یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز لپ تاپمو کلا تکوندم. هرررررچی تو فولدرایی مثل داکیومنت، دسکتاپ، دانلود و اینا بود قشنگ پوشه بندی کردم، گذاشتم سرجاشون، تو درایوای مرتبطشون. هرچی هم به درد نمی خورد ریختم تو سطل آشغال. آخرشم سطل آشغالو بردم گذاشتم دم در چشمک.

الان خییییییلی حس خوبی دارم. اصلا آدم لپ تاپ تکونی می کنه، انگاری خونه تکونی کرده! جالبه هر وقت لپ تاپمو مرتب می کنم، بلافاصله بعدش احساس می کنم تو ذهنمم همه چی مرتب شده لبخند!

--

دوباره برنامه ام یه قسمتش غلط بود. البته از قبل می دونستم غلطه، ولی اونقدر غلط مهمی نبود، گفتم ولش کن. امروز گفتم حالا بذار اینم درست کنم. من که همه چی رو سعی کردم درست انجام بدم.

درستش کردم، نتیجه هام هم یه کم بدتر شد، هم یه کم بهتر شد! از یه لحاظایی خوب شد این کارو کردم، از یه لحاظایی نشد. ولی در کل خوشحالم که این اشکالم برطرف کردم که دیگه هیچ ایرادی توی کدم نباشه لبخند، واقعا حس خوبی دارم. تازه فکر می کنم از نظر استاد خوبیش به بدیش می چربه. از نظر خودمم همین طور!

آخه فک کن مثلا جواب قبلی بوده باشه 0.163، حالا شده باشه 0.16. از اونجایی که ما همیشه تا دو رقم اعشار لازم داریم، عملا سیستمم بدتر از قبل نشده، ولی به جاش یه جای دیگه تونستم بیشتر از ده درصد بهبودش بدم لبخند. (حالا بگو چرا اینا رو میام به شما میگم؟!!نیشخند ). شاید رشته ی شما نباشه و اصلا این جور چیزا برای شما مهم نباشه، ولی من هدفم اینه که شادیهامو با شما قسمت کنم چشمک.

--

خیلی حس خوبیه همسر از صبح خونه باشه، تو از صبح بشینی پای لپ تاپت، همسر طفلکی غذا درست کنه، اونم ماکارونی لبخند، توشم هزار تا چیزمیز بزنه که تو هیچ وقت نمی زنی (از بس خسیسی* نیشخند) و یه غذای خیییییلی خوشمزه تحویلت بده.

--

امروز کلا پرم از حسای خوب لبخند. خدایاااااااا مچکرم لبخند.

--

* اینو که نوشتم، یاد بچگی هام افتادم. بچه که بودیم، مامانم همیشه سعی می کرد خیلی صرفه جویی کنه (هنوزم همین طوره). البته همیشه صرفه جوییش طبق شعار "صرفه جویی کردن کم مصرف کردن نیست، درست مصرف کردن است" بود.

یعنی صرفه جویی نمی کرد تا پول کمتر بده، صرفه جویی می کرد چون معتقد بود این راه درستشه. مثلا ته قابلمه رو همیشه نون می کشید، میگفت اسراف میشه. حتی ته قابلمه ی شیرو همیشه با قاشق می خورد. البته خیلی اوقات هم من این وظیفه ی خطیرو به عهده می گرفتم، آخه ته شیر خیلی دوست داشتم چشمک.

مامانم همیشه از اونا بود که می نشست برنامه های آشپزی برنامه ی خانواده رو تا آخر نگاه می کرد. همه چیشو یادداشت می کرد و هیچ وقت هم اون غذاها رو درست نمی کرد نیشخند. می دونین چرا؟

مثلا فرض کن تو برنامه کوکوی قارچ و مرغ و فلان و فلانو آموزش میداد. به مامانم می گفتیم اینو درست کن. می گفت خب گوشت مرغ که خودش یه غذای جدائه، سیب زمینی و تخم مرغ هم که کوکوئه و خودش یه غذای جدائه. برای چی اینا رو با هم قاطی کنم که بشه یه غذا؟ اسراف میشه. اینا رو دوبار درست می کنیم تا بشه دو تا غذا خنده. و به این ترتیب ما هیچ وقت غذاهای عجیب غریب و تازه نمی خوردیم!

حالا الان اگه مامانم باشه، احتمالا از نظرش همسر امروز اسراف کرده که اون همه چیز میزی که میشد تو چند تا غذا ریختو ریخته تو یه غذاچشمک.

 

[ ۱۳٩۳/٧/۱٦ ] [ ٤:٠٥ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب