یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اومدم بگم کما فی السابق اینترنت نداریم. دیروز تکنیسین بالاخره بعد از دو بار نیومدن، اومد و یه کارایی کرد و رفت. گفت در طور روز وصل میشه. شب شد و وصل نشد. زنگ زدیم، خانومه گفت اگه تا صبح وصل نشد دوباره خبر بدین. همسر دوباره صبح زنگ زد. گفت اشکال مربوط به کار تکنیسین نیست. از طرف ماست. تا ساعت 1 اگه وصل نشد، خبر بدین. دوباره همسر ساعت 12.5 زنگ زد، طرف یه کم زور زده بود، نتونسته بود درستش کنه. گفته بود برای بخش فنی هم می فرستم مشکلتونو. یه کد رهگیری هم برای همسر پیامک شده. هرچی هم همسر پرسیده بود خب تا کی قراره درست بشه؟ کی رسیدگی می کنن؟ طرف جواب نداده. گفته معلوم نیست!!

به این ترتیب، ما تا زمان نامعلومی اینترنت نداریم.

--

بعدا اضافه شد:

همسر زنگ زد مجددا و این دفعه طرف گفته بود دوباره باید تکنیسین بیاد خونه تون! ظاهرا قرار شده طرف پنج شنبه صبح بیاد. بنابراین، این مدت نامعلوم فعلا حداقل تا پنج شنبه برقراره. بعدشو دیگه خدا عالمه.

[ ۱۳٩٥/٤/۳٠ ] [ ۳:٠٤ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

کاملا به صورت اتفاقی، به متن زیر برخوردم. دیدم قشنگه، گفتم شمام بخونین:

بزرگی می گفت :
یک وقت جلوی شما یک سبد سیب می آورند ، شما اول برای کناریتان بر میدارید ، دوباره بعدی را به نفر بعدی میدهید
دقت کنید !!!
تا زمانی که برای دیگران بر میدارید سبد مقابل شما می ماند
ولی حالا تصور کنید همان اول برای خود بردارید ، میزبان سبد را به طرف نفر بعد می برد.

نعمتهای زندگی نیز اینطور است
با بخشش ، سبد را مقابل خود نگه دارید ...

--

الان سرچش کردم، دیدم اینقدر تو همه ی جاها تکرار شده که فک می کنم اونایی که تو ایرانن تا الان هزار بار این پیامو تو تلگرام و وایبر و هزار و یک تا جای دیگه گرفتن نیشخند. ولی خب واسه ما جدید بود دیگه!

 

[ ۱۳٩٥/٤/٢٦ ] [ ٤:٠۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبلا بهتون گفته بودم که من الان تو یه شرکت کار می کنم، اما قراردادم با دانشگاه. شرکت سه نفر مدیرعامل داره که یکیشونو من دیروز واسه اولین بار دیدم. دو تای دیگه هم که همیشه با همیم تو شرکت. از اون طرف اون دو تا هم استاد دانشگاهن، ولی خب هیچ وقت تو دانشگاه نیستن!

فک کنم هدفشون فقط اینه که از دانشگاه بتونن پروژه بگیرن یا اگه لازم شد بودجه ای، امکاناتی چیزی از دانشگاه بگیرن. واسه همین همیشه تو کارهای تحقیقاتی با دانشگاه همکاری می کنن.

به هر حال، دیروز یه مهمونی تابستونی بود برای اعضای گروه. کلا هم رشته ی این گروه با من یکی نیست و اصلا کلا من وصله ی ناجوره رشته ام تو اینا!! وقتی باهاشون حرف می زدم، خیلی راحت اونا راجع به موضوعات مختلف رشته شون صحبت می کردن، در حالی که من اصلا نمیدونستم این موضوع اصلیه یعنی چی که حالا بخوام زیرشاخه هاشو بدونم نیشخند. و جالبه که برعکسش هم بود! منم حرف می زدم، اونا اصلا نمی فهمیدن چی میگم.

حالا بگذریم. برم از اول توضیح بدم. چند وقت پیش همین همکارام بهم گفته بودن که هر سال گروهشون یه جشن یا مهمونی تابستونی داره (به قول آلمانی ها sommerfest که انگلیسیش میشه همون summer festival).

معمولا این جور مهمونی ها رو بغل رود و یا یه جایی بیرون از ساختمون میگیرن. کلا آلمانی ها به مهمونی داخل ساختمون اصلا علاقه ندارن. بیشتر مهمونی ها رو تو جاهایی مثل آشپزخونه و بالکن و این جورجاها برگزار می کنن. اهل نشستن هم نیستن. پنجاه نفر آدم میان مهمونی، پنج ساعت وای میستن* (در همین راستا یه چیزی یادم اومد که چون موضوعش جداست، آخر می نویسم)!!

خلاصه، امسال منم به این مهمونی دعوت شدم. فیلیکس هم از مدت ها پیش هی می پرسید میای یا نه؟! بهش گفتم خب حالا ایمیلشو بفرست ببینم کجاست اصلا؟ تاریخش کیه؟ گفت باشه. در نهایت برام ایمیلو چند وقت پیش فرستاد و منم گفتم میام.

حالا از دو قرن پیش من یه نوبت دکتر گرفته بودم که از قضا دقیقا تو همین تاریخ افتاده بود! منم کلا یادم رفته بود. دو روز به نوبت دکتر یادم افتاده که ئه خب من وقت دکتر دارم! مهمون ساعت 5 شروع میشد. منم وقت دکترم 4 بود. اما دکتر میخواست یه سری آزمایش ازم بگیره که گفته بود یه ساعت حداقل طول می کشه.

این شد که من به فیلیکس و رن گفتم شما برین. من میرم دکتر. خودم از اونجا میام. اون طور که ازشون پرسیدم، بچه ها معمولا تا 9 10 اینا هستن تو مهمونی. ساعت یه ربع به چهار اینا من دیگه راه افتادم رفتم دکتر. خدا رو شکر هم دور و بر خونه مون پر دکتره، هم دور و بر محل کارم.

رفتم دکتر و همون طور که انتظار میرفت، کارم حدود 5:10 تموم شد. وقتی اومدم دیگه یه قطارو از دست داده بودم. مجبور بودم حدود ده دقیقه ای منتظر باشم. یه جا هم باید خط عوض می کردم. قطار اولو که بلد بودم کجا باید سوار بشم و کجا پیاده شم و مشکلی نبود. ولی وقتی باید خط عوض می کردم و یه اتوبوسو میگرفتم، خیلی سخت بود. عینهو سعی صفا و مروه، هر طرف می رفتم، ولی ایستگاه اتوبوس اونجا نبود!

متاسفانه رو گوگل مپ هم ایستگاهای اتوبوسو نشون نمیده. به همسر زنگ زدم، شاید اون بتونه پیدا کنه. آخه گوشی من اصلا گوگل مپش هیچی نشون نمیداد. چون حجم اینترنت تموم شده و الان با یه اینترنت زغالی رو گوشیم سر می کنم.

همسر گفت نمیشه دقیق گفت کجا وای میسته اتوبوس. چون اون مسیری که میخوای بریم یه جوری که طرف هرجا ایستگاه داشته باشه باید دور بزنه. حالا از کدوم مسیر یا خیابون میخواد دور بزنه معلوم نیست. از یه خانومی هم پرسیدم، عین همین جمله رو گفت. گفت اگه کسی ندونه اون اتوبوس کجا نگه میداره، نمیتونه بهت بگه. مسیرت یه طوری نیست که بگم خب قاعدتا اتوبوس باید این وری بره.

از چند نفر دیگه هم پرسیدم، هیچ کس نمی دونست. کلا ده دقیقه وقت داشتم دنبال اتوبوس بگردم. معمولا سعی می کنم از آلمانی ها بپرسم. ولی آخرش گفتم بذار از یکی از همین خارجی های کله سیاه عین خودمون بپرسم نیشخند. یه پسر جوون دانشجوواری (!) بود. تا بهش گفتم اتوبوس فلان، گفت آره میدونم، اونجا وای میسته. با دستش به یه جا اشاره کرد. همون موقع یه اتوبوس اومد جلومون. گفت با من بیا تا نشونت بدم. یه کمی تو همون ایستگاه رفتیم تا اتوبوس جلو دیدمونو نگیره، دیدم درست اون ور خیابون یه ایستگاه درپیت اتوبوس هست که فقط یه علامت ایستگاه داره! نه صندلی ای، نه سایبونی، هیچی!

خلاصه، فهمیدم که از این به بعد از همین کله سیاهای خودمون باید بپرسم. آخه این آلمانی ها خیلی خیلی وابسته ان به گوگل مپ و امثالهم. خیلی وقتا دو تا کوچه اون ورتر از خونه شونو بپرسی نمیدونن. ولی ماها بر حسب عادت، همه جا رو حفظ می کنیم آدرسشو!

وقتی رسیدم اون ایستگاهی که پسره بهم نشون داده بود، تقریبا دو سه دقیقه مونده بود به وقتی که اتوبوس باید میومد. البته اتوبوس با دو سه دقیقه تاخیر اومد. تو این فاصله من جواب رن رو دادم که پیامک داده بود و گفته بود ما تو راهیم، اگه احیانا تو زودتر رسیدی. که منم گفتم من تو ایستگاه اتوبوسم، اگه همه چی اکی باشه، من یه ربع به شیش میرسم.

اتوبوس تازه یه ربع به شیش (و کمی گذشته از یه ربع به شیش) منو رسوند ایستگاه. از اونجا هم قرار بود دو دقیقه پیاده روی باشه. ولی من اصلا نمیدونستم در کدوم جهت باید برم. اسم خیابونی که باید میرفتم توش رو می دونستم. اما اونجایی که بودم بغل رود بود و اسم خیابون دیده نمیشد توش که من بدونم آیا جایی که میخوام برم همین جاست یا نه. شماره پلاک هم که نداشت. یعنی اصلا ساختمونی نبود که بخواد شماره پلاک داشته باشه که من بر اساس اون بتونم شماره پلاک مد نظر خودمو پیدا کنم! یا حداقل ببینم در کدوم جهت برم.

گوگل مپمم که تعطیل بود! دوباره از یکی دو نفر پرسیدم. ماشاءالله دو تاشون که کلا گفتن این خیابون اسمش یه چیز دیگه است!! یکیشون با اطمینان بهم گفت که باید در همون جهتی که میرم ادامه بدم تا برسم به جایی که میخوام. ولی به همسر که زنگ زدم و چک کرد، گفت جهتت اشتباهه. در جهت عکسش باید بری.

دیدم یه آقایی بیرون یه کافه، تو فضای بازش نشسته بود. ازش پرسیدم فلان جا کجاست؟ بهم گفت. همون مسیری بود که همسر می گفت. منم برگشتم باز در اون جهت رفتم. تا رسیدم ساعت 6 شده بود. من آخرین نفری بودم که رسیدم در واقع.

رن فقط اون شخص سوم شرکتمون رو که کنار فیلیکس نشسته بود بهم معرفی کرد و منشی گروهو. بقیه رو هم گفت کارمندای گروهن دیگه. نمیشد که بیس نفر آدمو تک تک معرفی کنه! خودم رفتم با همه شون سلام و علیکی کردم و خودمو معرفی کردم. میخواستم رو به روی فیلیکس و اون شخص سوم شرکتمون (که اسمشو خودمم یادم نیست) بشینم که دیدم مثل اینکه جای یه بنده خدایی بود. رفته بود برای خودش نوشیدنی بیاره.

منم مجبوری رفتم روی اون یکی نیمکت نشستم که چند تا دختر جوون بودن که احتمالا دانشجوی دکترا بودن. از این جوجه ماشینی ها چشمک. البته از بینشون فقط یکی دانشجوی دکترا بود و بقیه دانشجوی ارشد بودن و در واقع به عنوان کار دانشجویی تو گروه کار می کردن. یه کمی با اونا هم کلام شدم، اما خیلی بچه های صمیمی ای نبودن. کلا گروه خیلی صمیمی ای نبودن، اما خب منم نمیشناختن. منم که عینهو جوجه اردک زشتم بین جمعیت! همه چیم با همه فرق داره، نه سوسیس و کالباساشونو می خورم، نه مشروباشونو. لباس پوشیدنمم که انگشت نماست. حتی چشم و ابرومم که رنگ اونا نیست!! کلا اینه که همون جوجه اردک زشت توصیف خوبیه فک می کنم چشمک.

به هر حال، یه کمی با بچه ها صحبت کردیم و همون طور که اولش توضیح دادم اصولا درک متقابلی از رشته های هم نداشتیم خنثی.

وقتی من رسیدم، همه خوردنی هاشونو خورده بودن. یه طرف سالاد بود که من رفتم یه کمی ازش برداشتم. سالاد سیب زمینی و گوجه که توش سیر زده بودن! آخه آدم تو سالاد مهمونی سیر میزنه؟! خدا رو شکر کم برداشته بودم. از اونجایی که همه همه چیشونو خورده بودن، دیگه روم نشد برم دوباره برای خودم از سالادای دیگه بکشم.

در همین حین، یه آقایی اومد یه سینی بزرگ که توش پر از سوسیس و دو قطعه پنیر دایره ای شکل بود آورد. به من تعارف کرد و به آلمانی گفت شما از این پنیرا می خورین؟ منم گفتم نه، ممنون. گفت نه؟ گفتم نه، مرسی. حالا این وسط بچه ها بهش میگن انگلیسی بگو! برگشته میگه Cheese؟خنده فقط هم همین یه کلمه! کل جمله رو دیگه انگلیسی نمیگه. گفتم نه، متشکرم. در اون حد دیگه آلمانی می فهمم بعد 5 سال! اونم بنده خدا به آلمانی ادامه داد: آخه به من گفتن یکی از پنیرا رزرو شده برای شما.

ظاهرا چون من باحجاب بودم، بچه ها سپرده بودن که من از چیزمیزای کبابی نمیخورم و یه دونه پنیرو برای من نگه دارن. خیلی از این کارشون خوشم اومد. انصافا خودم اصلا انتظار نداشتم. خب یه عالمه سالاد و این جور چیزا بود برای من که بخورم. لازم نبود حتما از قسمت غذاها هم برای من چیزی نگه دارن. ولی خب دستشون درد نکنه. برنامه ریزی آلمانیه دیگه لبخند.

هنوز من تازه بشقاب سالادمو تموم کرده بودم که بارون گرفت خنثی. ما هم همه چیو جمع کردیم، بردیم تو. یه اتاقی اونجا بود که من نفهمیدم اصلا کاربریش چیه دقیقا! ولی به هر حال یه اتاقی اونجا بود و یه ورش هم آشپزخونه بود و اون آخرش هم مثل اینکه یه بار* بود برای خرید آب جو و این حرفا. دیگه همه چی قاطی پاطی شد، نشد من بیشتر بخورم متاسفانه. مخصوصا که همه خورده بودن و می خواستن فقط حرف بزنن! نمیشد وسط حرف زدن هی بخورم که!

به این ترتیب منم بیخیال خوردن شدم. گرچه یه سری پنیرهایی که تیکه تیکه با گوجه و یه سری چیزای دیگه به سیخ های کباب حسینی کشیده شده بودن، خیلی چشمک می زدن. ولی قسمت نشد بخورمشون. حیف شد. ان شاءالله دفعه ی بعد نیشخند.

هنوز نیم ساعتی نگذشته بود فکر می کنم که همون آقایی که اومد به من پنیر تعارف کرد اومد گفت بچه ها میتونین بیاین Nachtisch (دسر) بخورین. باز بهش گفتن انگلیسی بگو. بنده خدا میگه میدونه بابا، آلمانیش خوبه. بعد رو به من میگه میدونی Nachtisch چیه؟ گفتم آره، میدونم. میگه Dessert انگلیسیشه ولی همون Nachtisch، Nachtisch (ناخ تیش، روی "خ" ش هم خیلی تاکید می کرد که کلمه خوب آلمانی باشه نیشخند).

اونجا یه خانومه بود میگفت اتفاقا من یه بار یه جا رفته بودم بهم گفتن دسر، من هی میزدم به بغلیم می گفتم دسر چیه؟! بعد فهمیدم همون ناخ تیشو میگه.

خلاصه، رفتیم سراغ ناختیش (داخل پرانتز بگم Tisch یعنی میز، Nach یعنی بعد، Nachtisch یعنی چیزی که بعد از میزغذا خورده میشه در واقع)! جالبه که من این کلمه رو هنوز دو سه روز بود یاد گرفته بودم. قبل تر همیشه کلمه ی Nachspeise رو شنیده بودم. آلمانی ها به پیش غذا میگن vorspeise  که توش vor یعنی قبل، به غذا میگن Hauptspeise (یعنی غذای اصلی) و به دسر میگن Nachspeise (یعنی بعد از غذا). همین چند روز پیش اتفاقی متوجه شدم که به دسر Nachtisch هم میگن. گرچه اگه نمی دیدم این کلمه رو، بازم از روی بافت کلام کاملا مشخص بود Nachtisch چیه. ولی خب دیگه.

خلاصه، رفتیم سراغ دسر. یه کیک شکلاتی بود. یه چیزی بود که من نفهمیدم خامه بود، بستنی بود، چی بود؟ ولی هر چی بود مزه اش خوب بود. یه مدل کیک شبیه مافین بود که روش اندازه ی خودش خامه داشت! اول از همه یه دونه از اونا برداشتم. واقعا پشیمون شدم! دلم می خواست اون همه خامه رو یه سطل آشغال پیدا کنم، خالی کنم، ولی پیدا نمی کردم. مجبور شدم بخورم دیگه! کلا احساس میکردم به اندازه ی وزن کیکه قند جویدم! در این حد شیرین بود خامه های روش.

یکی دو تا دسر دیگه هم بود که من دیگه اصلا امتحان نکردم. خیلی شیطونه بهم میگفت امتحان کنم، اما اخیرا خیلی شیرینی خوردم، ترجیح دادم کمی ارادمه مو امتحان کنم و نخورم ازشون. ولی الان که خوب فکر می کنم، میگم کاش از اون کیک شکلاتیه خورده بودم نیشخند.

در حین خوردن دسر، فیلیکس و یه نفر دیگه به اسم توماس اومدن و با هم یه کمی صحبت کردیم.

دیگه کم کم بارون بند اومده بود. توماس گفت من میرم بسکتبال بازی کنم. یه زمین کوچیک اون پشت بود که بعضی از بچه ها رفتن اونجا بازی کنن. من و فیلیکس رفتیم رو تراس وایستادیم. رن و نفر سوم شرکتمون هم اومدن و با هم همکلام شدیم یه کم. نفر سوم رو به من میگه کار کردن با این دو تا چطوره؟! گفتم خب الان اینا اینجان، من چی باید بگم؟نیشخند

خلاصه، یه کمی حرف زدیم و بعد اونا دیگه کلا زدن کانال دو و به آلمانی راجع به مشتری هاشون و همکاری های احتمالیشون با فلان شرکت و فلان دانشگاه صحبت کردن که برای من خیلی خسته کننده شده بود. همه اش هم وسط حرفشون بود، نمیتونستم برم.

از طرفی گوشیمو چک کردم، دیدم بهتره با اتوبوس 19:47 برگردم خونه که تا ساعت 8.5 دیگه برسم. آخه امروز صبح هم باید میومدم شهر دومم. نمی خواستم خیلی خسته باشم شب. یه شیش هفته دقیقه مونده به زمان اتوبوس، رفتم کیفمو برداشتم، اومدم از بچه ها معذرت خواهی کردم که زودتر باید برم و کم کم راه افتادم.

قبل از راه افتادن، خواستم یه کمی برای خودم آب بریزم و بخورم. آلمانی ها عمدتا آب گازدار می خورن. حدس میزدم که آبی که روی میزه گازدار باشه، ولی خب گفتم بالاخره تشنمه دیگه. آب گازدارم باشه بهتر از نوشابه است که! تا درشو باز کردم دیدم یه عالمه گاز اومد بیرون. روی لیوانمم کلی کف کرد. بعد که خوردم فهمیدم سون آپ بوده! خدا رو شکر بهتر از آب گازدار بود حداقل!

من همیشه با این آب گازدار آلمانی ها مشکل دارم. همیشه هم خودم خودمو دچارش می کنم! هر وقت میرم جایی که مثلا بهم تعارف می کنن میگن قهوه یا آبی چیزی میل داری؟ میبینم خب قهوه که برام تلخه، میگم آب لطفا! بعد تازه یادم میفته الان برام یه آب گازدار میارن که چون خودمم سفارش دادم، مجبورم بخورم دیگه خنثی.

خلاصه، این دفعه خدا رو شکر آب گازدار نصیبم نشد. با اتوبوس. 19:47 برگشتم و همون حدود 20:20 خونه بودم. خیلی خسته بودم. چشام کلا رو هم بود. حتی حسشو نداشتم پاشم شام آماده رو گرم کنم، بیارم بخوریم! آخرش هم همسر این کارو کرد نیشخند.

دیگه ده و نیم یازده خوابیدیم که بتونیم صبح زود بیدار شیم. چون هر دومون باز کار داشتیم یه عالمه. من ساعت 9.5 صبح با یکی یه قرار مهم تلفنی داشتم. صبح که برا نماز بیدار شدم، میبینم طرف دیشب ساعت 11.5 ایمیل زده، گفته من نمی تونم زنگ بزنم بهت احتمالا اون ساعت، چون یه قرار فورس ماژور دیگه برام پیش اومده. میتونیم بگیم فلانی زنگ بزنه (اونم cc کرده بود)، یا بندازیم یه روز دیگه یا بندازیم عصر. که منم گفتم بندازیم یه روز دیگه. من عصر نمیتونم. بهتر هم اینه که خودت هم باشی. حالا باید برای هفته ی بعد یه قرار دیگه بذارم.

حالا ببینیم هفته ی بعد چی پیش میاد لبخند.

--

* یاد این افتادم که اون دفعه که افطاری رفته بودیم خونه ی دوستمون. من - که همیشه در این وضعیتم و بچه ها عادت دارن به شرایط من- و عروس خانوم آلمانی (که الان دیگه داره میشه مامان خانوم آلمانی چشمک) خیلی گرممون بود. چون من پیش فرضم اینه که گرمم باشه، اصولا کسی منو تحویل نمیگیره که بخواد برام پنکه بذاره. آخه اون وقت بقیه همه یخ می کنن نیشخند. ولی دیگه دیدن حتی عروس خانوم آلمانی هم گرمشونه! صاحبخونه گفت پس بذار من یه پنکه بذارم برای شما تو این اتاق. شما استفاده کنین. عروس خانوم آلمانی هم که قبلا بهتون گفتم تا حدود خیلی خوبی الان فارسی می فهمه و این قضیه ی پنکه و این چیزا رو هم ما فارسی حرف می زدیم می فهمید. صاحبخونه پنکه رو گذاشته، پنکه داشت می چرخید. میگه می خواین "وایستونمش"؟ عروس خانوم آلمانی برگشته با تعجب خیلی زیاد به من نگاه می کنه میگه "وایستونمش"؟!! سوال خنده گفتم یعنی ثابتش کنه. بنده خدا این کلمه رو هم تکرار کرد تا یاد بگیره نیشخند.

--

* میدونستین کلمه ی "بار" فارسیه و معنیش میشه "نوشیدنی"؟ گفتم اگه نمی دونستین، بدونین. اگه یادتون باشه، خیلی وقت پیشا یه سری مغازه ها بود به اسم "خوار و بار فروشی". "خوار" یعنی خوردنی و "بار" یعنی آشامیدنی. همین دیگه. خواستم بهتون اطلاعات اضافه بدم -به قول مامان همسر بندازین تو معلوم دونتون چشمک.

[ ۱۳٩٥/٤/٢٤ ] [ ٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

فقط اومدم خدمتتون عرض کنم که آقای اینترنتی امروز هم لطف کردن و تشریف نیاوردن. ایمیل زدن، اومدیم نبودین!! در حالی که دروغ میگه و ما تمام مدت خونه بودیم عصبانی.

همسر زنگ زده و یه قرار دیگه گذاشته برای 18 جولای. حالا به همسر گفتم ایمیل بزنه، بهشون بگه لطفا اگه اومدین نبودیم، یا یه نامه تو پستمون بندازین، یا -خونه ی ما تو هتله- تشریف ببرین به پذیرش هتل بگین که ما اومدیم و اینا نبودن. ببینم دفعه ی بعد با چه بهانه ای میخوان نیان.

اگه یه بار دیگه بخوان نیان، احتمالا مجبوریم بریم از یه جای دیگه اینترنت بگیریم. البته اصولا نمیشه کنسل کرد قراردادو، ولی خب اگه قرار باشه کار به تهدید به شکایت و این حرفا برسه و از یه ماه گذشته باشه و اونا هی نیان وصل کنن، مثل اینکه راه داره.


[ ۱۳٩٥/٤/۱٩ ] [ ٤:٢٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

من دوباره اومدم شهر دومم و یه کمی وقت دارم براتون بنویسم. البته این قدر هی فاصله میشه بین نوشتنم که واقعا نمیدونم چی باید بنویسم!

--

ماه رمضون که به سلامتی تموم شد. عید همه تون مبارک باشه لبخند.

--

چند روز پیش یه اتفاقی برام افتاد که مجبور شدم مستقیم برم بیمارستان بعد از سر کارم. البته خودم با پام رفتما، نه با آمبولانس. خیلی نگران بودم. ولی خب بعد از کلی معطلی و دادن آزمایش و معاینه شدن و اینا، دکتر گفت هیچیم نیست لبخند.

البته این دکتر رفتنه یه خوبی دیگه هم داشت. بالاخره خوبه آدم تو شهری که زندگی میکنه بیمارستاناشو بشناسه، بدونه چی کجاست. وقتی توش میره کجا باید بره، به کجا مراجعه کنه.

رفته بودم بیمارستان، گفتم یه وقت دیدی الان چهار تا سوال پزشکی ازم پرسدین بلد نبودم آلمانی جواب بدم، بذار انگلیسی شروع کنم. رفتم به قسمت اطلاعات میگم انگلیسی میتونین صحبت کنین شما؟ میگه یه کم. انگلیسی پرسیدم من فلان مشکلو دارم کجا باید برم؟ گف میشه یواش تر بگی. خیلی تند صحبت می کنی. منم دوباره سوالمو آلمانی پرسیدم خنثی. خانومه میگه آلمانی تو از انگلیسی من بهتره! دیگه بهمون گفت کجا باید بریم و رفتیم همونجا که البته اونجا هم ما رو پاس داد یه جای دیگه. یه قسمتی که همین طوری نمیشد رفت توش، باید زنگ می زدی، درو باز کنن برات!

اول که ما اصلا نمی دونستیم باید زنگ بزنیم. رفتیم دیدیم یه در بزرگه، روش نوشته ورود فقط برای پرسنل! یه کمی چرخیدیم تو همون دور و بر. همسر گفت از همینایی که تو آشپزخونه نشستن بپرس. اینا پرستارن. گفتم نه، بذار بریم ببینیم یکیو پیدا می کنیم. رفتیم از یه آقایی پرسیدم، گفتم به من گفتن برو فلان جا، گفت آره، سمت چپ یه زنگ هست، اونو باید بزنی.

دوباره رفتیم، دیدیم راست میگه. زنگه رو زدیم، هیش کی جواب نداد! این دفعه رفتم از همون پرستارا که همسر گفته بود پرسیدم. هنوز رفتم تو، خانومه گفت دنبال کجا می گردی؟ آخه میدیدن که ما هی میریم و میایم و سرگردونیم.

بهش گفتم. اومد با کارتش درو باز کرد ولی گفت دفعه ی بعدی که اومدی باید زنگ سمت راستو بزنی. سمت چپ مال فلان بخشه.

تو هر دو قسمت حق با همسر بود. هم اون اول که گفت از این خانومای توی آشپزخونه بپرس، هم اون قسمت که همسر گفت روی زنگ سمت راست نوشته فلان بخش (همون بخشی که طرف گفته بود باید بریم). ولی من تو اولی به نظرم اومد شاید بهتر باشه از کسی بپرسیم که مشغول کاری چیزی باشه، تو آشپزخونه نباشه. تو دومی هم زنگ سمت چپ برای کارهای اورژانسی بود، من فکر کردم باید اونو بزنیم. آخه ما هم یه جورایی کارمون اورژانسی حساب میشد.

به هر حال، به خاطر کارای من یه ده دقیقه ای علاف شدیم و بعد رفتیم تو لبخند. اول از همه رفتیم همون قسمت اطلاعات/ثبت نام و گفتیم مشکلمونو. خانومه اول از همه ازم سوال پرسید. گفت فلان مشکلم داری. حالا من این کلمه ای که میگفتو نمی فهمیدم! پرسیدم این یعنی چی؟ اونم نمیتونست توضیح بده. با توجه به چیزایی که فارسی راجع به مشکلم خونده بودم و سرچ کرده بودم چند دقیقه قبل از اومدن، حدس زدم معنیش بشه فلان چیز. گفتم ببین نه درد دارم، نه مشکل دیگه ای. فقط همین یه مشکلو که گفتم دارم. گفت خب اکی! جواب سوالمو دادی نیشخند. بعد ازم آزمایش گرفت.

بعد هم یه مدل دیگه آزمایشم کرد (که نیم ساعت طول کشید). بعد ما رو برد یه اتاق دیگه، گفت منتظر باشین تا دکتر بیاد. دکتر 45 دقیقه بعدش اومد تقریبا.

یه چیز جالبی که من تا حالا بهش توجه نکرده بودم تو بیمارستانا (شایدم نداشتن، نمیدونم)، این بود که پشت هر دری، یه دونه از اون تابلوهای اشغال است/آزاد است بود. وقتی ما رفتیم تو، خانومه اونو برگردون که دیگه کسی نیاد توش سرک بکشه. بدونن اینجا توش آدم داره لبخند. چیز مفیدی بود. با توجه به اینکه ما 45 دقیقه توش بودیم، فک کنم اگه اونو نمیزد، چه بسا ده نفر تا موقع میومدن سرک می کشیدن نیشخند. تازه دکتر هم که اومد، در زد!

خلاصه که چیزیم نبود دیگه خدا رو شکر لبخند.

--

هفته ی پیش که از شهر دومم میخواستم برگردم شهرمون، قطار تاخیر داشت. از اونجایی که کلاس من 5.5 تا 7 عصره، قطاری که من میگیرم برای خونه مون، آخرین سرویس حساب میهش و من حدود 11 شب میرسم خونه. یه بار هم وسط راه باید قطارمو عوض کنم. هفته ی پیش قطار اولم تاخیر داشت. 31 دقیقه تاخیر داشت و این باعث شد به قطار دومم که 4 دقیقه همه اش زمان جا به جایی داشتم باهاش، نرسم.

یه چیزی که اینجا هست اینه که خطهای قطار خیلی خیلی زیاده. هر شهری مثلا ده تا سکوی قطار داره. وقتی شما سوار قطار میشین، دو سه دقیقه قبل از اینکه قطار برسه، اعلام می کنه که تا چند دقیقه دیگه میرسیم به شهر فلان. قطاری که میره به شهر فلان از فلان سکو، ساعت فلان حرکت می کنه، قطار فلان شهر از فلان سکو ساعت فلان. یعنی در واقع نزدیک ترین قطارهای بعدی رو که مردم لازم دارن اعلام می کنن.

اگر هم مشکلی پیش بیاد، تو همون قطار به همین شکل پیج می کنن که مثلا ما با 10 دقیقه تاخیر می رسیم و اونایی که می خواستن قطار فلانو بگیرن، الان باید فلان کارو بکنن. مثلا میگن به جای اون یه قطار دیگه رو بگیرین.

همون اولش هم اگه اطلاعی نداشته باشن راجع به شرایط، اعلام می کنن که ما هنوز راجع به برنامه ی قطارها اطلاعی نداریم. به محض اینکه مطلع بشیم، بهتون خبر میدیم.

این دفعه هم اول همینو جمله ی آخرو گفت. بعدا بهتون خبر میدیم. یه کم که گذشت اعلام کرد کسایی که میخوان برن شهر فلان، متاسفانه به قطارشون نمیرسن، اینا تو شهر فلان یا فلان، برن اطلاعات ایستگاه قطار تا راهنماییشون کنم. یکی از این نگون بخت ها هم من بودم که باید میرفتم اطلاعات!

شما فک کنین، من همین طوریش قرار بود 11 شب برسم! اگه قرار بود با یه قطار دیگه منو بفرستن، من باید چیکار می کردم؟!! کی قرار بود برسم خونه؟ اینم اضافه کنین که تو آلمان از ساعت 1 تا 4 صبح، هیچ قطاری کار نمی کنه!

خلاصه، منم تو یکی از شهرهایی که گفته بود (و اصلا از اول هم قرار بود همون جا قطارمو عوض کنم) پیاده شدم و سریع رفتم قسمت اطلاعات. گفتم من میخواستم برم فلان جا. گفت قطار فلان؟ مشخص بود اطلاع داره از برنامه ای که پیش اومده. گفتم بله.

یه نگاه به بلیتم کرد گفت امشب نمیتونی بری این شهری که می خوای. میتونی امشبو اینجا تو هتل بمونی (هزینه ی هتل رو قطار آلمان پرداخت می کنه)، فردا با هر قطاری که خواستی بری شهرتون. اگر هم دوست نداری امشب اینجا بمونی، به هر شهر دیگه ای که میخوای، بگو تا برات بنویسم تو بلیتت، بری اونجا.

یه نگاه به شهری که ازش اومده بودم کرد، گفت اونجا زندگی میکنی؟ میخوای برگردی همونجا؟ گفتم نه، اونجا خونه ندارم. میشه یه بلیت بهم بدی برای فلان شهر (شهر  دوستامون که میشد بین شهر دومم و شهری که الان محل زندگیمه)؟ دوستام اونجان، میتونم برم پیششون. گفت آره. قطار بعدی 9.5 حرکت میکنه به سمت این شهری که میگی. اگر هم به هر دلیلی نتونستی دوستاتو پیدا کنی، اونجا برو ایستگاه قطار، بگو اونجا برات هتل بگیرن. صبح از اونجا برو شهرتون.

بلیت جدید هم برام صادر نکرد. تو همون بلیت نوشت که این بلیت به دلیل تاخیر قطار، فردا هم به سمت فلان شهر معتبره و الان هم این شخص حق داره با این بلیت بره فلان شهر. مهر زد و بهم داد.

منم زنگ زدم به دوستامون گفتم امشب من میام پیش شما!! دیگه خودمو دعوت کردم و حدود ساعت 10:15 تازه من رسیدم شهر اونا!

اونا هم بیچاره ها خودشون روزه بودن که البته روزه شونو اون موقع باز کرده بودن دیگه. از من پذیرایی کردن و با هم شام خوردیم و خوابیدیم. من بهشون گفته بودم من فردا صبح ساعت 5.5 میرم. میخواستم قطار ساعت شیشو بگیرم که بتونم خودمو تا 8 صبح برسونم به محل کارم!

ساعت 5.5 بیدار شدم، لباس پوشیدم و شیر کیکی خوردم و راه افتادم به سمت شهر خودمون. وقتی رسیده بودم کاملا خسته بودم. انگاری سه روز تو راه بودم! البته همسر اومده بود ایستگاه قطار و یه عالمه برام خوردنی آورده بود چشمک.

خوردنی ها رو گرفتم و مستقیم رفتم سر کار. ظهر که دیگه فک کنم تلوتلو می خوردم! سر ناهار با بچه ها راجع به این موضوع قطاری که پیش اومده بود صحبت کردم. بهم گفتن میتونی بری 50 درصد پول بلیتتو هم بگیری. به طور معمول اگه قطار از 2 ساعت بیشتر تاخیر داشته باشه، قطار آلمان 50 درصد پول بلیتتونو میده (البته مشروط به اینکه حداقل بلیتتمون فلان قدر قیمتش باشه که الان یادم نیست چند بود). گفتم خب قطار من همه اش 31 دقیقه تاخیر داشت. من فقط کانکشنمو از دست دادم. گفت مهم نیست. به هر حال تو تا زمانی که رسیدی به مقصدت، بیشتر از 2 ساعت تاخیر داشتی و تقصیر اونا هم بوده. حالا برو بپرس.

ولی من دیگه نرفتم پیگیری کنم. دیدم ارزششو نداره اون یه ذره پولی که بتونم بگیرم یا نه. اینم از قطار سواری آلمانی!

 

[ ۱۳٩٥/٤/۱٧ ] [ ۳:٠۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

آخر هفته رفته بودیم شهر اولمون برای مهمونی افطاری دوستامون. اصلا به نظر من قرار نبود بریم، ولی خب همسر دیگه جواب داده بود، گفته بود میایم. دیگه نمیشد نریم.

بعد از اینکه چند بار بچه ها کنسل کردن قراراشونو و نیومدن و دلخوری هایی که منم ازشون صحبت کردم پیش اومد، یکی از بچه ها یه بار یه پست بلندبالا تو گروه گذاشته بود در ذم این کار و گفته بود لطفا وقتی مهمونی ای برقرار میشه، دوستان همکاری کنن و زود جواب بدن و بعد هم به قرارشون پایبند بمونن.

بر همین اساس دفعه ی بعد (که همین مهمونی افطاری بود) همه فوری بعد از زدن پیغام صاحبخونه جواب دادن. البته صاحبخونه برای هفته ی قبل تر تر و هفته ی قبل اعلام آمادگی کرده بود. اون هفته ی اولش رو که ما مطمئن بودیم نمی تونیم و گفتیم ما این هفته رو نمی تونیم، هفته ی بعدو نمی دونیم. بقیه هم نظراشونو گفتن و نظرا به هفته ی قبل نزدیک تر بود. این شد که باز همه مجبور بودن یه چند روزی صبر کنن تا ببینن هفته ی بعدش رو بالاخره می تونن و قطعی میشه یا نه.

حالا بعد از چند روز من از همسر پرسیدم، میگه من جواب دادم، گفتم میایم. گفتم خب پس هیچی دیگه، میریم لبخند.

حالا فک کنین 300 کیلومتر راهو آدم پاشه بره برای یه مهمونی افطاری! ولی خب دوستامون بودن دیگه. مخصوصا که همین دوستای جدیدمون بودن که متاسفانه نشد ما زیاد باهاشون باشیم و تا اونا اومدن ما اسباب کشی کردیم. ولی خب این نوع آشنایی هم جالب بود دیگه! انگاری ما فقط مونده بودیم تو اون شهر که اینا بیان و با گروه آشناشون کنیم و بعدش بریم از اون شهر.

خلاصه، روز موعود ما با اون یکی دوستامون که تو شهربغلی اون شهر اولمون هستن قرار گذاشتیم و قرار شد ما بریم پیش اونا، بعد با اونا بریم شهر اولمون که مهمونی هست! این وسط به صورت پارازیت اینو هم بگم که این دفعه آیه های قرآنمون اواخر سوره ی بقره بود که راجع به حضرت ابراهیم و اون پرنده هایی بود که میذاره روی کوه و صداشون میزنه. باور کنین داستانش خیلی به جلسه ی قرآن ما شباهت داشت! طرف تو گروه یه پیام میذاره، ده نفر بلند میشن از اقصی نقاط کشور میرن اونجا!!

خلاصه، ما صبح ساعت 10.5 رسیدیم شهر دوستامون. اما نمی خواستیم مزاحمشون بشیم. مخصوصا که اونا روزه داشتن و ما نداشتیم و مطمئنا اگه میرفتیم میخواستن ازمون پذیرایی کنن. اما از طرفی یه چیزی از اونا دست ما بود که همراه بردنش سنگین بود. اول یه کم رفتیم بگردیم، بعد دیدیم این طوری نمیشه. همسر گفت پس میریم خونه شون میذاریم، میگیم کار داریم، میریم تو شهر میگردیم.

همین کارو هم کردیم. بهشون گفتیم الان خونه این ما بیایم این امانتیتونو بدیم؟ گفتن آره. ما هم رفتیم و فقط همونو گذاشتیم و برگشتیم. از اونجایی که با هم تعارف نداشتیم، خیلی اصرار نکردن که بمونیم. چون می دونستن اگه بخوایم می مونیم دیگه.

از ساعت 11 تا 3 که قرار بود با دوستامون راه بیفتیم به سمت شهر اول، رفتیم تو شهر گشتیم.

از قبل ترش بگم که با میتفار رفتیم شهر دوستامون. از قضا اون یکی مسافر هم ایرانی بود. این شد که تو راه ما سه تا کلا فارسی حرف می زدیم و بیچاره راننده هم مجبور بود گوش بده نیشخند. البته اولش انگلیسی صحبت کردیم (چون اون دختره آلمانی بلد نبود)، ولی دیدیم راننده کلا علاقه ای به صحبت کردن نداره و تو بحث های ما شرکت نمیکنه. کلا آدم گرمی نبود. ما هم اجاره گرفتیم و فارسی صحبت کردیم بقیه شو.

این مسافره - که فرض کنیم اسمش مینا بود- راجع به این صحبت کرد که امروز تو این شهری که داریم میریم یه جشنیه و دوستای اونم اجرا دارن و واسه همین داره میره که بهشون کمک کنه. اسم جشنو گفت، ولی گفت نمی دونم دقیقا کجا برگزار میشه. البته اسم مکانشو میدونست. اما اینکه چطور باید بره و اینا رو نمی دونست. باید با جی پی اس بعدا چک می کرد.

همون موقع که تو ماشین بودیم، همسر چک کرد و معلوم شد که جشن از ساعت 12 هست تا 2.5. گفتیم حالا بریم ببینیم چی میشه. شاید این جشنه رو هم رفتیم.

از خونه ی دوستامون حدود ساعت 10:45 پیاده راه افتادیم به سمت مرکز شهر. قرار بود حدود نیم ساعت تو راه باشیم، ولی بیست دقیقه ای رسیدیم. یه دوری تو مغازه ها زدیم ولی چیز خاصی چشممونو نگرفت. البته ما هم که دنبال چیز خاصی نبودیم. ولی گفتیم اگه وسیله ی تزئینی خوبی گیرمون اومد، بخریم برای صاحبخونه که تازه خونه شو عوض کرده و اولین باره که میریم خونه شون. اگر هم نیومد که میریم از همون شهر مقصد، یه گلدون گل می خریم و می بریم دیگه.

رفتیم یه سری به فروشگاه کاف هوف زدیم. این فروشگاه همه چی داره. ولی مال شهر اینا خیلی بزرگتر از شهر ما بود. شیش هفت طبقه ای بود فک کنم! رفتیم از زیرزمینش یه کمی خوردنی بگیریم. یه خوردنی خریدیم که دقیقا مزه ی های بای میداد. این شد که بعد از پنج سال به صورت ناخواسته های بای آلمانی رو هم کشف کردیم چشمک.

هوا اون روز کلا خیلی بد بود. یه لحظه آفتابی بود و آدم گرمش میشد. یه لحظه بارون میومد رگباری. یه لحظه بارون میومد نم نم! کلا تکلیف هوا با خودش معلوم نبود. حتی وقتی تو جاده بودیم، یه تیکه این قدر بارون سریع می اومد که ما و راننده کلا دقیقا هیچی نمی دیدیم جلومون. برف پاک کن نمی رسید اون همه بارونو پاک کنه. شیشه مدام بارونی بود. تنها چیزی که دیده میشد، چراغای فلاشری ماشین های جلو بود و بس.

خلاصه، حالا اون موقعی که ما تو شهر میگشتیم هوا خیلی بد نبود. بعد از گشت و گذار تو مغازه ها هم رفتیم یه چیزی خریدیم و خوردیم تو راه. دیگه داشتیم برمیگشتیم خونه، ساعتای یه ربع به دو بود،که دیدیم یه جا سر و صدا میاد و شلوغ پلوغه. فهمیدیم اون جشنی که دختره گفته همین جاست. گفتیم خب پس بریم ما هم نگاه کنیم.

آدمای کشورای مختلفی بودن و برنامه اجرا می کردن. البته هر کدوم در حد یکی دو دقیقه! فقط برنامه ی چینی ها بود که فک کنم پنج شش دقیقه ای طول کشید. که اونم دیگه فک کنم با توجه به جمعیتشون حق داشته باشن دیگه! با این وجود، بازم برنامه تا همون 2.5 طول کشید. من نمی دونم مگه چند تا کشور تو دنیا هست آخه؟! یا شایدم اوایل برنامه چیز دیگه ای بوده. برنامه های جشن های آلمانی هم که مشخصه دیگه رقص و لباس های محلی هر کشوره همیشه.

خلاصه، اونجا وایستادیم تا 2:20 که برنامه تموم شد، همه رو نگاه کردیم. آخرین گروه مال جمهوری دومینیک بودن. خیییییییلی برنامه شون دلقک بازی و خنده دار بود. اصلا هیچ کاری هم نمی کردنا، ولی نمیدونم چرا آدم این قدر خنده اش می گرفت. همسر می گفت اینا به عنوان شادترین مردم دنیا شناخته شدن. واقعا خداییش برازنده شون بود همچین صفتی. خیییییلی شاد بودن. اصلا یه چیز عجیبی! یادتون پارسال تو کلاس زبانمون یه پسره بود که خیییییییلی ما رو می خندوند، اونم مال همین جا بود! من تازه اون روز فهمیدم بیخود نبود ما این قدر با اون پسره می خندیدیم. خدا خیرشون بده، خودشون که شادن، ملتی رو هم شاد می کنن لبخند.

ما به دوستامون گفته بودیم 2 2.5 میایم که 3 حرکت کنیم. اما تازه 2:20 اونجا بودیم! از اونجا هم یه سی دقیقه ای تا خونه ی دوستامون راه بود. این بود که در نهایت وقتی ما رسیدیم خونه ی دوستامون، ساعت تقریبا سه بود. البته اونا هم عجله ای نداشتن برای رفتن و خودشون قبلا گفته بودن 3.5 هم رفتیم اشکالی نداره.

خلاصه، ما رفتیم خونه شون و گفتیم خب بریم دیگه. ولی اونا هنوز لباس نپوشیده بودن و آماده نبودن. دیگه صبر کردیم اونا هم لباس پوشیدن و آماده شدن و تقریبا 3.5 بود که راه افتادیم.

از لحظه ای که ما پشت در خونه ی دوستامون رسیدیم، یه کمی چند قطره بارون شروع کرد به باریدن. تا وقتی ما خواستیم بریم، رگبار شده بود بدجور!

هنوز چیزی از شهر خارج نشده بودیم که هوا همون طوری شد که موقع اومدن شده بود. هیچی رو نمی دیدیم! سرعتمون رسیده بود به 40. حالا یه کم بیشتر که رفتیم، دیدیم اصلا ترافیکه. چون مثل اینکه تو بارون تصادف شده بود و جاده بسته شده بود.

نمی دونم چقدر تو ترافیک بودیم. من خوشخواب که خوابیدم خواب!

از طرف دیگه همسر قبلا به مستاجرمون گفته بود که ما فلان روز میایم شهر شما. اگه مشکلی چیزی بود، می تونیم اون روز همو ببینیم و بهمون بگی. راحت تر میتونیم رفع و رجوعش کنیم. حالا روز قبل از رفتن، طرف زنگ زد به من، منم اصلا در جریان این ایمیلا نبودم. گفت که همسرتون به من ایمیل زده که شما میان شهر ما. خواستم بگم ما خیلی دوست داریم همون از نزدیک ببینیم و این حرفا. منم که نمیدونستم همسر دقیقا چی بهش گفته، گفتم باشه. ولی ساعت دقیقشو بعدا هماهنگ می کنیم. چوننمیدونم دقیقا کی میرسیم شهر شما. گفت باشه.

حالا تو راه، با اون ترافیک، محال بود به موقع برسیم که بتونیم این بندگان خدا رو هم ببینیم. این شد که بهش زنگ زدم و کنسل کردم قرارمونو.

وقتی رسیدیم شهر مقصد، هوا دیگه خوب شده بود. نه بارونی میومد، نه چیزی. فقط یه کمی باد بود. دوستامون میخواستن برن یه سری از دوستاشونو ببینن. واسه همین یه جا ما رو پیاده کردن و رفتن. ما هم گفتیم میخوایم بریم دانشگاه. خونه ی میزبان نزدیک دانشگاه بود. یه جا سر راه پیاده شدیم و پیاده راه افتادیم به سمت دانشگاه. آخه هنوز خیلی وقت داشتیم. مهمونی قرار بود از ساعت 7 شروع بشه و اون موقع هنوز شیش هم نشده بود.

رفتیم نزدیک دانشگاه، از درختای آلبالوی نزدیک مهمانسرای دانشگاه یه دل سیر آلبالو خوردیم و دوباره راه افتادیم لبخند. همسر می خواست بریم ساختمون کتابخونه و بشینیم با لپ تاپ کار کنیم تا زمان بگذره، ولی خب لپ تاپو تو ماشین دوستامون گذاشته بودیم خنثی. به همسر گفتم بریم سلف که یه نوشیدنی ای، چیزی هم اگه خواستیم بخوریم و هواش هم خوب و مطبوع باشه. ولی بعد نظرم عوض شد، گفتم بهتره بریم همون دور و بر خونه ی دوستامون بگردیم که مطمئن باشیم سر وقت می رسیم. مخصوصا که میخوایم براشون خرید هم بکنیم تازه!

این شد که تصمیم بر این شد که بریم همون مرکز خریدی که می خواستیم ازش گل بخریم، گلمونو انتخاب کنیم. حالا همون دور و بر یه دوری بزنیم تا نزدیک وقت رفتن بشه، اون وقت بریم گلو برداریم و بریم.

رفتیم مرکز خریده. تا ما رسیدیم ساعت از شیش گذشته بود. ولی مگه می تونستیم گل انتخاب کنیم؟ آپشنامون زیاد نبود. گلهاش هم اصلا خوب نبود. خیلی هاش پلاسیده بود. با زحمت یه دونه گلدون مناسب پیدا کردیم. از اونجایی که همین یه دونه اش فقط خوب بود، من همونو ورداشتم بغلم گرفتم و تو همون فروشگاه چرخیدم تا همسر بره فروشگاهای دور و برو نگاه کنه ببینه چیز بهتری نمیشه پیدا کرد نیشخند.

بعد از چند دقیقه، همسر اومد و گفت چیز خاصی پیدا نکرده و بهتره همینو بخریم با یه جعبه شکلات. ما هم همین کارو کردیم. چون کاغذ کادو و این چیزا هم نداشتیم، قرار شد یه پاکت کوچیک دسته دار که مخصوص کادو هست از مغازه بغلی بخریم.

تا این کارا رو کردیم و برچسب قیمتا رو کندیم و شکلاتو گذاشتیم تو پاکت و همه چی رو برای دادن به میزبان آماده کردیم، ساعت شد شیش و نیم. قبل ترش به همسر گفته بودم به دوستامون زنگ بزن، بگو ما بی زحمت یه کم زودتر مزاحم میشیم. حالا ساعت 6.5 به همسر میگم زنگ زدی. میگه خب چیو زنگ بزنم؟ ما همین الان راه بیفتیم، ساعت 7 میرسیم اونجا!

گفتم خب پس بریم دیگه! وقتی ما رسیدیم خونه ی بچه ها، دو سه دقیقه به هفته بود. کاملا سر موقع و مناسب لبخند. به این ترتیب ،به عنوان اولین مهمونا وارد شدیم.

کم کم بچه ها اومدن و مهمونی - طبق معمول ایرانیش- ساعت 8 اینا شروع شد. تا ساعت 9.5، 9:45 قرآن خوندنمون طول کشید. بعد یکی یکی صدای موبایل های بچه ها شروع شد که اذون بگه. ولی خب جالب بود که هر خانواده ای اذون مخصوص به خودشو داشت! یکی میگفت به افق ما اذون 10:03 ه، یکی به افقش 10:06 اذون بود، یکی 9:45، یه عده هم که بر اساس فتوای بعضی مراجع، با ایران افطار می کردن و اذونشون 7 شب بود.

صاحبخونه می گفت میخواین من سفره رو بندازم، هر کی هر وقت سانسش شد بیاد بخوره خنده. خلاصه، هر کس هر وقت خواست شروع کرد و افطاری رو بالاخره خوردیم. به رسم صاحبخونه شام با فاصله از افطاری سرو میشد. یه ساعتی رو این وسط حرف زدیم تا زمان شام بشه. شام که تموم شد ساعت 12 بود. اصولا هم با توجه به اذون خیلی زودهنگام آلمان، همه قصد داشتن با همون شام روزه بگیرن و کسی قصد نداشت سحری بخوره. برا همین کسی عجله ای نداشت برای رفتن. چون همه فقط می خواستن برن بخوابن و کار دیگه ای نداشتن.

اما از اونجایی که هر کسی مال یه شهری بود، مجبور بودن زود برن که دو ساعت دیگه خونه هاشون باشن!

ما هم با دوستامون برگشتیم شهر اونا که صبح از اونجا بریم. آخه تو راه متوجه شدیم که من گوشیمو جا گذاشتم تو خونه شون. گوشیم اول تو کیف لپ تاپ همسر بود چون من خودم کیفمو برنداشته بودم و فقط کوله پشتی داشتم که اونم با خودم نبرده بودم تو شهر. واسه همین فقط کیف پول و گوشیمو گذاشته بودم تو کیف همسر و راه افتاده بودیم. وقتی ساعت 3 رفتیم خونه ی دوستامون، من دیدم که یه گوشی روی میزه، اما با خودم فک کردم گوشی صاحبخونه است. آخه صاحبخونه هم گوشیش دقیقا مدلش با من یکیه. چند بار هی خواستم بردارم و اینترنتو چک کنم، ولی باز یادم افتاد بابا این که گوشی من نیست. گوشی من تو کیف همسره.

ولی بعد تو راه خونه ی دوستامون هرچی گشتیم گوشی منو پیدا نکردیم. معلوم شد که اونی که اونجا رو میز بوده گوشی من بوده و من برنداشتم!

واسه همین هم شب با دوستامون برگشتیم خونه شون. حالا وقتی برگشتیم، هرچی نگاه می کنم اون گوشی روی میز و مبل و هیچ جا نیست. دوباره کیف همسرو چک کردیم، دیدیم بابا درست دیده بودم. گوشی من تو کیف همسر بوده تمام این مدت و اون گوشی هم مال صاحبخونه بوده خنثی.

صبح که بلند شدیم، صاحبخونه برامون زحمت کشیده بود و صبحانه آماده کرده بود. بلیت اتوبوسمون هم ساعت 1 بود. کلی ما رو شرمنده کردن و حتی ناهار هم درست کردن! هرچی هم گفتیم نمیخواد، گفت نه، می اندازم تو زودپز همه چیو.

خلاصه، بالاخره بعد از هزار بار به این و اون زحمت دادن، ساعت 4.5 اینا با اتوبوس رسیدیم خونه مون. وقتی رسیدیم من دیگه تبدیل به یه پا جنازه شده بودم. نه شب خوب خوابیده بودیم، نه مسیر راحت بود. همه اش تو راه و اتوبوس و ماشین و این حرفا بودیم. ولی خب در کل خیلی خوش گذشت لبخند.

--

حالا این هفته هم یکی دیگه از دوستامون تو همون شهر اولمون برای افطاری دعوت کرده، ولی این دفعه دیگه گفتیم نمیایم.

--

آقای اینترنتی امروز زحمت کشیدن و نیومدن! ایمیل زدن و گفتن امروز نمیان، باید زنگ بزنیم یه قرار دیگه بذاریم. همسر زنگ زد، طرف میگه آدرسو پیدا نکرده تعجب. نمیدونم اینا فکر می کنن ما تو عهد عتیق زندگی می کنیم و نمیدونیم تو آلمان آدما با جی پی اس آدرسو به راحتی پیدا می کنن! آخه بهونه از این مسخره تر نبود. حداقلش این بود که طرف میتونست از پذیرش هتل بپرسه این آدرس کجاست.

حالا همسر زنگ زده، گفته بریا 8 جولای دوباره میان. بنابراین ما تا اون موقع کماکان در بی اینترنتی به سر می بریم و نمیتونم مرتب بیام بنویسم.


[ ۱۳٩٥/٤/۱٠ ] [ ۳:٢٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گفتم که اینترنتمون هم ماجرادار شد. از چند تا شرکت تحقیق کردیم که کدوم بهتر و ارزون تره. صاحبخونه قبلا بهم گفته بود که فلان شرکت رو نمیتونی اینجا داشته باشی. ولی ما تو شهر قبلیمون دقیقا از همون شرکت داشتیم و خیلی هم راضی بودیم.

کلا این شرکت های اینترنتی اینجا خیلی کلاه بردارن. باید خودت همه چی رو اولش چک کنی. وگرنه کلی پول اضافه ازت می گیرن.

یه سری از این شرکت ها رو همسر آنلاین تحقیق کرد (وقتی رفته بود شهر قبلیمون)، یه سری ها رو هم من حضوری رفتم. یه شرکتو رفتم، گفت ماهی فلان قدره و حدود دو سه هفته هم طول می کشه که وصل کنیم. تو این دو سه هفته اگه بخواین می تونیم یه اینترنت استیک بهتون بدیم که به ازاش ماهی یه یورو به پول اینترنتتون اضافه میشه. اینو با همسر بودیم که رفتیم پیشش.

بعد یه بار که همسر رفته بود شهر قبلی به من گفت برم از یه شرکت دیگه هم سوال کنم. آدرس طرفو داد و من از سر کار رفتم اونجا. طرف گفت این قدر هزینه شه و این قدر هم هزینه ی نصب داره. به همسر زنگ زدم و گفتم. گفت اون یکی قبلی رو من آنلاین چک کردم، اونم هزینه ی نصب داره ولی اون دفعه به ما نگفت. برو دوباره بپرس لطفا.

منم رفتم همون مغازه. این دفعه آقای اون دفعه ای نبود. با یکی دیگه از همکاراش صحبت کردم. گفتم میخوام بدونم قیمت فلان اینترنت با فلان سرعت چقدر میشه. گفت این قدر در ماه و این قدر هم که هزینه ی نصب!

اینه که میگم کلا اگه چیزی رو به زور نپرسین و از زیر زبونشون نکشین، بهتون کل هزینه ها رو نمی گن.

دفعه ی پیش، یعنی برای خونه ی قبلیمون، ما اینترنتو کلا اینترنتی سفارش دادیم و اصلا دنگ و فنگ نصب و این چیزا نداشت. یه مودم برامون پست کردن و ما هم وصلش کردیم و تنظیماتشو انجام دادیم و تموم.

این دفعه هرچی چک کردیم، اینترنت با قیمت مناسب و اون مدلی نبود. یعنی همه رو باید یکی بیاد حتما خونه که اینم طول می کشه چند هفته تا برات قرار هماهنگ کنن و طرف بیاد و این حرفا.

برای اینترنت سفارش دادن، همیشه این طوریه که شما آدرس دقیق خونه تونو میگین و شرکت بهتون میگه که آیا اون قسمت تحت پوششش هست یا نه یا اون سرعتی که میخواین برای اون خونه امکان پذیره یا نه.

اون شرکتی که تو شهر قبلی ازش اینترنت خریده بودیم، اینجا برای خونه ی ما امکان پذیر نبود. اما همسر وقتی تو اینترنت چک کرده بود، آدرسو که زده بود، گیر نداده بود. اونم دیده بود با سرعت 50 مگابایتش ارزونتره از سرعت 16 مگا بایت این یکی شرکت. گفته بود خب حالا اینو سفارش میدیم، نهایتش اینه که نمی تونیم از کل سرعتش استفاده کنیم دیگه. سرعتش میاد میشه همون 16. حالا اگه یه روزی هم اینجا رو سیستمشو عوض کردن و تحت پوشش قرار گرفت که خوش به حالمون شده.

این شد که اینترنتی همونو سفارش داد. فرداش یه نفر از اون شرکت بهش زنگ زده بود و گفته بود این سفارشی که شما دادین نمیشه برای این خونه. مگه اینکه فلان تغییرو بدین توش. همسر هم گفته بود خب تغییر بده. اشکال نداره. اونم به همسر گفته بود پس من سفارش قبلیتونو کنسل می کنم و یه سفارش دیگه براتون میدم. یه کد رهگیری هم به همسر داده بود که بتونه پیگیری کنه درخواستمونو.

یه ده روزی گذشت و ما دیدیم هیچ خبری نشد. همسر اول ایمیل و در نهایت زنگ زد به شرکته. کد رهگیری رو که داده بود، طرف گفته بود این کد رهگیری که شما میگین واسه همون آدرسه که شما میگی ولی به اسم یکی دیگه ثبت شده!! معلوم شد که مسئول قبلی اشتباه کرده و ظاهرا اسم یکی دیگه رو - که شاید جلوش بوده اون لحظه- اشتباهی نوشته برای ما. باز طرف گفته بود پس من این سفارشو کنسل میکنم، شما دوباره سفارش بده!

همسر هم گفته بود باشه. ولی بعد بیخیال اون شرکت شدیم و همون روز از همون شرکت اولی سفارش دادیم. بلافاصله ایمیل تاییدیه برای همسر اومده بود که شما همچین سفارشی رو ثبت کردین. چند روز بعدش هم ایمیل زده بودن که براتون یه قرار میذاریم برای تاریخ 29 ژوئن که طرف بیاد و سیستمتونو راه بندازه.

حالا طبق یه ایمیل بعدترش، قراره 29 ژوئن ساعت 14 تا 17 یکی بیاد اینترنتمونو درست کنه. البته مودمو قبلا پست کردن. اما این دفعه یه کد نصب میخواد که تو راهنماهای مودم نیست. فک کنم طرف همون کده رو میگیره دستش، میاد برامون وارد می کنه و برا همین از آدم هزینه ی نصب می گیرن خنثی. وگرنه آخه مگه مودمم هزینه ی نصب داره آخه؟ مگه کابینته؟!!

--

این از قضیه ی اینترنمون که گفتم شفاف سازی کنم چی شده چشمک.

--

تو این مدت، یه استیک اینترنت به دوستامون گفتیم برامون بفرستن، یه سیم کارت گرفتیم، انداختیم روش که اینترنت داشته باشیم. اونم کلا ماهی 5 گیگ بیشتر نیست. ما هم گفتیم خب یه ماهه دیگه. اشکالی نداره. حالا از همون 5 گیگ هم لپ تاپ همسر رفته خودشو آپدیت کرده خنده، الان کلا خیلی کم گیگ داریم!

--

یاد خواهرزاده ام افتادم. می خواستم برا مامانش لپ تاپ بخرم. میگفت خاله یه لپ تاپ بخر گیگش زیاد باشه!!

--

باز همون استیکو هم این آخر هفته با خودمون میبریم شهر قبلی که پس بدیم به دوستامون. آخه دفعه ی بعدی معلوم نیست کی ببینیمشون. یعنی سه روز کلا همون نیمچه گیگو هم نداریم نیشخند.

--

کلا این شرکت های اینترنتی و تلفنی اینجا رقابت بسیار تنگاتنگی با هم دارن و واسه همین مدام سعی می کنن آپشن های خوبی بدن. ما الان اینجا سیم کارت هایی داریم که از سوپرمارکتی خریدیم. یعنی مثلا سوپرمارکت Aldi، سیم کارتی هم داره به اسم Aldi. ما از Lidl خریده بودیم که اونم یه سوپرمارکته. الان Aldi آپشن بهتری داره. مخصوصا برای اینترتش. اینترت گوشی ما الان 300 مگابایت در ماهه که خب خیلی کمه. یه راهی که وجود داره اینه که سیم کارتتو، یعنی با همون شماره ای که هست، منتقل کنی به اون یکی خدمات دهنده. یعنی مثلا از Lidl بری Aldi. این کار، 20 یورو هزینه داره. ولی در عوض شرکت Aldi، بیست یورو جایزه ی شارژ گوشی میده به کسی که به Aldi تغییر بده سیم کارتشو! اینه که آدم میتونه بدون هزینه سیم کارتشو منتقل کنه به یه سرویس دهنده ی دیگه.

یعنی قشنگ یه جوری مشتری های همون می دزدنا. ولی خب باعث پیشرفتشون میشه همین کار لبخند. یا مثلا شما وقتی قرارداد اینترنت می بندین که دو ساله است، به هیچ طریقی اجازه ی کنسل کردن ندارین، مگر اینکه کلا آلمانو برای همیشه ترک کنین و برین برگه از شهرداری بیارین که این آدم کلا این کشور ترک کرد!! یا اینکه برین به شهری که اون سرویس دهنده پوشش نده. که در اون صورت خب طبیعیه که مجبوره کنسل کنه دیگه!

اما جالب اینه که شرکت ها میان در خونه ی آدم در می زنن، میگن اینترنت شما چیه؟ مثلا شما میگین از شرکت ایکس. حالا این آقا از شرکت وای اومده. میگه اگه می خواین ما این سرویسا رو داریم و می تونین به اینترنت ما انتقال بدین اینترنتتونو. حالا شما میگی آقا من راضیم از خدمات سرویس دهنده ام. باز هی آپشن رو می کنن که ما چه خدماتی داریم. بعد آخرش شما میگین آقا اصلا از قرارداد من مونده هنوز، نمیتونم کنسل کنم. میگن شما کاری نداشته باش. ما خودمون اونو درست می کنیم!

خلاصه که سیستم اینترنت و تلفن تو آلمان خیلی باحاله. گرچه آخرش اگه حواست نباشه همه شون سر آدم کلاه میذارن نیشخند.

--

یه بار برادر کوچیک تر برای من و همسر یه آپشن پیدا کرد که با ماهی 2 یورو می تونستیم به کل موبایل ها و خطوط ثابت داخل آلمان رایگان زنگ بزنیم. البته اصلش ماهی 25 یورو بود. ولی خب ما با اون برگه ی تخفیفی که داشتیم قراردادو این مدلی بستیم. خب طبیعیه که تو چنین شرایطی، هر کس به ما زنگ می زد از دوستامون، می گفتیم قطع کن من زنگ می زنم. این بود که ما ماهی چندصد دقیقه مکالمه داشتیم همیشه! چند ماه قبل از اینکه قراردادمون تموم بشه، این شرکت ما رو دیوونه کرد از بس هی زنگ زد و آپشن داد!!

تازه طرف به همسر گفته بود ببینین شما ماهی اینقدر دقیقه مکالمه دارین که اگه به حالت عادی حساب کنین میشه این قدر یورو در ماه. ما می تونین این آپشنو بهتون بدیم که قیمتش بشه فلان و این حرفا. فک کنم طرف فک کرده بود ما بیزینس منیم این قدر زنگ می زنیم هی نیشخند. نمی دونست ما دو تا دانشجوی بیچاره ایم. البته ما 2 تا دانشجو نبودیم، بلکه شاید 20 تا دانشجوی بیچاره بودیم که داشتیم از خدمات اینا استفاده می کردیم نیشخند! آخه ما به هم زنگ می زدیم دیگه!

--

منم احتمالا چند وقت دیگه سیم کارتمو انتقال بدم به Aldi. لیدل هم بهتره سعی کنه خدماتشو بهتر کنه که مشتریاش نپرن چشمک.


[ ۱۳٩٥/٤/۳ ] [ ٤:٥٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب