یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

داشتم تو یوتیوب قرآن گوش میدادم که به یه ویدیوی جالب برخوردم. البته شاید برای خیلی ها فیلتر باشه، ولی خب اگه خواستین، لینکش اینه. حالا لینکه خیلی مهم نیست، مهم چیزیه که توشه. یه اتوبوسه که داره یه جایی میره. طبق چیزی که زیر ویدیو نوشته، همه ی اتوبوس حافظای قرآنن. سه چهار نفر تو اتوبوس هستن که دارن با هم قرآن می خونن. ولی خوندنشون جالبه. یکیشون با صوت یک یا دو سه آیه رو می خونه. نفر بعدی ادامه اش رو می خونه. لزوما هم دستگاهایی که می خونن یکسان نیست. یعنی ادامه ی صوت همو نمی خونن. اما در کل من این همکاری رو که قرآنو به حالت مشاعره با هم دیگه می خوندن و دوربین هی از یکی به روی اون یکی منتقل میشد رو خیلی دوست داشتم.

منو یاد یه اردویی انداخت که وقتی خیلی بچه بودیم رفتیم. کلاس سوم دبستانو تموم کرده بودم، می خواستم برم چهارم که یه اردویی برگزار شد به اسم اردوی بهداشتیارها. اردو استانی بود. یعنی از همه ی شهرها باید می رفتیم مرکز استان. البته در واقع یه جایی نزدیک مرکز استان بود. توی یه اردوگاه که اصولا اردوگاها هم تو حاشیه ی شهرن دیگه.

خلاصه، فکر می کنم بهترین تجربه ی من از اردوهای بچگیم، همون اردو بود.

از اونجایی که قرار بود از هر شهر مثلا بیست نفر کلا برن اردو، قاعدتا از هر مدرسه ای یکی دو نفر بیشتر نمی تونستن برن نهایتا. از مدرسه ی ما هم یه نفر باید می رفت که اونم من بودم. البته یکی دیگه قرار بود بره که نمی تونست، منو فرستادن.

خب طبیعتا منم بچه بودم و هشت ساله و از اینکه بخوام چند روز کلا از خانواده ام دور باشم، اونم برای رفتن به جایی که حتی یه نفر دیگه رو نمی شناسم، خیلی سخت بود. مطمئنا برای همه ی بچه ها خیلی سخت بود.

روز موعود مامان و بابام منو بردن جلوی آموزش پرورش، همون جایی که قرار قبلی گذاشته شده بود برای همه. اونجا یه عالمه بچه بودن، همه مون هم با مقنعه های سفید چشمک. یه عالمه هم پسر بودن. اول که بابای من خیلی اصرار داشت مطمئن بشه که ماشین ما از پسرها جداست. در غیر این صورت نمی خواد من برم. منم خدا خدا می کردم اتوبوسامون جدا باشه که خدا رو شکر بود.

همه ی بچه های اردو یه دست بودن. همه تمیز، همه یه جورایی همکار. یه مربی هم داشتیم همراهمون. از شهر ما تا مرکز استان بیشتر از سه ساعت راه بود. از لحظه ای که راه افتادیم، تا لحظه ای که رسیدیم مرکز استان، مربیمون برامون شعر خوند و دست زدیم و چیزی یاد گرفتیم. یه دفتر داشت پر از شعر. همه هم شعرهای مرتبط و مربوط به مسواک زدن و با دندون پسته نشکستن و این چیزا. یه توپ دارم قلقلیه نمی خوندیم.

خودش می گفت تا برسیم اینا رو باید حفظ بشین. ما باور نمی کردیم حفظ بشیم اون همه شعرو. ولی این قدر با هم خوندیم که حفظ شدیم. این قدر بچه ها به همدیگه کمک کردن و ایرادای همو گرفتن تو متن و آهنگ و این چیزا که همه همه ی شعرها رو حفظ شدن.

یه سری جمله ی عربی هم بهمون یاد داد. مثلا می گفت وقتی حاج آقا بعد از نماز بهتون گفت تقبل الله، جواب بدین منّا و منکم ان شاءالله. یا مثلا وقتی گفت خسته نباشید، جواب بدین نصر من الله و فتح قریب و بشرالصابرین.

خلاصه، رسیدیم مرکز استان خسته و کوفته. تو ماشین هم که نخوابیده بودیم. وقتی رسیدیم، طبق معمول همه ی اردوها، فرصت زیادی برای استراحت نداشتیم. ما رو بردن تو غرفه هامون (دقیقا شکل غرفه ی کتاب نمایشگاها بود! یه جایی که سه طرفش دیوار داشت و یه ورش باز بود! پرده می زدیم نیشخند) و گفتن مثلا نیم ساعت دیگه آماده باشین که بریم مثلا فلان جا دور بزنیم.

قبل از اینکه برسیم، مربیمون بهمون گفت بچه ها از فلان شهر تعداد کمی بچه میان، واسه همین من مربی اون شهر هم هستم. بدونین که من همه اش پیش شما نیستم. بچه ها هم بدون هیچ گونه حسادت و این حرفا، با کمال میل قبول کردن.

گفتم که وقتی رسیدیم خیلی خسته بودیم. ولی خستگی دلیل نمیشد مجاز باشیم نامرتب باشیم. مربیمون گفت خب هر کس هرچی می خواد از تو ساکش برداره. بعد همه ی ساک ها رو جمع کردیم وسط اتاق. گفت کی ملافه* داره؟ خیلی ها داشتن. یه ملافه می خواست که سفید باشه. خلاصه، یه دونه پیدا شد. اونو کشید روی همه ی ساک ها و در واقع ساک هامون مثل میز شد برامون. فقط این طوری مجبور بودیم خیلی با هم همکاری کنیم. چون اگه کسی می خواست از ساکش که اون وسطا بود چیزی برداره، کار سخت بود و باید دوباره همه ی میزو مرتب می کردیم. اما خب نتیجه اش چیز قشنگ و تر و تمیزی بود لبخند.

خلاصه، یه نیم ساعت بعدش یا شایدم بیشتر ما رو بردن که یه دور تو اردوگاه - که خیلی هم بزرگ بود- بزنیم. موقع دور زدن من واقعا به تمیزی محیط خیلی توجه می کردم و مطمئنا بقیه هم همین طور بودن. تو تمام اون مدت، بین اون همه آدم (شما فک کنین از هر شهر یه اتوبوس آدم آورده بودن!) هیچ کس آشغال نمی ریخت. منی که همیشه از آشغال ریختن بچه ها تو مدرسه، زیر میزا و توی حیاط کلی حرص می خوردم، الان انگاری تو بهشت بودم. حتی دیدم که کسی آشغالی رو که روی زمین افتاده بود - که شاید یه تیکه کاغذ یا دستمالی چیزی بود- برداشت (بدون اینکه اون آشغال مال خودش باشه. یعنی چیزی که احتمالا از جیب کسی افتاده بود) و انداخت تو سطل آشغال.

من اون موقع ها تو ماشین حالم بد میشد، واسه همین قرص می خوردم. قرص منم از تو جیبم افتاده بود. یه لحظه دست کردم تو جیبم، دیدم نیست. هنوز اومدم بگردم دنبال قرصم، متوجه شدم افتاده و یکی از بچه ها برداشته که احتمالا بده به مربی. واقعا بچه ها بی نهایت به تمیزی محیط توجه می کردن و این باعث میشد محیط به اون قشنگی، با اون چمن های سرسبز، بعد از هر بار ناهار و شام و عصرانه خوردن ما تبدیل به زباله دونی نشه لبخند.

این محلی که ما توش بودیم، صبح ها بی نهایت سرد میشد. آبش هم که این قدر سرد بود که نگو. صبح ها واقعا وضو گرفتن عذاب عظمایی بود. ولی خب هرچی هم می رفتی زیر پتو، بازم بچه ها صدات می کردن و منتظرت می موندن تا با هم برین وضو بگیرین. واسه همین هیچ کس واسه نماز خواب نمی موند. اتفاقا اون یکی دو نفری هم که این قدر مقاوت می کردن که بقیه ی بچه ها از ترس قضا شدن نمازشون می رفتن دیگه، بعدا ناراحت میشد که بیدار نشدن. ما قدیمی ها مثل بچه های الان نبودیم که چشمک.

یادمه یه بار بعد از نماز حاج آقا گفت تقبل الله، بچه ها جواب دادن نصر من الله و فتح قریب خنده. آخه معنیشو که نمی دونستن طفلکی ها. همین طوری بهمون گفته بودن اینا رو حفظ کنین.

موقع ناهار خوردن که می شد، نفری یه دونه ژتون بهمون می دادن، دستمون می گرفتیم می رفتیم تو صف. حتی یه بار نشد یه نفر بخواد جا بزنه خودشو بین اون همه آدم که چند صد نفر بودن. موقع ناهار مدام پیج می کردن بچه ها ماستاتونون حتما بخورین. نمی دونم به دلایل اینکه اگه احیانا مسموم بشین، ماست مفیده براش یا همچین چیزی. همه ی بچه ها به همدیگه اصرار می کردن که حتما ماستشونو بخورن. انگار همه بر اعمال همه ناظر بودن. اما ناظرای خوب و مهربون لبخند. انگار همه برای همه نگران بودن که مبادا برای کسی اتفاق بدی بیفته. سلامتی همه برای همه مهم بود.

یادمه یه بار خیلی منتظر ناهار شدیم چون تعداد زیاد بود. این قدر زیاد بودیم که یه عده مون مجبور بودیم صبر کنیم تا غذا پخته بشه! نمی دونم کم اومده بود، یا مشکل خاصی پیش اومده بود. به هر حال بیشتر از یه ساعت ما منتظر شدیم. تو این مدت مسئول اونجا که فامیلی آقای ارجمندی بود (خودش تلفظ می کرد ارجُمندی) هی بهمون شعار می گفت، می گفت بچه ها شعار بدین فلان. ما هم بچه بودیم دیگه، شعار می دادیم و وقتمون می گذشت. شعارها هم مرگ بر آمریکا نبود. تو همون حوزه های فرهنگی بود.

این وسط مربی ما برگشت گفت بچه ها شعار بدین : آقای ارجُمندی! شعار ندین/ناهار بدین خنده. دیگه فک کنم یه ده دقیقه بعد از این شعار، بالاخره غذا آماده شد و ما دلی از عزا درآوردیم.

تمام دو سه روزی که اونجا بودیم، برای من عیییین خوشبختی و خوشحالی بود. فک کنم اگه بگم یکی از بهترین خاطرات عمرمه، اصلا اغراق نکردم. من این درجه از یکدستی و همکاری رو  دیگه هرگز هیچ جا ندیدم. ولی همون یه بار هم این قدر خاطره اش قشنگ بود که برای همیشه تو ذهنم موندگار شد لبخند.

--

* املای درستش ملحفه است ها. تو دیکته تون غلط ننویسین چشمک.

[ ۱۳٩٥/٢/٢٧ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تو این چند وقت با یکی دو تا فرهنگ دیگه ی آلمانی آشنا شدم. اولی شاید بشه گفت قانون آلمانیه که قبلا هم یه جورایی باهاش آشنا شده بودم، اما مطمئن نبودم و فکر می کردم شاید شانسی باشه. اما خب الان دیگه مطمئنم شانسی نیست.

یه چیز خیلی خوبی که تو قوانین آلمانی وجود داره اینه که وقتی یه کاری باید برات انجام بشه، زمانی که باید انجام بشه براشون خیلی مهمه. البته اینم زمانی نیست که شما بگین، چیزی هست که رو برگه ی مثلا محل کارتون یا دانشگاهتون نوشته شده. مثلا فرض کنین شما می خواین ویزاتونو تمدید کنین یا کلا ویزا بگیرین. موقع ویزا گرفتن میگن نامه ی پذیرشت رو بیار و باید توش تاریخ شروع کلاست ذکر شده باشه. اون وقت بررسی مدارک رو بر حسب زمانی که کلاساتون شروع میشه انجام میدن. یعنی شما اگه شیش ماه قبل تر از شروع کلاساتون هم اقدام کنین برای ویزا، کار شما انجام نمیشه، تاااااا وقتی که کسانی که کارشون فورس ماژورتره و مثلا کلاساشون یه ماه دیگه شروع میشه انجام بشه.

یه چیز دیگه هم اینه که همیشه شما رو به ددلاین می رسونن. واقعا من الان دیگه با توجه به این تجربه ی آخری که داشتم متوجه شدم که هرچی هم ددلاینم نزدیک باشه و کارم فوری باشه، می تونم به قوانین آلمانی اطمینان کنم و بدونم که مسئولا تمام تلاششونو می کنن تا کار شما انجام بشه لبخند.

مثلا من وقتی می خواستم کار کنم، باید اول مدرکمو به تایید یه اداره ای تو آلمان می رسوندم. شما اگه تو ایران تو صنعتی شریف هم درس خونده باشین، برای کار کردن تو آلمان مدرکتون باید به یه اداره ی خاص بره و تایید بشه که این مدرک معادل چه سطحی از مدرک آلمانی هست. مثلا مدرک ارشد شما معادل ارشد اینجاست. حالا این فرآیند یه مدت طول می کشه. و از طرفی تا این تایید انجام نشه، شما نمی تونین قرارداد کاریتونو امضا کنین. من اون زمان خیلی نگران این تاییدیه بودم. اما درست چند روز مونده به قراردادم منشیمون زنگ زد و گفت تاییدیه ی مدرکت اومده.

یه بار دیگه هم می خواستم ویزامو تمدید کنم و بازم برای اینکه بتونم قرارداد کارمو امضا کنم نیاز داشتم که ویزام هرچه سریع تر تمدید بشه. اونم در عین ناباوری من خیلی خیلی زود انجام شد.

ویزای اومدن به آلمانمم که تو هشت روز گرفتم و کلا بین بچه ها معروفم به رکوردداری ویزا گرفتن و کارای اقامتی نیشخند. آخه ویزای آمریکامم تو هشت روز گرفتم!

اما این دفعه خودم رکورد خودمو شکستم و سه روزه ویزا گرفتم!!

به یه دلیلی تو این چند روز اخیر باید ویزامو عوض می کردم. حالا کی خبرشو گرفتم؟ حدودا 21 آپریل. کی ددلاین این بود که ویزامو داشته باشم؟ 1 می! 21 آپریل که جمعه بود. یعنی من عملا یه هفته وقت داشتم که درخواست ویزا بدم و اونا ویزامو صادر کنن و برام بفرستن.

مدارکمو تند تند آماده کردم و 24 آپریل که دوشنبه بود تحویل شهرداری شهرمون دادم. سیستم ویزای شهر ما یه کم پیچیده است. چون شهر خیلی کوچیکه، در واقع ویزاهاش یه جای دیگه بررسی میشن. ما فقط مدارکو میدیم به شهرداری. اونا می فرستن یه جای دیگه. بعد از چند وقت برامون یه نامه میاد که پاسپورتتو ببر بده به شهرداری. وقتی اینو میگن یعنی ویزات آماده است. باید پاسپورتتو تحویل بدی تا ویزا رو بچسبونن توش. بعدش دو حالت پیش میاد، یا خود اون اداره نامه میزنه میگه فلان روز بیا بگیر پاسپورتتو. یا نامه میزنه میگه پاسپورتتو فرستادیم همون شهرداریتون، برو از اونجا بردار.

خلاصه من دوشنبه مدارکمو بردم شهرداری. اون قسمت شهرداری تا ساعت 12 کار می کرد و تا مدارک منو اون شخصی که باید می فرستاد فرستاد، ساعت بیست دقیقه به دوازده بود. وقتی فرستاد، منم سریع پرینت گرفتم و بدو بدو بردم شهرداری. ولی وقتی رفتم اونجا فهمیدم یکی از مدارکو جا گذاشتم. خانومه گفت فردا صبح بیار اونو. ولی بقیه ی مدارکو ازم گرفت.

فردا صبح (یعنی سه شنبه) اون یکی مدرکو هم بردم و نامه ای که نوشته بودم رو هم عوض کردم و دوباره پرینت گرفتم و بردم. اصولا وقتی مستقیم با مسئولمون در ارتباط نیستیم، باید یه نامه بنویسیم و توضیح بدیم که اصلا جریان این مدارکی که فرستادیم چیه؟ می خوایم چیکار کنیم؟ یا مثلا اگه شرایط خاصی داریم، عجله داریم یا هرچی باید توضیح بدیم.

خلاصه، اون نامه رو هم دوباره نوشتم و بردم. ولی وقتی بردم خانومه نگاه کرد گفت پرونده تو دیروز فرستادن به اون اداره ی مذکور. ولی من اینا رو امروز می فرستم میگم که مال فلان کسه.

چهارشنبه برام نامه اومد از اون اداره ی کذایی که برو پاسپورتتو بده شهرداری! خیلی تعجب کردم. دیگه ویزا صادر کردن یه روزه ندیده بودم ولی خب دیگه، خوش به حالم شده بود لبخند.

خلاصه ما پاسپورتو بدو بدو بردیم دادیم به شهرداری. فرداش نامه اومد که بین هشت تا ده روز بیاین پاسپورتتونو بگیرین.

حالا شانس من درست همین هفته ای که من کار اداری داشتم، پنج شنبه هم تعطیل بود. دیگه اینجا هم مثل همه ی جاهای دیگه. خیلی کارمندا جمعه شو مرخصی می گیرن که به شنبه و یکشنبه وصل بشه و چهار روز تعطیل باشن.

همسر همون روز که نامه اومد گفت بیا دو سه روز بعدش بریم. وقتی این نامه رو می زنن یعنی ویزات آماده است دیگه. کاری هم که برای اونا نداره. فقط میری پولو میدی و می چسبونن. ولی من گفتم نه دیگه، همون هشت روزو بذاریم بگذره.

هشت روزش میشد همون پنج شنبه جمعه. جمعه هلک و هلک رفتیم همون اداره هه که به طور معمول می رفتیم می گرفتیم ویزامونو. بعد که رفتیم نامه رو بهش نشون دادیم، میگه ما که گفتیم پاسپورتو فرستادیم شهرداریتون. دیدیم بله، اصلا تو نامه ننوشته بیاین از ما بگیرین که! نوشته برین از شهرداریتون بگیرین. ما هم اصلا دقت نکردیم.

خلاصه، باز شهرداری تا 12 که بیشتر باز نبود. من عین اسب دویدم و سوار ترم شدم و برگشتم رفتم شهرداری. می بینم در باز نمیشه هر کار می کنم. ساعت هم یه ربع به دوازده اینا بود. بعد نگاه کردم دیدم رو در نوشته ما این جمعه تعطیلیم، از دوشنبه دوباره ساعت کاریمون مثل قبله.

هیچی دیگه. نتیجه اش این شد که من الان اومدم یه شهر دیگه و همسر مجبور شد خودش بره پاسپورتمو بگیره روز دوشنبه. که البته پاسپورتم راحت به طرف نمی دن. باید یه (وکالت)نامه می نوشتم و امضا می کردم که من اجازه میدم فلان کس بیاد از طرف من پاسپورتمو بگیره.

--

به دوستم زنگ زدم راجع به این قضیه صحبت کردم میگم این دفعه طرف ویزای منو سه روزه صادر کرده. رکورد ویزا گرفتنو دیگه واقعا شکستم فک کنم. میگه تو مگه فقط خودت رکوردای خودتو بشکنی خنده.

--

حالا بقیه ی ماجرا رو بعدا میام توضیح میدم.

--

و اما فرهنگ دوم آلمانی ای که یاد گرفتم اینه که اینا خیلی براشون مهمه که "تو" صداشون بزنی، نه "شما". حالا منم برا همه از "شما" استفاده می کنم. آخه فعل های "شما" آسون تره تو آلمانی نیشخند. همه شون هم بلافاصله جواب میدن می تونی منو "تو" صدا کنی ها!

--

یه فرهنگ سوم کوچیک هم براتون بگم. البته اگه دارین چیزی می خورین، این تیکه رو بعدا بخونین!

قبلا شنیده بودم بعضی از آلمانی ها لزوما هر دفعه که میرن دستشویی فلاش تانکو نمی زنن. فقط روزی چند بار می زنن! باور نکردم؛ تا اینکه به عینه دیدم خنثی!!

 

[ ۱۳٩٥/٢/٢٥ ] [ ٩:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا این قدر سرمون شلوغه که اصلا وقت نمی کنم بیام چیزی بنویسم و از سری اتفاقات رخ داده بگم. ولی حالا به هر حال اینو داشته باشین تا بعدا بیام زندگی خودمونو تعریف کنم مثل همیشه.

یه جا بودم، طرف داشت با یه نفر دیگه صحبت می کرد. اونی که داشت باهاش صحبت می کرد ترک بود و اسمش memet یا همون محمد خودمون بود. قبلا هم راجع به این شخص با من صحبت کرده بود، می دونستم یه محمدنامی هست بینشون.

حالا اینا اسکایپی حرف می زدن، هی می گفت حشمت، حشمت. گفتم خب حتما اونم ترکه دیگه. لابد یکی دیگه هم هست که من هنوز خبر ندارم. بعد از اینکه چند بار گفت، فهمیدم نه بابا! داره میگه هَش مَپ  ( Hash Map) خنثی.

اونایی که رشته شون کامپیوتره با این کلمه آشنان. هش مپ به طور ساده بخوام بگم یه لیست دوتاییه. یعنی مثلا می خواین ببینین هر کلمه تو متن چند بار تکرار شده، یه هش مپ تعریف می کنین، تو یه ستونش اسم کلمه ها رو می نویسین، تو یه ستونش فراوانی کلمه رو. به این ساختار داده میگن هش مپ.

آلمانی ها کلا یه جاهایی "أ" رو "إ" تلفظ می کنن. دقیقا قانونشو بلد نیستم که بگم کجا. ولی مثلا لپ تاپ رو یه جوری تلفظ می کنن بعضی هاشون که فک می کنی دارن میگن Lep top.

این حشمت آقای کامپیوتری هم از همون جا اومده نیشخند.

 

[ ۱۳٩٥/٢/٢٢ ] [ ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزها همه اش منتظرم یه سری اتفاقات به اتمام برسن تا بیام براتون راجع بهشون بنویسم ولی خب هنوز تموم نشدن!

حالا فعلا همین اتفاقات روزمره رو می نویسم تا بعدها هر وقت اون سری اتفاقات کامل شدن، بیام اونا رو هم بنویسم.

نمی دونم باید بگم این هفته یا هفته ی پیش (!)، به هر حال یکشنبه، خونه ی دوستامون دعوت بودیم به صرف جلسه ی قرآن.

قرار اول قرار بود ساعت 2 باشه. بعد یه سری از بچه ها گفتن ما به 2 نمی رسیم، شد چهار. همین دوستامون که گفتن نمی تونن 2 بیان، قرار بود دنبال ما هم بیان. آخه جلسه قرآن تو شهر بغلی بود.

با ما قرارشونو گذاشتن ساعتای دو دو و نیم که به ساعت 4 مهمونی برسیم. ساعت نزدیکای دو بود و همسر کاملا آماده شده بود و لباس پوشیده بود که بیان. منم می خواستم نماز بخونم، گفت زود بخون که الان میان. ولی خب من خیالم راحت بود که حتما با تاخیر میان نیشخند. واسه همین با خیال راحت نمازمو خوندم. هنوز نمازم تموم نشده بود که همسر گفت پیام دادن گفتن ما دیرتر میایم.

تا اومدن ساعت سه و ربع بود و عمرا ما تا 4 می رسیدیم خونه بچه ها! مگه پرواز می کردیم دیگه! خب من و همسر هم اصولا از این جور چیزا خیلی ناراحت و عصبانی میشیم. قبول دارم که هزار تا مشکل داشتن. مهمون داشتن و قرار بود مهمونشونو بیارن بذارن شهر ما و بعد بیان دنبال ما. اما خب بالاخره آدم می دونه که مهمون داره. مهمونش که از زمین سبز نشده. دو روزه خونه شونه، می تونن توجیهش کنن که ما اون روز یه کمی زودتر ناهار می خوریم و راه می افتیم. ولی خب به هر حال خیلی دیر اومدن.

حالا شما فک کنین یه جلسه ای که 12 13 نفر آدم هستن توش، همه منتظرن که شما چهار نفر برین، شمام یه یه ساعت و نیمی دیر می رسین خنثی. به نظر من که واقعا خیلی بد بود.

وقتی رفتیم عذرخواهی کردیم، گرچه به نظر خود من اصلا قابل پذیرش نبود! بچه ها گفتن اونقدری که شما فکر می کنین بد نبوده ها. ما همه اش که منتظر شما نبودیم، تا موقع غذا خوردیم.

صاحبخونه سوسیس و یه کمی پوره ی سیب زمینی گذاشته بود روی میز. گفتن شما هم بخورین تا جلسه رو شروع کنیم. ما هم رفتیم نشستیم یه چیزای خوردیم. هنوز خورده و نخورده جلسه رو شروع کردیم. به نظر من که جلسه مون خیلی مزخرف شد. آخه نه ما از غذا خوردنمون چیزی فهمیدیم، نه اونا از قرآن خوندنشون!

ضمن اینکه مادر و خواهر خانوم خونه (همون عروس خانوم آلمانی چشمک) هم مهمون صاحبخونه بودن و ساعت یه ربع به هفت اینا می خواستن برن. چون قطارشون می رفت.  این شد که عملا جلسه تقریبا یه ساعت بیشتر نبود که اونم پنج شیش آیه بیشتر نشد. اونم تازه با بحث های چرت و پرت و بی ربط!!

فک کنم انقد بد گفتم از این جلسه قرآن که الان می گین چقد غر زدی چشمک. ولی واقعا به نظرم بد بود. آخه وقت همه تلف شد. من واقعا نمی دونم چرا خیلی ها از قانون فرارین. هرچی میگی بیایم واسه گروه قانون تعیین کنیم اکثرا موافقت نمی کنن! فک می کنن هر جا قانون داشته باشه پادگانه!

به هر حال که یکشنبه مون اون طوری گذشت.

--

دیروز هم که مبعث بود اتفاقا تعطیل بودیم. مثل اینکه روز عروج حضرت عیسی هم بود. واسه همین دوباره بچه ها قرار گذاشتن واسه بیرون رفتن.

یکی از بچه ها که تازه بچه اش به دنیا اومده، در واقع دعوتمون کرد به صرف کباب کردن. من راستش اصلا حوصله شو نداشتم که برم. همسر هم همین طور. دلیل اصلیش هم همون بی برنامگی و از قبل نگفتن و یهویی بودنش بود. اما خب چون دقیقا به خاطر من انداخته بودن پنج شنبه، دیگه نمیشد بگیم نمیایم.

حالا دلیل اینکه چرا به خاطر من انداخته بودن پنج شنبه رو بعدا میام میگم (اینم مربوط به همون سری اتفاقاته!). حالا از چهارشنبه همین دوستمون که دعوت کرده بود - و ما می دونستیم اصولا قانون مانون براش مهم نیست- شروع کرده بود تو گروه پیام دادن که بچه ها هر کس لیوان داره بیاره، من لیوان یادم رفته. بچه ها هر کس نوشیدنی داره بیاره، بچه ها هر کس نون داره بیاره که کم نیاد! بچه کسی منقل داره؟

خلاصه، عملا همه ی دوستان باید همکاری میکردن تا ایشون ما رو دعوت کنن!

من نمی دونم چه جوریه که همه ی دوستامون ماشین دارن به جز ما. اون وقت هیچ کس منقل نداره به جز ما!! همیشه بردن منقل واسه ما دردسریه. از اونجایی که هیچ کس دیگه ای هم نداره، مجبوریم ما همیشه ببریم. همیشه هم بیچاره همسر منقلو رو دوچرخه میاره. بماند که تمیز کردن منقل هم همیشه خودش دردسریه که بازم همسر متقبل میشه و براش حدود یه ساعتی وقت میذاره تو خونه.

خلاصه، این دفعه همسر گفت ما دو تا منقل داریم. اما نهایتا یکیشو می تونیم بیاریم. یکی از دوستامون هم گفت پس ما میایم دنبالتون. ما هم گفتیم باشه. این وسط یه نفر دیگه هم - که اولین بار بود تو مراسم کباب کردن با ما می اومد البته- اعلام کرد که یه منقل کوچیک داره و میاره. به این ترتیب ما گفتیم پس ما همون یه دونه رو خودمون میاریم دیگه. ولی با این وجود دوستمون گفت من بازم میام دنبالتون. ما هم از خدا خواسته قبول کردیم لبخند.

اما در مورد بردن بقیه ی چیزها دیگه ما نه جوابی دادیم تو گروه، نه همکاری خاصی کردیم. فقط هرچی تو خونه داشتیم بردیم دیگه، از ظرف یه بار مصرف و فلاسک نیم لیتری آب جوشمون و یه بطری آب و چایی و از این جور چیزا. اما نرفتیم تو گروه اعلام کنیم که یه طوری نشه که کلا حساب کنن که فلان چیزو ما برای ده نفر می تونیم بیاریم.

مخصوصا که پنج شنبه هم تعطیل رسمی بود و مغازه ها تعطیل و عملا هیچ کس چاره ای جز آوردن چیزایی که تو خونه داشت نداشت. خرید و این چیزا که نمی شد رفت.

قرارمون ساعت 12:30 بود، تو محل همیشگیمون. قرار شد این دوست ما ساعت 12:15 بیاد دنبال ما. ما هم همون ساعت رفتیم جلوی در وایستادیم. یه ده دقیقه بعدش زنگ زد گفت من تا سه دقیقه دیگه می رسم. ما هم همچنان وایستادیم تا بیاد نیشخند.

اومد دیدیم بدجوری تیپ ورزشی زده. گف من همه ی وسایل بازی رو هم آوردم، هم توپ فوتبالف هم بسکتبال، هم بدمینتون. بریم بازی کنیم. همسر هم گفت پس من برم لباسامو عوض کنم و لباس ورزشی و کفش ورزشی بپوشم. بهشون گفتم حالا بازی هم نمی کنین ها! گفتن نه، این دفعه بازی می کنیم.

از خونه ی ما تازه رفتیم دنبال یه سری دیگه از بچه ها (در واقع دعوت کننده)، اونا رو سوار کردیم و رفتیم محل قرار. طبیعتا مثل همیشه جای پارک نبود و باید یه چند صدمتری اون ورتر ماشینو پارک می کردیم! تا ما پیاده رفتیم تا محل قرار، یه زوج از دوستامون (همینا که تازه اومدن شهر ما) نیم ساعتی معطل شده بودن طفلکی ها.

واقعا نمیدونیم چیکار کنیم. خودمون بریم، بردن این گریل و این چیزا برامون سخته، ولی سر وقت می رسیم. با دوستامون بریم، کارمون راحت میشه، اما خب هی حرص می خوریم که دیر شد!

به هر حال، رفتیم نشستیم و یه کمی تخمه شکستیم تا یه گروه دیگه از بچه ها (اون یکی منقل داران) هم رسیدن. یکی از بچه ها هم که از اول گفته بود من 2 به بعد میتونم بیام.

کم کم آقایون رفتن بساط منقل و کباب کردنو آماده کنن. گفتم خب هر وقت خواستین چیزی سیخ بکشین، بدین ما که نشستیم سیخ می کشیم. گفتن نه، آقایون خودشون همه ی کارا رو می کنن. ما هم گفتیم باشه. واقعیتش اینه که می دونستم وقتی میگن آقایون، منظور همسره! همین طور هم شده بود. هیچ کس به جز همسر سیخ نزده بود!

بعدا که گفت خیلی دلم براش سوخت. خب لااقل نصفشو میذاشتن من خودم که سیخ می کشیدم. حالا اونا نمی خواستن به همسر کمک کنن، من خودم که حاضر بودم.

به هر حال اینم گذشت. ما خانوما نشسته بودیم و منتظر که آقایون بیان که دیدیم یه بشقاب با یه نون توش و چند سیخ بال کباب شده برامون آوردن که فعلا بخوریم. گفتیم خب همه با هم می خوریم. گفتن نه، حالا اینو بخورین. آقایون هم همونجا می خورن. ما هم نفری یه دونه خوردیم. تو این فاصله یه سری دیگه از دوستامون هم اومده بودن. ساعت هم تقریبا دو بود!

یه چند دقیقه بعدش یه سری دیگه برامون جوجه آوردن و گفتن کلا قرار شده شما اینجا بخورین و آقایون هم همون سر منقل! می دونستم که همسر اصلا این مدل خوردنو دوست نداره. ولی خب تو بد جمعی افتاده بود. گفتم خب بیاین با هم سفره بندازیم بخوریم، دور هم باشیم. گفتن نه، ما همونجا می خوریم. سایر خانم ها هم که مخالفتی نداشتن. دیگه من نمی تونستم اصرار کنم.

بعد از اینکه یکی دو سری جوجه آوردن و خوردیم، چند تا سیخ گوشت کباب شده آوردن. همه متفق القول بودیم که گوشت ها نپخته. اوناییش که میشد و بیشتر پخته بود رو خوردیم و بقیه رو گذاشتیم. سری بعد که اومدن گفتیم اینا نپخته، بی زحمت بپزین، دوباره بیارین. اون سیخا رو بردن، وقتی برگردوندن تبدیل به جوجه شده بودن نیشخند.

یه بار دیگه هم که سیخا رو برگردوندیم، کلا دیگه برنگشتن! خلاصه که تا آخرش من فکر می کنم خانوما همه شون هنوز جا داشتن، ولی خب اونایی که بود نپخته بود. حتی جوجه ها هم توشون قرمز بود. دیگه گوشتا که جای خود دارد.

آخه بنده خدا رفته بود گوشت خورشتی خریده بود که مکعبیه. همونا رو آورده بود. در حالی که گوشتی که برای کباب کردنه، باید نازک باشه.

آقایون هم که نوشابه رو برداشتن بردن برای خودشون. ما نوشیدنی نداشتیم، با شربت آبلیمو خوردیم جوجه ها رو !! بعد که خوردیم و تموم شد، تو یکی از کیسه ها، یکی از بچه ها آب پرتقال کشف کرد نیشخند ولی خب دیگه نوشداری بعد از مرگ سهراب بود! با این وجود ما همین نوشدارو رو هم خوردیم چشمک.

ساعت سه بود که یکی از آقایون هزار بار به گوشی یکی دیگه زنگ زد. اما بچه ها توجهی نمی کردن، آخه گوشی مال اونا نبود که ببینن کی زنگ می زنه. آخرش گفتیم بابا نگاه کنین ببینین کیه خب؟ دیدیم همونه که گفته بود من ساعت 2 میتونم بیام. بعد از اینکه چهار پنج بار زنگ زده بود، دیگه وقتی دیدیم کیه، گفتم بذار ببرم گوشیو بدم به صاحبش که طرفو راهنمایی کنه. حتما نیم ساعته داره دنبال ما می گرده. هنوز تو راه بودم که دیدم اون ور بچه ها رو دیده و داره سلام و احوال پرسی می کنه باهاشون. منم دیگه برگشتم به مقر فرماندهی که چه عرض کنم، فرمانبرداری خانوما!

بعد از ناهار دیگه آقایون اومدن و دور هم بودیم بالاخره. بعد از ناهارش خیلی خوش گذشت لبخند. بچه ها هندونه آورده بودن، عاااااالی بود (جای شما خالی). اولین هندونه ی امسال بود که می خوردیم. برای اولین بار هم بازی کردیم. اول یکی دو نفرو باهاشون مسابقه ی بیست سوالی گذاشتیم که توش کلی جرزنی بود! بعدش مسابقه پانتومیم گذاشتیم که گروه ما هر دو بار مسابقه رو برد. گروه مقابل هم هر دو بار مسابقه شو باخت. این وسط ما این قدر سر و صدا کردیم که دو تا از بچه ها پا شدن رفتن خنده. یه نیم ساعت بعد برگشتن. رفته بودن یه دوری زده بودن. حالا فک کن هر دوشون هم تو گروه ما بودن. ما حتی نفهمیدیم رفتن!! اینقدر حضور فعال داشتن یعنی تو مسابقه. وقتی مسابقه تموم شد گفتیم اینا کجان راستی؟نیشخند.

حالا جالبه، برگشتن میگن اینجا خیلی سر و صداست، اون ور تر خیلی جای آروم تر و ساکت تریه. پاشیم بریم اونجا بشینیم خنده. عامل سر و صدا خود ما بودیم خب. کجا بریم که سر و صدا نباشه؟!! البته خداییش سر و صدای ما به نسبت سایرین که با خودشون ضبط میارن (این کارو تو آلمان زیاد می کنن) و کلا آهنگای تند و رپ میذارن چیزی نبود. اما خب در نوع خودش سر و صدا بود دیگه چشمک.

فک می کنم یکی دو ساعت آخرش خیلی خوش گذشت. ورزش مرزش هم که معلومه دیگه نکردن. انتظار داشتین بکنن؟سوال خب قبل از کباب کردن که می خواستن بساط کبابو آماده کنن. بعدش که میگفتن خیلی خوردیم نیشخند.

دوستامون دوباره ما رو رسوندن خونه. تو راه دوستمون داشت می گفت حیف شد ورزش نکردیم. من که الان برم خونه، میرم نزدیک خونه مون یه جا هست یا میدوم یا یه کاری می کنم دیگه. هنوز که دیر نشده (ساعت 6.5 اینا بود). همسر گفت پس اگه خواستی بری به منم زنگ بزن بیام. خب معلومه که زنگ نزد. فک کردین قرار بود زنگ بزنه و برن ورزش؟ نیشخند

--

خلاصه، اینم از مبعث ما دیگه. کل ایرانی های شهرمون هم فک کنم تو همون ناحیه ی کباب کردن بودن خنثی.

--

پی نوشت: اگه چیزی می نویسم، به هیچ وجه جنبه ی شکایت و ناله و غرغر و این چیزا نداره. صرفا از باب گفتن تفاوت های ما و دوستامونه و چیزایی که برای ما مهمه ولی برای اونا نه. همین.

[ ۱۳٩٥/٢/۱٧ ] [ ٩:٢٦ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

برای اینکه مطمئن باشم بچه های کلاسم مقاله ی هر جلسه رو می خونن، بهشون گفتم حداقل یه دونه سوال باید از هر مقاله در بیارن و حداقل یه هفته قبل از ارائه ی اون مقاله برام بفرستن.

این چهارشنبه که کلاس داشتم، خب قاعدتا باید تا چهارشنبه ی هفته ی قبلش برام سوالا رو می فرستادن. فقط یه نفر سر وقت، یعنی همون یه هفته به وقتش فرستاد. بقیه هم کم کم فرستادن. تا روز قبل از ارائه همه فرستادن و من برای اینکه حق و ناحق نشه، هر کس که می فرسته، یه فایل دارم، دقیقا اسم همه توش هست، مشخص می کنم کی سوالات مربوط به کدوم جلسه رو فرستاده.

قبل از کلاسم یکی از بچه ها اومد گفت که ببخشید من سوالا رو دیر فرستادم. همین امروز فرستادم. امروز و دیروز امتحان بوده، خیلی از ما بچه ها امتحان داشتیم و هفته ی قبلو تمامشو داشتیم درس می خوندیم. اینه که دیر شده. گفتم اشکالی نداره، در جریان اینکه این دو روز امتحان بوده هستم. برای این جلسه استثنائا در نظر می گیرم این موضوعو و قبول می کنم که دیر فرستادین. اشکالی نداره.

حالا امروز که تمام کسایی که سوالاشونو، حالا چه دیر، چه زود، فرستاده بودنو تیک زدم تو فایل، متوجه شدم که فقط سه نفر از بین حدود 15 نفر دانشجو نفرستادن سوالاشونو و اونم دقیقا سه تا دانشجوی ایرانی خنثی.

--

باور کنین منم خیلی دوست دارم جمع نبندم و نگم ایرانی ها این جوری، ایرانی ها اون جوری. ولی خب فکر می کنم بد نباشه یه متخصص آمار بیاریم ببینیم آیا این تعداد ایرانی ای که تمریناشونو انجام نمی دن تو این کلاس، تعدادشون نسبت به ایرانی هایی که تمریناشونو انجام میدن، معنادار نیست؟! اگر بخوایم ملیت ها رو مقایسه کنیم نتیجه چی میشه؟!

 

[ ۱۳٩٥/٢/۱۱ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

سرک کشی بعضی وقتا خیلی خوبه! من از اون آدمام که اصولا جایی که نمی شناسم نمی رم. یعنی مثلا ببینم مردم جایی جمع شدن، اصلا نمیگم بریم ببینیم چیه. یا مثلا هرچی کسی داد بزنه حراج فلان چیز، اصلا جذبم نمی کنه. باید از قبل بدونم کجا میرم. مثلا اگه همون حراجی رو تو فلان روزنامه قبلا تبلیغشو دیده باشم، میرم. اما اگه ندونم چیه، نمیرم.

در همین راستا اصولا تو مغازه هایی که تا حالا به عمرم نرفتم هم نمیرم!! یعنی به عبارتی هرجا رو اولین بار با همسر میرم نیشخند.

چهارشنبه طبق معمول کلاس داشتم تو دانشگاه دومم. و سه شنبه شب تازه فهمیدیم که خب برای فردای من نه غذایی درست کردیم، نه نون داریم که ساندویچی چیزی ببرم. مجبور بودم یه چیزی بخرم تو راه.

انقدر تو راه این دانشگاه من کرویتسان خریدم که دیگه ازش خوشم نمیاد!! چیزای دیگه هم که می خرم مزه شونو دوست ندارم. خلاصه، این دفعه با خودم گفتم برم تو فروشگاهای ایستگاه قطار ببینم چیا دارن.

یه فروشگاه بود خیلی می دیدم مردم میرن توش، واسه همین برام جالب بود که بالاخره یه بار برم. این دفعه دلمو زدم به دریا و رفتم سرک کشیدم توش! از اینکه اونجا طرف بگه بفرمایید، چی میل دارین؟ و من بگم می خوام فعلا نگاه کنم اصلا خوشم نمیاد. واسه همین اصولا نمیرم تو مغازه ها. ولی خب این دفعه رفتم دیگه. آخه گشنه ام بود نیشخند.

همیشه یه خانومی رو می دیدم که اون پشت داره نون ها رو (انواع نون اعم از شیرین و شور و ... ) می چینه. فکر می کردم اون فروشنده است. ولی وقتی رفتم تو دیدم اون خانومه فقط نون چینه! اصلا فروشنده نداره این فروشگاه. همه ی اون نونا که توی ویترین چیده میشن رو میشه خودت برداری. ویترینش از سمت خریدار باز میشه. انبر و دستکش هم گذاشتن. خودت می ریم قشنگ نگاه می کنی، هرچی رو خواستی انتخاب می کنی. بعد که برداشتی، می بری اون جلوی فروشگاه که یه صندوق هست. اون چیزایی که برداشتی رو نگاه می کنه و حساب می کنه لبخند. به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

فهمیدم ای دل غافل، چقدر حیف شده من اینجا رو دیر کشف کردم. خیلی آدم تو این جور جاها راحت تره نسبت به جاهایی که طرف ازت می پرسه چی می خوای.

تو فروشگاه که بودم، بعضی ها کاملا مشخص بود که مشتری ثابت اینجان. مستقیم می اومدن، یه پاکت برمی داشتن، می رفتن سر یه قسمت خاص، چیزی که می خواستن برمی داشتن و می رفتن صندوق. حالا من یه ساعت داشتم نگاه می کردم کدوم ساندویچ لاش کالباس و گوشت و مرغ و ال و بل نداره.

ولی خب خلاصه یه چیزی پیدا کردم لبخند و بعد یه ربع فک کنم رفتم صندوق نیشخند. ولی خیلی خوب بود. از این به بعد حتما از اینجا خرید می کنم. تازه یه چیزاییش خیلی ارزون تر بود. یه چیزایی که خیلی کوچیک ترشو آدم جاهای دیگه می خره یه یورو، اینجا سه تاش 2 یورو بود. اتفاقا ازش هم خریدم. خیلی هم خوشمزه بود لبخند.


[ ۱۳٩٥/٢/۱٠ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز همسر باید می رفت یه شهر دیگه پیش دکترش که عملش کرده بود. ظاهرا تا مدتی باید ماهی یه بار بره چک بشه. اما خب از ماه دیگه گفته نمی خواد بیای پیش من، همون شهر خودتون می تونی بری پیش یه دکتر. فقط برای اینکه همسر باید همیشه تحت مراقبت باشه تا دوباره پولیپش برنگرده. وگرنه چک های بعد از عملش دیگه تموم شده.

بنابراین، صبحی من باید می رفتم یه جا برای یه کار اداری و همسر باید می رفت شهر بغلی. همسر بلیتش ساعت 12:15 اینا بود، منم باید تا ساعت 12 یه چیزی رو می رسوندم به یه اداره ای. اما منتظر بودم که برام یه چیزی رو ایمیل کنه یه بنده خدایی، اونو بذارم جزء مدارک و ببرم تحویل بدم. برام خیلی ضروری بود که حتما همون دیروز کارم انجام بشه.

از طرفی اونی که باید برام چیزی رو ایمیل می کرد، همیشه ایمیل هامو سریع جواب میده و دیگه روم نمیشد بهش بگم من اینو تا ساعت 12 می خوام. گفتم ان شاءالله که خودش به موقع برام می فرسته (البته اون که ساعت کاری اداره رو نمی دونست که بدونه من تا 12 لازم دارم). خلاصه، ساعت 11:40 برام فرستاد. سریع همسر پرینت گرفت و من تا موقع لباس پوشیدم و مدارکو گذاشتم تو پوشه و رفتم.

کلا از خونه مون تا اون اداره حدود ده دقیقه بیشتر راه نبود. تا من پرینت گرفتم و جمع کردم و رفتم، ساعت حدود شیش هفت دقیقه به 12 رسیدم.

سریع یه نوبت گرفتم و نشستم. خب طبیعتا جز من کسی اونجا نبود! سریع هم شماره ام اعلام شد و رفتم تو. اما اتاق همیشگی نبود. همیشه دو تا اتاق دیگه مسئول کاری هستن که من براش شماره گرفتم (تو دستگاه برای هر کاری یه دکمه ی جدایی رو باید می زدی). ولی خب دیگه، به هر حال امروز قرار بود این شخص جوابگو باشه.

رفتم تو. مدارکمو گذاشتم رو میز و گفتم برای فلان کار اومدم. نگاه کرد گفت گواهی بیمه نیاوردی. گفتم آخ! یادم رفته. تو خونه است. اونا رو از من گرفت، گفت اونو فردا صبح بیار. منم اومدم خونه.

وقتی رسیدم خونه دو دقیقه به 12 بود و دیگه فرصتی نبود که بخوام گواهی بیمه رو برگردونم، ببرم واسه خانومه. ما تمام تلاشمونو کردیم که کارمون امروز راه بیفته، ولی نشد.

وقتی اومدم، همسر رفته بود. بهش زنگ زدم گفتم رفتی؟ سوار شدی؟ راه افتادی؟ گفت آره. نشستم تو خونه، داشتم کارامو می کردم که یهو چشمم افتاد به کیف پول همسر که رو میز بود!! ساعت 2 اینا بود تقریبا. 2 دیگه همسر باید می رسید. سریع گوشی رو ورداشتم و به همسر زنگ زدم، هنوز هیچی نگفته بودم، گفت کیف پول من خونه است؟! گفتم بله! جا گذاشتی.

اینجا بلیت اتوبوس یا قطارو ما همیشه یا پرینت می گیریم، یا همون رو گوشی می بریم. این بود که همسر اصلا کیف پولش لازمش نشده بود. اما اونجا که رسیده بود باید بلیت قطار می خرید که بره تا محل دکترش و اون بلیتو دیگه براش پول لازم داشت.

سریع رفتم تو سایت قطارها، بلکه بشه بلیت رو آنلاین خرید. ولی نمی شد. بلیت های فاصله ی خیلی نزدیکو نمیشه از سایت قطار آلمان خرید. رفتم تو سایت اتوبوس های داخل همون شهر، اونا هم آپشن هایی برای خرید آنلاین دارن. من و همسر هر دومون داشتیم امتحان می کردیم. یه گزینه داشت که می خواین ثبت نام کنین یا بدون ثبت نام ادامه بدین؟ من زدم می خوام ثبت نام کنم. همه چی داشت خوب جلو می رفت. اما اون جایی که ازم اطلاعات کارت اعتباری رو خواست، دیگه من جلو نرفتم. چون اگه می رفتم و بلیت می خریدم، اون بلیت رو گوشی من بود و من نمی تونستم اونو بدم به همسر. واسه همین، همسر خودش باید می رفت.

به همسر زنگ زدم، اتفاقا اون زده بود بدون ثبت نام برو جلو و الان سیستم بهش اجازه نمی داد برگرده از اول!

همسر هم دیرش شده بود و هر دومون هل شده بودیم. هر کار کردیم نشد. آخرش همسر رفته بود یه (حالا فرض کنین فروشگاه) ایرانی و قضیه رو گفته بود. اونا هم با کلی شک و تردید که مبادا طرف پناهنده باشه و الکی بگه و پولشونو پس نیاره و این حرفا، بهش پول قرض داده بودن. حالا کل پول 5 یورو نبود. همسر هم با اون پول بلیت خریده بود و رفته بود مطب دکتر به این هوا که دوستمون امروز اونجاست و می تونه از اون پول بگیره و هم پول اون ایرانی ها رو بده، هم برگرده خونه.

از قضا دوست ما دیروز مرخصی گرفته بود! اما خود دکتر که کلینیک مال اونه، یه دکتر ایرانیه. ظاهرا دکتر خیلی مهربونی هم هست. بعد که کارش تموم شده بود، به دکتره گفته بود من کیف پولمو جا گذاشتم. دکتره هم گفته بود اصلا اشکالی نداره و همسر از دکتره پول گرفته بود که باز بره پول اون ایرانی ها رو بده نیشخند. حالا چه بساطی شده بود! فک کن آدم بره دکتر، به جای اینکه پول بده، تازه یه پولی هم از دکتر بگیره چشمک.

موقع برگشتن، تو ایستگاه قطار دوستمونو دیده بود! همون که امروز مرخصی بود. گفته بود دارم میرم کتابخونه. یه امتحانی داره چند وقت دیگه. واسه همین مرخصی گرفته بود. دیگه همسر به اون قضیه رو گفته بود. ازش پول گرفته بود و پول دکتر رو هم داده بود به دوستمون که بهش پس بده. رفته بود یه بسته شکلات هم خریده بود و با پولی که قرض گرفته بود داده بود به اون مغازه ایرانی.

به این ترتیب ماجرا ختم به خیر شد لبخند.

حالا نکته ی جالب اینکه همسر اومده تو قطار که نشسته، شروع کرده به ور رفتن با اون اپلیکیشن خرید بلیت و از قضا بلیت خریده شده!! بلیته هم اتفاقا یه بلیت یه روزه بود که کلا پولمونو هدر داد. چون اتفاقا تو اون شهر مدل بلیت یه روزه این طوریه که مال همون روزیه که می خری.

تو شهر خودمون این طوری نیست. شما بلتی یه روزه می خرین. هر روزی که بزنین تو دستگاه، همون روز می تونین استفاده کنین. اما تو شهر بغلیمون، بلیت همون روزی که صادر میشه باید استفاده بشه!

به این ترتیب ما کلی منت این و اونو کشیدیم و آخرش هم زمانی که دیگه به دردمون نمی خورد، بلیتو خریدیم!

--

هر دفعه که می خواین گواهی بیمه بگیریم، هلک و هلک می ریم از نمایندگی بیمه مون می گیریم. برای همه چی هم این گواهی بیمه لازمه. حالا بعد از این همه سال که ما رفتیم از دفتر بیمه مون این گواهی رو گرفتیم، طرف به همسر گفته البته می تونین از سایتمون هم دانلود کنین ها خنثی. خب برادر من اینو همون سه سال پیش می گفتی!!

 

[ ۱۳٩٥/٢/۸ ] [ ٧:٠٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که رفته بودیم خرید، یه قابلمه مجبور بودیم بخریم. چون قابلمه مون برای پذیرایی از 8 نفرکافی نبود. یه قابلمه برداشتیم که قیمت نداشت. رفتم از یکی از مسئولا که اون دور و بر بود بپرسم. اسم آقاهه رو روی لباسش نوشته بود، دیدم نوشته Knoblauch. معنیش میشه "سیر" (از اونا که با پیاز خورده میشن ).

من اون موقع فک کردم نوشتنش یه کمی فرق داشت با اون کلمه ای که معنیش میشد سیر. ولی وقتی اومدم خونه چک کردم و دیدم نخیر. دقیقا معنیش همون سیر میشه!

وقتی دوستامون اومدن، در بین صحبت ها داشتم به همسر می گفتم من چک کردم املای اسم طرفو، دقیقا همون سیره! سر صحبت تو این زمینه باز شد. دوستمون گفت تا حالا با مزه ترین اسمی که شنیدین از این آلمانی ها چی بوده؟ گفتیم چیزی به ذهنمون نمی رسه. میگه من یه بار یکیو دیدم فامیلیش بود Kalbfleisch( یعنی گوشت گوساله).

کلا آلمانی ها براشون معنی اسم یا فامیلی مهم نیست. برخلاف ما ایرانی ها که تا کسی میگه اسم بچه ام فلانه میگیم معنیش چیه؟ اینجا اگه همچین سوالی بپرسین میگن اسم اسمه دیگه. اسم که معنی نداره! و دقیقا به همین دلیل املاهاشونم متفاوته. مثلا می بینین یکی اسمشو می نویسه Phillip، یکی می نویسه Philipp، یکی می نویسه Philip!

فامیلی هاشونم همین طوری بی معنیه. یعنی معنی داره، ولی براشون مهم نیست معنیش چیه. حالا گفتم معنی بعضی فامیلی های آلمانی رو که شاید شنیده باشین بهتون بگم. مثلا شوماخر رو که حتما همتون شنیدین! معنیش میشه کفاش. تازه جالبش اینه که میشل شوماخر، فامیلیش هم اشتباه املایی داره! کفش به آلمانی میشه Schuh، ولی تو فامیلی اون نوشته میشه schu. من یه بار از معلم آلمانیمون پرسیدم گفتم آیا اون شوماخری که بدون H نوشته میشه، معنی دیگه ای داره. گفت نه، اصلا همچین چیزی معنی نداره، بیشتر بهش می خوره اشتباه املایی باشه!

یا فامیلی مولر که شاید تو فیلم ها شنیده باشین، معنیش میشه شیردوش. فامیلی هایی مثل "سیاه" و "سفید" هم زیاد دارن اینجا.

--

همین دیگه. خواستم شما هم در جریان این اسمای آلمانی باشین چشمک.


[ ۱۳٩٥/٢/٦ ] [ ٥:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

جمعه مهمون داشتیم. می خواستیم این دوستایی که تازه اومدن شهرمون رو به یه خانواده ی دیگه از دوستامون که اینجان معرفی کنیم. واسه همین قرار شد هر دو تا رو دعوت کنیم. هفته ی پیش قرار بود دعوت کنیم که به دلیل اینکه این دوستای جدیدمون باید می رفتن شهر قبلیشون برای تمدید ویزا و غیره، نشد و قرار شد این هفته بیان.

ما هم قرار گذاشتیم که کار خاصی نکنیم و مهمونی شام نباشه. فقط عصری بچه ها بیان و دور هم یه شیرینی ای چیزی بخوریم.

از طرفی یکی از این دوستامون متخصصه و گفت آخر هفته آنکاله. واسه همین مجبور بودیم مهمونی رو جمعه بگیریم فقط. قبلش من ازشون پرسیدم در مورد ساعتش، گفت 7 اینا باشه واسه ما خوبه. منم به اون یکی دوستامون گفتم و اونا هم گفتن 7 براشون اکیه. ولی بعد باز همون دوستای اولمون گفتن میشه بندازینش 8؟ آخه چون دوستمون سر کار بود. گفت ممکنه مریض بیاد و کارش بیشتر طول بکشه و بهتره ساعت 8 باشه که مطمئن باشه. ما هم گفتیم باشه.

دیگه دیدیم خیلی دیروقت میشه، با همسر قرار گذاشتیم که یه خوردنی ای درست کنیم. قرار شد کشک و بادمجون درست کنیم و کوکو سبزی. همه چی داشت به خوبی و خوش پیش می رفت تا اینکه دوستمون پیام داد تو واتس اپ که میشه به برادر من هم بگین؟ شاید اونم بتونه بیاد.

واقعیتشو بگم من خیلی عصبانی شدم عصبانی. اصلا از اینکه یه نفر دیگه برای کس دیگه ای مهمون دعوت کنه خوشم نمیاد. خب ما شماره ی همه ی بچه ها رو داریم. هر کسو بخوایم خودمون دعوت می کنیم دیگه.

الانم تو رودرواسی مجبور بودیم دعوت کنیم. اتفاقا برادر این دوستمون هم کلا تو یه فازیه که نه من و نه همسر، هیچ گونه سنخیت فکری، علمی، فرهنگی، هنری، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی یا هرچیز دیگه ای که فکرشو بکنین بین خودمون و این بنده خدا نمی بینیم!

ولی خب مجبور بودیم بگیم دعوت می کنیم دیگه. هیچ گونه راه دیگه ای نداشتیم واقعا. ما هم زنگ زدیم و اون بنده خدا رو دعوت کردیم. گفت سعی می کنم بیام. اما ممکنه برام جلسه بذارن و نتونم اون ساعت بیام (تو یه شهر دیگه زندگی می کنه این دوستمون). اگه نتونم بیام بهتون خبر میدم.

خب حالا دیگه کلا برنامه فرق می کرد. مجبور بودیم شام درست کنیم. اصلا جالب نبود که یه نفرو از یه شهر دیگه دعوت کنیم، بعد بگیم خب دیگه یه کوکو بخور برو خونه تون!

در حالی که هر دومون از این مدل دعوت داشتیم از عصبانیت می ترکیدیم، مجبور شدیم بریم خرید! ما می خواستیم دوستامون بیان و به دور از هر گونه رودرواسی و این حرفا، خودمونی دور هم باشیم. ولی الان داشتیم کسی رو دعوت می کردیم که هر دفعه میری خونه اش کمتر از سه چهار مدل غذا کلا نمی بینی. دیگه راجع به دسرهاش و انواع کیک و این چیزایی که میذاره صحبت نمی کنم. البته اینا رو وقتی درست می کنه که به صرف برانچ (چیزی بین ناهار و صبحانه) دعوت می کنه. نمی دونم اگه به صرف ناهار دعوت کنه، چی درست می کنه. واسه همین هم پذیرایی کردن از همچین آدمی، مخصوصا که تا الان هم هیچ وقت خونه ی ما نیومده، برامون خیلی سخت بود.

حالا شما فکر کنین، این خبر رو هم پنج شنبه عصری به شما بدن! شما هم بخواین جمعه عصر مهمونی بگیرین. خیلی سخت بود هماهنگ کردن همه چیز ولی مجبور بودیم.

خیلی راجع به اینکه شام چی درست کنیم فک کردیم. چند بار تا الان مرغ شکم پر درست کردیم و جالب نبود که مثلا برای بار سوم جلوی طرف همین غذا رو بذاریم! کلا این دوستامون سه بار اومدن خونه ی ما، دوبارش مرغ شکم پر خوردن. اون یکی دوستامون هم همین چند هفته پیش خونه مون بودن که اون موقع هم قیمه بادمجون بهشون دادیم. پس نمی خواستیم قیمه هم دوباره درست کنیم.

بقیه ی غذاها رو هم که یا امکاناتشو نداشتیم، یا بلد نبودیم نیشخند. یکی از غذاهایی که خیلی دوست دارم یه روز بتونم برای مهمونامون درست کنم قرمه سبزیه. اما خب اینجا سبزیش نیست. با سبزی خشک هم که جالب نیست آدم جلوی مهمون بذاره. اینم یکی از فانتزی های منه دیگه. همیشه که قرار نیست فانتزی خیلی فانتزی باشه چشمک.

بعد از کلی زیر و رو کردن اینترنت و دست یافتن به هیچی (!!)، همسر پیشنهاد داد که باقالی پلو درست کنیم با گوشت. منم علی رغم اینکه هیچ وقت تا حالا به عمرم درست نکرده بودم قبول کردم. ضمن اینکه من اصلا خوشم نمیاد از باقالی پلو!

رفتیم خرید و از جمله ی خریدامون دو بسته باقالی خریدیم. نمی دونم بسته ها چقدری بود، ولی فک کنم نیم کیلویی بود. تعداد خودمون هم با مهمونا می شد هشت نفر. اصلا بلد نبودیم چقدر باید باقالی بگیریم. وقتی اومدیم تو اینترنت یه کمی سرچ کردم ببینم اصلا چطوری درست می کنن باقالی پلو رو!

وقتی از خرید اومدیم، دیگه خیلی دیروقت بود. با این وجود همسر گفت بیا الان باقالی ها رو پاک کنیم که فردا زودتر کارمون انجام بشه. منم قبول کردم. آوردیم همه ی باقالی ها رو باز کردیم. یعنی اگه همسر با اطمینان نمی گفت اونا باقالیه اسمش، من عمرا باور می کردم اینا باقالی باشن! هر غلافو که باز می کردم، دو یا نهایتا چهار تا باقالی داشت که هر کدوم نهایتا قدر یه عدس یا نهایتا بگم دو تا عدس به هم چسبیده حجم داشتن!!

من که هر کدومو پاک می کردم، به همسر می گفتم ما اصلا باقالی نخریدیم، اینا یه چیز دیگه است فک کنم! هی همسر می گفت نه، باقالیه، ولی ریزه. خلاصه، از اون دو بسته باقالی، حدود نصف یه استکان باقالی در اومد خنثی.

این شد که فهمیدیم نمی تونم به مهمونامون باقالی پلو بدیم. جدای از اینکه خریدن باقالی و دوباره خرید رفتن برامون سخت بود، اصلا نمی صرفید باقالی پلو درست کردن. این طوری که تو دستورا گفته بودن، برای هشت پیمونه برنج، ما نیاز به 4 پیمونه باقالی داشتیم که معنیش این بود که حداقل 7 8 بسته ی دیگه باقالی بخریم و این یعنی حدود 20 یورو پول فقط واسه همین باقالی های فسقلی مسخره!! ترجیح می دادیم اون 20 یورو رو بدیم قشنگ دو کیلو گوشت به غذامون اضافه کنیم. والا!

این شد که تصمیم گرفتیم برنج سفید درست کنیم با ماهیچه. ماهیچه رو هم که به سلامتی نمی دونیم به کجای گوسفند میگن اصلا!

صبح بلند شده بودیم، اصلا نمی دونستیم شام قراره چی باشه؟ چطوری درست میشه؟ گوشتش باید چی باشه؟ چند کیلو باید گوشت بخریم اصلا؟ خلاصه هیچ ایده ای نداشتیم.

زنگ زدیم از خواهر همسر پرسیدیم روش کارو. خودش اون چیزی که تو خونه درست می کننو بهمون گفت. گفتم چند کیلو گوشت باید بخریم؟ گفت اینو دقیق نمی دونم برای مهمونی. می پرسم، زنگ می زنم بهت خبر میدم.

یه ربع بعد زنگ زده، میگه چقدر گوشت می خواین و کلا یه دستور دیگه رو توضیح داد که چطوری درست کنین. میگم از کی پرسیدی؟ میگه زنگ زدم رستوران خنده. خیلی خوب بود تشویق. من اگه بودم که عمرا به ذهنم می رسید میشه آدم زنگ بزنه از رستوران بپرسه. واقعا از این ایده و همین طور همکاری اون رستوران تو جواب دادن به سوال آشپزی مردم واقعا لذت بردم. چقدر اون بنده خدا بی چشمداشت فوت و فن رستوران داریشو به یه نفر که زنگ زده و گفته "آقا من می خوام با آشپزتون صحبت کنم، یه سوال آشپزی دارم"، در میون گذاشته. دستش درد نکنه واقعا.

خلاصه، ما یه دستور از اون خانومی که تو یوتیوب باقالی پلو با گوشت درست می کرد یاد گرفتیم، یه دستور از خواهر همسر، یه دستور هم که از اون رستورانی که خواهر همسر پرسیده بود.

شب قبلش من یه عالمه برنامه دقیقا نوشته بودم که چه کارایی رو چه زمانی باید بکنیم که بتونیم مهمونی رو درست مدیریت کنیم. با توجه به اینکه همه چی یهویی شده بود، خییییلی کار واسه انجام دادن داشتیم. گوشت هم رفتیم خریدیم. اما خب بلد که نبودیم کجای گوسفندو باید خرید. به اونا هم که نمیشد بگی برای باقالی پلو با گوشت می خوام که!

ما هم یه دونه دست گوسفند رو گفتیم برامون تیکه کنه. برامون تیکه کرد و آوردیم خونه. اندازه هاش مناسب بود. حالا مونده بودیم چه جوری درست کنیم. یه چیزی درست کردیم که آخرش هم معلوم نشد چی شد! هر تیکه اش با توجه به یه دستوری بود! در نهایت هم یه چیزی تولید شد که به نظر من بسیار بسیار مزخرف بود، اما همسر خیلی دوست داشت.

تقریبا ساعت 7 اینا شده بود که یکی از دوستامون که مجرد بود و اونم دعوت کرده بودیم، به همسر پیام داد که من نمیام. همیشه یکی از بچه ها میره دنبالش وقتی می خواد بیاد جایی، حالا امروز زنگ زده بود به اون دوستمون، اونم جواب نداده بود. می گفت خودم تنها حس و حالشو ندارم، نمیام!

خب طبیعتا واقعا ناراحت شدیم. نمی دونم این چه سیستمیه که بین دوستای ما همیشه برقراره اینجا. اینکه فکر می کنن اصلا ایرادی نداره که دقیقه نود خبر بدن که نمیان. اصلا براشون مهم نیست که یه نفر داره برای اونا تدارک می بینه و خودشو خسته میکنه. اصلا براشون مهم نیست که دلیل نیومدنشون چقدر غیرمنطقی و (به نظر من حداقل) توهین به صاحبخونه است. ولی خب دیگه، یه سری ها هم این جورین.

ساعت 8 شد و اولین گروه مهمونا اومدن. همین دوستای قدیمیمون که قرار بود برادرشون هم بیاد. دیدم تنهان. گفتم فلانی کو؟ گفت خیلی دوست داشت بیاد، ولی نتونست، براش جلسه گذاشتن. من دیگه واقعا این شکلی بودم: عصبانی.

واقعا فکر می کنم به عنوان صاحبخونه حق داشتیم انتظار داشته باشیم اگه کسی نمیتونه بیاد، قبلش خبر بده، حتی اگه شده با دلیل مسخره ای بخواد نیاد! اما خب دیگه. همه جا همه جور آدم پیدا میشه.

به این ترتیب مهمونی همونی شد که از اول قرار بود بشه، با این تفاوت که ما کلی زحمت اضافه کشیدیم، کلی هزینه ی اضافی کردیم و کلی به خودمون فشار آوردیم.

برای پیش غذا کشک و بادمجون درست کرده بودیم. اما واقعا کم بود، یعنی در حد همون پیش غذا درست کرده بودیم. برای دسر هم نون خامه ای (یا همون انتحاری ها چشمک) با بستنی. البته بستنی رو خودمون درست نکردیم. اما خب جدیدا کشف کردیم که آدم می تونه اینجا بره بستنی وانیلی بخره، بیاره توش یه کمی زعفرون آب کرده و گلاب بزنه، بشه بستنی سنتی نیشخند. البته به اون خوشمزگی که نمیشه، اما خب خیلی بهتر از قبلش میشه چشمک.

برنجمون که قرار بود برای هشت نفر باشه، به دلیل تعداد زیاد شفته شده بود (البته نه خیلی، اما خب برای همسر که خوب درآوردن برنج بد اینجا یکی از تخصصاش حساب میشه، خیلی کسر شان بود). گرچه هنوز هم با اطمینان می تونم بگم از برنج های یکی از دوستامون که همیشه هم میرن برنج خیلی خوب می خرن و شفته می کنن خیلی بهتر بود چشمک. البته اینو نگفتم که فک کنین من نشستم از غذا درست کردن دوستامون ایراد می گیرم. با این دوستامون خیلی صمیمی ایم. با هم شوخی می کنیم، میگم مردم برنج درست کردن تخصصشونه، تو برنج شفته کردن نیشخند. حتی شده همین دوستمون مهمون داشته، به ما گفته من برنجو شفته می کنم، بی زحمت برنجشو شما درست کنین بیارین. خلاصه، با این دوستامون اصلا تعارف نداریم. ولی لپ کلام اینکه برنجمون یه چیزی شد تو مایه های برنج اون دوستامون دیگه.

خورشتش هم که تا همون اواخر آب داشت. بعد نمی دونم چرا موقع گرم کردن اخرش این قدر زیرشو زیاد کرده بودیم که کلا خشک خشک شده بود و دیگه فرصتی هم برای این نبود که آب اضافه کنیم و منتظر بشیم که بپزه و مزه ی گوشت بگیره. واسه همین کلا گوشتمونو مجبور شدیم همون طوری خشک سرو کنیم! البته خوب نوشیدنی و ماست کشمشی و ماست و خیار و سالاد راکولا و این چیزا بود که غذا از گلوشون پایین بره چشمک.

راجع به نارنجکا هم یادم رفت بهتون بگم. اومدیم نارنجک درست کردیم دو برابر دفعه ی قبل. خامه اش رو هم دو برابر کردیم. خامه رو دادم به همسر بزنه. این قدر زده بود که فرم گرفته بود و از فرم گرفتگی دراومده بود و شل شده بود خنده. اصلا یه چیز داغونی شده بود. انگاری آبش یه ور وای می ایستاد، خامه و شکرش یه ور! همونا رو با بدبختی کردیم تو نارنجکا! البته بعد که گذاشتم تو یخچال دیدم بد نشد. فک می کردم آب از زیرشون راه بیفته، ولی این طوری نشد.

از همون اول هم دو بسته خامه رو زده بودم و کاری نمیشد کرد. به آخراش که رسیده بود، همسر میگه برو اون یکی بسته رو از تو یخچال بیار تا دوباره خامه درست کنیم، این کمه. میگم مگه بازم خامه داریم؟!! خب چرا از اول نمی گی؟! من فک کردم همین دو بسته است، یه ساعته داریم با بدبختی این خامه های خراب شده رو می کنیم تو خمیرا!

دیگه رفتم اون یکی بسته ی باقی مونده رو آوردم و دوباره عین آدم خامه درست کردیم و کردیم تو خمیرا. هر سینی از شیرینی هامون یه ایرادی داشت! دور اول رو گذاشتیم که رنگش بهتر بشه، خمیرا خشک شد. خامه اش هم که اون جوری! دور دوم خمیرا رو زودتر ورداشتیم. کمرنگ تر شد، ولی خب نرم تر بود. منتها خامه تو این مدت بیشتر آب انداخته بود و داغون تر شده بود و راحت ریخته نمیشد تو شیرینی ها! دور سوم فقط آدم واری شد و خامه اش و نونش همه چیش خوب بود. فقط اینا دیگه فرصتی واسه سردشدن نداشتن! آخه مهمونا اومده بودن که ما اینا رو پر از خامه کردیم و گذاشتیم تو یخچال! یعنی کلا یه ساعت دو ساعت بیشتر تو یخچال نبودن. ولی در کل پس غذامون خوب شده بود لبخند.

خلاصه، اینم از مهمونی ما. دوستای قدیمیمون ساعتای یازده رفتن. اون یکی دوستامون هم تا دوازده پیش ما بودن. گرچه بودن به خاطر بودن با دوستامون خیلی بهمون خوش گذشت، ولی واقعا از اون طرف هم کوفتمون شد به خاطر اون همه زحمت بیهوده.

--

چند وقتیه من بعد از نماز صبح اصلا خوابم نمی بره. اما این قدر جمعه خودمونو خسته کرده بودیم که من امروز بعد از نماز که خوابیدم هیچ، وقتی بیدار شدم بیست دقیقه به ده بود! من به عمرم این قدر نخوابیده بودم فک کنم!!

تازه ظهر هم دوباره نزدیک دو ساعت حداقل خوابیدم از خستگی. الانم که ساعت یازده شبه، دوباره خوابم میاد. انگار که من اصلا امروز نخوابیده بودم.

 

[ ۱۳٩٥/٢/٥ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب