یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزا اتفاق خاصی نمی افته که بیام تعریف کنم. جز اینکه اصلا حس و حال هیچی رو ندارم. کلا صبح تا شب کار خاصی نمی کنم! عملا تعطیلم. از چند روز دیگه هم که دانشگاه کلا تعطیل میشه تا دو هفته تقریبا.

پریروز با همسر رفتیم بیرون یه کمی بگردیم. الکی الکی یه عالمه خرج کردیم! آخه یه سری مغازه ها تخفیف های خوبی برای کریسمس زده بودن. ما هم رفتیم دو تا ادکلن خریدیم با یه دونه شلوار برای من.

درست قبل از رفتن یه سری چیزایی که همسر اینترنتی سفارش داده بود اومد. پنج شیش تا چیز بود که هیچ کدومش رو هم نپسندیدیم!

یه شلوار بود برای من سفارش داده بودیم. خیلی قیمتش مناسب بود. 180 یورو اینا بود قیمت اصلیش، شده بود 25 یورو. قرار بود یه شلوار جین آبی باشه. وقتی اومد دیدیم فقط طرحش جینه و خودش پارچه ایه. آبی هم نبود و سبز بود! همین که نگاش کردم گفتم من اینو نپسندیدم. همسر گفت میخوای از دوستمون بپرس، اگه اون میخواد ببریم برای اون. گفتم باشه. زنگ زدم به دوستم ورنداشت. همسر گفت حالا بپوش خودت، شاید بد هم نبود. اومدم بپوشم دیدم اصلا جلوش به هم نمی رسه خنثی.

دیگه به دوستمون هم زنگ نزدم. آخه اون سایزش از من بزرگتره! حالا بعدا زنگ زده میگه چی کارم داشتی؟ براش توضیح دادم و مشخصا دیگه شلوارو براش نبردم!

--

دیروز جلسه قرآنمون بود که باز تو یکی از شهر بغلی ها بود. یکی از دوستامون - که پیشش میرم آلمانی یاد می گیرم- روز جمعه تو واتس اپ پیشنهاد داد که ما با ماشین اونا بریم ولی ما گفتیم نمیایم، خودمون با قطار میایم. آخه اونا دو نفر دیگه رو هم می خواستن ببرن و چهار نفر عقب یه کمی خطرناکه. خدای نکرده، اگه اتفاقی بیفته، بیمه هم مسئولیتی نداره. خلاصه، از اونا اصرار که نه، بیاین، مشکلی پیش نمیاد، از ما هم انکار.

 

سر صبح، همسر رفت اون بسته های لباسی که برامون رسیده بودمو همه شونو پس داد. وقتی برگشت، گفت خب الان بلیت منو بخریم که من بتونم برم تو شهر. آخه تو مرکز شهر یه مقداری کار داشت. سیستم پیچیده ی قطار آلمان هم این طوریه که  اگه بلیت قطار بخرین و کارت تخفیف (درصدش مهم نیست) هم داشته باشین و قطارتون هم قطار محلی نباشه، اون روزو می تونین تو شهر مبدا و مقصد رایگان سفر کنین تو داخل شهر. یعنی می تونین اتوبوس ها و قطارهای داخل شهرو هم استفاده کنین.

ما هم دیدیم الان که همسر چندجا می خواد بره، معقول تره که به جای اینکه هم بلیت داخل شهری بخریم، هم بلیت بین شهری، همین اول اون بلیت بین شهری رو بخریم که دیگه همسر مجبور نشه برای داخل شهر جدا بلیت بخره.

با این وجود، نشستیم تمام گزینه های موجود یعنی شرکت های مختلف اتوبوسرانی و قطارا رو چک کردیم و در نهایت دیدیم نمی صرفه با اتوبوس بریم. همون قطار که بلیت داخل شهر هم روش باشه از همه بهتره.

دو تا بلیتو برای هر دومون خریدیم. هنوز تازه کارمون تموم شد و همسر می خواست بره که دوستمون دوباره زنگ زد و اصرار و اصرار که با ما بیاین! گفتیم ما الان بلیت خریدیم. گفت برین پس بدین. گفتیم نمیشه. گفت چرا میشه، من میدونم میشه. بلیتو پس بدین با ما بیاین. ما هم گفتیم باشه. گفت پس ساعت فلان فلان جا منتظریم. دیگه همسر خداحافظی کرد و تموم شد.

اومدیم هر دو تا بلیتو پس دادیم، بعد دیدیم هیچی بهمون پس نمیدن خنثی. چون 17.5 یورو حق کنسلی بلیته. یعنی اگه بلیتتون 18 یورو باشه، وقتی کنسل کنین 50 سنت بهتون پس میدن! ما هم بلیتامون با توجه به کارت تخفیفایی که استفاده کرده بودیم، هر دو کمتر از این مبلغ شده بود!

نتیجه این شد که ما موندیم و یه سری بلیت کنسل شده و پول از جیب رفته و همسری که تصمیم گرفت با دوچرخه بره تو شهر خنده.

بعدش هم وقتی می خواستیم بریم محل قراری که با دوستامون داشتیم، همسر مجبور شد یه بلیت بخره! کلا این با دوستامون رفتن، جز ضرر هم برای ما و هم برای اونا چیزی نداشت! هم جای اونا رو تنگ کردیم، هم کار خودمون سخت تر کردیم.

ولی خب دیگه، گذشت نیشخند. به جاش شبش اون یکی دوستامون که تو اون یکی شهر بغلی ان، بهمون پیشنهاد دادن که شب بریم خونه ی اونا. فردا با همین دوستامون که رفتیم بگردیم. آخه این دوستامون در واقع خواهر و همسر خواهر صاحب مجلس بودن و می خواستن شب پیش فامیلشون بمونن و فرداش برگردن. از اونجایی که شهر اون یکی دوستامون سر راه بود، ما هم قبول کردیم. شب رفتیم پیش اونا. صبح هم که بچه ها می خواستن برگردن، اومدن سر راه ما رو سوار کردن و با هم اومدیم.

جلسه مون هم بیشتر از اینکه جلسه قرآن باشه، مراسم شب یلدا بود! آخه یکی از بچه ها نیومده بود. اونم شخص اصلی بود! کلا وقتی اون نیست ده آیه رو تو نیم ساعت می خونیم و بحث می کنیم و تفسیر می کنیم و میریم نیشخند. اون که هست هر آیه رو یه ربع توضیح میده. تازه آخرش میگن برای اینکه طولانی نشه بریم آیه ی بعد!

بقیه ی جلسه رو هم شام خوردیم و دوستان سه تار زدن و همخوانی کردن و خلاصه لذت بردیم از زندگیمون لبخند.

صبح هم انقدر صبحانه ی مفصلی خوردیم که ناهارمونو ساعت 4 خوردیم!

--

توضیحات اضافه: وقتی بسته ی خریدامونو آوردن، همسر گفت: چطوری اون همه سفارش تو این بسته جا شده. من چهار پنج تا چیز سفارش دادم. بسته هه خیلی کوچیک بود. وقتی بازش کردیم، دیدیم یکی از شلوارا رو به این شکل توش بسته بندی کردن:


بالاخره خب اینم روشیه دیگه نیشخند.


[ ۱۳٩٤/٩/۳٠ ] [ ٧:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا خیلی حس و حال نوشتن ندارم. ببخشید. دیگه فک کنم آخر ساله، جون ندارم نیشخند.

فقط یکی دو مورد از ایران مونده که گفتم بهتون بگم.

اون دوستم که گفتم بهش زنگ زدم، در واقع دوستم نبود. حتی هم کلاسیم هم نبود. یکی از بچه های -به قول خودمون اون کلاسی- بود! از راهنمایی تا آخر پیش دانشگاهی، این همواره تو اون یکی کلاس بود! بنابراین، فقط هم مدرسه ای من بود.

یه بار که سر کلاس آلمانی بودم. دیدم یکی برام پیامک زده. خیلی تعجب کردم. آخه کی از ایران برای من پیامک می فرسته؟! همین بنده خدا بود عید غدیرو تبریک گفته بود. می دونستم که برای همه نفرستاده (با توجه به متنش). خیلی تعجب کردم واقعا. اصلا انتظار نداشتم. ولی خیلی هم خوشحال شدم لبخند. خیلی حس خوبی بود که یه نفر که اصلا با تو هیچ وقت رابطه ی چندانی نداشته، بهت پیامک بده، اونم وقتی تو حتی تو اون کشور نیستی.

این شد که وقتی اومدم گفتم حتما بهش یه زنگ بزنم و تشکر کنم. زنگ زدم بهش، چند تا زنگ خورد، برنداشت. می خواستم قطع کنم، گفتم حالا یه کم دیگه بذارم زنگ بخوره. چون اگه الان زنگ نزم، باز بعدا معلوم نیست کی بتونم زنگ بزنم.

ساعت هم نزدیک چهار بود. شک داشتم الان بیداره یا خواب. گفتم الان که دیگه ساعت 5 اذون میگن، ساعت 4 حتما همه بیدارن دیگه.

اتفاقا طرف دیر برداشت و صداش هم خوابالو بود. صدامم که نشناخت. حق هم داشت خب. بعد از ده سال که از فارغ التحصیلیمون گذشته، زنگ زدم، اونم منی که تا حالا تو عمرم بهش زنگ نزده بودم. گفتم دخترم (اسممو گفتم). گفت نمی شناسم. گفتم از بچه های دبیرستانم. گفت ما یه دخترِ معمولی (فامیلیمو اضافه کرد) داشتیم فقط. گفتم آره، آره، من همونم لبخند.

انقد خوشحال شد که نگو. گفتم ببخشید بیدارت کردم. گفت نه اتفاقا باید بیدار میشدم. اینو که گفت یاد یه چیزی افتادم که تو اینترنت خونده بودم. دقیقا در همین مورد بود. در مورد اینکه قدر اون دوستایی که وقتی بهشون زنگ می زنین، از خواب بیدار میشن، ولی میگن باید بیدار می شدمو بدونین لبخند.

منم بهش گفتم چقدر خوشحال شدم وقتی پیامکشو دیدم. گفت اتفاقا به خیلی ها زدم این پیامکو، مخصوصا به بچه هایی که به هر دلیلی الان تو گروه نیستن (یه گروه تلگرامی بود که من ازش اومدم بیرون، البته بعدها کلا تلگراممو پاک کردم) تا فکر نکنن اگه تو گروه نیستن، ما حواسمون بهشون نیست. منم دوباره ازش تشکر کردم. گفت الانم میرم تو گروه برای بچه ها می نویسم که بهم زنگ زدی.

واقعا قدر این مدل دوستا رو باید دونست لبخند. آخه آدم این همه خوب؟ این همه مهربون؟ لبخند خوش به حالشون که بلدن این قدر خوب باشن. والا!

--

ایران که بودم، خواهرزاده هام خیلی از معلماشون شکایت می کردن. دیگه الان بزرگ شدن و قدرت تشخیصشون بالا رفته. هفت هشت ساله نیستن که هرچی معلم میگه بگن چشم. الان تو اون سنی ان که ادای معلماشونو در بیارن و اذیتشون کنن چشمک.

ولی خب واقعا دلم براشون سوخت که -شبیه خودمون البته- گرفتار همچین معلمایی ان. کی قراره این مدل آدما درست بشن خدا میدونه. نمی دونم مشکل سیستم آموزشیه یا مشکل آدماست. نمی دونم سیستم درست بشه، این معلما درست میشن یا نه!

میگفت تو امتحان یه جای جوابم نوشتم "سوال اصلی" .... ، معلم خط زده، بهم نمره نداده، چون تو کتاب نوشته بوده "سوال اساسی"!

اون یکی یه جزوه آورده بود نشونم می داد. صفحه هاش عادی بود. بالاش گوشه ی سمت راست، به صورت دستی (که البته اون چیزی که ما داشتیم کپی بود، منظورم از نظر تایپی یا دست خط نوشتن بود) نوشته شده بود فلانی (اسم معلم). می گفت معلم یکی دو بار براشون اینا رو کپی گرفته. بعد دیده هزینه اش زیاد میشه واسه این همه دانش آموز کپی بگیره. گفته برین خودتون از فلان جا دانلود کنین. بقیه ی جزوه رو که دانلودی بود آورد، دیدم تمام صفحه ها واترمارک داره، بالاش هم (همون جایی که اون بنده خدا به صورت دستی نوشته بود) اسم نویسنده به صورت تایپی نوشته شده!

آدم واقعا می مونه، از این معلما چی قراره تحویل داده بشه به جامعه؟!

--

البته این وسط آدم خوبی های آدمای دیگه رو هم نباید نادیده بگیره ها. یه نمونه اش اینکه یه جا تو خیابون می خواستم برم یه جایی، آدرسو بلد نبودم. خیابون هم خلوت خلوت بود. دیدم یه آقایی تو ماشینش نشسته، یه خانومی هم کنارش بود. انگاری منتظر بودن کسی از در یه خونه بیاد بیرون. آدرسو از آقاهه پرسیدم. بهم گفت. ولی خیلی پیچ در پیچ بود. هی بپیچ چپ، چهار راه اول بپیچ فلان، بعد یه خیابون کجو برو بپیچ فلان!! این مدلی بود. منم یه کمیشو حفظ کردم. بقیه شو با خودم گفتم از یکی می پرسم دیگه. نمی تونم که الان هفت هشت تا پیچو حفظ کنم.

خلاصه، اون دو سه تا پیچو رفتم. بعد باز گشتم یه آقایی پیدا کردم که آدرسو بپرسم. آدرس جدیدو از آقاهه گرفتم. می خواستم برم اون ور خیابون که همون آقای اولی با ماشینش اومد. جلوم که رسید، سرعتشو داشت کم می کرد (چون سر خیابون بود)، گفت خانوم می خواین من تا فلان جا برسونمتون. گفتم نه، ممنون. تشکر کردم و بقیه ی راهمو رفتم. ولی تمام طول راه داشتم به این کارهای کوچیک و در عین حال بزرگ و دلگرم کننده ی مردم کشور خودم فکر می کردم لبخند.

یا مثلا، یه بار یه جا بلند شدم، جامو دادم به یه خانومی. اون لحظه دو تا خانوم سر پا بودن و من جامو دادم به خانومی که مسن تر بود. اون یکی یه جوونی بود هم سن و سال خودم. تقریبا ده دقیقه بعدتر، یکی زد به شونه ام و اشاره کرد که یه خانومی دو متر اون ور تر با من کار داره! رومو برگردوندم دیدم همون خانوم جوونه. الان اون خانوم مسن پیاده شده و صندلیش خالیه. ولی این خانوم نمی خواست بشینه، به من می گفت جای شماست. بیاین بشینین سرجاتون!

الان که اینو نوشتم یاد آیه ی "هل جزاء الاحسان الا الاحسان" افتادم و اینکه این خانوم چقدر مصداق بارز این آیه بود و جالب اینکه با بُعد جدیدی از این آیه آشنا شدم. وقتی میگن "آیا سزای نیکی جز نیکیست؟" معنیش این نیست که حتما اون آدم باید به شما خوبی کرده باشه (حداقل آیه جمله رو شخص دار نکرده تا مشخص نشه دقیقا کی نسبت به کی داره خوبی می کنه و کی داره جواب میده). ممکنه طرف اصلا به شما خوبی نکرده باشه، بلکه به کس دیگه ای کرده باشه. اما همین قدر که شما ببینین نیکی طرفو، کفایت میکنه برای اینکه لازم بشه شما جواب بدین خوبیشو.

من جامو به یکی دیگه داده بودم. ولی این خانوم داشت به نحوی جواب اون خوبی رو میداد، با اینکه کاری که من کرده بودم، هیچ دخل و فایده ای برای این خانوم نداشت. می تونست صاف بشینه رو صندلی. نیازی هم نبود به من اشاره کنه و مطمئن بشه من نمیخوام برم رو اون صندلی بشینم. ولی خب دیگه آدمای خوب باید یه فرقی با ماها داشته باشن دیگه لبخند. خدا این آدما رو زیاد کنه لبخند.

[ ۱۳٩٤/٩/٢۸ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، الان دیگه دو سه روزه برگشتم آلمان و زندگیم کم کم داره به روال سابق برمی گرده. می تونم بیام بنویسم.

یکی از مزایای شهرستان اینه که 4.5 با همون دوستم که فعلا ساکن تهرانه قرار داشتم. قبلش گفتم بذار به یکی از بچه ها زنگ بزنم. تا ساعت 4:05 هنوز تلفن دستم بود! 4:25 هم سر قرارمون بودم لبخند.

یه ساعتی بیشتر با دوستم نبودم، حیف شد، خیلی کم بود. ولی خیلی خوب بود لبخند.

از فک و فامیل هم که کسی نمونده بود دیگه خونه شون برم، فقط خاله ام بود که اونم رفتیم و مهمونی ها تموم شد. فقط یه سری خرید و خیابون گردی مونده بود. که اونا رو هم خودم یه روز تنهایی رفتم. البته چیزی نخریدم نیشخند.

یه روز هم رفتیم شیرینی چینی! آخه می خواستیم از خاله ی همسر برای خودمون شیرینی بگیریم بیاریم آلمان. رفتم دو تا جعبه پر کردم آوردم. خواهر کوچیک تر گفت، واسه منم چند تا نمونه بیار، شاید منم بخوام. اونایی که تهران هست، خوب نیست. براش آوردم، برای دو تاش مشتری شد. البته در واقع همه شو می خواست، ولی می دونستم خاله ی همسر وقتشو نداره که سفارش قبول کنه. دیگه طفلکی به دو تا بسنده کرد و طفلکی تر خاله ی همسر که فک کنم تو رودرواسی قبول کرد. دیگه یه بار دیگه رفتیم برای خواهر کوچیک تر هم دو کیلو شیرینی جمع کردیم و برگشتیم.

روز آخر هم یه عالمه آجیل ماجیل مامانم گذاشت، یه عالمه مامان همسر! بعد که رفتم خونه ی خواهر بزرگتر که برم فرودگاه، اونم یه بسته گذاشت تو کیفم!

از اونجایی که پروازم سر صبح بود، باید یه روز زودترش می رفتم خونه ی خواهر بزرگتر که فردا صحبش برم فرودگاه. توی اون یه روز خونه ی عمو و عمه ام هم رفتم. خونه ی عمه ام همیشه میرم. اما اولین بار بود خونه ی عموم می رفتم. سال ها بود نرفته بودم. هر وقت دیده بودمشون تو شهر خودمون بود که اونا به صورت اتفاقی تو اون تاریخ اونجا بودن. چقدر همه چیز عوض شده بود! حتی آدرس خونه ی عمه و عموم هم عوض شده بود، چه برسه به توی خونه هاشون!

هر دو تاش خیلی خوش گذشت، ولی خونه ی عمه ام بیشتر. حیف که نمیشد بیشتر بمونیم. با اینکه هیچ کدومشون بچه ی هم سن و سال و هم کلام برای من ندارن، اما صحبت کردن با خودشون (عمه و عمو و همسراشون) خیلی برام لذت بخش بود.

این وسط یه جمله ای هم زن عموم گفت که فکر می کنم همیشه تو ذهنم بمونه. عمه ی زن عموم فرانسه زندگی می کنه. سال هاست که اونجاست، شاید چهل سال یا شایدم بیشتر. میگه هر سال تابستون میان ایران. بچه هاشو می فرسته کلاس خصوصی فارسی که مبادا فارسی یادشون بره. حتی شاید جالب باشه که بدونین بچه هاش فارسی معیار بلد نیستن حرف بزنن، فقط لهجه ی شهر خودمونو بلدن! چون مامانشون با همین لهجه صحبت می کنه.

میگفت با این که سال هاست اونجاست، ولی همیشه میگه "اونجا رو دوست ندارم، اینجا رَم دوست ندارم." فکر می کنم این قشنگ ترین توصیفی بود که تا حالا شنیده بودم از زندگی تو یه کشور دیگه.

خیلی ها فکر می کنن آدما وقتی تو یه کشور دیگه زندگی می کنن، دو تا وطن دارن. اما در واقع اتفاقی که می افته برای خیلی ها اینه که هر دو تا رو از دست میدن. آخه هر جایی که هستن حسرت خوبی های اون یکی رو می خورن. واسه همین خیلی ها به یه جایی می رسن که احساس می کنن به هیچ کدوم از این کشورا تعلق ندارن. اینو قبلا از کسای دیگه ای هم شنیده بودم. اما اون جمله ای که اون خانوم گفته بود، فکر می کنم خیلی توصیف قشنگی بود.

به هر حال، مهمونی ها و گشت های ما هم به این ترتیب تو ایران تموم شد و برگشتیم.

پروازم ترکیش بود. پرواز ایران به ترکیه با 45 دقیقه تاخیر انجام شد و پرواز ترکیه به آلمان درست سر ساعت و پنج دقیقه زودتر از موعد هم رسید. نمی دونم واقعا علت چیه که همیشه هرچی مشکل و ایراد هست، دقیقا به قسمت ایران مربوط میشه!!

یکی از چیزای جالبی که بارها وقتی وارد آلمان شدم دیده ام، اینه که هر وقت می بینن مسافر زیاده تو صف چک پاسپورت، یه نفر میاد یه باجه ی دیگه رو باز می کنه تا صف سریع تر بره جلو. اما نمی دونم چرا تو ایران اگر هزار نفر تو صف باشن، هیچ کس هیچ تلاشی نمی کنه برای کوتاه کردن صف!

حتی دیده ام تو آلمان که (اول اینو بگم که حتما دیدین دیگه باجه ها بالاشون مشخصه برای کیا هستن، خارجی ها یا همه. تو کشورهای اروپایی دسته بندی باجه ها بر اساس کشورهای اتحادیه ی اروپا و سایر کشورها انجام میشه) بالای باجه زده برای کشورهای اتحادیه ی اروپا، ولی طرف می بینه باجه اش خلوته، در عوض یه عالمه آدم تو صف سایر کشوران، اشاره میکنه یه عده تون بیاین اینجا.

خلاصه که رسیدم آلمان دیگه لبخند. صف کنترل پاسپورت اصلا طولانی نبود. خیلی زود نوبتم شد.

این بار مشخص بود که کنترلاشونو بیشتر کردن. هیچ وقت تا الان کسی بهم نگفته بود کوله پشتیتو باز کن. ممکنه چمدونو بگن باز کن، اما کوله پشتی رو نه. منم باز کردم، طرف یه نگاه انداخت گفت مشکلی نیست. ازم پرسید چقدر پول همراهته که بهش گفتم. گفتم الکل یا سیگار داری همراهت؟ گفتم نه. گفت برو.

چمدونمو که گرفتم و می خواستم برم، دوباره یه آقایی وایستاده بود، دوباره همه ی همون سوالا رو پرسید. بعد گفت برو.

وقتی اومدم بیرون، همسر منتظرم بود لبخند. دیگه رفتیم سوار قطار شدیم اومدیم خونه مون.

--

یکشنبه رو که تازه رسیدم که تقریبا کلا هایبرنت بودم! دوشنبه هم رفتم کلاس ورزش. سه شنبه هم که دانشگاه دومم بودم. این شد که تا الان نتونستم بیام بنویسم.

---

 ف... جون (اسمتو کامل ننوشتم، گفتم شاید دوست نداشته باشی) خیلی خیلی متشکرم از دعوتت. ببخشید که حتی نرسیدم جواب بدم. واقعا وقتم خیلی تنگ بود. به هر حال، ممنونم که این همه لطف داری و منو - که حتی هیچ وقت ندیدی- دعوت کردی. متشکرم لبخند.

[ ۱۳٩٤/٩/٢٥ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این قدر روزای اینجا طولانیه و کارای مختلفی توی یه روز انجام میدم که نمی دونم کدوما رو تو کدوم روز انجام دادم.

کلا تمام این مدت یه عالمه کار داشتم واسه انجام دادن که خدا رو شکر اکثرش انجام شد. زیپ کاپشنمو که خراب شده بود بردیم سه سوته مغازه دار درستش کرد، رفتم به اداره گذرنامه سر زدم، کارمو انجام داده بود، عوارض خروج از کشورو پرداخت کردم. یه جای دیگه هم باید می رفتم که رفتم.

خونه ی دایی کوچیکم هم رفتم (خونه هامون تو یه کوچه است تقریبا)، از اونجا واسه آرایشگاه وقت گرفته بودم، رفتم آرایشگاه. قبل از رفتنم خاله ام زنگ زد، گفت اگه خونه این بیایم. مامانم گفت 9 بیاین. همون طوری پای تلفن بهش گفتم مامان من 9  9:15 وقت آرایشگاه دارم. ولی خب اصولا مامانا کار خودشونو می کننخنثی!! تمام کارم تو آرایشگاه یه ربع بیشتر طول نکشید. 9:10 آرایشگاه بودم، 9:30 خونه. وقتی رفتم خونه دیدم خاله ام و بچه هاش و یکی از نوه هاش اونجان. میگن زود باش دیگه، به ما گفتن ساعت 9!! خب من چیکار کنم با این مامان؟!!

حالا جالب بود که خانوم دایی کوچیکه هم اونجا بود. دخترخاله هام میگن آمارتو داریم، تا 9:10 خونه ی اینا بودی، تازه بعدش رفتی آرایشگاه نیشخند.

حالا فک کنم وقتی من رفتم بیچاره آرایشگره از خواب بیدار شده بود تازه ها!! منم که می خواستم برم، گفت درو ببند. من چون آشنا بودم و زنگ زدم گفتم اول وقت وقت می خوام که معطل نشم، بنده خدا این قدر زود بهم وقت داده بود!

خلاصه، اینم از هماهنگی های مامان من دیگه!! کلا نمی دونم چرا مامانم همه چی رو چپرو یاد می گیره و به این و اون میگه. یه نمونه اش یه موضوع مربوط به چند وقت پیش بود. یه قضیه ی رقابت مانندی بود که من توش شرکت کرده بودم، کلا متقاضی زیادی نداشت: سه نفر بودیم، سه نفر هم می خواستن (که دیگه فکر نمی کنم اسمشو بشه گذاشت رقابت نیشخند). مامانم داره واسه خواهر بزرگ تر پای تلفن میگه پنج نفرن شرکت کردن، یه نفر می خوان خنثی.

دیگه من عادت کردم به این مدل هماهنگ کردنای مامانم!

هنوز خاله هام اینا اونجا بودن که زن دایی بزرگم هم اومد. راستش من این مدل دید و بازدیدو دوست ندارم. ما روز قبلش رفتیم خونه شون، بندگان خدا به زحمت میفتن واسه اینکه بازدید آدمو پس بدن! خب هدف دیداره، نه اذیت کردن اون بیچاره ها. اونا هم می افتن تو هول و ولا که من همه اش یه هفته اینجام و باید زود بیان بازدیدمو پس بدن، وگرنه من میرم!

به هر حال، دستشون درد نکنه واقعا این همه واسه آدم ارزش قائلن و وقت میذارن. واقعا این مدل رفتارا فقط بین ماهاست. یه نمونه ی دیگه اش عمه ام که می خواستن ساعت 4 اون روزی که ما رسیدیم شهرمون از شهرمون برن شهر خودشون.

صبح اومده بودن خونه مامانم اینا، دیده بودن من هنوز نیومدم. عصری به مامانم زنگ زده بود پرسیده بود دختر معمولی کی می رسه؟ دوباره زنگ زده بود از خواهر بزرگتر پرسیده بود. خلاصه، بنده خدا حرکتشو درست تا لحظه ای که منو ببینه به تاخیر انداخته بود. یعنی یه جوری شد که من هنوز چمدون به دست تو حیاط خونه بودم که عمه ام اینا اومدن احوال پرسی کردن. در حد دو سه دقیقه یا نهایتا پنج دقیقه تو خیاط موندن و حالمو پرسیدن و بعد راه افتادن برن. ساعت هم فکر می کنم 5:30 اینا بود.

واقعا این مدل رفتارا برای من شخصا خیلی امیدوار کننده است لبخند. اینکه آدم می بینه این همه آدم واقعا مشتاق دیدارش هستن. اینکه آدما حاضرن برنامه هاشونو به خاطر تو تغییر بدن خیلی حس خوبی به آدم میده لبخند.

دیروز صبح هم رفتم دیدن دوستم که یه بچه ی دو ماهه داره. عصری هم هزار تا کار کردیم! با خواهر همسر رفتیم خرید (که چقدر هم خرید کردیم نیشخند). در به در دنبال یک عدد روسری برای من. ولی خب عمرا سلیقه ی من اینجا پیدا بشه. تمام روسری ها تیره، شلوغ، پر از گل و بلبل! بعد هم رفتیم کتاب خریدیم. به طرف میگم کتاب "ما چگونه ما شدیم" رو دارین؟ میگه برای خودتون می خواین. میگم نه. میگه تعجب کردم یه خانوم این کتابو بخواد!

من بسیار خرسندم که جامعه ی فرهیخته ی کتابخونمون تشویقش برای کتاب خونی در این حدّه! خدا به خیر کنه بقیه ی جامعه رو خنثی!

این کتابو همسر از دوستمون گرفته بود. گفت بعضی جاهاش قشنگه، دوست دارم زیرشو خط بکشم، ولی کتاب مردمه. واسه همین کتابو می خواستم بخرم.

برای خودمم یکی دو تا کتاب خریدم. کلا شد چهار پنج تا کتاب. قشنگ کیفمو تکوندم نیشخند.

از اونجا هم رفتیم خونه ی خاله ی همسر. قبل از خرید رفتن هم رفته بودیم خونه ی مامان بزرگ همسر. یکی از مزایای شهر کوچیک همینه دیگه. اراده می کنی، ده دقیقه دیگه همون جایی که می خوای لبخند.

امروز عصر هم میرم دیدن یه دوست دیگه ام. این دوستم تهران کار می کنه. خیلی وقته دیگه خونه شونو بردن کرج. بهش میگم تو کافی شاپی، جایی سراغ داری تو شهرمون؟ من که از زمان بعد از دبیرستانم دیگه این شهر نبودم. اون زمان هم که تو فاز کافی شاپ نبودیم ما خدا رو شکر. میگه نه! میگم خب منم نظری ندارم! بریم تو خیابونا بگردیم ببینیم کجا یه کافی شاپ خوب هست، بریم تو!

حالا اون یه جا یه بار رفته بود. گفت تو فلان مسیر زیاده کافی شاپ خوب. بریم ببینیم کجا به دلمون می شینه لبخند.

--

دیروز به مامانم میگم فردا بریم خونه خاله. میگه صبح اون جلسه قرآن داره. عصر من! قرار شد پنج شنبه که خواهر کوچیک تر هم میاد شهر ما، با هم بریم خونه ی خاله ام.

امیدوارم با رفتن خونه ی خاله ام، مهمونی ها تموم بشه! هرچند که بعدش هم من یه روز بیشتر شهرمون نیستم و عملا سفر من هم تموم میشه.

 

[ ۱۳٩٤/٩/۱۸ ] [ ٦:٤٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، به دلیل اینکه خیلی وقته ننوشتم و حرف برای گفتن زیاده، یه تیکه هایی رو کلا حذف می کنم دیگه.

اول اینو بهتون بگم که یه روز به پرواز فهمیدیم که من اگه به ایران وارد شم، اجازه خروج از ایرانو ندارم خنثی. چرا؟ چون گذرنامه مو تو آلمان عوض کردم. شنیده بودم گذرنامه ی دانشجو ها رو رایگاه عوض می کنن. رفتم کنسولگری، گفتم می خوام رایگان عوض کنم. گفت فقط در صورتی که محل اقامتتو بزنی ایران می تونیم این کارو بکنی. گفتم خب فرقی داره؟ گفت نه. گفتم خب بزن ایران.

یه روز به پرواز فهمیدم که اصولا تو ایران خانوما که بدون اجازه ی همسرشون اجازه ی خروج از کشور ندارن! همسر یه بار تو ایران این اجازه رو به من داده بود و اداره گذرنامه برام ثبت کرده بود. ولی هر بار که گذرنامه رو عوض می کنی، باید بری دوباره همسرت بهت اجازه بده. چون سیستماشون به هم وصل نیست و وقتی گذرنامه عوض میشه انگار کل اطلاعاتشون ریست میشه خنثی.

و حالا بنده اجازه ی خروج از کشور نداشتم! اگه محل اقامتمو زده بودم آلمان توی گذرنامه، این مشکلو نداشتم. چون می دونین دیگه. خانوم ها اجازه ی خروج از "منزل" رو بدون اجازه ی همسرشون ندارن. وقتی محل اقامت آدم آلمان باشه، یعنی خونه اش آلمانه و دیگه این بحث ها پیش نمیاد. موقع خروج از آلمان (که همون منزل هم حساب میشه) هم که الحمدلله آدم سر و کارش با ایرانی ها نیست.

خلاصه، با هزار و یک استرس و بگیر و ببند، همسر رفت یه وکالت نامه تو کنسولگری پر کرد که آقا بیاین به این خانوم ما اجازه ی خروج از کشورو بدین! اما خب این که کافی نیست. وقتی میای ایران باید دوباره بری اداره گذرنامه، مدارکتو بدی، به علاوه ی این برگه ی وکالتنامه ی همسر، تا دوباره تو سیستم وارد کنن.

از اون طرف، نامه هایی که کنسولگری میده، همیشه مورد تایید نیست تو ایران. بعضی وقت ها میگن باید ببرین وزارت امور خارجه تایید کنه خنثی. یعنی کلا تا من اومدم ایران، رو ویبره بودیم! که آیا تو این پنج روز این کارا همه اش انجام میشه یا نه؟! آخه پنج شنبه و شنبه هم که تعطیله. منم که یکشنبه بلیت دارم. می موند شنبه تا چهارشنبه. ضمن اینکه ساکن مرکز استان هم که نیستیم! هر کدوم از این کارای اداری می تونست برای ما به منزله ی یه روز کامل باشه، چون باید شهر به شهر جا به جا می شدیم.

خلاصه، امروز صبح ساعت هفت من زنگ زدم اداره گذرنامه و پرسیدم باید چیکار کنم؟ یه آقای بسیااااار مهربون گوشی رو ورداشت. دقیقا مدارکی که لازم داشتمو بهم گفت (البته مدارک اصلی رو گفت که حتما لازمه، حالا کپی ها و این چیزا خیلی مهم نبود). گفت اینا رو باید داشته باشی. داری؟ گفتم آره، همه اش همراهمه. گفت پس با این مدارک برو فلان اداره، پیش خانوم فلانی. شهرو بلدی؟ کجایی ای؟ گفتم مال همین شهرم، ولی نمی دونم این اداره کجاست دقیقا. آدرس دقیقشو بهم داد. گفت آدرس خود ما هم که الان زنگ زدی (من شماره رو از 118 گرفته بودم)، فلان جاست. اگه مشکلی داشتی باز بیا پیش خودمون. با استرس فراوان پرسیدم پروسه ی این مجوز دادن چقدر طول می کشه؟ گفت هیچی، یه ثانیه!

خوشحال خوشحال گوشی رو قطع کردم و لباسامو پوشیدم که برم به اداره ی مذکور. وقتی رسیدم 7:30 اینا بود. دو تا سرباز تو اتاق نگهبانی داشتن صبحونه می خوردن. گفتم فلان جا اینجاست؟ گفت آره. گفتم با بخش فلان کار دارم. گفت 8.5 بیا. منم دیدم خب تا موقع چیکار کنم؟

خونه ی مامان و بابای همسر نزدیک تر بود. گفتم میرم اونجا دیگه. اولش قصد داشتم بعد از کار اداریم برم که خیالم راحت شده باشه. ولی خب دیگه چاره ای نبود. بابای همسر که شهر دیگه ایه و هنوز نرسیده بود شهرمون. فقط مامان و خواهر همسر بودن که همون طور که حدس می زدم مامان همسر بیدار بود، خواهر همسر هم نیمه بیدار (که اونم به لطف من بیدار شد نیشخند).

تا 8.5 اونجا موندم. بعد دیگه رفتم کار اداریمو انجام بدم. خواهر همسر هم داشت میرفت خونه مامان بزرگش -که هر سال ده روز روضه داره- برای کمک. کار اداریمو انجام دادم (مفصل ترشو پایین تر میگم) و اومدم خونه. مامانم راجع به خانواده ی همسر پرسید که خوب بودن؟ کیا خونه بودن؟ منم توضیح دادم که خواهر همسر داشت می رفت خونه مامان بزرگش واسه روضه. گفت ئه، خب پس اگه می خوای ما هم الان بریم روضه شون؟ اول گفت خب باشه فردا بریم. بعد دیدم من که الان لباسام تنمه هنوز، گفتم پاشو بریم. دیگه رفتیم یه تاکسی گرفتیم، رفتیم خونه اونا. کلا با یه تیر ده تا نشون زدم و کل فک و فامیل همسرو دیدم چشمک.

از اونجا هم رفتیم کارگاه شیرینی پزی خاله ی همسر که همون نزدیک محل روضه بود. دوباره اونجا هم یه نیم ساعتی پیش خاله های همسر نشستیم و پا شدیم اومدیم خونه مون لبخند.

ظهر بعد از ناهار یه کمی خوابیدم. هنوز تو خواب و بیداری بودم که تلفن زنگ زد و مامانم گفت دوستته. همون دوستم که اون دفعه که اومدم ایران یه شب پیشش بودم. یه بچه ی دو سه ماهه داره و الان پیش مامانش، تو شهر ماست. من خودم صبح بهش زنگ زده بودم، می خواستم ببینم کجاست، برم ببینمش. خودش زنگ زد، گفت الان شهرستانم این هفته رو. منم باهاش سه شنبه صبح قرار گذاشتم.

به یکی دیگه از دوستامم زنگ زدم، اونم خوشبختانه کل این هفته رو همین شهر خودمونه. اونم باید یه روز برم ببینم. ولی هنوز باهاش قرار دقیقی ست نکردم.

عصری به مامانم گفتم ببین خاله و دایی و اینا، کی الان وقتش آزاده، بریم ببینیم همه رو دیگه. زنگ زد به داییم، خونه بودن، گفتن بیاین. تو همین زمان که مامانم داشت زنگ می زد، بابام داشت لباس می پوشید. گفت برم بیرون یه دوری بزنم. همیشه میره همین جلوی خونه مون، یه جایی هست که آدمای مسن میان دور هم می شینن. بابای منم میره میشینه. با هم یه کمی صحبت می کنن. تا ما لباس پوشیدیم و رسیدیم دم در، درست جلوی در حیاط، دیدم بابا دم دره. گفتیم چرا برگشتی؟ گفت کسی نبود. گفتم خب پس بیا. با ما بیا. می بریمت یه جایی که آدم داشته باشه. گرمم باشه لبخند.

بابای من اصلا و ابدا اهل مهمونی رفتن نیست. چندین ساله که جایی نمیره. فقط شاید عیدا مامانم یکی دو تا جا ببردش. خلاصه، همین جور با حرف زدن سرشو گرم کردیم و هم قدم با ما اومد. تا خونه ی داییمو باید پیاده می رفتیم. دو تا میدون خونه شون با ما فاصله داره.

سر میدون اول که رسیدیم، گفت من همین جا می شینم دیگه (میدونمون خیلی بزرگه و توش حالت پارک داره). گفتم نه، بیا، یه کم دیگه بیا. سر میدون بعدی میشینیم نیشخند. دوباره با حرف زدن سرشو گرم کردم و اونم در حالی که جواب میداد و حرف می زد پا به پای ما می اومد. حالا هی تو راه می پرسید کجا داریم میریم؟ نیشخند

خلاصه، حرف زنان و قدم زنان بردیمش تا خونه ی داییم. فک کنم چند سالی می شد نیومده بود! داییمم یکی از دندونای بالاش افتاده بود. "س" هاشو یه جوری تلفظ می کرد. بابام نگاش کرده بود (آخه نبودن دندون جلوی بالا خیلی تو چشمه)، بهش میگه: منم مثل شما پیر شدم؟خنده

یه ساعتی اونجا نشستیم و صحبت کردیم و بعدش برگشتیم خونه. یعنی داییم ما رو رسوند. من سر میدون اول که رسید، گفتم پیاده میشم یه سر می رم خونه ی مامان و بابای همسر. حالا بابام هی گیر داده نه الان تاریکه. نمی خواد بری. یا بذار دایی برسوندت. ولی خب اصلا نمیشد داییم منو برسونه. آخه کلا مسیر خونه ی همسر اینا هیچ ربطی به مسیر خونه ی ما و داییم نداشت!

دیگه پیاده شدم، خودم تاکسی گرفتم. قبل از پیاده شدن، از مامانم کلید خونه رو گرفتم. گفتم شب که میام، شما خوابیدین، کلید بدین به من که در نزنم. لازم به ذکره مامان اینای من ساعت 7.5 8 می خوابن خنثی. البته حق میدم بهشون، شما هم اگه از ساعت 5 صبح بیدار باشین و ظهر هم نخوابین، حق دارین 8 خوابتون بیاد!

رفتم یه ساعتی خونه ی همسر اینا نشستم. خواهر همسر نبود. هرچی صبر کردم، نیومد. دیگه پا شدم بیام خونه مون. آخه دیدم اگه بیشتر از این بمونم، بابا خیلی نگران میشه. دوست نداشت اصلا -به قول خودش نصف شب- تو هوای تاریک با تاکسی بیام. گفتم زودتر برم که نگرانی بیخودی نداشته باشن.

تا خونه اومدم، کلید انداختم تو در، می بینم در دو سانت بیشتر باز نمیشه، چون قفل پشت در  (ما بهش می گیم چفت، نمی دونم بقیه هم همین اصطلاحو دارن یا نه) رو انداختن خنثی.

زنگ زدم، بابا اومد درو باز کرد. اون موقع هنوز ساعت 7:10 اینا بود. هنوز نخوابیده بودن خدا رو شکر لبخند. مامانم داشت واسه من چادر نمازمو کوک می زد. بابا هم تلویزیون میدید.

مامانم یه کمی غذا برام گرم کرد، آوردم خوردم. جای شما خالی از وقتی اومدم این وعده ی سومه دارم قورمه سبزی می خورم نیشخند. آخه دیروز مامانم به هوای اینکه یه عده ای -متشکل از من و خانواده ی برادر بزرگتر و خانواده ی خواهر بزرگ تر- همه ناهار اونجاییم، اندازه 12 13 نفر غذا درست کرده بود، در حالی که در نهایت فقط مامان، بابا و خواهر بزرگتر موقع ناهار تو خونه بودن! این یعنی اینکه هنوز اندازه ی 8 9 نفر دیگه برنج و قورمه سبزی تو یخچاله!

البته من خودم گفتم بازم قورمه سبزی می خورم. گزینه های پیشنهادی جیگر با نون روغنی (به دلیل نبود نون عادی در منزل!) و تخم مرغ هم وجود داشت. ولی من ترجیح دادم همون قورمه سبزی رو بخورم نیشخند. آخه جیگر با نون روغنی؟!!

دیگه شام خوردم، اومدم گزارش های امروزو بهتون بدم نیشخند. مامانم اینا هم که الان فک کنم پادشاه هفتمو دارن تو خواب می بینن چشمک.

--

این قسمت مربوط به انجام کارای گذرنامه است:

رفتم تو اتاق خانومه. یه آقای مسنی اونجا بود. داشت با خانومه صحبت می کرد و خانومه هم داشت کارای اون آقاهه رو انجام می داد. جلوی در اتاقش وایستادم. بعد از یه چند ثانیه ای، پرسید کارتون چیه؟ منم گفتم. بدون اینکه سرشو بیاره بالا، فقط شنید. گفتم درست اومدم؟ همین جاست دیگه؟ گفت بله، بفرمایید بشینید (بدون اینکه سرشو بیاره بالا).

رفتم نشستم. یه کم دیگه کارای اون آقاهه رو انجام داد. در حد یه ثانیه به من نگاه کرد، گفت شما تا موقع یه کپی از صفحه ی اول گذرنامه تون بگیرین اگه ندارین. نگاه کردم تو پاکتمو، با اینکه همه ی کپی ها رو فکر می کردم دارم، این یکی رو پیدا نکردم. شاید هم اون لحظه دستپاچه بودم، پیدا نکردم. گفتم کجا می تونم کپی بگیرم؟ گفت همین جا، بیرون، اشاره کرد به بیرون. با اون اشاره ای که اون کرد، برای من معلوم نشد یعنی تو محوطه؟ کلا بیرون از اداره؟

یه آقایی که همون لحظه وارد شده بود و به نظر می اومد همکار خانومه باشه، راهنماییم کرد بیرون از ساختمون. اون ور خیابون. منم بلند شدم رفتم توی یه مغازه ی فک کنم یه متر در یه متر یه کپی گرفتم و برگشتم.

خانومه همچنان سرش رو کارش بود. منم رفتم نشستم رو یه صندلی تو اتاقش. بعد از چند ثانیه گفت خانوم شما مدارکتونو بدین. هرچی داشتم، در آوردم، بهش دادم. فقط کپی صفحه ی اول پاسپورتمو برداشت. گفت بالاش شغلتو و شماره تلفنتو بنویس. منم نوشتم.

گفتم کی انجام میشه؟ گفت من وارد میکنم دیگه. گفتم خب من استرس دارم، چون یکشنبه بلیت دارم. می خوام مطمئن بشم وارد شده، نرم تو فرودگاه مشکلی باشه. گفت فردا؟ گفتم نه، هفته ی دیگه. گفت من وارد می کنم، نگران نباشین. اگه دوست داشتین برای اطمینان پس فردا سر بزنین. گفتم باشه. راستی همسرم هم این وکالت نامه رو گرفته از کنسولگری. نمی خواین؟ گفت ئه، خوب شد گفتین. چرا، رضایت نامه ی همسرتون هم لازمه خنثی. اونم بهش دادم. گفتم: خیلی ممنون، لطف کردین. روزتون بخیر، خدا نگهدار. دریغ از اینکه یه کلمه در جواب این چهار جمله گفته باشه!! یا حتی یه ثانیه نگاهم کرده باشه. دیگه وقتی داشتم از اتاق می اومدم بیرون، اون پیرمرد بیچاره -انگاری در جواب خداحافظی من- خداحافظی کرد!!

واقعا این اولین باری بود که همچین چیزی می دیدم (چه تو ایران، چه تو آلمان). اینکه بری یه اداره، کارتو انجام بدی، بدون اینکه در حد پنج ثانیه ارتباط چشمی با طرف داشته باشی. طرف تمام مدت به مانیتور خیره بشه، با تو حرف بزنه! یا کلا حرف نزنه اصلا!!

خلاصه، اینم از مجوز خروج گرفتن ما!

--

شاید بد نباشه بدونین اگه کسی محل اقامتش توی پاسپورت خورده باشه آلمان (یا یه کشور دیگه به جز ایران) نیازی به پرداخت عوارض خروج از کشور نداره. یعنی ما در کل ضرر کردیم که گذرنامه مونو دادیم به قول خودشون به صورت دانشجویی به صورت رایگان عوض کنن! یه پول رفت و آمد دادیم تا کنسولگری، یه پول وکالت نامه دادیم، یه عالمه استرس مجوز گرفتن کشیدیم، هر بار هم باید عوارض خروج از کشور بدیم!! این مبلغا رو که با هم جمع کنیم، عملا ضرر کردیم. گفتم اگه شما احیانان خارج از کشورین و می خواین گذرنامه تونو عوض کنین، از گول هایی که ما خوردیم، نخورین. خوشمزه نیست چشمک.

[ ۱۳٩٤/٩/۱٥ ] [ ٦:٠۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اول اینو بگم که کماکان در آلمان به سر می برم به دلایلی!

اما پست قبلی. اون روز پست قبلی رو سرسری نوشتم، یه چیزاییش موند.

اون روز که رفته بودیم خونه ی استاد یه چیزی خیلی توجهمو جلب کرد. این که هیچ کس به بچه های استاد دست نمی زد. همه باهاشون بازی می کردن، حرف می زدن. اما تو کل مدتی که اونجا بودیم، فکر می کنم بچه ی کوچیک استاد 10 بار لمس نشد توسط بچه ها. من فقط یه بار که خودم صورتشو ناز کردمو یادمه (وقتی بغل مامانش بود)، یه بار هم یکی دیگه از بچه ها رو دیدم که لپشو ناز کرد. برام واقعا جالب بود که از اون مدل لپ کشیدنا و بغل کردنای ما ایرانی ها هیچ خبری نبود.

نمی تونم بگم خوبه یا بد، ولی به عنوان یه تفاوت، خوبه گوشه ی ذهنمون داشته باشیم لبخند.

--

آخرای مهمونی که دیگه همه اومده بودن تو اتاق، بچه ها گفتن بچه ی بزرگ استاد شعر بخونه براشون. باباش هم گفت آره یه شعر برامون بخون. بعد بلافاصله رفت نشست پشت پیانو، شروع کرد به زدن، با بچه اش با هم همخوانی کردن لبخند.

بعد گفتن یه شعر دیگه بخونه حالا. خودش اومد تو گوشش باباش گفت Happy birthday رو بخونم. حالا همه ام شنیدنا!! نمی دونم این چه مدل درگوشی حرف زدنیه که بچه ها دارن کلا نیشخند. باباش هم همون آهنگو زد و با هم خوندن. بعد گفتن بدون موسیقی بخون که دیگه تا وقتی من اونجا بودم نخوند. شاید بعدا خونده باشه.

برام جالب بود که بچه ها از این سن با موسیقی آشنان و مثل بچگی های ما یه شعرو کلا به صورت حفظ کردنی نمی خونن، بلکه با همون آهنگ پیانو و نت های خودش می خونن. البته فک کنم بچه های الان ایرانم همین طوری شعر بخونن. ما خیلی دهه شصتی بودیم چشمک.

 

[ ۱۳٩٤/٩/۱٢ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکشنبه قرار بود برم مهمونی استاد. همسر صبحش رفت که تو اسباب کشی به دوستامون کمک کنه، اما من دیگه نرفتم. آخه ارزششو نداشت. من باید 12 از ایستگاه قطار می رفتم. خونه ی دوستامونم از ایستگاه دور بود؛ یه طوری که من باید مثلا یازده خونه ی اونا رو ترک می کردم (البته خود خونه به این دوری نبود، ولی با توجه به اینکه اتوبوس خونه شون هر نیم ساعت یه بار بود، از دست دادن اتوبوسشون می تونست خیلی ریسکی باشه). با توجه به اینکه من روز قبل ازشون پرسیدم و گفت ما 8.5 9 بیدار می شیم، دیدم دو ساعت واقعا ارزششو نداره و کار خاصی نمی تونم بکنم تو اون مدت.

علاوه بر این، هنوز کمدها بسته نشده بود که خانوم خونه بخواد چیزی رو توش بچینه. اینجا اکثر کمدها بستنیه. یعنی شما وقتی می خرین، کمد بسته شده نیست. یه سری دیواره و کف و سقف بهتون میدن با یه عالمه پیچ و مهره و یه راهنمای کاملا دقیق که مرحله به مرحله گفته چطوری باید کمدو ببندین. واسه همین یه روز کامل آدم لازم داره برای بستن کمدا!!

خلاصه، صبح همسر همون ساعتای 8.5 9 رفت خونه ی دوستامون و من موندم خونه تا ساعت 12 بشه و راه بیفتم. قرارمون ساعت 2 بود تو خونه ی استاد. من و یکی دیگه از بچه ها، به طور هم زمان، حدود ساعت 2:04 رسیدیم دم در خونه ی استاد و با هم رفتیم تو. ما اولین مهمونا بودیم و بعد از ما بقیه کم کم اومدن.

از همون اول، مستقیم رفتیم تو آشپزخونه! یعنی راهنماییمون کردن به سمت آشپزخونه. دستورای شیرینی هایی که قرار بود بپزیم روی کابینت های مختلف چسبونده شده بودن و اونایی که لازم بود مقادیرشون مثلا دو برابر باشه، یه ضربدر2 جلوشون نوشته شده بود.

تو کمتر از ده دقیقه بقیه ی بچه ها اومدن. گروه بندی شدیم و هر دو نفر یه دستورو درست کردن. استاد اولین شیرینی رو گفت و پرسید کی داوطلبه اینو درست کنه؟ فقط یه نفر متقاضی شد. منم چون این دختره رو می شناختم و با بقیه چندان آشنایی خاصی نداشتم (آخه همه مال دانشگاه دوم بودن که من فقط در حد سلام و علیک می شناختم، اما این یکی دانشجوی دانشگاه اولم بود که با هم تو یه گروه بودیم)، گفتم منم می تونم کمکش کنم. حالا بعدش پرسیدم آیا این سخت ترینشه؟ گفتن نه، فرقی نداره. ولی خب بود خنثی.

یه سری از شیرینی ها رو از قبل خمیرشو آماده کرده بودن (چون نیاز به استراحت مثلا 12 ساعته داشت). تنها کاری که بچه ها کردن این بود که قالب زدن، یا حتی قالب هم نزدن، فقط با دست لوله کردن و با همون دست به شکل هلال در آوردن و چیدن تو سینی فر.

من و دوستم هم چنان داشتیم درست می کردیم!

به دلیل اینکه یه دونه فر بیشتر نبود تو خونه، خیلی معطل شدیم. وگرنه تقریبا 90 درصد شیرینی ها هم زمان آماده ی تو فر رفتن بودن. اما خب فر فقط سه تا سینی می تونست داشته باشه. چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که گاز استادمون گازی بود. مدت ها بود تو آلمان گاز گازی ندیده بودم نیشخند.

این وسط، دو تا بچه ی استاد هم هی اون وسط وول می خوردن. بزرگه اولش یه کمی خجالتی بود. اما خیلی زود دوست شد باهامون. حتی با بچه ها رفتن تو اتاق و با هم کتاباشو ورق زدن و خوندن و راجع بهش صحبت کردن.

یکی از بچه ها - که نمی دونم چرا منو خیلی یاد برادر بزرگتر می انداخت قیافه اش با اینکه هیچ شباهتی هم نداشت- (همونی که تو آمریکا هم دیده بودمش و گفتم که در کمال تعجب من خودش اومد جلو و سلام و احوال پرسی کرد و آمریکایی بود اصالتا)، از همه بیشتر با بچه ی استاد گرم گرفته بود. مشخص بود کلا آدم بچه دوستیه. همش دوست داشت با بچه ها باشه و باهاشون بازی و صحبت کنه.

بچه ی کوچیک استاد هم که فک کنم حدود دو سالشه، در تمام مدتی که اونجا بودیم یا داشت چیزی می خورد یا پستونک به دهن بود. من نمی دونم چرا این آلمانی ها بچه هاشون تا چهار پنج سالگی همیشه پستونک دارن! تو خیابونم همین طورن. بچه داره میدوئه با دوستاش بازی می کنه، ولی پستونک دهنشه!!

بچه ی بزرگ استاد (که دختر بود) خیلی خوب بود، اما کوچیکه خیلی گریه می کرد. مخصوصا اولش که فکر می کنم ترسیده بود. هی می رفت کفشاشو میاورد به مامانش می داد که بریم!! به قول مامانش می گفت از دیدن این همه آدم خوشش نیومده، دلش می خواد بره از این محیط شلوغ نیشخند.

اما برعکس اون، کوچیکه که می دونست این همه نیروی کمکی دعوت شدن که شیرینی درست کنن، خیلی هم خوشحال بود چشمک. می دونست خروجی این مهمونی چی قراره باشه چشمک.

تو این مهمونی چیزای زیادی راجع به شخصیت استادم فهمیدم. خیلی برام جالب بود. استاد من بسیار آدم آرومیه سر کار، من تا حالا ندیدم عصبانیتشو بروز بده با کلمه هاش یا مثلا با حالت تند و عصبانی با آدم صحبت کنه. اما تو خونه اش، وقتی ما تو آشپزخونه داشتیم شیرینی درست می کردیم، یه لحظه چنان دادی سر بچه ی کوچیکش زد که واقعا اون داد زدن برای منی که آدم بزرگ بودم و حدودا 5 شیش متری ازش فاصله داشتم - کلا اون تو یه اتاق دیگه بود- کاملا برام ترسناک بود و اصلا جا خوردم، بچه فک کنم زهره ترک شد نیشخند.

یه بارم بچه ی بزرگش بهش گفت برام چایی درست کن، یادم نیست دقیقا باباش چی گفت بهش یا اصلا چی شد که دعواش کرد. دیدم طفلکی وقتی باباش از آشپزخونه رفت، اومد به با حالت شکوه گونه ای، لباس مامانشو چسبید که بابا برام چایی درست نکرد، دعوامم کرد (یا همچین چیزی، دقیقا یادم نیست این جمله رو چطوری گفت)، تو برام درست کن.

یه بار دیگه هم خانومش داشت یه کاری انجام می داد تو آشپزخونه، بهش گفت بره حواسش به اون یکی بچه ی کوچیک تر باشه. استادم با حالتی اعتراضی گفت من نمی تونم هم زمان دو تا بچه رو مراقبت کنم و در حالی که همچنان اعتراض تو چهره اش خونده میشد، آشپزخونه رو به سمت کاری که بهش محول شده بود رفت نیشخند.

خلاصه، فهمیدم که همچین خیلی هم آدم آرومی نیست. حداقل تو خونه نیست چشمک. موقع کار کردنش تو آشپزخونه هم که مشخص بود از همون مردهای پروتوتایپ گونه است که می خواد همه کارو سرسری انجام بده، هرجا می رسه بشقابا رو میذاره و خلاصه، آخر آشپزیش نمیشه ازش یه آشپزخونه ی تمیز انتظار داشت چشمک.

حالا از بقیه ی آشپزی خودمون بگم. کار من و دوستم خیلی دیرتر از بقیه تموم نشد، ولی خمیرمون باید سه ساعت استراحت می کرد و در نتیجه آخرین شیرینی ای بود که تولید شد!

وقتی همه ی شیرینی ها درست شدن و فر خاموش شد، ساعت 6:20 بود و قطار من 7:54 حرکت می کرد. این شد که من نتونستم بمونم و شیرینی بخورم! فقط تونستم با خودم شیرینی بیارم خونه. آخه بقیه منتظر پیتزایی بودن که استاد سفارش داده بود.

حدود 6:45 عذرخواهی کردم که بیشتر نمی تونم بمونم و با همه خداحافظی کردم و با دو تا ظرف شیرینی راهی خونه شدم چشمک.

وقتی اومدم خونه، همسر هم خیلی وقت نبود که اومده بود. تا عصری وایستاده بود و همه ی کمدها رو بسته بودن. بعد از اینکه نشستیم همه ی شیرینی ها رو امتحان کردیم، رفتیم غذا هم درست کردیم و دلی از عزا درآوردیم! آخه من که نه صبحونه ی درست و حسابی خورده بودم، نه ناهار!

--

یه چیزی که خیلی توجهمو جلب کرد و به نظرم خیلی کار قشنگی اومد تو این مهمونی، این بود که یکی از بچه ها - همون آمریکاییه- یکی دو جمله با بچه ی بزرگ استاد انگلیسی صحبت کرد. یکی دیگه از بچه ها که آلمانی بود، بهش گفت: شاید دلشون نخواد بچه شونو دو زبونه بزرگ کنن. بعد رو به استاد پرسیدن می تونیم با بچه تون انگلیسی صحبت کنیم؟ و استاد هم بهشون اجازه داد. از اینکه واسه کوچک ترین کاری آدم از پدر و مادر بچه اجازه بگیره، خیلی خوشح اومد لبخند.


[ ۱۳٩٤/٩/۱٠ ] [ ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این قدر این روزا درگیرم که واقعا نمیدونم چیا رو بهتون گفتم، چیا رو نگفتم! اگه می بینین چیزای تکراری میگم، ببخشید دیگه!

اول خواستم بگم که نسل آدمای خوب ایرانی هنوز منقرض نشده و از این بابت بسیار بسیار خوشحالم لبخند.

چند وقت پیش با یه آقای مترجم ایرانی صحبت می کردم که قرار بود برام یه چیزی رو ترجمه کنه. بهش گفتم که کارم یه جوریه که خیلی فوری و سریع میخوام و قضیه از این قراره. احساس کردم تمام تلاششو می کرد که بهم کمک کنه. با وجود اینکه می تونست پولشو بگیره و کارو برام انجام بده، خیلی قشنگ برام توضیح داد که شما اطلاعی ندارین در این زمینه، این کاری که شما می خواین بکنین اشتباهه. نباید بدین من ترجمه کنم. خیلی بهتره (تازه فقط بهتره ها، از نظر قانونی منعی نداشت) که بدین فلان مترجما ترجمه کنن. بعد هم گفت من شماره و ایمیل یه سری مترجمو دارم که خودم هم نمی شناسمشون، فقط من لیست مترجما رو دارم. براتون می فرستم. به همه شون زنگ بزنین ببینین کی بهتون جواب میده، آخه شماره ها مال خیلی وقت پیشه و ممکنه اصلا دیگه درست نباشه.

و جالب تر اینکه گفت بازم اگه سوالی راجع به کلیه ی روند کار داشتی، با من تماس بگیر و بپرس. حتی یه مقداری -بدون اینکه من بخوام- هم راهنماییم کرد لبخند.

قبل از اینکه با این مترجم صحبت کنم، زنگ زدم به یه مترجم ایرانی تو شهر خودمون. اونم گفت که اگه اون بخواد برام ترجمه کنه، خیلی گرون میشه و خودش پیشنهاد داد که به یه مترجم دیگه زنگ بزنم (که در نتیجه اش من به بالایی زنگ زدم) و جالب بود که بهم گفت اگه احیانا طرف گفت که من اصلشو لازم دارم، شما شماره ی منو بهش بدین، چون من مترجم رسمی هستم، ایشون قانونا باید منو قبول داشته باشن، من می تونم تایید کنم که اصلش اینجا پیش منه و با اسکنی که ایشون دارن مطابقت داره (قبلش اینو بگم که تو آلمان شما اسکن مدرکتونو برای مترجم بفرستین، براتون ترجمه می کنه و نیازی به اصلش نداره.). این در حالیه که حتی ازم نخواست که اصلشو براش ببرم. همین جوری مرامی قبول کرد که این حرفو بزنه. البته من قبلا براش ترجمه بردم و منو می شناسه. اما خب این مدل دوست های و از خودمایه گذاشتن ها، واقعا تو هر آدمی نیست.

راستش می خواستم نوشتنمو در مورد آدمای خوب به همین جا ختم کنم. اما یادم اومد که همین بعد از ظهری هم باز ایمیلی به دستم رسید که دوباره از همین آدمای خوب بود. خدایا این آدما رو رو زمین نگه دار. این آدما وجودشون برای همه ی بشریت لازمه، نه فقط من یا ما یا ما ایرانی ها، واسه همه لبخند.

قضیه از این قرار بود که من یه مشورتی لازم داشتم در یه زمینه ای که نمیشد از غیرایرانی ها کمک بگیرم. راستش تو مسائل زندگی و مالی اصولا نمیشه از خارجی ها کمک گرفت. یعنی مثلا شما همین الان اگه سرچ کنین هزینه ی زندگی تو آلمان چقدره، می بینین یه سری ها قیمت های نجومی ای پیشنهاد میدن! مثلا از نظر خیلی از آلمانی ها چیزی حدود 1300 1400 یورو، اصلا برای دو نفر کافی نیست. در حالی که دو نفر ایرانی واقعا به راحتی با این مبالغ زندگی می کنن، حتی پس انداز هم می کنن! سبک زندگی ما ایرانی ها یه طوریه که ناخودآگاه توش صرفه جویی هست تو خیلی از موارد.

مثلا یکیش اینکه ما ایرانی ها به طور معمول وقتی یه خانواده ی دو نفره هستیم، هیچ کدوممون علاقه ای به غذا خوردن تو سلف دانشگاه/محل کار نداریم و عادت داریم غذا می بریم. و این ربطی به این نداره که بخوایم از سر صرفه جویی کردن غذا ببریم، صرفا به خاطر یک سری سنت ها و مسائل فرهنگی عادت کردیم غذا رو از خونه با خودمون ببریم. اصلا تو فرهنگ ایرانی، خانواده با غذای گرم و دور همی و این جور چیزا پیوند خورده (حداقل تو فرهنگی که ما توش بزرگ شدیم، این طور بود).

یا مثلا تو فرهنگ ما، به طور معمول، هر هفته سینما، تئاتر، کلاب و غیره نیست. هر از گاهی اگه با دوستامون بریم رستوران. بیشتر تفریح ما ایرانی ها دورهمی های خانوادگیه که معمولا به صورت جمع شدن تو خونه ی یه نفر برگزار میشه و بنابراین خرج آنچنانی ای نداره.

اینه که کلا سبک زندگی ما ایرانی ها، با آلمانی ها فرق داره و این باعث میشه خیلی وقتا نتونیم روی چیزایی که تو اینترنت می خونیم حساب کنیم.

همه ی اینا رو گفتم که بگم ما در مورد یه موضوع حساب و کتاب مالی نیاز به مشورت کسی داشتیم که شرایط مورد نظر ما رو داشته باشه. مستقیم کسی رو نمی شناختیم. یه نفرو می شناختیم که آخرین بار چهار سال پیش دیده بودیم و می دونستیم که لینک زیاد داره و به احتمال خیلی خیلی زیاد، شخصی که شرایط مد نظر ما رو داشته باشه، می شناسه. همسر یه ایمیل زد به اون بنده خدا و گفت شما احیانا کسی با این شرایط می شناسین؟ اونم خیلی سریع جواب داد: بله و ایمیل اون بنده خدا رو به ما داد، حتی اون شخص رو cc هم کرده بود تو ایمیل.

بعد من یه ایمیل زدم به اون شخص مذکور و به صورت ایمیلی براش توضیح دادم که من سوالام اینا هست. اما اگه نوشتنش طول می کشه، شما یه شماره به من بدین و یه شبکه ی اجتماعی، من باهاتون تماس می گیرم. اونم جواب داد که اولا نگران موضوعاتی که مطرح کردین نباشین، اینا اصلا نگرانی نداره. اما آیدی اسکایپ من اینه.

من جواب دادم و گفتم امشب (یعنی دیشب) یا فرداشب (یعنی امشب!) ساعت 9 اگه شما تو اسکایپ هستین، من میام سوالامو می پرسم. اون بنده خدا هم دیروز نرسیده بود جواب بده، امروز جواب داده بود که من دیروز نتونستم جواب بدم چون داشتم خونه مو تحویل می دادم و امروز و فردا تو هتلم. اگه اینترنت هتل مشکلی نداشته باشه، من ساعت 9 امشب می تونم بیام اسکایپ. ضمنا من به آقای فلانی سپردم که پیگیر مشکل شما بشن و حلش کنیم با هم ان شاءالله لبخند.

انقدددددددر من خوشحال شدم که نگو. یه آدم لینک سطح سوم که نه به عمرش منو دیده و نه میدونه کی هستم، حاضره کار منو پیگیری کنه. یه آدم لینک سطح دوم که به عمرش منو ندیده و نمی شناسه، حاضره بیاد یه ساعت، اونم وقتی که شرایط خودش چندان بسامان نیست و تو هتله، برای من وقت بذاره و به سوالام جواب بده. واقعا خدا این آدما رو رو زمین حفظ کنه لبخند.

حالا منتظرم ساعت نه شه، برم سوالامو بپرسم، گرچه همین الانم چشام داره آلبالو گیلاس می چینه!

--

و اما اسباب کشی. امروز دوستامون اسباب کشی داشتن و ما رفته بودیم کمکشون. بهمون گفته بودن ساعت 9 صبح به کارگرا گفتن بیان. ما هم همون موقع بریم که وسایلو بذارن تو ماشین. البته اونا کارگرا رو برای همه چیز گفته بودن و قانونا لازم نبود ما اصلا بهشون کمک کنیم. یعنی از اول طی کرده بودن که با فلان مبلغ (اگه دوست دارین بدونین با 400 یورو، البته این خیلی خیلی ارزون بود و به طور معمول حدود 800 900 یورو هست) بیان، وسایل رو بردارن، بذارن تو ماشینشون، ببرن مقصد، پیاده کنن، ببرن تو اتاقا، هر جایی بهشون گفته شد بذارن.

اما خب با دو نفر مطمئنا کار خیلی طول می کشید و خوب هم نیست که آدم فقط مثل رئیسا وایسته و نگاه کنه. واسه همین خود بچه ها هم قصد کمک داشتن.

ما با خودمون -من و همسر- قرار گذاشتیم یه کمی زودتر بریم. آخه آلمانی ها معمولا سر موقع میان و ما گفتیم احتمالا نه می خوان ماشین حرکت کنه سریع دیگه. این شد که یه جوری رفتیم که حدود 8:35 رسیده بودیم دم در خونه شون. هوا هم برفی بود. تو خیابون نه، اما روی ماشینا یکی سانتی برف نشسته بود. همچنان هم می بارید. عالی برای اسباب کشی چشمک.

در زدیم و رفتیم تو. خانم و آقای صاحبخونه (دوستامون) و برادر آقای صاحبخونه داشتن با کمک هم وسایلو دسته بندی و جمع می کردن. چندین کارتن توی خونه بود، اما هنوز کارتن هایی وجود داشت که باید درشون چسب می خورد. یه سری خرت و پرت هم هنوز برای جمع کردن باقی مونده بود.

با کمک هم بسته بندی ها رو کامل کردیم و جمع کردیم. آقایونی هم که قرار بود بیان ببرن، زنگ زده بودن و گفته بودن کمی دیرتر می رسن. آخه یکیشون ماشین دستش بود و اون یکی از یه جای دیگه می اومد که مثل اینکه قطارش تاخیر داشت.

فکر می کنم حدود 9:20 اینا بود که اومدن. تا 10:20 یه سری ماشین کامل پر شده بود. چیز زیادی هم نمونده بود، فقط مبل ها و لباسشویی و یه سری خیلی کم خورده ریزه های توی خونه.

ما با ماشین دوستامون و آقایون باربر هم با ماشین اسباب کشی اومدن تا مقصد. راه زیادی نبود، شاید در حد ده دقیقه. کارتن ها رو با هم پیاده کردن از ماشین و همه رو توی اتاقا گذاشتن.

خونه ی دوستامون دوبلکس بود و یه سری چیزا باید برده میشد بالا، مثل یخچال و مبل و تلویزیون و چیزای مربوط به آشپزخونه و پذیرایی.

برخلاف جمع کردن و آوردنش از خونه ی قبلی که خیلی سریع انجام شد، آوردن وسایل به داخل خونه ی جدید خیلی طول کشید. آخه پله های خونه خیلی باریک بود و جا به جا کردن وسایل توش واقعا مشکل ساز. یکی دو بار هم در و دیوار و حتی سقف خش افتاد!

این وسط آقای رنگ کار تمام مدت به صورت پیام بازرگانی حضور داشت و به صورت ظریف کاری، دور و بر پنجره ها رو با یه قلم موی خیلی باریک رنگ می زد!

در حین آوردن وسایل توسط آقایون، من و خانوم دوستمون هم کارتن های مربوط به آشپزخونه رو باز کردیم و همه رو چیدیم، طوری که تمام کابینت ها پر شد و تمام وسایل آشپزخونه سر جاش قرار گرفت (البته بعدا همسر گفت که ما یه کارتنو احتمالا یادمون رفته باز کنیم).

تا کارهای اصلی انجام شد، ساعت تقریبا 3 شد. 3 نشستیم ناهاری که بچه ها گرفته بودنو با هم خوردیم. بعد از ناهار عملا دیگه کار خاصی نکردیم. قبل از اینکه غروب بشه، یه سری لامپ وصل کردن بچه ها که نور داشته باشن، تا بعدا سر فرصت لوسترا رو وصل کنن.

بقیه اش هم یه سری جمع و جور کردن های خیلی ساده و دور ریختن کارتن های اضافی و این حرفا بود.

در کل، من که خیلی خسته نشدم، اما فکر کنم آقایون هلاک شدند نیشخند.

ساعت شیش اینا هم بعد از اینکه برای بار n ام چایی خوردیم، بچه ها ما رو رسوندن تا خونه مون لبخند.

 

[ ۱۳٩٤/٩/۸ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

می دونم که خیلی دارم نامنظم و کم می نویسم. ولی این روزا واقعا سرم شلوغه و نمی رسم. البته ناراحت نیستم. وقتی سرم شلوغه یعنی کارهای زیادی برای انجام دادن دارم و این خیلی خوبه لبخند. مخصوصا که این روزا سرم با چیزای شلوغ گرمه. مثلا نمونه اش این که دیروز همسر برام بلیت خریده برم ایران چهارشنبه ی هفته ی بعد خنثی.  ما اصلا از این رسما نداشتیم امروز بلیت بخریم واسه یه هفته دیگه! همیشه بلیتمونو از الان برا چند ماه بعد می خریدیم، ولی خب دیگه همسر یه گزینه ی خوب پیدا کرد، منم قبول کردم دیگه. آخه شرایط کاری و درسی و ویزا و تغییر ویزا و این چیزا یه جوریه که اگه نرم، دیگه معلوم نیست کی بتونم برم.

حالا، خلاصه، الان که راهی ایرانم لبخند. دیروز بعد از اینکه همسر بلیتو خریده، میگم خب یعنی واسه بچه ها هیچی نخریم؟ نیشخند این سوالیه که من هر سال می پرسم. هر سال میگم از سال بعد دیگه نمی خریم، باز سال بعد که میشه، میگم گناه دارن این بچه ها. عادت کردن که هر سال براشون چیزی ببریم. هرچند کوچیک باشه، بازم بچه ها از هدیه گرفتن خوشحال میشن. البته قبول دارم که بچه ها هم دیگه بزرگ شدن و شاید 14 سال رو نشه گفت بچه، اما خب بازم خوشحالی بچه و بزرگ نداره که لبخند.

خلاصه، باز راه افتادیم تو خیابونا که برای این بچه ها چیز میز بخریم! بر خلاف سال های قبلی که خیلی می گشتیم، این دفعه خیلی ساده گرفتیم کارو و خیلی راحت خرید کردیم. البته بازم نه خیلی راحت، اما خب قابل قبول بود چشمک.

اول رفتیم برای دو تا پسر یه خانواده، بدمینتون خریدیم. بعد به این فکر کردیم که کاش براشون دارت خریده بودیم. چند وقت پیش فروشگاه ALDI یه دارت آورده بود که خیلی قیمتش مناسب بود. چندین بازی رو با هم داشت، دارتش هم الکترونیکی بود و خودش محاسبه می کرد امتیازا رو و خلاصه خیلی خوب بود.

هی اون هفته گفتیم برای خودمون بخریم؟ نخریم؟ آخرش نخریدیم. حالا از دیروز سه تا ALDI رو رفتیم. همه تموم کردن! به طور معمول اینجا هر هفته یه سری کالاها رو تو فروشگاه می فروشن که فقط برای یه هفته یا گاهی دو هفته اونجاست. بعدش جمعش می کنن و چیزای دیگه ای میارن. اینم از همونا بود. البته از اونجایی که سایر بازی ها هنوز همون دور و بر بودن و فقط دارت تموم شده بود، ظاهرا مشتری زیاد داشته، وگرنه بازم می تونست بمونه.

خلاصه، بعد از این که بدمینتونو خریدیم، رفتیم برای یکی دیگه یه جلیقه ی گرم زمستونی گرفتیم که برای روی مانتو مناسبه. از بس که این خواهرزاده ی من -ماشاءالله- درشته، من با سایز خودم برداشتم خنثی. تازه همونم برای من یه سایز بزرگ بود، ولی چون تخفیف خورده بود و ممکن بود فردا همینم نباشه، برداشتیم. گفتیم اگه خوشمون نیومد، میاریم پس میدیم.

هنوز سه تا دیگه مونده بودن که باید براشون خرید می کردیم. برای یکیشون که همیشه باربی سفارش میده، خیلی راحت بود خرید کردن؛ چون دقیقا می دونستیم چی باید بخریم. برای یکی دیگه هم دو تا عروسک کوچیک خریدیم. مونده بود یه نفر دیگه.

این یکی رو می دونستیم بازی کردن با عروسکای حیوونا رو خیلی دوست داره. خیلی براش گشتیم، اما چیزی با قیمت مناسب براش پیدا نکردیم.

دیگه رفتیم یه جا شام خوردیم و برگشتیم خونه. برای شام، همسر گفت بریم دونر بخوریم. البته اصلا قرار نبود این شام باشه! گرسنه مون بود، گفتیم بریم یه چیزی بخوریم. من گفتم نه، بریم نودل بخوریم. به صورت شیر یا خط، رفتیم نودل خوردیم و من بعدش پشیمون شدم! هر بار که میریم نودل می خوریم، من پشیمون میشم از این که رفتیم. فقط نمی دونم چرا باز دوباره میرم خنثی.

از رستوران که اومدیم بیرون، رستوران داشت جمع و جور می کرد. آخه دیگه مشتری نداشت. تقریبا پنجاه متر اومده بودیم بیرون، همسر گفت گوشی توئه؟ احساس می کنم صدای یه گوشی میاد که داره زنگ می خوره. گوشی خودشم چک کرده بود، دیده بود مال اون نیست. دستمو بردم تو کیفم، دیدم گوشیم نیست. جیبمم چک کردم، اونجام نبود گوشیم. گفتم فک کنم من گوشیمو جا گذاشتم تو رستوران. دیگه همسر بدوبدو برگشت، رفت گوشیمو آورد. گاهی وقتا تصورات آدمم یه معجزه استلبخند.

وقتی برگشتیم خونه، ساعت هنوز هشت و نیم اینا بود. آخه اینجا فروشگاها ساعت 8 می بندن، تمام خریدای ما، مطمئنا قبل از هشت تموم شده بود.

شب نشستیم تمام اینترنتو زیر و رو کردیم، بلکه بتونیم برای این یه نفر باقی مونده یه چیزی پیدا کنیم. باید حتما همون دیشب سفارش می دادیم، وگرنه ریسکی بود که آیا تا سه شنبه بهمون برسه که من چهارشنبه ببرم یا نه. در نهایت، نتیجه این شد که برای اونی که جلیقه خریده بودیم، یه لباس دیگه اینترنتی سفارش دادیم! حالا اون یکی رو باید ببریم پس بدیم. احتمالا اینی که سفارش دادیم سایزش مناسب تر باشه لبخند.

من دیگه رو مبل خوابم برد. صبح همسر میگه دیشب یه چیزی پیدا کردم، اگه تا چهار صبح سفارش می دادیم، امروز می رسید. ولی تو خواب بودی که نظرتو بپرسم، منم سفارش ندادم. به این ترتیب، امروز صبح ما همچنان هیچی برای یکی از بچه ها سفارش نداده بودیم.

واسه همین، دوباره تصمیم گرفتیم پا شیم بریم تو شهر بگردیم، ببینیم چی پیدا می کنیم. در همین اثنا، از دیشب تا الان هم فکر کردیم و تصمیم گرفتیم بریم اون بدمینتونی هم که خریده بودمیو پس بدیم، به جاش دارت بگیریم برای بچه ها. البته اون دارت های ALDI که دیگه تموم شده بود، یه جا داشت، ده یورو گرون تر بود، ولی خب گفتیم بازم می ارزه بخریم. آخه با اون همه آپشن و بازی ای که داشت، واقعا خریدش وسوسه کننده بود.

البته وقتی رفتیم بیرون، یادمون رفت چیزایی که می خواستیم پس بدیمو ببریم. اول رفتیم یه فروشگاهی که دیروز نرفته بودیم تا واسه اون یه نفری که هنوز سرش بی کلاه مونده بود خرید کنیم. برای عوض کردن بدمینتون عجله ای نداشتیم. حالا اگه به هر دلیلی نمی تونستیم عوض کنیم، مشکلی پیش نمی اومد. اما این یکی که هنوز براش هیچی نخریده بودیم باید هرچه سریع تر مشکلش حل می شد چشمک.

رفتیم تو فروشگاه، خیلی گشتیم، اما چیز مناسبی پیدا نکردیم. یه مدل دارت پیدا کردیم که قیمتش خیلی مناسب بود، گفتیم همینو برای این کوچیکه بخریم. دارتش معمولی بود، الکترونیکی و این حرفا نبود.

از اونجا رفتیم یه فروشگاه دیگه و اون دارت باکلاسه رو برای اون دو تا بچه خریدیم (نمی خواد خیلی حساب و کتاب کنین شیش تا خواهرزاده و برادرزاده دارم که البته کمتر از یه ماه دیگه میشن 7 تا، ولی خدا رو شکر اون یکی ایران نیست که به جمع کادولازما اضافه بشه چشمک).

از اونجا هم رفتیم خرید روزمره مون. کلا نمی ذاشتم همسر چیزی بخره، هی می گفتم من که نیستم، تو هم که نمی خوری نیشخند.

--

فردا دوستامون اسباب کشی دارن. باید ساعت 9 جلو در خونه شون باشیم بهشون کمک کنیم.

پس فردا که میرم خونه ی استادم. سه شنبه که میرم شهر دومم. چهارشنبه که میرم ایران! کلا این روزا طفلکی همسر. درسته چهارشنبه میرم ایران، ولی عملا از همین فردا نیستم.

--

شونصد ساعت طول کشید تا این متنو نوشتم. بعید نیست خیلی ناپیوسته و ناهمگون باشه. هر تیکه ایشو یه زمانی نوشتم! ببخشید دیگه.

[ ۱۳٩٤/٩/٧ ] [ ٩:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

پریروز قبض برق و گازمون اومد. اینجا هر ماه آدم به صورت علی الحساب یه پولی پرداخت می کنه. آخر سال، یه حساب و کتاب می کنه شرکت و میگه شما این قدر بدهکار یا طلبکارین. بعد علی الحساب سال بعدتون رو بر حسب مصرفی ای که امسال داشتین تغییر میده، یعنی بیشتر یا کمترش می کنه.

خدمتتون عرض کنم که ما حدود 350 یورو بدهکار شدیم که باید بپردازیم. ضمن اینکه از ماه بعد هم به جای ماهی 48 یورو، باید ماهی 77 یورو پرداخت کنیم.

سال قبل هم همین نامه برامون اومد، ولی اون موقع ما هنوز چند ماه بود اومده بودیم و چیزی مصرف نکرده بودیم. ضمن اینکه هنوز ما شوفاژ روشن نمی کنیم. پارسال هم این موقع شوفاژ روشن نکرده بودیم و در واقع نامه ای که اومد، عمده ی پولش مال برق بود. طبق نامه ی پارسال پول گازمون شده بود 7 یورو در ماه (به عبارت دیگه، این فقط پول گرم کردن آب حمام بود، چون آبگرم کنمون گازیه) و پول برقمون هم 41 یورو در ماه.

طبق نامه ی امسال، پول برقمون همون 41 یورو مونده، اما پول گازمون زیاد شده. معقول هم هست، چون پارسال انگاری پول شوفاژ اصلا حساب نشده توی حساب و کتاب شرکت.

اما خب همسر معتقده این مصرف برق برای ما زیاده و باید با دقت تر مصرف کنیم. با دقت تر مصرف کنیم یعنی باید بریم گازی بخریم (منظورم اجاق گازه، اینجا گازا برقیه، قبلا هم گفتم بهتون) که مصرفش بهینه تر باشه. آخه گازی که روی خود خونه توی آشپزخونه بود، خیلی قدیمیه و مصرفش بالاست.

منم خوشحال میشم که مصرفمونو کم کنیم، اما معتقدم عملا خیلی امکان پذیر نیست. چون ما کلا غذای ایرانی می پزیم و این خودش یعنی روزی چند ساعت روشن بودن گاز که در هر صورت کلی مصرف داره، چه گاز کم مصرف باشه، چه پرمصرف. آخه یادمه من خونه ی قبلیم هم که بودم (اون موقع من تنها بودم و همسر یه شهر دیگه بود)، سر سال که شد من 6 یورو بیشتر از حد معمول برق مصرف کرده بودم و با اینکه علی الحسابم 30 یورو بود، من حدود 36 یورو مصرف کرده بودم. اونجا گاز من پرمصرف هم نبود، اما خب مدل غذا درست کردن ما ایرانی ها این طوریه دیگه.

یه چیزی که این وسط برای من جالب بود این بود که ما وقتی نامه ی پارسالو دریافت کردیم، تازه لباسشویی خریده بودیم و شاید یک یا دو بار استفاده کرده بودیم. من انتظار داشتم استفاده از لباسشویی چیزی به پول برقمون اضافه کرده باشه که نکرده لبخند.

خلاصه، همین دیگه. از قدیم گفتن هرگز نشه فراموش، لامپ اضافی خاموش چشمک.

[ ۱۳٩٤/٩/٥ ] [ ۸:٠٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا سرم خیلی خیلی خیلی شلوغه. به کارای خودمم نمی رسم، چه برسه که بیام بنویسم.

دوشنبه باز رفتم پیش دوستم واسه آلمانی حرف زدن. خیلی خوبه که با کسی دارم آلمانی یاد می گیرم که خودش ده دوازده سال ایران زندگی کرده. قشنگ فرهنگ ایرانو درک می کنه و می دونه چه نکاتی به نظر من ممکنه جالب بیاد، اونا رو برام توضیح میده.

مثلا بهم گفت که تو آلمان یه جاهای خاصی هستن که شبیه هتلن. اما هتل نیستن. وقتی کسی نیاز به بهبود سلامتی روحی داره، مثلا وقتی کسی بچه اش فوت می کنه، به کل خانواده اش (یا فقط به خود شخص) مرخصی میدن که بره این جور جاها. مثلا طرفو دو سه هفته می فرستن بره اونجا تا روحیه اش عوض بشه. بعد اونجا یه سری قوانین خاصی داره. مثلا سر یه ساعت خاصی غذا سرو میشه، یه سری برنامه ی ورزشی داره. خلاصه یه سری آدما هستن اونجا که به این اشخاص کمک می کنن. البته اجباری نیست که طرف تو تمام برنامه ها شرکت کنه مثل سربازی! ولی خب ترغیبش می کنن که شرکت کنه و روحیه اش بهتر بشه لبخند.

--

دیروز رفتم دانشگاه دومم مثل همیشه. دانشجوهام گفته بودن اگه میشه زودتر بیان. به جای 2، 11.5 بیان. منم گفتم اشکالی نداره. دیگه تا 12.5 پیشم بودن و سوالاشونو جواب دادم و رفتن. احساس کردم این دفعه خیلی از ترس و هول و ولایی که داشتن کم شده بود. راحت تر حرف می زدن لبخند.

--

استادم مثل هر سال ایمیل زده و برای یکشنبه ما رو به صرف شیرینی پزی دعوت کرده لبخند. منم ایمیل زدم گفتم میام.

امروز ایمیل زده که من مریض شدم، امروز نمیام. دوباره ایمیل زده، من تا آخر هفته نمیام دانشگاه، مریضم. اما خواستم بگم قرار شیرینی پزی یکشنبه سر جاشه ها!

ببینم بالاخره قسمت میشه منم یه بار این شیرینی پزی رو برم چشمک.

--

حالا درست همین آخر هفته دوستامون اسباب کشی دارن. امیدوارم درست یکشنبه عصر با من کار نداشته باشن. آخه خانومش (همین معلم آلمانیم چشمک) گفت شاید برای باز کردن وسایلم نیاز به کمک داشته باشم. اگه خواستم بهت میگم. امیدوارم وسایلشو بخواد شنبه باز کنه لبخند.

--

یه چیزی رو می خواستم بدم به یه نفر برام "از" فارسی ترجمه کنه. ایمیل زدم که راجع به کم و کیف کار بپرسم. جواب داده با توجه به شرایط "استراری" الان ... . خدا رو شکر نمی خواستم "به" فارسی ترجمه کنه چشمک.

--

باید امروز برم از دکترم یه گواهی سلامت بگیرم برای یه جایی. یکی دو تا دکتر دیگه هم هست که برای چک آپ می خوام برم. کی وقت بشه، خدا می دونه!

--

از اون روز که مهمون بچه ها بودیم، یه دونه جانماز تو خونه شون مونده که معلوم نیست مال کیه! تو گروه هم اعلام کردن، صاحبش پیدا نشد!! فک کنم مال ماست نیشخند. انقد جانماز داریم که نمی دونیم مال ماست یا نه!! آخه بچه ها برامون کادو آوردن، ما هم هیچ وقت ازشون استفاده نمی کنیم. از همون جانمازای قبلی خودمون استفاده می کنیم. اینه که جانمازای خودمونم نمی شناسیم!

یه تسبیح هم بی صاحب مونده که دیگه من واقعا راجع بهش نظری ندارم. لااقل واسه جانماز گفتم اگه هیچ کس ادعا نمی کنه مال اونه، من فکر می کنم مال ماست. ولی واسه تسبیح کلا احساس می کنم هرگز به عمرم این تسبیحو ندیدم. یعنی اونم مال ماست؟متفکر.

اگه مال ما باشه که خیلی هم عالی نیشخند. آخه من نمی دونم با تسبیحام چیکار می کنم که همیشه بعد از یه مدتی یکی دو تا دونه کم میشه ازشون!! البته منم راهشو یاد گرفتم. هر وقت می خوام تسبیح استفاده کنم، سه تا سه تا رد می کنم. آخرش معلوم میشه نسبت به 33 تا، چند تا کمه نیشخند.

 

[ ۱۳٩٤/٩/٤ ] [ ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

همون طور که گفتم، دیروز جلسه ی قرآنمون بود. ما قرار بود نزدیکای دو راه بیفتیم و سه برسیم. از صبح که کلی بدو بدو کردیم و کلا دیرمون شده بود! نمی دونم چرا همیشه همین طوریه! آدم همیشه دیرش شده! البته یه علتش این بود که صبحش رفتیم خرید.

به هر حال، برای همون 1.5 آماده شدیم و کاملا به موقع، یعنی حدود سه چهار دقیقه قبل از حرکت اتوبوس، خودمونو رسوندیم. اتوبوس هم راس ساعتش راه افتاد. من تو راه کتاب شوهر آهوخانومو ادامه دادم. اما هنوز تموم نشده. تقریبا صد صفحه ای ازش مونده.

ساعت ده دقیقه به سه رسیدیم شهر دوستامون (یعنی اتوبوس ده دقیقه زودتر رسید). اول قرار بود بریم تو شهر یه دوری بزنیم و طبق دعوتشون ساعت 4 بریم خونه شون. ولی وقتی رسیدیم این قدر بارون می اومد که ترجیح دادیم صاف بریم خونه شون و بگیم به ما بارون زده ها پناه بدین چشمک.

تا ما رسیدیم خونه ی دوستامون ساعت یه کمی از سه گذشته بود، شاید هفت هشت دقیقه. در زدیم، باز کردن، رفتیم بالا. فهمیدیم خانومش که آیفونو جواب داده بود، فک کرده بود ما یکی دیگه از بچه هاییم، کلی دستپاچه شده بودن از زود اومدنمون! ولی خب با ما تعارف نداشتن. دوباره آوردن بساط درست کردن سالاد اولویه شونو پهن کردن و کارشونو تموم کردن.

خلاصه، ساعت چهار بود که کم کم بچه ها اومدن. اما طبق معمول سبک ایرانی، وقتی میگی ساعت چهار بیاین، باید انتظار داشته باشی تو بهترین حالت دیگه همه ساعت پنج اومده باشن!

تا همون حدود پنج دیگه کم کم همه جمع شدن و جلسه رو شروع کردیم. یه مهمون جدید هم داشتیم البته که مهمون یکی از بچه ها بود. یعنی خونه اش ایران بود، اما در حال حاضر، مهمون بچه ها بود و اومده بود. در عوض دو نفر از بچه ها باز گفته بودن نمیان. کلا گروهمون همواره در حال انبساط و انقباضه.

تا ساعت 6.5 جلسه ادامه داشت. بعدش بچه ها یه کمی حرف زدن و خوردنی خوردن تا شام آماده بشه. از اونجایی که یکی از بچه ها همون اول گفت که زودتر باید بره، قرار شد شام همون هفت اینا سرو بشه. شام مرصع پلو بود و قرمه سبزی. سالاد اولویه هم به عنوان یه غذای جانبی اون کنار بود. جالب بود که من فکر می کردم این غذا اصفهانیه. نمی دونم چرا! بعد دیدم یکی از بچه ها که اصفهانی بود، کلا نمی دونست چیه. تازه میگفت موثق پلو نیشخند.

بعد از غذا بحث های دیگه ای در گرفت که ما خانوما دقیقا نفهمیدیم چطور شروع شد! آخه تو یه اتاق دیگه بودیم. ولی وقتی اومدیم تو هال، دیدیم کلا بین سه چهار نفر بحث جدی ای شروع شده که فک کنم یه ساعتی طول کشید.

آخرین گروهای بچه ها ساعت 9 اینا رفتن. ولی ما اتوبوسمون ساعت 12 بود، باید می موندیم. البته بچه ها انتظار داشتن ما شب بمونیم، ولی من واقعا دوست نداشتم بمونیم. خیلی کار داشتیم تو خونه که باید انجام می دادیم. منم تازه لپ تاپمو نبرده بودم که دلم خوش باشه یه کمیشو اونجا انجام بدم.

ساعت یازده و نیم از خونه ی دوستامون اومدیم بیرون. وقتی رسیدیم ایستگاه اتوبوسمون، ساعت تقریبا ده دقیقه به دوازده بود. یه اتوبوس هم وایستاده بود. رفتیم یه راست تو و بلیتمونو نشون دادیم. آقاهه گفت من اونجا نمی رم. از اتوبوس اومدیم بیرون. اتوبوس فوق دقیقا راس ساعتی که ما باید حرکت می کردیم حرکت کرد و هیچ اتوبوس دیگه ای هم اونجا نبود.

نگران شدیم، نکنه طرف اشتباه کرده. به هر حال اتوبوس رفت و ما مجبور بودیم وایستیم به این امید که یه اتوبوس دیگه بیاد دیگه! همون موقع سر و کله ی یه اتوبوس پیدا شد که دور زد و اومد دقیقا سر ایستگاه ما وایستاد. بهش گفتم میری دهات ما؟ گفت آره. سوار شدیم. یه هفت هشت دقیقه ای بازم اتوبوس وایستاد و بعدش راه افتاد.

وقتی خونه بودیم من تو سایت چک کردم. ما ساعت 1.5 می رسیدیم. 5 دقیقه تقریبا راه بود تا برسیم به ایستگاه اتوبوسی که میرفت خونه مون و سه دقیقه باید منتظر می موندیم تا اتوبوس بیاد و بریم خونه مون. اگه به این اتوبوس نمی رسیدیم، باید یه ساعت دیگه صبر می کردیم. برا همین اون هفت هشت دقیقه تاخیر اتوبوس برای ما خیلی حیاتی بود.

یه چند دقیقه صبر کردم، ماشین که پیچ و خمای شهرو رد کرد و افتاد تو اتوبان، رفتم به راننده گفتم می تونی لطفا این چند دقیقه رو برای ما جبران کنی تو راه؟ گفت من هیچی انگلیسی نمی فهمم. خیلی کم. فرانسوی بلدی؟ گفتم نه. اتوبوس در واقع عبوری بود از یه کشور دیگه داشت می رفت اسپانیا انگاری!! اصلا نمی دونم از کدوم کشور داشت می اومد که طرف هیچی نه انگلیسی بلد بود، نه آلمانی!

خلاصه، گفتم نه. من فرانسوی بلد نیستم. یه کمی سعی کردم آروم باهاش با ایما و اشاره صحبت کنم، دیدم نمیشه. هم اون نمی فهمه، هم حواسش یه وقتی پرت میشه از رانندگیش. گفتم صبر کن، الان میام. رفتم گوشیمو به همراه دکتر گوگل آوردم!! به انگلیسی نوشتم ما 8 دقیقه دیر راه افتادیم. می تونیم سر موقع برسیم؟ بعد زدم به فرانسوی ترجمه کنه نیشخند. بهش نشون دادم. خوند. با لبخند مطمئنی گفت آره. گفتم sure؟ با لهجه ی خودش (که فک کنم فرانسوی بود)، با اطمینان گفت sure.

دیگه اومدم با خیال راحت نشستم. وقتی رسیدیم بیست دقیقه زودتر از موقع خودش بود! ما که پیاده شدیم، بنده خدا دیگه ماشینشو خاموش کرد. آخه اون که نمی تونستم زودتر از ساعتش از شهر ما حرکت کنه.

پیاده شدیم، تشکر کردیم و راه افتادیم به سمت ایستگاه قطار. اینجا ایستگاهای اتوبوس بین شهری خیلی وقتا بغل ایستگاه قطاره. رفتیم یه ربعی تو ایستگاه قطار که شاید یه کمی گرم تر از بیرون بود وایستادیم. بعد دیگه راه افتادیم به سمت ایستگاه اتوبوسمون که ما رو می برد خونه مون.

اتوبوسمون با چهار پنج دقیقه تاخیر اومد، ولی خب بازم خوب بود. کلا زیاد معطل نشدیم. تقریبا ساعت دو رسیدیم خونه.

امروزم که خدا رو شکر از همون موثق پلوها داده بودن بچه ها، آورده بودیم، ناهار داشتیم چشمک. با اون همه خستگی ای که ما داشتیم و می خواستیم تا لنگ ظهر بخوابیم، خوب شد لااقل ناهارمون تامین بود نیشخند.

--

یه چیزی که راجع به اتوبوسای آلمان دوست دارم یه سری سیستم های خیلی ساده شونه که خیلی مفیده. مثلا اینکه راننده همیشه یه میکروفن داره و بلندگو تو همه جای اتوبوس هست. راننده هر وقت چیزی رو می خواد اعلام کنه، خیلی راحت با میکروفن این کارو می کنه. نه شاگرد راننده ای راه می افته تو اتوبوس چیزی رو داد بزنه، نه زحمت خاصی داره برای کسی.

یا مثلا اینکه آدم هی مجبور نیست بپرسه کجاست و با دقت به این ور اون ور نگاه کنه، ببینه کجاست. هر ایستگاه که می رسی، راننده اعلام می کنه رسیدیم فلان ایستگاه. بعد که مردم پیاده میشن، آدمای جدید سوار میشن و می خواد راه بیفته، اعلام می کنه که مقصد ما فلان جاست. ایستگاه بعدی فلان جاست که ساعت فلان می رسیم.

البته این اعلام کردن خب این بدی رو هم داره که بالاخره اگه آدم خواب باشه بیدارش می کنه. ولی به نظرم حتی با داد زدن هم همه بیدار میشن، پس چه بهتر که حنجره هامونو نگه داریم و با یه میکروفن و خیلی به صورت راحت این چیزا رو برگزار کنیم لبخند.


[ ۱۳٩٤/٩/٢ ] [ ٤:٥٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب