یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این قدر احساس کردم خیلی وقته ننوشتم که مجبور شدم برم ببینم آخرین پستم راجع به چی بود! این روزا سرم خیلی شلوغه.

چهارشنبه که اتفاق خاصی نیفتاد و صبح تا شب خونه بودم. پنج شنبه دوباره کلاس زبان داشتم. معلممون کلی راجع به سیستم مدرسه تو آلمان و درسا و این چیزا صحبت کرد. یه قسمتش راجع به این بود که چه درسایی رو تو مدرسه دوست نداشتین و به نظرتون به درد بخور نبود. من گفتم زیست، ولی مثل اینکه همه ی بچه ها خیلی زیست دوست داشتن و به نظرشون مفید و مهم بود خنثی!

یکی از بچه ها گفت تاریخ. بقیه همه باز گفتیم نه، ما تاریخو دوست داشتیم، خیلی مفیده خنثی.

حالا اون خانومی که می گفت تاریخ به نظرم به درد نمی خوره، بلغاری بود. می گفت ما یه عالمه راجع به اسکندر و مقدونیه و امپراتوریش می خوندیم. خب به چه دردمون می خورد این همه تاریخ؟ اونم از گذشته ی این همه دور؟

معلممون گفت خب بر همون اساس ما این قدر پیشرفت کردیم دیگه. آدما کم کم، کم کم هی تو طول تاریخ با نگاه به گذشته یاد گرفتن و پیشرفت کردن. خانومه (با یه ادای خاصی) میگه: پیشرفت کردن، پیشرفت کردن، به ما چه که پیشرفت کردن؟ خنده این قدر این لحن آخرش و این تکرار کردن حرف معلم جالب بود که کلاس منفجر شد از خنده.

خیلی خوشم اومد ازش. فکر می کنم بیشتر به خاطر اینه که سنش زیاده. اصلا خجالت نمی کشه که بخواد ادای معلمو در بیاره یا مثلا بگه خب به چه دردی می خوره اینا؟ ماها که جوون تریم خیلی مبادی آداب تریم. خیلی سعی می کنیم محترمانه اختلاف نظرمونو با معلم بیان کنیم.

ولی این خانومه خییییییلی مهربون و خییییلی صریح نظرشو گفت و مخالفتشو کرد لبخند.

--

تو راه برگشتن از کلاس با پسر آمریکایی کلاسمون هم مسیر بودم. وقتی می رسیدیم به ایستگاه اتوبوس، من باید این ور خیابون وای می ایستادم، اون باید می رفت اون ور خیابون. ولی وقتی رسیدیم سر خیابون، نگاه کرد، دید اتوبوسش 9 دقیقه دیگه میاد. گفت خب من می تونم باهات بیام تا ایستگاه تو، با هم صحبت کنیم. اتوبوس من دیرتر از تو میاد. دیگه یه کم دیگه صحبت کردیم و اتوبوس من اومد و من راه افتادم. این حس صمیمیتشو که دوست داشت با آدم هم کلام بشه خیلی دوست داشتم و به نظرم خیلی شبیه ما ایرانی ها بود لبخند.

--

این ترم هم یکی از بچه های کلاسمون Au-pair ه. میگه برای یه بچه ی 7 ساله پرستاره که دو تا برادر حدود 16 15 ساله هم داره. با خودم فک کردم اگه ایرانی ها همچین بچه هایی داشتن، اون بچه ی 7 ساله رو سپرده بودن به برادراش و براش پرستار نمی گرفتن چشمک

--

همسر دیشب تصمیم گرفته بود شیرینی نخودچی درست کنه. البته خیلی وقت پیش تصمیم گرفتیم، ولی آرد نخودچی پیدا نمی کردیم. اونایی هم که بود خیلی گرون بود. آخرش هم خیلی گرون خریدیم. یعنی یه کیلو آرد نخودچی از یه کیلو شیرینی نخودچی اگه گرون تر در نیاد، ارزون تر در نمیاد!! من نمی دونم مگه بقیه ی شیرینی رو توش گِل می زنن که نمیاد رو قیمتش؟ نیشخند

خلاصه، همه ی کارا رو همسر خودش کرد. البته این کارو وقتی من کلاس بودم کرد. من که برگشتم خونه، ساعت 10 بود و همسر خمیرشو گذاشته بود که 12 ساعت وربیاد یعنی.

امشب اومدیم با همدیگه کاملش کنیم شیرینی رو بپزیمش. قیافه اش خیلی عالی شد، فقط نمی دونم چرا مزه ی نخود خام میده خنثی، با اینکه همه چیش هم دقیق طبق دستور بود!

خلاصه، اینم از تجربه ی شیرینی نخودچی. نتیجه اش این شد که همسر ناامید شد! میگه این همه وقتی که گذاشتیم واسه این نخودچی، کاش گذاشته بودیم واسه کیک معمولی خودمون. منم گفتم اشکالی نداره، الان رفتیم خونه کیک درست می کنم (رفته بودیم بیرون، برای پس دادن یه سری چیزایی که خریده بودیم و به کارمون نیومده بود). اومدیم خونه، سریع بساط کیکو رو به راه کردم در عرض بیست دقیقه تا نیم ساعت. الانم منتظریم کیک عزیزمون بپزه. ما بیایم بساط چایی و این چیزا رو به راه کنیم و (به قول خودم) لیوان چاییمونو دستمون بگیریم، به صدای بارون گوش بدیم و از پنجره به مردمی که دارن زیر بارون می دوئن نگاه کنیم و لذت ببریم از این زندگی در جریان لبخند.

البته معمولا در عمل این قدر شاعرانه عمل نمی کنیم! پای لپ تاپامون می شینیم، یهو می بینیم ئهههههه چایی یخ کرد خنثی. ولی خب امروز قول دادیم این کارو نکنیم. فقط بشینیم تو چشای هم زل بزنیم، چایی بخوریم! نهایتش دیگه کنار هم کتاب بخونیم لبخند.

--

امروز صبح، داشتم با لپ تاپم کار می کردم که یهو دیدم با اینکه شارژر وصله، ولی انگاری دیگه شارژ نمی کنه. دیشب هم یکی دو بار این اتفاق افتاد، ولی یه کمی سیمشو تکون دادم، درست شد. ولی صبح دفعه ی دوم که این اتفاق افتاد، دیگه هر کار کردم، درست نشد. سریع تزمو برای خودم ایمیل کردم بعدش هم هارد اکسترنالو آوردم و یه بک آپ از هارد فعلیم گرفتم تا شارژ لپ تاپم تموم نشده.

آخرین بک آپی که داشتم مال یازدهم جولای بود (چهار ماه پیش). خدا رو شکر تا هنوز شارژ داشت، بک آپ قسمت های اصلی لپ تاپم که مربوط به تزم بودو گرفتم.

یه چند لحظه بعد به صورت تصادفی و با لگد کردن سیم شارژر معلوم شد که قطعی مال سیم شارژره، اونم نه تو قسمتی که به سوکت وصل می شه (آخه من هی در می آوردم شارژرو از سوکت، دوباره می کردم تو، ولی می دیدم هیچ تاثیری نداره و درست نمیشه، چراغ شارژر هم که تمام مدت روشن بود، یعنی مطمئن بودم برق توش جریان داره).

خلاصه، با یه چسب زدن اون قسمت سیم که به -به قول برادر کوچیک تر- آجر شارژر وصل بود، مشکل حل شد و الان شارژر دوباره کار می کنه خدا رو شکر لبخند.

--

فردا دوباره جلسه ی قرآنمونه و ساعت 4 دعوتیم. البته چون این اولین باره که دوستامون دارن تو خونه ی جدیدشون بچه ها رو دعوت می کنن، مهمونی به صرف شامه. بلیت رفتمونو یه طوری گرفتیم که سه می رسیم شهرشون. یعنی باید یه ساعت تو شهر بگردیم. برگشتمو ساعت 12 شب خریدیم، چون راستش اولا ساعتی که زودتر داشت یا خیلی زودتر بود، یا قیمتش خیلی گرون بود.

الان یه بلیت خریدیم من و همسر دو نفری، 2.5 یورو (حدود 60 کیلومتر راهه نیشخند). این در حالیه که بلیت اتوبوس از خونه ی ما تا ایستگاه اصلی قطار، 2.4 یوروئه لبخند. بله، همچین بلیت خوب پیدا کنایی هستیم ما چشمک.

--

شوهر آهوخانومو تا صفحه ی 550 خوندم. تا اینجا که خوب بوده. البته خیلی عالی نبود، ولی خب خوبه. به نظرم به یه بار خوندنش می ارزه. حالا بعدا میام بیشتر راجع بهش می گم. الان دیگه همسر مرا می خواند و الوعده (همونی که بالا گفتم راجع بهش) وفا چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/۸/۳٠ ] [ ۸:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دوشنبه تبدیل به یه جنازه ی حسابی شدم! صبح که ساعت ده رفتم پیش دوستم واسه آلمونی یاد گرفتن. تا 12 آلمانی حرف زدیم، بعدش هم یه ساعت دیگه یه بحثی پیش اومد که فارسی ادامه دادیم. تا من رسیدم خونه نزدیکای دو بود.

ساعت شیش هم قرار بود با اون یکی دوستم برمی کلاس ورزش دانشگاه. قرارمونو گذاشته بودیم یه ربع به شیش، جلوی ساختمون دوستم که نزدیک بود به سالن ورزشی دانشگاه. من تقریبا بیست دقیقه به شیش اونجا بودم، با کوله و تجهیزات. البته یادم رفته بود حوله با خودم ببرم. یه بار چند سال پیش رفته بودم، همین جوری خودمو برده بودم با خودم! بعد دیدم همه ی این آلمانی ها، نفری یه بطری آب، یه حوله و یه زیرانداز ورزشی با خودشون آوردن. حوله رو واسه پاک کردن عرقشون میارن.

سالن ورزش دانشگاه تمام طول هفته ورزش داره. برای بعضی ها باید ثبت نام کنی، بعضی ها نه. بیشتر اون ورزش هایی که تیمی هست رو باید ثبت نام کنی که بدونن چند نفرن و چطوری تیما رو تقسیم کنن. اما کلاس هایی مثل بدنسازی اصلا ثبت نام نداره. همین طوری میری توی یه سالنی که صد نفر دارن ورزش می کنن، تو هم باهاشون همراه میشی.

همه جور کلاس هم داره دانشگاه. نگاه کردم لیستشو، از ورزش های ساده و ایروبیک داره تااااا شنا و والیبال و بسکتبال و کلاس رقص سالسا و هزار و یک مدل رقص دیگه.

کلاسی که ما انتخاب کرده بودیم یه ساعت بود. یه کمی زودتر از شیش رسیدیم. رفتیم لباس ورزشی پوشیدیم و رفتیم تو سالن. جلوی در اصلی سالن، باید کارت دانشجویی و کفشاتو نشون بدی. یعنی باید کفشاتو عوض کنی تو سالن. ظاهرا هدف اینه که کف کفشت کف سالنو خراب نکنه. واسه همین منم قبلش نشستم کفش ورزشیمو که یه مدت کوتاهی بیرون پوشیده بودم، تمیز کردم، با همسر با استفاده از سیخ کباب حسینی، اون سنگای ریزی که رفته بود لای برجستگیهای کفش درآوردیم و کفشمو گذاشتم تو نایلون و بردم لبخند.

خلاصه، کفشامونم پوشیدیم و مجهز شدیم و رفتیم تو سالن. وقتی ما رفتیم، با اینکه هنوز کلاس شروع نشده بود، دمبل های یه کیلویی تموم شده بود. ما هم که زورمون نمی رسید با دمبلای دو کیلویی ورزش کنیم، بی خیال دمبل شدیم. زیرانداز هم که به سلامتی کلا خیلی وقت بود فک کنم تموم شده بود! البته دوستم یه دونه داشت که گفت با هم استفاده می کنیم. زیراندازش دراز بود، برای ورزش های ما کفایت می کرد که دوتایی استفاده کنیم.

ما رفتیم گوشه ی گوشه ی سالن وایستادیم. فک کنم جای خوبی وایستادیم. آخه همه تو اونجا واسه دل خودشون ورزش می کردن نیشخند. کسی اون حرکت های سنگین مربی رو انجام نمی داد نیشخند. ما هم هی اینا رو نگاه می کردیم، هی می گفتیم به به ما چقدر ورزشکاریم چشمک.

ورزشش سه تا بیست دقیقه بود که وسطش حدود ده بیست ثانیه بهمون استراحت می داد که آب بخوریم و یه کم ضربان قلبمون کم بشه، جوش نیاره!

اون دو سه سال پیش که رفته بودم یه بار، خیلی سخت بود ورزشاش. آخه اینجا که کلاس درس نیست که هی هر جلسه سطحش بره بالاتر. هر هفته همین ورزشا رو می کنن. تو اون کلاس کلا حدود سه دقیقه شو ما می تونستیم ورزش کنیم. بقیه شو مربی یه حرکت های محیرالعقولی می زد که ما متحیر می موندیم که این خودش چطوری داره اینا رو انجام میده، چه برسه به اینکه خودمون انجام بدیم!

ولی کلاس این دفعهخیلی خوب بود. مشتریش شدم لبخند. یه ساعتش خیلی لذت بخش بود. کلی شاد شدیم لبخند.

رفتنی چون هر کس یه ساعتی رفته بود، رختکن شلوغ نبود. تو هر لحظه ده نفر توش بودن. ولی برگشتنی چون همه با هم اومدن بیرون، خیلی شلوغ بود. واسه همین من با دوستم تا آزمایشگاه اونا رفتم، اونجا لباسامو عوض کردم. بعد دیگه از هم جدا شدیم. اون با دوچرخه رفت بره ایستگاه قطار که از اونجا بره خونه شون تو شهر بغلی، منم اومدم خونه.

از همون وسط راه می دونستم که همه ی بدنم درد می گیره فردا و همین طور هم شد.

سه شنبه هم که باید می رفتم دانشگاه دومم. قبلش به استادم ایمیل زدم و گفتم من حرفی برای بحث کردن ندارم. می تونیم جلسه ی این هفته مونو کنسل کنیم. اونم گفت باشه. کلاسمم که چون پروژه ایه. لازم نیست هر هفته بچه ها رو ببینم. بچه های آلمانی گفته بودن این هفته کاری ندارن که همو ببینیم. هفته ی بعد قراره ببینمشون. ایرانی هام اون جلسه نبودن. حالا نمی دونستم این هفته میان یا نه.

ظهر رفتم نشستم سر کلاس، هیچ کس هم نیومد! بعد از کلاس کذایی برگشتم تو اتاقم. یه کم دیگه کار کردم و بعد رفتم که خودمو برسونم به قطارم. البته قبلش رفتم یه چیزی بخورم.

هر وقت مراسمی تو دانشکده است، وقتی تموم میشه، خوردنی هایی که می مونه رو بهمون با ایمیل اعلام می کنن نیشخند. امروز ایمیل زدن یه کمی ماست و خیار و نون و پنیرخامه ای و دو مدل دسر و نمی دونم چی چی کدو مونده. من قبل از کلاس رفتم یه لقمه خوردم، خیلی خوشمزه بود. جالبش این بود که درست روز قبلش همسر اسم این مدل ماستو گفته بود. گفت وقتی رفتم پیش دوستم دفعه ی پیش، یه ماستی داشتن که خیلی خوشمزه بود. این قدر که به دوستش ایمیل زد، اسمشو پرسید. اونم ایمیلشو درست دوشنبه جواب داده بود. حالا  درست سه شنبه، همین ماست تو دانشکده بود. منم که دیدم همسر این همه ازش تعریف کرده، گفتم خب برم ببینم چیه، حتما خوشمزه است دیگه چشمک. خیلی خوب بود، منم خوشم اومد. قبل از رفتن، رفتم قشنگ یه نون بزرگ بریدم، روش ماست مالیدم و تو راه خوردم. جای شما خالی، خیلی خوشمزه بود لبخند.

از شهر دومم باید مستقیم میرفتم کلاس آلمانی. با اینکه حدود چهل دقیقه زودتر میرسم ولی خب چاره ای نیست. نمی رسم برم خونه و دوباره برگردم. رفتم نشستم تا کلاسمون شروع شد. بر خلاف دفعه ی پیش که کلاس پر بود و همه بودن، این دفعه فقط پنج نفر بودیم.

کلاس خیلی خوبی بود، ولی چون تعدادمون کم بود، اتفاق خاصی نیفتاد که تعریف کنم. فقط اینکه دختر ترک می گفت دبیرستانشو رفته یه دبیرستان خوب که خوابگاه داشته. می گفت یه سالن بود، شصت نفری با هم توش زندگی می کردیم!! کلا هم یه روز تو هفته می تونستیم بریم حموم! یعنی روزای دیگه هم می تونستیم بریم، ولی خب آب فقط تو یه روز گرم بود. این موضوع برای همه خیلی عجیب بود. البته برای منم عجیب بود، ولی فک می کنم عجیبیتش خیلی کمتر از بقیه بود. آخه اونایی که - مثل آلمانی ها- تو سرویس از آب استفاده نمی کنن، حتما روزی یه بارو دوش می گیرن و هیچ تصوری ندارن از آدمایی که کمتر دوش می گیرن!


[ ۱۳٩٤/۸/٢٧ ] [ ۸:٢۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همون طور که گفتم دیشب و امروز قرار بود مهمون داشته باشیم. همسر دوستمون تو شهر ما یه جلسه ی داستان خوانی (شایدم نقد داستان یا بررسی داستان اسم بهتر یباشه براش) دارن با یه سری از ایرانی های شهر ما. دیروز قرار بود سه تا چهار جلسه اش باشه. واسه همین بچه ها گفتن ساعت 5 میان. یعنی بعد از جلسه شون. خانوم دوستمون هم که می خواست بره آزمایشگاه، یه ساعتی کار داشت. گفت تا همسرم میره جلسه، منم میرم آزمایشگاه و ساعت 5 با هم میایم.

ما هرچی گفتیم زودتر بیان برای ناهار، یا روز بعد رو ناهارشو بمونن، قبول نکردن. بنابراین قرار شد یه شام و صبحونه میزبانشون باشیم.

از اونجایی که دوستامون بدعادت شدن، هر وقت میان ما باید کیک درست کنیم! شرطی شدن به اینکه ما همیشه باید کیک داشته باشیم چشمک. منم واقعا حس و حال کیک درست کردن نداشتم، گفتم باشه، هر وقت اومدن با هم درست می کنیم. کار دیگه ای هم که نداشتیم، شامو که نمیشد ساعت 3 درست کرد! بنابراین، تنها کاری که قبل از اومدن دوستامون می تونستیم بکنیم، تمیز کردن خونه بود.

من خونه رو جارو کشیدم و همسر تمیز کردن سرویسو به عهده گرفت. کلا هر تمیز کردنی رو که به همسر بسپری، یه پنج شیش ساعتی طولش میده. بعد اون قسمت از خونه انگاری نوسازی شده کلا لبخند.

من جارو زدم، بعضی جاها رو دستمال کشیدم، مرغی که روز قبلش خریده بودیم و گذاشته بودیم تو طبقه ی پایین یخچال که یخش آب بشه و تمیزش کنیم، تمیز کردم، تیکه تیکه کردم، ناهارو کم و بیش آماده کردم، همسر همچنان تو سرویس بود. بالاخره حدود یه ساعت بعدش کار همسر تموم شد و همون طور که انتظار داشتم، اصلا انگاری این سرویس متعلق به این خونه نبود نیشخند.

ناهار خوردیم، بعدش همسر رفت یه سری چیزای باقی مونده رو خرید کنه. یه چیزایی مثل خیار رو یادمون رفته بود. همسر که رفت، من دیگه واقعا کاری نداشتم، نشستم پای لپ تاپ. اتفاقا خواهر کوچیک تر اومده بود اسکایپ، با هم صحبت کردیم. درست همون روز یا روز قبلش بود داشتم فکر می کردم که خیلی وقته با خواهر کوچیک تر صحبت نکردم. با بچه هاش هم کم و بیش صحبت کردم، مخصوصا کوچیکه که کلاس اول بود و خوشحال و خندان تلاش می کرد بگه چه چیزایی رو می تونه بنویسه لبخند.

بچه ی بزرگش هم که کلاس نهمه. آخرش ما نفهمیدیم ما الان نظام جدیدیم؟ نظام قدیمیم؟ نظام متوسطیم؟! آخه یه زمانی مامان من بیچاره همه چی رو بر حسب کلاس نهم، دهم می گفت، ما می گفتیم ما اینو نمی فهمیم، به نظام جدید بگو طرف کلاس چندمه! حالا باز باید به خواهر زاده هامون بگیم به نظام قدیم بگو کلاس چندیم خنثی.

بعد از صحبت کردن با خواهر کوچیک تر و بچه هاش، رفتم سراغ شستن چند تا بشقابی که مال ناهار بود. تا من ظرفا رو شستم، همسر هم کم کم از راه رسید. یه کم دیگه تو خونه دور زدم، دیدم بچه ها نیومدن، گفتم بذار کیکو درست کنم دیگه. اومدم یه دستور از تو اینترنت برداشتم، یه کیک عصرانه ی ساده درست کردم. خیلی بافت کیکه عالی شد. انقد که هی از خودم تعریف می کردم موقع خوردن کیک نیشخند (دستورش خیلی ساده بود: 2 پیمونه آرد، 3 تا تخم مرغ، دو پیمونه شکر، 2 قاشق مرباخوری پکینگ پودر، 1/2 پیمونه روغن و 1/2 پیمونه شیر، برای قاطی کردن من به ترتیب تخم مرغ، شکر، روغن، شیر و آرد و پکینگ پودرو قاطی کردم). منم خودم یه کمی گردو هم خورد کردم و قاطیش کردم. واقعا بافت کیکه خیلی به دلم نشست، خیلی، تا الان کیک به این خوش بافتی درست نکرده بودم لبخند. فکر می کنم علتش این بود که مقادیری که گفته بود نسبت به قالب کیکی که من داشتم خیلی مناسب بود. آخه همیشه برای اندازه های کیکی که می خوام توی قالب گرد وسط خالیم درست کنم مشکل دارم.

خلاصه، کیک ما درست شد، درآوردم، گذاشتم بیرون. همسر سالادو درست کرد. سبی زمینی ها رو ورداشت پوست بگیره برای سرخ کردن، هنوز بچه ها نیومده بودن! ساعت ده دقیقه به شیش بود. همسر گفت زنگ بزن، نکنه اتفاقی افتاده براشون. زنگ زدم، گفت ما ماشینمون خراب شده. بهت پیامک دادم که نمیایم. نرسیده؟ گفتم نه.

حالا واقعا نمی دونستم چی باید بگم. بگم پاشین بیاین؟ خب یعنی از یه شهر دیگه بلند شن برن با قطار راه بیفتن؟ قطعا خیلی سخته براشون. بالاخره کوچه بغلی نیستن که بگم مهم نیست، پاشین پیاده بیاین! بگم خب باشه، نیاین؟ خب شاید دور از ادب باشه که بگم باشه و دیگه خداحافظی کنم!

همون جا دیدم زنگ درو زدن. اونم از پشت تلفن شنیده میگه ئه مهمون دارین؟ ما که نیستیم، پس کیه؟ حتما فلانیه (یکی دیگه از بچه ها). گفتم نه، ما مهمون دیگه ای نداریم. همسر درو باز کرد، دیدم صدای همون دوستمون که داره با من تلفن می زنه از تو راهرو میاد (همچنان داشت پای تلفن با من حرف می زد!).

دیگه فهمیدم داشته شوخی می کرده. گوشیو قطع کردم. وقتی اومدن گفتن ماشینشون خراب شده و با قطار اومدن. واسه همین دیر شده.

وقتی نشستن، مثل همه ی مهمونی های ایرانی، یه کمی کیک و شکلات و چایی و گز و میوه و از این چیزا خوردیم و صحبت کردیم تا بالاخره وقت شام بشه.

ساعت 7.5 اینا رفتیم سراغ درست کردن شام که برای 8.5 9 آماده بشه. من اصولا وقتی این دوستامون میخوان بیان مرغ درست می کنم. به نظرم از ساده ترین غذاهای ممکنه چشمک.

اتفاقا مرغ و برنجمون هم دیروز عالی شد ولی دیگه من روم نشد باز از خودمون تعریف کنم نیشخند. حتی سسی که همسر برای سالاد درست کرده بود هم عالی شده بود. اصلا نمی دونم دیروز چرا همه چی انقد خوشمزه بود!

بعد از شام دوباره نشستیم یه عالمه صحبت کردیم تا نصف شب شد! ساعت 12 دیگه هر کس رفت یه جا خوابید. بچه ها رفتن تو یه اتاق، منم رفتم تو اون یکی اتاق. اما همسر روی مبل توی هالو ترجیح داد. دیروز اولین روزی بود که شوفاژ روشن کردیم تو امسال نیشخند.

دوستامونم می دونن ما اهل شوفاژ روشن کردن نیستیم، چند لایه لباس آورده بودن که در مواقع لزوم بپوشن و عوض کنن نیشخند. ما اصولا مشکل سرد بودن رو با پوشیدن لباس حل می کنیم. با تی شرت تو خونه نیستیم، در حالی که شوفاژ رو آخرین درجه شه! یه لایه بیشتر لباس می پوشیم، شوفاژو خاموش می کنیم. البته اینم باید بگم که این روزا دمای شهر ما واقعا خوبه. آخر هفته ی پیش که ظهرش به 19 درجه رسیده بود. الانم ظهراش حدود 14 15 ه، شباش هم نهایتا 8 9 میشه. به نظر ما این دما اصلا نیازی به شوفاژ و این حرفا نداره. خلاصه، دیشبو استثنا قائل شدیم و شوفاژ روشن کردیم.

صبح هو ابری بود. منم که اصولا آفتابگردونم! هوا روشن نشه، منم بیدار نمیشم! ساعت 8 گوشیم زنگ زد، دوباره خوابید تا 8.5. 8.5 دیگه بلند شدیم یه کمی صبحانه رو کم و بیش آماده کنیم تا بچه ها بیدار میشن که همون موقع دیدیم دوستامونم بیدار شدن و اومدن نشستن تو هال. ما هم مجبور شدیم آماده کردن صبحونه رو تسریع کنیم نیشخند.

همه چی رو آماده کرده بودیم. فقط آقای عسل رفته بود یه جا قایم شده بود! هرچی می گشتیم نبود. بعد از مدت ها رفتیم یه عسل شیرین خریدیم!! از اون زمانی که پارسال عسل خریده بودیم (همونا که تلخ بود) هنوز عسلا رو داشتیم! آخه تلخ بود نمی خوردیمشون. واسه همین عسل هم نمی خریدیم، همیشه می گفتیم عسل داریم. اگه عسل بخریم، اون عسل تلخا خورده نمیشه خنثی. پریروز دیگه به افتخار دوستامون گفتیم بریم عسل بخریم!

آخرش گفتم شاید عسلو توی چرخ خرید فراموش کرده باشیم. همسر رفت چرخ خریدو که تو انباری بود چک کرد، دید بله، عسله اونجا جامونده. با آوردن عسل سفره کامل شد و بچه ها اومدن سر میز صبحونه و خوردنو شروع کردیم لبخند. جای شما خالی، صبحانه ی دلچسبی شده بود لبخند. البته و صد البته که جای انواع نون ایرانی توی سفره مون خالی بود، ولی خب دیگه ناشکر نیستیم. همه چی خیلی خوب بود لبخند.

بعد از صبحانه چایی خوردیم. من خودم به نظرم چایی بخشی از صبحونه است. ولی خب دوستامون شیر می خورن با صبحونه. ما هم دیگه سر سفره چایی نخوردیم. بعد از صبحونه، همزمان با چایی خوردن انقد صحبت کردیم که بچه ها به قطاری که مد نظرشون بود نرسیدن. دوباره نیم ساعت دیگه نشستن و صحبت کردیم.

کلا همه چی خیلی خوب. خدا رو شکر لبخند.

--

بعد از اینکه بچه ها رفتن من باید می رفتم یه جایی یه چیزی رو می گرفتم. یه چیزی رو داده بودیم یه مترجم ایرانی از فارسی به آلمان ترجمه کنه. یه تاریخی رو اشتباه زده بود. بنده خدا با این که آخر هفته بود، گفت بیارین براتون درستش می کنم. من باید می رفتم دم خونه اش، ترجمه ی جدیدو تحویل می گرفتم.

تو راه برگشتن واسه اولین بار تو عمرم یه خانومی رو دیدم که پا چشمش بدجور بادمجون کاشته بودن. یه چشم کاملا بنفش داشت. انگاری همین دیروز زده بودنش، خیلی تازه به نظر می رسید. البته حالش خوب بود و با دوستش غرق گفت و شنود بود. ولی من اصلا حالم دگرگون شد این طوری دیدمش.

--

فردا دوباره با دوستم کلاس آلمانی دارم. عصری هم برای اولین بار دوباره می خوام برم ورزش لبخند.

[ ۱۳٩٤/۸/٢٥ ] [ ٦:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که خونه ی دوستمون بودم که بهم آلمانی یاد بده، با هم راجع به چیزای مختلفی صحبت کردیم. از جمله راجع به غذا. ما همیشه شام پنیر می خوریم. حالا گاهی پنیر و کره، گاهی پنیر و خیار و گوجه، گاهی پنیر و انگور. لپ کلام اینکه غذای اصلی پنیره. ولی با دوستم که صحبت می کردم فهمیدم مردم چقد کدبانوئن نیشخند. شامشون خیلی وقتا گرمه. خیلی وقتا که باقی مونده ی غذای ظهره و به عبارتی دوستم می گفت من همیشه برای دو وعده غذا درست می کنم، گاهی هم که مجزا غذا درست می کنه. اونم انواع شامی و کتلت و کوکو و از این چیزا.

حالا منم به صورت ناخواسته ای تحت تاثیر اون قرار گرفتم و دیشب اومدم غذا درست کنم!

دیروز اول رفتیم خرید از مغازه ی ترکا و کلی خرید کردیم؛ از جمله سیخ کباب کوبیده که البته ضرر کردیم اون هفته نخریدیم! اون هفته همسر پرسید، خانومه گفت دونه ای یه یوروئه. دیروز که پرسیدیم، گفت دونه ای 2 یورو. ظاهرا اون روز اشتباه کرده. ولی خب اگه همسر می خرید که دیگه خریده بود دیگه، ما هیچ وقت نمی فهمیدیم اشتباه کردیم و چند یورو هم سود می کردیم نیشخند. اینم یکی از علتای اینکه میگن کار امروز به فردا مفکن چشمک.

خلاصه، گوشت و ماست و سبزی و چند تا سیخ و یه سری چیزای دیگه خریدیم و از اونجا رفتیم یه سوپرمارکت معمولی که سایر خریدای خونه رو بکنیم. تو اون فروشگاه هم یه عالمه خرید کردیم، از جمله یه چیزی که تا حالا نخریده بودیم. همسر قبلا ازش خورده بود، ولی من نه. ما یه چیزی داریم تو ایران بهش میگیم آش شکم پر. نمی دونم شمام دارین یا نه. این نوع آش، رشته نداره. یعنی خمیرش رو به شکل رشته درنیاوردن، بلکه به صورت یه چهارگوشه که داخلش با سبزی پر میشه. یه چیزی شبیه اون خمیرا تو فروشگاهای آلمانی هست که ما دقیقا نمی دونیم باهاش چیکار می کنن آلمانی ها. ولی خب دیدیم بی شباهت نیست به اون آش شکم پر ما، گفتیم بخریم، بیایم خونه باهاش آش درست کنیم، ببینیم چطور میشه.

حالا جالبش اینه که من تو ایران اصلا هر وقت مامانم از این آشا  درست می کرد نمی خوردم خنثی. حالا یهویی هوس کرده بودم.

آوردیم خونه و منم یه کمی سرچ کردم آش ماست (آخه ما اون مدل خمیرو فقط برای آش ماست یا همون آش دوغ استفاده می کنیم) و یه دستور انتخاب کردم و از روش درست کردم.

سبزی آش هم که اصولا هیچ وقت تو آلمان نداشتیم تا حالا! اینجا نه از شاهی خبریه، نه از گیشنیز، نه از تره و شنبلیله. کلا یه سری سبزی دارن که ما نمی شناسیم. یه سری از سبزیهای خودمونم که دارن این قدر عجیب غریبن که ماها معمولا نمی خریم. مثل اندازه ی جعفری هاشون حدود دو سه برابر جعفری های ایرانه! یعنی اگه این جعفری ها رو سوپری نزدیک خونه ی ما بفروشه، عمرا مامانم بخره چشمک. شویدا هم که ماشاءالله با سایز XXL پیدا میشن!! یه مدل جعفری هم دارن که یه کمی ریزتره، ولی بازم به لطافت و ریزی سبزی های ایران نیست. ما همیشه از همین جعفری ها و گاهی شوید و ریحون می خریم. این دفعه مه یه کم جعفری خریده بودیم از مغازه ترکا، گفتیم همونو خورد کنیم، بریزیم تو آش دیگه. تصمیم بر این شد که همه ی سبزی رو خورد کنیم، بقیه شو هم کوکوسبزی درست کنیم. آخه با آش که آدم اصولا سیر نمیشه. آش که غذا نیست چشمک.

همسر سبزی ها رو خورد کرد و من رفتم مثلا آش درست کنم. سبزی ها رو ریختم طبق دستور و بعدش هم ماستو ریختم. ماستی که ریختم معلوم شد خیلی کمه و آب خیلی زیاده. اگه بیشتر ماست می ریختم خیلی آش تولید میشد. گفتیم بذاریم آبش بجوشه. گذاشتن همانا و بریدن ماست همان خنده.

حالا جالبش اینه که درست قبلش، وقتی دنبال دستور می گشتم، دیدم یه نفر نوشته بود دو عدد زرده ی تخم مرغ هم هم بزنین با ماست و بریزین. داخل پرانتز هم نوشته بود این برای جلوگیری از بریدن ماسته. ولی من با خودم گفتم خب این همه مامان من درست کرده، حتی یه بار تخم مرغ نزده. این الکی نوشته نیشخند. هیچی دیگه، گذاشتیم آبش قشنگ جوشید، مقدارش کم شد. بعد دوباره ماست اضافه کردیم و خوردیم!! ولی خب اون ماست هایی که دون دون شده بودن تو غذا خیلی مسخره کرده بودن آشو. ولی خب تقصیر خودمون بود دیگه. من از روی اون دستوری که توش تخم مرغ داشت درست نکردم (به دلیل همون تصور بالا!)، بعد که دوباره دستورو خوندم، دیدم بیچاره نوشته گازو خاموش کنین، بذارین کنار ظرفو، بعد توش ماست بریزین! اینم اولین تجربه ی آش ماست درست کردن ما چشمک.

اما کوکو سبزیه خیلی عالی شد، مشتریش شدیم چشمک. قرار شده از این به بعد هر از گاهی بریم سبزی تازه بخریم، باهاش کوکو درست کنیم لبخند.

--

امروز مهمون داریم. همون دوستای شهر بغلیمون که چند هفته پیش ما خونه شون بودیم، این هفته میان خونه ی ما. شام و صبحانه رو هستن، اما برای ناهار فردا نمی مونن. از صبح همه اش داشتیم خونه رو تمیز می کردیم. الان واقعا خوابم میاد، ولی خب دیگه وقت نمیشه بخوابم. چون احتمالا در عرض کمتر از یه ساعت دیگه دوستامون میان.

کیکو گذاشتم وقتی اومدن با هم درست کنیم لبخند. واقعا الان خسته ام.

--

 

سی و پنج روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۸/٢٤ ] [ ۳:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب (دیگه نمیگم دیروز، آخه کلا بعد از اذون مغربه، هوا تاریکه وقتی میرم!) اولین جلسه ی کلاس آلمانیم بود. کلاسمون 6.5 ه تا 8:45. ولی معلممون گفت برای اینکه یه استراحت بهتون بدم وسطش در حد پنج تا ده دقیقه، کلاسو ده دقیقه دیرتر تعطیل می کنیم. به جاش، ده دقیقه وسطش زنگ تفریح دارین که می تونین توش یه کمی هوا بخورین.

جالب بود که درست همین دیروز بود که معلم جدیدم (همین دوستم که بهم آلمانی یاد میده، انقد معلم آلمانی دارم الان که نمی دونم کیو چی صدا بزنم تو وبلاگ!!) داشت بهم می گفت سر کلاس درست به دانشجوهات استراحت میدی؟ زنگ تفریح دارن؟ گفتم نه. خب کلاس 1.5 ساعتیه دیگه! گفت آلمانی ها خیلی براشون مهمه که حتما هر 45 دقیقه، یه 5 دقیقه استراحت داشته باشن. معلما معمولا بعد از 45 دقیقه، یه پنج دقیقه زنگ تفریح میدن که کار خاصی هم توش نمی کنن، فقط پنجره رو باز می کنن، میگن هوای تازه بیاد!

حالا معلممون هم دقیقا با بیان همین جمله، گفت وسطش بهتون یه کمی استراحت میدم.

کلاسمونو دوست دارم لبخند. از اون کلاس خوبای شیرینه لبخند. فک کنم تا آخر کلاس چهار بار هر کس خودشو معرفی کرد. سه چهار نفر دیر اومدن. هر کس که می اومد، دوباره معلم از اول شروع می کرد، می گفت همه خودشونو معرفی کنن.

یه سری مکالمه هم همون اول گفت با هم انجام بدیم (حتما دیدین دیگه، صفحه ی اول هر کتاب زبانی، همیشه معرفی و سوال های مربوط به شخصیت و اینکه کجا کار می کنی این حرفاست) که باعث شد خیلی بهتر همدیگه رو بشناسیم.

من نمی دونم چه جوریه که بعضی ها به شکل حیرت آوری جوون تر از سنشونن! مثلا خانومی که من فکر می کردم شاید هفت هشت سال از من بزرگتر باشه، یه پسر 18 ساله داره! خانومی که نوه داره! خانومی که دو تا بچه داره (و اگه از من می پرسیدن می گفتم قیافه اش به مجردا می خوره حتی از بس جوون دیده میشه) و آقایی که یه بچه ی سه ساله داره!

دقیق نمی دونم چند نفریم، ولی زیادیم! از همه جور ملیت هم تومون هست: روس، بلغاری (سه عدد!)، ترک، آمریکایی، ایرانی (که من باشم)، بوسنیایی و ... .

دختر ترک، درست کنار من نشسته بود. به نظرم خیلی خیلی دختر گرم و مهربونی اومد. خیلی هم سر کلاس می خندید. با خودم فک کردم تو زنگ تفریح حتما باهاش صحبت کنم، هنوز معلم گفت خب دیگه زنگ تفریحه الان، دیدم سریع برگشت رو به من و شروع کرد به حرف زدن. فک می کنم ما همفرهنگا واقعا به هم جذب می شیم چشمک.

خلاصه، با این یه نفر که خوب آشنا شدم. ولی با بقیه هنوز فرصت نشده خوب آشنا بشم. ان شاءالله تو جلسه های بعد لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۸/٢۳ ] [ ٥:٢۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز اولین جلسه ی کلاسم با دوستم بود لبخند. قرارمون ساعت سه بود. به لطف دو بار از قطار جا موندن، راس ساعت 3 در خونه شونو زدم! بعدم تازه کلاس گذاشتم که من خیلی دقیقم چشمک.

اولش قرار بود زودتر برم، برم مدرسه ی زبان رسمیم، کتابمو یه روز زودتر بخرم (آخه به هر حال کتابو باید می خریدم)، از اونجا برم خونه ی دوستم. دیگه وقتی این قدر تو خونه معطل کردم که به قطارا نرسیدم، وقت نمیشد برم کتاب بخرم. با کتاب همسر رفتم.

کتابمو در آوردم، میگه این سطح پایین تر نداره. این خیلی بالائه. گفتم حالا تو شروع کن، اگه سطحم این نبود، چشم خانوم معلم. از دفعه ی بعد کتاب سطح پایین تر میارم. دیگه شروع کرد با یه سری حرفای معمولی، بعد آخرش میگه نه سطحت همین کتابه است، یا حتی بالاتر خنده. دفعه ی بعد همین کتابو بیار، فقط کتاب خودتو بیار که توش نوشته نباشه هنوز. البته هیچی هم از روی کتاب نخوندیم. همه شو حرف متفرقه زدیم! ولی گفت دفعه ی بعد می خواد متنا رو بده بخونم. تازه از قبل هم بهم نمیگه متن کجا رو باید بخونم که تمرین نکنم!

همون اولش گفت من به لهجه ات هم گیر میدما. گفتم باشه! آخرش لهجمه مو هم تایید کرد لبخند، منم حسابی ...کیف شدم چشمک.

اینم از اولین جلسه ی کلاسم. حالا قرار شد فعلا یه بار تو هفته باشه. تا ببینیم بعدا چی میشه.

--

الانم دیگه کم کم باید جمع کنم برم کلاس رسمیم که از امروز شروع میشه. اعتراف می کنم دقیقا عین کلاس اولی ها، سر هر ترم خوشحال میشم که کوله بندازم پشتم و برم بشینم پشت میز مدرسه نیشخند، مخصوصا که به اون موسسه ای که میرم واقعا میگن مدرسه. مدرسه نیستا، ولی حداقل تو شهر ما که معلما تو حرفاشون از کلمه ای مثل موسسه استفاده نمی کنن، از همون مدرسه استفاده می کنن.

اینم اعتراف می کنم که من تو تمام عمرم مدرسه و اول مهرو دوست داشتم. بر خلاف خیلی ها هم نه از اون شعر بوی ماه مهر بدم می اومد، نه از اون شعرایی که در وصف معلما بود. همیشه عاشق مدرسه و یاد گرفتن و این چیزا بودم، هنوزم هستم لبخند.

--

سی و شش روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۸/٢٢ ] [ ٤:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز مثل همیشه، دانشگاه دومم بودم، قرار بود ساعت یازده به یه جایی زنگ بزنم و به مدت نیم ساعت باید حرف می زدم. درست قبلش دوستم زنگ زد. حالا نمی دونستم جواب بدم یا نه. جواب دادم. احوال پرسی و اینا (البته نمی دونست من سه شنبه ها دانشگاهم). میگه یه خبر خوب برات دارم. میگم چیه؟ چی شده؟ میگه رفتم تو شهر خودمون قیمت باشگاها رو درآوردم، گرون بود. میام با هم بریم باشگاه دانشگاه ورزش کنیم خنده.

من دو قرن پیش به این دوستمون گفته بودم بیا بریم ورزش کنیم تو سالن دانشگاه که همه چی هم داره. گفت باشه میام، بعد یکی دو بار گفت به دلایلی نمی تونم. چند روز پیش زنگ زد، گفت زنگ زدم بهت بگم من کلا نمیام. آخه الان که خونه مونو بردیم یه شهر دیگه، همین طوریش ساعت 7 میرسم. اگه بخوام برم باشگاه، همین شهر خودمون میرم که لااقل نزدیک خونه مون باشه و شب خیلی دیر نرسم خونه. حالا میگه رفتم پرس و جو کردم، خیلی گرون بود. همون دانشگاهو میام نیشخند.

حالا یه قرار گذاشتیم واسه دوشنبه ی هفته ی بعد. بریم ببینیم بالاخره ما موفق میشیم ورزش کنیم یا نه. البته الان دیگه یاد گرفتم چطوری باید بریم! اون دفعه رفته بودیم، من و دوستم عین ببوها بودیم تو کلاس. همه با خودشون یه بطری آب داشتن، یه حوله، یه زیرانداز. ما هیچی! همین جوری رفتیم فقط ورزش کنیم خنثی.

--

امروز سر کلاسم فقط دو تا دانشجوی لیسانسم اومده بودن. بهتون گفتم دیگه دو تا دانشجوی ارشد ایرانی دارم. دو تا هم دانشجوی لیسانس آلمانی.

قرار بود تا دو هفته ی دیگه یه کاری رو انجام بدن و امروز هم به من گزارش بدن که تا الان چیکار کردن (به صورت کتبی). هیچی با خودشون نیاوردن. میگم خب بگین چی کارا کردین؟ یه کمی گفتن. بعد من یه کمی براشون توضیح دادم که ببینم مشکلشون کجای کاره. بعد دیدم دختره گفت راستش ما اصلا هنوز برنامه نویسیمون خوب نیست. هیچی بلد نیستیم. مشکل پیاده سازیشو داریم. مشکل فهمیدن نداریم. از طرفی چون با پایتون می نویسن و من پایتون بلد نیستم، نمی تونم بگم مستقیما بیارین تا من مشکلتونو رفع کنم. بهشون گفتم از فلان ابزار باید استفاده کنین. میگن باشه، فهمیدیم. بعد بهشون میگم بلدین فایل های کتابخونه شو به پروژه تون add کنین؟ میگن نه!

رفتم لپ تاپمو آوردم، گفتم ببینین تو جاوا ما این کارو می کنیم. به همین سادگی. شما هم مطمئنا برای خودتون همچین چیزی دارین تو پایتون. برین دنبالش بگردین. اصلا هم نگران اینکه دانشجوی لیسانسین نباشین. هفته ی بعد هم هر کار کردین بنویسین. حتی بنویسین ما بلد نبودیم کتابخونه اضافه کنیم به پروژه مون، به این شکل، به این شکل (screenshot هم بذارین) رفتیم کتابخونه رو اضافه کردیم. اشکالی نداره که. منم یه زمانی بلد نبودم چطوری این کارای ساده رو بکنم. خیلی خوشحال شدن لبخند.

حالا رفتن که هفته ی بعد برای من یه گزارش بیارن! البته قرار شد دو هفته بعد همو ببینیم دوباره. آخه هر هفته واقعا نمی شه. برنامه نویسی اصولا یه جوریه که اول آدم یه یه ماهی دور خودش می چرخه، هیچ کاری نمی کنه. بعد کل کُدو تو سه روز می نویسه، تموم میشه چشمک.

اون دو تا ایرانی هم که کلا نیومده بودن امروز. اصلا نمی دونم دارن چیکار می کنن. این دو تا هم گفتن ترجیح میدن گروهشون چهار نفره نباشه و خودشون دو تا باشن. می گفتن اون دو نفر، یکیشون یه کمی برنامه نویسی بلده (اونم به زبون سی پلاس پلاس)، اون یکی که فک می کنیم کلا پیش زمینه ی کامپیوتری نداره، اصلا برنامه نویسی بلد نیست (حالا دیگه من به روشون نیاوردم که من می دونم اون لیسانس کامپیوتر داره).

منم به اون ایرانی ها ایمیل زدم، گفتم اینا می خوان گروهشونو جدا کنن. شما مجبورین با هم یه گروه باشین. فعلا که جوابی ازشون نگرفتم، تا ببینیم اونا می خوان چیکار کنن.

--

امروز قرار بود کلاس آلمانیم شروع بشه. واسه همین من یه کمی بلیت برگشتمو زودتر گرفتم. ولی دیروز برام ایمیل اومد که ببخشید، کلاس آلمانیتون به جای سه شنبه، از پنج شنبه شروع میشه.

--

بعد از اینکه آخر هفته با دوستامون رفتیم بیرون، دوستم (همونی که بیست سالی هست آلمانه) بهم یه پیام زد که من یادم رفته بهت بگم. الان درسم تموم شده، وقت آزادتری دارم. اگه دوست داشته باشی، می تونم باهات آلمانی کار کنم.

منم که کلا آدم آره گویی ام!! هرکی هرچی بهم تعارف کنه، بگه می خوای، میگم آره، آره. مفت باشه، کوفت باشه نیشخند. حالا فردا عصر هم کلاس اونو دارم. فقط میدونم آدم سخت گیریه، بهش گفتم به شرطی میام که خیلی دعوام نکنین چشمک. جواب داده و تموم شده. چند دقیقه بعدش دوباره پیام داده: میگم حالا تو کتاب یا جزوه ای چیزی داری؟ خنده یه معلم دارم که نمی دونه چی می خواد درس بده چشمک.

فردا باید برم کتابمو بخرم. عصری برم پیش خانوم معلمم. پس فردا هم که کلاس رسمیم شروع میشه لبخند.

--

امروز صبح، واسه نماز که بیدار شده بودیم، دیدم برام یه ایمیل اومده. وقتی بلیت قطارو آنلاین می خری، یه گزینه داره که می تونی تیک بزنی. این گزینه میگه می خوام اگه تغییری تو برنامه ی قطارا ایجاد شد، بهم اطلاع بدین. منم همیشه تیک می زنم. صبح دیدم ایمیل اومده برام که قطار تاخیر داره. با خودم گفتم باشه بابا، باز ایمیل زدن 5 دقیقه تاخیر داره (آخه به طور معمول همیشه یه ایمیل برام میاد که میگه قطار 5 دقیقه تاخیر داره خنثی). توجهی بهش نکردم. مخصوصا که تو ایمیل نمی نویسه تاخیر چقدره و چطوریه. یه لینک میده، میگه برین تو سایت قطار آلمان خودتون چک کنین! این فقط یه اطلاع رسانیه که بدونین یه چیزی تغییر کرده.

صبح که بیدار شدیم، گفتم حالا بذار آنلاین چک کنم. چک کردم، دیدم نوشته قطار کلا کنسل شده!! نگاه کردم، دیدم قطار بعدی که محلیه، بهش نمی رسم. قطار بعدیش یه جوریه که پنج دقیقه به یازده می رسم. حالا منم یازده قرار تلفنی داشتم! گفتم خب دیگه چاره ای نیست دیگه. یه کم باید عجله کنم و بدوم که آمادگی اون تلفنه رو داشته باشم سر ساعتش.

از اون طرف، بلیت من بلیت تخفیف خورده بود. با بلیت تخفیف خورده، شما اگه قطارو از دست بدین، نمی تونین با بعدیش برین. فقط باید با همون قطار تو همون ساعتی که ذکر شده حرکت کنین. اما وقتی حالت اضطراری پیش میاد، مثل تاخیر قطارا، به هم خوردن برنامه ها، کنسل شدن قطارا و کلا چیزایی که از دست شما خارجه و تقصیر قطار آلمانه، می تونین برین بگین براتون درستش کنن. یعنی مثلا یه پنج دقیقه زودتر میرین، میرین پیش متصدی، میگین این طوری شده، قطار من کنسل شده، می خوام روی بلیتم بنویسین که این بلیت برای قطار بعدیش معتبره.

منم یه کمی زودتر رفتم، رفتم پیش یکی از متصدی ها، میگم قطار من کنسل شده. میگه کدوم قطار؟ میگم ساعت فلان. چک کرده میگه، قطار کنسل شده. حرکت که کنسل نشده! یه قطار جایگزین براش گذاشتیم!

رفتم می بینم راست میگه. مثلا قرار بوده قطار شماره ی 2244 از اونجا حرکت کنه، الان قطار 3321 حرکت می کنه خنثی. آخه این گفتن داره دیگه؟ بالاخره یه قطاری هست ما رو می بره دیگه. چرا ایمیل می زنین ما رو مُستَرَس می کنین آخه؟چشمک

قطاری که ما رو برد، من آخرش نفهمیدم چیه. روی تابلو نوشته بود IC یا همون Intercity ولی چیزی که اومد روش ICE نوشته بود (Intercity express) و واقعا هم ICE بود آخه!! من نمی دونم چرا رو تابلو IC بود. این قطارا گرون ترن، قطارهای سریع السیرن. ولی هر چی بود، ما رو تو زمان همیشه به مقصد رسوند و نه سریع تر. ولی بازم خوب بود. دستشون درد نکنه قطار جایگزین گذاشته بودن لبخند.

--

 

 

 

سی و شش روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۸/٢٠ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز فک کنم به اندازه ی شیش ماه گذشته ام خندیدم لبخند. صبحی همسر شروع کرده بود به زونکن تکونی! تو آلمان روزی ان بار واسه آدم نامه میاد. مثلا میری قرارداد بیمه امضا می کنی، خودتو بیمه می کنی. یه نامه می فرستن به بیمه ی فلان خوش آمدید. یه نامه می فرستن کارت بیمه تون بهش چسبیده. یه نامه می فرستن میگن ما فلان بیمه ها رو هم داریم، نمی خواین؟ چهار روز بعد یه نامه می فرستن یا برامون یه عکس بفرستین، یا برین تو فلان سایت آپلود کنین. یه نامه میاد آقا ما سیستم فلانمون داره عوض میشه، براتون به زودی کارت جدید می فرستیم! یه نامه می فرستن این کارت جدیدتونه!

خلاصه، ما با این سیستم آلمانی بساطی داریم. هر روز یه نامه ی جدید تو صندوق پستی آدمه، یه روز از بیمه، یه روز از دانشگاه، یه روز از شهرداری، یه روز از اداره اقامت، یه روز از بانک! اولا خوشحال می شدیم نامه میاد. خیلی حس خارجی بودن به آدم دست میده که آدم سر صبح که می خواد بره سر کار، صندوق پستیشو چک کنه چشمک. ولی الان هر وقت در صندقو باز می کنیم خالیه، یه نفس راحت می کشیم! آخه بعد از یه مدت فهمیدیم هر نامه به طور معمول یه دردسر جدیده!

از طرفی هم چون خیلی از این نامه ها مهمن و بعدها لازمتون میشه هی بگین عطف به نامه ی تاریخ فلان، من فلان تاریخ فلان کارو کردم، آدم بهتره نامه ها رو تا مدت زمان معقولی نگه داره.

من چون کلا آدم "خونه تکون" ی هستم، چیزی رو نگه نمی دارم. هر روز دارم آشغالامو می ریزم بیرون، ولی همسر بیشتر محتاطه و بیشتر چیزمیزا رو نگه میداره. امروز همسر افتاده بود به جون این زونکنا که پر از این نامه ها بود و داشت یه سری ها رو می ریخت دور. البته مسلما علاوه بر این نامه ها، زونکن ها از یه سری چیزای دیگه هم پر بود؛ مثلا مقاله هایی که یه زمانی پرینت گرفتیم ول ازم داشتیم.

منم صبح داشتم با لپ تاپم کار می کردم که احساس کردم خیلی وقته صدای همسر نمیاد. عین بچه ها که آدم احتمال میده دارن یه شاهکاری می اندازن، رفتم سروقتش ببینم چیکار می کنه چشمک. دیدم داره زونکنا رو تمیز می کنه، منم رفتم کمکش تا بیشتر چیزی رو بریزه دور نیشخند.

به طور معمول دو تا زونکن من دارم، دو تا همسر، یه دونه هم خرت و پرت های مشترکه مثل مدارک فارسی و گواهی ازدواج و از این چیزا. من به همون دلیل خونه تکون بودن، خیلی کمتر از همسر چیز میز داشتم، ولی بازم یه عالمه شو ریختم بیرون. تازه فهمیدم چقد این آلمانی بلد بودن خوبه! آدم خیلی بیشتر چیزی می تونه بریزه دور وقتی مطمئنه اینا چیزای به دردبخوری نیستن چشمک.

خلاصه، ما هی ریختیم دور، هی ریختیم دور. آخرش یه نایلون بزرگ پر از کاغذ فشرده شده تولید شد که با زور اون تو چپونده شده بودن.

البته هنوز به آخرش نرسیده بودیم که دوستامون زنگ زدن. گفتم که دیروز گفتن نمی تونن بیان و اگه مهموناشون زود برن امروز بهمون خبر میدن که با هم بریم بیرون. ساعت 12:30 زنگ زدن، گفتن ما مهمونامون تازه رفتن، اگه موافقین ساعت 2 بریم بغل رود. ما هم گفتیم باشه. حالا غذا هم نخورده بودیم، می خواستم مثلا واسه عصرانه بریم بیرون!! هوا امروز خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب بود. دما 20 بود! همین هفته ی پیش دما 3 4 اینا بودا، ولی خب آلمانه دیگه. هواش قابل پیش بینی نیست.

میخواستم بگم یه کمی دیرتر بریم که ما راحت تر کارامونو انجام بدیم، گفتم شاید اون موقع سرد بشه. همون 2 که سر ظهره از همه بهتره. گفتم باشه.

دیگه مجبور شدیم کاغذا رو همون طوری ول کنیم و بریم سروقت کارای واجب تر. من سریع رفتم یه لوبیا پلو به شکل کته درست کردم. در حدی سریع که ساعت 1:10 آوردیم، کشیدیم، خوردیم خنثی. غذا تقریبا 3/4 پز بود وقتی خوردیم نیشخند ولی خدا رو شکر مشکلی نداشتیم، دلمون هم درد نگرفت.

در حین همین غذا درست کردن، من یه کمی خرت و پرت هایی مثل گز، پسته و بادوم، چایی، قند، لیوان و این جور چیزا آماده کردم که ببریم.

همسر می خواست با دوچرخه بیاد، من می خواستم با قطار برم. آخه اگه منم با دوچرخه می اومدم، نیم ساعت دیر می رسیدیم به قرار نیشخند. من نماز خوندم و کاغذای توی نایلونو بردم بریزم تو سطل کاغذی که سر راهم بود و برم ایستگاه قطار. همسر چون با دوچرخه می اومد یه کمی دیرتر می اومد.

ساعت 2 من تقریبا پنج دقیقه مونده بود که برسم. می خواستم زنگ بزنم بگم من پنج دقیقه دیرتر میام، گفتم ولش کن دیگه. یه کمی هم ایرانی بازی دربیارم چشمک. تو مسیرم باید به انتهای پل که می رسیدم، از پله می رفتم پایین. منتها پله اون ور خیابون بود و خط کشی عابرپیاده خیلی اون ور تر. واسه همینم احتمالا پنج دقیقه دیر می رسیدم. از قبل دیده بودم که یه راه مال رو (نیشخند) هم تو همین ور پل هست. گفتم حالا امتحان می کنم، شایدم بتونم برم. دیدم راهش با اینکه شیبش زیاده، ولی خب از بس مردم رفتن، راحت میشه ازش رفت پایین. منم دیگه خودمو مجبور نکردم برم اون ور خیابون و پله و این حرفا. از همین راه مال رو رفتم و کمتر از یه دقیقه دیگه سر قرار بودم لبخند.

فقط یکی از بچه ها اومده بود (وقتی با دوستمون قرار گذاشتیم، گفتیم به بقیه هم بگیم و به این ترتیب دو نفر دیگه هم گفتن میان). یه چند دقیقه بعد همسر اومد. دوباره یه پنج دقیقه ای وایستادیم اون یکی دوستامون اومدن. اون آخری هم که زنگ زده بود گفته بود من تازه سوار اتوبوس شدم! گفتیم پس ما پیاده یه کمی میریم تا برسیم به یه جایی که زیراندازو پهن کنیم، اونم میگیم بیاد همونجا دیگه.

یه کمی که رفتیم یه جای مناسب بود واسه زیرانداز پهن کردن و بساط کردن. ما هم همونجا نشستیم. هوا هم عااااااالی و بهاری بغل. حدود پنج دقیقه بعد، آخرین نفر هم اومد و جمعمون جمع شد. بعد از مدت ها بود که این طوری با هم می رفتیم بیرون. به دلیل جلسات قرآنمون متاسفانه الان قرار دیگه ای نمیذاریم. آخه جلسه ها هر سه هفته است. درست هفته ی بعدش می خوایم قرار بذاریم، میگیم خب هنوز که هفته ی پیش همو دیدیم. دو هفته بعدش می خوایم قرار بذاریم، میگیم خب هفته ی بعد همو تو جلسه قرآن می بینیم دیگه خنثی. واسه همین این جلسات قرآن، دورهمی های ما رو شدیدا تحت الشعاع قرار داده!

ماشاءالله به لطف اصفهانی ها و یزدی های جمع، سه مدل گز داشتیم! اونم همه از ایران آورده، نه از آلمان خریداری شده! قند یزدی هم که داشتیم. لواشک ایرانی هم که بود. چایی هم که به راه. کلا ما وقتی میریم بیرون، فک کنم ایرانی بودنمون داد می زنه، حتی اگه یه کلمه حرف نزنیم چشمک.

دو ساعتی با دوستامون بودیم، بعد دیگه قرار شد بریم خونه هامون. البته من خیلی دوست داشتم که بیشتر می بودیم، ولی خب بچه ها گفتن ما کار داریم، نماز هم نخوندیم، می خوایم برگردیم خونه. دیگه بقیه هم گفتن پس بریم. تا یه جایی از مسیرو با هم اومدیم، بعد دیگه نخود نخود هر که رود خانه ی خود.

اون جایی که ما از آخرین دوستامون جدا شدیم، جلوی خونه ی دوستامون بود (خونه شون تو مسیر بود). از اونجا هم تا خونه ی ما نیم ساعتی راه بود. ولی انقد هوا خوب بود که همسر گفت کلا پیاده بریم. دیگه پیاده، قدم زنان اومدیم خونه. البته یه جاهایی از راهم همسر منو سوار دوچرخه کرد و خودش دوچرخه رو راه برد (نوستالژی کودکی دخترا و باباها چشمک). دوچرخه ی همسر واسه من بلنده، من تسلط ندارم که بخوام خودم سوار شم. ریسک نمی کنم.

وقتی اومدیم خونه، دوباره ما بودیم و یه سری کاغذ ریخت و پاش تو خونه! دوباره نشستیم سر مرتب کردن بقیه ی چیزا. بعد از کاغذا و زونکنا، نوبت رسید به داخل کمد! یه عالمه سی دی که نمی دونستیم چیه، یه عالمه خرت و پرتی که هرگز استفاده نکرده بودیم، یه سری چیزا که اصلا روحمون خبر نداشت اینا رو داریم، یه سری چیزا که اصلا روحمون خبر نداشت اینا رو اینجا گذاشتیم!! خلاصه یه خونه تکونی اساسی راه انداختیم تو کمدا.

یه سری از کتابایی رو که دیگه به دردمون نمی خورد و درسی بود رو بردیم زیرزمین. دیدیم انباری خودش نیاز به انباری تکونی اساسی داره!! از اونجایی که همه چی اینجا رطوبت می گیره، ما هرچیزی رو سعی می کنیم تو چمدون، ساک، نایلون یا نهایتا کارتون نگه داری کنیم.

از قبل می دونستیم که یه سری لوازم التحریر داریم که هرگز استفاده نکردیم. از اون طرف الان این پناهنده هایی که میان نیاز به این جور چیزا زیاد دارن، مخصوصا با کلاس های آلمانی ای که براشون میذارن، لوازم التحریر چیز مورد نیازیه براشون. گفتیم چی از این بهتر؟ ببریم بدیم چهار تا بنده ی خدا استفاده کنن لااقل. ما که جای خیریه ی دیگه ای نمی شناسیم.

در چمدونو باز کردیم که لوازم التحریری که داشتیمو دربیاریم که دیدیم چقدر چیز بیخود دیگه تو چمدونا داریم! مثلا پرده ای که سه ساله هی از این خونه به اون خونه می بریم، هیچ وقت هم تا الان لازممون نشده! خلاصه، یه سری از خرت و پرتای داخل اون چمدونا رو هم ریختیم بیرون. لوازم التحریرو هم پیدا کردیم و آوردیم بالا.

این وسط ما یه سری شیشه هم بردیم پایین که مثلا نگه داریم. دیدم اونجا میشه شیشه فروشی زد. من هرچی به همسر دادم که بندازه، آورده گذاشته تو انباری خنده، حتی دو تا ظرف مربعی سوهانو!! منم سریع اون ظرفای سوهانو ورداشتم، گفتم شیشه ها رو هم باید همین الان بیاری، که بندازیم تو سطل مخصوص شیشه. تقریبا ده تا شیشه بود رو قفسه ی داخل انباری. گفت آره، راست میگی، زیاده. فقط چند تاشو نگه میدارم، بقیه شو بندازیم. شیشه های اضافه رو که هفت هشت تایی بود، انداختیم توی یه گونی که فعلا بیاریم بالا. دم اومدن همسر میگه این چیه؟ یه کیسه ی دیگه جلوی پاش بود، میگه فک کنم اینم توش شیشه داره. گفتم پس اونم بیار بالا.

شیشه ها و لوازم التحریرو زدیم زیر بغلمون و اومدیم بالا. شمردم، 25 تا شیشه بود خنثی. دوستان اگه کسی می خواد ترشی فروشی بزنه، شیشه لازم داره، اطلاع بده نیشخند.

لوازم التحریرو هم باز کردیم، اوووووووه چه چیزایی که نداشتیم. خودنویس، روان نویس، مدادرنگی، چهار پنج تا پاک کن، انواااااااع خودکار، انوااااااع مداد، انوااااااع مارکر!! از همه جالب تر پنج بسته نوک مدادنوکی!! این در حالیه که ما تا الان دو سه بار رفتیم نوک مداد خریدیم! اتفاقا دفعه ی اول هم نمی دونستیم به آلمانی چی میشه، کلی توضیح دادیم واسه طرف تا فهمید چی می خوایم!

خلاصه، الان فک کنم حداقل سی چهل تا مداد و خودکار و از این چیزا داریم که ببریم بدیم به پناهنده ها. علاوه بر این یه سری چیزای جالب دیگه مثل قیچی جیبی، ماشین منگنه، نخ قرقره ای و حتی سوزن هم پیدا کردیم!

حالا باید بریم بگردیم ببینیم دقیقا به کجا باید بدیم اینا رو؟ البته یکی از همین دوستامون برای کمک به پناهنده ها به صورت داوطلبانه میره. می تونیم از اون هم بپرسیم چیکار میشه کرد.

--

امروز واقعا روز خنده آوری بود واسه من. علاوه بر بگو و بخندهای دور همی، من کلی به خودمون خندیدم. به این همه خرت و پرت جمع کردنمون و در عین حال دنبال همون خرت و پرتا تو آلمان گشتنمون لبخند. فکر می کنم زندگی همینه دیگه. سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد/وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد. آدما چیزایی که خودشون دارنو هم از دیگران می خوان ... .

[ ۱۳٩٤/۸/۱۸ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیشب همسر برگشت. قبلش هم که طبق معمول من رو دور تند بودم! همسر قرار نبود بره. خیلی یهویی شد. به خاطر یه کار اداری مجبور بود بره پایتخت. روز قبل از رفتنش برای من گندم گذاشته بود تو آب که یه مدل سوپ محلی برام درست کنه. بعد که یهویی مجبور شد بره پایتخت، گندما همین طوری تو آب موند تا برگرده نیشخند. روز اول که من انقد مریض بودم که حس درست کردن غذا نداشتم، چه برسه به یه سوپ محلی خاص که تا حالا درست نکردم و باید از روی دستور درست کنم.

دیروز دیگه حالم تقریبا کامل خوب شده بود، گفتم خب پس حالا که خوب شدم سوپه رو درست کنم! برای شام ماکارونی درست کردم، با همون سوپه. سوپه که ته گرفت تا همسر اومد، ماکارونی هم ایضا نیشخند! آخه قرار بود همسر ساعتای 8:45 برسه ایستگاه قطار. و اگه خوب ترام گیرش می اومد، دیگه باید 9:15 اینا خونه می بود. ولی همسر تا اومد ساعت یه ربع به ده اینا بود.

سوپم که معلوم نشد چی شد اصلا! مدلش این بود که برای لعابش باید یه کمی آرد تفت می دادی، بعد توی یه کمی آب (از همون آب سوپ) حل می کردی که گلوله نشه، بعد می ریختی تو سوپ. منم طبق دستوری که بهمون داده بودن یه قاشق آرد ریختم. بعد آب سوپ انقد رقیق بود که اصلا نمی شد گفت سوپه! هرچی صبر کردم (شاید یه ساعت!) این آردا اثر کنه و لعاب بده هیچ اتفاقی نیفتاد. منم بلند شدم رفتم آردو آوردم، خودم به صورت چشمی (اونم نه با قاشق!!) آرد بهش اضافه کردم، بلکه یه کمی لعاب بده! بعد که آردا رو ریختم تازه به ذهنم رسید خب من که اینا رو تفت نداده بودم متفکر. تازه شروع هم کردن به گلوله گلوله شدن!! حالا باید این گلوله ها رو هم باز می کردم!! این شد که خلاصه یه غذای من در آوردی ای شد. البته همسر طبق معمول پسندید لبخند.

کلا من به این نتیجه رسیدم که همسر غذاهای سنتی رو می پسنده، هرچی هم بد بشه میگه خوبه. ولی شما بیا بهترین لازانیای دنیا رو درست کن بذار جلوش، می خوره میگه خوشم نیومد! و مشکلش هم با طبخ غذا نیستا، کلا غذاهای امروزی رو نمی پسنده.

تا همسر بیاد، من هنوز وقت داشتم. منم رفتم شوینده رو ورداشتم، سرامیک های قابل رویت خونه مونو (اون جاهایی که زیر فرش نیستن) به علاوه ی سرامیک های سرویس تمیز کردم. اصولا فکر می کنم یکی از فواید دعوت کردن مهمون همین تمیز کردن خونه است چشمک.

--

دوستامونو برای امروز و فردا دعوت کردم، ولی گفتن نمیان. هفته ی دیگه میان! حالا نمی دونم ما هفته ی دیگه می تونیم دعوت کنیم یا نه.

این تیرمون که برای مهمونی و دور همی به هدف نخورد. زنگ زدم به یکی دیگه از دوستامون گفتم عصری بریم بیرون، گفت ما مهمون داریم، فردا عصر میرن احتمالا. حالا اگه فردا زود رفتن، بهتون خبر میدیم با هم بریم بیرون. اینم که خطا رفت!

یکی دیگه از بچه ها دیروز بهمون پیشنهاد داد که امروز بریم بیرون، همسر گفته بود امروز بهش خبر میده. حالا الان تو واتس اپ به همسر پیام داد دوباره، همسر می خواست با من مشورت کنه که بگیم ساعت چند، واسه همین جواب نداد. حالا بهش زنگ می زنیم، اون ور نمی دارن. کلا فک کنم این دفعه قرار نیست هیچ تیری به هدف بخوره چشمک.

--

امروز برامون هفت بسته کفش آورد پست نیشخند. من همچنان در تلاشم برای کفش خریدن. البته یه جفت خریدم، ولی اون تابستونیه. یه جفت زمستونی می خوام بخرم. چهار جفت از اونایی که آورده بودن واسه من بود، سه تاش مال همسر. به سلامتی هیچ کدوم از کفشا اندازه ام نبود! یکیشون بزرگ بود، سه تای دیگه کوچیک. همسر هم از کفشی که براش آورده بودن خوشش نیومد. یه کفش دیگه هم سفارش داده بود که دیروز اومده بود. می گفت کیفیت اون یکی بهتر بوده. اونو نگه داشت. این هفت تا رو امروز رفت از پست گرفت*، آورد، تست کردیم، دوباره همه رو ورداشت برد پس داد نیشخند.

--

* گفتم "رفت از پست گرفت"، چون بسته رو آورده بودن. به نظرشون کسی خونه نبوده (من خونه بودم، ولی نمی دونم چرا صدای زنگو نشنیدم، شاید زنگمون خرابه)، برده بودن نزدیک ترین پست محل. امروز همسر رفت شخصا تحویل گرفت لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/۸/۱٧ ] [ ٢:٤٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اتفاق خاصی نیفتاده که قابل توضیح دادن باشه. روزا که تو خونه ام، شبام که تو خونه ام نیشخند. تا وقتی کلاس زبانم دوباره شروع نشه، خبر خاصی ندارم برای گفتن فک کنم چشمک.

اول تا یادم نرفته اون چیزی که اون دفعه می خواستم بگو بگم، بعد برم سراغ ماجراهای خودم. اون دفعه که رفته بودیم خونه ی بچه ها، شهر بغلی، و شب موندیم، صبح همین طور که صحبت می کردیم تلویزیون روشن بود. دوستمون یه چیز جالبی گفت، گفت ئه این اون کاناله است که برنامه برای نابیناها داره. بعد دقت کردیم دیدیم راست میگه. حالا ما هزار بار این کانال (نمی دونم کل کانال این طوریه یا یه برنامه اش فقط این طوریه، شایدم فقط یه برنامه باشه) رو دیده بودیم ها، ولی دقت نکرده بودیم.

برنامه اش این طوریه که مثلا دو نفر که با هم صحبت می کنن، علاوه بر خود صحبت ها که طرفین می کنن، یه گوینده هم داره که بقیه ی قضایا رو توضیح میده. مثلا میگه: مردی که موهای بلندی داره میشینه تو تاکسی. از پنجره بیرونو نگاه می کنه. بچه ای رو می بینه که .... . راننده ازش می پرسه: .... .

و به این ترتیب، علاوه بر حرف بین طرفین، محیط هم توصیف میشه تا اگه کسی نابینا هست و تصاویرو نمی بینه، حسی راجع به اتفاقاتی که داره می افته داشته باشه.

برای ما که خیلی جالب بود دونستن همچین چیزی لبخند.

--

تزمو رسیدم به صفحه ی 71. ولی هرچی فک می کنم درک نمی کنم اونایی که 200 صفحه تز می نویسن، دقیقا چی می نویسن!! البته اینم بگم تز منم با مخلفات همین الان 97صفحه است ها، ولی خب اون تیکه ی عنوان و فهرست و مراجعو که آدم نباید حساب کنه.

--

اینو گفتم یاد بچگی هام افتادم که یه بار ما رو بردن اردو. از هر شهری فقط حدود ده نفر می بردن. (اردوی بهداشتیارا بود چشمک) منم جزء اون ده نفر بودم. اردو ما رو بردن -تقریبا!!- مرکز استان. اونجا من از هر کس می پرسیدم کلاس چندمی، می گفت چهارم. من اون موقع کلاس سومو تموم کرده بودم، تابستونی بود که می رفتم چهارم. باور کنین تمام اون دو سه روز من یه جوری احساس کوچیکی می کردم نسبت به بقیه، همه از من بزرگتر بودن.

اردو تموم شد و هر کس اومد شهر خودش. من دو سه نفر از اون بچه ها رو تو سال تحصیلی تو خیابون دیدم. اونجا تازه فهمیدم همه ی اینا که می گفتن ما کلاس چهارمیم، مثل خودم بودن! همه سومشونو تموم کرده بودن، می رفتن چهارم خنثی. اون وقت من هرکی ازم می پرسید کلاس چندمی، می گفتم سوم!

حالا فک کنم حکایت تزم هم همین طوری باشه. بعید نیست الان همین تزو کس دیگه ای نوشته باشه بگه صد صفحه نوشتم تا الان!

--

سی و هفت روز از روزه هام مونده.

[ ۱۳٩٤/۸/۱٥ ] [ ٤:٤٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همسر دیروز رفت یه شهر دیگه واسه یه کاری. صبح زود بلند شدم که با توجه به اینکه همسر نیست همه ی کارا رو تندتند انجام بدم که چیزی از قلم نیفته. آخه اصولا اغذیه ای که من میبرم شهر دومم، همیشه شبا توسط همسر آماده میشه نیشخند.

برای خودم دو تا نون گذاشتم برشته شد، روش پنیر و کره کشیدم، گردو هم گذاشتم. من به این چیزی که درست کردم میگم ساندویچ. شاید شما بهش بگین لقمه. حالا هرچی که میگین. همسر همیشه ساندویچی که درست می کنه رو میذاره تو نایلون فریزر. ولی من میذارم تو کاغذهای آلومینیومی ساندویچ. آخه ساندویچ تو اونا اصلا تکون نمی خوره، ولی تو نایلون فریزر یا له میشه، یا کج و کوله میشه و نصفش از توش میریزه.

برا خودم چایی هم درست کردم، اونم از نوع دم کردنی، ریختم تو فلاسک که با خودم ببرم، سر کار بخورم. مخصوصا که الان سرما خورده ام، بهتره زیاد چیز داغ بخورم. برای ناهار هم که ماکارونی های باقی مونده ی دیشبو ریختم تو ظرف که ببرم. اون ساندویچ واسه صبحانه ام بود که تو راه رفتن، یا تو راه خونه تا ایستگاه قطار بخورمش.

وسط این کارا یه مقاله رو برای خودم پرینت گرفتم که تو قطار بخونم، بلیت قطارمم پرینت گرفتم. بعد هم نشستم پای لپ تاپم و اینترنت گردی تا وقت رفتن بشه.

موقع رفتن، خیلی شیک و مجلسی، لباس پوشیدم و رفتم بیرون. وقتی رسیدم جلوی ایستگاه قطار، تازه یادم اومد ساندویچ نازنینی که با اون همه زحمت درستش کرده بودمو جا گذاشتم درست وسط خونه! همون جا که رو زمین پیچیده بودمش تو نایلون آلومینیومی جاش گذاشته بودم.

تا وقتی برگشتم دلم پیش ساندویچم بود نیشخند. وقتی اومدم خونه، اولین کاری که کردم خوردن همون ساندویچه بود چشمک ولی خب متاسفانه دیگه اون خوشمزگی صبحو نداشت. کلا همه ی کره ها و پنیرا رفته بود به خورد نون. اصلا انگاری داشتی نون می خوردی با عطر کره پنیر خنثی.

--

امروز وقتی رفتم برم تو کلاس، دیدم دانشجوی ایرانیم کنار یه ایرانی دیگه نشسته. سلام کردم و رفتم درو باز کردم که بیاد تو. دیدم دوستشم آورد. میگه I fished another student for you  خنده. خلاصه، الان شاگردام شدن چهار نفر. منم هم خودمو، هم اونا رو راحت کردم، یه پروژه تعریف کردم واسه چهار تاشون با هم.

ازشون پرسیدم هفته ی پیش که با کار پروژه ای موافق ترین یا با خوندن مقاله که در نهایت نتیجه این شد که کار پروژه ای بکنن. امیدوارم از پسش بربیان. آخه دو تا دانشجوی لیسانس دارم که هرچی من میگم هیچی نمیگن. نه میگن فهمیدیم، نه میگن نفهمیدیم. البته ترم پیش هم یه دانشجوی آلمانی داشتم که همین جوری بود. لام تا کام حرف نمی زد. ولی تمام تمریناشو به شکل عالی، واقعا عالی، انجام داد و 1 هم گرفت. امیدوارم اینا هم همین طوری باشن.

راستی این دانشجوی جدیدم هم ترم یکیه. آخی، کوچولوئه هنوز چشمک.

--

همیشه صبحا که میرم قطار (منظورم قطار بین دو تا شهره) خیلی شلوغه، مخصوصا روزایی که زودتر میرم و یه طوری میشه که دقیقا وقتیه که همه دارن میرن سر کار. ولی عصرا که برمی گردم قطار خیلی خلوته. من نمی دونم اینایی که صبح میرن، دیگه بر نمی گردن؟ متفکر اگه برنمی گردن، پس فردا صبحش دوباره کین این همه آدم، یه سری آدمای دیگه ان؟سوال اصلا صبحا هم که میرفتم، عصر بود! خلوت بود!

 

[ ۱۳٩٤/۸/۱۳ ] [ ٧:٤۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

الان یادم اومد که این پستم بهتون قرض دارم، گفتم اینم بنویسم که دیگه بی حساب بشیم فعلا لبخند.

راستش الان که دوباره پست قسمت اولو خوندم دیدم انقد کامله که یادم نمیاد چیا می خواستم بهش اضافه کنم، اما خب فعلا هرچی یادم میاد بهتون میگم:

بهتون گفتم که مسافرت با شرکت ryanair خیلی ارزونه اما باید به دو تا نکته توجه کنین. نکته ی اول اینکه وقتی بلیت این شرکتو می خرین، می تونین صندلی رزرو کنین، می تونین نکنین. اگه بخواین صندلی رزرو کنین، یه مقداری باید هزینه کنین. از اونجایی که کسایی با این هواپیمایی سفر می کنن که دنبال پرواز ارزونن، اکثر آدما صندلی ای رزرو نمی کنن. واسه همین عین اتوبوس داخل شهری ایران که باید جلوی اتوبوس وایستین و هرجا تونستین سوار شین، باید هر جا تونستین سوار شین و صدالبته رقابتیه برای گرفتن صندلی های خوب و همه از جلوی در خروجی فرودگاه تا جلوی هواپیما میدوئن نیشخند.

نکته ی دوم اینه که یه دونه چمدون کوچیک (سایز کوچیک تو چمدون هایی که سه تا سایز دارن برای همه آشناست فکر می کنم) می تونین با خودتون ببرین داخل. بیشتر از این هرچی بخواین ببرین، باید پول بدین. کلا هر چمدونی که نخواین ببرین تو کابین، باید براش پول بدین. قیمت هر چمدون رو هم تو سایتش نوشته، من دقیق یادم نیست.سایز چمدونتونو هم -در صورتی که استاندارد نیست- حتما چک کنین (مطمئنا سایز چمدون داخل کابین رو هم تو سایتشون نوشتن). وقتی میرین فرودگاه، جلوی گیت، یه چهارچوب فلزی هست که دقیقا اندازه ی یه چمدون سایز کوچیکه. اگه به نظر مسئول تحویل بار، سایز چمدونتون نرمال نباشه، میگه بذارش توی اون قالب. اگه جا شد، مشکلی نیست. اما اگه جا نشد، باید براش پول بدین و بفرستین بره تو بار. پس همه چی رو با دقت چک کنین.

وقتی با هر سایتی بلیت می خرین. تک تک چیزایی که می خرین رو حساب کنین و دقت داشته باشین بهش. مثلا خیلی از سایت ها به طور پیش فرض هزار مدل بیمه براتون حساب می کنن. اگه نمی خواین بیمه بخرین، تیک اون قسمت ها رو بردارین. به عبارت دیگه، همه چی رو همین طوری Next نزنین بره، بخونین اول.

بیمه ها هم انواع مختلفی دارن، بعضی ها بیمه ی کنسلی ان، بعضی ها بیمه ی درمانی. با دقت بخونین و هرچی رو می خواین انتخاب کنین.

یه نکته ی مهمی هم که باید برای پروازهای گرون مد نظر داشته باشین، قابلیت کنسل کردنه، اینکه چقدر پس میدن. آیا پولتونو پس میدن یا نه؟ برای همین مجددا تاکید می کنم، همه چی رو بخونین و با خرید بلیت هواپیما مثل نصب یه نرم افزار برخورد نکنین، اگر این کارو بکنین با اطمینان بهتون میگم ضرر می کنین.

وقتی پروازی رو از سایت opodo می خرین (البته این بیشتر در مورد پروازهای طولانی ای مثل ایران به آلمانه)، به ترانزیت بودن یا نبودن پرواز دقت کنین. برای این کار گاهی لازمه برین تو سایت خود هواپیمایی و با دقت همه چی رو مطالعه کنین. اگه پرواز ترانزیت باشه، وقتی شما مثلا تو ترکیه هواپیماتونو عوض می کنین، به طور اتوماتیک بار شما تحویل هواپیمای دومتون داده میشه و شما مستقیما میرین تو اتاق انتظار. اما اگه ترانزیت نباشه، شما باید خودتون برین بارتونو تحویل بگیرین و دوباره برین اون طرف تحویل بدین و چک این کنین. اگه پرواز شما ترانزیت باشه، تاخیر پرواز شما، هیچ گونه هزینه ای برای شما نداره. اگه پرواز اول طوری باشه که شما به پرواز دوم نرسین، برای گرفتن هواپیمای بعدی یا احیانا هتلی که مجبورین یه شب توش باشین تا پرواز بعدی رو بگیرین، هزینه ای پرداخت نمی کنین. اما اگه ترانزیت نباشه، کلیه ی هزینه ها به عهده ی شماست. پس حساب تاخیرهای احتمالی رو بکنین.

خیلی وقت ها پیشنهادهایی که سایت opodo میده بهتون، ترانزیت نیستن. به این موضوع باید خیلی دقت کنین.

اگه قراره پروازتون ترانزیت نباشه و تو ترکیه هواپیما عوض کنین، گاهی ممکنه حتی مجبور بشین فرودگاه عوض کنین. استانبول دو تا فرودگاه داره که یکیش برای پروازهای اروپاییشه، یکی برای پروازهای آسیایی. بنابراین، ممکنه شما پرواز ایران به ترکیه تون تو فرودگاه آسیایی استانبول فرود بیاد و لازم باشه خودتون برین به فرودگاه اروپایی ترکیه و پرواز ترکیه-آلمانتون از اونجا باشه. در این صورت حتما حتما قبلش هزینه های گرفتن ماشین، ون، اتوبوس یا هر وسیله ی نقلیه ی دیگه ای رو تو ترکیه در بیارین. نرخ لیر ترکیه- ریال/دلار/یورو رو حساب کنین که کلاه سرتون نره.

اگر هم راننده بهتون گفت من یورو قبول می کنم، شما قبول نکنین و خودتون تبدیل کنین پولتونو. نرخ تبدیل راننده ها به نرخ خودشونه و شما ضرر می کنین نسبت به اینکه خودتون پولتونو برین تو همون فرودگاه تبدیل کنین. ضمن اینکه به این هم دقت کنین که اگه قراره چند ساعت تو فرودگاه باشین و قصد خرید خوردین و امثالهم دارین، به هر حال شما مجبورین پولتونو تبدیل کنین، چون فروشگاها هم از شما انتظار دریافت لیر (به لیر تله هم گفته میشه) دارن.

در مورد حمل و نقل عمومی قبلا بهتون گفتم که برای هر جایی که می خواین برین خودتون قبلش سرچ کنین. بعضی کشورها بلیت های یه روزه/سه روزه/ یه هفته ای/ x سفره و ... دارن که بسته به طول سفرتون می تونین گزینه ی مورد نظرتونو انتخاب کنین. اینا رو قبلش تو اینترنت سرچ کنین که ضرر نکنین. این بلیت ها علاوه بر صرفه جویی در هزینه، باعث آرامش خاطر آدم میشن. اینکه خیالتون راحت باشه که مدام تو صف دستگاه برای خرید بلیت نیستین، هر وقت اراده کنین می تونین سوار شین، تو هر ایستگاهی که دلتون خواست می تونین پیاده بشین، خرید بکنین، دوباره به هر جهتی که می خواین سوار بشین، خیلی خیالتونو راحت می کنه و باعث میشه مدام استرس رفت و آمد نداشته باشین.

در مورد جاهای دیدنی، از قبل برنامه داشته باشین. بدونین کجاها میخواین برین. بدونین برای هر کدوم چقدر باید تو صف باشین به طور متوسط. این طوری علاوه بر صرفه جویی در هزینه، در وقت هم صرفه جویی میشه. یه طوری حرکت نکنین که دو تا بنای نزدیک به همو، یکیشو امروز ببینین، یکیشو فردا! دقت کنین کدوم بناها به هم نزدیکن، برنامه ریزیتونو بر اون اساس تنظیم کنین ( و صد البته بر اساس ساعت کاری جاهای دیدنی).

اگه قصد خرید از سوپرمارکت رو دارین، توصیه می کنم قبلش تو اینترنت سرچ کنین و فروشگاهای زنجیره ای رو پیدا کنین. اکثر این فروشگاها تو سایتشون اجازه میدن شما شعبه های این سوپرمارکت ها رو پیدا کنین، به عنوان مثال ALDI، KAUFLAND, PENNY,LIDL سوپرمارکت های زنجیره ای آلمان هستن (که فک می کنم تو کشورهای دیگه هم باشن بعضی هاشون) و شما می تونین تو تمام این سایت ها یه آدرس بزنین و اون نزدیک ترین سوپرمارکت رو به شما مشخص می کنه. می تونین برای هتلی که می گیرین، این جور چیزا رو سرچ کنین تا کارتون راحت تر بشه.

اگه قصد غذا خوردن بیرون از خونه رو دارین، اگه براتون حلال بودن رستوران مهمه، می تونین تو سایت Zabihah.com رستوران های حلال شهر مورد نظرتونو پیدا کنین. اگه براتون میزان حلال بودنش (!) هم مهمه، اطلاعات دقیق رستوران رو توی همون سایت بخونین. مثلا نوشته شده شخص شفاها گفته غذای من حلاله، یا گواهی حلال بودن داره از فلان جا، یا روی پنجره اش زده حلال.

قیمت رستوران ها بر اساس علامت یورو مشخص میشه. هر علامت یورو، یعنی ده یورو. یعنی اگه تو سایت بالا رستورانی رو جلوش دو تا علامت یورو زده، یعنی متوسط قیمت غذاش حدود 20 یوروئه. البته همیشه غذاهای ارزون تر هم هست، مثلا پیتزاها، ماکارونیها و نودل همیشه غذاهای ارزونی هستن که همه می تونن با قیمت مناسب پیدا کنن. دونری هم هرجا پیدا کردین، دونریه دیگه. دونری ها همیشه حلالن (البته بازم محض احتیاط بپرسین).

راستی اینم بگم که سایتی که معرفی کردم، تمام رستوران ها و کافه های حلالو نداره. یعنی ممکنه شما چیزی پیدا کنین که تو سایت نباشه. فک نکنین اگه تو این سایت چیزی نبود، پس دیگه حتما هیچی نیست.

برای خرید بلیت محل های دیدنی هم از قبل اینترنتی چک کنین و تصمیم بگیرین. اکثر جاهای دیدنی قیمت های متفاوتی دارن. مثلا میشه فقط یه طبقه ی قصرو برین 10 یورو بدین، دو طبقه رو برین 15 یورو بدین، با حیاطش برین 17 یورو بدین. از قبل سرچ کنین، ببینین چه جاهایی رو دوست دارین ببینین، مردم چه توصیه هایی کردن، کجاها از نظر شما ارزش دیدن داره. یا مثلا قبلش سرچ کنین ببینین می خواین راهنمای صوتی بگیرین یا نه، معمولا حدود 5 تا 7 یوروئه این راهنماها. بعضی جاها هم میشه با یه شخص به عنوان راهنما رفت که اون قیمتش بالاتره. بهتره قبل از اینکه برین راجع به تمام اینا تصمیم بگیرین.

--

دیگه الان چیزی به ذهنم نمی رسه. لپ کلام اینکه اگه می خواین مسافرت ارزونی داشته باشین، باید برنامه ریزی کنین و از قبل همه چی رو طراحی کنین. این طوری نباشه که برین، تازه بعد بخواین تصمیم بگیرین چیکار کنین. از قبل هم که میگم خیلی وقتا یعنی خیلی قبل. ما ایرانی ها، اگه مثلا دی ماه برای عید تصمیم بگیریم، به نظرمون خیلی زود تصمیم گرفتیم. در حالی که خیلی از آلمانی ها، اول سال، برنامه ی تمام مسافرت های کاری و غیرکاریشون (تعطیلاتشون) رو مشخص می کنن. یعنی طرف برای مسافرتی که تو اکتبر می خواد بره، ژانویه بلیتشو خریده. پس شما هم سعی کنین تا جایی که می تونین برنامه ریزی دقیق داشته باشین.

--

اگه نکته ی خاصی هست که به نظرتون باید توضیح میدادم و ندادم، بگین تا به پست اضافه کنم.

--

 بعدا اضافه شد 1: اگه پرواز دوم از فرودگاه دیگه همون شهر باشه، باید ویزا اون کشور رو هم داشته باشین (چون باید از فرودگاه اول خارج و به فرودگاه دوم برین).

[ ۱۳٩٤/۸/۱۱ ] [ ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

روز جمعه رو تو پست قبلی خیلی مختصر توضیح دادم، گفتم بیام الان بسطش بدم و مبسوط ماجرا رو به سمع و نظرتون برسونم (البته فک کنم باید بگم به بصرتون برسونم!):

با اینکه فصلش نیست ولی همسر روز جمعه گفت بریم سیخ کباب بخریم، کباب کوبیده درست کنیم واسه خودمون رو منقل!

منقلمون هم که برقی نیست، نمی تونیم تو خونه استفاده کنیم. ولی خب فعلا همسر تو فاز اینه که میگه میرم بیرون درست می کنم. پست خونه مون یه محوطه ی باز داره که میشه توش کباب کرد. شاید بد نباشه بگم دما الان حداکثرش تو روز 9، 10 درجه است!

همون روز که همسر اینو گفت، تو اینترنت گشتیم دنبال سیخ کباب، ولی چیز قابل توجهی پیدا نکردیم. همه ی سیخ هایی که پیدا می کردیم، عرضشون برای کباب کوبیده کم بود. به درد جوجه سیخ کشیدن می خوردن. این شد که تصمیم گرفتیم بریم مغازه ترکا.

رفتیم مغازه ترکا. اول که یه سری سیخ چوبی فقط پیدا کردیم. بعد همسر ازشون پرسید سیخ کباب کجا دارن، راهنماییمون کرد، دیدیم یه تیکه از مغازه شونو فک کنم فقط آدمای با فرهنگ شبیه خودشون (مثل ماها) می فهمن چیه! پر از سیخ کباب و وردنه های بزرگ فک کنم 80 90 سانتی (نیشخند) و چیزایی که تو فرهنگ ماها بسیار آشناس! کلا خیلی چیزایی که تو مغازه ترک ها پیدا میشه، انگاری سایزش XXL ه! مثلا هندونه هایی که تو فروشگاهای معمولی آلمان هست، عمدتا وقتی وزن می کنی سه چهار کیلوئن، نهایتا پنج شیش کیلو. ولی هندونه های اینا این قدر بزرگن که فک نمی کنم زیر ده کیلو بشه هندونه پیدا کرد! یا مثلا تو فروشگاهای آلمان، یه عالمه پنیر هستن که 200 گرمی و 300 گرمی ان. تو مغازه ترکا پره از پنیرهای یه کیلویی، دو کیلویی!

خلاصه، یه سری سیخ کباب بود که عرضش برای کباب کوبیده مناسب بود. ولی طولشون یه خورده زیادی بلند بود ولی خب دیگه، چاره ای نیست. قیمتشون هم خیلی مناسب بود. دونه ای یه یورو! این در حالی بود که تو اینترنت هرچی می گشتیم، اونایی که تقریبا شبیه سیخ کباب کوبیده بود، مثلا شیش تاییش بود 24 یورو اینا.

می خواستیم چهار تا وروداریم، گفتیم با این سیخ های خنجرمانند که نمی تونیم بریم تو خیابون، باشه فردا که شنبه است میایم می خریم. آخه اون روز همسر می خواست منو ببرم jackwolfskin توی شهر، ببینه اونجا اون مدل کفشی که من می خوامو داره یا نه. اگه داره امتحان کنم ببینم اندازه مه یا نه. اگه اندازه ام بود، نخریم، بیایم خونه اینترنتی سفارش بدیم نیشخند.

از مغازه ی ترکا، همسر با دوچرخه اومد، منم سوار قطار شدم. دیگه حرفمو کوتاه کنم، نداشت اون مدل کفشی که ما می خواستیم. بقیه هم که به دلیل همون تفاوت استانداردهای سایزشون فایده نداشت امتحان کردنشون.

از اونجا اومدیم بیرون، گفتیم بریم سلف دانشگاه. رفتیم که یه چایی ای چیزی بخوریم، دیدیم بساط غذا هست اونجا و هنوز اول وقته، گفتیم بریم ببینیم غذای خوب داره یا نه، اگه داره که غذا بخوریم کلا. غذای این سلف دانشگاه همیشه سلف سرویسه و قیمتش وزنیه. اگه دیر بری، خیلی از چیزا تموم شدن. ولی اون موقع که ما اونجا بودیم 6.5 اینا بود که هنوز همه ی ظرف ها پر بودن.

رفتیم واسه خودمون غذا کشیدیم و آوردیم خوردیم. من یه بار که رفته بودم از سالاد ماکارونیش خوشم اومده بود، این دفعه یه عالمه سالاد ماکارونی برداشتم. یه سری چیزای دیگه هم برداشتم که همه عین هندونه ی دربسته بود نیشخند، مزه ی هیچ کدوموشونو نمی دونستیم! همه ی اونا رو خوردم -همه شون هم خوشمزه بودن- سالاد ماکارونی رو که می دونستم خیلی دوست دارم گذاشتم واسه آخر. آقا فک کنم بدمزه ترین چیزی که تو اون غذا خوردم همون سالاد ماکارونی بود!!

نتیجه گیری اینکه هر دفعه میرین سلف، از همه ی غذاها اول یه لقمه بخورین، بعد تعیین کنین چیو اول بخورین، چیو آخر! طبق معمول هم من بیشتر از همسر کشیده بودم و نتونستم بخورم. آخرشو دادم به همسر بخوره نیشخند.

به یکی از دوستامون هم زنگ زدیم که بیاد اگه دوست داره، که گفت نمی تونه بیاد. دوست دیگه ای هم که نداریم فعلا تو این شهر! یعنی داریم هنوز، ولی تریپ این نیستن که زنگ بزنی بگی پا شو الان بیا پیش ما و اونا هم بیان.

وقتی برگشتیم دیگه دیروقت بود و نمی شد از مغازه ترکها سیخامونو بخریم. گفتیم باشه فردا که رفتیم خرید، میایم اینا رو هم می خریم. حالا شنبه این قدر دیر رفتیم خرید که اصلا اونجا نرفتیم. ضمن اینکه من اصلا کلا یادم رفت که قراره اونجا بریم و به همسر گفتم بریم خرید فلان جا، یه جایی که اصلا در جهت مخالف مغازه ترکا بود، در حالی که همسر مد نظرش بود که بریم یه فروشگاه دیگه که مسیرش از مغازه ترکا رد میشه. سر راه پیاده شیم، سیخا رو هم بخریم و بریم. ولی خب هیچی نگفته بود! بعد که رفتیم تو راه فروشگاهیم، همسر میگه سیخا رو نخریدیم خنثی. میگم خب چرا نگفتی؟ میگه جرئت نکردم، گفتم دعوام میکنی خنده. آخه من قبلش داشتم کارامو می کردم، تزمو می نوشتم، همسر فک کرده بود کلا اعصاب معصاب ندارم، در حالی که داشتما. فک نکنین من از اونام که موقع درس اعصاب ندارمچشمک، اصلا هم این طوری نیست دروغگو.

--

از دیروز سرما خوردم. دیروز با کمک همسر برای من سوپ درست کردیم. همیشه وقتی مرغ می خریم، من قسمت پشت و بالشو نگه میدارم واسه سوپ (آخه بگو مگه کار دیگه ای هم میشه کرد با این قسمتا؟نیشخند) وقتی میخوام سوپ درست کنم، همین قسمتا رو میذارم آب پز بشن، بعد ریش ریش می کنم، می ریزم تو سوپ. دیروز چون سوپ واسه یه نفر بود، خب مقدارش خیلی کم بود. گوشتی که توی سوپ ریختم انقد زیاد شد که کلا انگاری داشتم مرغ می خوردم! همسر میگه یه سوپ درست کردی که اندازه ی یه شیشلیک خرجش کردی خنده.

--

امروزم قراره دوباره همسر برام از همون سوپا درست کنه لبخند.

--

بالاخره فایلی رو که قرار بود برای اون همکار ایرانیم بفرستم رو فرستادم؛ با دو هفته تاخیر!! آخه کلاس درسم یکی دو هفته جا به جا شد عملا. این شد که سرم شلوغ شد و نتونستم زودتر بفرستم براش. حالا باید منتظر بشم بخونه و نظرشو بگه، ببینیم چیکار می تونیم بکنیم با هم.

--

تو تزم صفحه ی 62 ام، اما احساس می کنم با بیست صفحه دیگه تموم میشه. چیکار کنم حالا؟ نگران آخه مگه تز دکترا با 80 صفحه تموم میشه؟ هرچی تز دکترا نگاه می کنم، به طور معمول 150 صفحه ایناس.

--

این یکی دیگه خیلی بی ربطه!! تو دانشگاه (حالا فرقی نمی کنه دانشگاه اولم یا دومم) هیچ کس هیچ وقت کامپیوترشو خاموش نمی کنه. یکی دو هفته ی پیش که رفته بودم دانشگاه دومم، موقع رفتن گفتم بابا اینا همیشه اسراف می کنن، بذار خاموش کنم خب. واسه چی باید الکی روشن باشه تا فردا؟ سیستما لینوکسه، آلمانی هم هست!! منم به صورت نرم افزاری، مثل خاموش کردن لپ تاپ، shut down رو زدم، خاموش شد. فرداش که رفتم، یه Enter زدم، دیدم خب میزنه No signal. گفتم خب الان روشنش می کنم. نگاه کردم، دیدم از پایین روشنه، دکمه ی پاور روشن بود، دکمه ی سی دی رو هم می زدی، سینیشو میداد بیرون، ولی از اون ورم انگاری خاموش بود! نمی دونستم باید چیکار کنم. همه ی کابل ها رو چک کردم، دیدم همه وصلن. دکمه ی پاورم می زدم، هیچ تغییری نمی کرد. انگاری به طور سخت افزاری همیشه همه ی کامپیوترا روشنن! آخرش کابل کیسو از پشتش کشیدم، دوباره زدم تو که بفهمه خاموش شه خب نیشخند.

بعد دیدم عین آدم داره لینوکسش بالا میاد. شکل اولش یه سوسیس بود. حالا این سوسیسه نمی رفت! هرچی من کلیک می کردم این ور اون رو، بلکه یه اثری از حیات تو این سیستم ببینم، هیچ خبری نبود. یه کم با لپ تاپ خودم کار کردم. بعد رفتم دنبال مسئول فنی که بگم آقا بیا ببین این سیستم من چش شده. آقا من ده دقیقه از این ور به اون ور داشتم تو دانشگاه راه می رفتم و سعی می کردم کارمو به شیوه های مختلف راه بندازم. آخه به دلیل یه سری مشکلات (که باید اونا رو هم حل کنم) با لپ تاپ خودم نمی تونم از روی پرینتر دانشگاه پرینت بگیرم. باید حتما با کامپیوتر توی اتاقم پرینت بگیرم که پرینتر دانشگاه تو لیستم باشه. منم می خواستم یه چیزی رو پرینت بگیرم و اصرار داشتم که سیستمم درست شه. خلاصه، بعد از ده دقیقه که اومدم تو اتاق و بی خیال کامپیوتر شدم کلا، دیدم کم کم سیستمش بالا اومد خنثی.

ده دقیقه بالا اومدن این سیستم طول می کشید. تازه اونجا فهمیدم چرا هیچ کس هیچ وقت کامپیوترشو خاموش نمی کنه. تا من باشم دیگه از این مدل صرفه جویی ها نکنم نیشخند.

--

یه چیز بی ربط دیگه هم بگم و برم نیشخند. تو آلمان یه برنامه هست به اسم ایکس اوپسیلون (XY). من از طرفدارای پر و پا قرصشم از وقتی باهاش آشنا شدم. خیلی برنامه ی جالب و مفیدیه. به اونایی که آلمانن و نصف شبا نمی ترسن توصیه می کنم این برنامه رو ببینن. برنامه زنده است (البته به همراه یه سری برنامه های از پیش ضبط شده) و مربوط به مسائل پلیسیه. مثل اگر کسی کسی رو کشته، دزدیده، یا خطای این طوری ای کرده و بعد از چند سال هنوز پیدا نشده، تو این برنامه اعلام می کنن و از مردم می خوان اگه کسی رو با این مشخصات دیدن به پلیس اعلام کنن. معمولا اتفاقی که افتاده رو شبیه سازی می کنن، یا مثلا اگه دوربین مدار بسته ای فیلمی از طرف گرفته نشون میدن و در نهایت میگن مثلا طرف یه مرد حدود 30 تا 35 ساله است، با قد حدودا فلان و این حرفا و ترجیحا یه تصویر تقریبی از طرف نشون میدن، حالا گاهی کامپیوتریه این تصویر، گاهی نقاشی ایه که با دست کشیده شده.

البته خیلی هاش خیلی قدیمیه و من نمی فهمم چرا این قدر دیر دارن اقدام می کنن. مثلا طرف سال 2005 یه نفرو دزدیده، تازه الان میگن اگه اینو دیدین به ما بگین! ولی اگه این آدما رو پیدا کنین و اطلاع بدین، جایزه داره ها چشمک. پس سعیتونو بکنین نیشخند. جالبش اینه که تا حالا این روش گاهی جواب هم داده.

البته برنامه به صورت مرتب و هر هفته نیست، هر دفعه اعلام می کنه که دفعه ی بعد برنامه شون کیه. سایت هم داره فک کنم، سرچ کنین پیداش می کنین.

--

یه چیز دیگه ام یادم اومد راجع به فیلم مخصوص نابیناها که بعدا یادم بندازین بگم. الان دیگه اگه بگم خیلی طولانی میشه نیشخند.

[ ۱۳٩٤/۸/۱٠ ] [ ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دوشنبه و سه شنبه ی این هفته دانشگاه دومم بودم. دوشنبه یکی از دانشجوهام امتحان داشت، سه شنبه هم که کلاس عادیم بود. مثلا من همه ی امتحانای بچه ها رو گذاشته بودم تو روزی که درسم هست، یعنی دوشنبه! بعد انقد این روز درس من و ساعتش و کلا همه چیش جا به جا شد که همه چی به هم خورد ولی امتحانا رو دیگه راحت نمیشد تغییر داد. چون برای هر کدوم چند تا استاد درگیرن که باز خودشون هم تو امتحانای دیگه درگیرن و اگه یه درس بخواد جا به جا بشه، چندین امتحان دیگه و استاد دیگه هم باید ساعتاشونو جا به جا کنن.

این بود که دیگه چیزی نگفتم و دوشنبه رفتم برای امتحان دانشجوم. این دانشجوم، دانشجوی خوبی بود، اما سر کلاسا نمی اومد. از یه طرف دوست داشتم نمره ی خیلی خوبی بگیره، چون ارائه هاش همیشه عالی، شفاف و کامله و خیلی خوب هم توضیح میده. اما از طرفی خیلی بی توجهه نسبت به کلاس. مثلا می بینی فقط جلسه ی خودشو اومده و دیگه نیومده. و از اونجایی که توی درس های سمیناری، هر کسی یه مقاله رو ارائه میده، اگه طرف بقیه ی کلاسا رو نیاد، عملا بقیه ی مقاله ها رو از دست میده، امتحان پایان ترم هم ندارن که بگم بعدا مجبور میشه بخونه.

به هر حال، خیلی دوست داشتم نمره ی خوبی بگیره، گرچه تو این موردی که الان گفتم اصلا طبق انتظار من رفتار نمی کرد. ولی خب حضور در کلاس که نمره نداشت که بخوام بگم حتما باید نمره کم بگیره.

ساعت امتحانش شد و منم با سوال های از قبل آماده شده، رفتم سر امتحان. این دفعه هم سه نفر بودیم. یه درس شیش واحدی که نیم ساعت فرصت سوال و جواب داشت و دو تا درس سه واحدی که هر کدوم یه ربع وقت داشتن.

من نفر دومی بودم که سوال پرسیدم. خیلی برام جالب بود، از نظر تئوری همه چی رو کامل و دقیق بلد بود. اما آخرش یه سوال ازش پرسیدم، یه مثال زدم و گفتم اینو طوری کامل کن که بشه مدل x. مدل x رو به طور کامل و دقیق تو سوال های اولم توضیح داده بود. در کمال ناباوری من، نتونست. هرچی هم کمکش کردم به شیوه های مختلف، بیشتر گیج میشد و آخرش هم نتونست جواب بده و تسلیم شد، گفت نمی تونم. گرچه اون سوال تاثیر چندانی تو نمره اش نداشت، اما باعث شد من دیدم به مقدار زیادی راجع بهش تغییر کنه. آخه کسی که اون همه دقیق جواب سوالای تئوری رو میداد، من انتظار داشتم درسو خیلی خیلی خوب فهمیده باشه، اما این طور نبود. جالب تر این بود که توضیح دادنش هم هیچ گونه شباهتی به کسی نداشت که خط به خط حفظ کرده باشه. نمی دونم. شاید اون لحظه گیج شده بود. اما من خیلی سعی کردم از گیجی درش بیارم، ولی آخرش هم نشد و من نتیجه گیری نهاییم این شد که این دانشجو کلیات قضیه رو که فلان چیز چی هست و چه مدل هایی داره و غیره رو خوب یاد گرفته، اما به عمل نمی تونه یادگرفته هاشو پیاده کنه.

نفر آخر هم نیم ساعتشو سوال پرسید و قرار شد نمره بدیم. یکی از استادا (که البته اونم فک کنم دانشجوی دکترایی چیزی باشه مثل من) به دانشجو میگه تو برو بیرون بشین، یه کم با گوشیت بازی کن تا صدات کنیم خنده.

من گفتم برای من 1.7 اینا میشه، یا شاید کمی بهتر. اما واقعا دلم نمیاد بهش 1.3 بدم. 1.3 براش خیلی زیاده. تو سیستم آلمانی عددی بین 1.3 و 1.7 وجود نداره. اونی که درسش 6 واحدی بود گفت تو درس من اون قدری خوب نبود و نظرش برای درس خودش حدود 1.7 یا 2 اینا بود. اون یکی گفت برای من خیلی خوب بود، من می تونم بهش 1.3 بدم. به این ترتیب نتیجه ی نهایی 1.7 شد لبخند. 1.7 خیلی نمره ی خوبیه. کلا تا وقتی نمره ی آدم تو خانواده ی یک باشه، خوبه لبخند.

صداش زدیم اومد تو و نمره شو بهش اعلام کردیم. یکی از استادا ازش پرسید اگه اعتراضی داری بگو. اگه به نظرت باید بیشتر میشدی، بگو. گفت نه، به نظرم نمره ی عادلانه ایه.

شاید بد نباشه اینم بدونین که دانشجو نمیدونه تو هر درس چه نمره ای گرفته. فقط یه نمره ی نهایی بهش اعلام میشه. اما هر استادی می تونه نظرشو بگه و بگه که تو درس من خوب بودی یا بد بودی یا تو چه قسمت هایی ضعف داشتی.

خلاصه، اینم از این یکی دانشجوم. بعد از اون دیگه دوشنبه کار خاصی نداشتم. فقط مامانم عصری زنگ زد تو یاهو مسنجر که براش نوشتم الان نمی تونم صحبت کنم. بعد باز دیدم هم اتاقیم که نیست، گناه داره مامانم. خودم همونجا بهش زنگ زدم. یه دو سه دقیقه ای صحبت کردیم و بهش گفتم هر لحظه ممکنه هم اتاقیم بیاد و مجبور بشم قطع کنم. دیگه مامانم هم یه احوال پرسی ساده کرد و زود قطع کرد. بهش گفتم چهارشنبه صبح اگه بودی زنگ بزن، سه شنبه بازم دانشگاه دومم هستم و نمی تونم صحبت کنم، اما چهارشنبه خونه ام. حالا دیگه زنگ نزده کلا! نمی دونم چرا نمیاد اینترنت. مامان من همیشه صبحا تو اینترنت بود!

--

سه شنبه دوباره رفتم دانشگاه دومم. مثل همیشه با استادم قرار داشتم، بعدش هم رفتم سر کلاسم. این ترم سه تا دانشجو بیشتر ندارم. نمی دونم باید باهاشون چیکار کنم. بهشون پیشنهاد دادم که یا با هم یه پروژه انجام بدیم، یا مقاله ها رو به صورت گروه مطالعه (reading group) با هم بخونیم. گفتم تا هفته ی بعد بهم خبر بدین که با کدوم روش موافق تریم. اول که همه شون گفتن با روش کار عملی و پروژه ای موافق ترن. اما خب دو تاشون دانشجوی لیسانسن. اون یکی هم که ایرانیه و خودم می دونم تو دانشگاهای ایران، اونم تو شهرستان، اونم از نوع آزاد، آدما چقدر چیزی یاد می گیرن. نمی دونم اگه بخوایم پروژه ای کار کنیم می تونیم به جایی برسونیم پروژه رو یا نه. حالا هرچی خدا بخاد دیگه لبخند.

--

همسر چند روزه نشسته تو اینترنت واسه من دنبال کفش می گرده. کلا ناامید شده از اینکه من واسه خودم کفش بخرم نیشخند. چهارشنبه یه عالمه کفش آورد برامون پست!! همه رو امتحان کردم، همه بزرگ بودن ماشاءالله!

اینجا کفش های سایزاشون یکی نیست. البته تو ایرانم یکی نیست، ولی خب ما اون موقع مسخره می کردیم، فک می کردیم باید مثلا وقتی میگن 38، 38 برای تمام کارخونه ها، تو تمام مدل کفش ها یکسان باشه. اما الان فهمیدیم این طوری نیست.

بسته به مواد استفاده شده برای ساخت کفش، سایز کفش متفاوته. یعنی مثلا شما یه کفش کوه می خرین برای خودتون با سایز 39، یه کفش مجلسی می خرین با سایز 37.

این سیستم تفاوت سایزها خیلی کار آدمو سخت می کنه. البته خیلی از سایت ها سیستم های مقایسه دارن یا مثلا راهنما گذاشتن که بر اساس اون می تونین طول و عرض پاتونو (به اون شکلی که اونا میگن) اندازه بگیرین و بعد تو جدولی که ارائه کردن نگاه کنین. به این ترتیب می تونین تقریبا بفهمین توی سیستم این مدلِ کفش، سایزتون چنده اما بازم دقیق نیست.

خلاصه آقا یه شیش هفت جفت کفش بود تو خونه تا دیشب که امروز همه رو همسر برد پس داد نیشخند.

یه سری هاشون که چون تخفیف خورده بودن، دیگه سایز دیگه ای ازشون وجود نداشت که دوباره سفارش بدیم. اما یکیشون داشت و همسر اونو سفارش داد. امروز صبح رسید. خدا رو شکر بالاخره یه دونه کفش اندازه ی من پیدا شد لبخند.

البته این کفش تابستونیه. باید یه کفش زمستونی دیگه هم بخرم که هنوز پیدا نشده!!

وقتی چهارشنبه دیدیم سایز کفشا این قدر نامعلومه، پنج شنبه که من می خواستم برم جلسه ی گروه، همسر گفت قبلش بریم فروشگاه jackwolfskin، سایز پاتو با کفش هایی که اونجا هست، اندازه کن که بیایم همون سایز و مدلو از اینترنت سفارش بدیم. اما اون مدل کفشی که ما می خواستیم تو فروشگاه نبود. سایزها هم که گفتم بستگی به مدلش داره. یه سری کفش پوشیدم و همون طور که انتظار داشتیم و بالا گفتم، هر کدوم یه سایزی بود! یکی با سایز 37 اندازه ام می شد، یکی با سایز 39.5! به این ترتیب تلاش ما برای پیدا کردن سایز کفش مناسب من تو اون مدل بی نتیجه موند!

امروزم دوباره رفتیم یه فروشگاه دیگه ی jackwolfskin به این امید که اینجا اون مدلی که میخوایم رو داشته باشه که بازم نداشت. ما هم دست از پا درازتر رفتیم سلف دانشگاه و برای خودمون شام کشیدیم، خوردیم نیشخند.

خیلی وقت بود خودمون دوتایی نرفته بودیم بیرون. خیلی خوب بود. کلا اینکه آدم برای نیم ساعت، یه ساعت، از دنیای مجازی فاصله بگیره. گوشیشو بذاره کنار. رو در رو با یه نفر حرف بزنه، خیلی خوبه لبخند.

--

بیا! دیدین همه ی روزا رو یه پست کردم، تموم شد رفت؟چشمک الان دیگه از خودم عقب نیستم، به خودم رسیدم نیشخند.

--

راستی یه نکته ی جالبی تو جلسه ی قرآن اون روزمون یاد گرفتم. شما می دونستین سه تا دیدگاه وجود داره در مورد محل دفن حضرت زینب؟ می دونستین بعضی ها -از جمله آیت الله بهجت- معتقد(بود)ن که قبر حضرت زینب تو مصره؟ می دونستین بعضی ها معتقدن این حضرت زینبی که تو سوریه است یه زینب دیگه است؟

 

[ ۱۳٩٤/۸/٩ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبل از اینکه بقیه ی اتفاقات این چند وقتو بگم، قضیه ی اون نذری هایی که بردیمو بگم. البته نذری که نبود، چون من نذری نداشتم! فقط یهویی تصمیم گرفتم یه چیزی درست کنم و بدم به در و همسایه. واسه همین صبح بلند شدم یه کمی شله زرد درست کردم و قرار شد قبل از رفتن ببریم بدیم به همسایه هامون. همه چی خیلی یهویی شد، واسه همین شله زرد اون طوری که می خواستم درنیومد. اما خب، به قول همسر، برای کسی که به عمرش شله زرد نخورده و مزه شو نمی دونه بد نیست چشمک.

اول بردم به همسایه ی بالاییمون دادم که عربن. خانومه درو باز کرد، گرفت و خیلی تشکر کرد. درست مثل ایرانی ها. معلوم بود که با این فرهنگ آشناست.

بعد بردم واسه همسایه ی پایینمون که چینی ان. آقاهه درو باز کرد. تمام اون چند ثانیه ای که من صحبت می کردم و می گفتم یه چیزی پختم خواستم واسه شما هم بیارم، هاج و واج منو نگاه می کرد. آخرش کاسه رو گذاشتم تو دستش، گفتم این مال شماست نیشخند. دیگه اون موقع گرفت! البته خودم فکر می کنم یه علتش این بود که من باهاش آلمانی حرف زدم. خانومشو هر وقت می بینم، انگلیسی صحبت می کنه. ولی خب نمی دونم چرا من باهاش کلا از اول آلمانی حرف زدم! اونم آخرش با یه تشکر آلمانی گرفت و منم خداحافظی کردم لبخند.

ظرف آخرو بردم دادم به هندی هایی که رو به روی خانواده ی چینی زندگی می کنن. احساس کردم دختری که اومد درو باز کرد یه خورده خواب آلود بود. آخه هنوز سر صبح بود، ساعت 10:30 اینا، تو روز تعطیل، اونم از نوع شنبه! ولی بسیااااار مهربون برخورد کرد و وقتی ظرفو بهش دادم، انقد خوشحال شد که نگو. خیییییییلی خوشحال شد، اصلا من باورم نمیشد یه نفر از یه غذای نذری این قدر خوشحال بشه. ولی هی ظرفو نگاه می کرد، می گفت واااااای این واسه منه؟ دستت درد نکنه. احساس کردم با فرهنگ نذری بردن آشناست، ولی اینکه اینجا، کسی که نمی شناسدش براش نذری ببره خیلی عجیبه.

به هر حال، نذری های ما به این ترتیب به پایان رسید و ما راهی شهر بغلی شدیم که قضایاشو تعریف کردم لبخند.

--

خب قبلا گفتم که تا ما اومدیم خونه و خواستیم بخوابیم یک شد. صبحش قرار بود دوباره بریم خونه ی دوستامون به صرف صبحونه. صبح من زود بیدار شدم و هر کار می کردم خوابم نمی برد. کلا خواب من ساعت داره. مهم نیست کی بخوابم، بیشتر از هفت، دیگه ته تهش هفت و نیم نمی تونم بخوابم!!

ولی فک کنم اون روز من از ساعت 5 6 دیگه بیدار بودم! آخرش دیدم خوابم نمی بره، گفتم بلند شم یه کیک درست کنم. تقریبا ساعت 7.5 اینا دست به کار کیک شدم. آخه قرار بود برای دوستامون یه بسه شکلات بخریم و ببریم. یه بار رفتیم فروشگاه، ولی اون چیزی که می خواستیمو نداشت. همسر گفت من فردا میرم فلان فروشگاه از اونجا براشون می خرم. اون روزی که همسر رفت اون فروشگاه به من زنگ زد وسطش، گفت اون مدلی که می خواستیمو نداشته. چیکار کنم؟ یه چیزی بخرم یا باشه بعدا؟ منم گفتم یه چیزی بخر. ولی مثل اینکه همسر به دلایلی نخریده بود و من به اشتباه فکر کرده بودم همسر شکلاتو خریده. حالا شب قبل از جلسه ی قرآن به همسر میگم اون شکلاتی که خریدی رو بیار بذار جلوی چشم که فردا ببریم، میگه من که چیزی نخریدم نیشخند.

به این ترتیب من با خودم فک کردم یا فردا دست خالی می ریم یا اگه صبح حوصله داشتم، کیک درست می کنم. صبح هم که خدا رو شکر زود بیدار شدم و حس و حال کیک درست کردنو داشتم.

با خودم حساب کردم، دیدم تا من موادشو آماده کنم و هم بزنم و بریزم تو قالب و بپزه، درست میشه ساعت 9 که قرار بود بچه ها بیان دنبالمون. این دوستامون از یه شهر دیگه میان (همونا که تازگی ها خونه شونو بردن شهر بغلی!)، ما رو وسط راه سوار می کنن، میریم شهر بغلی اون ور خنثی.

بماند که قرار اصلا ساعت 9:45 بوده و با چندین بار پیام رد و بدل کردن تو واتس اپ من آخرش اشتباه متوجه شده بودم که ساعت نه میان.

برای اینکه کیکم بد نشه و خیالم راحت باشه، تصمیم گرفتم یه کمی کمتر درست کنم که مطمئن باشم توش می پزه. آخه از این قالب های وسط خالی بود قالب کیکم. سینی نبود که بخوام کیکو ببرم. باید حتما کیکو برعکس می کردم و یه تیکه درش می آوردم.

حدود ده دقیقه به نه، کیک من آماده شد و خیلی خیلی خیلی راحت توی بشقاب برعکس شد. هیچی هم به ته ظرف نچسبید. کلا هر چی راحت تر و آسون تر بگیری، همه چی بهتر میشه چشمک.

همسر بیچاره رو هم نزدیک نه بیدار کردم و بهش گفتم بچه ها قراره نه بیان. با تعجب پرسید: نه؟ نه و نیم مگه قرار نبود؟ گفتم نه دیگه، آخرش شد نه. اونم تندتند بلند شد و لباس پوشید. ساعت 9:20 اینا تازه بچه ها زنگ زدن، گفتن ما نزدیکای شهر شماییم!

به این ترتیب من یه عالمه وقت اضافه آوردم چشمک.

تا ما رسیدیم خونه ی دوستامون، ساعت یازده و نیم اینا بود. از قضا بقیه ی بچه ها هم درست همون لحظه رسیدن. یعنی ماشینا رو با هم پارک کردیم و با هم رفتیم در زدیم. وقتی رفتیم بالا، دیدیم دو نفر دیگه هم هستن که ظاهرا از بچه های همون شهر بودن و آشنای صاحب خونه.

کیکی که ما برده بودیمو صاحبخونه همون اول برش زد به تعداد و به همه یه قطعه داد. در واقع این شد یه ته بندی، واسه اینکه جلسه مونو شروع کنیم چشمک. جلسه شروع شد و تا ساعت دو طول کشید. بعدشم صاحبخونه گفت خب این طور که شما گفته بودین یازده میاین، یازده که وقت صبحانه نبود، ما هم ناهار گذاشتیم! این طوری شد که ما ناهار آبگوشت مهمون دوستامون شدیم (جای همه تون خالی)لبخند.

آبگوشت با نون باگت خوردین تا حالا؟ ما خوردیم. خیلی هم خوب بود لبخند.

بعد از ناهار هم دوباره نشستیم خوردیم. صاحبخونه برامون آب هویج بستنی درست کرده بود لبخند.

تا برگشتیم خونه ساعت شیش اینا شده بود. منم که فرداش قرار بود برم دانشگاه دومم، یعنی بازم یه مسافرتک دیگه!

 

[ ۱۳٩٤/۸/۸ ] [ ٧:٥۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

علت اینکه دیر اومدم گزارش بدم روزای گذشته رو اینه که کلا این چهار روز نبودم دیگه! روز اول که رفتیم مراسم ایرانی ها، روز دوم که جلسه ی قرآنمون بود رفتیم شهر بغلی خونه ی دوستامون، دو روز بعدشو هم که دانشگاه دومم بودم! پس یه نفس عمیق بکشین تا یه پست طولانی بخونین چشمک.

روز عاشورا، یه بلیت گروهی خریده بودیم که برای پنج نفره تا با بقیه ی بچه ها بریم شهر بغلی. برای رفتن چهار نفر بودیم، اما یکی از بچه ها گفته بود برای منم بخرین، برگشتنی باهاتون میام (موقع خرید بلیت باید انتخاب کنین چند نفرین، حداکثرش پنج نفره و ما هم پنج نفره گرفتیم به خاطر این دوستمون).

قرار شد اون دو نفر دیگه بیان از ایستگاه نزدیک خونه ی ما بریم. یعنی ما تو راه سوار شدیم. البته بلیتو هم ما خریده بودیم و اونا اون یه ایستگاه رو با بلیت خودشون اومده بودن.

از این دو نفری که اومده بودن، یکیشون کلا اعتقادی به امام حسین و این چیزا نداره. کلا موقع رفتن بحثمون (البته یه بحث کوتاه) این بود که آیا قرآنو خدا خودش نازل کرده یا نه، اینا حرفای پیامبره؟ برام جالب بود که علی رغم تفکراتی که داشت حاضر شده بود پیشنهاد اون یکی دوستمونو قبول کنه و بیاد.

یه چیزی که من اینجا ازش خیلی راضیم این اعتقادات خیلی از ایرانی هاست که اینجا آدم به شکل تعدیل شده اش رو می بینه. یادمه سه چهار سال پیش که رفته بودیم مراسم ایرانی ها، مراسم رو خانومی برگزار می کرد که خودش باحجاب نبود و صرفا برای احترام یا هر چیزی که اسمشو میذارین، یه شال توری مشکی رو سرش انداخته بود. وقتی ما رفتیم دو تا دختر با ساپورت و تا جایی که یادمه دامن های کوتاه، موهای بلند و بلوند یه کمی جلوتر از مسجد وایستاده بودن و سیگار می کشیدن. وقتی مراسم می خواست شروع بشه، اونا هم اومدن تو. ما اصلا فکر نمی کردیم اینا هم قرار باشه بیان تو مراسم، ولی خب اومدن. کسی هم شروع نکرد به امر و نهی و غر زدن که چرا این طوری لباس پوشیدین؟ چرا اینا رو راه میدین و امثالهم. بالاخره سفره ی امام حسین پهنه و هر کسی می تونه ازش استفاده ببره.

خلاصه، برگردیم به خاطره ی همین چند روز پیشمون. این پسره هم با ما اومد. وقتی ما رسیدیم بعد از نماز ظهر و عصر بود. به ما گفته بودن مراسم بعد از نمازه ولی نگو قبل از نماز هم بوده. اصلا زیارت عاشورا رو قبل از نماز خوندن!

ما که رفتیم قرآن خوندن و یه روحانی ای اومد سخنرانی کرد که البته اصلا سخنرانی نبود. همون حرف های سطح پایین و سخیفی بود که خیلی از روحانی ها -متاسفانه- رو منبر می زنن. کلا حرفاش این بود که یه تیر سه پر اومد خورد به فلان جای امام حسین، امام حسین دستشو گرفت زیر گلوش پر از خون شد، یه تیر خورد به فلان جاش و از این حرفا. کلا هیییییچ حرفی از رشادت های معنوی امام زده نشد و امام خلاصه شد به یه سیبل هدف برای نیزه ها و تیرها!

به هر حال، اون تموم شد و مرحله ی بعدش مداحی بود. مداحی های امروز هم که دیدین دیگه، راستش من اولین باری که اون "ایتس ایتس" پس زمینه ی مداحی رو می شنیدم، اصلا نمی دونستم این یعنی "حسین حسین"!! واقعا فک می کردم فقط یه بک گرانده برای مداحی. تا اینکه یه بار یه نفر منو توجیه کرد که این طوری نیست!!

اونم که از مداحی. یه تیکه از مداحی آقاهه "حیدر حیدر" می خوند، بعد من می دیدم که تو قسمت آقایون انگاری رقص نور دارن!! بعد که اومدیم بیرون از همسر اینا پرسیدم شما رقص نور داشتین موقع مداحی؟!! گفت نه، یه سری پرچم یاحسین بود، ورداشته بودن اینا رو تکون می دادن، نور اون شکلی می شد. همون دوستمون که گفتم خیلی معتقد نبود، میگه رقص نور مکانیکی بود خنده.

من راستش محتوای تک تک سخن رانی ها یا مداحی ها رو دوست نداشتم، اما این کلیت دور هم جمع شدن و عزاداری کردن رو دوست داشتم. آدمایی که با اعتقادات مختلفی، از شهرهای مختلفی اومده بودن و همه با هم عزاداری می کردن رو دوست داشتم.

یه اتفاق دیگه ای هم که توی این عزاداری دیدم جالب بود برام. راستش اون موقعی که آقای سخنران سعی می کرد با توصیفات خونریزی های امام حسین و تیرها و این چیزا از مردم گریه بگیره، من که اصلا گریه ام نمی گرفت. همین طوری نشسته بودم و هر از گاهی هم با گوشیم ور می رفتم. یه خانوم دیگه هم بود که نزدیک من نشسته بود. تقریبا تمام مدت سرش تو گوشیش بود. روسری هم نداشت (تو قسمت خانوما هیچ آقایی رفت و آمد نمی کرد)، به ظاهر به نظر می اومد یه چیزی تو مایه های ما باشه. یه خانوم یاومد، یه دختر شاید 13 یا 14 ساله رو آورد، به این خانوم سپرد و گفت: این تازه اومده، می خواد ببینه مراسم چطوریه. دختره کاملا فارسی می فهمید، اما نمی دونم کلا ایرانی بود یا نه. بی حجاب بود، موهای تقریبا بلوند یا شایدم خرمایی رنگ (چون برق ها عمدتا خاموش بود، درست نمی دیدم) داشت با چشم های روشن. اون خانوم هم بچه رو تحویل گرفت و گفت باشه.

چند دقیقه بعد مداحی شروع شد. دو سه نفر به عنوان میون دار رفتن وایستادن اون وسط (راستش تا حالا مراسم خانوم های این چنینی نرفته بودم که بدونم خانوما هم میون دار دارن). این خانوم هم رفت قاطی میون دارها، این دختره رو هم برد. یه جوری هم سینه می زد که مشخص بود این کاره است. تمام ریتم سینه زدن ها رو بلد بود. حالا این دختر بیچاره فک کنم اصلا نمی دونست سینه زنی چیه، ولی خب رفته بود قاطی میوندارا وایستاده بود و سعی می کرد اونم مثل بقیه سینه بزنه!

خلاصه اینم از میوندار خانوما و دختری که با سینه زنی امام حسین آشنا شد لبخند.

مراسم تقریبا ساعت چهار، با صرف قیمه ی امام حسین تموم شد چشمک. راند بعدی بعد از نماز مغرب و عشا بود. ما هم که این همه راه اومده بودیم، قطعا قصد نداشتیم صرفا با دو ساعت استفاده از مراسم دل بکنیم و بریم. قرار بود مراسم شبو هم بمونیم.

بنابراین، با بچه ها رفتیم مرکز شهر، یه دوری زدیم و برگشتیم.

مراسم بعد از نماز مغرب و عشا یه کمی دیر شروع شد، من تا موقع خودم یه دعایی خوندم. خانوم پشت سریم با یکی حرف می زد می گفت این کتاب زیارت عاشورای غیرمعروفه رو داره. منم سرچ کردم تو گوشیم، زیارت غیرمعروفه ی عاشورا رو پیدا کردم و شروع کردم به خوندن نیشخند. استراق سمع همیشه هم بد نیست چشمک.

مراسم با زیارت عاشورا شروع شد. عبارت های صدتاییش رو هم صد بار نخوندن. فقط گفتن همه به نیت صد بار بلند بخونن. خوندیم و تموم شد. یه آقایی به آلمانی سخن رانی کرد. بعدش هم مراسم شام غریبان بود که بچه ها اومدن با شمع هایی که توی دستشون داشتن دور جمعیت راه رفتن، هم تو قسمت خانوما، هم تو قسمت آقایون (ما با تلویزیونی که رو به رومون بود، قسمت آقایونو می دیدیم). برای من تاثیرگذارترین قسمت کل مراسم، دقیقا همین قسمت بود.

بعدش دیگه دوباره مداحی شروع شد. یه قسمت از مداحی هم یه پسر شاید ده دوازده ساله یه چیزی رو خوند که فک کنم ترانه بود، یه چیزی تو مایه های "بارون تو چشما، گریه ی ..."! راستش واقعا خنده دار می خوند، فک می کنم همه یه جورایی خنده شون گرفته بود، آخه خیلی کوچیک بود و سبک خوندنش هم به چیز گریه دار و متاثرکننده شباهتی نداشت. اما خب به نظرم برای سن خودش خوب بود.

مداحی داشت تموم میشد، نمی دونم چرا یهویی مداح یادش اومده بگه: حسن حسن! فک کنم مداحو اگه ول می کردن می خواست تا 12 مداحی کنه. به هر حال ساعت 10:15 اینا مراسم تموم شد. ما باید خودمونو به قطار 10:40 می رسوندیم. وگرنه 2.5 صبح می رسیدیم! برا همین، برای غذا خوردن نموندیم. سر راه دیدم یه خانومی وایستاده و غذا میده برای اونایی که می خوان برن. گفتم من فکر می کنم برام گرفتن (فک می کردم همسر اینا گرفته باشن). گفت من به کسی غذای دیگه ای ندادم، هر کسو غذاشو به خودش میدم. منم حدس زدم پس حتما برای آقایون هم همینو میگن و غذای هر کسو به خودش میدن. منم گرفتم و اومدم. دیدم همسر اینا برای منم گرفتن. گفتم پس یکیشو ببریم پس بدیم، این دوستمون که برای تنوع اومده بود، گفت من این یکی رو می برم برای هم اتاقیم که نیمه ایرانیه. به مسئول دم در گفتیم آقا ما یه دونه اضافه برداشتیم، اشکال نداره؟ گفت نه، نوش جان.

دیگه راه افتادیم و رفتیم به سمت ایستگاه قطار. تو ایستگاه غذاها رو باز کردیم، دیدیم برخلاف ظهر که غذاش خیلی زیاد بود، این دفعه خیلی کمتر کشیدن. دوستمون به اون یکی میگه "من نمی ذارم تو اینو ببری برا دوستت" خنده. ولی خب در نهایت هر کس غذای خودشو خورد و بس هم بود. تازه خیلی هم خوشمزه بود. مگه میشه غذای امام حسین خوشمزه نباشه؟لبخند

جای شما خالی، غذای امام حسینو تو ایستگاه خوردیم و بعد که قطار اومد سوار شدیم. تا رسیدیم خونه فک کنم یک اینا شد.

حالا فردا صبحش به صرف صبخونه، ساعت یازده، تو شهر بغلی مهمون بچه ها بودیم واسه جلسه قرآن.

--

فک می کنم بقیه ی روزا رو یه پست جدا کنم بهتر باشه!

--

فک می کنم یکی از بهترین خاطرات زندگیم تو آلمان بود این مراسمی که رفتم لبخند.

[ ۱۳٩٤/۸/٦ ] [ ٧:٢۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول بگم که این دو تا عبارت تو عنوان ربطی به هم ندارن! تو کلاس عاشورا برگزار نکردیم چشمک.

دیروز آخرین جلسه ی کلاس بود و قرار شده بود بعد از زنگ تفریح، یعنی تو ساعت دوم، بریم با بچه های کلاس بالایی، با هم صبحونه بخوریم. هر کسی باید یه چیزی می آورد و صبحونه خوری تو کلاس بالا برگزار میشد. سطح اون بچه ها هم مثل مائه، تعداد زیاد بوده، دو تا کلاسمون کردن.

ما هم پریروز عصری رفتیم خرید و مابین خریدا، من یه بسته نون شکلاتی برداشتم که با خودم ببرم. راستش اول قصد داشتم پنیر و نون ببرم، بعد دیدم به دردسرش نمی ارزه. آخه پنیری که ما یه سالی میشه فک کنم کشفش کردیم و به نظرمون خوشمزه است، مال فروشگاه ترکاست. ترکا هم همه چیشون در مقیاس بزرگه! پنیری که ما می خریم یه کیلوئییه. اما داخل ظرفش که ستون ماننده، به صورت قطعه قطعه گذاشته شده. پنج یا شیش قطعه داره فک کنم. اگه می خواستم ببرم، باید مثلا یه قطعه شو می بردم، ولی خب بردنش سخت میشد. تو چی میذاشتم؟ بعد با چی می خوردیم؟ اونا بیشتر از همه با نون ایرانی، ترکی یا عربی می چسبه. واسه اونم که باید می رفتیم خرید از یه فروشگاه ترک که دیگه حسش نبود. این شد که تصمیم گرفتم خیلی ساده، یه کمی نون شکلاتی بخرم و ببرم.

دیروز کلا چهار نفر بودیم سر کلاس. بقیه نیومده بودن. یه سری ها که من واقعا دلم برای پدر و مادراشون می سوزه که بچه هاشونو به چه امیدی می فرستن بیان اینجا برای درس خوندن، اونا هم کلا نمیان. یکیش همون پسر فلسطینیه که فک کنم کلا 4 یا 5 جلسه اومد. یکی دیگه اش یکی از بچه های کره ی جنوبی بود که خیلی وقتا نمی اومد. یادمه ترم پیش یه بار صحبتش شد، مثلا می گفت حوصله نداشتم دیروز، نیومدم. خوابم می اومد! یه پسر دیگه هم بود که یادتونه اسمش الفی بود؟ اونم فک کنم من کلا سه جلسه دیدمش! جالبه که معلم داشت اسما رو می خوند که ببینه کی چقد نیومده، میگه الفی. یکی از بچه ها میگه الفی کیه؟!! کلا طفلکی همین قدر ندیده بودش که بشناسدش نیشخند.

خلاصه که هیش کی نبود تو کلاس دیگه! چهار نفر بودیم. وقتی من رفتم بقیه اومده بودن. دیدم روی میز چیزایی که آوردنو چیدن. همه یه چیزی تو همین مایه ها آوردن.

بعد از زنگ تفریح رفتیم بالا دیدیم بچه های اون کلاس سفره ای بسیاااار اعیانی دارن چشمک: پنیر، دو سه مدل کیک فک کنم خود پخته (!!)، یه چیزایی که شبیه کوکو بود ولی مثل چیپس زیر دندون صدا میداد (خیلی هم خوشمزه بود)، ذرت (نمی دونم باید بگم بلال آب پز؟ ذرت آب پز؟ خلاصه هر چی هست، از همونا دیگه). کرویتسان، بلوط پخته، قهوه و ظرف یه بار مصرف و آب میوه. پنیر ورقه ای، چندین مدل سوسیس و کالباس. خلاصه خیلی چیزا بود دیگه.

من اولین چیزی که امتحان کردم همون کوکوها بود که از قضا با سیر فراوان درست شده بودن خنثی. منم دیگه یه دونه بیشتر نخوردم. یه کمی هم پنیر فتای خودمونو خوردم و یه یکی دو لایه از پنیرهای ورقه ای مختلف امتحان کردم. عجب پنیرایی تو دنیا وجود دارن و ما خبر نداریما چشمک.

خانم اسپانیایی ای که قبلا تو کلاس ما بود و کلاسشو عوض کرد، هرچی آورده بود قشنگ صاف شد فک کنم!! هم کوکوهاش، هم انواع پنیرایی که آورده بود. گفت چیزایی که آورده اسپانیاییه و من متوجه شدم چقد غذاهای اسپانیایی خوشمزه ان چشمک.

متاسفانه من نمی دونم چرا انقد زود سر میشم نیشخند. نشد از همه چیز امتحان کنم. سوسیس و کالباسا رو که ما نمی تونستیم بخوریم. کیک ها رو هم راستش از خیرشون گذشتم. دیدم به جای اینکه دنبال صاحبش بگردم و بپرسم الکل داره یا نه، خیلی وقار و متین بهتره نخورم. مجبور که نیستم!!

یه چیز خیلی جالب این بود که برادر کوچیک تر قبلا بهم گفته بود آلمانی ها تخمه بلد نیستن بشکنن. کلا تقریبا مردم خیلی جاها بلد نیستن تخمه بشکنن. خانم اسپانیایی تخمه ی آفتابگردون آورده بود. یه پسر فرانسوی ورداشت کلا یکیشو گذاشت دهنش که بجوئهخنده. اسپانیاییه یادش داد که تخمه رو باید بادندونت بشکنی، توشو بخوری، پوستشو بندازی نیشخند. واقعا من اون موقع که برادر کوچیک تر گفت، باور نمی کردم واقعا یه عده بلد نباشن تخمه شکستنو، ولی دیروز به عینه دیدم!

دو نفر اسپانیایی دیگه هم بودن، با اون خانومه، سه تایی، تمام مدتی که با بقیه صحبت می کردن و ایستاده بودن تخمه می خوردن، یه چیزی تو مایه های خودمون چشمک.

یه آقای کم و بیش سیاهپوست که شاید مصری اینا باشه، هم چیزی شبیه شیرین گندمک آورده بود، ولی شیرین نبود. هیچ کس نمی دونست چیه. من رفتم گفتم میدونم اینا چیه. افتتاحش کردم، بقیه هم ورداشتن چشمک. ولی بعد دیگه من نرفتم دوباره وردارم، آخه شیرین نبود!! ولی برای بقیه فک کنم مزه اش جالب بود.

صبحانه مون که تا ساعت نزدیک 12 طول کشید. 12 اینا من خداحافظی کردم با بچه ها و معلممون و برای هم آرزوی موفقیت کردیم و همدیگه رو بغل کردیم یه خداحافظی جانسوز و جانگداز کردیم و من اومدم بیرون. آخه می خواستم برم نتیجه ی آزمایش خونمو که شیش سال پیش داده بودم و هی قسمت نمیشد برم نتیجه شو بگیرم، بگیرم!

 رفتم نتیجه رو گرفتم. همه چی خوب بود. ولی باز آهنم نسبت به دفعه ی پیش یه کمی اومده بود پایین. خانومی که نتیجه مو بهم داشت میداد، فقط داشت برگه رو کپی می گرفت. من ازش پرسیدم همه چی خوبه؟ نتیجه ام چطوره؟ گفت آهنت خوبه، ولی این دوتات پایین تر از حد نرماله. گفتم خب اونا چین؟ گفت نمیدونم، بذار بپرسم. تو راه می خواست بره، یه دکتری رو دید، ازش پرسید. اونم به من گفت باهام بیا تا برات توضیح بدم. منو برد تو یکی از اتاقا، تو راه من براش توضیح میدادم که این بار سومه دارم آزمایش خون میدم و از این حرفا. وقتی رسیدیم تو سیستم زد و نتیجه های قبلی و سابقه ی پزشکیمو نگاه کرد. گفت چیزیت نیست. ولی من دوباره برات قرص آهن می نویسم. اینا رو بخر، ماهی چند روز بخور. دائم لازم نیست بخوری، ولی مثلا هر ماه یه هفته شو روزی یه دونه بخور، بسه. بعد هم در مورد اون چیزایی که کمتر از حد نرمال بود، گفت اینا اصلا اشکالی نداره. اینا اگه بیشتر از حد نرمال باشه بده. یکیشو برام توضیح داد که انگاری اندازه ی یه چیزی بود که کمتر از حد معمول بود! چون کلمه شو بلد نبود، برام یه دایره کشید، یه دایره ی دیگه توش. الان من نمی دونم این سلول خونم بود؟ گلبولم بود؟ خلاصه، هر چی بود، سایزش از معمول کمتر بود دیگه. که گفت اونم به خاطر همون کم شدن آهن و این حرفاته، ولی اصلا مهم نیست.

به این ترتیب، ما سالم و سلامت از مطب دکتر اومدیم بیرون لبخند.

بعد هم که اومدم خونه دیگه ناهار نخوردم از بس صبحانه خورده بودم.

--

بعد از هزار بار هماهنگی، اگه خدا قبول کنه، یکی دو ساعت دیگه قصد داریم بریم شهر بغلی*، مراسم عاشورای ایرانی ها. فعلا که پنج نفریم لبخند. مراسم هم بعد از نماز ظهره، هم بعد از نماز مغرب و عشا. احتمالا تا ما برگردیم خونه ساعت 12 شب اینا شده باشه.

--

یه کمی شله زرد درست کردم که بدیم به در و همسایه. الان همسر رفته ظرف یه بار مصرف بخره، بیاره، توش بریزیم و پخش کنیم. امیدوارم همسایه هامون تا قبل از ساعت یازده که ما می خوایم بریم، بیدار بشن!!

این اولین باریه من دارم همچین کاری می کنم. گرچه شله زرده خوب نشد، ولی خب دیگه، دفعه ی اولمه. خدا قبول کنه لبخند.

--

* فک کنم تو این وبلاگ من به هر شهری که تا فاصله ی دویست کیلومتریمونه دارم میگم شهر بغلی!! به هر حال گفتم شفاف سازی کنم که بدونین، هر وقت میگم شهر بغلی لزوما اشاره به شهر بغلی پست دیگه ای نداره!! هر پستی برای خودش شهر بغلی خودشو داره نیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/۸/٢ ] [ ٧:٠٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب