یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.):

 

برای اینکه یک مردمی را به زانو در بیاورند، اول استقلالش را می دزدند؛ و برای اینکه استقلال یک مردمی را بتوانند بدزدند، آن مردم را به خود محتاج می کنند. با این احتیاج وامانده است که آدم خودش را از دست می دهد، خوار و زبون می شود و به غیرخودی وابسته می شود؛ و نوکر می شود، و می شود مثل کفش پای آنها، مثل نی سیگار آنها...

- دست ما مردم خالی است، ستار. خالی ست یک مردمی با دست خالی، پای برهنه و شکم گرسنه چه می تواند بکند؟

- انقلاب! فقط می تواند انقلاب کند و نه هیچ کار دیگری!

- انقلاب؟

- فقط انقلاب! اگر ملتی می خواهد زندگانی کند، باید بتواند بجنگد. جنگ با دشمنی که مشخصا آن رامی شناسد. خودت میگویی ما مردمی هستیم با دست خالی، پای برهنه و شکم گرسنه. خوب؛ در این جنگ انقلاب، ما مردم چی از دست می دهیم؟...

- جانمان، جانمان چی؟

- جانمان؟! وقتی که جان آدم ذلیل و برده شده باشد، دیگر چه قیمتی دارد؟

نه، بلخی نمی توانست بدین سادگی به خود بباوراند که مردمی چون او "هیچ چیزی" ندارند تا از دست بدهند. این درست که نوکران اجنبی، این مالکان املاک و اربابان مردم، چیزی برای مردم، برای من و تو باقی نگذاشته اند؛ اما "چیز"ی باقی نگذاشته اند، فقط. گرسنه و برهنه بداشته اند مردمان را از پوشاک و آشیانه و نان. اما برهنه بودن، باز هم "بودن" است. گرسنه و بی آشیانه بودن، باز هم بودن است. بودن، باز هم بودن است و همین "بودن" که "چیز" نمی نماید، عمده ترین چیز است.

(این تیکه ای که پررنگ کردمو خیییییییلی دوست داشتم.)

---

او ... اگرچه به ظاهر همچنان قدرتمند می نماید، اما هیچ کسی بهتر از خودش نمی داند که برابر قدرت به خاک افتاده. جهن [اسم شخصی است] زانو زده، برای همین بی مروت و خطرناک است. جهن، دیواری است که شکسته. برای همین، چه در ظاهر و چه در باطن، دشمن همه ی مردانیست که هنوز سر پا ایستاده اند و نمی خواهند زانو بزنند.

---

درد اینجاست که درد را نمی شود به هیچ کس حالی کرد.

---

دشمنی که از رو به رویت می آید، بیم ندارد. فکر آن دشمنها باش که نمی بینیشان!

---

بخت و خطر دو بال یک شاهینند، برادر!

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٤ ] [ ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب