یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

خب، همون طور که قبلا گفته بودم، قرار بود شنبه شب بریم مهمونی شب یلدا.

جمعه شب من بچه رو بردم حموم و بعدش اومد راحت گرفت خوابید. شنبه صبح رفتیم خرید خونه و خرید کادوی دوستامون. اول رفتیم کادوی بچه ها رو خریدیم که واجب تر بود. خرید خونه رو قسمت مربوط به ترکاشو انجام دادیم، ولی چیزایی که باید از یه فروشگاه دیگه می خریدیم موند.

همه چی خوب پیش می رفت. قرار بود بیایم خونه، نماز بخونیم و وسایلمونو جمع کنیم و راه بیفتیم. قطارمون ساعت 2.5 اینا راه میفتاد. آغوشمون هم پست آورده بود و قرار شد با اون بچه رو ببریم که دیگه نیازی به کالسکه نداشته باشیم. البته من که نمیتونم از آغوش استفاده کنم. به همه جای بدنم فشار میاد وقتی آغوش استفاده می کنم! وزن بچه برام سنگینه. اما قرار شده بود همسر بچه رو با آغوش بیاره.

ولی وقتی برگشتیم متوجه شدیم بچه متاسفانه حسابی خیس کرده و همه ی لباساش کثیفه. وقتی رفتیم لباساشو عوض کنیم، دیدیم فاجعه بارتر از این حرفاس و قرار شد بچه رو ببریم حموم! دیگه بچه رو حموم کردیم و یه عالمه ازمون وقت گرفت این کار. لباساشم که حتما باید می شستیم. نمیشد بذاریم بریم فرداش بیایم اونا رو بشوریم که!

این شد که حسابی از برنامه عقب افتادیم. اول اول قرار بود بریم پیتزا بخریم و بیاریم به عنوان ناهار بخوریم. بعد که دیدیم نمی رسیم بریم اون سوپری، قرار شد کالباسایی که تو خونه داریمو با تخم مرغ* بخوریم. بعد که اومدیم و اون طوری شد، مجبور شدیم عجله عجله کالباسا رو با نون و کاهو بخوریم!

از شانس ما، بعد از حموم هم اصلا بچه درست و حسابی نخوابید و ما مجبور بودیم نوبتی غذا بخوریم، نوبتی کارامونو انجام بدیم، کلا همه کارو مجبور بودیم نوبتی بکنیم. همه اش شده بود "تو بچه رو بگیر، من فلان کارو انجام بدم"!

خلاصه، همه چی خیلی دقیقه نودی شد و وقتی ما رسیدیم به سکوی قطار، درست همون لحظه پیج کرد که قطار فلان جا الان میاد. معمولا این پیج کردن سه دقیقه به اومدن قطاره.

سوار قطار شدیم و راه افتادیم. کم کم بچه مون گرمش شد و نق نقاش شروع شد. لباساشو کم کردیم و بالاخره یه جوری باهاش کنار اومدیم دیگه. ولی خب همسر خیلی هی مجبور می شد راهش ببره. زیاد رو فرم نبود. البته خب اذیت هم شده بود، ظهر بعد از حمومش یه کمی خوابید که درست زمانی بود که ما می خواستیم راه بیفتیم و لباساشو پوشوندیمش و بیدار شد. این بود که یه کمی بدخواب شده بود طفلکی.

وقتی رسیدیم خونه ی دوستامون یه ربع به شیش بود. قرار ساعت شیش بود و ما اولین نفر بودیم.

درو برادر صاحبخونه باز کرد. برادر دوستمون تو یه شهر دیگه تو همین آلمان دانشجوئه. رفتیم تو و احوال پرسی کردیم. خانوم صاحبخونه هنوز آماده نشده بود بیاد بیرون که از همون داخل اتاق صدا زد معمولی خانووووم بیا اینجا تو اتاق پیش من، همین طوری که من کارامو انجام میدم با همم صحبت می کنیم.

هیچی دیگه، دقیقا همون مدلی که من دوست ندارم! ولی خب مجبور بودم برم. البته خانوم صاحبخونه بسیااااااار مهربون و خوش صحبته. من این مدل سبک زندگی رو دوست ندارم، نه که خانوم صاحبخونه رو دوست نداشته باشم. خانوم صاحبخونه واقعا آدم گرمیه، نمیدونم چطوری توصیفش کنم. با اینکه دفعه ی دومی بود که همو می دیدیم، ولی یه جوری رفتار می کرد انگاری سال هاست همو می شناسیم.

ساعت از شیش گذشته بود که یکی دیگه از خانواده ها اومدن؛ در واقع همونا که اون دفعه سوتی رو داده بودن سر دعوت کردن صاحبخونه اینا به خونه ی ما. ما قرار بود شب بریم خونه ی همینا (سوتی دهندگان!). البته همین خانوم صاحبخونه، اون دفعه که خونه ی ما بودیم و ما رو دعوت کرد، کلی ما رو قسم و آیه داد که باید بیاین و شبم وایستین خونه ی ما. ولی با توجه به شکل خونه شون که همسر قبلا دیده بود، گفت نمیشه اونجا بمونیم، خونه شون یه اتاق خواب بیشتر نداره، اذیت میشن. و به این ترتیب ما قرار شد خونه ی این یکی دوستامون بمونیم.

این دوستامون هم مامانشون قرار بود بیان. اون دفعه که من باهاش تلفنی صحبت کردم، گفت مامانم اینا چهارشنبه میان. حالا ما نمی دونیم آخر هفته ما میریم پیش اونا (یه شهر دیگه و در واقع پیش برادرش) یا اونا میان پیش ما. اگه بریم آخر هفته که نیستیم، اگه نریم که شما بیاین پیش ما. اگه خواستین بیاین خبر بده.

خب ما اون قدر صمیمی نبودیم که بخوایم یهویی بهشون زنگ بزنیم و بگیم ما میایم. بنابراین، تصمیم گرفتیم که نریم و رفتنمونو کنسل کنیم. مخصوصا که بچه ها یه کمی صداش خش شده بود و نمی دونستیم مریضه یا نه.

تا اینکه چند روز به مهمونی، همین دوستمون زنگ زد و گفت مامانم اینا یکشنبه عصر میان، شما شنبه شب بیاین پیش ما بمونین. منم با توجه به صحبت های قبلیش و دعوت های جدی قبلیش گفتم باشه، ولی اگه برنامه تون عوض شد و خواستین برین، به خاطر ما به هم نریزین برنامه تونو. بچه های دیگه هم هستن تو شهر، ما می تونیم شب بریم خونه ی اونا. اونم گفت باشه.

حالا الان که اومده بودن، من احوال پرسی کردم و گفتم مامانت اینا اومدن ان شاءالله؟ گفت آلمان اومدن، اما هنوز خونه ی ما نیومدن. قرار شد یکشنبه بریم دنبالشون. یکشنبه شما که برین میریم دنبالشون خنثی!

منم دیگه چیزی نگفتم. همین حرفو آقای خونه هم به همسر زده بود (البته بدون جمله ی "بعد از اینکه شما برین"). بعدتر هم دیدم با بچه های دیگه که صحبت کرد گفت بعد از صبحونه میریم دنبالشون. خب با توجه به اینکه منم همون دور و برا بودم و میشنیدم، طبیعیه که ترجیح میدادم شبو پیش همون صاحبخونه اینا بمونیم. احساس می کردم اگه بریم خونه ی این دوستامون، خانومش نگرانه که ما مثلا بخوایم دیر بریم که اینقد هی تاکید داره صبح میرن و ما که بریم میرن!

حالا جالبش اینه که اتفاقا من و همسر قبلش صحبت می کردیم که صبح کاش بشه از خونه شون زود بریم و صاحبخونه اینا نخوان زیاد بخوابن! اصولا ما هر وقت شب جایی مهمونیم، ما زودتر از صاحبخونه بیداریم.

به هر حال، شب موقع رفتن هم خانومش به ما گفت بریم دیگه؟ البته اگه دوست دارین بمونین هم اصرار نمی کنم. خب دیگه قطعا تو اون موقعیت آدم باید بگه باشه می مونیم همین جا بابا، نمیایم اصلا، نترس نیشخند! والا!

این شد که ما هم بچه رو بهونه کردیم و گفتیم خوابیده، بهتره بیدارش نکنیم. و به این ترتیب ما خونه ی صاحبخونه موندگار شدیم!

و اما از خود مراسم بگم. راستش چیز خاصی نمی تونم بگم. چون تا بقیه ی دوستامون اومدن ساعت 7 اینا شد و بچه ی ما موقع خوابش شد. از اون جایی که جمع شلوغ شده بود و سر و صدا بود، بچه اصلا نمی خوابید و یه بند گریه می کرد و گاهی جیغ هایی می زد که صداش می گرفت. دیگه یه وقت هایی کاملا می دیدم که صداش خش شده طفلکی از بس جیغ زده و گریه کرده.

هر کاری هم می کردیم نمی خوابید، نه با شیر خوردن می خوابید، نه با بغل شدن، نه با راه رفتن، نه با هیچ روش دیگه ای.

شامو من و همسر نوبتی خوردیم. اول من خوردم، اون بچه رو نگه داشت و بعد برعکس. تا اینجا باز بچه رو تا حدی میشد نگه داشت و وضعیت قابل تحمل بود. اما بعد از شام دیگه ما هیچی نفهمیدیم از مراسم.

آخرش ساعتای نه اینا به همسر پیشنهاد دادم آغوشو ببنده و بچه رو ببره بیرون. بچه ی ما خیلی خیلی گرماییه و تو سرمای خیابون خیلی خوب می خوابه. همسر هم همین کارو کرد و رفت یه دوری زد. ده دقیقه نشده بود که برگشت، گفت همینکه رسیدم تا در پایین، بچه آروم شده، تا سر کوچه نرسیده خوابیده! ولی محض احتیاط همسر یه کم دیگه هم با بچه دور زده بود که خوابش سنگین بشه.

بچه رو که خواب بود گذاشتیم رو تخت و درو بستیم که نور نیفته روش.

خونه فقط یه دونه بخاری داشت (باورتون میشه خونه اش بخاری نفتی داره برای سیستم گرمایشش؟! این جوریه دیگه!) و اونم تو حال بود. یعنی اتاق بچه کاملا سرد بود و مطبوع بچه ی ما چشمک. خانوم صاحبخونه برای کاری رفته بود تو اتاق، اومد گفت اینجا مثل سردخونه شده ها! رفتیم دیدیم راست میگه. لای درو در حد بیست سانت باز گذاشتیم که یه کم گرما هم بره اون ور! ولی در کل اتاق سردتر بود و بچه ی ما هم راضی راضی.

دیگه از وقتی بچه رو همسر آورد بچه ها سعی می کردن آرومتر صحبت کنن. ولی خب بازم جیغ های بنفش بعضی از دوستان باقی بود. بالاخره مهمونی بود و بگو بخند زیاد بود دیگه.

سفره ی یلداشون خیلی قشنگ بود و همه چی توش بود، اما من چیز زیادی نخوردم ازش. اصلا حس و حالشو نداشتم دیگه. اذیت شدنای بچه حسابی حالمو گرفته بود. دو بار هم صدای گریه اش بلند شد. یه بار که رفتم یه کم بهش شیر دادم که بیدار نشه دیگه. یه بار دیگه اش هم فقط یه صدایی ازش بلند شد و تا اومدم برم تموم شد! خودش با خودش کنار اومد بچه مون چشمک.

هم سفره ی غذا خیلی رنگین و باسلیقه بود، هم سفره ی یلدا. غذا قیمه نثار بود و یه مرغ شکم پر. یه برنج قالبی هم بود. کلا غذا از نظر مقدار اصلا کم نبود، ولی مثلا اون مرغ شکم پر انقد خوشمزه بود که متقاضی زیاد داشت و من دوست داشتم بیشتر ازش بخورم ولی نشد دیگه چشمک.

ماشاءالله واقعا دست پخت خانوم خونه خیلی عالی بود. خوب شد ما قبل از اونا مهمونی داده بودیم وگرنه عمرا دعوتشون می کردیم نیشخند.

یه سالاد انار هم درست کرده بودن که من تا حالا نخورده بودم. کلا خوردنی انقد زیاد بود که اصلا یادم نمیاد دسرا چیا بود! دو مدل که ژله بود. بقیه اش یادم نیست اگه چیز دیگه ای هم بوده به عنوان دسر.

سر سفره ی شام، صاحبخونه هی می گفت بکشین، بفرمایین و از این حرفا. سر همین بحث شد سر اینکه فلانی (عمدتا من و یکی دیگه از بچه ها) اصلا غذا نمی خوره و این چیزا. جالب این بود که علی رغم اینکه میزبان هی منظورش این بود که بیشتر بخورین، به طور اتفاقی کاملا حرفا در جهتی بود که آدم نمی تونست بخوره!

مثلا یکی از بچه ها (فرض کنین اسمش آزیتا باشه) ظرفو گرفته که بکشه؛ بغل دستیش میگه آزیتا که اصلا هیچی نمی خوره! بنده خدا دیگه روش نمیشد بکشه. یا مثلا من منتظر بودم بغل دستیم مرغو بکشه، بده به من. داده به من میگه خب این یه تیکه هم که مونده بذار اون ور برا همسرت (همسر اون موقع داشت بچه رو نگه میداشت!).

یا مثلا همون آزیتا باز می خواست یه چیزی بکشه برا خودش، یکی می گفت این آزیتا که اصلا انگاری با هوا سیر میشه!!

به جاش در مورد دو نفر دیگه همه اش یه جوری می گفتن انگاری شما خیلی می خورین! صاحبخونه می گفت این فلانی ها رو ببینین، همه چی می خورن، همه اش دارن می خورن، اصلا مهمون خوب به این میگن خنده. داخل پرانتز اینو بگم که جمله ها دقیق نیستن ها، نقل به مضمونن.

یه کیک هندونه (به شکل هندونه یعنی) همین مهمونای خوب (چشمک) پخته بودن و آورده بودن. ولی ظاهرا دم آوردن کیکه از دست آقاهه رها شده بود و نصفش به فنا رفته بود! خدا رو شکر من از این زحمتا نمی کشم که بعدا بخوام به خاطر از دست رفتن زحمتام نگران باشم نیشخند. این کیکه هم خیلی خوشمزه بود.

از سفره ی یلدا هم من الان فقط پسته و انار دون شده و هندونه و شکلات و راحت الحلقوم و باقالی و لبوش یادمه. تو قسمت باقالی خورون دیدیم اون دوستمون که متولد آلمانه باقالی ها رو ریخته تو یه کاسه و داره با قاشق چایخوری دونه دونه می خوره، اونم با پوست خنده. هیچی دیگه، بهش یاد دادن چطوری آدم باقالی می خوره چشمک.

ساعت 10.5 11 بود که دیگه بچه ها کم کم رفتن و ما هم به شیوه ای که ذکرش رفت موندگار شدیم! بچه مونم قشنگ طاق باز خوابیده بود، داشت کیف می کرد تو اون هوای دل انگیز بهاری!

با توجه به اینکه آقای خونه و برادرش و خانومش و ما قرار بود تو اون خونه بخوابیم، قرار شد من و بچه مون و خانوم صاحبخونه تو اتاق بخوابیم رو تخت و آقایون هم رو فرش توی هال. خانومش به من پیشنهاد داد که من و همسر تو اتاق بخوابیم و اون با بقیه بیرون. خودش گفت من اصلا مشکلی ندارم با این موضوع. منم نمی دونستم کدوم پیشنهادو قبول کنم. آخه اگه اون پیش من می خوابید، مشکلش این بود که ممکن بود بچه نصف شب بیدار بشه و گریه کنه و اون اذیت بشه، اگه بیرون می خوابید، خب شاید با حضور برادر همسرش معذب بود. من نمی دونستم کدوم پیشنهادو قبول کنم. بهش گفتم هر کدومو خودت راحت تری انتخاب کن، من واقعا نمی دونم کدوم برات بهتره. در نهایت، با توجه به اینکه همسر قبول نکرد بیاد تو اتاق و گفت تو هال می خوابه، خانوم صاحبخونه تو اتاق پیش من و بچه مون خوابید.

خدا رو شکر بچه مون اصلا تا صبح تکون نخورد! نه بیدار شد، نه گریه کرد، نه هیچی. فقط گاهی صداش درمیومد که میدونستم شیر میخواد. روی بچه مون یه پتو انداخته بودیم که پتوی خودش بود و کوچیک بود. علاوه بر این، پتویی که روی من و خانوم صاحبخونه بود یه لحاف دونفره بود که از ایران آورده بود و حسابی گرم بود. با توجه به اینکه بچه وسط ما بود، این لحاف از روی بچه هم رد می شد نیشخند. اون پتو رو که تونسته بود با پاش کلا زده بود کنار ولی از لحاف گریزی نداشت طفلکی و تا صبح تحمل کرده بود دیگه چشمک.

صبح ساعت 7.5 اینا دیگه دیدم بهتره پوشک بچه رو عوض کنم تا نم پس نداده. موقع عوض کردن پوشکش بیدار شد (همیشه همین طوره، فک کنم همه ی بچه ها همین طورن) و خیلی هم خوش اخلاق بود. فقط کاش این اخلاقو شب قبلش داشت. طفلکی نه تو عکسامون هست، نه سر سفره بود، نه کلا شرکتی داشت تو شب یلدا.

صبح خانوم و آقای صاحبخونه تمام مدت تو آشپزخونه بودن برای شستن ظرفا و ادامه ی کارای دیشب. تازه یه عالمه از ظرفا دیشب شسته شده بود. برادر صاحبخونه هم صبح ساعت 9 اتوبوس گرفته بود و باید میرفت. بنابراین، بعد از اون فقط ما بودیم و صاحبخونه.

ما قصد داشتیم صبح زنگ بزنیم به اون یکی دوستامون (همون مهمونای خوب!) و با هم یه دوری تو شهر بزنیم. ولی من ساعت نزدیک یازده زنگ زدم بهشون، گوشی هر دوشون رفت رو میل باکس. خانوم صاحبخونه هم زحمت کشید و برامون خورش گذاشت، گفت پس ناهار همین جا بمونین. امروز که یکشنبه اس و همه جا تعطیله، هوا هم مهه. همسر هم ترجیح میداد بمونیم. واسه همین دیگه همون جا موندیم.

البته حدود بیست دقیقه بعدش دوستمون زنگ زد، ولی بهش گفتم دیگه صاحبخونه ناهار گذاشته و وقت ما هم این قدر نیست که بیایم و برگردیم.

ناهار برنج های شب قبل رو خوردیم با خورش بامیه ای که خانوم صاحبخونه درست کرد. اولین بار بود من این خورشو می خوردم. به نظر من که بامیه مزه ی خاصی نداشت و کلا مزه ی خورش به همون گشت و این چیزاش بود که میشد یه چیزی تو مایه های قیمه سوال. ولی خب تجربه ی خوبی بود. فک نکنم خودم هیچ وقت قصد کنم این خورشو درست کنم! آخه واقعا حس می کردم بامیه چیزی به مزه ی خورش اضافه نکرده.

خلاصه، غذای خوشمزه ی صاحبخونه رو خوردیم و عصری ساعت 3 اینا از خونه شون اومدیم بیرون.

تمام اون مدت صبح، بچه بغل من خواب بود! فکر کنم همون چند ساعت سرو صدا انقد خسته اش کرده بود که نیاز جدی به خواب داشت! شاید یه ساعتی بیدار بود که تو اون مدت هم خیلی مهربون و خوش اخلاق بود و باعث مسرت صاحبخونه می شد چشمک.

وقتی از خونه اومدیم بیرون بچه مون ساکت بود، اما تو ایستگاه قطار دیگه شروع کرد به ناسازگاری. ظاهرا با اینکه غذاشو خورده بود، هنوز گرسنه اش بود. گفتم باشه سوار قطار بین شهری بشیم، بهش شیر بدم دوباره. تو قطار به محض سوار شدن بهش شیر دادم و خوابید. تا وقتی رسیدیم به شهرمون همین طور خواب بود!

حدود ده دقیقه یه ربع به پیاده شدن بیدار شد که اتفاقا خوب هم شد که بیدار شد. چون باید میذاشتمش توی آغوش. بیدار شده بود و من داشتم باهاش حرف می زدم و می خندید. سر حال بود کلا. بغل دستیم که یه خانومی بود و دو تا بچه اش روی دو تا صندلی رو به روی ما نشسته بودن هم شروع کرد با بچه مون صحبت کردن و بچه مونم با خنده جواب میداد. بچه های خانومه هم هی به بچه نگاه می کردن و می گفتن بامزه اس، نازی و از این حرفا.

خانومه بهم گفت بچه رو بده به من، تو آغوشتو ببند. منم از خدا خواسته دادم بهش. چون دیگه چیز زیادی تا پیاده شدن نمونده بود. هنوز پنج ثانیه بغل خانومه نبود که گریه اش شروع شد. بچه فهمید که دیگه بغل مامانش نیست نیشخند. بچه ها هم به مامانشون که بچه رو خندون گرفته بود و الان بچه داشت گریه می کرد تو بغلش می خندیدن!

آغوشو بستم و بچه رو گرفتم، گذاشتم توش. از ایستگاه قطار تا خونه مون راهی نبود. با اینکه بچه خیلی خوشش نیومد از آغوش بستن من وهی دلش می خواست بیاد بیرون، ولی تا خونه آوردمش دیگه. واقعا این حرکتش خیلی جالبه. هر وقت آغوشو دوست نداره، بلند میشه توش وای میسته. می خواد درآد از اون تو!!

بچه به محض رسیدن به خونه شیر خورد و خوابید. گفتم خب خسته است هنوز! امروز صبح خوابید، گفتم خب خسته اس هنوز، عصر هم خوابید، الانم خوابه!! کلا برا دو ساعت بیداری تو مهمونی، الان 24 ساعته خوابه!! مثل اینکه خیلی کار خسته کننده ای انجام داده که بغل مامان و باباش اومده مهمونی و برگشته چشمک.

اینم از اولین مهمونی بچه مون لبخند.

--

* این سیستمو از یه آلمانی یاد گرفتیم. یه بار دیدیم تو آشپزخونه ی خوابگاه، یه پسر آلمانی اومد برای سه نفر این طوری غذا درست کرد: سه تا نون تست گذاشت کنار هم، سه تا کالباس انداخت تو روغن، سرخ کرد، هر کدومو گذاشت رو یه نون. سه تا دونه تخم مرغ رو دونه دونه انداخت سرخ کرد، گذاشت رو هر کدوم از نون ها، یه لایه دیگه هم نمی دونم چی بود، یعنی یادم نیست، سرخ کرد، اونم گذاشت رو هر کدوم از نونا. رو هر نون یه نون دیگه گذاشت و برد با دو تا مهمونش خورد. خیلی هم شیک و مجلسی چشمک.

 

[ ۱۳٩٥/٩/۳٠ ] [ ۸:۱٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

حداقل تا جمعه اینترنت نداریم. از دیشب خراب شده. صبح زنگ زدم، گف 24 تا 48 ساعت طول میکشه که ببینیم میتونیم از همین جا درستش کنیم یا باید یکی بیاد حضوری درستش کنه.

همون صبح یه پیامک برام اومد که ما بهتون زنگ میزنیم واسه قرار حضوری یا خودتون به این شماره زنگ بزنین. همسر زنگ زد، طرف گفته بود اون 24 ساعتو باید صبر کنین، الان نمیشه قرار بذارین؛ هنوز داره کار روش انجام میشه. عصری من خواب بودم بهم زنگ زده بودن. خودم دوباره زنگ زدم گفتم شما زنگ زدین، احتمالا واسه قرار گذاشتن. گفت آره همکارم اینجا یادداشت کرده.

گفت شنبه میتونین؟ گفتم نه. زودتر نمیشه؟ گفت پس جمعه. گفتم باشه.

الان اینترنت گوشیمه که وای فای کردم؛ با لپ تاپ دارم استفاده میکنم.

--

رن ایمیل زده بود گفته بود قبل از سال جدید همو ببینیم که راجع به کارایی که باید بکنیم صحبت کنیم. گفتم باشه. گفته بود جمعه یا پنج شنبه؟ گفتم جمعه قرار بود ناهار همو ببینیم. بعد که قرار شد تکنیسین بیاد جمعه، دوباره ایمیل زدم گفتم پنج شنبه!

--

یه عالمه چیز بود که باید اینترنتی می خریدیم. بعضی هاش از سال ها پیش تو لیستن نیشخند. بالاخره گفتیم بنویسیم این لیستو و بخریمشون.

نمونه اش این که یه چند وقت پیش من تنبل گوشتو از فریزر زودتر درنیاورده بودم که یخش باز بشه برای پختن. دیر درش آوردم و طبیعتا یخ داشت! گوشته هم زیاد بود و همسر نبود، من تنها بودم. می خواستم نصفش کنم، اومدم با گوشت کوب محکم بزنم دو تیکه شه. محکم زدم، گوشت کوب دو تیکه شد خنثی. البته از قبل هم این گوشت کوب ترک داشت. ولی خب دیگه، کلا تیکه پاره شد دیگه نیشخند.

یا مثلا اون دیسه بود که یه بار قضیه شو گفتم که دوستامون خونه مون بودن، یهو شکست، اونم مدت ها بود قرار بود بخریم. ولی خب دیگه یادمون رفته بود بذاریمش تو لیست. آخه تا مهمون نیاد که آدم نمی فهمه یه دیسش قبلا شکسته! این دفعه که مهمون داشتیم، یه دونه دیس بیشتر نبود. هی می بردم پر می کردم، هی میاوردم. دیگه بعد از مهمونی گفتیم تو لیست اینم بنویسیم و بخریم

اون روز که بچه رو بردم دکتر تو دمای منفی 10، فهمیدم بد نیست یه جفت دستکش هم برا من بخریم که دستام یخ نزنه کالسکه رو هل میدم!

در قوریمون که مدت هااااااست شکسته و قرار بوده قوری بخریم. فعلا روش نعلبکی میذاریم نیشخند. هر دفعه می رفتیم بیرون، تا قوری می دیدیم (اینجا آدم کم قوری می بینه، خودتون که میدونین) می گفتیم ئه ما باید قوری بخریم، حالا این که بزرگه، بریم تو اینترنت بگردیم، یه سایز مناسبشو پیدا کنیم! من نمی دونم این آلمانی ها با این خانواده های کوچیک، چرا قوری هاشون تو فروشگاها به درد هیئت می خوره!! باز میییییییییی رفت که ما قوری رو بذاریم تو لیست خرید.

از سه قرن قبل تر هم که قرار بوده واسه همسر یه چند تا تی شرت خونه بخریم.

از بعد از بارداری من قرار بوده برا من یه چند تا لباس جلوباز بخریم.

از قبل از به دنیا اومدن بچه مون قرار بوده براش آغوش بخریم!

هر بار که لازم میشه چیزی رو با گوشی گوش بدم یا مثلا با کسی اسکایپی صحبت کنم، متوجه می شم که باید گوشی (هدفون) بخریم! باز کارم که تموم میشه دیگه این گوشی خریدن هم میفته پشت گوش!

دیگه خلاصه چند روز پیش نشستیم یه لیست نوشتیم از چیزایی که می خوایم نوشتیم. یه چند تاشو سفارش دادیم. یه چندتاش هنوز تو سبد خرید ایبی و آمازونن تا همسر تاییدشون کنه!

البته لیستمون خیلی چیزای دیگه مثل میکسر و قلک (که قراره استفاده اش صندوق صدقه باشه البته!) و اسباب بازی واسه بالاسر بچه (از اونا که بچه سعی می کنه بگیردنشون ولی نمیتونه چون ارتفاعش بالاتر از دست بچه است نیشخند) و گهواره و یه عالمه چیز دیگه هم داره!

اون چیزایی که سفارش دادیم تا الان دو تا گوشی (یکی واسه من، یکی واسه همسر) و چند تا لباس واسه من بود و همسر. وقتی آدم از آمازون سفارش میده، ممکنه فروشنده اش خود آمازون باشه، ممکن هم هست فروشگاه دیگه ای باشه. اینو مشخص کرده برای هر کالا. اگه همه رو از آمازون بخرین، همه رو میذاره تو یه بسته و می فرسته. یعنی گوشی ها و لباس ها رو همه رو میذاره تو یه کارتن و یه کارتن جلوی در خونه تحویل میدن.

دیروز پریروز بود که این بسته هه اومد. باز کردم، اول از همه یه سوئیت شرت مشکی دیدم. هرچی نگاش کردم شباهتی به سفارش های ما نداش. اومدم تو سفارش های سایت نگاه می کنم، می بینم ما اصلا همچین چیزی سفارش ندادیم. نمیدونم مال کدوم بنده خدایی بوده اشتباهی گذاشتن تو مال ما! معلوم نیست مال اون بیچاره رو کی بفهمن اشتباهی گذاشتن و کی به دستش برسه.

راستی، آمازون الان که دم کریسمسه و بابانوئل ها احتمالا زیاد سفارش دارن (چشمک) یکشنبه ها هم کار می کنه.

تو جعبه یه لباس برا من بود، یه لباس برا همسر. لباس من که تنگ بود. البته تنگ نبود، بد دوخته شده بود، یه قسمت هاییش کشیده میشد. در حالی که سایز کلیش اندازه بود. همسر هنوز لباسشو امتحان نکرده که ببینیم. گوشی ها رو هم هنوز امتحان نکردیم!

یه لباس دیگه برا همسر و یه لباس دیگه برا من هنوز تو راهن.

یه آغوش هم همسر سفارش داده که احتمالا پنج شنبه یا جمعه می رسه. دلیل اینکه به رن اول گفتم جمعه هم همین بود. می خواستم آغوش برسه که بتونم بچه رو با آغوش ببرم. آخه اگه بریم ناهار، بچه تو کالسکه نمی مونه و غذا خوردن من سخت میشه. ولی اگه آغوش باشه بچه راحت توش می مونه.

--

آخر هفته دعوتیم خونه ی همون دوستامون که با ماجرا دعوت شدن نیشخند. باید برا خونه شون کادو بخریم. با توجه به اینکه این دوستمون تمام جهیزیه شو از ایران آورده، واقعا نمی دونم چی باید براش بگیریم. بعید میدونم چیزی باشه که نداشته باشه.

قراره شام خونه شون باشیم، بعدش هم مراسم شب یلدا می خوان بگیرن. این اولین باره تو عمرم می خوام همچین مراسمی برم. ما تو خونه مون از این قرتی بازی ها نداشتیم تا حالا نیشخند.

--

یکی از دوستامون خیلی از اینکه بگی "یلدا مبارک" بدش میاد. میگه خب یعنی چی یلدا مبارک؟ مگه عیده؟ خب طولانی ترین شب ساله. مگه این مبارکی داره؟ حالا فکر کنم بیاد تو این مراسم یه عالمه بار این جمله رو میشنوه چشمک. منم درک نمی کنم تبریک این یلدا رو!

--

از چند روز پیش صدای بچه مون یه کمی خش شده بود. یه روز صبر کردیم شاید علامت دیگه ای اضافه بشه و بتونیم بگیم مثلا سرما خورده یا شاید هم اصلا خوب بشه. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. پس فردا صحبش، زنگ زدم به دکتر که وقت بگیرم. این دکتره هم مگه گوشیو جواب میدن؟ همیشه مشغوله. اولش اتوماتیک صحبت می کنه، بعد میگه منتظر باشین برای صحبت با همکارمون. تو صحبت های اتوماتیکش می گفت اگه کارتون ضروریه، بدون وقت قبلی می تونین مستقیم بیاین مطب.

ما هم بچه رو بدون نوبت بردیم مطب. منشیه میگه خوب می خوره؟ میگم بله، میگه تب داره؟ میگم نه. گفت پس واسه فردا بهت نوبت میدم. یعنی از نظرش اروژانسی نبود که همون موقع بخواد ببینه.

امروز دوباره بردمش، دکتر معاینه اش کرد، گفت هیچیش نیست. البته تا امروز صداشم خوب شده بود دیگه نیشخند.

--

بلد نبودم این خش شدن صدا به آلمانی چی میشه. نگران بچه هم بودم و می دونستم که دکترو به این راحتی نمیشه وقت گرفت. تو واتس اپ صدای بچه رو که ضبط کرده بودم برای مامام فرستادم و گفتم صدای بچه مون این طوری شده. به نظرت خطرناکه؟ دیدم نوشته آره راست میگیٍ، صداش خشن و خش داره (هر دو تا کلمه رو آلمانیشو نوشته بود، اولی میشه heiser، دومی میشه kratzig). منم رفتم دکتر همین کلمه ها رو گفتم نیشخند.

--

آلمانی ها d آخر کلمه رو معمولا t تلفظ می کنن. یادمه معلم آلمانیمون که درس می داد (که خودش اصالتا یونانی بود) می گفت خود آلمانی ها گاهی وقتا تو نوشتن بعضی کلمه ها اشتباه می کنن. نمی دونن آخرش t داره بالاخره یا d. چون هر دوش t تلفظ میشه. یه نمونه ی بارزش هم می گفت کلمه ی seid هست که به دوم شخص جمع از مصدر استیدنه (هستید) و کلمه ی seit به معنی از چه زمانی (since انگلیسی).

حالا مامام اون روز برام نوشته seid wann (منظورش "از کی" بود، seit wann). یه لحظه به شک افتادم که یعنی من تو پیامم اشتباهی نوشتم seit؟ بعد یاد همین حرف معلممون افتادم و اینکه ظاهرا دیکته ی مامای منم زیاد خوب نیس چشمک.

--

با مامان صحبت می کنم، میگه اون روز مامان و بابای همسر اینجا بودن، هرچی زنگ زدم ورنداشتی. میگم کی؟ میگه 9.5 صبح خنثی.

نمی دونم به چه زبونی باید به مامانم بگم به خدا اینجا 6.5 تازه اذون میگن، ساعت از 8 گذشته که آفتاب میزنه. ما اون موقع بیدار نیستیم!!!


[ ۱۳٩٥/٩/٢٤ ] [ ٦:٠٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

دوشنبه اولین معاینه ی بچه مون پبش دکتر اطفال بود.این دکتره ظاهرا دکتر کاردرستیه و سرش خبلی شلوغه. به ما ساعت 8:15 وقت داده بود. طفلکی بچه مون خواب بود. بلند شدم پوشکشو عوض کردم و لباس پوشوندمش بیدار شد. تو راه هم نخوابید. جدیدا تو کالسکه هم نمیمونه و همش بغلمه تقریبا.

خوب شد به قطار رسیدم وگرنه باید پیاده بیس دقیقه میرفتیم. دما هم منفی ده بود! هنوز دستم نیومده کی باید شروع کنم به آماده شدن که به موقع به قطار برسم. خودم که تنها بودم ده دقیقه به اومدن قطار شروع میکردم به لباس پوشیدن. سه دقیقه هم تا ایستگاه راه بود. هر وقت هم میرسیدم سه دقیقه مونده بود که قطار بیاد. الان حساب کردین لباس پوشیدنم چقد طول میکشید؟ چشمک

ولی الان با بچه و کالسکه و این حرفا هنوز یا خیلی زود میرم یا خیلی دیر! ولی خب خدا رو شکر رسیدم لبخند.

وقتی رسیدم دیدم اون جلو پله داره. خیلی تعجب کردم. خب من کالسکه رو چطور ببرم تو؟ همون موقع یه خانومی اومد که بره تو. گفتم کالسکه رو نمیشه برد تو اینجا؟ گف چرل. من واست میرم. کالسکه رو از رو دو تا پله ای که بود رد کرد و تا بالا هم برام آورد. آخه من بچه بغلم بود.

کالسکه رو برام یه جا پارک کرد و من رفتم پیش منشی. کارت بیمه ی بچه مونو دادم بهش و بعد تو اتاق انتظار نشستم. هنوز شاید یه دقیقه ننشیته بودم که یه خانومی اومد اسم کوچیک بچه مونو صدا زد! دنبال اون خانوم رفتیم تو یه اتاقی که برای قد و وزن و کارای اولیه ی بچه بود.

گفت همه ی لباساشو دربیار. منم در آوردم. قد و وزنش کرد و گفت پوشکشو ببند ولی لباساشو نپوشون. فقط پتوشو دورش بگیر که یخ نزنه! بعد منتطر شدیم تو همون اتاق تا بیاد صدامون کنه واسه رفتن به اتاق دکتر.

شاید ده دقیقه ای اونجا بودیم. نمیدونم چرا بچه ی ما (یا شایدم همه ی بچه ها) انقد از بی لباس لذت میبره! تمام مدت رو میز بود. صداشم در نیومد!

خانومه اومد صدامون کرد و رفتیم اتاق دکتر. مثل همون چیزایی که این ور اون ور دیده بودم، بچه مونو به انواع مختلف آویزون کرد و گفت همه چی خوبه نیشخند.

بعدم یه سونوگرافی از هر دو پاش گرفت و گفت همه چی اکیه. یه قسمتش هم یه کاری میخواس بکنه که بچه دیگه داش گریه اش شروع میشد کم کم. گف انگشتتو بذار تو دهنش. من اول گذاشتم ولی زاویه ش خوب نبود انگار. دکتر خودش انگشتمو جا به جا کرد و بچه شروع کرد به مکیدن. ماشاالله بهشون نمیاد ولی از جاروبرقی بیشتره قدرت مکش این بچه ها!!

خدا رو شکر همه چی خوب بود و گفت برو قرار بعدیتو با منشی ست کن. منشی دو تا قرار گذاشت. یکی واسه واکسنش، یکی واسه معاینه ی بعدی. یکیش تو ژانویه اس، یکی تو فوریه.

برگشتنی بچه خوابش برد تو کالسکه. منم گفتم بذار یه کم پیاده روی کنیم. پیاده یکی دو ایسگاهو اومدم و بقیه شو با ترم برگشتیم. آخه دستام داش یخ میزد تو اون دما کالسکه رو هل میدادم.

فرداش نوبت آخرین معاینه ی خودم بود. قرار خودم خوب بود. ساعت 2 ظهر بود. دما هم خیلی بهتر شده بود و منفی چهار اینا بود فک کنم.
باز با شازده رفتم دکتر . ساعت ده دقیقه به دو رسیدم. در مطب بسته بود. در زدم کسی باز نکرد. پشت درو خوندم، گفتم شاید من اشتباه کردم ولی درست بود. از ساعت 2 دوباره کارشون شروع میشد. 12 تا 2 کار نمی کردن انگاری. همون جا رو پله ها نشستم. پنج دقیقه بعد منشی از داخل درو باز کرد. معاینه شدم. اونجا هم خدا رو شکر همه چی خوب بود لبخند.

البته یه چک آپ دیگه هم برای شیش ماه دیگه دارم که گفت اونو بعدا زنگ بزن، هماهنگ کن.

--

بعد از زایمانم رفتیم یه ترازو خریدیم. به همسر میگم چرا ترازوی دکتره منو یه کیلو بیشتر نشون میده؟ میگه تو با همون ترازوی خودمون وزن کن نیشخند.

[ ۱۳٩٥/٩/٢٠ ] [ ٩:۱٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

شنبه و یکشنبه مهمون داشتیم. مهمونای شنبه مون تازه ساعت 4.5 راه افتادن. صبحش رفتیم خرید با همسر و یه عالمه چیزی خریدیم. که البته خیلی هاش هم بلااستفاده موند. یعنی با وجود بچه اصلا نتونستیم دسر و پیش غذا و این چیزا درست کنیم. فقط یه سالاد ماکارونی درست کردیم و فسنجون. برای دسر هم برلینر و نون خامه ای خریدیم از بیرون. البته خامه و اینا خریدم که شاید دسر درست کنیم باهاش، ولی درست نکردیم دیگه. نتونستیم.

واسه شنبه هم که دوستای صمیمی ترمون اومدن قیمه گذاشتیم. البته تو مهمونی یکشنبه من تقریبا هیچی از غذا رو درست نکردم. فقط همسر درست کرد و خانوم دوستمون. یعنی بیشتر بیچاره ها اومده بودن میزبانی تا مهمونی!

شنبه با دوستای اینجامون هم صحبت کرده بودیم که بریم یه وافل بخوریم بیرون. واسه همین به دوستامون که داشتن میومدن گفتیم شما کی می رسین؟ اگه می رسین که با هم بریم، اگه نمی رسین که ما با دوستامون بریم و برگردیم. رسیدن اونا یه طوری شد که بهشون گفتیم مستقیم بیاین کافه دیگه.

اونا هم اومدن، ولی از وقتی که زنگ زد و گفت ما جلوی در پارکینگیم تا وقتی که اومدن تو کافه یه نیم ساعتی طول کشید. آخه پارکینگی که رفته بودن (که ما هم یه بار رفتیم و همین بلا سرمون اومد!) این جوریه که اگه پر باشه، در باز نمیشه تا یکی ماشینشو دربیاره. بعد نکته اش هم اینه که مجبوری وایستی، یه طوری نیست که بگی آقا من اصلا پشیمون شدم، دور می زنم میرم یه پارکینگ دیگه!! اگه رفتی تو صف پارکینگش دیگه باید انقد وایستی که ماشینا درآن!

تقریبا ساعت 7 بود که دوستامون رسیدن کافه. کافه رو بچه ها از ساعت 6 رزرو کرده بودن برای شیش نفر. دوستامون ساعت 6 اونجا بودن. ما تقریبا 6:10 اینا رسیدیم چون قبلش می خواستیم بریم یه کادو برای دوستای دعوت شده مون (همونا که به خاطر اشتباه دوستمون دعوت شدن) بخریم. ما که رسیدیم سفارشامونو دادیم، ولی کم کم خوردیم که دوستای دیگه مون هم برسن. البته با وجود بچه ها اصلا نمیشد تندتند خورد!

قرار بود بعد از کافه بریم با دوستامون بازار کریسمس شهرمونو هم ببینیم. اینجا دم کریسمس هر شهری برای خودش یه بازاری داره. البته همه هم بازاراشون مشابهه. ولی خب تزئیناتش فرق داره دیگه. وگرنه محتواش یکسانه. یه عالمه هم خوردنی فروشی داره که یا سوسیس می فروشن یا گلوواین (یه جور مشروب داغه) که ما هیچ کدومو نمی تونیم بخوریم. البته یه دونه دونری هم بود اون وسط خوردنی ها که برای من جالب بود. آخه من تو شهر خودمون همیشه فکر می کردم این همه خوردنی فروشی، عجیبه که هیچ دونری ای نیست! همسر میگه آخه این کالا بازار خودشونه دیگه، مال آلمانی هاست و فرهنگ اونا. کسی نمیاد اونجا دونر بخوره. ولی خب جالب بود که عده ی زیادی هم دونر دستشون بود. ببینین دونر تا کجا رسوخ کرده تو فرهنگ اینا دیگه چشمک.

وقتی از کافه اومدیم بیرون، هم برای دیدن بازار دیر شده بود، هم بچه مون دیگه کم کم داشت بیدار میشد. واسه همین قرار شد بریم خونه. ولی یه چیزی رو ما باید از مغازه ترکا می خریدیم. واسه همین همسر رفت که بره اونو بخره. منم کلیدو از همسر گرفتم و قرار شد با دوستامون برم خونه مون. اون یکی بچه ها هم که نخود نخود هر که رود خانه ی خود چشمک.

حالا اومده بودیم جلوی در پاساژی که ماشین توش پارک بود، این بچه ها وایستاده بودن با هم حرف می زدن. آخه فکر کنم گفتم بهتون که این دوستای اینجامون قراره برن از این شهر. الان دیگه قطعی شده و می خوان برن همون شهری که الان دوستای ما از اونجا اومده بودن. واسه همین داشتن با هم راجع به اون شهر صحبت می کردن و شماره رد و بدل می کردن و این حرفا.

بچه ی ما هم گشنه اش شده بود، گریه می کرد و جیغ می زد. هر کاری هم می کردم ساکت نمی شد. آخه خودمم می دونستم که گشنشه. تو اون سر و صدای مردمی که داشتن تو پاساژ راه می رفتن و حرف می زدن (به خاطر بازار کریسمس خیلی شلوغ بود)، صدای بچه ی ما اصلا شنیده نمیشد که این دوستامون بفهمن بابا! بچه داره گریه می کنه، بریم. بعدا حرفاتونو تلفنی بزنین. از اینکه با بچه ها اومدم اصلا پشیمون شده بودم. گفتم کاش با همسر می رفتم، بالاخره خودمون بودیم، یا یه جا وای میستادم بهش شیر می دادم، یا من سوئیچو می گرفتم، میرفتم تو ماشینمون. به دوستامون که نمی تونستم بگم سوئیچو بدین من برم تو ماشین به بچه شیر بدم!

بالاخره یه پنج دقیقه ای پیوسته بچه گریه کرد تا بچه ها حرفاشون تموم شد و رفتیم. البته دیگه به راه پله ها که رسیدیم بچه خوابش برد. فکر کنم خسته شد دیگه از اون همه جیغی که زد. دیگه اخراش احساس کردم صداش داره خش میشه از بس جیغ زده. رسیدیم به ماشین، نشستم بهش شیر دادم، طفلک بعدش دیگه راحت خوابید.

از این به بعد باید خودم حواسمو جمع کنم، ریمایندر بذارم که مثلا هر دو ساعت خودم بهش شیر بدم، چه خواب بود، چه نبود. فکر کنم این طوری خیلی بهتره. این جوری که منتظر بشم خودش شیر بخواد، ممکنه یه جایی بخواد که امکانش نباشه.

البته تو همون کافه هم وقتی آخراش بیدار شد حدس زدم که الان ابراز گرسنگی بکنه!! ولی گفتم دیگه الان میریم دیگه، ده دقیقه دیگه خونه ایم.

از اونجایی که برای شام هنوز زود بود، ما برای شام هیچ کاری نکرده بودیم و رفته بودیم. وقتی رفتیم تازه شروع کردیم به شام درست کردن. البته زحمت خاصی هم براش نکشیدیم. گوشتا رو گذاشتیم تو زودپز. بعدم که با لپه ها قاطی کردیم و پخت. سیب زمینی خلالی هم که از بیرون گرفته بودیم. پیش غذا و پس غذا رو هم که بی خیال شده بودیم نیشخند!

دوستامون یه کادو برای بچه مون آورده بودن که تقریبا میشه گفت روروک بود. البته یه کمی سخت تر از روروک های معموله که بچه توش می شینه. عملکردش شبیه واکره. یعنی بچه کلا باید وایسته پشتش و دستشو بگیره به دو طرفش لبخند.

دو تا کتاب هم به سفارش من از ایران برای بچه مون آورده بودن که خیلی بامزه بودن. هر دو تا کتاب حموم بودن، یکی پلاستیکی بود، یکی پارچه ای. یه دونه کتابم آورده بودن که برای من بود در مورد بچه و آموزش هاش و این حرفا. یه شنل شیردهی هم باز به سفارش من آورده بودن.

به دوستم گفته بودم اگه پیدا کردی، یه شنل شیردهی/کاور شردهی برای من بگیر، بیار. گفت باشه. بعد که اومده میگه رفتم گفتم کاور شیردهی دارین؟ گفت نه. گفتم شنل شیردهی دارین؟ گفت نه، چی هست؟ گفتم از اینا که به خودشون می بندن به بچه شیر میدن. گفت آها! حجاب شیردهی! آره داریم. خلاصه تو مملکت اسلامی باید بگین حجاب شیردهی چشمک.

ما هم برای این دوستمون یه کادو داشتیم که برای دفاعش بود. حدسشون از کادو این بود که یه عکس مشترکو بزرگ کردیم. تقریبا درست بود، ولی خب دقیقا نه. 9 تا عکسو کُلاژ کرده بودیم و روی شاسی زده بودیم. جالبیش این بود که یه سری از عکسا رو خودشون نداشتن. آخه همیشه همسر عکس می گیره. عکسا هم همه جوره بود، عکس تکی، عکس خودشون دو تا، عکس با ما، عکس با ما و بقیه ی بچه ها همه با هم، از مسافرت بلژیک، از فرانسه، از ایتالیا، از جنگل های سیاه آلمان، حتی از جلوی خونه ی ما. خلاصه، من خودم که خیلی خوشم اومده بود از عکسه، اونا رو نمیدونم نیشخند.

برای روز یکشنبه یه عالمه کار برای انجام دادن بود که همون طور که گفتم من خیلی کمشو انجام دادم. برای فسنجون، همسر گفت فسنجونای دوستمون توی مرغش سفید نیست هیچ وقت و من اون طوری دوست دارم. ازشون بپرسیم چیکار می کنن. ما هم فسنجونو سپردیم به اونا. ولی خب از اون جایی که بالاخره هر از گاهی دخالت می کردیم، آشپز دو تا شد و فسنجون اون چیزی که می خواستیم نشد نیشخند. البته مزه اش خیلی خوب شده بود، ولی اولا اون اندازه که دوست داشتیم روغن ننداخت چون من با سیستم خودم شروع کرده بود، یعنی دیر گذاشته بودم و باید هر نیم ساعت، یه کم بهش آب سرد اضافه می کردیم، ولی خب چون موقع درست کردن دیگه من سرش نبودم، کسی آب اضافه نکرده بود و خوب روغن پس نداد! دوما اینکه اصلا مهم نبود روغن پس داد یا نه، چون کلا آبش خشک شد خنثی.

هی این دوستمون گفت آبش زیاده، زیادش کن تا آبش کم بشه. منم زیادش کردم، آخراش همسر اومد گفت این آب نداره ها! همه اش گوشته. آخه یه عالمه گوشت تو قابلمه بود، رنگ فسنجون هم که سیاهه، اصلا دیده نمیشه چقدر گوشته، چقدر آبه. به دوستمون گفتم، گفت نه خوبه. ولی بعد که خواستیم بکشیم دیدیم راست میگه. همه اش گوشته و آب زیادی نمونده! ولی خب مزه اش خوب بود لبخند. البته من که ترجیح میدم از این به بعد با همون سیستم خودم درست کنم چشمک.

سالاد ماکارونی و سالاد شیرازی رو هم که من تقریبا کلا در جریانش نبودم دیگه! همه شو بقیه درست کردن.

بالاخره تا ظهر که دوستامون می خواستن از راه برسن، بچه تازه خوابید. ما هم بعد از این موفقیت عظیم، فقط به حالت پچ پچ صحبت می کردیم! حالا بچه ها اومده بودن، هنوز داشتیم با پچ پچ سلام و علیک می کردیم خنده. ولی خب همسر مجوزو صادر کرد که میشه بلند هم صحبت کنیم و دیگه بعدش بلند حرف زدیم! آخه دیگه تعداد زیاد شده بود، بچه اگه بیدار هم می شد، یکی پیدا میشد که حاضر بشه نگهش داره چشمک.

بچه هر روز همین جوریه. همسر هم هر روز میگه امروز خیلی گریه می کنه ها. هر روز این جوری نبود نیشخند!

از بین دوستامون، بچه بغل همسر همین دوستامون که زودتر اومده بودن خیلی حرف گوش کن بود! نمیدونم چرا! این دوستمون بغلش می کرد، تو گوشش فیلم تعریف می کرد، بچه هم با دقت گوش می داد!! یه ده دقیقه ای گوش می داد، بعد نمی دونم چی می شد یهو تصمیم می گرفت دیگه گوش نده! یه کم ساکتش می کردیم، باز دوباره یه ده دقیقه ای فیلم گوش می داد نیشخند.

بغل خانوم همون دوستمون که قرار نبود دعوت بشن و در نهایت شدن هم خیلی آروم بود. اون که از همه بهتر بود. خودش هم دوست داشت بچه نگه داره، دیگه ما هم با کمال میل بچه رو می سپردیم بهش چشمک. خیلی هم خوب بلد بود بچه نگه داره.

راستی اون دوستامونم که بچه داشتن، گفتن نمی تونن بیان متاسفانه. می گفت قرار بوده بیان، اونم یه روز زودتر، شبو تو هتل بمونن، فرداش هم بیان مهمونی، ولی مثل اینکه بچه شون زیاد باهاشون راه نیومده دیگه. ولی خب اینکه این قدر ارزش قائل بودن برای ما که همچین قصدی داشتن که از اون راه دور که تقریبا فک کنم 4 ساعتی میشه، بخوان به خاطر ما بیان، اونم یه روز زودتر بیان و برن هتل، خیلی ارزشمنده. حالا ان شاءالله یه بار دیگه می بینیمشون.

تقریبا ساعت 6.5 دیگه همه ی دوستامون رفتن. ما موندیم و یه عالمه ظرف که باید جمع میشدن و مرتب میشدن.

بچه که خوابید، ساعت از نه گذشته بود. چون خیلی خسته بودم، با خودم گفتم تا ساعت 10 هر چی رو شد جمع می کنم و کارا رو انجام میدم. بقیه اش باشه واسه فردا. ولی همه اش تا همون 10 تموم شد. فکر می کردم خیلی بیشتر از اینا کار مونده باشه، ولی چیزی نمونده بود دیگه. چون ظرفا رو همه رو بچه ها شسته بودن، فقط ظرف های چایی و دسر و دیس ها و قابلمه ها مونده بود.

ولی حسابی خسته کننده بود مهمونی. باید برای دفعه ی بعد طور دیگه ای برنامه ریزی کنیم. باید چیزایی درست کنیم که بشه از روز قبل درست کرد و گذاشت تو یخچال که عملا کارها رو تو دو روز انجام داده باشیم. خریدها رو هم باید یه هفته قبل ترش انجام داد اصلا چشمک.


[ ۱۳٩٥/٩/۱۸ ] [ ٦:٢٧ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

تفاوت گریه ی بچه ی آدم با گریه ی بچه ی مردم اینه که گریه ی بچه ی مردم گوش خراشه، گریه ی بچه ی آدم دل خراش.

[ ۱۳٩٥/٩/۱٧ ] [ ۳:٤۱ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

یکی از دوستامون 22 اکتبر می خواس بره ایران. خیلی دوست داشت بچه ی ما رو وقتی خیلی کوچیکه ببینه، مثلا ده روزه، یه هفته ای اینا. چند روز قبلش به من زنگ زد که خداحافظی کنه. گفت بچه تو به دنیا نیاری ها، تا من برگردم. بچه ات که قراره 26 ام بیاد، حالا دو سه هفته دیرتر بیاد، تا موقع من برگشتم!

حالا اون صبح رفت، درست عصرش من تو واتس اپ بهش زدم که بچه ی ما به دنیا اومد نیشخند.

وقتی برگشت، گفت ما هفته ی دیگه میایم. گفتم باشه. حدس هم می زدیم که درست اولین آخرهفته ای که بتونن میان. چون باهاشون هم راحتیم، اصلا مشکلی نداشتیم. بعد گفت ببخشید این هفته همکار همسرم گفته همسرم به جاش آنکال باشه. نمی تونیم بیایم.

از طرفی ما هم گفتیم حالا که اینا می خوان بیان، بذار بقیه رو هم بگیم. همه با هم بیان. حالا نمی دونستیم چطوری بگیم؟ آخه اگه مثلا می گفتیم "کی برای شما امکان پذیره که بیاین"، کار جالبی نبود. چون راه همه الان خیلی دوره و شاید کسی اصلا نخواد بیاد. این طوری تو رودرواسی می مونه که حتما باید بیاد، حالا بحث سر زمانشه!

ولی خب بالاخره تصمیم گرفتیم ما اول زمانمونو تعیین کنیم، بعد تو گروه بزنیم که هر کس دوس داره، ما فلان آخر هفته (حالا فرقی نمی کنه شنبه یا یکشنبه اش) در خدمتتون هستیم.

دوباره به این دوستامون گفتیم حتما شما اون هفته می تونین دیگه؟ گف شب خبر میدم. شب به من پیامک داده، وای! دختر معمولی! ما اون هفته هم نمی تونیم، همسرم یه کنفرانس داره.

گفتیم خب پس بذاریم هفته ی بعدش. همسر هم تو گروه زد و بچه ها به جز یه خانواده گفتن میان! من واقعا تعجب کردم. اصلا انتظار نداشتم. مثلا یکیشون تو شهری ساکنه که من قبلا اونجا کار می کردم. با قطار سریع السیر 3 ساعت راه بود. با ماشین فک کنم 4 ساعت اینا باید حساب کنن. انصافا خیلی زحمت می کشن که برای یه ناهار 4 ساعت می کوبن میان. ما هم که امکانات اینو نداریم که بگیم شب بمونن همه. مجبوریم به همون ناهار بسنده کنیم.

البته بعدا همسر یادآوری کرد که این دوستمون تو یه شهری نزدیک شهر ما درس خونده و اونجا یه عالمه دوست داره. احتمالا یه روز زودتر میاد، شب میرن پیش اونا، فرداش هم میان پیش ما. این دوستامون همون عروس خانوم آلمانی و همسرشن که الان یه بچه هم دارن که از بچه ی ما 2.5 ماه بزرگتره. واقعا همتشون خیلی زیاده که با یه بچه ی کوچیک این همه سفر میرن لبخند. تازه ایرانم رفتن و برگشتن!

حالا هی شما بگین تو فعالی! ما در مقابل این دوستامون هیچی نیستیم تازه چشمک.

تو اون گروهی که همسر زده بود و همه رو دعوت کرده بود، یه سری از دوستامون هستن که با هم صمیمی ترن. یه گروه دیگه هم وجود داره که بزرگتره و مال جلسه ی قرآنه. یه سریها هستن که فقط اونجان. از اونجایی که دو تا از بچه ها (یه خانواده) تو اون گروه اول نبوده ان، همسر قبل از زدن پیام اونا رو اد کرده و بعد همه رو دعوت کرده.

حالا یکی از دوستامون که فقط تو گروه دوم هست، تازه خانومش از ایران اومده. چند روز بعد از اون پیام، اون بنده خدا بچه ها رو دعوت کرده بود برای جلسه قرآن که ما گفتیم دیگه نمی تونیم بیایم.

یه سری ها رفته بودن. این وسط خانم صاحبخونه و دو تا از خانومای مهمون داشتن تو آشپزخونه چیزی خورد می کردن که خانم صاحبخونه میگه خیلی دوست دارم بریم دختر معمولی و بچه شو هم ببینیم (حالا من به عمرم این بنده خدا رو ندیده ام ها!)، یکی از دوستامونم میگه خب هفته ی دیگه اس دیگه خنثی و به این ترتیب ضایع میشه که ما بقیه رو دعوت کردیم و اینا رو دعوت نکردیم! البته خانوم اون یکی دوستمون چشم و ابرو میاد که چیزی نگو، ولی خب دیگه دیر شده و قضیه لو رفته خنده. حالا دستش درد نکنه بنده خدا تلاش کردی سوتی اون یکی رو جمع کنه، گفته خب حتما می خواد بچه ها رو دو بار بگه، خونه اش کوچیکه آخه. خانوم صاحبخونه ام از اونا نبوده که چیزی نگه و آبروداری کنه، مستقیم گفته ما رو نگفتن ولی.

خیلی دلم سوخت. آخه اینکه ما اون بنده های خدا رو دعوت نکردیم یه دلیل خاصی داشت که ربطی به این بیچاره ها نداشت. یعنی اصلا این طوری نبود که ما دوست نداشته باشیم اونا رو ببینیم یا دعوت کنیم. اصلا موضوع یه چیز دیگه بود. از طرفی خونه مون هم کوچیکه. صندلی و مبل ها هم برای این تعداد کافی نیست! حتی ظرف هم برای داشتن این تعداد مهمون نداریم. الان قراره امشب با همسر ظرف چک کنیم و اینترنتی سفارش بدیم که تا شنبه برسه!!

الان با خودتون میگین اینا چقد فقیرن نیشخند. ولی خب بگین! برا من مهم نیس نیشخند. اینجا آلمانه و ما مثل ایران زندگی نمی کنیم که آمادگی پذیرایی از چهل تا مهمونم داشته باشیم! نهایتا 4 تا مهمون برامون اکیه. بیشترش سخت میشه کارمون.

اینا رو گفتم یاد مامانم افتادم. می خواس بره مکه رفت 100 تا لیوان و 100 تا بشقاب خرید!! میگم اینا رو برای چی می خوای؟ خب آدم برای اون یه روزی که از مکه اومده کرایه می کنه. میگه زشته بریم لیوان و بشقاب کرایه کنیم خنثی! تازه به اندازه ی خونه مون هم سفره داریم! یعنی اگه تو تمام اتاقا آدم بشینه از این سر تا اون سر، دور تا دور، مامان من سفره داره براش!!

خلاصه که ما از این امکاناتا نداریم و مهمونم نداریم اصلا اون قدر.

حالا بریم سر قضیه ی مهمونی. حالا نکته ی جالب اینه که درست همون کسی سوتی رو داده که خودشون نمی خوان بیان!! اول که گفته بود ما معلوم نیست بتونیم بیایم، هنوز برنامه مون مشخص نیست. بعد تو تلگرام به من گفت ما نمی تونیم بیایم متاسفانه. ولی اگه صلاح می دونی فلانی ها رو دعوت کن به جای ما. بعد که گفتم چرا نمی تونیم دعوتشون کنیم، گفت کی وقت داری زنگ بزنم. دیگه تلفنی که حرف زدیم معلوم شدکه سوتی داده نیشخند.

خلاصه، حالا باید اونا رو هم دعوت می کردیم. ولی خب چطوری دعوت می کردیم که ماسمالی نباشه؟ البته در هر صورت مشخص بود که ماسمالیه قضیه. اما خب دیگه. چیکار میشه کرد؟

این دوستمون که گفتم خودشون نمیان گف می خوای بهشون بگو من بچه ها رو دو بار می خواستم دعوت کنم. حالا که فلانی ها نمیان، شما به جاشون بیاین. اونا رو یه بار دیگه میگم! در کل دیدیم همین بهترین راهه دیگه. چاره ای نیس.

همسر زنگ زد و این دوستامونم دعوت کرد. اونا هم دقیق نگفتن که میان یا نه. گفتن خبر میدیم. ولی دیگه ما با این ضایع بازی ای که راه انداخته بودیم، دیگه رومون نمیشد دوباره زنگ بزنیم ببینیم میان یا نه!

اما خب امروز همسر از طریق سایر دوستامون پیگیری کرد و معلوم شد که میان.

حالا مشکل شد چند تا. جدا از چی درست کنیم و این حرفا، این خانوم دوستمون هم مثل اینکه بسیاااااار خانوم خانه دارین. مثل ایکه این طوریه که کمدشو باز می کنی لباس نمی بینی. لباسا رو هر کدومو گذاشته تو یه قوطی و قوطی ها رو گذاشته تو کمد!

حالا ما موندیم و یه مهمونی با یه عالمه آدم که یکیشونو تازه واسه اولین بار می بینیم، اونم تازه از این خانومای این مدلی که بالاخره هر چی جلوشون بذاری، بازم ضایعی نیشخند.

البته فکر نکنین ما قراره کار خاصی بکنیم. اصلا این طوری نیست و ما مهمونی رو کاملا ساده برگزار می کنیم.

مخصوصا که اون دوستامون که اول از همه قرار بود دعوتشون کنیم، از روز قبلش میان. یعنی اونا شنبه میان و بقیه یکشنبه. نمیشه جلوی یه سری مهمون که آدم همه اش تو آشپزخونه باشه برای بقیه غذا درست کنه. تازه نگهداری بچه هم که هست. واسه همین همه چی قراره ساده باشه لبخند.

--

درست برای همون یکشنبه هم یکی از دوستای این شهر جدید دعوتم کرد که گفتم نمیام. البته مهمونیش زنونه بود. مثل اینکه آدمای اینجا کلا فازشون با اون یکی شهر فرق می کنه چشمک.


 

[ ۱۳٩٥/٩/۱۱ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

نمی دونم گفتم بهتون یا نه، چند وقتی بود فلاش تانکمون (که بعضی ها به اشتباه بهش میگن سیفون) خراب شده بود. هر چن دقیقه یه بار پر میشد. یعنی به مرور خالی میشد و هر چند دقیقه یه بار، سطح آب از یه حدی پایین تر می رفت و بنابراین، دوباره اتوماتیک پر میشد.

به صاحبخونه همون زمان ایمیل زدم که این طوریه. اول گفت خودم میام می بینم. اومد نگاه کرد و تلاش کرد و نتونست درستش کنه. گفت کلا باید این عوض بشه یه جاییش. من هماهنگ می کنم یه نفر بیاد درست کنه.

تقریبا یه ماهی رد شد و خبری نشد، دوباره ایمیل زدم گفتم چی شد؟ گفت ئه خبری نشده؟ من به اون شرکتی که درست می کنه گفتم و اونام قرار شده با شما هماهنگ کنن و بیان. من الان آلمان نیستم، بعد که بیام، خودم دوباره پیگیری می کنم.

دوباره دو سه هفته ای رد شد، خبری نشد. می خواستم دوباره بهش ایمیل بزنم که بالاخره خودش ایمیل زد و گفت من بالاخره یه شرکتی پیدا کردم که بیاد درست کنه فلاش تانکتونو.

باز دوباره بعد از چند مدت ایمیل زد ک فلان روز خونه این بیاد درست کنه؟ گفتم باشه، بیاد. حالا قرارو هم گذاشته ساعت 8 صبح! معمولا اون زمان موقعیه که بچه مون تازه بیدار شده. ولی خب دیگه، گفتم بیاد.

طرف ساعت 8 اومد و دو ساعت هم کارش طول کشید. درست روز قبلش هم متوجه نشتی تو لوله های زیر سینک شدیم. واسه همین بهش گفتم اونا رو هم بی زحمت چک کن. نگاه کرد، گفت مشکل مال شیلنگا نیس. شیر ظرفشوییتون یه کمی شله. اونم سفت کرد و رفت.

بعد که رفت یه سکوتی تو خونه حکمفرما شده بود که نمی دونستم چیکار بکنم باهاش نیشخند. اصلا دچار خلاء شده بودم! عادت کرده بودم هر پنج شیش دقیقه یه بار صدای پر شدن فلاش تانک بشنوم!

--

شنبه بالاخره فرصتی شد تا همسر با همسر دوستمون بره لاستیکای ماشینو عوض کنه. 100 یورو از حساب برداشت چون تو شهر قبلیمون با احتساب نگه داشتن لاستیک ها حدود 80 یورو میشه. تو شهر خودمون که چک کرده بود می گفت 60 یورو بوده. رفته و امده میگه 15 یورو شد خنثی. همین دیگه، آدم وقتی با آشنا میره پیش آشنا، این قد میشه دیگه چشمک. البته یه علتش هم این بود که لاستیکا رو فقط عوض کرده بود دیگه. لاستیکا رو نذاشته بود پیش اونا. قرار شد لاستیکا رو ببریم تو انباری همین دوستامون بذاریم.

--

چند وقت پیش یه بار گوشی خونه مون زنگ زد. اصلا ما تلفن خونه رو به هیچ کس ندادیم. اصلا حفظ هم نیستیم شماره مونو! وقتی صدا اومد، اول اصلا نفهمیدیم چیه داره زنگ می زنه! آخه نه زنگ گوشی من بود، نه مال همسر. بعد فهمیدیم گوشی تلفن خونه است.

تا اومدم وردارم قطع شده بود. شماره رو تو اینترنت سرچ کردم ببینم از کجا بهمون زنگ زدن. دیده ام انگاری یه چیزایی نوشته بودن از قلابی بودنش و مایکروسافت و این حرفا. ولی دیگه بیشتر نخوندم، چون کار داشتم. دوباره که زنگ زد، گوشیو ورداشتم می بینم یه خانوم هندی با لهجه ی کاملا هندی به انگلیسی صحبت می کنه، میگه من از شرکت مایکروسافت زنگ می زنم!! ما از کامپیوتر خونه ی شما اخطار دریافت کردیم و از این حرفا. گفتم خانوم من لپ تاپم هیچ مشکلی نداره، سالم سالمه. بعد میگه نه، کامپیوتر شما ویروس داره و خیلی خطرناکه و فلان، شما آنتی ویروس دارین؟ گفتم خانوم من خودم رشته ام کامپیوتره! اگه کامپیوترم مشکلی داشته باشه، خودم می تونم رفعش کنم. نیازی به راهنمایی شما ندارم. میگه شما خودتون کامپیوتر خوندین؟ میگم بله. میگه چند سالتونه؟ میگم 29. میگه شما صداتون خیلی قشنگه!!!!!!!!!!

من اصلا انگشت به دهن موندم از این همه ارتباط معنایی بین کار طرف و جمله ای که گفت خنثی. منم دیگه دیده ام داره چرت و پرت میگه، قطع کردم.

از اون روز چند بار دیگه هم زنگ زده که من هر دفعه گوشی رو ورمیدارم و قطع می کنم و میذارم سر جاش!! والا! آخه من موندم واقعا کی باور می کنه حرف این آدما رو که اینا زنگ می زنن؟! یعنی واقعا کسی هس که باور کنه شرکت مایکروسافت واسه بخش زنگ زدنش تو بخش بین المللی، بیاد یه کسی رو بذاره که با لهجه ی هندی انگلیسی صحبت می کنه؟ متفکر یعنی آیا واقعا وجود دارن همچین ابشاری (ابشار جمع بشره!) که باور کنن؟

--

اعتراف می کنم چن وقت پیش که یکی از خواننده های اینجا لطف کرده بودن و راجع به گریه ی کودک یه فیلم معرفی کرده بودن و نوشته بودن "زبان کودک دانستن"، من فکر کردم منظورشون دانِستَن بود. بار اول هم که قسمت اول فیلمو دیدم نفهمیدم. قسمت دوم فیلمو که دیدم، تازه فهمیدم ایشون نوشتن Dunstan که یه اسمه نیشخند.

--

این آخر هفته یکی از قشنگ ترین آخر هفته های زندگیم بود لبخند. کار خاصی هم توش نکردیما، ولی همین که لذت بردم از آخر هفته ام، همین که با همسر و فرزند رفتیم یه دور تو شهر زدیم، بازارهای کریسمسو که کم کم باز شدن دیدیم، با هم تو یه وافل کافیه یه وافل و قهوه خوردیم، با هم یکشنبه رو کامل تو خونه استراحت کردیم و از گرمی خونه مون لذت بردیم، خیلی خوب بود. همین لحظه های ساده ی زندگی، عین خوشبختین لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٩/۸ ] [ ٥:٥۳ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

بچه مون کل قیافه اش به باباش رفته، به جز دو تا چال لپ که می تونس داشته باشه و نداره خنثی.

بچه مون هیچیش به من نرفته، به جز دو تا دست یخش که فقط مامانش می پسنده بغل!! اینم از نعمت های خداس ها، دست کم نگیرینش. اگه غیر از این بود، هر بار که من بهش دست می زدم یه بار باید جیغ میزد.

--

آدم واقعا باورش نمیشه موجود به این کوچیکی بتونه این قدر فهیم و باشعور باشه. گریه هاش معنی داره، خنده هاش معنی داره، حرکتاش معنی داره، ورش میداری می فهمه، میذاریش می فهمه، یه لحظه میری اون اتاق نمی بیندت می فهمه... . بیخود نیست خدا تو قرآن هی خلقت آدمو مثال می زنه. واقعا فقط آدم می تونه بگه فتبارک الله احسن الخالقین لبخند.

--

بچه رو وقتی میخوام باهاش بازی کنم و می دونم نمی خوابه، تنها ورش میدارم،بدون متعلقات! ولی وقتی می خوام بعدش بخوابونمش، با پتوش ورمیدارم (پتویی که دورش می پیچیم). چون اگه تنها ورش دارم و بغلم بخوابه، بعد که میذارمش رو پتو، چون سرده، بیدار میشه.

با همین پتوش، موقع خواب، میذارمش روی تشکش. یه تشک داره که سیاره! شبا می بریم رو تخت خودمون، روزا هر لحظه ای یه جای خونه اس و جای تشکش با توجه به نور خورشید تعیین میشه نیشخند.

گریه می کرد. با کل پتو و تشکش برداشتم گذاشتمش رو پام، بدون اینکه تکونش بدم آروم شد. دوباره گذاشتمش رو زمین، گریه کرد. من واقعا نمی دونم دقیقا چطور می فهمه که الان رو پای مامانشه؟! نه نفس منو می تونه حس کنه، نه بدنش مستقیم با بدنم در تماسه که بفهمه، نه حتی می تونه گرمی بدن منو حس کنه، نه ضربان قلب منو حس می کنه، واقعا بر چه اساسی از پشت اون همه پتو و تشک و غیره می فهمه؟ سوال

--

همین دوستمون که گفتم برام تا روز هفتم بچه مون زحمت می کشید و غذا میاورد، روز آخر گفت که یه روز هم با همسرش و بچه هاش میان که اومده باشن دیدن بچه و چند روز بعدش، یعنی یه آخر هفته، اومدن. فعلا اینو داشته باشین.

همسر کلا خیلی آدمیه که اهل کمک کردنه. اگه من اینجا یه "از من بپرسید" زپرتی دارم، قضیه ی کمال همنشین و این حرفاس. وگرنه من خیلی آدم این کارا نبودم. البته یه فرق اساسی بین ما هست. اونم اینه که من وقتی به کسی کمک می کنم که ازم بپرسه، ازم بخواد، ولی همسر اگه ببینه کسی به کمک نیاز داره، بهش کمک می کنه، قبل از اینکه طرف بخواد.

که خب از اونجایی که من همینی هم که انجام میدم از همسر یاد گرفتم، طبیعیه که من به اون درجه نرسیدم هنوز چشمک.

حالا برگردیم سر اون قضیه. این دوستمون قبلا گفته بود که همسرم خیلی اهل کمک کردن به بچه هاس. چون خودش وقتی اومده آلمان -20 سال پیش- خیلی سختی کشیده و الان دلش نمی خواد ببینه کسی سختی می کشه. برا همین به همه کمک می کنه و همه ی دانشجوها هم شوهر منو می شناسن.

وقتی اومدن، آقاهه بسیار بسیار کم حرف بود و بسیااااااار بسیاااااااار کند. یعنی یه حرفی می زدی، پنج ثانیه فکر می کرد، بعد جواب میداد. از اون مصداق های بارز آقایون سینگل تسک!

کلا همه اش خانومه حرف می زد. اولین حرفی که آقاهه زد (بعد از احوال پرسی و این حرفا) این بود که "شما از کجا خرید می کنین؟".

و من با درجه ی دیگه ای از کمک کردن آشنا شدم. فهمیدم دست بالای دست بسیاره. هستن آدمایی که ازتون سوال می کنن، تا مبادا چیزی باشه که اونا بتونن در اون زمینه بهتون کمک کنن ولی نکرده باشن. این آدما واقعا سزاوار تحسینن لبخند.

--

لاستیکای ماشینو باید ببریم عوض کنیم، زمستونی ها رو بندازیم. برای نگه داشتن لاستیکای تابستونیمون جا نخواهیم داشت. همون همسر دوستمون که بالا گفتم، گفت هم یه ایرانی می شناسه که یه روز می تونن با همسر برن و لاستیکا رو عوض کنن و هم می تونیم لاستیکامونو بذاریم تو انباری اونا لبخند.

 

[ ۱۳٩٥/٩/٥ ] [ ٤:۱٢ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]

 

این روزا اتفاق خاصی نمیفته. من و بچه داری دیگه.

برخلاف تصورم و حرفایی که از دیگران شنیده بودم که خیلی سخته و اله و بله، اصلا برای من این طوری نبود. بچه مون به جز شب اول که تازه از بیمارستان آورده بودیمش، بقیه ی شبا خوب خوابید. البته بازم یکی دو شب اذیت شد و بیشتر بیدار بود. اما در کل خیلی خوب می خوابید. به قول ریحانه، میگه عزیز شما سی دی بچه تو درست جا زدی چشمک.

روزا هم که هر از گاهی باید یه کم باهاش بازی کنم، گاهی هم شیر میخواد و باید پوشکش عوض بشه. همین. کار خاص دیگه ای نداره.

وقتی هم که خوابه من میرم دنبال اینکه ببینم تو یخچال چی هست که بخورم یا یه چایی برای خودم بریزم یا بیام تو وبلاگم چیزی بنویسم (مثل الان لبخند).

تا اینجاش که اصلا سخت نبوده. از این به بعدشو نمی دونم.

البته الان باز نیاین بگین وای خوش به حالت، بچه ی ما همه اش گریه میکردا! بچه ی ما هم مثل همه اس، گریه می کنه، بی تابی می کنه، بعضی روزا چندین بار -گلاب به روتون- شیرایی که خورده رو پس میده که نمی دونم چشه (معمولا زیاد خورده!! بعضی روزا هر یه ساعت یه بار شیر می خوره!!). ولی در کل خب بچگی همینه دیگه. نمیشه آدم بچه داشته باشه و انتظار داشته باشه زندگیش مثل وقتی باشه که بچه نداشته باشه.

یه بار فک کنم ده روزگیش بود، میخواستم ببرم گواهی تولدشو بدم به بیمه. بچه رو با کالسکه بردم و پیاده رفتم که پیاده روی هم کرده باشم. تقریبا 20 دقیقه پیاده راه بود تا شرکت بیمه. برگشتنی یه سوپرمارکتی هم رفتم و یه سری خریدا کردم. تو راه خونه از یه جایی به بعد این قدر گریه کرد که مجبور شدم از تو کالسکه ورش دارم. با یه دستم بچه رو بغل گرفته بودم، با یه دستم کالسکه رو هل می دادم. خیلی سخت بود، ولی خب گذشت دیگه لبخند.

الانم که دیگه این قدر زود غروب میشه که نمی تونم بچه رو ببرم بیرون. ساعت 4.5 دیگه غروب آفتابه تقریبا. صبحا که میگم سرده نمی برمش. ظهر که می خوام غذا بخورم و اگه شد یه کمی وقتی بچه خوابه منم بخوابم. وقتی هم که بیدار میشیم که دیگه دیره برای بیرون بردن بچه.

--

همه اش فک می کردم اگه آغوش بخریم بهتر و راحت تره برای بردن بچه. ماما یکی دو بار پیش که اومد گفت من چند مدل آغوش دارم. اگه بخوای می تونم برات بیارم که امتحان کنی، ببینی بچه ات با کدوم راحت تره، خودت با کدوم راحت تری. منم گفتم بیار. امروز اورده بود. بستم به خودم و بچه رو گذاشتم توش. برخلاف تصورم اصلا راحت نبود برام. خیلی به کمرم فشار میومد. البته من تو حالت عادی هم اگه کمرمو نبندم هنوز درد دارم تو کمرم. ولی وقتی می بندمش مشکلی ندارم. این آغوشو که بستم دیدم علی رغم اینکه کمرم بسته اس، ولی بازم درد می گیره.

ماما گف شاید هنوز برات زوده. بذار یه ماه دیگه بگذره. معمولا میگن 8 هفته طول می کشه تا بدن آدم بعد از زایمان کاملا به حالت قبلش برگرده. حالا باید یه ماه دیگه هم صبر کنم ببینم چطور میشه. شاید اون موقع بتونم از آغوش استفاده کنم.

--

اون دوستامون که گفتم قرار بود بیان خونه مون و دو بار هی کنسل کردن، بالاخره خانومش یه روز زنگ زد، گفت اگه خونه ای امروز یا فردا بیام. تنها می خواست بیاد. منم گفتم بیا. بنده خدا گف پس من ناهار درست میکنم میارم. هرچی گفتم نمیخواد، گفت نه، من فقط به همین شرط میام. دیگه طفلکی قیمه درست کرده بود، ورداشت آورد با هم خوردیم. ساعت یک اینا با دخترش اومد. تاااااااا5 اینا خونه مون بود. من دیگه داشتم از هوش می رفتم. آخه اون روز بچه مون از ساعت 6 صبح بیدار بود، و من هم!

یه کادو هم آورده بودن که دخترش صد بار کادو رو به من داد. من هی گرفتم، گفتم دست شما درد نکنه گذاشتم رو میز یا کنارم. باز دوباره میرفت از اونجا ور میداشت میاورد میداد به من نیشخند.

آخرش دیگه می خواست خودش باز کنه که مامانش ازش گرفت و گذاشت یه جا که دستش نرسه. حالا یکی دو روز پیش، همسر می خواست پشتی مبلو مرتب کنه، یه لحظه پشتی رو ورداشت، دیدم کادوئه افتاده اونجا، پشت پشتی مبل. منم کلا یادم رفته.

باز کردیم یه لباس سایز 62 بود. یعنی دقیقا همین سایز بعدیش. خیییییییلی خوشحال شدم لبخند. آخه دیگه لباسای بچه مون داره کوچیکش میشه. باید بریم براش یه سایز بزرگتر بخریم. الان حداقل یه لباس داریم لبخند.

--

خوب شد تمام اون لباسایی که تو سایت ها و راهنمایی که از کلاس آمادگی زایمان گرفته بودم نوشته بودن نگرفتیم! ما فقط سه تا لباس سرهمی گرفتیم، سه تا بادی آستین بلند، سه تا بادی آستین کوتاه. یکی دو تا هم ژاکت و لباس بیرون. همه شون دارن کوچیک میشن، بدون اینکه خیلی هاشون استفاده شده باشن!!

از من به شما نصیحت، کلا دو دست لباس بیشتر برای بچه تون نخرین. بعد که به دنیا اومد کم کم هرچی لازم شد بخرین لبخند. دقت هم بکنین که لباس های بچه چون جورابش بهش وصله (البته شاید اینجا چون هوا سرده این کارو می کنن و تو ایران این طوری نباشه لباس های زمستونی بچه ها)، خیلی زود کوتاه میشه و دیگه استفاده نمیشه.


[ ۱۳٩٥/٩/٢ ] [ ٧:٢۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب