امروز جمعه است و باید روز کاری باشه، ولی تعطیل رسمیه. صبح که بیدار شدم، اومدم نشستم پای لپ تاپم که مثل هر روز شروع کنم به امتحان کردن روشای مختلف برای تزم! آخه انقد داده ها بده، که هر کار منطقی ای که می کنم جواب نمی ده، و برعکس بعضی چیزا جواب میده که بعد از اینکه امتحان می کنم و جواب می گیرم، تازه می شینم استدلال میکنم خب حالا چرا این جواب داد؟سوال

همسر خیلی دیرتر بیدار شد، تقریبا ساعت ده بود. وقتی همسر بیدار شد صبحونه خوردیم و من دوباره نشستم پای سیستمم.

از اونجایی که تازه گازدار شدیم و خیلی وقت بود غذای موردعلاقه ی همسر، یعنی ماکارونی، رو نخورده بودیم، امروز تصمیم گرفتیم ماکارونی درست کنیم.

هنوز ناهارو درست نکرده بودیم که یکی از دوستامون زنگ زد، گفت عصری میاین بریم بغل رود یا اصلا یه جای دیگه، مثلا یه محوطه ی چمن یا پارک، دور هم چایی بخوریم؟ ما هم گفتیم بعله نیشخند. گفت پس 2.5 سه بریم. ما هم گفتیم باشه.

به جز ما دو تا خانواده، تقریبا هیچ کس دیگه از گروه دوستیمون الان تو این شهر نیست. بعضی ها ایرانن، بعضی ها رفتن مسافرت این آخر هفته رو.

مجبور بودیم زودتر ناهارو درست کنیم و بخوریم که بتونیم تا زمان قرارمون آماده بشیم. من گازو روشن کردم و هنوز می خواستم شروع کنم به درست کردن که دوباره زنگ زد دوستمون و گفت که یکی دیگه از بچه ها هم گفته میاد. حالا این بنده خدا کیه؟ همونی که چند وقت پیش اسباب کشی داشت و کلا خونش یه شهر دیگه است الان!

اول ما فک کردیم واسه کاری اومده شهرمون و اینجاست که گفته میام، ولی بعد معلوم شد که نخیر، کلا می خوان از شهر خودشون راه بیفتن بیان!

به هر حال، این دوستمون گفته بود زودتر از 3.5 4 نمی رسه. ما هم گفتیم باشه و با خیال راحت غذامونو درست کردیم لبخند. قرار شد هماهنگی های بیشترو در مورد اینکه دقیقا کی و کجا همو ببینیم بعدا انجام بدیم. از اونجایی که امروز روز تعطیله و قطارا و اتوبوسا نیم ساعت یه بارن، احتمالا ما با دوچرخه بریم.

خدا رو شکر این روزا هوا خوبه و آفتابی لبخند.

--

راستی از اونجایی که همسر داره میره ایران، من دوباره باید کتاب لیست کنم که همسر بیاره برامون. لطفا اگه کتابی به نظرتون می رسه پیشنهاد بدین، اما لطفا فقط رمان پیشنهاد بدین، ترجیحا از نویسنده های معروف.