یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

آقا این پسته مال دو قرن پیش بود، نمی دونم چرا پیش نویس شده فقط!!

--

این پست مال دیروز بود، نتونستم پستش کنم.

--

دو سه روز پیش سالاد ماکارونی درست کرده بودم با مرغ. خب قطعا یه عالمه آب مرغ اضافه اومد که حیف بود بریزیم دور. واسه همین نگه داشتم، فرداش باهاش سوپ درست کنم. بعد فرداش که خواستم سوپ درست کنم، دیدم خب باز امروز که مرغ ندارم که باهاش سوپ درست کنم! یعنی داشتم، اما قصد نداشتم یه مرغ بذارم فقط برای سوپ. ناهار یه چیز دیگه بود و قصد نداشتم کنارش، باز مجبور بشم مرغ هم درست کنم.

این شد که تصمیم گرفتم دنبال یه سوپ بدون گوشت درست کنم لبخند. تو اینترنت به این سوپ رسیدم. اصلا فکر نمی کردم این قدر خوشمزه بشه، ولی شد! اینه که بر شما باد این سوپه!

من همه چیشو توش ریختم به جز عصاره ی مرغ. همون آب مرغ به اندازه ی کافی خوشمزه اش کرده بود. ضمن اینکه اصلا عصاره ی مرغم کجا بود؟ نیشخند

کرفسو که اصلا فکر نمی کردم تو سوپ خوشمزه بشه، ولی خب شد لبخند. فقط یادتون باشه، جو رو که خودتون می دونین، قبلش حتما باید بذارین تو آب، وگرنه خوب نمیشه.

--

امشب هم شیرینی خامه ای رو امتحان کردم. این قدر آسون بود که نگو. اصلا فکر نمی کردم این قدر راحت باشه. فک کنم از این به بعد به جای اینکه یه عالمه زحمت بکشم کیک درست کنم، همین شیرینی خامه ای ها رو درست کنم و خودمو خلاص کنم چشمک.

شیرینی خامه ای رو از روی این دستور  درست کردم.

--

با توجه به اینکه ممکنه لینک هایی که دادم بعدا خراب بشه، دستورا رو خودم هم می نویسم:

سوپ سبزیجات: جو رو بذارین تو آب مرغ بپزه. خود مرغ رو من نریختم و بیشتر دوست داشتم نسبت به وقتایی که سوپمون مرغ داشت. بعد از اینکه نسبتا خوب پخت، کرفس ریز شده (در حد نگینی)، سیب زمینی نگینی، هویج نگینی رو هم بریزین توی مخلوطتون. بعد اون قدر آرد اضافه کنین که غلظت سوپتون دلخواهتون بشه. من آردو تفت ندادم، همین طوری ریختم، مزه اش هم بد نشد. ادویه هم که به دلخواه خودتونه چی می خواین بریزین. کمی تند، خوشمزه تر میشه به نظر من. زعفرون هم حتما یه کمی بریزین، خیلی خوشرنگش می کنه. با توجه به اینکه قرار نیست شیر یا خامه یا رب توش بریزین، حتما زعفرون بزنین که رنگش قشنگ باشه.

نون خامه ای: نصف پیمونه کره رو بذارین آب بشه (کره رو چون تیکه تیکه می کنین می ریزین تو پیمونه، در واقع کمتر از نیم پیمونه میشه)، وقتی باز شد، با یک و یک چهارم پیمونه آب قاطیش کنین و صبر کنین تا جوش بیاد. زیر گازو خاموش کنین. آرد و نمک رو بریزین (من یادم رفت بریزم نمک، اتفاق خاصی هم نیفتاد!) و هم بزنین. تخم مرغ هاتونو جدا جدا دونه دونه بشکنین تو موادتون و هی هم بزنین. مایه رو بریزین تو قیف و روی سینی فری که از قبل تو فر داغ شده بریزین. باید 30 تا 35 دقیقه ای بپزه. ولی تو فرما که برقیه، بیشتر طول کشید. بعد از اینکه احساس کردیم پخت، گذاشتیمش طبقه ی بالاتر که رنگش فقط عوض بشه و طلایی بشه.

بعد این قلمبه هایی (!!) که درست کردینو از تهش سوراخ کنین. ما با نوک یه چاقو سوراخ کردیم. خامه ای که از قبل آماده کردینو بریزین تو ماسوره. نوک ماسوره اگه کوچیک باشه، می تونین یه کمی فروش کنین داخل قلمبه ای که درست کردین و خامه رو فشار بدین تا قشنگ داخل شیرینی پر بشه با خامه. چون توی این قلمبه ها خالیه، وقتی خامه رو توش فشار میدین، قشنگ پف می کنه و بزرگ میشه. کلا این قلمبه ها هیچی نیستن! توشون کاملا خالیه!

برای خامه، من نمی دونم شما تو ایران چیکار می کنین. اما تو آلمان اگه خواستین بخرین، یه بسته Schlagsahne (که تو یخچال، دور و بر ماست ها و خامه هاست) بخرین. نصفش رو بریزین تو یه ظرف و این قدر بزنین با همزن برقی که کاملا سفت بشه. بعد با کمی کمتر از نصف پیمونه شکر قاطی کنین و دوباره هم بزنین تا قشنگ مخلوط بشه.

بعد که کل شیرینی رو درست کردین و با خامه پر کردین، بذارین تو یخچال تا قشنگ خامه هاش سفت بشه.

این مقدارا برای من فک کنم حدود 20 تا 25 تا شیرینی داد.

همین دیگه. نوش جان لبخند.

--

بعضی ها به شیرینی خامه ای، نارنجک هم میگن. ما هم گاهی می گیم. اون روز تو خیابون داشتیم راه می رفتیم، به همسر میگم بریم خونه نارنجک درست کنیم. بعد با خودم فکر کردم، فک کن الان یه آلمانی از کنارمون رد بشه که رفته فارسی یاد گرفته. چی فکر میکنه واقعا؟! متفکر اینا می خوان برن خونه شون نارنجک درست کنن؟ نیشخند


[ ۱۳٩٥/۱/۳٠ ] [ ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب من برگشتم سر خونه ی اول! از اونجایی که من ایمیل زدم به بیان و دیدم خبری ازشون نیست و منم نصف بار و بندیلم این ور بود، نصفش اون ور و بیان هم مشکلات خودش رو داشت، تصمیم گرفتم برگردم!

الان دو سه روزی هست که بیان واسه من باز نمیشه. همین طور وبلاگ هایی که توی بیان هستن. از صبا پرسیدم، دیدم برا اونا باز میشه. حالا نمیدونم مشکل مال چی بود. ولی به هر حال که ما دو سه روزی دسترسی به وبلاگ های بیان نداشتیم. دیدم اگه قراره اونم یه روز کار کنه، سه روز کار نکنه که نمیشه! این شد که ترجیح دادم برگردم.

بقیه ی سروروهای وبلاگو چک کردم، اونا هم عمدتا این قابلیت رو که چیزی رو از پرشین بلاگ بهشون انتقال بدی ندارن. حالا باید ببینم چی میشه. آخه دلم نمیاد از بقیه اش برم یه وبلاگ دیگه بنویسم! دلم می خواد هر جا میرم، همه چیزو با خودم ببرم و فقط یه جا بنویسم. نمی خوام هی لینک بدن به وبلاگ قبلیم، وبلاگ بعدیم!

خلاصه که فعلا اینجام دیگه. ولی خب تجربه شد برام که بی گدار به آب نزنم از این به بعد. اول برم یه سر و گوشی آب بدم، ببینم اصلا اونجایی که می خوام برم به دردم می خوره یا نه، بعد برم چشمک.

--

راستی من وبلاگمو تو بیان پاک کردم و تا 48 ساعت دیگه پاک میشه.

--

من کامنتایی که اونجا گذاشته بودین رو خودم منتقل کردم به اینجا. ببخشید اگه با خط خودتون نیست چشمک.

--

هر سال که کارت تخفیف قطار می خرم، به محض اینکه می خرم، میام خونه ایمیل می زنم کنسلش می کنم! آخه اگه کنسلش نکنیف به صورت اتوماتیک یه سال دیگه تمدید میشه. این اطلاع قبلی برای کنسل کردن رو همیشه حداکثر تا 6 هفته قبل از باطل شدن کارتت باید بدی. از اونجایی که وقتی آبا از آسیاب می افته، آدم دیگه یادش میره ایمیل بزنه، همیشه همون روزی که کارتو می خریم، میام خونه ایمیل می زنم.

این دفعه هم به هوای این بودم که آخرین بار کنسل کردم کارتمو. خوشحال و خندان داشتیم زندگیمونو می کردیم، که یه روز دیدیم برامون کارت تخفیف قطار اومده خنثی. اصولا کارت تخفیف محترم که تشریف میارن، فردا پس فرداش، صورتحسابش هم میاد!

من قصد داشتم بازم کارت تخفیف بگیرم، اما نه این کارتو. می خواستم کارت 50 درصد بگیرم. اینی که اومده بود 25 درصد بود. سرچ کردیم، دیدیم میشه کارت تخفیف رو upgrade کرد. واسه همین پا شدیم یه روز رفتیم ایستگاه قطار، گفتیم میشه این کارت ما رو upgrade کنین. آقاهه گفت پولشو دادی؟ گفتم نه. گفت چه جوری می خوای بدی؟ با صورتحساب یا انتقال وجه یا ...؟ گفتم نمی دونم. من فقط هنوز این کارته برام اومده. نمی دونم اصلا چه جوری باید پولشو بدم. آخه گاهی وقتا آدم یه جاهایی فرم پر می کنه، صورتحسابشو میده، اونا خودشون اتوماتیک بر می دارن. یادم نبود صورتحساب دادم و خودشون برمی دارن یا باید صبر کنم تا صورتحساب بیاد.

خودش زنگ زد، شماره کارتمو خوند واسه همکارش و پرس و جو کرد؛ گفت برات صورتحساب میاد، ولی شما هیچ کاری نکنین و پولو پرداخت نکنین. الانم کارت 50 درصدو بخرین و پولشو کامل پرداخت کنین. اون صورتحسابی هم که میاد بی خیال شین.

دیگه کارت 50 درصدو خریدیم و 250 یورو سلفیدیم و اومدیم خونه. فردا صبحش دیدم برام ایمیل اومده خیلی ممنون که کارتتونو upgrade کردین؛ ما اون کارت قبلیتونو کنسل کردیم لبخند. به این ترتیب خیالمون از بابت این موضوع هم راحت شد لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/۱/۳٠ ] [ ٦:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

قبلا گفتم بهتون کلاسم 5.5 تا 7 ه. خیلی دیره. می خواستم دیروز به بچه ها بگم اگه قبلش کسی کلاس نداره، کلاسو یه ربع بندازیم جلوتر. اون وقت من می تونم یه قطاری رو بگیرم که 40 دقیقه منو زودتر می رسونه خونه. ولی خب وقتی بهشون گفتم، دیدم یه سری هاشون کلاس دارن طفلکی ها. دیگه نشد ساعت کلاسو تغییر بدم.

بدی بعدترش هم اینه که من تقریبا ده دقیقه به نه میرسم ایستگاه قطار شهرمون. از اونجا تا ایستگاه قطاری که میره خونه مون (قطار شهریو میگم)، حدود ده دقیقه ای راهه. در حالی که اون قطار ساعت 8:58 راه می افته! یعنی من حدود شیش هفت دقیقه بیشتر وقت ندارم. تازه این در حالت خوشبینانه است که فکر کنم قطار بین شهریم دقیقا سر وقت میرسه. از طرفی، چون بعد از ساعت 8 شب می رسم، قطارها نیم ساعتیه. یعنی اگه به این نرسم، باید با 9:28 برم!

دفعه ی پیش که اومد، گفتم خب من که نمی رسم. تو همون ایستگاه قطار نشستم تا حدود بیست دقیقه. بعد بلند شدم سلانه سلانه رفتم تا ایستگاه قطار شهری و وقتی رسیدم خونه حدود یه ربع به ده بود.

ولی دیروز قطار کاملا سر موقع رسید. گفتم حالا خدا رو چه دیدی، شاید رسیدم. یه کمی پیتیکوپ پیتیکوپ رفتم، البته خیلی نه ها! فقط در حدی که قدم هامو سعی کردم بلندتر بردارم. البته وسطهای راه دیگه حس کردم پاهام درد گرفته از بس کشیده شده!!

خلاصه، نزدیکای ایستگاه بودم که دیدم یه قطاری رفت. با خودم گفتم خب رفت دیگه، ولش کن. باز گفتم حالا شاید قطار ما نبود. شاید یه قطار دیگه بوده. باز به خودم امید دادم و بقیه ی راهو هم یورتمه رفتم.

وقتی رسیدم، دیدم رو تابلوی ایستگاه زده قطار ما 4 دقیقه دیگه میاد :)

البته من سر وقت رسیده بودم. درست 8:58. ولی خب قطارها گاهی با تاخیر میان. مخصوصا قطار خونه ی ما!!

بناراین، به این نتیجه رسیدم که همیشه دیر کردن قطارها بد نیست، گاهی هم به نفع ماست ;-) و به این نتیجه هم رسیدم که حتی اگه یه درصد احتمال موفقیت میدی، تلاش کن. تلاش کردن همیشه خوبه :)

--

تعداد دانشجوهام این قدر زیاد شد که تمام جلسه ها پر شد خدا رو شکر. به این ترتیب، من خودم مجبور نیستم دیگه چیزی ارائه بدم. طبق روال هر ترم، یه جلسه رو خالی میذارم (جلسه ی بعد) که اونی که نفر اول ارائه است، در حقش ظلم نشه و وقت کافی برای ارائه اش داشته باشه. یه آلمانی هم بود. ترم اولم هم یادمه یه آلمانی ارائه ی جلسه ی اولو برداشته بود (البته اون موقع دو نفر بودن تو جلسه ی اول که یکیشون آلمانی بود، اون یکی یادم نیست). خوشم میاد از این آلمانی ها که نه چک می زنن، نه چونه. بنده خدا ارائه ی اولو (که طبق تقویم 20 آپریل بود، یعنی هفته ی بعد) برداشته بود. هفته ی بعدش هم خالی بود. یعنی هیچ کس ارائه ی 27 آپریل رو انتخاب نکرده بود. از روی لیست خوندم. میگم همه از موضوع ارائه شون و تاریخ ارائه شون راضین؟ همه میگن بله. میگم کسی مشکلی نداره؟ میگن نه. به اون جلسه اولیه میگم شما دوست داری یه جلسه ارائه تو بندازیم عقب که راحت تر بتونی آماده کنی؟ میگه چرا! تا قبلش هیچ گونه اعتراضی نداشت بنده خدا.

حاضرم شرط ببندم اگه تو ایران این مدلی قرار بود کسی ارائه بده، کلی طلبکار می شد که آقا باید به ما نمره بیشتر بدین چون ما نفر اولیم! آقا واسه ما آسون تر بگیرین! آقا پس ما فلان کارو نکنیم چون نفر اولیم :D

خلاصه که دانشجو خوبه آلمانی باشه ;-). البته یادم نرفته دو تا دانشجوی آلمانی ترم پیشم که پدر منو درآوردن ها. اما خب در کلف آلمانی ها آدم های وقت شناس و وظیفه شناسین. معمولا آدم از کار کردن باهاشون لذت می بره. کم پیش میاد که دو در کنن و کل فشار کارو بندازن روی شونه ی کس دیگه ای. خدا خیرشون بده :)

[ ۱۳٩٥/۱/٢٦ ] [ ٥:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

نمی دونم همیشه چی می اومدم می نوشتم که دیگه نمی تونم بنویسم!!

دیروز اومدیم کمد مذکورو درست کنیم. از وقتی اون پیچ کمد افتاده بود، در سمت چپ کمد یه کمی اومده بود جلو و درها درست بسته نمیشد. یعنی انگاری در سمت راستی اندازه ی دو میلیمترش روی در سمت چپی بود.

هر طرف کمد سه تا لولا داره که با اونا میشه تنظیم کرد که در چقدر بره عقب یا بیاد جلو. یعنی باید پیچ هر لولا رو یه کمی شکل می کردیم، درو یه کمی تنظیم می کردیم و دوباره پیچ ها رو سفت می کردیم. منتها مشکلش این بود که هر بار که تنظیم می کردیم، با سفت کردن پیچ ها، در یه کمی می رفت داخل و تنظیم ما به هم می خورد. اگر بگم همسر بیشتر از 50 بار هی این پیچ ها رو سفت کرد و درو تنظیم کردیم، فکر نمی کنم اصلا اغراق کرده باشیم. فک کنم یه ساعتی وقتمونو گرفت، ولی خب بالاخره درست شد :)

--

چند روز پیش بستنی خریدیم. چند وقت پیش یه جا دیدم تو اینترنت، طرف بستنی وانیلی خریده بود از مغازه، توش زعفرون و گلاب ریخت، گفت مزه ی بستنی سنتی میده. ما هم گفتیم همین کارو بکنیم. البته گلابم که نداشتیم! گفتیم همون زعفرونو بریزیم ببینیم چی میشه. بد نشد. یعنی از اون چیزی که بود خیلی بهتر شد. اما خب بستنی سنتی ایرانی نشد. گفتم تجربه مو باهاتون به اشتراک بذارم، شمام اگه بعدا خواستین امتحان کنین.

--

دیروز یه مشکل حقوقی داشتیم، رفتیم را مشاور حقوقی دانشگاه صحبت کردیم. اینجا دانشگاه یه مشاور حقوقی داره که هفته ای یه ساعت تو دفترش می شینه و شما می تونین برین سوالاتونو ازش بپرسین. راهنماییتون می کنه. البته تا جایی که می دونم بیشتر از این براتون کاری نمی کنه و اگه بخواین فرمی، شکایتی، چیزی بنویسین، باید برین پیش وکیل. اما خب در همین حدش هم بسیار بسیار مفیده. کار ما که کاملا راه افتاد.

فقط مشکلش اینه که طرف فقط آلمانی حرف می زنه! خب واقعا فکر نمی کنن همه ی بچه های دانشگاه آلمانی صحبت نمی کنن؟ به نظرم اونم تو چیزی مثل مشکلات حقوقی، خوب بود طرف انگلیسی هم صحبت می کرد تا آدم بتونه تمام چیزایی که می خواد رو راحت بگه و مطمئن بشه که طرف متوجه شده. اما خب فعلا که همینه.

--

از روی تبلیغاتی که تو سالن انتظار بود، فهمیدم که دانشگاه مشاور روانشناس هم داره اگه کسی لازم داشت. یه چیز دیگه هم که جزء تبلیغات بود این بود که سلف دانشگاه غذای مخصوص بچه ها هم داره برای کسایی که بچه دارن :)

--

امروز دومین جلسه ی کلاسمه. باید خودم یه مقاله رو ارائه بدم. چون پارسال هم این مقاله رو ارائه دادم، به خودم زحمت ندادم زیاد بخونمش. حالا باید برم درست و حسابی بخونمش که سوتی ندم سر کلاس.

--

کلاس این ترمم -خدا رو شکر- کلاس پربرکتیه. تا الان که هشت تا دانشجو داشتم. امیدوارم یه پنج شیش نفر دیگه هم بیان حداقل :)

--

پی نوشت:

خانم نیوشا، من دو بار جواب ایمیل شما رو دادم، هر دو بار fail شد. آدرس ایمیلتون غلطه.

[ ۱۳٩٥/۱/٢٥ ] [ ٥:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

دیروز با دوستامون رفتیم بیرون. از روز جمعه همسر به من می گفت زنگ بزن بهشون، بهشون بگو با هم بریم بیرون این آخر هفته که همه اش اون بیچاره ها زنگ نزده باشن. یه وقتی این سوء تفاهم براشون پیش نیاد که هی اونا دارن پیشنهاد میدن و ما هیچی نمی گیم. منم هی گفتم باشه. ولی آخرش انقد هی زنگ نزدم که آخرش اونا زنگ زدن :D

جمعه زنگ زدن، گفتن بریم بیرون. ولی ما وقت نداشتیم. گفتیم باشه شنبه بریم. اونا هم قبول کردن. یه دونری بود که اون دفعه که می خواستیم بریم مغازه عربه دیدن و به نظرشون قیمتاش خیلی خوب بود. البته درست هم بود. ارزون ترین دونری ای هست که ما تا حالا تو این شهر پیدا کردیم و کیفیتش هم خوبه. محیطش هم خوبه. میشه رفت توش نشست و جاش هم خوبه. خلاصه، از همون روز قرار بود یه بار بیایم این دونری.

نصف مرغ رو میداد 3.5 یورو. با سیب زمینیشو میداد 5 یورو. اونا خیلی عاشق این غذا شده بودن! اما من که تو دونری همیشه یا دونر می خورم یا یوفکا. البته اسم یوفکا در واقع دورومه! ولی تو شهر ما بهش میگن یوفکا!! چراشو نمی دونم.
هر از گاهی هم من دونر تلر (بشقاب دونر) سفارش میدم. اما مرغ رو اصلا حاضر نیستم سفارش بدم. آخه مرغو که خودم تو خونه درست می کنم ;-).

خلاصه، رفتیم همون دونری. اونا طبق همون چیزی که قبلا گفته بودن یه نصف مرغ سفارش دادن با سیب زمینی و یه دونه دونر. ما هم دو تا یوفکای خودمونو سفارش دادیم.

از اونجا همسر پیشنهاد داد بریم یه کافه ی نزدیک اونجا. رفتیم اونجا و یه ساعتی رو هم اونجا گذروندیم. این کافه یکی از قدیمی ترین (یا شایدم قدیمی ترین) کافه ی شهرمونه. بازگشاییش مال سال 1600 ایناست!

وقتی می خواستیم برگردیم خونه، قرار بودم بریم خرید. ولی این قدر دیر شده بود که دیگه نمی شد. ساعت تقریبا 9:35 اینا بود. سوپرمارکتی که خیلی وقتا میریم تا 10 بازه. اما خب قطار ما حدود 9:50 می اومد و بنابراین، نمی رسیدیم بریم خرید.

به این ترتیب مجبور شدیم یکشنبه رو بدون ماست و نون سر کنیم!

صبح به عنوان صبحانه شیرکاکائو خوردیم. برای ظهر هم مرغ درست کردم. ناهارو عمدا یه کمی زودتر درست کردم، چون از صبح افتاده بودیم به خونه تکونی! نمی دونم به چه دلیلی همسر چند روز پیش گفت روی کمدها و قفسه ها خیلی خاک گرفته، بیایم همه رو تمیز کنیم. منم قبول کردم.

یکشنبه از ساعت 9 داشتیم خونه تکونی می کردیم تا 12.5 اینا! دیگه ببخشید اگه خونه مون اینقدر کوچیکه که کل خونه تکونیش تو سه ساعت تموم میشه :D. ولی خب تموم شد دیگه. تازه به نظرمون خیلی هم زیاد طول کشید و خسته کننده بود.

البته من که کار خاصی نکردم. فقط جاروبرقی کشیدم. ولی همسر هم کف آشپزخونه رو شوینده ریخت و تمیز کرد، هم تو و روی یخچال و کابینت ها رو، هم روی کل قفسه ها و خلاصه هر چیزی که تو خونه بود دیگه :D

به این ترتیب ما هم بعد از عید بالاخره خونه تکونی کردیم. البته متاسفانه خیلی چیزی از خونه بیرون ریخته نشد که من خوشحال شم. آخه از نظر من خونه تکونی یعنی اندازه دو تا گونی آشغال بذاری بیرون از خونه ;-)

چند روزی بود که متوجه شده بودیم یکی از پیچ های لولای کمد افتاده. لولای بالای کمد درست نبود. هر دفعه که در کمدو باز می کردیم، قسمت بالای در، مثلا نیم سانت می اومد جلو! ما هم شنبه رفتیم یه فروشگاهی که توش همه مدل پیچ و آچار و از این چیزا پیدا میشه. ولی متاسفانه پیچ اون مدلی نداشت برای لولا. کل لولا رو باید می خریدیم که ما هم همچین قصدی نداشتیم. گفتیم حالا بیایم خونه، بعدا یه فکری براش می کنیم.

امروز بعد از خونه تکونی، همسر یهویی به چشمش خورده بود که پیچ لولا یه جای خونه افتاده. حالا پیچه رو گذاشتیم تو نوبت که درستش کنیم :)

وقتی دیدم پیچ کمد پیدا شد، به همسر گفتم خب بیا حلقه ی منم پیدا کن دیگه. حدود دو سال پیش (!!) یه بار که حلقه مو ورداشتم (یا شایدم گذاشتم)، یهو افتاد پایین و رفت زیر کمد. همون موقع به همسر گفتم حلقه ی من افتاد زیر کمد، بعدا ورش داریم. ولی بعدا هرچی چراغ قوه انداختیم، هیچی نبود زیر کمد! در حالی که من با چشم خودم دیدم که قل خورد و رفت زیر کمد. ولی خب وقتی دیدیم نیست دیگه بی خیالش شدیم. البته حلقه ی واقعیم هم نبود. حلقه ی اصلیمو که هنوز همون ایران بودیم گم کردم :D

یه حلقه ای بود که تو همین آلمان 5 یورو دادیم، خریدیم :)

خلاصه، من که تو ایران اصلا حلقه نمی ذاشتم، بعد هم که گذاشتم گم شد. بعد که دوباره حلقه نداشتم که بخوام بذارم. اومدیم آلمان اولش که حلقه نداشتم. یه روز تو یه مغازه همین حلقه ارزونا رو دیدم، به همسر گفتم بیا یه دونه از همینا بخریم. نفری یه دونه خریدیم. بعدم که باز مال من افتاد زیر کمد و مال همسر هم معلوم نیست کجا هست!!

به این ترتیب من کلا از وقتی ازدواج کردیم، یادم نمیاد به صورت مرتب حلقه دستم کرده باشم!

خلاصه، امروزم دوباره به همسر گیر دادم که بیا حلقه ی منو از زیر این کمد درآر. کمد هم یه کمده با شیش تا در! کلا تمام طول اتاقو گرفته. دو سه متری طول داره. یه چیزی نیست که بگی خب تکونش میدیم، پیداش می کنیم. همسر اومد دوباره چراغ قوه انداخت نبود. گفتم ولی من مطمئنم افتاده این زیر. گفت بذار یه کم بالاترشو نگاه کنم. ما تا اون موقع، فاصله ی بین کف کمد و زمین رو چک می کردیم. ولی همسر گفت بذار فاصله ی بین آخرین کشوی دراور داخل کمد و کف کمدو نگاه کنم. نگاه کردیم، درست همونجا بود!

این جوری شد که من بعد از یک و نیم، دو سال، دوباره حلقه دار شدم. حالا نوبت اینه که به همسر گیر بدم، اونم جیباشو بگرده، ببینه کجا گذاشته حلقه شو :D

--

حلقه رو پیدا کردم، میگم بذار ببینم اصلا هنوز دستم میشه! خدا رو شکر دستم میشد هنوز. مثل اینکه هنوز چاق نشدم :)

[ ۱۳٩٥/۱/٢۳ ] [ ٥:۳٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

قبلا فک کنم بهتون گفته بودم، ما یه فایل داریم تو لپ تاپ که نشون میده تو چمدون های تو انباری چیا داریم. آخه یه مدت خیلی مشکل داشتیم واسه پیدا کردن یه سری وسایل. می رفتیم هلک هلک یه چمدونی که حدس می زدیم فلان چیز توش باشه رو میاوردیم بالا. بعد تازه می فهمیدیم اون چیزی که میخوایم توش نیست!

این شد که یه فایل درست کردیم و دقیق نوشتیم تو هر چمدون چی داریم. هر وقت هم که چیزی رو تو چمدونا جا به جا می کنیم، فایله رو آپدیت می کنیم.

حالا امروز صبح اومدیم همین کارو واسه فریزر هم کردیم :| آخه به این نتیجه رسیدیم که خیلی وقتا مثلا یه بسته گوشت خورشتی داریم، میریم گوشت خورشتی می خریم دوباره. بعد این گوشتا رو که میذاریم جلوی اون گوشت قدیمی، هی اون گوشت میره عقب تر و در نهایت یه سری چیزا هستن که هیچ وقت خورده نمیشن و همیشه هل داده میشن به سمت عقب فریزر! البته فریزر که کلمه ی درستی نیست، جایخی یخچال منظورمه!

امروز اومدیم کل جایخی رو ریختیم بیرون و خیلی کشفیات به عمل آوردیم! مثلا فهمیدیم که دو بسته کرفس داشتیم، اسفناج داشتیم، لوبیا سبز داشتیم. خلاصه یه عالمه چیزایی داشتیم که خودمون خبر نداشتیم!

رو یه برگه هرچی داشتیم نوشتیم، به تعدادش هم جلوش خط گذاشتیم که هر وقت یه بسته شو استفاده کردیم خط بزنیم. برگه رو چسبوندیم به قسمت داخلی کابینت کنار یخچال. فکر می کنم خیلی خوب شد. الان بدون اینکه بخوایم هر دفعه تو جایخی دنبال چیزی بگردیم، می تونیم بگیم چی داریم، چی نداریم :)


[ ۱۳٩٥/۱/٢۱ ] [ ٥:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

چهارشنبه ی این هفته برام اولین روز ترم جدید بود. دوباره باید یه درسو درس بدم. درس این دفعه ام ولی تکراریه. یعنی همون چیزیه که تابستون پارسال هم درس می دادم.

از اونجایی که اول قرار نبود من این ترم کلاس داشته باشم، وقتی استادم باهام صحبت کرد و قرار شد یه کلاس بردارم، خیلی دیر شده بود و برنامه بسته شده بود. این شد که کلاس من عینهو وصله ی ناجور چپونده شد تو برنامه. اونم کی؟ چهارشنبه، 5 تا 7 عصر!

ترم اول فک کنم یه بیست تایی دانشجو داشتم. ترم دوم شدن 8 تا 10 تا. ترم سوم شدن دو تا. این دفعه که رفتم کلاس، هیش کی نبود! ساعت 5 شد، هیش کی نیومد. 5:05 شد، هیش کی نیومد. 5:10 شد هیش کی نیومد! منم که لپ تاپم به پروژکتور وصل بود و آماده برای ارائه، گفتم خب پس برم دیگه. لابد هم من خوب درس نمی دم، هم کلاسم ساعتش خیلی بده که کسی نیومده. در مورد محل کلاسم هم مطمئن بودم. یعنی مطمئن بودم اشتباهی نرفتم یه کلاس دیگه. آخه ظهرش خودم رفتم از منشی پرسیدم، برام چک کرد. بنابراین، هیچ راهی وجود نداشت، جز اینکه بگم بچه ها دلشون نخواسته این کلاسو بردارن.

با این وجود، محض احتیاط گفتم حالا بذار چک کنم برنامه ی کلاس ها رو. نگاه کردم، دیدم کلاسم 17:30-19:00 نوشته شده. چون کلاس قبلی تا 17:15 ه. گفتم پس برم تو اتاقم، بیست دقیقه دیگه بیام. از اونجایی که وقتی اومدم در کلاس قفل بود، منم لپ تاپمو همون تو گذاشتم و درو قفل کردم و اومدم بیرون. گفتم این چند دقیقه رو تو اتاقم با کامپیوترم کار می کنم.

ساعت 17:25 اینا رفتم کلاس. بعد از چند دقیقه دو سه نفر اومدن. خوشحال شدم، گفتم حداقل تشکیل میشه این جلسه ام :D

یه کم دیگه که رد شد، دیدم تا 17:30 خیلی ها اومدن، چیزی حدود 10 12 نفر. دیگه کم کم بعضی هاشون داشتن می رفتن خیلی آخر بشینن، دیدم این طوری باشه که من نمی بینم اون آخری ها رو. سریع رفتم از تو اتاقم عینکمو آوردم. خدا رو شکر این ترم کلاسم هم همکفه مثل اتاقم. فاصله زیاد نیست.

تا وقتی برگشتم، فک کنم 15 16 نفری سر کلاس بودن.

البته اصولا وقتی جلسه ی اول 15 16 نفر هستن، معنیش اینه که در نهایت 10 12 نفر کلاسو برمیدارن تو بهترین حالت. بقیه فقط میان جلسه ی اول که ببینم کلاس راجع به چیه. خوششون میاد یا نه.

خلاصه، منم کلی خوشحال شدم که تعداد بچه ها تو جلسه ی اول زیاد بود :)

البته جلسه خیلی کوتاه بود. حدود 45 دقیقه. چون در واقع قرار نبود کار خاصی بکنم. قرار بود فقط بگم کلاس راجع به چیه. می خوایم چی یاد بگیریم تو این کلاس. چه مقاله هایی رو بررسی می کنیم و وظایف بچه ها چیه. آخرش هم یه مقداری براشون توضیح دادم که انتظار دارم ارائه شون چطور باشه.

اینم از اولین کلاسمون :)


[ ۱۳٩٥/۱/٢٠ ] [ ٥:۳٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره مجبور شدم کوچ کنم به اینجا:

mamooli.blog.ir

[ ۱۳٩٥/۱/۱٩ ] [ ٦:٢٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

امروز همسر امتحان رانندگیشو قبول شد لبخند. گواهی نامه گرفتن هم اینجا بساطی داره برای خودش. از قیمتش که نگو، یا خدا!!!

برای همسر که گواهی نامه ی ایرانی داشت و فقط امتحاناشو می داد، فک کنم بیشتر از هزار یورو در اومد! اگه بخواین کلاس های تئوری و عملی رو همه شونو برین که خدا به دادتون برسه نیشخند.

روالش این طوریه که وقتی شما گواهی نامه ی یه کشور دیگه رو دارین (غیر از EU) می تونین اون گواهی نامه رو تو کشور خودتون رو ترجمه می کنین. بعد اونو اینجا به محل مربوطه (بسته به شهرتون فرق داره، ولی به طور معمول می تونین تو شهرداری ارائه بدین) تحویل بدین. اونا یه پولی می گیرن، بررسی می کنن که آیا این گواهی نامه رو قبول کنن یا نه. بعد که قبول کردن، شما می تونین بدون حضور داشتن تو کلاس های تئوری، فقط برین امتحان بدین. که خب اونم برای خودش هزینه ای داره دیگه. یه سری کلاس کمک های اولیه و این چیزا هست که اونم اجباری شرکت کردنش و باید پول بدین براش.

بعد که تئوری رو قبول شدین، میرین واسه عملی. برای عملی اول باید حداقل یکی دو جلسه با یه مربی کلاس برین تا تایید کنه که رانندگی شما خوبه و نیازی به کلاس ندارین. که این خودش معمولا حداقل سه جلسه لازم داره. چون اصولا هیچ معلمی با یه ساعت رانندگی حاضر نمیشه بگه شما برو امتحان بده. مضاف بر اینکه ماشین های اینجا هم با ایران فرق دارن و به نفع خودتونه که برین چند جلسه کلاس عملی داشته باشین حتما. همسر که یه جلسه رو با یه بنز آخرین مدل نشسته بود که می گفت واقعا خیلی فرق داشت. به عنوان مثال، دنده هاشون خیلی به هم نزدیکه. یعنی اون طوری که ما تو ایران تو پژو و پراید دنده ی یک و سه مون با هم فاصله داره، تو ماشین های مدل بالای اینجا نداره. بنابراین، اگه حواستون نباشه و بر اساس مدل ایرانی دستتونو حرکت بدین، اشتباهی دنده رو عوض می کنین.

خلاصه که همه یه چند جلسه ای میرن عملی رو. همسر هم رفت و طرف هم از همون اول بهش گفته بود من چیزی ندارم که بهت آموزش بدم. اما خب یه کمی رانندگی کن که دستت بیاد. مخصوصا که اینجا رانندگی شهریش هم نیاز به دقت زیادی داره. آخه به عنوان مثال، همیشه تو هر خیابون سه تا لاین هست، یکی برای اونایی که به راست قراره بپیچن، یکی برای اونایی که مستقیم می خوان برن، یکی برای اونایی که می خوان به چپ بپیچن. و اگه شما اشتباهی برین تو یه لاین دیگه وایستین، دیگه نمی تونین لاینتونو عوض کنین سر چهار راه (اون طوری که تو ایران عموما همه انجام میدن و هی لاینشونو عوض می کنن!)، چون هر لاین چراغ جدا داره. یعنی اگه اشتباهی رفتین توی لاین مستقیم، دیگه مجبورین مستقیم برین تا باز کی به بریدگی و دور برگردون و خیابون فرعی و اینا برسین نیشخند.

خلاصه، همسر چند جلسه از این کلاسا رفت و بعد رفت سراغ امتحان عملی.امتحان عملی اینجا با ایران متفاوته. شما می شینین جای راننده. مربیتون می شینه کنارتون، مثل همیشه. ممتحن می شینه صندلی عقب. یه چراغ هم اون جلو هست که اگر جایی رو مربیتون ترمز بگیره یا کلاچ بگیره، اون چراغ روشن میشه و ممتحن می فهمه که الان این شما نبودین که ترمزو گرفتین. امتحانتون هم با همون ماشینی هست که خودتون باهاش تمرین کردین. البته موقع تمرین هم می تونین ماشینتونو انتخاب کنین. چون اینجا شرکت های مختلفی برای ماشین هستن مثل بنز و بی ام و و فولکس واگن و هزار و یک تا ماشین دیگه. البته وقتی میگم انتخاب کنین، یعنی از بین چیزایی که آموزشگاه داره دیگه. اما خب این طوری نیست که مثل ایران همه ی ماشین ها یه مدل باشن.

امتحان عملی هم 45 دقیقه طول می کشه و همه چیز ازتون امتحان گرفته میشه. از رانندگی توی خیابون صاف تا پارک و جاده و بزرگراه و ترمز اضطراری. ترمز اضطراری یعنی اینکه طرف بهتون یهویی میگه ترمز بگیر و شما باید کلا یه جوری ترمز رو تا ته فشار بدین که ماشین درجا وایسته. این از مسائلی هست که حتما حتما امتحان گرفته میشه تا ممتحن سرعت عمل شما رو ببینه. البته قطعا این کارو تو یه جاده ای بهتون میگه انجام بده که پرنده پر نمی زنه.

همسر یه بار امتحان عملی داد ولی رد شد. امتحانش خوب بود و طرف گفته بود برگردیم بریم مرکز که دیگه همه چی تموم بشه. ولی سر راه به همسر گفته بود از این خیابون برو. اونم یه خیابونی که مسیر همیشگی همسره و بارها دیده که ماشینا از اونجا میرن. وقتی رفته تو، بهش گفته حالا عقب عقب بیا. همسر هم رفته، فک کرده می خواد پارک کنه. بعد بهش یه تابلو رو نشون داده، گفته اینو ببین. رو تابلو نوشته بوده "مخصوص ساکنین". برای همین بی توجهی، همسر رد شده بود. حالا جالبش اینه که ما بارها ماشین های مختلفو دیدیم که این قانونو رعایت نمی کنن و از اون خیابون رد میشن. ولی خب دیگه، جلو ممتحن نباید رد شد حداقل چشمک.

به این ترتیب، ما چیزی حدود 250 یوروی دیگه پیاده شدیم برای یه امتحان عملی دیگه! البته این 250 یورو، همه اش مال امتحان نبود. یه مقداریش مال این بود که آدم وقتی رد میشه، مجبوره باز یه کمی بره آموزش. البته این مقدار آموزش مجدد رو خود مربی آدم تعیین می کنه، نه ممتحن. مربی همسر هم بعد از امتحان بهش گفته بود خب تو که مشکلی نداری، ولی خب یه شصت دقیقه ی دیگه برات میذارم که بریم همین تابلوهای توی شهرو نگاه کنیم که دستت بیاد.

از اونجایی که این 60 دقیقه، چیزی حدود همون 50 60 یورو بیشتر نبود، باید بگم هر امتحانش حدود 180 190 یورو هزینه داره. البته این مبلغ شهر به شهر بسیاااااااار متفاوته. تو شهر ما ارزون نیست.

تازه اون پولم که می دین برای امتحان، هر قسمتش مال یه چیزیه. یعنی فاکتورش که میاد، مثلا نوشته یه مقداریش مال اون مرکز امتحان گرفتنه، یه مقدارش مال ماشین آموزشگاهتونه که در اختیارتون گذاشته. یه مقدارش به خاطر معلمیه که آموزشگاه در اختیارتون میذاره تو مدت امتحان. خلاصه که هی از آدم پول می گیرن دیگه نیشخند.

بعد از اینکه یه امتحان رو هم رد شدین، حداقل باید دو هفته صبر کنین، بعد دوباره امتحان بدین. نمی تونین فرداش امتحان بدین.

تو اون شصت دقیقه ای بعدی که همسر رفته بود آموزش، مربیش گفته بود ممتحنه گفته طرف خیلی حرفه ای بود، ولی خب حیف که توجه نکرد به تابلو دیگه.

به این ترتیب همسر امروز دوباره رفت برای امتحان. این دفعه هم از قضا با همون ممتحن افتاده بود. ممتحن هم با توجه به پیش زمینه ای که از همسر داشت، فقط 25 دقیقه ازش امتحان گرفته بود و جاهایی مثل بزرگراه و این چیزا هم نبرده بودش اصلا. حتی پارک هم نگفته بود بکن! فقط آخرش یه پارک معمولی انجام داده بود دیگه. نه دنده عقبی رفته بود، نه پارک دوبلی، نه هیچ چیز دیگه. راستی اینجا اصلا پارک دوبل نمی گیرن تو امتحان به طور معمول. چون خیلی کم لازمتون میشه.

اولا که اکثر جاها، مثل فروشگاهای زنجیره ای، برای خودشون پارکینگ دارن. دوما که تو همون کنار خیابون هم که می خواین پارک کنین، همیشه این قدر جای خالی هست که پارک دوبل یه چیز حیاتی حساب نشه!

مهم تر از اون اینکه کنار خیابون هم جاهای پارکش معمولا خط کشی داره و ماشین ها تو خط های خودشون پارک می کنن. بنابراین، لازم نیست ماشینی که مثلا طولش چهار تره رو توی یه جای 4.5 متری پارک کنین! همیشه به اندازه ی کافی از جلو و عقب جا هست برای ماشین.

البته شهر ما خیلی کوچیکه ها. چه بسا تو شهرهای بزرگ اصلا این طوری نباشه و پارک دوبل هم خیلی مهم باشه. من تجربه ی خودمونو میگم از همین شهر فسقلی خودمون لبخند.

خلاصه، به این ترتیب، همسر امروز نامه ی قبولیشو گرفت و اومد خونه. البته بالای برگه اش هم درشت نوشته این برگه به عنوان گواهی نامه معتبر نیست نیشخند.

البته نمی دونم این گواهی نامه برای مایی که ماشین نداریم به چه دردی می خوره، اما خب بالاخره داشتنش از نداشتنش بهتره دیگه چشمک.

--

یکی از بزرگترین خوشی های آدم تو آلمان اینه که صبح پا شه ببینه هیچ نامه ای تو صندوق پستیش نیست!! اولش که آدم میاد آلمان، خیلی ذوق می کنه که یه صندوق پست داره و پست چی میاد و براش نامه میاره. اما بعد از یه مدت که اون نامه های خوش آمد گویی بانک و شهرداری و ال و بل تموم میشه، آدم وحشت می کنه از اینکه ببینه تو صندوقش نامه است. آخه هرچی نامه میاد یا فاکتوره، یا نامه ای که میگه برین فلان جا فلان کارو بکنین. فلان کارو باید انجام می دادین که ندادین. ما فلان خدماتمون عوض شده، باید فلان کارو انجام بدین!

تو این مدتی که همسر درگیر این گرفتن گواهی نامه بود، فک کنم هفته ای نبود که برای ما فاکتور پرداخت نیاد! هر دفعه ای هم مال یه جا. یه بار مال کلاس، یه بار مال TUV، یه بار مال تبدیل گواهی نامه!

خدا رو شکر که بالاخره این فاکتورا تموم شد لبخند.

--

راستی اینم بگم که اگه بیشتر از یه زمان مشخصی (فکر می کنم سه سال) تو آلمان باشین، دیگه نمی تونین گواهی نامه ی ایرانتونو استفاده کنین و حتی اگه بین المللیش هم بکنین دیگه قابل قبول نیست برای اینکه کلاسا رو نرین. چون بنا رو بر این میذارن که شما سه ساله آلمانین و سه ساله رانندگی نکردین. پس باید همه چی رو از اول شروع کنین.

اما برای ما این اتفاق نیفتاد. به عبارتی ما به صورت ناخواسته از یه در رویی استفاده کردیم که هنوز آلمانی ها کشفش نکردن چشمک.

از اونجایی که همسر گواهی نامه اش رو حدود 12 13 سال پیش گرفته بود، گواهی نامه اش از اون قدیمی ها بود. همین چند وقت پیش مثل اینکه اعلام کردن باید همه گواهی نامه هاشونو از این جدیدا کنن که توش تراشه داره و الکترونیکیه. همسر هم به خانواده اش گفت برن بی زحمت براش این کارو بکنن. وقتی گواهی نامه ی همسر عوض شد، روش تاریخ صدور جدید داشت که این تاریخ کمتر از یک سال بود برای گرفتن گواهی نامه ی آلمانیش. بنابراین ازش قبول کردن نیشخند.

البته به نظر من اگر قبول هم نکنن، بازم می ارزه که آدم تلاششو بکنه. یه وقت هم دیدی قبول کردن. آخه اگه قبول کنن، شما حدود 1000 یورو سود می کنین، در حالی که اگه قبول نکنن، فقط حدود 100 یورو ضرر می کنین.

یه نکته ی دیگه هم این که اینجا وقتی بهتون گواهی نامه ی آلمانی میده، اصل گواهی نامه ی ایرانتونو میگیره ازتون. بنابراین، اگه خواستین دوباره تو ایران رانندگی کنین باید یه فکری براش بکنین! اون فکر هم اینه که بچه ها میرن تو ایران میگن گواهی نامه مو گم کردم، یه المثنی می گیرن باهاش رانندگی می کنن! چه دروغایی که آدمو مجبور نمی کنن بگه نیشخند!

--

هوووووووف اوه. چه پستی شد!! این همه نوشتم، به درد هیچ کدومتون هم نمی خوره حالا نیشخند. ولی حالا اینایی که گفتمو به عنوان معلومات عمومی استفاده کنین. جاهای دیگه اظهار فضل کنین که چقدر اطلاعات دارین راجع به زندگی تو آلمان چشمک.

 

[ ۱۳٩٥/۱/۱٧ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سیزده به در که پریروز بود، برنامه ی خاصی براش نداشتیم. ولی خب بالاخره سیزده به در بود دیگه. به همسر گفتم عصری لااقل بریم بیرون یه دوری بزنیم، سیزده مون به در بشه دیگه!

ساعت 3.5 4 اینا بود، یکی از دوستامون (همونا که تازه اومدن) پیامک داد شما برنامه ای ندارین برای سیزده به در؟ گفتم راستش ما می خواستیم فقط بریم بیرون یه گشتی تو شهر بزنیم. دیگه راجع به ساعتش پرسید و قرار شد ساعت 6 6.5 با هم بریم بیرون.

هوا سرد بود. با این وجود ما یه زیرانداز و یه فلاسک نیم لیتری چایی و یه کمی میوه و آجیل برداشتیم که بریم کنار رود بشینیم بخوریم با هم لبخند.

ولی هوا انقدر سرد بود که اصلا رو زمین ننشستیم، رفتیم نشستیم رو نیمکتا. باز هوا این قدر هم سرد بود که اصلا نمی چسبید بخوایم مثلا پرتقال بخوریم. دیگه یه کمی آجیل خوردیم و چایی و برگشتیم. زیاد هم طول نکشید. همه اش از بس هوا سرد بود نیشخند. آخه صبحش هم بارون اومده بود. عصر هم هوا هنوز ابری بود.

اما شنبه قرار بود هوا آفتابی باشه و به قول این نرم افزارا تا 22 درجه دما بالا بره!! بغل رود هم خیلی کم، تک و توک، خانواده های ایرانی بودن. گفتیم پس حتما همه فردا میان. فردا بیایم کباب کنیم یه چیزی. قرار و مدارمونو گذاشتیم و راه افتادیم به سمت مغازه عربه.

آخه من عمری بود می خواستم کشک بخرم. همیشه خریدمونو از مغازه ترک ها می کنیم. مغازه ترکامون هم کشک نداره. کشکو فقط باید از مغازه عربه بخریم. روز سیزده به در هم که دوستمون پیامک داد، علاوه بر هماهنگ کردن بیرون رفتن، از من پرسید از کجا میشه کشک و رشته خرید. دیگه منم به هوس افتادم که همین الان برم بخرم. مخصوصا که دوستامون مغازه عربه رو بلد نبودن. این طوری هم ما کشک می خریدیم، هم اونا مغازه عربه رو یاد می گرفتن.

رفتیم مغازه عربه، اونا یه بسته سینه ی مرغ هم خریدن که برای کباب کردن فردا آماده اش کنن. ولی ما چون می خواستیم بریم یه سوپرمارکت آلمانی که مرغ حلال داره، از اونجا خرید نکردیم. گفتیم میریم همه ی خریدمون، از جمله، مرغمونو، از همون سوپرمارکتی انجام میدیم.

خلاصه، تا ما خریدمونو کردیم از عربه و یه گشتی تو مغازه زدیم ساعت 8.5 شد. حالا به جز کشک هیچی هم نخریدیما نیشخند. ولی خب هر وقت میریم مغازه عربه یه نیم ساعتی تو مغازه اش می چرخیم! آخه پره از ترشی و آب لیمو و سبزی خشک و گلاب و انواع عرقیجات ایرانی که ما البته فقط نگاهشون می کنیم نیشخند.

این دفعه هم نگاهمونو کردیم و کشکمونو برداشتیم که بریم بسابیم! وقتی از مغازه اومدیم بیرون و رفتیم تا ایستگاه قطار، تازه یادمون اومد که نون مناسب برای کباب کردن (مثل نون لواش و این چیزا، یعنی نون ایرانی) نخریدیم! ولی دیگه دیر شده بود و مغازه عربه بسته بود.

گفتیم پس اونو فردا دوباره سر راه می خریم. از دوستامون جدا شدیم، اونا رفتن فروشگاه نزدیک خونه شون. ما هم رفتیم سوپری نزدیک خونه مون. البته همسر با دوچرخه رفت، من می خواستم با قطار برم. قطارم هم تازه رفته بود، با توجه به اینکه بعد از ساعت 8 بود، باید 20 دقیقه منتظر میشدم. قرار بود همسر بره از خونه چرخ خریدو بیاره. منم (که احتمالا با قطار زودتر می رسم) تا موقع برم خریدا رو انجام بدم و همسر چرخو بیاره و وسایلو بذاریم توش بیاریم خونه.

ولی من انقدر دیر رسیدم فروشگاه که وقتی همسر اومد، من هنوز تازه رفته بودم تو!!

به این ترتیب، با همسر با هم رفتیم خرید کردیم و برگشتیم. یه دونه مرغ کامل برداشتیم که لازمه اش این بود که اول بذاریمش تو آب گرم تا یخش باز بشه، بعد پوستشو بکنیم، بعد تیکه تیکه اش کنیم و بخوابونیم تو زعفرون و پیاز و این چیزا!! وقتی رسیدیم خونه هم ساعت 10 بود!

تا ما این کارا رو انجام دادیم، ساعت 12:45 اینا شد. بالاخره ساعت یک به سلامتی رفتیم خوابیدیم!

چون هوا سرد بود، قرار شد ساعت 1 اینا بریم کنار رود که هوا گرم شده باشه. البته ما به دلیل اینکه کار بیشتری برای انجام دادن داشتیم، متاسفانه نتونستیم سر موقع آماده شیم و مجبور شدیم به دوستامون پیامک بدیم، بگیم ما حدود نیم ساعت دیرتر میایم.

خدا رو شکر اونا هم خونه شون خیلی دور نبود از کنار رود و هنوز راه نیفتاده بودن. بعد هم گفتن حالا که شما 1.5 میاین، پس ما نماز می خونیم، بعد میایم. برای ما هم بهتر شد. آخه رسیدن به همون 1.5 هم برای ما مشکل بود. آخه ما کلی کار داشتیم برای انجام دادن. منقل و زغال و وسایل کباب کردن، همه اش با ما بود. مرتب کردن این وسایل و جا دادنشون به طوری که بتونیم راحت جا به جاشون کنیم (اونم با قطار نیشخند) سخت بود.

ضمن اینکه دوستامون هنوز تو مهمونسرای دانشگاهن و واسه همین خیلی امکانات ندارن. برا همین ما سعی کردیم هرچی می تونیم، از ظرف یه بار مصرف و فلاسک و لیوان و هرچی که می تونیم ببریم.

خلاصه، آماده شدیم و وسایلمون که متشکل از یه منقل، یه چرخ خرید که تا خرخره چر شده بود و یه نایلون حاوی بادبزن و آتش زنه و این چیزا بود، رو دستمون گرفتیم و راه افتادیم.

تازه قرار بود من هنوز وسط راه پیاده شم نون هم بخرم نیشخند. ولی خب چون بچه ها نزدیکای 2 می رسیدن با این اوصاف، مشکلی نبود. وقتی ما رسیدیم سر قرارمون حدود ساعت بیست دقیقه به دو بود. دیدیم بچه ها هنوز نیومدن و جمعیت کنار رود هم بد نیست، راه افتادیم به سمت محل کباب کردن. کنار رود، فقط یه جاهای خاصی که تابلو داره محل کباب کردن، اجازه داریم کباب کنیم. یعنی همه باید منقلاشونو ببرن بذارن اونجا، حالا هرجا دلشون خواست بشینن. واسه اینکه می خواستیم یه جایی نزدیک به منقلمون بشینیم، گفتیم ما بریم به قول خودمون جا بگیریم تا کسی جاها رو نگرفته چشمک.

کلا کنار رود دو تا ناحیه ی مخصوص کباب کردن داره. تو اولیش که به محل قرارمون نزدیک تر بود سه تا خانواده منقلاشونو گذاشته بودن. تو دومیش چندین خانواده ی ایرانی بودن، از جمله همون دوست هایی که یه بار ذکر و خیرشون تو این وبلاگ رفت. همونا که در نهایت خودشون رابطه شونو با ما یهویی قطع کردن. واسه همین ما هم تصمیم گرفتیم همین جا، تو همین ناحیه ی کباب کردن اولی، که خلوت تر هم بود بمونیم.

آخه ایرانی های اون یکی ناحیه هیچ شباهتی به ما نداشتن. تعدادشون هم خیلی زیاد بود و مشغول رقص و پایکوبی و این حرفا بودن که به درد ما نمی خورد.

دوستامون که اومدن گفتن انگاری اون ور ایرانی زیادتره، می خواین بریم اون ور که ما هم مخالفت کردیم و بعد از اصرار اونا، دلیلش رو هم گفتیم. اونا هم گفتن خب پس اشکالی نداره. همین جا بشینیم لبخند.

همون جا نشستیم و در کنار یه سری پسر ترک/عرب/یه چیزی تو مایه های هندی پاکستانی، به کباب کردن خودمون مشغول شدیم. این پسرهای کناریمون، خیلی بچه بودن، شاید در حد 15 16 سال و اتفاقا خیلی هم بچه های مثبتی بودن. نه شر بودن، نه از خودشون اصوات عجیب غریب صادر می کردن. فقط یه آهنگی گذاشته بودن، یه آهنگ رپ آلمانی که تا وقتی می خواستیم بیایم مخ ما رو تریت کرد نیشخند.

ما خانوما جوجه ها رو تو سیخ های کباب حسینی سیخ کشیدیم و آقایون هم بردن پختنشون. برخلاف همیشه که دو ساعتی کباب کردنمون طول می کشید (چون همیشه همین یه دونه منقل ما بود و ده دوازده نفر آدم!!)، این دفعه فک کنم نیم ساعته همه چی آماده شد.

جای شما خالی، خیلی خوشمزه و خوب شده بود لبخند. بعد از غذا هم یه چایی خوردیم و کلی میوه و چیپس و از این چیزا.

این وسط یه خانوم متکدی ای هم بود که با بچه اش از کنار آدمایی که به فاصله ی هر دو متر از هم نشسته بودن رد می شد و درخواست یه چیزی می کرد. هر کسی هم بهش یه چیزی می داد. ما هم یه سیخ جوجه بهش دادیم. بعضی از خوردنی ها رو می خورد. بعضی هاشو می انداخت تو چرخ دستی ای که همراهش بود.

بدیش این بود که به بچه اش هم نه تنها تکدی گری رو، بلکه سماجت رو هم یاد داده بود! بچه اش رفته بود کنار این پسرهای کنار ما، اشاره می کرد به یه چیزی می گفت مثلا اینو بدین به من!! مثلا رفت یه بطری آب 1.5 لیتری رو ازشون گرفت. اونا هم بیچاره ها فک می کنم چون بچه بودن روشون نمی شد بهش ندن. فک کنم سه چهار بار رفت ازشون هی چیزی گرفت!

بعد از اینکه از خیلی ها چیزی گرفتن، اومدن نشستن نزدیک محل ما و شروع کردن به خوردن. وقتی می خواستن برن، دوستمون گفت بذار یه پرتقال هم بهشون بدیم، یه کم ویتامین هم بهشون برسه دیگه. یه پرتقال دراز کرد به سمت خانومه که بلند شده بود و داشت رد می شد بره. خانومه یه جوری به وسایل جلوی ما نگاه کرد که من حس کردم داره برانداز میکنه ما چه چیزهای دیگه ای می تونستیم بدیم بهش! واقعا حس بدی بهم دست داد از نگاه خانومه.

یه خوبیش هم که من خیلی خدا رو شکر کردم این بود که خانومه حجاب نداشت. من نمی دونم چرا تو شهر ما اغلب این متکدی ها باحجابن! این حس به آدم دست میده که همه ی نیازمندای شهر مسلمونان!

به هر حال که اون خانوم و بچه هم حداقل یه آخر هفته موفق شدن دلی از عزا دربیارن. امیدوارم خدا به زندگیشون برکت بده و نیازمند این مدل کارها نباشن دیگه لبخند.

دوستامون ساعت 6 با یکی از دوستاشون که یکی دیگه بهشون معرفی کرده بود قرار داشتن. واسه همین 5:40 راه افتادیم که اونا به موقع به قرارشون برسن. ساعت 5:50 رسیدیم محل قرار اونا و از همدیگه جدا شدیم. ما اومدیم خونه مون. اونا هم رفتن سر قرارشون لبخند.

--

امیدوارم سیزده به در و چهارده به در به شما هم خوش گذشته باشه لبخند.

[ ۱۳٩٥/۱/۱٥ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این پستو در جواب به ایمیلی که چند روز پیش دریافت کردم میذارم و اول از همه عذرخواهی می کنم که قرار بود چهار پنج روز پیش این پستو بذارم، ولی یادم رفت.

ازم خواسته بودن لینک ها و سایت هایی که برای یه ساکن آلمان می تونه مفید باشه رو براشون بنویسم. به نظرم اومد می تونه از پست های مفیدی باشه که هر کسی تو آلمان می تونه ازش استفاده کنه.

من سایت هایی رو معرفی می کنم که خودمون ازش استفاده می کنیم. قطعا سایت های مفید زیاد دیگه ای هم وجود دارن که من نمی شناسم:

1- amazon.de

این سایت که همه چی توش پیدا میشه و حتما میشناسیدش از قبل. اما راستش ما کمتر ازش خرید می کنیم. بیشتر برای پیدا کردن چیزی که می خوایم استفاده می کنیم. آخه سایتش قویه. خیلی وقتا آدم کلمه ی دقیق چیزی که دنبالش میگرده رو نمی دونه. با یه کلمه ی حدسی آلمانی دنبال اون چیزی که می خوایم می گردیم، بعد آمازون خودش چیزای مختلفی پیشنهاد میده اون قسمت پایینش که آدمو راهنمایی می کنه به اون چیزی که واقعا دنبالش می گرده. بقیه ی سایت ها، اگه کلمه ای رو اشتباه بزنین، خیلی وقتا بهتون میگن "موردی یافت نشد" و خلاص! ولی آمازون به عنوان یه موتور جستجو عالیه. حتما ازش استفاده کنین لبخند.

2- ebay.de

یکی از بهترین سایت هایی که توش می تونین ارزون خرید کنین. اما دقت کنین که همیشه کیفیت جنس هاش بالا نیست. اگه از این سایت خرید می کنین، حتما نظرهای مردمو راجع به اون کالا یا شخص فروشنده بخونین. بیشتر نظرها معمولا راجع به خود شخص فروشنده است. چون می دونین که تو این سایت میشه هر کسی چیزی رو برای فروش بذاره. بنابراین اینکه آیا شخص قابل اطمینان هست یا نه؟ آیا حتما در زمان مقرر کالا رو براتون می فرسته یا نه، چیزی نیست که به راحتی بشه گفت خب حتما می فرسته دیگه! کلاه بردار همه جای دنیا وجود داره. حتما نظرات آدما رو بخونین تا کلاه سرتون نره.

اگه از این سایت خرید می کنین، تحت هیییییچ شرایطی، حتی یک یورو پول رو خارج از ضوابط تعیین شده ی ebay به شخص مدنظر انتقال ندید. این کار مطلقا کلاه برداریه. یعنی اگه شما مثلا گفتین من این کالا رو می خوام. طرف بهتون ایمیل زد که انتقال وجه بده به این حساب، به هیچ وجه این کارو نکنین. اگه پولی رو خارج از ضوابط تعیین شده ی Ebay (مثل پی پال و غیره) به حساب طرف بریزین و طرف کلاه برداری کنه و کالا رو براتون نفرسته، ebay هیچ مسئولیتی در قبال دفاع کردن از شما نداره.

3-ebay-kleinanzeigen

این سایت هم بخشی از ebay هست، اما مناسب برای خریدهای دست دوم، علی الخصوص چیزهای بزرگ که پستش راحت نیست. تو حالت عادی اگه شما بخواین مثلا یه کمد رو تو ایبی خریداری کنین، باید کلی پول پست بدین. اما این سایت به شما این امکانو میده که دقیقا تو منطقه یا شهر خودتون دنبال اون کالایی که می خواین بگردین. به این ترتیب شما می تونین با کمک مثلا دوستاتون یا با اجاره کردن یه ماشین برای چند ساعت، اون کالا رو به خونه تون بیارین.

4- outletcity.com

این سایت برای خرید لباس خیلی مناسبه، علی الخصوص تو زمانی که حراجی های آخر فصل باشه.

5- Zalando.de

این سایت هم برای خرید همه چی، اعم از کفش و لباس و امثالهم، بسیار مناسبه.

6- notebooksbilliger

برای خرید لپ تاپ و دوربین و سایل این مدلی.

7- computeruniverse.com

برای خرید لپ تاپ و دوربین و وسایل این مدلی.

دیگه سایت دیگه ای به نظرم نمی رسه فعلا. اما کلا هرچی می خواین سرچ کنین قبلش. خیلی وقت ها سایت های دیگه ای هستن که قیمت کالایی رو ارزون تر میدن. مثلا اگه کالایی رو تو آمازون پیدا کردین، خود اسم کالا و مدلش رو سرچ کنین تو اینترنت، ببینین شاید سایت دیگه ای ارزون تر بده.

بعضی وقت ها هم چک کردن سایت خود مارک ها هم می تونه مفید باشه. مثلا سایت ecco یا jack wolfskin یا هر مارک دیگه ای.

8-  wg-gesucht

برای پیدا کردن خونه

9- studentenwg

برای پیدا کردن خونه

10- immobilienscount24

برای پیدا کردن خونه. دقت کنین که این سایت و هر سایت دیگه ای که توش کلمه ی immobilien داشته باشه، یعنی دلالی! یعنی یه مشاور املاکی یه خونه رو گذاشته برای اجاره و اگه شما ازش اجاره کنین، باید 2.3 برابر اجاره ی سرد (یعنی اجاره بدون احتساب پول شارژ) رو به مشاور املاکی بدین. اگه تو این سایت ها سرچ می کنین و می خواین پول مشاور املاکی ندین، دقت کنین که زیر آگهی ای که دارین نگاه می کنین، نوشته باشه null provision یا provisionfrei یا free provision یا چیزی شبیه این.


9- Check24.de

این سایت بهتون اجازه میده قیمت یه کالا رو که توسط سایت های مختلفی ارائه میشن، با هم مقایسه کنین. یعنی یه چیزی رو توش سرچ می کنین، بهتون میگه کدوم سایت ها این کالا رو ارائه می کنن و با چه قیمتی.

[ ۱۳٩٥/۱/۱۳ ] [ ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

مدت ها پیش، فک کنم سال 2014 بود هنوز، بهتون گفتم که یه روز داشتم می رفتم دانشگاه دومم، تو قطار، یه اتفاقی افتاد که لپ تاپم یه لحظه از دستم سر خورد. منم محکم دستمو گذاشتم روش که نیفته پایین. از اون به بعد دیگه وایرلسش کار نمی کرد و من با یه استیک وایرلس، وایرلس داشتم.

دیروز که می خواستم بیام، لپ تاپمو داشتم جمع می کردم. هنوز نصفشو بلند کرده بود، نصف دیگه اش رو زمین بود که نمی دونم چرا از دستم سر خورد و اون نصفه ای که بلند کرده بودم، دوباره خورد به میز. ارتفاعش هم زیاد نبودها، شاید کمتر از ده سانت بلند کرده بودم هنوز. ولی خب به هر حال افتاد دیگه.

منم خداخدا می کردم کار کنه لپ تاپم دوباره. وقتی داشتم می اومدم خونه، روشنش کردم، دیدم سالمه. یه کمی تو راه از کتاب های پی دی افی که داشتم خوندم و اومدم.

از اونجا اومدم خونه، ولی از اونجایی که باید دوباره سریع می رفتم کلاس آلمانی، دیگه دوباره لپ تاپمو درنیاوردم. وقتی از کلاس هم برگشتم این قدر دیروقت بود که بازم روشن نکردم لپ تاپمو.

حالا امروز صبح روشن کردم، می بینم وایرلسش کار می کنه لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/۱/۱۱ ] [ ٩:٥۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب بالاخره اولین عیددیدنی ما هم انجام شد دیشب!

پریروز دوستامون (همونایی که جدید اومدن شهر ما و ما رو از قبل می شناسن) بهمون پیامک زدن که فردا شب بیاین پیش ما. ما هم دیدیم خب اول ما باید دعوت کنیم. هرچی باشه این بنده های خدا هنوز جدیدن اینجا. تازه جا هم که نیفتادن، اصلا شاید مهمون دعوت کردن چندان براشون آسون نباشه. این شد که گفتیم بذار ما دعوت کنیم. اما از طرفی فکر کردیم شاید بد نباشه کم کم با گروه بچه های اینجا آشناشون کنیم. واسه همین گفتیم به تنها بچه هایی که تازه از سفر برگشتن هم اطلاع بدیم و هر دو شونو با هم دعوت کنیم خونه مون.

اول من به اون یکی دوستمون زنگ زدم و قضیه رو تعریف کردم. گفتم اگه شما می تونین فردا شب بیاین، که ما به این بچه ها بگیم شما بیاین خونه ی ما، به جای اینکه ما بیایم خونه ی شما.

گفت من باید اول به همسرم بگم، چون اون یه امتحانی داره آخر این ماه که الان خیلی استرسشو داره. شاید نخواد بیاد. گفتم پس خبرش با تو دیگه. قرار شد تا شب خبر بده. منم گفتم خب حالا دیر نمیشه دیگه، منم تا همون شیش و هفت که دوستمون خبر بده، به این یکی دوستمون خبر میدم.

این وسط دوستمون به همسر هم پیام داده بود که من به خانومت پیامک دادم ولی جواب نداده، فردا شب بیاین خونه ی ما. همسر هم به من زنگ زد که لطفا یه خبری به این بچه ها بده. یا حداقل بهشون بگو که قضیه این طوری شده و ما منتظر خبر اون یکی بچه هاییم تا محل مهمونی رو عوض کنیم نیشخند.

منم زنگ زدم به دوستمون و واقعیت رو گفتم. گفتم ببخشید که دیر جواب میدم. من منتظر بودم که بچه ها خبر بدن، بعد به شما خبر بدم. اگه اشکالی نداره، صبر کنیم تا جواب اونا رو بگیریم. اونم گفت اشکالی نداره. هدف ما دیدار بود. حالا فرقی نداره کجا و از این حرفا.

از طرفی من عصرش با همون دوستمون که باید منتظر جواب همسرش می موندیم قرار بود برم کلاس ورزش. کلاس ساعت یه ربع به شیش شروع می شد، ما هم قرارمونو همیشه یه ربع زودترش میذاریم جلوی محل کار دوستم. یعنی 5.5 من باید اونجا می بودم.

از اونجایی که اصولا یا ساعت من یه دقیقه این ور اون وره، یا قطار ما یه دقیقه این ور و اون وره (!!)، طبق معمول، بیست متر مونده به ایستگاه، قطار از جلو چشم رد شد و من بهش نرسیدم!

با قطار بعدی رفتم، باید یه جا هم خط عوض می کردم. وقتی رسیدم ایستگاهی که باید قطارمو عوض می کردم، دیدم روی تابلو برای همه ی اتوبوسا نوشته 13 دقیقه دیگه. فقط یه قطار بود که "همین الان" بود. این "همین الان" قطارها هم جالبه واسه خودش. یه وقت می بینی 5 دقیقه است نوشته قطار فلان "همین الان"!

جایی که من می خواستم برم، اصلش باید با یه اتوبوس می رفتم که درست جلوی محل کار دوستم نگه میداره. با قطار، حدود ده دقیقه این پیاده روی داره (البته به گفته ی گوگل مپ فک کنم 15 دقیقه بود!).

اتوبوس ها هم هر 10 دقیقه یه بارن به طور معمول. یعنی با توجه به اصلا لانه ی کبوتری (!!) حتی اگه من تاخیر خودمو بابت نرسیدن به قطار هم حساب می کردم، بازم نباید بیشتر از 10 دقیقه منتظر می موندم تو ایستگاه! ولی خب رو تابلو نوشته بود 13 دقیقه و من نمی تونستم کاری بکنم.

از اونجایی که حدس زدم شاید مشکلی پیش اومده، تصمیم گرفتم همین قطار نقدو بچسبم و بی خیال اتوبوسی بشم که می تونست منو نزدیک تر پیاده کنه.

به این ترتیب با همون قطاری که بعد از 5 دقیقه تو حالت "همین الان" تشریف آورد، رفتم! تو ایستگاه مد نظرم که پیاده شدم، ساعت 5:26 بود و قطعا من تا 5.5 نمی رسیدم به محل کار دوستم دیگه نیشخند.

ولی خب پنج دقیقه هم لزوما بیشتر تاخیر نداشتم. واسه همین پیاده راهی شدم. اصلا هم نگاه نکردم که خب بابا از اینجا هم یه سری اتوبوس دیگه در مسیر محل کار دوست من حرکت می کنن. عجله هم داشتم، اصلا عقلم قد نداد همچین چیزی رو نگاه کنم.

پیاده راه افتادم، حالا هی فرت و فرت اتوبوس می اومد از جلو رد می شد!! تو همون 7 8 دقیقه ای که من پیاده رفتم، سه تا اتوبوس از جلوم رد شدن که همه شون هم همون جایی که من پیاده شده بودم ایستگاه داشتن!

ولی خب به هر حال بازم خیلی دیر نرسیدم لبخند.

تقریبا 5:36 اینا با دوستم راه افتادیم به سمت کلاس ورزشمون. تو راه قضیه رو بهش گفتم. و گفتم که با توجه به اینکه فردا (یعنی جمعه)  تعطیل رسمیه. بهتره زودتر خبر همسرشو بده  که چه مهمونی خونه ی ما باشه، چه اون یکی بچه ها، باید بالاخره برسیم بریم خرید همین امروز. گفت پس من همین الان بهش زنگ می زنم که حداقل فکراشو بکنه تا یکی دو ساعت دیگه. ولی همسرش گوشی رو برنداشت.

تو راه که می رفتیم همه چی خیلی ساکت و خلوت بود. انگار هیچ کس نمی خواست بیاد کلاس. آخه مثل اینه که شما 28 اسفند بری کلاس ورزش نیشخند. کی میاد آخه؟!!

جلوی در ورودی یه خانوم نسبتا مسن ایستاده بود (همیشه یه آقای مهربون جوون بود) که کارت ها و کفش ها رو چک می کرد. این قد سالن سوت و کور بود که دوستم به انگلیسی پرسید امروز کلاس هست؟ خانومه به آلمانی گفت چی؟ دوستم به من گفت به آلمانی بپرس ازش. گفتم والا من نمی دونم الان این چیزی که ما میریم اصلا کلاسه یا نه؟ چی بهش می گن اصلا؟ من کلا انگلیسیشو هم نمی دونم. آخه واقعا اون چیزی که میریم کلاس که نیست. یه عده ان دور هم جمع شدن ورزش می کنن! نه آموزشی درکاره، نه هیچی.

خلاصه، بی خیال پرسیدن شدیم، گفتیم میریم خودمون نگاه می کنیم دیگه. رفتیم لباسامونو عوض کردیم. اومدیم دیدیم سالن خالیه! دیدیم خب این جوری که نمی شه. بالاخره باید یه تلاشی بکنیم دیگه! منم به آلمانی از خانومه پرسیدم امروز کلاس نیست اینجا؟ همیشه یه چیزی بودهانیشخند. خانومه گفت چه کلاسی؟ گفتم fitness بود اسمش فک کنم. چک کرد رو جدولش، گفت امروز body shape هست، تو سالن فلان. من که نفهمیدم چی میگه. یعنی جمله شو می فهمیدم، ولی اون سالنی که می گفت رو نمی فهمیدم. بعد دوستم گفت آها من فهمیدم. گفت این پشت یه ساختمون دیگه هم هست، اونجا رو میگه.

ما هم رفتیم وسایلمونو ورداشتیم، رفتیم اون یکی سالن. از راه که رفتیم دیدیم یه عده ی کمی، شاید 20 30 نفر داشتن تو سالن ورزش می کردن. همه شون هم از این پله ها داشتن. ما هم رفتیم واسه خودمون یه پله آوردیم و شروع کردیم. واقعا به قصد کشت ورزش می کردن انگار!! آخه ما همه اش حدود 7 8 دقیقه دیر رسیده بودیم. ولی حرکت های اونا کوچک ترین شباهتی به گرم کردن نداشت. همه اش بپربپر بود.

تازه پله اش هم به نظر من بلند بود. نمی دونم این پله ها سایز استاندارد دارن تو دنیا یا اینا بر اساس قد آلمانی ها بود. خلاصه که برای من بلند بود پله اش. هر دو تا حرکتی که معلم می رفت، من یکی و نصفی می رفتم چشمک.

ورزشه هرچی بود، از همون اولش معلوم بود به درد ما نمی خوره نیشخند! ولی خب دیگه، نمی شد که وسطش ول کنیم. کاری که شروع کرده بودیمو باید تموم می کردیم دیگه چشمک.

حالا اتفاقا برعکس همیشه که کلاسمون یه ساعتی بود، امروز کلاس یه ساعت و نیم بود. یه نیم ساعتی، چهل و پنج دقیقه ای ورجه وورجه کرد خانومه و بعدش یه کمی حرکات معقول تری انجام داد که ما هم می تونستیم انجام بدیم لبخند.

آخرای کلاس بود که گوشیمو چک کردم، دیدم همسر خبر داده که با همسر دوستمون صحبت کرده و اونم گفته می تونه بیاد. همسر خودش به اون یکی دوستامون هم خبر داده بود که پس شما بیاین خونه ی ما دیگه. اونا هم گفته بودن باشه!

به این ترتیب یه مهمونی (که چه عرض کنم، میزبانی!) یهویی نصیب ما شد. حالا باید می رفتیم خرید. تنها جایی هم که باز بود اون موقع شب برای خرید گوشت حلال، سوپرمارکت کافلند بود.

از اونجایی که این سوپری سر راه من بود، قرار شد من اونجا پیاده شم، همسر هم از خونه بیاد. تا وقتی من رسیدم سوپری، ساعت 8.5 اینا بود فک کنم. دیگه با همسر یه عالمه خرید کردیم و اومدیم خونه. وقتی رسیدیم خونه ساعت 10 بود.

من که واقعا خسته بودم. تازه صبح هم باید به شیوه ی دو و میدانی کارا رو می کردیم و خونه رو تمیز و مرتب می کردیم! ولی خب به هر حال موفق شدیم لبخند.

قرار بود مرغ و ماهی درست کنیم برای شام. اول می خواستم مرغ ها رو سرخ کنیم، که دیدیم این طوری واقعا اذیت می شیم آخرش و گاز کم میاریم. آخه دو تا شعله که بیشتر نداریم. گاز رومیزیمونو هم که دادیم به دوستامون. واسه همین تصمیم گرفتیم یه مرغ شکم پر درست کنیم تو فر و ماهای ها رو فقط سرخ کنیم.

این طوری خیلی کارمون راحت تر شد. اما خب بازم سخت بود. چون فقط دو تا شعله رو که لازم داشتیم واسه برنج!! ولی خب به هر ترتیبی که بود کارو انجام دادیم و تا اومدن دوستامون بخش عمده ای از کارا انجام شده بود.

بچه ها تا دیروقت خونه مون بودن. حدود ساعت 11، 11.5 دیگه رفتن. دم رفتن اونا به ما پیشنهاد دادن که یکشنبه بریم پیششون. ما هم گفتیم حالا فعلا وقت هست که همو ببینیم. حالا نمی دونم دعوتشون واقعی بود یا تعارفی. واقعا قصد دارن دوباره به صورت جدی دعوتمون کنن که فردا بریم خونه شون، یا حالا بعدا باز همو می بینیم.

من که تمام امروزو هم خسته بودم. امیدوارم اگه قرار هم هست فردا بریم خونه شون، حداقل من تا فردا یه کمی از این هایبرنتی درآم!!

--

به این ترتیب اولین عیددیدنی ما انجام شد که البته فک کنم آخریش هم باشه. آخه بقیه ی دوستامون همه بعد از عید برمی گردن لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/۱/۸ ] [ ٦:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز سر کلاس زبان، معلممون برامون شکلات آورده بود به مناسبت عید پاک یا به قول آلمانی ها اوستر (Oster).

اینم عکسشه:


یه کمی هم معلممون راجع به کارایی که تو این عید انجام میدن توضیح داد. اول یه چیزی بهتون بگم که شاید براتون جالب باشه. برخلاف ایران که عیدهای مذهبی واقعا به عنوان یه جشن مذهبی جشن گرفته میشن، اینجا تقریبا تمام عیدها حالت مذهبیشونو از دست دادن و صرفا به عنوان یه جشن جشن گرفته میشن. یعنی هیچ تفاوتی بین جشن های کریسمس و عید پاک و جشن سال نو میلادی (که چند روز بعد از کریسمسه) و این حرفا از نظر جشن گرفتن وجود نداره.

در واقع باید قبل از عید پاک روزه گرفته باشن و این عیدفطرشون باشه یه جورایی نیشخند ولی خب این روزا به اون شکل مردم مذهبی نیستن که بخوان روزه بگیرن. البته تعدادی هم هنوز هستن که میگیرن ها، نسلشون منقرض نشده طفلکی ها. ولی خب در کل خیلی روزه نمی گیرن.

به هر حال که از این مراسم سنتی فعلا فقط جشنش مونده دیگه چشمک.

و اما اینکه اون عکسه چیو نشون میده. روز عید معمولا گوشت گوسفند میخورن، البته دقیق تر بگه گوشت بره لبخند. خرگوش هم نماد زایش و نسل و این حرفاست. چشن عید پاک هم که همون طور که مشخصه از زمانش، اول بهاره. شاید براتون جالب باشه بدونین که بهار تو آلمان هم (در مورد بقیه ی کشورا نمی دونم) دقیقا از 21 مارچ شروع میشه، یعنی درست از همون زمانی که بهار ما شروع میشه لبخند. کفش دوزک نماد شانسه تو آلمان. اون تخم مرغا ولی از همه جالب تره! اینا هم برای عیدشون تخم مرغو رنگ می کنن (البته قبلش می پزن) و تزئین می کنن. اما بعد مامانا تخم مرغو قایم می کنن یه جا و بچه ها باید پیدا کنن. معلممون می گفت بچه ها این کارو خیلی دوست دارن، بچه های من با اینکه بزرگن و پسرم 17 سالشه، بازم من هنوز هر سال این کارو می کنم. خیلی دوست دارن تمام خونه رو زیر و رو کنن دنبال چند تا تخم مرغ. تعداد خاصی هم نداره، مامان خونه می تونه هر چند تا که دوست داره قایم کنه، فقط تعدادشو به بچه ها میگن که بدونن باید دنبال چند تا باشن.

البته اصل قضه اینه که مثلا خرگوش تخم مرغ ها رو برداشته و جای دیگه ای گذاشته! اما خب تو زندگی امروزی مامانا خودشون نقش خرگوشم باید بازی کنن چشمک.

اینم از فلسفه ی عکسه لبخند.

--

راستی یه چیز جالب دیگه هم اینکه تو روز عید پاک مردم به هم سلام نمی کنن، به جای سلام فقط میگن عید شما مبارک (Frohe Ostern).

این یکی که اصلا تو کت من نمی رفت! یعنی اصلا نمی تونم فک کنم یه نفرو ببینم به جای سلام کردن بگم عید شما مبارک. خب اون از نظر ما یه جمله ی جداست، ولی خب اینجا جایگزین سلام هم هست دیگه لبخند.

--

بعد از کلاس زبان، یکی از بچه ها که خونه اش به خونه ی ما (و معلممون که تو محله ی ما زندگی می کنه) نزدیکه، گفت من امروز ماشین دارم، می تونم برسونمتون. ما هم با کمال میل قبول کردیم! آخه تو حالت عادی باید حدود 15 تا 20 دقیقه منتظر باشیم تا قطار بیاد ما رو ببره. دیگه بنده خدا ما رو رسوند.

وقتی داشتم می رسیدم خونه (اون تیکه ی آخر که باید پیاده می رفتم برای اینکه نمی خواستم دیگه دوستمون خیلی مجبور بشه به خاطر ما بیاد تو کوچه پس کوچه) همسر چند بار زنگ زده بود و من نشنیده بودم. از وقتی گوشمو شستم، دیگه گوشم خوب می شنوه. اینه که صدای گوشیمو (برای صحبت کردن) کم کردم. حالا نمی دونم چرا صدای زنگ خوردنش هم کم شده به همون قدر!! اینه که نصف وقتا نمی شنوم وقتی کسی زنگ می زنه نیشخند.

منم وقتی دیدم یکی دو بار زنگ زدم، باز همسر جواب نداد. وقتی رسیدم خونه زنگ زدم به همسر، گفتم من خونه ام. گفت پس هیچی دیگه. بعد که اومده میگم خب جریان چی بود؟ میگه رفته بودم خرید (با دوچرخه رفته بود)، دیدم سیب زمینی ها رو خیلی خیلی ارزون میده (سیب زمینی ها عمدتا اینجا بسته بندیه چندکیلوییه). گفتم بهت بگم سر راه از قطار پیاده بشی، من یه بسته ی 7.5 کیلویی رو برات بذارم تو قطار، تو با قطار بیاریش، من خودم با دوچرخه بیام، تو ایستگاه ازت بگیرم با هم بیایم خونه. ولی خب متاسفانه میسر نشد دیگه، چون من استثنائا دیروزو با قطار برنگشته بودم. آخه واقعا چقدر احتمال داره آدم پنج شیش ماه بره کلاس زبان، فقط یه بار با ماشین برگرده، دقیقا همون دفعه این اتفاق بیفته؟ سوال ولی خب دیگه، مثل اینکه احتمال خیلی چیزا از چیزی که ما فکر می کنیم بیشتره چشمک.

--

اصلا اومده بودم بحث بزرگسالانه کنم ها، کلا راجع به یه چیزای دیگه حرف زدم!! ان شاءالله قسمت بشه، میام یه بار میگم اون بحث های فلسفی رو نیشخند.


[ ۱۳٩٥/۱/٥ ] [ ٦:٥٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فک کنم دیگه وقت اون رسیده که بیام بنویسم "به یک اتفاق خوب جهت افتادن نیازمندیم."

آخه واقعا هیچ اتفاقی نیفتاده تو این چند روز که بیام بنویسم، جز روزمرگی همیشه.

امیدوارم سالمون با اتفاقای خوبی شروع بشه لبخند.

[ ۱۳٩٥/۱/۳ ] [ ٦:٢٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب