یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب بالاخره رسیدیم به اتفاقات روزمره و از خاطره گویی گذشتیم! هرچند هنوز هم اگه بخوام بگم از اتفاقای اسباب کشیمون مونده. ولی خب فعلا ترجیح میدم یه کمی از این روزای خودم بگم.

محل کارم تا خونه حدود نیم ساعت با ترام راهه. ولی خدا رو شکر یه ترم بیشتر نیست. از جلوی در خونه سوار میشم، نزدیک ایستگاه دانشگاه پیاده میشم. از اونجا تقریبا پنج دقیقه پیاده روی می کنم تا می رسم.

یه دختر دیگه هم اونجا کار می کنه که کارآموزه. اون تقریبا همیشه اولین نفریه که میاد. من نفر دومم. بعد هم اتاقی من میاد و در نهایت رئیس میاد. البته فکر نکنین رئیس چون رئیسه دیر میاد. چون رئیسه مدل کارش با ما فرق می کنه و بهتره که دیر بیاد. آخه از لحظه ای که میاد شروع می کنه به زنگ زدن به این و اون. و اصولا کسی ساعت 8:05 زنگ نمی زنه به یه اداره ی دیگه! اینه که همیشه دیرتر میاد و دیرتر میره. من تا الان هیچ وقت رفتنشو -منظورم رفتن به خونه است، وگرنه پیش میاد که ساعت 4 عصر بره جلسه- ندیدم. نمیدونم عصرا ساعت چند میره.

بعد از ناهار گاهی وقتا میریم فوتبال دستی بازی می کنیم. البته من تا الان دو سه بار بیشتر نرفتم. ولی خب خودشون بیشتر میرن. رئیس و هم اتاقی من (که در واقع اون رئیس منه!) هم همیشه میرن یه ده دقیقه ای پلی استیشن بازی می کنن. اما خب چون غیر از فیفا بازی دیگه ای ندارن، من هیچ وقت جذب نشدم که برم بگم منم بازی.

فوتبال دستی رو که همیشه تا شیش بازی می کنن. یعنی قانون اینه که تا شیش تا گل یکی از تیم ها بازی می کنن. بعد دسته ها عوض میشه و دوباره تا شیش تا گل بازی می کنن و تموم میشه. عموما بیشتر از ده دقیقه طول نمی کشه.

پلی استیشنو نمی دونم چطوری بازی می کنن، ولی اونم همیشه ده دقیقه یه ربعی تموم میشه.

ناهارمون هم همیشه کمتر از یه ساعت طول می کشه. حدودا چهل دقیقه یا چهل و پنج دقیقه بیشتر طول نمی کشه. البته این با احتساب خروج از اتاقامون و رسیدن به اتاقامونه. وگرنه خود ناهار که ده دقیقه هم طول نمی کشه!

آقا من هرچی راجع به یواش غذا خوردن آلمانی ها گفتم پس می گیرم. اینا چنان غذا می خورن انگاری دنبالشون کردن! من واقعا آدم یواش خوری نیستم (یواش خور= کسی که یواش غذا می خورد نیشخند) ولی در مقابل اینا واقعا کم میارم.

روز اول هم اتاقیم بهم گفت دو تا ظرف می تونی برداری. یه ظرف غذای اصلیه و یه عالمه هم پیش غذا یا سالاد و دسر وجود داره. هر کدوم از اونا هم خواستی هم می تونی برداری. بعد از چند بار که رفتیم متوجه شدم من اشتباه متوجه شدم. علاوه بر بشقاب غذای اصلی همیشه می تونم دو تا ظرف دیگه هم بردارم.

قیمت غذاش خیلی مناسبه. به شکل عجیبی! 1.80 یا 1.90 یورو میدیم برای این همه غذا. من که همیشه تو صف غذای گیاهیم. راجع به سایر گزینه ها اطلاعی ندارم. اما برای دو تا ظرف اضافه، آپشن همیشه زیاده. همیشه انواع فرنی هست، چندین نوع سالاد، یه سری ظرف های کوچیک که توش برنج، ماکارونی، سوپ یا سیب زمینی سرخ شده.

هر وقت میبینم غذای گیاهیش چیز جالبی نیست یا سیرم نمیکنه، یه کاسه سیب زمینی سرخ شده برمیدارم چشمک.

--

چند روز پیش فیلیکس سر غذا به من میگه ماه رمضون های دیگه روزه می گرفتی؟ فقط الان نمی گیری؟ با خودم گفتم ای بابا! این چرا همه چیزو میدونه متفکر! حتی راجع به ماه رمضون هم میدونه. بهش گفتم که روزای اینجا خیلی طولانیه و من نمی تونم بگیرم.

چند روز قبل ترش هم یکی از همکارامون که از خونه کار می کنه و هفته ای یه بار فقط قرار داریم اومده بود. ترک بود. از من پرسید روزه داری؟ گفتم نه. خودش روزه داشت. ازش پرسیدم از کی تا کی روزه می گیرین؟ گفت از 3.5 تا 9 9.5 اینا (تاش دقیقا یادم نیست). دیگه چون یه آلمانی هم تو اتاق بود، راجع به اختلافای خودمون مسلمونا حرف نزدم که بهش بگم آخه من اگه بخوام بگیرم باید از ساعت 1.5 بگیرم، نه 3.5! کلا اذون های ترک ها با ما ایرانی ها خیلی فرق داره!

خلاصه که بدونین تو آلمان اگه روزه نگیرین مواخذه میشین. مردم اطلاعاتشون بالاست چشمک.

--

چند وقت پیش یه بار برا ناهار فیلیکس پیشنهاد داد بریم یه دونری که نزدیکه. ما هم قبول کردیم و رفتیم. همه غذاهامونو سفارش دادیم و اومدیم بخوریم. فیلیکس به غذای من نگاه کرده، با تعجب میگه: گوشت؟متفکر چون من همیشه تو صف غذای گیاهی وایستاده بودم تو سلف، فکر می کرد من کلا گیاهخوارم. گفتم آره، من گوشتم می خورم لبخند.

یه بار دیگه هم تو یه صفی وایستاده بودم که فیلیکس درست پشت سرم بود. فیلیکس ازم پرسید: دخترمعمولی، برگر؟!! گفتم من تو صف برگر نیستم. فک می کنم این صف غذای گیاهیه. رفتم جلو دیدم دو تا صفه. رفتم تو اون یکی وایستادم. البته بعد فهمیدم همون صف هم مثل اینکه تکلیفش معلوم نبود، بعضی ها میرفتن برگر می گرفتن، بعضی ها میرفتن غذای گیاهی می گرفتن.

خلاصه، فک کنم حسابی گیج شد که بالاخره من گوشت می خورم یا نمیخورم نیشخند.

--

رئیس گاهی وقتا سگشو با خودش میاره. یه سگ سیاه نه بزرگ نه کوچیک داره. روز اول که اومد، اومد یه سری هم به من زد! البته همون اول رئیس ازم پرسید حساسیت داری به سگ یا از سگ خوشت نمیاد؟ گفتم من مشکلی ندارم با سگ. دیگه خیلی به سگش گیر نداد که نیاد طرف من. ولی سگش هم خیلی مودب و باهوشه. وقتی بهش بگن جایی نرو، نمیره. خیلی حرف گوش کنه.

چند روز پیش یه جلسه داشتیم من و هم اتاقیم و رئیس. بعد از چند دقیقه سگ رئیس هم اومد وارد جلسه شد! بیشتر پیش خود رئیس بود. بعد اومد طرف من. رئیس صداش زد که بره پیش خودش. شاید فکر کرد من زیاد خوشم نمیاد از سگ. منم دیدم سگش هی به من نگاه می کنه، نازش کردم. بعد دیدم دیگه بر و بر منو نگاه می کنه. رئیس میگه: دیگه شروع کرد خنده. تا وقتی درست و حسابی نازش نکردم، نرفت! تازه بعدش فهمیده بود منم میشه تو دسته ی "دوست" حساب بشم! دراز کشیده بود که کلا برم درست و حسابی نازش کنم! که من دیگه در اون حد باهاش گرم نگرفتم.

قبلا فقط میومد یه دوری میزد دور و بر میز من و می رفت. از وقتی نازش کردم، گاهی میاد زیر میز من دراز میکشه، می خوابه لبخند. تازه گاهی وقتا بهش بی محلی کنی اعتراض هم می کنه. یه اخلاق جالب دیگه ای هم که داره اینه که هر جا ببینه یه در بازه، حتما باید سرشو بکنه تو اون اتاق ببینه چه خبره خنده. گاهی وقتا که میریم سلف، تو راه هرچی در باز می بینه، میدوئه میره توش! تا وقتی ما بهش میرسیم، دیگه دراومده از اون اتاق! بیشتر هم در آشپزخونه بازه. میره یه سرک میکشه و برمی گرده. البته تو سلف اجازه نداره بیاد. پشت در منتظر می مونه تا ما برگردیم. البته رئیس بهش میگه یه جایی بشینه که ببینیمش از توی سلف. یه قسمت سلف کلا از پایین تا بالا پنجره است، میشه ببینیمش.

--

راستی فیلیکس همون رئیسه. دچار دوگانگی نشین چشمک.

 

[ ۱۳٩٥/۳/۳۱ ] [ ۸:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب من باز اومدم دانشگاه دومم و یه ذره وقت دارم که یه کم اینجا بنویسم.

ولی خب یادم نمیاد اون باقی مونده هایی که قرار بود بنویسم چی بود اصلا! حتی یه دونه اش!

به هر حال حالا هرچی یادم میاد - چه با ربط و چه بی ربط- می نویسم دیگه.

هنوز پا تو شهر جدید نذاشته، یه روز دوستامون دعوتمون کردن بریم خونه شون. البته در واقع همون جلسه ی قرآنی بود که داشتیم. اما ما به عنوان مهمون ویژه و راه دور قرار شد شبش هم پیششون بمونیم چشمک.

طبق معمول عده ی زیادی باز کنسل کردن مهمونی رو نیومدن! صاحبخونه هم طبق معمولی که برای همه اتفاق میفته ناراحت شده بود که مثلا برای 8 نفر تدارک دیده، حالا 4 نفر اومدن! ولی خب متاسفانه نرود میخ آهنین در سنگ! بنده خدا همین چند روز پیش یه پست بلندبالایی تو گروه مربوطه تو تلگرام گذاشته بود راجع به همین موضوع که لطفا وقتی قولی میدین، بهش پایبند باشین و کارهای دیگه تونو تو اولویت نذارین. ولی من که بعید میدونم اثری داشته باشه. آخه قبلا هم یه بار دیگه همین کارو کردیم و همچین تذکری تو گروه نوشتیم، اما خب دیگه. همه همچنان به همون روش ایرانی رفتار می کنن.

راستشو بگم از اینکه از بعضی از دوستامون جدا شدیم، خیلی هم خوشحالم. گاهی وقتا یه اتفاقایی میفته، اینقدر اعصاب آدم از دست یه سری آدما خورد میشه که هرچی می خوای به خوبی هاشون فقط فک کنی نمیشه. اینه که بهتره یه مدت از هم دور باشیم تا ازشون بدی نبینیم تا دوباره بتونیم فقط به خوبی هاشون فک کنیم لبخند.

خلاصه، اون مهمونی خیلی بهمون خوش گذشت و بحث های خوبی داشتیم. کلا سه تا خانواده، که میشد پنج نفر، بیشتر نبودیم مهمونا. اون دو تا خانواده ی دیگه همون شب برگشتن، اما ما موندیم تا فرداش. همون شب، بعد از تموم شدن مهمونی، یه خانواده برگشتن شهر خودشون. ما و اون یه نفری که مونده بود و صاحبخونه اینا گفتیم بریم یه دوری تو پاساژ نزدیک خونه شون بزنیم که اونم اینقدر دیر رفتیم که عملا نشد! علی الخصوص که اون یه نفر مهمون دیگه می خواست همون موقع ها برگرده. یعنی بلیتش نزدیکای نه بود. پاساژ هم همون نه بسته میشد. واسه همین جلوی پاساژ با دوستمون خداحافظی کردیم و ما و صاحبخونه رفتیم تو پاساژ. ولی حتی بستنی فروشی هاش هم بسته بودن که بخوایم دو تا بستنی بخریم و بخوریم!

مجبور شدیم بریم از سوپرمارکتی یه بسته بستنی چوبی بخریم و بریم تو راه بخوریم. از تو پاساژ رفتیم یه دوری هم تو پارک های همون دور و بر زدیم و از هوای مطبوع بهاری شهرشون لذت بردیم.

وقتی برگشتیم خونه فک کنم ساعت 10.5 اینا بود. شام خوردیم و طبق معمول شروع کردیم به فیلم دیدن و طبق معمول تر، من که از همون اول فیلم چشام رو هم بود و نفهمیدم چی به چی شد. آخرش به من گفتن بابا تو پاشو برو رو تخت بخواب، این طوری خودتو اذیت می کنی. من که رفتم سرویس که بیام برم بخوابم، دیدم همه بلند شدن. میگم تموم شد؟ میگن نه، ما هم تصمیم گرفتیم بقیه شو صبح ببینیم! آخه ساعت دیگه یک شده بود.

صبح ساعت 8 بیدار شدیم. انگار پادگانه، هر دفعه که خونه ی دوستامونیم، نمی دونم چرا بر اساس یه قانون نانوشته درست ساعت هشت پا میشیم هر دومون!!

همراه با صبحانه بقیه ی فیلمو دیدیم و بعد رفتیم بیرون. البته اولش بلیت برگشت ما ساعت 10 صبح بود، ولی بچه ها گفتن پیش ما بمونین بریم بیرون یه کم دیگه بگردیم. واسه همین ما هم بلیتمونو عوض کردیم و با یه میتفار که بعد از ظهر ساعت 7 می اومد برگشتیم.

قرار بود بریم باغ وحش، ولی هوا خیلی ابری و بارونی و قاطی پاطی بود. نمیشد انتظار داشت که حیوونا تو این هوا بیان بیرون و تو خونه هاشون نمونن. واسه همین بی خیال باغ وحش شدیم و رفتیم یه پارک دیگه.

همین که وارد پارک شدیم، دیدیم یه عده دارن کباب می کنن. گفتیم حتما ایرانین و اتفاقا ایرانی هم بودن نیشخند. یه عده هم داشتن فوتبال بازی می کردن که اونا هم توشون ایرانی داشتن. کلا ایرانی زیاد بود تو اون پارک. پارکه هم خوشبختانه نزدیک همون محل قرارمون با آقای میتفاری بود.

بعد از اینکه یه کمی نشستیم و پفیلاهای دست ساز دوستامونو خوردیم، کم کم بلند شدیم که بریم. بچه ها ما رو رسوندن تا محل قرارمون و خداحافظی کردن.

وقتی رسیدیم، درست سر ساعت قرارمون بود. آقای میتفاری بهمون گفت یه نفر دیگه هم هست که میخواد بیاد. شما انگلیسی بلدین؟ گفتیم آره. گفت مثل اینکه طرف پیدا نمیکنه اینجا رو. من گوشیو گرفتم و با اون آقاهه صحبت کردم. اول که اصلا معلوم نبود کجا بود! کلا با navigation رفته بود، ولی مثل اینکه بهش راهو اشتباهی داده بود خیلی دور بود. آقای میتفاری هم خیلی نگران بود، چون مثل اینکه خیلی عجله داشت. البته بعضی از آلمانی ها هم اخلاقشون اینطوریه که خیلی منظمن و مثلا اگه ده دقیقه دیر بشه، طوری رفتار می کنن که ما ایرانی ها برای یه ساعت دیر شدن رفتار می کنیم. واقعا براشون خیلی مهمه. به هر حال که آقاهه خیلی ناراحت بود که داره دیرش میشه.

بعد از کلی هی زنگ زدن و آدرس دادن و این حرفا، طرف گفت من الان جلوی یه پمپ بنزینم. ولی جلوی ما پمپ بنزینی نبود. به آقای میتفاری گفتم. گفت میدونم کجاست پمپ بنزین. بگو همونجا وایسته، ما میایم. منم بهش گفتم و وایستاد.

آقای میتفاری گفت سوار شین. با ماشین رفتیم یه جا نگه داشت که نمیشد با ماشین رفت دیگه. پمپ بنزین درست پشت همونجا بود. اسمشو بلد نیستم چیه. از این مانعا داشت که نذاره ماشین رد بشه. از اونا که یه میله است که وقتی کارتی چیزی می زنین میله میره بالا و ماشین رد میشه. خلاصه، اقاهه ماشینو همونجا نگه داشت و خودش از بغل میله رد شد، رفت اون طرف، طرفو پیداش کرد و آوردش بالاخره اوه.

و به این ترتیب با خود ده دوازده دقیقه ای تاخیر راه افتادیم. تو راه زیاد صحبت کردیم با آقاهه. ارتشی بود و مدتی تو ارتش آلمان تو افغانستان کار کرده بود. چیزای جالبی می گفت. گواهی نامه ی تانک داشت! گفتم همه باید گواهی نامه ی تانک بگیرن اونجا (منظورم همه ی آلمانی های ارتشی بود)؟ گفت نه. خیلی هزینه داره. نه هزار یورو هزینه شه. دولت برای هر کسی این هزینه رو نمی کنه. یه سری ها رو انتخاب می کنن و بهشون میگن اینا رو یاد بگیرن.

میگفت به ازای هر روز 90 یورو بیشتر حقوق می گرفتن وقتی اونجا کار می کردن. درسته مبلغش زیاد بود، ولی به هر حال بندگان خدا جونشونو میذارن دیگه. شوخی که نیست.

خیلی حرفا زده شد تو ماشین، ولی من الان فقط همین دو خطش یادم میومد خنثی.

وقتی رسیدیم خونه، ساعت از نه گذشته بود. آقاهه آدرس خونه مونو زد تو navigation که ما رو دقیق ببره. خودش مقصد نهاییش جای دیگه ای بود. وقتی رسیدیم بهمون میگه خونه تون تو هتله؟! گفتیم بله نیشخند.

--

اینم از اولین مهمونی ای که تو خونه ی جدیدمون رفتیم. کلا این شهر زیاد ایرانی نداره. فعلا بعید میدونم بتونیم دوست های جدید پیدا کنیم. اینه که همچنان روابطمون محدوده به همون روابط هر از چندگاهی بین شهری با دوستای قدیمیون!


[ ۱۳٩٥/۳/٢٧ ] [ ۳:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب تا اونجا که یه خونه گرفتیم تو هتل بهتون گفتم دیگه. تو کل هتل فقط دو تا اتاقش رو هتل فروخته که یکیش در واقع خونه ماست (به سیستم ایرانی بگم، یه خونه ی یه خوابه، به سیستم آلمانی دوخوابه چشمک)، یکیش هم یه خونه ی دیگه.

خونه مون یه تراس داره ماشاءالله!! نصف خونه مون تراسه نیشخند. بعد یه اتاق داریم مختلف الاضلاع. هالمون ولی خوبه. البته تراسمون هم خیلی خوبه، مخصوصا برای کباب کردن لبخند.

از اونجایی که ما وسایلمون زیاد نبود و باز ما هم نصفشو نیاوردیم، خیلی سریع همه چی تو خونه جا به جا شد. دقیق تر بگم ما یه کمد خیلی بزرگ داریم که شیش تا در داره!! قدش هم بیشتر از دو متره. دو تا در وسطشو که باز می کنی، قسمت پایینش کشو داره و قسمت بالاش رو هم که میشه روش چیزی گذاشت و در صورت نیاز میله هم داره که لباس آویزون کنیم. بالاترش هم که یکی دو تا طبقه است دیگه مثل همه ی کمدها. دو تا در سمت چپو که باز می کنی یه کمد لباسه که مال منه و دو تا در سمت راستو که باز می کنی، کمد لباس همسره.

با توجه به اینکه ما عملا همین یه کمدو داشتیم، همون یکی دو روز اول این کمدو بستیم و کل وسایل خونه ریخته شد توش نیشخند.

البته بعدا فهمیدیم چه اشتباهی کردیم که یکی دیگه از کمدها رو با خودمون نیاوردیم. آخه وسایل آشپزخونه مون ظاهرا از کابینت ها بیشتر بود. این شد که مجبور شدیم حداقل یه کمد کوچولو برای آشپزخونه مون سفارش بدیم. لباسشویی هم که نداشتیم و باید سفارش می دادیم. اما از همه مهم تر این بود که اینترنت نداشتیم که اینا رو سفارش بدیم! خود اونم باز باید سفارش می دادیم. یه کمد کوچیک هم لازم داشتیم، از اونایی که مال زیر سینک روشوئیه. یه سری لباس هم باید برای من سفارش می دادیم با یه عالمه خورده ریزه! مثلا لامپ مهتابی توی سرویس درست یه روز بعد از اینکه اسباب کشی کردیم خراب شد. حالا باید اونم عوض کنیم. فقط چیزی که برای من سواله اینه که کدوم آدم عاقلی توی سرویس مهتابی وصل می کنه آخه؟!!

آخه مهتابی مصرفش خیلی کمه، اما استارت زدنش خیلی پرمصرفه. اصولا مهتابی رو جایی میذارن که میخوان یه بار برقو روشن کنن و بعد تا چندین ساعت روشن باشه. نه اینکه تو سرویس بذاری که هنوز داره چشمک میزنه که روشن شه، تو دست و روتو شستی و میخوای بیای بیرون!!

برا همین، باید به فکر یه لامپ سرپایی ای چیزی برای توی سرویس هم باشیم. فعلا که یه چراغ خواب مانندی داشتیم، اونو گذاشتیم اون تو. البته نه چراغ خوابی که برای خوابیدن باشه، از اونا که آدم باکلاسا میذارن بغل تختشون، شبا باهاش کتاب می خونن. ما هم تمام مدت تو خونه ی قبلیمون اینو گذاشتیم کنار تخت، ولی هیچ وقت باهاش کتاب نخوندیم. چشم آدم ضعیف میشه آخه! خب میخوای کتاب بخونی برقو روشن کن، والا چشمک.

از وسایله دیگه ای که نیاوردیم، جاقاشقی بود که پلاستیکی بود و تهش به واسطه ی جمع شدن آب (علی رغم سوراخ بودن) خیلی کثیف شده بود. تو وایتکس هم گذاشته بودیمش، ولی دیگه کلا رنگش عوض شده بود و درست نمیشد. اینم باید سفارش می دادیم. اینا شاید خیلی چیزای کوچیکی باشن، اما واقعا روی اعصاب آدمن متاسفانه. هر روز باید از زیر یه عالمه بشقاب و کاسه و این چیزا تو ظرفشویی، مثلا یه دونه چاقو درمی آوردیم.

دیگه اینکه، خونه مون انباری نداره. از اونجایی که انباری نداره، جایی هم برای نگه داشتن خیلی چیزا نداریم. اینه که باید تمام چیزایی که نگه میداریمو به حداقل برسونیم و اونا رو هم روی تراس نگه داریم. از اونجایی که تراسمون هم طبقه ی آخریم و سقف نداره، اونجا هم محل مناسبی برای نگه داری خرت و پرتها نیست. علی الخصوص که اینجا هم همه اش بارون میاد.

واسه همین باید یه سری ظرف پلاستیکی هم پیدا می کردیم برای خرت و پرتامون. پیدا کردن وسیله ی پلاستیکی تو آلمان -برخلاف ایران- بسیار بسیار مشکله. یعنی اینجا آدم پیر میشه بخواد دنبال مثلا دمپایی پلاستیکی بگرده! کلا میونه ای با پلاستیک جات ندارن. همه چی سعی می کنن قابل بازیافت باشه. حتی خیلی جاها لیوان های یه بار مصرفشون هم کاغذیه.

این بود که نمی تونستیم اون مدل ظرف پلاستیکی بزرگی که می خواستیمو راحت پیدا کنیم. اما خب بالاخره به توافق رسیدیم که چی بخریم. حالا اونا رو هم قراره سفارش بدیم هنوز.

از اونجایی که مدت هاست الان اینترنت نداریم، سفارش دادن همه چی برامون خیلی سخت بود. روز اول پا شدیم رفتیم تو کافه ی رو به روی خونه مون نشستیم، یه قهوه سفارش دادیم و نشستیم پای اینترنت برای پیدا کردن این چیزایی که می خواستیم. ولی خب هر روز که آدم نمیتونه بره بشینه تو کافه.

آخرش هم نتونستیم از اینجا سفارش بدیم! وقتی همسر رفته بود شهر قبلی برای تحویل دادن کلید به مستاجر جدید، یه روز زودتر رفت. شب تو خونه ی خودمون موند، اونجا اینترنت داشتیم. نصف چیزا رو از همون جا سفارش داد.

در همین حین به دوستامون هم گفتیم استیک اینترنتشونو برامون پست کنن، ما بریم یه سیم کارت بندازیم و شارژش کنیم. اونا هم بیچاره ها فرستادن. حالا فعلا یه ماهی رو قراره با اون استیک ها اینترنت داشته باشیم. البته اینترنتش حجمش خیلی کمه، کلا برای یه ماه 5 گیگ اینترنت نداره. اینه که کماکان اینترنت دار حساب نمیشیم. اما خب برای سفارش هامون کافیه.

بالاخره از بین اون همه سفارشی که بعضی هاشو دادیم و بعضی هاشو هنوز ندادیم، یه سری هاش دیروز رسید. کمد آشپزخونه و زیر سینک و مبل و جاقاشقی دیروز رسیدن. لباسشویی هم قراره امروز برسه.

لباس های منم قراره در آینده ی نزدیک برسن لبخند. ولی هنوز خیلی مونده تا خونه مون تبدیل به یه خونه ی واقعی بشه!

--

بین همه ی سفارشا من مبلو از همه بیشتر دوست داشتم. یه مبل بسیار بسیار جمع و جور که من وقتی اومدم خونه اصلا نفهمیدم اولش که یه مبل به خونه اضافه شده لبخند. حالا به قول همسر من اصلا رو مبل هم نمی شینما! ولی گیر دادم که مبلمون خیلی خوبه نیشخند.

--

همون اولین یا دومین هفته ای که اومده بودیم، سریعا برای استفاده ی مفید از تراسمون اقدام کردیم و بساط کباب کوبیده رو برقرار کردیم (در این بین، روزه هاتون قبول باشه البته، دلتون نخواد چشمک). به لطف ترک های اینجا - که گوشت چرخ کرده شون کلا سفیده از بس که چربی داره!- خیلی خوب شد و اصلا هم از سیخ نریخت پایین. جای شما خالی، برنج هم درست کرده بودم، این قدر خوب شد و بهمون چسبید اون چلوکباب که نگو. فقط حیف شد که مزه ی قورمه سبزی ظهر خیلی زود از زیر دندونمون رفت.

آخه چند وقت پیش رفته بودیم یه جایی، دوست دوستمونو دیدیم. اون هشت ساله آلمانه. داشت می گفت اصلا لازم نیست آدم با سبزی خشک قورمه سبزی درست کنه یا حتی سبزی از ایران بیاره. با همین تره فرنگی های همین جا و یه سری سبزی معمولی درست کنین، خیلی هم خوب میشه. منم اومدم امتحان کردم، این قدر خوب شد که واقعا دلم برا خودمون سوخت پنج سال با سبزی خشک و این چیزا قورمه سبزی درست کرده بودیم! کاش زودتر با این خانومه آشنا میشدم لبخند.

--

دیگه سعی کردم هرچی مونده بود راجع به این نقل مکانو بهتون بگم، ولی بازم هنوز یه سریهاش مونده که فک کنم یه پست جدا بخواد از بس زیاده! حالا ان شاءالله باز بعدا میام میگم بهتون.

--

راستی، اگر شد، منت بذارین و امشب دعای اول دم افطارتونو برا من رزرو کنین. با تشکر. از طرف یک عدد روزه خواری که خودش دعای دم افطار ندارد ناراحت.

 

[ ۱۳٩٥/۳/٢٠ ] [ ۱:٤٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یه کوچولو فلاش بک می زنم به اون مدتی که هنوز خونه پیدا نکرده بودم. گفتم که برای این مدت وسطش یه خونه تو ایر بی ان بی رزرو کرده بودم. اولش برای حدود پنج روز بود فکر کنم که بعدش رفتم یه خونه ی دیگه.

تو ایر بی ان بی که می گردی، می تونی مشخص کنی که دنبال خونه ی کامل می گردی یا یه اتاق مستقل یا یه اتاق مشترک. منم زده بودم دنبال اتاق می گردم. چون خونه ها خیلی گرون میشد. مثلا حداقل باید شبی 50 یورو میدادم که برای منی که می خواستم طولانی مدت برم اونجا نمی صرفید.

تو اتاق ها چون من خانوم بودم، برام مهم بود که صاحبخونه خانوم باشه. به نظرم سخت بود اگه صاحبخونه آقا بود. خونه ی اول رو تو یه محله ی خوب شهر پیدا کردم که ظاهرا رفت و آمدش به محل کارم آسون بود و صاحبخونه اش هم خانوم بود.

خونه رو رزرو کردم و رفتم. چون من قبلش گفته بودم که انگلیسی صحبت می کنم، اون بنده خدا هم با من شروع کرد به انگلیسی صحبت کردن. بهم خوش آمد گفت و اتاقمو بهم نشون داد. وقتی کسی اتاقی رو برای ایر بی ان بی اجاره میده، این طوری نیست که صرفا یه اتاق بده. خیلی کاراشون مثل هتل هاست. مثلا این خانوم یه عالمه برگه روی میز توی اتاق گذاشته بود. یکیش اطلاعات مربوط به خونه بود. مثلا رمز اینترنت و اینکه لطفا وقتی میرین حموم حمومو تمیز کنین و غیره. یکی لیست یه سری رستوران و پیتزایی و این چیزا بود. یه نقشه ی شهر بود. مثل همون چیزایی که تو هتل ها می بینین براتون تو اتاق گذاشتن دیگه. علاوه بر این، براتون حوله هم میذارن همیشه. البته بازم شما باید تو سایت چک کنین. هر کس هر خدماتی که ارائه میکنه رو تو سایتش می نویسه. مثلا اینکه شامپو داره یا نه، حوله داره یا نه رو مشخص می کنن. اما خب فک می کنم بیشتری ها میذارن.

خونه اش خیلی خوب بود. تنها مشکلش این بود که تختش در واقع تخت نبود. یه مبل تا شو بود که تا شده بود. و این باعث میشد اون وسطش یه فرورفتگی داشته باشه که یه کمی آدمو اذیت می کرد. یعنی با یه غلت کوچیک آدم می افتاد تو اون فرورفتگی! ولی خب بقیه ی چیزاش خیلی خوب بود.

وقتی رسیدم گفتم من سریع باید برم یه خونه ببینم. واسه همین عذرخواهی کردم، وسایلمو گذاشتم و سریع رفتم. میخواستم همون خونه ی دانشجویی رو ببینم (که آخرش به من ندادن). وقتی برگشتم خانومه ازم راجع به خونه پرسید. حواسش نبود، آلمانی پرسید. منم دیگه آلمانی جواب دادم. بعد از چند دقیقه یادش افتاده که من قبل ترش باهاش انگلیسی حرف می زدم خنده. میگه تو که آلمانیت خوبه. دیگه کل پنج روزی که اونجا بودم با من آلمانی حرف زد!

بسیار خانوم مهربونی بود. وقتی برگشتم رفتم تو آشپزخونه باهاش یه چایی خوردم و راجع به خونه پیدا کردن و کلا شهر جدید صحبت کردیم. بهم جای همه چی رو نشون داد. گفت نمی خواد حتی ماکارونی و این چیزا بخری. توی اون کابینت هست. انواع چایی و قهوه هم تو این یکی کابینته. یخچال هم که اینجاست و خلاصه هرچی بودو به من نشون داد.

یکی دو تا دوست هم داشت که گفت شاید خونه داشته باشن واسه اجاره. گفت بهت خبر میدم اگه خونه شون هنوز بود. که البته بعدا خبر نداد. فک کنم خونه ها اجاره رفته بودن.

خلاصه اون مدتی که اونجا بودم خیلی خوب بود. البته من با خودم پلوپز برده بودم محض احتیاط و نمی رفتم کلا تو آشپزخونه ی اونا غذا درست کنم. اما خب از کتری برقی و چایی و شکر و این چیزاش خیلی استفاده کردم. مخصوصا وقتی از سر کار می اومدم و خسته بود، خیلی خوب بود. علی الخصوص که تازه بعدش هم که بیکار نبودم. باید شروع می کردم به زنگ زدن به خونه ها تا برم دنبال خونه بگردم.

یه خوبی دیگه اش هم این بود که اتاقم درست بغل سرویس بود و مجبور نبودم مثلا از جلوی اتاق خانومه رد بشم برم دستشویی. از اون بهتر اینکه به جز خود خانومه کس دیگه ای تو خونه نبود و مجبور نبودم با چادر چاقچور برم سرویس!

فقط روز آخری که اونجا بودم، یه آقای دیگه هم اومد که یکی از اتاق ها رو رزرو کرده بود. ظاهرا این آقا دیگه مشتری ثابت این خانوم بود. سه شنبه تا جمعه می اومد، چون اون روزا رو تو این شهر کار می کرد.

این خونه اجاره اش باز هم گرون بود، تقریبا شبی 30 یورو بود. با توجه به اینکه من نتونستم تو اون مدت خونه ای پیدا کنم و اون طور که بوش می اومد معلوم هم نبود کی بتوم خونه پیدا کنم، تصمیم گرفتم برم یه خونه ی ارزون تر که اگه یه ماه هم موندم، اجاره اش خیلی بالا نشه. آخه ما به هر حال داشتیم تو شهر اولمون اجاره ی یه خونه رو میدادیم!

البته یه چیز دیگه ای هم که بود این بود که درست بعد از روزی که من قرار بود برم، خانومه این اتاق رو به مدت دو روز به کس دیگه ای اجاره داده بود و من اصلا امکانش نبود که بخوام اونجا بمونم. ولی بهم گفت این دو روزو هر جا رفتی، اگه بعدش خواستی باز برگرد همین جا. اگه خواستی طولانی بمونی هم مشکلی نیست، کلا ارزون تر حساب می کنیم و نمی خواد از طریق ایر بی ان بی اقدام کنی دیگه. آخه ایر بی ان بی خودش یه مقداری سرویس فی می گیره.

منم تشکر کردم و ساک و بارمو جمع کردم و خداحافظی کردم و رفتم یه خونه ی دیگه. این خونه خیلی ارزون تر بود، اما راهش خیلی دورتر بود. از خونه تا ایستگاه قطار یه عالمه سربالایی بود. حدود ده دقیقه.

تو این خونه هم برام حوله و اطلاعات لازم برای اینترنت رو گذاشته بودن. یه جعبه هم روی میز بود که توش خیلی چیزای بامزه ای بود. از هر چیزی دو تا یه نفره اش بود، شامپوی سر، بدن، صابون، نخ دندون. یه چند تا چسب زخم، قیچی کوچیک و چسب نواری. خیلی خیلی چیزای مفیدی بود. درسته که من اصلا استفاده ام نشد، اما به نظرم طرف خیلی فکر کرده بود و هر چیزی که ممکن بود شما لازم داشته باشین اونجا گذاشته بود. همه هم در ابعاد کوچیک. یعنی حتی چسب نواریش هم خیلی کوچیک بود.

این خونه تنها مشکلش این بود که خیلی شلوغ بود. طرف یه عالمه بچه داشت. تازه بچه هاشون باز با دوستاشون هم می اومدن تو خونه و خلاصه خیلی شلوغ بود. همون اول هم که رفتم، آقاهه ازم پرسید چایی می خورم یا نه. یه چایی برام ریخت، رفتیم تو بالکن خونه شون خوردیم. تو بالکن خونه شون ننو هم داشتن. خیلی جای باصفا و بزرگی بود. مخصوصا که رو به حیاطشون بود که حیاطشون هم حالت یه باغ کوچیک سرسبز داشت.

آقاهه مثل خانوم اون یکی خونه اصلا آشپزخونه رو اون طوری بهم نشون نداد که من خودمو راحت حس کنم و بخوام استفاده کنم. واسه همین هرگز از آشپزخونه شون استفاده نکردم، مخصوصا که آشپزخونه وصل بود به اتاق نشیمن و همیشه یکی داشت تلویزیون میدید. حتی برای چایی هم نمی رفتم آشپزخونه. آبو تو پلوپز جوش می آوردم می ریختم تو لیوانای یه بار مصرفی که خریده بودم! این مدت خیلی بهم سخت گذشت. اصلا با خونه راحت نبودم. خدا رو شکر که زود تموم شد.

تو همین خونه بود که متوجه شدم مثل اینکه بعضی ها به کشیدن سیفون علاقه ای ندارن نیشخند. ولی خب دیگه، خدا رو شکر تموم شد و من از اونجا رفتم خونه ی خودم.

خونه ی خودمون درست سر همون ایستگاهی بود که برای این خونه باید پیاده می شدم. یعنی تنها تفاوتی که داشت این بود که اون قسمت سربالایی/سرپایینی رو که برای خونه ی آقاهه باید می رفتم، دیگه لازم نبود برم. از نظر ارتباط با ایستگاه قطار، دیگه فک کنم خونه مون از این بهتر نمی تونست باشه. از در که میایم بیرون، میریم اون ور خیابون، ایستگاه قطاره لبخند. کلا سه دقیقه براش در نظر می گیرم صبح ها، هیچ مشکلی هم نیست لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/۳/۱٥ ] [ ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این قدر ننوشتم که هی باید برم قبلی ها رو بخونم، ببینم چیا رو نگفتم هنوز! به هر حال از اونجایی که ما کماکان بی اینترنتیم، نمی تونم زیاد بنویسم.

--

از اونجایی که قرار بود برای مدت کوتاهی بریم یه شهر دیگه، باید خونه ی شهر اولمونو میدادیم اجاره. تو شهر اول ما خونه خیلی خیلی سخت گیر میاد. واسه همین متقاضی همیشه زیاده. خونه ی ما هم که خیلی ارزون بود با توجه به اینکه فقط برای دانشجوها بود (توضیحش سخته، خوابگاه نبود، اما فقط مال دانشجوها بود).

واسه همین آگهی رو فقط چند روز گذاشتیم و فک کنم 10 12 نفر اومدن خونه رو دیدن. اول که نمی دونستیم خونه رو از چه تاریخی کرایه بدیم. میخواستیم از پونزدهم می بدیم. اما به دلیل اینکه من نتونستم به موقع وظیفه مو انجام بدم و خونه پیدا کنم، مجبور شدیم بکنیمش یک جون. یعنی به مدت یه ماه، ما تو دو تا شهر داشتیم پول اجاره میدادیم. اونم به مقدار زیاد. چون من یکی دو هفته تو خونه های ایر بی ان بی بودم که قیمتش شبی حساب میشد و گرون تر بود.

آدمایی که اومدن خونه مونو دیدن خیلی برام جالب بودن. یه گروه چهار تایی آمریکایی بودن که وقتی اومدن سه تاشون با هم عربی حرف می زدن. دو گروه هم اسرائیلی اومدن که اونا هم با هم عربی حرف می زدن. یه سری ها هم پاکستانی و اینا بودن. ولی در کل تعداد عرب ها به شکل چشم گیری از بقیه بیشتر بود.

آخرش هم ما خونه رو دادیم به یه عرب لبخند. واقعا خدا چقدر بعضی ها رو دوست داره. این همه آدم اومدن خونه رو دیدن و گفتن میخوایم، ما بهشون ندادیم. آخرش دادیم به یه بنده خدایی که اصلا خونه رو ندید! طرف ایمیل زد گفت من خونه رو می خوام. ما هم گفتیم خب میتونی فلان روز بیای ببینی خونه رو؟ جواب داد من الان مصرم! از اول جون میخوام بیام تو شهر شما دانشجوی دکترا بشم.

این خانواده ی مذکور پنج نفرن. یعنی یه زن و شوهر و سه تا بچه. همسر گفت بیا خونه رو بدیم به همینا. اگه ما خونه رو به اینا ندیم، اینا با سه تا بچه نمی تونن هیچ جای دیگه ای تو این شهر خونه پیدا کنن. مخصوصا با رقابتی که برای خونه گرفتن هست اینجا!

به قول همین دوستامون که تازه اومدن شهر ما، می گفت وقتی می رفتیم خونه ها رو میدیدیم، من یاد موزه ها می افتادم! طرف می رفت تو اتاق ما هم ده بیست نفر دنبالش می رفتیم. راجع به اتاق برامون توضیح میداد. بعد میرفت آشپزخونه باز ما همه دنبالش، راجع به آشپزخونه توضیح میداد!

خلاصه، تصمیم گرفتیم خونه رو بدیم به همین بندگان خدا. ولی چون ما صاحبخونه ی اصلی نبودیم، باید اطلاعات این آدمایی که قرار بود تو خونه زندگی کنن رو به صاحبخونه ی اصلی (که یه شرکته) هم می دادیم. از طرفی اینا 5 نفر بودن و تو آلمان به ازای هر نفر به طور معمول باید 12 متر خونه وجود داشته باشه. مطمئن نبودیم قانونا اینا می تونن تو این خونه زندگی کنن یا نه. اخه خونه ی ما حدود 43 متر بود، ولی اینا 60 متر می خواستن

کلی براشون گشتیم، متوجه شدیم که می تونن. البته بازم دو سه متری خونه براشون کوچیکه. اما خب میشه باهاش کنار اومد. ظاهرا برای بچه های زیر دو سال متراژ نمیخواد و برای تا شیش سال هم 10 متر کافیه. اینا یه بچه ی یه ساله دارن، یه سه ساله، یه پنج ساله.

برای اینکه اطلاعاتشونو بدیم به شرکت صاحبخونه، بهش گفتم صفحه ی اول پاسپورت همه ی خانواده رو بفرست. اینقدر بچه هاش ناز بودن که نگو لبخند.

یه مشکل دیگه ای که این خانواده داشتن این بود که هنوز ویزای آلمانم نداشتن!! آخه کسی که ویزا نداره و ما اصلا نمی دونیم ویزاش حتما قبول میشه یا نه، چطوری بهش خونه بدیم. ولی خب بازم همسر می گفت گناه دارن، به همینا بدیم خونه رو. با سه تا بچه دنبال خونه گشتن خیلی سخته.

دیگه با اونم کنار اومدیم، گفتیم پس هر وقت ویزاهاتونو گرفتین، برای ما بفرستین تا ما قراردادو براتون بفرستیم. دیگه اون بنده خدا هم همون روزی که ویزاها رو گرفت برامون فرستاد. ولی ما دیدیم خونه پیدا نکردیم، بهش گفتیم اگه از اول جون بذاریم خونه رو مشکلی هست برای شما؟ گفت نه، من می تونم دیرتر بیام. این شد که قراردادو از اول جون براشون نوشتیم. اما چون خودمون درگیر اسباب کشی شدیم، نتونستیم زودتر براشون بفرستیم و فرستادن قرارداد موند برای روزای آخر. اون بنده خدا هم خیلی نگران شده بود و هی ایمیل می زد و یکی از آشناهاش که تو شهر ما و با همون استاد کار می کرد (همون استادی که خودش می خواست بیاد باهاش کار کنه) هی زنگ می زد. منم هی بهش می گفتم ببین وقتی بهتون گفتیم خونه رو میدیم، میدیم دیگه. مطمئن باشین. بنده خدا هم هی می گفت من می دونم شما چی میگین. ولی اون خانوم خیلی نگرانه. هی میگه خب من با کل خانواده ام دارم میام، میخوام مطمئن باشم جا دارم.

وقتی نگاه می کردیم، می دیدی واقعا همه حق دارن آخه! ما حق داشتیم چون واقعا اسباب کشی داشتیم. مودمو جمع کرده بودیم. تو خونه ی جدید که اینترنت نداشتیم. نوشتن قرارداد و این حرفا هم که خودش وقت می خواست. آخه تو قرارداد باید دقیقا بنویسی چیا رو تحویل میدی. تو آلمان همه چی رو می نویسن، همه چی. تا حالا تو ایران قرارداد ننوشتم که بدونم چیا رو می نویسن. ولی اینجا مثلا تو قرارداد خود ما با شرکت نوشته مثلا جای دستمال توالت!! یعنی همون میله ای که به دیوار وصله که دستمال توالتو روش نصب کنی رو هم می نویستن تو قرارداد! یه سری چیزاشو من خودم مجبور بودم سرچ کنم ببینم اینا چی بوده که ما امضا کردیم که تحویل گرفتیم!!

خلاصه، قراردادو نوشتیم و بالاخره برای اون بنده خدا فرستادیم که خیالش راحت بشه. امروز هم همسر کلیدا رو داد به همون دوستشون که دیگه همه چی تموم بشه. خودشون ساعتای 4.5 اینا ظاهرا میرسن.

حالا این وسط ما یه بار برای شرکت توضیح دادیم که خونه رو می خوایم به یه خانواده ی پنج نفره بدیم، آیا مجازیم یا نه و این حرفا. خانومه گفت اشکالی نداره. فقط طرف دانشجوی شهر باشه، مشکلی نیست. ما هم مدارک طرفو فرستادیم که تایید کنه ایمیلی که میشه خونه رو به اینا داد. تازه همین چند روز پیش خانومه جواب داده بود که متاسفانه ما اصلا نتونستیم درخواست شما رو پردازش کنیم، چون اسمتون تو لیست مستاجرای ما نیست!! دوباره بهش جواب دادم گفتم شاید اسم همسر اول نوشته شده. حالا خانومه هنوز رفته که پردازش کنه درخواست ما رو. ما که قراردادمونو امضا هم کردیم نیشخند.

--

بین همه ی کسایی که اومدن خونه رو دیدن، به جز آمریکایی ها، همه بدون استثنا می خواستن با کفش بیان تو.

--

فک کنم بیشتر از نصف آدمایی که اومدن خونه رو ببینن، دانشجوی زبان بودن! اومده بودن آلمانی یاد بگیرن که تازه بعدش برن دانشگاه. البته بعضی هاشون هم پزشک بودن و می خواستن مدرکشونو تایید کنن و شروع به کار کنن یه جا.

--

یه سری از وسایل خونه مونو قصد داشتیم بفروشیم و بیایم تو شهر جدید دوباره بخریم. چون به آوردنشون نمی ارزید. زحمت زیاد داشت، خیلی هم جاگیر بودن. گفتیم بذار اول به همین مستاجر جدید پیشنهاد بدیم، بگیم اگه نمیخوای که ما بذاریم تو سایت و بفروشیم. خیلی چیزا بود، مثل مبل، لباسشویی، میز ناهارخوری و صندلی هاش، دو تا کمد برای ظرف و ظروف و خلاصه خیلی چیزا. همه رو همسر تو یه فایل پی دی اف نوشت با قیمتاش و براش فرستاد. اونم گفت همه رو برمی دارم. خدا رو شکر برای مام خیلی خوب شد لبخند. به این ترتیب خیلی راحت از شر اون وسایلی که نمی خواستیم هم خلاص شدیم و مجبور نشدیم دوباره خونه مونو عین موزه کنیم که یه روز یکی بیاد لباسشویی رو ببینه، یه روز یکی بیاد میز و صندلی ها رو ببینه!

حتی دوچرخه ی نازنین منو هم فروختیم! البته ان شاءالله اینجا دوباره میخریم لبخند.

[ ۱۳٩٥/۳/۱٢ ] [ ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فرداش فیلیکس بهم ایمیل زد، گفت هر وقت وقت داری می تونیم اسکایپی یا تلفنی صحبت کنیم در مورد قراردادت. اون روز دقیقا روزی بود که ما بچه ها رو دعوت کرده بودیم (همون دعوتی که بعد خیلی ها نیومدن و کلی غذا اضافه اومدن و ما ناراحت شدیم). خیلی خیلی کار داشتم اون روز. اون موقع هم که ایمیلشو خوندم تو راه بودم. با همسر رفته بودیم از ترک ها خرید کنیم. یه عالمه هم بار دستمون بود. منم همون جا تو راه به طرف ایمیل زدم که من نیم ساعت دیگه می رسم خونه، اون موقع زنگ بزن.

چون جمعه بود و آخر وقت، ترجیح میدادم سریع تر زنگ بزنه، آخه وگرنه باز می موند واسه دوشنبه و قضیه طولانی تر میشد. ضمن اینکه اصلا مطمئن نبودم وقتی ایمیل منو می خونه طرف هنوز سر کاره یا نه. چون جمعه ها معمولا زودتر تعطیل می کنن.

ایمیلمو جواب داد و گفت باشه، پس من نیم ساعت دیگه زنگ می زنم. من با کلی بار و مار اومده بودم خونه و باید منتظر تلفنشون می شدم. از طرفی عجله هم داشتیم برای درست کردن غذا ولی خب نمی تونستم کار دیگه ای بکنم.

فیلیکس زنگ زد و گفت ما با دانشگاه صحبت کردیم. می تونیم تو رو تحت عنوان فلان تو دانشگاه استخدام کنیم. اما یه سری محدودیت هایی برای استخدامای این مدلی وجود داره. واسه همین ما رو کاغذ قراردادی می نویسیم با هفته ای بیست ساعت، تا آخر اکتبر. ولی تو هفته ای 32 ساعت بیا همون طور که قبلا صحبت کردیم (یعنی همه ی روزها، به جز چهارشنبه که به طور معمول می رم دانشگاه دومم) تا آخر سپتامبر!

گفتم باشه. آخه من خودم قبلا بهشون گفته بودم اکتبرو نمی تونم بیام به دلیل برنامه هایی که خودمون داریم. از نوامبر دوباره می تونم بیام. این شد که یه کمی این وسط قضیه پیچیده تر هم می شد. بعد چون این طوری شد قرارداد، حقوقم هم هر ماه کمتر میشه، چون در واقع حقوقی که قراره تا 5 ماه داده بشه، داره تو 6 ماه داده میشه.

گفت حالا فکراتو بکن، بگو می خوای یا نه. همون موقع گفتم می خوام دیگه. ما که قبلا توافق کرده بودیم. اینم که همونه دیگه. حقوقشم حساب کردم تفاوتی نداشت با اون چیزی که خواسته بودم. فقط یه کمی خوش به حال من شده بود دیگه. آخه هرچی حقوق آدم کمتر باشه، مالیاتش هم کمتر میشه. یعنی من الان جمع مبلغی که در نهایت دریافت می کنم بیشتر از حالتی می شه که قراردادم تا آخر سپتامبر می بود. به خاطر اینکه حقوقی که هر ماه دریافت می کنم کمتره و مالیات کمتری ازش کم میشه!

فیلیکس گفت پس من همینو Yes حساب کنم دیگه؟ نمیخوای با همسرت مشورت کنی راجع بهش یا بعدا تصمیمتو بگی؟ گفتم نه. همینو Yes حساب کن به قول خودت . فقط برای منم یه قرارداد بنویس و بفرست تا من بتونم باهاش ویزامو تمدید کنیم یا بدم به اون آقاهه که ببینه ویزا می خوام بالاخره یا نه.

گفت باشه، برات می نویسم. فقط بگو چیا باید توش باشه. گفتم باید بگی ما فلانی رو استخدام می کنیم با حقوق انقدر تحت عنوان فلان. یه چند ساعت بعد، یا شایدم فرداش، یه نامه برام فرستاد که احساس می کردم یه بچه ی پنجم دبستان نوشته!! یعنی منم می فهمیدم چقدر آلمانی رسمی طرف ضعیفه. دقیقا همون جملاتی که من گفته بودمو نوشته بود.

به همسر گفتم به نظرت نمونه ی دانشگاه دوممو براش بفرستم؟ اگه بفرستم خیلی ضایع میشه آخه. آخه اون کجا و این کجا؟ اول گفتیم ولش کن، نمی خواد. بعد باز دیدیم اون یکی یه سری چیزایی توش نوشته بود که شاید لازم بود این یکی هم بنویسه. مثلا نوشته بود طبق بند فلان ماده ی فلان ما این شخص رو به فلان شیوه می خوایم استخدام کنیم و از این حرفا. در نهایت نمونه ای که دانشگاه دومم برام فرستاده بودو براشون فرستادم. دیدم طرف ورداشت دقیقا همونا رو کپی کرد و فقط تو سربرگ دانشگاه خودشون زد و فرستاد . البته اگه درست یادم باشه این کارو دوشنبه صبح کرد.

حالا جالب بود که دانشگاه دومم توی این برگه نوشته بود که لطفا تو ویزاش ذکر بشه که این شخص برای این دانشگاه کار می کنه و به همین دلیل هم دقیقا یه جمله تو ویزای من بود که نوشته بود این شخص برای این دانشگاه حق کار داره و همین مشکل ساز شده بود واسه ویزا گرفتن من. یعنی من با ویزام اجازه ی کار تو هر جایی رو نداشتم. حالا این دانشگاه سومم هم دقیقا ورداشته همون جمله رو نوشته .

به هر حال تا روز دوشنبه من تمام مدارکمو جمع و جور کردم و بردم دادم به شهرداری. دیگه این قسمتاشو فک کنم قبلا توضیح دادم براتون تو یه پست دیگه که یکی از مدارک کم بود و فردا صبحش باز مجبور شدم دوباره ببرم.

تو مدارکی که من دوشنبه تحویل دادم به شهرداری یه نامه نوشته بودم برای اداره اقامت که من الان خواسته چیه و این حرفا. تو اون نامه نوشته بودم اگه ویزام نمی رسه به 1 می، من می تونم از شرکت بخوام بهم یه قرارداد بده از 15 می. اگه لازمه چنین چیزی بگیرم، بهم خبر بدین.

اما چهارشنبه یا پنج شنبه بود که نامه ای دریافت کردم که گفته بود پاسپورتتو ببر بده شهرداری. معلوم شد که اولا نیازی به تغییر قرارداد نیست. دوما علی رغم تمام تلاش های ما مبنی بر عوض نکردن ویزا، ویزا باید عوض میشد! فک کنم بازم دقیقا به خاطر اون جمله ای که اونا نوشته بودن و گفته بودن می خوایم تو ویزاش ذکر بشه که فلانی برای دانشگاه ما کار می کنه!

به هر حال هرچی که بود ویزای من خیلی سریع تمدید شد. و من باید در عرض چند روز بعدی کارمو شروع می کردم. راجع به ویزا به فیلیکس اطلاع دادم و گفتم که همه چی اکی شده و من از 1 می می تونم کارمو شروع کنم.

حالا مونده بود یه جا پیدا کنم واسه زندگی!! نمی دونم قبلا بهتون گفتم یا نه (ببخشید انقدر هی فاصله می افته بین نوشتنام که نمی دونم چیا رو نوشتم چیا رو نه!)، فیلیکس همون روزی که برای مصاحبه رفتم، گفت ما یه اتاق اضافه داریم تو خونه مون تو و همسرت می تونین بیاین پیش ما بمونین تا وقتی خونه پیدا کنی. من همون موقع تشکر کردم و گفتم حالا ببینم چی میشه.

ازم پرسید با airbnb آشنا هستی؟ گفتم آره. قبلا راجع به airbnb توضیح دادم. حالا باز یه مختصری میگم بهتون. یه سایتیه که توش آدما می تونین خونه/اتاقی که دارن رو بذارن برای اجاره. این خونه ها مبله است همیشه و همه چی داره، حتی ظرف و ظروف. اگر هم فقط بهتون اتاق بدن، بازم اجازه ی استفاده از آشپزخونه رو دارین. هر کس هر قیمتی دوست داره رو اتاقش میذاره دیگه. مثلا شبی 15 یورو، 20 یورو. یه چیزیه از هتل ارزون تر و برای کسایی که مثل این دفعه ی من می خوان مسافرت کنن بهتر. چون مثلا وقتی من می خوام به مدت دو سه هفته جایی بمونم، نمی تونم که هر روز برم صبح و ظهر و شب رستوران غذا بخورم. می خوام بتونم غذا درست کنم. اینه که منم اصلا به هتل فکر نمی کردم. فقط باید از همین خونه ها می گرفتم.

قبل از اینکه بخوام کارمو شروع کنم، قرار شد یه قرار اسکایپی با رن داشته باشم. رن بیشتر مسئول بخش فنیه و سر و کار من از نظر علمی و کاری بیشتر با رنه. تو قرار اسکایپیمون رن گفت 1 می که یکشنبه است. دوشنبه ما هنوز آمادگی اینو نداریم که بیای. چون باید میز و صندلی و مونیتور و این چیزا برات سفارش بدیم. بعدش که من نیستم، یه روز هفته هم که تعطیل رسمیه. پس بهتره از هفته ی بعدش، یعنی از 9 می بیای. تا موقع کدها رو که برات می فرستم بخون تا با سیستم آشنا بشی. اگر سوالی هم داشتی بپرس. یه مقداری هم مشکلاتی که فعلا سیستمشون باهاش درگیر بود رو برام ایمیل کرد که بدونم باید روی چه چیزایی فکر کنم.

منم دیگه نشستم برای نه می اینا دنبال خونه گشتم. هم دنبال خونه ی اجاره ای می گشتیم برای طولانی مدت، هم دنبال خونه تو airbnb. یه خونه ی اجاره ای پیدا کردیم که تو یه محلی بود نزدیک دانشگاه و شبیه خوابگاه بود. اما خوابگاه نبود. یه شرکت بود که این خونه ها رو اجاره می داد، اما بیشتر سکنه دانشجو بودن.

اینجا معمولش اینه که اگه بخواین خونه رو خالی کنین، باید سه ماه قبل ترش به صاحبخونه اطلاع بدین. وگرنه باید یکی رو پیدا کنین جاتون بذارین. این بنده خدایی هم که مستاجر فعلی بود، همچین شرایطی داشت. یه کار پیدا کرده بود تو یه شهر دیگه، حالا می خواست زودتر خونه رو خالی کنه و دنبال مستاجر جایگزین می گشت. منم خونه رو ندیده گفتم می خوام. مدارکمو هم به همون مستاجر دادم که بده به شرکت. اما در نهایت شرکت قبول نکرد و خونه رو به من نداد. چون قراردادم تو این شهر و با شرکتی که تو این شهر بود، تا آخر سپتامبر بیشتر نبود.

دیگه خیلی استرس گرفته بودم. باید هرچه زودتر خونه پیدا می کردیم. در واقع من از 7 می رفته بودم شهر جدید تا دنبال خونه بگردم. یکی دو تا خونه رو هم هماهنگ کردم و رفتم دیدم تو همون آخر هفته. ولی زیاد خوشم نیومد. هر کدوم یه ایرادی داشت.

تو این مدت، تو یه اتاق بودم تو خونه ی یه خانومی که از airbnb پیدا کرده بودم. همه چیش خیلی خوب بود. هم خونه اش خوب بود. هم اینکه تو خونه فقط همون خانومه بود. به این ترتیب من نه مجبور بودم حجاب داشته باشم، نه سختم بود. با خانومه هم خیلی راحت صحبت می کردم و کلا خانوم خوبی بود. از آشپزخونه اش هم استفاده می کردم. البته بازم سعی می کردم زیاد استفاده نکنم، مخصوصا برای پخت و پز. اما خودش همون اول همه چی رو بهم نشون داد. گفت چایی هم اگه خواستی فلان جا هست. حتی اسپاگتی و اینا هم نمی خواد بخری. در اون کمدو باز کن، اونجا همه چی هست. لیوان و ظرف و این چیزا هم که مشخص بود کجاست.

منم هر روز قشنگ می رفتم واسه خودم چایی می ریختم و صبحانه می خوردم و از یخچالش استفاده می کردم و چیزایی که می خریدمو میذاشتم توش.

اما این خونه گرون بود. شبی 28 یورو بود. ضمن اینکه وقتی از airbnb خونه می گیرین، همیشه یه مقداری هم حق سرویس و یه مقداری هم پول تمیز کردن وجود داره که هزینه رو بیشتر میکنه. برای طولانی مدت نمیشد اینجا موند. البته این خونه خیلی تو جای خوبی بود. و خیلی هم برای محل کار من خوش مسیر بود.

خانوم صاحبخونه خیلی مهربون بود. شرایطمو که بهش گفتم. گفت من یکی دو تا دوست دارم، بذار ببینم اونا خونه هاشون خالی نیست. می دونم که تا همین چند وقت پیش خالی بود. یکیشون که گفت دیگه خالی نیس. اون یکی رو گفت بهت خبر میدم، ولی نداد. فک کنم اونم خلی نبود.

سه چهار روزی اونجا بودم. اما دیگه نمی تونستم اونجا بمونم. چون برای یکی دو روز بعدش خونه رو به کس دیگه ای اجاره داده بود. ولی بهم گفت بعدش اگه خواستی دوباره بیا. راجع به قیمت هم با هم صحبت می کنیم. چون تو می خوای طولانی بمونی تو خونه. با airbnb هم حساب نمی کنیم که هزینه های اضافه نداشته باشه. فقط پول اتاقو بدی در واقع.

تو این مدت من روزا هم می رفتم شرکت دیگه. یعنی عملا وقت زیادی هم نداشتم برای کارای دیگه. همسر شبا می نشست برای من خونه چک می کرد، شماره هاشو می داد، می گفت زنگ بزن برو ببین. برام یه اتاق دیگه هم اجاره کرد تو یه خونه ی دیگه برای این مدت موقتی که دنبال خونه می گشتم.

منم باز یه روز ساک و بارمو از این خونه برداشتم و رفتم خونه ی بعدی. این خونه اصلا مثل اولی نبود. یه خونه ی شلوغ بود با یه عالمه بچه. آقاهه از همسر اولش دو تا بچه داشت. از اون جدا شده بود، با این خانوم فعلی ازدواج کرده بود که اونم از ازدواج قبلش یه بچه داشت. یه بچه ی مشترک هم داشتن! البته بچه ها بزرگ بودن ها. اما خب در کل خونه شلوغ بود. مدام آدم رفت و آمد می کرد. منم که برای بیرون اومدن از اتاق مجبور بودم روسری سرم کنم اصلا راحت نبودم.

تازه یه اتاق دیگه هم داشت که داده بود به یه آقای یمنی که قرار بود مدت طولانی ای پیششون باشه. دقیق یادم نیست گفت شیش ماهه اینجاس یا گفت شیش ماه قراره اینجا باشه. به هر حال میگم خونه خیلی شلوغ بود.

آشپزخونه اش هم به صورت یه بخشی از اتاق پذیراییش بود و همیشه اونجا کسی نشسته بود تلویزیون میدید. برای همین رغبتی نداشتم ازش استفاده کنم.

خدا رو شکر برای خودم یه پلوپز کوچیک آورده بودم تو این مدت و خیلی کارمو راه انداخت. البته خیلی غذاهای مسخره ای می خوردم تو این مدت! ولی خب مجبور بودم دیگه.

تو مدتی که تو این خونه بودم واقعا خیلی اذیت شدم. راهم هم دورتر شده بود. سربالایی هم بود به سمت محل کارم و من هر روز باید حدود ده دقیقه پیاده تو سربالایی می رفتم تا برسم به ایستگاه قطار. قطاراش هم اصلا مثل شهر اولمون نیست. هر یه ربع یه بار میاد. تو شهر خودمون هر ده دقیقه است. و متاسفانه از ایستگاه خونه ی ما فقط یه قطار رد میشه و اگه اونو از دست بدی، دیگه قطار دیگه ای نیست که این وسط به دردت بخوره.

تو این مدت هم همسر همه اش برام خونه پیدا می کرد و من زنگ می زدم. آخرش دیدم این طوری قاطی پاطی میشه همه چیز. به همسر گفتم ببین یه لیست درست کن که من دقیقا بدونم الان برای کدوم خونه دارم زنگ می زنم. قیمتش چنده؟ کجا هست؟ همسر هم همین کارو کرد. یه لیست داشتم از حدود بیست سی تا خونه! هر روز به همه شون زنگ میزدم، ببینم کی گوشی رو ور می داره. کی خونه اش هنوز اجاره نرفته. کی می تونم برم ببینم. خلاصه هماهنگ می کردم و می رفتم خونه می دیدم.

متاسفانه یا خوشبختانه تو این شهر، خونه ها اکثرا شرکتیه. یعنی یه شرکت هست که خونه داره و اجاره میده. این روش یه خوبی هایی داره یه بدی هایی. خوبیش اینه که این شرکت ها همیشه خونه دارن. بدیش اینه که موقع اجاره دادن شما صاحبخونه ای ندارین که باهاش شرایطتونو در میون بذارین. یه نفر از طرف شرکت میاد خونه رو به شما نشون میده. اگه خوشتون بیاد یه فرم از طرف می گیرین. پر می کنین، به همراه مدارکتون می فرستین برای شرکت به ایمیلشون. اونا مدارک شما رو بررسی می کنن، اگه به نظرشون اکی باشه، بهتون خبر میدن و قرارداد امضا می کنین و این پروسه طول می کشه.

دیگه این اواخر هر خونه ای که می دیدم بلافاصله می گفتم می خوام! هرچی هم خونه درب و داغون بود و به درد نخور و گرون، بازم می گفتم می خوام. آخه نمیشد که همیشه شبی 20 یورو پول بدم!

آخرین خونه ای که رفتم دیدم، مال یه هتل بود. در واقع یه هتل یه طبقه اش رو فروخته بود به آدمای عادی و اون آدما الان خونه رو اجاره میدادن.

وقتی خونه شرکتی باشه، معمولش اینه که یه روز قرار ملاقات می ذارن و به همه میگن همون ساعت بیان. یعنی شما میرین یه خونه رو ببینین، می بینین ده نفر دیگه هم اومدن ببینن! این خونه هتلی هم همین طور بود. وقتی رفتم یه آقایی اومد، از ماشینش انگاری تازه پیاده شده بود. یه خانومی هم جلوی در بود. من هنوز داشتم دنبال پلاک می گشتم که آقاهه گفت اومدی خونه ببینی؟ گفتم بله، بله. گفت پس بریم بالا. منم گفتم ای بابا، اینم که شرکتیه!

با خانوم دیگه ای که بازدیدکننده بود و اون آقاهه با هم رفتیم بالا. خونه طبقه ی سوم بود و به قول همسر پنت هاوس هتل .

یه نگاه به خونه انداختیم، خانومه گفت این خونه واسه من کوچیکه. من نمی خوام. ولی من بلافاصله گفتم ولی من می خوام. برای من خیلی عالیه. یه خونه ی کوچیک و نقلی با یه اتاق خواب کج و کوله ی مختلف الاضلاع، اما شیک (هر چی باشه یه بخشی از هتل بود دیگه)، تو یه محل خیلی خوب شهر. قیمتش هم به نسبت تمام خونه های دیگه ای که تو این شهر دیده بودم خیلی گرون بود. کلا بازه ی قیمت اینجا خیلی فرق داره با بازه ی شهر اول و دوم من. مطمئنم تو شهر اول من یه همچین خونه ای حداقل 200 یورو گرون تر از اینجاس. این بود که فک می کنم دید من نسبت به آدمای اینجا متفاوت بود و من راحت تر با قیمت ها کنار می اومدم.

موقعی که آقاهه خونه رو داشت بهم نشون میداد، من پرسیدم این خونه مال شرکته؟ یا صاحبخونه داره؟ گفت صاحبخونه خود منم. من 7 سال اینجا دانشجو بودم و اینجا زندگی کردم. بعد خریدمش. الانم یه شهر دیگه کار پیدا کردم، مجبورم بدم اجاره و برم. منم خوشحال شدم که بالاخره یه خونه دیدم که دارم مستقیم با صاحبخونه حرف می زنم. شرایطمو براش توضیح دادم و گفتم قراردادم کوتاه مدته. گفت من مشکلی ندارم. گفتم با دادن اجاره اش هم ما مشکلی نداریم. اما بعضی ها وقتی می بینن قرارداد آدم کوتاه مدته، فک می کنن بعدش دیگه آدم پول نداره که اجاره شو بده. گفت نه، من مشکلی ندارم. وقتی میگی می تونی، حتما می تونی که میای این خونه رو می بینی و میگی می خوام دیگه. نهایتش اینه که ازت SCHUFA بخوام. شوفا یه نامه است که از یه اداره ای می گیرین که نشون میده شما آدم خوش حسابی هستین. شوفا هم سیستم پیچیده ایه و شاید بعدا یه بار توضیح دادم. به همه چی ربط داره، از بانکتون، کارت اعتباریتون، حساب e-bay و آمازونتون و خلاصه همه چی. همه چی رو چک می کنن و بهتون شوفا میدن که آیا شما قابل اعتماد هستین یا نه. شوفا گرفتن هم پولیه، مثلا شما 25 یورو میدین. یه برگه ی شوفا بهتون میدن که دو هفته اعتبار داره.

آقاهه گفت خونه پارکینگ هم داره که ماهی 50 یوروئه. برای من مهمه که خونه رو به کسی بدم که پارکینگ رو هم بخواد. گفتم راجع به این باید با همسرم صحبت کنم.

اودم بیرون، به همسر زنگ زدم، گفتم این طوریه. به نظر من خونه اش این قدر خوبه که می ارزه ماهی 50 یورو بیشتر بدیم و بگیم پارکینگ رو می خوایم، گرچه ماشین هم نداریم!! همسر هم گفت همون جا باید بهش می گفتی می خوایم دیگه. ما که الان هرچی دستمون بیاد، میگیم میخوایم. گفتم خب پس بهش ایمیل بزن. همون موقع سریع همسر ایمیل زد و گفت که ما پارکینگ رو هم می خوایم.

وقتی تو خونه بودیم، من از آقاهه پرسیدم کی بهم خبر میدی؟ گفت تا یکشنبه صبح ساعت 8. من بهش گفته بودم چقدر عجله دارم و الان کجا دارم زندگی می کنم. اون روز جمعه بود. یکشنبه صبح زنگ زد، گفت هنوز یکی دو نفر دیگه هستن که می خوان خونه رو ببینن، من تا دوشنبه عصر بهت خبر میدم. باز دوشنبه هم تعطیل رسمی بود! خونه ها هم که همه شرکتی، دیگه نمی تونستم خونه ای ببینم. یعنی عملا از جمعه تا سه شنبه، خونه دیدن من تعطیل می شد.

همه ی امیدم به همین خونه بود. دوشنبه زنگ زد، عصر ساعت هشت اینا. گفت میخواستم بگم ما خونه رو بهتون میدیم. وای من داشتم بال در می آوردم . بعد از اون همه گشتن و خونه دیدن هر شب ساعت 10 خونه رسیدن، بالاخره یه خونه پیدا کرده بودیم. اونم یه خونه ی عالی. واقعا بین تمام خونه هایی که دیدم، این از همه بیشتر به دل من نشسته بود.

گفت کلیدو کی می تونی بیای بگیری؟ من تا فردا صبح هستم. گفتم من فقط امشبو خونه دارم. اگه میشه بیام کلیدو الان بگیرم. آخه خونه خالی بود و تو آگهیش زده بود از اول ژوئن خونه رو میده اجاره. هنوز هم یه عالمه وسیله داشت تو خونه. تو کابینت هاش پر بود از شوینده. جاروبرقیش هنوز تو دستشویی بود. ولی من همون روز که خونه رو دیدم بهش گفتم بذار همه ی اینا اینجا باشه، ولی من خونه رو از امروز اجاره کنم. من واقعا الان سختمه. آقاهه همه بنده خدا گفت چون خونه خالیه، مشکلی نیست که زودتر بخوای اسباب کشی کنی.

خلاصه، گفتم الان بیام کلیدو بگیرم. گفت باشه. بیچاره دید من خیلی عجله دارم، گفت پس آدرسو برات پیامک می کنم. قبلش ازم پرسیده بود کجایی الان؟ منم محلی که توش بودمو گفتم. که اتفاقا تا خونه ده دقیقه بیشتر فاصله نداشت. بعد از چند دقیقه دیدم زنگ زد، گفت پس می خوای تو نیا دیگه تا اینجا. ما میایم خونه، کلیدو همون جا بهت تحویل میدم. پس قرارمون ساعت 8.5 جلوی در خونه. منم بدو بدو لباس پوشیدم و رفتم کلیدو بگیرم. آخه یه چیزی هم هست تو آلمان که تا وقتی قراردادو امضا نکنی معلوم نیست خونه مال تو باشه. یه وقت می بینی طرف لحظه ی آخر می زنه زیر همه چیز.

ساعت 8.5 هم نبود هنوز که هم من جلوی در بودم، هم صاحبخونه. با هم رفتیم بالا. کلیدا رو به من تحویل داد. قیمت ها رو نوشت که چقدر باید اجاره بدیم و این حرفا و گفت این پولا رو باید تا فلان روز برای من واریز کنی. واسه این دو هفته ای هم که اضافه می مونم، یعنی قبل از شروع قرارداده، یه مبلغ کمتری حساب کرد. تازه پارکینگو هم متوجه شدم 40 یورو حساب کرده.

خدا رو شکر، صاحبخونه ی خیلی خوبیه .

--

بقیه شو باید یه پست جدا بنویسم.

 

[ ۱۳٩٥/۳/٥ ] [ ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تا اونجا گفتم بهتون که ساختمونو پیدا کردم. رفتم بالا، قشنگ فلش داشت که باید به چه سمتی برم. رفتم، در اولو نگاه کردم، اسم یکی از همون کسایی بود که قرار بود باهاش مصاحبه داشته باشم. در دومو نگاه کردم، اونم یکی دیگه شون بود. منم همون در اولو زدم. رَن (کلا اسم هایی که تو این وبلاگ هست لزوما با اسم واقعی یکی نیست. من هی یادآوری نکنم دیگه!) درو باز کرد. دیدم در به در راه داره! از تو اتاقاشون به هم در داشت. اون یکی هم بلند شد اومد، سلام و علیک کرد. قرارمون ساعت 12 بود. گفتن خب پس کوله تو بذار بریم ناهار پایین. البته قبلش رفتم تو اتاق سوم که یه کارآموز هم اونجا بود و با اون هم آشنا شدم. البته اون دانشجوی لیسانس بود. در حد همین که اسمامونو به هم بگیم با هم آشنا شدیم. بعد گفتن بریم پایین.

منم گفتم باشه، فقط من کوله مو بذارم اینجا و گوشیمم بی زحمت بزنم به شارژ گفت اشکالی نداره. گوشیت چیه؟ گفتم نه، شارژر دارم. پریز ندارم با خودم نیشخند. دیگه گوشیمو زدم به شارژ و رفتیم پایین.

البته قبلش ازم پرسید راحت پیدا کردی؟ گفتم اصلا! دهنم صاف شد تا پیدا کردم. این چه آدرسیه که هیش کی بلد نیست؟! تازه شما تو سایت شرکت نوشتین میدون دانشگاه، در حالی که تو گوگل مپ میگه خیابون دانشگاه. منم از هر کی پرسیدم میدون دانشگاه، گفت ما چیزی به اسم میدون دانشگاه نداریم اینجا. اینجا همه اش دانشگاهه این ساختمونا. شماره ساختمونتونو هم که کسی نمی دونست کجاست. خلاصه خیلی با مشقت پیدا کردم. بنده خدا سریع سایت شرکت و گوگل مپو چک کرد، دید راست میگم. با هم فرق داره آدرسا! گفت باید درستش کنیم.

البته خودش هم گفت اینجا چون همه اش در حال ساخت و سازه، آدم اصلا فکر نمی کنه این وسط یه ساختمون هست که توش آدم هست نیشخند.

خلاصه، خواستیم بریم پایین من کیف پولمو برداشتم که فلیکس (عمدا دارم اسم میذارم برای افراد که از این به بعد هی نگم اون آقاهه که فلان، اون آقاهه که به همان!) گفت نمی خواد کیفتو برداری. مهمون مایی. اما من با این وجود برداشتم. با هم رفتیم یه ناهار خوردیم که البته نمی ذاشتن که من بخورم! آخه اون چه ناهار خوردنیه؟ طرف خودش همین طور که داری می خوره میگه خب از خودت بگو خنثی! من مجبور بودم پنج دقیقه حرف بزنم و هیچی نخورم دیگه. باز این تموم میشد، یه لقمه می خوردم، باز می گفت خب تزت راجع به چیه؟ باز من باید یه ربع حرف می زدم.

به هر حال غذامون در عرض یه ساعت و نیم تموم شد. تازه آخرش هم من همه شو نخوردم. غذام لازانیای اسفناج بود. خوشمزه بود. فک نمی کردم لازانیای گیاهی این قدر خوشمزه باشه ولی خب بود دیگه لبخند.

بعد از ناهار یه دوری تو دانشگاه زدیم و رفتیم یه مغازه ی کوچیک که رو به روی دانشگاه بود. فیلیکس رفت تو، به من گفت چیزی می خوری؟ گفتم نه، ممنون. برای خودش یه شکلات خرید و برگشتیم. البته هدف بیشتر این بود که منو با سوپری های کوچیک دور و بر که ممکنه لازم بشه خرید کوچیکی چیزی داشته باشم آشنا کنه.

بعد برگشتیم تو اتاق و صحبت های فنی شروع شد. بیشتر راجع به این توضیح میدادن که شرکتشون چیکار می کنه. پروژه چیه و من قراره چیکار کنم. حالا واقعا هم جوون و خام و بی تجربه بودن ها. آخه آخرش از من می پرسه خب به نظرت می تونی این کارو انجام بدی؟ منم گفتم بله. ولی مطمئن بودم که اونا کوچک ترین سررشته ای از این کار ندارن که بتونن منو بسنجن و تشخیص بدن که آیا من به دردشون می خورم یا نه و صرفا بر مبنای اعتماد دارن کار می کنن.

بعد از بحث های فنی که بیشتر بین من و رن بود، بحث حقوق و این حرفا مطرح شد مجددا که بیشتر فیلیکس درگیرش بود. کلا فیلیکس رئیس تره نسبت به رن چشمک. کارهای مربوط به بیزینس با فیلیکسه، کارهای فنی با رن. خلاصه از من پرسید چقدر حقوق میخوای. حقوق کارآموزی خیلی بالا نیست معمولا. منم گفتم حالا من دست بالا رو می گیرم، بالاخره رو یه قیمتی توافق می کنیم دیگه. گفتم میخوام بعد از مالیات فلان قدر برام بمونه. بلافاصله گفت باشه خنثی. فهمیدم ای دل غافل! چه عدد پاینی گفتم. البته اون حقوقی که من گفتم برای یه کارآموزی بسیار بسیار هم زیاده. اما ظاهرا من براشون بیشتر از اینا ارزش داشت کارم. چون کسی با این تخصص نداشتن تو شرکتشون و براشون خیلی مهم بود که حتما منو جذب کنن.

خلاصه، به این ترتیب یه کمی من خودمو دست کم گرفتم و حیف شد دیگه. ولی خب بازم راضیم لبخند. بیشتر از همه به این علت که خود نوع کارشو دوست داشتم و از اون مهم تر اینکه شرکت کوچیکه. به نظر من شرکت های بزرگ جای پیشرفت زیادی ندارن. مثلا شما اگه برین تو آی بی ام استخدام بشین، خب با چه احتمالی می تونین مدیر یه بخش بشین؟ قطعا با احتمال خیلی کم. ضمن اینکه مدت طولانی ای طول می کشه تا جا بیفتین وارد سیستم بشین. اونایی که برنامه نویس باشن می دونن. فهمیدن کد دیگران خیلی سخته. وقتی شما وارد یه شرکت میشین که میلیون ها خط کد داره، خیلی بیشتر اذیت می شین نسبت به وقتی که تو یه شرکتی که داره از صفر شروع می کنه شروع به کار کنین. چون اون موقع شما خودتون از اول با اون کد بودین. کد آدم عین بچه ی آدم می مونه. قشنگ کم کم بزرگ شدنشو می بینی، میدونی کجاهاش ضعف داره، کجاهاش خوب نوشته شده. خلاصه، من همیشه ترجیح میدادم با یه شرکت کوچیک شروع کنم که بتونم باهاش پیش برم. واسه همین، این شرکت برای من خیلی مناسب بود از هر لحاظ.

از اون گذشته شهرش رو هم قبلا یه بار دیگه دیده بودم و همون لحظه ی اول عاشقش شده بودم. من تو آلمان شهرهای زیادی رو ندیدم. شاید کلا پنج شیش تا شهر رو دقیق رفته باشم و گشته باشم. اما از بین همونا این یکی واقعا در همون بدو ورود به دلم نشست، حتی قبل از اینکه روحم خبر داشته باشه قراره یه روزی نقل مکان کنم به این شهر لبخند.

خلاصه، قرارها گذاشته شد و قرار شد هرچه سریع تر برای من قراردادو بفرستن تا من بتونم برای ویزا و اینا اقدام کنم و ببینم چی میشه. البته قبل ترش من زنگ زده بودم و از اداره اقامت راجع به ویزام سوال کرده بودم. یه چیز عجیبی که تو ویزای من نوشته اینه که نوشته این ویزا برای این صادر شده که این شخص بتونه تو دانشگاه ایکس (دانشگاه شهر دومم) کار کنه! یعنی من با اون ویزا اجازه ی کار تو هیچ محل دیگه ای رو ندارم و اگه بخوام کار کنم باید برم ویزامو عوض کنم.

به طور معمول اینو برای کسی ذکر نمی کنن! ولی نمی دونم چرا برا من نوشتن. این بود که زنگ زدم بپرسم پروسه ی ویزا چطوریه.

از اونجایی که آلمانی همسر از من بهتره، به همسر گفتم اون زنگ بزنه. آقای ویزایی بهش گفته بود الان ویزاش برای کار آکادمیکه. اگه کارآموزی ای که میره آکادمیک باشه ممکنه نخواد ویزاشو عوض کنه. اما اگه بخواد تو شرکت کار کنه، حتما باید ویزاش عوض بشه.

از اونجایی که عوض کردن ویزا طول می کشه و منم ترجیح میدادم هرچه زودتر شروع کنم، در مورد این موضوع با رن و فیلیکس صحبت کردم. گفتم حالا قرارداد من با شرکته الان؟ چطوریه؟ گفت چطوری می خوای؟ هر طور می خوای بگو بنویسیم. ما هر دومون استاد دانشگاه هم هستیم. می خوای می تونیم قراردادتو با دانشگاه ببندیم، ولی تو تو شرکت کار کنی. اگر هم دوست داری می تونی مستقیم با شرکت قرارداد ببندی. منم گفتم پس قراردادو با دانشگاه ببندیم لطفا.

--

من برم بقیه ی اسباب و اثاثیه رو جمع کنم. ادامه ی داستان را قسمت بعد ملاحظه فرمایید نیشخند!

 

[ ۱۳٩٥/۳/۱ ] [ ۸:۳٩ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، خیلی وقته که نیومدم چیزی بنویسم. این مدت خیلی درگیری داشتیم. درگیر جا به جایی به یه شهر دیگه، پیدا کردن خونه، عوض کردن ویزا، امضا کردن قرارداد و اووووه یه عالمه کار دیگه.

خیلی وقت پیش داشتم دنبال کارآموزی می گشتم. کارآموزی تو آلمان خیلی مهمه. اگه بعدا یه روزی بخواین اینجا کار کنین و کارآموزی نرفته بودین، خیلی شانس کار پیدا کردنتون کم میشه. کارآموزی رو کسی نه تنها مثل ایران دودر نمی کنه، بلکه خیلی ها بیشتر از یه کارآموزی هم انجام میدن. کارآموزی هم ممکنه طولانی باشه و مثلا شیش ماه باشه. اما براشون مهم نیست. یعنی بچه های لیسانس ترجیح میدن لیسانسشون به جای سه سال (تو آلمان لیسانس سه ساله)، چهار ساله یا چهار و نیم ساله تموم بشه، اما یکی دو تا کارآموزی انجام بدن. تو دوره ی ارشد هم همین طوره.

تو دکترا کمتر بچه ها میرن کارآموزی. اما برای ما که خارجی هستیم خیلی مهمه که کارآموزی بریم. چون ما هیچ تجربه ای از کار کردن تو آلمان نداریم و خیلی شرکت ها براشون مهمه که شما حتما تو آلمان کار کرده باشین. سابقه ی کاری تو یه کشور دیگه چندان کمکتون نمی کنه.

حالا به هر حال منم تا مدت های مدیدی اصلا دنبال کارآموزی نبودن. حتی استادم بهم گفت ببین دختر معمولی حتما یه کارآموزی برو. خوبه برات. اما من اون موقع نمی تونستم. شرایط زندگیم طوری نبود که بتونم برم یه جای دیگه.

حالا بعد از عمری، سر پیری و معرکه گیری، دم تموم شدن تزم، به فکر این افتاده بودم که برم کارآموزی نیشخند. واسه همین تو شرکت های آلمانی می گشتم دنبال کارآموزی. حالا سر فرصت میام یه بار هم راجع به گشتن دنبال پوزیشن براتون توضیح میدم. به هر حال، نمی دونم چطوری و بر چه اساسی سر از یه شرکت مارکتینگ در آوردم!! یه پوزیشن کارآموزی اعلام کرده بود. اونم به آلمانی، اونم تو زمینه ی مارکتینگ. دیدم زیرش هم ریز نوشته البته ما کارآموزی تو رشته های فلان و فلان و فلان هم داریم. که همه ی اون رشته ها، مربوط به رشته ی من بودن! منم خیلی متعجب شدم که همچین چیزی داشته باشن. ولی خب گفتم حالا اپلای می کنم دیگه.

با اعتماد به نفس کامل، با اینکه شرکت کلا سایتش انگلیسی نداشت، به انگلیسی اپلای کردم. یه رزومه و کاورلتر انگلیسی هم نوشتم و فرستادم نیشخند.

فرداش طرف ایمیل زد ما خیلی از رزومه ی شما خوشمون اومده. کی می تونی قرار اسکایپی بذاری. جمعه خوبه؟ این جوابو چهارشنبه داده بود! یعنی پس فرداش می خواست قرار اسکایپی بذاره. منم گفتم خوبه. معمولش اینه که اول یه قرار اسکایپی میذارین. اگه همه چی اکی بود و مرحله ی اول رو رد کردین و به نظرشون تا حدودی شما اکی بودین براشون، دعوتتون می کنن برای مصاحبه ی حضوری.

مصاحبه ی اسکایپی رو که گذاشتن، تو پنج دقیقه اول طرف گفت رزومه ی شما خیلی خیلی به کار ما می خوره و خیلی عالیه و همه چی فیته برای کار ما. ما خیلی شوکه شدیم وقتی رزومه ی شما رو دیدیم (البته به شکل مثبت منظورش بود). علتش هم همین بود که همون طور که گفتم کار شرکت مارکتینگ بود و کسایی که اونجا اپلای می کنن، همه رشته هاشون تو همون مایه هاست. خلاصه تو همون پنج شیش دقیقه ی اول گفتن می خوایم زودتر شما رو اینجا داشته باشیم. از کی می تونی شروع کنی؟!

منم کلا تو شوک بودم از همون اول!! آخه تا الان نشده با کسی صحبت کنم تو پنج دقیقه اول با اطمینان کامل بگه ما میخوایم بیای!! حتی چنین چیزی نشنیدم. این آدما جوون بودن. مصاحبه کننده هام دو نفر بودن که یکیشون وقتی خودشو معرفی کرد گفت من 32 سالمه. اتفاقا اونجا با خودم فک کردم واقعا چقدر آدما تفاوت دارن با هم. طرف 32 سالشه، مدیرعامل یه شرکته. اون وقت من با 29 سال سن می خوام برم تو شرکتشون کارآموزی خنثی.

خلاصه که در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد دیگه.

ولی خداییش تو همین مصاحبه فهمیدم چقدر بیزینس من ها با آدمای دیگه فرق دارن! تا الان هر وقت جایی برای موضوعی مصاحبه ای داشتم به صورت اسکایپی، یه عده آدم جمع می شدن دور یه لپ تاپ، همه کله هاشون چسبیده به هم که تو دوربین بیفتن نیشخند. حتی استادای دانشگاه ها! حتی وقتی که برای دکتری اپلای کرده بودم. همون موقع سه تا استاد گروهمون اومده بودن اسکایپ، همه شون چسبیده به هم نشسته بودن که تو دید دوربین باشن!

حالا این دو تا که بیزینس من بودن، هر کدومشون تو اتاق خودشون بودن، با کت و شلوار رسمی. هر کدوم یه گوشی زده بودن. اسکایپو چند نفره کرده بودن، من قشنگ تصویر هر کدومو جدا داشتم. وقتی حرف می زدن معلوم بود کی داره حرف می زنه، چی میگه. نه اینکه یکی دور باشه از میکروفن، یکی تصویرش نصفه و نیمه باشه!

خلاصه، همون مصاحبه ی اسکایپیشون کیفیتش بهتر از مصاحبه های حضوری جاهای دیگه بود فک کنم چشمک. خداییش من خیلی لذت بردم و احساس کردم چقدر دلم می خواد با این آدمای منظم و مرتب کار کنم. همیشه فک می کردم چه کار بیخودیه این بیزینس من ها همیشه این قد سانتال مانتال لباس می پوشن. ولی الان می بینم واقعا برای جذب طرف به شدت تاثیر داره.

تا آخر همون مصاحبه حتی راجع به حقوقم هم از من پرسیدن! چقدر میخوام. این سوال معموله، اما نه تو اون سطح از مصاحبه. منم هیچ ایده ای نداشتم. بهشون گفتم فکر می کنم بهتون خبر میدم. باید پرس و جو کنم ببینم چقدر باید بگم.

اونا هم هی تاکید داشتن که هرچه زودتر خبرشو به ما بده. گفتم باشه. گفتم یعنی مصاحبه ی حضوری نداریم؟ گفت چرا، یه بار هم بیا اینجا با هم یه ناهار بریم بیرون بیشتر همو ببینیم و بشناسیم و صحبت کنیم. گفتم باشه.

یه مصاحبه ی حضوری هم گذاشتن که خودم از حرفاشون متوجه شده بودم، عملا مصاحبه ای در کار نیست و هدف همون دور هم بودن و ناهار خوردن با هم و رفتارهای بیزینس منیه دیگه! وگرنه اینا همه چی براشون اکیه. اما خب بازم آدم تا کارشو شروع نکنه که نمی تونه مطمئن باشه.

چند روز بعدش هم برای قرار حضوری رفتم. خب طبیعتا از اونجایی که اونا این قدر رسمی بودن، منم باید لباس رسمی می پوشیدم و می رفتم. باز کفش های تق تقیمو ورداشتم با خودم بردم تو شهر مذکور پوشیدم نیشخند. هوا هم یخ، بدجور. تا خود شهر رفتنش مشکلی نبود و همه چی خوب بود. اما امان از پیدا کردن ساختمون مذکور!

یه جا بود همه چیش در حال ساخت و ساز بود. از هر کس می پرسیدم ساختمون فلان، نمی دونست. آخرش زنگ زدم به همسر گفتم ببین گوگل مپ چی میگه. من زیاد شارژ نداره گوشیم. ممکنه خاموش شه. بگو چطوری باید برم. دیگه همسر راهنماییم کرد، هی گفت از کجا برم تا بالاخره تونستم ساختمون مربوطه رو پیدا کنم.

حالا بعد که رسیدم دیدم که یکی از همونایی که باهاش مصاحبه داشتم (در واقع رئیس فعلیم!) بهم تو واتس اپ پیام داده که من فلانی هستم. اگه آدرسو پیدا نمی کنی بگو تا بیام دنبالت. البته عمرا من اگه این پیامو زودتر دیده بودم بهش میگفتم بیاد دنبالم. آخه با کفش ورزشی و شلوار رسمی خنده. یا مثلا فک کن بهش می گفتم صبر کن من برم دستشویی کفشامو عوض کنم، بعد بریم تو نیشخند.

خلاصه، با هر بدبختی بود ساختمونو پیدا کردم. محل شرکت مد نظر طبقه ی دوم بود. منم رفتم تو سرویس طبقه ی اول، لباسامو عوض کردم و بعد شیک و سانتال مانتال، یه ساعتی فرصت داشتم. رفتم نشستم تو طبقه ی همکف تا زمان قرارمون برسه و برم بالا. یه جوری رفتم دم در اتاقش که راس ساعت باشه چشمک.

--

الان باید بریم بیرون، بقیه شو بعدا می نویسم. گفتنی زیاده. اگه بعدا اومدم جزئیات بیشتری راجع به هر قسمت نوشتم و همه چی تو هم تو هم شد، تعجب نکنین.

[ ۱۳٩٥/۳/۱ ] [ ٥:٥٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب