یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

این روزا اتفاق خاصی در حال افتادن نیست. مثل همیشه، کار کار کار، درس درس درس.

چند روز پیش که کارت اقامت جدیدم رسید، برای منشی دانشگاه جدید فرستادم تا کارهای لازمو بکنه که بتونم قرارداد کاریمو که تا آخرای اکتبر بود تمدید کنم.

البته ازش یه خواهش دیگه هم کردم. بهش اون قضیه ی زنگ زدنا و اینکه مسئول مربوطه گفته من کلاس مالیاتی همسر تورو هم لازم دارم و این حرفا رو بهش گفتم. بهش گفتم من که نتونستم خیلی آلمانی با خانومه کل کل کنم، ولی بی زحمت شما یه زنگ بزن ببین همه چی اکی ه یا هنوز طرف میگه من اطلاعات همسرتو لازم دارم!

دیروز ایمیل زد که من مدارکتو فرستادم برای administration office، به اون خانومه هم زنگ زدم، گفت همه چی اکی ه، من مدرک دیگه ای از این خانوم لازم ندارم خنثی. خدا رو شکر این مشکلم حل شد لبخند.

--

ترم پیش با بچه های گروه خودمون، که چهار نفر بیشتر نبودیم، یه قرار هفتگی داشتیم که هر کس یه مقاله انتخاب می کرد و ارائه می داد. امروز یکی از بچه ها ایمیل زد که موافقین این ترم هم داشته باشیم این جلساتو؟

یکی از بچه ها که خیلی سرد جواب داد من نمی تونم شرکت کنم. خوش بگذره بهتون بدون من!

من واقعا برام سوال شد چرا این جوری جواب داد خب؟سوال می تونست بگه خیلی دوست داشتم شرکت کنم تو این جلسات، ولی متاسفانه وقت ندارم یا یه همچین چیزی! می تونست یه کمی دوستانه تر بگه. ولی خب دیگه، این جوری گفت.

اون یکی هم جواب داد من دارم دنبال کار می گردم و تا دسامبر بیشتر اینجا نیستم. واسه همین معلوم نیست کی تو این شهر هستم، کی نیستم (آخه دنبال کار گشتن دردسرایی مثل ویزا گرفتن (اگه برای کشور دیگه ای باشه)، خونه گرفتن و این خونه رو تخلیه کردن و این حرفا رو هم داره که مسلما دیگه وقتی واسه آدم نمیذاره).

من گفته بودم مشکلی ندارم، ولی خب چون دو نفر گفتن نمیتونن بیان، عملا جلسه کنسل شد. حالا اونی که اول پیشنهاد داده بود دوباره ایمیل زده حداقل یه بار همدیگه رو ببینیم درست و حسابی خداحافظی کنیم.

امیدوارم بچه ها واسه این یکی دیگه نگن ما وقت نداریم چشمک.

در کل خیلی ایمیل های ناراحت کننده ای بود. آدم حتی وقتی با کسی قرابت و نزدیکی خاصی هم نداره، حتی وقتی هفته ای یه بار، اونم شاید در حد دو ساعت، اونم توی یه جلسه ای که هردوتون شنونده ی ارائه ی یه نفرین و اصلا با هم حرف نمی زنین، کسی رو می بینه، بازم انگاری جدا شدن براش سخته.

عادت چیز عجیبیه. آدما به همه چی عادت می کنن. فک کنم آدما سخت ترین موجودات دنیان، حتی به "سختی" هم می تونن عادت کنن!

--

یه بار که از آلمان برگشته بودیم، تو خونه ی خواهر کوچیکتر (که مهمون هم داشتن)، بحث غربت و سخت بودنش و این حرفا شد. بحث اینکه - جدای از اینکه قصدشو دارین یا نه- آیا می تونین برای همیشه آلمان بمونین؟ سخت نیست؟

یادمه همسر خواهر کوچیکتر حرف جالبی زد، گفت آدما به همه چی عادت می کنن. شما یه پنگوئنو اگه از قطب ببری استوا دووم نمیاره، اما تا حالا هیچ آدمی به خاطر اینکه از یه جای گرمسیر رفته باشه یه جای سردسیر نمرده!

آدما عادت می کنن، ولی آدم نمی دونه کی این عادت خوبه، کی بده.


[ ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب