یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

با قطار ساعت 2:25 رفتم که ساعت 3 اینا خونه باشم که نیم ساعتی تمیز کاری کنم. قبل از رفتن هم یه بسته دستمال کاغذای که دیگه آخراش بودو با خودم ورداشتم که برای خشک کردن استفاده کنم، به علاوه ی شوینده و اسکاچ و سیم ظرفشویی.

تو راه جلد آخر کلیدرو شروع کردم به خوندن. اتفاقا تا رسیدم هم خوب پیش رفتم. یه عالمه وقت داشتم بین راه. تازه فهمیدم آدم هر روز چقد وقت مفید داره که عملا هدر میده!

وقتی رسیدم همون حدود سه اینا بود. چیز زیادی برای تمیز کردن نبود. فقط دور و بر گاز بود که باید تمیز می شد و سینک ظرفشویی و روشویی هم روشون قطره های آب بود که خشک شده بود و زیاد تمیز کردنشون طول نمی کشید.

تا اینا رو تمیز کردم و خشک کردم شد سه و ربع. همونجا نماز خوندم و بعدش شروع کردم به خوندن بقیه ی کتابم تا آقای مسئول بیاد خونمو نگاه کنه.

ساعت 3:31 اینا بود که در زد. درو باز کردم، اومد تو و شروع کرد به آلمانی حرف زدن. چقدرررررررر هم آدم مهربونی بود. بهش گفتم من آلمانیم خیلی خوب نیست (ولی خب می فهمیدم چی میگه). بهم میگه اتفاقا خیلی خوبم آلمانی حرف می زنی خنثی.

یعنی من کشته مرده ی این آلمانیی هایی ام که دوست دارن آدمو تشویق کنن آلمانی یاد بگیره. هنوز هیچی نگفتی میگن خیلی خوب حرف می زنی، هرچی هم غلط غلوط حرف می زنی، هی میگن خیلی خوب داری حرف می زنی که! تو که آلمانی بلدی که!

خلاصه، این بنده خدا هم از اونا بود چشمک. بهم گفت کجایی ای؟ زبونت چیه؟ گفتم ایرانی ام. گفت من فقط یه کلمه فارسی بلدم: شریعه!!! دقیقا هم با لحن عربی می گفت، یعنی آخرشو "أ" تلفظ می کرد (shari'a)!

گفتم همین یه کلمه ات هم عربیه نیشخند. گفت ئه؟ من فک می کردم عربی و فارسی یه چیزن!! گفتم نه، خدا خیرت بده، یکی نیست. گفت عراقی چی؟ گفتم عراقی همون عربیه!

بعد صحبت می کرد که زبون چک و نمی دونم کجا و نمی دونم کجا همشون یه ریشه داره و همشون زبون اسلواکی ان و از این حرفا. گفتم ولی عربی و فارسی اینجوری نیستن. این وسط انقد تندتند حرف می زد و هی این ور و اون ورو چک می کرد که نشد بهش بگم آلمانی از نظر ریشه به فارسی نزدیک تره تا عربی. عربی کلا یه شاخه ی دیگه است. (محض اطلاع شما هم بگم که عربی و عبری هم ریشه ان. ولی عربی و فارسی نه. )

دیگه همین طور که خونه رو چک می کرد، ازم پرسید الان کجا زندگی می کنم و چرا رفتم یه خونه ی دیگه و از این حرفا. خونه رو هم چک می کرد، هی یه سری کلماتی می گفت که من نمی فهمیدم معنی دقیقشو ولی می دونستم هی داره تعریف می کنه میگه چقد تمیزه! خیلی تمیز نگه داشتی همه چی و خلاصه از این حرفا چشمک. منم هی ذوق مرگ می شدم مژه.

این وسط یه نفرم زنگ زده بود ازش آدرس می پرسید. آقاهه همین طور که آدرس می داد، مثلا می گفت سمت چپت فلان، بعد مستقیم میری، هی خودش هم می چرخید به سمت چپ و راست!!

با احتساب مدتی که با تلفن حرف زد و با من حرف زد و خونه رو چک کرد، کلا حدود دقیقه طول کشید. منم دیگه کلیدو تحویل دادم و اومدم خونه لبخند.

---

خونه ی اولیمو که می خواستم خالی کنم، روزای آخر همش به این فکر می کردم که چقدرررررررررر خاطره های خوب زیادی داشتم اینجا.

اینجا هم همین طور بود. واقعا بخشی از قشنگگگگگگ ترین سال ها و روزای عمرمو تو اون خوابگاه گذروندم.

امیدوارم اینجایی هم که الان هستم بعدا برام همین طوری باشه، پر از خاطرات قشنگ لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٧ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب