یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یه گروه داریم تو تلگرام که مال خانواده مونه. در واقع من و مامان و خواهرین و برادرین عضویم توش و عمه ام! اینکه چرا از بین همه فقط عمه عضو این گروهه رو من نمی دونم. منم چند سالی باز نبودم تو تلگرام. ولی این قدر هی تقاضا زیاد شد برای حضور من تو تلگرام که دیگه احساس تکلیف کردم نیشخند.

خلاصه الان چند وقتیه باز هستم تو تلگرام. البته تو هیچ گروهی عضو نیستم به جز همین گروه خانواده مون. کلا هم از تلگرام استفاده نمی کنم. تو آلمان واتس اپ بیشتر استفاده میشه.

خلاصه، مامان چند روز پیش گروهو ترک کرد. مطمئنا اشتباهی این کارو کرده دیگه. وگرنه نمی خواسته که بره. یکی دو روز بعدش دیدم یکی دوباره عضوش کرد. حالا دیشب اومده تو گروه زده "سلام، خوبی؟". معلوم هم نیست خطاب به کیه!

از قضا بعدش خواهر بزرگتر اومد یه چیزی از عمه ام پرسید و حرف تو حرف شد و حرف مامانو کسی جواب نداد.

حالا امروز خواهر کوچیک تر تو تلگرام به من میگه مامان گفته به دختر معمولی پیام دادم تو تلگرام، چرا جواب نداده؟!!

میگم خب من از کجا بدونم اون خطاب به منه؟!!

اسم گروهمون تو تلگرام یه چیزی تو مایه های خانواده است. ولی به نظر من باید عوض بشه تبدیل بشه به گروه پت ها و مت ها نیشخند.

کلا یه عده آدمی که با تکنولوژی آشنا نیستن دارن تلاش می کنن ازش استفاده کنن چشمک. مثلا عمه ام که نصف پیامایی که تو این گروه میادو دوباره تو همین گروه کپی می کنه! یعنی قصدش اینه که فوروارد کنه به یه گروه دیگه، نمی دونم چرا کپی می کنه دوباره تو همین گروه.

مامان که یا گروهو ترک می کنه، یا نمی دونم تو تلگرام میشه به یه نفر جدا پیام داد!

خواهر بزرگتر هم دست کمی از مامان و عمه ام نداره. کلا یه عده خوشحالیم دور هم چشمک.

حالا اصلا واسه چی مامانم اومده بود تو تلگرام اونو به من گفته بود؟ چون اسکایپش کار نمی کرده. باز خواهر کوچیک تر تو همون تلگرام به من پیام داده که مامان اسکایپش کار نمی کنه. گفتم خب بهش بگو یوزرنیم و پسورد Teamviewer اش (یه نرم افزار کنترل از راه دور) رو بهم بده تا برم از رو لپ تاپش چک کنم.

تو همون تلگرام هم هم برای خواهر کوچیک تر، هم برای مامانم یوزرنیم و پسورد اسکایپشو نوشتم که اگه اشتباه وارد می کنه، درستش کنه. خودم هم چک کردم، دیدم مشکلی نداره و وارد میشه.

قرار بود خواهر کوچیک تر برا مامانم پیامک کنه یا زنگ بزنه و بهش بگه چیزایی که بهش گفتمو. حالا نمی دونم اون بنده خدا هم باز گفته یا نه. امروز صبح می بینم مامانم دوبار ایمیل زده کجایی؟ کی هستی بیای اسکایپمو درست کنی؟

منم همون موقع ایمیلشو جواب دادم که الان هست. یوزر و پس تیو ویوئرتو بده تا بتونم ببینم لپ تاپتو خب. باز خبری نشده ازش!!

دوباره عصری می بینم تو تلگرام اومده میگه سلام، الان هستی؟ باز دوباره گفتم من هستم، خب بده اون یوزرنیم و پسوردتو تا درستش کنم!!!

بالاخره بعد از چند دقیقه دیدم برام فرستاد اوه.

حالا رفتم تو لپ تاپ خودش، هرچی می زنم، وارد نمیشه یوزرنیم و پسوردش! نمیدونم چشه. یوزر خودمم امتحان کردم، بازم کار نمی کرد. هر دو تا رو رو لپ تاپ خودم امتحان کردم، مشکلی نداشتن هیچ کدوم.

رفتم براش یاهومسنجرشو درست کنم که اونم نشد. مسنجر که معلوم نیست چه بازی ای درآورده، یه چیز مسخره ای شده. مال خودمم کار نمی کنه. خیلی هم تلاش کردم، حتی رفتم پسوردا رو هم عوض کردم، ولی فایده ای نداش.

هیچی دیگه. با همون تیم ویوئر صحبت کردیم خنثی. تیم ویوئر چون یه نرم افزار کنترل از راه دوره، برای راحت تر شدن کار، یه قسمت هم داره که بهتون اجازه میده باهاش با طرف چت کنین یا باهاش صحبت کنین. اما خب صدا توش می پیچه. چون به هر حال هدف نرم افزار این کارا نیست. ولی خب دیدم بهتر از هیچیه دیگه.

حالا امیدوارم تو روزای آینده این مشکل برطرف بشه. نمی دونم واقعا مشکل با لپ تاپ مامان منه؟ با اینترنتشه؟ با چیه؟

--

عصری قصد داشتم برم پیاده روی. ولی مامانم اومد، دیگه نشد برم. نیم ساعتی بعدش نشسته بودم و کارای دیگه می کردم. آخرش دیدم این جوری نمیشه، وجدان درد گرفتم. آخه قرار گذاشتم با خودم که هر روز برم پیاده روی. آخرش بلند شدم رفتم.

از لحظه ای که پامو گذاشتم بیرون بارون شروع شد تاااااا وقتی برگشتم. دیگه نزدیکای خونه که بودم بارون وایستاد خنثی.


[ ۱۳٩٥/٧/۳٠ ] [ ٦:٠٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چندیییییییین روز بود هی می گفتم هر وقت بیکار شدم که بیام یه چیزی تو وبلاگ بنویسم، اینو می نویسم، اونو می نویسم. یه عالمه اتفاقو تو ذهنم نگه داشته بودم که بنویسم. الان انگاری یکی پاک کن ورداشته اون قسمت حافظه مو پاک کرده! یا شایدم مرتب کرده برده یه جای دیگه گذاشته، من پیداشون نمی کنم چشمک.

خلاصه که الان یادم نمیاد اون همه چیزی که می خواستم بگم! حتی یکیشو!!

--

پریروز رفته بودم بیرون، کار داشتم. وقتی برگشتم، درست هم زمان با من یه آقایی که کارمند پست بود، با یه کارتن بزرگ تو بلغش، اومد جلوی در خونه. من کارت زدم و درو باز کردم. اون همون پشت وایستاد و زنگ یه جایی رو زد. یه چند لحظه بعد، من جلوی آسانسور بودم. با خودم فک کردم خب غیر از ما که کسی تو این ساختمون زندگی نمی کنه که بخواد بسته ی پستی داشته باشه! سریع برگشتم، رفتم پرسیدم (عین این فضولایی که گاهی تو ایران وجود داشتن چشمک) آقا این بسته مال کیه؟! مال فلانیه؟ (اسم همسرو گفتم. بسته رو برگردوند، دیدم اسم خودمه. گفتم خب این منم. بسته رو بدین به خودم. گفت می تونی ببری بالا یا بیارم؟ گفتم سنگینه؟ گفت نه. گفتم پس می برم. همون جا امضا کردم و بسته رو ازش گرفتم.

ولی خودمونیما، خوب شد بسته مال خودمون بود. آخه فک کن از قضا بسته مال اون یکی خانواده ای می بود که اینجا زندگی می کردن! چقد ضایع است آدم بره بپرسه این بسته مال کیه. بعد مال خودش هم نباشه نیشخند.

--

آخر سپتامبر قراردادم با دانشگاه دومم تموم شد. دو سه روز پیش هم کلیدا رو براشون پست کردم و تمام. حیف شد. اون دوران هم دوران خوبی بود. دو سال و دو ماه کار کردم اونجا. یادش بخیر لبخند.

--

بالاخره با کش و قوس های فراوان (که بعدا ان شاءالله یه روز میام میگم چرا این قدر کش و قوس داشت) قرارداد جدیدمو امضا کردم. دوباره مثل همیشه یه قرارداد شیش ماهه تا آخر آپریل. ببینیم بعدش خدا چی می خواد لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٧/٢۸ ] [ ٧:٤٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تو این مدتی که رفتیم حسینیه، حالا چه شب های معمولی، چه شب هایی که مراسم عزاداری بود، متوجه شدم که در کل ما خیلی تفاوت ها با افغان ها داریم. البته اصلا بحث خوب یا بد بودن یا بهتر و بدتر بودن نیست. فقط یه سری چیزا توجه منو به خودش جلب می کرد.

اینم همین اول بگم که چیزایی که میگم مشاهدات منه توی یه حسینیه ی کوچیک با تعداد معدودی ایرانی و افغان. لزوما به شکل علمی قابل تعمیم به همه نیست.

مثلا اینکه ظاهرا افغان ها براشون چادر سر کردن موقع نماز خیلی مهم تر از ما ایرانی هاست. من یه بار دیر رسیده بودم، سریع نمازمو وصل کردم و بدون چادر اومدم شروع کنم به خوندن. مخصوصا که حدس هم می زدم دیگه چادرا تموم شده باشه با توجه به تعداد خانومایی که اونجا بودن و داشتن نماز می خوندن. اینه که اصلا نرفتم سراغ چادر پیدا کردن. همین که دستامو بردم بالا که نمازمو شروع کنم، دیدم یه خانومی از پشت زد بهم گفت خانوم! برگشتم دیدم برام مهر و تسبیح و چادر آورده.

یه بار دیگه هم داشتم نماز می خوندم بدون چادر، یه خانومی که نمازش همون موقع تموم شده بود، چادرشو انداخت رو سر من که داشتم نماز می خوندم.

یا مثلا، یه بار اومدم مهر بردارم، هیچی نبود. منم یه تیکه ی کوچیک شاید یه سانت در دو سانتی که از یه مهر دیگه جدا شده بود و افتاده بودو ورداشتم. بالاخره مهر بود دیگه. وسط نمازم دیدم یه دستی اومد یه مهر گذاشت جلوم.

کلا این جور چیزا تو نماز براشون مهم تر از ایرانی هایی هست که من دیده ام تا حالا.

--

وقتی تعداد آقایون کمه، خانوما هم میرن پشت آقایون نماز می خونن. یعنی از سمت خانوما که با جداکننده از آقایون جدا شده میرن سمت آقایون و صف بعد از آقایون وای میستن. تو ایران من خیلی کمتر دیده ام خانوما بدون هیچ حجاب و پرده ای پشت آقایون وایستن. معمولا حتی وقتی تعدادمون کمه هم اون ور پرده می مونیم.

--

تو این مدت عزاداری، فک می کنم چهار شب حداقل ما قابلی خوردیم. قابلی رو -قبلا گفتم- یه غذای افغانه که می تونین سرچش کنین. خوشمزه هم هست چشمک. حالا نمی دونم این غذای معمولشون هست تو عزاداری ها یا غذای محبوبشونه یا کاملا اتفاقی میزبان مجلس ما دوست داشته که چند شب این غذا رو بده. شاید مثل قیمه ی امام حسین که برای ما معروفه، برای افغان ها قابلی امام حسین معروفه چشمک. نمی دونم.

--

یه شب هم یه غذایی دادن به اسم شله که کلا با شله مشهدی فرق داره ها. من دوست داشتم، ولی به نظر همسر بازم خیلی چرب بود! شاید بشه اینم معادل آبگوشتی دونست که تو بعضی جاهای ایران تو روزای عزاداری میدن.

--

شب آخر چلومرغ بود غذا که من راستش تا الان تو هیچ مجلس امام حسینی ندیده ام. البته چه بسا که میزبان اون شب اصلا افغان نبوده باشه. نمیدونم. ولی خب دیگه. به هر حال تفاوتی بود که برای من جالب بود.

--

تو ظرف های یه بار مصرفی که بهمون میدادن برای غذا، همیشه سه قسمت وجود داشت که یه قسمتش رو با سالادی شبیه سالاد شیرازی ما پر می کردن. هیچ وقت تو مراسم ایرانی سالاد نخورده بودم تو همچین مراسمی. اون یکی قسمتش رو هم برای قابلی با اسفناج پخته شده پر کرده بودن. روزی هم که شله بود، یه قسمت از اون دو قسمت، با ترشی پر شده بود.

--

فرنی هم جزو نذری هایی بود که میدادن.

یه نفر هم شله زرد پخته بود که صورتی بود! گفتن بنده خدا زعفرون نداشته، به جاش رنگ خوراکی زده.

یه نفر هم حلوا پخته بود با کشمش. یعنی شیرینی خود حلوا کمتر بود، به جاش کشمشش باعث میشد شیرین بشه.

--

کلا فک می کنم افغان ها از ما اجتماعی ترن. حداقل خانوماشون. یعنی شاید بشه گفت یه کم مثل قدیم ترای ایرانن. تو ایران من تو این مراسم کمتر دیده ام کسی سر آشنایی رو با بغل دستیش باز کنه. اما اینجا این طوری نبود. اما اینجا بیشتر این کارو می کردن.

--

وقتی تعدادشون کمه، هر کس میاد تو، با تک تک آدما دست میده و اکثر وقتا روبوسی می کنه و بعد میره میشینه یه جا.

--

یه سری کلمه هاشون هم که با ما فرق داره. بعضی وقتا اگه کلمه رو جدا از متن بگن، فک نمی کنم معنیشو بتونیم حدس بزنیم. مثلا فک می کنم به صندلی می گفتن "چوکی". خانومه به من می گفت لباسم رفته زیر صندلی شما، من نمی فهمیدم نیشخند. بعد از یکی دو بار تکرار کردن و اشاره کردن فهمیدم چه اتفاقی افتاده!


[ ۱۳٩٥/٧/٢٥ ] [ ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این مدتی که نبودم انگاری دو شیفت کار می کردم! تا عصر که سر کار بودم. بعد که میومدم خونه، سریع یه چایی می خوردیم و نماز می خوندیم و قبل از ساعت 7 می رفتیم حسینیه. انگاری یه شیفت کاریه خودش!! هر روز خسته و کوفته، ولی خب اصرار هم داشتیم بریم نیشخند.

اون آقایی که سخنران بود، همون روحانی ای که گفتم حرفاش به درد میخورد و منبر گریه انداز نبود و ذکر مصیبت هم نمی گفت اصلا، راجع به امنیت صحبت می کرد. پنج نوع امنیت رو اسم برد و هر روز راجع به یکیش صحبت کرد. به این ترتیب پنج شب اومد سخنرانی کرد.

اما بعدش دیگه اون نبود و مجلس به دست  گریه اندازا سپرده شده بود! یعنی درست شب های مهم تاسوعا و عاشورا یه مراسم مزخرفی داشتن! البته ما شب تاسوعا رو نتونستیم بریم. آخه فلاش تانک سرویسمون خراب شده. همین جوری قطره قطره از فلاش تانک آب میریزه داخل توالت. به همین دلیل هر چند دقیقه یه بار، فلاش تانک که مقدار آبش از حد نرمالش میاد پایین تر، دوباره خودشو پر می کنه. ما هم ایمیل زدیم به صاحب خونه که چیکارش کنیم اینو؟ گفت من دوشنبه یا سه شنبه بعد از ساعت 8 شب می تونم بیام. گفتیم خب بیا دیگه. چیکار کنیم؟ اون بنده خدا هم خونه اش یه شهر دیگه است. نمی تونستم بهش بگم یه ساعت دیگه بیا. دوشنبه که شب تاسوعا بود اومد یه نگاهی بهش کرد. گفت رسوب گرفته. یه کم تلاش کرد که تمیزش کنه، ولی فایده ای نداشت. گفت من با یه تعمیرکار صحبت می کنم، بهتون خبر میدم که طرف کی می تونه بیاد.

چون ساعت 8 اومد، ما نه قبلش تونستیم مراسمو بریم، نه بعدشو. خوبی مراسم اینجا اینه که حداقل دقیقه. یعنی اون دفعه که من ساعتمو چک می کردم، دقیقا هر پنج دقیقه یه نفر مداحی می کرد. زمان بندیشون هم دقیق بود. تا 9.5 مداحی و سخن رانی و این حرفا بود. بعدش شام.

سال های قبل که مراسم ایرانی ها رو می رفتیم، البته گاهی، ازشون می پرسیدی مراسم کی تموم میشه، میگفتن هست حالا دیگه! هیچ ساعتی بهت نمی دادن که تو مطمئن باشی و بلیت قطارتو بخری. همیشه هم این قدر دیر تموم میشد که یا با عجله غذا می خوردیم، یا اصلا غذا رو می گرفتیم و می بردیم. تازه بازم خیلی وقتا دیگه تقریبا آخرین قطار یا یکی به آخرین قطار رو می گرفتیم!!

خلاصه که حداقل به نظر من از مراسم ایرانی ها بهتر بود. روزای اول که بچه ها هم بودن. بعد چند روز آخر اومدن گفتن بچه ها بیان برن طبقه ی بالا که یه اتاق داره. اونجا بازی کنن. خیلی فضا بهتر و آروم تر شد. البته خانوما که ماشاءالله که انگاری اومده بودن با هم صحبت کنن. تو مراسم ایرانی ها هم همین طور بود. من نمی دونم واقعا چرا همیشه یه عده ی کثیری این طورین! جالب اینکه تا وقتی بچه ها بودن که خب طبیعتا همه رو مینداختن گردن بچه ها و میگفتن سر و صدا به خاطر بچه هاست، ولی خب بچه ها هم که رفتن، سر و صدا اون قدری کم نشد. داد و بیدادها کمتر شد، ولی سر و صداها نه! یعنی شما کماکان اگه از جلوی بلندگو دو متر دورتر میشدی صدای سخنرانو نمی شنیدی!! ولی خب دیگه سرسام هم نمی گرفتی.

یه شب هم که اختصاص داشت به حضرت عباس. یه علم هم آورده بودن که مثلا علم حضرت عباس بود و یه عالمه پارچه ی سبز داشت. مراسم این طوریه که ما تو یه اتاق بزرگیم، آقایون هم تو یه اتاق دیگه. برای اینکه ما بتونیم اون ورو ببینیم، یه پروژکتور گذاشتن و ما می تونیم بخشی از قسمت آقایون و سخنران و این حرفا رو ببینیم. قسمت علم هم دیده میشد. روی زمین هم یه سری آقا به صورت منظم نشسته بودن که سینه بزنن. اونایی هم که قصد سینه زدن به صورت مرتب و مجلسی (!!) رو نداشتن، روی صندلی نشسته بودن.

بعد از اینکه یه مقداری راجع به حضرت عباس نوحه خونی شد، علمو آوردن رد کردن از بین آقایون. یه سری خب بلند شدن و دست کشیدن به علم و خودشونو متبر کردن مثلا و دیگه علم از دوربین خارج شد. همین که علم از تصویر خارج شد من دیدم یه عالمه خانوم بلند شدن وسایلشونو جمع کردن و وایستادن. من نفهمیدم چی شد. اسم امام زمان اومد؟ خب اینا چرا وسایلشونو برداشتن؟ اصلا کسی چیزی نگفت که. یهو دیدم دو بار محکم در زدن. درو که باز کردن، دو نفر تو دید من بودن که کلاه لبه دار داشتن و یه لباس مخصوص هم تنشون بود. مثل این لباسای شب رنگی که کارمندای شهرداری یا خادمای حرم یا کسایی که قراره مشخص باشه مسئولیتی دارن تو یه محل تنشون می کنن. فک کردم پلیسن! با خودم گفتم اینا کین؟ چی شده؟ بعد دیدم علم حضرت عباسو آوردن قسمت خانوما. اون دو نفر هم درست دیده بودم و لباسشون همون طوری بود. مسئولای امنیت حسینیه بودن. آوردن علم همانا و قر و قاطی شدن همه چیز و بالا رفتن مردم از سر و کول علم همان! یه عده که کلا پارچه های سبز دور علمو باز می کردن، قشنگ می بردن می کشیدن به سر و صورتشون، بعد آخر سر می بردن پس می دادن!

خلاصه، علمو تو قسمت خانوما هم دور زدن و بعد یه گوشه گذاشتن. فرداش که رفتیم دیدم روحانیه کلی اعتراض کرد به این موضوع که آقا مگه چه خبره؟ این علم فقط یه نماده. این که علم حضرت عباس نیست که. خود حضرت عباس نیست که. این فقط برای اینه که یه نماد عینی هم براش درست کنیم. بعد که برگشتیم به همسر گفتم قسمت شما که آرو بود. گفت نه اتفاقا. ظاهرا فقط همون قسمتی که تو تصویر بود به صورت ناخواسته قسمت آبرودار جمع بود چشمک. مثل اینکه مردا هم از سر و کول هم بالا رفته بودن و یکی دو تا دست و پا له شده بود نیشخند.

سینه زدن مردا هم همون طور که گفتم به صورت مرتب و در حالت نشسته انجام میشه. علاوه بر روحانیه، یه آقای دیگه هم بود که همیشه موقع سینه زنی و قبلش و اینا تذکر میداد که آقا بشینین سینه بزنین. یه سری ها وسطاش جوگیر می شدن، دوست داشتن بلند شن وایستن و محکم تر بزنن. انگاری ثوابش بیشتره! اونا رو هی باید به زور می نشوندن! البته یه وقتایی واقعا فایده نداشت و یه عده هر شب این کارو می کردن. اون مسئول تذکر دادن هم که هر شب بیچاره تذکر میداد.

اما در کل از اینکه حداقل از این بابت ها تذکر می دادن و تایید نمی کردن خیلی خوشم اومد. تو مراسم ایرانی ها که کلا واقعا انگاری هرچی محکم تر بزنی ثوابش بیشتره. مداحه هم انگاری همیشه لذت می بره که مردم هی محکم تر و محکم تر خودشونو بزنن! هیچ وقت هیچ اعتراضی به این شکل نمیشه. حتی یه وقتایی می دیدی یازده شب شده، طرف هنوز داره نوحه می خونه. فک کنم کسی جرئت نداشت بگه آقا بسه دیگه. بذارین مردم برن خونه شون. فک کنم کفر حساب میشد چشمک.

به هر حال، با تمام بدی ها و سر و صداها و گاهی چرت و پرت گفتن های سخن ران، بازم به نظرم از مراسم ایرانی ها بهتر بود.

فقط حیف که دقیقا تو روزای آخر عملا هیچ مجلس مفیدی نداشت. تنها فایده اش برای من خوندن نماز اول وقت بود. تازه همونم فرادی! آخه گفتم که خانوما تو یه اتاقن، آقایون تو یه اتاق. بعد بین این دو تا اتاق راهروه و پله. یعنی نمیشه نماز وصل کرد! اینه که وقتی تعداد زیاد نیست، جدا کننده میذارن و خانوما و آقایون یه جا نماز می خونن. ولی وقتی تعداد آقایون زیاد میشه، دیگه خانوما باید تو همین یکی اتاق خودشون نماز بخونن.

شب عاشورا که می خواستیم بریم، دوست جدیدمون هم گفته بود میاد. خانومش و بچه اش رفتن ایران. خودش تنها بود. ما هم بهش گفتیم و با هم رفتیم. اون شب خیلی شلوغ بود، منم رفتم دم در نشستم. یعنی دیگه دورترین نقطه به بلندگو. کلا هیچی نمی شنیدم! همه اش هم آدم رد می شد و همه ی دور و بری هامم نگران بودن که من زیر دست و پا له نشم نیشخند.

روزای قبل تر به صورت وی آی پی می رفتم می نشستم نزدیک مسئولای ایرانی حسینیه که نذری هایی که مردم میاوردن (مثل شله زرد و خرما و اینا) رو پخش می کردن و جلوی میز نذری ها بود. هم مدام ازم پذیرایی میشد، هم نزدیک بلندگو بود. فقط اشکالش همین گرم بودنش بود دیگه. مخصوصا که یه پنجره هم داشت به سمت آشپزخونه که فک می کنم باز و بسته کردن مداوم این پنجره برای سفارش چایی و غیره هم بی تاثیر نبود روی گرم تر شدن اتاق.

ولی دیشب دوباره رفتم همون جلو نشستم. دیدم اون طوری خیلی حیفه دیگه. هیچی نمی شنیدم واقعا. یه تیکه هم یه دختر بچه ای از بیرون اومد. دو تا ساک کوچیک داشت اندازه ی کوله پشتی. جلوی من و یه خانوم دیگه (که افغان هم بود) که همون دم در بودیم اینا رو گذاشت و بعد از چند لحظه دیدیم نیست. یهو این خانومه که کنار من بود برگشت گفت اینا مال کیه؟ یه کم این ور اون ورو نگاه کرد، دید کسی جواب نداد. گفتم بسم الله الرحمن الرحیم. برداشت ساکو با دستش لمس کرد، دید نرمه. مشخص بود توش پر لباسه.

یه خانومی هم که از مسئولای حسینیه بود یه کم از این و اون سوال کرد اینا مال کیه؟ من دختره رو بیرون دیدم (گفتم که جلوی در بودیم ما). گفتم همین دختر کوچولو بود اینا رو آورد. آوردنش تو ازش پرسیدن اینا مال شماست؟ گفت آره. گفتن مامانت کو؟ مامانشو نشون داد. دیگه خیالمون راحت شد که اینا بیچاره ها احتمالا از راه دور اومدن یه کم با خودشون ساک و بار دارن، مخصوصا که خانومه فک کنم دو تا بچه هم داشت.

جالب بود که من اصلا شک نکردم. ولی اون خانوم که افغان بود فک کنم چیزای بیشتری در زمینه این عملیات انتحاری شنیده بود یا شاید دیده بود. هنوز شاید چند ثانیه از رفتن دختره نگذشته بود که متوجه یه ساک بی صاحب شد.

اتفاقا من از چند روز قبل تر داشتم هی با خودم فک می کردم اینا واقعا امنیت و این حرفا هم دارن اینجا؟ اگه اتفاقی بیفته چی؟ ولی بعدا دیدیم که یه سری هستن با همون لباسایی که گفتم. همسر می گفت تو قسمت آقایون اجازه نمی دادن کسی با کوله پشتی وارد بشه. همه باید بیرون درمیاوردن و یه جا میذاشتن. جالبه که جای خاصی هم نداشتن برای کوله پشتی ها! یعنی باید تو حیاط میذاشتین کوله رو نیشخند. ولی خب دیگه. اونا هم حق دارن بالاخره. دلیلی وجود نداره که آدم بخواد مراسم امام حسین رو با کوله پشتی بره! کوه که نمی ره!

ولی خب تو قسمت خانوما، ماشاءالله هر کس به اندازه ای که خودش جا می گرفت، ساک و بارش هم جا می گرفت. خیلی ها بچه داشتن، اونم دو سه تا!! هوا هم که سرد شده. همه با پتو و کاپشن و این چیزا برای بچه هاشون اومده بودن.

تازه یه چیز جالب دیگه هم که من نمی دونستم این بود که مراسمای این طوری با پلیس هم هماهنگن. یعنی از اول به پلیس گفته بودن که ما این ده روز رو مراسم داریم. البته هیچ کس از پلیس آلمان دور و بر ساختمون نبود. اما خب، خدای نکرده، اگه اتفاقی میفتاد، پلیس در جریان وجود همچین مراسمی بود.

دیشب هم که رفتیم که مثلا شام غریبان بود. درست قبل از رفتن، مامانم اینا اومدن اسکایپ. منم مجبور شدم یه کم حرف زدم و باز طبق معمول دیر شد! یعنی از کل شب ها فک کنم ما فقط یکی دو شب تونستیم سر وقت بریم! وقتی رسیدیم داشتن اذون می گفتن. ما که باید نمازو فرادی می خوندیم، منم یه گوشه وایستادم خوندم. هنوز داشتم تلاش می کردم برم همون قسمت ایرانی ها و نزدیک بلندگو که دیدم خانومه داره داد می زنه خانوما رو به روی هم بشینین، وسطا رو خالی کنین می خوایم سفره بندازیم!!

یه نگاه به تصویر آقایون کردم، دیدم اونا که سخن رانشون داره آماده میشه برای سخن رانی و خبری از سفره و تشکیلات ندارن.

برای ما اومدن سفره انداختن و پنیر و سبزی گذاشتن! باز نگاه کردم، دیدم آقاهه داره سخنرانی می کنه، ولی حتی یک کلمه از حرفاش شنیده نمیشد. تقریبا شاید سه چهار متری از بلندگو فاصله داشتم من. خانوما همین جوریش کلی حرف می زنن و صدا به صدا نمی رسه، چه برسه به اینکه داد زدن های سر سفره رو بگیر، پنیر بده، اینجا میوه کمه و ... رو هم بهش اضافه کنی!

خلاصه، سفره ها پهن شد. تو هر سفره ای چند تا دیس میوه بود، چند تا بشقاب پنیر و سبزی، یه مقداری نون، ظرف های کوچیک یه نفره ی شله زرد، ماست های یه نفره و یه سری هم ماست طعم دار. من هی نگاه می کردم می دیدم هیچ کس شروع نکرده، ولی سفره ها رو هم همه رو چیده ان! رومم نمی شد بپرسم خب چرا نمی خورین؟!! که دیدم یکی داد زد خانوما ساکت دارن دعا می خونن. از خانوم بغلیم پرسیدم چه دعایی می خونن؟ کی می خونه اصلا؟ کو؟ به یه جایی اشاره کرد، گفت دعای توسل می خونن. خانوم فلانی نذر داره هر سال. دیدم یه خانوم خیلی مسنی که من هر وقت رفتم حسینیه اونجا بوده و یه جوری بزرگ مجلس و حسینیه و این حرفاس، داره با صدای معمولی خودش - که به خاطر سنش خیلی یواشه- بدون هیچ میکروفن و چیزی دعای توسل می خونه.

مجلس که ساکت نمی شد، فقط اون قسمت هایی که باید همکاری می کردن رو همه می خوندن. در تمام این مدت هم آقایون مراسم خودشون و سخن رانی و غیره شونو داشتن!!

بعد از دعا هرچی خوردنی بودو خوردیم. نفری یه دونه کیک یزدی بسته بندی شده هم دادن که من فقط اونو تونستم بذارم تو جیبم برای همسر. پنیرا رو که نمی تونستم بریزم تو جیبم نیشخند.

سفره رو که خالی کردیم تقریبا سیر شده بودیم. حالا شما فک کن این اصلا شام نبود که! نذر این بنده خدا بود. تا ما غذا رو خوردیم فک کنم 8 8.5 شده بود. خب طبیعتا بعد از سفره هم که خانوما باز کلی داد و بیداد داشتن برای جمع کردن سفره! این وسط یه سری نذری دیگه رو هم آوردن و تعارف کردن! یعنی اصلا شام غریبان برای خودش پیک نیکی بود اونجا!! کوچک ترین شباهتی به مراسم عزاداری نداشت. عده ی زیادی هم کلا با حالت بگو بخند داشتن اوقاتشونو میگذروندن، اونم با خنده های بلند! یعنی اگه لباسا مشکی نبود، می تونم بگم با تقریب خوبی می شد گفت اینا اومدن سیزده به در!

کلا شاید نیم ساعت یا حتی شاید کمتر از مداحی رو تونستیم گوش بدیم. سخن رانی که هیچی دیگه. تا موقع تموم شده بود! از اون مداحی هم باز آخرش بلندگو قطع شد!

مداحیشون هم تازه زودتر تموم شد. نه اینا تموم شد. بعدش هم که می خواستن شام بیارن! شام شله بود. شله ی افغان ها البته. همسر اصلا دوست نداشت. میگفت غذاش خیلی چرب بوده. ولی مال من که چرب نبود. یا شایدم چرب بود، من نمی فهمم سوال. آخه اون دفعه هم همسر میگفت غذاش چرب بوده، ولی مال من اصلا چرب نبود.

به هر حال، شامو خوردیم و اومدیم خونه. ولی در کل خیلی دلم سوخت که سخن ران خوبی نداشتن. حیف شد. همون روحانی شبای اول  خیلی بهتر بود.

البته اون روحانیه هم فک کنم بیچاره مجبور شه همین جا بمونه. آخه تو ایران اینجوری بخواد منبر بره، کسی نمی خوادش نیشخند. اون شب اول اول که رفته بودیم، من متوجه نشده بودم، همسر می گفت یه تیکه بنده خدا خودش گفت من هر جا میرم یه بار دو بار بیشتر منبر نمیرم. دیگه دعوتم نمی کنن. مردم روضه خون می خوان فقط!

البته جدا از روضه خونیش - که انجام نمیداد- در کل هم فک نمی کنم خیلی حرفاش تو ایران جایگاهی داشته باشه. آخه مثلا کلی اعتراض داشت به اینکه تو بعضی کشورها (البته تو بعضی کشورها ها چشمک) آدما امنیت دینی/مذهبی ندارن. مثلا طرف چون مسیحیه یا زرتشتی استخدام نمیشه!

--

به هر حال، خوب یا بد، مراسم امسال محرم هم تموم شد. امیدوارم اگه شما مراسمی شرکت کردین، بهتر از مال ما بوده باشه و واقعا چیزی بهتون اضافه شده باشه لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٧/٢٢ ] [ ۸:٠۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از بچه ها پیشنهاد داد که یه جلسه ی حافظ خوانی اسکایپی بذاریم. بعد هم خودش هماهنگی هاش رو انجام داد و دوستاشو دعوت کرد و ما الان یکشنبه ها (یه هفته در میون البته) یه جلسه ی حافظ خوانی داریم.

تا الان سه جلسه تشکیل شده که من دو تا شو بودم. بد نیست، اما خب خیلی هم مفید نیست. من خودم خیلی اهل اینم که راجع به آرایه های ادبی یه شعر صحبت کنیم و قشنگی ها شعرو بگیم. اما بچه ها بیشتر روی معنیش صحبت می کنن و حرف های جانبی ای مثل اینکه چرا حافظ موندگار شده و این حرفا. اینه که خیلی برای من جذابیت نداره. اما خب بازم از هیچی بهتره لبخند.

--

دوشنبه من عصری خواب بودم (گفتم بهتون که دوشنبه تعطیل رسمی بود)، بیدار شدم، اومدم تو هال. همسر میگه برو برو دست و روتو بشور، کاراتو انجام بده که 6.5 اینا بریم. اونجا چیزی نگفتم، می دونستم جلسه حافظ خوانی داریم. یعنی جلسه رو انداختن دوشنبه. ولی من گفته بودم نمی دونم میتونم بیام یا نه. اگه بتونم شرکت می کنم.

خلاصه، رفتم کارامو انجام دادم و بعد به همسر گفتم که جلسه ی حافظ خوانی داریم. گفت اشکال نداره، یه کم دیرتر میریم. 7 میریم. منم به بچه ها همون اول گفتم که من دیگه 7 باید برم. 7 که شد به بچه ها گفتم من دیگه میرم و تا خداحافظی کردم و تموم شد، شد 7:05 اینا. رفتم لباسامو آوردم بپوشم با آرامش. همسر میگه به نماز می رسیم؟ میگم مگه کجا قراره بریم؟ میگه حسینیه دیگه! حالا من از همون عصری که بهم گفته فک کرده بودم منظورش پیاده رویه!!

گفتم پس بدو. زود باید وضو بگیریم. زود بریم. همه ی کارا رو تند تند کردیم و راه افتادیم. تا ما رسیدیم رکعت آخر نماز اول بود. البته همسر کلا به نماز اول نرسید. از یه دری با ماشین وارد محوطه ی حسینیه شدیم که یه ماشین دیگه طوری پارک کرده بود که ماشین رد نمیشد که بتونه بره تو جاهای پارک دیگه پارک کنه. همسر مجبور شد ماشینو برگردونه بره، از اون یکی در بیاد. تو این فاصله من دیگه پیاده شدم و رفتم تو. واسه همین من یه رکعت از نماز مغربو هم رسیدم.

بعد از نماز هم یه کمی مداحی داشتن. اونو هم وایستادیم. زیاد نبود. در حد نیم ساعت بود شاید. اونم هر پنج دقیقه اش یه مداحی مجزا بود که یه نفر جدید می خوند. از اینکه مجلسشون خیلی خالصانه تر از مجلسای ایران بود خیلی خوشم اومد. یه سری آدم معمولی که بعضی هاشون حتی صدای خوبی هم نداشتن، اومده بودن و مداحی می خوندن. از این مدل آدمایی نبودن که بگی رفتن کلاس مداحی و دوره دیده ان و هدفشون درآوردن اشک مردمه. واقعا اومده بودن عزاداری کنن.

یه دونه مداحی هم اون وسط داشتن که ما متوجه نمیشدیم. فک کنم کلا به زبون پشتو بود. البته شایدم فقط گویش دیگه ای از افغانستان بود که ما نمی فهمیدیم. نمی دونم.

وقتی از در اومدم تو، قبل از اینکه بخوام نماز بخونم. از یه خانومی که رو صندلی نشسته بود و تو نماز شرکت نداشت پرسیدم رکعت آخره؟ (منظورم رکعت آخر نماز دوم بود، آخه به نظر خودمون خیلی دیر رسیده بودیم)، گفت نه. تازه شروع شده. منم رفتم و صبر کردم تا بلند شن وایستن (اون موقع سجده بودن)، نمازمو وصل کردم.

نماز که تموم شدف همون خانوم ظرف شله زردو برام آورد با یه لیوان و قاشق! سیستم اینجا این طوریه. حلوا یا شله زرد که میارن، برای اینکه بردارین، براتون قاشق و لیوان یه بار مصرف میارن. منم یه کمی برداشتم و تشکر کردم. پرسید شما ایرانی هستین؟ گفتم بله. گفت تازه اومدین؟ منم براش توضیح دادم که چند ماهی هست اومدیم. گفت ولی بار اوله میاین حسینیه؟ گفتم نه، یه چند باری اومدم.

خلاصه، این خانوم هم دومین ایرانی ای بود که باهاش آشنا شدم تو حسینیه. البته سنش خیلی از ما بیشتره. شاید 50 سالش اینا باشه. ولی خب به هر حال خوشحال شده بود از اینکه یه ایرانی دیگه دیده لبخند.

--

بعضی وقتا که میریم سلف یه دسر دارن که به نظر من دسر ساده و خوشمزه ایه. گفتم بهتون بگم، شاید شما هم دوست داشتین درست کنین. یه ماست شیرینه که روش با عسل رقیق شده تزئین شده. همین نیشخند.

یعنی به نظرم برای درست کردنش بهتره یکی دو قاشق شکرو تو یه ذره آب گرم حل کنین. بعد با ماست سفت قاطی کنین که حاصلش یه ماست معمولی شیرین بشه. بعد هم روشو با عسل رقیق شده تزئین کنین تا یه لایه ی طلایی روش داشته باشه لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٧/۱٥ ] [ ٦:٠٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بالاخره بعد از این همه مدت ما یه نیمچه دوستی اینجا پیدا کردیم.

چند روز پیش همسر رفته بود جایی و از قضا اونجا یه ایرانی دیده بود. چهره ی طرف هم بور بود و این طوری نبود که آدم از اول بتونه تشخیص بده ایرانیه. همسر هم فک کرده بود سوریه طرف. مخصوصا که فامیلیش هم یه کلمه ی عربی بود و وقتی فامیلیشو گفته بود (البته نه به همسر، به کس دیگه ای) همسر یه کمی کج و کوله شنیده بود و دیگه مطمئن شده بود طرف سوریه. ولی اون بنده خدا از روی فامیلی همسر متوجه شده بود که ایرانیه. بهش یه چیزی گفته بود که همسر میگه من شنیدم بون ژور. با خودم گفتم دیگه حتما سوریه. آخه یه سری از سوری ها هستن که فرانسوی رو به عنوان زبون دوم بلدن، نه انگلیسی.

یه چند دقیقه بعد، یه جوری شده که اون بنده خدا جلوی همسر بوده، برگشته به همسر گفته "می بینی؟" همسر میگه بهش گفتم شما ایرانی ای؟ میگه من که گفتم ایرانیم! تازه اونجا همسر فهمیده اون بنده خدا نگفته بون ژور گفته منم ایرانیم یا چیزی تو این مایه ها.

خلاصه، با هم آشنا شدن و بعد از اینکه کارشون تموم شده با هم یه کمی همراه شدن. از نظر سنی و دانشگاهی که تو ایران درس خوندن و شرایط زندگیشون خیلی به ما شبیهن. دیگه شماره رد و بدل کرده بودن که با هم قرار بذاریم و آخر هفته همو ببینیم.

البته همسر همون روز خانومش و بچه ی 13 ماهه شونو هم دیده بود برای یه مدت کوتاهی و با اونا هم آشنا شده بوده. ولی برای اینکه منم باهاشون آشنا بشم، قرار شده بود آخر هفته با هم قرار بذاریم.

شنبه هرچی منتظر شدیم اونا زنگ نزدن. به همسر گفتم تو زنگ بزنی بهتره. آخه اون بنده خدا زنگ بزنه بگه چی؟ بگه خانومتو بیار ما ببینیم؟! اما خب تو می تونی زنگ بزنی بگی خانوم منم دوست داره با شما آشنا بشه. این طوری فک می کنم بهتره.

عصر شنبه همسر زنگ زد که باهاشون بریم بیرون. ما ترجیح میدادیم همون شنبه بریم که همه جا بازه، اما خب اونا ظاهرا آمادگیشو نداشتن و گفتن تا شب خبر میدیم. این یعنی اینکه باید یکشنبه یا دوشنبه می رفتیم بیرون (امروز، یعنی دوشنبه، سوم اکتبر، تعطیل رسمیه تو آلمان).

از اونجایی که اونا چند سالی هست که تو این شهر ساکنن، ما گفتیم شما تصمیم بگیرین کجا بریم. ما شهرو خوب نمیشناسیم. جایی توش بلد نیستیم. من قصدم این بود که بگم بریم یه جایی مثل یه کافه. آخه هوا اصلا خوب نبود (و هنوزم نیست!) و همه اش ابریه. هر لحظه ممکنه بارون بیاد. برای اونا که بچه ی کوچیک دارن که شرایط به مراتب بدتر حساب میشه.

اما این دوستمون یه رستوران آلمانی رو پیشنهاد داد. خب طبیعتا متوجه شدیم که حلال و حرومی گوشتا براشون مهم نیست. ولی اصولا چون رستورانای اینجا همه شون غذای گیاهی دارن، گفتم خب اشکال نداره. ما میریم یه چیز گیاهی می خوریم. اتفاقا این جوری که اونا پیشنهاد دادن بهتر هم هست. چون اونا هم متوجه میشن که ما گوشت حلال می خوریم فقط. بعد بهتر می تونن تصمیم بگیرن که با ما رابطه داشته باشن یا نه.

چون اصولا داشتن دوستی که از این نظر با آدم متفاوت باشه، خیلی کارو سخت می کنه. راحت نمی تونی بری خونه شون. نمیشه که آدم بگه میام خونه تون به شرطی که گوشتتون حلال باشه! یا مثلا حتما غذای گیاهی درست کنین. یا ممکنه اونا حس کنن قراره تو معذوریت قرار بگیرن و برای ما غذای حلال درست کنن. خلاصه، رفت و آمد به خونه ی همدیگه سخت میشه، هرچند بیرونو همیشه میتونیم با هم بریم. برای همین به نظر من این ایده ی رفتن به رستوران خیلی بهتر از رفتن به کافه بود.

همسر هم بهشون گفت ما مشکلی نداریم. فقط آدرس اون رستورانو یا محل قرارمونو برای ما بفرستین برامون. اون بنده خدا هم آدرس یه موزه رو فرستاد که در واقع جلوی در ورودیش محل قرارمون بود. قرار شد ساعت 10 روز یکشنبه با هم بریم بیرون، یه دوری بزنیم تو پارکی که همون نزدیکی بود و بعد بریم رستوران.

صبح، ساعتای 9.5 اینا دوستمون پیامک داد که میشه قرارو بذاریم 11؟ بچه ی ما دیشب اصلا نذاشت ما بخوابیم. ما هم از خدا خواسته گفتیم باشه!

آخه من صبحش خیلی کار داشتم. مامانم با اسکایپش مشکل داشت. بهم ایمیل زده بود ساعت 11 به وقت ما (یعنی ایران) بیا اینترنت. برام اسکایپمو درست کن. کلا مامانم این جوریه که بلده ایمیل بزنه، ولی ایمیل که می زنی بلد نیست بخونه خنثی. هزار تا هم آی دی اسکایپ داره ولی اصولا هر کدومو یکی براش درست کرده و پسورد هیچ کدومو هم نمی دونه!! بعد وقتی به هر دلیلی از اسکایپش میفته بیرون، به هر کس دم دستش باشه میگه اسکایپمو درست کن. اون طرف هم چون پسورد اسکایپو نمی دونه، یه آی دی دیگه براش درست می کنه!!

اینه که الان مامانم هزار تا آی دی اسکایپ داره بدون پسورداشون! به منم چند روز پیش پیغام و پسغام رسوند از طریق خواهر بزرگتر (که باهاش تلفنی در ارتباطه) که بیا اسکاپیمو درست کن. منم براش یه آی دی جدید درست کردم به شماره تلفن خودم. پسوردشم گذاشتم شماره تلفن خودش که دیگه اونم نتونه بگه یادم رفته. اون لحظه با تیم ویوئر براش همه چی رو راه انداختم و همه ی خانواده رو هم براش ادد کردم. پسوردشم بهش گفتم ولی یادم رفت یوزرنیمشو بگم. به اینم دقت نکرده بودم که اسکایپش روی این تنظیم نشده بود که منو sign in نگه دار. واسه همین وقتی قطع کرده بود و لپ تاپو خاموش کرده بود، از اسکایپ در اومده بود. باز فرداش ایمیل زده بود که نمی تونم وارد بشم. برادر کوچیک تر اومده برام یه آی دی درست کرده با شماره ی خودش، ولی با اون نمی تونم به تو زنگ بزنم.

تو اسکایپ با برادر کوچیک تر صحبت کردم، می بینم اونم رفته یه آی دی با شماره ی خودش درست کرده! میگم خب همه رو ادد کردی براش؟ میگه نه!! میگم خب پس چطوری زنگ بزنه اون بیچاره؟ اون که بلد نیست ادد کنه.

به مامانم ایمیل زدم، گفتم یوزرنیم و پسوردی که من برات درست کردم اینه. با اینا وارد شو. بازم به همون دلیلی که خیلی وقتا بلد نیستم ایمیلا رو بخونه، فک کنم اصلا نخونده بود!

از اونجایی که دیدم خبری ازش نشد، تو اسکایپ به خواهر بزرگتر گفتم به مامان بگو یوزر و پسوردت اینه. ولی بازم خبری نشد و مامان نیومد اسکایپ اون روز. تازه البته مسئله فقط این نیست. خواهرامم درست و حسابی بلد نیستن با این تکنولوژی کار کنن!! اونا رو هم وقتی با آی دی مامانم ادد کردم دونه دونه بهشون پیام دادم تو اسکایپ که من با این آی دی اددتون کردم، اکسپت کنین لطفا!! حالا باز اونا می پرسن چطوری؟!خنثی

در نهایت، صبح، ساعت 9، یعنی نیم ساعت زودتر از اون چیزی که مامانم قرار گذاشته بود، با تلفن زنگ زدم خونه مون به مامانم گفتم شماره و رمز تیم ویوئرتو برام ایمیل کن الان تا بیام درستش کنم. ما نیم ساعت دیگه باید بریم بیرون. گفت باشه. چند لحظه بعد دیدم برام ایمیل کرده اطلاعاتشو. ما برای اینکه مامانم چشماش ضعیفه همیشه با فونت درشت براش ایمیل می نویسیم. جالبه که مامانمم با درشت ترین فونت به ما ایمیل می زنه نیشخند.

خلاصه، با اطلاعاتی که داده بود وارد سیستمش شدم و دیدم راست میگه. نمیتونه به کسی زنگ بزنه. انگاری مشکل داره سیستمش. نمیدونم چرا همه ی اونایی که من ادد کرده بودمو اسکایپ به عنوان شماره ادد کرده بود، نه آیدی اسکایپ. یعنی وقتی می خواستی زنگ بزنی، انگاری می خواست با شماره تلفن زنگ بزنه، نه روی نرم افزار اسکایپ. دوباره همه رو براش ادد کردم و اون قبلی ها رو پاک کردم. بعدم به خودم زنگ زدم از همونجا و تیم ویوئرو قطع کردم. گفتم ببین الان دیگه درسته. یوزر و پسوردتم اینه. حالا دیگه نمی دونم این یوزرنیم چند وقت دووم میاره چشمک.

 

صبح هم همسر رفته بود دوش بگیره. من روز قبلش به همسر پیشنهاد دادم پنکیک صبحانه درست کنم، گفت نه. منم دیروز تا همسر تو حموم بود و نبود که بخواد مخالفت کنه، زود یه پنکیک صبحانه درست کردم نیشخند.

تو مدتی که من داشتم با مامانم صحبت می کردم، همسر بیچاره مجبور شد مسئولیت برگردوندن پنکیک و پهن کردن سفره و آماده کردن صبحانه رو به عهده بگیره!! تازه برای اینکه دیرمون نشه، تیکه تیکه پینکیکو هم سر چنگال میکرد میداد دست من!

خلاصه، به همه ی این دلایل، وقتی ساعت 9.5 بهمون پیام دادن و گفتن قرارو یه ساعت به تعویق بندازیم، خیلی هم استقبال کردیم چشمک.

ولی بازم اینقدر فس فس کردیم که یه کمی دیر راه افتادیم. به خاطر اینکه وسط راه نگه داشتیم که پول برداریم از عابربانک و یه بار هم مجبور شدیم نگه داریم و جی پی اس رو دوباره برای آدرس تنظیم کنیم (چون دو تا محل با اون آدرس وجود داشت و ظاهرا من اونی رو زده بودم که اشتباه بود)، یه کمی دیرمون شد و دقیقا ساعت 11 رسیدیم. قصد داشتیم یه ده دقیقه ای زودتر اونجا باشیم که نشد.

برای اینکه مطمئن شیم دوستامون هنوز نرسیدن بهشون زنگ زدیم که ببینیم احیانا مثلا تو ضلع دیگه ای از موزه نباشن. که اونا هم گفتن تا پنج دقیقه دیگه میان. همسر اون روز که بهشون زنگ زده بود برای قرار، بهشون گفت که ما ماشین داریم. خونه تون هم که به ما نزدیکه. می تونیم بیایم دنبالتون هر جا می خوایم بریم. اونا هم گفتن نه، این جایی که قرار میذاریم نزدیکه. تا خونه ی ما 5 6 دقیقه پیاده است!!

به همسر میگم خب اگه میگه 5 دقیقه دیگه میایم یعنی خونه ان هنوز دیگه. میگه اتفاقا آره، از محلی که بود معلوم بود که هنوز تو خونه است! تقریبا بیست دقیقه بعد اومدن!

دیگه با هم رفتیم تو پارکی که همون دور و بر بود قدم زدیم. خوشبختانه اصلا بارون نیومد تو اون مدت. وقتی خواستیم بریم رستوران، اونا پیشنهاد دادن بریم یه رستوران ترکی که همون نزدیک ها بود. احتمالا روسری من براشون روشن کرده بود که اگه بریم رستوران غیرحلال، ما مجبوریم غذای گیاهی بخوریم. با این وجود همسر هم صریحا بهشون گفته بود ما مشکلی نداریم بریم رستوران آلمانی. ولی خب اونا گفتن ما این رستورانو امتحان کردیم و غذاش خوبه و اصراری هم نداریم که بریم رستوران آلمانی. میریم همین جا.

با هم رفتیم اون رستورانه. یه خوبی رستورانه این بود که هر چهار تا غذا رو که چهار چیز مختلف بودن همزمان آورد. یه سری جاها هستن یکیش که آماده میشه میاره! نه اون یه نفر میتونه بخوره، نه می تونه نخوره! بخوره، خب کار جالبی نیست. نخوره، خب از دهن میفته.

بچه شون هم با اینکه بچه ی خیلی آروم و اجتماعی ای بود (تو پارک که نشسته بودیم، می خواستیم بلند شیم راه بیفتیم، دوستامون مشغول گرفتن کالسکه ی بچه بودن و این که چطوری از پله ها ببرنش بالا. همسر هم بچه رو بغل کرد. گفت پس بچه رو من میارم. اصلا هم ناراحت نشد بچه!! نه گریه کرد، نه اعتراضی! خیلی زود پذیرفت که دوست باباش، دوست اونم هست لبخند) و گریه نمی کرد، ولی قشنگ کل میزو با سیب زمینی های سرخ کرده یه لایه روغن مالی کرد تا نق نزنه چشمک. البته مامانش تمیز کرد با دستمال بعدش.

خلاصه، بعد از ناهار می خواستیم بریم که دوستمون گفت اینجا چاییش هم روی غذا هست. اگه دوست دارین می تونیم چایی سفارش بدیم. چایی سیب داره... البته پاشین برای چایی بریم خونه ی ما. گفتیم نه، همین جا بشینیم. ولی خیلی اصرار کردن و دوست داشتن بریم خونه شون برای چایی و شیرینی. ما هم قبول کردیم.

یه کمی باقلوا خریدن از همون رستوران و با هم رفتیم خونه ی اونا. اینجا تو رستورانای ترکی باقلوا میشه گفت به عنوان دسر سرو میشه. یعنی همه شون باقلوا رو دونه ای میفروشن. البته اگه کیلویی هم میفروشن اطلاعی ندارم. ولی به هر حال باقلوا همیشه هست تو رستورانای ترکی.

رفتیم، ماشینو برداشتیم و رفتیم خونه ی دوستامون و با اونا دو تا چایی و باقلوا خوردیم و راجع به خیلی چیزا صحبت کردیم. خونه شون مثل ما یه خوابه بود (تو سیستم آلمانی، دو خوابه). سیستم چیدمان خونه شون هم نشون میداد که سبک زندگیشون کلا با ما فرق داره.

یه خونه ی -از نظر من- بسیاااار شلوغ که دکوراش پر از عکس های مختلف بود و چیزای زیادی به در و دیوار آویزون بود. ولی همسر همیشه این سبکو می پسنده. اومدیم خونه میگه این چه خونه ایه ما داریم؟ چرا اینقدر خلوته؟ یه چهار تا دیوار داریم فقط خنده.

ولی خب من فک می کنم اگه قرار بود توی یه خونه ای مثل خونه ی دوستامون زندگی کنم، یه هفته بیشتر دووم نمیاوردم. دوست دارم خونه به ساده ترین و خلوت ترین شکل ممکن باشه. همین الانم تازه به همسر غر میزنم این لامپ ایستاده ی گوشه ی اتاقو که ازش استفاده نمی کنیم برداریم نیشخند!!

بعد از اینکه یه ساعتی هم پیش دوستامون نشستیم، پا شدیم بالاخره اومدیم خونه مون. وقتی اومدیم خونه ساعت 4 اینا بود. کلا روز خوبی بود. خوشحال شدیم که بالاخره یه دوستی پیدا کردیم لبخند. گرچه من حدس میزنم رابطه مون (حداقل رابطه ی من و خانوم دوستمون) نمیتونه از یه حدی فراتر بره، چون اختلافامون زیاده، اما خب همین سطح از دوستی هم تو شهری که آدم هیچ کسو تا الان نمیشناخته خیلی خوبه لبخند.

 --

یه چیز جالب بی ربط:

دوستامون می گفتن یه بار که بچه شونو بردن دکتر به دکتر گفتن این بچه روزایی که تلویزیون می بینه، شب خواب خوبی نداره. دکتر با تعجب بهشون نگاه کرده، گفته اصلا برا چی این تلویزیون ببینه؟!! تلویزیون برای این سن نیست اصلا.

[ ۱۳٩٥/٧/۱٢ ] [ ٩:٠٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بعد از پونصد سال تصمیم گرفتم بیام قسمت هایی از کتاب هایی که خوندم و توی یه نوت یادداشت کردم تو گوشیم اینجا بنویسم. فک کنم یه سری هاش مال دو قرن پیشه!

--

از کتاب بادبادک باز:

یه تیکه ی معروف داره این کتاب که احتمالا هزار بار جاهای مختلف خوندین:

خب، هرچی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است....

اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی.

--

ناراحت شدن از یک حقیقت، بهتر از تسکین یافتن با یک دروغ است.

--

جایی را که در آن زندگی می کنم دوست دارم. هرچی باشد، خانه ام است.

--

- میگوید جنگ است. جنگ حیامیا سرش نمی شود.

- بهش بگو اشتباه می کند. جنگ که نباید شرافت را از بین ببرد. تازه، شرافت را می طلبد. حتی بیشتر از زمان صلح.

--

برای من، آمریکا جایی بود برای فراموش کردن خاطراتم.

برای بابا، جایی بود برای حسرت خوردن برای گذشته.

--

یک استاد نگارش ادبی در دانشگاه ایالتی سن خوزه همیشه درباره ی کلیشه ها می گفت: مثل طاعون ازشان پرهیز کنید.

--

توی افغانستان کودکان بسیاری هست، ولی کودکی زیادی نیست.

 

[ ۱۳٩٥/٧/۱۱ ] [ ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

چند وقت پیش رفته بودم سلف. پولی که داشتم خورد بود. سکه های ده سنتی، بیست سنتی و اینا. خانومه دستشو آورد جلو که پولو بگیره. من برای اینکه بتونه راحت تر بشمره پولو گذاشتم رو میزش. مثلا ده تا سکه بود. می خواستم بتونه راحت جدا کنه کدوم چند سنتیه و آیا درست دادم یا نه. موقع برگردوندن بقیه ی پول، اونم پولو متقابلا گذاشت رو میز و نذاشت تو دستم.

شاید فکر کرد نمی خوام - حالا به هر دلیلی- دستم با دستش تماسی داشته باشه. گرچه من همچین قصدی نداشتم، اما از دقت خانومه و احترامی که به من گذاشت - با این تصور که من دلم نمی خواد دستم با دستش تماس داشته باشه- خوشم اومد لبخند.

--

هر وقت فیلیکس سگشو میاره، یه خانومی هست که ظهر ساعتای یک میاد می بردش. چند وقت پیش من با بچه ها نرفته بودم ناهار. فیلیکس اینا هم یه ساعتی بود رفته بودن، ولی هنوز نیومده بودن. ساعت یک خانومه اومد در اتاق فیلیکسو زد، کسی نبود که جواب بده. اومد در اتاق منو زد. منم گفتم بفرمایید. گفت من اومدم سگ فیلیکسو ببرم. گفتم فیلیکس نیس، رفته ناهار. ولی الانا میاد. میخوای، بیا تو بشین. بنده خدا اومد تو و نشست. یه کمی هم با من حرف زد.

ازم می پرسه اجازه دارم بپرسم کجایی هستی؟ منم بهش گفتم. میگه پس خانواده ی پولداری داری!! گفتم نه والا! ما از اول با پول خودمون و حقوق خودمون زندگی کردیم اینجا. خلاصه، راجع به شغل مامان و بابام پرسید و نمی دونم چرا در کل به نظرش اونایی که از کشورایی مثل ایران میان خیلی پولدار بودن انگاری!

ازم پرسید که خانواده ات اینجان یا نه. متقابلا ازش پرسیدم شما خانواده تون چطوری؟ بچه دارین؟ پیشتونن؟ گفت یه دونه پسر دارم. میگم اون کجا زندگی می کنه؟ میگه نمیدونم. هیچ کانتکتی با هم نداریم.

دیگه من ازش نپرسیدم چرا. وقتی دیدم وضعیت این طوریه به نظرم اومد اگه بپرسم، ممکنه سوال خیلی خصوصی ای حساب بشه. فقط گفت تنها زندگی می کنم. حالا نمی دونم مثلا سال ها پیش جدا شده و پسرش با پدرش زندگی می کنه یا بعدها پسرش رفته. ولی به نظرم همون حالت اوله. آخه اون طور که اون گفت، من احساس کردم 30 ساله از بچه اش خبر نداره!

خیلی سنش زیاد بود. فک می کنم به راحتی 80 90 سال رو داشت. میگه کیته (سگ فیلیکس) رو اول می برم یه کم پیاده روی، بعد می برمش خونه. جالبه که خودش هم سگ نداره!! من فک می کردم مثلا خودش سگ داره و علاقه داره به سگ ها. ولی خب ظاهرا این طور نبود.

فیلیکس که اومد کلی دعواش کرد. گفت من خیلی وقته اومدم. اصلا درست نیست و من از ساعت یک اینجام و از این حرفا. فیلیکس هم فقط عذرخواهی می کرد و هی می گفت حق با شماست. بالاخره بعد از چند دقیقه کیته رو برداشت و با خودش رفت لبخند.

--

امشب رفتیم حسینیه. اون روز هم که ویزامونو گرفتیم، بعدش رفتیم حسینیه. اون شب که خبری نبود و فقط نماز بود. ولی امشب سخن رانی هم داشتن بعد از نماز. یه سخن رانی که اون دفعه که عیدغدیر بود فاطمه خانوم به من گفت یه سخن ران خیلی خوب داریم که هفته ی بعد میاد. ولی به نظر من که اصلا سخن رانی جالبی نداشت. همسر هم همین نظرو داشت. همون حرفای عادی منبری ایرانو می زد. همین که نمیدونم متکبر نباشیم و فروتن باشیم و این حرفا. برا من که هیچ حدیث جدیدی نداشت حرفاش. فقط اینکه فهمیدم معنی لفظی اقتصاد یعنی اعتدال داشتن (طبق چیزی که این حاج آقا می گفت. من درست و غلطشو نمی دونم) و درست مدیریت کردن. همین دیگه. کل منبر حاج آقا رو براتون خلاصه کردم چشمک.

 

[ ۱۳٩٥/٧/۸ ] [ ٥:۱٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

گفته بودم قبلا که اینجا پروسه ی ویزا عوض کردن خودش یه پروسه ایه که جون آدمو به لبش میاره. این دفعه هم مثل خیلی از دفعه های قبل همین طور بود!

تو شهر قبلی که بودیم، انتخاب با خودت بود که بگی ویزا رو برات تو پاسپورتت بزنن یا برات کارت صادر کنن. اگه بگی تو پاسپورت میخوام، یه هفته ای ویزاتو میدن. اگه بگی کارت می خوام، حدود یکی دو ماه طول می کشه.

کلا هم به طور معمول میگن باید حدود دو ماه قبل از تموم شدن ویزاتون درخواست ویزای جدیدتونو بدین. که البته اصولا ما از اونجایی که همیشه قراردادهای دقیقه نودی داشتیم، نتونستیم هشت هفته قبلش درخواست بدیم. همیشه برامون نامه میومد که داره هشت هفته میشه به اتمام ویزاتون، بیاین درخواست بدین. ما هم جواب میدادیم به فلان دلیل، ما هنوز مثلا قراردادو نداریم و باید صبر کنیم تا چند هفته ی دیگه. یا مثلا پاسپورتمونو دادیم تمدید کنن و هنوز نگرفتیم.

اما چون همیشه گفتیم ویزامونو بزنین تو پاسپورت برامون، مشکلی نبوده. چون این کار یه هفته ای انجام میشه و حتی وقتی مثلا دو هفته به اتمام ویزامون درخواست دادیم، بازم مشکلی نبوده.

اما این دفعه وضع فرق می کرد. هر شهری قوانین خودشو داره. مثلا تو شهر قبلی فقط ایمیلی باید وقت می گرفتی برای اداره اقامت. اما اینجا باید زنگ می زدی. همسر زنگ زد و گفت می خوایم ویزامونو تمدید کنیم. اونم یه وقت به همسر داده بود. تو سایتشون هم نوشته بود 5 هفته قبل از اتمام ویزا باید درخواستتونو داده باشین.

بعد که طرف اسم و فامیلی همسرو پرسیده بود و بهش وقت داده بود، همسر گفته بود برای خانومم هم می خوام. گفته بود مدارک اونو هم همون روز بیارین. اسم کسی که باهاش قرار داریم رو هم گفته بود. تو شهر قبلیمون مسئولا بر اساس حروف الفبا تعیین می شدن و مسئول من با همسر فرق داشت. اما اینجا مثل اینکه کلا قضیه متفاوته.

ما هم روز قرارمون رفتیم پیش خانومی که مسئولمون بود. خانوم جوون و مهربونی بود. مدارکمونو گرفت و گفت فکر نمی کنم مشکلی باشه.

بهش گفتیم میشه توی پاسپورتمون بزنین ویزاها رو؟ گفت نه. فقط وقتی کمتر از یه سال باشه تمدید ویزاتون می تونین تو پاسپورت داشته باشین ویزاتونو. برای ویزای یه ساله و بالاتر، باید کارت درخواست بدیم براتون.

توی قرارداد من، رئیسم نوشته بود ما می خوایم این شخص رو "حداقل" تا فلان تاریخ استخدام کنیم و من می دونستم که اون تاریخ زودتر از یه ساله. اما خب چیزی نگفتم دیگه. گفتم بذار یه ساله بده ویزا رو. باز سه روز دیگه پا نشیم بیایم اینجا دوباره درخواست ویزا بدیم.

خانومه هم اول توجه نکرد و به ما کارت داد تا بریم هزینه رو پرداخت کنیم. فک کنم قبلا گفتم، ولی حالا باز چون به نظرم سیستم جالبیه دوباره میگم چشمک. برای جلوگیری از گرفتن پول نقد و دردسرهای خورد کردنش و شاید حتی گرفتن پول های اضافی و رشوه و این حرفا، تو اداره اقامت، وقتی قراره پول بدین، یه کارت مخصوصی رو مسئولتون براتون به مقداری که باید بدین شارژ میکنه و میده دستتون. یعنی مثلا ما دو نفر بودیم، 160 یورو شارژ کردن کارت رو. این کارتو می برین می زنین تو یه دستگاهی که مثل عابربانکه. دستگاه اونو می خونه و میگه شما باید 160 یورو پرداخت کنین. حالا اونجا شما می خواین پول بدین به دستگاه، می خواین کارت بکشین یا هرچی به عهده ی خودتونه. وقتی پولو پرداخت می کنین، کارت مبلغش صفر میشه. کارتو میارین میدین به مسئولش، رسید پرداختتونو هم میدین (که البته دو تا رسید داره، یکیش هم برای شماست) و تموم.

خلاصه ما هم رفتیم 160 یورو رو پرداخت کردیم و اومدیم. تو این فاصله خانومه قرارداد منو خونده بود و گفت اینجا نوشته حداقل تا فلان تاریخ. این تاریخ زودتر از یه ساله، اما از سبک نوشتن طرف مشخصه که بعدش هم قراره این کار ادامه داشته باشه. میتونی یه نامه ی دیگه از رئیست بگیری که یه ساله باشه و توش تاریخ دقیق داشته باشه و کلمه ی "حداقل" رو نداشته باشه؟ گفتم باشه. حالا بهش میگم، ببینم چی میشه.

اون روز جمعه بود و رئیسم برای یه قرار کاری رفته بود برلین. بعدش هم یه هفته قرار بود بره مسافرت. منم سریع همون روز بهش ایمیل زدم و گفتم میشه فلان چیزو برام بفرستی. ولی جواب نداد. اون یه هفته ای هم که مسافرت بود که قطعا جواب نداد.

هفته ی بعدش که اومد، همون اول صبحی، اولین کاری که کرد تو اسکایپ بهم زد فلان کار رو که می خواستی رن انجام داد یا نه؟ گفتم من نمی دونستم رن می تونه انجام بده. بهش نگفتم اصل. گفت پس الان برات میفرستم. دو دقیقه بعدش برام یه نامه ی دیگه ایمیل کرد. منم نامه رو برای همسر فوروارد کردم. اونم برای خانومه فوروارد کرد!

اون موقع درست یه هفته از تاریخ درخواست ویزامون گذشته بود. ولی خب در واقع نقص مدرک داشتیم و بررسی پرونده مون منتظر این مدرکه بود دیگه.

یکی دو روز بعد از اون درخواست اولیه ی ویزامون، همسر رفته بود ماشینو پلاک کنه. برای پلاک کردن ماشین یه نامه ای از آدم می خوان (این نامه رو همه جا می خوان) که نشون بده شما تو شهرداری ثبت نام کردین. در واقع این نامه آدرس رسمی شما رو نشون میده و شما هر وقت آدرستون عوض میشه، باید برین به شهرداری بگین. خیلی این نامه مهمه. وقتی طرف نامه رو دیده بود، به همسر گفته بود اینجا فامیلیت با فامیلی پاسپورتت همخوانی نداره. همسر نگاه کرده بود، دیده بود بعله، یه حرف فامیلیشو جا انداخته طرف.

دوباره رفته بود شهرداری و این اشتباهو درست کرده بود و فرداش دوباره رفته بود برای پلاک گرفتن.

چند هفته بعد از درخواست ویزاهامون، یه نامه اومد به اسم من که این پین کد شماست. تاریخ نامه مال حدود دو سه هفته بعد از درخواست اولیه ی ما بود. اما حدود یه ماه بعد از درخواست به دست ما رسیده بود. یه کم تعجب کردیم که فقط نامه برای من اومده بود، ولی خب گفتیم حتما چون با هم درخواست دادیم، یکیش بیاد یعنی اون یکی هم ویزاش آماده است دیگه.

سر پنج هفته مون از درخواست اولیه (که مطمئن نبودیم تاریخ درست اونه یا وقتی مدارکو تکمیل کردیم)، رفتیم اداره اقامت تا ویزامونو بگیریم. تو شهر قبلیمون کارتو پست می کردن. اما اینجا تو سایتش نوشته بود 5 هفته بعدش خودتون بیاین تحویل بگیرین. اونم از باجه ی اطلاعات. یعنی حتی لازم نبود مسئولتو ببینی دوباره.

خلاصه، ما هم رفتیم و گفتیم اومدیم ویزامونو بگیریم. اول من پاسپورتمو دادم، خانومه نگاه کرد و کارتمو درآورد، بهم داد. گفتم مال همسرم هم بدین. نگاه کرد، گفت کارتش هنوز نیومده. نامه ی پین کد رو دریافت کردین؟ گفت من فقط نامه رو گرفتم.

گفت خب پس هنوز طول می کشه. گاهی وقتا این طوری میشه و دست ما نیست و ما فقط درخواست رو میدیم و از این حرفا (کارتا تو برلین صادر میشن فقط). شما یه هفته دیگه صبر کن. هفته ی دیگه بیا، اگه نیومده بود، برات ویزای موقت صادر می کنیم. آخه ویزای همسر فقط تا آخر سپتامبر اعتبار داشت. ویزای موقت یه ویزای معمولا سه ماهه است که باید براش حدود 20 30 یورو بدین و همون جا می زنن تو پاسپورتتون.

گفتم، اینجا قوانین خیلی شهر به شهر فرق می کنه. مثلا تو شهر الانمون شما اجازه ندارین حتی یه روز بدون ویزا باشین. میشه اقامت غیرقانونی. باید حتما یه ویزای معتبر داشته باشین. حالا چه به صورت کارت، تو پاسپورت یا ویزای موقت تو پاسپورت. اما تو شهر قبلیمون، من یه بار همین مشکلو داشتم. از مسئولش پرسیدم، گفت همین که شما درخواست ویزا رو دادین کافیه. اینکه چقدر ویزاتون طول بکشه مشکل ماست. گفتم یعنی الان اگه پلیس تو خیابون به من بگه کارت شناسایی نشون بده، اشکالی نداره که ویزای من نامعتبره و تموم شده؟ گفت نه. هر اتفاقی افتاد، بهشون بگو با ما تماس بگیرن. وقتی شما درخواست میدین یعنی شما وظیفه تونو انجام دادین. دیگه دیر و زود شدن کار ما مسئولیتش با ماست.

خلاصه، اون خانوم باجه ی اطلاعات یه حرف هایی هم از امنیت و این حرفا زد که ما ترسیدیم! آخه وقتی کسی از ایران درخواست میده، ممکنه درخواستش بره چک امنیتی و اگه بره، پروسه اش چند ماه طول می کشه. اما هیچ وقت نشنیده بودیم که کسی که چند سال اینجا زندگی کرده همچین چیزی براش پیش بیاد. جرئت هم نداشتیم دوباره بپرسیم. گفتم الان حساس هم میشن که ما نگران شدیم بره چک امنیتی و قضیه بدتر میشه!

اومدیم خونه با خودمون هزار فکر و خیال کردیم که چرا و به چه علت ویزای همسر نیومده. یعنی میشه الان بعد از این همه سال چک امنیتی خورده باشه ویزامون؟! همسر گفت شاید همون حرف افتاده ی فامیلیم تو نامه ی شهرداری که برای ویزا هم لازم بود باعثش شده. ما وقتی درستش کردیم، دیگه نرفتیم دوباره نامه رو بدیم به اداره اقامت.

قرار شد فرداش همسر دوباره بره و پرس و جو کنه. یه سری سوالا هست که خود باجه ی اطلاعات جواب میده. یه سری کارا هم هست که می تونین براش از باجه ی اطلاعات وقت بگیرین برای همون روز (یعنی مثل بانک شماره بگیرین) و منتظر بشین و با مسئول مربوطه اش صحبت کنین.

فرداش همسر رفت که وقت بگیره و همونجا بشینه تا تکلیف این قضیه معلوم شه. فک کنم همسر ساعت 10 اونجا بود و نوبت گرفت. ساعت 2 نوبتش شد! چهار ساعت تمام اونجا نشسته بود. از بس که شلوغ بود!! هر نیم ساعت هم مثل اینکه یه شماره بیشتر اعلام نمی کردن.

همسر می گفت رفتم به باجه ی اطلاعات مشکلمو میگم که بهم شماره بده (شماره ها اولشون یه حرف داره که با هم مختلفن و این که از کدوم سری شماره ها بهتون بده بستگی به نوع کارتون داره)، دیدم طرف اصلا گوش نمیده. همین جوری شماره میده. تازه از 10.5 به بعد هم دیگه به کسی شماره نداد!!

خلاصه، بعد از هزار بار که هی من به همسر پیام دادم چی شد؟ نوبتت شد؟ چقد بهت مونده؟ بالاخره ساعتای 2 نوبت همسر شد.

فرستاده بودنش پیش یه مسئولی که از قضا خانوم مسئول ویزامون هم اون موقع تو اتاقش بوده و داشته به یه کارآموز نشون میداده که چیکار باید بکنه. همسر هم به هر دوشون گفته بود مشکل چیه. طرف چک کرده بود، گفته بود اصلا برای شما درخواستی داده نشده!!

قضیه از این قرار بوده که پرونده ی ما باز می مونده، منتظر مدرک ناقص من. که ما اونو یه هفته بعد بردیم. این وسط این خانوم مسئول ما میره مسافرت و مدتی نیست. اون کسی که به جاش میاد، اشتباهی فقط برای من درخواست میده و اصل نگاه نمی کنه که اینا دو نفرن!

همسر هم گفته بود ویزای من فقط تا آخر سپتامبره، راهی داره که برام تو پاسپورت بزنین ویزا رو که دیگه من ویزای سه ماهه نگیرم؟ خانومه هم کلللللللی عذرخواهی کرده بود و گفته بود الان برات میزنم تو پاسپورت. همونجا ویزای همسرو صادر کرده بود و زده بود تو پاسپورت. گفته بود شماره حسابتم بده تا 50 یوروی اضافه اش رو برات انتقال وجه بدم (برای ویزای توی پاسپورت فقط 30 یورو باید پرداخت کنین، ولی برای کارت اقامت 80 یورو).

جالب اینه که ویزامونو یه ماه هم بیشتر از اون تاریخی که رئیسم نوشته بود تمدید کرده و الان خدا رو شکر بعد از مدت هاااااااا ما یه بار ویزای یه ساله دار شدیم لبخند!!

--

اطلاعات اضافی: ویزای موقت و کوتاه مدت خیلی بده. خدا برای هیچ کس نخواد! میخوای خونه بگیری، میگن ویزات تا کیه؟ می خوای کار بگیری، میگن ویزات تا کیه؟ حتی میخوای قرارداد اینترنت ببندی، یه وقتایی میگن ویزات تا کیه؟! کلا ویزات کوتاه مدت باشه، عملا از زندگی ساقطی اینجا!

تازه اون ویزای موقتی که طرف می خواست به همسر بده، یه مشکل دیگه هم داره و اون اینکه لزوما باهاش مسافرت خارج از آلمان نمیشه رفت. باید بپرسی از اداره اقامت. اونم مثل اینکه انواع مختلف داره. بعضی هاش فقط برای داخل آلمان معتبره.

 

[ ۱۳٩٥/٧/۳ ] [ ٦:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب