از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.):

هنگامی که برابری با قدرت در توان نباشد، امید برابری با آن هم نباشد، در فرومایگان سازشی درونی رخ می نماید. واین سازش راهی به ستایش می یابد. میدان اگر بیابد، به عشق می انجامد. بسا که پاره ای از فرومایگان مردم، در گذر از نقطه ی ترس و سپس سازش، به حد ستایش دژخیم خود رسیده اند و تمام عشقهای گم کرده ی خویش را در او جستجو کرده و -به پندار- یافته اند! این، هیچ نیست مگر پناه گرفتن در سایه ی ترس، از ترس. گونه ای گریز از دلهره ی مدام. تاب بیم را نیاوردن. فرار از احتمال رویارویی با قدرتی که خود را شکسته ی محتوم آن می دانی و در جاذبه ی آن چنان دچار آمده ای که می پنداری هیچ راهی به جز جذب شدن در او نداری. پناه! چه خوی و خصال شایسته ای که بدو نسبت نمی دهی؟! او - قدرت چیره- برایت بهترین می شود؛ زیباترین و پسندیده ترین! آخر جواب خودت را هم باید بدهی! اینجا نیز حضور موذی خود، آرامت نمی گذارد. دست و پا می زند که خود را نجات دهد. آخر نمی توانی که ببینی که ناروا رفتار می کنی! پس، به سرچشمه دست می بری. به قدرت، جامه ی زیبا می پوشانی. با خیالت زیب و زینتش می دهی تا پرستش و ستایش به دلت بنشیند. دروغی دلپسند برای خود می سازی.

--

- تو هیچ وقت عاشق بوده ای ستار؟

ستار به لبخندی دوستانه در چشمان و گونه های جوان بیگ محمد نگریست و گفت:

- عاشق زیاد دیده ام!

پس ساده و یکرویه، بیگ محمد پرسید:

- راه و طریقش چه جور است، عشق؟

ستار جواب گفت:

من که نرفته ام، برادر!

- آنها که رفته اند، چی؟ آنها چی می گویند؟

ستار گفت:

- آنها که تا به آخر رفته اند، وانگشته اند تا چیزی بتوانند بگویند.

- به جد می پرسم، ستار!

- من هم به جد جواب میدهم به جان همدیگر. آنکه عاشق است، خودش خودش را نمی تواند ببیند تا بتواند حال خودش را وصف کند. مگر تو همین یک دم پیش این را نمی گفتی؟ نمی گفتی که حیران و لال شده بودی؟ همین است، دیگر. آنجور شده بوده ای، که خودت از خودت غافل شده بوده ای. حالا بگیر که همان یک "دم" بشود همیشه. آن وقت حرفی به زبانت می آید که از حال خودت برای دیگران بزنی؟ گیرم که حرفی به زبانت بیاید؛ تازه گفتنت چیزی را روشن نمی کند.

---

یک گلوله، بس بود یک گلوله ی سربی تا قلب مرد را از تپش وابدارد. هلاکت! بس با یک گلوله. حجمی خردینه تر از یک بادام. و آن گاه، آدمی، این جهان کوچک از هم می گسیخت.

---

آی ی ی ی ... زندگانی، همیشه پیش چشمم در حجاب بوده ای. چشم بینا هم که داشتم، رو به من نشان ندادی! هزار چشم هم اگر می داشتم، رو به من نشان نمی دادی. روی خودت را به چشم های همه ی عالم، به همه ی چشم های عالم هم نشان نمی دهی، نشان نخواهی داد... در این سفر که دارم به آخر می رسانم، به جز جهل چی دارم؟ چی با من است؟ چی؟ در خاطر من چی هست؟ در طفولیت سرما، در جوانی، آفتاب. در پختگی عرق کار، در پیری، خاک راه. در کهولت، سایه. سایه و سیاهی. چیزهای دیگر چرا در خاطرم نمانده اند؟!... هی .... [اگر] چیزهایی بود، لابد در خاطرم می ماند!