یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

از کتاب کلیدر (بازم (برای کسایی که احیانا اولین پستی هست که در مورد این کتاب می خونن) تاکید می کنم که این کتاب یه رمانه و متن کاملا سلیس و شیوایی داره. قسمت هایی که من انتخاب کردم ممکنه یه کمی فلسفی یا اخلاقی به نظر بیان. اما کلیت کتاب این طوری نیست.):


- در واقع داری از من می پرسی که چرا و برای چی زندگی می کنم، ها؟!

-ها ... همین!

ستار پرسید:

-چرا همچه سوالی باید به خاطر آدم خطور کند؟

نادعلی پرسید:

- چرا همچه سوالی نباید به خاطر آدم خطور کند؟

ستار پس درنگی کوتاه، همراه لبخندی پخته به تصدیق پرسش نادعلی، گفت:

-راستی هم! ... راستی چرا نباید همچه سوالی به خاطر آدم خطور کند؟

سپس آرام خندید و گفت:

- چه حرف پرتی زدم من! هه ... این سوال باید خیلی هم قدیمی باشد، خیلی کهنه و قدیمی!

نادعلی گفت:

نمی دانم؛ این را نمی دانم. اما هر کسی که به همچه سوالی برسد، تازه او انگار اولین کسی است که به این سوال رسیده. اقلا من خیال می کنم که آدم، هر آدمی که به همچه گرهی بربخورد، باید از راه دل خودش به این سوال رسیده باشد. باید این سوال در خود آدم پیدا شود تا برایش معنا داشته باشد، نه اینکه از زبان دیگران شنیده باشد؛ یا اینکه در جایی دیگران نوشته باشندش.

--

- می میدانم... این را می دانم... وجود خودم گواه است که آدم بدون عشق نمی تواند زندگانی کند. این را من می دانم، این را نه از کسی شنیده ام و نه در جایی دیده ام تا به یادم مانده باشد. این را از وجود خودم، با وجود خودم، از عمری که تباه کرده ام فهمیده ام. نه! آدم بدون عشق نمی تواند زندگانی کند! مغز سرم لانه ی موریانه ها شده از بس در این معنا فکر کرده ام. هم فکر کرده ام که عشق برای هر کسی یک جور شکل و معنایی دارد. این را هم خوب فهمیده ام. ملتفت هستی که چه می خواهم بگویم؟

- می دانم، می فهمم!... ملتفتم. آدم بدون عشق نمی تواند زندگی کند. حرفت را با همه ی وجودم می فهمم!

-اطمینان دارم که می فهمی، اطمینان دارم! و جویای همینم که تو ... که تو را چه عشقی است که این جور زندگانی می کنی. با چه عشقی؟ آخر کور که نیستم من؟ می بینمت... می بینمت که تو صدبار تنهاتر و بی کس تر از من هستی. زن نداری و می دانم که دلبسته ی زنی هم نیستی. چون چنین خبرهایی در این ولایت پوشیده نمی ماند. پدر و مادر نداری. سود و سرمایه نداری. زمین و خانه نداری، مال و حشمی هم نداری. حتی یک کلوخ نداری که جل رویش بنشیند! خودت هستی و نیمتنه ی برت. نه تنها این چیزها را نداری، آنچه را هم که داری - از جان و آبرو- داو می گذاری که هرکاری می خواهند با آنها بکنند. تن می دهی به اینکه اگر دلشان خواست به آخور اسب ببندنت و چوبت بزنند، تن می دهی به اینکه اگر دلشان خواست آبرویت را بریزند، تن می دهی به هرچه که پیش بیاید. آخر به من بگو مرد؛ تو، در میانه ی این دو منزل... با چه عشقی زندگانی می کنی؟ با چه عشقی؟!

سخن کوتاه، ستار گفت:

- با خود عشق

نادعلی از سکو کند و سرتخت، رخ با رخ ستار نشست و سمج پرسید:

- چیست آن خود عشق؟

بی فزون و بی کم و کاست، ستار مکرر کرد:

- خود عشق!

نادعلی بی تاب و پرعطش از لب تخت برخاست و به سوی دهانه ی در کشید، درگاه را با قامت و چوخایش پوشانید و ماند رو در بیابان بی پایان، و با خود واگوی کرد:

-کجاست آن؛ در کجای وجود؟!

گفته آمد:

- خود وجود!

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٥ ] [ ٤:۱٠ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب