و اما رسیدیم به نوشتن قسمت هایی از کتاب کلیدر چشمک.

مجددا تاکید می کنم، این کتاب یه رمانه. اما بخش هایی که من انتخاب کردم طوری هستن که به رمان بودن داستان هیچ ربطی نداره. پس اگه می بینید تمام چیزایی که من می نویسم اصلا نشون نمیدن که داستانی در حال وقوعه، فک نکنین این کتاب، کتاب پند و نصیحته!! یا کل روال داستان همینه.

اینا فقط و فقط بخش های (شاید بشه گفت) اخلاقی داستان هستن:

 

"آدم که همین طوری به قد و قامت نمی رسد! جان من و این زن خورشت شماها بوده تا به این قد و بالا رسیده اید. نور چشم و رمق زانو ضایع کرده ام تا تو بارآمده ای. این است که من نمی توانم ببینم جوانم فدای هیچ و پوچ می شود."

--

"پیرمرد خاموش به گوش بود. خوش نمی داشت پندار پر امید و خروشان جوانش را در هم بریزد."

--

"چیست؟"

همواره این پرسش با ستار بود: چیست؟ مایه ی رنجشش، مایه ی کاوشش، مایه ی امیدش. پاسخی می جست. پاسخی می خواست.

"ما مردم چیستیم؟ کیستیم؟ چگونه ایم؟ برما چه رفت؟ بر ما چه می رود؟ بر ما چه خواهد رفت؟ دهقان ما، کیست؟ چوپان ما؟ گله داران؟ زنها؟ روستایی؟ دور از چشمه و چپق و چارقد، روستای ما چه جوانه هایی در خود دارد؟ واکنشهای مردم؟ روحیات؟ خصلت های عمده، چیست؟ خصلت های کهنه، غبارگرفته؟ به چه چیزهایی مردم ما پایبندند؟ به چه چیزهایی بی قید؟ کینه ها به کدام سوی می رود؟ مهر به کجا؟ عشق از چی؟ به چی؟ زودباوری تا چه پایه؟ امکان فریب، در کدام پله؟ کدام چهره در آنها نفوذ تواند کرد؟ در دروغ، این سلاح ملایم و خمنده، چه می جویند؟ خدایشان کیست؟ خدای راستین کجاست؟ مایه های ایمان بشری، آیا تا چه پایه در ایشان مسخ شده است؟ تا چه پایه بوده است؟ تا چه پایه مانده است؟ آیا مانده؟ بی رحم می پرسم، نه؟ می پرسم، آری می پرسم: دشمن از دست بازمی شناسند؟ می پرسم: چیست؟ چیست؟"

--

چه خانه ی خلوتی! مثل مسجد.

--

عشق و رنجت را به همان حد مجال بروز بده که پَرَش قلب دیگری نخراشد.

--

برای فعلا بسه دیگه چشمک.