یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

 

امروز اولین روزی بود که تو عمرم داشتم چیزی رو رسما به کسی درس می دادم.

رو راست بگم اصلا از تدریس خوشم نمیاد. نه برای اینکه بلد نباشم درس بدم یا برای اینکه قدرت بیان نداشته باشم. اتفاقا هردوشو دارم. اما به نظرم درس دادنو آدم باید بذاره برای کسایی که عاشق درس دادنن، کسایی که عاشق بچه های اون سنی ان، اگه استاد دانشگاه قراره باشن، عاشق بچه های 18 19 ساله ان، اگه دبیرستان درس میدن، عاشق بچه های 15 16 ساله، اگه ابتدایی درس میدن، عاشق بچه های 10 12 ساله ان.

به نظرم اگه غیر از این باشه ظلم شده به بچه ها. آدم هرچی هم که خوب درس بده، بازم اگه عاشق آدمایی که بهشون درس میده نباشه، اگه دوست اونایی که بهشون درس میده نباشه، خودش نباید از خودش راضی باشه. یعنی این تصور منه. به نظر من زمانی یه معلم می تونه از خودش راضی باشه که تمام وجودشو بذاره برای درس دادن، نه فقط تمام تلاششو.

به هر حال که زندگی ما هم این طوری رقم خورد که اینجا واسه اولین بار تدریسو تجربه کنیم. من الان فقط برام سواله که معلمای ابتدایی چیکار می کنن که نمی میرن از این همه سر و صدا؟!! الان من تقریبا دو ساعته که کلاسم تموم شده، ولی هنوز احساس می کنم بچه ها دارن تو کله ام حرف می زنن!!

الان اینجا سکوت مطلقه، ولی تو سر من سر و صداست!! نمی دونم چرا سوال. خوب بود تو دانشگاه داشتم درس می دادم، اگه می خواستم معلم ابتدایی باشم چیکار می کردم؟!!

---

صبح با همسر با هم از خونه اومدیم بیرون. البته همسر جانفشانی کرد، وگرنه می تونست دیرتر بیرون بیاد از خونه چشمک. ولی واسه اینکه با من بیاد، زودتر اومد. آخه پرواز همسر چند ساعت عقب افتاده بود. به هر حال، هردومون ساعتای 10.5 از خونه اومدیم بیرون. هر کدوممون رفتیم سکوی خودمون و با یه خداحافظی کاملا عجله ای از هم جدا شدیم.

قطار من زودتر اومد و من رفتم. تو ایستگاه هرچی به همسر زنگ زدم، آنتن نمی داد. بعد از اینکه قطار یه کمی از ایستگاه رد شد، تازه تونستم زنگ بزنم به همسر. دوباره تلفنی خداحافظی کردیم نیشخند.

وقتی رسیدم ایستگاه مرکزی قطار شهر جدید، اصلا نمی دونستم کدوم وری باید برم! دیدم همه از یه وری میرن، منم رفتم! یه جا رسید که خروجی سه شاخه میشد! منم رفتم به سمت خروجی مرکز شهر. دوباره به یه جا رسیدم که نمی دونستم کجا باید برم. رفتم از اطلاعات پرسیدم، بهم گفت باید برم سکوی شماره ی فلان. البته همسر قبلا عددشو گفته بود، ولی خب هم من مطمئن نبودم که شماره درست یادمه، هم نمی دونستم قطارش کی میاد و جزئیات بیشترش چیه؟

آدرس سکو خیلی سرراست بود، قطار هم خیلی زود اومد و من سوار شدم. تو ایستگاه دانشگاه پیاده شدم، حالا نمی دونستم کدوم وری باید برم! خیابونی که ساختمون دانشکده ی ما توش بود، یه خیابون گرد بود، یعنی یه دایره ی کامل فک می کنم. منم دیدم یه ور زده ساختمونای شماره ی 10 15 و چند تا شماره ی دیگه. دیدم این شماره ها نزدیکه به شماره ای که من میخوام، از همون ور رفتم. دیدم هی شماره ها و کم میشد. خیلی ترتیب نداشت. یا اگرم داشت من درست متوجه نمی شدم. خلاصه که پیدا نمی کردم. از چندین نفر هم پرسیدم، ماشاءالله امروز همه کلاس اولی بودن چشمک.

بالاخره یه آقایی پیدا شد به من آدرس داد، گفت تو کلا باید بری اون ور. یعنی فک کنین من از اون دایره ی مذکور حدود 320 درجه شو فک کنم چرخیدم تا برسم به جایی که میخوام خنثی. اگه از اول از جهت مخالف رفته بودم، خیلی سریع بهش می رسیدم!

تو راه یه خانوم ایرانی رو هم دیدم، که خودش از دور که منو دید گفت شما ایرانی هستین؟ دیگه یه کمی وایستادیم با هم صحبت کردیم. فک کرد منم کلاس اولی ام نیشخند. گفتم نه، من سال بالایی ام چشمک.

خلاصه، با اون خانومه که خداحافظی کردم، دیگه ساختمونو پیدا کرده بودم تقریبا. همین که از در ساختمون وارد شدم، استادمو دیدم. سلام علیک کردم. یه سری دیگه هم بودن باهاش که من به اونا هم سلام کردم که اونا جواب ندادن!! یا اگه جواب دادن من نفهمیدم.

خانوم منشی که قبلا گفته بود تا ساعت یک تو جلسه است. منم تا پیدا کردم ساختمونو ساعت ده دقیقه به یک اینا بود! تا حرفام با استاد تموم شد، ساعتای یک شده بود. رفتم پشت در اتاق منشی در زدم. کسی چیزی نگفت. همون جا ها وایستادم تا بیاد. یهو دیدم از تو درو باز کرد. گفت جلسمون زودتر تموم شده، تو در زدی من متوجه شدم، ولی پای تلفن بودم. جواب دادم بهت ولی تو احتمالا متوجه نشدی.

منشی ای بود بسیااااااار مهربون و خوش اخلاق لبخند. اومد کلید اتاقا رو بهم داد. یکیش کلید اتاق خودم بود، یکیش کلید اتاق پرینتر و اتاق جلسات - که سمینار منم اونجا برگزار میشه- و در اصلی دانشکده!! در اصلی دانشکده از هفت صبح تا هفت شب بازه، اگه زودتر بخوام بیام باید کلید بندازم چشمک.

اتاق جلسه هم یه اتاقی بود که واقعا برای جلسات خوب بود، یعنی برای نهایتا 10 12 نفر، نه بیشتر.

منشی اومد اتاق کارمو بهم نشون داد و خواست منو به هم اتاقیم معرفی کنه. گفتیم ما همو میشناسیم. هم اتاقی اینجام، هم اتاقی شهر خودم بود تو دانشگاه که فارغ التحصیل شد و حالا اینجا کار می کنه.

--

تو شهر ما رسمه که وقتی میگن کلاس ساعت 2 شروع میشه، کلاس 2:15 شروع میشه خنثی. مثل ایران که میگن کلاس 2 تا 4 ه ولی 2 تا 3.5 ه! منم پنج دقیقه به دو به این هم اتاقیم گفتم کلاس 2:15 شروع میشه دیگه. گفت نه بابا، اینجا راس ساعته خنثی.

منم تندتند جمع کردم رفتم در اتاق جلساتو باز کنم. یه چند تا دانشجو اونجا بودن. گفتم بیاین تو. هی اومدن، هی اومدن، هی اومدن. تموم نمیشدن که!!! دیدیم صندلی نیست. حالا من بدوبدو رفتم به منشی میگم صندلی نداریم به تعداد که. گفت میرم پایین ببینم اونجا صندلی هست یا نه. اگه بود، خودشون باید بیان ببرن، من که نمی تونم براشن بیارم. رفتم به بچه ها گفتم قضیه این جوریه. گفتن اشکال نداره، میایم میاریم.

منشی اومد گفت بذار ببینم اصلا اگه اون اتاق کلا خالیه، کلا برین اونجا. تو سیستم چک کرد، خدا رو شکر خالی بود لبخند. گفتم بچه ها باید بریم پایین. اینجا اتاق کمه.

استاد به من گفته بود تو کلاس های سمینا معمولا 12 تا 16 تا دانشجو شرکت می کنن. 28 نفر بودن بچه ها!

رفتیم پایین و همه نشستن. تقریبا کل این وقایع 10 دقیقه ای طول کشید و کلاس ما 2:10 شروع شد. سعی کردم معلم خوبی باشم ولی به نظر خودم نتونستم. یعنی بد نبودما، ولی اونی که اول حرفام، اون بالا، گفتم نبودم. تنها هنرم این بود که تونستم کاری کنم که هیچ کس نخوابه! البته یه نفر تو ردیف اول کلا خوابیده بود یه مدتی رو! ولی خب از اون خوابنده های حرفه ای بودا نیشخند. از اونا که کله شون موقع خواب نمی افته! با اعتماد به نفس کامل هم میرن ردیف اول، اونم به قصد خواب می خوابن (نه اینکه خوابشون ببره!). ولی خب همونم خستگیش که در رفت بیدار شد چشمک. تمام کلاسو خواب نبود!

پروژکتورش یه سیستم پیچیده ای داشت که فک کنم هنوزم یاد نگرفتم، یکی از بچه ها روشن کرد. من فقط نگاه می کردم ببینم کدوم دکمه ها رو می زنه نیشخند. کنترل پروژکتور رو دیوار نصب شده بود. انصافا تا حالا این مدلی ندیده بودم!

دختره کرکره های پشت پنجره رو هم داد پایین، دیگه کلاس تقریبا قشنگ تاریک شده بود. یکی از بچه ها همون اولش به بغل دستیش گفت اینجوری که خوابمون میگیره، یا یه همچین چیزی. تمام طول درس حواسم بود که ببینم میخوابن بالاخره یا نه، که خدا رو شکر کسی نخوابید چشمک. معلوم شد علی رغم تاریک بودن اتاق، صدای من مزاحمشون شده بود و نذاشته بود بخوابن نیشخند.

اوایل کلاس که درس دادم و خب مشکلی نبود. آخراش که می خواستم مقاله ها رو معرفی کنم، خب 12 تا مقاله که بشتر نبود! طفلکی ها باید تا هفته ی بعد نفری سه تا مقاله انتخاب کنن و به من ایمیل کنن، تا من بهشون بگم کی کدوم مقاله رو ارائه بده.

وقتی رسید به نمره دهی و این حرفا. گفتم بر اساس ارائه تون و دقت و فلان و فلان نمره میدم. بعد یه عده گفتن ما باید امتحان شفاهی داشته باشیم. گفتم ها؟ امتحان شفاهی دیگه چیه؟سوال معلوم شد که اینا چند مدل درس خوندن دارن. تو یکیش تمام درسا با همدیگه در نهایت یه امتحان شفاهی داره (اینو از قبل هم می دونستم). حالا اینا فک کنم سوالشون این بود که در نهایت تو امتحان شفاهی چطوری می خوای ازمون بپرسی؟ منم که اصلا قرار نبود امتحان بگیرم ازشون. دیدن من هاج و واج نگاه می کنم، یکیشون گفت بچه ها بذارین بعدا زمنشی بپرسیم. گفتم آره آره، برین از منشی بپرسین نیشخند.

خدا رو شکر همون اول که رفتم کلاس بهشون گفتم آقا جان ببینین، من اولین باره تو عمرم دارم درس میدم، اولین باره تو عمرم دارم تو آلمان درس میدم، اولین باره تو عمرم پامو تو این شهر گذاشتم. کلا امروز من از شما جدیدترم! از من هیچ توقعی نداشته باشین نیشخند. (البته این جمله ی آخرو نگفتم دیگه، ولی خودشون فهمیدن فک کنم چشمک). به هر حال، بهشون گفتم اگه دیدین چیزی رو خوب نمیگم یا اشکالی تو کارم هست، بهم بگین که رفع کنم. اونا هم همش خندین و لبخند زدن و مهربون بودن لبخند.

بچه های خوبی بودن کلا. خیلی بچه های خوبی بودن. شااااااد، عینهو خودمون چند سال پیش چشمک. تو همون سه چهار دقیقه ای که پشت در اتاق جلسات منتظر بودن، راهرو رو گذاشته بودن رو سرشون!

کلاس تقریبا 3:15 تموم شد، یعنی من دیگه حرفی واسه گفتن نداشتم خنثی. بچه ها هم با زدن به میز، پایان جلسه رو اعلام کردن و کیف و کتابشونو جمع کردن و رفتن. فقط دو نفر بعدش اومدن پیشم. یکیشون گفت ما یه گروه داریم تو رخنامه (اونایی که اینجا رو زیاد می خونن میدونن رخنامه چیه دیگه چشمک)، اگه میشه اسلایدا و مقاله ها رو برای من بفرست که بذارم تو گروه. گفتم باشه. یکی دیگه هم اومد گفت منم اسلایدا رو میخوام که خودشون با هم شروع کردن به صحبت کردن که خب بیا عضو شو تو گروه، ما گروه داریم و از این حرفا که مشکل حل شد خدا رو شکر چشمک.

اونی که اومده بود ایمیلشو بده که اسلایدا رو بذاره تو گروه یه عرب بود. با اون دختره (که اونم اسلایدا رو خواسته بود) که صحبت می کردن، می خواست یه چیزی یادداشت کنه. دو تا خودکار اونجا بود. گفت میشه اینو وردارم، گفتم مال من نیست ولی اگه می خوای وردار (چون تقریبا مطمئن بودم که اون خودکار برای استفاده اونجا گذاشته شده، آخه یه سری کاغذ که بهشون می خورد چرک نویس باشن هم اونجا بود. یعنی خودکارا این طوری نبود که بگم کسی جا گذاشته).

ورنداشت. خیلی خوشم اومد که هنوز آدمای اینجوری هستن. هنوز آدمایی که روزه ی شک دار نمی گیرن هستن لبخند. خودکار خودمو از تو کیفم درآوردم بهش دادم. دختره هم بعد از من موفق شد خودکارشو از تو کیفش پیدا کنه نیشخند.

---

یادمه یه هم اتاقی داشتم تو ایران، دبیر ورزش بود. می گفت تو میخوای عدالتو رعایت کنی بین بچه ها ها! ولی لامصب بعضی ها انقد شیرینن، انقد خودشونو نشون میدن، یه جوری خودشونو تو دلت جا می کنن، اصلا نمی تونی تحویلشون نگیری!

حالا من اصلا امروز برام همچین حالتی پیش نیومد، ولی به وضوح تفاوت بچه ها رو می دیدم. به وضوح از همین امروز، بدون اینکه اسم بچه ها رو بدونم، میدونم کی چقد اهل شرکت کردن توت بحث های کلاسه، کی باعلاقه گوش میده. کی فقط می خواد نوت برداره. کی اهل چک و چونه زدنه.

امیدوارم بعدا موقع نمره دادن این حرکتاشون روم تاثیر نذاره لبخند.

---

وسط کلاس همسر پیامک داد، ولی من نمی تونستم بخونم. خداحافظی کرده بود. وقتی از کلاس اومدم بیرون، تازه خوندم، تازه اونجا باور کردم همسر رفته و تا دوهفته ام برنمی گرده.

---

من که از کلاس اومدم، هم اتاقیم تازه قرار بود کلاسش شروع بشه. یه کمی راجع به تعداد زیاد بچه ها و اون امتحان شفاهی و اینا با هم صحبت کردیم و منو راهنمایی کرد که قضیه چیه. بعد گفت من دیگه برم کلاسم. اون که رفت، منم رفتم وضوع گرفتم تا کسی نیومده نمازمو خوندم. کلاسش که تموم شد اومد، میگم چطور بود؟ میگه خیلی کم بودن، ده تا بودن خنثی. میگه فک کنم به خاطر وقتشه، آخه آخر وقته کلاسش. به عنوان آخرین کلاس، بچه ها بیچاره ها دیگه جون ندارن که بمونن! اگه جلسه ی بعد تعدادشون خیلی کم باشه، کلاسش کنسل میشه. امیدوارم این طوری نشه. چون می گفت معلوم نیست اون وقت چه بلایی سر قراردادش میاد و باید چیکار کنه؟ چه درسی رو باید درس بده؟ آخه کلی برای درس دادن این درس تمرین کرده، مطلب آماده کرده.

---

مامانم اینا چند دقیقه پیش اومدن مسنجر. نمی تونستم بلند صحبت کنم، ولی خب برای اینکه عیدو بهشون تبریک بگم یه کمی حرف زدم باهاشون. خوب بود. کلا حرف زدن با پدر و مادر خودش یکی از حسای خوب دنیاست لبخند.

 

[ ۱۳٩۳/٧/٢۱ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ دختر معمولی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی دانشجویی خیلی معمولی داریم و اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه! -------------------------------------------------- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ----------------------------------------------- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید" که تنها پست توی برچسب "از من بپرسید" هست، بپرسید، یعنی این آدرس: http://mamooli.persianblog.ir/post/524/ در غیر این صورت به احتمال زیاد جواب داده نمیشه. ------------------------------------------------ اگه رمز می خواین، بگین. -------------------------------------------------- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
نويسندگان
موضوعات وب
صفحات اختصاصی
امکانات وب