یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

اول از همه، عید گذشته تون مبارک باشه لبخند.

--

دوشنبه همون طور که قرار بود، رفتیم حسینیه افغان ها. خیلی خوب بود و خوش گذشت. گفته بودن مراسم ساعت شیش و نیمه. ما یه کمی دیرتر از شیش و نیم رسیدیم. باز به همون دلایل درگیری با سیستم Navigation نیشخند. ولی خب بالاخره پنج دقیقه دیرتر چیزی نبود.

از راه که رسیدم همون خانومی رو دیدم که اون روز دیده بودم و از همه مهربون تر بود و خیلی زود اعلام دوستی کرد. خیلی خوش آمد گفت و بفرمایید و خوشحال شد که دوباره اومدم. بعد هم که رفتم تو، تقریبا تمام اونایی که اون روز دیده بودم اونجا بودن.

افغان ها فرهنگشون با ما فرق داره یه مقدار. مثلا هر کس رو به روم بود (دور تا دور حسینیه صندلی چیده شده بود) سلام و علیک می کرد همون طور نشسته. در حالی که ما ایرانی ها اصولا تو همچین مراسمی که چندین نفر هستن، دیگه با غریبه ها سلام و علیک نمی کنیم. حتی بعضی هاشون می اومدن با همه دست می دادن و احوال پرسی می کردن و عیدو تبریک می گفتن، حتی بعضی ها روبوسی هم می کردن با همه!! یه ربع طول می کشه خب!

البته جمعیت خانوم ها چندان زیاد نبود. شاید 50 60 نفری بودیم. از اونجایی که جمعیت آقایون هم زیاد نبود، با همون سیستم همه یه طرف، با یه جدا کننده، نشسته بودیم و سالن بزرگی که اون طرف بود و برای مراسم شلوغ بود، کلا بلااستفاده مونده بود. البته اتفاقا استفاده ی خیلی مناسبی هم داشت. بچه ها رو فرستاده بودن اونجا. یه ده دوازده تا بچه بودن فک کنم، برا خودشون می دویدن و بازی می کردن و اصلا هم سر و صداشون این ور نمیومد.

وقتی رفتم نشستم رو صندلی، دیدم یه سفره پهن کردن اون وسط با کلی شیرینی و کیک. بیشتر کیک بود البته. خوب شد چیزی نپختم ببرم. ماشاءالله چقد خانوم هنرمند داشتن اینا بینشون! فک کنم حدود 7 8 مدل کیک و شیرینی بود. هر کس هر چی می آورد، دو قسمت می کردن که یه قسمتشو بدن به آقایون. البته قبلش همه رو چیدن رو سفره و عکساشونو گرفتن و بعد بردن سمت آقایون.

چون تعداد کم بود، این سیستم خیلی خوب جواب میداد. وگرنه تو مراسم ایرانی ها، این قدر آدم زیاده که جا برای خود آدما نیست، چه برسه به سفره و این حرفا.

مراسم ساعت 7 شروع شد. اول که یه کسی -که فک می کنم نوجوون بود- قرآن خوند. خیلی تلفظاش غلط داشت بنده خدا. ولی خب همین که حاضر شده بودن بدن تو همچین مراسمی یه بچه بخونه خیلی خوب بود لبخند.

بعد از قرآن، یه شعری خوندن راجع به جضرت علی. ما معمولا یه چیزی می خونیم که همه دست بزنن. این شعری که اینا خوندن بیشتر اشک آدمو درمیاورد. و واقعا من چند تا از خانوما رو دیدم که داشتن گریه می کردن! خب بابا یه فرقی بین مراسم شادی و عزا بذاریم دیگه سوال.

بعد از اون هم یه حاج آقای اصفهانی سخنرانی کردن. سخنرانیش خیلی خوب بود. اولین بار بود می دیدم یه نفر تو عیدغدیر به جای اینکه هی به به و چه چه کنه از شیعه و بگه شیعه ی علی جاش بهشته، به دید کاملا انتقادی به شیعه ی فعلی نگاه می کرد و راجع به اشتباهای شیعیان صحبت می کرد و راجع به خشک مذهب بودن و متعصب بودن خیلی از اونایی که خودشونو شیعه می دونن.

اولین بار بود چیزای جدید میشنیدم و یاد می گرفتم. خیلی خوب بود. تازه آخر مجلس، همون خانومی که الان دیگه دوستمه (چشمک) - اسمشو فرض کنین فاطمه- گفت هفته ی بعد چهارشنبه، پنج شنبه، جمعه حتما بیا. یه حاج آقایی میاد خیلی خوب صحبت می کنه. جالب بود که اتفاقا برای همسر هم تعریف همین حاج آقا رو کرده بودن.

حاج آقای سخنران هنوز وسط حرفاش بود که صدای اذون یه گوشی بلند شد. هرچی همه گوشیشونو چک می کردن، معلوم نشد مال کدوم گوشی و کدوم کیف بود! فک کنم کلا تو سمت خانوما نبود. حاج آقا هم گفت لطفا اون گوشی ای که داره اذون میگه رو صداشو قطع کنن که راحت تر بشه سخنرانی رو ادامه داد. یا اینکه اول نماز بخونیم و بعد ادامه بدیم سخنرانی رو.

این شد که همه موافقت کردن که اول نماز بخونیم. نمازو که خوندیم حاج آقا یه چند دقیقه ای سخنرانی کرد و بعد دیگه گفت من باید برم. چون از یه شهر دیگه میومد.

بعد از اینکه سخنرانی تموم شد، نوبت نذری شد. نذری یه غذایی بود که ما اسمشو بلد نبودیم. همسر پرسیده بود از بغل دستیش، گفته بود بهش می گیم "قابلی". حالا سرچ کنین قابلی، ببینین چی میاره چشمک.

چلوگوشتی بود که توش یه چند دونه کشمش و روش یه مقدار اندکی هویج داشت. ولی یه عالمه گوشت داشت ها. دستشون درد نکنه. خیلی خوشمزه بود. کنارش، توی ظرف یه بار مصرف، سالادی شبیه سالادشیرازی ما -ولی خیلی تند- و اسفناج پخته -اونم تند- هم گذاشته بودن. غذا رو باید فقط با قاشق می خوردیم. چنگال نداشتن. البته نون بربری تیکه تیکه شده بود و میشد یه کم آدم برداره و به عنوان چنگال استفاده کنه دیگه. سیستمشون این طوری بود. قاشق ها هم یه بار مصرف نبود. قاشق استیل معمولی بود.

قبل و بعد از غذا، تا غذا رو بیارن و جمع کنن و این حرفا، رو صندلی ها نشسته بودیم. خانوم بغل دستی من از دو تا خانومی که دور سفره بودن پرسید جواب شما اومد؟ شما جواب گرفتی؟ هر دوشون گفتن نه. بعد رو به من میگه شما جواب گرفتی؟ گفتم ما پناهندگی نیومدیم. دانشجویی اومدیم. گفت آها!

مشکل اصلی ای که اینجا وجود داره برای ما همینه. تمام آدمایی که میان حسینیه پناهنده هستن. من هیچ کسو ندیدم که سن و سالش به اومدن دانشجویی بخوره. همه شاید مثلا 40 سال به بالا باشن و خب بعضی هاشون بچه های مثلا 15 20 ساله دارن. اما خب کسی تو مایه های ما نیست.

سمت آقایون هم همین طور بوده. البته باز حداقل اونجا سه تا ایرانی بودن. سمت ما که اصلا ایرانی هم نداشت. البته اون سه تا ایرانی هم به درد ما نمی خوردن. یکیشون که سال 1994 اینا اومده آلمان. یکیشون که عضو هیئت امنای حسینیه است و سنش خیلی زیاده. اون یکی هم اصلا تمایلی به برقراری ارتباط با ایرانی ها نداشته.

اونی که سال 94 اومده اینجا، از همسر پرسیده بود خونه تون کجاست. گفته بود فلان جا. گفته بود خب از اونجا چه جوری اومدین اینجا؟ (آخه گفتم که راه ما خیلی دوره). همسر هم گفته بود با ماشین. انگار برای طرف عجیب بوده. واقعا نمی دونم این بندگان خدا چه زندگی هایی داشتن و دارن اینجا که داشتن ماشین باکلاس حساب میشه از نظرشون.

بعد که اومدیم، همسر گفت از دفعه ی بعد بپرسیم، اگه کسی مسیرش به ما می خوره، دو نفرو که می تونیم برسونیم. محوطه ی حسینیه جا برای پارک داشت، ولی ماشین زیادی اونجا نبود. وقتی ما رفتیم که چند تا ماشین بیشتر پارک نبود. من اصلا فک نمی کردم جا برای پارک باشه. ولی ظاهرا تعداد زیادی نیستن اونایی که ماشین دارن.

البته مطمئنا مراسم امام حسین که بشه تعداد زیادتر میشه و ماشین ها بیشتر. امیدوارم اون موقع بتونیم دوستای بیشتری پیدا کنیم لبخند.

حالا چهارشنبه ی هفته ی بعد بریم ببینیم چی میشه دیگه لبخند.


[ ۱۳٩٥/٦/۳۱ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

پنج شنبه همسر دوباره پیشنهاد داد بریم دنبال حسینیه ی افغان ها بگردیم که برای عید غدیر دیگه بلد باشیم کجاست. تقریبا دیروقت شده بود و باز داشت دم غروب میشد. ولی گفتم اشکال نداره، بریم. قرار بود بریم بنزین بزنیم قبلش. فک کنم یه بار بهتون گفتم، اینجا یه نرم افزار هست برای گوشی که بهتون قیمت بنزین تو پمپ بنزین های مختلفو می ده. می تونین ببینین کدوم (با توجه به مسیرش و دوریش از محلی که شما هستین و قیمتش) به صرفه تره و کجا برین بزنین بزنین.

همسر تو نرم افزار زد یه جایی که نزدیک محلی باشه که می خوایم بریم یا حداقل تو راه باشه. اونم یه آدرسی رو بهمون داد و راه افتادیم. قرار بود 5 کیلومتر بریم، برسیم. بعد ما یه عالمه راه رفته بودیم، هنوز نرم افزار می گفت 5 کیلومتر دیگه مونده!! ما هم بی خیال نرم افزار شدیم و یه جا همون جاها بنزین زدیم و گفتیم بریم دنبال کار خودمون که دیر نشه و هوا تاریک نشه.

البته تو راه پمپ بنزین هایی دیدیم که قیمتشون کمتر بود (همه جا قیمت رو روی برد می زنن برای همه چیز، بنزین، بنزین سوپر، دیزل و ... ). ولی خب دیگه، ما بنزین زده بودیم.

برای رفتن به حسینه هم اون نرم افزار navigation ما به درد نمی خورد انگاری! می گفت 7 کیلومتر دیگه مونده. همسر تصمیم گرفت به حرف نرم افزار گوش نده و از یه جایی که فک می کرد درسته بره. بالاخره هرچی باشه حداقل یه بار دیگه رفته بودیم این راهو. مسیرمونو خودمون عوض کردیم. بعد نرم افزاره میگه حالا 6 کیلومتر مونده! کلا نمی دونم بر چه اساسی حساب می کنه نرم افزار ما که این همه ما رو می پیچونه.

ولی به هر حال یه جاهایی از مسیرو مجبور بودیم به حرفش گوش بدیم دیگه. بالاخره رسیدیم به همون جایی که اون روز رسیده بودیم. دوباره ماشینو پارک کردیم و در جست و جوی حسینیه راه افتادیم! خب اون شماره پلاک هایی که تو اینترنت پیدا کرده بودیم که به درد نمی خورد و می دونستیم که اونجا نیست حسینیه، چون دفعه ی پیش اونا رو چک کرده بودیم.

اون آقایی که تو مسجد افغان ها بهمون آدرس داده بود، گفته بود پشت فلان بانک. این دفعه گفتیم بر اساس بانک پیش بریم، شاید راحت تر پیدا کنیم. بانکو خیلی راحت پیدا کردیم، اما اثری از حسینیه دور و برش نبود. کوچه ی پشتشو هم تا یه جایی رفتیم، اما چیزی نبود اونجا.

به همسر گفتم بذار ببینم تو فیس بوکی، جایی نیست این حسینه هه. با گوشی و فیس بوک سرچ کردم، یه چیزی پیدا شد ولی گوشی من اصلا نمیذاشت اسکرول کنم بقیه ی صفحه رو ببینم!! همسر با گوشی خودش سرچ کرد و بالاخره پیدا شد آدرس. ولی یه آدرس دیگه بود. اسم اون خیابونی که همسر گفت اینجا نوشته حسینه اونجاست رو من قبلا رو نقشه دیده بودیم. گفتم اون وره این خیابون، ولی خیلی دور نیست.

از اون جایی که آدرس در خلاف جهت پارک ماشین بود، تصمیم گرفتیم بریم ماشینو برداریم و با ماشین بریم. همین کارم کردیم. با Navigation این دفعه رفتیم سراغ این آدرس جدیدی که پیدا کرده بودیم و بالاخره حسینیه رو پیدا کردیم لبخند.

گفتیم خب بریم یه نگاه بهش بندازیم و برگردیم دیگه. الان که مطمئنا خبری نیست. فقط اومده بودیم آدرسو پیدا کنیم. ولی وقتی رفتیم تو کوچه ای که درش از اون تو بود، دیدیم انگاری خبریه اون تو. چراغاش روشنه.

رفتیم دیدیم بله، یه عالمه کفش هست و برو و بیاییه. همسر گفت پس بریم یه نماز بخونیم و بریم دیگه. اون موقع دیگه از اذون هم گذشته بود. رفتیم داخل، معلوم شد که چون پنج شنبه بوده و دعای کمیل، حسینیه باز بوده. این طور که خانومی بعدا توی حسینیه به من گفت، حسینیه روزای سه شنبه و پنج شنبه به خاطر دعای توسل و کمیل بازه. اما مثل اینکه مسئولی که آقا بود به همسر راجع به دعای توسل چیزی نگفته بود. گفته بود فقط پنج شنبه ها! حالا نمی دونم کدوم اشتباه می کردن.

به هر حال، رفتیم تو نماز خوندیم. تو سمت خانوما که از من خیلی استقبال شد. آخه کاملا مشخص بود جدیدم و هیچی بلد نیستم. از اونجایی که نماز و دعا هم تموم شده بود، اونایی که مونده بودن، همه خودمونی بودن و انگاری از پایه های حسینیه.

از یه خانومی راجع به مراسم و دعا و این چیزا سوال کردم و جوابمو داد. جالب اینه که اینجا دعای کمیل قبل از نماز خونده میشه. گفت ساعت 7 اینا دعای کمیل می خونیم، بعدش هم که دیگه نمازه.

وقتی من نمازمو تموم کردم، دیدم سفره پهنه (البته قبلش هم بود، ولی کسی دورش نبود). یه سفره بود با نون و پنیر و سبزی و خیار و گوجه و دو سه مدل حلوا و چایی.

من که نمازم تموم شد، خانوما خیلی با مهربونی به من اشاره کردن که بیا، بیا بشین دور سفره. منم رفتم تو تنها جایی که جا بود نشستم. یه خانومی اومده بود، می گفت خانوما سفره رو کوچیک انداختین. یکی دیگه از اون ور می گفت اشکال نداره، این جوری مهربون تر می شینیم. یکی دو نفر دیگه هم اومدن و مجبور شدیم مهربون تر بشینیم باز لبخند.

اولش که هیچ کس چیزی نگفت و فقط همه از همه طرف به من چیزی تعارف می کردن. یکی نون میداد، یکی پنیر می داد، یکی خیار و گوجه میداد. خلاصه در نهااااااااایت مهربونی با من برخورد شد. بعد که خوردیم، یکیشون بالاخره طلسمو شکست و ازم پرسید شما تازه اومدین؟ گفتم بله، ما تو این شهر چند ماهیه اومدیم. ازم پرسید خونه تون کجاست. گفتم فلان جا. یه خانومی که اون ور بود، میگه مگه اونجا کمپ هست؟!! گفتم نه، ما پناهنده نیستیم. دانشجویی اومدیم، فلان شهر بودیم، از 2011 آلمانیم، الانم واسه کار تو این شهریم.

جالب بود که پیش فرض همه شون این بود که ما پناهنده ایم. اونم از نوع جدیدش. یکی از خانوما گفت من فک کردم شما از این پناهنده های جدیدین که تازه اومدین (منظور همین موج پناهندگی یه سال اخیره).

خلاصه، باهاشون صحبت کردم و گفتم ما کلی دنبال این مسجد گشتیم و متاسفانه نتونستیم روز عید قربان پیداش کنیم. الانم اتفاقی اومدیم که فقط حسینیه رو پیدا کنیم برای روز عید غدیر. کلی ابراز تاسف کردن و گفتن قبلا آدرسش اونی بوده که الان تو سایتا هست، ولی جا به جا شدن الان و آدرسا هنوز قدیمین تو اینترنت.

بهشون گفت ما تو این شهر هیچ کسو نمی شناختیم، گفتیم بیایم اینجا بله چند تا دوست پیدا کنیم و کسی رو بشناسیم. خانومه میگه الان دیگه همه رو میشناسی، کسی که حسینو شناخت، همه رو شناخته. الان دیگه همه باهات دوستن لبخند.

جمله هاش خیلی قشنگ بود به نظرم. واقعا تا الان هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که آدمایی هستن که 1400 سال بعد از فوتشون هم باعث نزدیک شدن آدما به هم میشن! اون وقت ما تو زنده بودنمون هم هیچ دو نفری رو به هم نزدیک نکردیم!

یه خانومه از اون ور دستشو برده بالا میگه من فلانی هستم. منو به عنوان اولین دوستتون تو این شهر قبول کنین لبخند. اون یکی از اون ور میگه منم خواهرشوهرشم! منم هستم.

خلاصه، تو یه جو بسیار بسیار صمیمی قرار گرفتم که واقعا همه شون باهام مهربون بودن.

آخرش هم اعلام کردن (البته من قبلش پرسیده بودم ازشون و می دونستم) که دوشنبه ساعت 6.5 مراسم جشنه برای عید غدیر. هر کس هم می تونه خوبه که هرچی بلده درست کنه و بیاره، یا شکلاتی، آب نباتی، شیرینی ای، هرچی می تونه بخره و بیاره. بالاخره اینا که از جایی بودجه نمی گیرن، همین آدما خودشون دور هم زحمت می کشن و مراسمو سر پا نگه می دارن.

راستی از خود حسینه اش نگفتم. خیلی خوب و شیک و تمیز و مرتب بود. دور تا دورش رو هم صندلی چیده بودن. بین خانوما و آقایون هم یه جدا کننده بود. البته یه خانومی که باهاش صحبت می کردم گفت وقتی تعداد زیاده و مراسم هست، خانوما کلا اون ورن (وقتی میرفتم وضو بگیرم، اون ور دیدم، خیلی جای بزرگ و خوبی بود، اونم دور تا دورش صندلی داشت) و این قسمت رو جدا کننده اش رو ور میدارن، همه شو برای آقایون استفاده می کنن.

کم کم وقت رفتن شد، خداحافظی کردم و تشکر کردم و اومدم بیرون. همسر هم که اومد میگم چطور بود. بعد فهمیدم که اونم اولین سوالی که ازش پرسیدن همین بوده که تازه اومده یا نه و تصورشون هم این بوده که پناهنده است!

اما ظاهرا آقایون اصلا اون برخورد گرم خانوما رو نداشتن و همسر خودش مجبور شده بره باهاشون صحبت کنه و بگه آقا منم هستم!

جالب اینکه به دلیل همون قضیه ی هر کی هرچی می تونه بیاره، چیزی که اون ور سرو شده بود متفاوت بود با این ور! مثلا اونا تخم مرغ داشتن که ما نداشتیم، ما حلوا داشتیم که اونا نداشتن! ما سفره داشتیم، ولی واسه اونا همه رو یه جا گذاشتن و سلف سرویس بوده!

اخر سر، همسر از یکی از مسئولاشون خواسته بود تو کانال تلگرامی که دارن عضوش کنه تا مراسمو بفهمیم که کی هست. حالا همسر عضو شده و پیام هاش مدام میاد. یه خوبی بزرگش اینه که هر روز اوقاعت شرعی فردا رو برای شهرمون می زنه. دیگه خیالمون راحته و با این اپلیکیشن هایی که هر کدوم برای خودشون یه ساعتی رو می گین سر و کله نمی زنیم!

حالا منتظریم زود دوشنبه شه، بریم ببینیم چه خبره تو حسینه ی شهرمون لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٦/٢۸ ] [ ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

روز عرفه رفتیم مسجد افغانی های شهرمون که ببینیم برنامه ای، مراسمی، چیزی دارن برای روز عید قربان یا نه؟ البته امیدوار بودیم که همون شب باشه، چون اصولا مراسم رو شب قبل از عید می گیرن. همسر می گفت، میریم، ولی اگه جاش خوب نباشه و خوفناک باشه، من نمیاما نیشخند. آخه یه مسجد تو شهر قبلیمون بود که مال عرب ها بود، ولی مثل اینکه جاش زیاد جالب نبود. یکی از بچه ها که رفته بود، اصلا توصیه نمی کرد کسی بره. ما هم هیچ وقت نرفتیم. مسجدای ترک ها معمولا تو جاهای خوب شهره و باکلاس هم هست. اما مسجدای دیگه، مثل مسجدا پاکستانی ها و اینا خیلی وقتا تو جاهای خوبی نیستن. از اون بدتر اینکه آدمایی هم که به این مساجد رفت و آمد می کنن خیلی وقتا ظاهر جالبی ندارن. از اون تیپای سی چهل سانت ریش دار و لباس بلند و این حرفان که خود ما مسلمونا هم ازشون می ترسیم، فک میکنیم نکنه وهابی باشن، چه برسه به اینکه آلمانی ها اینا رو ببینن دیگه!

خلاصه، رفتیم و مسجد وضعش بد نبود. حداقل یه تابلوی بزرگ داشت که مسجد فلانه اینجا و مشخص بود چیز ثبت شده و قانونی و درست و درمونیه. موکت هم پهن کرده بودن تو حیاطش که مشخص بود برای نماز روز عید قربانه. ولی هیچ کس نبود. پرنده پر نمی زد. ما دم غروب رفته بودیم که مثلا اگه مراسمی هست شرکت کنیم و بعد هم نماز بخونیم و برگردیم خونه.

رفتیم یه سرکی کشیدیم توش، به جز یکی دو نفر که مشخص بود مسئولشن، کسی نبود. همسر رفت تو و سوال پرسید که قضیه چیه؟ شما مراسمی چیزی ندارین؟ آقاهه اومد جلو، گفت نه. فقط فردا صبح ساعت 8.5 نماز داریم. اونم فقط برای آقایونه. خانوما نمیان. خانوما فقط جمعه ها میان که نماز جمعه است. گفتیم خب نماز الان چی؟ گفت اونم فقط برای آقایونه. ما کلا خانومامون فقط جمعه میان. گفتیم خب لیستی چیزی از برنامه هاتون ندارین که مثلا کدوم مراسم رو عید می گیرین و جشن و این حرفا؟ گفت نه، فقط جمعه ها خبر میدیم به همه اگه مراسمی قرار باشه برگزار بشه.

یه برگه اون جلو بود که اوقات شرعی توش بود، یه نگاه انداختم، دیدم اذونشون تقریبا بیست دقیقه دیگه است. تشکر کردیم و رفتیم نشستیم تو ماشین. گفتیم خب حالا چیکار کنیم؟ همسر گفت می خوای پس تو اینجا بمون تا من نمازو با اینا بخونم بعد بریم. ولی نگاه کردیم دیدیم اذونشون بیست دقیقه از ما زودتره. معلوم بود که سنی هستن. حالا سنی بودنش مهم نیست، ما مشکلی نداریم با اونا تو یه صف وایستیم. ولی خب زودتر از اذونمون که نمی تونیم نماز بخونیم!

گفتیم پس بریم دیگه. گفتم پس میخوای بپرسیم ببینیم مسجد دیگه ای ندارن افغانی ها تو این شهر. پرسیدیم، طرف گفت یه حسینیه داریم. آدرسشو پرسیدیم، کلی بهمون گفت. گفت تو خیابون فلان، پشت بانک فلان. ما هم تشکر کردیم دوباره و سوار ماشین شدیم، رفتیم به آدرسی که گفته بود.

تو راه من با گوشی هم تو اینترنت سرچ کردم و یه آدرس دقیق درآوردم با شماره پلاک. اونجایی که گفته بود کلا تو شهر ما نبود دیگه. یعنی تابلوی پایان شهر که اسم شهرو می نویسه و روش خط قرمز می کشه رو رد کردیم!

خلاصه، یه جا ماشینو پارک کردیم و رفتیم که پلاک مورد نظرو پیدا کنیم. ولی تو اون پلاک اصلا حسینیه ای نبود! حتی بانک رو هم نتونستیم پیدا کنیم. دیگه کم کم هوا تاریک شده بود و ترجیح دادیم برگردیم. البته بازم نیم ساعتی پیاده تلاش کردیم، ولی خب پیدا نشد. از شانس ما حتی یه دونه افغانی هم از اون دور و بر رد نشد که بپرسیم بابا شما اینجا حسینیه دارین یا نه؟

به این ترتیب پس از یک تلاش ناکام برای پیدا کردن حسینیه، برگشتیم خونه. خیلی حیف شد واقعا. من خیلی دلمو صابون زده بودم برای یه مراسم جشن. ولی خب نشد دیگه.

وقتی اومدیم، میخواستیم کباب درست کنیم، از نوع کوبیده. یعنی قبل ترش همسر گوشتا رو آماده کرده بود. از قبلش می دونستیم برنامه مون چیه. دیگه همسر رفت رو تراس کبابا رو آماده کرد و منم برنجو درست کردم. رفتیم به سیستم ایرانی زیرانداز پهن کردیم تو تراس و نشستیم چلوکباب کوبیده خوردیم لبخند. جای شما خالی، خیلی خوب شده بود. دیگه کلا فک کنم چند وقت دیگه می تونیم کبابی بزنیم چشمک.

کبابو که خوردیم و بعدش هم یه کم نشستیم دور همی دیدیم، شد ساعت نزدیک یازده. رفتیم بخوابیم دیگه. ولی مگه میشد خوابید؟ هوا گرم بود، ما هم پنجره رو باز گذاشته بودیم. هتل یه سری مهمون داشت که برای خودشون یه عالمه خورده بودن و مست کرده بودن و صدای خنده هاشون کاملا مزاحم بود. تا ساعت 1.5 اینا به همین منوال گذشت. تا اینکه همسر رفت پنجره رو بست. این طوری از گرما خفه می شدیم، ولی حداقل میشد خوابید که! دیگه نمی دونم اونا سر و صداشون تا کی ادامه داشت، ولی ما رو که خیلی اذیت کردن.

صبحش من واقعا سر کار خسته بودم و خوابم میومد. ناهار هم نرفتم با بچه ها غذا بخورم. اصلا حال خوشی نداشتم. تمام بدنم انگاری کوفته بود، سرمم یه کمی درد می کرد از بی خوابی.

البته بعدش که رفتم ناهار خوردم، خوب شدم دیگه. مخصوصا که از اون اتاق مخصوص آدمای بی هوا زی رفتم بیرون و یه کمی هوا به سرم خورد! عصرش رفتیم خرید برای خونه. از اونجایی که تو خرید و خوردن شیرینی زبون درست و حسابی هم تو کلن ناکام مونده بودیم، به همسر گفتم بیا خمیر هزارلا بخریم، خودمون درست کنیم. همیشه خمیرو  از فروشگاهای آلمانی می خریم ولی این دفعه گفتیم بیا از همین خمیرای ترک ها بخریم. یه خمیر هزارلا (بر اساس اسمش) که روش عکس باقلوا داشت و نوشته بود خمیر باقلوا خریدیم و اومدیم خونه.

سه شنبه همسر باید میرفت شهر قبلی. کار داشت. منم سه شنبه گیر داده بودم که باید شیرینی درست کنم و بخوری، بعد بری. هرچی همسر گفت من فردا برمی گردم. پنج شنبه درست کنیم. گفتم نه. کاری نداره که. فقط باید شربتشو درست کنم و بریزنم روش. خمیرو هم که همین طوری میذاریم تو فر.

اول شربتشو آماده کردم. بعد آوردم خمیری که خریده بودیمو باز کردم. دیدم بعله! کلا هزارتا لا داره خمیرش!!! خمیر هزارلایی که از فروشگاهای آلمانی می خریم، موقع خرید یه لایه است. وقتی میذارینش تو فر، خودش لایه لایه میشه. ولی این از اول مثلا بیست سی تا لایه بود روی هم!! منم دیدم حیفه دیگه شهدامو درست کردم. ریختم روشون و گذاشتم تو فر. یه چیز مزخرفی شد!! آخه همه ی شربتا موند روی لایه ی اول. تازه وسطشم که نمیشد با چاقو خط انداخت. به هر حال، همسر که اصلا نخورد. خودم نصفشو خوردم (کلا 7 8 تا بیشتر درست نکردم). حالا دو سه تای مونده رو هم باید بخورم. البته بدمزه نیستا! فقط یه تیکه تو دهنت مزه ی عسل میده, یه تیکه مزه ی خمیر!! همه چیش جدا از همه.

اینم از تلاش ناکاممون برای درست کردن شیرینی زبون!! امیدوارم هفته ی بعدی هفته ی بکامی باشه چشمک!

[ ۱۳٩٥/٦/٢٥ ] [ ۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

زندگیمون مثل همیشه در جریانه. خدا رو شکر، روزای خوبی هم هست. راضیم لبخند. یه چیزی تو مایه های همون "همه چی آرومه، من چقد خوشحالم" چشمک.

حرف خاصی برای گفتن ندارم. یه کم چیزای پراکنده می نویسم فقط:

کلن که رفته بودیم، اون آقایی که تو موزه ی نازی ها ما رو با آسانسور برد، یه کمی هم باهامون صحبت کرد. ازمون پرسید مال کجای ایرانین؟ تهران یا تبریز؟خنثی. انگاری ایران فقط همین دو تا شهرو داره نیشخند. ولی واقعا برام جالبه که عده ی زیادی هستن که تبریز رو میشناسن! نمی دونم چرا!

همون آقاهه میگفت کلن یعنی کولونی. چون اونجا اول کولونی رومی ها بوده. حالا اگه دوست داشتین خودتون بعدا می تونین راجع بهش سرچ کنین دیگه.

--

آقا این شیرینی هایی که ما از این شیرین فروشی نوبل خریدیم مفتش گرون بود. این قدر مونده بود شیرینی های خشکش، این قدر مونده بود که با اطمینان خوبی میتونم بگم حداقل مال یه ماه پیش بود! همه اش هم همین طور بود متاسفانه. من به جز دو سه مورد، گفتم از همه ی شیرینی خشکاش بذاره، مثلا زبون، تخم مرغی، نارگیلی، دانمارکی و چند مدل دیگه که اسماشو بلد نیستم، ولی همه مون همیشه دیدیم. ماشاءالله یکی از یکی خشک تر و مونده تر!

واقعا من فکر نمی کردم این طوری باشه. ولی خب بود دیگه. خلاصه، درست نیست که بر اساس یه بار تجربه قضاوت کنم و بگم اگه خواستین بخرین ازش، نخرین! اما خب به نظرم اول یه صد گرم بخرین، ببینین دوست دارین، بعد اگه خوشتون اومد بخرین. تازه شیرین هاش شیرینیشون خیلی کم بود. نظر من و همسر که این بود.

تو ایران دیدین شیرینی زبونو که میخرین مثلا، قشنگ روش شربت داره؟ اینجا اصل این طوری نبود.

به هر حال اگه خواستین ازش چیزی بخرین، شیرینی تر بخرین. شیرینی تراش خوب بود لبخند.

--

دوشنبه رفتم سر کار. فیلیکس از راه اومده، کله شو کرده تو اتاق من میگه: سلام، چطور بود؟ کجاها رفتین؟!

بهش گفتم خوب بود و فلان جاها رفتیم. میگه خب، خوبه. بعد رفت نشست سر میزش لبخند.

--

دیروز رفتیم خرید مغازه ترکا. خودمون خمیر هزارلا خریدیم بیاریم باهاش شیرینی زبون درست کنیم خنثی.

--

دو سه شب پیش بود به همسر گفتم خیلی هوس برنج و کتلت کردم. نمی دونم شما هم این غذا رو دارین یا نه. ولی یکی از غذاهای محبوب من همین برنج و کتلته. وقتی بچه بودم این غذا رو زیاد می خوردیم. نمیدونم چرا با اینکه ما تعدادمون زیاد بود، ولی مامان من این قدر به درست کردن غذاهایی مثل کتلت و کوکو علاقه داشت!! همیشه طفلکی یه دو سه ساعتی تو آشپزخونه بود تا برای هفت نفر این غذا رو درست کنه.

یه چیزی هم که هنوزم راجع بهش حرف می زنیم و بهش می خندیم اینه که از همون اوان کودکی تا همین الان که میرم خونه ی مامانم، پیش فرض بشقاب هر نفر سه تا کوکو یا کتلته نیشخند! بقیه رو تو قابلمه اش میذاریم یا تو یه ظرف دیگه میاریم سر سفره که اگه کسی خواست برداره! نمیدونم چرا با اینکه سایز کتلت ها و کوکوها همیشه یکی بوده، ما همیشه جیره مون سه تا بوده! ولی خب دیگه.

حالا به هر حال، به همسر گفتم بیا کتلت درست کنیم با برنج بخوریم. همیشه تو سبک مامانم این طوری بود که یه سری از سیب زمینی ها رو آب پز می کرد، یه سری ها رو رنده می کرد. ولی من حس و حالشو نداشتم، گفتم بذار همه رو رنده کنیم.

همه ی سیب زمینی ها رو رنده کردیم، پیازم که رنده کرده بودیم. یه عالمه پیازا آب انداخته بودن. همسر گفت اینا رو بریزیم دور یا بذارم باشه. گفتم بذار باشه. بعد فهمیدم تو اون سیستم سیب زمینی آب پز، سیب زمینی ها آب این پیازا رو جمع می کردن ولی با سیب زمینی رنده شده نمیشه این کارو کرد!! به این ترتیب یه مایه ی کتلت تولید شد که یه عالمه آب داشت نیشخند. منم همین طوری مایه رو با آباش هی درست می کردم. اصلا هم ظرفو یه وری نکردم که آبا بره یه طرف و توی مایه نباشه.

نتیجه اش این شد که تمام کتلتا رو با همون روغنی که دفعه ی اول ریخته بودیم پختیم! خیلی هم خوب شد. واقعا برام تجربه ی خیلی خوبی شد. فهمیدم میشه با یه کمی آبکی کردن مایه ی کتلت، هم کتلتای برشته تری تولید کرد، هم روغن کمتری مصرف کرد لبخند. به شمام توصیه می کنم یه بار امتحان کنین.

 

[ ۱۳٩٥/٦/٢۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند وقت پیش که یه دوستی کامنت گذاشتن و گفتن که من اصولا همه چیزو گل و بلبل نشون میدم و به غیر از یکی دو بار که از دوستامون گله کردم و این حرفا، چیز خاص دیگه ای ننوشتم که منفی باشه، گفتم که من همون چند بار رو هم اشتباه کردم و یه بار میام توضیح میدم که چرا.

حالا الان می خوام اون قضایا رو توضیح بدم. به نظرم نه تنها نوشتن، بلکه اصلا فکر کردن به اون ناراحتی ها و اتفاق افتادنشون اشتباه بود. ولی خب عمدا پستشو پاک نکردم که بعدا خودم وقتی می خونم ببینم و یادم بیفته که چقدر گاهی آدم اشتباهای بزرگی می کنه.

برای اینکه ممکنه کسی یادش نباشه، دوباره مختصر هر دو تا قضیه رو توضیح میدم. قضیه ی اول این بود که ما دوستامونو دعوت کردیم خونه مون و دوستمون هم پیامک داد که میشه برادرم هم بیاد؟ خب طبیعتا ما هم تو رودرواسی نمی تونستیم بگیم نه! ضمن اینکه اون شخص رو می شناختیم. اما خب کلا هم تیپ ما نبود و ما خیلی علاقه ای نداشتیم که بیاد خونه مون. اما خب به هرحال تو موقعیتی قرار گرفته بودیم که قبول کردیم و این موضوع خیلی باعث ناراحتیمون شد که چرا اصلا کسی به جز صاحبخونه داره کسی رو دعوت می کنه (البته بعدا هم ایشون کلا نیومدن و باز ما بیشتر عصبانی شدیم).

خب در باب این موضوع باید بگم که چند وقت بعدش همین اتفاق برای خودمون افتاد. این دوستامون که تازه اومده بودن شهر ما، با ما که حرف زده بودن، متوجه شده بودن که ما یه جلسه ی قرآن داریم. یه بار به همسر زنگ زدن و گفتن که این جلسه ی قرآن کی ه؟ ما قصدمون این بود که یه بار که نوبت ما بود جلسه، اونا رو دعوت کنیم. آخه خونه ی مردم که نمیشه آدم کسی رو دعوت کنه. اما از شانس ما اون جلسه رو یکی دیگه از بچه ها برداشت. حالا اینا از ما پرسیده بودن جلسه کی ه. نمی دونستیم بگیم هست؟ نیست؟ بگیم خونه ی فلانیه اما شما دعوت نیستین؟ به صاحبخونه بگیم دعوتشون کنه؟ خب چیکار باید می کردیم؟

خب خیلی با همسر صحبت کردیم و اصلا دلمون نمی خواست اینا رو خودمون دعوت کنیم خونه ی مردم. مسلما رفتار درستی نبود. نتیجه اش این شد که همسر زنگ زد به دوستمون که قرار بود جلسه خونه اش باشه و پرس و جو کرد که آیا میشه اینا رو هم دعوت کرد یا نه؟ که خب صد البته دقیقا همون کاری بود که دوستمون با ما کرده بود و برادرش رو دعوت کرده بود.

اونجا فهمیدم که چه بسا اون دوستمون هم به هر دلیلی تو رودرواسی برادرش قرار گرفته و مجبور شده علی رغم میل خودش برادرش رو دعوت کنه.

البته تو مورد ما - خدا رو شکر- این دوست جدید، تو ایران، با کسی که الان دعوت کننده ی جلسه ی قرآن بود تو یه دانشگاه بود و سال پایینی اون دوستمون بود. واسه همین همو میشناختن از قبل و تو آلمان هم همدیگه رو دیده بودن و وقتی همسر به اون دوستمون زنگ زد که باهاش صحبت کنه، گفت اتفاقا فردا فلانی رو می بینم و میخواستم خودم بهش بگم و دعوتش کنم. حالا اگه به شما زنگ زده، شما دعوتش کنین. اصلا ایرادی نداره.

اما خب به هرحال، ما اشتباه کرده بودیم دیگه.

مورد دوم یه موردی بود که قرار بود برای همین جلسه ی قرآن بریم. دوستامون قرار بود از یه شهر دیگه بیان، ما رو سر راه بردارن و با هم بریم به شهر دیگه ای که جلسه اونجا بود. قرار بود بچه ها ساعت 2.5 اینا بیان (اگه درست یادم باشه)، اما تا اومدن فک کنم 4 اینا شد که خب خیلی دیر بود. ما هم خیلی ناراحت شدیم که چرا بدقولی کردن. البته بیشتر به خاطر این ناراحت بودیم که باعث میشد در کل به صاحبخونه هم بدقولی بشه. وگرنه اگه قرار بود بیان خونه ی ما و دیر می اومدن که اشکالی نداشت. مهم این بود که ما می خواستیم بریم جای دیگه باز.

خیلی با خودمون ناراحت شدیم که مردم چرا درست برنامه ریزی نمی کنن. خب اینا که می دونن امروز باید فلان ساعت فلان جا باشن. ولی خب اتفاقی بود که افتاده بود و کاریش نمیشد کرد.

چند وقت بعدش ما اسباب کشی کردیم و همین دوستامون در عین مهربونی گفتن که میان تا شهر جدید ما و تو اسباب کشی و پایین آوردن وسایل کمکمون می کنن. قرار بود ظهر اینا راه بیفتیم به سمت شهر اونا و ساعت 1 2 برسیم اونجا و از اونجا با هم راه بیفتیم. ولی ما فک کنم ساعت 5 اینا رسیدیم شهرشون. یعنی خیلی خیلی بدتر و بدقول تر از اون چیزی که اونا چند روز قبلش نسبت به ما انجام داده بودن.

اونجا هم فهمیدم آدم هرچی هم برنامه ریزی کنه، بازم همیشه این احتمال هست که اتفاق غیرمترقبه ای بیفته و نتونه برنامه شو اجرا کنه. اگه کسی دیر میکنه یا بدقولی می کنه، نباید نسبت بهش بدبین باشیم و ناراحت بشیم.

به هر حال، ازم ما اشتباه کرده بودیم. هم تو فکری که کرده بودیم، هم تو اینکه چنین چیزایی رو اینجا نوشته بودم.

خدا ما رو آدم کنه ان شاءالله لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٦/۱۸ ] [ ۳:۳٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

از جمعه تا شنبه عصر رفته بودیم مسافرت یه روزه، کلن. خیلی خوب بود و خوش گذشت.

جمعه قرار بود ساعت یک اینا راه بیفتیم. برای اولین بار هم میتفار شدیم خودمون و قرار شد دو نفر دیگه رو با خودمون ببریم. نفر اول از شهر خودمون سوار میشد، نفر دوم از یه شهر دیگه وسط راه.

راس ساعت یک راه افتادیم. چون اونی که قرار بود بیاد، دقیقا سر موقع اومده بود و همه چیز آماده بود دیگه. اما خب، ما همچنان سیستم Navigation نداریم و از گوشی استفاده می کنیم و این باعث شد عملا 1.5 از شهرمون بریم بیرون. چون یه جا رو به جای اینکه بپیچیم تو بزرگراهی که به سمت مقصدمون بود، پیچیدیم به سمت یه شهر دیگه. واسه همین مجبور شدیم یه نیم ساعتی تو بزرگراه و خروجی ها و اینا پیچیدیم تا بالاخره افتادیم تو بزرگراه اصلی.

من و همسر هر دومون تو این جور مواقع استرس داریم و اعصابمون به هم میریزه. اگه باز خودمون بودیم خب یه چیزی. ولی خب اون بنده خدایی که با ما بود هم نیم ساعت دیرتر میرسید دیگه. شاید اون بنده خدا برای خودش برنامه ای داشته باشه.

به هر حال اتفاقی بود که افتاده بود و ما کاریش نمی تونستیم بکنیم. وقتی افتادیم تو بزرگراه از دختره عذرخواهی کردم که این قدر تو شهر پیچیدیم و دیر شد و تازه داریم میریم به سمت کلن. دختره تازه تو شهر ما کارآموز شده بود. یعنی فقط چند ماه بود و کلا هم یه ماه دیگه کارآموزیش تموم میشد. حدس زدم که متوجه نشده باشه اصلا که ما نیم ساعته داریم دور خودمون دور می زنیم، ولی خب به هر حال من وظیفه ام بود عذرخواهی کنم دیگه. بعد که بهش گفتم، میگه واقعا؟! گفتم آره. گفت کی می رسیم. گفتم دقیق نمی دونم، آخه قرار بود اول بریم یه شهر دیگه که بین راه بود و یه نفر دیگه رو هم سوار کنیم.

خود سایتی که آدم آگهی ماشینشو اونجا میذاره، یه تخمینی از زمان رسیدن میده و البته یه مقداری هم زمان رو بیشتر حساب می کنه. یعنی اینکه ممکنه شما اون وسط وایستین یا بالاخره یه کمی تاخیر داشته باشین رو حساب می کنه. واسه همین ما در نهایت اون قدری دیرتر از اون چیزی که تو سایت زده بود نرسیدیم، شاید در حد هفت هشت دقیقه. ولی خب خیلی استرس کشیدیم.

البته قضیه به همین جا ختم نشد، وسط راه یه عالمه ترافیک هم بود. به اونی که قرار بود وسط راه سوار بشه هم پیامک دادم، گفتم ما دیرتر میرسیم به خاطر ترافیک. اونم گفت مشکلی نیست. محل قرارمون با این بنده خدا یه پمپ بنزین بود که یه جورایی وسط راه بود، اما خب در عین حال نزدیک ایستگاه مترو بود و برای طرف اومدنش سخت نبود. سه کیلومتر مونده بود تا این پمپ بنزین. ما خون به جیگر شدیم! فک کنم یه ربع طول کشید تا ما این سه کیلومترو رفتیم!!

باز اونجا هم کلی از طرف عذرخواهی کردیم، ولی اونم خیلی خوش برخورد گفت اصل اشکالی نداره. پیش میاد. میدونم این دور و بر ترافیکه.

مثل اینکه دور و بر کلن کلا همیشه خیلی ترافیکه. آخه من روز قبلش به رئیسم گفتم که میخوایم بریم کلن، گفت اوه اوه اونجا خیلی ترافیکه، مخصوصا که جمعه دارین میرین. گفتم ولی ما که ساعت 5 اینا نمی ریم. اتفاقا ظهر میریم که همه هنوز سر کارن. گفت نه، کلن این طوری نیست. همیشه ترافیک داره.

خدا رو شکر این دو نفری که سوارشون کردیم، یکیشون که مال کلن بود، اون یکی هم مال همون دور و برا بود و کاملا با ترافیک های دور شهرشون آشنایی داشتن و اصلا به نظرشون کار ما مشکلی نداشته، یعنی همه اش می گفتن اینجا همین جوریه! ترافیکش زیاده.

خلاصه، از اونجا که راه افتادیم دیگه خیالمون خیلی راحت بود. حداقل می دونستیم الان مسافرامون تو ماشینن و کسی منتظرمون نیست. ولی خب باز اونجا هم با جی پی اس گوشی یه جایی رو اشتباه کردیم و یه کمی اذیت شدیم، اما خب نه در حد نیم ساعت، شاید یه پنج یا ده دقیقه ای راهمون دور شد.

یه چیز دیگه هم که این وسط اذیتمون می کرد، این بود که گوشی همسر که باهاش جی پی اسو چک می کردیم، یه بار ارور داد. من گوشی رو برداشتم که ببینم چشه. دیدم نوشته گوشی خیلی داغ شده. واقعا هم خیلی داغ بود. شاید علتش این بود که جلوی شیشه ی جلو، همسر نصبش کرده بود روی پایه که بتونه راحت ببینه نقشه رو.

دیگه من برداشتمش و سعی کردم با دستم و شیشه ی آبی که دم دستم بود، خنکش کنم. ولی خب تا آخر که رسیدیم استرس داشتیم که دوباره داغ کنه و خاموش کنه. اون وقت مسیرو چطوری پیدا کنیم باز؟!! که خدا رو شکر این اتفاق دیگه نیفتاد.

اینجا قرارها رو معمولا تو ایستگاه اصلی قطار شهر میذارن. یعنی تمام میتفاری ها اونجا آدماشونو سوار و پیاده می کنن معمولا. ما هم قرارو همونجا گذاشته بودیم. یعنی گفته بودیم تا ایستگاه قطار می بریمتون.

خودمون هم قصد داشتیم ماشینو تو پارکینگ ایستگاه قطار پارک کنیم کلا و تو کلن با قطار رفت و آمد کنیم. آخه پیدا کردن پارکینگ، اونم تو شهری مثل کلن، با این حجم از ترافیک که نشون میده چقدر تعداد ماشین هاشون زیاده، مشخصه که سخته. دیگه رانندگی تو شهر و ترافیک داخل شهر هم که میتونه خیلی اعصاب خورد کن باشه و لذت سفرو حروم کنه.

این شد که از قبل چک کرده بودیم که کجا ماشینو بذاریم تو پارکینگ که قیمتش مناسب تر باشه. آخه هتلمون پارکینگ نداشت. این طور که تو سایت نوشته بود، 24 ساعت پارکینگ ایستگاه قطار، میشد 10.5 یورو (البته برای کسایی که کارت تخفیف قطار داشته باشن که من داشتم).  ما هم مسافرامونو جلوی ایستگاه قطار پیاده کردیم و خودمون رفتیم تو پارکینگ، ماشینو پارک کردیم.

بعد که اومدیم بیرون، دیدیم تو توضیحاتش ظاهرا نوشته هر روز از ابتداش حساب میشه. یعنی اگه می خواستین مثلا ماشینو از 7 عصر بذارین تا 7 عصر فردا، میشد 21 یورو! ولی ما فک می کردیم این میشه همون 10.5 یورو. واسه همین تصمیم گرفتیم ماشینو برداریم و بریم یه پارکینگ دیگه.

خدا رو شکر اینجا واسه همه چی اپ هست. یه اپ هست که پارکینگ ها و قیمت هاشونو بهتون میده تو هر کد پستی ای که بزنین. با اون اپ چک کردیم، یه دونه دیگه بود (البته همسر قبلا هم چک کرده بود که آپشن دومی هم داشته باشیم اگه این یکی نشد) که یه کمی از هتلمون دورتر بود، اما خب بازم قیمتش همین بود.

رفتیم اونجا، ماشینو پارک کردیم، دیدیم اینا مال یه گروهن. یعنی جلوی ورودی پارکینگ نوشته بود که این پارکینگ متعلق به گروه پارکینگ های فلانه. گفتیم خب پس اینم احتمالا احتساب قیمتش مثل همونه دیگه. ولی خب ظاهرا چاره ای نداریم. ما که نمی تونیم بریم همه ی پارکینگ های شهرو چک کنیم. همین جا پارک می کنیم دیگه. رفتیم ماشینو پارک کردیم، چمدونامونو درآوردیم و کشون کشون بردیم هتل.

البته هتلمون زیاد دور نبود، شاید پیاده ده دقیقه راه بود. هتلمون درست تو مرکز شهر بود، وقتی میگم درست، یعنی واقعا درست ها! یه جایی بود که سرسام می گرفت آدم از سر و صدای آدمایی که داشتن توی کافه های اونجا (که فک کنم حداقل ده تایی بودن بغل هم!) نوشیدنی می خوردن و بلند بلند می خندیدن (بعضی ها به حالت عادی و بعضی ها هم از فرط مستی!). حالا فک کنین یه سری ها هم گروه موسیقی بودن و کنار خیابون داشتن موسیقی می زدن!

حالا باز بعضی هاشون یه چیزای معقولی میزدن، مثل گیتار و این حرفا. اما این وسط یه سری ها که آهنگ های آفریقایی می زدن با چیزایی که شبیه طبله ولی اسمشو نمیدونم، آخه مال فرهنگ خود آفریقایی هاست دیگه، ماها نداریم. اونا دیگه واقعا تحملش سخت بود!

اما خود هتلمون عالی بود لبخند. خیییلی تر و تمیز. اولین بار بود که تو آلمان میرفتیم هتل. آخه ما تا الان مسافرتی داخل آلمان نرفته بودیم، جز شهرهایی که دوستامون بودن، یا شهرهایی که صبح رفته بودیم و شب برگشته بودیم. این اولین تجربه مون از رزرو هتل تو آلمان بود.

دو تا چیز خیلی خیلی خوب داشت این هتل. یکی اینکه کفش موکت نبود اصلا. پارکت بود و این باعث میشد خیلی تمیز باشه. هتل هایی که کفشون موکته، هرچی هم تمیز کنن، بالاخره موکتی که ده سال استفاده شده باشه، تمیز نمی مونه دیگه. نکته ی دومش این بود که ما دمپایی یادمون رفته بود و در کمال ناباوری دیدیم که هتل دمپایی گذاشته. تا الان هیچ هتلی رو ندیده بودیم که دمپایی گذاشته باشه.

آخه اینا که مثل ما تو خونه پابرهنه یا با دمپایی نیستن که. با همون کفشاشون میرن تا جلوی تخت. بعد دوباره از روی تخت همون کفشا رو می پوشن و راه می رن تو اتاق. واسه همین اصولا ما تا الان دمپایی ندیده بودیم تو هتل ها.

خلاصه که خیلی خوشحال شدیم وقتی دمپایی ها رو دیدیم لبخند.

سریع رفتیم یه دوش گرفتیم و رفتیم بیرون. با توجه به اینکه کل مسافرتمون یه روز بیشتر نبود، نمی تونستیم وقتو تلف کنیم. من دوست داشتم یه کمی استراحت می کردیم، چون همسر رانندگی کرده بود و به هر حال خسته شده بود، اما خب خودش پیشنهاد داد بریم بیرون و گفت خسته نیستم، منم سریع قبول کردم نیشخند.

محله ای که توش بودیم، دقیقا محله ی قدیمی و دیدنی شهر محسوب میشد. یعنی یکی از جاذبه های توریستی کلن رو تو سایت ها زده بودن همین قسمت شهر که خب ما به صورت خود به خود داشتیم می دیدیمش دیگه.

قرار شد روز اول جاهایی که نزدیک خونه ان رو بریم و برای فرداش بلیت بخریم و جاهای دورترو بریم. یکی از جاذبه های دیدنی معروف کلن (شاید بشه گفت معروف ترینش)، کلیسای جامع کلنه. از اونجایی که خیلی به خونه مون نزدیک بود، رفتیم به عنوان اولین جا همون کلیسا رو دیدیم. این وسط باز قسمت های قدیمی شهرو هم می دیدیم دیگه.

کلیساش با کلیساهای دیگه فرقی نداشت، فقط به شکل غول پیکری بزرگ تر از بقیه ی کلیساهایی بود که تا حالا دیده بودیم. بعد از اون یه کمی همون دور و بر نشستیم. یه سری پله جلوی همون کلیسا بود که یه عالمه آدم روش نشسته بودن و از منظره ی کلیسا لذت می بردن. ما هم رفتیم همون جا نشستیم.

تو همون حین، دیدیم پایین پله ها، یه خانوم و آقایی که مست بودن با هم دعواشون شد و همدیگه رو هل می دادن و یقه ی همو می گرفتن! کلا حالیشون نبود چیکار می کنن. اول یکی دو نفر تلاش کردن جداشون کنن. بعدم چند تا پلیس سریع دویدن سمتشون و جداشون کردن.

کلا جلوی این کلیسا دو مدل پلیس بودن. یه سری پلیس، یه سری هم ماموری که روی لباسشون نوشته پلیس امنیت. مسئول این مدل کارها پلیس امنیته. پلیس هایی که فقط پلیس بودن، کنار ماشیناشون بودن و کاملا هم مسلح بودن. ما که نفهمیدیم چرا دو سه تا ماشین بزرگ پلیس اونجا بود تو تمام مدتی که ما اونجا بودیم (آخه هر جا ما می خواستیم بریم، از جلوی این کلیسا رد می شدیم)، ولی شاید به خاطر حوادث اخیر بود و یه کمی می خواستن پیشگیری کنن از وقایعی که ممکن بود اتفاق بیفته، چه اتفاقایی مثل حوادث تروریستی، چه اتفاقاتی مثل شب سال نوی کلن.

ولی به هر حال به نظر من خیلی خوب بود. کلا اینکه آدم ببینه پلیس اون دور و بره، به نظر من خیلی خوبه. به من که همیشه حس امنیت میدن پلیسا تو آلمان.

خلاصه، بعد از چند بار جا عوض کردن و کنار رفتن از دور و بر آدمایی که یا مست بودن یا تیپ اراذل و اوباش داشتن یا زیاد آدمای جالبی دیده نمی شدن، ما هم موفق شدیم یه جا بشینیم!

قبلا بهتون گفته بودم ما یه عکس دوتایی داریم که همیشه از پشت می گیریم. اینجا هم چون حالت پله داشت، تصمیم گرفتیم از اون عکسا بگیریم. فقط هی نگران بودیم که این همه آدم رد میشن، یکی ورداره دوربینو ببره! ولی خدا رو شکر چند بار دوربینو گذاشتیم و عکس گرفتیم و کسی هم دوربینمونو نبرد چشمک.

این قدر همون دور و بر نشستیم و گشتیم که شب شد. ما هم که ناهار درست و حسابی نخورده بودیم، گفتیم بریم یه رستوران ایرانی. سرچ کردم، یه رستوران ایرانی نزدیک اونجا بود (که البته همونم شاید یه ده دقیقه، یه ربعی راه داشت تا کلیسا). هلک و هلک پیاده راه افتادیم. وقتی رسیدیم به اون آدرس، دیدیم اصلا هیچ رستورانی در کار نیست!

بقیه ی رستورانای ایرانی انگاری توی یه خیابون دیگه بودن. همسر گفت بریم اونجا. دوباره هلک و هلک راه افتادیم پیاده، رفتیم تا اون خیابون. این جی پی اس گوشی هم ما رو از یه جاهای خف و خوفی می برد که دعا می کردیم زودتر برسیم!!

بالاخره رسیدیم به دو تا رستوران که بینشون هم یه شیرینی فروشی بود که اتفاقا خیلی هم معروفه. هم همه جور شیرینی ایرانی می فروشه (هم تر و هم خشک) و هم سفارش مهمونی و عروسی و این چیزا قبول می کنه.

رفتیم تو رستوران پینوکیو که بغل همین شیرینی فروشیه بود نشستیم. اون یکی رستوران هم خوب بود، ولی ازش آتیش میزد بیرون انگاری!! انقد گرم بود که از کنارش رد می شدی، گرمت میشد. منم که این قدر گرمم بود و خسته بودم که طاقتشو نداشتم. واسه همین، صرفا به دلیل کمی سردتر بودن رستوران پینوکیو، نشستیم تو این رستوران.

همسر یه شیشلیک سفارش داد، من یه سلطانی. دو تا نوشابه و یه ماست و خیار هم سفارش دادیم.

اینجا تو رستورانای ایرانی مده که نون (تازه پخته شده با تنور) و پنیر و سبزی رو خودشون به صورت پیش فرض به عنوان پیش غذا میارن. ما هم قشنگ نون و پنیرو تموم کردیم تا وقتی غذامونو آوردن نیشخند. آخه حیفه، آدم مگه چند وقت یه بار می تونه اینجا با نون ایرانی تازه پخته شده، پنیر و سبزی بخوره؟

نون و پنیر و غذاهامون خیلی خوشمزه بودن. ولی ماست و خیارشو اصل نپسندیدیم. احساس می کردیم با کوارک درست کردن اصلا، نه با ماست. کوارک یه چیزیه که این آلمانیا دارن که واقعا نمی دونم ترکیباتش چیه! فقط به هر حال هرچی بود، اون چیزی که ما خوردیم ماست و خیار نبود. شما اگه رفتین اونجا، ماست و خیار سفارش ندین. یه چیز دیگه بگیرین چشمک.

کل غذامون یه چیزی حدود 42 43 یورو شد. یه کم زیاد بود. یعنی راستش خیلی زیاد بود به نسبت شهر خودمون و شهر قبلیمون. اما خب دیگه، فقط یه شب بود و خاطره اش قرار بود برامون بمونه لبخند.

برگشتنی این قدر خسته بودیم که گفتیم با ترم برگردیم. از خانوم مسئول رستوران پرسیدیم کجا باید سوار قطار بشیم، بهمون گفت. ما هم رفتیم همون جایی که گفته بود، ولی اونجا دو تا ایستگاه بود که همنام بود، باید می دونستیم در چه جهتی باید بریم. هنوز داشتیم با همسر صحبت می کردیم که تو کدوم یکی باید وایستیم که یه آقایی پرسید کجا می خواین برین؟ ما هم خوشحال و خندان آدرسمونو گفتیم و آقاهه راهنماییمون کرد.

خیلی خوبه ایرانی های این مدلی تو شهر آدم باشن. خدا این آدما رو زیاد کنه لبخند.

با راهنمایی اون آقاهه، ما برگشتیم خونه. وقتی رسیدیم، فک کنم ساعت 11 اینا بود. من که سریع لباسامو عوض کردم، نماز خوندم و تلپ افتادم رو تخت. این قدر خسته بودم که حوصله نداشتم پا شم قرصی رو که باید می خوردم بخورم، ولی بالاخره به خودم فشار آوردم، کله مون نیم متر آوردم بالا، قرصو خوردم و دوباره تلپ کله ام افتاد!!

الانم که هوای اینجا گرم شده. پنجره ها رو باز کردیم که مثلا هوا بیاد، ولی بیشتر صدا اومد تا هوا! تا خود صبح سر و صدا بود بیرون. من نمی دونم اینا مگه کافه هاشون تا صبح باز بود آخه؟!!

صبح به همسر میگم خوب خوابیدی؟ میگه آره! گفتم من که اصلا خوابم نمی برد، از بس سر و صدا بود. تعجب می کنم که تو خوابیدی! ولی خب ظاهرا همسر از من خسته تر بوده. چون من اصولا آدمیم که با صدای توپم بیدار نمیشم وقتی می خوابم، چه برسه به صدای خنده ی چند نفر تو خیابون! ولی خب انصافا خنده های اونا هم خیلی دیوونه وار و نعره کشان بود!!

یه چیز جالب دیگه هم اینکه نصف شب دیدم از صدای بیرون خوابم نمی بره، دست بردم گوشیمو بردارم ببینم ساعت چنده. اگه میشه که لااقل نمازمو بخونم. دیدم گوشیم عینهو یه تیکه آهن مذابه! دکمه شو زدم که صفحه اش روشن شه، دیدم یه ارور روش نوشته که گوشی زیادی داغ شده. روشن هم نمیشد.

از شارژ جداش کردم. صبح که بلند شدیم، اومدم گوشی رو روشن کنم، دیدم اصلا هیچی باتری نداره! کلا روشن نمیشه. دوباره زدمش به شارژ. نفهمیدم مشکلش چی بود! تا وقتی میخواستیم بریم بیرون، گوشی من شاید 50 60 درصد بیشتر شارژ نشده بود. از طرفی ما باید صبح هتلو تحویل می دادیم، چون دیگه نمی خواستیم برگردیم هتل، واسه همین دیگه فرصتی برای شارژ مجدد گوشی من نبود. امیدوار بودیم که بس بشه دیگه.

قبل از اینکه بریم جاهای دیدنی شهرو ببینیم، باید چمدونا رو می بردیم میذاشتیم تو ماشین. ساعت نه از هتل رفتیم بیرون و بعد از گذاشتن چمدونا، گفتیم بریم جاهای دیدنی شهرو ببینیم.

یکی از جاهای دیدنی شهر کلن، پل عشاقه که روی رودخونه ی راینه. یه اعتقادی که یه سری از آلمانی ها دارن اینه که وقتی دو نفر همو دوست دارن و می خوان عشقشون جاودانه بشه و از این حرفا، میرن یه قفل میخرن، اسمشونو روش می نویسن، میارن به این پل می بندن، کلیدشو میندازن تو رودخونه!

این پلی که توی کلنه، بزرگ ترین پلیه که از این قفل ها داره. مردم تو شهرهای مختل، به پل هایی که دارن از این قفل ها می بندن، اما خیلی جاها، خیلی کم این کارو می کنن. اما این پل روش پر از این قفل هاست، اونم قفل هایی که به فاصله ی نیم سانت، نیم سانت زده شدن. نکته ی جالبش اینه که این قفلا رو که می بندن، پل سنگین میشه و هر وقت که لازمه، دولت میاد این پل رو پایه هاشو محکم تر میکنه. نمیان تمام قفل ها رو بکنن بندازن دور.

البته بازم فک می کنم یه سری ها رو میریزن دور. چون ما قدیمی ترین قفلی که دیدیم (به جز یه دونه) مال بعد از سال 2000 بود.

خلاصه، برای دیدن این پل، گفتیم با قطار بریم. رفتیم ایستگاه قطار. ایستگاه قطار درست پشت کلیسای جامعه. با گوشی چک کردیم، نرم افزار قطار آلمان فرمودن یه قطار شماره ی فلانو بگیریم، یه ایستگاه بریم و پیاده بشیم و یه مقداری پیاده روی کنیم.

بعد که رفتیم، به لطف جی پی اس و آدرس های عجیب غریبش، حدود 500 متری رو مجبور شدیم برگردیم. وقتی رسیدیم به پل، دیدیم اگه از پشت همون کلیسا اومده بودیم، شاید کلا 100 متر بیشتر پیاده روی نداشت خنثی.

هیچی دیگه. از روی پل اومدیم تا رسیدیم به پشت کلیسای جامع!! تنها خوبی این راه اشتباهی که رفتیم این بود که به یه جای خلوتی رسیده بودیم که هم نمای خوبی از راین داشت، هم کلیسا. یه عکس دو نفری هم، از همون مدل پشت به دوربینمون، اونجا گرفتیم.

این عکسه خیلی خوب شد، فقط حیف شد که دم غروب نبود، وگرنه مطمئنا خیلی قشنگ می شد.

از اونجا با قطار رفتیم یه موزه که مال نازی ها بود. خیلی موزه ی تاثیرگذار و قشنگی بود به نظرم. یه قسمتش (تو زیرزمین) زندونی بود که در زمان نازی ها استفاده می شده. اکثر سلول ها رو با یه در شیشه ای بسته بودن. یعنی میشد توشو ببینی، اما نمیشد رفت توشون. بعد اون متن هایی که زندونی ها روی دیوار نوشته بودنو بیرون به صورت قاب گرفته و اینا عکسشونو زده بودن و ترجمه کرده بودن. زیرش هم نوشته بودن که اصل متن به چه زبونیه. البته خب نگاه می کردی هم مشخص بود که مثلا بعضی هاش روسیه، بعضی هاش آلمانی.

بعضی ها روزشمار گذاشته بودن و با جدولی هفته ها رو شمرده بودن. بعضی ها یه متنی برای خانواده شون یا معشوقه شون نوشته بودن. بعضی ها توصیفی از وضعیتشون نوشته بودن. خلاصه همه چی توش بود دیگه.

خیلی موزه ی غم انگیزی بود. ولی من خیلی دوسش داشتم. به نظرم خیلی عبرت آمیز بود موزه اش.

از زیرزمین اومدیم بالا و باید دو طبقه ی بالا رو میدیدیم که بیشتر عکس بودن. من که خیلی خسته بودم و دیگه نا نداشتم، دو دستی چسبیده بودم به میله ی سمت راست پله ها و داشتم عین سنگنوردی، پله نوردی می کردم! هنوز چهار پنج پله رفته بودم که یه صدایی گفت می خواین با آسانسور برین؟ برگشتم، گفتم آسانسور دارین؟ گفت آره، بیا پایین. یه آقای بسیار مهربون و تپل و مسن با موهای بلند و کاملا سفید بود. یه دری رو چک کرد، قفل بود. گفت یه لحظه صبر کنین.

ما وایستادیم، رفت کلید آورد. قفل درو باز کرد، ما رو برد تو یه راهرو که توش یه عالمه در بود. یکی از اون درا رو باز کرد، آسانسور بود. ظاهرا آسانسور داشتن، اما برای همه نبود. برای موارد خاص بود. رفتیم داخل آسانسور، با کلیدش طبقه ی دو رو چرخوند و با هم رفتیم طبقه ی دوم.

یه کمی راجع به یه سری عکسی که اونجا بود توضیح داد و بعد خداحافظی کرد و رفت. ما هم رفتیم دور زدیم و بقیه ی عکس ها رو خودمون دیدیم. یه طرف عکس ها، عکس هایی بود از کسایی که نازی ها گرفته بودنشون، یعنی مثلا کسایی که زندانی یا اسیر شده بودن. یه طرف عکس سربازهای نازی بودن.

نمیدونم هنوز اون سربازا ممکنه زنده باشن یا نه. آخه مثلا یه سری ها هم عکس های طرفدارای نازی بودن، یعنی مثلا ممکن بود بچه مدرسه ای باشن. ولی واقعا برام سواله این آدما اگه زنده باشن و عکس های خودشونو ببینن، چه حسی دارن؟ هنوزم اون حس نازی بودنشونو دارن؟

الان بیان این بقایای کارایی که کردنو ببینن، تاسف می خورن؟ یا فکر می کنن کارشون درست بوده هنوز؟!

به هر حال از اون عکسا هم گذشتیم و رفتیم یه طبقه پایین تر. در واقع آقاهه ما رو دو طبقه آورده بود بالا که بعدش بتونیم خودمون از پله بریم پایین. اما جالب بود که تو همون طبقه هم باز یه جا نوشته بود در صورتی که نیاز دارین به آسانسور با شماره ی فلان تماس بگیرین. یه شماره ی داخلی بود و اینو بالای یه تلفنی که اونجا گذاشته بودن، نوشته بود.

ولی خب ما دیگه نیازی نداشتیم. رفتیم طبقه ی پایین. اونجا هم پر عکس بود. حتی بعضی ها عکس بچه های خیلی کوچیک شاید هفت هشت ساله بود. نمی دونم واقعا چرا این بیچاره ها رو می گرفتن دیگه؟! کسایی رو که می گرفتن، اطلاعات کاملشونو ثبت می کردن. یعنی اسنادش رو هم عکساشو زده بودن. مثلا عکس خانومه بود، کنارش یه مدرکی هم بود که اطلاعات فیزیکی این خانوم بود. مثلا قدش این قدر، وزنش این قدر، عرض بینی این قدر، طول بینی این قدر، طول گوش این قدر!!! بعد هم اثر دستشون (و نه اثر یه انگشت فقط). حالا فک کنین همه ی این کارا رو برای اون بچه های کوچیک هم انجام داده بودن!!

خیلی موزه ی قشنگی بود. من واقعا این موزه رو خیلی بیشتر از کلیسای جامع کلن (که معروف ترین اثر دیدنیش هست از نظر خیلی ها) پسندیدم و به همه توصیه می کنم.

از اونجا که اومدیم بیرون، گفتیم بریم ناهار بخوریم و بعدش بریم یه پارکی که ظاهرا اونم جزو جاذبه های دیدنیشون بود. اولش گفتیم دوباره بریم سوار قطار بشیم، بریم همون مرکز شهر، یه جایی دونری چیزی بخوریم. بعد گفتیم ولش کن بابا، همین دور و بر یه چیزی می خوریم دیگه. همون دور و بر یه گشتی زدیم. بعد همسر میگه خب اینجا که مرکز شهره!! ماشینو همینجا پارک کردیم که! خلاصه کلا معلوممون شد که ما الکی اصلا رفتیم بلیت خریدیم. همه ی شهر تو یکی دو کیلومتر خلاصه میشه جاهای دیدنیش! ما الکی به جای اینکه یه تیکه رو پیاده بریم، داریم با قطار میریم، بعد اون تیکه ی پیاده روی رو برمی گردیم خنثی.

خلاصه، رفتیم همون دور و بر کلیسا دوباره یه جا یه دونری پیدا کردیم و دو تا دونر خوردیم. از اونجا هم رفتیم یه سوغاتی نماد کلن برای خودمون خریدیم و گفتیم بریم اون پارکه. کلا اینجا همه ی شهرها یه پارک این مدلی دارن فک کنم. بهش می گن Botanischer Garten و البته انگلیسیش میشه Botanic Garden. یعنی باغ گیاهی (گیاهان). معمولا تو این پارک ها، گیاهای مختلفی کشت داده میشن. مثلا می بینی توش بوته های نعنا، اسطخودوس، انواع چای های گیاهی و این جور چیزا داره.

خلاصه، یه پارک بود برای خودش دیگه. رفتیم اونجا. مخصوصا که دیگه ظهر هم بود و هوا گرم بود. بهتر بود وقتمونو تو پارک و نزدیک درختا و یه جای سایه میگذروندیم.

برنامه مون این بود که یکی دو ساعتی تو اون پارک باشیم، بعد بریم از اون شیرینی فروشی ایرانی شیرینی بخریم و با خودمون بیاریم خونه.

طبق برنامه مون پیش رفتیم و یکی دو ساعتی رو تو اون پارک گذروندیم. بعد که اومدیم سر ایستگاه قطار، قرار بود قطار تو چهار پنج دقیقه بیاد. ولی بعد دیدیم از توی لیست حذف شد اسم قطار و نوشت به دلیل تصادفی که شده، فعلا قطار طبق برنامه اش نمیاد!! بیست دقیقه ای اونجا معطل شدیم و کل برنامه مون به هم ریخت.

آخه از طرفی دو نفر هم مسافر داشتیم و به اونا گفته بودیم ساعت 6.5 بیان جلوی ماشین.

قرارمون این بود که از شیرینی فروشی شیرینی بخریم و با خودمون ببریم و یه جوری باشه که ساعت 5 از شیرینی فروشی اومده باشیم بیرون. ولی بعد تو راه به شک افتادیم که آیا شیرینی ترو ببریم یا نه؟ هم هوا گرم بود و تو راه نگران بودیم که خراب بشن، هم ممکن بود حداقل قیافه ی شیرین ها داغون بشه تو راه. مضاف بر اینکه دیرمون هم شده بود با اون برنامه ی قطارها.

وقتی رسیدیم شیرینی فروشی، پرسیدیم، گفت اگه کیلویی بخواین بخرین و ببرین، 13 یورو، همه ی شیرینی ها، چه خشک، چه تر. ولی اگه می خواین اینجا بخورین و دونه ای بگیرین، قیمتش فرق می کنه. ما هم تصمیم گرفتیم دو تا شیرینی تر بگیریم و همون جا بخوریم، یه نیم کیلویی هم خشک بگیریم و ببریم.

که البته بعدا فهمیدیم چه کار اشتباهی کردیم! آخه شما فک کنین نیم کیلو شیرینی خشک خریدیم شد 6 7 یورو. دو دونه شیرینی تر خریدیم و خوردیم (مجبور بودیم نوشیدنی هم بگیریم دیگه، نمی شد که فقط دو تا شیرینی بگیریم)، شد حدود 10 یورو خنثی. از اون بدترش این که لذت هم نبردیم از خوردنمون از بس که عجله داشتیم!

فقط تند تند خوردیم که بریم. بعدا با خودمون فک کردیم خب چه کاری بود، نیم کیلو شیرینی تر هم می خریدیم، اصلا تو راه می خوردیم!! ولی خب دیگه عقلمون نرسید نیشخند. کلا این کلن خیلی برا ما سراسر تجربه بود!!

مسئول شیرینی فروشی که با ما صحبت کرد (یه عالمه کارمند داشت)، از اون خانوما بود ماشاءالله. مدت ها بود دیگه از این مدل آدما ندیده بودم. از اون خانوما بود که با یه زبون چرب و نرم قشششنگ مشتری رو جلب می کرد. اول که خیلی خوشرو و خوش خنده برخورد کرد. بعد ما گفتیم شیرینی ترو می خوریم، خشکو می بریم. گفت پس بفرمایید تا بیام سر میزتون سفارشتونو بگیرم. ما هم رفتیم اون ته، یه میز چهار نفره بود اونجا نشستیم. اومد خیلیییی با خوشرویی گفت شما اینجا گرمتون نیست؟ خب هوا هم کم و بیش گرم بود. گفت اونجا یه میز دو نفره هست، هواش خیلی بهتره. دیگه ما رو ورداشت برد اونجا که میز دو نفره بود.

بعد که نشستیم فهمیدیم بابا ماشاءالله انقدرررر مشتری دارن که همین جوری عین نونوایی آدم میاد و میره. حق داشته ازمون بخواد پشت میز دو نفره اش بشینیم. اما خب همینو خیلی با زیرکی و سیاست گفت دیگه. نیومد بگه لطفا برین رو اون میز دو نفره بشینین!

بعد هم که نشستیم، سه ثانیه بعدش اومد گفت دیدین چه زود اومدم سر میزتون؟ بفرمایید چی میل دارین براتون بیارم؟ گفتیم خب منو ندارین؟ گفت برای شیرینی ها نه. می تونین نگاه کنین، سفارش بدین. گفتیم پس نگاه می کنیم. یه نگاه به ویترین کردیم، گفتیم یه دونه از این یه دونه از اون. گفت خب نوشیدنی چی بیارم براتون؟ به این ترتیب ما مجبور شدیم نوشیدنی هم سفارش بدیم. البته خب بدون نوشیدنی هم نمیشه شیرینی خورد دیگه چشمک.

می خواستیم نوشیدنی سرد سفارش بدیم، ولی به نظرم اومد با چیزی مثل چایی یا قهوه و شیرکاکائو بهتر میشد شیرینی تر تا یه چیزی مثل شیرموز. سفارشو هم که گفتیم سریع آورد خانومه. بعدم از پشت پیشخون اون ور هر وقت منو می دید بهم لبخند می زد. واقعا مدت هااااااا بود از این برخوردها ندیده بودم. خیلی حس وطنی داشت لبخند.

بعد از اینکه سفارشمونو خوردیم، نیم کیلو هم شیرینی خشک خریدیم و بدو بدو رفتیم که بریم سوار ماشینمون بشیم. از قطار که پیاده شدیم، به نظر خودمون راهو بلد بودیم دیگه. کلا اشتباهی به جای اینکه بریم سمت چپ، رفتیم سمت راست. و باز یه عالمه دیرمون شد. نتیجه اش این شد که ساعت 6:25 اینا رسیدیم پارکینگ اوه.

وقتی رسیدیم یکی از مسافرامون اونجا بود و سریع اومد سلام کرد و سوار شد. یه نفر دیگه مونده بود که منتظرش شدیم و اونم یه پنج دقیقه بعد رسید. دیگه سوار شدیم و با 7 دقیقه تاخیر از پارکینگ اومدیم بیرون.

بازم یه کوچولو اشتباه کردیم، اما خب خیلی اذیتمون نکرد و دیرمون نشد.

وقتی رسیدیم، دیگه دیروقت بود. واسه همین به مسافرا گفتیم می تونیم برسونیمتون تا خونه تون. آدرساتونو تو جی پی اس بزنین تا بریم همونجا. آخه دیروقت که میشه قطارهای داخل شهری خیلی دیر به دیر میشن. مسافرامون یه دختر بودن، یه پسر. پسره که می خواست بره یه شهری قبل از شهر ما که خیلی کوچیکه. چون شهرش سر راه بود، همسر گفت خب از داخل شهر میریم به جای اینکه بخوایم از کنار اتوبان بریم. به این ترتیب پسره رو بردیم رسوندیم.

اما خب ماجراهای ما که به این راحتی تموم نمیشه! علی رغم اینکه تمام مدت گوشی همسر به شارژ بود (از همون شارژر فندکی ها)، شارژش داشت تموم میشد. به عبارتی، مصرف باتری جی پی اس گوشی همسر از سرعت شارژ باتری بیشتر بود. تقریبا بیست درصد از باتری مونده بود، اما خب جی پی اس این قدر باتری خور داره که بیست درصد باتری یعنی هیچی.

خیلی با استرس رفتیم و امیدوار بودیم گوشی خاموش نشه و ما پسره رو برسونیم. پسره رو که رسوندیم، نوبت دختره بود. اونم دقیقا همون حالت بود و شارژ گوشی همسر مدام داشت کمتر و کمتر میشد. وقتی دختره رو پیاده کردیم، یه درصد از گوشی همسر بیشتر نمونده بود اوه.

گوشی منم که خیلی وقت بود خاموش شده بود! ولی خدا رو شکر از اونجا تا خونه رو تقریبا بلد بودیم. در همین حین هم که دختره پیاده شد و همسر رفت براش در صندوقو باز کنه که چمدونشو برداره، یه کمی گوشی همسر فرصت کرد که خودشو شارژ کنه و شارژش شد دو سه درصد. دیگه با همون دو سه درصد تا خونه رو اومدیم و گوشی خاموش نشد لبخند.

--

خب دیگه، خسته نباشید از خوندن این همه سفرنامه. الان با خودتون میگین طرف یه روز رفته سفر، اندازه ی یه ابن بطوطه سفرنامه نوشت نیشخند.

 

--

بعدا اضافه شد:

همسر گفت اسم اون پلی که تو کلن هست، پل عشاق نیست. من چک کردم، اخرش نفهمیدم هست یا نیست! به هر حال اسم اصلیش پل هوهن زولرن هست. مثل اینکه پل عشاق تو فرانسه هست. البته اونم دقیقا کارش همینه! یعنی بهش قفل می بندن. خلاصه، من نمی دونم دیگه. خودتون چک کنین!

[ ۱۳٩٥/٦/۱٥ ] [ ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

من راجع به ماشین از همسر پرسیدم و چیزایی که گفت رو نوشتم. ممکه خیلی پراکنده نویسی شده باشه. ببخشید دیگه. چون قرار شد همسر به من بگه و من بعدا خودم ویرایش کنم. ولی این قدر زیاد شد که من حوصله ی ویرایش جدی ندارم نیشخند.

در مورد اینکه مردم چی می خرن، قبلا خیلی ازم سوال شده. خوبه بدونین خرید مدل های بالای ماشین هایی مثل بنز و بی ام و و آئودی برای مردم متوسط کار سختیه. این تصورو نداشته باشین که همه اینجا بنز سوار میشن، حتی کسی که سال اول کارشه و تازه شروع کرده و این حرفا!

معمولا ماشین نو رو کسایی می خرن که وضعشون خیلی خوبه. مردم متوسط ماشین نو نمی خرن، چون افت قیمت ماشین تو سال های اولیه اش خیلی زیاده.

مثلا (بر اساس اطلاعی که از خرید ماشین توسط یکی از دوستامون داریم میگم) ماشین مرسدس بنز کلاس سی که قیمت نوش هست 45 هزار یورو، بعد از یه سال استفاده، با هفت هزار کیلومتر کار، قیمتش شده 30 هزارتا، همین ماشین رو دوستمون برداشته با یازده هزار یورو پول نقد و ماهی 150 یورو به مدت سه سال.

یعنی در کل حدود 15 هزار یورو براش پول میده. تو این سه سال، قیمت ماشین 15 هزار یورو دوباره افت می کنه. یعنی قیمت ماشین بعد از چهار سال از روزی که تولید شده، میشه 15 هزار یورو. حالا اون کسی که این ماشین رو خریده، بعد از سه سال که ماهانه پول داده، می تونه 15 هزار یورو بده و ماشین رو مال خودش کنه یا اینکه ماشین رو دوباره به همون شرکت بنز برگردونه.

به عبارتی همون شرکت ماشین رو با 15 هزار یورو ازش می خره. یعنی طرف قرار بود 15 هزار یوروی دیگه بده که ماشین مال خودش بشه، یعنی 15 هزار یورو قرض داشت به شرکت برای اینکه ماشینو بخره، حالا اون 15 هزار یورو رو نمیده و ماشین دوباره مال شرکت میشه.

البته این در صورتی ممکنه که ماشین کاملا سالم باشه. اگه مشکل داشته باشه، شرکت ماشین رو ارزون تر ازش می خره. البته خب طرف هم اگه فکر می کنه می تونه جایی گرون تر بفروشه ماشینو، می تونه 15 هزار یورو رو به شرکت بده و ماشینو برداره و بعد خودش به عنوان یه شخص ماشینو بفروشه.

به دلیل همین افت قیمت، معمولا مردم علاقه ای ندارن ماشین خیلی نو بخرن. ماشین های 4 5 سال کار کرده می خرن، چون بعد از اون دیگه افت قیمت چندان زیاد نیست.

البته شرکت ها آپشن های مختلفی دارن. به عنوان مثال، همه ی شرکت ها آپشن ماشین قسطی میدن به مردم.

در مورد ماشینی که مردم عادی سوار میشن، باید بگم این طور نیست که همه بنز و بی ام و سوار بشن، میشه گفت بیشتر فولکس واگن مناسب طبقه ی عادیه. به عنوان مثال فولکس واگن مدل گلف بیشترین فروش رو تو اروپا داره و خیلی ها ازش استفاده می کنن. البته فک نمی کنم این شرکت تو ایران ماشین داشته باشه و چیزی به ایران صادر کنه.

اگه قرار باشه کسی از طبقه ی متوسط ماشین بنز و بی ام و بخره، از بنز، همون کلاس های آ و بی و سی رو می خره، نه کلاس ئی. از بی ام و هم، تا سری سه رو می خره، نه مدل های بالاتر. همینا رو هم نه نو از کارخونه در اومده اش دیگه، به همون شکلی که گفتم می خرن. آئودی هم تا سری 4 اینا برمی دارن، نه بالاتر. بقیه اش گرون میشه.

یه چیز دیگه هم اینکه اینجا شاید هزینه ی خرید ماشین زیاد نباشه، اما هزینه ی نگهداری ماشین زیاده. مثلا اگه یه ماشین شیش هزار یورویی بخرین و برای اولین بار تو آلمان بخواین بیمه ی ماشین بگیرین، حدود هزار یورو باید برای سال اول پول بیمه بدین. تازه این در صورتیه که حداکثر 12 هزار کیلومتر در سال ماشین رو راه ببرین، اگه بیشتر بشه، باید بیشتر پول بدین. سیستم بیمه تو آلمان با ایران خیلی فرق داره *.

هزینه های جانبی دیگه هم داره، مثلا مالیات ماشین که به خیلی چیزا بستگی داره. مثلا ماشین دیزلی هزینه ی مالیاتش سه برابر ماشین بنزینیه و خب در عوض مصرفش کمتره. معمولا اگه بخوان بالای 15 هزار کیلومتر در سال از ماشین استفاده کنن، معولا ماشین دیزلی می خرن، اگه کمتر قصد استفاده داشته باشن، ماشین بنزینی می خرن.

از تفاوت های دیگه در نگهداری اینه که مثلا شما حق ندارین ماشینو تو خونه یا تو خیابون یا پارک یا هر جای دیگه ای خودتون بشورین، باید ببرین کارواش که خب این خودش هزینه بره.

هزینه های تعمیر اینجا هم که بسیار بسیار بالائه. چک آپ هاش تا زمانی که گارانتی داره مجانیه، اما بعدش باید خودتون پول بدین و خیلی هم گرونه. مخصوصا چک آپ تسمه تایمینگ عوض کردن. قیمتش هم بسته به ماشین فرق داره. مثلا برای مزدا6 برای این چک آپ حدود 800 900 یورو باید پول بدین. تازه این در صورتیه که نبرین پیش نمایندگی. تو نمایندگی گرون تره، یعنی همین چکاپ چیزی حدود 1500 یورو میشه تو نمایندگیش.

خود هزینه ی بنزین هم اینجا زیاده. مثل ایران هم نیست که ثابت باشه. قیمتش کاملا وابسته به پمپ بنزین (توتال باشه یا شل یا هر چیز دیگه)، تعطیل بودن یا نبودن اون روز، زمان روز، محل پمپ بنزین (که تو شهر باشه، تو ورودی شهر باشه یا خروجی شهر (پمپ بنزین جلوی خروجی شهر از پنپ بنزین جلوی ورودی شهر گرون تره!) یا بغل اتوبان) و خیلی چیزای دیگه داره. و صد البته به قیمت نفت بستگی داره. مثلا الان قیمت بنزین بین 1.25 تا 1.35 هست. اما یه مدت حدود 1.5 بود. قیمت دیزل هم الان حدود 1 تا 1.10 هست.

دیگه از هزینه های نگهداری ماشین باید بگم که تعویض لاستیک زمستونی و تابستونی اجباریه. البته قانونا اجباری نیست. یعنی تو خیابون پلیس بهتون گیر نمیده که چرا لاستیکات مثلا زمستونی نیست. اما اگه تو زمستون با لاستیک تابستونی تصادف کنین، بیمه پولشو نمیده.

یه مدل دیگه هم ماشین گرفتن هست تو اینجا که leasing ایه. این مدل ظاهرا تو ایران هم هست. مثلا یه بی ام و سری 2 که قیمت نوش 46 هزار یورو بوده، دوست ما بعد از یه سال کار، این ماشین رو که 18 هزار کیلومتر راه رفته و قیمتش شده 35 هزار یورو، به صورت leasing ای گرفته، به این صورت که 5 هزار یورو پول نقد داده، هر ماه هم 325 یورو پول میده تا سه سال. بعد از سه سال هم ماشینو به شرکت پس میده. و صد البته ماشین باید هیچ مشکلی نداشته باشه و همه چی درست و صحیح و سالم باشه. هرچی خراب شده باشه، باید پولشو بده.

همه نوع ماشینو اینجا میشه leasing ای گرفت. همه ی شرکت ها این آپشنو دارن. اون مدل اولی که گفتم در مورد ماشین بنزی که دوستمون گرفته بود، بهش می گن finanzierung . همه ی شرکت ها اینجا این آپشنا رو دارن، برای اینکه مجبورن تو بازار با آپشن های بقیه رقابت کنن.

از نظر محبوبیت ماشین های آلمانی اولن و بعدش ماشین های ژاپنی. ماشین های سوئدی هم جزو ماشین های لوکس حساب میشن، مثل ماشین های ولوو. اما ماشین های آمریکایی اصلا اینجا طرفدار زیادی نداره و دلیلش هم هزینه ی نگهداری زیادشون هست.

ماشین های فرانسوی هم تقریبا هم قیمت ماشین های آلمانی درمیان، اما در کل این ماشین ها خیلی محبوب نیستن بین آلمانی ها.

اگه طرف دنبال ماشین شیک باشه، آلمانی می گیره. اما اگه کسی دنبال ماشین خوب و کم هزینه باشه، ماشین ژاپنی می گیره. ماشین های آلمانی هزینه ی نگهداری بالاتری دارن. تویوتا و مزدا و نیسان اینجا محبوبیت بالایی دارن.

--

* بیمه گرفتن تو آلمان قیمت ثابتی نداره و به چندین عامل مختلف بستگی داره. مثلا:

1- چند هزار کیلومتر در سال قراره ماشین راه بره.

2- چند نفر با این ماشین رانندگی می کنن. اگر بیشتر از یه نفر باشه، باید تک تک اون اشخاص رو نام ببرین و شرایطشون رو هم بگین، یعنی مثلا سن طرف چقدره؟ کی گواهی نامه گرفته؟ تو چند سال اخیر تصادف داشته یا نه؟ نمره منفی تو گواهی نامه اش هست یا نه؟ تخلف داشته تو چند سال اخیر یا نه؟ همه ی این اطلاعات رو باید برای تمام کسایی که قراره راننده ی ماشین باشن بگین. و اگه کس دیگه ای پشت فرمون باشه و ماشین تصادف کنه، بیمه پولشو نمیده.

3- پارکینگ دارین یا نه؟ اگه دارین روبازه یا روبسته؟ گاراژه یا نه؟ (کلمه ی گاراژ رو نمی دونم درست استفاده کردم یا نه، گاراژ رو ترجمه ی tiefgarage گرفتم و پارکینگ رو ترجمه ی Parkplatz، خودتون سرچ کنین و تفاوتشونو ببینین. منظور از گاراژ اینه که طبقه ی زیرزمین پارکینگ باشه، اما پارکینگ می تونه روبسته باشه، ولی طبقه ی زیرزمین نباشه.) پارکنیگتون با کس دیگه ای مشترکه یا فقط مال خودتونه؟ منظور از مشترک بودن این نیست که دقیقا محل ماشین شما فقط مال خودتون باشه، مثلا اگه تو یه پارکینگ 40 تایی، پارکینگ شماره ی 10 مال شماست، شما بازم باید بگین پارکینگم مشترکه. یعنی کسای دیگه ای هم حق دارن به محوطه ی پارکینگ شما وارد بشن و پارک کنن (و شاید با شما تصادف کنن!).

4- چند نفر جزو خانواده هستن و قراره از این ماشین استفاده کنن؟ اگه بچه دارین بچه تون چند سالشه؟ زیر 17 ساله یا بالای 17 سال؟

5- قبلا چند کیلومتر کار کرده ماشین (تا الان)؟

6- آیا عضو ADAC هستی یا نه؟ ADAC یه شرکتیه که خدمات ماشین ارائه میده و اگه بخواین میتونین سالانه پول بدین و عضو بشین. اگه جایی مشکلی پیش اومد، میان براتون رفع می کنن.

7- آیا کارت تخفیف قطارهای آلمان رو دارین یا نه؟ این کارت تخفیف همون کارت تخفیفیه که بارها راجع بهش توضیح دادم برای خودمون. همون که مدل های 25 و 50 و 100 درصد داره. در واقع دلیل پرسیدن این سوال اینه که مثلا کسی که کارت تخفیف 100 درصد یا 50 درصد قطار آلمان رو داشته باشه، احتمال بیشتری داره که از قطار زیاد استفاده کنه و کمتر ماشینشو استفاده کنه.

8- اشتراک یک ساله ی public transport شهرتونو داری یا نه؟

9- سال تولید ماشین، قیمت ماشین وقتی شما خریدین؟ البته قیمت رو از شما نمی پرسن، همین که شما مدل ماشین و اینکه چقدر کار کرده و اطلاعاتش رو بهشون بدین، شرکت های بیمه خودشون یه تخمین قیمت دارن و بر اساس اون مبلغ بیمه ی شما رو تعیین می کنن.

--

یه چیز دیگه هم همسر این وسط گفته که من نمی دونم به کدوم قسمت وصلش کنم! همین طوری جدا نوشتمش:

اگه ماشینتون تو راه خراب بشه و بخواین ببرین تعمیرگاه، پول جرثقیل خیلی خیلی زیاده. مثلا برای 10 کیلومتر داخل شهر ممکنه مجبور بشین 500 600 یورو پول بدین. واسه همین خب همه یه بیمه مخصوص همین موضوع می گیرن. یعنی اگه این بیمه روی بیمه ی ماشینتون نباشه، معقوله که پول بیشتری بدین که اینو هم شامل بشه.

--

دیگه در مورد بیمه ی ماشین اینکه اگه سه یا چهار سال (فک می کنم چهار سال) تصادفی نداشته باشین، قیمت بیمه تون میشه 55 درصد قبلش. اما اگه تصادف کنین، قیمت بیمه تون چند درصد اضافه میشه. مطمئن نیستم عددش رو، اما فک می کنم 118 درصد میشه. یعنی 18 درصد اضافه میشه به پول بیمه ای که داشتین می دادین.

--

 

بعدا اضافه شد:

تو آلمان مردم بیشتر به ماشین های استیشن (که اینجا بهش میگن kombi) علاقه دارن تا ماشین هایی که مدل لیموزین هستن. علتش هم اینه که میخوان کالسکه ی بچه شونو بذارن یا سگشونو. کلا ترجیح میدن ماشینشون جای بار بیشتری داشته باشه.


[ ۱۳٩٥/٦/۸ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

جدیدا چون نمی رسم زود به زود بنویسم، نمیتونم عنوان بذارم رو نوشته هام! آخه موضوعای نوشتنم توی یه پست هم خیلی متنوع میشه!

--

دو قرن پیش نمره ی شاگردامو برای استادم ایمیل کردم. چون من اجازه ی دسترسی به سیستم و وارد کردن نمره رو ندارم، همیشه باید نمره ها رو بدم به استادم، اون وارد کنه. نکته ی اولش این بود که به همه ی بچه ها ایمیل زدم، گفتم لطفا بگین این درس رو تو کدوم ماجول برداشتین. فک کنم دو هفته طول کشید تا دو سوم بچه ها جواب بدن!! همچین بچه های تعطیلات رفته ای داریم ما!!

بعد که بالاخره یه تعداد معقولیشون برام فرستادن جواباشونو، من نتیجه ها رو به استادم ایمیل کردم. بعضی هاشونم یه سری سوال داشتن راجع به همین برداشتن درس به صورت اختیاری و غیراختیاری و غیره که من بلد نبودم جوابشو، چون تو سیستم نیستم اون قدری. منم اون سوالا رو به همراه نمره های دانشجوهام برای استادم ایمیل کردم. خب طبیعتا انتظار جواب داشتم دیگه. چون فقط نمره ها که نبود، یه سری سوال هم بود.

یکی دو تا سوال هم راجع به تزم داشتم. آخه دو قرنه استاد باید یه کاری رو انجام بده، بعد من بر اساس اون آزمایش ها رو تکرار کنم و نتیجه رو دوباره تو تزم بنویسم ولی من هیچ ایملی در اون زمینه دریافت نکردم. از استادم پرسیده بودم تو ایمیل زدی و احیانا من اشتباهی پاک کردم یا کلا انجام ندادی هنوز؟

خلاصه، استاد جواب نداد. دو سه تا سوال و مشکل دیگه هم هی راجع به دانشجوهام پیش اومد که ایمیل زدم و پرسیدم، ولی بازم جواب نداد. حدس زدم تعطیلات باشه. یکی دو هفته ای گذشت تا بالاخره استادم جواب داد و گفت من از تعطیلات برگشتم.

تازه اون موقع اون شروع کرده بود به ایمیل زدن بنده خدا. البته من تو نصف ایمیل ها cc بودم. آخه وارد کردن نمره ی یه سری از بچه ها دچار مشکل شده بود. مثلا با یه استاد دیگه ثبت نام کرده بودن، بعد استاد من دسترسی نداشت که بخواد نمره هاشونو وارد کنه و نمی دونست که اصلا با کی ثبت نام کردن که به اون استاد بگه نمره ی اینا رو وارد کن.

خلاصه، بالاخره استاد ایمیل های منو جواب داد و اون قسمتی که باید انجام میداد رو هم انجام داد. حالا دیگه نوبت منه که برم سراغ تزم و ببینم بالاخره این کفش های میرزانوروز کی تموم میشه!

--

گفته بودم که یه نفر جدید اومده تو شرکتمون که به عنوان مدیرپروژه کار کنه. فک می کنم اونم تمام وقت نیست کارش. آخه روز اول که ساعت 2 3 کارشو شروع کرد! روز بعدش نیومد. دیروز 9 اومد، 3 اینا رفت!

تو این فاصله، وقت ناهار هم شد. رن اومد گفت امروز ناهار سلف زیاد خوب نیست، ما میریم دونری، شمام میاین؟ من گفتم میام، ولی اون گفت نمیام.

من و فیلیکس و رن رفتیم دونری. فیلیکس فک می کنم لاماجون (یا همون لحم معجون) سفارش داد. رن رو نمیدونم. منم که مثل همیشه یه دونر گوشت مرغ سفارش دادم. وقتی خوردیم، تموم شد، رفتیم حساب کنیم، فیلیکس پول نداشت! یه کیف کوچیک داره همیشه که کیف پولشه فقط و کارتاش. یعنی ابعادش در حد یه کارته فقط ولی خب یه قسمتش هست که میشه توش سکه هم گذاشت. نمیدونم به این مدل کیف ها دقیقا چی میگن. اصلا کیف پول حساب میشه یا جاکارتی. به هر حال که بنده خدا نگاه کرد و دید آخ! هیچی پول توش نیست.

از اونجایی که دیدم رن حساب نکرد براش، دیگه منم چیزی نگفتم. برای همین فیلیکس به فروشنده گفت من الان میرم پول برمیدارم میام. دیگه فیلیکس و رن رفتن به سمت عابربانک، منم اومدم به سمت اتاق.

رفتم می بینم در اتاق بازه، پنکه هم روشنه. پسره هم نیست! یه نیم ساعت بعدش اومد پسره فک کنم. بهش میگم تو کلید نداری؟ میگه نه!

با خودم فک کردم خب کلید نداشتی، درو باز گذاشتی. دیگه پنکه رو چرا روشن گذاشتی؟!سوال

--

پریشب، نصف شبی بلند شدم، گلاب به روتون، برم دستشویی. همسر هم بیدار شد. اصولا من هر تکونی بخورم تو تخت، همسر یه بار بیدار میشه! من که رفتم و برگشتم، همسر هم رفت دستشویی. من حدس زدم دیگه نزدیکای صبح باشه، وضو هم گرفتم و اومدم. همسر که برگشته، میگه اذون گفتن؟ اگه گفتن که نماز بخونیم الان دیگه. گوشیمو چک کردم، گفتم اوووووه ساعت چهاره، آره بابا. نماز خوندیم و خوابیدیم.

دیشب که میخواستم بخوابم، گوشیمو چک کردم، می بینم اذونو تقریبا ساعت 5 میگن خنثی. یعنی ما یه بار اومدیم نماز اول وقت بخونیما! تازه یه چیز دیگه هم اینکه فهمیدم هر دفعه که گوشیمونو نزدیک ساعت 5 کوک می کردیم، اتفاقا داشتیم نماز اول وقت می خوندیم. اگه تا الان می دونستم این همه نماز اول وقت داشتم که یه جور دیگه از خدا طلبکار می شدم چشمک. حیف شد!


[ ۱۳٩٥/٦/٦ ] [ ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

رئیس دوشنبه از تعطیلات برگشت. خوش به حالشون چقدر تعطیلات دارن واقعا. متاسفانه ماها که اینجا خارجی هستیم، اونم از نوع خارجی دور، عملا تعطیلاتی برامون نمی مونه. مثلا اگه یه ماه در سال تعطیلات داریم، بیست روزشو میریم ایران! تازه از اون بیست روز هم که پنج روزشو این ور و اون ور تو راهیم تا برسیم شهر و دیار خودمون! اینه که عملا نمیتونیم مثل اینا تفریح کنیم. یه ده روز بیشتر از تعطیلاتمون نمی مونه که اونم اگه بتونیم یه چهار پنج روزشو بریم یه کشور دیگه تو همین اروپا.

ولی همین فیلیکس مثلا، وقتی من اومدم یه هفته رفته بود تایلند. الان یه هفته رفته ایسلند (که دوشنبه برگشت). آپریل اینا هم که تقریاب دو هفته میره ایران. قشنگ از سی روز تعطیلتشون استفاده می کنن و جاهای مختلفی رو می بینن.

هر وقت هم اراده می کنن خانواده شونو ببینن که یه آخر هفته است زحمتش دیگه. میرن دو تا شهر اون ور تر، پیش خانواده شون.

حالا تازه ما وقتی میریم ایران، بابای من همیشه شاکیه، میگه مگه شما سی روز مرخصی ندارین؟!! میگم خب بذار ده روزشم نگه داریم، بلکه اتفاقی افتاد یهویی مجبور شدیم مرخصی بگیریم. باز نیم ساعت دیگه همین سوالو می پرسه نیشخند.

خلاصه که رئیس از مسافرت برگشت. چند وقت پیش رفته بودیم برای تمدید ویزا. نامه ای که رئیس داده بود، یه جاهایی تو تاریخش اشتباه داشت، یه مشکلی هم داشت که بهتر بود رفع میشد. خانومه گفت میتونی یه نامه ی دیگه از رئیست بگیری؟ گفتم باشه. منم همون روز ایمیل زدم به فیلیکس. اون روز هنوز فیلیکس آلمان بود. اما برای یه قرار کاری رفته بود یه شهر دیگه. امید داشتم که همون روز جواب بده، ولی خب نداد و بعدش هم که دیگه مسافرت بود و اینا کلا تو مسافرت جواب ایمیل نمیدن.

دوشنبه که اومد، اومد یه سلام کرد و رفت دوباره تو اتاق خودش نشست. پنج دقیقه بعد دیدم تو اسکایپ بهم زده از رن گرفتی نامه رو یا خودم بنویسم برات؟ گفتم بنویس لطفا. من راجع بهش با رن صحبت نکردم. چون اصلا فکر نمی کردم رن در موقعیتی باشه از نظر سمت که بتونه همچین نامه ای بهم بده. آخه رن برای این مدل کارهایی که مسئولیت کارفرما بودن رو داره، معمولا مسئولیتی نداره در قبال من.

به هر حال، رئیس نامه رو درست کرد و برای من ایمیل کرد و منم برای همسر ایمیل کردم و همسر هم برای اون خانوم مسئول ویزامون ایمیل کرد!

نمیدونم چرا رئیس هر وقت از مسافرت میاد، سگشو هم با خودش میاره. فک کنم چون قبلش یه مدت سگشو تنها گذاشته، همین که از راه میاد، به عنوان جایزه سگشو فرداش با خودش میاره چشمک. این قدر سگش خوشحال بود دوشنبه که خدا می دونه!! تمام مدت داشت با دمش بازی می کرد و این ور اون ور می دوید.

--

از دیروز یه کارمند جدید اومده که اومده تو اتاق من. یعنی الان اتاقم با یه نفر دیگه مشترک شده. اسمشو هنوز بلد نیستم! اخه دفعه ی اول خودشو معرفی کرد. ولی خب دیدین که ماها اسمای خارجی رو کجا بلدیم که بخواد با یه دفعه معرفی کردن تو ذهنمون بمونه!! منم روم نشد دوباره بپرسم نیشخند.

قراره به عنوان مدیرپروژه کار کنه برامون. البته هنوز دانشجوی ارشده و گفت فعلا تا زمانی که تز ارشدمو تحویل بدم اینجا کار می کنم، تا بعدش ببینم چی میشه.

--

دیروز رفته بودیم مغازه ترک ها خرید. برگشتنی یه خانواده چند تا جوجه یا یه چیزی تو این مایه ها خریده بودن که یخ زده بود و تو کارتن. برای اینکه اون طوری خیلی جا می گرفت (البته احتمالا دلیلش این بود، شایدم برای جابه جایی راحت تر)، جوجه ها رو از تو کارتن و نایلون های اضافه ای که دورشون بود در آوردن و گذاشتن بین وسایلشونو بردن. البته من این صحنه ها رو ندیدم، همسر تعریف کرد. من وقتی رسیدم یه سری نایلونی که مشخص بود توشون گوشت بوده و یه کمی قرمز بودن توی یه کارتن همون بغل بودن.

خب طبیعتا کار قشنگی نبود دیگه. یه نایلون گوشتی خیلی چیز کثیفیه و میدونیم که خیلی سریع مگس جمع می کنه و کثیف کاری میشه. ولی خب دیگه، حتی تو سطل آشغال هم ننداختن و رفتن.

وقتی رفتیم بیرون از مغازه، یه ماشین داشت میرفت بیرون. همسر میگه ماشینشونو نگاه کن، این مال همون آدماست. یه آئودی آ هفت بود که حداقل 70 80 هزار یورو قیمتشه!

اینجاست که آدم می بینه کلا فرهنگ و شعور و این حرفا، مطلقا ربطی به ثروت و دارایی و این چیزا نداره اصلا.

--

یه چیز دیگه هم که الان یادم اومد و شاید جالب باشه براتون اینه که خیلی ها که میخوان بیان آلمان، از ما می پرسن یه کارمند یا مهندس یا دکترای فلان رشته اونجا چه ماشینی سوار میشه؟ و فکر هم می کنن الان بیان اینجا مهندس شن یا دکترای رشته شونو بگیرن، دیگه بالاترین مدل بنزها رو سوار میشن.

درحالی که شاید بد نباشه بدونین ماشین های ترک های اینجا رو که نگاه می کنن خیلی وقتا بسیار بسیار باکلاس تر از ماشین های مهندس ها و دکترادارهاست! همین ترک هایی که خیلی هاشون درس درست و حسابی نمی خونن و میرن تو کار رستوران و تعمیرکاری و غیره!

البته قطعا این معنیش این نیست که هر کس درس نخونه، پولدارتر میشه. منظورم اینه که اینجا هم شغل آزاد از کارمندی درآمد بیشتری میتونه داشته باشه. و این تصور که چون اینجا آلمانه حتما کسی که درس خونده بیشتر از کسی که درس نخونده پول درمیاره، غلطه.

--

یه چیز دیگه هم که برای خودم جالب بود، پست قبلی بود. خیلی وقت ها کامنت هایی می گیرم از آدمای مختلف که میگن از مشکلات زندگی تو آلمان هم بنویسین، از بدی هاش هم بنویسین و غیره.

ولی تو واقعیت که نگاه می کنم می بینم من گاهی، فقط گاهی، لا به لای حرفام راجع به مشکلاتمون تو اینجا توضیح میدم، همه تعجب می کنن و حتی شاید یه عده باور نکنن یا فکر کنن خب حالا این یه دفعه یه اشتباهی شده که این طوری شده. من نمی دونم اگه واقعا بخوام از مشکلات اینجا بنویسم چه برداشتی میتونه بشه از آلمان.

فک می کنم بد نباشه به شکل صریح و شفاف بگم دوستای عزیزم، اینجا بهشت نیست. اینجا هم مشکلات ریز و درشت خودشو داره که من تقریبا میتونم بگم تا الان مشکلات عمده و اصلیشو ننوشتم. ما هم خیلی وقتا اذیت شدیم، ولی خب من معمولا سعی می کنم از قسمت های خوب زندگیمون بنویسم لبخند.

اگر من از مشکلاتمون نمی نویسم، این تصور براتون شکل نگیره که خوش به حالشون، ما اینجا هر روز داریم دنبال فلان کار و فلان کار می دویم، در حالی که اونا همه ی کاراشون رو رواله. خیالتون راحت. اصلا این طوری نیست لبخند.


[ ۱۳٩٥/٦/۳ ] [ ٩:٥۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دیروز رفته بودیم شهر بغلی. بالاخره اومدیم یه شهر جدید و اینجا هم شهر بغلی های خودشو داره! کم کم باید باهاشون آشنا بشیم.

البته یه مقداری هم کار داشتیم. شهرش یه شهر کوچیک و دنج بود. خیلی کوچیک. البته شایدم به چشم ما این طوری اومد. آخه ما که کل شهرو نرفتیم بگردیم. اصولا آدم فقط جاهای توریستی و قشنگ شهرا رو میره. حالا از قضا اونجا هم خیلی جاهاشو داشتن درست می کردن و مدام باید مسیرمونو عوض می کردیم.

اصولا هر شهری تو آلمان یه قلعه داره به عنوان جای دیدنی! قلعه هاشون هم اکثر وقتا خیلی بیخوده نیشخند. مثلا می بینی کلا مال 200 سال پیشه. همچین قدمتی نداره. یه ساختمون خیلی معمولیه. فقط فرقش اینه که تو بالاترین نقطه ی شهره و رو تپه است!

خلاصه، رفتیم قلعه ی این شهرو ببینیم که اونجا هم به دلیل یه مراسمی که برگزار شده بود، مسیرش بسته بود. باید ماشینو پارک می کردیم. ولی خب این قدر آدما اومده بودن و ماشیناشونو پارک کرده بودن که جای پارک نبود.

بنابراین، همسر منو پیاده کرد، من همونجا نشستم کنار پیاده رو تا همسر بره ماشینو یه جایی که ممکنه پارک کنه و برگرده. تقریبا یه ده دقیقه ای طول کشید تا همسر بره و برگرده. اون جایی که مسیر بسته بود، دو نفر نشسته بودن که مسئول این بودن که یه عده رو که مربوط به مراسم بودن و یا مشکلاتی مثل معلولیت داشتن راه بدن. یعنی برای اونا مسیرو باز می کردن که برن، ولی بقیه اجازه نداشتن برن. فک کنم تو همون ده دقیقه ای که من اونجا بودم واسه چهار پنج نفر هی مجبور شدن بلند شن و بیان توضیح بدن که قضیه چیه!

خلاصه، همسر برگشت و ما بقیه ی راهو پیاده رفتیم. اون قسمتی که مراسم بود خیلی قشنگ بود ظاهرا مراسمش، ولی ورودیش زیاد بود ما نرفتیم نیشخند. فقط از بیرون نگاه کردیم. یه محلی بود عین قرون وسطی درست کرده بودن. یعنی همه لباسای اون مدلی پوشیده بودن و نقش های مختلفی هم داشتن. مثل یه بازار بود. یکی نوشیدنی میفروخت (به همون سبک قدیم)، یه عده تو چادر بودن. یه عده مثل شوالیه ها لباس پوشیده بودن. خلاصه چیز قشنگی بود.

خلاصه، ما به راهمون ادامه دادیم و رفتیم قلعه رو ببینیم. مثل همه ی قلعه های دیگه رفتیم دیدیم و گفتیم خب اینم قلعه بود دیگه! یه چند تا عکس از همون بالا که کل شهر دیده میشد گرفتیم و برگشتیم.

هوا هم اصلا خوب نبود، همه اش بارون میومد و سرد بود. خدا رو شکر که چتر داشتیم. وگرنه من که اصلا لباس نبرده بودم. یه دونه پیرهن تنم بود فقط. نه کاپشنی داشتم، نه لباس گرمی.

از اونجا که اومدیم پایین، از یه مسیر دیگه اومدیم پایین و نمیدونستیم ماشین دقیقا چقدر با ما فاصله داره. رفتنی از یه راهی رفتیم که سطح شیب دار بود. برگشتنی از یه مسیر پله ای برگشتیم. هر چند تا پله منتهی میشد به یه مسیر ماشین روی صاف. ما نمی دونستیم ماشین تو کدوم یکی از این مسیرای ماشین رو پارک شده! ما چقدر داریم میریم پایین الان. خلاصه، این قدر رفتیم پایین که رسیدیم به سطح همکف داخل شهر خنثی.

البته -خدا رو شکر- همسر گفت جا نبوده برای پارک و ماشینو تقریبا تو همون همکف پارک کرده. ولی خب ما که اسم خیابونو بلد نبودیم. باید فقط میرفتیم تا ببینیم کی میرسیم به همچین خیابونی. یه پنج شیشه دقیقه ای، یا شایدم ده دقیقه ای، پیاده روی کردیم تا رسیدیم به ماشین.

سوار شدیم بریم یه چیزی بخوریم. قبلش من گشته بودم و یه رستوران ترک پیدا کرده بودم. هلک و هلک رفتیم که به این رستورانه برسیم. باز یه جا رو تو شهر خراب کرده بودن و باید دور می زدیم. جای پارک هم نبود. کلا شهرش مشکل پارک داشت شدیدا! بالاخره یه جا پارک کردیم.

تو یه خیابونی پارک کردیم که پشت خیابونی بود که قصد داشتیم بریم. پیاده رفتیم تا اونجا. کلا یه ساعت وقت داشتیم، باید زود یه جا پیدا می کردیم و غذا می خوردیم و برمی گشتیم. آخه پارکش پولی بود و فقط هم دستگاهش سکه قبول می کرد. ما هم تنها چیزی که داشتیم یه سکه ی یه یورویی بود! اما نکته ی جالبش این بود که وقتی برگشتیم متوجه شدیم که یه ساعت و پنج دقیقه حساب می کنه دستگاه. یعنی هر ساعت یه یوروئه، اما وقتی شما یه یورو میندازین، دستگاه یه طوری تنظیم شده که به شما یه ساعت و پنج دقیقه وقت میده. چون توی یه مسیر مثلا 100 متری فقط یه دونه دستگاه پارک هست و ممکنه تا شما پارک کنین و بیاین از دستگاه کارت بگیرین و برین روی شیشه ی ماشینتون بذارین، یه چند دقیقه ای طول بکشه. برای اینکه حقتون ضایع نشه، دستگاه پنج دقیقه بیشتر براتون در نظر می گیره. خدا خیرشون بده که به این چیزای این قدر کوچیک هم توجه می کنن لبخند.

خلاصه، هلک و هلک رفتیم محلی که رستوران قرار بود باشه، اما خب یه رستوران دیگه جاش بود که هم حلال نبود و هم گرون بود و هم بسته بود!! من گفتم تو راه که داشتیم دور میزدیم که جای پارک پیدا کنیم، من یه مغازه ی کباب ترکی به چشمم خورده، بریم اونجا یه چیزی بخریم و برگردیم دیگه. رفتیم تا اون مغازه، ولی زیاد جای جالبی نبود. همسر گفت منم فک می کنم یه دونه اون ور تر دیدم، یه کم دیگه هم بریم. یه کم دیگه که رفتیم دیدیم یه رستوران ترکی دیگه هست. گفتیم دیگه همینو بریم تو. رفتیم تو و یه چیزی سفارش دادیم و نشستیم خوردیم.

اینجا وقتی میخوان سالاد و سس و این چیزا رو بریزن ازت می پرسن تند می خوای یا نه. اصولا ماها میگیم تند، ولی تندی که تو آلمان میگن با تندی که تو ایران هست فرق داره! همسر هم به طرف گفت واقعا تند لطفا. طرف یه چیزی به ما داد که تا یه ساعت دهنمون ذق ذق می کرد نیشخند!! ولی خب تقصیر خودمون بود دیگه. با این حال خوشمزه بود چشمک.

تو این فاصله که داشتیم غذا می خوردیم، همسر گوشیشو زد به شارژ. تا می خواستیم بریم 68 درصد شارژ شده بود. گوشی رو لازم داشتیم، آخه navigation نداره ماشینمون و ما هم هنوز براش چیزی نخریدیم. بنابراین باید با گوگل مپ و اینترنت گوشی می رفتیم. همون طور که تو راه رفت ازش استفاده کرده بودیم.

خلاصه، ما ساعتای پنج و نیم اینا تقریبا راه افتادیم به سمت خونه مون و قاعدتا باید حدود 7:09 (طبق گوگل مپ) خونه می بودیم.

مسیر بین این دو تا شهر یه جوری بود که اصلا به اون صورت نمیشد از بزرگراه رفت. همه اش جاده بود. اونم خیلی پیچ در پیچ و ناجور. رفتنیش هم همین طور بود.مدام باید چشممون به گوگل مپ میبود که کی میگه بپیچ. کی میگه مستقیم برو. این طوری نبود که با خیال راحت بخوایم مثلا 50 کیلومترو سرراست بریم.

خلاصه، تا یه جایی رفتیم و کم کم شارژ گوشی داشت تموم میشد. گوشی من هم که از قبل داشت می مرد طفلک. یه جا بود که رسیدیم به اتوبان و دیگه تقریبا خیالمون داشت راحت میشد که خب از این به بعد حداقل تو یه اتوبانیم که ما رو می رسونه به شهرمون دیگه. گوشی هم نداشتیم، مهم نیست. ولی درست همون موقع همسر گفت ولی این راه بسته است. یه کم جلوتر تابلو زده بود که فلان مسیر بسته است. در همین حین هم پیام Battery low گوشی همسرو دیدیم!

یه کم دیگه رفتیم جلو و دقیقا همون طور که همسر دیده بود، جلوی مسیر بسته بود. واقعا کاری نمی تونستیم بکنیم. دقیقا هیچ کاری! حدود 40 50 کیلومتر هم هنوز تا شهرمون مونده بود. یه خروجی بود که به سمت یه روستا یا یه شهر کوچیک میرفت، همونجا دور زدیم و رفتیم اونجا یه جا نگه داشتیم ببینیم چیکار می تونیم بکنیم. گوگل مپ هم به سلامتی دوباره به ما پیشنهاد میداد که دور بزنیم و بریم تو همون مسیر!!

وقتی از navigation استفاده می کنین، یه آپشن داره که وقتی بهتون یه مسیرو پیشنهاد میده، شما می تونین رد کنین و بگین میخوام یه مسیر دیگه بهم بدی. اما گوگل مپ همچین آپشنی نداره. یعنی هر چی خودش صلاح بدونه بهتون پیشنهاد میده! اگه شما باید یه جا می پیچیدین، نپیچین، گاهی یه مسیر دیگه بهتون پیشنهاد میده، گاهی یه جوری پیشنهاد میده که شما دوباره میفتین تو همون مسیر قبلی. این دفعه از اون دفعه ها بود که اصرار داشت باید از همین مسیر برین!

یه جا همسر پیاده شد و از یه نفر پرسید ما چطوری می تونیم بریم فلان شهر که طرف گفت من مال اینجا نیستم و بلد نیستم. یه کم اون ورتر یه کافه هست. میتونین از اونا بپرسین. رفتیم اون کافه هه و همسر دوباره پرسید. طرف بهمون گفت مطمئنین مسیر اتوبان بسته است؟ اگه بسته باشه، باید برین دو تا شهر/روستا اون ورتر، از اونجا می تونین برین. از اینجا نمیشه مستقیم رفت شهر شما.

ما هم راه افتادیم که بریم. ولی قبلش یه بار دیگه گفتیم بریم ببینیم با گوگل مپ میشه راه به جایی برد یا نه. اما خب درست مثل دفعه ی قبل رسیدیم به جایی که جلوی اتوبان بود و بسته بود، همونجا وایستادیم تو خاکی. دقیقا تو همین لحظه، یه ماشین دیگه هم اومد پشت ما و وایستاد. معلوم بود که اون بنده خدا هم دقیقا همون اشتباه ما رو کرده بود. طرف داشت برمی گشت که همسر سریع پیاده شد و رفت ازش پرسید اونا هم همون شهر ما میرن؟ اونم گفت آره. اونا هم دقیقا مثل ما داشتن از گوشیشون استفاده می کردن و گوگل مپ. اما خب حداقل گوشیشون کار می کرد! بهشون گفتیم که ما گوشیمون خاموش شده و کاری نمی تونیم بکنیم. میشه دنبال شما بیایم تا یه مسیری؟ اونا هم گفتن بیاین.

خلاصه، ما راه افتادیم دنبال این بنده خداها. یه عالمه پیچ در پیچ و این روستا به اون روستا رفتیم و بالاخره فک کنم بعد از یه ربع بیست دقیقه ای افتادیم تو جاده. دیگه وقتی افتادیم تو جاده اون بنده خدا گازشو گرفت و رفت. خدا خیرش بده، ما رو رسوند تا یه جایی لبخند. البته هر از گاهی تو مسیر می دیدیمش ولی خب دیگه اصراری نبود حتما جلوی ما باشه.

این وسط یه ماشین دیگه هم بود که دقیقا مسیر ما رو میومد. معلوم بود اونم می خواد بره همون شهر ما. خلاصه، تو نصف مسیر ما سه تا ماشین پشت هم بودیم!

این وسط مسطا، گوشی من که هنوز نیمه جونی داشت رو روشن کردیم که مثلا کمکمون کنه که اونم کلا فک کنم پنج دقیقه ای دووم آورد و بعد ترکید!

اینجا navigation خاموش رانندگی کردن، عینهو چراغ خاموش رانندگی کردنه! علامتی که نشون بده شما کجایین و کجا می تونین برین و این حرفا وجود نداره. مثل ایران نیست که مدام تابلو باشه بغل جاده که تا فلان شهر فلان قدر مونده. البته خیلی جاها هست ها. اما مثل اینکه دلبخواهیه! بین خیلی شهرها هم اصل از این چیزا نمی بینین. بین این دو تا شهر تقریبا میشه گفت اصلا از این چیزا نبود. هر از گاهی که خروجی ای چیزی بود، مشخص کرده بودن این خروجی کجا میره.

خلاصه، از یه جایی به بعدو دیگه فقط با توکل به خدا اومدیم دیگه! البته دیگه نزدیک شهر بود و دیگه کم کم تابلوها پیدا میشدن و ما باید منتظر می بودیم که ببینیم تابلوی خروجی بزرگراه به سمت شهر ما کدومه. ولی خب شهر چند تا خروجی مختلف داشت که ما نمی دونستیم باید از کدوم بریم. ما هم از یکیش رفتیم که حدس می زدیم درست باشه و اتفاقا خوب هم رفتیم و خدا رو شکر صحیح و سالم، فقط با نیم ساعتی تاخیر، رسیدیم خونه مون لبخند.

اینم از تجربه های ماشین داری.

--

مثل روزای اول کارم که هی از تجربه های محل جدید کار می نوشتم، فک کنم تا چند وقت هی سوتی های مربوط به ماشین داریمونو بنویسم چشمک.


[ ۱۳٩٥/٦/۱ ] [ ٧:۱٥ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب