یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز انقد هوا خوب بود که به همسر گفتم بریم دوچرخه سواری. مدت ها بود نرفته بودیم. تقریبا ساعت 12:30 بود که کم کم دوچرخه هامونو درآوردیم و راه افتادیم به سمت مرکز شهر.

فک کنم حدود نیم ساعتی تو راه بودیم. مرکز شهر هم انقد شلووووووغ بود که نگو. دوچرخه هامونو پارک کردیم، رفتیم دور و بر فروشگاها بگردیم، ببینیم چه خبره.

یکی از پاساژای شهر، سالگرد 35 سالگیش بود، یه گروه موسیقی گذاشته بود که یه سری از این آهنگای خارجی پسند می نواختن!

بقیه ی فروشگاها هم مثل همیششون بودن، ولی خیابون خیییییلی شلوغ بود. یه سری هم خوردنی فروشی، از این کابینای پیش ساخته، بودن تو بعضی قسمتا که باعث شده بودن جمعیت بیشتر هم بشه. آخه اینا هم که همیشه نیستن.

تا آخر خیابون رفتیم و برگشتیم. دوباره سوار دوچرخه هامون شدیم و تا خونه رکاب زدیم. وقتی رسیدیم من احساس می کردم تمااااام بدنم درد می کنه!

انقد هم هم گشنه بودیم که خدا می دونه. پیشنهاد نیمروم با استقبال همسر رو به رو شد و با توجه به اینکه هیچ غذایی زودتر آماده نمیشد، نیمرو پختیم و خوردیم.

بعدش دوباره نشستیم پای لپ تاپامون. کتابایی که پیشنهاد داده بودینو توی یه ورد نوشتم، راجع به هر کدوم سرچ کردم ببینم کدوماشون بیشتر تو ژانریه که احتمال داره ما بپسندیم. چندتا کتابم خودم به لیست اضافه کردم.

البته شهر ما تو ایران، خودش دهاته نیشخند! معلوم نیست نصف این کتابا توش پیدا بشه. همسر هم این دفعه پروازش کلا به تهران نیست. معلوم نیست چندتا از کتابا رو بتونه پیدا کنه.

لیست کتابا رو برای همسر هم خوندم تا بهتر تصمیم بگیریم چیا رو بیاریم. هنوز تازه این کار تموم شده بود که دوستامون زنگ زدن. نمی دونم پیشنهاد دادن بریم خونشون، یا پیشنهاد دادن بریم بیرون. به هر حال، همسر گفت ما هنوز تازه اومدیم، خیلی خسته ایم. اگر دیرتر باشه، مثلا شب باشه میایم. اونا هم گفتن پس شب بیاین خونمون. ما هم گفتیم باشه چشمک.

من خیلی خسته بودم، گفتم یه کم می خوابم.همسر بر خلاف تمااااااام روزای قبلش گفت من امروز نمی خوابم! منم بعد از مدتها ظهر نخوابیدن یه دل سیر خوابیدم لبخند.

دوستامون گفتن میرن خرید، سعی می کنن تا نه برگردن. الان ما منتظریم نه شه بریم خونه بچه ها، آخه شامم میدن نیشخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٢ ] [ ٩:۱٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب