یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

امسال اولین ماه رمضونی بود که من و همسر پیش هم، مثل یه خانواده ی واقعی بودیم.

کلا سه سال و نیمه ساله ازدواج کردیم.

یه سال که خونه ی همسر اینا بودیم (خییییییییییلی خوب بود، مامان همسر که اصلا نمیذاشت و نمی ذاره من دست به هیچی بزنم، همیشه سحری و افطاری آماده میکرد، ما رو صدا می زد از اتاق بیایم بیرون و بشینیم سر سفره و نوش جان کنیم، واقعا دستش درد نکنه و خدا خیر دنیا و آخرت بهش بده).

سال دوم (پارسال) که همسر یه شهر دیگه دانشجو بود، من یه جای دیگه. من توی این ماه دو بار رفتم شهر همسر، ولی خب من مسافر بودم و روزه نمی گرفتم. همسر هم نمی تونست بگیره چون روزاشون خیلی طولانی بود، ساعت 1.5 اذون صبح بود، 10 و خرده ای اذون مغرب!!، تازه همسر امتحان هم داشت اون موقع). اصلا حال و هوای ماه رمضون نداشت انگاری برای ما.

سال سوم (امسال) بالاخره ما مثل یه خانواده با هم زندگی می کنیم و واقعا در عین خوشی(!!) من هر شب باید سحری فردا رو آماده می کردم، نصف شب بلند میشدم، سحری رو گرم می کردم، می کشیدم و با همسر نوش جان می کردیممژه

خب قطعا توی سال اول و دوم نه افطاری ای دادیم (اگر دعوتی انجام شد از طرف خانواده ی همسر بود) و نه جای خاصی رفتیم. به جز خونه ی مامانم جای دیگه ای یادم نمی آد که رفته باشیم.

امسال ولی دو تا افطاری رفتیم که خیلی برام خاطره شد و خیلی خوش گذشت. جایی که آدم زیاد دوست و آشنا نداره، وقتی همون چند نفر دوستی که داره دعوتش می کنن و میره خیلی خوش میگذره و آدم کلی لذت می بره.

دفعه ی اولی که یه مقداری از برنج افطاری رو هم ما درست کردیم و با خودمون بردیم. انقد هم حرف زدیم و بگو و بخند و بخور بخور کردیم که تا برگشتیم خونه ساعتای یک شده بود. کلی به نظرمون دیر شده بود. دیگه اون شب سحری نخوردیم.

دفعه ی دوم که بازم خیلی خوش گذشت، ما واقعا مثل مهمون رفتیم، بدون اینکه هیچ زحمتی بکشیم و انقدر هم دیر رفتیم که از راه رسیدیم دقیقا شروع کردیم به خوردن! و انقدر حرف زدیم و زدیم و زدیم که ساعت 1.5 شد. خانم صاحبخونه رفت استراحت کنه توی اتاق نیشخندو بالاخره ما از رو رفتیم و گفتیم بابا پاشیم بریم دیگه و بالاخره ساعتای 2 رسیدیم خونه. بازم سحری نخوردیم، آخه واقعا تا خود 1.5 داشتیم می خوردیم. هی بحث داغ میشد، هی ما وسطش چیز میز می خوردیممژه.

نمی دونم چرا آدم هر چی توی خونه ی دیگران می بینه به نظرش خوشمزه تر میاد!!

امسال یه بارم افطاری دادیم. اونم خیلی ناگهانی و بدون پیش بینی. یهویی ساعت 7 عصر تصمیم گرفتیم زنگ بزنیم به دو تا از دوستامون بیان. اونا هم نامردی نکردن تا گفتم افطاری بیاین اینجا، گفتن چشم!

هیچی دیگه گفتم خب پا شم یه چیزی درست کنم. ماشاءالله هیچ مدل گوشتی توی یخچال نبود، به جز یه سینه ی مرغ و یه عالمه ماهی! آخه ماه رمضون ما اصلا ماهی نخوردیم. هیچی دیگه مجبور شدم همونا رو بپزم. فکر کن افطاری به صرف ماهی بری جایی!! اون بنده های خدا هم خوردن و چیزی نگفتن، انشاءالله که دوست داشتن.

یه سری مثلا بامیه هم بود که پخته بودم که هیچ گونه شباهتی به بامیه نداشتن ولی مزه اشون خیلی بی راه هم نبود. اونا رو هم خوردنلبخند چیز دیگه ای هم که توی خونه نبود، به جز یه کمی میوه و چایی و همین چیزای معمولی.

اینم اولین افطاری ای که ما توی زندگی متاهلیمون دادیم. تازه الان که اینو نوشتم، فهمیدم این اولی بوده! پس حتما یادم بمونه!

[ ۱۳٩٢/٥/۱٧ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب