یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دوشنبه اولین معاینه ی بچه مون پبش دکتر اطفال بود.این دکتره ظاهرا دکتر کاردرستیه و سرش خبلی شلوغه. به ما ساعت 8:15 وقت داده بود. طفلکی بچه مون خواب بود. بلند شدم پوشکشو عوض کردم و لباس پوشوندمش بیدار شد. تو راه هم نخوابید. جدیدا تو کالسکه هم نمیمونه و همش بغلمه تقریبا.

خوب شد به قطار رسیدم وگرنه باید پیاده بیس دقیقه میرفتیم. دما هم منفی ده بود! هنوز دستم نیومده کی باید شروع کنم به آماده شدن که به موقع به قطار برسم. خودم که تنها بودم ده دقیقه به اومدن قطار شروع میکردم به لباس پوشیدن. سه دقیقه هم تا ایستگاه راه بود. هر وقت هم میرسیدم سه دقیقه مونده بود که قطار بیاد. الان حساب کردین لباس پوشیدنم چقد طول میکشید؟ چشمک

ولی الان با بچه و کالسکه و این حرفا هنوز یا خیلی زود میرم یا خیلی دیر! ولی خب خدا رو شکر رسیدم لبخند.

وقتی رسیدم دیدم اون جلو پله داره. خیلی تعجب کردم. خب من کالسکه رو چطور ببرم تو؟ همون موقع یه خانومی اومد که بره تو. گفتم کالسکه رو نمیشه برد تو اینجا؟ گف چرل. من واست میرم. کالسکه رو از رو دو تا پله ای که بود رد کرد و تا بالا هم برام آورد. آخه من بچه بغلم بود.

کالسکه رو برام یه جا پارک کرد و من رفتم پیش منشی. کارت بیمه ی بچه مونو دادم بهش و بعد تو اتاق انتظار نشستم. هنوز شاید یه دقیقه ننشیته بودم که یه خانومی اومد اسم کوچیک بچه مونو صدا زد! دنبال اون خانوم رفتیم تو یه اتاقی که برای قد و وزن و کارای اولیه ی بچه بود.

گفت همه ی لباساشو دربیار. منم در آوردم. قد و وزنش کرد و گفت پوشکشو ببند ولی لباساشو نپوشون. فقط پتوشو دورش بگیر که یخ نزنه! بعد منتطر شدیم تو همون اتاق تا بیاد صدامون کنه واسه رفتن به اتاق دکتر.

شاید ده دقیقه ای اونجا بودیم. نمیدونم چرا بچه ی ما (یا شایدم همه ی بچه ها) انقد از بی لباس لذت میبره! تمام مدت رو میز بود. صداشم در نیومد!

خانومه اومد صدامون کرد و رفتیم اتاق دکتر. مثل همون چیزایی که این ور اون ور دیده بودم، بچه مونو به انواع مختلف آویزون کرد و گفت همه چی خوبه نیشخند.

بعدم یه سونوگرافی از هر دو پاش گرفت و گفت همه چی اکیه. یه قسمتش هم یه کاری میخواس بکنه که بچه دیگه داش گریه اش شروع میشد کم کم. گف انگشتتو بذار تو دهنش. من اول گذاشتم ولی زاویه ش خوب نبود انگار. دکتر خودش انگشتمو جا به جا کرد و بچه شروع کرد به مکیدن. ماشاالله بهشون نمیاد ولی از جاروبرقی بیشتره قدرت مکش این بچه ها!!

خدا رو شکر همه چی خوب بود و گفت برو قرار بعدیتو با منشی ست کن. منشی دو تا قرار گذاشت. یکی واسه واکسنش، یکی واسه معاینه ی بعدی. یکیش تو ژانویه اس، یکی تو فوریه.

برگشتنی بچه خوابش برد تو کالسکه. منم گفتم بذار یه کم پیاده روی کنیم. پیاده یکی دو ایسگاهو اومدم و بقیه شو با ترم برگشتیم. آخه دستام داش یخ میزد تو اون دما کالسکه رو هل میدادم.

فرداش نوبت آخرین معاینه ی خودم بود. قرار خودم خوب بود. ساعت 2 ظهر بود. دما هم خیلی بهتر شده بود و منفی چهار اینا بود فک کنم.
باز با شازده رفتم دکتر . ساعت ده دقیقه به دو رسیدم. در مطب بسته بود. در زدم کسی باز نکرد. پشت درو خوندم، گفتم شاید من اشتباه کردم ولی درست بود. از ساعت 2 دوباره کارشون شروع میشد. 12 تا 2 کار نمی کردن انگاری. همون جا رو پله ها نشستم. پنج دقیقه بعد منشی از داخل درو باز کرد. معاینه شدم. اونجا هم خدا رو شکر همه چی خوب بود لبخند.

البته یه چک آپ دیگه هم برای شیش ماه دیگه دارم که گفت اونو بعدا زنگ بزن، هماهنگ کن.

--

بعد از زایمانم رفتیم یه ترازو خریدیم. به همسر میگم چرا ترازوی دکتره منو یه کیلو بیشتر نشون میده؟ میگه تو با همون ترازوی خودمون وزن کن نیشخند.

[ ۱۳٩٥/٩/٢٠ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

شنبه و یکشنبه مهمون داشتیم. مهمونای شنبه مون تازه ساعت 4.5 راه افتادن. صبحش رفتیم خرید با همسر و یه عالمه چیزی خریدیم. که البته خیلی هاش هم بلااستفاده موند. یعنی با وجود بچه اصلا نتونستیم دسر و پیش غذا و این چیزا درست کنیم. فقط یه سالاد ماکارونی درست کردیم و فسنجون. برای دسر هم برلینر و نون خامه ای خریدیم از بیرون. البته خامه و اینا خریدم که شاید دسر درست کنیم باهاش، ولی درست نکردیم دیگه. نتونستیم.

واسه شنبه هم که دوستای صمیمی ترمون اومدن قیمه گذاشتیم. البته تو مهمونی یکشنبه من تقریبا هیچی از غذا رو درست نکردم. فقط همسر درست کرد و خانوم دوستمون. یعنی بیشتر بیچاره ها اومده بودن میزبانی تا مهمونی!

شنبه با دوستای اینجامون هم صحبت کرده بودیم که بریم یه وافل بخوریم بیرون. واسه همین به دوستامون که داشتن میومدن گفتیم شما کی می رسین؟ اگه می رسین که با هم بریم، اگه نمی رسین که ما با دوستامون بریم و برگردیم. رسیدن اونا یه طوری شد که بهشون گفتیم مستقیم بیاین کافه دیگه.

اونا هم اومدن، ولی از وقتی که زنگ زد و گفت ما جلوی در پارکینگیم تا وقتی که اومدن تو کافه یه نیم ساعتی طول کشید. آخه پارکینگی که رفته بودن (که ما هم یه بار رفتیم و همین بلا سرمون اومد!) این جوریه که اگه پر باشه، در باز نمیشه تا یکی ماشینشو دربیاره. بعد نکته اش هم اینه که مجبوری وایستی، یه طوری نیست که بگی آقا من اصلا پشیمون شدم، دور می زنم میرم یه پارکینگ دیگه!! اگه رفتی تو صف پارکینگش دیگه باید انقد وایستی که ماشینا درآن!

تقریبا ساعت 7 بود که دوستامون رسیدن کافه. کافه رو بچه ها از ساعت 6 رزرو کرده بودن برای شیش نفر. دوستامون ساعت 6 اونجا بودن. ما تقریبا 6:10 اینا رسیدیم چون قبلش می خواستیم بریم یه کادو برای دوستای دعوت شده مون (همونا که به خاطر اشتباه دوستمون دعوت شدن) بخریم. ما که رسیدیم سفارشامونو دادیم، ولی کم کم خوردیم که دوستای دیگه مون هم برسن. البته با وجود بچه ها اصلا نمیشد تندتند خورد!

قرار بود بعد از کافه بریم با دوستامون بازار کریسمس شهرمونو هم ببینیم. اینجا دم کریسمس هر شهری برای خودش یه بازاری داره. البته همه هم بازاراشون مشابهه. ولی خب تزئیناتش فرق داره دیگه. وگرنه محتواش یکسانه. یه عالمه هم خوردنی فروشی داره که یا سوسیس می فروشن یا گلوواین (یه جور مشروب داغه) که ما هیچ کدومو نمی تونیم بخوریم. البته یه دونه دونری هم بود اون وسط خوردنی ها که برای من جالب بود. آخه من تو شهر خودمون همیشه فکر می کردم این همه خوردنی فروشی، عجیبه که هیچ دونری ای نیست! همسر میگه آخه این کالا بازار خودشونه دیگه، مال آلمانی هاست و فرهنگ اونا. کسی نمیاد اونجا دونر بخوره. ولی خب جالب بود که عده ی زیادی هم دونر دستشون بود. ببینین دونر تا کجا رسوخ کرده تو فرهنگ اینا دیگه چشمک.

وقتی از کافه اومدیم بیرون، هم برای دیدن بازار دیر شده بود، هم بچه مون دیگه کم کم داشت بیدار میشد. واسه همین قرار شد بریم خونه. ولی یه چیزی رو ما باید از مغازه ترکا می خریدیم. واسه همین همسر رفت که بره اونو بخره. منم کلیدو از همسر گرفتم و قرار شد با دوستامون برم خونه مون. اون یکی بچه ها هم که نخود نخود هر که رود خانه ی خود چشمک.

حالا اومده بودیم جلوی در پاساژی که ماشین توش پارک بود، این بچه ها وایستاده بودن با هم حرف می زدن. آخه فکر کنم گفتم بهتون که این دوستای اینجامون قراره برن از این شهر. الان دیگه قطعی شده و می خوان برن همون شهری که الان دوستای ما از اونجا اومده بودن. واسه همین داشتن با هم راجع به اون شهر صحبت می کردن و شماره رد و بدل می کردن و این حرفا.

بچه ی ما هم گشنه اش شده بود، گریه می کرد و جیغ می زد. هر کاری هم می کردم ساکت نمی شد. آخه خودمم می دونستم که گشنشه. تو اون سر و صدای مردمی که داشتن تو پاساژ راه می رفتن و حرف می زدن (به خاطر بازار کریسمس خیلی شلوغ بود)، صدای بچه ی ما اصلا شنیده نمیشد که این دوستامون بفهمن بابا! بچه داره گریه می کنه، بریم. بعدا حرفاتونو تلفنی بزنین. از اینکه با بچه ها اومدم اصلا پشیمون شده بودم. گفتم کاش با همسر می رفتم، بالاخره خودمون بودیم، یا یه جا وای میستادم بهش شیر می دادم، یا من سوئیچو می گرفتم، میرفتم تو ماشینمون. به دوستامون که نمی تونستم بگم سوئیچو بدین من برم تو ماشین به بچه شیر بدم!

بالاخره یه پنج دقیقه ای پیوسته بچه گریه کرد تا بچه ها حرفاشون تموم شد و رفتیم. البته دیگه به راه پله ها که رسیدیم بچه خوابش برد. فکر کنم خسته شد دیگه از اون همه جیغی که زد. دیگه اخراش احساس کردم صداش داره خش میشه از بس جیغ زده. رسیدیم به ماشین، نشستم بهش شیر دادم، طفلک بعدش دیگه راحت خوابید.

از این به بعد باید خودم حواسمو جمع کنم، ریمایندر بذارم که مثلا هر دو ساعت خودم بهش شیر بدم، چه خواب بود، چه نبود. فکر کنم این طوری خیلی بهتره. این جوری که منتظر بشم خودش شیر بخواد، ممکنه یه جایی بخواد که امکانش نباشه.

البته تو همون کافه هم وقتی آخراش بیدار شد حدس زدم که الان ابراز گرسنگی بکنه!! ولی گفتم دیگه الان میریم دیگه، ده دقیقه دیگه خونه ایم.

از اونجایی که برای شام هنوز زود بود، ما برای شام هیچ کاری نکرده بودیم و رفته بودیم. وقتی رفتیم تازه شروع کردیم به شام درست کردن. البته زحمت خاصی هم براش نکشیدیم. گوشتا رو گذاشتیم تو زودپز. بعدم که با لپه ها قاطی کردیم و پخت. سیب زمینی خلالی هم که از بیرون گرفته بودیم. پیش غذا و پس غذا رو هم که بی خیال شده بودیم نیشخند!

دوستامون یه کادو برای بچه مون آورده بودن که تقریبا میشه گفت روروک بود. البته یه کمی سخت تر از روروک های معموله که بچه توش می شینه. عملکردش شبیه واکره. یعنی بچه کلا باید وایسته پشتش و دستشو بگیره به دو طرفش لبخند.

دو تا کتاب هم به سفارش من از ایران برای بچه مون آورده بودن که خیلی بامزه بودن. هر دو تا کتاب حموم بودن، یکی پلاستیکی بود، یکی پارچه ای. یه دونه کتابم آورده بودن که برای من بود در مورد بچه و آموزش هاش و این حرفا. یه شنل شیردهی هم باز به سفارش من آورده بودن.

به دوستم گفته بودم اگه پیدا کردی، یه شنل شیردهی/کاور شردهی برای من بگیر، بیار. گفت باشه. بعد که اومده میگه رفتم گفتم کاور شیردهی دارین؟ گفت نه. گفتم شنل شیردهی دارین؟ گفت نه، چی هست؟ گفتم از اینا که به خودشون می بندن به بچه شیر میدن. گفت آها! حجاب شیردهی! آره داریم. خلاصه تو مملکت اسلامی باید بگین حجاب شیردهی چشمک.

ما هم برای این دوستمون یه کادو داشتیم که برای دفاعش بود. حدسشون از کادو این بود که یه عکس مشترکو بزرگ کردیم. تقریبا درست بود، ولی خب دقیقا نه. 9 تا عکسو کُلاژ کرده بودیم و روی شاسی زده بودیم. جالبیش این بود که یه سری از عکسا رو خودشون نداشتن. آخه همیشه همسر عکس می گیره. عکسا هم همه جوره بود، عکس تکی، عکس خودشون دو تا، عکس با ما، عکس با ما و بقیه ی بچه ها همه با هم، از مسافرت بلژیک، از فرانسه، از ایتالیا، از جنگل های سیاه آلمان، حتی از جلوی خونه ی ما. خلاصه، من خودم که خیلی خوشم اومده بود از عکسه، اونا رو نمیدونم نیشخند.

برای روز یکشنبه یه عالمه کار برای انجام دادن بود که همون طور که گفتم من خیلی کمشو انجام دادم. برای فسنجون، همسر گفت فسنجونای دوستمون توی مرغش سفید نیست هیچ وقت و من اون طوری دوست دارم. ازشون بپرسیم چیکار می کنن. ما هم فسنجونو سپردیم به اونا. ولی خب از اون جایی که بالاخره هر از گاهی دخالت می کردیم، آشپز دو تا شد و فسنجون اون چیزی که می خواستیم نشد نیشخند. البته مزه اش خیلی خوب شده بود، ولی اولا اون اندازه که دوست داشتیم روغن ننداخت چون من با سیستم خودم شروع کرده بود، یعنی دیر گذاشته بودم و باید هر نیم ساعت، یه کم بهش آب سرد اضافه می کردیم، ولی خب چون موقع درست کردن دیگه من سرش نبودم، کسی آب اضافه نکرده بود و خوب روغن پس نداد! دوما اینکه اصلا مهم نبود روغن پس داد یا نه، چون کلا آبش خشک شد خنثی.

هی این دوستمون گفت آبش زیاده، زیادش کن تا آبش کم بشه. منم زیادش کردم، آخراش همسر اومد گفت این آب نداره ها! همه اش گوشته. آخه یه عالمه گوشت تو قابلمه بود، رنگ فسنجون هم که سیاهه، اصلا دیده نمیشه چقدر گوشته، چقدر آبه. به دوستمون گفتم، گفت نه خوبه. ولی بعد که خواستیم بکشیم دیدیم راست میگه. همه اش گوشته و آب زیادی نمونده! ولی خب مزه اش خوب بود لبخند. البته من که ترجیح میدم از این به بعد با همون سیستم خودم درست کنم چشمک.

سالاد ماکارونی و سالاد شیرازی رو هم که من تقریبا کلا در جریانش نبودم دیگه! همه شو بقیه درست کردن.

بالاخره تا ظهر که دوستامون می خواستن از راه برسن، بچه تازه خوابید. ما هم بعد از این موفقیت عظیم، فقط به حالت پچ پچ صحبت می کردیم! حالا بچه ها اومده بودن، هنوز داشتیم با پچ پچ سلام و علیک می کردیم خنده. ولی خب همسر مجوزو صادر کرد که میشه بلند هم صحبت کنیم و دیگه بعدش بلند حرف زدیم! آخه دیگه تعداد زیاد شده بود، بچه اگه بیدار هم می شد، یکی پیدا میشد که حاضر بشه نگهش داره چشمک.

بچه هر روز همین جوریه. همسر هم هر روز میگه امروز خیلی گریه می کنه ها. هر روز این جوری نبود نیشخند!

از بین دوستامون، بچه بغل همسر همین دوستامون که زودتر اومده بودن خیلی حرف گوش کن بود! نمیدونم چرا! این دوستمون بغلش می کرد، تو گوشش فیلم تعریف می کرد، بچه هم با دقت گوش می داد!! یه ده دقیقه ای گوش می داد، بعد نمی دونم چی می شد یهو تصمیم می گرفت دیگه گوش نده! یه کم ساکتش می کردیم، باز دوباره یه ده دقیقه ای فیلم گوش می داد نیشخند.

بغل خانوم همون دوستمون که قرار نبود دعوت بشن و در نهایت شدن هم خیلی آروم بود. اون که از همه بهتر بود. خودش هم دوست داشت بچه نگه داره، دیگه ما هم با کمال میل بچه رو می سپردیم بهش چشمک. خیلی هم خوب بلد بود بچه نگه داره.

راستی اون دوستامونم که بچه داشتن، گفتن نمی تونن بیان متاسفانه. می گفت قرار بوده بیان، اونم یه روز زودتر، شبو تو هتل بمونن، فرداش هم بیان مهمونی، ولی مثل اینکه بچه شون زیاد باهاشون راه نیومده دیگه. ولی خب اینکه این قدر ارزش قائل بودن برای ما که همچین قصدی داشتن که از اون راه دور که تقریبا فک کنم 4 ساعتی میشه، بخوان به خاطر ما بیان، اونم یه روز زودتر بیان و برن هتل، خیلی ارزشمنده. حالا ان شاءالله یه بار دیگه می بینیمشون.

تقریبا ساعت 6.5 دیگه همه ی دوستامون رفتن. ما موندیم و یه عالمه ظرف که باید جمع میشدن و مرتب میشدن.

بچه که خوابید، ساعت از نه گذشته بود. چون خیلی خسته بودم، با خودم گفتم تا ساعت 10 هر چی رو شد جمع می کنم و کارا رو انجام میدم. بقیه اش باشه واسه فردا. ولی همه اش تا همون 10 تموم شد. فکر می کردم خیلی بیشتر از اینا کار مونده باشه، ولی چیزی نمونده بود دیگه. چون ظرفا رو همه رو بچه ها شسته بودن، فقط ظرف های چایی و دسر و دیس ها و قابلمه ها مونده بود.

ولی حسابی خسته کننده بود مهمونی. باید برای دفعه ی بعد طور دیگه ای برنامه ریزی کنیم. باید چیزایی درست کنیم که بشه از روز قبل درست کرد و گذاشت تو یخچال که عملا کارها رو تو دو روز انجام داده باشیم. خریدها رو هم باید یه هفته قبل ترش انجام داد اصلا چشمک.


[ ۱۳٩٥/٩/۱۸ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تفاوت گریه ی بچه ی آدم با گریه ی بچه ی مردم اینه که گریه ی بچه ی مردم گوش خراشه، گریه ی بچه ی آدم دل خراش.

[ ۱۳٩٥/٩/۱٧ ] [ ۳:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از دوستامون 22 اکتبر می خواس بره ایران. خیلی دوست داشت بچه ی ما رو وقتی خیلی کوچیکه ببینه، مثلا ده روزه، یه هفته ای اینا. چند روز قبلش به من زنگ زد که خداحافظی کنه. گفت بچه تو به دنیا نیاری ها، تا من برگردم. بچه ات که قراره 26 ام بیاد، حالا دو سه هفته دیرتر بیاد، تا موقع من برگشتم!

حالا اون صبح رفت، درست عصرش من تو واتس اپ بهش زدم که بچه ی ما به دنیا اومد نیشخند.

وقتی برگشت، گفت ما هفته ی دیگه میایم. گفتم باشه. حدس هم می زدیم که درست اولین آخرهفته ای که بتونن میان. چون باهاشون هم راحتیم، اصلا مشکلی نداشتیم. بعد گفت ببخشید این هفته همکار همسرم گفته همسرم به جاش آنکال باشه. نمی تونیم بیایم.

از طرفی ما هم گفتیم حالا که اینا می خوان بیان، بذار بقیه رو هم بگیم. همه با هم بیان. حالا نمی دونستیم چطوری بگیم؟ آخه اگه مثلا می گفتیم "کی برای شما امکان پذیره که بیاین"، کار جالبی نبود. چون راه همه الان خیلی دوره و شاید کسی اصلا نخواد بیاد. این طوری تو رودرواسی می مونه که حتما باید بیاد، حالا بحث سر زمانشه!

ولی خب بالاخره تصمیم گرفتیم ما اول زمانمونو تعیین کنیم، بعد تو گروه بزنیم که هر کس دوس داره، ما فلان آخر هفته (حالا فرقی نمی کنه شنبه یا یکشنبه اش) در خدمتتون هستیم.

دوباره به این دوستامون گفتیم حتما شما اون هفته می تونین دیگه؟ گف شب خبر میدم. شب به من پیامک داده، وای! دختر معمولی! ما اون هفته هم نمی تونیم، همسرم یه کنفرانس داره.

گفتیم خب پس بذاریم هفته ی بعدش. همسر هم تو گروه زد و بچه ها به جز یه خانواده گفتن میان! من واقعا تعجب کردم. اصلا انتظار نداشتم. مثلا یکیشون تو شهری ساکنه که من قبلا اونجا کار می کردم. با قطار سریع السیر 3 ساعت راه بود. با ماشین فک کنم 4 ساعت اینا باید حساب کنن. انصافا خیلی زحمت می کشن که برای یه ناهار 4 ساعت می کوبن میان. ما هم که امکانات اینو نداریم که بگیم شب بمونن همه. مجبوریم به همون ناهار بسنده کنیم.

البته بعدا همسر یادآوری کرد که این دوستمون تو یه شهری نزدیک شهر ما درس خونده و اونجا یه عالمه دوست داره. احتمالا یه روز زودتر میاد، شب میرن پیش اونا، فرداش هم میان پیش ما. این دوستامون همون عروس خانوم آلمانی و همسرشن که الان یه بچه هم دارن که از بچه ی ما 2.5 ماه بزرگتره. واقعا همتشون خیلی زیاده که با یه بچه ی کوچیک این همه سفر میرن لبخند. تازه ایرانم رفتن و برگشتن!

حالا هی شما بگین تو فعالی! ما در مقابل این دوستامون هیچی نیستیم تازه چشمک.

تو اون گروهی که همسر زده بود و همه رو دعوت کرده بود، یه سری از دوستامون هستن که با هم صمیمی ترن. یه گروه دیگه هم وجود داره که بزرگتره و مال جلسه ی قرآنه. یه سریها هستن که فقط اونجان. از اونجایی که دو تا از بچه ها (یه خانواده) تو اون گروه اول نبوده ان، همسر قبل از زدن پیام اونا رو اد کرده و بعد همه رو دعوت کرده.

حالا یکی از دوستامون که فقط تو گروه دوم هست، تازه خانومش از ایران اومده. چند روز بعد از اون پیام، اون بنده خدا بچه ها رو دعوت کرده بود برای جلسه قرآن که ما گفتیم دیگه نمی تونیم بیایم.

یه سری ها رفته بودن. این وسط خانم صاحبخونه و دو تا از خانومای مهمون داشتن تو آشپزخونه چیزی خورد می کردن که خانم صاحبخونه میگه خیلی دوست دارم بریم دختر معمولی و بچه شو هم ببینیم (حالا من به عمرم این بنده خدا رو ندیده ام ها!)، یکی از دوستامونم میگه خب هفته ی دیگه اس دیگه خنثی و به این ترتیب ضایع میشه که ما بقیه رو دعوت کردیم و اینا رو دعوت نکردیم! البته خانوم اون یکی دوستمون چشم و ابرو میاد که چیزی نگو، ولی خب دیگه دیر شده و قضیه لو رفته خنده. حالا دستش درد نکنه بنده خدا تلاش کردی سوتی اون یکی رو جمع کنه، گفته خب حتما می خواد بچه ها رو دو بار بگه، خونه اش کوچیکه آخه. خانوم صاحبخونه ام از اونا نبوده که چیزی نگه و آبروداری کنه، مستقیم گفته ما رو نگفتن ولی.

خیلی دلم سوخت. آخه اینکه ما اون بنده های خدا رو دعوت نکردیم یه دلیل خاصی داشت که ربطی به این بیچاره ها نداشت. یعنی اصلا این طوری نبود که ما دوست نداشته باشیم اونا رو ببینیم یا دعوت کنیم. اصلا موضوع یه چیز دیگه بود. از طرفی خونه مون هم کوچیکه. صندلی و مبل ها هم برای این تعداد کافی نیست! حتی ظرف هم برای داشتن این تعداد مهمون نداریم. الان قراره امشب با همسر ظرف چک کنیم و اینترنتی سفارش بدیم که تا شنبه برسه!!

الان با خودتون میگین اینا چقد فقیرن نیشخند. ولی خب بگین! برا من مهم نیس نیشخند. اینجا آلمانه و ما مثل ایران زندگی نمی کنیم که آمادگی پذیرایی از چهل تا مهمونم داشته باشیم! نهایتا 4 تا مهمون برامون اکیه. بیشترش سخت میشه کارمون.

اینا رو گفتم یاد مامانم افتادم. می خواس بره مکه رفت 100 تا لیوان و 100 تا بشقاب خرید!! میگم اینا رو برای چی می خوای؟ خب آدم برای اون یه روزی که از مکه اومده کرایه می کنه. میگه زشته بریم لیوان و بشقاب کرایه کنیم خنثی! تازه به اندازه ی خونه مون هم سفره داریم! یعنی اگه تو تمام اتاقا آدم بشینه از این سر تا اون سر، دور تا دور، مامان من سفره داره براش!!

خلاصه که ما از این امکاناتا نداریم و مهمونم نداریم اصلا اون قدر.

حالا بریم سر قضیه ی مهمونی. حالا نکته ی جالب اینه که درست همون کسی سوتی رو داده که خودشون نمی خوان بیان!! اول که گفته بود ما معلوم نیست بتونیم بیایم، هنوز برنامه مون مشخص نیست. بعد تو تلگرام به من گفت ما نمی تونیم بیایم متاسفانه. ولی اگه صلاح می دونی فلانی ها رو دعوت کن به جای ما. بعد که گفتم چرا نمی تونیم دعوتشون کنیم، گفت کی وقت داری زنگ بزنم. دیگه تلفنی که حرف زدیم معلوم شدکه سوتی داده نیشخند.

خلاصه، حالا باید اونا رو هم دعوت می کردیم. ولی خب چطوری دعوت می کردیم که ماسمالی نباشه؟ البته در هر صورت مشخص بود که ماسمالیه قضیه. اما خب دیگه. چیکار میشه کرد؟

این دوستمون که گفتم خودشون نمیان گف می خوای بهشون بگو من بچه ها رو دو بار می خواستم دعوت کنم. حالا که فلانی ها نمیان، شما به جاشون بیاین. اونا رو یه بار دیگه میگم! در کل دیدیم همین بهترین راهه دیگه. چاره ای نیس.

همسر زنگ زد و این دوستامونم دعوت کرد. اونا هم دقیق نگفتن که میان یا نه. گفتن خبر میدیم. ولی دیگه ما با این ضایع بازی ای که راه انداخته بودیم، دیگه رومون نمیشد دوباره زنگ بزنیم ببینیم میان یا نه!

اما خب امروز همسر از طریق سایر دوستامون پیگیری کرد و معلوم شد که میان.

حالا مشکل شد چند تا. جدا از چی درست کنیم و این حرفا، این خانوم دوستمون هم مثل اینکه بسیاااااار خانوم خانه دارین. مثل ایکه این طوریه که کمدشو باز می کنی لباس نمی بینی. لباسا رو هر کدومو گذاشته تو یه قوطی و قوطی ها رو گذاشته تو کمد!

حالا ما موندیم و یه مهمونی با یه عالمه آدم که یکیشونو تازه واسه اولین بار می بینیم، اونم تازه از این خانومای این مدلی که بالاخره هر چی جلوشون بذاری، بازم ضایعی نیشخند.

البته فکر نکنین ما قراره کار خاصی بکنیم. اصلا این طوری نیست و ما مهمونی رو کاملا ساده برگزار می کنیم.

مخصوصا که اون دوستامون که اول از همه قرار بود دعوتشون کنیم، از روز قبلش میان. یعنی اونا شنبه میان و بقیه یکشنبه. نمیشه جلوی یه سری مهمون که آدم همه اش تو آشپزخونه باشه برای بقیه غذا درست کنه. تازه نگهداری بچه هم که هست. واسه همین همه چی قراره ساده باشه لبخند.

--

درست برای همون یکشنبه هم یکی از دوستای این شهر جدید دعوتم کرد که گفتم نمیام. البته مهمونیش زنونه بود. مثل اینکه آدمای اینجا کلا فازشون با اون یکی شهر فرق می کنه چشمک.


 

[ ۱۳٩٥/٩/۱۱ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم گفتم بهتون یا نه، چند وقتی بود فلاش تانکمون (که بعضی ها به اشتباه بهش میگن سیفون) خراب شده بود. هر چن دقیقه یه بار پر میشد. یعنی به مرور خالی میشد و هر چند دقیقه یه بار، سطح آب از یه حدی پایین تر می رفت و بنابراین، دوباره اتوماتیک پر میشد.

به صاحبخونه همون زمان ایمیل زدم که این طوریه. اول گفت خودم میام می بینم. اومد نگاه کرد و تلاش کرد و نتونست درستش کنه. گفت کلا باید این عوض بشه یه جاییش. من هماهنگ می کنم یه نفر بیاد درست کنه.

تقریبا یه ماهی رد شد و خبری نشد، دوباره ایمیل زدم گفتم چی شد؟ گفت ئه خبری نشده؟ من به اون شرکتی که درست می کنه گفتم و اونام قرار شده با شما هماهنگ کنن و بیان. من الان آلمان نیستم، بعد که بیام، خودم دوباره پیگیری می کنم.

دوباره دو سه هفته ای رد شد، خبری نشد. می خواستم دوباره بهش ایمیل بزنم که بالاخره خودش ایمیل زد و گفت من بالاخره یه شرکتی پیدا کردم که بیاد درست کنه فلاش تانکتونو.

باز دوباره بعد از چند مدت ایمیل زد ک فلان روز خونه این بیاد درست کنه؟ گفتم باشه، بیاد. حالا قرارو هم گذاشته ساعت 8 صبح! معمولا اون زمان موقعیه که بچه مون تازه بیدار شده. ولی خب دیگه، گفتم بیاد.

طرف ساعت 8 اومد و دو ساعت هم کارش طول کشید. درست روز قبلش هم متوجه نشتی تو لوله های زیر سینک شدیم. واسه همین بهش گفتم اونا رو هم بی زحمت چک کن. نگاه کرد، گفت مشکل مال شیلنگا نیس. شیر ظرفشوییتون یه کمی شله. اونم سفت کرد و رفت.

بعد که رفت یه سکوتی تو خونه حکمفرما شده بود که نمی دونستم چیکار بکنم باهاش نیشخند. اصلا دچار خلاء شده بودم! عادت کرده بودم هر پنج شیش دقیقه یه بار صدای پر شدن فلاش تانک بشنوم!

--

شنبه بالاخره فرصتی شد تا همسر با همسر دوستمون بره لاستیکای ماشینو عوض کنه. 100 یورو از حساب برداشت چون تو شهر قبلیمون با احتساب نگه داشتن لاستیک ها حدود 80 یورو میشه. تو شهر خودمون که چک کرده بود می گفت 60 یورو بوده. رفته و امده میگه 15 یورو شد خنثی. همین دیگه، آدم وقتی با آشنا میره پیش آشنا، این قد میشه دیگه چشمک. البته یه علتش هم این بود که لاستیکا رو فقط عوض کرده بود دیگه. لاستیکا رو نذاشته بود پیش اونا. قرار شد لاستیکا رو ببریم تو انباری همین دوستامون بذاریم.

--

چند وقت پیش یه بار گوشی خونه مون زنگ زد. اصلا ما تلفن خونه رو به هیچ کس ندادیم. اصلا حفظ هم نیستیم شماره مونو! وقتی صدا اومد، اول اصلا نفهمیدیم چیه داره زنگ می زنه! آخه نه زنگ گوشی من بود، نه مال همسر. بعد فهمیدیم گوشی تلفن خونه است.

تا اومدم وردارم قطع شده بود. شماره رو تو اینترنت سرچ کردم ببینم از کجا بهمون زنگ زدن. دیده ام انگاری یه چیزایی نوشته بودن از قلابی بودنش و مایکروسافت و این حرفا. ولی دیگه بیشتر نخوندم، چون کار داشتم. دوباره که زنگ زد، گوشیو ورداشتم می بینم یه خانوم هندی با لهجه ی کاملا هندی به انگلیسی صحبت می کنه، میگه من از شرکت مایکروسافت زنگ می زنم!! ما از کامپیوتر خونه ی شما اخطار دریافت کردیم و از این حرفا. گفتم خانوم من لپ تاپم هیچ مشکلی نداره، سالم سالمه. بعد میگه نه، کامپیوتر شما ویروس داره و خیلی خطرناکه و فلان، شما آنتی ویروس دارین؟ گفتم خانوم من خودم رشته ام کامپیوتره! اگه کامپیوترم مشکلی داشته باشه، خودم می تونم رفعش کنم. نیازی به راهنمایی شما ندارم. میگه شما خودتون کامپیوتر خوندین؟ میگم بله. میگه چند سالتونه؟ میگم 29. میگه شما صداتون خیلی قشنگه!!!!!!!!!!

من اصلا انگشت به دهن موندم از این همه ارتباط معنایی بین کار طرف و جمله ای که گفت خنثی. منم دیگه دیده ام داره چرت و پرت میگه، قطع کردم.

از اون روز چند بار دیگه هم زنگ زده که من هر دفعه گوشی رو ورمیدارم و قطع می کنم و میذارم سر جاش!! والا! آخه من موندم واقعا کی باور می کنه حرف این آدما رو که اینا زنگ می زنن؟! یعنی واقعا کسی هس که باور کنه شرکت مایکروسافت واسه بخش زنگ زدنش تو بخش بین المللی، بیاد یه کسی رو بذاره که با لهجه ی هندی انگلیسی صحبت می کنه؟ متفکر یعنی آیا واقعا وجود دارن همچین ابشاری (ابشار جمع بشره!) که باور کنن؟

--

اعتراف می کنم چن وقت پیش که یکی از خواننده های اینجا لطف کرده بودن و راجع به گریه ی کودک یه فیلم معرفی کرده بودن و نوشته بودن "زبان کودک دانستن"، من فکر کردم منظورشون دانِستَن بود. بار اول هم که قسمت اول فیلمو دیدم نفهمیدم. قسمت دوم فیلمو که دیدم، تازه فهمیدم ایشون نوشتن Dunstan که یه اسمه نیشخند.

--

این آخر هفته یکی از قشنگ ترین آخر هفته های زندگیم بود لبخند. کار خاصی هم توش نکردیما، ولی همین که لذت بردم از آخر هفته ام، همین که با همسر و فرزند رفتیم یه دور تو شهر زدیم، بازارهای کریسمسو که کم کم باز شدن دیدیم، با هم تو یه وافل کافیه یه وافل و قهوه خوردیم، با هم یکشنبه رو کامل تو خونه استراحت کردیم و از گرمی خونه مون لذت بردیم، خیلی خوب بود. همین لحظه های ساده ی زندگی، عین خوشبختین لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٩/۸ ] [ ٥:٥۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بچه مون کل قیافه اش به باباش رفته، به جز دو تا چال لپ که می تونس داشته باشه و نداره خنثی.

بچه مون هیچیش به من نرفته، به جز دو تا دست یخش که فقط مامانش می پسنده بغل!! اینم از نعمت های خداس ها، دست کم نگیرینش. اگه غیر از این بود، هر بار که من بهش دست می زدم یه بار باید جیغ میزد.

--

آدم واقعا باورش نمیشه موجود به این کوچیکی بتونه این قدر فهیم و باشعور باشه. گریه هاش معنی داره، خنده هاش معنی داره، حرکتاش معنی داره، ورش میداری می فهمه، میذاریش می فهمه، یه لحظه میری اون اتاق نمی بیندت می فهمه... . بیخود نیست خدا تو قرآن هی خلقت آدمو مثال می زنه. واقعا فقط آدم می تونه بگه فتبارک الله احسن الخالقین لبخند.

--

بچه رو وقتی میخوام باهاش بازی کنم و می دونم نمی خوابه، تنها ورش میدارم،بدون متعلقات! ولی وقتی می خوام بعدش بخوابونمش، با پتوش ورمیدارم (پتویی که دورش می پیچیم). چون اگه تنها ورش دارم و بغلم بخوابه، بعد که میذارمش رو پتو، چون سرده، بیدار میشه.

با همین پتوش، موقع خواب، میذارمش روی تشکش. یه تشک داره که سیاره! شبا می بریم رو تخت خودمون، روزا هر لحظه ای یه جای خونه اس و جای تشکش با توجه به نور خورشید تعیین میشه نیشخند.

گریه می کرد. با کل پتو و تشکش برداشتم گذاشتمش رو پام، بدون اینکه تکونش بدم آروم شد. دوباره گذاشتمش رو زمین، گریه کرد. من واقعا نمی دونم دقیقا چطور می فهمه که الان رو پای مامانشه؟! نه نفس منو می تونه حس کنه، نه بدنش مستقیم با بدنم در تماسه که بفهمه، نه حتی می تونه گرمی بدن منو حس کنه، نه ضربان قلب منو حس می کنه، واقعا بر چه اساسی از پشت اون همه پتو و تشک و غیره می فهمه؟ سوال

--

همین دوستمون که گفتم برام تا روز هفتم بچه مون زحمت می کشید و غذا میاورد، روز آخر گفت که یه روز هم با همسرش و بچه هاش میان که اومده باشن دیدن بچه و چند روز بعدش، یعنی یه آخر هفته، اومدن. فعلا اینو داشته باشین.

همسر کلا خیلی آدمیه که اهل کمک کردنه. اگه من اینجا یه "از من بپرسید" زپرتی دارم، قضیه ی کمال همنشین و این حرفاس. وگرنه من خیلی آدم این کارا نبودم. البته یه فرق اساسی بین ما هست. اونم اینه که من وقتی به کسی کمک می کنم که ازم بپرسه، ازم بخواد، ولی همسر اگه ببینه کسی به کمک نیاز داره، بهش کمک می کنه، قبل از اینکه طرف بخواد.

که خب از اونجایی که من همینی هم که انجام میدم از همسر یاد گرفتم، طبیعیه که من به اون درجه نرسیدم هنوز چشمک.

حالا برگردیم سر اون قضیه. این دوستمون قبلا گفته بود که همسرم خیلی اهل کمک کردن به بچه هاس. چون خودش وقتی اومده آلمان -20 سال پیش- خیلی سختی کشیده و الان دلش نمی خواد ببینه کسی سختی می کشه. برا همین به همه کمک می کنه و همه ی دانشجوها هم شوهر منو می شناسن.

وقتی اومدن، آقاهه بسیار بسیار کم حرف بود و بسیااااااار بسیاااااااار کند. یعنی یه حرفی می زدی، پنج ثانیه فکر می کرد، بعد جواب میداد. از اون مصداق های بارز آقایون سینگل تسک!

کلا همه اش خانومه حرف می زد. اولین حرفی که آقاهه زد (بعد از احوال پرسی و این حرفا) این بود که "شما از کجا خرید می کنین؟".

و من با درجه ی دیگه ای از کمک کردن آشنا شدم. فهمیدم دست بالای دست بسیاره. هستن آدمایی که ازتون سوال می کنن، تا مبادا چیزی باشه که اونا بتونن در اون زمینه بهتون کمک کنن ولی نکرده باشن. این آدما واقعا سزاوار تحسینن لبخند.

--

لاستیکای ماشینو باید ببریم عوض کنیم، زمستونی ها رو بندازیم. برای نگه داشتن لاستیکای تابستونیمون جا نخواهیم داشت. همون همسر دوستمون که بالا گفتم، گفت هم یه ایرانی می شناسه که یه روز می تونن با همسر برن و لاستیکا رو عوض کنن و هم می تونیم لاستیکامونو بذاریم تو انباری اونا لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٩/٥ ] [ ٤:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا اتفاق خاصی نمیفته. من و بچه داری دیگه.

برخلاف تصورم و حرفایی که از دیگران شنیده بودم که خیلی سخته و اله و بله، اصلا برای من این طوری نبود. بچه مون به جز شب اول که تازه از بیمارستان آورده بودیمش، بقیه ی شبا خوب خوابید. البته بازم یکی دو شب اذیت شد و بیشتر بیدار بود. اما در کل خیلی خوب می خوابید. به قول ریحانه، میگه عزیز شما سی دی بچه تو درست جا زدی چشمک.

روزا هم که هر از گاهی باید یه کم باهاش بازی کنم، گاهی هم شیر میخواد و باید پوشکش عوض بشه. همین. کار خاص دیگه ای نداره.

وقتی هم که خوابه من میرم دنبال اینکه ببینم تو یخچال چی هست که بخورم یا یه چایی برای خودم بریزم یا بیام تو وبلاگم چیزی بنویسم (مثل الان لبخند).

تا اینجاش که اصلا سخت نبوده. از این به بعدشو نمی دونم.

البته الان باز نیاین بگین وای خوش به حالت، بچه ی ما همه اش گریه میکردا! بچه ی ما هم مثل همه اس، گریه می کنه، بی تابی می کنه، بعضی روزا چندین بار -گلاب به روتون- شیرایی که خورده رو پس میده که نمی دونم چشه (معمولا زیاد خورده!! بعضی روزا هر یه ساعت یه بار شیر می خوره!!). ولی در کل خب بچگی همینه دیگه. نمیشه آدم بچه داشته باشه و انتظار داشته باشه زندگیش مثل وقتی باشه که بچه نداشته باشه.

یه بار فک کنم ده روزگیش بود، میخواستم ببرم گواهی تولدشو بدم به بیمه. بچه رو با کالسکه بردم و پیاده رفتم که پیاده روی هم کرده باشم. تقریبا 20 دقیقه پیاده راه بود تا شرکت بیمه. برگشتنی یه سوپرمارکتی هم رفتم و یه سری خریدا کردم. تو راه خونه از یه جایی به بعد این قدر گریه کرد که مجبور شدم از تو کالسکه ورش دارم. با یه دستم بچه رو بغل گرفته بودم، با یه دستم کالسکه رو هل می دادم. خیلی سخت بود، ولی خب گذشت دیگه لبخند.

الانم که دیگه این قدر زود غروب میشه که نمی تونم بچه رو ببرم بیرون. ساعت 4.5 دیگه غروب آفتابه تقریبا. صبحا که میگم سرده نمی برمش. ظهر که می خوام غذا بخورم و اگه شد یه کمی وقتی بچه خوابه منم بخوابم. وقتی هم که بیدار میشیم که دیگه دیره برای بیرون بردن بچه.

--

همه اش فک می کردم اگه آغوش بخریم بهتر و راحت تره برای بردن بچه. ماما یکی دو بار پیش که اومد گفت من چند مدل آغوش دارم. اگه بخوای می تونم برات بیارم که امتحان کنی، ببینی بچه ات با کدوم راحت تره، خودت با کدوم راحت تری. منم گفتم بیار. امروز اورده بود. بستم به خودم و بچه رو گذاشتم توش. برخلاف تصورم اصلا راحت نبود برام. خیلی به کمرم فشار میومد. البته من تو حالت عادی هم اگه کمرمو نبندم هنوز درد دارم تو کمرم. ولی وقتی می بندمش مشکلی ندارم. این آغوشو که بستم دیدم علی رغم اینکه کمرم بسته اس، ولی بازم درد می گیره.

ماما گف شاید هنوز برات زوده. بذار یه ماه دیگه بگذره. معمولا میگن 8 هفته طول می کشه تا بدن آدم بعد از زایمان کاملا به حالت قبلش برگرده. حالا باید یه ماه دیگه هم صبر کنم ببینم چطور میشه. شاید اون موقع بتونم از آغوش استفاده کنم.

--

اون دوستامون که گفتم قرار بود بیان خونه مون و دو بار هی کنسل کردن، بالاخره خانومش یه روز زنگ زد، گفت اگه خونه ای امروز یا فردا بیام. تنها می خواست بیاد. منم گفتم بیا. بنده خدا گف پس من ناهار درست میکنم میارم. هرچی گفتم نمیخواد، گفت نه، من فقط به همین شرط میام. دیگه طفلکی قیمه درست کرده بود، ورداشت آورد با هم خوردیم. ساعت یک اینا با دخترش اومد. تاااااااا5 اینا خونه مون بود. من دیگه داشتم از هوش می رفتم. آخه اون روز بچه مون از ساعت 6 صبح بیدار بود، و من هم!

یه کادو هم آورده بودن که دخترش صد بار کادو رو به من داد. من هی گرفتم، گفتم دست شما درد نکنه گذاشتم رو میز یا کنارم. باز دوباره میرفت از اونجا ور میداشت میاورد میداد به من نیشخند.

آخرش دیگه می خواست خودش باز کنه که مامانش ازش گرفت و گذاشت یه جا که دستش نرسه. حالا یکی دو روز پیش، همسر می خواست پشتی مبلو مرتب کنه، یه لحظه پشتی رو ورداشت، دیدم کادوئه افتاده اونجا، پشت پشتی مبل. منم کلا یادم رفته.

باز کردیم یه لباس سایز 62 بود. یعنی دقیقا همین سایز بعدیش. خیییییییلی خوشحال شدم لبخند. آخه دیگه لباسای بچه مون داره کوچیکش میشه. باید بریم براش یه سایز بزرگتر بخریم. الان حداقل یه لباس داریم لبخند.

--

خوب شد تمام اون لباسایی که تو سایت ها و راهنمایی که از کلاس آمادگی زایمان گرفته بودم نوشته بودن نگرفتیم! ما فقط سه تا لباس سرهمی گرفتیم، سه تا بادی آستین بلند، سه تا بادی آستین کوتاه. یکی دو تا هم ژاکت و لباس بیرون. همه شون دارن کوچیک میشن، بدون اینکه خیلی هاشون استفاده شده باشن!!

از من به شما نصیحت، کلا دو دست لباس بیشتر برای بچه تون نخرین. بعد که به دنیا اومد کم کم هرچی لازم شد بخرین لبخند. دقت هم بکنین که لباس های بچه چون جورابش بهش وصله (البته شاید اینجا چون هوا سرده این کارو می کنن و تو ایران این طوری نباشه لباس های زمستونی بچه ها)، خیلی زود کوتاه میشه و دیگه استفاده نمیشه.


[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب