بغل دستیش میگه Guten Morgen! (صبح بخیر (در حالت رسمی)). بعد به من نگاه کرده میگه Hello! خب طبیعتا ما هم جواب دادیم. بعد بدون هیچ مقدمه ای از من می پرسه کجایی ای؟ منم تو معذوریت جواب دادم. بعد دیگه شروع کرد به سوال پرسیدن و حرف زدن. چند وقته اینجایی؟ چی می خونی؟ من رشته ام فلان، تازه اومدم و ... .

راستش من واقعا شوکه شده بودم. جدای از اینکه این مدل چایی نخورده فامیل شدن اصلا به هیچ وجه بخشی از فرهنگ آلمانی نیست، اصلا حالت سوال پرسیدن و توضیح دادنش کلا طوری بود که من بیشتر حس می کردم دارم تخلیه ی اطلاعاتی میشم! یه نفر صرفا برای اینکه خودش با محیطش آشنا بشه، دیگرانو بشناسه، جامعه رو بشناسه داره از طرف استفاده می کنه و براش مهم نیست که ممکنه طرف مقابل از رفتارش آزرده بشه. ممکنه اون اصلا تمایلی به برقراری ارتباط نداشته باشه. براش مهم نیست اول دو تا جمله بگه، ببینه طرف تمایلی به ادامه ی ارتباط داره، بعد پشت سر هم سوال کنه و یه بند حرف بزنه!

یه کم دیگه که صحبت کرد، گفت تو بلدی آلمانی ها چطوری راجع به هوا حرف می زنن؟!خنده منم گفتم نه خنثی. یاد حرف بابام افتادم که میگفت اگه بگی الف باید تا ی بگی چشمک.

واقعا علاقه ای به برقراری ارتباط نداشتم باهاش. آخه آدم اول با صحبت کردن راجع به هوا شروع می کنه، بعد در نهایت، آخر مکالمه که میشه اگر خواست یکی دو تا سوال راجع به خود طرف می پرسه. نه اینکه اول کلی طرفو سوال پیچ کنه راجع به زندگیش، بعد بگه راستی بلدی راجع به هوا چطوری به آلمانی حرف می زنن؟!!

تازه از همون حرف زدن هم منظورش این نبود که بخواد راجع به هوا حرف بزنه، منظورش این بود که آلمانی یاد بگیره خنثی.

بعدش دیدم کتابشو درآورد که بگه من دارم آلمانی یاد می گیرم و از این حرفا. کتابش هم دقیقا ترم یک بود. از این کتابای بچگونه که عکس کتاب و دفتر و چتر کشیده و زیرش باید اسمشو بنویسن.

منم کم کم مکالمه مو به صفر رسوندم و گوشیمو در آوردم که کار خودمو بکنم. البته این گوشی در آوردنو صرفا برای اینکه مشغول بشم انجام ندادم. کلا هر روز از ایستگاه خونه تا یه ایستگاه خاصی قرآن می خونم با گوشیم، بقیه شو از منظره ها لذت می برم لبخند. این دفعه به خاطر این دختره، قرآن خوندنم عقب هم افتاده بود.

خلاصه، از من که ناامید شد، برگشت با خانوم بغل دستیش که آلمانی بود شروع کرد: Wie geht es Ihnen (حال شما خوبه (در حالت رسمی)). خانومه با تعجب یه نگاهی بهش کرد. یه سری تکون داد بهش، اما حرفی نزد. دختره کتابشو به خانومه نشون داد، گفت من دارم آلمانی یاد می گیرم. بعد به چتر خانومه اشاره کرده میگه این یه ... چتره! خانومه هم در تمام مدت واقعا با تعجب نگاش می کرد.

دیگه وقتی من شوکه بشم از رفتار بیش از حد صمیمی یه شرقی، فک کنین اون خانوم آلمانی چه حالی شده بود خنده.

یکی دو جمله ی دیگه هم دختره گفت و بعد از اون خانومه هم ناامید شد و بقیه ی راهو مشغول خوندن کتاب آلمانیش شد!

من تا وقتی عصری برای همسر تعریف کردم، همچنان از این رفتار تو شوک بودم! حالا درسته میگن آدم تو محیط یاد می گیره زبونو، ولی دیگه نگفتن برو دست مردمو بگیر بهشون بگو شما به این چی میگین؟ به اون یکی چی می گین؟!!

[ ۱۳٩٤/٧/٢ ] [ ٤:۱۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب