یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

یکی از دوستامون واسه خوابگاهش یه مشکلی پیش اومده و با اینکه باید می تونسته بمونه تو خوابگاه، ولی بهش گفتن که باید تخلیه کنه. اونم الان شهر خودمون نیست. زنگ زده بود تلفنی کم و بیش مشکلو حل کرده بود. بهش گفته بودن بهش یه خونه ی دیگه میدن، اما چون اون خونه رو به دلیل اشتباهی که رخ داده به یه نفر دیگه اجاره دادن، الان این بنده خدا حتما باید اون خونه رو خالی کنه.

خلاصه که قراردادشم حتما باید امروز می رفت می گرفت. از اونجایی که یه شهر دیگه بود به همسر گفت که بره براش بگیره.

منم که باید می رفتم کارت اقامت قبلیمو پس می دادم. این شد که صبحی با همسر راه افتادیم اول رفتیم اداره اقامت، کارت منو پس دادیم و بعد با هم رفتیم امورخوابگاها (که اینجا اسمش اشتودنتن ورک ه).

از اونجایی که مسلما قرار بود هم یه عالمه تو راه باشیم، هم یه عالمه منتظر باشیم، منم کلیدرمو ورداشتم. تقریبا صد و چهل صفحه اینا مونده بود.

کارا رو که انجام دادیم، همسر رفت کتابخونه که درس بخونه، منم برگشتم خونه. تا وقتی برگشتم خونه، حدود 15 صفحه مونده بود. ولی چون صفحه های آخر بود، دوست داشتم زود تمومش کنم. لباسامو در نیاورده نشستم اون صفحه های آخرم خوندم و تموم شد بالاخره لبخند.

--

بعضی چیزای کتابو خییییییلی دوست داشتم.

یکیش این بود که زندگی رو همون جوری که واقعا بود به تصویر کشیده بود. یعنی نگاه واقع گرایی داشت به قضیه، نه نگاه ایده آل گرایی.

مثلا آخر داستان یه جنگ نابرابر به وجود می اومد، یعنی پنج شیش نفر در مقابل یه گردان آدم قرار بود بجنگن. نویسنده نیومده بود به خاطر اینکه قهرمان داستان جزو اون پنج شیش نفره، ادعا کنه که هر کدوم اینا مثلا صد نفر آدم کشتن یا هزار نفر آدم کشتن! قشنگ در حد و اندازه ی یه آدم توصیفشون کرده بود.

یه چیز دیگه ای که خیلی دوست داشتم این بود که زیور و مارال هر دو زن یه نفر بودن و مارال زن دوم بود. تمااام داستان، زیورو یه آدم آروم و ساکت، و شاید بشه گفت بیش از حد مظلوم، جلوه داده بود و مارالو یه آدم شجاع و پردل که دوست داشت همیشه همراه شوهرش باشه، حتی وقتی جنگه. در حدی که خودشو آماده ی جنگ می کنه که با شوهرش بره و از این حرفا.

اما آخر داستان (یعنی بعد از حدود سه هزار صفحه)، چیزی از زیور به تصویر می کشه که خواننده متوجه میشه تمام تصوری که تو تمام این مدت از زیور داره غلط بوده. من این تغییر تصویر یه نفر تو ذهن خواننده رو خیییییییلی دوست داشتم.

دیگه بقیه ی قشنگی هاشو خودتون باید بخونین تا بفهمین چشمک.

--

به زودی میام و قسمت هایی از کتاب کلیدرو براتون می نویسم لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٩ ] [ ٢:۱۱ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب