استاد دیروز ایمیل زده که من مریضم، فردا اسکایپی بذاریم قرارمونو. یه کمی هم دیرتر بذاریم، مثلا ساعت 12:30. منم که کلا دیروز ندیده بودم!

امروز صبح ساعت نه دیدم. حالا خوب شد دیدم، بلند نشدم هلک هلک برم دانشگاه نیشخند.

به همسر هم پیامک دادم که من 12:30 اسکایپ دارم، خودت آروم و بی سر و صدا بیا خونه چشمک.

ساعت 12:30 با استاد شروع کردم به حرف زدن. ساعت 12:35 دقیقه تمام گزارش هفته ی قبلمو داده بود، نتیجه ها رو هم گفته بودم، حرفی برای گفتن نداشتم خنثی!!

ملت نصف روز کار می کنن سه روز توضیح میدن راجع بهش، من یه هفته کار کردم، تو پنج شیش دقیقه توضیح دادم رفت!

کلش فک کنم ده دقیقه بیشتر طول نکشید! اونم تازه به زور داشتم حرف در می آوردم از خودم که طول بکشه!! وگرنه چیزی نداشتم بگم. سوالای چرت و پرت می پرسیدم نیشخند.

بعد از اسکایپ، رفتم سر غذا. می خواستم مرغ درست کنم. قبل از اینکه اسکایپم شروغ بشه، مرغو گذاشتم آب پز شه. ولی وقت نبود برنجو درست کنم. بعد از اسکایپ رفتم سر درست کردن برنج، برنجو می خواستم آبکش کنم همسر اومد.

اومده تو خونه، گوشیشو درآورده که بذاره یه جا. میگه این چیه؟ من اسکایپ دارم ...؟خنثی

تازه تو خونه پیامکمو خونده بود. خوب شد حرفام زود تموم شد با استاد نیشخند.

منم دیدم وسط غذاست و همسر سر رسیده، برنجو گذاشتم دم بشکه، اومدم نشستم به شما هم گزارش بدم، بقیه ی غذا درست کردنو هم واگذار کردم به همسر چشمک.