یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز رفتیم یه جا که یه سری وسیله مسیله نگاه کنیم، بلکه یه چیزی بخریم. اما خب از اونجایی که آدم اون چیزی که تخفیف می خوره رو می خره، نه اون چیزی که لازم داره (چشمک)، ما هم الان صاحب یه قفسه ی کوچیک چوبی شدیم که قیمتش 55 یورو بود،  ولی میدادن 5 یورو!!

فعلا که توش خالیه! امیدواریم چیزی پیدا کنیم که توش بذاریم نیشخند.

--

از اونجا که برمی گشتیم، گفتیم ماشینو ببریم کارواش. آخه اون روز که رفته بودیم ماشینو از دوستمون بگیریم، ماشینو زیر یه درختی پارک کرده بود که شته داشت. ماشین کلا چسبونکی شده بود.

اینجا کارواش ها دو قسمت دارن. یه قسمت دارن که خودشون براتون تمیز می کنن (که فک می کنم کلا با دستگاهه البته، اما مطمئن نیستم). یه قسمت داره که خودتون تمیز می کنین. نمیدونم از اینا تو ایران هست یا نه. اگه تو ایران هست و من بلد نیستم و چیزای تکراری تعریف می کنم، پیشاپیش معذرت میخوام. این قسمتش این طوریه که ماشینتونو توی یکی از محل هایی که مخصوص تمیز کردن ماشینه پارک می کنین. بعد یه دستگاه هست که بهش سکه میدین، سکه ی مخصوص کارواشو بهتون میده (حداقل این کارواش این طوری بود). از اونجا سکه ی کارواشو می گیرین. مثلا اینجا که ما رفتیم، هر 50 سنت، یه سکه ی کارواشی میشد.

بعد اون سکه ها رو هر چند تا فکر می کنین لازم دارین میگیرین و میرین سراغ ماشینتون. نزدیک ماشین دو تا وسیله هست مخصوص تمیز کردن ماشین. یکیش یه لوله ماننده که ازش آب با فشار میاد. یکی دیگه اش تهش شبیه فرچه است و باهاش ماشینو کفی می کنین.

دستگاهی که سکه های کارواشی رو میندازین توش، کنارش یه راهنما داره که نشون میده به طور معمول چه مراحلی رو باید برای تمیز کردن ماشین طی کنین. مثلا اول یه سکه ی کارواشی میندازین، با اونی که آبو با فشار میفرسته ماشینو خیس می کنین و آب آشغالا و مثلا برگی چیزی اگه باشه رو می بره. فک کنم تو این مرحله یه مقداری شوینده هم قاطی اون آبی که میاد هست. بعد دوباره یه سکه میندازین و با اون فرچه ماننده کل ماشینو کفی می کنین. بعد هم با یه سکه ی دیگه فقط آب میریزین تا کفا بره. بعد دوباره یه سکه میندازین و ماشینو خشک می کنین.

البته طبیعیه که اگه نیازی حس نمی کنین به هر کدوم از مرحله ها، می تونین اون دکمه رو نزنین. فقط نکته اش این بود که مثلا سکه رو مینداختی، فک کنم سی ثانیه یا شاید نهایتا بشه گفت یه دقیقه اون دستگاه کار می کرد و آب میومد. باید فوتی فوری همه ی ماشینو باهاش تمیز می کردی!! ما هم که اولین بارمون بود و بلد نبودیم باید چیکار کنیم، طبیعیه که نمی رسیدیم تو اون مدت همه ی ماشینو تمیز کنیم نیشخند.

تو همه ی مراحل کلا کم آوردیم. ولی بعد از یکی دو بار کم آوردن، حداقل دستمون اومد که عین این مسابقه ها که میگن سی ثانیه فرصت داری فلان کارو بکنی، باید تمام تلاشمونو بکنیم و سریع باشیم نیشخند. خلاصه برای سه مرحله، مجبور شدیم 5 تا سکه بندازیم. مرحله ی خشک کردن و این حرفا رو هم بی خیال شدیم! همین طور با ماشین آب چکون راه افتادیم نیشخند.

از دفعه ی بعد مجهزتر باید بریم. آخه اونجا دیدیم که هر کس از این مدل شستنی ها استفاده می کنه، با خودش اولا شوینده آورده (حالا نمیدونم البته دقیقا چیکار می کردن با این شوینده ها!)، از اون مهم تر اینکه یه عالمه دستمال آورده و ماشینشو خشک می کنه. البته نه اینکه کلا ماشینشونو با پارچه خشک کنن. از خشک کن استفاده می کنن، بعد اون قسمت هایی که وقت نشده تو موعد فعالیت دستگاه خشک کنن، خودشون با دستمال خشک می کنن.

تجربه شد که دفعه ی بعد ما هم این طوری بریم. و از اون مهم تر اینکه لباس کارگری بپوشیم بریم!


[ ۱۳٩٥/٥/٢۸ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا اتفاق خاصی نمیفته. گفتم که خودمو تبرئه کرده باشه. فک نکنین از تنبلیمه که ننوشتم. واقعا اتفاق خاصی نیفتاده.

من اون دفعه گفتم بهتون اینا کلماشون اضافه اومده به ما دادن، شما باور نکردین. فرداش دوباره غذا کلم بود!! البته خیلی بهتر از روز قبلش بود. حداقل با یه سری چیزمیزی قاطیش کرده بودن و آرد سوخاری بهش زده بودن و عین کوکو پخته بودنش.

--

فیلیکس این هفته رو کاملا تعطیلاته. فک کنم واسه همین سوژه ندارم واسه نوشتن چشمک. با رن میریم سلف. هیچی حرف نمی زنیم، برمی گردیم!! نمیدونم این با هم رفتنمون چیه آخه!

البته همون بهتر که حرف نمی زنیم. رن اگه حرفی هم بزنه راجع به کاره.

--

همون روز اول که ماشینو گرفتیم و آوردیم، من زدم دو جای ماشینو خش کردم! هم درو زیاد باز کردم تو پارکینگ خورد به دیوار و یه دو سانتی خش شد، هم کفشم خورد به داشبورد، داشبوردو خش کرد ناراحت. همسر خیلی میگه اشکالی نداره، ولی خب اشکال داره دیگه. من دست و پا چلفتی ناراحت.

--

دیروز با توجه به کلا خالی بودن یخچال، رفتیم خرید با اینکه روز اول هفته بود. آخه آخر هفته که این قدر همه چی عجله ای شد که اصلا وقت نشد بریم خرید. واسه اولین بار با ماشین رفتیم. خوبیش این بود که یه بار خرید کردیم کل یخچالو پر کردیم. آخه دفعه های پیش باید حساب و کتاب می کردیم که یه جوری نشه که بارمون سنگین بشه. یا مثلا فقط یه چیزی برداریم که حمل و نقلش سخته. ولی خب خدا رو شکر الان دیگه این مشکلو نداشتیم. می تونستیم هندونه و یه بسته برنج پنج کیلویی و هر چند مدل میوه و سبزی میخواستیم برداریم. نگرانی اینکه این زیر اون نباشه له میشه و این حرفا هم نبودیم دیگه لبخند.

--

ماشین چهار تا تایر زمستونی داره که باید تو جای سرد و خنک و تاریک نگهداری بشن. ما هم که به سلامتی انباری نداریم اصلا. فعلا گذاشتیم تو خونه تا یه جایی پیدا کنیم ببریم بدیم برامون نگه دارن! واسه چه چیزایی آدم باید پول بده ها! یه جاهایی هستن که لاستیک ماشینو عوض می کنن. همونا انباری هم دارن و اگه بخوای برات لاستیکاتو نگه میدارن. ولی باید فصلی پول بدی. هر فصلی هم شیش ماه حساب میشه. تقریبا باید سالی 70 80 یورو پول بدیم فقط واسه نگه داشتن لاستیکامون. عجبا! قدر انباریهاتونو بدونین. حداقل سالی 70 80 یورو می ارزن چشمک.

 

 

 

[ ۱۳٩٥/٥/٢٧ ] [ ۸:٢٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

قبلا بهتون گفتم که مایی که غذای گیاهی می خوریم تو سلف دانشگاه، انگاری همیشه داریم آنچه گذشت می خوریم! یه سری چیزی که معلوم نیست چیه رو با هم مخلوط می کنن، میدن به خورد ما.

اون روز رفته بودم سلف. فک کنم تازه مسئولاش متوجه شده بودن که یه عالمه گل کلم زیاد اومده. ناهار گل کلم پخته بود! همین و بس!! گل کلم پخته با یه سس کنارش!

مجبور شدم از سیب زمینی های موجود بردارم و خودمو با سیب زمینی سیر کنم. واقعا یعنی جایی از دنیا وجود داره که توش کلم پخته یه نوع غذا باشه؟!سوال

به جاش فرداش غذای سلف خیلی خوشمزه بود. ماکارونی بود با یه سری چیزمیز توش که خیلی خوشمزه اش کرده بود. نخود داشت توش، تره فرنگی، مغز گردو و قاعدتا یه سری ادویه که خیلی خوشمزه اش کرده بود. به نظر من اومد زیره توش زیاد داشت، یعنی بوی زیره میداد، ولی نمیدونم حسم درست بود یا نه. آخه اصلا ندیدم آلمانی ها تو غذاشون زیره بریزن.

--

آخر هفته رفتیم پیش دوستامون تو شهر اولمون. قضیه از این قرار بود که ما قصد داشتیم ماشین بخریم. اینجا میشه ماشینو از بنگاه خرید یا از خود شخص. اگه از خود شخص بخرین، نیازی نیست حتما ببرین بنگاهی جایی ثبت کنین. واسه همین مردم ترجیح میدن از خود شخص بخرن. این طوری مطمئن تره. بنگاهی ها اولا که ماشینو گرون تر از اون چیزی خریدن میفروشن که خب این طبیعیه و دوما اینکه اصولا زیادی از ماشینا تعریف می کنن و نمیشه صد در صد به حرفاشون اعتماد کرد.

خیلی از آدما آگهی ماشینشونو میذارن تو سایت هایی مثل ebay. همسر هم تو همون ماشین ها می گشت تا یه چیز مناسب برامون پیدا کنه. آخرش یکی دو تا رو پسندید. یکی رو زنگ زد و باهاش یه صحبت هایی کرد و یه سوال هایی راجع به ماشین پرسید. اما با این وجود زنگ زد به دوستمون که متولد آلمانه، گفت اون هم یه بار زنگ بزنه و با طرف صحبت کنه و ببینه وضعیت چطوره. چون به هر حال اون آلمانیش از ما بهتره و راحت تر می تونه راجع به مسائل تخصصی ماشین سوال کنه، ضمن اینکه تجربه ی ماشین خریدن هم داره، قانونا و راه و چاه آلمانو هم بهتر می شناسه.

اون بنده خدا هم گفت باشه من زنگ می زنم، اما اتفاق من خودم میخوام ماشینمو بفروشم، چون یه ماشین جدید پیدا کردم که میخوام معامله کنم. بیا ماشین منو ورداره.

اول که من خیلی راضی نمیشدم، چون می دونستم اون بنده خدا ماشینشو حتما زیر قیمت میده به ما. چون کلا آدم پولکی ای نیست و خدا رو شکر وضعش هم خوبه. از طرفی معیارهای جالبی داشت برای فروختن ماشینش. به قول خودش ترجیح میداد زیر قیمت به ما بده، ولی مطمئن باشه ماشینشو به یه بچه مسلمون فروخته! خب به هر حال هر کس یه معیارهایی داره دیگه.

البته اول قرار بوده ماشینشو بده به برادرش، اما بعد برادرش پشیمون میشه و میگه کلا الان ماشین نمیخوام. اونم که اهل گذاشتن آگهی و فروختن ماشینش تو ebay نبود، میخواست ماشینشو بده به بنگاهی.

ولی وقتی دید ما دنبال ماشین می گردیم، گفت خب چه کاریه که من ماشینمو بدم به بنگاهی. خب میدم به شما.

ما هم گفتیم حالا فکرامونو بکنیم، خبر میدیم. در نهایت، تصمیم بر این شد که ماشینشونو بخریم. با توجه به اینکه تو روز کاری اصلا امکان پذیر نبود که بریم شهر اونا و اونا هم کار داشتن، قرار شد آخر هفته بریم پیششون.

ولی دوستمون از قضا این هفته هم شنبه و هم یکشنبه هم باید میرفت سر یه کار تحقیقاتی، اونم تو یه شهر دیگه. گفت شنبه بیاین، من عصر معمولا ساعت 8 اینا میرسم خونه. اما شما اگه زودتر اومدین، خانومم خونه هست و ما خوشحال میشیم و از این حرفا.

به خاطر معلوم نبودن خیلی از شرایطش، دوستمون خیلی دیر بهمون خبر داد. جمعه ساعتای هفت عصر بود که گفت فردا بیاین. اول قرار بود همسر تنها بره، ولی با توجه به اینکه ماشین navigation نداشت و همسر هم سختش بود بخواد خودش هم رانندگی کنه، هم از روی گوشی مسیرو چک کنه، قرار شد منم باهاش برم.

از اون ورم که دوستمون دیروقت میومد خونه، قرار شد شب بمونیم.

جمعه هم که دوستامون به ما خبر دادن که بریم خونه شون، ما تو گشت و گذار و خیابونا بودیم. یه سری لباس لازم داشتیم که اون موقع داشتیم خرید می کردیم. با اینکه چند دقیقه بعدش خریدامون تموم شد، اما خیلی دیرتر رفتیم خونه. چون می خواستیم واسه دوستامون کادو هم بخریم و دست خالی نریم خونه شون.

رفتیم کلی مغازه رو گشتیم، اما در نهایت چیزی نخریدیم. گفتیم فردا صبح میایم می خریم و ظهر هم راه میفتیم که تا شب که دوستمون میاد خونه، ما هم برسیم.

وقتی رسیدیم خونه، خیلی خسته و کوفته بودیم از اون همه راه رفتن! تازه همسر میخواست آرایشگاه هم بره که دیگه اصلا وقت نشد.

قرار شد صبح من برم خرید کادو رو انجام بدم و همسر بره آرایشگاه. ولی خب قبلش باید بلیتا رو چک می کردیم ببینیم اصلا کی راه میفتیم از شهرمون. کی می رسیم. وضعیت چطوریه.

همسر بلیتا رو چک کرد، بهترین حالتش این بود که با اتوبوس بریم یه شهر دیگه (که یه سری از دوستامون توشن!)، اونجا یه ساعتی منتظر باشیم و بعد با یه اتوبوس دیگه بریم شهر اولمون. در نهایت همین بلیتو رزرو کردیم. حرکت اتوبوس از شهرمون ساعت 1:10 بود.

با این حساب همه چی خیلی فشرده میشد. تا می خواستیم بریم خرید کنیم و برگردیم خونه و غذا درست کنیم و بخوریم و بریم، خیلی طول می کشید. نتیجه اش این شد که همه ی این کارا انجام شد، اما همسر دیگه نتونست آرایشگاهشو بره.

این وسط البته یه چیز دیگه هم معلوم شد و اون اینکه من کلیدای خونه و محل کارمو احتمالا جا گذاشتم تو دستشویی محل کارم. البته این حالت خوشبینانه است. بدبینانه اش اینه که بگم گم کردم. اما خب چون وقتی از محل کارم اومدم بیرون، درو قفل کردم و سر راه رفتم سرویس، حدس می زنم که اونجا گذاشتمش یه گوشه و یادم رفته برش دارم.

به هر حال، الان کاری نمی تونستیم بکنیم. فقط موقعی که رفتیم کادو رو بخریم، از اون فروشگاهی که دیروز خرید کرده بودیم، پرسیدیم که آیا کلیدی دیروز پیدا شده اونجا یا نه. چون گفتم شاید تو جیب کاپشنم بوده که بغلمون بوده و افتاده. ولی این طور نبود و مسئول اونجا کلیدایی رو بهمون نشون داد که هیچ کدوم مال ما نبود.

از اون مغازه ای که کادو رو خریدیم هم پرسیدیم. چون دیروز اونجا هم رفته بودیم، اما خب چیزی ازشون نخریده بودیم. گفتم شاید اونجا افتاده باشه. مسئولش گفت اونجا رو هر روز تمیز نمی کنن. ممکنه اونجا افتاده باشه و هنوز پیدا نکرده باشن. عصری زنگ بزنیم، ببینیم پیدا کردن یا نه. اما خب ما عصرش کلا یادمون رفت زنگ بزنیم، چون دیگه خونه ی دوستامون بودیم.

خلاصه، کادومونو خریدیم، آوردیم خونه کادو کردیم، غذا پختیم و خوردیم و با اتوبوس ساعت 1:10 راه افتادیم. وسط راه تو شهر مذکور وایستادیم و اتوبوس عوض کردیم. تو این فاصله که یه ساعتی می شد، رفتیم یه مغازه ایرانی که اون دور و بر بود و دو تا بستنی سنتی ایرانی و یه سری لواشک خریدیم و اومدیم نوش جان کردیم لبخند

تقریبا تمام وقتمون گرفته شد و اذیت نشدیم. بعدش هم رفتیم اتوبوس دومو سوار شدیم و رفتیم شهر اولمون. موقع مناسبی رسیدیم خدا رو شکر. نه خیلی زود بود، نه خیلی دیر.

علاوه بر ما یه خانواده دیگه از دوستامون هم مهمونشون بودن. این شد که تا ساعت یازده اینا داشتیم می خوردیم و حرف می زدیم! آخه غذا که جوجه بود و آقایون زحمتشو کشیدن و خیلی هم طول کشید. چیزای دیگه ای هم که برای خوردن بود. اون یکی دوستامون هم که مهمون بودن، با خودشون کیک آورده بودن چون تولد یکیشون دقیقا همون روز بود. صاحبخونه هم که کیک شکلاتی درست کرده بود.

به هر حال مهمونی به خوبی و خوشی برگزار شد و اون یکی مهمونا ساعت 11 11:15 رفتن خونه شون. بعدش دیگه همسر و دوستمون رفتن سراغ کارای ماشین و نوشتن قرارداد و اینکه دوستمون همه چی ماشینو به همسر نشون بده و راجع بهش توضیح بده.

این کار تا ساعت 1 اینا طول کشید. این وسط مسابقات وزنه برداری المپیکو هم نگاه کردیم و بعد از گرفتن مدال طلا رفتیم خوابیدیم!

ساعت تقریبا دو بود که خوابیدیم، صبح هم ساعت هشت بلند شدیم برای صبحونه. چون دوستمون باید صبح ساعت نه میرفت سر کار.

اون که رفت سر کار، ما هم یه کم دیگه موندیم و وسایلمونو جمع کردیم و ساعتای ده بود که دیگه با ماشین خودمون راه افتادیم اومدیم خونه مون لبخند.

الانم هر دومون از خستگی له لهیم!!


[ ۱۳٩٥/٥/٢٥ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اون روز که کیک برده بودم، ساعت 10 اینا گفتم بذار بهشون بدم کیکو. کیفمو باز کردم، ظرف کیکو گذاشتم رو میز. هنوز باز نکرده بودم درشو، می بینم سگ فیلیکس اومده اون پایین نشسته و با دقت بو می کشه متفکر.

--

گفته بودم که خونه مونو وقتی اومدیم این شهر دادیم اجاره. معمولش اینه که باید دو ماه قبل اطلاع بدی وقتی میخوای خونه رو خالی کنی. ما برای اینکه فرصت زیادی نداشتیم، ترجیح دادیم خونه رو بدیم اجاره به یکی دیگه برای طول مدت کارآموزی. حالا جمعه یه نامه اومده بود از طرف شرکتی که خونه رو ازش اجاره کرده بودیم که شما خونه رو به صورت غیرقانونی اجاره دادین به فلانی!!

نامه هم از طرف اون شخص مسئولی که ما همیشه باهاش صحبت می کنیم نبود. حالا جالبه که چون این بنده خداهایی که به جای ما اومدن تعدادشون زیاد بود، شرکت به ما گفته بود که ماهی ده یورو باید بیشتر بدین. ما هم قبول کردیم و چون به اون مستاجرمون قبلا اجاره رو همون اجاره ی معمول گفته بودیم، دیگه اون ده یورو رو خودمون می دادیم. یعنی شرکت نه تنها می دونست که ما خونه رو اجاره دادیم، بلکه حتی می دونست به چند نفر اجاره دادیم و حتی اجاره رو اندکی زیاد هم کرده بود! بعد حالا تازه ادعا هم داشت که خونه رو بدون اجازه ی ما دادین به طرف!

همسر هم بهشون ایمیل زد و اون مسئول همیشه رو cc کرد و همه ی این مدرکا رو براشون ایمیل کرد  که بدونن حواس خودشون پرته!

بعد از اینکه ما باز یکی دو ساعتی استرس کشیدیم که نکنه باز باید کاری می کردیم و نکردیم، طرف ایمیل زده بود که آره، اشتباه از ما بوده! شما خونه رو قانونی اجاره دادین.

--

جمعه باید بریم ویزامونو تمدید کنیم. امروز رفتم بانک که یه نامه هم از بانک بگیرم محض احتیاط. آخه اولین باره تو این شهر میخوایم ویزامونو تمدید کنیم، گفتم یه وقت مدرکی کم و کسر نباشه. از در رفتم تو، چهار پنج نفر وایستاده بودن داشتن با هم بگو بخند می کردن و حرف می زدن. برگشتن همه شون خیلی با خوشرویی سلام کردن و خوش آمد گفتن و گفتن بفرمایید. یکیشون گفت چیکار می تونم براتون بکنم؟

من کلا دهنم وا مونده بود از تعجب! آخه حالا دیگه درسته اینجا خیلی با ارباب رجوع خوش برخوردترن نسبت به ایران، اما خب نه دیگه در این حد! منم کارمو گفتم و آقاهه منو برد پیش یکی از همکاراش کارمو انجام داد. بهش گفتم من یه نامه ی فلان مدل می خوام که البته نمیدونم اداره اقامتتون لازم داره یا نه، اولین باره تو این شهرم. میگه اتفاقا منم اولین باره تو این شهرم. من از اداره ی مرکزی اومدم که تو فلان شهره. دیروز و امروز اینجا بودم. چند روز دیگه هم اینجام و بعد میرم.

نمی دونم بگم یعنی این آقا بازرس بود یا صرفا جهت جلب نظر مشتری ها هر از گاهی بانک این کارو می کنه. به هر حال، هرچی بود، خیلی خوب بود. کلا آدم اگه کاری هم نداشته باشه، همین که وارد بانک بشه سه چهار نفر بهش بگن بفرمایید، چیکار می تونیم برات بکنیم، خیلی حس خوش آیندی به آدم میده لبخند.

--

از پیشنهادای همتون ممنونم. احتمالا بعدا میام باز سوالات دقیق تری می پرسم و باهاتون مشورت می کنم لبخند.

 

 

[ ۱۳٩٥/٥/٢۱ ] [ ٦:۳۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

جمعه بچه ها گفتن ما امروز میریم یه رستورانی که این نزدیکه. تو هم میای. گفتم یه چیز گیاهی واسه من داره حتما؟ گفتن آره. گفتم خب پس منم میام.

رفتیم یه رستوران کوچیک ایتالیایی. ایتالیایی ها هم که غذاشون پیتزاس. من یه پیتزای کوچیک ناپولی سفارش دادم. بچه ها هم هر کدوم یه چیزی. یکیشون که یه پیتزای بزرگ بود که نمیدونم چی بود. ولی فیلیکس چیز جالبی سفارش داد. سالاد نمی دونم چی چی. حالا سالاده شامل چی بود؟ جوجه ی کباب شده به علاوه ی یه عالمه خرت و پرت. حالا خرت و پرتا شامل چی بود؟ هرچی فکرشو بکنین! یه عالمه سبزی که فارسیش میشه منداب (اینجا این گیاه خیلی زیاد به عنوان سالاد استفاده میشه) به علاوه ی یه سری berry که تو فارسی اسمشونو نمی دونم. یه چیزی بود شبیه Heidelbeeren که ظاهرا ویکی پدیا میگه فارسیش میشه سیاه گیله! به چند قطعه هندونه!! و یه سری میوه ی دیگه! من واقعا درک نمی کنم این ترکیبو. ولی خب مثل اینکه اینا می خورن دیگه!

خلاصه غذا رو خوردیم و موقع پرداخت شد. فیلیکس اینا گفتن ما با کارت میتونیم بدیم. خانومه گفت با کارت فقط اون جلو می تونین پرداخت کنین. فیلیکس هم گفت باشه، میایم اون جلو. بعد که خواستیم بریم، گفت ما تو رو مهمون می کنیم. منم تشکر کردم و گفتم باشه لبخند. نمیدونم به خاطر اینکه تولدم بود دعوتم کردن یا کلا میخواستن دعوتم کنن. به هر حال که اگه می دونستم دعوتم با لذت بیشتری غذامو می خوردم چشمک.

--

دیگه وقتی دیدم اینا منو دعوت کردن، مجبور شدم به فکر یه کیکی بیفتم که دوشنبه براشون بیارم دیگه. بنا به پیشنهاد دوستمون کیک مرمری درست کردم. البته اسمشو بلد نبودم، سرچ کردم فهمیدم. وگرنه ما باشیم به این کیک میگیم کیک دو رنگ. این قرتی بازیا چیه شما دارین؟چشمک به هر حال، مجددا تشکر می کنم از پیشنهاددهنده ی محترم.

روی کیکو هم با شکلات کلا پوشش دادیم و یه رویه ی شکلاتی کلفت روش گذاشتیم. خیلی خوب شد. همیشه شکلاتایی که باهاش تزئین می کردم، کم بود، لایه اش نازک میشد، بد میشد. ولی خدا رو شکر این دفعه خیلی خوب شد لبخند.

امروز صبح، ساعت 10 (وقتی که خودم همیشه یه موز یا سیب به عنوان میان وعده می خورم) کیکو از تو یخچال در آوردم و برای بچه ها گذاشتم تو ظرف یه بار مصرف و بردم براشون. سه قطعه کیک بزرگ بودم. برای هر کدوممون یه قطعه که فک می کنم تقریبا سه برابر برش های عادیمون بود. آخه امکانات نداشتم که بخوام کیکو یه تیکه ببرم. علاوه بر این، دو تا قطعه ی کوچیک تر هم برده بودم که اگه دیدم کمه، دوباره بهشون پیشنهاد بدم.

من ساعت 10 اینو بهشون دادم. تا ساعت 2.5 هیچ کس صداش در نیومد که بریم غذا بخوریم نیشخند. 2.5 هم که دیگه سلف بسته بود. فیلیکس گفتن بریم دونری. گفتم باشه. رن قرار بود از یه جای دیگه بیاد. من و فیلیکس دو تایی رفتیم تا دونری. رن بعدا اومد.

تو راه فیلیکس یه عالمه راجع به ایران پرسید. اول ازم پرسید تو این شهر رستوران ایرانی میشناسی؟ گفتم میدونم که یه دونه هست، ولی تا حالا نرفتم سراغش. ازش پرسیدم تو امتحانش کردی؟ گفت نه، ولی تو دوسلدورف یه بار رفتم رستوران ایرانی. میگم حالا چی خوردی؟ میگه نمیدونم. میگم خب گوشتش چی بود؟ مرغ بود؟ گوساله بود؟ میگه نمی دونم! نفهمیدم چی خورده بود دیگه. اتفاقا خیلی هم تعجب کردم. اخه رستوران ایرانی همیشه کباب داره. من نمی دونم چی خورده که حتی نفهمیده گوشت توش چی بوده!! ظاهرا همراه با یه سس سفید بوده. آخه ازم پرسید شما هوموس دارین تو غذاتون؟! گفتم نه والا! هوموس مال عرباس. ما همچین چیزی نداریم. حالا اگه شما فهمیدین چه غذای ایرانی ایه که توش سس سفید داره و گوشت توشو نمیتونین بفهمین چی بوده به منم بگین!! البته الان که نوشتم به چیزی مثل حلیم بادمجون/کشک و بادمجون و امثالهم شک کردم! نظر شما چیه؟!! چشمک (این تیکه ربطی به عنوان نداره ها، تیکه ی مربوط به عنوان هنوز نیومده!)

تا وقتی رسیدیم دونری، فیلیکس داست راجع به ایران می پرسید. گفتم کی میخوای بری تقریبا؟ گفت مارچ اینا خوبه؟ گفتم به نظر من نه. مارچ سال نوی ایرانیاس. خیلی شلوغه همه جا. احتمالا پروازای مستقیم هم ارزوناش از همین الان تموم شدن و همه فروش رفتن. بلیتاش برای اون موقع مطمئنا خیلی گرونه.

گفت چقدر طول می کشه سال نوتون؟ گفتم حدود دو هفته مدرسه ها تعطیلن. ولی جاهای اداری همون سه چهار روز رسمی رو تعطیلن. پرسید به نظرت بلافاصله بعد از اون دو هفته بریم چطوره؟ یا مثلا برای سال نو بریم چطوره؟ چیز خاصی داره که ما بتونیم ازش لذت ببریم به عنوان توریست؟ یا همه ی جشن هاتون مربوط به خانواده و این چیزاست و چیزی برای توی خیابون و بیرون از خونه ندارین؟

داخل پرانتز هم بگم، هیچ حسی نسبت به ایران نداره فک کنم! ما رو با عربا اشتباه گرفته. میگه این عید خیلی بزرگه؟ میگم آره. میگه یعنی از عید رمضون هم بزرگ تره؟!! دیگه روم نشد بگم تو ایران کلا هیچ عید مذهبی ای نمیتونه به اندازه ی این عید مهم باشه!

حالا اون قسمت عنوان مربوط به اینجاست. نظر شما چیه؟ به نظر شما چه زمانی برای مسافرت به ایران برای یه خارجی بهتره؟ به نظر شما معقوله که من به بنده خدا بگم مثلا وسط عید پا شه بیاد مثلا شیراز و اصفهان؟

از طرفی به قول همسر تو عید تهران خیلی خلوته و هواش خیلی پاکه.

در کل لطف می کنین اگه نظرتونو در مورد زمان و شهرهای دیدنی ایران بگین. به نظرتون برای یه سفر حدودا 10 تا 14 روزه، چه شهرهایی رو میشه پیشنهاد داد؟ با توجه به اینکه میدونم حداقل 2 3 روز رو میخواد تو تهران باشه و به قول خودش تهرانو به عنوان پایتخت بگرده (آخه بهش گفتم تهران هیچ جای دیدنی ای نداره، شهرهای خیلی قشنگ تری هست، ولی گفت به هر حال اونجا پایتخته و دوست دارم چند روزی اونجا باشم!).

راستی لطفا تو پیشنهاداتون رفت و آمد رو هم در نظر بگیرین. مثلا نگین یه روز بره ماکو، یه روز بره زاهدان! یه جوری باشه که رفت و آمدش هم براش معقول باشه.

--

کامنت ها بازه برای پیشنهاداتون. من همه رو می خونم، اما احتمالا جواب نمیدم دیگه. پیشاپیش دستتون درد نکنه.


 

[ ۱۳٩٥/٥/۱٩ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

مثل اینکه قبلا یه بار قول دادم راجع به کارآموزی تو آلمان مطلبی بنویسم. میگم اگه من قول های دیگه ای هم دادم بگین. مثل اینکه من اصل حافظه مافظه ندارم!

در مورد کارآموزی اول از همه اینو بگم که تو آلمان بسیار بسیار مهمه. مثل ایران نیست که هرکی دو در کنه آدم موفقی حساب بشه و بگین خوش به حالش! اتفاقا هر کس بیشتر کارآموزی میره و کارآموزی های بهتری پیدا می کنه میگن خوش به حالش.

کارآموزی ها بین 3 ماه تا شیش ماه هستن معمولا. اما هستن کارآموزی هایی که 8 هفته بیشتر نیستن. ولی خب معقوله که سعی کنین کارآموزی طولانی تری بردارین. چون بعدا برای کار پیدا کردن خیلی بهتون کمک می کنه.

اصولا وقتی می خواین تو آلمان کار کنین، ازتون راجع به سابقه ی کاریتون تو آلمان می پرسن و براشون خیلی مهمه که با سیستم آلمان آشنا باشین. ممکنه شما فک کنین خب یه مهندس مکانیک یا مهندس کامپیوتر همه جای دنیا کارش یکسانه. اما از نظر آلمانی ها این طور نیست.

تو آلمان وقتی یه آگهی کار می زنن، مثل ایران نمی نویسن به یه مهندس مثلا کامپیوتر نیازمندیم! توضیح کامل می نویسن که شرکت ما چیه؟ چیکار می کنیم؟ شما چه چیزهایی رو "باید" بلد باشین؟ چه چیزهایی "مزیته" که بلد باشین؟ وظایفتون چی هست؟ قراره چیکار بکنین؟

و یه چیز جالبی هم که خیلی جاها برای خیلی رشته ها می نویسن اینه که شما به کی باید گزارش بدین؟ یعنی بالادست شما کی هست و شما در چه سطحی قراره کار کنین.

برای همین خیلی براشون مهمه که شما در همون حیطه ای که گفته شده سابقه داشته باشین. یعنی شما هرچی هم رزومه تون خوب باشه، اگه اون چیزایی که اونا میخوان رو نداشته باشین، استخدامتون نمی کنن.

از نظر حقوق و این حرفا، باید بگم که کارآموزی ها مختلفن. بعضی هاشون کلا بهتون پولی نمیدن و باید مجانی کار کنین، بعضی ها یه حقوق اندکی میدن، بعضی ها هم باهاتون قرارداد کاری تمام وقت می بندن و بهتون حقوق یه کارمندو میدن. دیگه شانس خودتونه که چه کارآموزی ای گیر بیارین.

زیاد هم دست بالا نگیرین خودتونو که فکر کنین خب من اول برای کارآموزی های باحقوق اقدام می کنم، بعد اگه نشد میرم سراغ کارآموزی هایی که کمتر پول میدن یا اصلا نمیدن. هرچی دستتون میرسه اقدام کنین. کارآموزی هرچی باشه به نفع شماست. فقط به پولش نگاه نکنین.

در مورد وظایفتون، فکر نکنین کارآموزی یعنی شما میرین وردست کسی می شینین، میگن نگاه کن ببین من چیکار می کنم. کارآموزی یعنی یه پروژه برای شما تعریف میشه. میگن برو انجام بده. بالادست شما هم در حد نظارت و اندکی کمک کردن حواسش به شما هست و نه بیشتر. همه چی پای خودتونه.

در مورد پیدا کردن کارآموزی که فکر می کنم مهم ترین قسمتش باشه از نظر اونایی که میخوان بیان آلمان، باید بگم پیدا کردن کارآموزی هم اصلا کار آسونی نیست. بعضی ها فکر می کنن (حالا چه برای کار، چه برای کارآموزی) چون تو آلمان بوش و بی ام و و بنز و این چیزا کارخونه دارن، پس حتما منم اونجا کار پیدا می کنم. اصلا از این خبرا نیست و بهتره به این هوا نباشین. برای این جور جاها باید خیلی رزومه ی خوبی داشته باشین.

رزومه ی خوب هم فقط رزومه ی درسی و مقاله نیست. حتما خودتون هم میدونین که کار یه چیزه، تحقیق یه چیز دیگه. برای گرفتن هر پوزیشن کاری از شما می پرسن کجا کار کردی؟ چیکار کردی؟ چقدر بلدی؟ نمی پرسن چند تا مقاله داری؟ پس اون چیزی که براتون مهمه اینه که شما کار بلد باشین. ممکنه بگین خب دانشجو که هنوز کار بلد نیست. بله، درسته. اما خب خیلی نرم افزارها هست که تو هر رشته ای برای کار لازمن. خیلی مهم و خوبه که اونا رو یاد بگیرین. علاوه بر این خیلی خیلی مهمه که آلمانیتون خوب باشه. اگه آلمانی بلد نباشین، تقریبا تمام پوزیشن های کاری و اکثر پوزیشن های کارآموزی رو از دست میدین.

یه چیز دیگه هم اینکه مصاحبه های کاری بعضی جاها تو آلمان کاملا تخصصیه. البته من نمی دونم تو ایران چطوری مصاحبه می کنن، اما اینجا بعضی جاها واقعا سخت می گیرن. به عنوان مثال، اگه شما به عنوان برنامه نویس بخواین استخدام بشین، یه مصاحبه ی اسکایپی باهاتون میذارن. در همین حین یه کد رو میگن بنویسین. برای نوشتن کد از یه محیطی استفاده می کنین (یه سری سایتای مخصوص این کار هستن) که بین شما و اون شخص مصاحبه کننده به اشتراک گذاشته میشه و طرف به صورت آنلاین می بینه شما چی می نویسین. یعنی نه می تونین از جایی کپی کنین، نه فرصت زیادی برای فکر کردن دارین و نه اون گزینه های پیشرفته ی برنامه نویسی رو دارین. مطمئنا برنامه نویس ها میدونن دیگه، تو خیلی از نرم افزارها، شما حرف اول و دوم یه چیزی رو می نویسین، می ذارین به صورت اتوماتیک خود سیستم کاملش کنه. خب طبیعیه که اونجا لازمه همه چی رو حفظ باشین.

حالا چطوری کارآموزی رو پیدا کنیم؟

یه راه راحتش اینه که سرچ کنین کارآموزی ( Praktikum) تو سایت های کاریابی ای مثل stepstone.de یا de.indeed.com. اما خب دقت داشته باشین که فقط شما نیستین که این کارآموزی ها رو پیدا می کنین. صدها نفر دیگه هم همزمان با شما دارن برای همون پوزیشن ها اقدام می کنن. پس به صرف اینکه رزومه ی شما خیلی به اون پوزیشن می خوره، فکر نکنین حتما شما رو می گیرن یا حتی به مصاحبه دعوت می کنن. گاهی پیش میاد برای پوزیشنی اقدام می کنین که تمام اون چیزایی که نوشته باید داشته باشین رو دارین و تمام اون چیزهایی که نوشته خوبه داشته باشین رو هم دارین، اما حتی به مصاحبه هم دعوت نمی شین! اصلا ناامید نشین و برای جاهای دیگه تلاش کنین.

اما یه راه بهتر برای کارآموزی پیدا کردن اینه که به سایت دانشگاهتون مراجعه کنین. هر دانشگاهی یه قسمتی تو سایتش داره که مخصوص همین چیزاست. یعنی پوزیشن های کاری یا کارآموزی و امثالهم رو اعلام می کنه. این پوزیشن ها معمولا مربوط به شرکت های دور و بر همون شهر هست که به دانشگاه می سپرن که ما کارآموز می گیریم مثلا و دانشگاه هم برای تسهیل کار دانشجوها اونا رو میذاره رو سایتش تا هم اون شرکت بتونه کارآموز پیدا کنه و هم بچه ها کارآموزی. تو این شرایط چون معمولا بچه های هر دانشگاهی سایت دانشگاه خودشونو چک می کنن، متقاضی ها کمتر و معقول تره تعدادشون.

البته بعضی از سایت های دانشگاها فقط به دانشجوهای خودشون اجازه میدن که این پوزیشن ها رو ببینن و لازمه با یوزر نیم دانشگاه وارد بشین. اما خب اگه لازم نباشه، می تونین سایت دانشگاهای دیگه رو هم چک کنین. شاید اونجا هم پوزیشن خوبی پیدا کردین.

یه راه دیگه هم برای کارآموزی پیدا کردن اینه که برین تو سایت Xing (قبلش یه پروفایل خوب و معقول درست کنین برای خودتون، تو آلمان لازمتون میشه)، قسمت شرکت ها، دنبال شرکت های مربوط به رشته تون بگردین و به صورت unsolicited اپلای کنین. یعنی بدون اینکه اونا آگهی کارآموزی زده باشن، خودتون ایمیل بزنین و بگین که دوست دارین اونجا کارآموزی انجام بدین. تو این ایمیل حتما لازمه یه متن خوب و معقول بنویسین (راجع بهش سرچ کنین، ایمیلتون یه دو خط نباشه که بگین سلام، من می خوام کارآموزی انجام بدم، خداحافظ!). رزومه و کارو لترتون رو هم حتما پیوست کنین. کارولتر برای پیدا کردن کار یا کارآموزی بسیار بسیار مهمه. برای هر پوزیشن باید یه کاورلتر جدا بنویسین و توش توضیح بدین که چرا شما به درد اون شرکت می خورین؟ بنابراین، لازمه دقیق توضیحات شرکت رو بخونین و بدونین شرکت چیکار می کنه. یه ایمیلو برای همه فوروارد نکنین.

این روش آخر هم برای کار خوبه، هم کارآموزی. علاوه بر اون، وقتی سایت شرکت ها رو پیدا می کنین و میرین توشون، می بینین که هستن شرکت هایی که آگهی هاشونو فقط تو سایت خودشون زدن و تو سایت های کاریابی نزدن. این پوزیشن ها بهترین پوزیشن ها برای اپلای کردنن. چون خیلی تعداد متقاضی هاشون کمتره. اگه به همچین پوزیشنی برخوردین، حتما حتما برای نوشتن کارولترش وقت بذارین. سرسری ننویسین. اینجا کارولتر و رزومه ی شما کاملا خونده میشه. حتی گاهی میرین مصاحبه، می بینین که طرف یه قسمت هایی از کارولتر یا رزومه ی شما رو با رنگ های مختلف بولد کرده و راجع بهش دقیق تر میخواد بدونه. این طور نیست که فکر کنین صرفا یه نگاه به رزومه تون میندازن و دعوت می کنن.

یه دلیل دیگه برای این موضوع هم اینکه اینجا وقتی شما برای یه پوزیشن کاری میرین مصاحبه، شرکت موظفه هزینه ی رفت و آمد شما رو بده (از هر شهری که از آلمان رفته باشین فرقی نداره، البته قوانینی براش وجود داره، مثلا بلیتتون نباید فرست کلاس باشه و ... ). بنابراین، شرکت علاقه ای نداره کسی رو دعوت به مصاحبه کنه که احتمال همکاری باهاش کمه. برای همین با دقت رزومه و کارولتر شما رو بررسی می کنن، بعد تصمیم می گیرن دعوتتون کنن یا نه. مضاف بر اینکه معمولا قبلش یه مصاحبه ی تلفنی یا اسکایپی هم باهاتون میذارن.

--

اگه چیز دیگه ای هست که میخواین بدونین و نگفتم، کامنت بذارین لطفا. ولی کامنتا رو زیر خودشون جواب میدم، به متن چیزی اضافه نمی کنم.

 

[ ۱۳٩٥/٥/۱٧ ] [ ٩:٠٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب، بالاخره موفق شدم بیام بنویسم. هر دفعه یه مشکلی پیش میاد که نمیتونم بنویسم. بدترینش دیشب بود که در عین خستگی، ساعت نه و نیم شب گفتم بذار یه چیزی بنویسم، از اون وبلاگ نویسای لوس و ننر نباشم که هی بیان بهم بگن چرا نمی نویسی، ما منتظریم! دیدم پرشین بلاگ کار نمی کنه خنثی.

حالا اشکال نداره، به جاش الان یه موفقیت دیگه هم کسب کردم که باعث شد خوشحال بشم و به خودم زنگ تفریح بدم چند دقیقه سر کار که بیام یه چیزی تو وبلاگم بنویسم.

البته موفقیت خاصی نیست ها! یه هفته است درگیر یه تیکه از کدمم. الان بالاخره به درستی اجرا شد. همین!

--

چند روز پیش زودپز خریدیم بالاخره بعد از عمری! یه زودپز تفال خریدیم که اتفاقا راهنمای فارسی هم داره. یعنی دقیقا همون چیزیه که به ایرانم صادر میشه. نمیدونم تو ایران قیمتش چقدره ولی فکر می کنم گرون باشه تو ایران. آخه اینجا 60 یورو بود که خب اصلا زیاد نبود. اما خب وقتی آدم فک می کنه تو ایران اگه قیمت همین باشه، میشه حدود مثلا یک پنج حقوق یه آدم تازه کار، خب به نظرم زیاد میاد. بیچاره مامانا که سعی می کنن جهیزیه ی بچه هاشونو کامل کنن و همه چی بهشون بدن.

حالا به هر حال یه زودپز خریدیم و از ذوقش گفتیم همون شب قورمه سبزی درست کنیم. آخه از روزی که دوستامون رفته بودن یه عالمه لوبیا مونده بود. اون روز لوبیا زیاد گذاشته بودیم تو آب. برای غذا تصمیم گرفتیم همه شو نریزیم. این شد که یه مقداری لوبیا از اون روز همین جوری تو آب مونده بود. دیگه فک کنم اگه یکی دو روز دیگه نمی خوردیمشون سبز می شدن نیشخند.

اون شب کار هم داشتیم بیرون و وقتی اومدیم خونه دیروقت بود. ساعت 9.5 اینا بود. من که حس و حال خوندن طرز کار زودپز و این چیزا رو نداشتم. همسر قبل ترش نگاه کرده بود و می دونست باید چیکار کنیم. خلاصه، غذا رو درست کردیم و آوردیم سر سفره. نکته ی اولش این بود که گوشتا بهتر از لوبیاها پخته بود! اما در کل نه گوشت ها و نه لوبیاها به نظر من خوب نپخته بودن. ولی همسر می گفت به نظرش گوشتا پختن و فقط لوبیاها مشکل دارن. دفعه ی بعدی باید بیشتر بذاریم بمونه.

فرداش اومدیم گفتیم مرغو تو این درست کنیم. بالاخره همه چی رو امتحان کنیم، ببینیم برای هر مدل گوشت و غذایی چقدر باید صبر کنیم. توی دستورش برای مرغ نوشته بود 20 دقیقه کافیه. ولی ما چون دیر جنبیده بودیم برای درست کردن برنج، عملا این دفعه یه چهل دقیقه ای فک کنم زودپز روشن بود. وقتی آوردیم سر سفره، حتی استخونای مرغه هم نرم شده بود نیشخند.

اما جالب ترین نکته اش این بود که یه مقداری که از پختش گذشت، شاید همون بیست دقیقه اینا، دیدیم شروع کرد به بخار بیرون دادن. انگاری بخار توش زیاد شده بود. یه صدایی هم میداد. ولی دفعه ی قبلی اون صدا رو نمیداد. اون موقع تازه همسر لو داده، میگه ئه، این دفعه ی اول فک کنم اصلا کار نکرده. ما غذا رو فقط نیم ساعت تو آب جوش گذاشتیم انگار. آخه دیدم تو دستورش نوشته دفعه ی اول بدون غذا روشنش کنین. ولی خب من گفتم میپزه دیگه. غذا رو هم ریزیم توش خنده.

خلاصه، آقا اگه زودپز می خرین، وقتی روش نوشته دفعه ی اول بدون غذا روشن کنین، واقعا این کارو بکنین. وگرنه دفعه ی اول غذاتونو نپخته می خورین ها. از ما گفتن چشمک.

--

دیروز پریروز بود، می خواستم برم، دیرم شده بود، ممکن بود به قطار نرسم. تا من داشتم بند کفشامو می بستم، همسر اومد بره آسانسورو بزنه که تا موقع بیاد بالا. گفتم حالا تو بیا برو تو خونه. الان باد نزنه در بسته بشه، بمونی پشت در. گفت: نه، این در سنگینه، هیچ وقت خودش بسته نمیشه. و در همون لحظه باد زد و در بسته شد خنثی. همسر پرسید تو کلید داری؟ گفتم آره. بیا باز کن، کلیدمو بده، میخوام برم. کلیدو انداخت تو در، ولی باز نمیشد! چون از اون ور کلید همسر تو در بود!!

همسر یه کارت خواست. منم از تو کیفم یه کارت درآوردم بهش دادم. یه کمی باهاش ور رفت، باز نشد. گفت می خوای برو تا موقع از هتل بپرس، ببین اونا می تونن کمکی بکنن. کلیدی چیزی دارن که بتونه درو باز کنه. رفتم از مدیر ساختمون که همیشه دور و بر ساختمونمونه پرسیدم، گفت نه. چون اتاق شما متعلق به هتل نیست، باید با صاحبخونه ی خودتون تماس بگیرین. متاسفانه ما کاری نمی تونیم بکنیم.

برگشتم به همسر گفتم این طوری میگه. همسر یه کم دیگه زور زد، در باز شد. نتیجه گیری اینکه اگه آدم بدونه کسی کمکش نمی کنه، بالاخره موفق میشه چشمک.

خلاصه، منم که مثلا میخواستم دیرم نشه، با یه ربع تاخیر، با قطار بعدی رفتم! نتیجه گیری این قسمت اینکه آقا دو دقیقه زودتر راه بیفتین خب. این همه هم به همه استرس وارد نکنین و کارو سخت نکنین چشمک.

--

یه چیزی میخوام بگم که دو خط بیشتر نیست، اما لازمه قبلش یه خاطره ی قدیمی رو تعریف کنم که یه صفحه است!

بچه که بودم، از ویژگی های خونه مون این بود که همه توش بلند سلام می کردن. انگاری یه قانون نانوشته ای بود که آدم باید بلند سلام کنه. هر کس هم که از در وارد میشد، بلند سلام می کرد. بدون اینکه ببینه کی تو خونه است، کی نیست، یا اصلا بدون اینکه طرفو ببینه.

خونه ی مامانم اینا قدیمیه دیگه. از اون خونه های حیاط دار که چند تا پله می خوره میرسه به یه تراس (به قول بعضی ها بهارخواب) بزرگ و اونجا هم در هاله. ما هر وقت می رفتیم بیرون، علاوه بر در اصلی خونه، در هال رو هم قفل می کردیم. همه ی اعضای خونه هم یه کلید از در اصلی و در هال داشتیم (من تا وقتی ازدواج نکرده بودم، نمی دونستم فقط ماییم که از در خونه مون 8 تا کلید داریم برای 7 نفر عضو خونه به علاوه ی مامان بزرگم -خدا بیامرز- بود که خونه اش تو کوچه ی خودمون بود! همسر اینا کلا دو تا کلید داشتن برای 5 نفر که البته بعد از حضور من ارتقا پیدا کرد نیشخند. فک کنم از بس من غرغر کردم! آخه واسه بیرون رفتن همه باید با هم هماهنگ می کردن!!).

حالا بگذریم، خیلی حرف تو حرف شد.

یه روز که بابام خونه بود، من و مامانم رفتیم بیرون. برگشتنی، خب برای در اصلی که کلید انداختیم و اومدیم تو. در هالو اومدم باز کنم، دیدم بازه. معلوم بود کسی تو خونه است. منم بلند سلام کردم. هیچ کس جواب نداد. دوباره بلند سلام کردم، هیچ کس جواب نداد. مامانم خودش جوابمو داد. برگشتم با ناامیدی (حسش دقیقا یادمه، یه چیزی تو مایه های اشک تو چشام حلقه زدن بود) به مامانم گفتم هیچ کس جوابمو نداد. خندید گفت چرا. جواب دادن، تو نشنیدی. آدم وقتی وارد خونه ای میشه، باید سلام کنه. حتی اگه هیچ کس نباشه، فرشته ها جوابتو میدن (کل حرفا رو نقل به مضمون گفتم).

حالا کاری ندارم اون حرف واقعیت داشت یا نداشت، دل خوش کنک بود یا واقعا این اتفاق میفته. ولی خب از اون موقع عادت کردم هر وقت وارد خونه میشم سلام می کنم! حتی اگه خودم کلید بندازم و درو باز کنم و بدونم کسی خونه نیست!

حالا اون دو خطی که گفتم میخوام بگمو میگم! چند روز پیش داشتم میومدم سر کار. تو راه داشتم با خودم سوره ی قافو می خوندم. درست وقتی که درو داشتم باز می کردم، سر آیه ی "ادخلوها بسلام ذلک یوم الخلود" بودم!! حالا از اون روز هر روز که سر کار میام هم سعی می کنم سلام کنم لبخند.

--

به نظرم آدمایی که آدم باهاشون در ارتباطه، به شکل خیلی غیرملموسی روی آدم تاثیر دارن. هر وقت با بچه های شرکت میریم غذا بخوریم، من یادم میره اولش بسم الله بگم، فقط میگیم Guten Appetit (یه چیزی تو مایه های نوش جان، آلمانی ها اینو اول غذا میگن). هر وقت با همسر غذا می خوریم (حتی اگه بیرون باشه، تو یه رستوران آلمانی باشه، حتی اگه کیک و چایی باشه یا هر چیز دیگه باشه)، بسم الله میگیم اولش!

--

به شمسی دیروز و به میلادی امروز تولدم بود. دیروز با همسر رفتیم یه کافه. یه کافه به اسم الکس که یه کافه ی زنجیره ایه تو آلمان. قبلا یه بار رفته بودیم و خوشمون اومده بود. هم محیطش خوب و قشنگه، هم جای کافه اش خوبه، هم خوشمزه است، هم قیمتش مناسبه. دیگه فک کنم خوبی دیگه ای نیست که یه کافه بتونه داشته باشه چشمک. من خیلی گرمم بود، گفتم بیرون بشینیم. بیرون، زیر یکی از سایبونا نشستیم. چند دقیقه بعدش چنان بارونی گرفت که انگاری آسمون سوراخ شده بود. خیلی ها که سفارششونو خورده بودن و تموم شده بود، پا شدن رفتن اصلا. ولی خب ما از اونجایی که تازه هنوز کیک و قهوه مونو آورده بودن و اتفاقا چتر هم نداشتیم، همونجا نشستیم.

کیکش مثل دفعه ی پیش نبود، چون اون دفعه کیک سفارش داده بودیم، این دفعه تارت (درست میگم دیگه؟!سوال تو آلمانی بهش میگن Torte، فک کنم تارت فارسی همون باشه). خلاصه، هرچی بود، کلهم خامه بود دیگه!! ولی برخلاف انتظار ما که باید خیلی شیرین باشه، ترش بود! یکیش که آناناسی بود، یکی دیگه اش هم وانیلی بود. ولی نمی دونم چی زده بودن توش که مزه ی ترشی داشت. ولی خب بازم خوب بود لبخند.

--

من صداشو در نیاوردم که تولدمه. حالا امروز صبح رئیس اومده، از راه اومده با خنده و خوشحالی میگه سلاااااااام دختر معمولی. چطوری؟ خوبی؟ (هنوز اون موقع نیومده بود تو اتاق من، تو راه بود از در اتاق خودش به سمت اتاق من) تولدت مبارک. من این جوری شده بودم: تعجب. تشکر کردم. میگم از کجا میدونی تولدمه امروز؟ میگه نمیدونم، فک کنم تو رزومه ات بود دیگه!! یعنی رزومه ی منو حفظ کرده آیا؟ متفکر

حالا نکته ی جالبش اینه که چند وقت پیش اون کارآموزی که اینجا بود و رفت (و من الان دقیقا پشت میز اون میشینم) منو تو Xing اد کرده بود. وقتی رفتم اکسپت کنم، دیدم تاریخ تولد اونم 5 آگوسته!

حالا مجبورم دوشنبه براشون کیک بیارم. من مشکلی با کیک آوردن ندارم. فقط حالا چی بپزم که هم خوب بشه، هم ارزش آوردن داشته باشه، هم خراب نشه شکل و قیافه اش تو راه که میارم؟!!نگران

 

[ ۱۳٩٥/٥/۱٦ ] [ ٢:٢٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب خدا رو شکر این مهمونی هم به خیر و خوشی گذشت.

از جمعه عصر دوستامون اینجا بودن تا یکشنبه ساعت 11 اینا. خیلی خوب بود و خوش گذشت. فقط من که خیلی خسته شدم.

جمعه که دوستامون خیلی دیر رسیدن. گفته بودن 7 8 میرسن. ولی 9 رسیدن، چون از قضا اتوبان مسیر بین دو تا شهر بسته بود!

واسه همین عملا کاری نتونستیم بکنیم. فقط یه قرمه سبزی گذاشتیم و با هم نوش جان کردیم (جای شما خالی). اتفاقا بچه ها هم دیر اومدن و تا یه چایی و شکلات و تنقلات خوردن، غذا قشنگ جا افتاد! اگه به خودمون بود، فک کنم یه ساعت زودتر غذا رو برمی داشتیم از رو گاز چشمک.

شنبه خیلی پربرکت بود! خوبیش این بود که بالاخره ما هم رفتیم دیدنی های شهرمونو دیدیم!! والا نیشخند. تا الان هیچ وقت نرفته بودیم ببینیم. جالبه که یه پارک بزرگ که توش دو تا از مهم ترین دیدنی های شهر هست و تازه خود پارک هم به عنوان یه جای دیدنی محسوب میشه، تا خونه ی ما ده دقیقه پیاده راه نداره، ولی خب هیچ وقت نرفته بودیم.

صبح تا ظهر رفتیم دیدنی ها رو دیدیم. البته صبح که میگم یعنی ساعت 11. چون بچه ها 8 اینا تازه بیدار شدن و تا صبحانه خوردیم، شد ده. بعد تازه یادمون افتاد که ما قرار بود برای ظهر بساط کباب راه بندازیم، در حالی که یادمون رفته بود گوشتا رو از تو فریزر درآریم! واسه همین مجبور شدیم یه ساعت بیشتر بمونیم. جوجه ها رو از تو فریزر دربیاریم و توی آب ولرم یخشونو باز کنیم که بعد بذاریم تو پیاز و زعفرون و این حرفا.

برای کباب کوبیده هم گوشت خریده بودیم که اونو تو فریزر بود. اونا رو هم گذاشتیم تو آب که تا میریم و برمی گردیم، باز بشن.

وقتی برگشتیم خونه ساعت 1 بود تقریبا. من و همسر مستقیم رفتیم سمت آشپزخونه. دیدم این طوری که نمیشه. خیلی طول می کشه تا بساط کباب آماده بشه. واسه همین سریع یه آش دوغ (البته به سبک شهر خودمون) درست کردم که لااقل به عنوان پیش غذا بخوریم و تلف نشیم تا وقتی غذا آماده میشه چشمک.

آشو رو تراس خوردیم و بعد مشغول آماده کردن بساط کباب شدیم. گوشت ها رو قاطی کردیم با پیازها و ادویه و این حرفا و گذاشتیم تو یخچال که یه کمی سرد بشه، یه ساعت بعدش درست کنیم.

این دفعه (احتمالا به دلیل یخ زدگی گوشت ها) گوشت خیلی شل شده بود. همه اش نگران بودیم که بریزه از رو سیخ. اما خدا رو شکر بازم خوب بود. نریخت اصلا. البته به جز یه سیخ، بقیه رو همه رو دوستمون سیخ زد. آقایون سر درست کردن زغال و جوجه ها بودن، من و دوستم هم قرار بود بقیه ی کارا رو بکنیم. من یه سیخ زدم، بعد رفتم برنجو دم بذارم. این شد که سه سیخ دیگه رو طفلکی دوستمون تنهایی زحمتشو کشید.

سیخ ها خیلی بلند شده بود. مثل اینکه مقدار گوشت خیلی زیاد بود. آخرش هم یه مقداری از گوشت زیاد اومد حتی. دیگه واقعا راه نداشت بخوایم همون یه ذره رو روی سیخ جا بدیم! 

ناهارمون خیلی خوب شد خدا رو شکر. مخلفات هم این دفعه همه چیش آماده بود. حتی ریحون. فک کن خیال باطل.

تا وقتی غذا رو خوردیم، ساعت 5 شده بود! آقایون که کلا دودی شده بودن رفتن دوش گرفتن. من و دوستم هم تو این فاصله راجع به کتاب هایی که تو خونه ی ما بود و سبک کتاب هایی که دوست داشتیم (که کلا هم با هم متفاوت بود!) حرف زدیم و ساعت 6.5 اینا گفتیم دیگه بریم بیرون. تا ما اومدیم لباس بپوشیم و آماده بشیم و بریم، ساعت شد 7! تا رسیدیم و پارک کردیم و پیاده شدیم، شد 7.5!! مغازه ها هم که میدونین، اینجا ساعت 8 می بندن!

عملا نمیشد خیلی بگردیم. اما خب بالاخره خیابون اصلی شهرمونو دیدن دیگه. بعد از یه کمی پیاده روی، نفری یه بستنی قیفی سفارش دادیم و لیس/گاز زنان رفتیم ادامه ی پیاده رویمون. قرار بود دوستامونو ببریم کنار رود، ولی خب چون دیگه فرصتی نبود، نشد بریم اون قسمتی که قشنگه. همونجا یه پل بود که از روی رود رد میشد و یه جایی هم پله داشت که میخورد به کنار رود. ما هم از همونجا رفتیم پایین. یه کمی که رفتیم معلوم شد انگاری خبراییه!! یه عالمه خوردنی فروشی سیار (که البته عموما نوشیدنی و آبجو هستن تو این جور مواقع) کنار رود بود و یه عالمه صندلی که مردم نشسته بودن.

یکی دو جا هم طبق معمول بساط موسیقی زنده به راه بود و مردمی که بلند بلند حرف می زدن و می خندیدن. جو خوب و شادی بود. از لابه لای جمعیت ما هم راه رفتیم و از طبیعت و رود و سرزندگی اون دور و بر لذت بردیم.

ولی دیگه از یه جایی به بعد، من خسته شدم، قرار شد از همون وسط مسطا بریم سمت چپ که می خورد به همون خیابونی که ماشینو توش پارک کرده بودیم. به این ترتیب از جلوی یه محل دیدنی دیگه هم رد شدیم اتفاقا! اونجا هم چند تا عکس از خودمون گرفتیم. کلا خوب شد دوستامون باهامون بودن، وگرنه ما اصولا از چیزی عکس نمی گیریم!

تا وقتی برگشتیم خونه، ساعت تقریبا 9 اینا بود. از اونجایی که همه مون سیر بودیم، اصلا شام درست نکردیم. رفتیم رو تراس زیرانداز پهن کردیم، نشستیم هندونه خوردیم نیشخند.

بعدش هم که اومدیم تو، نشستیم تیرامیسویی که درست کرده بودیم و قرار بود بعد از غذا بخوریم (ولی به دلیلی سیری بیش از حد میسر نشد!) رو خوردیم. متاسفانه مثل دو دفعه ی قبل خوب نشده بود. فک میکنم واسه اینکه دیگه زیادی تو یخچال مونده بود و له شده بود. یه چیز دیگه هم اینکه نمیدونم چرا این دفعه ماسکارپونه هه بوی گوسفند میداد!!

ولی خب بازم خوب بود لبخند. دور هم یه دور همی هم دیدیم و ساعت 12.5 شد! رفتیم گرفتیم خوابیدیم.

صبح طبیعتا کسی قصد نداشت زودتر از نه بیدار بشه. البته من از ساعت 8 بیدار بودم. اما خب چون کسی بیدار نبود، من نمیتونستم پا شم کاری بکنم. ساعت 9 9.5 بلند شدیم و صبحانه خوردیم و سعی کردیم ویندوز دوستمونو درست کنیم. که البته متاسفانه تلاشمون ناکام موند. چون گیر کرده بود و نصب نمیشد و دوستامون هم عجله داشتن که حتما صبح برن. واسه همین دیگه 11 اینا، بدون اینکه ویندوزشون درست بشه رفتن. حالا احتمالا بعدا باید با کنترل از راه دور و Teamviewer درستش کنیم.

مهمونی خوبی بود، ولی دیگه فک کنم تا مدت ها مهمون نداشته باشیم. آخه ما فقط با همین دوستامون در این حد رابطه داریم که بخوایم شب دعوتشون کنیم. بقیه هم که راهشون دوره و خیلی جالب نیست کسی رو از 300 کیلومتر اون ورتر دعوت کنیم، فقط واسه یه صبح تا شب مثلا! البته شاید هم یه روز دعوت کردیم. خدا رو چه دیدی لبخند.

--

برای فعال کردن کارت دانشجوییم، باید کارتمو بزنم تو یه دستگاه. واسه همین کارتمو پست کردم برای دوستامون تو شهر قبلی تا بره بزنه تو دستگاه و بعد برای من پست کنه. بنده خدا پست کرده بود، حالا دیروز پیامک داده، بسته ات برگشت خورده. یه آدرس دیگه بده!

من واقعا اینایی که بدون چک کردن آدرس بسته رو برگشت می زنن دقیقا منطقشون چیه! آخه من قبلا تو همین خونه چندین بسته ی پستی داشتم که اومده. واقعا فک می کنم بعضی کارمندای پست کار خودشونو راحت می کنن و اصلا دنبال آدرسا نمی گردن!!


 

[ ۱۳٩٥/٥/۱۱ ] [ ٩:٤۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گفتم که احتمالا قراره این آخر هفته مهمون داشته باشیم. حالا دوستامون امروز تو واتس اپ گفتن اگه براتون خوبه ما از جمعه عصر بیایم تا شنبه ظهر. ما پیشنهاد دادیم که یکشنبه هم بمونن، اما گفتن چون یه کمی کار دارن دوست دارن یه روز از آخر هفته رو خونه باشن. ما بیشتر دوست داشتیم از شنبه بیان، اما خب دیگه، نمیشد که مستقیم بگیم بابا شنبه بیاین نیشخند. این شد که الان از فردا عصر مهمون داریم!

گفتم ساعت 7 8 میرسن. حالا دقیق نمیدونم کی میرسن. ولی به هر حال هزینه ی جانی زیادی به ما تحمیل میشه تو این یکی دو روز چشمک. همه اش باید بدو بدو داشته باشیم. مخصوصا که خونه مون هنوز هم کامل نیست و یه سری چیزایی که خودمون لازم داریم رو هم هنوز نخریدیم.

خدا رو شکر امروز حداقل تشکشون رسید! ما هم راه افتادیم عصری بریم براشون بالش بخریم. یه عالمه بالش داشتیم که از خونه ی قبلی با خودمون کشیدیم آوردیم اینجا. بعد گفتیم خب اینا رو می خوایم چیکار؟ ما که اینجا انباری نداریم. همه رو ریختیم دور!! حالا باز تازه متوجه شدیم خب وقتی مهمون داریم چیکار کنیم؟!!

هلک و هلک عصری رفتیم دو تا بالش خریدیم که شد 25 یورو. این دیگه ارزون ترین بالشی بود که پیدا کردیم. تازه بالش های اینا هم خوب نیستن. از اوناس که تو فیلماشون نشون میده طرف کله اش کلا میره تو بالش. ما که تو ایران عادت داریم تو بالش های فوق فشرده ی پنبه ای بذاریم کله مونو، این مدل بالش ها به دردمون نمی خوره نیشخند.

خلاصه، بالش به دست رفتیم برای توی خونه ی من یه کمی لباس بخریم. از در که رفتیم تو، دستگاه جلوی در بوق زد. خب مشخصا مال بالش های ما بود. آخه وقتی بالشو خریدیم، درست نفر قبل از ما هم یه چیزی خریده بود، از در که خارج شد، دستگاه بوق زد. خانوم فروشنده بهش گفت احتمالا درست بارکدش غیرفعال نشده. دوباره براش بارکدشو غیرفعال کرد. ما هم مطمئنا همون مشکلو داشتیم. ولی خب رفتیم تو دیگه. وقتی می خواستیم بیایم بیرون، همسر میگه تو جدا برو. من جدا میام. بالش ها هم دست من باشه. چون اگه تو رو با روسری ببینن مردم، توجهشون جلب میشه، تصور بدی نسبت به ماها پیدا می کنن.

منم دیگه جدا اومدم بیرون و منتظر همسر شدم. همسر که اومد خب طبیعتا دوباره دستگاه بوق زد. اما خب کسی چیزی نگفت. خیلی از این مغازه دارا میدونن که این مدل اشتباها پیش میاد و بارکدا غیرفعال نشدن. اینه که گیر نمیدن.

از اونجا که اومدیم بیرون به همسر گفتم همین الان برو این بالشا رو بگو طرف بارکدشونو درست کنه. الان باز چهار تا مغازه ی دیگه هم میریم، هی همین بساطه. فاصله ی دو تا مغازه زیاد نبود. همسر برد درست کرد بالشا رو و اومد.

از اونجا رفتیم یه بسته دستکش یه بار مصرفی که خریده بودیم و لازم نداشتیمو پس دادیم. سه روز بود تو کیف من بود، قرار بود من ببرم پس بدم، هی نمیشد!

با دو تا بالش و یه سری لباس که گذاشته بودیم تو کوله ی من، رفتیم یه فروشگاه دیگه که ظرف ها و رو تشکی هاشو ببینیم. گفتیم دوستامون که قراره روی تشک بادی بخوابن، یه ملافه ای زیرشون باشه. شاید زیاد حس خوبی نداشته باشن که مستقیم روی تشک بادی بخوابن. شاید زبر باشه براشون یا خوششون نیاد به هر حال.

بعد از کلی گشتن توی قسمت تخفیفی ها یه چیزی خریدیم و اومدیم. وقتی اومدیم خونه فهمیدیم که اولا ما دقت نکردیم و اون چیزی که خریدیم رو تشکی نیست، بلکه دقیقا ملافه است! منظورم از رو تشکی اون چیزیه که روی تشک میندازین و دورش کش داره و قشنگ میره زیر تشک و کامل تشکو پوشش میده. از این ور اون ور تشک آویزون نیست. البته راستش نمیدونم تو ایران این رو تشکی ها چطوریه. اینجا که این مدلیه!

این چیزی که ما خریده بودیم، دقیقا یه پارچه ی ملافه ای بود که دور تا دورش دوخته شده بود!

دوما که از اولا هم بدتر بود این بود که همسر تشکو برای من باد کرد که ببینم چطوریه و خوشم میاد یا نه. دیدیم تشک اصلا خودش بالش داره با خودش! یعنی قسمت سرش کاملا به اندازه ی یه بالش بالاتره خنثی.

هیچی دیگه، قرار شد ببریم بالشا رو پس بدیم. الان که لازم نداریم. جای نگهداریشونو هم نداریم. بعدا سر فرصت، میتونیم بریم بالش های بهتری پیدا کنیم احتمالا.

برای فردا هم کلی کار مونده البته. خریدن گوشت و میوه و امثالهم برای بچه ها. آماده کردن گوشت و غیره برای بساط کباب برای شام! تمیزکاری خونه و غیره.

تازه قصد داشتیم برای دوستامون این تیرامیسو رو که تازه یاد گرفتیم و خیلی ازش خوشمون اومده هم درست کنیم! ولی واقعا فکر نمی کنم من یکی حس و حال این کارا رو داشته باشم.

به هر حال، امیدوارم خوش بگذره با تمام سختی هاش لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٥/۸ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

اتفاق خاصی نیفتاده که بیام بگم. روزامون شبیه هم شده دیگه. البته هر روزی قشنگی خودشو داره. اما خب اتفاق منحصر به فردی نیفتاده که بیام تعریف کنم.

محل کارم خیلی خیلی گرمه. به شکل غیرقابل تصوری. البته همون روز مصاحبه که فیلیکس همه چیزو راجع به شرکت بهم می گفت و اتاقا رو بهم نشون می داد، گفت که مشکل اینجا اینه که تابستونا خیلی گرم میشه.

شما فک کنین سرتاسر اتاق تو یه ضلعش پنجره داره، پنجره هایی که قدش تقریبا دومتره و عرضش هم خب دو سه متر هست دیگه (اندازه ی عرض اتاق). حالا از این مقدار پنجره، فقط حدود چهل سانتش باز میشه (قدش هم که همون دو متره) و اونم به اندازه ی یه زاویه ی 30 درجه!!

اینه که کلا اتاقامون یه جورایی بخارپزن. من همیشه یه کاغذ دارم اونجا که کلفته، انگاری جلد یه دفتری چیزی بوده. جزء چرک نویسا رن بهم داده بود. همیشه با اون خودمو باد می زنم. به طور مداوم!

پریروز فیلیکس از راه اومده، سلام کرده و رفته تو اتاقش نشسته. دو ثانیه بعد دوباره اومده، میگه دختر معمولی من یه پنکه دارم تو اتاقم که استفاده نمی کنم. میخوای بدمش به تو؟ منم گفتم آره، ممنون نیشخند. به این ترتیب الان پنکه دار شدم تو اتاقم لبخند.

--

پریروز ناهار رفتیم سلف. ناهار سوپ دادن! آخه تو هوای گرم تابستون کدوم آدم عاقلی ناهارو سوپ میده؟!!

--

دیروز بچه ها گفتن ما ناهار میریم سلف ساختمون که بهش میگیم لانژ. نمیدونم این کلمه ی فرانسوی دقیقا چه معنی ای میده. سلفه؟ تریائه؟ خلاصه یه جای کوچولوئه که نوشیدنی و کیک و این چیزا داره و همیشه هم دو مدل غذا داره. یکی گیاهی برای کسایی که گیاهخوارن، یکی هم معمولی. که طبیعتا من همیشه گیاهیشو می گیرم. قیمتش هم ثابته و 5.5 یوروئه. خب چون به نسبت گرونه (برای اینکه آدم هر روز بخواد اونجا غذا بخوره) و تنوع هم نداره زیاد، بچه ها هر روز نمیرن اونجا.

ولی به هر حال دیروز گفتن ما میریم لانژ. میای؟ گفتم میام. بعد که برگشتم سایت دانشگاهو نگاه کردم، دیدم خوب شد نرفتم سلف. سلف کلا دیروز غذای گیاهی نداشت!! فک کنم دیگه داره بین دو ترم میشه و تعطیله، تق و لق شده سلف!

--

امروز از خونه کار کردم. دیگه دانشگاه دوممو نمیرم. کلاسام تموم شده، واسه همین به محل کارم گفتم میتونم بیشتر کار کنم. ولی چون هوا خیلی گرم بود و رن و فیلیکس هم می خواستن برن یه ورکشاپ، دیگه گفتم من امروز از خونه کار می کنم.

البته نتونستم اون طوری که دلم می خواد کار کنم، اما خب بازم بد نبود.

--

وودافون (شرکتی که ازش اینترنت خریدیم) از حساب همسر 60 یورو اضافه کم کرده بود، نوشته بود به خاطر اینکه تکنیسین اومده، نبودین تعجب. خب آدم معلومش میشه چرا بعضی وقتا دو در می کنن و نمیان و ادعا می کنن میان دیگه!!

همسر هم تماس گرفته بود و گفته بود ما تمام مدت تو خونه بودیم و تکنیسین شما نیومده. اونا هم اون لحظه که نه، ولی بعدا جواب داده بودن که پولو به حسابتون برگردوندیم. یعنی الان ما -60 یورو باید پرداخت کنیم. به عبارتی تا دو سه ماه هیچی پرداخت نمی کنیم.

واقعا این شرکت های اینترنتی رو اگه حواست نباشه، تا جایی که جا داره ازت پول زور می گیرن! تازه هنوز صورتحساب ماهمون نیومده که ببینیم قراردادو از کی بستن و از کی قراره ازمون پول بگیرن. همسر که یه چیزی رو اینترنتی چک کرده بود، میگفت از برج شیش بوده. باز اگه قرار باشه از برج شیش حساب کنن، در حالی که آخر برج هفت زحمت کشیدن و برامون بعد یه ماه و نیم وصل کردن، باز ما یه درد سر دیگه داریم که باید رفع و رجوعش کنیم.

خدا سر و کار هیچ کسو به این شرکت های تلفن و اینترنت آلمان نندازه!

--

احتمالا این آخر هفته مهمون داشته باشیم. دوستمون تزشو داره سابمیت می کنه و اگه پنج شنبه سابمیت کنه، احتمالا آخر هفته میان پیش ما لبخند. واسه همین دیشب نشستیم دو ساعت دنبال تشک بادی گشتیم! امیدوارم تشکه قبل از دوستامون برسه نیشخند.


[ ۱۳٩٥/٥/٧ ] [ ٧:٠٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

مثل اینکه چند وقت پیش خودم قول دادم به یکی از دوستان که در مورد پیدا کردن استاد تو آلمان یه پست میذارم. البته خودم یادم نبود. خوب شد یادآوری کردن بهم!

الانم راستش نمیدونم دقیقا چی باید بنویسم. چون واقعا روش خاصی نداره پیدا کردن استاد، اما خب خوبه که راجع بهش توضیح بدم که هی سوال نکنن اونایی که میخوان بیان آلمان.

اول از همه اینو بهتون بگم که پروژه ی پیدا کردن استاد بسیاااااااااار پروژه ی زمان بریه. این تصور رو نداشته باشین که من الان سرچ می کنم لیست استادای رشته ی فیزیک و یه لیست کامل از استادا برام میاره! اصلا و ابدا چنین لیستی وجود نداره. علتش هم دقیقا اینه که معلوم نیست کی روی چی کار می کنه.

تو آلمان ارتباط بین دانشگاه و صنعت خیلی زیاده. استاد از صنعت زیاد پروژه می گیرن. واسه همین بر اساس پروژه ای که دارن، روی موضوعات مختلفی کار می کنن. یعنی یه استاد ممکنه مثلا امروز تو دانشکده ی فیزیک فلان دانشگاه باشه، بعد سه سال بعد بره یه دانشگاه دیگه تو دانشکده ی شیمی کار کنه.

بنابراین، اگه شما رشته تون فیزیک هست و فقط و فقط دانشکده های فیزیک رو چک می کنین، باید بهتون بگم که مطمئنا یه سری آپشن ها رو از دست میدین. اگه واقعا میخواین استاد پیدا کنین، باید به تمام دانشکده های مرتبط سر بزنین.

این اتفاق برای بعضی رشته ها بیشتر میفته. مثلا همین علوم پایه مثل شیمی و فیزیک، خیلی جاها کاربرد دارن. یعنی ممکنه شما برین تو دانشکده ی مهندسی مکانیک، ببینین یه سری از استادا دکترای فیزیک دارن!

پس بهتره، برای پیدا کردن استادا، به تمام دانشکده های مرتبط و گروه های مرتبطش سر بزنین و دنبال لیست آماده نباشین.

لیست دانشگاها رو هم که خیلی ساده با یه سرچ German Universities تو گوگل می تونین پیدا کنین. اگه رتبه ی دانشگاه براتون مهمه، میتونین اسم دانشگاها رو تو Top universities سرچ کنین و رتبه شونو ببینین.

بعد از اینکه گروه مرتبط با چیزی که میخواین رو پیدا کردین، مثلا همون گروه فیزیک یا شیمی-فیزیک یا هر چیز دیگه ای که مد نظرتونه، یه قسمت دارن دانشکده ها معمولا که اسمش چیزی شبیه Partners هست. تو این قسمت مشخص می کنن که با کدوم شرکت ها یا دانشگاها کار می کنن. اگه دیدین کاری که طرف می کنه کمی تا قسمتی بهتون میخوره، حتما این قسمت رو هم چک کنین تا بتونین کانکشن هاشونو پیدا کنین. چون احتمالا اونا هم کارشون با علاقه مندی های شما هم پوشانی داشته باشه.

علاوه بر این، رزومه ی استادا رو نگاه کنین و ببینین کجاها کار کردن. اون موسسات یا شرکت ها رو هم چک کنین. مثلا یه وقت می بینین شرکت بوش داره دکترای فیزیک هم میده! چرا؟ چون یه پروژه تعریف کرده با فلان دانشگاه که فلان کارو براش انجام بدن. تو این شرایط دو حالت پیش میاد. گاهی شما فقط در همکاری با اون شرکت هستین ولی کارتون تو دانشگاهه یا اینکه کلا محل کار شما تو شرکته و کارمند تمام وقت شرکت هستین، اما در نهایت مدرکتون از یه دانشگاه می خوره.

چیزی که من خیلی بهتون پیشنهاد می کنم اینه که لینک تو لینک برین جلو. یعنی همین که یه استاد یا دانشکده ی مرتبط پیدا کنین با موضوع دلخواهتون و بعد سعی کنین ارتباطات این دانشکده یا استاد رو با جاهای دیگه پیدا کنین.

این روش به نظر من بهتر جواب میده نسبت به زمانی که شما لیست کل دانشگاها رو وردارین و همه رو برین تو دانشکده ی مثلا فیزیکش.

--

دیگه نکته ی خاصی راجع به پیدا کردن استاد به ذهنم نمی رسه. اما خب چند تا نکته ی دیگه رو بهتون بگم.

یکی اینکه دکترا تو آلمان تاریخ شروع نداره. شما هر زمان از سال که بخواین می تونین به استادا ایمیل بزنین. اما خب تو زمان تعطیلات، یعنی تو آگوست و اواخر دسامبر و اوایل ژانویه، احتمال اینکه بهتون جواب بدن کمتره.

دیگه اینکه، فقط به سرچ کردن تو دانشگاها اکتفا نکنین. خیلی از موسسات تحقیقاتی هم هستن تو آلمان که دکترا میدن. مثل موسسه ی ماکس پلانک، موسسه ی هلمهولتز، موسسه ی د کا اف زد، موسسه ی د اف کا آی و خیلی های دیگه. هر کدوم این موسسات هم رو رشته ی متفاوتی کار می کنه. یعن الان اینا مال یه رشته ی خاصی نیستن که من معرفی کردم. فقط مثال بودن.

خودتون کم کم به همون شیوه ی لینک تو لینک می تونین موسسات مرتبط با رشته ی خودتونو پیدا کنین.

دیگه اینکه انتظار نداشته باشین به 4 تا استاد ایمیل بزنین، سه تاشون جواب بدن و بگن بفرمایید. من برای خودم که یه آمار گرفتم بعد از پذیرش گرفتنم، متوجه شدم که 48 درصد از استادا کلا جواب دادن. جواب که میگم، یعنی خیلی ها در حد اینکه فقط ایمیل بزنن Sorry, I have no open position. منظورم اینه که فقط ریپلای بکنن ایمیلمو! این 48 درصد هم که میگم مال بیشتر از صد تا استاد ایمیل زدنه. این توقع که به 5 تا استاد میل بزنین و یه جا پذیرش بگیرین، چندان معقول نیست. البته ناممکن هم نیست، بستگی به شانستون داره. اما خب روش خیلی حساب نکنین. از اون 48 درصدی هم که گفتم، فقط دو تا استاد به من کم و بیش اکی دادن که یکیش فاند داشت (همون جایی که در نهایت اومدم) و یکیش تازه می گفت برای فاند باید صحبت کنیم.

برای همین، بیشترین توصیه ای که میتونم بهتون بکنم برای استاد پیدا کردن اینه که زیاد بگردین، زیاد ایمیل بزنین و منتظر جواب یه استاد نشین برای ایمیل زدن به یه استاد دیگه. هر چند تا که می تونین ایمیل بزنین. البته به استادای یه دانشکده همزمان میل نزنین!

--

اگر قول دیگه ای داده بودم برای نوشتن این پست و قرار بود چیز دیگه ای باشه، لطفا بگین تا اضافه کنم بهش.

 

[ ۱۳٩٥/٥/٦ ] [ ٩:٤٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند وقت پیش تیرامیسو درست کردیم، خیلی خوشمزه شد. ولی توصیه نمیکنم حتما درست کنین، چون یه تیکه خامه است کلا! ولی خب اگه مشکلی براتون پیش نمیاد، میتونین امتحانش کنین لبخند. راستی از اونجایی که این دسر کلا پخته نمیشه، یعنی فقط موادو مخلوط می کنین و میذارین تو یخچال، اگه مشکل دارین با تخم مرغش، میتونین بدون تخم مرغشو درست کنین. ولی دسر خوشمزه ایه. از خیرش نمیشه گذشت.

--

تو محل کارم، شیر آب از اوناست که یه بار فشار میدین، شیر به مدت مثلا پنج ثانیه یا ده ثانیه بازه. دقیق نمیدونم چه مدتیه. هر وقت میخوام وضو بگیرم، کلی آب هدر میره! چون علاوه بر اینکه یه عالمه آب اضافه هدر رفته، تا وقتی من دستامو می شورم، باز برای مسح کشیدن مجبور میشم یه بار دیگه شیرو فشار بدم که باز اونم یه عالمه آب هدر میده.

من پیشنهاد میدم شرکتا یه حالت "وضو" هم برای شیراشون بذارن لطفا که آدم شیرو فشار میده، مثلا اندازه ی یه ثانیه آب بیاد، نه این همه لبخند.

--

الان تو محل کارم یه اتاق دارم واسه خود خود خودم چشمک. دو تا کارآموز داشتیم که کاراشون تموم شد و رفتن. الان اتاق اونا شده واسه من. فقط فیلیکس و رن روزی یکی دو بار میان اونجا ایکس باکس بازی می کنن و سر و صدا می کنن! البته من کلا آدمی نیستم که با سر و صدا مشکل داشته باشم خدا رو شکر و بازی اونا هم تازه ده دقیقه بیشتر طول نمیکشه.

--

چند وقت پیش داشتیم میرفتیم سلف ناهار بخوریم. فیلیکس تو راه بهم میگه بازی پوکمانو میشناسی؟ گفتم چی؟ دوباره اسمشو گفت. گفتم نه! گفت واقعا؟!! نمیشناسی؟!تعجب گفتم نه خب! مگه باید بشناسم آخه حتما؟سوال گفت یکی از معروف ترین بازی های دنیاست الان. با خودم گفتم بابا من الان تو فکر هزار تا چیز دیگه ام. بازیم کجا بود؟!

تو راه همه اش داشت پوکمان بازی می کرد. تازه به خاطر بازیش، ما رو از یه مسیر دورتر هم برگردوند خنثی. رن هم مثل باباهایی که بازی کردن بچه شونو نگاه می نکن، فیلیکسو نگاه می کرد و لبخند می زد!

--

از وقتی اومدیم اینجا تقریبا هر آخر هفته فک کنم بساط کبابمونو برپا کردیم! فک کنم برای مردمی که تو هتلن خیلی عجیب باشه که یه عده دارن تو یکی از اتاقای هتل چیزی کباب می کنن!! احتمالا با خودشون فک می کنن اینا بند و بساط و سیخ کبابو از کجا آوردن آخه؟نیشخند ولی خب دیگه. این که دلیل نمیشه ما کباب نکنیم.

خدا رو شکر از همون دفعه ی اول اصل کباب کوبیده هامون نریخت. الانم هی داریم تجربه کسب می کنیم که بهتر کنیم کباب زدنمونو. حتی جوجه زدنمون هم الان بهتر شده. چقدر واقعا تجربه مهمه ها چشمک.

 

[ ۱۳٩٥/٥/٢ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

خب صلوات بفرستین. بالاخره اینترنت ما وصل شد!

امروز دوباره یه تکنیسین دیگه اومد و ظاهرا از کار همکارش هم ناراضی بود. نمیدونم اون یاروی قبلی خراب کاری کرده بود یا کلا کاری رو که باید انجام نداده بود. ولی به هر حال این دفعه درست شد دیگه. اونم همون موقع که طرف تازه اومده بود. اصلا هم این حرفا که تو طول روز وصل میشه و این حرفا نگفت.

خب حالا دیگه نمیدونم چیا رو گفتم، چیا رو نگفتم.

ولی به هر حال از سری ماجراهای من و فیلیکس بگم. بعد از مسابقه ی آلمان (آخرین مسابقه ای که بردن، یادم نیست با کجا بود)، فرداش اومده بود، به من میگفت دیروز مسابقه رو دیدی؟ گفتم نه! گفت what؟ گفتم خب ندیدم دیگه نیشخند. گفت واقعا ندیدی؟ گفتم نه خب! فک کنم پنج شیش بار هی پرسید واقعا ندیدی؟!! نمیدونم چرا فکر می کرد اینقدر باید برای من بازی آلمان با یه کشور دیگه مهم باشه. دیگه روم نشد بگم ببین من مسابقه های ایرانم نمی بینم، چه برسه به آلمان.

البته من ادامه دادم: خب اینترنتم نداشتیم که ببینیم. تلویزیون هم نداریم تو خونه مون. همسر گفت بریم بیرون Public viewing. من گفتم نه، من حسشو ندارم بیام. گفت: خب پس همسرت رفته لااقل! دیگه روم نشد بگم نه، اونم دیگه نرفت. خلاصه، فک کرد همسر رفته دیگه نیشخند. یه نفس راحتی کشید بنده خدا!!

--

این یکی رو نمیدونم قبلا بهتون گفتم یا نه. از سلف اومده بودیم بیرون، همیشه یه مغازه هست که تو راه بچه ها میرن ازش بستنی ای چیزی می خرن (که من نمی رم). من و فیلیکس بیرون وایستاده بودیم، بقیه رفته بودن خرید کنن. فیلیکس به من میگه تو ذائقه ات شیرین نیست. نه؟! گفتم نه. کلا ذائقه ی ایرانی ها شیرین نیست. فیلیکس واقعا بسیار آدم دقیقیه.

خیلی وقتا، وقتی کاراشو می بینم، یاد همسر میفتم! همسر هم اینجا به دقیق بودن معروفه. یعنی در حدی که چند بار پیش اومده، دوستامون زنگ زدن از همسر پرسیدن فلان کاری که "ما" انجام دادیم تو چه تاریخی بود؟!! همسر بهشون میگه نیشخند! مثلا میگن فلان مهمونی ما تو چه تاریخی بود؟!!

خلاصه، فیلیکسم یه چیزیه تو همون مایه ها.

البته فکر نکنین از بس خوبن این طورین ها! خب بالاخره بیزینس منه دیگه. باید بلد باشه چطوری مشتریشو جذب کنه! چطوری کارمندشو راضی نگه داره چشمک.

هر وقت این رفتارای فیلیکسو می بینم، تازه می فهمم این رفتارا فقط وقتی خوبه که آدم نسبت نزدیک داشته باشه با اون آدمی که دقیقه! وگرنه که بلای عظماییه بعضی وقتا نیشخند!

 

[ ۱۳٩٥/٥/۱ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب