یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

دیروز بعد از چند بار زنگ زدن و این حرفا، نتیجه این شد که ما تا ایستگاه قطار می ریم. از اونجا با دوستامون میریم یه شهر دیگه (که خیلی نزدیکه به شهر خودمون). گفتن اونجا یه پارک هست که میشه رفت روش نشست و بساط پهن کرد به سبک ایرانی چشمک. ما هم گفتیم باشه.

تا قبل از رفتن من دو بار برنامه مو ران کردم و نتیجه ها بهتر شد، اما متوجه شدم که یه جای کارم اشتباه بوده و باید درستش می کردم. درست کردم و دوباره ران گذاشتم، ولی متاسفانه برای اینکه به قطار برسیم، نمی تونستم صبر کنم تا جوابمو بگیرم.

قطار 3:45 رو گرفتیم و ساعت 3:55 رسیدیم ایستگاه نزدیک ایستگاه قطار و از اونجا پیاده رفتیم تا سر قرارمون. همون ساعت 4 رسیدیم سر قرار و دوستامونم اومده بودن.

راه افتادیم با هم و وسط راهم با هم صحبت می کردیم. وقتی دیگه نزدیکای پارک بودیم، این جی پی اس ماشین هی ما رو دور می زد! آخه یه سری خیابونی رو آدرس میداد باید بریم که عبور ممنوع بودن. ما رد می کردیم، باز دوباره یه خیابون دیگه رو مجبور میشد آدرس بده. خلاصه، بعد از چند بار دوردور کردن رسیدیم یه جایی که میشد ماشینو پارک کرد ولی یه خورده پیاده روی داشت.

هوا هم که عالی و آفتابی، گفتیم پیاده میریم. زنگ زدیم به اون یکی بچه ها که ببینیم کی میرسن که گفتن نیم ساعت دیگه اینا می رسن. ما هم پیاده راه افتادیم. یه عالمه پیاده روی کردیم، بعد تازه رسیدیم به یه جایی که همه ی ماشینا اونجا پارک کرده بودن خنثی.

خودمونو دلداری دادیم که به جاش ما پیاده روی کردیم نیشخند. دوباره از محل پارک اون ماشینا هم پیاده روی کردیم تا برسیم به یه جایی که زیراندازمونو پهن کنیم. کنار رود، همین طوری قدم زدیم تااااااا تموم شد! یه جایی بود که بسته بودن جلوشو و دیگه از اونجا نمی شد اون ورتر رفت.

همونجا بساطمونو پهن کردیم. دوباره به بچه ها زنگ زدیم. گفتن ساعت شیش می رسن. ماهم گفتیم پس یه سری چایی می خوریم، یه فلاسکو نگه میداریم با اونا بخوریم.

کللللی این وسط صحبت کردیم و خوردیم و خندیدیم. دیگه خوب که خسته شدیم از حرف زدن و نشستن، یکی پیشنهاد داد بدمینتون بازی کنیم. من که گفتم بازی نمی کنم، آخه مدت هاست بازی نکردم. بدمینتونم که پیش فرضش به باد بستگی داره، منم که بلد نبودم، دیگه بدتر!

آقایون گفتن ما بازی می کنیم. راکتا رو در آوردن، توپ نبود خنثی. دوباره نشستن تخمه شکستیم و صحبت کردیم نیشخند.

کم کم دوستامونم اومدن. اونا با خودشون توپ والیبال داشتن. روزه هم داشتن، چیزی نمی خوردن تا اذون بگن. دوباره آقایون بلند شدن که بازی کنن، ما خانوما هم نشستیم صحبت کردیم. من که کلا به عمرم فقط یه بار والیبال بازی کردم! اون یکی دوستمونم گفت بازی نمی کنم، اون آخری هم که بیچاره روزه داشت.

از اونجایی که این دوستامون که بعد اومدن، همونایی بودن که خانومش فارسی بلد نیست، یا باید انگلیسی حرف می زدیم یا آلمانی. ولی ما یه کمی فارسی باهاش حرف زدیم، دیدیم نه بابا، بلده. شاید نتونه صحبت کنه، ولی می فهمه. از اون به بعد سعی کردیم باهاش فارسی صحبت کنیم. هرجا نمی فهمید خودش می گفت اینو نفهمیدم.

جالبه که الان فک کنم تعداد اصطلاحای فارسی که استفاده می کنه، بیشتر از تعداد کلمه های فارسیشه نیشخند! چیزایی که واقعا استفاده می کنه، "بی خیال"، "ای ول" و از این حرفاست چشمک!

خلاصه، یه موقعیتی پیش اومد که ما بهش "چه فکر خوبی" رو یاد دادیم. چندین بار هم استفادش کرد همونجا، اونم به درست. من نمی دونستم این اصطلاح انقد کاربرد داره! البته این وسط منم بی نصیب نموندم و کلی آلمانی یاد گرفتم نیشخند.

بچه ها که والیبال بازی می کردن، من پشتم بهشون بود. یهو توپ محکم ستون فقرات منو نشونه گرفت! البته من بلافاصله بعدش سالم بودن خودمو اعلام کردم که نگران نشن نیشخند. فک کنم من اولین تلفات بازی بودم.

یه کم که بازی کردن، توپو محکم زدن افتاد تو آب، همسر رفته بود تو آب آورده بودش. تا زانوش شلوارش خیس شد. این دومین تلفات بازی بود. وقتی اومد بهش گفتم بیا چند تا دستمال بذار زیر جورابت، دور ساق پات، که لااقل پات خیس نشه، ولی قبول نکرد. یکی دیگه از بچه ها گفت شلوارتو بزن بالا. همسر گفت نه. اونم گفت چرا؟ می خوای منم شلوارمو بدم بالا؟ خودش پاچه هاشو داد بالا که همسر روش بشه این کارو بکنه. من خیییییییلی از این حرکت دوستمون خوشم اومد لبخند. همسرم پاچه هاشو زد بالا برای بقیه ی بازی.

یه کم دیگه بازی کردن، توپ دوباره افتاد تو آب. این دفعه همین دوستمون که از قبل هم پاچه هاشو زده بود بالا رفت توپو بیاره ولی موفق نشد و آب توپو برد. توپ سومین تلفات این بازی بود چشمک و بازی هم مسلما همینجا تموم شد!

دیگه کم کم زمان اذون رسید و بچه ها روزشونو باز کردن. بعدش یه کمی خوردنی و میوه و شکلات و از این چیزا خوردیم و گفتیم بریم. آخه بعضی ها یه خورده سردشون بود.

از اونجایی که ماشین ما خیییییلی دور بود، و اینایی که بعدتر اومدن ماشینو تو پارکینگ نزدیک تر پارک کرده بودن، گفتیم تا این ماشین که نزدیکتره میریم، هممون می چپیم تو ماشین، تا پای اون یکی ماشین میریم.

تو راه، یکی از بچه ها به اون که فارسی بلد نیست میگه بده ساکتو به من (یه ساک گنده انداخته بود رو شونش)، میگه نه نه، چه فکر بدی خنثی. و اونجا ما فهمیدیم فارسی یاد دادن به کسی که فارسی بلد نیست، اونقدرم آسون نیست چشمک.

صندوق عقب ماشین پر بود، صندلی های عقبو هم خوابونده بودن تا وسایل تو صندوق عقبشون جا بشه. صندلی ها رو که صاف می کردیم، وسایلشون که دو تا کارتن بزرگ بود، جا نمی شد تو صندوق عقب. نهایتش این شد که از طناب تور بدمینتون استفاده کردیم، در صندوق عقبو که بسته نمیشد، با طناب محکم کردیم که مطمئن بشیم حداقل وسایل بیرون نمی افتن.

بدمینتونه شاید به درد بازی نخورد، ولی برای جای دیگه ای لازم شد چشمک.

رسیدیم پای اون یکی ماشین، با دوستامون خداحافظی کردیم و سوار ماشینامون شدیم. وسط راه بچه ها زنگ زدن گفتن میخواین شام هم بریم بیرون بخوریم؟ ما هم گفتیم باشه. ولی چون ماشینامون از مسیر متفاوتی رفته بودن، همدیگه رو نمی دیدیم، فقط گفتیم بریم به سمت فلان رستوران دیگه.

وسط راه بچه ها گفتن، ما یه سر به خونمون بزنیم (خونشون سر راه بود تقریبا)، لباسامونو عوض کنیم، بعد بیایم. به اون یکی بچه ها هم نگفتیم که داریم میریم خونه ی اینا و چند دقیقه دیر میایم نیشخند. جلوی در خونشون به همسر گفتن تو شلوار می خوای (آخه پاچه های همسر همچنان کم و بیش خیس بود)، گفت نه. گفتن حداقل برات جوراب بیاریم که در نهایت با اصرار اونا همسر قبول کرد. براش یه جفت جوراب آوردن و لباسای خودشونم عوض کردن و رفتیم به سمت رستوران.

نرسیده به رستوران زنگ زدیم به بچه ها که شما کجایین؟ گفتن آزمایشگاه خنثی. همونطور که ما به اونا نگفته بودیم و پیچونده بودیم، اونا هم مارو پیچونده بودن چشمک. گفتن بیست دقیقه دیگه میرسیم.

ما رفتیم تو رستوران نشستیم تاااااا اومدن.

حالا خدا رو شکر قبل از رفتن من و همسر یه نگاه انداختیم ببینیم چقدر پول داریم، آخه وقتی آدم با دوستای پولدار میره بیرون، همیشه باید جای این احتمالو تو ذهنش باقی بذاره که یه وقت دیدی یهو رفتیم یه جا بیست یورو خرج کردیم چشمک.

غذا خوردنمون هم خیلی چسبید. خود غذا رو نمی گما، اصلا همین که با هم بودیم، صحبت می کردیم خیلیییییییی خوش گذشت لبخند.

--

 

وقتی برگشتیم، اولین کاری که کردم این بود که نتیجه ی ران برناممو نگاه کردم. بهتر از قبل بود. خدا رو شکر لبخند.

[ ۱۳٩۳/٧/۱٢ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب